| |||
| | #41 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار ویژه نودهشتیا ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: HELL
نوشته ها: 2,875
(View Stats)
تشکرها: 20,024
تشکر شده 57,926 بار در 4,251 پست
کتاب مورد علاقه : تبلیغ ممنوع! حالت من : | پست بسیار مفید : +88 امتیاز حالا هم آنيتا لبخند زده بود؛رامين با خود فكر كرد كه تنها هستند،فقط خودش و آنيتا.يك قدم به سوي او برداشت اما دوباره به جاي اولش برگشت و با گفتن « ممنون » از آشپزخانه خارج شد. ساعت يازده شب بود و مردها در طرفي و زن ها هم در كناري مشغول صحبت بودند.آنيتا بعد از خوردن شام خودش،براي تعارف قهوه به سمت مرد ها رفت.آرمين از او كه داشت فنجون هاي قهوه را روي ميز ميگذاشت،پرسيد: _آنيتا چند ساله ت بود؟! آنيتا- ببخشيد...يعني سن من موضوع بحث شما بوده؟ آرمين- ها؟!چي؟ نه!! آنيتا- پس واسه چي ميخواين بدونين...به موضوع بحثتون نميخوره! محمد- نه خوشم اومد،خوب سنگ رو يخت كرد! آرمين- من با اينجور حرفا يخ نميزنم. محمد- از قيافه ت معلومه! آنيتا به سمت خانم ها رفت و قهوه ها را با سيني جلوي آن ها گذاشت كه پارسا گفت: _مامان من ديش دالم...بدو ليخ!...بدو مائه بد(مامان من جيش دارم..بدو ريخت...بدو مامان بد!) زهرا درحالي كه انگشتش را به حالت سكوت روي صورتش ميگذاشت،گفت: _ا ِ مامان زشته آرومتر...باشه باشه بريم. قبل از اينكه بخواهد بلند شود آنيتا گفت: _ميذارين من ببرمش؟ زهرا- نه عزيزم خودم ميبرمش. آنيتا- تعارف كه نميكنين؟!من الان كاري ندارم،ميبرمش. و پارسا را در آغوش گرفت و به سمت دستشويي داخل اتاقش رفت.بعد از رفتن به توالت،پارسا روي تخت آنيتا پريد و گفت: _اِشِت چيه؟!(اسمت چيه؟) آنيتا- من آنيتائم عزيزم. پارسا- بابا اَميشه به ماما ميده عسيسم(بابا هميشه به مامان ميگه عزيزم) آنيتا- بابا مامانو خيلي دوس داره؟ پارسا- نه.بابا فَدَ من دوش داله(بابا فقط منو دوس داره) آنيتا پارسا را به خود فشرد و گفت: _باباي من هم منو دوست داشت هم مامانمو. پارسا- ولي باباي من فد منو دوش داله. آنيتا- خوش به حالت.به بابات ميگي بياد باباي منم بشه؟ پارسا فكري كرد و گفت: _باشه بهش ميگم.اما قول ميدم نيس!(اما قول نميدم) با هم از اتاق خارج شدند و پارسا با بيشترين سرعتي كه پاهاي كوچكش اجازه ميدادند،دويد و خود را به پدرش رساند.محمد او را از روي زمين بلند كرد و گفت: _چي شده بابايي؟ پارسا نفس نفس زنان جواب داد: _بابا،باباي آنتا ميشي؟ محمد- باباي كي؟ پارسا- آنتا...همون كه منو بُد ديش تُنم!(آنيتا.هموني كه منو برد جيش كنم) و با گفتن اين جمله آهسته- كه البته همه صدايش را مي شنيدند- گفت: _بابا بدو نه...بِدو نه...بدو!(بگو نه) محمد پيشاني پارسا را بوسيد و با خنده گفت: _نه من فقط باباي تو ميشم. پارسا مثل ماهي از بغل محمد پايين پريد و به سرعت به سمت آنيتا آمد و گفت: _بابا دُفت نه (گفت) آنيتا- اي بابا.حالا من چي كار كنم؟ پارسا- بيا بغلم. آنيتا- بغلت؟! پارسا- آره...