بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده خارجی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
مترجمین نودهشتیا
 
!@farimah آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

56 تا 59



فصل 5



به دلیل اینکه با پدر کمی احساس رودربایستی می کردم، تصمیم گرفتم خودم کمی تحقیق کنم و یک روز بعد از مدرسه تنهایی به کتابخانه دانشگاه می رفتم. سطح زبان هلندی ام قابل قبول بود و سال ها بود که فرانسه و آلمانی هم می خواندم و دانشگاه هم مجموعه بسیار پهناوری از کتاب به انگلیسی داشت. کتابداران مؤدب بودند؛ با یکی دو مکالمع محجوبانه، مطالبی را که به دنبالشان بودم، پیدا کردم : متن رساله نورمبرگ درباره دراکولا که پدرم ذکر کرده بود. کتابخانه نسخه اصل را نداشت – چون بسیار نایاب بود – کتابدار مسنی که مسئول قسمت مجموعه آثار قرون وسطا بود، این را توضیح داد، اما آن متن را در یک دانشنامه اسناد قرون وسطای آلمانی که به انگلیسی ترجمه شده بود، پیدا کرد. با لبخندی پرسید:« عزیزم، این همان است که می خواهی؟ » همان صورت بسیار مهربان و روشنی را داشت که میان هلندی ها پیدا می شود ... چشمان آبی و نگاهی مستقیم داشت و موهایی که به جای آنکه خاکستری شود، کمرنگ شده بود. والدین پدر وقتی کوچک بودم در بوستون فوت کرده بودند و فکر کردم دوست دارم پدربزرگی مثل او داشته باشم، گفت:« اسم من یوهان بینرتز است. هروقت به کمک احتیاج داشتی می توانی سراغم بیایی. »
گفتم این دقیقاً چیزی است که ممی خواستم؛ و او همان طور که آرام می رفت، دستی به شانه ام زد.
اولین بخش از رساله را در آن اتاق خالی خواندم :

در سال سرور ما، سال 1456، دراکولا کارهای عجیب و مخوف زیادی انجام داد. زمانی که او به حکمرانی والاشیا منصوب شد، دستور داد همه پسربچه هایی که به سرزمین او آمده بودند تا زبان او را یاد بگیرند بسوزانند، چهارصد نفر از آن ها را. او خانواده بزرگی را به صلابه کشید و بسیاری از مردم را برهنه تا ناف در خاک گذاشت و به آنها شلیک کرد. بعضی از آن ها را کباب کرد و سپس پوستشان را کند.

پایین صفحه اول پانوشتی هم وجود داشت. قلم حروف آن قدر نازک بود که تقریباً آن را ندیدم. از نزدیک تر که نگاه کردم، تفسیری بر کلمه " به صلابه کشیدن " بود. در متن آمده بود که ولاد تپش به صلابه کشیدن را از شکنجه گران عثمانی یاد گرفته بود. به صلابه کشیدن که او به کار بسته بود، فرو کردن یک تیر چوبی تیز در بدن بود که معمولاً از مقعد یا دستگاه تناسلی به بالا فرو می رفت و گاهی از دهان و گاهی از سر در می آمد.
چند دقیقه سعی کردم آن کلمات را دیگر نبینم؛ سپس کتاب را بستم و چند دقیقه دیگر سعی کردم آنچه را خوانده بودم فراموش کنم.
موقعی که رساله را بستم و کتم را پوشیدم تا به خانه برگردم، موضوعی که بیش از همه مرا نگران کرده بود، تصویر شبح وار دراکولا یا توصیف به صلابه کشیدن مردم نبود، بلکه این موضوع بود که ظاهراً تمام این اتفاقات حقیقت داشت و واقعاً رخ داده بود. اگر به دقت گوش می دادم، صدای فریاد آن پسرها و آن خانواده بزرگ را که با هم مردند، می شنیدم. با تمام توجهی که پدر به تحصیل تاریخ من می کرد، تا آن روز این را نگفته بود که وقایع وحشتناک و هولناک تاریخ واقعی است. حالا که ده ها سال از آن موقع می گذرد، می فهمم که او هیچ گاه نمی توانست این را به من بگوید. تنها خود تاریخ است که می تواند ما را به چنین حقیقتی مجاب کند و وقتی کسی حقیقت را دید ... واقعاً دید، دیگر نمی تواند از آن روی برگرداند.
آن شب وقتی به خانه رسیدم، نوعی قدرت شیطانی در خود احساس می کردم. درحالی که خانم کلی تلق و تلوق ظرف های شام را در آشپزخانه درآورده بود، پدر در کتابخانه مشغول مطالعه بود. به کتابخانه رفتم و در را پشت سرم بستم و رو به روی صندلی پدر ایستادم. یکی از کتاب های مورد علاقه اش را که اثر هنری جیمز بود و مطمئناً نشانه اضطرابش بود، در دست داشت. بدون هیچ حرفی ایستادم تا نگاهم کرد و گفت:« سلام. » ، با لبخندی نشانه لای کتابش را پیدا کرد. « تکالیف جبر؟ » چشمانش نگران بود.
گفتم:« می خواهم داستان را تا آخر برایم تعریف کنید. »
ساکت بود و با انگشت روی دسته صندلی ضربه می زد.
« چرا بیشتر برایم تعریف نمی کنید؟ » اولین بار بود که خودم را دردسر برایش احساس می کردم. به کتابی که همان موقع تازه بسته بود نگاه کرد. می دانستم به نوعی خودم هم نمی فهمیدم، نسبت به او بی رحمم، اما من هم کار خونین خودم را شروع کرده بودم، پس باید آن را به پایان می رساندم. « شما نمی خواهید من این چیزها را بدانم. » سرانجام نگاهم کرد. قیافه اش به طرز اسرار آمیزی غمگین بود و زیر نور چراغ چروک های عمیقی داشت.
« نه، نمی خواهم. »
« من بیشتر از آنچه فکر کنید می دانم. »
گرچه احساس می کردم خیلی بچگانه رفتار می کنم، ولی اگر چیزی می پرسید، نمی خواستم به او بگویم چه می دانم.
دستش را زیر چانه مشت کرد و گفت:« می دانم می دانی و چون خیلی چیزهای می دانی باید همه چیز را برایت تعریف کنم. »
با تعجب به او خیره شدم و با شتاب گفتم:« پس بگویید. »
دوباره سرش را پایین انداخت و گفت:« می گویم، به محض اینکه بتوانم. اما همه چیز را یک جا نمی گویم. » با عجله گفت:« تحمل ندارم که همه چیز را یک جا بگویم! صبور باش. »
اما نگاهی که به من انداخت، التماس آمیز بود نه ملامتگر. به طرفش رفتم و بازویم را دور گردن خم شده اش انداختم.

ماه مارس در توسکانی سرد و توفانی می شد، اما پدرم فکر کرد بعد از چهار روز سخنرانی در میلان وقت آن رسیده که سفری کوتاه به حومه آنجا داشته باشیم – همیشه می دانستم حرفه اش سخنرانی است. این دفعه لزومی نداشت از او بخواهم مرا با خودش ببرد. صبح روزی که داشتیم از میلان به سمت جنوب می راندیم، پدر گفت:« فلورانس فوق العاده است، به خصوص خارج از فصل جهانگردی. دوست دارم تو همین روزها آنجا را ببینی.ابتدا باید کمی بیشتر درباره تاریخ و نقاشی هایش مطلب بیاموزی تا بتوانی از آن لذت واقعی ببری. اما حومه توسکانی واقعاً دیدنی است. مناظر آنجا به انسان آرامش می دهد و در عین حال به هیجانش می آورد، خواهی دید. »
درحالی که در صندلی شاگرد در ماشین فیات اجاره ای نشسته بودم، سرم را به علامت تصدیق تکان دادم. عشق به آزادی پدرم مسری بود و من هم یقه ی باز و کراوات شلش را از وقتی ماشین را به سمت مقصد جدید رانده بود، دوست داشتم. پدر فیات را با سروصدای زیاد به بزرگراه صاف و هموار شمالی هدایت کرد. « سال هاست به ماسیمو و جولیا قول داده ام به دیدنشان بیایم. اگر بفهمند تا اینجا آمده ام و سری به آن ها نزده ام هرگز مرا نمی بخشند. »
به عقب تکیه داد و پاهایش را کشید و ادامه داد:« آن ها کمی عجیبند. فکر می کنم غیر عادی اند، اما خیلی مهربانند. دوست داری به دیدنشان برویم؟ »
گفتم:« گفته بودم حرفی ندارم. » ترجیح می دادم با پدر تنها باشم تا با غریبه هایی ملاقات کنم که حضورشان همیشه مرا در خجالت مادرزادی فرو می برد، اما به نظر می رسید پدر خیلی مشتاق دیدن دوستان قدیمی اش است. به هر حال،
!@farimah آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۵۲ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
breathe آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

آن شب وقتی به خانه رسیدم، نوعی قدرت شیطانی در خودم احساس می کردم.درحالی که خانم کلی تلق تلوق ظرف های شام را در آشپزخانه در آورده بود،پدر در کتابخانه مشغول مطالعه بود.به کتابخانه رفتم و در را پشت سرم بستم و روبروی پدر ایستادم.یکی از کتابهای مورد علاقه اش را که اثر هنری از جیمز بود ومطمئنا نشانه ی اظطرابش بود در دست داشت.بدون هیچ حرفی ایستادم تا نگاهم کرد و گفت:سلام .با لبخندی نشانه ی لای کتابش را پیدا کرد .((تکالیف جبر؟))چشمانش نگران بود.
گفتم :می خواهم داستان را تا آخر برایم تعریف کنید.
ساکت بود و با انگشت روی دسته ی صندلی ضربه می زد.
((چرا بیشتر برایم تعریف نمی کنید؟)) اولین بار بود که خودم را دردسر برایش احساس می کردم.به کتابی که همان موقع تازه بسته بود نگاه کرد.می دانستم به نوعی که خودم هم نمی فهمیدم،نسبت به او بی رحمم،اما من هم کار خونین خود را شروع کرده بودم،پس باید آن را به پایان می رساندم.(( شما نمی خواهید من این چیز ها را بدانم.))سرانجام نگاهم کرد.قیاه اش به طرز اسرار آمیزی غم انگیز بودو زیر نور چراغ چروک های عمیقی داشت.
(( نه ،نمی خواهم .))
((من بیشتر از آنچه فکر کنید می دانم ))
گرچه احساس می کردم خیلی بچه گانه رفتار می کنم،ولی اگر چیزی می پرسید،نمی خواستم به او بگویم چه میدانم.
دستش را زیر چانه مشت کرد و گفت:(( می دانم می دانی و چون خیی چیز ها می دانی باید همه چیز را برایت تعریف کنم.))
با تعجب به او خیره شدم و با شتاب گفتم:((پس بگوئید.))
دوباره سرش را پایین انداخت و گفت:((می گویم،به محض اینکه بتوانم.اما همه چیز را یکجا نمی گویم.)) با عجله گفت:((تحمل ندارم که همه چیز را یکجا بگویم صبور باش!))
اما نگاهی که به من انداخت،التماس آمیز بود نه ملامتگر.به طرفش رفتم و بازویم را دور گردن خم شده اش انداختم.
ماه مارس در توسکانی سرد و طوفانی میشد،اما پدرم فکر کرد بعد از چهار روز سخنرانی در میلان وقت آن رسیده که سفری کوتاه به حومه ی آنجا داشته باشیم. همیشه میدانستم حرفه اش سخنرانی است.این دفعه لزومی نداشت از او بخاهم مرا با خودش ببرد.صبح روزی که داشتیم از میلان به سمت جنوب می راندیم.پدر گفت :(( فلورانس ،فوق العاده است،به خصوص خارج از فصل جهانگردی.دوست دارم تو همین روز ها انجا را ببینی.ابتدا باید کمی بیشتر درباره ی تاریخ و نقاشی هایش مطلب بیاموزی تا بتوانی از آن لذت واقعی ببری . اما حومه ی توسکانی واقعا دیدنی است. مناظر آنجا به انسان آرامش می دهد و در عین حال به هیجانش در می آورد ، خواهی دید.))
درحالی که در صندلی شاگرد در ماشین فیات اجاره ای نشسته بودم،سرم را به علامت تصدیق تکان دادم.عشق به آزادی پدرم مسری بود و من هم یقه ی باز و کروات شلش را از وقتی ماشین را به سمت مقصد جدید را نده بود،دوست داشتم .پدر فیات را با سر و صدای زیاد به بزرگراه صاف و هموار شمالی هدایت کرد .((سالهاست به ماسیمو و جولی قول داده ام به دیدنشان بیایم .اگر بفهمند تا اینجا آمده ام و سری به آنها نزده ام هرگز مرا نمی بخشند.))
به عقب تکیه داده پاهایش را کشید و ادامه داد:(( آنها کمی عجیبند .فکر میکنم غیر عادی اند اما خیلی مهربانند.دوست داری به دیدنشان برویم؟))
گفتم :((گفته بودم حرفی ندارم.)) ترجیح می دادم با پدر تنها باشم تا با غریبه هایی ملاقات کنم که حضورشان مرا همی شه در خجالت مادر زادی فرو می برد اما به نظر می رسید پدر خیلی مشتاق دیدار دوستان قدیمی اش است. به هر حال،



