| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: همین نزدیکی ها...
نوشته ها: 706
(View Stats)
تشکرها: 3,635
تشکر شده 6,785 بار در 750 پست
کتاب مورد علاقه : امانت عشق حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز منبع : http://farest.blogsky.com ***** مورخ (The Historian)نویسنده : الیزابت کاستووا مترجم: ژاله نوینی ویراستار :آرش حجازی سال چاپ: 1388 تعداد صفحات : 834 نشر : کاروان The love in your heart was not put there to stay Love is not till you give it way عشق در قلب تو نهاده نشده که ماندگار بماند.عشق، عشق نیست تا زمانی که آن را از دست ندهی. ویرایش توسط SANIA-23 : ۲۳ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۲۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,093
(View Stats)
تشکرها: 54,515
تشکر شده 92,939 بار در 7,713 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: همین نزدیکی ها...
نوشته ها: 706
(View Stats)
تشکرها: 3,635
تشکر شده 6,785 بار در 750 پست
کتاب مورد علاقه : امانت عشق حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز یادداشتی برای خواننده هرگز قصد نداشتم داستانی را که در این کتاب می خوانید روی کاغذبیاورم .اما اخیرا حادثه ای باعث شد به گذشته نگاه کنم ، به مغوش ترین و پردردسرترین بخش زندگی خودم و افرادی که خیلی دوستشان داشتم.این داستان چگونگی کندو کاو من است ،دختری 16 ساله ، به دنبال پدرم و گذشته ی او، ماجرای جست و جوی پدرم به دنبال استاد راهنمای محبوبش وتاریخ زندگی او ،ماجرایی که ما را به تاریکترین اعماق تاریخ می کشاند . و همین طور داستان بقای کسانی است که از این جست و جو جان سالم به در بردند و آنها که مردند و دلیل مرگشان.در واقع ، در مقام مورخ فهمیده ام که الزاما همه کسانی که که در اعماق تاریخ جست و جو می کنند ، از آن جان سالم به در نمی برند و فقط رسیدن به گذشته میست که ما را درگیر خطر می کند ؛گاهی خود تاریخ سایه ی پنجه هایش را بی رحمانه بر سر ما می اندازد. در 36 سال که از این ماجراها گذشته،زندگی ام نسبتا آرام بوده.در این مدت زندگی ام را وقف تحقیق و سفرهای بی حادثه کرده بودم ،وقف دانشجویان و دوستانم ، وقف نوشتن کتابهای تاریخی با ماهیتی اصولا غیرشخصی و پرداختن به امور شخصی و پرداختن به امور دانشگاهی که سر انجام سایه بانم شده بود.در مرور گذشته ،خوش شانس بودم که به مدارک شخصی مزبور دسترسی داشتم ،زیرا همه ی آن منابع سال ها جزو اموال خودم بودند .جایی که احساس کردم مناسب است ، آنها را کنار هم گذاشتم تا داستانی به هم پیوسته بسازم ، داستانی که گاهی از خاطرات خودم در آن استفاده کرده ام .گرچه ابتدا داستان هایی را ارائه کرده ام که پدرم شفاها برایم نقل کرده بود ،به نامه های او به شدت تکیه کردم ، نامه هایی که بعضی از آنها تاثیر داستان های شفاهی او را دو برابر کرد. علاوه بر بزآفرینی کلی منابع ، در یادآوری و تحقیقاتم از هر وسیله ممکنی استفاده کرده ام، گاهی دوباره به جایی رفته ام تا آن فضا را که در ذهنم کمرنگ شده بود ،دوباره به خاطر بیاورم .یکی از بزرگترین لذت های این تلاش ،مصاخبه هایی _ با محققان بود که به نوعی به این ماجرا مربوط می شدند .خاطرات آنها پشتبند بسیار گرانبهایی به سایر منابعم افزود.همچنین از تحقیقات و مشاوره ی محققان جوان تر نیز در زمینه های متعدد در این کتاب بهره جسته ام . منبع نهایی که تنها هنگام ضرورت از آن اتفاده کرده ام ،تخیاتم است.استفاده از تخیلاتم نیز با دقت و با وسواس بوده است ،چیز هایی را برای خواننده از تخیم آورده ام که می دانستم بسیار متحمل بوده و حتی در آن موقع هم این نکته را در نظر داشتم که باید گمانه زنی آگاهانه ای باشد که بتواند در کنار این اسناد و متناسب با متن قرار بگیرد.هر جا نتوانسته ام اتفاقات یا انگیزه ها را توضیح دهم ، بدون در نظر گرفتن واقعیت پنهانشان ،آنها را بدون توضیح رها کرده ام.تمام تحقیقات از دورترین زمان تاریخ که در این کتاب آمده ،کاملا بر اساس تحقیقات دقیق بوده است ،به همان دقتی که برای تحقیقات متون دانشگاهی به کار می برم .برداشت های کلی از ادیان و کشمکش های اقلیمی بین شرق اسلامی و غرب مسیحی – یهودی این کتاب به طرز درد ناکی برای خوننده دنیای مدرن آشنا خواهد بود. برایم سخت است آن طور که شایسته و در خور است، از آنهایی که به من در این پروژه کمک کردند تشکر کنم ،اما دست کم می خواهم از چند نفر در اینجا نام ببرم.امتنان و سپاسگزاری نثار افرادی است که در زیر نام می برم و بسیاری دیگری دکتر رادو جرجسکو از موزه ی باستان شناسی دانگاه بخارست ، دکتر ایوانکا لازاروا از آکادمی علوم بلغارستان ، دکتر پتر استویچف ،از کتابداران کتابخانه ی موزه ی رادرفورد و کتابخانه فیلادلفیا ،پدر واسیل از صومعه ی زاگرافو در کوه آتوس و کتر تور گوت بورا از دانشگاه استانبول. امید بزرگم رای انتشار و قرار دادن این کتاب در معرض دید عموم این است که شاید خواننده ای پیدا شود که این کتاب را آنچنان که واقعا هست درک کند : فریادی که ازدل بر آمده است .تاریخ زندگی ام را تقدیم تو می کنم ، خوانندهی ژرف نگر ( جمله ای از رمان دراکولا ، اثر برام استوکر. ) آکسفورد،انگلستان 15 ژانویه 2088 ویرایش توسط SANIA-23 : ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۲۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: همین نزدیکی ها...