ماما هر مُده نالا اَت ميشه بابا بغلش ميتونه (مامان هر موقع ناراحت ميشه بابا بغلش ميكنه) گونه هاي سرخ زهرا سرخ تر از پيش شدند و محمد سرش را پايين انداخت.بقيه - به جز پاتريك كه چيزي نميفهميد – لبخند شيريني زدند. آرمين- زهرا چقد بگم بچه رو يه جور تربيت كن هر چي تو خونه ميشه نياد بگه؟!اومديم محمد يه روز زود اومد خونه،اومديم و خواستين يه فيلم ببينين.اومديم و شب شد.اومديم و شما دو تا رفتين تو اتاقتون.اومديم و – رامين- بسه آرمين!زهرا فهميد،تو حرص نخور! آرمين- نه بذار بگم...اومديم و كنار هم دراز كشيدين،اومديم و محمد شروع كرد به – آقاي نياكان- ا ِ آرمين بسه....انقد چرت و پرت نگو پسر! آرمين- ولم كن بابا...اومديم محمد شروع كرد به خر و پف كردن!اونوقت تو ميخواي چي كار كني اگه پارسا اومد همه چيو به ما گفت؟! زهرا- نترس.محمد شبا خرو پف نميكنه. آرمين- ا ِ پس شبا چي كار ميكنه؟! رامين- آخه به تو چه پسر؟! آرمين- اِ خب ميخوام تجربه كسب كنم! رامين- پررو... آنيتا از در ساختمان بيرون رفت و پارسا هم به دنبالش راه افتاد.با هم لب استخر نشستند و آنيتا پاچه هاي شلوار خود را بالا داد و پاهايش را درون آب استخر فرو برد.پارسا هم اداي او را درآورد اما چون پاهايش به آب نميرسيد خود را بيشتر به سمت آب كشيد و اين كارش باعث شد به درون استخر بيفتد.آنيتا كه تازه متوجه او شده شود،با دستپاچگي سعي كرد او را بيرون بياورد،اما چون پارسا به شدت دست و پا ميزد ،عقب و عقب تر ميرفت. آنيتا تونيكش را درآورد و لب استخر گذاشت تا وقتي پارسا را از آب بيرون آورد آن را به او بپيچد. به داخل آب شيرجه زد و پارسا را در بر گرفت و او را لب استخر گذاشت و خودش هم به سرعت از آب خارج شد. پارسا كه كمي آب خورده بود،بلند گريه ميكرد از دهانش آب به بيرون ميريخت.پارسا را بغل كرد و تونيكش را به او پيچيد و او را به خود چسباند و زير لب گفت: _آروم باش عزيزم...تموم شد.ديگه تموم شد...آروم باش. پارسا به هق هق افتاده بود.آنيتا در حالي كه سر او را نوازش ميكرد از جا بلند شد و به سمت ساختمان رفت.خودش داشت از سرما ميلرزيد اما پارسا مهم تر بود.با داخل شدن به خانه،به سمت شومينه رفت.شومينه با چوب روشن ميشد و فضاي پذيراي را گرم ميكرد. تونيك را مانند حوله به سر پارسا ميكشيد تا موهايش خشك شوند.آرمين با ديدن آنيتا كم مانده بود شاخ در بياورد: _آنيتا لباست كو؟! به قدري اين جمله را بلند گفت كه همه سرشان را به سمت آنيتا برگرداندند؛البته فقط مرد ها زيرا آن ها در پذيرايي بودند.آقاي نياكان،محمد و رامين با خجالت سرشان را پايين انداختند كه محمد متوجه صداي خفه گريه شد. آرمين- لباسات خيسن برو عوض كن. محمد- صداي پارسائه كه! آنيتا ياد لباس هاي خيس پارسا افتاد.تونيك را به كناري انداخت و به سرعت لباس هاي پارسا را درآورد. محمد- چرا خيسه؟! آرمين- آنيتا چي شده؟! آنيتا دوباره تونيك را به دور پارسا پيچيد و به جاي جواب دادن به سوالات،پرسيد: _ساكش كجاست؟ صداي گريه پارسا،زهرا را متوجه خودش كرد.او به سمت پسرش دويد و پرسيد: _چي شده؟! آنيتا از ميان دندان هايش كه به هم ميخوردند،گفت: _افتاد تو استخر. زهرا- استخر؟!