| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸
نوشته ها: 40
(View Stats)
تشکرها: 1,207
تشکر شده 2,240 بار در 42 پست
| پست مفید : +3 امتیاز سلام بچه ها ،من بازم اومدم با یه رمان دیگه امیدوارم که از این رمان خوشتون بیاد![]() رمان:فصل خاکستری نویسنده:سهیلا عباسی انتشارات پل مشخصات ظاهری:352صفحه ___________________________ فصل 1 اهنگ ساعت دیواری بزرگی که وسط سالن در طبقه ی پایین بود خواب را از چشمانم پراند.بالش را روی سرم گذاشتم ولی صدای زنگ ساعت همچونن ناقوس کلیسا در فضای خانه طنین انداخته بود. بارها از مادر خواهش کرده بودم تا این ساعت را از توی سالن بردارد یا لااقل ان را کوک نکند ولی مثل اینکه مادر بر خلاف من از این ساعت خیلی خوشش می امد چون ان را یادگار مادرش می دانست و برایش عزیز بود. وقتی ساعت خسته از اخرین ضربه خاموش شد فهمیدم ساعت ده شده است.پنجره ام نیمه باز بودو نور خورشید مستقیما به صورتم می تابید و گرمای ان ازارم می داد به ناچار روی تختم نشستم روی قالیچه ی کوچک اتاقم پر از جزوه و کتاب بود. دیروز بالاخره همه چیز تمام شد و تا چند وقت دیگر می توانستم نتیجه ی این زحماتم را ببینم یا به دانشگاه راه می یافتم یا هم در اخر می بایست با مدرک دیپلم که این روزها ارزش قاب گرفتن هم نداشت کاری برای خودم دست و پا می کردم لااقل سر گرم می شدم. ادامه دارد............... صفحه 8 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), -دایان-, -نازلی-, 2012, abby7, abdolghani, ady25, alonesachlie, amini2004, Amirsam1, arezoogh, arizona, ART!ST, asal_aram, Ati__377, avazkhamoosh, AVESTA, ayda90, azam 24, azami, azaryan, batul1s, behnazhmz, chandiny, coral, dokhtarepaeiz, elahe70, Eluxa, faezeh, FAH!ME, farajoon, farnaz21, farnaz58, fatifati, fatima_59, gandomsa, gherti, golgh, gord, harimeshgh, Hella, hiva, htamspam, Irani, kathyn, katy, koyar, Maedeh, mahbano, mahdiyeh, mahsa.gh, marjanagn, maryam222, Mina, mirage, m_h_n, nafas3000, nasimepaeze, Niloufarjojo, nlp16001, P@rya, parisaparisa, Parnam, samane7, sanaz_, Sang, shahzad, shakiii, shili, silvana-63, silverstar, Silver_Moon, soha.f, Sokout_momtad, spoorg, tama1011, tarane, triti, UnKnOwN_Sh, violet_kl, YALDA STAR, yasi88, yeshil, zahra.h, zina, اسوده, اهنگ, باران, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, روحی33, ستاره یخی, شبنم, علیصدر, لمیس20, م.م.ر, مهناز22, پروانه!, یگانه |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,064 بار در 14,665 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | -نازلی-, 2012, abby7, abdolghani, arizona, ART!ST, coral, f1363, FAH!ME, farnaz21, farnaz58, fatifati, fatima_59, gherti, golgh, gord, harimeshgh, Hella, hiva, Irani, kathyn, koyar, Mina, Niloufarjojo, nlp16001, parisaparisa, Parnam, samane7, shahzad, shakiii, silvana-63, Sokout_momtad, violet_kl, YALDA STAR, yasi88, yeshil, zina, اهنگ, باران, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, ترنم, روحی33, شبنم, لمیس20, م.م.ر, مهناز22, پروانه! |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸
نوشته ها: 40
(View Stats)
تشکرها: 1,207
تشکر شده 2,240 بار در 42 پست
| پست بسیار مفید : +5 امتیاز از تخت پایین امدم و مشغول جمع اوری انها شدم.هر کدام از این کتاب ها برایم خاطره بودند وقتی با مهسا این کتاب ها را مرور می کردیم خاطره ای را هم برای خودمان یاد اور می شدیم.اهی کشیدم و دوباره مشغول جمع اوری کتاب ها شدم. با تواخته شدن ضربه ای به در هراسان روی پا ایستادم وقتی مادر را در استانه ی در دیدم نفس راحتی کشیدم ولی متعجب از دیدنش گفتم: -مگه امروز نرفتی سر کار؟ -نه اخر قرار خانواده ی اقای شریفیان بیان و خونه را ببینند اگه از اونجا خوششون اومد بریم محضر و قضیه ی فروش خونه رو تموم کنیم. با شنیدن نام اقای شریفیان به یاد همسایه ی قبلی مان اقای محبی افتادم خانواده ی خوبی بودند.همه ی محل به او احترام می گذاشتند.بازی کردن با دخترهای دوقلویش سرگرمی هر روزم بود. خانه ی ما با وجود ان دو دختر خیلی با صفاتر از الان بود چه حیف شد که انها اینجا را ترک کردند. اقای محبی به خاطر ماموریت شغلی اش مجبور شد به شیراز نقل مکان کند و از پدر خواست تا این خانه را به فروش برساند.از پنجره ی اتاقم خیلی راحت می شد حیاط انها را زیر نظر گرفت. مادر دستی بر شانه ام گذاشت و گفت: -دلت برای اون دو تا شیطون تنگ شده؟ لبخند تلخی بر لب نشاندم و همان طور که از کنار پنجره ام دور می شدم گفتم: -جاشون خیلی خالیه.هنوز به سال نرسیده ولی انگار چند ساله که از اینجا رفتند این خونه بدون اونا سوت و کوره..... باز به یاد این موضوع افتادم که چرا پدر و مادر فقط به داشتن یک فرزند اکتفا کردند در صورتی که هم بچه دوست دارند و هم اینکه از وضع مالی خوبی برخوردارند.پدر مدیر عامل یک شرکت تجاری بزرگ بود و مادر هم در ان شرکت مشغول به کار بود.هیچ گاه در این باره سخنی به میان نیامده بود تا این موضوع را عنوان کنم. -مثل اینکه هنوز منگ خوابی! از صدای مادر به خود امدم چند تار از موهای بلندم را که روی پیشانی ریخته بود کنار زدم و گفتم: -امیدوارم این همسایه های جدید بتونند مثل خانواده ی محبی خوب و قابل احترام باشند.مادر با اطمینانی که در کلامش موج می زد گفت: -اونا رو باید ببینی تا بفهمی چه انسانهای شریفی هستند نرگس برام مثل یک خواهر بوده او علاوه بر همسایه برام یک یار و غمخوار بود تحت هیچ شرایطی منو تنها نگذاشت. بعد از اسباب کشی کردن به این خونه خیلی دلم می خواست می شد که باز هم نرگس همسایه مان باشد حالا بعد از این همه سال انگار گمشده ام را یافته ام نمی دونی چقدر خوشحالم. این نوع طرز حرف زدن مادر برایم تازگی نداشت او هر وقت فرصتی پیش می امد یاد ان دوران و خانه قبلی اشان را که در ان زندگی می کرد می افتاد من ان روزها دختر بچه ایی چهار پنج ساله بیش نبودم برای همین چیز زیادی از نرگس خانم به یاد نداشتم علی الخصوص که چند سال از کودکی ام را در لندن بودم ولی مشتاق بودم او را ببینم. ادامه دارد........ صفحه10 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), -نازلی-, 2012, abdolghani, ady25, afsoon321, alma gol, amini2004, arezoogh, arizona, ART!ST, asal_aram, asaman_1389, AVESTA, ayda90, azam 24, azami, chandiny, coral, dokhtarepaeiz, Eluxa, faezeh, farajoon, farnaz21, farnaz58, fatifati, fatima983, gandomsa, gherti, golgh, gord, hamid_mm, harimeshgh, Hella, hiva, htamspam, Irani, kathyn, katy, koyar, mahbano, mahdiyeh, marjanagn, maryam222, Mina, mirage, m_h_n, nedaj, Niloufarjojo, nlp16001, P@rya, parisaparisa, Parnam, sanaz_, Sang, shahzad, shakiii, shili, silvana-63, silverstar, Silver_Moon, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, spoorg, tama1011, Tifani Jon, triti, uranoos, violet_kl, YALDA STAR, yasi88, yeshil, zahra.h, zina, اسوده, اهنگ, برادپیت, بهارجون, بی بی گل, روحی33, ستاره یخی, شبنم, لمیس20, م.م.ر, مهناز22, پروانه!, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹
نوشته ها: 4,865
(View Stats)
تشکرها: 18,458
تشکر شده 32,225 بار در 3,818 پست
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز سلام بچه ها من همون eshgh_m هستم امیدوارم که از این رمان خوشتون بیاد![]() -باز که رفتی تو فکر بهتره زود بیایی پایین یه خورده کار ریخته سرم باید کمکم کنی. با بی حوصلگی گفتم: -ولی من هنوز کارهای خودم رو شروع نکردم اتاقم رو که می بینی. زیر گوشم را ارام گرفت و گفت: -از بس تنبلی و می خوابی! با لحنی معترض گفتم: -مادر تو که خودت شاهد بودی چند شب بود که بیخوابی می کشیدم. -می دونم دختر جون خواستم باهات شوخی کرده باشم تو به کارهای خودت برس منم به کارهای خودم می رسم. حیفم امد او را تنها بگذارم.جمع کردن وسایل اتاقم را به فردا موکول کردم و برای کمک کردن به مادر به طبقه ی پایین رفتم.مادر مثل همیشه در اشپزخانه بود.بوی پیاز داغ تمام فضای خانه را در بر گرفته بود.اه بلندی کشیدم و خود را به درگاه اشپزخانه چسباندم.مادر از شنیدن صدای اه کشیدنم به عقب برگشت و با لحن کنجکاوی پرسید: -سارا چرا داری اه می کشی؟ به شوخی گفتم: -اخه وقتی می بینم شما با ان مدرک لیسانس ادبیات که به اتاق چسباندی الان داری توی اشپزخانه پیاز سرخ می کنی حرص می خورم وای بر من که اصلا از بوی پیاز داغ خوشم نمی اد. ادامه دارد..... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), -نازلی-, 2012, abdolghani, ady25, alma gol, amini2004, arezoogh, arizona, ART!ST, asaman_1389, AVESTA, ayda90, azam 24, azami, chandiny, dokhtarepaeiz, Eluxa, f1363, faezeh, farajoon, farnaz21, farnaz58, fatifati, fatima983, gandomsa, gherti, golgh, gord, harimeshgh, Hella, hiva, htamspam, Irani, kathyn, katy, koyar, mahbano, mahdiyeh, marjanagn, maryam222, Mina, mirage, nafas3000, nedaj, Niloufarjojo, nlp16001, P@rya, parisaparisa, Parnam, samane7, sanaz_, Sang, shahzad, shili, silvana-63, silverstar, Silver_Moon, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, spoorg, tama1011, Tifani Jon, triti, violet_kl, YALDA STAR, yasi88, yeshil, zahra.h, zanbagh, zina, اسوده, برادپیت, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, روحی33, ستاره یخی, شبنم, لمیس20, م.م.ر, مهناز22, پروانه!, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹
نوشته ها: 4,865
(View Stats)
تشکرها: 18,458
تشکر شده 32,225 بار در 3,818 پست
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز مادر دست به کمر ایستاد و گفت: -من دارم سرخش می کنم تو چرا حرص می خوری.در ضمن لذت زندگی یک زن به اینه که محیطی ارام برای شوهرش فراهم بیاره وقتی همسرت از کار می اد و از دست پختت می خوره و به دلش میشینه اون وقته که با یک تشکر تمام خستگی از تنت بیرون می اد. -مادر فکر نمی کنی این بار پدر زیاد از دست پختت خوشش نیاد. بوی سوختن پیاز ها مادر را سراسیمه کرد چون جو را زیاد به نفع خودم نمی دیدم پا به فرار گذاشتم و خود را با کارهای منزل سرگرم کردم تمیز کردن پله های مرمری و شیری رنگ که به طبقه ی بالا منتهی می شد همچنین گردگیری مبل های سلطنتی داخل سالن و برگ های درختان مصنوعی که در هر گوشه ی سالن خودنمایی می کرد تمام وقتم را گرفته بود وقتی به خود امدم که نای ایستادن نداشتم مثل اینکه قرار بود به مادر کمک کنم نه اینکه تمام کارها را خودم انجام دهم. -نمی دونستم اینقدر زرنگ شدی وگرنه........ میان حرف مادر پریدم و گفتم: -وگرنه چی......... به طرفم امد و سینی را که حاوی لیوان شربت البالو بود را روبرویم گرفت و گفت: -دستت درد نکنه.واقعا ازت ممنونم معلومه که خسته شدی. لیوان را از میان سینی برداشتم و گفتم: -مامان فکر نمی کنی این خونه زیادی بزرگه؟ -چطور مگه؟ شانه هایم را بالا لنداختم و گفتم: -اخه یک نفر به تنهایی نمی تواند از پس تمیز کردن این خانه بر بیاید.شما هم که همیشه خانه نیستید من هم اگر دانشگاه قبول شدم که خانه نیستم پس باید........... مادر که انگار کلافه شده بود دست هایش را بالا برد و گفت: -هی دختر چقدر حرف می زنی کی گفته من خونه نیستم از فردا به بعد دیگه قرار نیست سر کار بروم از پدرت خواستم یک نفر دیگر را جایگزین من کند اینطوری بهتر نیست؟ هورای بلندی کشیدم و گفتم: -این عالیه مادر چرا زودتر به این فکر نیفتادید. هنوز حرفم تمام نشده بود که تلفن به صدا درامد.همان طور که طرف تلفن می رفتم رو به مادر که به درگاه اشپزخانه تکیه داده بود کردم و گفتم: -مثل اینکه میهمانانت از امدن منصرف شده اند. لبخندی زد و گفت: -تو هنوز نرگس رو نشناختی. صدای گریه مهسا مرا منقلب ساخت با نگرانی پرسیدم اتفاقی افتاده؟ باصدای هق هق از گریه گفت: -سارا مادر بزرگم فوت کرد. از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم و از او خواهش کردم که ارام باشد تا خودم را به او برسانم. وقتی گوشی را قطع کردم رو به مادر کردم و گفتم: -من باید بروم. با نگرانی خود را به من رساند و گفت: -کجا می خوای بروی اتفاقی افتاده؟ فهمیدم هیجان و ناراحتی برای قلبش ضرر دارد برای همین صدایم را ارام کردم و گفتم: -حال مادر بزرگ مهسا به هم خورده می خواهم بروم پیشش. -ولی اخه میهمان داریم. صورتش را بوسیدم و گفتم: -مادر مهسا الان به من احتیاج دارد. مانتوام را سریع پوشیدم و خواستم با تاکسی بروم که مادر سوئیچ ماشینش را به طرفم گرفت و گفت: -بگیر با ماشین من برو شاید به کمک احتیاج داشته باشند. نگاه قدر شناسی بر او انداختم و گفتم: -از طرف من از مهمانان عذز خواهی کن. بین راه چهره ی گریان مهسا در نظرم مجسم می شد و قلبم را به درد می اورد.انگار تصویر دیگری از مهسا در نظرم نبود به جز چهره ی دختری رنجور که همیشه نگاهش را هاله ای از غم پوشانده بود.مهسا را از کودکی تا به اکنون می شناختم وقتی برای اولین بار او را در بغل دست خودم دیدم مهرش به دلم افتاد و سعی کردم با او دوست بشوم دوستی عمیق که تا به امروز پا بر جاست.همیشه از داشتن زندگی و مادری که این زندگی را بر او تلخ می کرد شکوه داشت واهمه ها و ترس هیچگاه او را راحت نمی گذاشتند مدام می ترسید که مورد شماتت مادرش قرار بگیرد وقتی خواهرش ازدواج کرد و برادرش هم برای کار به شهر دیگری رفت مایوس تر از همیشه به خانه می رفت انگار هیچ امیدی به زندگی نداشت سعی می کردم بیشتر با او باشم او همانند غریقی بود که به دنبال ناجی می گشت. می ترسیدم این معظلات او را به بیراهه بکشاند و همین طور هم شد او عاشق پسری شد که فقط یک بار از روی نگاه به او محبت کرده بود و ان پسر شد همه چیز مهسا.او قلب پاک مهسا را تسخیر کرد مهسا حتی حاضر بود برای او جان بدهد او با اردلان دنیای دیگری را برای خود ساخته بود.محبت ریاکارانه ی ان پسر چشم های مهسا را به روی واقعیت بسته بود نمی توانستم ببینم بهترین دوستم دارد در این راه نابود می شود می دانستم حرف ها و نصیحت های من در او تاثیری نخواهد گذاشت مثل اینکه او ایده ال خود را پیدا کرده بود.در این راه از پدر کمک خواستم دلم نمی خواست در این مورد کسی با خبر شود ولی مجبور بودم به خاطر دوستی با او این مسئله را با پدر عنوان کنم او هم بهترین راه را تحقیق در مورد ان پسر دانست وقتی شنیدم که اردلان نامزد دارد نزدیک بود دیوانه شوم نمی دانستم این موضوع را چگونه با مهسا مطرح کنم. به خود امدم دو کوچه بیشتر به خانه ی مادر بزرگ مهسا نمانده بود اه بلندی کشیدم لا اقل خوشحال بودم که خود او متوجه ی این موضوع شد هر چند برایش سخت بود ولی هر چه بود گذشت. ** ** ** ****************** خسته تر از ان هستم که بخواهم لباس هایم را عوض کنم یا اینکه بخواهم مسواک بزنم صدای ضجه ای نشنیدم تا قلبم را به درد اورد.اهی از سینه ام در نیامد تا غمناکم کند.در ان سه روز فقط توانستم تنهایی بستر پیرزنی را ببینم که هنوز اغوشش گرم و باز بود. ادامه دارد....... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), * Star, -نازلی-, 2012, abdolghani, ady25, alma gol, amini2004, arezoogh, arizona, ART!ST, asal_aram, asaman_1389, AVESTA, ayda90, azam 24, azami, chandiny, coral, daneshmand, dokhtarepaeiz, Eluxa, f1363, faezeh, FAH!ME, farajoon, farnaz21, farnaz58, fatifati, fatima983, gandomsa, gherti, golgh, gord, hamid_mm, harimeshgh, Hella, htamspam, Irani, JonasRahimi, kathyn, katy, koyar, mahbano, mahdiyeh, marjanagn, maryam222, Mina, m_h_n, nedaj, Niloufarjojo, nlp16001, P@rya, parisaparisa, samane7, sanaz_, Sang, shahzad, shakiii, shili, silverstar, Silver_Moon, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, spoorg, tama1011, tanaz.68, Tifani Jon, triti, Ushya7, violet_kl, YALDA STAR, yasi88, yeshil, zahra.h, zina, اسوده, اهنگ, برادپیت, بی بی گل, ترنم, روحی33, ستاره یخی, شبنم, م.م.ر, منيژه, مهناز22, پروانه!, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹
نوشته ها: 4,865
(View Stats)
تشکرها: 18,458
تشکر شده 32,225 بار در 3,818 پست
حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز نمی دانستم ایا باید مرگ ان پیرزن خوشحال باشم یا اندوهناک ولی توانسام اشک های سرو ولب هایی که چه ماهرانه به طرف پایین متمایل شده بود را ببینم سر قفلی بزرگی که به در خانه زده شد نفس راحتی را از دل به ظاهر یتیم های دلسوخته خارج کرد انگارکه سالها بود که کسی در ان خانه ی نقلی نزیسته بود تا بچه هایش را با یتیمی بزرگ کند.چه زود توانستند دست های پینه بسته و پاهای ترک خورده ای که زحمت روزگار را کشیده بود فراموش کنند.هنوز چهره ی مادر بزرگ مهسا در نظرم بود با ان چارقد گل دارش وقتی می خندید دو تا از دندان هایش که کمی از بغل خرد شده بود پیدا بود و من و مهسا او را مسخره می کردیم.دلم برای مهسا سوخت که با قلب رئوفش مجبور بود در کنار چنین مادر سنگدلی سپری کند.انگار عاطفه ها برای او مرده بودند روح او از روح مردها هم خشن تر بود.اهی از سینه بیرون کشیدم قطره ی اشکی را که از گوشه ی چشمانم می سوخت برای لحظه ای ان را روی هم فشردم ولی کشش خوابم انقدر زیاد بود که دیگر چشمانم باز نشد. مثل اینکه زمان با من سازگار نیست و بر خوابیدن ما هم حسادت می کند. با گوشه ی چشم نگاهی به ساعت روی میز انداحتم ساعت 5 صبح بود ولی این صداها برای چه بود.برای لحظه ای فکر کردم نکند تختم را لبه ی جدول خیابان پهن کرده اند.صدای بوق اتومبیل و فریاد پسر جوانی که اسم چند نفر را صدا می زد و مرتب تکرار می کرد که مواظب باشید. انگار با هر سرو صدایی سوهان بر روحم کشیده می شد.خیلی خوابم می امد ولی با ان سروصداها نمی توانستم بخوابم.صدای ان جوان همانند سوت قطار در گوشم می پیچید.انگار همسایه ی جدید نمی دانستند که ساعت چند است و ممکن است با این سروصداها باعث ازار همسایه ها شوند.این بار کوتاه نیامدم.انگار دل پری از ان جوان داشتم.از پنجره ی اتاقم به کوچه نگاه کردم.ان جوان که نمی توانستم به درستی صورتش را ببینم به گوشه ای تکیه داده بود و مرتب به کارگرهای بیچاره که بار از کامیون خالی می کردند امرو نهی می کرد.حرصم گرفت ناخوداگاه تنگ اب را برداشتم محل خوبی برای لم دادن انتخاب نکرده بود.سریع تنگ را روی سرش خالی کردم و پنجره ی اتاقم را محکم بستم. از کرده ی خود خیلی راضی بودم چون دیگر صدای فریاد گونه اش در کوچه نمی پیچید.باز به رختخوابم برگشتم سعی کردم بخوابم ولی هر چه به خود فشار می اوردم خوابم نمی برد. در دل به ان پسر لعنت فرستادم که یک خواب راحت را از من گرفت.ان هم بعد از سه روز که نتوانستم راحت بخوابم به هر حال از تخت پایین نیامدم.هنوز برای ترک ان زود بود.غلتی زدم به روی دست راستم خوابیدم نگاهم به عکس درون قاب روی میز کوچک کنار تختم افتاد.این عکس متعلق به چند ماه قبل بود.خیلی به مهسا اصرار کردم تا با هم عکس بگیریم ولی قبول نکرد علتش را برایم توضیح نداد ولی کپی همین عکس را به یادگار نزد خود نگه داشته تا به قول خودش اگر روزی دست سرنوشت ما را از هم جدا کرد چهره ی من همیشه در نظرش باشد.این عکس توجه پدر و مادر را هم به خود جلب کرده بود انها هم یک کپی از عکس مرا نزد خود نگه داشتند. صدای زنگ ایفون مرا از جا کند یعنی این موقع صبح چه کسی بود؟ناگهان به یاد ان پسر افتادم حتما پسر نرگس خانم بوده و با ان کار من امده تا به پدرومادرم بگوید چه دست گلی تربیت کرده اند. -سارا بیداری مامان.اگه بیداری بیا پایین کارت دارم. احساس کردم قلبم از جا کنده شد سرم را زیر پتو کردم تا اگر مادر وارد اتاق شد فکر کند خوابیدم ولی شاید مادر کار دیگری با من دارد.دلم مثل سیرو سرکه می جوشید از اینه نگاهی به خود کردم انگار چهره ی درون ایئنه به من ریشخند می زد و می گفت: ((هر کسی خربزه می خوره پای لرزش هم می ایسته))از پنجره ی اتاقم به بیرون نگاه کردم از اینجا خیلی راحت تر می شد حیاط خانه ی انها را از نظر گذراند.همان جوان لب حوض مرمرین ابی رنگ نشسته بود و برگ های داخل حوض را با یک دست جمع می کرد.یکهو نگاهش را به عقب برگرداند و به بالا دوخت همان طور خیره نگاهم می کرد.سریع از کنار پنجره دور شدم و از اتاق بیرون رفتم.مادر را در اشپزخانه یافتم مشغول درست کردن چایی بود.خواستم به او صبح بخیر بگویم ولی اینبار او پیش دستی کرد.کمی دستپاچه بود از تعجیلی که در کارهایش داشت به خوبی می شد حدس زد به عمد خمیازه ای کشیدم و گفتم: -با من کاری داشتی........ همان طور که استکان ها را اب می کشید گفت: -خواستم اگر می شه برای کارگرها ی اقای شریفیان صبحانه ببری. مغزم همچون سوت کتری که روی اجاق گاز بود از عصبانیت سوت می زد. خود را کنترل کردم ولی با صدای محکمی گفتم: -اون لندهور ی که توی کوچه ایستاده و مدام دستور می دهد نمی تواند برای کارگرهایشان چای درست کند. مادر با تعجب به طرف من برگشت و گفت: -منظورت کیه؟ -خود را روی صندلی ناهار خوری ولو کردم و گفتم: -چه می دونم همان اقایی که صدایش هفت کوچه اون طرف تر پیچیده. مادر خنده ی بلندی کرد وگفت: -منظورت شاهین پسر نرگس خانم؟اون بیچاره دستش شکسته و هنوز از گچ بازش نکردند تازه متوجه شدم که چرا با یک دست برگ ها را جمع می کرد ولی اصلا متوجه ی دست دیگرش نبودم.خود را نباختم و گفتم: -به هر حال باید کمی ملاحظه می کرد. -من از طرف اون از تو معذرت می خوام حالا بدو دخترم چادرت را سر کن و این ظرف صبحانه را ببر گناه دارند نمی خواهم جلوی نرگس شرمنده باشم. از این همه احترام مادر نسبت به نرگس خانمی که هنوز ندیده بودمش تعجب کردم تا به حال هیچ وقت مادر این چنین سنگ کسی را به سینه نمی زد.خیلی دلم می خواست بفهمم که در گذشته چه اتفاقاتی برای مادر افتاده که نرگس خانم برایش این چنین عزیز شده و او را دوست دارد.تصمیم گرفتم این قضیه را با مادر عنوان کنم شاید کمی از گذشته اش را برایم تعریف کرد. وقتی به اتاقم رسیدم سریع لباسم را عوض کردم و پایین رفتم دلم نمی خواست با او برخورد می کردم ان هم با کاری که با او کرده بودم ولی به خاطر مادر کوتاه امدم.در ایینه قدی کنار در ورودی بار دیگر خود را ورنداز کردم روسری ام را کمی بالا زدم انگار با چند تار موی خرمایی رنگم که بیرون زده بود خوشگل تر بودم.سینی را از مادر گرفتم و بیرون رفتم.احساس کردم پاهایم هنگام راه رفتن می لرزد سعی کردم به ظرف صبحانه ای که در دستم بود نگاه بکنم و به چیز دیگری فکر نکنم.دیدن کره و مربا به همراه تخم مرغ اب پز و تکه تکه های نان که گوشه ی سینی گذاشته بود اشتهایم را تحریک می کرد. کارگرها هنوز درون ساختمان بودند ضربه ای به در زدم و همانجا ایستادم. -بفرمایید تو... حرصم گرفت حاضر نبود چند قدم گام بردارد و بیاید دم در نگاه کوتاهی بر شاهین انداختم و سلام کردم.جواب سلامم را خیلی ارام داد.مثل اینکه نمی دانست سنگینی سینی صبحانه دستم را به درد اورده بود. صدای پوزخندش را شنیدم یا صدای بمی گفت: -شما باید سارا خانم باشید درست نمی گم! مثل اینکه داشت تلافی می کرد.ارام گفتم: -بله باز ادامه داد: -مادرم خیلی از شما تعریف می کرد. تعجب کردم چون ما هنوز همدیگر را ندیده بودیم. -البته از لطف و محبت های شما و خانواده گرامی تان در حق ما که امروز صبح شاهد ان بودم کمی عصبانی شدم ولی باز هم به خاطر مادرم چیزی نگفتم ولی برای اینکه بداند پدر و مادرم بی تقصیرند گفتم: -لطفا پدر و مادرم را درگیر کارهای من نکنید. خنده ای کرد وگفت: -پس اقرار می کنید که کار شما بوده. حرفی برای گفتن نداشتم.سر پا ایستادن ان هم با سینی بزرگ و سنگین با افتاب سوزناک تیر ماه اعصابم را به هم می ریخت می دانستم به عمد دارد این کار را با من می کند ولی دیگر کنترل نداشتم با صدایی که با تندی توام بود گفتم: -ببخشید ظرف صبحانه را باید کجا بگذارم؟ از نگاهش شیطنت می بارید. -لطفا بذارید روی ان تختی که کنار باغچه است و قالیچه ای روی ان پهن شده به غیر از ان یک تخت که دیگر چیزی نبود شاید فکر کرد که من خنگم ظرف صبحانه را روی تخت گذاشتم سینی محتوای استکان های چایی به همراه چایی گذاشته بود.کی این ظرف امده بود اینجا خدا می داند. خواستم برگردم ولی دیدم پشت سرم ایستاده و دارد مرا نگاه می کند. ادامه دارد......... صفحه20 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), -نازلی-, 2012, abdolghani, ady25, amini2004, arizona, asaman_1389, ayda90, azam 24, azami, chandiny, coral, daneshmand, dokhtarepaeiz, elahe70, Eluxa, f1363, faezeh, FAH!ME, farnaz21, farnaz58, fatifati, fatima983, fatima_59, gandomsa, gherti, golgh, gord, hamid_mm, harimeshgh, Hella, htamspam, Irani, kathyn, katy, koyar, ladysadeghi, mahbano, mahdiar, mahdiyeh, marjanagn, maryam222, Mina, nafas3000, nedaj, Niloufarjojo, nina505, nlp16001, P@rya, parisaparisa, Patrisia, samane7, sanaz_, Sang, shahzad, shakiii, shili, silverstar, Silver_Moon, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, spoorg, tama1011, tanaz.68, Tifani Jon, triti, Ushya7, violet_kl, YALDA STAR, yasi88, yeshil, zahra.h, zina, اسوده, اهنگ, باقری, برادپیت, بی بی گل, روحی33, ستاره یخی, شبنم, م.م.ر, منيژه, مهناز22, پروانه!, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹
نوشته ها: 4,865
(View Stats)
تشکرها: 18,458
تشکر شده 32,225 بار در 3,818 پست
