| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: به نظر شما كيفيت اين رمان در چه حد است؟ | |||
| عالي | | 6 | 27.27% |
| خوب | | 8 | 36.36% |
| متوسط | | 6 | 27.27% |
| ضعيف | | 1 | 4.55% |
| افتضاح | | 1 | 4.55% |
| رأی دهندگان: 22. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: زير اقاقي ها...
نوشته ها: 107
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : نيما حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز اين رمانو خودم نوشتم،اميدوارم خوشتون بياد و با+هاتون و تشكراتون دستو دلمو شاد كنيد.فعلأ با اجزه!:- 2 -40-: سلام دوستان تنهایی یعنی اینکه: صدای زنگ موبایلمو یادم رفته... "پشت هرکوه بلندسبزه زاریست پرازیادخداودرآن باغ کسی میخواندکه خداهست،دگرغصه چرا؟!""آرزودارم:خورشیدرهایت نکندغم صدایت نکندوتورا ازدل آنکس که دلت درتن اوست؛ حضرت دوست جدایت نکند" ![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, afrooz87, ba-maram, dokhtare babash, Donya-70, elham.b, faezeh88, farajoon, farnaz58, ffrhad, honey_x, leila.kh, m0zhdeh, mahsamoon, mahtab10, meno, messi1, niloofartavoosi, rana_raha, robina, shiva joon, silverstar, TARANOMEMEHR, violet_kl, zanbagh, ~pArnYa~, ~SAREH~, ~Starlet~, بلور, بهار سرد, بهارجون, رضا1, سعيد30, شیوا, علی رضاایران, نامی, نسيا, نگار.م.استقلال, والا, کمند, یگانه |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: زير اقاقي ها...
نوشته ها: 107
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : نيما حالت من : | پست بسیار مفید : +18 امتیاز هواي غروب فردوگاه خيلي غمگين بود،هواپيماي مادر وپــدرم كه از زمين بلند شد،اشك تو چشام حلقه زد يادمه آخرين بار كه از اين سفرهاي كاري واسشون پيش اومــد سه سال قبل بود اما اون سال رضا هنوز دانشگاه ميرفت و كنارم بود،ولي اينبار تو ماه سوم سربازيش بود.تو همين افكار بود كه مادرجون دستي به شونم زد و گفت:بلند شو عزيزم عموت منتظره.به همراه مادرجون رفتم،تو ماشين خيالم از بابت ساسان پســرعموم راحت بود،چون هر وقت كه من گريه ميكردم ميدونست نبايد سربه سرم بذاره.رسيديم،خونه مادرجون يه خونه باغ بزرگ بود كه عمو اونطرف باغ يه ساختمون ساخته بود.تا از در وارد شديم كل كلاي من و ساسان شروع شد،ساسان:مامان به اين كلفت جديده بگو بايد باغ رو هم هرروز جارو كنه ها،من:ا وا من نيومدم اينجا كه كاراي تو رو انجام بدم،فقط بخاطر مادرجون اومدم.ساسان:پس ظرفاي مارو كي بايد بشوره؟خواستم جواب بدم كه مادرجون درحالي كه ميخنديد مارو برد تو.من براي اينكه تلافي كنم به عمد گفتم:مادر جون اين ساكم خيلي سنكينه من نميتونم از رو پله ها بالا ببرمش مادر جون سريع اشاره كرد:ساسان بيا ساك دخترعمو بيار واسش بالا گناه داره.و منم بايه لبخند پيروز مندانه ساك رو همون جا ول كردمو رفتم بالا تو اتاق قديمياي بابام.كه البته يه سروساموني بهش داده بودم،رو تخت ولو شدم كه يهو با صداي خنده ساسان به خودم اومدم فوري رفتم درو ببندم:پــرروي لوس بلد نيستي در بزني؟،خواستم درو ببندم كه اومد تو ساك رو گذاشت و خيره شد به من و مث چي كه نميخنديد،بعد بلند شدورفت و گفت:خيلي سرو صدا نكن اتاقت متأسفانه كنار اتاق منه و منم بد خواب.بعد كه رفت من سريع وسايلمو چيدم تو اتاق و گرفتم خوابيدم،امروزهم كه يه ماه به خاطر واهمه اي كه ازش داشتم شبا خوابم نميبرد تموم شد. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, *RaHa2*, afrooz87, Amir86, Anolin, armita1819, avaa..., ayda3, aygeen, azad_awesome, azar1, azita_esy, ba-maram, barane khazan, dokhtare babash, elham.b, faezeh.t, faezeh88, fahime_kiticat, farajoon, faribash, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, hana_m, hany111, hasti59, honey_x, JonasRahimi, katy, leila.kh, m0zhdeh, m@hs@1992, mahsamoon, mahtab10, marjan.AA, maryam16, meno, messi1, monir1343, morteza va ati, nafas44, neshan, niloofartavoosi, nlp16001, perijooon, peymaneh, rana_raha, robina, setarh**23, shiva joon, silverstar, Taataa, tania_7, TARANOMEMEHR, violet_kl, yasnaa, zahra.h, zanbagh, ~pArnYa~, ~SAREH~, αгѕαпα, آذردخت, آسوده, بلور, بهار سرد, بهارجون, تهمتن, رضا1, ساس بکس, سعيد30, شایلینگ, شیوا, علی رضاایران, نامی, نسيا, نگار.م.استقلال, والا, کردلیا, کمند, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,093
(View Stats)
تشکرها: 54,525
تشکر شده 92,947 بار در 7,715 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: زير اقاقي ها...