نوشته ها: 706
(View Stats)
تشکرها: 3,635
تشکر شده 6,785 بار در 750 پست
کتاب مورد علاقه : امانت عشق حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز بخش اول علت قرار گرفتن این اراق به این ترتیب ،در هنگام خواندن آنها روشن می شود.تمام جزئیات غیر ضروری حذف شده است تا تاریخی که تقریبا با احتمالا و و باورهای دنیای دنیای آینده تفاوت دارد،به شکل حقیقی ساده باقی بماند. در سرار آن هیچ گفته ای از وقایع گذشته گنجانده نشده که در آن احنمال اشتباه برود،زیرا همه ی گزارش های انتخاب شده ،دقیقا معاصر است و از مواقع خاص و از دایره ی دانش گزارش دهندگان برآمده است. برام استر کر ، دراکولا ، 1897 ******* در سال 1972 شانزده سالم بود _ پدرم می گفتکوچکتر از آنی که با من به سفر های مأموریتی ام بیایی .ترجیح می دادم سر کلاس هایم در مدرسه بین المللی آمستردام بنشینم و با دقت به درس هایم توجه کنم ؛آن روز ها درآمستردام مؤسسه ای داشت و مدت ها آنجا خانه ام شده بود و تقریبا فراموش کرده بودم زمانی در آمریکا زندگی می کردم .حالابهنظر عجیب می آید که نسبت به سنم چرا تا آن حد مطیع بودم ، در حالی که تمام هم سن و سالانم ماجراجویی می کردند و علیه جنگ امپریالیستیدر ویتنام تظاهرات می کردند.اما من در دنیای بزرگ شدم که بسیار محافظت شده بود ،به طوری که دنیای بزرگسالی ام در دانشگاه به نحو مثبتی به نظرم ماجراجویی می رسید.در ابتدا باید بگویم که مادر نداشتم و پدرم بااحساس مسئولیتی عمیق مرا بزرگ کرد ،به خاطر فقدان مادر ،خیلی بیشتر مراقبم بود.نوزاد که بودم و قبل از آنکه پدر مرکز صلح و دموکراسی را تاسیس کن، مادرم فوت کرد .پدر هیچ وت از مادرم حرف نمی زد و اگر سؤالی دربارهی او می پرسیدم،سکوت می کرد و من هم با سن کمم می فهمیدم که صحبت درباره ی مادر براش موضوع دردناکی است.در وض از من خیلی خوب مراقبت می کرد.تعدادی پرستار و کدبانو استخدام کرده بود و گرچه زندگی ساده ای داشتیم،جایی که پرورش من نیاز به پول خرج کردن داشت هیچ گاه دریغ نمی کرد. یکی از آخرین کدبانوها خانم کلی بود که از خانه ی تنگ قرن هفدمی مان در رامگراخت،کنالی در قلب شهر قدیمی ، مراقبت می کرد.خانم کلی هر روز بعد از ظهردر را به رویم باز می کرد و زمانی که پدر به مسافرت می رفت که البته افلب این طور بود ،جانشین والدینم می شد.انگلیسی و از مادرم اگر زنده بود،مسن تر بود.مهارت زیادی برای گردگیری با پر مخصوص گردگیری داشت و در رفتار با نوجوانان بسیار خام و بی تجربه بود؛ گاهی که از سوی میز ناهار خوری به دلسوزی های بیش از حد او با دندان های بلندش نگاه می انداختم، احساس می کردم به مادرم فکر می کند و به همین خاطر از او متنفر بودم.زمانی که پدر نبود،خانه ی زیبای مان خالی بود .هیچ کس مرا در درس جبر کمک نمی کرد،مرا در کت جدید تحسین نمی کرد یا با تعجب نمی گفت اوه چقدر قدت بلند شده.وقتی پدر از نقطه ای از اروپا برمی گشت که معمولا روی نقشه ی اروپای روی دیوار اتاق ناهاری مشخص می کردم، مثل همه ی وقت ها و جاهای دیگر گرفته و خسته بود.تعطیلات را در پاریس یا رم می گذراندیم و باید با جدیت وقایع تاریخی را که پدرم به من درس می داد مطالعه می کردم و از نزدیک آنها را می دیدم ؛ اما مشتاق جاهایی بودم که پدرم در آنها ناپدید می شد ،آن جاهای عجیب و قدیمی که هیچ گاه در آن ها نبودم. وقتی پدر به مسافرت می رفت،به مدرسه می رفتم و برگشتم وکیف مدرسه ام را با صدا روی میز براق حال می انداختم.خانم کلی و پدر اجازه نمی دادند غروب از خانه بیرون بروم ، به جز گاهی برای دیدن فیلم هایی که به دقت انتخاب می شد و با دوستانی که آنها هم به دقت مورد ارزیابی و تایید قرار می گرفتند ،در بازنگری گذشته، در نهایت شگفتی می بینم که هیچ گاه از این قوانین تخطی نکردم.به هر حال تنهایی را ترجیح می دادم،در طبقه متوسطی بزرگ شدم و در آن محیط احساس راحتی می کردم.در درس از همه سر بودم،اما نه در زندگی اجتماعی.دختران هم سن و سالم مرا وحشت زده می کردند،به خصوص آنها که خیلی هارت و پورت داشتند ؛ زنجیره ی روشنفکران حلقه ی ما که سیگار می کشیدند.پیش همه ی آنها احساس می کردم لباسم یا خیلی بلند است یا خیلی کوتاه، یا باید اصلا چیز دیگری می پوشیدم.پسرها مرا گیج می کردند.مردها همیشه به نظرم مبهم می آمدند.در حقیقت تنهایی در کتابخانه پدرم که اتاق بزرگ و بسیار خوبی در طبقه اول خانه مان بود، راحت تر بودم. کتابخانهی پدر به احتمال زیاد قبلا اتاق نشیمن یوده، اما او فقط برای مطالعه به آنجا می رفت و داشتن کتابخانه ی بزرگ را مهم تر از داشتن اتاق نشیمن بزرگ می دانست.از خیلی قبل اجازه داده بود آزادانه از مجموعه ی کتاب هایش استفاده کنم .در طول غیبتش ساعت ها وقت صرف انجام تکالیف مدرسه ام روی میز تحریر ماهونی یا جست و جو میان کتاب هایی می کردم که به دقت در قفسه چیده شده بود.بعدها متوجه شدم که پدر یا فراموش کرده بود آنچه را در طبقه ی بالای قفسه گذاشته بردارد و یا احتمالا فکر نمی کرد من آنجا را بگردم.یک شب دیر وقت ، هم ترجمه ای از کاما سوترا ( کتاب راهنمای جماع هندوها " حدود 300 میلادی " )را پیدا کردم و هم کتاب خیلی قدیمی تر و نامه ای که کاغذش زرد شده بود ، از بالی قفسه پایین می آوردم. حتی حالا نمی توانم بگویم چه چیزی مرا وا داشت آنها را از بالای قفسه پایین بیاورم.اما تصویری که در وسط کتاب دیدم و بوی کهنگی که از آن به مشام می رسید و کشف اینکه آن نامه یک نامه شخصی است، همگی به شدت توجه مرا به خودشان جلب کرد.می دانستم نباید نامه های شخصی پدر یا افراد دیگر را بخوانم و از طرفی می ترسیدم خانم کلی برای گرد گیری میز وارد اتاق شود و غافلگیرم کند ـ برای همین از بالای شانه نگاهی به در انداختم.اما نمی توانستم جلوی خود را بگیرم و در چند دقیقه ای که نامه را کنار قفسه در دست داشتم ، اولین پاراگرافش را خواندم. ویرایش توسط SANIA-23 : ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۲۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: همین نزدیکی ها...