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز -اگه زحمتی نیست کمی چایی بریزید.متاسفانه با یک دست نمی توانم درست کار کنم. دستگیره ی قوری چایی را محکم فشار دادم تا حرصم را خالی کنم به خود گفتم: -جسارت چیز خوبیست سارا خانم البته اگر پایش وایستی. وقتی کارم تمام شد رو به او کردم و گفتم: -اگر با من کاری ندارید می خوام از حضورتون مرخص بشم. با لبخندی گفت: -نه دستتان درد نکند انشاءالله بتوانیم جبران کنیم و برای هم همسایگان خوبی باشیم. با تمسخر گفتم: -بله کاملا پیداست. این را گفتم و سریع از انجا بیرون امدم.پسره ی گستاخ چی فکر کرده اگر احترامت را نگه کردم فقط به خاطر مادرم بود انقدر از دست ان پسر عصبانی بودم که متوجه حضور پدر که داشت ورزش می کرد نشدم تا اینکه خودش مرا صدا زد. -اهی خوشگل خانم حواست کجاست؟ به خود امدم پدر پشت سرم در حالی که در جا می زد گفت: -چیه؟تو فکری؟ دست هایم را در هوا چرخاندم و گفتم: -از دست این همسایه ها باید هم حواسم سر جایش نباشد. پدر خود را به من رساند و گفت: -می بینم از وقتی که اسم های جدید را می شنوی پکر می شوی چی شده؟شاید بتونم کمکت کنم! شانه هایم را بالا انداختم و گفت: -ان طور هم که شما فکر می کنید نیست.امروز صبح کمی با شاهین بحث مان شد. از انجا که هیچ مسئله ای را از پدرم پنهان نمی کردم قضیه ی امروز را برایش تعریف کردم.همزمان با ورود ما به داخل سالن حرف من هم تمام شد نمی دانستم دارم برای پدر جوک تعریف می کنم چون همین که ساکت شدم زد زیر خنده به طوری که مادر از اشپزخانه هراسان خود را به ما رساند.مادر چهره ی مبهوتش را به من دوخت من هم با غیظ شانه هایم را بالا انداختم و گفت: -پدر.......از شما انتظار نداشتم که منو مسخره کنی. میان خنده گفت: -دختر جون حقت بود. مادر هم با قیافه حق به جانبی که انگار از قضیه ی مهمی دور افتاده مابین من و پدر قرار گرفت و دستهایش را حائل کمرش کرد و گفت: -مثل اینکه اینجا فقط من غریبه ام؟ پدر خنده اش را خورد و با تعظیمی جلوی مادر گفت: -کی گفته شما غریبه اید.شما تاج سر بنده هستید بیا تا براتون تعریف کنم که چرا دختر خانم ما اینقدر ناراضی هستند از اینکه خانواده ی شریفیان می خواهند همسایه ی ما شوند. مادر نگاه مشکوکش را به من دوخت و همراه پدر راهی شد. ادامه دارد......... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), * Star, -دایان-, -نازلی-, 2012, abdolghani, ady25, amini2004, arizona, ART!ST, ayda90, azam 24, azami, chandiny, coral, daneshmand, dokhtarepaeiz, Eluxa, f1363, faezeh, FAH!ME, farajoon, farnaz21, farnaz58, fatifati, fatima983, gandomsa, gherti, golgh, gord, hana_89, harimeshgh, Hella, Irani, kathyn, katy, koyar, ladysadeghi, mahbano, mahdiar, marjanagn, maryam222, Mina, monir 11, m_h_n, nafas3000, nedaj, Niloufarjojo, nlp16001, P@rya, parisaparisa, Patrisia, samane7, sanaz_, Sang, shahzad, shakiii, shili, silverstar, Silver_Moon, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, tama1011, tanaz.68, Tifani Jon, triti, Ushya7, YALDA STAR, yeshil, zahra.h, zina, اسوده, اهنگ, برادپیت, بی بی گل, ترنم, خانم فسقلی, روحی33, ستاره یخی, شبنم, م.م.ر, منيژه, مهناز22, پروانه!, یگانه |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹
نوشته ها: 4,865
(View Stats)
تشکرها: 18,458
تشکر شده 32,225 بار در 3,818 پست
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز جبهه گرفتن در برابر پدرو مادر کار بی فایده ای بود برای همین میدان را خالی کردم و با افکاری پریشان به اتاقم رفتم دلمان خوش بود امروز جمعه است ولی شاهین این روز را خراب کرد دلم می خواست الان مهسا کنارم بود به طرف تلفن رفتم ولی بدون اینکه شماره بگیرم گوشی را روی دستگاه گذاشتم.دوباره به طبقه پایین رفتم می خواستم سوئیچ ماشین مادر را بردارم و خودم بروم دنبال مهسا مادر همین که مرا دید از کنار پدر برخاست و به طرفم امد.نیشگونی از گونه ام گرفت و با خنده ی نمکینی گفت: -خیلی بدجنسی سارا تو با شاهین چه کردی. با غیظ صورتم را برگرداندم و گفتم: -بگید اون با من چه کار کرد من فقط حقش رو گذاشتم کف دستش تا دیگر مردم ازاری نکند. -حالا کجا می خواهی بری؟ -امروز خیلی دلم هوای مهسا رو کرده می خوام برم دنبالش اشکالی نداره. مادر با رویی باز پیشنهادم را پذیرفت و خودش سوئیچ را به من داد.اگر دانشگاه قبول می شدم دیگر مجبور نبودم مدام از مادر خواهش کنم تا ماشینش را در اختیارم بگذارد چون پدر قول داده بود که اگر دانشگاه قبول شدم به عنوان هدیه ی قبولی ام برایم یک ماشین بخرد. بین راه چند کیلو میوه خریدم بالاخره باید طوری مادر مهسا را راضی می کردم.به نظرم خریدن میوه ان هم زمانی که میوه گران شده بود از خرید هر چیز دیگری مهم تر بود. البته حدسم درست از اب درامد و مادر مهسا اجازه داد تا مهسا با من باشد تصمیم گرفتیم چرخی در خیابان بزنیم بین راه یک کیلو بستنی هم خریدیم به همراه یک هندوانه ی بزرگ.دلم برای خوردن هندوانه تنگ شده بود.مهسا با خنده گفت: -باید دعا کنیم که شیرین و ابدار یاشه. یک خیابان بیشتر تا منزل مان فاصله نداشتیم ولی احساس می کردم موتور سواری ما را تعقیب می کند.مهسا هم با نظرم موافق بود.به پیشنهاد مهسا ماشین را گوشه ی خیابان پارک کردم.ان موتور سوار هم با سرعت از کنارمان گذشت. نفس اسوده ای کشیدم و مهسا گوشه ی چشمی نازک کردوگفت: -بیچاره بیخود بهش گیر دادیم. با تردید گفتم: -امیدوارم همین طور باشه و تا رسیدن به منزل دیگر حرفی بینمان ردوبدل نشد ماشین را داخل پارکینگ بردم داشتم در پارکینگ را می بستم که نگاهم به ان موتور سوار افتاد که انتهای کوچه ایستاده بود و مرا نگاه می کرد.برای لحظه ای کلاه کاسکت خود را از سر خارج کرد.چقدر چهره اش برایم اشنا بود.نمی دانم او را کجا دیده بودم به مهسا نگاه کردم شاید او می توانست ان غریبه را شناسایی کند ولی او هم حواسش به محتویات داخل کیفش بود وقتی برای بار دوم به انتهای کوچه نگاه کردم او را نیافتم انگار غیبش زده بود.شانه هایم را با بی تفاوتی بالا انداختم و هندوانه را در اغوش گرفتم و ظرف بستنی را به دست مهسا دادم و با هم داخل خانه شدیم هر چه به ساختمان نزدیک تر می شدیم بوی خوش غذا بیشتر شامه مان را نوازش می داد.مهسا نفس عمیقی کشید و گفت: -مثل اینکه میهمان دارید! -کمان نکنم. مهسا با غیظ تصنعی گفت: -پس بفرمایید من برگ چغندر هستم دیگه. از طرز حرف زدنش خنده ام گرفت و گفتم: -کی گفته تو مهمانی....... داخل سالن که شدیم یکراست به اشپزخانه رفتم.مهسا هم دنبالم امد.ظرف بستنی را از او گرفتم و داخل یخچال گذاشتم.از دیدن قابلمه هایی که روی اجاق بود فهمیدم حدس مهسا درست بوده است. -دیدی گفتم امروز مهمان دارید.من هم بدموقعی مزاحم شدم. دستم را در هوا چرخاندم و گفتم: -لوس نشو تا صبح که خبری نبود. از همانجا مادر را صدا زدم ولی بیفایده بود چون به جای مادر پدر در استانه ی اشپزخانه حاضر شد.مهسا با دیدن پدر دستپاچه شد و سلام و احوالپرسی کرد.پدر هم برای اینکه او راحت تر باشد او را دخترم خطاب می کرد.بعد هم رو به من کردو گفت: -مادرت خونه نیست یعنی رفته به نرگس خانم کمک کند.باهاش کاری داشتی؟ گوشه چشمی نازک کردم و گفتم: -مهمان داریم؟ پدر لبخند موزیانه ای زد و همان طور که به طرف سبد کاهوهای شسته می رفت گفت: -اره مامانت وقتی متوجه شد که نرگس خانم و بچه هایش تشریف اوردند با خودش فکر کرد که ظهر انها را دعوت کند چون وسایل انها روبراه نیست برای همین گرسنه می مانند. یک عدد کاهو به دهان گذاشت و ادامه داد: -این بود که سریع و با کمک من مشغول پخت و پز شد. پوزخندی زدم و گفتم: -خوش به حال خانواده ی اقای شریفیان که همسایه ی خوبی مثل مامان نصیبشان شده.اگه مامان اومد و به کمک احتیاج منو صدا بزنید. پدر مانع رفتنم شد دستم را گرفت و گفت: -صبر کن ببینم نکنه بازم می خوای من بقیه ی کارها رو انجام بدم این سیب زمینی های خلال شده ای که می بینی باید بنشینی و همه را سرخ کنی چون الان فوتبال پخش زنده داره و ممکن این بازی حساس را از دست بدم. -امان از دست شما پدر با این فوتبال تماشا کردنتان مانتوام را همانجا بیرون اوردم و به مهسا دادم و گفتم: -تو برو اتاق من لباست را عوض کن و بیا. نمی دونم چرا دلم نمی خواست دوباره شاهین را ببینم.ممکن بود برای مادرش قضیه ی امروز را تعریف کند انوقت انها هر فکری می توانستند در مورد من بکنند. وقتی مهسا به اشپزخانه امد برای اینکه راحت تر باشد از او خواستم هندوانه را قاچ کند و داخل ظرف بگذارد تا خنک شود.می دیدم که با چه شوقی این کار را انجام می دهد. وقتی کارمان تمام شد ساعت دیواری شروع به نواختن کرد وقتی یک ضربه بیشتر ننواخت سراسیمه رو به مهسا کردم و گفتم: -باید سفره را پهن کنیم چون الان که انها سر برسند حتما مادر متوجه ی ساعت نشده.انگار نگرانی من به مهسا هم سرایت کرده بود چون با دستپاچگی گفت: -سفره را روی زمین پهن کنم یا روی میز؟ -سفره را ببر توی سالن روی میز پذیرایی زود باش. پدر همان طور که ما را زیر نظر داشت گفت: -افرین بر شما در اینده کدبانوی های خوبی خواهید شد فقط دعا کنید مهمان زیادی نداشته باشید و خودش بعد از اتمام حرفش زد زیر خنده.مسلم بود که داشت ما را مسخره می کرد حق هم داشت.همزمان با چیدن سفره مادر و بقیه هم داخل شدند بهتر که کارمان تمام شد وگرنه نمی دانستم چطور زیر نگاههای انها کارم را تمام کنم. در وهله ی اول نرگس خانم را دیدم زیر ان چادر مشکی قرصی از صورتش مشخص بود از چهره اش مشخص بود که تعریف های مادر در مورد او بی خود نبوده است.