اين اونجا چي كار ميكرد؟! آنيتا شانه هايش را بالا انداخت و زهرا با گفت «بدش به من» پارسا را از او گرفت.رامين به او خيره شده بود.مي دانست كه كار درستي نيست،اما نميتوانست از او چشم بردارد؛اندام آنيتا واقعا وسوسه برانگيز بودند.وقتي آنيتا به او نگريست،مسير نگاهش را تغيير داد،اما فكرش هنوز مشغول بود.آرمين هم درست مثل برادرش نگاه خيره اش به دنبال آنيتا بود. آنيتا به سمت زهرا رفت و پرسيد: _تب داره؟ زهرا در حالي كه پيراهني را تن پارسا ميكرد،گفت: _نه...ولي ميكنه.تازه خوب شده بود،بدنش مقاومت نداره. آنيتا- متاسفم. زهرا- مگه تقصير تو بود؟ آنيتا- نه...يعني اگه ميفهميدم داره دنبالم مياد اين اتفاق نميفتاد. زهرا- اشكال نداره عزيزم. سيمين- آنيتا...اِم...بلوز تنت نيس. آنيتا- چي!؟ سيمين- جز لباس زيرت چيزي تنت نيس! آينتا نگاهي به خود و نگاهي به مردان انداخت و به سمت اتاقش رفت.برايش مهم نبود؛با فرهنگ ايراني تربيت نشده بود.درست است كه بيشتر عمرش را در ايران گذرانده بود،اما چون تربيتش را پدرش بر عهده داشت،با فرهنگ اروپايي رشد كرده بود.لباس هايش را عوض كرد و ازاتاق خارج شد.به سمت شومينه رفت.لباس هاي خيس پارسا و تونيك خود را به درون ماشين لباس شويي انداخت و از آشپزخانه خارج شد. زهرا پارسا را براي رفتن به دستشويي به سيمين سپرد.آنيتا كنار سيمين،بالا سر پارسا ايستاده بود كه ناگهان چشمان پارسا به سمت بالا رفتند.سيمين با ترس به او نگاه كرد؛آنيتا ياد حرف مادرش افتاد و به سرعت خم شد و انگشتش را بين لثه و چند دندان پارسا قرار داد و رو به سيمين گفت: _تشنج كرده...بهتره ببرينش بيمارستان. پس از اينكه فك پارسا شل شد،آنيتا انگشتش را - كه كبود شده بود - از دهان او درآورد و او را دمر كرد تا استفراغ كند.پارسا شروع كرد به گريه كردن و آنيتا انقدر پشتش را دست كشيد تا زهرا آمد و همراه با محمد،با خداحافظي اي نصفه نيمه و حالتي دستپاچه به بيمارستان رفتند. پديده هستم...يادتون مياد كه؟ ![]() زهرا و محمد و تا حدودي پارسا شخصيتايي كاملا واقعين! طرز و رفتار و قيافشونم تغيير ندادم،اين از اين![]() ميبينين اين رامينو؟!چقده واقعا...!! ![]() ![]() تشكر كه يادتون نميره انشالله (هر چند كم شده جديدا) امتياز مثبتم خودتون ميدونيد.از پست خوشتون نيومده نميدين،خوشتون اومده ميدين! نقد ولي اجباريه بر خلاف اون دوتا ![]() پس فعلا باباي! ![]() | ||||||||
| |
| | #42 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار ویژه نودهشتیا ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: HELL
نوشته ها: 2,875
(View Stats)
تشکرها: 20,024
تشکر شده 57,926 بار در 4,251 پست