نوشته ها: 107
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : نيما حالت من : | پست بسیار مفید : +17 امتیاز صبح زود با صداي آهنگ ساسان بيدار شدم،اي خدا اين صبح و شب حاليش نميشه؟تصميم گرفته ام اين مدتي كه اينجا دختر خوبي بشم_به مادر جون و زن عمو ليلي كمك كنم و كمتر با ساسان كل كل كنم،بخاطر همين بهش چيزي نگفتم.مادرجون:شــيداجان،دخ ترم بيا صبحونه ت رو بخور.لباساي مدرسه ام رو پوشيدم،رفتم صبحونه خوردم خواستم كه برم ليلي جون گفت:كجا؟صبركن ازاين به بعد عموت ميروسنتت مدرسه،اولش خوشحال شدم بعد كه فهميدم ساسان ضدحالم باما مياد حسابي حالم گرفته شد.عمو منو رسوند مدرسه و گفت :مواظب خودت باش عموجان ظهر ميام دنبالت._چشم عموجان،خداحافظ عمو،خداحافظ پسرعمو _ساسان:خداحافظ،فقط زياد الكيات سر كلاس به هم نبافيا!/هنوز وارد كلاس نشدم،مينا و دلأرام رو ميبينم و حرفها وتعريفها.مينا شروع كرد درمورد دوست پسرش حرف زدن و اينكه قرار شده بالأخره بياد خواستگاريش حرف زدنو،دنيا از كتاب تست عربي جديدي كه خريده بود،اين دوتا بهترين دوستاي من و دو قطب مخالف هم بودن كه يه جورايي وسط اينا بودم،يهو خانم قاسمي دبير رياضي وارد شد.آخ كه چقد اين معلم با من لجه،قاسمي:آرا بذار كلاس شروع بشه بعد حرف بزن!و من رفتم تو فكر يه نقشه واسه ضدحال به اين معلم پير از خودراضي.آخر زنگ كه شد6 هفتا مسأله سخت داد گفت:هر كي اينهارو جلسه بعد حل نكرده باشه،ميانترم صفر،منم كه از رياضي متنفر بودم بلند گفتم:ياد دبستان بخير!اين تيكه كلامم واسه رياضي بود كه بدجوري ميزد تو برج خانم قاسمي. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, afrooz87, Anolin, armita1819, avaa..., ayda3, aygeen, azad_awesome, azar1, azita_esy, ba-maram, barane khazan, dokhtare babash, elham.b, faezeh88, farajoon, faribash, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, hana_m, hany111, hasti59, helik, JonasRahimi, leila.kh, m0zhdeh, m@hs@1992, mahsamoon, mahtab10, maryam16, meno, messi1, monir1343, morteza va ati, nafas44, nlp16001, perijooon, peymaneh, rahav, rana_raha, robina, saman84, setarh**23, shiva joon, silverstar, tania_7, TARANOMEMEHR, violet_kl, yasnaa, zahra.h, zanbagh, ~pArnYa~, ~SAREH~, αгѕαпα, آذردخت, بلور, بهار سرد, تهمتن, رضا1, روشناک, ساس بکس, سعيد30, شیوا, علی رضاایران, نامی, نسيا, نگار.م.استقلال, والا, کردلیا, کمند |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: زير اقاقي ها...