با نگاهش براندازم کرد و بعد صورتم را به گرمی بوسید از او که خوشم امد(نه تو رو خدا خوشت نیاد)نفر بعد شهین دختر بزرگش بود و دیگری شیرین که کوچکتر از همه بود و وقار و متانت را از مادر به ارث برده بودند نگاهم به حلقه ظریفی بود که در دستان شهین خود نمایی می کرد.حتما حلقه ی نامزدی بود چون چیزی از مادر در مورد ازدواج بچه های اقای شریفیان نشنیده بودم.اقای شریفیان هم مرد بلند قامت و چهار شانه با سری تاس که تسبیحی قرمز رنگ میان انگشتانش جای داده بود.برخورد انها با مهسا هم گرم و صمیمی بود و این مرا خوشحال کرد. با تعارف مامان همه ی انها به طرف سالن رفتند خانم شریفیان مرتب اظهار شرمندگی می کرد که ما را به زحمت انداخته است مثل اینکه حق با مامان بود چون انها می توانستند جای خانواده محبی را پر کنند.لااقل خوشحال بودم که شاهین در جمع انها نیست ولی خوشحالی من دیری نپایئد که اقا شاهین هم پیدایش شد.ان هم درست موقعی که من و مهسا مسئول بردن دیس های برنج بودیم.نرسیده به سالن به شاهین برخوردیم.مهسا با دیدن شاهین همان طور مات و مبهوت به او می نگریست متقابلا شاهین هم همین طور و اگر به موقع انها را متوجه خود نکرده بودم ساعت ها همین طور به هم می نگریستند.نمی دان چه رازی در میان بود که هر دوی انها را اشفته ساخت و اشتهای انها را کور کرد.بی تفاوت به ان دو خود را مشغول خوردن کردم چون می دانستم دیر یا زود مهسا خودش برای بازگو کردن حقایق پیش قدم می شود. زودتر از همه شاهین دست از خوردن کشید و بعد از ان هم مهسا. تعارفات مامان هم بی نتیجه بود.بی خیال شدم و خودرا با صحبت های انان سرگرم کردم.در ان بین فهمیدم شهین سال دیگر ازدواج می کند.چون فعلا نامزد است و شیرین هم سال دوم دبیرستان درس می خواند و شاهین هم سن و سال من و مهسا بود که اگر خدا بخواهد و دانشگاه قبول شد می خواهد روانشناس شود مثل اینکه انتخاب رشته های ما و شاهین هم مشابه بود.حتما این هم از مصلحت های خداوند بود که شامل حال ما شده بود. مهسا کنار پنجره ی اتاقم ایستاده بود.به خانه ی انها نگاه می کرد خودم را به او رساندم.انگار شدیدا در فکر بود.نگاهم را به پایین کوچه انداختم شاهین وسط کوچه ایستاده بود و داشت با چکش میخ های صندلی را محکم می کرد.یک ساعتی می شد که انها از اینجا رفته بودند.دوباره سر جای اولم بررگشتم مهسا اه بلندی کشید و کنار من نشست. انگار هنوز در فکر بود. کار خدا را می بینی.یادته خیلی دنبال این جوان می گشنیم. با هیجان پرسیدم: -منظورت چیه؟ -یادته دو سال قبل بهت گفتم دارم دنبال یه پسری می گردم که کیف پدرم را پیدا کرد. -واضح تر صحبت کن متوجه نمی شم. او هم با کلافگی کفت: -ای بابا دو سال قبل داشتم مدارک های پدرم را می بردم اداره مقداری سفته و پول و شناسنامه ی پدرم و سند و مدارک پدرم توی کیف بود یادش رفته بود همراه خودش ببره. برای همین زنگ زد خونه و ازم خواست برایش ببرم اداره که یک موتور سوار اونو از دستم قاپید خیلی دادو بیداد کردم تا این که پسر اقای شریفیان همین شاهین به دادم رسید و با ماشین اون موتور سوار را دنبال کرد و کیفم را از او گرفته بود.نمی دانی وقتی او را با کیف دیدم چه حالی داشتم خیلی از او تشکر می کردم.بعدش هم زحمت رساندن مرا به اداره ی پدرم بر عهده گرفت.بعد از ان حادثه خیلی دلم می خواست او را دوباره می دیدم حتی با تو چندین بار ان خیابان ها را گشتیم ولی او را نیافتیم تا امروز ان هم خانه ی شما. -اره یادمه پس ناجی زندگی پدرت شاهین اقاست. برق نگاه مهسا خبر از حال درونش می داد.می توانستم درک کنم که چقدر از این قضیه خوشحال است. امروز او با کوله باری از عشق به خانه شان باز گشت.می دانستم شب ها تنها نیست و خاطره ی امروز و دو سال قبل با او هستند اینبار او را از اینن کار منع نکردم.سعی داشتم برای ان دو کاری انجام دهم چون همان یرق را در نگاه شاهین هم دیدم. از دلهره ی شدید تمام شب را بیدار مانده بودم.سرنوشت و اینده ی من فردا مشخص می شد.در درونم هیاهویی بود که فقط انهایی می توانستند درک کنند که منتظر جواب کنکورشان بوده اند. بدون خوردن صبحانه از خانه خارج شدم.مادرم برایم دعا می کرد.حال عجیبی داشتم گلویم خشک بود.گام هایم تند و سریع بود اما مطمئن.مثل اینکه مهسا هم حال و روز درست و حسابی نداشت.سر کوچه به انتظار من ایستاده بود رنگ صورتش پریده به نظر می رسد.داشت ناخن می جوید وقتی به او رسیدم دستش را از دهانش بیرون اورد و گفت: -زود باش بریم دیگه روزنامه گیرمون نمی اد. نای حرف زدن نداشتم بهتر دیدم ساکت باشم وقتی به باجه ی روزنامه فروشی رسیدم با انبوهی از جمعیت دختر و پسر مواجه شدیم که مثل ما در انتظار بودند.عده ای هم به صفحه ی بزرگ روزنامه چشم دوخته بودند و به دنبال اسامی خودشان می گشتند. ادامه دارد....... صفحه31 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), -نازلی-, 2012, abdolghani, amini2004, arizona, asaman_1389, azam 24, azami, coral, daneshmand, Eluxa, f1363, faezeh, FAH!ME, farajoon, farnaz58, fatifati, fatima983, fatima_59, gandomsa, gherti, golgh, hamid_mm, harimeshgh, Hella, Irani, JonasRahimi, kathyn, katy, koyar, mahbano, mahdiar, marjanagn, maryam222, Mina, monir 11, nafas3000, nedaj, Niloufarjojo, nlp16001, P@rya, parisaparisa, sanaz_, Sang, shahzad, shakiii, shili, silverstar, Silver_Moon, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, tama1011, tanaz.68, tarane, Tifani Jon, triti, Ushya7, violet_kl, YALDA STAR, yeshil, zahra.h, zina, اسوده, اهنگ, برادپیت, بی بی گل, ترنم, روحی33, ستاره یخی, شبنم, م.م.ر, منيژه, مهناز22, پروانه!, یگانه |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹
نوشته ها: 4,865
(View Stats)
تشکرها: 18,458
تشکر شده 32,225 بار در 3,818 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز سعی کردیم بین انها راهی برای خودمان باز کنیم.احساس می کردم عده ای با تعجب به من نگاه می کنند.خیلی سعی کردم بی تفاوت باشم ناخود اگاه دستی به سرم کشیدم فکر کردم شاید شاخ دراوردم ولی از چیزی خبری نبود. تلاش مان بی فایده بود.خود را کنار کشیدم و منتظر شدیم تا خیر خواهی پیدا شود.دو سه نفر از پسرها گوشه ای ایستاده بودند و با انگشت مرا به همدیگر نشان می دادند.رو به مهسا کردم و گفتم: -مگه قیافه ی من اشکالی داره. مهسا نگاه بلند بالایی بر من انداخت و گفت: -نه مثل همیشه فقط کمی اشفته به نظر می رسی. -ببخشید شما خانم سارا شکیبا هستید. با تعجب به عقب برگشتم عده ای از دخترها و پسرها بالای سرم ایستاده بودند و به من نگاه می کردند.از روی سکوی کنار پارک روبروی باجه بلند شدم اب دهانم را قورت دادم و با وحشت گفتم: -بله خودم هستم. یکی از دختران که روزنامه در دستش بود با لبخندی به من گفت: -بهتون تبریک می گم شما باعث افتخار این کشور هستید.شما و امثال شما باید الگویی برای جوانان دیگر باشید. گیج و سردرگم بودم متوجه ی منظورش نبودم با حالت منگی گفتم: -ببخشید منظور شما از این حرف ها چی بود؟ -صفحه ی اول روزنامه را باز کرد و روبروی من گرفت و به عکسی اشاره کردو گفت: -این عکس مگر متعلق به شما نیست؟ از بین هفت عکس چاپ شده عکس من در ردیف اول و شماره ی دوم بود.باورم نمی شد که توانستم مقام اول کشور را کسب کرده باشم. معدل من و پسری که شماره ی اول بود هم اندازه بود برای همین من و ان پسر به عنوان شاگرد اول در کنکور معرفی شده بودیم. انگار خواب می دیدم.به اشک هایم اجازه دادم تا سرازیر شوند.از هیچ کس ابایی نداشتم میان گریه می خندیدم.روبه مهسا کردم او هم داشت گریه می کرد.گفتم: -من قبول شدم ان هم مقام اول...باورم نمی شه مهسا. از ان تشکر کردم وقتی مهسا هم توانست اسم خود را بین اسامی قبول شدگان پیدا کند خوشحالی من دو چندان شد.نتیجه ی یک سال زحمت مان را امروز دریافتا کردیم. بین راه شیرینی خریدیم.من و مهسا تصمیم گرفتیم امشب جشن بگیریم.یه جشن کوچک خانوادگی.اینبار برای رفتن دلهره نداشتیم. گام هایمان ارام بود و لب هایمان پر از خنده.بین راه شاهین دیدیم او هم جعبه ی کوچکی در دستش بود.مثل اینکه او هم قبول شده بود.همینکه ما را دید به طرف مان امد و بعد از سلام و احوالپرسی گرمی به هر دوی ما تبریک گفت متقابلا ما هم به او تبریک گفتیم.جعبه ی کوچکش را باز کرد و به ما شیرینی تعارف کرد و باز ما هم متقابلا همین کار را کردیم.از این کارمان هر سه نفر زدیم زیر خنده....انگار کینه و کدورت ها از بین رفته بودند. کنار خیابان ایستاده بودیم.نخ جعبه را بستم که ناگهان موتور سواری مثل باد از کنارم گذشت از ترس جیغ بلندی کشیدم و جعبه از دستم افتاد.مهسا و شاهین هر دو طرفم ایستاده بودند و سعی داشتند ارامم کنند.