نوشته ها: 706
(View Stats)
تشکرها: 3,635
تشکر شده 6,785 بار در 750 پست
کتاب مورد علاقه : امانت عشق حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز 12 دسامبر 1930 کالج ترینیتی،آکسفورد وارث عزیز و بد اقبالم:باعث تأسف است که تو را ، هر که هستی ، در حال خواندن این گزارش تصور می کنم.تأسف تا حدی برای خودم است – زیرا اگر این نامه در دست تو باشد ، مطمئنا من در کمترین رنج هستم،شاید مرده باشم،شاید هم بدتر.اما از طرفی تأسفم برای تو هم هست،دوستی که هنوز نمی شناسم.زیرا این نامه تنها روزی خوانده خواهد شد که شخصی چنین اطلاعات شرم آوری را نیاز داشته باشد .به عبارتی ،اگر تو وارثم نباشی ،به زودی خواهی شد و از واگذاری این تجربه غیر قابل شیطانی به انسانی دیگر احساس تأسف می کنم.چرا خودم آن را به ارث بردم نمی دانم .اما امیدوارم سر انجام روزی کشف کنم- شاید در حین نوشتن به تو ،یا شاید در جریان ماجراهای آینده. در اینجا احساس گناه - و چیزی دیگر – باعث شد نامه را با عجله به پاکتش برگردانم،اما تمام آن روز و روز بعد به آن نامه فکر می کردم.وقتی پدر برگشت ،دنبال فرصتی بودم که درباره آن نامه و کتاب عجیب از او بپرسم.منتظر شدم تا کارهایش به تمام شود تا با او تنها شوم،اما آن روزها سر پدرم خیلی شلوغ بود.سرانجام از او خواستم مرا با خودش به سفر بعدی ببرد.اولین بار بود که رازی مخفی از او داشتم و اولین بار بود که بر چیزی پافشاری می کردم. پدرم با میلی قبول کرد .با معلم هایم و خانم کلی صحبت کرد و به من هم یادآوری کرد وقتی او به جلسه هایش می رود،که الته زمان زیادی خواهد بود،باید درس هایم را بخوانم وتکالیف مدرسه ام را انجام بدهم.برای فرزند یک دیپلمات اصلا عجیب نبود که ساعات زیادی منتظر بماند .چمدان نیروی دریایی ام را بستم و کتاب های مدرسه و تعداد زیادی جوراب زیر زانو برداشتم .آن روز صبح به جای آنکه خانه را به قصد مدرسه ترک کنم ،همراه پدر ساکت و خوشحال به سمت ایستگاه از خانه خارج شدم.با قطار به وین رفتیم ،پدر از هواپیما متنفر بود،چون معتقد بود با هواپیما آدم از مسافرت چیزی نمی فهمد.در وین یک شب را در یک هتل گذراندیم.با قطار دیگری طول آلپ و تمام ارتفاعات آبی و سفیدی را که در نقشه ی منزلمان داشتیم،طی کردیم.بیرون ایستگاهی زرد و خاک آلود ،پدر در اتومبیلی کرایه به سمت دروازه های شهری رانندگی کرد که بارها برایم توصیف کرده بود و آن را قبلا در رویاهایم دیده بودم،در تمام طول راه نفسم را نگه داشتم. پاییز زود به دامنه ی آلپ در اسلوونی رسیده بود.حتی قبل از سپتامبر برداشت بسیاری از خرمن ها با بارانی ناگهانی و تند همزمان شده بود ، بارانی که چند روز ادامه یافت و خوشه های گندم را در مزارع خم کرد.حالا در 50 سالگی هر چندسال یک بار به آن مسیر نگاه می کنم تا دوباره خاطره اولین نگاهم را به منظره ی روستاهای اسلوونی زنده کنم.اینجا کشوری قدیمی است .هر پاییز کمی بر دلپذیری آن می افزاید و تا ابد ، شروع هر پاییز با همان سه رنگ خواهد بود؛ برگ های زردی که در زمینه ی آسمان خاکستری بر زمین سبز می ریزد. رومی هایی را تصور می کنم که پاییز های مشابه آنچه من دیدم، دیدند و مانند من در آن هوا لرزیدند؛رومی هایی که دیوارها و مجسمه ی قهرمانان غول پیکر مسابقاتشان را اینجا ،در غرب و ساحل ،رها کردند.وقتی ماشین پدر به درون دروازه ی قدیمی شهر های یولیان ( شهرهای واقع در منطقه آلپ یولیان،در شمال غربی یوگوسلاوی و شمال شرقی ایتالیا ) پیچید،دست هایم را دور بازوانم گرفتم.برای اولین بار ، همانند مسافری که تاریخ را با نگاه دقیقش در مقابل خود می دید، هیجان زذه شده بودم. از آنجا که این شهر جایی است که داستان شروع می شود، آن را امونا می نامم که نام رومی این شهر است ،تا از آن در مقابل دسته ای توریست که سرنوشت شان را در این شهر با کتابچه ای راهنما دنبال می کنند، حفاظت کنم.امونا را در عصر مفرغ در غرب رودخانه ای ساختند که اکنون ردیفی از هنرهای مدرن معماری در ساحلش به خط شده است.در طول یکی دو روز بعد تصمیم داشتیم از عمارت بزرگ و چند دستگاهی شهرداری ، از خانه های شهری قرن هفدهم که با گل های زنبق نقره ای ( زنبق نشان خانواده ی سلطنتی قدیم فرانسه است. )آراسته شده بود،از ساختمان طلایی و محکم و بزرگ بازار و پله هایش که تا زیر آب ادامه داشت و با درهای قدیمی بسته شده بود،دیدن کنیم.قرن ها،حمل و نقل رودخانه ای مستقر در آنجا شهر را تغذیه کرده بود و جایی که زمانی پر از آلونک های قدیمی بود،درختان چنار انبوهی تنگانگ دیواره ی رودخانه را گرفته بود و حلقه ی پوست درختان به دورن جریان آب می ریخت. نزدیک بازار،میدان اصلی شهر زیر آسمان پهناور پهن شده بود.امونا مانند خواهرش در شمال، گذشته ای رنگارنگ داشت.عمارت های مدرن سر به فلک کشیده،کلیساهای بزرگ و قرمز کاتولیک های اسلاو دوره ی رنسانس،کلیساهای قرون وسطایی با ترکیب و ریخت جزیره نشینان انگلیسی. ( پاتریک قدیس [ از اولین اسقف های ایرلند که مسیحیت را در آن کشور رواج داد ] مبلغان مذهبی زیادی را به این منطقه فرستاده بود تا قلمرو کشیش جدید را به منطقه مدیترانه بکشاند،به همین دلیل این شهر دعوی قدیمی ترین تاریخ مسیحیت اروپا را دارد. ) اینجا و آنجا سر در خانه ها و قاب نوک تیز پنجره ها ،نشان هایی از عثمانیان خود نمایی می کرد.