کتاب مورد علاقه : تبلیغ ممنوع! حالت من : | پست بسیار مفید : +95 امتیاز سيمين- كلك بچه داري رو از كجا ياد گرفتي؟! آنيتا جارو برقي را خاموش كرد و گفت: _يه زماني مجبور بودم از بچه هاي خاله م مراقبت كنم. سيمين- پس واسه خودت يه پا مادري! آنيتا- تنها چيزي كه از خدا نميخوام مادر شدنه!وقتي از اونا نگه داري ميكردم،فهميدم كه اگه بچه مال خود آدم باشه چقد سختي ميكشه! سيمين- مادر بودن كه خوبه. آنيتا- من تجربه دارم كه ميگم.تازه بچه ها مال خودم نبودن.درد زايمان و احتمالا افسردگي بعدش به كنار! سيمين- آدم كه نبايد فقط به خودش فكر كنه.مردا عاشق پدر شدنن! آنيتا- به خاطر همينه كه تو داري مادر ميشي؟ سيمين با دستپاچگي گفت: _كي گفته من دارم مادر ميشم؟! آنيتا- يك دستبند و گردن بند جديدت.دو رفتاراي پاتريك...سه..چند وقتيه تند تند حالت تهوع پيدا ميكني! سيمين- چه ربطي داره!؟ويروس جديده. آنيتا- واسه ويروس جديد آدم ميره سونوگرافي؟ سيمين- كي گفته من ميرم سونوگرافي؟! آنيتا- پاتريك!شنيدم داشت با تلفن صحبت ميكرد. سيمين تسليم شد و گفت: _آه باشه...فقط به هيچ كس نگو.اگه مامان بفهمه ديگه واويلا! آنيتا- باشه...فقط يه چيزي. سيمين- چي؟ آنيتا- ميشه بگي خانوم حقوقمو بده؟ سيمين- گفتي حقوق يادم افتاد.مامان گفت آرمين واست يه حساب باز كرده،پولو به اون واريز كرده. آنيتا- پس ميشه شماره حسابو بدين؟ سيمين- امروز كه آرمين اومد برو ازش بگير. حدود ساعت پنج و نيم شش بود كه آرمين به خانه بازگشت.آنيتا به اتاق او رفت و در زد.آرمين در را باز كرد و كنار رفت تا آنيتا داخل شود.تي شرتش روي شانه اش بود؛به سمت كمد ديواري اس رفت تا لباسي بردارد.با برداشتن بلوز سفيد آستين حلقه اي رو به آنيتا گفت: _كاري داشتي؟ آنيتا- راستش...شماره حسابمو ميخواستم آرمين- اوه خوب شد يادم انداختي... دستش را داخل جيب پشتش برد و كيف پولش را در آورد و مشغول گشتن دنبال چيزي شد.با پيدا كردنش گفت: _بيا اينم كارت اعتباريت...رمزش رو اون كاغذه س.از اين به بعد هر ماه حقوقت رو ميريزم به اين كارته. آنيتا لبخندي زد و كارت را از آرمين گرفت.خواست بيرون برود كه آرمين صدايش زد: _آنيتا؟ آنيتا به سمتش برگشت و آرمين من من كنان گفت: _ام...راستش يكي...يكي از دوستام ارمنيه.واسه كريسمس ميخواد يه مهموني بگيره.تو مياي؟ آنيتا- كريسمس؟! آرمين- سال نو. آنيتا- آها...حالا من بيام اونجا چي كار؟ آرمين- به عنوان...به عنوان همراه من بيا. آنيتا- اوه...آ...خب من اينجا كار دارم. آرمين- اگه ميخواي نياي بيخود بهونه نيار. آنيتا- بهونه نميارم...خيليم دوس درم بيام. آرمين- پس آماده باش. و با گفتن اين حرف از اتاق خارج شد.آنيتا نميخواست قبول كند،در هر حال هم خانه اي كه نبودند،آنيتا براي آرمين كار ميكرد.آرمين پس از چند پانيه بازگشت و گفت: _اومدم اداي اين فيلما رو درارم،يادم افتاد تو توي اتاق مني نه من توي اتاق تو!الان تو بايد بري بيرون! آنيتا خنديد و از اتاق آرمين بيرون آمد.بعد از رفتنش،آرمين روي تخت نشست و با خود گفت: _چرا من من كردم؟بار اولم نبود كه از يه دختر دعوت ميكردم!يه چيزيم شده...اوه برم دوش بگيرم ساعت 8 قرار دارم! لباس هايش را دم در حمام انداخت و به زير دوش رفت. خب بچه ها يادتون نره نقد!! ![]() تشكر دلگرمي مثبت نشون ميده چقد خشتون اومده،خودتون ميدونين ديه. ![]() واي غذام سوخت! ![]() نظراتونو حتما بگينا! ![]() باباي فعلا! ![]() | ||||||||
| |