نوشته ها: 107
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : نيما حالت من : | پست بسیار مفید : +18 امتیاز عصر تو فكر مسأله هاي رياضي بودم كه يهو به فكرم رسيد ساسان كه مهندسي عمران ميخونه تو مدرسه رشتش رياضي بوده.اين مسأله ها براش فوت آبه،اما اگه الان خونه خودمون بودم ميرفتم با دنيا حلشون ميكردم.بعد كلنجار رفتن با خودم دفترمو برداشتم رفتم دم اتاق ساسان(سعي كردم خيلي مودب شم تا دلش به حالم بسوزه)در زدم._مامان بيا تو.رفتم تو_سلام ساسان._تويي كه پررو!بدون اجازه مياي تو؟_من كه در زدم_اما من اجازه ندادم بياي تو _ببخشيد_حالا زودي بنال كار دارم _پس اگه كار داره هيچي _چيكار داره ميخواي واست املا بگم؟ _نه تو كه مخ رياضي هستي اين مسأله ها رو يادم ميدي،اگه خونه خودمون بودم با دوستم حل ميكردم اما حالا _خبه حالا،دفتر تو بده تا ببينم چي هستن. اما تا دفترمو باز كرد چشمش افتاد به شعري كه با خط خوش اول دفترم نوشته بودم:(عشـق چيست؟**راز جاودانگي آن؟**و معناي عميق دل؟**به راستي رنگ عشـــــق چيست؟**آبي آسماني؟**يا قرمزي قلب ها؟**پس چرا مشكي را رنگ عشــق ميدانند؟**سفيد؟ژرف اشـــعار سپـيد؟**من ميدانم مشـــكي رنگ عشـــق نيست**اما به راستي كدامين رنگ،رنگ عشق است؟**كدامين؟؟)بلند خنديد و گفت:مسأله مشكلت اينه؟رنگ عشق؟راستش ما تو رياضي مشتق و تابع خونده بوديم عشق نه!_اصلا نخواستم صفر بگيرم از قاسمي پـير بهتره دفترمو بده لوس! _بشين تا يادت بدم،خلاصه بعد كلي تمرين و حل كردن يادم گرفتم، _ممنون ساسان،ايشالا تو عروسي تو ومهنامه(مهنامه دختر عمه ام بود كه هي خودشو به ساسان ميچسبوند،كنه به تمام معنا) تلافي ميكنم! دفترو برداشتم كه برم،دفترو قاپيد وگفت:اولأ،تلافي نه جبران چي يادتون ميدن تو رشته الكيات؟دومأ،يه بار ديگه اسم اين دختره لوس رو جلو من آوردي نياوردي!سومأ،جبران كار دفتر پيش من تا شـب وقــت كردم اين شعرو رو بنويسم._نه بابا تو كه شعرمو مسخره كردي چي شـــد حالا ميخواي بنويسيش؟ _تو گفتي و من باور كه شاعر اين شعر تو باشي! _ميخواي باور نكن.درو بستم و رفتم تو آشپز خونه كمك مادرجون آخه صبح جمعه است همه فاميلي اينجا جمعن. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, afrooz87, Anolin, armita1819, avaa..., ayda3, aygeen, azar1, azita_esy, ba-maram, barane khazan, elham.b, faezeh.t, faezeh88, farajoon, faribash, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, hana_m, hany111, hasti59, helik, JonasRahimi, kobramahmod, leila.kh, m0zhdeh, m@hs@1992, mahsamoon, mahtab10, maryam16, meno, messi1, monir1343, morteza va ati, nafas44, nlp16001, perijooon, peymaneh, rahav, rana_raha, robina, saman84, sara1988, setarh**23, shiva joon, silverstar, tania_7, TARANOMEMEHR, violet_kl, yasnaa, zahra.h, zanbagh, ~pArnYa~, ~SAREH~, αгѕαпα, آذردخت, آسوده, الیمان, بلور, بهار سرد, تهمتن, رضا1, روشناک, ساس بکس, سعيد30, شیوا, علی رضاایران, نامی, نسيا, نگار.م.استقلال, والا, کردلیا, کمند |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: زير اقاقي ها...
نوشته ها: 107
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : نيما حالت من : | پست بسیار مفید : +20 امتیاز ميان پرده:وقتي شيدا رفت ساسان شروع كرد به ورق زدن دفتر كه به صفحه جالبي برخورد،مانند متن مكالمه نمايشنامه شيدا و دلأرام سر كلاس قاسمي حرف زده بودن.شيدا:دلا به نظرت چه جوري حال اين بز پير رو بگيرم( چه بي ادب،به معلمش بز پير مي گه).دلأرام:اول دلا نه دل آرام،دومأ،ول كن با اين شاخ نشو برات خوش تموم نميشه،سومأ تو كه اين شعرو گفتي راس راسي عشق چه رنگيه؟(ا ا ا، پس واقعا شعر خودشه)شيدا: خنگول ا گه ميدونستم رنگ عشق چيه،واسه چي خودمو سوال پيچ ميكردم،ولي چشم هر وقت عاشق شدم بهت رنگشو خبر ميدم.ساسان هم يه مداد ور داشت نوشت:براي مقابله با اين معلم لاي دفتر خود سوسك بذاريد،سوكسشو خواستي خودم دارم ارزون حسابت ميكنم_راجع به سوال دوم عشق همه رنگي هست البته جز دورنگي،با تشكر ساسان خان معروف به اينشتن ثاني.و بعد يه امضا زد زيرش.آخر سر هم خواست شعرو رو تو دفتر شعر خودش بنويسه اما دفترو گذاشت اونجا تا بده خانم شاعر خانم با خط خوش خودش بنويسه و گرفت خوابيد.اما خوابش نبرد اين يه هفته يه حالي شب ها داشت كه نميذاشت بخوابه خودشم دازش بي خبر بود.::::::::::::::::::::::: پس تشكر و + يادتون رفت::::::::::::::::: | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, *RaHa2*, *~Faezeh~*, afrooz87, Anolin, armita1819, avaa..., ayda3, azar1, azita_esy, ba-maram, barane khazan, elham.b, faezeh.t, faezeh88, farajoon, faribash, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, hana_m, hany111, helik, JonasRahimi, kobramahmod, leila.kh, m0zhdeh, m@hs@1992, mahsamoon, mahtab10, maryam16, meno, messi1, monir1343, morteza va ati, nafas44, nlp16001, parmis ariaee, perijooon, peymaneh, pingo pingo, rana_raha, robina, saman84, sara1988, setarh**23, sharona, shiva joon, silverstar, soso.naznazi, Taataa, tania_7, TARANOMEMEHR, violet_kl, yasnaa, zahra.h, zanbagh, ~pArnYa~, ~SAREH~, آذردخت, آسوده, الیمان, بلور, بهار سرد, تهمتن, رضا1, روشناک, رولا, ساس بکس, سانازارمان, سعيد30, شیوا, علی رضاایران, نامی, نسيا, نگار.م.استقلال, والا, کردلیا, کمند |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: زير اقاقي ها...