نبش محوطه ی بازار،یک کلیسای کوچک اتریشی ناقوس هایش را برای مراسم عشاء ربانی غروببه صدا در آورده بود.مردان و زنان ،در پایان روز کاری سوسیالیستی،در کت های کتان آبی رنگ کار و چترهایی که زیر بسته هایشان گرفته بودند ،به سمت خانه می رفتند.وقتی من و پدر به سمت قلب امونا پیش می رفتیم،از روی پل قدیمی و زیبا بر رودخانه رد شدیم،پلی که دو اژدهای پوست سبز مفرغی بر دو سرش نگهبانی می دادند . پدر قدم هایش را در گوشه ی میدان آهسته کرد و در میان شرشر باران به بالا اشاره کرد و گفت : " قلعه آنجاست.می دانم می خواهی آن را ببینی. " دلم می خواست آنجا را ببینم. حودم را کشیدم و روی پنجه ی پای هایم بلند شدم تا از لابه لای شاخه های خیس درختان ، قلعه را دیدم – برج های قهوه ای شوره زده روی دامنه ی تپه ای در مرکز شهر. پدر با شگفتی گفت: " قرن چهارده، یاسیزده ؟ اطلاعاتم درباره ی خرابه های قرون وسطا زیاد نیست و نمی توانم دقیق آن را بگویم.اما می توانیم به کتابچه ی راهنما نگاه کنیم. " " می شود بالا برویم و از نزدیک ببینیم ؟ " " فردا بعد از جلسه ام می رویم.به نظر نمی آید حتی پرنده ای در آن برج ها مانده باشد،ولی معلوم هم نیست. " ماشین را به محوطه پارکینگ نزدیک تالار شهر برد و به طرز باشکوهی با دستان استخوانی فرورفته در دستکش های چرمی،کمک کرد از ماشین پیاده شوم.پدر نگاهی به کت و دامن پشمی ام کرد و گفت : " کمی زود است به هتل برویم.یک فنجان چای داغ میل داری ؟ یا می خواهی در آن رستوران ( گاسترونومیا ) غذای مختصری بخوریم ؟ باران تندتر شده. " فوری بارانی ضد آبم را که پارسال از انگلیس برایم آورده بود از تنم در آوردم.سفر با قطار از وین تقریبا تمام روز طول کشیده بود و با وجود ناهاری که در واگن رستوران قطار خورده بودیم،دوباره گرسنه بودم. اما این رستوران با نورهای آبی و قرمز پنجره های تار ورودی و زن های پیشخدمت با صندل های پاشنه کوتاه ملوانی شان نبود که ما را به دام خود می کشیدو مسلما عکس رنگ و رورفته ی تیتو ( رهبر و فرمانده نظامی یوگوسلاوی که در برابر حمله آلمان در جنگ جهانی دوم مقاومت کرد و بعدها رهبری حکومت کمونیست آن کشور را بر عهده گرفت. )در آن رستوران نیز نبود که ما را به سمت خود جلب کرد.همانطور که راهمان را در میان جمعیت خیس باز می کردیم،ناگهان پدر به سرعت به جلو رفت و گفت: " اینجا! " دنبال پدر دویدم و کلاهم تقریبا پشتم افتاد.در ورودی یک چاپخانه ی سنتی هنری آرت نوو را پیدا کرده بود و درهای برنزی به شکل صدها ساقه ی نیلوفر آبی داشت .درها با سنگینی پشت سرمان بسته شد و باران پشت پنجره مبدل به مه شد ،فقط بخاری راکد روی شیشه ی پنجره مانده بود که بین پرنده های نقره ای رنگ مانند لکه هایی از مه دیده می شد. " عجیب است که بعد از 30 سال هنوز اینجا پا برجا است.سوسیالیسم همیشه تا این حد نسبت به گنجینه هایش مهربان نیست. " پشت میزی کنار پنجره نشستیم و چای داغ درون فنجان های لبه کلفت را با لیمو نوشیدیم و نان سفید کره مال و ساردین و چند برش تارت ( به قول خودشان تورتا ) خوردیم. پدرگفت: " فکر می کنم دیگر بس است." کم کم از فوت کردن های مکررش در فنجان برای خنک کردن چای و ترس از اینکه هر آن ممکن است بگوید دیگر خوردن بس است،یا هر کار لذت بخش دیگر بس است و جایی برای شام نگه داریم،بدم می آمد.به او در کت فاستونی تمیز و بلوز یقه اسکی اش نگاه کردم، احساس می کردم در زندگی همه چیز را برای خودش منع کرده است به غیر از سیاست که او را تحلیل برده بود.اگر کمی زندگی می کرد ،حتما خوشحال تر بود،با خودم فکر کردم که او با همه چیز جدی وخشک است. اما ساکت ماندم،چون می دانستم از انتقاد متنفر است و من هم سؤالی داشتم که می خواستم بپرسم.ابتدا باید می گذاشتم چایش را بنوشد،بنابراین به عقب تکیه دادم ،البته فقط کمی عقب رفتم که لازم نباشد بگوید لطفا صاف بشین.از درون پنجره های نقشدار نقره ای ،شهر خیس خورده را می دیدمکه در غروب دلگیر و تاریک بود و مردمی که با عجله زیر باران تند و مایل در رفت و آمد بودند.در چایخانه کسی نبود،در حالی که باید پر از خانم هایی با جامه های بلند و آراسته از جنس کریشه یا آقایانی با ریش های نوک تیز و کت های یقه مخملی می بود. پدر فنجانش را پایین گذاشت.به قلعه که تازه در میان باران قابل رؤیت شده بود،اشاره کرد و گفت : " متوجه نشده بودم رانندگی چقدر خسته ام کرده.از آن مسیر آمدیم،از آن طرف آن تپه.از بالا می توانیم آلپ را ببینیم. " کوه های تا کمر سفیدی رابه یاد آوردم که هوایشان را بالای این شهر می شد استشمام کرد.حالا در این گوشه ی دور افتاده با هم تنهاییم.نفسم را حبس کردم. " می شود برایم یک قصه تعریف کنید ؟ " ویرایش توسط SANIA-23 : ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۲۵ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: همین نزدیکی ها...