| | #43 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,063 بار در 14,665 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +22 امتیاز نقل قول:
دقت کنید لطفا تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | |||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | **Silver Star**, **شهرزاد**, +Neda+, 677389, abby7, angle92, angur, ART!ST, AVESTA, barran omidy, cole, darya12, dokhibabash, dokhijonob631, dokhtare babash, down13, Elen, elnaz89, Eyes Wide Shut, Fafa Oi, ghazali_ gavazn, hadis00, hassanbarbarz, helen888, ili mah, latifa, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, mahana1, Mahed, mahsadina, mahtab888871, maral.eliya, maryantovan, mersad20, mina68, misan, Niayeesh, PAEEZ70, pegiiiiiiiii, perijooon, RaheBipayan*, roya1365, SaMirA.Ha, sara.f, sara1988, sazin513, setayesh_p995, shahzad, Shifteh, sladans, TARANOMEMEHR, tono, vayi, violet_kl, yasi 72, zahra_jk, ~...LoOsindA...~, ~Melika~, ~pArnYa~, اتل و متل, اسمون, امتیس, ایماز, بارانیان, بهداد, بی بی گل, خاطره جون, خالق اسمان خیال, م.م.ر, ماچی, ندای بهار, نسيا, پدیده, پرهوده, یغما, یهدا, یگانه, ღvareshღ |
| | #44 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار ویژه نودهشتیا ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: HELL
نوشته ها: 2,875
(View Stats)
تشکرها: 20,024
تشکر شده 57,926 بار در 4,251 پست
کتاب مورد علاقه : تبلیغ ممنوع! حالت من : | پست بسیار مفید : +64 امتیاز در روز دهم دي آنيتا مرخصي گرفت و براي خريد كريسمس بيرون رفت.بعضي مغاره ها هم در ويترينشان درخت كريسمس گذاشته بودند و مغازه داران ارمني به مشتري هايشان تخفيف هم ميدادند. بعد از خريد پول نقد آنيتا تموم شد اما هنوز 320 هزار تومان در كارتش داشت.در راه بازگشت يك مغازه را ديد كه ويترينش لباس هاي نوزاد را به نمايش ميگذاشت.فكري به سرش زد و در حالي كه جزئيات نقشه را ميكشيد،به داخل مغازه رفت.در هنگام خروجش،يك جفت جوراب و يك جفت دستكش بسيار كوچك آبي رنگ در كيفش داشت. با ورود به خانه،خريد هاي خود را روي مبل گذاشت و پاكت لباس هاي بچه را برداشت و به سمت اتاق سيمين و پاتريك رفت.اول در زد و بعد از اينكه مطمئن شد كسي در اتاق نيست،بي سر و صدا وارد شد. ميدانست كشوي لباس هاي سيمين كدام است؛آن را باز كرد و پاكت را با دقت داخلش گذاشت و از اتاق خارج شد. در را كه بست،برگشت و به كسي خورد: _چي كار داشتي ميكردي؟ آنيتا- آرمين ترسونديم!...آآآآ...چندتا لباس سيمين مونده بود رو تختم گذاشتم تو اتاقش. آرمين سرش را تكان داد و با لحن عجولانه اي گفت: _آنيتا آماده اي؟!دو ساعت ديگه ميخوايم راه بيفتيما! اين را گفت و داشت ميرفت كه آنيتا چيزي يادش آمد و گفت: _آرمين!...(وقتي آرمين به سمتش برگشت ادامه داد)...اون مهموني پارتيه يا يه مهموني دوستانه؟ آرمين-هر دو. آنيتا- وا؟ آرمين- والا!پارتي ايه كه همه توش آشنان...