من زنده بودم اما انگار مرده بودم
از بس که روز ها را با شب شمرده بودم
یک عمر دور و تنها ،تنها به جرم اینکه
اوسر سپرده میخواست،من دل سپرده بودم
breathe آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۵۶ بعد از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nafas_akhar آواتار ها
 
nafas_akhar به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 60 تا 63
تکان های فیات مثل لالایی مرا به خواب برد؛ از سفری که با قطار داشتیم خسته شده بودم.
آن روز صبح یک طلسم بر من کارگر شد. جاری شدن قطرات خون که دکترم همیشه از تأخیر آن نگران بود و به همین دلیل خانم کلی چمدانم را پر از نوار بهداشتی کرده بود. اولین نگاه به آن، اشک شگفتی را در توالت قطار به چشمانم آورد، انگار کسی را مجروح کرده باشند؛ لکه ی روی لباس زیر نخی ام شبیه اثر انگشت جامانده از یک قتل بود. در این باره چیزی به پدر نگفتم. دره رودها و تپه های دوردست با روستاهای رویشان از پنجره ی ماشین مانند عکس پانورامای مه آلودی به نظرم می رسید و بعد تار می شد. موقع ناهار هنوز خواب آلود بودم. ناهار را در شهری خوردیم که پر از کافه و بارهای تاریک بود و خیابان هایش پر از گربه هایی که دور و برِ درِ خانه ها پرسه می زدند. اما هنگامی که در هوای تاریک و روشن به سمت بالا و یکی از بیست شهری راندیم که بر تپه های بلند واقع شده و مانند نقاشی دیواری ما را احاطه کرده بودند، احساس کردم که کاملاً بیدار و هشیارم. باد ابرها را از آسمان غروب و در افق، غروب خورشید را نمایان کرد. پدر گفت: «ممکن است یک روز هم به سمت مدیترانه و جبل الطارق و سایر جاها برویم.» بالای سرمان شهری قرار داشت که بر پایه های سنگی ساخته شده بود، خیابان ها تقریباً عمودی بود و کوچه ها پلکان سنگی باریکی داشت. پدر ماشین کوچک را این طرف و آن طرف می راند. یک بار از کنار درِ رستوران کوچک و ارزانی رد شدیم که نورش بر سنگفرش مرطوب خیابان جاری شده بود. پدر با احتیاط به سمت دیگر تپه راند و گفت: «همین جاست، اگر درست به خاطرم مانده باشد.» به خیابانی پر دست انداز پیچید که دو طرفش درختان سرو، مانند نگهبان ایستاده بودند. «دهکده ی مونته فولینو کو در مونته پردوتو ، مونته پردوتو همان شهر است. یادت می آید؟»
یادم می آمد. سر صبحانه با پدر نقشه را نگاه کرده بودیم. انگشت پدر روی نقشه از کنار فنجان قهوه اش گذشت و گفت: «سی یِنا، اینجاست. آنجا نقطه ی مرکزی است. در توسکانی قرار دارد. بعد روی نقشه از اومبریا رد شدیم. اینجا مونته پولچیانو است. شهری قدیمی و مشهور که روی تپه ی بغلی شهر ما مونته پردوتو قرار گرفته.» نام ها پشت سر هم در سرم دور می زد، اما کلمه ی مونته به معنی کوهستان است و در میان کوهستان به دنبال یک خانه عروسکی بزرگ می گشتیم. کوه های کوچک و زیبا مانند بچه های آلپ بودند، که دوبار تا آن موقع به آن سفر کرده بودم.
در هوایی که به زودی تاریک می شد، ویلا کوچک به نظر می رسید. خانه ی کشاورزی کوتاهی که از سنگ ساخته شده بود و درختان سرو و زیتون دور بام قرمز خانه حلقه زده بودند. دو ردیف از سنگ های نامرغوب هم به عنوان مسیر رفت و آمد روی زمین نصب کرده بودند. از پنجره های طبقه ی اول نور به بیرون می تابید و ناگهان متوجه شدم گرسنه، خسته و بدعنقم و باید این احساساتم را در مقابل میزبانانمان پنهان کنم. پدر چمدان ها را از صندوق عقب ماشین برداشت و من هم دنبالش راه افتادم.پدر طناب کوتاهی را دم درِ ورودی کشید و موهایش را در تاریکی مرتب کرد و گفت :«حتی زنگ ها هنوز سرِجایشان است.»
مردی که جواب داد، مثل توفان از خانه بیرون آمد و پدر را در آغوش گرفت و به شدت به پشتش زد، گونه هایش را با صدای بلند بوسید و کمی بیشتر از حد معمول خم شد تا با من دست بدهد. دستش بزرگ و گرم بود و آن را روی شانه ام گذاشت تا مرا به داخل خانه هدایت کند. در هال جلویی که تیرهای چوبی کوتاهی داشت و پر از اسباب و اثاثیه ی قدیمی بود، میزبان مثل حیوانات مزرعه ماغ کشید. «جولیا! جولیا! زود باش! از راه رسیده ی بزرگ! بیا اینجا!» انگلیسی او مهیب و صدایش بسیار محکم و بلند بود.
از خانم قدبلندی که وارد شد، در همان نگاه اول خوشم آمد. موهایش خاکستری بود، ولی برق نقره ای می زد و آن ها را از صورت درازش به عقب زده و سنجاق کرده بود. اول به من لبخند زد، ولی برای استقبال از من خم نشد. دستانش مانند همسرش گرم بود و گونه های پدر را بوسید و در حالی که آبشاری از جملات ایتالیایی را جاری می کرد، سرش را آرام تکان می داد. به انگلیسی گفت :«و تو، باید برای خودت یک اتاق داشته باشی، یک اتاق خوب، باشد؟»
«باشد.» موافقت کردم و از پیشنهادش خوشم آمد، با این امید که اتاقم در جای امنی نزدیک پدرم باشد و دید خوبی به اطراف دره ای که هنگام رسیدن به اینجا از سربالایی تند آن بالا آمدیم داشته باشد.
بعد از شامی که در اتاق غذاخوری سنگفرش شده خوردیم، بزرگ ترها به پشتی صندلی هایشان تکیه دادند و آه کشیدند. پدرم گفت: «جولیا تو هر سال آشپزیت بهتر می شود. یکی از بهترین آشپزهای ایتالیایی.»
«چرند نگو، پائولو.» انگلیسی اش لهجه ی آکسفوردی و کمبریجی داشت. «تو همیشه چرند می گویی.»
«شاید به خاطر کیانتی
(کیانتی= شراب کیانتی که قرمز و سبک است و در ناحیه ی توسکانی در ایتالیا تولید می شود.) است. آن بطری را بده ببینم.»
ماسیمو گفت: «لیوانت را بده دوباره پر کنم.» و در میان حرف هایش ادامه داد: «و دختر قشنگم، تو چه میخوانی؟»
جدی گفتم: «در مدرسه درباره ی همه چیز می خوانیم.»
پدر گفت: «فکر می کنم تاریخ را دوست دارد. در ضمن جهانگرد هم هست.»
ماسیمو لیوان جولیا را دوباره پر کرد و بعد مال خودش را از شرابی به رنگ قرمز بسیار تیره پر کرد و گفت: «مثل من و پائولو.» بعد خطاب به من گفت: «ما این اسم را روی پدرت گذاشتیم، چون تحمل آن اسم های ملال آور آمریکایی را ندارم. متأسفم ولی نمی توانم. پائولو دوست من، وقتی شنیدم کارت را در آکادمی ول کرده ای و می خواهی سراسر دنیا راه بیفتی و نطق کنی، نزدیک بود بمیرم. به خودم گفتم پس او بیشتر دوست دارد حرف بزند تا مطالعه کند. پدرت باعث شد دنیا یک دانشمند را از دست بدهد.» و بدون آنکه از پدر بپرسد، یک لیوان شراب به من داد و از تنگ روی میز مقداری آب درون آن ریخت. آن وقت احساس می کردم از او خوشم می آید.
پدر با خرسندی گفت: «حالا تو داری چرند می گویی. من از سفر خوشم می آید، این چیزی است که می خواهم.»
ماسیمو سرش را تکان داد و گفت: «آه و تو؛ پروفسور سانیوز یک بار گفت تو از همه بهتری. البته می دانم که بنیاد تو موفقیتی فوق العاده است.»
«ما به صلح و روشنگری دیپلماتیک نیاز داریم، نه تحقیقات بیشتر بر روی سوال های کوچک.»
جولیا فانوسی را روی بوفه روشن و چراغ ها را خاموش کرد. فانوس را روی میز آورد و کیک تارتی که تا آن موقع سعی کرده بودم به آن خیره نشوم،برید.سطح کیک زیر چاقو برق می زد.
ماسیمو چشمکی زد و گفت: «در تاریخ سوال های کوچک وجود ندارد، علاوه بر آن حتی راسی بزرگ هم می گفت تو بهترین دانشجویش هستی و بقیه ی ما به سختی می توانستیم در حد همکلاسی هایت باشیم.»
«راسی!»
قبل از آنکه بتوانم جلو خودم را بگیرم، اسم راسی از دهانم بیرون پرید. پدرم سرش را از روی کیکش بلند کرد و با ناراحتی نگاهم کرد.
«پس شما بانوی نوجوان داستان موفقیت های دانشگاهی پدرت را می دانی؟» ماسیمو دهانش را با برش بزرگی از کیک شکلاتی پر کرد. پدر نگاه دیگری به من کرد و گفت: «من چند داستان از آن روزها را برایش تعریف کرده ام.» هشدار نهفته در صدایش را تشخیص دادم. اما یک دقیقه بعد فکر کردم آن هشدار باید به ماسیمو



من هرگز نمی نالم…قرنها نالیدن بس است…میخواهم فریاد بزنم…!اگر نتوانستم سکوت میکنم….
دکتر علی شریعتی

nafas_akhar آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۵۶ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
آبان آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

صفحه ی 64 – 65
باشد نه من ، چون جمله ی بعدی ماسیمو ، قبل از آنکه پدر بتواند جلویش را با تغییر بحث به مسائل سیاسی بگیرد ، سراپای مرا به لرزه انداخت.
ماسیمو گفت : " راسی بیچاره ، مرد فوق العاده و مصیبت زده ای بود . خیلی عجیب است که کسی که می شناسی ، ناگهان پوف! ناپدید شود."
صبح روز بعد ، زیر نور خورشیدی که میدان بزرگ شهر را در بلندترین نقطه ی شهر فرا گرفته بود ، بروشور به دست نشسته و دکمه های کتمان را محکم بسته بودیم و دو پسر را که باید مثل من به مدرسه می رفتند ، نگاه می کردیم . جیغ و داد می کردند و توپ فوتبالشان را جلو کلیسا ، عقب و جلو پرت می کردند و من با حوصله منتظر بودم . تمام صبح را انتظار کشیده بودم ، در تمام مدتی که کلیسای کوچک و تاریک و قصر پابلیکو با تالار پذیرایی اش را می گشتیم که قرنها به عنوان انبار غله ی شهر از آن استفاده می کردند ، پدرم آهی کشید و یکی از دو بطری نوشابه ی پرتقالی را به من داد و کمی مکدر گفت : "می خواهی چیزی از من بپرسی."
"نه ، فقط می خواهم در مورد پروفسور راسی بدانم." نی را درون بطری نوشابه انداختم .
"همین فکر را می کردم. ماسیمو خیلی بی تربیتی کرد که آن موضوع را مطرح کرد."
از جواب سوالی که میخواستم بپرسم ، می ترسیدم ، ولی باید می پرسیدم :" پروفسور راسی مرد؟ منظور ماسیمو وقتی گفت ناپدید شد همین بود؟ "
پدر به میدان که کاملا زیر نور خورشید بود ، به کافه و مغازه ی قصابی در گوشه ی دیگر میدان نگاهی کرد و گفت : "بله، نه. خب ، اتفاق ناراحت کننده ای بود. واقعا می خواهی برایت تعریف کنم؟ "
سرم را به علامت مثبت تکان دادم. پدر نگاه سریعی به اطراف انداخت. روی یک نیمکت سنگی در آن میدان زیبا نشسته بودیم و به غیر از آن چند پسر که بازی می کردند، کسی آنجا نبود. سرانجام پدر گفت : "بسیار خب."
آبان آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۰۹ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
alizee آواتار ها
 