نوشته ها: 706
(View Stats)
تشکرها: 3,635
تشکر شده 6,785 بار در 750 پست
کتاب مورد علاقه : امانت عشق حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز قصه از چیزهای آرامش بخشی بود که پدر همیشه به فرزند بی مادرش هدیه می کرد؛بعضی از آن قصه ها را از کودکی خودش در بوستون ترسیم می کرد و بعضی را از سفرهای عجیب و غریبش می گفتوبعضی را فی البداههدر جا برایم خلق می کرد،اما دیگر داشتم بزرگ می شدم و آن قصه ها برایم خسته کننده بود،دیگر آن قدر زمانی که برایم حیرت آور بود ،مرا جذب نمی کرد. " داستانی درباره ی آلپ؟ " " نه " ترسی وصف ناشدنی سراپایم را گرفته بود. " چیزی پیدا کردم که می خواهم درباره اش از شما بپرسم. " برگشت و با ملایمت نگاه کرد، بالای چشم های خاکستری رنگش ابروانش به خاکستری می زد. گفتم : " در کتابانه شما بودم.متأسفم ... داشتم در میان کتاب ها سرک می کشیدم که چند نامه و یک کتاب پیدا کردم.خیلی ... به نامه ها نگاه نکردم.فکر کردم ... " پدر گفت : " یک کتاب ؟ " هنوز چهره اش ملایم بود،فنجانش را به دنبال یک قطره چای دیگر نگاه کرد.خیلی حواسش به من نبود. " به نظر می رسید ... کتاب خیلی قدیمی بود و عکس یک اژدها وسطش چاپ شده بود. " جلو آمد، صاف نشست و به وضوح لرزید.این حرکات عجیب، فوری هوشیارم کرد.اگر در پس آن کتاب و نامه ها داستانی وجود داشت،مانند سایر داستان های معمولی نبود که تا به حال نشنیده بودم.از زیر ابروانش نگاهی به من انداخت و در کمال تعجب دیدم چقدر گرفته و غمگین به نظر می رسد. به درون فنجان خیره شدم و پرسیدم : " از من عصبانی هستید؟ " آه عمیقی کشید که انگار اندوه بزرگی بر او وارد شده است، اما گفت : " نه،عزیزم. " گارسون موبر فنجان های خالی مان را برداشت و دوباره تنهایمان گذاشت و هنوز برای پدر خیلی سخت بود که داستان را شروع کند. فصل 2 پدر گفت، می دانی که قبل از تولد تو استاد یکی از دانشگاه های آمریکا بودم.قبل از آن سال های زیادی درس خواندم تا بتوانم استاد دانشگاه بشوم.ابتدا فکر می کردم ادبیات بخونم.اما بعد فهمیدم داستان های واقعی را خیلی بیشتر از داستان های تخیلی دوست دارم .تمام داستان های ادبی ای که خواندم مرا به نوعی تحقیق و کاوش هدایت کرد،کاوش در تاریخ.بنابراین سرانجام خودم را وقف آن کردم و خیلی خوشحالم که تو هم به تاریخ علاقه مندی. یک شب بهاری،زمانی که هنوز دانشجوی دورهی دکتری بودم،در اتاق مطالعه ام در کتابخانه ی دانشگاه تا دیر وقت در میان ردیف های بلند کتاب نشسته و مشغول مطالعه بودم.سرم را از رویکارم بلند کردم و ناگهان متوجه شدم شخصی کتابی را جا گذاشته. کتابی که عطفش را تا آن زمان در میان کتاب هایم ندیده بودم،در قفسه ای بالای میز تحریرم قرار داشت.روی عطف کتاب اژدهای کوچک زیبا و سبز روی چرم رنگ و رفته ای دیده می شد. یادم نمی آمد آن کتاب را آنجا یا جای دیگری دیده باشم،به همین دلیل برش داشتم و بدون هیچ فکری به داخلش نگاه کردم .جلد و شیرازه اش نرم بود،چرمش رنگ و رفته و ورق هایش کاملا کهنه بود.وسط کتاب راحت باز شد.در آن دو صفحه ، گراور چوبی اژدهایی را با بال های باز و دم بلند پیچ خورده دیدم؛جانوری خشمناک با چنگال های باز در برابرم بود.در چنگال های اژدها پرچمی آویزان بود که کلمه ای بر آن نوشته بود،کلمه با حروف گوتیک : DRAKULIA ( دراکولیا ) . فوری کلمه را شناختم و فکر کردم رمان برام استوکر ( نویسنده ی ایرلندی و خالق رمان دراکولا ) است که هنوز نخوانده ام و به یاد تئاترهای شب های کودکی ام در همسایگی مان افتادم که در آن بلالو گوسی، ( هنرپیشه ای که نقش دراکولا را بازی می کرد ) گردن سفید تعدادی از ستاره های کوچک نمایش را می گزید.اما املای آن کلمه ،عجیب و کتاب خیلی کهنه بود.علاوه بر آن من دانشجوی دورهی دکتری بودم و به شدت به تاریخ اروپا علاقه داشتم و بعد از اینکه چند ثانیه به کتاب خیره شدم، یاد چیزی افتادم که قبلا خوانده بودم. ویرایش توسط SANIA-23 : ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۲۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: همین نزدیکی ها...
نوشته ها: 706
(View Stats)
تشکرها: 3,635
تشکر شده 6,785 بار در 750 پست
کتاب مورد علاقه : امانت عشق حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز آن اسم در واقع ریشه ی لاتین اژدها یا شیطان بود،لقب افتخاری ولاد تپش،صلابه گر والاشیا ( ناحیه ی والاشیا در رمانی ) ، فرمانروای فئودالی که اسیران و زندانیان جنگی را به وحشی ترین طرز ممکن شکنجه می کرد. من مشغول مطالعه بازرگانان قرن هفده آمستردام بودم،برای همین دلیل نمی دیدم کتابی با آن موضوع روی میزم و در میان کتاب هایم باشد و فکر کردم احتمالا تصادفا آنجا قرار گرفته است،شاید کسی که بر روی تاریخ اروپای مرکزی یا بر مظاهر فئودالیسم مطالعه می کرد،آن را روی میزم گذاشته بود. صفحه های دیگر را ورق زدم .وقتی تمام روز با کتاب سر و کار داشته باشی،هر کتاب یک دوست و وسوسه ای برای خواندن است.در کمال تعجب دیدم که همه ی صفحات کهنه و زرد شده ی آن کتاب کاملا خالی است.حتی صفحه ی عنوان کتاب هم خالی بود و مطمئنا هیچ اطلاعاتی درباره ی اینکه کتاب کی و کجا چاپ شده در آن نبود و نه حتی نقشه ای ،یا صفحات پایانی یا تصویر دیگری.هیچ جای کتاب مهر کتابخانه ی دانشگاه را نداشت و حتی کارت یا برچسبی هم بر آن دیده نمی شد. بعد از اینکه چند دقیقه به کتاب خیره نگاه کردم، آن را روی میز گذاشتم و به طبقه ی اول سراغ برگه دان رفتم.در برگه دان کارتی وجود داشت با اسم " ولاد سوم ( تپش ) اهل والاشیا 1476 – 1431 – همچنین والاشیا،ترانسیلوانیا و دراکولا را ببینید. " فکر کردم اول باید اول به یک نقشه نگاه کنم،خیلی زود فهمیدم که والاشیا و ترانسیلوانیا دو منطقه ی باستانی در محلی بودند که حالا رومانی است. ترانسیلوانیا بیشتر کوهستانی بود و مرزهای جنوب غربی والاشیا را تشکیل می داد.در قفسه ها تنها کتاب کتابخانه را که منبع اصلی این موضوع بود، پیدا کردم که کتابی بود کوچک با ترجمه ی عجیب انگلیسی دهه ی 1890 از جزوه ای درباره ی " دراکولا " .جزئه ی اصلی در نورمبرگ در دهه های 1470 و 1480 چاپ شده بود.