البته چندتا مسيحي غريبه ئم ميان ديگه. آنيتا- ميشه بهم بگي چي بپوشم؟ آرمين- آ،باشه.بريم... آرمين نگاهي به لباس هاي روي تخت آنيتا انداخت و يكي يكي آنها را بلند كرده و وارسي كرد و در آخر لباسي را انتخاب كرد و به آنيتا گفت كه آن را بپوشد.آنيتا با لبخند شيطنت آميزي گفت: _دو ساعت ديگه ميبيني. آرمين- همين الان بپوش اگه بهت نيومد بهت بگم. آنيتا- همين مدلي بايد بفهمي بهم مياد يا نه! آرمين- چقد ناز ميكني...نترس نميخورمت! آنيتا- منم كه ترسو...!نميپوشم،هيكلم قناص نيس نترس. آرمين خنده اي كرد و گفت: _هر چيو ندونم اينو ميدونم. آنيتا نگاهي به او انداخت كه آرمين خنده اش را خورد و گفت: _باور كن تلسكوپ دستم نگرفتم تمام مدت از تلسكوپ به پنجره ت خيره شم تا رد شي،راستش...خب اونشب كه محمد اينا اينجا بودن،خب تو...در هر صورت به اندازه كافي ديدم. آنيتا زبانش را براي او درآورد و گفت: _بفرما بيرون من به سر و صورتتم برسم. با خارج شدن آرمين از اتاق،آنيتا به حمام رفت و بعد از 45 دقيقه كف بازي،بيرون آمد.در حالي كه حوله اش را به دور خود ميپيچيد(كه به حالت لباس دكولته اي درآمد)،با خود گفت: _حالا چي كار كنم؟آرايش كه وقتي نميگيره...م م م ...موهام! چون موهاي لختي داشت،درست كردنشان واقعا سخت بود؛مخصوصا اينكه وسايلي جز تافت و شانه و سشوارنداشت.سرش را به پايين خم كرد و آن ها را سشوار كشيد تا حالت پف كرده و نامرتبي پيدا كنند.سپس با چند گيره آن ها را به صورت گوجه اي درآورد. با همان حوله به آشپزخانه رفت تا بستني بردارد.بستني را از فريزر درآورد و با بي خيالي،راحت مشغول خوردن آن پشت ميز شد.سنگيني نگاه كسي را روي خود حس كرد،سرش را كه بالا آورد با رامين مواجه شد. او در ابتدا با لبخند به آنيتا نگاه كرد اما سريع به خود آمد و گفت: _بهت ياد ندادن بزرگتر ديدي از جات بلند شي؟! آنيتا در حالي كه در دل به او فحش ميداد از جا بلند شد كه رامين گفت: _از اين به بعد وقتي از اتاقت مياي بيرون سعي كن چيزي جز حوله تنت باشه،فهميدي؟! آنيتا سرش را تكان داد اما وقتي رامين پشتش را به او كرد،ادايش را درآورد:دست هايش را به سينه قفل كرد و صورتش را كج و موج كرد.در يك لحظه رامين به سمت او برگشت و آنيتا عطسه اي نمايشي كرد.رامين هم فهميد اما به روي خود نياورد و گفت: _واسه منم بستني بيار،روش شكلاتم بريز لطفا. آنيتا با لبخند عصباني اي «چشمي» گفت و با حرص مشغول ريختن بستني در ظرف شد.وقتي به سمت اتاق رامين ميرفت،زير لب ميگفت: _ايشالا حناق بشه بره تو گلوت...منو مسخره ميكني؟!خوشحال ميشم اگه قاشقش بره تو تخم اون چشاي سورمه ايت!كه من احترام بلد نيستم؟ بعضي حرف ها را فرانسوي ميزد و بعضي را فارسي.زير لب رامين را نفرين ميكرد كه صدايي پشت سرش چيزي گفت كه باعث شد او با وحشت به سمت صدا برگردد.آن صدا گفته بود: __اصلا خوب نيس وقتي يه نفر ميخواد يه چيزي بخوره يه نفر ديگه نفرينش كنه! آنيتا- من كه شما رو نفرين نميكردم! رامين- مگه من گفتم منو نفرين ميكني؟اصلا مگه من به تو گفتم؟ آنيتا در دل گفت«مرتيكه ديوانه شده با خودش حرف ميزنه...