alizee به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

66-69

فصل 6

پدرم گفت ، می دانی ، آن شب وقتی راسی پاکت نامه ها و کاغذها را به دستم داد ، با لبخند از اتاق کارش بیرون آمدم و هنگام رفتن این احساس را داشتم که باید جلویش را بگیرم یا برگردم و با او کمی بیشتر صحبت کنم . می دانستم آن احساس فقط نتیجه ی صحبت های عجیبمان است ، عجبیت ترین صحبت زندگی ام ، که البته بی درنگ در همان اتاق دفنشان کرده بودم . دو دانشجوی دیگر دوره ی دکتری از گروه ما جلو آمدند و قبل از آنکه راسی در را ببندد، به او سلام کردند و پشت سرم به چالاکی از پلکان سرازیر شدند . حرف هایشان این احساس را به من داد که زندگی مثل همیشه دور و برمان در جریان است ، اما هنوز احساس ناراحتی می کردم . حضور سوزان آن کتاب مزین به عکس اژدها در کیفم ، این احساس را تایید می کرد و حالا راسی هم این بسته ی یادداشت ها را به آن اضافه کرده بود .
آن شب کمی دیرتر ، وقتی تنها در آپارتمان کوچکم نشسته بودم ، نمی دانستم به آن ها نگاهی بیندازم یا نه . خیلی خسته بودم ، احساس می کردم نمی توانم محتویات آن کاغذها را تحمل کنم . از طرفی مطمئن نبودم که نور روز و صبح ، اعتماد به نفس و منطق را به من برگرداند . احتمالا" وقتی از خواب بیدار می شدم ، دیگر حتی داستان راسی را باور نداشتم . گرچه از طرفی مطمئن بودم چه آن را باور داشته باشم و چه نداشته باشم ، ذهنم را مشغول کرده است . هنگامی که بیرون از زیر پنجره ی اتاق راسی رد می شدم و بی اراده به بالا ، که چراغش هنوز روشن بود نگاه کردم ، از خودم پرسیدم چطور میتوانم نکاتی را که مربوط به تحقیقات استاد راهنمایم می شد ، باور نکنم ؟ وقتی در منزل پشت میز تحریر و در مقابل انبوهی از متن هایی نشسته بودم که منظم و مرتب گردآوری و تایپ شده بود و به اولین بخش های رساله ام فکر می کردم ، برخود لرزیدم . اگر داستان راسی را باور نمی کردم ، آیا می توانستم به کارم با او ادامه بدهم ؟ یا باید تصور می کردم او دیوانه شده ؟
شاید چون فکر راسی در ذهنم بود ، وقتی از زیر پنجره ی اتاقش رد شدم متوجه شدم چراغ اتاق هنوز روشن است . در هر صورت واقعا" داشتم قدم در نوری می گذاشتم که آن چراغ ها روی خیابان انداخته بود . می خواستم به سمت محله ی خودمان بروم که آن نور ، کاملا" و بدون اغراق زیر پاهایم آمد ، این اتفاق ظرف یک ثانیه افتاد .
لرزه ای از وحشت تمام وجودم را گفت ، از سرتاپا . لحظه ای غرق در افکارم بودک که قدم در آن نور که روی پیاده رو و خیابان افتاده بود ، گذاشتم و لحظه ای بعد در همان نقطه خشکم زد . در یک آن دو چیز عجیب را فهمیدم . یکی آنکه هیچ وقت تا آن لحظه این نور را در پیاده روی آنجا ، بین ساختمان های گوتیک کلاس های درس ندیده بودم ، در صورتی که شاید هزاران بار از آنجا رد شده بودم . تا آن موقع هیچ وقت ندیده بودمش ، چون هیچ وقت قابل دیدن نبود ؛ چون سایر نورهای خیابان ناگهان خاموش شده بود . در خیابان تنها بودم و صدای قدم هایم تنها صدایی بود که آنجا شنیده می شد . به غیر از آن ، چند لکه نور بریده بریده از جایی که ده دقیقه پیش صحبت می کردم به خیابان تابیده بود و بقیه جاها تاریک بود .
دومین چیزی که فهمیده بودم ، اگر واقعا" دومین بود ، این بود که همانطور که دودل بودم ، نوعی فلجی به من حمله ور شد . می گویم حمله ور شد ، چون همان طوری آن را دیدم ، نه بر اساس منطق یا میل باطنی ام . در آن لحظه همان طور که در پیاده روی مقابل دفتر او خشکم زده بود ، نور گرم از اتاق کار استادم قطع شد .
شاید فکر کنی این خیلی عادی است ، ساعت کار تمام شده و آخرین استادی که از ساختمان خارج می شد ، چراغ ها را خاموش کرده و در نتیجه خیابانی که چند دقیقه برقش قطع شده است ، در تاریکی فرو می رود . اما تاثیر آن اصلا" چیزی شبیه به این بود . اصلا" این احساس را نداشتم که نور چراغ رومیزی معمولی قطع شده و از پنچره بیرون نمی آید . در عوض انگار چیزی با سرعت از پنجره ی پشت سرم حرکت کرد و منبع نو را قطع کرد . بعد خیابان کاملا" تاریک شد .برای لحظه ای نفسم بند آمد . وحشت زده و گیج برگشتم و به پنجره ی تاریک نگاه کردم که در خیابان تاریک غیر قابل رویت شده بود ؛ تاریکی به سرعت مرا در بر گرفت . دری که از آن خارج شده بودم ، کاملا بسته شده بود و هیچ نوری بالای سردر ساختمان نبود . در آن ساعت ، در احتما" پشت سر آخرین نفری که بیرون می آمد بسته می شد ... خب کاملا" طبیعی بود و آنجا ایستاده بودم ، دودل بودم ، نزدیک بود به سمت در دیگری بدوم ، که برق خیابان آمد و احساس خجالت کردم . اثری از آن دو دانشجو که پشت سرم بودند ، دیده نمی شد ؛ فکر کردم باید از جهت دیگری رفته باشند .
اما حالا گروه دانشجویان دیگری سلانه سلانه رد می شدند و می خندیدند. خیابان دیگر متروک نبود . اگر راسی سر می رسید ، که خوب البته بعد از خاموش کردن چراغ و قفل کردن در دفتر کارش باید از دانشگاه بیرون می آمد و مرا آنجا منتظر می دید چی ؟ گفته بود دیگر نمی خواهد درباره ی موضوعی که با هم حرف زده بودیم ، صحبت کند . وقتی او بر روی تمام موضوعات مختلف پرده می کشد ، چطور می توانم اینجا دم در ، این ترس نامعقول را برایش توضیح دهم ؟ شرمنده راه افتادم تا قبل از آنکه مرا آنجا ببیند زودتر خودم را به خانه برسانم . پاکت را باز نشده درون کیفم رها کردم و خوابیدم ... البته تمام شب را با بی قراری گذراندم .
تا دو روز خیلی سرم شلوغ بود و به خودم اجازه ندادم پاکت راسی را باز کنم ، در واقع تمام موضوعات مرموز و اسرار آمیز را قاطعانه از ذهنم دور کردم . اما در نهایت حیرت ، غروب روز دوم یکی از دانشجویان هم گروهم در کتابخانه جلویم را گرفت و گفت : « شنیده ای چه اتفاقی برای راسی افتاده ؟ » وقتی داشتم با عجله می گذشتم ، دستم را گرفت و گفت : « پائلو صبر کن !» بله درست حدس می زدی ... ماسیمو بود . از همان موقع که دانشجوی دکتری بود ، جثه ی بزرگی داشت و صدایش بلند بود . شاید از حالا هم صدایش بلند تر بود . دستش را گرفتم و گفتم : « راسی ؟ چی شده ؟ چه اتفاقی برایش افتاده ؟ »
« رفته . ناپدید شده . پلیس دارد اتاق کارش را می گردد . »
به طرف ساختمان دانشکده دویدم . ساختمانی که حالا کاملا" عادی بود و زیر نور غروب و شلوغی دانشجویانی کع داشتند کلاس هایشان را ترک می کردند ، غبار گرفته می نمود .
در طبقه دوم ، روبه روی اتاق راسی پلیس مشغول حرف زدن با رییس گروه بود و عده ای دیگر که تا آن وقت آن ها را ندیده بودم ، آنجا ایستاده بودند .
وقتی رسیدم ، دو مرد با کت های تیره در حال ترک اتاق راسی بودند و در را پشت سرشان محکم بستند و راهی پلکان و کلاس ها شدند . راهم را از میان جمعین باز کردم تا با پلیس حرف بزنم . « پرفسور راسی کجاست ؟ چه اتفاقی برایش افتاده ؟ »
پلیس سرش را از روی دسته ی کاغذ یادداشتش برداشت و پرسید : « او را می شناسید ؟ »
« استاد راهنمایم است . دو شب پیش اینجا بودم . کی می گوید ناپدید شده ؟ »
رییس گروه دانشکده جلو امد و با من دست داد . « چیزی در این باره می دانی ؟ خدمتکارش ظهر زنگ زد و گفت او دیشب و پریشب به خانه نرفته است ... برای ناهار و صبحانه هم زنگ نزده است . می گوید تا به حال هیچ وقت پرفسور راسی چنین کاری نکرده . به جلسه ی امروز بعد از ظهر گروه هم نیامد ، بدون آنکه قبلا" تلفنی اطلاع دخد که نمی تواند در جلسه شرکت کنئ . این کار را هم قبلا" هرگز نکرده بود . یک دانشجو توقف کرد تا بگوید در ساعت کار دفتر وقتی سر فرارش با پرفسور آمد ، دفتر بسته بود و پرفسور هم نبوده اسن . سر سخنرانی امروش هم حاضر نشده است . آخر سر من در را باز کردم . »
« آنجا بود ؟ » سعی می کردم نفس نفس نزنم .





پنجره ها کلافه اند از سنگینی نگاه منتظرم

اگر نمی آیی

اینقدر پنجره ها را زجر ندهم

چشم هایم بهجهنم !
alizee هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۱۴ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