نوشته ها: 107
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : نيما حالت من : | پست بسیار مفید : +15 امتیاز صبح ساعت 6با صداي در بيدار شدم._مادر جون بفرماييد تو. _سلام نوه ي گلم،صبح بخير! _خيلي لوسي ساسان،برو بيرون.يه تاپ با يه شلوارك تنم بود سرخ سرخ شده بودم از خجالت پتو رو دور خودم پيچيدم و اولين چيزي كه دم دستم بود پرت كردم طرفش،خوشبختانه موفق شدم با اين حركت از اتاق بيرونش كنم.ساعت 8:30بود فوري دست و صورتمو شستم ،لباس عوض كردم رفتم تو آشپز خونه صبحونه بخورم.سلام مادرجون.صبح بخير. _سلام عزيزم،چايي بريزم برات؟ _ممنون. _سلام دختر عمو! _مادرجون بي زحمت اون ظرف مربا رو ميدين؟ _شما دو تا كه دعواهاتون رو كردين،ديگه كاسه مربا ميخواي چيكار؟ _ساسان:ا وا مامان جون از شما بعيده ما و دعوا؟استغفرالله! _شيدا جون راست ميگه؟ ميدونستم تا مادرجون به اندازه يه شاهنامه نصيحت نكنه دست بردار نيست گفتم:راس ميگه،اصلأ واسه اينكه باور كنين ساسان الان كل ميز رو جمع ميكنه و ظرفا رو ميشوره،مگه نه ساسان؟_بله مادرجون ميشورم تا جونمم بالا بياد اصلأ كاش باز باهاش كل كل كرده بودم. شونه هامو انداختم بالا رو رفتم به سمت اتاقم.فردا امتحان تاريخ داشتيم وورزشو رياضي،خيالم از بابت تاريخ كه راحت بود فوت آبش بودم،رياضي هم كه مسأله هارو حل كرده بودم.پس تا ساعتاي 10 بيكار بودم،شروع كردم يه كم خط تمرين كنم.استاد ما هم عجب عاشقيه ها آمارش رو با دوستام در آوردم عاشق زنشه و بعد 10سال دوباره به هم رسيدن خلاصه هر جمله كه سرمشق ميده بايد يه كلمه عشق توش باشه،سرمشق امروز هم بود:از صداي سخن عشق نديدم خوشتر،خط دوم رو هنوز نوشته بودم كه تقه اي خورد به در اين دفعه محض احتياط روسريمو سرم كردم و رفتم درو باز كردم_اجازه هست؟ _بنال؟كار دارم _ميشه بيام تو؟ _نه! _حتمأ كار دارم كه اومدم،بيام تو. مثل هميشه الكي گفتم:يا الله.و رفتم رو صندلي نشستم،اومد بالاي سرم به به چه خوش خط! _چي كار داري؟ _اين شعرو تو دفترم بنويس،خوش خط خانم _بذار واسه بعدأ_بعد اين مهنامه مياد زير و بم دفترم رو ميريزه بهم ميخوام قايمش كنم.بلندبلند خنديدم_باشه بده من.يه لحظه ياد مهيار افتادم _مهيار هم مياد؟؟_مسلمأ،يه سوال بپرسم؟_بپرس _چرا اينقد تو و عمو شهاب از مهيار بدتون مياد و عموشهاب هي حالشو ميگره؟ _نپرس! _حالا كه پرسيدم! _اگه خيلي دلت ميخواد بدوني يه امروز بجاي عمو شهاب حالشو بگير اگه كارتو خوب انجام دادي،شب بهت مگيم. _قبول،معامله خوبيه. _بيا اينم شعر،راستي به نظر تو عشق چه رنگيه؟ _همه رنگ _ديوونه اي _هرچي تو اسمشو بذاري ساعت 11خانواده عمو شهروز اومدن عمو شهروز و زن عمو مهلا و دقلوهاشون مهدي ومهري،من عاشق اين خانواده ام از بس مهربونن،نيم ساعت بعد عمه شيرين اينا اومدن عمه شيرين و شوهرش آقا صادق و مهنامه و مهيار و مهناز و آقا كاوه شوهرش و كاميار پسر كوچلوشون تو اين خونواده فقط شاخه مهناز خوب بود بقيه غيرقابل تحمل بودن خصوصا مهيار.