قلبم می لرزید.مهسا در حالی کهه زیر لب به ان جوان فحش و ناسزا می داد وارد مغازه ای شد تا برایم اب بیاورد.شاهین خم شد و جعبه ی شیرینی را از روی زمین برداشت. جعبه را به دستم داد و گفت: -مثل اینکه دیوانه بود پسره ی احمق ممکن بود تو را زیر کند. در حالی که هنوز می ترسیدم خودم را جمع و جور کردم و گفت: -بهتره بریم من حالم خوبه. لیوان ابی که مهسا اورده بود را نیمه نوشیدم از او تشکر کردم. بین راه هیچکدام لب به سخن نگشودیم نمی دانم ان جوان که بود و از من چه می خواست. ولی باعث شد شادی مرا به هم بریزد.انگار باورم شده بود که قصد جان مرا داشته است. برای همین بود که ازش متنفر شدم.دلم می خواست جرات این را داشت که خود را به من نشان می داد ان وقت بود که سیلی محکمی نوش جان می کرد. دم در از شاهین تشکر کردم و از او خواستم داخل شود ولی قبول نکرد.از او خواهش کردم که لااقل امشب را در جشن کوچک ما حضور داشته باشد. نگاهی به مهسا انداخت و گفت: -فکر کنم این جشن کوچک شما بدون حضور من شیرین تر باشد پس به امید دیدار. فهمیدم این عمل شاهین مهسا را ناراحت کرده برای اینکه او را از این فکر بیرون بیاورم دستم را به دور گردنش انداختم و گفتم: -چیه پکری مثل اینکه دانشگاه قبول شدی داری می ترسی.نترس من خودم همه جا هواتو دارم. خنده ای کرد و گفت: -نه ناراحت نیستم داشتم به این فکر می کردم که من چقدر ادم خوش شانسی هستم. این حرف را با تمسخر ادا کرد.چیزی نگفتم چون دلم نمی خواست باز با هم بحث کنیم ان هم به خاطر موضوعی پیش پا افتاده. همین که داخل سالن شدیم با فریاد مادر را صدا زدم.از اشپزخانه صدایش می امد که در جواب فریاد من گفت: -چرا داد می زنی من داخل اشپزخانه هستم. انگار خوشحالی ام فروکش کرد چون در کلام مادر هیچ نوع هیجانی نبود حتی حاظر نشد به اسبقبالم بیاید تا از نتیجه ی امتحان باخبر شود. اگر مهسا پیش قدم نشده بود به اتاقم می رفتم ولی با رفتن مهسا به ناچار به دنبالش روانه شدم.پدرو مادر هر دو در استانه ی اشپزخانه ایستاده بودند.همین که من و مهسا به ان دو رسیدیم هر دو دست هایشان را پشت سر قایم کردند.دیدن پدر ان هم این موقع روز کمی مرا متعجب کرد.خواستم خود را دلگیر نشان دهم که هر دو دست هایشان را از پشت به جلو اوردند.دیدن دو دسته گل از رزهای قرمز ان چنان مراهیجان زده کرد که فریادی از خوشحالی کشیدم.مادر یکی از دسته گل را به مهسا و دیگری را به من داد هر دو خود را در اغوش مادر انداختیم.مهسا در اغوش مادرم داشت گریه می کرد.هدیه ی پدر به مهسا زنجیری به همراه قلب طلایی زیبایی بود که روی ان قلب اسم مهسا حک شده بود.هدیه ی من جعبه ی بزرگ کادو پیچ شده ای بود که تا ان را باز نمی کردم نمی دانستم محتوی درونش چیست.مثل گرسنه ای که به غذا چنگ می زند به کاغذ کادوها چنگ می زدم تا زودتر بازش کنم.درون کارتن به ان بزرگی فقط یک کاغذ بود با غیظ رو به پدر کردم و گفت: -به یک ادم تشنه سراب رو نشون می دی.منو باش که فکر می کردم ماشین خریدی. از این حرفم پدر قهقهه اش به اسمان رفت.میان خنده گفت: -اخه دختر کی ماشین می ذاره توی جعبه... از این که با این حرف خنگی ام را به پدر نشان دادم حرص خوردم ولی برای اینکه کم نیارم گفتم: -یه هر حال.... مابین حرف زدنم پدر دستم را گرفت و مرا به طرف سالن کشاند.مادر و مهسا هم به دنبال ما کشیده شدند.پارچه ی مخمل سیاه رنگی که به روی شیئی کشیده شده بود توجهم را جلب کرد.پدر مرا همانجا رها کرد و به طرف اخر سالن رفت.با اهنگ خاصی پارچه را پایین کشید.با دیدن پیانوی بزرگی که زیباتر از مال خودم بود و با گل های رز زرد ان را تزیئن کرده بودند اه از نهادم بر امد باورم نمی شد.به طرف پدر بر گشتم.از اینکه هدیه اش را پسندیده بودم نگاهش می درخشید.خود را در اغوشش انداختم و گفت: -تو بهترین پدر دنیا هستی. تعریفم او را خوشحال کرد پیشانی ام را بوسید و گفت: -در مقابل زحماتی که کشیدی و اینکه مایه ی سربلندی من و مادرت شدی خیلی ناچیز. هر چند دلم می خواست برایت ماشین بخرم ولی فهمیدم به این بیشتر نیاز داری چون فعلا ماشین مادرت هست. لبخندی زدم و گفت: -حق با شماست من بهترین هدیه را دریافت کردم.ازت خیلی ممنونم.دوستت دارم پدر. رو به مادر کردم و همین جمله را برای او هم تکرار کردم.گوشه ای ایستاده بود و خیره به من زل زده بود.برق چشمانش با هاله ای از اشک تار شد.به طرفم امد و مرا سخت در اغوش کشید.اغوش مادر بر خلاف همیشه اینبار سرد بود.خود را از او جدا کردم با نگرانی پرسیدم: -مادر تو حالت خوبه؟ از این حرف من پدر نگران خود را به ما رساند دستش را روی پیشانی مادر گذاشت و گفت: -حالت خوبه مینا؟ مادر لبخند تلخی زد و گفت: -نگران من نباشید من حالم خیلی خوبه امروز از هر روز دیگری بهتر و سرحال تر هستم.باور کنید. مادر از بیماری قلبی رنج می برد.رنگ پریده اش گرچه واضح بود ولی به خاطر اینکه خوشحالی ما را خراب نکند به روی خودش نمی اورد. شب همه دور هم جمع بودیم مادر و پدر مهسا همچنین خانواده ی اقای شریفیان در ان بین جای شاهین خالی بود.نبود او فقط یک نفر را کلافه کرده بود و ان هم مهسا بود که مدام با حرص ناخنش را می جوید. رو به نرگس خانم کردم و گفتم: -چرا شاهین تشریف نیاوردند؟ نمی دانم چرا هر وقت با نرگس خانم به صحبت می نشستم لفظ قلم صحبت می کردم. تبسمی کردو گفت: -مثل اینکه با یکی دو تا از دوستانش قرار گذاشته بودن برای همین نتونست بیاد ولی خیلی عذر خواست.گفت انشاءالله فرصت دیگری تلافی می کنم. فهمیدم قرار گذاشتن و از این حرف ها همشون بهانه ای بیش نیست برای اینکه رویش را کم کنم برشی از کیک خامه ای را به همراه سه شاخه گل رز درون سینی گذاشتم و بی خبر بیرون رفتم.به خاطر بازی فوتبال بچه های همسایه و اصابت توپ به چراغ برق لامپ سوخته بود برای همین کوچه تاریک بود.خواستم منصرف شوم ولی پشیمان شدم و بدون نگاه کردن به چپ و راست داخل کوچه شدم.خدا رو شکر کردم که لااقل لامپ دیواری منزل اقای شریفیان روشن بود. زنگ خانه را فشردم مدتی طول کشید تا در به روی پاشنه چرخید و شاهین در استانه ی در نمایان شد با دیدن من دستپاچه شد ولی خیلی زود خود را خونسرد نشان داد.از اینکه دستش رو شده بود خوشحال شدم. سلام کوتاهی کردم و گفتم: -بهتر دیدم حالا که قرار ها لغو شدند و جایی نمی رید این ظرف کیک را براتون بیارم درسته که شما زیر قولتون می زنید ولی من هوای مهمانم را خوب دارم و شما را فراموش نکردم. پوزخندی زد و گفت: -اولا که قرار نیست که هر وعده و وعیدی حتما بیرون از منزل باشد شاید ما قرارمون را داخل منزل گذاشتیم دوما من زیر قولم نزدم از اول هم گفتم که نمی تونم بیام. مثل اینکه باز کم اوردم حق با او بود صدای چند نفر از داخل می امد چون مرا انطور نسبت به صداها کنجکاو دید در را روی پاشنه چرخاند و تا اخر باز کرد.به سختی خنده اش را مهار کرد و گفت: -حالا راضی شدی! دو نفر از دوستانش روی تخت کوچک کنار حوض نشسته بودند به چشمانش زل زدم.گوشه چشمی نازک کردم و گفت: -داری منو دست میندازی؟ از این برداشتم ناراحت شد و گفت: -لا اله الا الله...عجب دختر سمجی هستی!من کی تو رو دست انداختم فقط خواستم صحت گفته هایم را به تو ثابت کنم. سینی را از دستم گرفت وگفت: -از این که به فکر من بودی ممنونم.به موقع اوردی.... تبسم دلنشین لبخندی بر لبهایم نشاند خواستم برگردم که صدایم کرد.به عقب برگشتم یکی از شاخه گلها را برداشت و گفت: -این هم برای تشکر.امیدوارم همیشه موفق باشی. گام به محیطی گذاشته بودم که با ان نامانوس بودم.انگار وارد دنیای دیگری شده بودم.وجود دختران و پسران زیادی که در سالن اجتماع کرده بودند مرا معذب کرده بود به خصوص وقتی که متوجه شدم بغل دستی ام همان پسر مزاحمی است که همیشه با موتور دنبال مان بود و تعقیب مان می کرد.وقتی نگاهم به نگاه نافذش خورد و ان لبخند موزیانه اش را برلب نشاند تمام تنم لرزید.همیشه سعی می کردم در برخورد با جنس مخالف محتاط باشم.ما اقوام وفامیلی نداشتیم.در همسایگی ما هم به جز شاهین پسر جوان دیگری وجود نداشت برای همین همیشه در برخورد با انها برای اشنایی دستپاچه می شدم و از انها می گریختم ولی حالا با پا گذاشتن به محیط دانشگاه باید دنیای خود را عوض می کردم وقتی کلاس هایمان مشخص شد و هر کس وارد کلاسی شد فهمیدم مثل اینکه ادم خوش شانسی نیستم چون بر خلاف انتظارم همان جوان در نیمکت اخر کلاس جا خوش کرده بود.وقتی با شاهین و مهسا وارد کلاس شدیم با دیدن او رنگم پرید خواستم به شاهین بگویم ولی فهمیدم فایده ای ندارد.چون نهد او را می شناختم و نه می دانستم به چه مقصودی ما را تعقیب می کند.