70-73
« نه. »
خودم را از آن ها کنار کشیدم و کور کورانه به طرف در اتاق راسی رفتم، ولی پلیس با یک دست مرا عقب نگه داشت و گفت :« نه با این عجله. گفتید دو شب پیش اینجا بودید؟»
« بله. »
« آخرین بار کی او را دیدید؟»
« حدود ساعت هشت و نیم.»
« همان وقت شخص دیگری را همین دور و بر ندیدید؟ »
کمی فکر کردم و گفتم : « چرا، دو نفر از دانشجویان گروه ... برتراند و الیاس، فکر می کنم همان موقع می خواستند بروند. همان موقع که من هم می رفتم.»
پلیس به یکی از افرادش گفت :« خوب است. بررسی کن. »
« در رفتار پروفسور راسی چیزی غیر عادی ندیدید؟ »
چه می توانستم بگویم؟ بله، در واقع گفت که خون آشام ها وجود دارند و گفت کنت دراکولا در میان ما زندگی می کند و اینکه ممکن است از راه تحقیقات او وارث یک نفرین شده باشم و بعد هم که دیدم نور چراغ رومیزی اتاق او با شدت زیادی بیرون روی پیاده رو افتاده است.
گفتم :« نه، با هم جلسه ای داشتیم و تا حدود ساعت هشت و نیم با هم درباره ی رساله ام صحبت کردیم. »
« با هم از اتاق خارج شدید؟ »
« نه، من زودتر بیرون آمدم. تا دم در اتاق مرا بدرقه کرد و بعد دوباره به اتاقش برگشت. »
« هنگامی که از ساختمان بیرون می آمدید شخص مشکوکی ندیدید؟ یا چیزی نشنیدید؟ »
دوباره مکثی کردم. « نه، هیچ چیز. خُب، برای مدت کوتاهی برق خیابان رفت. »
« بله، گزارش شده است. اما چیز غیر معمولی نشنیدید یا شخصی غیرعادی ندیدید؟ »
« نه. »
پلیس تاکید کرد :« تا حالا شما آخرین کسی هستید که پروفسور راسی را دیده است. خوب فکر کنید. وقتی با هم بودید، او چیز عجیبی نگفت یا عملی غیر عادی انجام نداد؟ هر جور صحبتی از افسردگی، خودکشی یا چیزهایی از این قبیل؟ یا هر صحبتی درباره ی ترک اینجا، یا رفتن به سفر؟ »
صادقانه گفتم :« نه، چیزی نگفت.» پلیس نگاه ناخوشایندی به من کرد.
« اسم و نشانی تان را بدهید. » همه چیز را نوشت و به سمت رئیس گروه برگشت و گفت :« شما ضمانت این مرد جوان را می کنید؟ »
« او مطمئناً همان است که خودش را معرفی کرده. »
پلیس گفت :« بسیار خُب، می خواهم با من داخل این اتاق بیایی و هر چیز عجیبی که می بینی بگویی. به خصوص هر چیزی که نسبت به دو شب پیش تغییر کرده است. به هیچ چیز دست نزن. صادقانه بگویم، بیشتر این موارد، چیزهایی قابل پیش بینی است. ممکن است کاری ضروری برای خانواده اش پیش آمده یا کمی دچار اشفتگی روانی شده باشد ... احتمالاً تا یکی دو روز دیگر بر می گردد. میلیون ها بار چنین چیزهایی را دیده ام. اما با وجود خون روی میز کارش ریسک نمی کنم. »
خون روی میز؟ پاهایم شل شد، اما سعی کردم آهسته پشت سر پلیس راه بروم. اتاق مثل سایر مواقعی بود که آن را در نور روز دیده بودم : تمیز، دلچسب، مبلمان برای ملاقات هایش دقیق چیده شده بود، کتاب ها و روزنامه ها مرتب روی میز قرار گرفته بود. جلوتر رفتم. ان طرف میز، روی کاغذهای لک شده، لکه ای تیره وجود داشت که مدتی از ریختنش می گذشت و روی کاغذ ها پخش و جذب شده بود. پلیس برای اینکه مرا ارام کند، دستش را روی شانه ام گذاشت و گفت :« آن قدر بزرگ نیست که بتوانیم بگوییم این خونریزی به تنهایی باعث مرگش شده است. شاید بدجوری خون دماغ شده باشد یا یک جور خونریزی داشته است. آیا وقتی با پروفسور راسی بودید، خون دماغ شد؟ آن شب به نظر مریض نمی آمد؟ »
گفتم :« نه، هیچ وقت ندیدم خونریزی داشته باشد و هیچ وقت هم درباره ی سلامتش با من صحبتی نکرد. » ناگهان به طور مهیبی متوجه شدم که موقع صحبت درباره ی پروفسور از زمان گذشته استفاده کرده ام، انگار برای همیشه خاتمه پیدا کرده بود. وقتی به راسی فکر کردم که با شادی دم در اتاقش ایستاده بود و مرا تا بیرون اتاقش بدرقه می کرد، گلویم در اثر هجوم احساسات بسته شد. آیا جایی از بدنش را بریده بود ... به عمد؟ در یک لحظه ی تزلزل و بی ارادگی و بعد با عجله از اتاقش بیرون دویده و در را پشت سرش قفل کرده است؟ سعی کردم او را در یک پارک در حال هذیان گفتن تجسم کنم که احتمالاً هم سردش بود و هم گرسنه، یا سوار اتوبوس شده و بی هدف مقصدی را انتخاب کرده است؛ ولی هیچ یک از این افکار با عقل جور در نمی آمد. راسی شخصیت راسخی داشت و خونسردترین و عاقل ترین کسی بود که تا آن وقت دیده بودم.
پلیس شانه ام را رها کرد و گفت :« اطراف را به دقت نگاه کن. » خیلی جدی نگاهم می کرد و احساس می کردم رئیس گروه و بقیه ی مردم دم در اتاق و پشت سر ما هستند. برایم کاملاً روشن بود که اگر راسی مرده باشد، تا زمانی که بی گناهی ام ثابت نشود، جزو مظنونین خواهم بود. اما برتراند و الیاس از من دفاع می کنند، همان طور که من از آنان دفاع می کردم. به همه یوسایل اتاق خوب و با دقت نگاه کردم و سعی کردم در پس ان ها چیزی ببینم. ناامید کننده بود : همه چیز واقعیف طبیعی و بی کم و کاست بود و راسی کاملاً از انجا رفته بود.
سرانجام گفتم :« نه، چیز متفاوتی نمی بینم. »
« بسیار خُب. » پلیس مرا به سمت پنجره برگرداند و گفت :« نگاه کن. حالا چی؟ »
روی گچ سفید سقف بالای میز، درست بالای سرِ ما، لکه ی تیره ای حدود دوازده سانتیمتر، به یک طرف کشیده شده بود. انگار به سمت چیزی بیرون اتاق اشاره می کرد. « این لکه هم به نظر خون می آید. نگران نباش، معلوم نیست که حتماً خون پروفسور راسی باشد. سقف بلندتر از آن است که کسی به راحتی بتواند به آن دسترسی داشته باشد، حتی با چارپایه. همه چیز را بررسی می کنیم. حالا خوب فکر کن. آیا راسی درباره ی پرنده ای که آن شب وارد اتاقش شده باشد چیزی نگفت ؟ یا هنگامی که می رفتی چیزی نشنیدی، مثلاً صدایی مثل وارد شدن چیزی؟ آیا پنجره باز بود؟ چیزی یادت می آید؟ »
گفتم :« نه، چیزی نگفت و مطمئنم پنجره هم بسته بود. » نمی توانستم چشمانم را از لکه بردارم؛ احساس کردم اگر خوب نگاه کنم، ممکن است از شکل وحشتناک و اسرار آمیز آن بتوانم چیزی بخوانم.
رئیس گروه از پشت سرمان گفت :« بارها پرنده وارد این ساختمان شده است. یک بار کبوترها از نورگیر سقف داخل آمده بودند. »
پلیس گفت :« این یک احتمال است. گرچه چکه خونی جایی ندیدیم، این فقط یک احتمال است. »
رئیس گروه گفت :« یا خفاش، خفاش ها چطور؟ ساختمان های قدیمی همه جور جانوری دارند. »
پروفسوری دم در گفت :« خب، این هم امکان دیگری است، به خصوص اگر راسی سعی کرده باشد ان را با دسته جارویی یا چتری بزند و در این بین جانور را زخمی کرده باشد. »
پلیس دوباره پرسید :« ایا تا به حال اینجا خفاش یا پرنده ای دیده ای ؟»
چند ثانیه طول کشید تا بتوانم کلمه ی ساده ای را دز ذهنم شکل بدهم و از دهان خشکم خارج کنم. گفتم : « نه. » اما نمی توانستم از سوال او معنای خاصی استخراج کنم. گفتم :« نه. » اما نمی توانستم از سوال او معنای خاصی استخراج کنم. چشمانم آخر سر انتهای داخلی لکه ی تیره و آنچه را به نظر ردی از آن بود، پیدا کرد. در قفسه ی بالایی کتابخانه ی راسی در ردیف کارهای به ثمر نرسیده، یک کتاب کم بود. دو شب پیش او کتاب اسرارآمیزش را کجا گذاشت، یک شکاف باریک تیره در میان بقیه ی کتاب ها مشخص بود.





کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام
دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

pegah.a آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۱۶ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر فعال درسی و دانشجویی
 
rchi30 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

83-74


همكلاسي هايم مرا دوباره به اتاق بردند و به پشتم مي زدند و مي گفتند نگران نباش؛ احتمالاً آنقدر رنگم پريده بود كه به سفيدي كاغذ شده بودم. به سمت پليس كه داشت در اتاق را پشت سرش قفل مي كرد برگشتم و گفتم: " امكان دارد كه پروفسور راسي در يك بيمارستان بستري شده باشد، در صورتي كه خودش يا كسي او را مجروح كرده باشد؟ "
پليس سرش را تكان داد و گفت: " با بيمارستانها هماهنگ كرديم و كنترل هاي اوليه خودمان را انجام داده ايم. اثري از او نبود. چرا فكر مي كنيد خودش را مجروح كرده باشد؟ فكر ي كنم گفتيد به نظر نمي رسيد بخواهد خودكشي كند و يا افسرده باشد. "
" اوه، نه نبود. " نفسي كشيدم و دوباره احساس كردم پاهايم رمق پيدا كرده. سقف بلندتر از آن بود كه او بتواند مچ دستش را به آن بمالد و آنجا را لك كند... به هر حال اين هم يك جور دلخوشي ناخوشايند بود.
" بسيارخُب، مي رويم. " به سمت رئيس گروه معماري رفت و با هم و با صدايي آهسته رفتند. جمعيت اطراف در اتاق هم كم كم پراكنده شد و من جلو آن ها حركت مي كردم. بيش از هر چيز به مكاني ساكت و آرام نياز داشتم.
نيمكت مورد علاقه ام در سالن كتابخانه دانشكده قديمي هنوز در اثر تابش آخرين انوار آفتاب غروب بهاري گرم بود. اطرافم سه چهار دانشجو مطالعه مي كردند يا با صداي بسيار آرام مشغول صحبت بودند و آرامش آشناي پناهگاه دانشجويان را كه در استخوان هايم مي نشست، احساس مي كردم. سالن بزرگ كتابخانه پنجره هاي رنگي داشت كه بعضي از آن ها به اتاق هاي مطالعه و راهروهاي خلوت و حياط باز مي شد، طوري كه افرادي را مي ديدم كه به داخل يا خارج كتابخانه رفت و آمد مي كردند يا پشت ميز بزرگ بلوط مطالعه مي كردند. پايان يك روز عادي بود؛ به زودي نور آفتاب از روي سنگفرشي كه پاهايم رويش بود، كنار مي رفت و دنيا را در تاريك و روشن شامگاهي فرو مي برد و چهل و هشت ساعتي را كه از ديدارم و صحبت هايم با استادم گذشته بود، كامل مي كرد. تا حالا كه پژوهش هاي دانشجويان و فعاليت هايشان در اينجا پيروز بود و تاريكي قريب الوقوع را عقب مي راند.
بايد بگويم آن روزها وقتي مي خواستم مطالعه كنم، دوست داشتم كاملاً تنها باشم، در سكوتي مانند سكوت دِير و كسي مزاحمم نشود. قبلاً برايت درباره اتاقكي كه در طبقه بالايي كتابخانه بود و در آن كار و مطالعه مي كردم توضيح داده ام. جايي كه خلوتي براي خودم داشتم و آن كتاب عجيب را كه زندگي ام را ظرف دو روز زير و رو كرد، پيدا كردم. دو روز پيش در اين ساعت آنجا مشغول مطالعه بودم، مشغول و بدون ترس، و نزديك بود كتاب هايم را كه درباره هلند بود، جمع كنم و به ملاقات دلپذيري كه با استاد راهنمايم داشتم، بروم. به جز آنچه هلر و هربرت پارسال درباره تاريخ اقتصاد اوترخت نوشته بودند و اينكه چطور بايد آن را در قالب يك مقاله رد مي كردم،فكري نداشتم... شايد با مهارت مقاله اي از يكي از بخش هاي رساله من كش رفته بودند.
در واقع اگر به دوره هاي گذشته فكر مي كردم، آن هلندي هاي ساده و كمي آزمند را كه دست به كمر دم در و بالاي كانال ها مي ايستادند و بالا كشيدن صندوق هاي جديد كالا را به طبقات بالايي منازل و انبارهايشان تماشا و درباره مشكلات كوچك صنفيشان بحث مي كردند، در ذهن مجسم مي كردم. اگر تصوري از گذشته در زهن داشتم، فقط صورت هايي با ته رنگ گل رز و با طراوت از هواي دريا، با ابروهاي پاچه بزي و دست هاي توانا مي ديدم. صداي غژغژ كشتي هاي آن ها را مي شنيدم، بوي ادويه و توتون و فاضلاب بارانداز را استشمام مي كردم و در خريدها و معاملات پاياپاي خلاق و سختشان شادي مي كردم. اما به نظر مي رسد تاريخ كاملاً چيز متفاوتي است. تاريخ ريختن خون افرادي است كه درد و رنجشان بعد از گذشت يك شب و يا حتي قرن ها محو نمي شود و تا امروز مطالعاتم در واقع برايم يك جور رمان بود. ولي نه براي راسي و براي معدود افرادي كه راهشان را در همان راه تاريك و ناشناخته او انتخاب كرند. مي خواستم تحقيق جديدم را در ميان همهمه شادي در سالن اصلي شروع كنم، نه در آن اتاق ساكت با صداي هر چند وقت يك بار قدم هاي ملال انگيز در پلكان. مي خواستم مرحله ديگري از زندگي ام را به عنوان يك مورخ در آن جا و در ديدرس چشمان آن انسان شناسان جوان، كتابداران مسن، جوانان هجده ساله اي كه به بازي هاي اسكواچ يا كفش هاي سفيد نو فكر مي كردند، در ميان دانشجويان دوره ليسانس و پروفسورهاي بي آزار و ديوانه و ممتاز و تمام جمعيت دانشگاه در غروب شروع كنم. يك بار ديگر به ازدحام سالن، عقب نشيني سريع خورشيد و مشغله پرشور درها در ورودي اصلي كه روي لولاهاي برنزيشان باز و بسته مي شد، نگاه كردم. بعد كيف كهنه ام را برداشتم، درش را باز كردم و پاكت تيره و بسيار پري را در آوردم كه با دست خط راسي فقط رويش نوشته شده بود: " براي نفر بعدي نگه دار. " نفر بعد؟ دو شب پيش با دقت به آن نگاه نكرده بودم. آيا منظورش دفعه بعدي نبود كه دوباره تحقيقاتش را درباره اين پروژه، اين قطعه تاريك، شروع كند؟ يا آيا منظورش از نفر بعدي من بودم؟ آيا اين دليل بر ديوانگي او نبود؟
درون بسته باز تعداد زيادي كاغذ با وزن ها و اندازه هاي متفاوت ديدم، بسياري رنگ و رو رفته و در اثر مرور زمان كهنه و بعضي به نازكي پوست پياز با حروف تايپي فشرده بودند. مطالب خيلي زيادي بود. تصميم گرفتم همه آن ها را روي ميز پخش كنم. به طرف نزديك ترين ميز كنار برگه دان كه عسلي رنگ بود، رفتم. هنوز عده زيادي اطرافم بودند. همه آن ها غريبه هايي با رفتار دوستانه بودند، اما قبل از آن كه اسناد را بيرون بياورم، با حالتي خرافي از بالاي شانه ام به اطراف نگاه كردم.
دو سال پيش بر روي بعضي از دست نوشته هاي سر توماس مور و بعضي از نامه هاي آلبرخت بزرگ از آمستردام كار كرده بودم و اخيراً كمك كرده بودم تا يك سري كتاب هاي حسابداري به زبان فلاندرزي كه مربوط به دهه 1680 مي شد، فهرست نويسي شود. به عنوان تاريخدان مي دانستم نظم قرارگرفتن اسناد بايگاني شده، بخش مهمي از محتواي آن است. كاغذ و قلمي بيرون آوردم و از اوراقي كه بيرون آورده بودم براساس همان نظمي كه چيده شده بود، فهرست برداري كردم. اولين و بالاترين اسناد راسي به نازكي پوست پياز بود و به تميزترين شكل ممكن تايپ شده و كم و بيش شبيه نامه بود. آن ها را با هم دسته بندي كردم، بدون اين كه به آن ها نگاه دقيقي بيندازم.
نسخه دوم يك نقشه بود كه با دست كشيده شده و فوق العاده تميز بود. به وضوح معلوم بود كه كاغذ آن از يك دفترچه قديمي كنده شده و نام مكان ها و علامت هاي روي آن كاغذ خيلي كمرنگ شده بود. دو نقشه شبيه به اين هم بعد از آن قرار داشت. بعد از نقشه ها، سه صفحه از يادداشت هاي پراكنده قرار داشت كه با جوهر نوشته شده و در اولين نگاه بسيار خوانا بود. اين ها را با هم دسته بندي كردم. سند بعدي يك بروشور چاپي به زبان انگليسي بود كه مسافران را به روماني رمانتيك دعوت مي كرد و از تزئينات و تذهيب رويش معلوم بود كه بايد محصول دوره هاي 1920 يا 1930 باشد. بعدي، دو قبض مربوط به هتل و غذاهايي بود كه در استانبول استفاده كرده بود. آخرين هم پاكت شيري و مهر و موم شده اي بود كه هيچ برچسبي رويش نداشت. اين را بدون آن كه درش را حتي لمس كنم كنار، قهرمامانه گذاشتم.
تمامش همين بود. پاكت بزرگ و قهوه اي را سر و ته كردم و حتي تكانش دادم، طوري كه مطمئن باشم چيزي جا نمانده است. هنگامي كه اين كار را مي كردم، ناگهان و براي اولين بار احساسي داشتم كه همواره در طي انجام كارهاي سخت بعدي نيز همكاري ام كرد: حضور راسي را احساس كردم، غرورش را به خاطر دقت و نظم احساسا مي كردم. انگار روح راسي با من زندگي مي كرد و در انجام روش هاي دقيقي كه خود او به من آموخته بود، با من حرف مي زد. مي دانستم به عنوان محقق با سرعت زيادي كار مي كرد، اما هيچ نكته اي را از قلم نمي انداخت و ناديده نمي گرفت. هيچ سندي، هيچ سابقه اي را جا نمي انداخت، حالا هر قدر هم كه از خانه و وطن دور بوده باشد، حتي نظريه اي را هم كه ممكن بود در نظر ساير همكارانش بسيار قديمي و غيرمتعارف باشد، در نظر مي گرفت. ناپديد شدن او و آن طور كه فكر مي كردم نياز شديد او به من، ناگهان ما را تقريباً يكسان كرده بود. همچنين اين احساس را داشتم كه او چنين نتيجه اي را به من قول داده بود، اين يكسان شدن را، در تمام مدت، و منتظر زماني بود كه من آن را به دست بياورم.
حالا تمام اسناد را روي ميز پخش كرده بودم. با نامه ها شروع كردم؛ مطالب بسيار فشرده روي ورقه هايي به نازكي پوست پياز تايپ شده بود و غلط هاي بسيار كم و تصحيحات بسيار ناچيزي رويش بود. از هركدام فقط يك نسخه وجود داشت و به نظر مي رسيد كه قبلاً به ترتيب زماني پشت سرهم قرار داده شده اند. هر كدام از آن ها به دقت تاريخ خورده بود. همگي از دسامبر 1930، بيش از بيست سال پيش. هر يك، عنوان كالج تزئيني، آكسفورد را داشت، بدون آدرس بيشتر.
به اولين نامه نگاه كردم. در آن داستان كشف كتاب اسرارآميزش و تحقيقات اوليه او در آكسفورد بيان شده بود. نامه امضاء شده بود: " ارادتمند اندوهگين شما، بارتولومئو راسي. "
و نامه اين چنين شروع شده بود – نامه پوست پيازي را حتي وقتي دستانم شروع كرد به لرزيدن، به دقت نگه داشتم – با دلسوزي شروع شده بود: " وارث عزيز و بداقبال من... "
پدرم ناگهان ساكت شد و لرزش صدايش باعث شد قبل از اين كه خودش را مجبور كند تا بيشتر برايم تعريف كند، مدبراه رويم را برگردانم. باتوافقي بيان نشده، كتمان را برداشتيم و در عرض ميدان كوچك و مشهور شهر سلانه سلانه به راه افتاديم و وانمود كرديم كه هنوز آن كليسا برايمان جذاب است.