سلام عمه جون،خوبين؟_ممنون _دكتر مهنامه سلام_سلام وكيل الرعيا چه طوري؟_مهيار:سلام شيداجون،خوبي،دلم واست يه ذره شده بود،منم عصباني با بقيه يه سلام كردم و كاميار رو از مهناز گرفتم يه گوشه نشستم باهاش بازي كردم و خدا خدا ميكردم هرچه زودتر عمه شهپر بياد.نيم ساعت بعد عمه اومد با آقا كاظم و پسراش فرشيد و فربد و بهترين دختر عمه دنيا فرناز،من و فرناز رفتيم رو يه مبل نشستيم و شروع كرديم به حرف زدن ._سلام فري جون، چطوري؟_خوبم،ولي اينبار جاي خيليا خالي هست_بله عمو شهاب و مامان و باباي من و داداش رضاي من عشق تو _خب جاشون خاليه ديه_آره خصوصا عمو شهاب _كه بزنه مهيار رو له كنه _آره ولي اينبار وظيفه اش رو به ساسا محول كردم،آي ميشه از اين ساسا مث خر كار كشيد_پس الحمدالله رضا رفته سربازي والا به عهده رضابود _آره،اصولأ بايد از جنس مذكر مث خر كار كشيد،مضحكه خنده كنيشون و... تا شب موقع رفتن همه چيز خوب بود بجز حضور مهيار با اون چشاي حيزش _مهيار:عزيزم خدا حافظ،تقديم به بهترينم.و يه جعبه رو گذاشت تو جيب پيرهنم خدا ميدونه چقد به خودم بدو بيراه گفتم واسه پوشيدن لباس جيبدار كه خدا عمرش بده ساسان كه عصبي شده بود مهيار رو به بهونه خداحافظي كشوند برد و منم سريع با اشك و عصبانيت رفتم تو اتاقم سريع جعبه رو پرت كردم بيوفته تو سطل زباله اما افتاد كنارش خودمم روتختم نشستم و گريه كردم،ساسان سريع اومد بالا حوصله كل كل باهاشو نداشتم بي اهميت بهش گريه كردم،_جعبه كو؟آنچنان رگهاي گردن از عصباينت متورم شده بو د كه نگو با دست اشاره كردم_اوناهاش_شيدا اين مهيار چيكار كرده؟_اونشب! _كدوم شب!فقط گريه كردم اومد روبروم نشست چونه مو گرفت بالا _حرف بزن،كدوم شب_اون شب لعنتي،كه ته باغ كنارساختمون شما وسطي بازي ميكرديم_خب! _ولم كن ساسا حالم خوش نيست،_باشه تو الان استراحت كن بعدأ بگو، جعبه رو برداشت و رفت _شب بخير شيدا_شب خوش ،به مادرجونم يه دروغي بباف_باشه_ممنون | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, *RaHa2*, afrooz87, Anolin, ayda3, aygeen, azar1, azita_esy, ba-maram, barane khazan, elham.b, faezeh.t, farajoon, faribash, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, hana_m, hasti59, helik, JonasRahimi, m0zhdeh, mahtab10, maryam16, meno, messi1, monir1343, morteza va ati, nafas44, niloofartavoosi, nlp16001, peymaneh, rahav, rana_raha, robina, sara1988, setarh**23, shiva joon, silverstar, sirius, skiver, Taataa, tania_7, TARANOMEMEHR, violet_kl, yasnaa, zahra.h, zanbagh, ~pArnYa~, ~SAREH~, آذردخت, الیمان, بهار سرد, رضا1, روشناک, ساس بکس, سانازارمان, سعيد30, شیوا, عشق یخی, نامی, نسيا, نگار.م.استقلال, والا, کردلیا, کمند |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: زير اقاقي ها...