ولی او را به مهسا نشان دادم وقتی فهمید و متوجه شد ان جوان کیست دندان هایش را با عصبانیت محکم روی هم فشرد و گفت: -بی ریخت بد قواره نگاه کن موهاشو می شه روی موهاش تخم مرغ نیمرو درست کرد از بس روغن مالیش کرده. از این تعبیرش خنده ام گرفت و در حالی که سعی داشتم خنده ام را مهار کنم گفتم: -هیس ساکت اینقدر هم بهش نگاه نکن ممکنه بفهمه داریم درباره ی او حرف می زنیم. مهسا با عصبانیتی که سعی در کنترل ان داشت گفت: -می خوام بفهمه تا از ما حساب ببره. با امدن استاد ادبیات سخن در این باره را کوتاه کردیم.ان روز فقط یا دو تا از اساتید کلاس اشنا شدیم که ان هم به بحث در مورد چگونگی برگذاری کلاس ها و درس و اشنایی با دانشجویان گذشت.تقریبا ده روزی طول کشید تا توانستیم جو کلاس را ثابت نگه داریم و برنامه های کلاسی را دریافت کنیم.خوشحال بودم که اساتیدی مهربان ولی کمی سخت گیر داریم.به خصوص استاد روانشناسی مان که خانمی مسن و خوش برخورد بود.انگار بقیه ی دانشجویان هم از او خوششان امده بود.چون هنگام کلاس او اشتیاق بیشتری برای فراگیری از خود نشان می دادند. در این بین فقط همان مزاحم که فهمیدم اسمش سهراب فروتن است کمی کلافه ام کرده بود.چون در هر فرصتی که پیش می امد یا مزه پرانی می کرد یا با ان گروه ده نفره ی مسخره اش گوشه ای می نشستند و از دیگران عیب جویی می کردند کلی هم نفع می بردند چون حسابی از اینکار خود راضی بودند و لذت می بردند. از یکی از دانشجویان شنیدم که برادرش استاد همین دانشگاه است و پارتی قوی دارد.به خصوص که پول پدرش از پارو بالا می رود. حالا فهمیدم چرا هر روز یک مدل ماشین و موتور سوار می شود ولی هنوز این معما برایم روشن نشده که چرا مرا تعقیب می کرد. مثل اینکه شاهین هم متوجه ی این موضوع شده بود چون از من خواست به او محل نگذارم و بیشتر مواظب خودم باشم. ادامه دارد........ صفحه41 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), -نازلی-, abdolghani, amini2004, arizona, ART!ST, asaman_1389, ayda90, azam 24, azami, coral, daneshmand, Eluxa, f1363, faezeh, FAH!ME, farajoon, farnaz58, fatima983, gandomsa, gherti, golgh, hamid_mm, harimeshgh, Hella, Irani, kathyn, katy, koyar, ladysadeghi, mahbano, mahdiar, mahdiyeh, marjanagn, maryam222, Mina, mirage, nafas3000, nedaj, Niloufarjojo, nlp16001, P@rya, parisaparisa, sanaz_, Sang, sara9999, shahzad, shakiii, shili, silverstar, Silver_Moon, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, tama1011, tanaz.68, tarane, Tifani Jon, triti, Ushya7, violet_kl, YALDA STAR, yasi88, yeshil, zahra.h, zina, اسوده, اهنگ, باقری, برادپیت, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, روحی33, زری, ستاره یخی, شبنم, م.م.ر, منيژه, مهناز22, پروانه!, یگانه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹
نوشته ها: 4,865
(View Stats)
تشکرها: 18,458
تشکر شده 32,225 بار در 3,818 پست
حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز فصل اول قسمت نهم یک ماه از امدن مان به دانشگاه می گذشت یکی از روزها که مشغول یادداشت برداری از مطالب روز تخته بودم از مهسا خواهش کردم لیوانی اب برایم بیاورد چون به جز من و او کسی در کلاس نبود به خاطر اینکه اقای ظاهری استاد ادبیات از من خواست تا تطالب جزوه ای که در دست داشت را روی تخته برای دیگران بنویسم خودم از نوشتن عقب افتاده بودم ایشان هم لطف کردند و مطالب را پاک نکردند تا منم موقع پایان کلاس ان را یادداشت کنم.با افتادن سایه ی شخصی بر نیمکت و گذاشته شدن پاکتی روبروی من دست از کشیدن کشیدم و نگاهم را به بالا دوختم با دیدن فروتن برافروخته شدم نگاهی به پاکت نامه ی کنار دستم انداختم و گفتم: منظورت از این کارها چیه؟ پوزخندی زد و گفت:برای شروع اشنایی بد ننوشتم می تونی امتحانش کنی؟ از عصبانیت دست هایم را در هم مشت کردم و گفتم: یادم نیست گفته بودم مشتاق اشنایی با شما هستم؟در ضمن بهتره بدونی از ادمی مثل تو خیلی بدم میاد؟ با گستاخی روبرویم ایستاد و لبخند مشمئز کننده ای بر لب نشاند و گفت: ولی من از دختر ستیزه ای جویی مثل تو خوشم میاد اینبار کوتاه نیامدم و صدایم را بلند کردم و با عصبانیت گفتم: بهتره دست از سر من برداری و گرنه هر چی دیدی از چشم خودت دیدی؟ خنده ی بلندی سر داد و گفت: خیلی مشتاقم ببینم می خوایی چکار کنی از عصبانیت خون به صورتم هجوم اورده بود دیگر شورش را در اورده بود در دل گفتم حالا نشونت می دم از پشت نیمکت بیرون امدم به قصد دفتر رفتن از کلاس خارج شدم انقدر عصبانی بودم که حتی به مهسا که با لیوان اب صدایم می کرد توجهی نکردم نرسیده به دفتر متوجه دو مرد با لباس های سفید که برانکاردی به دست داشتند با دیدن عده ای از اساتید زن که اغوش خانم سفری استاد روانشناسی امان را گرفته بودند و او را روز برانکارد خواباندند قلبم لرزید او که تا به خال سابقه ی بیماری نداشت.خود را به جمع دانشجویان رساندم تا بفهمم موضوع از چه قرار است انگار تمام عصبانیتی که در وجودم بود با دیدن وضع خانم سفری فروکش کرد جای ان را به هم و غصه داد.وقتی فهمیدم که خانم سفری سرطان خون دارد دنیا روی سرم خراب شد از دست دادن چنین ادم هایی واقعا حیف بود از قول بچه های او نزدیک به دو سال بود که گریبانگیر این بیماری وحشتناک شده است ولی با روحیه ای که او داشت هیچ یک از ما متوجه ی این موضوع نشده بودیم در دل برایش دعا کردم تا هر چه زودتر حالش بهبود یابد ولی خواست خدا چیز دیگری بود قضیه ی خانم فروتن با مرگ خانم سفری فراموش شد. به احترامش در دانشگاه مراسم ختمی برایش گرفتیم حتی با عده ای از دانشجویان بعد از مراسم ختم سر مزارش رفتیم و برایش فاتحه خواندیم.چهار جلسه را بدون استاد روانشناسی گذراندیم هر وقت موقع ساعت ان خدایامرز می شد همه دانشجویان مغموم و افسرده روی نیم کتهای خود کز می کردند البته به جز فروتن و دوستای احمقش مثل اینکه اینبار هم باید ساعت را تعطیل می کردیم چون شخص دیگری نبود تا پشت تریبون جای استاد را بگیرد وقتی ناامیدانه مشغول جمع اوری ورقه ها و کتاب هایمان بودیم اقای صادق معاون دانشگاه به همراه مرد جوانی داخل کلاس شدند عده ای از بچه ها از اینکه تعطیلی این ساعت شان به هم خورده بود با نارضایتی سرجایشان نشستند مهسا کنار گوشم زمزمه وار گفت: مثل اینکه شاگرد جدید اومده از سادگی مهسا خنده ام گرفت ارام گفتم: خنگ خدا اخه این موقع از ماه شاگرد جدید کجا بود وقتی اقای صادقی ان جوان را به عنوان استاد روانشناسی معرفی کرد نمی دانم چرا حالم گرفته شد سعیدی دوست بغل دستی ام با تمسخر گفت:از بس دبیرای زن و پیر مرد دیدیم انگار با دیدن این جوان بعضی ها ذوق زده شدند نگاهم نگاهش را دنبال کرد منظورش شریفی و ملاحت و صدیقی بودند چون ان سه به جز مدل دادن به چند تار موهایشان و ادامس جویدن در کلاس هنر دیگری نداشتند پوزخندی از دیدن انها بر لبانم نقش بست با رفتن اقای صادقی کلاس را همهمه ای فرا گرفت.نگاهی به استاد جدید انداختم. پر جذبه بود ولی زیبایی به خصوصی نداشت.خوش پوش و خوش اندامی اش او را کمی زیباتر نشان داده بود شاید در نظر من اینطور بود چون به قول مهسا: تیپ مورد نظر دخترها فعلا همین استاد جدید است وقتی با صدای بلندش گفت: لطفا ساکت فهمیدم این استاد اهل شلوغی و سروصدانیست دانشجویان از این برخورد استاد جدید تعجب کردند و دیگر صدایی ازشان بلند نشد کیفش را روی میز گذاشت و در حالی که به اخر کلاس نگاه می کرد گفت: معذرت می خوام از اینکه صدایم را بلند کردم ولی بهتره از همین حالا بگم دوست ندارم کسی سر کلاس صحبت کند و یا درس را جدی نگیرد از دانشجویان بی نظم که هر ساعتی را برای رفتن و امدن انتخاب می کنند هم خوشم نمی اید هر جلسه هم حضور غیاب انجام می شه پس بهتره رفتاری رو پیش رو نگیرید که برام ناخوشایند باشه....... شریفی عشوه ای به صدایش داد و گفت: چه بداخلاق از طرز حرف زدنش من و مهسا دزدکی خندیدیم مهسا ارام گفت: طفلکی ببین چطور وا رفت عزتی از اخر کلاس گفت: ببخشید استاد خودتون رو معرفی می کنید دستش را بالا برد و عینکش را از چشم بیرون اورد بدون عینک قشنگ تر بود رضا شایان هستم عزتی از اخر کلاس مثل اینکه شوخ طبعی اش گل کرده بود گفت: بنده هم عزتی هستم استاد در حالیکه سعی داشت خنده اش را مهار کند گوشه ای از میز نشست و گفت: بهتره بقیه هم خودشون رو معرفی کنند همان طور که بقیه مشغول معرفی خود بودند من هم داشتم با خودکارم بازی می کردم که ناگهان از میان دستانم سر خورد و پایین افتاد.