ذکر نام نورمبرگ مرا لرزاند؛ چند سال پیش نزدیک بود درگیر مصیبت رهبران نازی شوم . خیلی جوان بودم و یک سال مانده بود تا به خدمت سریازی اعزام شوم که جنگ تمام شد و با تمام شورو و شوق معاف شدگان جنگ ،به مطالعه ی عواقب آن پرداختم .در صفحه ی عنوان آن جزوه ،گراور زمختی از سر و شانه ی مردی قرارداشت ،انسانی با گردن کوتاه و کلفت و چشمان تیره ی پف کرده ،سبیل بلند و کلاه پرداری روی آن .تصویر به طرز شگفت آوری زنده بود . حال و هوایی خشن داشت. می دانستم باید به کار خودم بپردازم ،اما نمی توانستم جلو خودم را بگیرم و ابتدای یکی از جزوه ها را نخوانم.در آن صفحه فهرستی از جرایم دراکولا علیه مردم هم نژاد و سایر اقوام ذکر شده بود.می توانم با کمک حافظه آنچه را آنجا نوشته بود تکرار کنم،اما فکر نمی کنم این کار را بکنم ... بسیار ناراحت کننده است.جزوه ی کوچک را بستم و به اتاق مطالعه ام در کتابخانه ام رفتم.قرن هفدهم تمام توجهم را تا نزدیک نیمه شب به خود جلب کرد .کتاب عجیب را بسته روی میز رها کردم ،به این امید که صاحبش فردا آن را پیدا کند،و بعد به خانه و بستر رفتم. صبح باید در یک سخنرانی شرکت می کردم. از شب طولانی گذشته خسته بودم و بعد از کلاس دو فنجان قهوه خوردم و سراغ تحقیقات رفتم .کتاب کهنه هنوز روی میزم بود،ولی صفحه ای که آن ادهای خشمگین را نشان می داد ،باز بود.خوابی کوتاه و خوردن قهوه به جای ناهار ،به قول رمان های قدیمی ،تکانی به من داد.دوباره به کتاب نگاه نکردم،با دقت بیشتر.تصویر وسط کتاب به وضوح چاپی از روی گراور چوبی بود،شاید یک طرح قرون وسطایی،نمونه ی خوبی از کار ناشران بود.فکر کردم این کتاب باید از نظر مادی ارزش زیادی داشته باشد،چرا که به طور حتم متعلق به کتابخانه نبود. اما در آن شرایط فکری نگاه به آن برایم جالب نبود.با بی حوصلگی آن را بستم و تا بعد از ظهر به نوشتن درباره ی صنف بازرگانان پرداختم.سر راهم به خارج از کتابخانه،جلو میز امانات ایستادم و کتاب را به یکی ازکتابداران تحویل دادم که قول داده بود کتاب را در قفسه ی کتاب های گم شده / پیدا شده بگذارد. صبح روز بعد ،ساعت هشت،و قتی به اتاق مطالعه رفتم تا کارم را ادمه دهم،کتاب دوباره روی میزم بود و همان صفحه با تصویر وحشتناکش باز بود.آزرده شده بودم – شاید کتابدار متوجه منظورم نشده یود.کتاب را به سرعت در قفسه گذاشتم و تمام روز رفتم و آمدم، بدون آنکه به خود اجازه بدهم به آن نگاهی بیندازم.عصر جلسه ای با استاد راهنمایم داشتم و همانطور که ورق هایم را برمی داشتم، کتاب عجیب را هم برداشتم و به اوراقم اضافه کردم.این کار مانند یک وسوسه بود؛نمی خواستم نگهش دارم،اما پروفسور راسی از اسرار تاریخی لذت می برد و فکر کردم شاید می توانست با دانش گسترده اش درباره تاریخ اروپا ،تشخیص دهد چیست. همیشه عادت داشتم راسی را بعد از اتمام سخنرانی عصرش ملاقات کنم و دوست داشتم قبل از آنکه سخنرانی اش تمام شود،به سالن بخزم و در حین سخنرانی نگاهش کنم.در آن ترم واحدی درباره ی مدیترانه ی باستان داشت و به آخر تعدادی از سخنرانی هایش رسیده بودم. | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: همین نزدیکی ها...
نوشته ها: 706
(View Stats)
تشکرها: 3,635
تشکر شده 6,785 بار در 750 پست
کتاب مورد علاقه : امانت عشق حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز تمام سخنرانی هایش بسیار درخشان و چشمگیر بود و با قدرت بیان خدادی اش خوب در همه نفوذ می کرد.آن روز هم به تالار سخنرانی خزیم و به موقع روی یک صندلی در عقب سالن نشستم تا نتیجه گیری صحبت او را درباره ی استقرار مجدد سر آرتور ایوانز در قصر مینوس ( پادشان اساطیری کرت ) در کرت بشنوم.تالار تاریک بود،تالار بزرگی به سبک معماری گوتیک که پانصد دانشجوی دوره ی لیسانس را در خود جای داده بود.سکوتی در خور کلیسای جامع نیز همه جا را گرفته بود.هیچ کس حرکت نمی کرد؛تمام چشم ها بر چهره ی استاد متمرکز بود. فقط جایی که راسی بر روی سکو ایستاده بود روشن بود.گاهی عقب و جلو می رفت و با صدای بلند به جست و جوی مطالبی در ذهنش می پرداخت،انگار در خلوت مطالعه ی خودش اندیشه می کرد.گاهی ناگهان حرفش را قطع می کرد و با نگاهی ثابت به دانشجویانش خیره می شد، حرکتی موقر و بیانی شیوا و فصیح .از میز خطابه استفاده نمی کرد،گرچه گاهی اسلایدهایی را روی پرده ی بزرگی به نمایش می گذاشت و با چوب تعلیمی اش روی آن ها توضیح می داد.گاهی آن قدر به هیجان می آمد که هر دو دستش را بلند می کرد و بخشی از صحنه ی سخنرانی را می دوید. گاهی در اوج هیجان از موضوع منحرف می شد و به شرح داستانی درباره ی شکوفایی دموکراسی یونان می پرداخت و سپس بدون آنکه ذره ای سخنرانی اش را فراموش کند،آن را ادمه می دادوهیچ وقت جرئت نکردم بپرسم داستانی که که تعریف می کرد واقعی بود یا نه. آن روز خیلی در فکر بود و در حالی که دست هایش را پشتش نگه داشته بود،روی سن بالا و پایین می رفت. " لطفا توجه کنید، سر آرتور ایوانز قسمتی از قصر شاه مینوس را در کنوسوس ( شهر یونانی باستانی در جزیره کرت ) بر اساس آنچه پیدا کرده بود و تا اندازه ای با استفاده از تخیلات خودش بازسازی کرد، تخیلات خودش از تمدن مینوسی. " به تاق بالای سرمان خیره شد و سپس ادامه داد : " اسناد پراکنده بود و همه چیز برایش اسرار آمیز بود.به جای آنکه به اسناد واقعی محدود بچسبد،از تخیلاتش کمک می گرفت تا قصری خلق کند که محاسن و معایبش نفس ها را بند می آورد – آیا نباید چنین کاری می کرد ؟ " در اینجا مکث کرد و با دقت به دریایی از سرها و موهای نامرتب، موهای نامرتب، دهان های باز، صدای وزوز، کت های نخ نمایی که عمدا پوشیده بودند و چهره ای پسر های جوان و مشتاق نگاه کرد ( یادت باشد این مربوط به دورانی استکه فقط پسرها می توانستند به چنین دانشگاه هایی به عنوان دانشجوی دوره ی لیسانس وارد شوند،اما تو دختر عزیزم به هر دانشگاهی که بخواهی می توانی بروی. )پانصد جفت چشم او به خیره شده بود.راسی گفت: " باید شما را به حال خودتان بگذارم تا درباره ی آن سؤال تعمق کنید. "لبخندی زد ،برگشت و به سرعت محلی را که زیر نور بود، ترک کرد. نفس همه در سینه حبس شده بود؛دانشجویان شروع کردند به صحبت و خندیدن و جمع آوری وسایلشان.