نوشته ها: 107
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : نيما حالت من : | پست بسیار مفید : +11 امتیاز 7_اينقدر شب گريه كردم كه نفهميدم كي خوابم برد صبح ساعت6:5بيدار شدم رفتم صبحونه خوردم و بعدش با عمو رفتيم مدرسه،ساسان امروز كلاس نداشت نيومد،تو مدرسه اوضاع خوب بود امتحان تاريخ رو خوب دادم و زنگ ورزش تا تونستيم با مينا و دلآرام حرف زديم،زنگ رياضي وقتي مسأله ها رو حل كردم حال خانم قاسمي گرفته شد،اومدم نشستم سرجام،_مينا:شيدا اينشتن ثاني،چه باحاله اين پسرعموت!_چرا؟يعني جي؟_دفترتو نيگا كن!_آي راس گفته ها سوسك!.هواسم نبود و سوسك رو بلند گفتم،و يك آن جيغ قاسمي بلند شد._كو؟بعد از اينكه خيالش راحت شد كه سوسكي نيست،رو كرد به من:آرا،يا جاي منه تو اين كلاس يا جاي تو!برو بيرون،تا مدير تكليفمونو روشن كنه!منم بدون هيچ عكس العملي رفتم بيرون،لعنت به ساسان،لعنت به مينا،همش تقصير اونا بود،دم در دفتر قاسمي هم به من رسيد_خانم عطايي من ديگه از دست اين دختر خسته شدم!_شيدا جان باز چي شده!_نميدونم خانم،از خود خانوم قاسمي بپرسيد كه سر كلاس چپ و راس به من گير ميده_ا ا ا دختره بي حيا،چه زبوني هم داره_خانم قاسمي شما بريد سر كلاس خودم باهاش برخورد ميكنم_نه بايد خانواده اش بيان و دسته گلشونو ببينن_آرا زنگ بزنم به خونه تون؟يا تعهد ميدي و خلاص؟_تعهد كه نشد حرف بايد مادر پدرش بيان!_خانم عطايي مامان بابامون رفتن مسافرت_كس ديگه اي ازش بياد؟_خانم به داداشمون زنگ بزنيد!_باشه شمارشو بده.شماره ساسان رو دادام بهش_دو تا بوق خورد ساسان برداشب_بفرماييد_سلام آقاي آرا از دبيرستان دانش مزاحمتون ميشدم_بله بفرماييد اتفاقي افتاده_ميشه بيايد مدرسه،خواهرتون با يكي از معلمها_خــواهــرم!!_بله تشريف مياريد؟_الان ميرسم خدمتتون.از خنده داشتم ميتركيدم بيچاره ساسان تعجب كرده كه خواهرش ديه كجا بوده،بيچاره من اكه ساسان مادرجون يا عمو اينا رو خبر كنه.10دقيقه بعد ساسان اومد يه تيشرت قرمز بايه كت سفيد وشلوار سفيد كفشاي سفيد پوشيده بود،ناكس باچه تيپي اومده مدرسه دخترونه،كافيه فقط يكي از دخترا ببيننش كل مدرسه ميان تو دفتر_سلام _سلام عطايي هستم مدير مدرسه،گويا خواهرتون به دبير رياضيشون بي احترامي كردن و...خلاصه قضيه رو تعريف كرد و يه تعهد كه پاش منو داداشم!ساسان!امضا كرديم..فقط حال كردم كه وقتي خانم قاسمي كارت ملي ساسان رو ميخوند،حواسش نبود كه شهباز كجا و شهيار_خيلي ممنون آقاي آرا_خواهش ميكنم وظيفه بود،الان كه ساعت آخره اجازه اش رو ميديد ببرمش._بله،موردي نيست_آبجي بدو كيفتو بيار_چشم داداشي،رفتم كيف مو برداشتم و اومدم رفتيم سوار ماشين شديم زدم زير خنده_ميشه يه دقيقه نخندي!_نه آخه خيلي خوب شد راستي خيلي ممنون ايشالا جبران كنم_پس تعريف كن_چيو؟_اونشب ته باغ.ياد اونشب اشكو تو چشام جمع كرد_چت شد ؟_هيجي،بيخيال شو_قول دادي؟_مهمه كه بدوني؟_آره؟_واسه چي؟_به تو چه،_باشه فقط اينجا نه .ماشينو روشن كرد10دقيقه بعد كنار يه پارك وايساد_پيادو شو،روي يه نيمكت نشستم ساسان رفت دو تا قهوه گرفت آورد_خب!_اونشب وقتي تو و عمو رفتين از خون همسايه توپ رو بيارين مهيار اومد كنار من خيز برداشت به طرفم و خودشو انداخت روي من و خواست لبامو بعدش هم.هق هق اشك ريختم_حالات خوبه شيدا؟_نه،ولي تعريف ميكنم،كه من جيغ زدم،من جيغ زدم عمو شهاب اومد نجاتم داد و مهيار گفت دست از سرت بر نميدار تا مال من شي،همين حالا فهميدي؟راحت شدي؟_اي مهيار عوضي كثافت،دوباره مث هروقتي كه ياد اون شب ميفتم اشك ريختم و اشك ريختم_ببخش شيدا نميخواستم ناراحتت كنم،حالا بيا قهوه ات رو بخور،ولي من بازم داشتم كريه ميكردم اومد چونه ام رو گرفت بالا_به من نگاه كن!بسه ديگه،نكن دل آدم درد مياد وقتي اشكاتو ميبينه_بريم ديگه_قهوه ات رو بخور ميريم_من قهوه دوست ندارم_پس چي دوست داري و ميخوري؟