زیر پایم را نگاه کردم ولی اثری ازش نبود سعیدی که حواسش به من بود گفت: فکر کنم افتاده زیر نیمکت جلویی حق با او بود ولی خیلی دور از دسترس بود بهتر دیدم از پاهایم استفاده کنم اول ان را به طرف خودم کشاندم و بعد سرم را زیر نیمکت کردم و سعی کردم ان را بردارم هنگامی که خواستم بلند شوم و سرجایم بنشینم سرم محکم خورد به نیمکت و باعث شد نیمی از مقنعه ام سر بخورد و روی صورتم پایین بیاید چشمانم جایی را نمی دید ولی صدای خده بچه ها را می شنیدم مقنعه ام را بالا زدم استاد روبرویم ایستاده بود و همان طور به من زل زده بود مثل اینکه صدای خنده های بچه ها قطع نمی شد به عقب برگشتم و با چشم غره به انها حالی کردم ساکت شوند استاد دستش را روی موهایش برد و با عصبانیت گفت: چیز خنده داری دیدید بگید ما هم بخندیم و بعد رویش را به طرف من برگرداند و گفت: شما هم بهتره خودتون رو معرفی کنید البته اگر کارتان تمام شده با حرصی که از دست خودم می خوردم با صدای گرفته ای گفتم: سارا شکیبا هستم وسریع جایم نشستم و تا اخر کلاس که ان هم به معرفی کردن گذشت نگاهم را بالا نیاوردم به خاطر یک خودکارشدم مضحکه ی دست دیگران خاک بر سر من که همیشه دست و پاچلفتی هستم عین شلخته ها که همیشه سرگردان به دنبال وسایلشان هستند وقتی استاد از کلاس خارج شد فروتن از اخر کلاس گفت: خیلی باحالی شکیبا مهسا که دید زیاد حالم سرجایش نیست با عصبانیت روبه اخر کلاس کرد و گفت: باز جای شکرش باقیه که مثل تو نیستیم عین زهر مار می مونی اینبار بچه ها بودند که داشتند به او می خندیدند وقتی دید جو کلاس به نفعش نیست چشم غره ای به مهسا کرد و از کلاس خارج شد همیشه منتظره از اب گل الود ماهی بگیره دلم می خواست محکم می زدم زیر گوشش تا دیگه هیچ وقت کسی رو مسخره نکنه ولش کن ارزشش رو نداره راستی حواست به استاد شایان بود این ساعت اصلا همش برام بدبیاری داشت تازه حواسم به تنها کسی که نبود استاد بود همین که تو مقنعه ات را از روی صورتت کنار زدی استاد دهانش خود به خود باز شد و چشمانش عین توپ پینگ پونگ روی صورتش گرد شد عینه فیلم های هندی تو به جز دیدن فیلم های هندی کار دیگه ای هم بلدی؟ اره کمی خیاطی و اشپزی.........تازه رفت و روب هم می کنم دستم را در هوا چرخاندم و گفتم:بس همین چند تا کافیه که نشون بدی کدبانوی ماهری هستی متاسفانه ساعت بعد هم با استاد شایان کلاس داشتیم بعد از ان حرف هایی که مهسا زد جرات نمی کردم به چشم های استاد نگاه کنم به خصوص وقتی متوجه شدم که مرا زیر نظر دارد از شانس بد من جزوه های درسی را که خانم سفری به من تحویل داده بود هنوز پیشم بود و استاد برای اینکه دنباله ی کار خانم سفری را در پیش بگیرد از من خواست جزوه ها را نزد او ببرم.دلم می خواست دودستی بر سرم می کوفتم هراسان و دستپاچه تمام جزوه ها را از کیفم بیرون اوردم از گلی خواستم ان را نزد استاد ببرد چینی به پیشانی اش انداخت و گفت: خودت ببر من رویم نمی شود با تعجیلی که در کارهایم به خوبی هویدا بود به سمت جلو پیش رفتم استاد کنار میزش ایستاده بود نگاهی به جزوه ها و بعد به من انداخت و گفت: فقط این ده برگه.... گفتم بله استاد خودش را روی صندلی انداخت و مشغول مطالعه شد میان رفتن و ماندن مردد بودم اجازه ی نشستن نداشتم بنابراین همان طور سرپا ایستادم نگاهم به شاهین افتاد که ردیف اول نشسته بود همین که مرا متوجه ی خود دید با ایما و اشاره می خواست چیزی به من بفهماند ولی از حرکاتش چیزی دستگیرم نشد ببخشید خانم شکیبا سریع به طرف استاد برگشتم و گفتم: بله استاد برگه ای را روبرویم گرفت و گفت: این هم جزیی از درستون بوده...... به نوشته روی کاغذ نگاه کردم مغزم از عصبانیت سوت می زد حالا داشتم متوجه اشاره های شاهین به خودم می شدم صورتم از شرم سرخ شده و با شرمندگی گفتم: متاسفم استاد دیشب یادم رفت از لای جزوه ها برش دارم پوزخند تلخی زد و گفت: بهتره بنشینید دندانهایم را از حرص به هم می سایئدم برگه را روی نیمکت روبروی شاهین گذاشتم و رفتم سر جایم نشستم مهسا یواشکی سرش را نزدیک گوشم اورد و گفت: قضیه چیه چرا اینقدر پکری؟ تو دیگه چیزی نگو بهتره به درس گوش بدی دیشب که خانه ی اقای شریفیان بودیم شاهین ازم خواست تا قطعه ای از شعر فروغ فرخزاد را از توی دیوان برایش پیدا کنم در رابطه با شروع یک عشق به قول خودش برای یکی از دوستان پسرش که در گیر ودار یک عشق افتاده بود می خواست تا به طریقی ان را به طرف رو کند و چون طرف مقابل از شعرهای فروغ خوشش می اید بهتر بود که شروع نامه اش با شعر باشد دیشب بارها دیوان فروغ را مرور کردم تا تونستم این قطعه را پیدا کنم باز هم قلبی به پایم افتاد باز هم چشمی به رویم خیره شد باز هم در گیرودار یک نبرد عشق من بر قلب سردی چیره شد بردوچشمش دیده می دوزم به ناز خود نمی دانم چه می جویم در او..... ضربه ای که به پهلویم خورد مرا به خود اورد همه مشغول نوشتن بودند مهسا همان طور که نگاهش به تخته بود گفت: اگه اینبار حواست پرت شد و سرت داد کشیدند من مقصر نیستم اینو بهت گفته باشم چون زیادی زیر نظر هستی حق با او بود فقط من بودم که به جای نوشتن در فکر بودم سریع دفترم را گشودم همینکه خواستم قلم بر دفترم بکشم استاد تخته را پاک کرد شریفی با اعتراض گفت: استاد ما هنوز ننوشته بودیم استاد نگاهی به من کرد و گفت: بهتر بود حواستون سر جاش باشه در ضمن اونایی که ننوشتند از رو دفتر بغلی دستی شان بنویسند چون عقب هستید برای همین زیاد وقت نداریم تا یک ماهه دیگه امتحانات میان ترم شروع میشه ولی شما هنوز دو بخش بیشتر نخوندید حرف هایش قانع کننده بود و هیچ کس حق اعتراضی نداشت اینبار حواسم را خوب جمع کردم تا از بقیه عقب نمانم ساعت درسی استاد شایان تمام شد همه نفس راحتی کشیدند عده ای از بچه ها گفتند: خدا بیامرزه خانم سفری رو عجب جواهری از دست دادیم حق را به بچه ها دادم و مشغول جمع اوری وسایلم شدم و همراه مهسا از کلاس خارج شدم صدای شاهین مرا بر جای میخکوب کرد اخه اینم شعر که تو پیدا کردی اصلا ربطی به مسئله ی اون بیچاره نداره.... شاهین بهتره حرف نزنی امروز پاک ابرویم را جلوی استاد بردی اخه مگه من دفعه ی چندمم که نامه ی عاشقانه می نویسم نگاهش را پایین انداخت و گفت: حق با توئه نباید به تو می گفتم اصلا تو تا به حال عاشق شدی؟ برای اینکه منتی سربه سرش بگذارم گفتم: اره عاشق شدم شاهین چشم های متعجبش رابر من دوخت و مهسا هم با حالت معترضی گفت: پس چرا تا به حال با من در میان نگذاشتی؟ خنده ی بلندی کردم و گفتم: عاشق خیلی چیزها هستم ولی تا به حال عاشق کسی نشدم مهسا که حالش گرفته شد گفت: خیلی بی مزه ای و سریع از کنارمان گذشت شاهین پوزخندی زد و گفت: پس معلوم شد قلبت مثل یک تکه سنگه البته از دختر سنگدلی مثل تو این مسئله بعید هم به نظر نمی رسه من از همون لحظه ی اول اشنایی امان فهمیدم تو چطور قلبی داری حرفش مثل تیری بود که به قلبم فرو رفت حتما چون تا به حال عاشق نشدم سنگدلم باورم نمی شد که شاهین این چنین نظری در مورد من داشته باشد برای اینکه حرفش را تلافی کنم با صدای محکمی گفتم: تو که اینقدر خودت را عاشق سینه چاک می دونی بهتر بود خودت برای اون دوست نازنینت شعر پیدا می کردی دنبالم راه افتاد و گفت: حالا چرا ناراحت می شی من که منظوری نداشتم همین که وارد حیاط دانشگاه شدم سوز سردی صورتم را ازرد که مجبور شدم کلاسورم را جلوی صورتم بگیرم ژاکت تنم بود ولی نمی توانست جلوی سرما را بگیرد از شانس بدم امروز ماشین مادر را هم نیاورده بودم مهسا به یکی از درختان تکیه داده بود بهتره با ماشین من بریم نگاهی به او کردم به خدا منظور بدی نداشتم چرا اینجوری نگام می کنی؟ نگاهم اینبار شیطنت امیز شد و گفتم: مجبورم ببخشمت به دو دلیل یکی اینکه هوا خیلی سرد و من اصلا طاقت سرما رو ندارم دوم هم اینکه حوصله غر زدن های مهسا را ندارم منم همین جا حرفم را پس می گیرم تو خوش قلب ترین دختر دنیا هستی عین خواهرم اونم اخلاق و رفتارش مثل تو می مونه از اینکه مرا مثل خواهرش می دانست خیلی خوشحال شدم. پایان صفحه 51 ادامه دارد......... هرگاه دلت هوایم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببین که همچون دل من در هوایت می تپند | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), * Star, *GolDeN*, -نازلی-, 5011311, abdolghani, amini2004, arizona, ART!ST, asaman_1389, ayda90, azam 24, azami, chandiny, coral, Eluxa, f1363, faezeh, FAH!ME, farajoon, farnaz21, farnaz58, fatima983, gandomsa, gherti, golgh, hamid_mm, harimeshgh, Hella, Irani, kathyn, katy, koyar, mahbano, mahdieh67, marjanagn, maryam222, Mina, mirage, nedaj, Niloufarjojo, nlp16001, P@rya, parisaparisa, sanaz_, Sang, shahzad, shakiii, shili, silverstar, Silver_Moon, smahmodi, soha.f, Sokout_momtad, tama1011, tanaz.68, Tifani Jon, tinairn, triti, uranoos, Ushya7, violet_kl, YALDA STAR, yeshil, zahra.h, zanbagh, zina, اسوده, افسانه, اهنگ, برادپیت, بی بی گل, ترنم, روحی33, ستاره یخی, شبنم, طبیعت, م.م.ر, منيژه, پروانه!, کامن, یگانه |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, خاکستری, سهیلا, عباسی, فصل |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| لپ تاپ شاه عباسی | farnaz58 | متفرقه | 3 | ۱۷ آبان ۱۳۸۸ ۰۲:۴۵ قبل از ظهر |