فصل 7
پدرم چند هفته آمستردام را ترك نكرد و در آن مدت، سايه او را طور جديدي بالاي سرم احساس مي كردم. يك روز كمي ديرتر از معمول به خانه آمدم و ديدم خانم كلي با پدرم تلفني صحبت مي كند. بي



روزگاری است در اين گوشه پژمرده هوا ، هر نشاطی مرده است
دست جادويی شب ، در به روی من و غم میبندد...
میكنم هر چه تلاش ، او به من می خندد
نقشهايی كه كشيدم در روز ، شب ز راه آمد و با دود اندود
طرحهايی كه فكندم در شب ، روز پيدا شد و با پنبه زدود
ديرگاهی است كه چون من همه را ، رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نيست در اين خاموشی ، دستها پاها در قير شب است!






rchi30 هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۱۸ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
M mehrane آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

84 تا 97
روی نقشه پیدا کردم و در نهایت متعجب شدم که نزدیک اسپانیاییم. این فکر و کلمه قشنگ شرقی مرا تکان داد. داشتیم به سوی دنیای اشنایم حرکت میکردیم و برای اولین بار فهمیدم که خودم روزی ممکن است خییل جلوتر بروم. پدر گفت میخواهد صومعه ای را ببینم. «فکر میکنم امشب میتوانیم به شهری که پایین صومعه واقع شده برسیم و فردا بالا برویم»
پرسیدم: خیلی بالاست؟
«حدود نیمه راه قله و جایی است که در مقابل همه جور مهاجمی محافظت میشود. در سال 1000 میلادی ساخته شده است. شگفت انگیز است... این مکان کوچک را درون یک صخره تراشیده اند حتی برای بیشتر زائران رسیدن به آنجا بسیار مشکل است. اما تو حتما از شهری که پایین صومعه است خیلی خوشت می اید. شهری قدیمی با چشمه ی آب معدنی. واقعا زیباست. وقتی این مطالب را می گفتم ؛ لبخند میزد اما بی قرار بود و نقشه را خیلی سریع لوله کرد. احساس میکردم به زودی داستان دیگری برایم تعریف میکند. شاید این بار نیازی نبود که من از او بخواهم.
بعد از ظهر به شهر لِه بَن رسیدیم. از انجا خیلی خوشم آمد. روستای بزرگ صخره ای و به رنگ شن که بر روی قله ی کوچکی بنا شده بود. پیرنه بزرگ هم بالای سرش بود. و روی همه قسمتهای آن به جز خیابان های پهن تری پایینی که به دره ی رودخانه و مزارع خشک پایین دست منتهی می شد ، سایه انداخت. شاخه های درختان چنار دور میدان اصلی و خاک گرفته ی شهر هرس شده بود و هیچ سایه ای بر سر مردمی که آن دور و بر در حرکت بودند و میزهایی که زنان مسن پشت آن ها رومیزی های قلاب بافی و بطری هایی پر از عصاره های اسطوخودوس می فروختند ، نمی انداخت. ار آنجا می توانستیم به کلیسای سنگی بالای شهر که مامن پرستو ها بود نگاه کنیم و برج کلیسا را ببنیم که در سایه ی عظیم کوهستان غوطه ور بود . ستیغ بلندی از تاریکی غروب آفتاب به تک تک خیابان های آن گوشه از روستا کشیده شده بود.
در رستورانی در طبقه اول یکی از هتل های قرن نوزدهم شهر ، با اشتها شام خوردیم ؛ نوعی سوپ گاسپاچو ( یک جور سوپ اسپانیایی حاوی روغن و سرکه و گوجه فرنگی و پیاز و سبزی جات خرد شده که خام سرد می خورند.) و کتلت گوشت گوساله. مدیر رستوران یک پایش را روی میله ی برنجی بار مجاور ما گذاشته و با تنبلی اما مودبانه ، درباره سفرمان سوال کرد. مردی راحت و خودمانی با لباس مشکی تمیز و صورتی باریک و سبزه ی تند بود. به فرانسه و بریده بریده و با لهجه خاصی صحبت میکرد که قبلا نشنیده بودم و به اندازه پدر حرفهایش را نمی فهمیدم. پدر حرف هایش را برایم ترجمه میکرد.
در جواب به سوال پدرم با همان لهجه جواب داد :« آه، البته...صومعه ما ، می دانید که سن ماتئو ه هر تابستان هشت هزار مسافر را به سوی خودش جلب می کند؟ بله، واقعا هشت هزار مسافر دارد و همه ی انهاا مردمان خوب و آرامی اند. مسیحیان خارجی که پای پیاده تا ان بالا می روند ؛ هنوز هم واقعا آنجا را زیارت می کنند. صبح ها تخت خواب هایشان را خودشان مرتب می کنند و به ندرت متوجه رفت و آمد انها می شویم. البته بسیاری از مسافران برای دیدن له بن می آیند. شما هم به دیدن چشمه آب معدنی می روید ؛ نه؟»
پدر جواب داد که تا دو شب دیگر باید دوباره به شمال برگردیم. و برنامه ریزی کرده ایم که تمام روز بعدر ا در صومعه بگذرانیم.
مدیر رستوران با لبخندی که صورت لاغرش را خوش قیافه میکرد ، گفت: «می دانید داستان های زیادی درباره ی این محل وجود دارد ، بعضی ها خیلی معروف است . همه واقعیت دارد ، خانم جوان متوجه می شوند؟ ممکن است دوست داشته باشند آن داستان ها را بدانند .»
به زبان فرانسه ، مودبانه گفتم:« می فهمم ، مرسی»
«باید یکی را برایتان تعریف کنم. ناراحت نمی شوید که ؟ خواهش می کنم کتلت هایتان را بخورید ، داغ خوشمزه تر است» در همان لحظه در رستوران باز شد و زوج پیری که تازه به آن هتل آمده بودند ، لبخند زنان وارد شدند و میزی انتخاب کردند. مدیر رستوران یک نفس به فرانسه به آن ها گفت: «روز به خیر ؛ خوش آمدید ، » نگاه پرسشگرانه ای به پدر انداختم و او خندید.
مدیر هم خندید و گفت:«بله، از شلوغی حسابی گیج شده اید. ما مثل سالاد می مانیم ، هر کدام از یک فرهنگ. پدر بزرگم خیلی خوب اسپانیایی حرف می زد –اسپانیایی کامل – و وقتی پیر هم شده بود ، در جنگ داخلی آنها جنگید. ما تمام زبان های رایج اینجا را دوست داریم. اینجا کثل باسک ، بمب یا تروریست وجود ندارد. ما مجرم نیستیم » با تغیر به اطراف نگاه کرد ، انگار کسی با او مخالفت کرده بود.
پدر زیر لب گفت :«بعدا برایت توضیح می دهم»
«خب ، برایتان یک داستان تعریف می کنم. باعث افتخارم است که دیگران مرا تاریخدان شهرمان صدا می کنند. بخورید. صومعه ما در سال 1000 میلادی بنا شد ، البته خودتان از قبل می دانستید. در واقع سال 999، چون راهبانی که این نقطه را انتخاب کرده بودند ؛ میخواستند خودشان را برای آخر الزمان آماده کنند. می دانید در هزاره ؛ انها دنبال یافتن نقطه مناسبی برای کلیسایشان از این کوهستان بالا رفتند. بعد یک شب یکی از آن ها خواب دید که سن ماتئو یا متای مقدس از اسمان پایین آمد و یک شاخه گل رز سفید را برای قله بالای سر آنها گذاشت. روز بعد ، از آن کوه بالا رفتند و آن کوهستان را با دعاهایشان متبرک کردند. خیلی زیباست. حتما خوشتان می اید. اما داستانی که میخواهم تعریف کنم این نیست. این فقط داستان چگونگی ساخت کلیسای صومعه بود.»
«زمانی که صومعه و کلیسای کوچکش فقط یک قرن قدمت داشت ، یکی از پرهیزگارترین راهبان که به جوان ترین ها آموزش می داد ، در میان سالی به طرز اسرار آمیزی مرد. اسمش میگل دِ کوخا بود. برایش خیلی عزاداری کردند و در سرداب کلیسا دفنش کردند. می دانید ما به خاطر همان سرداب معروف شده ایم ، زیرا قدیمی ترین بنا به سبک رومی اروپاست. بله !» با انگشتان بلند و مربع شکلش روی بار محکم ضربه ای زد. «بله ! بعضی ها می گویند این افتخار به پطرس قدیس بر می گردد ، بیرون پربینیان ، اما حالا فقط در خدمت صنعت گردشگری است.
«به هر حال آن راهب بزرگ را د ر سرداب دفن کردند و خیلی زود بعد از آن ، صومعه دچار نفرین شد. چند نفر از راهبان در اثر طاعون عجیبی مردند. آن هارا یکی یکی در رواق هایدا کردند –رواق خیلی زیباست ، حتما خوشتان می آید. زیباترین رواق ها در اروپاست. راهبان مرده به شدت سفید شده بودند ، انگار خونی در رگ هایشان وجود نداشت. همه فکر کردند آن هارا مسموم کرده اند.
«سر انجام یک راهب جوان – که طلبه ی مورد علاقه راهبی متوفا بود – به سرداب رفت و قبر استادش را بر خلاف میل راهب بزرگ که خیلی ترسیده بود ، باز کرد و دیدند استاد زنده است ، البته زنده واقعی که نه ، نمی دانم منظورم را متوجه می شوید یا نه ؛ یک مرده ی زنده. شب ها بلند می شود و جان راهبان دیگر دیر را می گرفت. برای اینکه آن مرد بیچاره را به جای مناسبش بفرستند ، از یک زیارتگاه در کوهستان آب مقدس آوردند و دیلم بسیار تیزی هم تهیه کردند ...»
در هوا یک شکل نمایشی ساخت تا تیزی آن میله را نشانم دهد. تمام حواسم به او زبان فرانسه عجیبش بود که سعی می کرد داستانش را با تمرکز بسیار زیاد در مغزم جا کند. پدر ترجمه را متوقف کرد و در آن لحظه چنگالش به بشقاب خورد و صدا کرد. وقتی به او نگاه کردم ، ناگهان متوجه شدم رنگش به سفیدی رومیزی شده و به دوست جدیدمان خیره نگاه می کند.
پدر گلویش را صاف کرد و دهانش را با دستمال یکی دوبار پاک کرد و گفت: «می شود...می شود به ما قهوه بدهید؟»
میزبانمان ناراحت شد و گفت : «اما سالاد نخوردید. این سالاد استثنایی است و امشب گلابی بِل الِن و پنیر خوب هم داریم و برای خانم جوان هم گانو ( کیک ) داریم. »
پدر با عجله گفت :« بله ، البته ، همه این ها را بیاورید ، بله »
***
وقتی وارد پایین میدان خاکی شهر شدیم ؛ همه جا پر از سر و صدای مردم و موسیقی بلند گو ها بود ؛ یک جسور نمایش محلی که ده دوازده تا از بچه ها لباس های محلی پوشیده بودند و مرا یاد باله کارمن می انداخت . دختر بچه های کوچک سر جایشان تکان می خوردند و دامن های چیندار تافته شان که تا مچ پاهایشان می رسید ؛ خش خش صدا می کرد و سرشان را با روسری های توردوزی اسپانیایی با وقار تکان می دادند. پسر بچه های کوچک به زمین پا می کوبیدند و زانو می زدند ، یا دور دختر بچه ها با غرور حلقه می زدند. پسرها کت مشکی کوتاه و شلوارهای چسبان به تن کرده بودند و کلاه مخملی به سر داشتند. هر چه نزدیک تر می شدیم ، صدای موسیقی که با صدای غرش شلاق در هم می امیخت ؛ بلند تر و واضح تر می شد. چند نفر از گردشگران دور میدان ایستاده بودند و به گروه رقصندگان نگاه می کردند و پدر و مادر ها و پدر بزرگ ها هم در ردیفی از صندلی ها دور چشمه ی خالی نشسته بودند و هر وقت صدای پایکوبی پسربچه ها اوج می گرفت ؛ دست می زدند و تشویق می کردند.
فقط چند دقیقه آنحا ماندیم و بعد برگشتیم و وارد جاده منتهی به کلیسای بالای کوه شدیم. پدر درباره ی خورشید که به سرعت در حال غروب بود ؛ چیزی نمی گفت ؛ اما احساس می کردم قدم های ما با مرگ ناگهانی روز هماهنگ شده و وقتی ناگهان نور از آن سرزمین وحشی رفت ، متعجب نشدم. حاشیه ی آبی – مشکی کوه های پیرنه در افق به وضوح دیده می شد و بعد در آسمان سرمه ای رنگ ذوب شد.
منظره از پای دیوار کلیسا فوق العاده بود. مانند مناظر شهر های ایتالیا که هنوز خوابشان را می دیدم ، سرگیجه آور نبود ، اما وسیع و پهناور بود : دشت ها و تپه ها دور کوهپایه ها جمع شده و کوهپایه ها به سمت قله های تاریکی کشیده شده بود که تمام دنیا را از آن ناحیه جدا می کرد. درست زیر پای ما ، چراغ های شهر یکی یکی روشن می شد ، مردم در خیابان ها و کوچه ها راه می رفتند و می گفتند و می خندیدند. و بویی شبیه عطر گل میخک از باغ هایی با دیوار های کوتاه به مشام می رسید. پرستو ها به داخل و خارج برج کلیسا پرواز می کردند و در هوا چرخ می زدند. انگار با رشته های هوا حلقه ای به دور چیزی نامریی تشکیل می دادند. در میان آن ها یکی توجه مرا به خود جلب کرد که به جای پرواز نرم و لطیف ، دیوانه وار در اسمان چرخ می زد و زیر نور لرزان که بیشتر دقت کردم ، متوجه شدم خفاش است.
پدرم به دیوار تکیه داد ، یکی از پاهایش را روی یک تخته سنگ گذاشت و آهی کشید ؛ بعد با صدای بلندی گفت : «این باید ایستگاه قاطر سواری باشد .. سکویی که از روی آن سوار قاطر می شوند » پدر این مطلب را به خاطر من بلند بر زبان اورد. هر چه بود ، قرن ها این مناظر را دیده بود ، غروب های بی شمار را و تغییر نسبتا جدید نور شمع به برق را در خیابان هایی با دیوار های بلند و رستوران ها شاهد بوده است. پدر دوباره آرام به نظر می رسید ، بعد از یک غذای خوب و گشت در هوای تمیز با آرامش انجا تکیه داده بود ، اما به نظرم از روی عمد به آنجا تکیه داده بود. جرئت نداشتم دوباره ی واکنش عجیب او در مقابل داستانی که مدیر رستوارن برایمان تعریف کرد ، چیزی بپرسم. اما آن واکنش این احساس را در من به وجود آورد که احتمالا باید داستانی بسیار وحشتناک تر ار آنچه مدیر رستوران برایمان تعریف کرد ، وجود داشته باشد. این دفعه نیازی نبود من از او بخواهم داستان را تعریف کند ، انگار خودش فعلا این کار را به چیزی بدتر ترجیح می داد .
فصل 8
13 دسامبر 1930
کالج ترینیتی ، اکسفورد