_بستني_بستني!تو اين سرما!_آره_باشه ولي الان كسي بستني نميفروشه_اتفاقا اون مغازه روبرو هميشه بستني داره_من ميخرم اما سرما خوردي به من نيستا_باشه.ساسان با دو تا بستني اومد تو ماشين_خودتم ميخواي بستني بخوري؟_آره_ولي هواكه سرد بود؟_به امتحانش ميارزه.ولي خدايش همه ماجرا تقصير تو بودا!_من؟منو چه به اونشب و مهيار؟_اونو كه نميگم خانم قاسمي!_به من چه؟_آخه تو دفترم نوشته بودي سوسك منم داشتم ميخوندم بلند خوندم قاسمي هم فكر كرد واقعيه! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, *RaHa2*, Anolin, assertive, ayda3, aygeen, azad_awesome, azar1, ba-maram, barane khazan, dokhtare babash, farnaz58, fayzeh, ghazghaz, ghorbani, hana_m, hasti59, helik, JonasRahimi, m0zhdeh, mahtab10, maryam16, meno, messi1, monir1343, nafas44, nlp16001, peymaneh, rahav, robina, saba 68, sara1988, setarh**23, silverstar, sirius, Taataa, tania_7, taranom71, TARANOMEMEHR, violet_kl, yasnaa, zanbagh, ~pArnYa~, ~SAREH~, آذردخت, بهار سرد, تهمتن, رضا1, روشناک, سانازارمان, نامی, نسيا, نگار.م.استقلال, کردلیا, کمند |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: زير اقاقي ها...
نوشته ها: 107
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : نيما حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز ![]() دوستان
شما
دكمه
+وتشكر
رو
فك
كنم
درست
فشار
نميديدآخه تشكر نميكنيد يعني نميخونين يعني رمانم خوب نيست. ![]() ***** بعد از اون ماجراي خانم قاسمي تقريبا دو ماهي روال عادي بود حتي نميدونم چــرا ساسي باهام بهتر شده بود ساسي صداش ميكردم دعوام نميكرد و عوضش بجاش شيدي صدام ميكرد. تا اينكه يه عصر وقتي داشتم تو حياط با فرناز صحبت ميكردم فرناز انداختم تو استخر پر آب يخ،تب كردم در حد انفجار سرما خوردم دكتر بهم يه عالمه دارو داد_واي قربون دخترم برم برو رو تخت دراز بكش يه سوب واست درست كنم_مرسي مادرجون_ساسان يه كار واسم انجام ميدي_در خدمتيم جناب_اين دفترهارو ببر بده به دوستم صبح لازم داره_باشه.آدرس مينارو بهش دادم.شب بود ساسان اومد در زد _بله؟_ساسانم_صبر كن.روسريمو كردم سرم و بلند شدم_بيا تو_سلام شيدي بهتر شدي؟چـرا نخوابيدي،راحت دارز بكش تا زود خوب شي،قرصاتو خوردي،چــرا پــنجره بازه،واست خوب نيست؟_ساسان.ساسان؟_چــيه،ب و ديه داد واسه چــي ميزني؟_آخه مگه تو ميزاري يه بند داري حرف ميزني._ببخشيد_دفتر را داديش؟_آره_دختر خوبيه نه؟_نه!_وا مگه چـشه؟_حرف نزن اعصابم خورده شيدي_ساسان چـته تو؟بيبنمت؟واسه چــي گريه ميكني؟واسه كسي اتفاقي افتاده؟چــي شده خب؟_هيچــي،فقط يكم سرم درد ميكنه ميرم بخوابم،تو هم بخواب نا سلامتي سرما خوردي،شب بخير_ساسان مث آدم بگو چي شــده؟_گفتم كه چيزي نيست_ميدوني تا نگي دست از سرت برنميدارم_آره ميدونم تو لجبازي،تو خودخواهي،درد منم همينه_چــه ربطي داره؟واسه چــي چــرت و پرت ميگي؟_حقيقته_حقيقت جيه؟ساسي درست حرفتو بزن_شيدا تو از من بدت مياد نه؟_نه اين چه حرفيه كه ميزني ناسلامتي تو پســر عمومي مث دادشمي_اما تو واسه من دخترعمو نيستي مث آبجيم نيستي_چــي ميگي ساسي منظورتو نميفهم؟_منظورمو نميفهي يا نمي خواي بفهمي،شيدا ديوونم كردي،ديه تحمل ندارم،من عاشقت شدم چرا همش خودتو به نفهمي ميزني؟هان!؟.خداي من يعني ساسان منو دوست داره مث من _خب اما من.اومد زانو زد جلوي پام كنار تخت چونموگرفت بالا_اما تو چي؟تو منو دوست نداري خلاص؟خيلي بي رحمي_نه نه ساسان من ميخواستم بگم كه_آهان بگي كه يكي ديه رو دوست داري و _نه ساسي بذار حرفمو بزنم ديه،خواستم بكم منم تو رو دوست دارم._بگو راس ميكي شيدا بگو بازم خواب نميبينم_بازم؟چــه خوابي؟