راسی معمولا بعد از سخنرانی به گوشه ای روی سن می رفت و روی صندلی می نشست و بعضی از دانشجویان مشتاق تر با عجله برای پرسیدن سؤال هایشان پیش او می رفتند.او با جدیت و اخلاق خوش جواب همه را می داد و بعد جلو می رفتم و سلام می کردم." پل دوست عزیزم! بیا برویم به دفتر من و هلندی حرف بزنیم. " با محبت به شانه ام می زد و راه می افتادیم. در دفتر راسی همیشه سرگرم بودم،چون رسم مطالعه ی دیوانه بار حرفه ای را به چالش می کشید: کتاب ها مرتب در قفسه ها چیده شده بود،یک دستگاه جدید قهوه جوش کنار پنجره بود،گیاهانی که میز کارش را تزیین کرده بود و هیچ وقت بی آب نمی ماند، و او خودش همیشه آراسته بود،شلوار فاستونی و پیراهن ساده می پوشید و کراوات می بست.صورتش فرم قیافه ی خشک انگلیسی را داشت،چهره ای هشیار با چشمان آبی؛یک بار گفته بود از پدرش که مهاجری از توکسان به ساسکس بود،تنها علاقه به غذاهای خوب را به ارث برده است.با نگاه به چهره ی راسی،دنیایی از استحکام و نظم را می دیدی که در تغییر پاس نگهبانان قصر باکینگهام می بینی. ذهن او از همه نظر چیز دیگری بود.حتی بعد از چهل سال خود آموزی سخت و جدی،برای بقایای ماجراهای حل نشده ی گذشته در جوش و خروش بود.تولیدات دایره المعارفی او از خیلی قبل، با موفقیت مراحل سخت راهیابی به دنیای انتشار را بسیار گسترده تر از چاپ های دانشگاهی گذارنده بود.به محض اینکه کاری را به اتمام می رساند ،به کار دیگری می پرداخت ،اغلب با موضوعاتی بسیار متفاوت و دور از هم .به همین دلیل دانشجویان با وجود هزاران قانون و مقررات و نظم و ترتیب او،دنبالش بودند و من خیلی خوش شانس محسوب می شدم که او استاد راهنمایم بود.همچنین او مهربان ترین و صمیمی ترین دوستی بود که داشتم. از قهوه جوش به سمت من چرخید و اشاره کرد بنشینم و گفت: " خب، نوشته هایت چطر پیش می رود؟ " | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: همین نزدیکی ها...
نوشته ها: 706
(View Stats)
تشکرها: 3,635
تشکر شده 6,785 بار در 750 پست
کتاب مورد علاقه : امانت عشق حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز کارهایم چند هفته وقت او را می گرفت و صحبت کوتاهی درباره تجارت بین اوترخت و آمستردام در اوایل قرن هفدهم داشتیم.قهوه ی خوش طمعش را در فنجان های چینی تعارف کرد و هر دو به پشتی تکیه دادیم،من به صندلی خودم و پشت میز بزرگش به صندلی خودش.در آن وقت از روز اتاق تاریکی دلپذیری داشت،تاریکی ای که در آن روزهای بهاری روز به روز دیر تر به وجود می آمد.سپس به یاد کتاب قدیمی او افتادم و گفتم: " چیزی برایتان آوردم که کنجکاوی تان را بر می انگیزد.کسی اشتباها یک چیز، بیشتر می توانم بگویم یک چیز ناخوشایند را روی میزم جاگذاشته و بعد از دو روز فکر کردم شاید اشکال نداشته باشد آن را از صاحب ناشناسش امانت بگیرم تا به شما نشان بدهم. " فنجان ظریف را پایین گذاشت و پایین آمد که کتاب مرا بگیرد،گفت: " بده ببینم شیرازه ی خوبی دارد.این چرم برای نسخه ای سنگین تر هم می تواند مناسب باشد.و یک عطف برجسته. " چیزی در عطف کتاب چهره ی همیشه بشاش او را اخمو کرد. گفتم: " بازش کنید. " نمی فهمیدم چرا هنگامی که منتظر بودم او کتاب را باز کند و تجربه ی مرا هنگامی که کتاب خالی را باز کردم تکرار کند،قلبم به شدت به تپش افتاده بود.کتاب با دستان متبحر او از وسط باز شد. آنچه او پشت میزش می دید، نمی دیدم،اما می دیدم که او آن را می بیند.چهره اش ناگهان در هم رفت – قیافه ی آرام ولی نا آشنا برای من.اما برایش عجیب نبود. آن را باز روی میزش گذاشت و گفت: " بله خالی است.کاملا . " همانطور که فنجان قهوه در دستم سرد می شد،گفتم : " عجیب نیست ؟ " " و خیلی قدیمی.خالی بودن آن به این دلیل نیست که تمام نشده.فقط به طور مخوفی سفید است تا تزیینات مرکزش را برجسته تر کند. " گستاخانه شروع کردم به حرف زدن،ولی آهسته گفته ام را تمام کردم. " بله،بله، مثل این است که موجود وسط کتاب بقیه ی چیزهای وسطش را خورده است. " به نظر می رسید راسی نمی تواند چشمش را از تصویر وسط کتاب که جلوی رویش باز بود بردارد.سرانجام کتاب را محکم بست و قهوه اش رالاجرعه سر کشید. پرسید: " این را از کجا پیدا کردی؟ " " خب همانطور که گفتم دو روز پیش کسی آن را در اتاق مطالعه ام در کتابخانه دانشگاه جاگذاشته است.شاید باید فوری آن را به قسمت کتاب های نادر می بردم، اما فکر کردم ممکن است مال کسی باشد و این کار را نکردم. " راسی با چشمان تنگ نگاه عجیبی به چشمان من کرد و گفت: " اوه، همین طور است.این کتاب جزو اموال شخصی کسی است. " " پس شما می دانید مال کیست؟ " " بله مال توست. " " نه،منظورم این است که فقط آن را روی میزم پیدا کردم ... " حالت چهره اش حرفم را قطع کرد.نوری که از پنجره ی تاریک به درون می تابید،او را ده سال پیرتر نشان می داد. " منظورتان چیست که این مال من است؟ " راسی بلند شد و به گوشه ی دفترش پشت میز رفت،از چهارپایه ی کتابخانه بالا رفت تا کتاب کوچک و تیره ای را پایین بیاورد.یک دقیقه به آن نگاه کرد،انگار دوست نداشت آن را به من بدهد.بعد دستش را دراز کرد و به طرفم گرفت و گفت: " درباره ی این چه فکر می کنی؟ " کتاب کوچک بود، جلد مخمل قهوه ای کهنه ای داشت،مانند کتاب دعاهای قدیمی که چیزی روی عطف یا روی کتاب برای شناسایی چاپ نشده بود.گیره ی فلزی برنزی رنگی به آن بودکه با فشار کمی کتار رفت. وسط کتاب خودش باز شد.درست وسط کتاب، اژدهای من، درست مثل مال من، بال هایش را پهن کرده بود، این بار از لبه ی کتاب بیرون زده بود،با پنجه های باز،پوزه ی وحشی را باز کرده بود تا دندان هایش را نشان دهد،با همان پرچم و کلمات به خط گوتیک. راسی داشت می گفت: " البته وقت زیادی داشتم.این را شناسایی کردم.یک طرح اروپای مرکزی است که در سال 1512 چاپ شده ... بنابراین می توانی ببینی که حروف سربی خوبی برایش تنظیم کرده بودند،البته اگر اصلا متنی وجود داشته است. " آهسته صفحات ظریف را ورق زدم.هیچ عنوانی روی صفحه ی اول نبود ... نه، از قبل می دانستم .گفتم: " چه تصادف عجیی. " | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: همین نزدیکی ها...