وارث عزیز و بد اقبال من :
امروز کمی خیالم راحت است. چرا که امروز در تقویم کلیسا ، به لوچیا ، قدیس نور اختصاص داده شده است. وجود مقدسی که بازرگانان وایکینگ ، از جنوب ایتالیا او را در خانه اش بردند. برای حفاظت از کسی که به کوتاه ترین وسرد ترین روزهای سال نزدیک می شود. در مقابل نیروی سیاهی –درونی ؛ بیرونی و ابدی – چه چیزی بیشتر از نور و گرما می توان به او پیشنهاد کرد ؟ و هنوز هم بعد از یک شب زنده داری دیگر اینجا هستم. تعجب نمی کنی اگر بگویم الان در حالی که خوابیده ام که یک بوته ی سیر زیر بالشم گذاشته ام و صلیب طلایی کوچکی را زنجیر به گردن انداخته ام ؟ البته من هم تعجب نمی کنم ، اما می گذارم خودت ، اگر مایلی ، تمام ان شیوه های محافظت را تصور کنی ؛ روش های عقلانی و روانی وجود دارد. من شب و روز دست کم به روش دوم چسبیده ام.
بررای از سر گرفتن تحقیقاتم ، بله . تابستان گذشته . تحت تاثیر یک پوست نبشت کوچک. برنامه سفرم را عوض کردم و استانبول را هم به آن اضافه کردم. هر منبعی را که در اکسفورد ولندن پیدا کردم که ممکن بود به دراکولیای کتاب عجیب و خالی ام ارتباطی پیدا کند ، بررسی کردم. انبوهی یادداشت درباره این موضوع برداشته ام که تو خواننده ی نا آرام آینده ؛ همراه این نامه ها پیدا خواهی کرد. از آن موقع کمی آن هارا بیشتر شرح و بسط داده ام. همان طور که بعد ها خواهی شنید و امیدورام این نوشته هم از تو حمایت کند و هم راهنمایی ات کند.
برای رها کردن از این تحقیق بی معنی ، همه نوع انگیزه داشتم. این تعقیب که بعد از دیدن تصادفی علامتی در کتابی شروع کردم که ان را هم تصادفی ، در شب قبل از حرکتم به طرف یونان پیدا کردم. خوب می دانستم که دارم مبارزه ای را که سرنوشت پیش رویم گذاشته ، می پذیرم ؛ و من اصلا به سرنوشت اعتقادی نداشتم. فکر میکردم احتمالا می خواهم مثل یک جور محقق ماجراجو ، کلمه گریزان و شیطانی دراکولیا را در تاریخ ردیابی کنم و ثابت کنم می توانم رد هر چیزی ، هرچیزی را در تاریخ بیایبم. در حقیقت ، به تازگی به قالب ذهنی تزکیه شده ای لغزیده ام . آن روز بعد از ظهر لباس های تمیز و کلاه آفتابی رنگ و رو رفته ام و تقریبا هر چیزی را که کنار گذاشته بودم ، جمع کردم.
اما طبق معمول ، با جدیت آماده سفر بودم. حتی از خودم هم جلو زده بودم. قبل از آخرین خواب و حرکت قطار صبح ، فرصت کمی داشتم. می توانستم بای نوشیدن یک لیوان آب جوی سیاه ، به گلدن وُلف بروم و ببنم دوستم هجز آنجا هست یا نه – در ان لحظه بر خلاف میلم. با بداقبالی از مسیرم منحرف شدم – می توانستم برای آخرین بار به اتاق کتاب های نایاب بروم که تا ساعت 9 شب باز بود . انجا پرونده ای وجود داشت که می خواستم آن را بررسی کنم ( گرچه شک داشتم چیزی را روشن کند) مدخلی تحت عنوان عثمانیان ، که پی برده بودم دقیقا به دوره زندگی ولاد دراکولا مربوط می شود. چرا که متوجه شده بودم استاد فهرست شده در آن ، بیشتر به اواسط قرن پانزدهم مربوط می شود.
البته برای خودم دلیل آوردم که نمی توانم هر منبعی را که مربوط به آن دوره اروپا و آسیا می شود ، جمع کنم ؛ چون سال ها وقت می برد –چندین طول عمر – و پیش بینی نمی کردم که بتوانم از این جست و جوی احمقانه ؛ حتی یک مقاله در بیاورم.اما برگشتم و به محیط شاد و گرم کافه نرفتم – اشتباهی که باعث سقوط بسیاری از محققان بیچاره می شود- و به سمت اتاق کتاب های نایاب رفتم.
پرونده ی بسته بندی شده که بدون هیچ زحمتی آنرا پیدا کردم ، حاوی چهار پنج طومار کوتاه از دستاوردهای عثمانی ها بود که همگی بخش هایی از یک مجموعه ی هدیه شده به دانشگاه در قرن هجدهم بود. روی هر طومار با خط خوش عربی مطالبی نوشته شده بود. تا آنجا که متوجه شدم و توضیحی که به زبان انگلیسی روی پرونده بایگانی نوشته شده بود ، مطمئن شدم که این طومار ها گنجینه خاصی نیست. ( بی درنگ سراغ متن انگلیسی رفته بودم ، چون عربی ام در حد تاسف بر انگیزی ابتدایی بود و متاسفانه تصور می کنم همان طور بماند. آدم در زندگی فقط برای یاد گرفتن چند زبان مهم فرصت دارد ، مگر اینکه از چیزهای دیگر بگذرد و فقط زبان بیاموزد) سه تا از طومارها فهرست جرایم مالیاتی بود که توسط سلطان محمود دوم بر مردم آناتولی اعمال شده بود. آخرین طومار فهرست مالیات هایی بود که از شهر سارایوو اسکوپیه 0 شهری در جنوب شرقی یوگوسلاوی ، در کناره رود واردار در جنوب بلگراد. این شهر از سال 1392 تا 1913 زیر سلطه عثمانی ها قرار داشت ) گرفته بودند که به خانه کمی نزدیک تر بود ...در آن زمان ، خانه بررایم به معنای اقامتگاه دراکولا در والاشیا بود...اما هنوز هم بخشی دور از امپراطوری او در آن روزگار بود. اوراق را با آهی جمع کردم و خواستم سری به کافه گلدن ولف بزنم و زمان کوتاهی خوش باشم. همان طور که پوست نبشت ها را جمع می کردم تا سرجایشان در پوشه ی مقوایی شان بگذارم ، نوشته ای کوتاه پشت ورق آخر توجه مرا به خودش جلب کرد.
فهرست کوتاهی بود. نوشته ای غیر رسمی. خط قدیمی پشت سند رسمی سارایوو و اسکوپیه به سلطان. با کنجکاوی آن را خواندم. به نظر فهرست هزینه ها می آمد-اشیایی که خریداری شده بود به سمت چپ و قیمت ها بدون مشخص کردن پول رایج ، سمت راست. با خطی زیباو تمیز نوشته شده بود. با علاقه خواندم:« پنج شیر کوهی برای سلطلن شکوهمند ، 45 » ، « دو کمر بند طلای جواهر نشان برای سلطان ، 290. دویست پوست گوسفند برای سلطان ، 89 » و بعد آخرین ردیف که باعث شد موهای دستم سیخ شود ؛ پوست نبشت را بالا گرفتم : «نقشه ها و اسناد نظامی از فرقه اژدها ، 12 »
می پرسی چطور توانستم این مطالب را فقط به یک نگاه بخوانم ؛ در حالی دانشم درباره زبان عربی به همان افتضاحی است که اقرار کردم. خواننده ی تیز هوشم که برایم بیدار مانده ای و نتیجه مطالعات زیاد مرا به دقت دنبال می کنی و به همین خاطر تو را دعا می کنم . این یادداشت شتاب زده این تذکاریه ی قرون وسطایی به لاتیم نوشته شده بود. تاریخ کمرنگ نوشته شده در زیر ان سال ، 1490 را در مغزم حک کردم.
به یاد داشتم که در سال 1490 فرقه اژدها ئر قبر خوابیده و سرکوب عثمانی ها شده بود. براساس افسانه ؛ چهارده سال قبل از آن تاریخ ، ولاد دراکولا مرده بود و در صومعه ای در دریاچه ی اتاگف دفن شده بود. نقشه ها ، گزارش ها ، اسرار آن فرقه - هرچه این عبارت مبهم به آن اشاره داشت – در مقایسه با کمر بند جواهر نشان و بار بو گندوی پشم گوسفند ، بسیار ارزان قیمت کذاری شده بود. شاید در آخرین لحظه ها به عنوان شیئی نادر به اقلام فروش تاجر اضافه شده بود. نمونه ای از تشریفات اداری فاتحانه. برای خوشایند و سرگرمی سلطان دانشمند که پدر یا پدر بزرگش ستایش همراه با اکراهشان را نثار ان فرقه اژدهای وحشی و بربری کرده بود که او را در گوشه ی امپراطوری اش به ستوه آورده بود. آیا آن تاجر ، مسافری از اهالی بالکان بود که لاتین می نوشت و به لهجه ای اسلاوی یا لاتینی حرف می زد؟ مطمئنا تحصیلات بالایی داشت چون می توانست بنویسد ، شاید یک تاجر یهودی بود که به سه چهار زبان تسلط داشت . هر که بود برایش آمرزش می طلبم که آن هزینه ها را پشت آن کاغذ نوشت. شاید او کاروان غنایم را بدون حادثه ای فرستاده بود وشاید آن کاروان به سلامت به دست سلطان رسیده بود وشاید – احتمالی بسیار ضعیف داشت- در خزانه ی جواهرات سلطان ، در میان قلمکاری های مسی ، شیشه های بیزانسی ، یادمان های کلیسای بربری ، دیوان های شعر ایرانی ، کتاب های قبالا ( فلسفه برخی متفکران یهودی که پایه ی آنبرداشت عرفانی از تورات است) ، اطلس ها ، جداول اختر شناسی باقی مانده بود...
به سمت میزی رفتم که کتابدار مشغول جست و جو در یکی از کشوهایش بود. گفتم :« ببخشید ، آیا فهرستی از آرشیوهای تاریخی براساس نام کشورها دارید ؟ مثلا آرشیو ...ترکیه ؟»
«می دانم دنبال چه می گردید ، اقا . چنین فهرستی در دانشگاه ها و موزه ها وجود دارد. گرچه کامل نیست . ولی اینجا چنین چیزی نداریم..کتابخانه مرکزی می تواند آن را به شما نشان بدهد. فردا صبح ساعت 9 باز میکنند »
یادم آمد که قطارم به لندن تا ساعت 10:14 حرکت نمیکند. فقط ده دقیقه یا همین حدود طول می کشید تا نگاهی به ان بیندازم. و اگر نام سلطان محمود دوم ، یا نام جانشین بلافصلش را در میان هر یک از احتمالات بود...خب ؛ به هر حال خیلی اصرار نداشتم رودِس را ببینم. ( رودس ، جزیره ای در جنوب شرقی یونان در در یای اژه ، نزدیک جنوب غربی ترکیه است. بزرگترین جزیره از مجمع اجزایر دودسان است و دوریان های آرکوس قبل از سال 1000 پیش از میلاد آنجا را مستعمره خود کردند و به شدت تحت تاثیر فرهنگ مینوسی بود. شهر باستانی رودس ، در حاشیه شمال شرقی جیزیره در سال 408 قبل از میلاد احداث شد. مجسمه ی عظیم رودسی ، تندیسی مفرغی که ساختنش از سال 292 تا 280 قبل از میلاد طول کشید در بندر رودس قرار داشت و از عجایب هفتگانه دنیا به شمار می رفت . ویراستار )
ارادتمند اندوهگین شما ؛ بار تولومئو راسی