_ولش كن_نه زود باش بكو _من بيشتر شبها كابوس ميديم كه تو ميكي منو دوست نداري_خودت ميگي كه كابوس،نه الأن بيداري ولي من ميخوام بخوابم حالم خوش نيست_باشه من ميرم خوب بخوابيا_باشه شب خوش_شب بخير بهانه بيدار شدنم.در و بست و رفت و من موندم خيالات واي يعني واقعا اونم منو دوست داشت،شب بخير بهانه بيدار شدنم،چندين بار اين جمله رو واسه خودم تكرار كردم،شب تو هم بخير عشقم.ساسان عزيزم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, Anolin, assertive, aygeen, azad_awesome, azar1, barane khazan, DDjooon, dokhtare babash, ghazghaz, ghorbani, hana_m, hany111, hasti59, helik, JonasRahimi, m0zhdeh, mahtab10, maryam16, meno, messi1, monir1343, nafas44, nlp16001, peymaneh, pingo pingo, rahav, robina, sabzha, sara1988, setarh**23, silverstar, sirius, tania_7, TARANOMEMEHR, yasnaa, zanbagh, ~pArnYa~, آذردخت, بهار سرد, رضا1, روشناک, سانازارمان, نامی, نسيا, نگار.م.استقلال, کردلیا, کمند |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت: زير اقاقي ها...
نوشته ها: 107
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : نيما حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز 9_فرداش تا عصر اصلأ حال خوشي نداشتم بيشترش خواب بودم عصر رفتم تو حياط يه كم هوا بخورم _ا وا ديوونه چرا اومدي بيرون _ا چيكار تو دارم ميخوام بيام بيرون هوا به كله ام بخوره _خب پس بيا اينو بده دورت سرده هوا _مرصي.تلفن ساسان زنگ خورد_به رفيق بامرام،چه خبر؟چه ميكني؟_ببين رفيق واسه ساعت8امشب بليط گرفتم شال و كلاه كن كه بريم _تا ساعت8 خداحافظ_كجا دارين ميرين؟_من و چندتا از دوستام واسه يه پروژه داريم ميريم شيراز_امشب؟_آره امشب ميريم فك كنم يه هفته اي اونجا الاف باشيم،دلم واست بد تنگ ميشه شيدا_بر عكس،من اصلأ دلم واست تنگ نميشهاين گفتم كتشو پرت كردم و رفتم ته باغ _شيداااااا كجا؟چت شد يهو؟شيدا چي شدت يهو_فردا جمعه ست،همه دارن ميان اينجا،اون مهيار هم مياد_اي داد،حالا چــه خاكي تو سرم بريزم_هيچــي برو_آخه چــرا به من نگفتي؟حالا چيكار كنم_گفتم كه برو_آخه تو_ببخشيد ساسان تقصير من بود تو برو خودم يه كاريش ميكنم ديه_نه من نميرم_د برو اينقده هم لوس بازي در نيار فرنازم هست_باشه فقط بخاطر توو بعد هر دو زديم زير خنده | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *شهرزاد, Anolin, azad_awesome, azar1, dokhtare babash, ghazghaz, hana_m, hasti59, JonasRahimi, m0zhdeh, mahtab10, matinmiw, meno, messi1, nafas44, nlp16001, saba 68, setarh**23, silverstar, sirius, Taataa, tania_7, TARANOMEMEHR, violet_kl, zanbagh, ~pArnYa~, آذردخت, تهمتن, رضا1, روشناک, مریم@, نامی, نسيا |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| persiangirl217, انجمن, رنگ, عشق, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| عشق یا عادت | persian-star کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | makhmal_66 | نوشته کاربران سایت | 251 | ۱۸ فروردين ۱۳۹۱ ۰۱:۴۶ قبل از ظهر |
| عشق یا عادت | persian-star کاربر انجمن | persian-star | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 94 | ۳۰ شهريور ۱۳۹۰ ۰۷:۵۵ بعد از ظهر |
| بی وفا | baranak94 کاربر انجمن | baranak94 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 42 | ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۲ قبل از ظهر |
| تب تلخ | آسمانی شو کاربر انجمن | chrysalis | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 50 | ۲۱ مهر ۱۳۸۹ ۱۲:۴۱ بعد از ظهر |
| قسم | Kyana کاربر انجمن | .Baharak. | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 25 | ۲۹ تير ۱۳۸۹ ۰۷:۱۳ بعد از ظهر |