نوشته ها: 706
(View Stats)
تشکرها: 3,635
تشکر شده 6,785 بار در 750 پست
کتاب مورد علاقه : امانت عشق حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز " شاید در سفری از دریای سیاه متن آن در اثر آب شور پاک شده باشد.حتی موزه ی پژوهشی اسمیتسون ( بنیاد اسمیتسون مشتمل بر چند موزه ی پژوهشی ) نتوانست آن چه را در طول سفر بر سر این کتاب آمده ، توضیح دهد.می بینید زحمت یک آنالیز شیمیایی بر دوشم افتاده بود.سیصد دلار برایم تمام شد تا بفهمم این کتاب شاید قبل از سال 1700 در محیطی مملو از گرد وخاک بوده است. حتی تا استانبول سفر کردم تا مبدأ اصلی آن را بیابم.اما عجیب ترین موضوع این است که چطور آن را به دست آوردم. " یک دستش را دراز کرد و مشتاقانه کتاب کهنه و شکننده را به او پس دادم. " آن را از جایی خریدید ؟ " " زمانی که دانشجوی دکتری بودم ، آن را روی میزم پیدا کردم. " لرزه ای بر وجودم افتاد. گفتم : " روی میزتان؟ " " در اتاق مطالعه ی کتابخانه ام . ما هم از آن اتاق های کوچک مطالعه داشتیم.می دانی ، این رسم به راهبان قرن هفدهم بر می گردد. " " شما از کجا ... این کتاب از کجا آمده بود؟ هدیه بود؟ " راسی لبخند عجیبی زد و گفت: " شاید. " به نظر می رسید سعی دارد احساساتش را کنترل کند. " یک فنجان دیگر قهوه میل داری؟ " با گلوی خشک گفتم: " بله. " " تلاشم برای پیدا کردن صاحب کتاب بی نتیجه ماند و کتابخانه هم نتوانست آن را شناسایی کند.حتی کتابخانه ی موزه ی انگلیس هم تا آن روز چنین کتابی ندیده بود و برای آن پیشنهاد مبلغ قابل ملاحظه ای به من کرد. " " ولی شما نمی خواستید آن را بفروشید. " " نه همانطور که می دانی از معما خوشم می آید.هر پژوهشگری که سرش به تنش بیرزد ، این طور است. این جایزه ی سوداگری پژوهش است ، تا تاریخ را با چشمان خودت ببینی و بگویی ، من می دانم تو که هستی ، نمی توانی مرا گول بزنی. " " پس این چیست ؟ فکر می کنید این نسخه ی بزرگتر هم در همان زمان و با همان دستگاه چاپ تولید شده باشد؟ " با انگشت به در گاه زد و گفت: " سال هاست به آن فکر نکرده ام یا دیگر از فکر کردن به آن خسته شده ام ، گرچه همیشه سنگینی آن را به نحوی روی شانه هایم احساس کرده ام. " به سمت شکاف تاریکی در میان کتاب هایش اشاره کرد و گفت : " آن قفسه ی بالایی ردیف کارهایی است که در آن ها شکست خورده ام و چیزهایی که ترجیح می دهم به آن ها فکر نکنم. " " خب حالا که یک جفت کتاب برای شما پیدا کردم ، شاید بهتر باشد آن ها را کنار هم بگذارید.به هم بی ارتباط نیستند. " با صدایی که گویی از قعر چاه بیرون می آمد گفت : " به هم بی ارتباط نیستند. " در آن روزها بر اثر کم خوابی و کار زیاد فکری ، کم تحمل شده بودم و همین باعث شد با شتاب از او بپرسم: " و تحقیقات تان به کجا رسید؟ منظورم فقط آنالیز شیمیایی نیست.گفتید سعی کردید درباره ی آن بیشتر ... ؟ " دوباره نشست و دستانش را دور فنجان قهوه حلقه کرد و گفت: " سعی کردم درباره اش بیشتر درباره اش بفهمم . " آهسته ادامه داد : " باید بگویم که بیش از یک داستان به تو بدهکارم .شاید به نحوی باید از تو عذر خواهی کنم ... می دانی چرا ... گرچه هرگز هشیارانه چنین میراثی را برای هیچ یک از دانشجویانم نمی خواستم.به هر حال برای بیشترشان نمی خواستم. " لبخندی مهربانانه ، اما غمگین بر لبانش نقش بست و ادامه داد: " درباره ی ولاد تپش صلابه گر چیزی شنیده ای ؟ " " بله، دراکولا. حاکم فئودالی در کوه های کارپات که به بلالو گوسسی هم معروف است. " " همان است ... یا یکی از آن هاست.خانوداه ای بسیار قدیمی بودند، تا قبل از آنکه یکی از بدترین اعضای آن ها به قدرت رسید.سر راهت به بیرون کتابخانه در برگه دان دنبال آن گشته ای؟ بله؟ یک علامت بد. وقتی کتابم به آن صورت عجیب روی میزم قرار گرفت، آن روز بعد از ظهر به دنبال خود کلمه گشتم ... دنبال آن نام ، همین طور به دنبال ترانسیلوانیا، والاشیا و کوه های کارپات گشتم.یک وسواس فکری آنی بود. " | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| از, الیزابت, تایپ, فراخوان, مورخ, کاستووا, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| عکس های الیزابت امینی . | طیبه | بازیگران ایرانی | 9 | ۱۵ شهريور ۱۳۹۰ ۱۱:۲۴ بعد از ظهر |
| پرفسور ریچارد هلمز نویسنده و مورخ درگذشت | مینا | فرهنگی و هنری | 2 | ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۱۲:۱۱ بعد از ظهر |
| الیزابت تیلور درگذشت | آنیتا | فرهنگی و هنری | 16 | ۶ فروردين ۱۳۹۰ ۰۲:۳۱ قبل از ظهر |
| چند عکس از الیزابت امینی | aroosak$ad | بازیگران ایرانی | 0 | ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۰۹:۲۳ بعد از ظهر |