اَه»اما ميدانست كه سوتي داده.سرش را پايين انداخت كه رامين گفت: _براي اينكه مطمئن بشي نفرينت نميگيره يه قاشق از اين بستني ميخورم. قاشق را برداشت و تكه از بستني برداشت و آن را در دهان گذاشت.آنيتا چشمانش را با بي حوصلگي به سمت سقف چرخاند كه رامين گفت: _ديدي خفه نشدم؟معلومه هر چي كه بِ – ناگهان به سرفه افتاد.آنيتا فكر كرد به سرعت تمام ميشود اما رامين داشت خفه ميشد!سيني را روي پله گذاشت و با نگراني چند بار به پشتش زد،اما او هنوز به شدت سرفه ميكرد.از ذهنش گذشت:" اگه بگيره چي؟! " با اين فكر سر رامين را روي شانه اش گذاشت و دو بار محكم پشت او زد.رامين خنده اش گرفت و نتوانست جلوي خود را بگيرد و با صدايي كه اصلا شبيه صداي فردي كه داشت خفه ميشد نبود،گفت: _درسته كه اين بستني خفه م نكرد،اما اين مشتاي تو حتما منو ميكشه. آنيتا با تعجب شانه هاي رامين را گرفت و او را به عقب كشيد،به صورتي كه صورت او در چند سانتي متري صورت خودش قرار داشت.رامين به چشم هاي آنيتا نگاه كرد:مردمك چشم هاي او اول تنگ شده،سپس كم كم به صورتي درآمدند كه به خط شباهت بسيار زيادي داشت.براي لحظه اي وحشت كرد و كمي از آنيتا فاصله گرفت اما بعد با تعجب آميخته به تحسين به او خيره شد.آنيتا سيني بستني را در دستان رامين گذاشت و با عصبانيت از پله ها پايين رفت.رامين با خود زمزمه كرد: _اون نگرانم بود...نگران! تا زماني كه بخوابد انقدر اين جمله را زير لب گفت كه همه او را ديوانه خطاب كردند.آنيتا نگرانش باشد...هه،چه خيال محضي...!! الان فك كنم همه فك كردين بنده مردم ![]() معذرت ميخوايم. اين امتحانا و ممنوعيت هاي بعدش واقعا دردسر داره. ![]() خب اين پارت تموم نشده..اينم خيلي وقت پيش تايپ كرده بودم الان گذاشتم. اينو بگم كه داستان خودش خيلي جلوئه،اما حال تايپشو ندارم راستش ![]() خو ديه اميدوارم خوشتون بياد از اين قسمت... ![]() تشكر كه يادتون نميره انشالله،امتياز مثبتم خودتون ميدونين،اگه خوشتون اومده بدين تا من بفهمم خوب بوده اين پارت يا نه. اما همه اينا يه طرف،نقد يه طرف ديه!نقد تو رو خدا بكنين،باشه؟ ![]() (بعله ميدونم كم بود اين پارت) فعلا باباي ![]() | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| رقص, سایت, عشق, پدیده, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| رزا | پدیده کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | پدیده | نوشته کاربران سایت | 109 | ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۷:۲۰ بعد از ظهر |
| عشق زمستانی | ARAM 28 و پدیده کاربران سایت | موبایل | ~pArnYa~ | رمان نوشته کاربران سایت | 2 | ۱۴ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۳:۳۶ بعد از ظهر |
| رزا | پدیده کاربر انجمن | پدیده | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 105 | ۲۰ مرداد ۱۳۹۰ ۰۹:۴۵ بعد از ظهر |
| عشق زمستاني | ARAM 28 و پدیده کاربران سایت | *ARAM* | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 186 | ۱۹ تير ۱۳۹۰ ۰۵:۴۱ بعد از ظهر |