برخلاف جنب و جوش دور و برم ، به نظر می رسید زمان در زیر تاق بلند و قوسی شکل کتابخانه متوقف شده است. یک نامه را تا آخر خوانده بودم دست کم چها ر تای دیگر زیر آن وجود داشت. به بالا نگاه کردم ، متوجه شدم پشت پنجره بالایی ژرفای آبی رنگی نمایان شده است : سپیده زده بود. باید تنها به خانه می رفتم. مثل یک بچه ترسیده فکر میکردم. دوباره احساس کردم باید به سمت اتاق راسی بروم و با چالاکی در اتاقش را زدم. که مطمئن بودم او را آنجا می بینم که پشت میزش نشسته و زیر نور زرد اتاقش صفحات نسخه خطی را ورق میزند. دوباره گشج شده بودم ، همان طور که شخصی بعد از فوت دوستش گیج می شود از غیر واقعی بودن آن وضعیت ، از امکان چیزی که به ذهنم می رسید. در حقیقت همان قدر که گیج بودم ؛ ترسیده بودم و گیج بودن وحشتم را زیاد می کرد ، چون خود مانوسم را در آن موقعیت تشخیص نمی دادم.
همان طور که غرق در این افکار بودم ، به انبوه کاغذها و نامه های تمیزی که روی میزم بود نگاه کردم. با ان نامه ها و کاغذها فضای زیادی از میز را اشغال کرده بودم. در نتیجه ، احتمالا هیچ کس نتوانسته بود روی صندلی روبه رویی ام پشت این میز بنشیند. می خواستم همه نامه ها و کاغذ را جمع کنم و پیاده به خانه بروم تا بعد دوباره روی آنها کار کنم ، که خانم جوانی نزدیک شد و روی یکی از صندلی های انتهایی میز نشست. به اطراف نگاه کردم و دیدم میزهای اطراف میز امانات کاملا از کتاب ، نسخه های تایپ شده ، کشوهای برگه دان و دسته های کاغذ یادداشت دیگران پر شده است. جای دیگری نبود که او بنشیند. اما ناگهان احساس کردم باید مراقب اسناد راسی باشم ، از نگاه غیر ارادی یک غریبه به آنها وحشت داشتم. آیا آن ها دیوانه بودند؟ یا من دیوانه بودم؟
تازه می خواستم کاغذها را با دقت جمع کنم و طوری که ترتیب اولیه ی آنها به هم نخورد ، همه را بسته بندی کنم – البته خیلی آهسته و با حرکاتی مودبانه ، مثل مواقعی که م یخواهی دروغکی شخص دیگریرا که تازه کنارت نشسته با عذر خواهی قانع کنی داشتی می رفتی – که ناگهان چشمم به کتابی افتاد که آن خانم جوان جلویش روی میز باز کرده بود. بخش میانی کتاب را از قبل باز کرده بود و دفتر چه یادداشت و مدادی زیر دستش روی میز بود. در کمال تعجب نگاهم از عنوان کتاب به صورت او رفت و بعد به کتاب د یگری که نزدیک من روی میز گذاشته بود. بعد دوباره به صورت اونگاه کردم.
صورت جوانی داشت ، اما رد گذر زمان را به صورت مختصر و زیبایی به شکل چروک های کم عمقی در پوستش دیدم. مانند نور ظریفی از خستگی ، مثل همان هایی کخ هر روز صبح در آینه در صورت خودم تشخیص می دادم. حتما دانشجوی دوره ی دکترا بود. صورت ظریف و لاغری داشت. که اگر در یک نقاشی محرابی قرون وسطی قرار می گرفت خیلی هم نامناسب نبود. چهره ای که به خاطر امتداد ظریف استخوان گونه نحیف به نظر می رسید. رنگ و رویش پریده بود ، ولی اگر یک هفته در معرض آفتاب قرار می گرفت برنزه میشد. مژه هایش به پایین و رو به کتاب بود دهان جدی و محکم و ابروهای پهنش قیافه ی اورا نسبت به آنچه روی صفحات کتاب دنبال می کرد ؛ هشیار نشان می داد. موهای تیره و تقریبا سیاه که روی پیشانی ریخته بود ؛ بسیار سرزنده تر از آن بود که در ان روزها مد بود و موها را کاملا سفت می بستند. نام کتابی که می خواند ، در مکانی که هزاران موضوع وجود داشت – دوباره نگاه کردم و دوباره تعجب کردم – کوه های کارپات بود. زیر دستِ پوشیده در آستین تیره اش ، متاب دراکولا نوشته ی برام استوکر قرار داشت.
در ان لحظه ، خانم جوان سرش را بلند کرد و نگاه خیره ی مرا دید و تازه متوجه شدم که دارم مستقیم به او نگاه می کنم که کار بی ادبانه ای بود. در حقیقت من هم نگاه خیره ، عمیق و تاریکی دریافت کردم که بهشدت خصمانه بود ، گرچه در اعماق چشمانش یک جور رنگ کهربایی عسلی فوق العاده وجود داشت. من مردِ به اصطلاح زن پسندی نبودم ، در واقع گوشه گیر بودم. اما آنقدر می دانستم که از کارم خجالت بکشم. و سعی کردم با عجله توضیح بدهم. بعد متوجه شدم که نگاه خصمانه او ، در واقع دفاع زنی زیبا در مقابل نگاه های خیره دیگران است ، به سرعت گفتم :« ببخشید ، نتوانستم جلو خودم را بگیرم و به کتاب شما توجه نکنم...منظورم کتابی است که می خوانید »
بدون حس همکاری نگاهم کرد و ابروهایش را بالا برد؛ کتابش هم جلویش رو ی میز باز بود.
با سماجت گفتم :«می دانید ، من هم واقعا مشغول مطالعه همین موضوعم» ابروانش کمی بالاتر رفت، اما به کاغذ هایی که جلویم بود اشاره کردم »نه ، واقها . همین حالا داشتم درباره ی ...» به انبوه اسناد راسی که جلو رویم بود ؛ نگاهی انداختم و ناگهان ساکت شدم. نگاه تحقیر آمیز او باعث شد احساس کنم صورتم داغ شده است.
با کنایه گفت:«دراکولا؟ انگار منابع اصلی را جمع کرده اید» لهجه ای داشت که تشخیص نمی دادم مال کجاست. وصدایش آرام بود ، اما انگار چون در کتابخانه بودیم ، صدایش آرام بود و اگر جای دیگر بودیم صدایش قدرت واقعی خودش را پیدا میکرد.
تاکتیک دیگری را امتحان کردم و گفتم:« این کتاب ها را برای تفریح می خوانید؟ منظورم سرگرمی است ؟ یا تحقیقی انجام می دهید؟»
«نفریح؟» هنوز کتاب را باز نگه داشته بود ، شاید برای اینکه جلوی من و هر گونه حربه ی ممکن را بگیرد. «خب ، موضوع نامعمولی است و اگر می خواهید بر روی کوه های کارپات تحقیق کنید ، باید عمیقا به این موضوع علاقه مند باشید» از زمان امتحانات شفاهی فوق لیسانس به بعد دیگر خیلی تند حرف نمی زدم. ادامه دادم :« من تازه می خواستم به آن کتاب نگاهی بیندازم. در واقع به هر دوی ان ها »
گفت :« واقعا ، برای چه ؟»
خطر کرده بودم:« خب؛ این نامه ها را از یک منبع تاریخی غیر عادی به دست آورده ام و ان ها هم به دارکولا اشاره دارد. درباره دراکولاست »
علاقه کمی در نگاه خیره او پدیدار شد ؛ گویی نور کهربایی سرانجام پیروز شد وبا بی میلی روی من تمرکز پیدا کرد. بدون آنکه دستش را از روی کتاب بردارد آرام روی صندلی اش افتاد. انگار عضلاتش زا انقباض آزاد شد. به نظرم آمد این ژستی است که قبلا صدها با ر دیده ام ؛ رهایی از تنش که به تامل و پس از آن به گفت و گو می انجامد. کجا دیده بودم؟
با همان صدای آهسته و لهجه خارجی پرسید:« ان نامه ها ، دقیقا چه اند؟»
با تاسف فکر کردم قبل از اینکه وارد این موضوع بشویم ؛ باید اول خودم را معرفی میکردم. بنا به دلایلی ؛ احساس می کردم در این نقطه دیگر نیم توانم از اول شروع کنم ...نمی توانستم ناگهان دستم را به طرفش دراز کنم و بگویم از کدام گروهم و غیره. در ضمن به نظرم رسید که او را قبلا ندیده ام ، پس مطمئنا نباید در گروه تاریخ باشد ، شاید از دانشگاه دیگری انتقالی گرفته بود. و ایا باید دروغ می گفتم تا از اسرار راسی حمایت کرده باشم؟ تصمیم گرفتم دروغ نگویم. فقط نامی از راسی نمی بردم.
«من با کسی کا رمی کنم که ..مشکلاتی دارد. او این نامه ها را بیش از بیست سال پیش نوشته است. این ها را به من داده ، چون فکر میکرد شاید بتوانم در وضعیت



بــــــــــــــــــــــــ ـــــــــر باد رفته
صــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــد بار بهتر از
از یــــــــــــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ـــاد رفته
M mehrane هم اکنون آنلاین است.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۲۵ بعد از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر فعال فراخوان تایپ
 
*anahit* آواتار ها
 
*anahit* به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

صفحه 98 تا 107 :

موجود که او مشغول کارش، یعنی مطالعاتش است، منظورم این است که مشغول مطالعاتش بود، به او کمکی کنم.»
با سردی مؤدبانه ای گفت: « بله، می فهمم.» بلند شد و شروع کرد به جمع آوری کتاب هایش، با متانت و بدون عجله. حالا داشت کیفش را جمع می کرد. وقتی ایستاد، دیدم که قدش همان است که تصور کرده بودم، کمی عضلانی با شانه های پهن.
نومیدانه پرسیدم: « چرا درباره ی دراکولا مطالعه می کنید؟»
همان طور که بر می گشت خیلی کوتاه گفت: « خب، بایدبگویم به شما ربطی ندارد، اما در حال تدارک سفری در آینده ام، گرچه نمی دانم به سفر می روم یا نه.»
ناگهان از کل این گفت و گو احساس گیجی کردم: « به کوه های کارپات می روید؟»
آخرین کلمه اش را با لحن تحقیرآمیزی به سویم پرت کرد و گفت: « نه.» بعد انگار نمی توانست جلو خودش را بگیرد، اما خیلی تحقیرآمیز که دیگر جرئت نکنم دوباره سؤالی بپرسم و یا دنبالش بروم، گفت: « به استانبول.»
پدر ناگهان سرش را رو به آسمان و ستاره های چشمک زن گرفت و گفت: « خدای بزرگ.» آخرین پرستوها بالای سرمان به سمت خانه هایشان در پرواز بودند، شهر هم با چراغ هایی که کم کم خاموش می شد، در دره ی زیر پایمان گسترده بود. « فردا صبح راهپیمایی زیادی در پیش داریم. نباید دیگر بیشتر از این اینجا بنشینیم. زائران باید زود بخوابند، مطمئنم. با تاریک شدن هوا یا چیزهایی مثل این.»
پاهایم را جا به جا کردم؛ یکی از پاهایم که زیرم بود، خواب رفته بود و سنگ های حیاط کلیسا یک دفعه به نظرم خیلی تیز و ناراحت کننده شده بود، به خصوص وقتی به رختخوابی که در انتظارم بود، فکر می کردم. سر راه پر دست اندازمان به هتل، خار و خاشاک زیادی وجود داشت. احساس می کردم یک جور ناراحتی یا عصبانیت درونم می جوشد که بسیار تیزتر و ناراحت کننده ار از احساسی بود که در پاهایم داشتم. پدر دوباره خیلی ود داستانش را تمام کرده بود.
پدر از جایی که نشسته بودیم، مستقیم به دور دست اشاره کرد و گفت: « نگاه کن، فکر می کنم آن باید سن ماتئو باشد.» در تاریکی به نقطه ای که پدر در میان انبوه کوه ها اشاره کرده بود، نگاه کردم و در نیمه راه بالای کوه، نوری ثابت و کوچک دیدم. هیچ نور دیگری در نزدیکی آن نبود؛ هیچ نقطه ی مسکونی دیگری نیز آن بالا نبود. آنجا مانند یک تک جرقه ی درخشان در میان انبوهی از سیاهی بود، بالا، اما نه نزدیک به بلندترین قله ها، بین شهر و آسمان شب آویزان بود. پدر دوباره گفت: « بله، فکر می کنم آنجا تنها جایی است که باید صومعه باشد. و فردا صبح راهپیمایی زیادی در پیش داریم، حتی اگر از جاده برویم.»
همان طور که در تاریکی آسمان شب بی مهتاب در جاده راه افتادیم، احساس کردم آن غمی که با فرو افتادن از یک بلندی می آید، هر چیز رفیعی را رها می کند. قبل از آنکه از پیچ آن برج ناقوس قدیمی بیچم، یک بار دیگر به آن نقطه ی نورانی کوچک نگاه کردم تا آن را در ذهنم ثبت کنم. باز هم آنجا بود، از بالای دیوار خانه ای که زیر تاک های بوگن ویلا پنهان شده بود، سوسو می زد. دقیقه ای ایستادم و خیره به آن نگاه کردم. بعد، فقط یک بار، تور آن چشمک زد.

فصل 9

14 دسامبر 1930
کالج ترینیتی، آکسفورد

وارت عزیز و بداقبال من:
باید حساب هایم را به سرعت سر و سامانی بدهم، چون باید از آن اطلاعات بسیار مهمی استخراج کنی، البته اگر قرار باشد هر دویمان... آه، دست کم جان سالم به در ببریم و اگر شد، سالم و در پناه خدا بمانیم. مورخ با سوگواری فراوان می آموزد که بقا شکل های مختلفی دارد. بدترین برانگیزش های نوع بشر ممکن است نسل ها، قرن ها، و حتی هزاره ها ادامه پیدا کند. اما بهترین تلاش های فردی ما با پایان زندگی ما، از بین می رود.
اما ادامه بدهیم؛ در سفرم از انگلستان به یونان، یکی از بی دردسرترین سفرهایم را از سر گذراندم. مدیر موزه ی کرت در بازانداز منتظر بود تا به من خوشامد بگوید و دعوت کرد تابستان دوباره به آنجا بروم تا در نبش قبر انسانی از عصر مفرغ کرت شرکت کنم. علاوه بر آن، دو آمریکایی که متخصص ادبیات یونان و روم باستان بودند و سال ها دلم می خاوست با آن ها ملاقات کنم، در همان پانسیون من اقامت داشتند. آن ها اصرار کردند برای کرسی ای که به تازگی در دانشگاه آن ها خالی شده بود، در خواست بدهم ــ که دقسقاً با سوابقم همخوانی داشت ــ و کلی از کارهایم تعریف و تمجید کردند. به هر مجموعه ای که می خواستم، به آسانی دسترسی داشتم، که شامل مجموعه های محرمانه ای هم می شد. بعد از ظهر که موزه تعطیل می شد و شهر در خواب بعد از ظهرها فرو می رفت، در بالکن دوست داشتنی ام که برگ های درخت مو رویش سایه انداخته بود، می نشستم و یادداشت هایم را به روز می کردم و در این بررسی، ایده هایی برای کارهای دیگری که بعدها باید به آن می پرداختم به دست می آوردم. تحت این شرایط خوب و آرامش بخش به این فکر افتادم که این تحقیق را کنار بگذارم؛ تحقیقی که حالا به نظرم اوهامی مخوف می آمد، جست و جو درباره ی آن کلمه ی ناخوشایند، دراکولیا، کتاب قدیمی ام را با خودم آورده بودم، اما یک هفته بود که آنرا باز نکرده بودم. روی هم رفته احساس می کردم از شر طلسم آن آزاد شده ام. اما چیزی ــ شاید عشق مورخ به کمال یا عشق صرف به تحقیق و جست و جو ــ مرا واداشت به برنامه هایم بچسبم و چند روز به استانبول بروم. و حالا باید تجربه ای که در بایگانی آنجا داشتم برایت بگویم. این احتمالاً اولین ماجرا از چند اتفاقی است که برایت تعریف خواهم کرد و احتمالاً تو باور نمی کنی. فقط تمنا می کنم تا آخر بخوان.
پدرم گفت، در اطاعت از این درخواست، تا اخرین کلمه را خواندم. آن نامه باز هم درباره ی تجربه ی وحشتناک راسی در میان مجموعه استاد سلطان محمود دوم بود... پیدا کردن یک نقشه که به سه زبان رویش توضیحاتی داده بودند و به نظر می رسید به مکان قبر ولاد صلابه گر اشاره دارد، نقشه ای که یک مأمور دولتی شرور که دو زخم کوچک بر روی گردن داشت، سرقت کرد.
در تعریف این داستان، شیوه ی نگارش او ایجاز و کنترلی را که در دو نامه ی قبلی متوجه شده بودم از دست داده بود و ضعیف و پر از زجر بود و غلط هایی هم جا به جا دیده می شد، انگار زیر فشار و اضطراب بسیار زیادی آن را تایپ کرده بود و به رغم ناراحت بودن خودم ( چون دیگر شب شده بود، به آپارتمانم برگشته بودم و تنها مشغول خواندن آن نامه ها بودم، در را قفل کرده و پرده ها را با حالتی خرافاتی کشیده بودم. )، متوجه شدم زبانی که بیان آن اتفاقات به کار برده بود به ادامه ی آنچه دو شب پیش گفته بود، بسیار نزدیک بود. انگار آن داستان که مربوط به ربع قرن پیش بود، عمیقاً در ذهنش فرو رفته بود و او نیاز داشت آن را برای یک شنونده ی جدید بازگو کند. سه نامه ی دیگر باقی مانده بود و با اشتیاق سراغ بعدی رفتم.

15 دسامبر 1930
کالج ترینیتی، آکسفورد

وارت عزیز و بداقبال من:
از لحظه ای که ان دو مأمور زشت نقشه ی مرا دزدیدند، شانسم هم از بین رفت. وقتی به اتاقم برگشتم، دیدم که مدیر هتل تمام وسایل مرا به اتاق کوچک تر و بسیار کثیف تری منتقل کرده، چون یک گوشه از سقف اتاقم ریخته بود. در طی اسباب کشی تعدادی از کاغذهایم ناپدید شد و یک جفت دکمه ی سردست طلا هم که خیلی به آن علاقه مند بودم، گم شد.
در اتاق کوچک جدیدم نشستم و بی درنگ سعی کردم یادداشت هایم را درباره ی تاریخ ولادت دراکولا و نقشه هایی که در آرشیو دیده بودم، =از بر بنویسم و بکشم. بعد با عجله به یونان برگشم، که می خواستم مطالعاتم را درباره ی کرت از سر بگیرم. چون حالا دیگر وقت اضافی در اختیار داشتم.
سفر با قایق به کرت افتضاح و وحشتناک بود، دریا خیلی توفانی و مواج بود. باد گرم و تندی مانند باد برنام فرانسه، میسترال، بی توقف روی جزیره می وزید. وقتی رسیدیم، اتاق قبلی ام اشغال شده بود و فقط توانستم در اتاق کوچک و تاریکی که بوی نا می داد، منزل کنم. همکاران آمریکایی ام نیز از آنجا رفته بودند. مدیر مهربان موزه مریض شده بود و به نظر نمی رسید کسی دعوت او را از من برای باز کردن یک قبر به یاد داشته باشد. سعی کردم یاداشت هایم را درباره ی کرت ادامه بدهم. اما بیهوده در میان نوشته هایم می کشتم تا از آن ها الهام بگیرم. عصبی بودنم به شدت تحت تأثیر خرافات بدوی که در میان مردم شهر دیدم، آرام شد؛ خرافاتی که در سفر قبلی ام ندیده بودم. گرچه آن قدر در یونان گسترش داشت که باید قبلاً هم متوجه آن می شدم. در افسانه های یونان و بسیاری از کشورهای دیگر، منشأ خون آشام، وریکولاکاس. جسدی است که درست دفن نشده باشد، یا تجزیه ی جسد به کندی انجام شود. و البته کسانی که تصادفاً زنده دفت می شوند. انگار پیرمردها در میکده ی کرت بیشتر مایل بودند دویست و ده داستان خون آشام خودشان را برایم تعریف کنند تا بگویند کجا می توانم سفالی مانند آن را پیدا کنم یا اینکه پدربزرگشان در کدام کشتی غرق شده قدیمی شیرجه زده و ان را غارت کرده است. یک روز بعد از ظهر به یک غریبه اجازه دادم برایم پیاله ای از معجونی بخرد که به شوخی معجون فراموشی نامیده می شد و نتیجه این شد که تمام روز بعد مریض بودم.
در واقع هیچ چیز برایم خوب پیش نمی رفت تا اینکه به انگلستان برگشتم. سفری که با توفان و باران وحشتناکی همراه شد و هولناک ترین دریاگرفتگی که تا آن روز گرفتارش شده بودم، عارضم شد.
تمام این شرایط را برایت می نویسم. شاید با بقیه ی جنبه های قضیه من ارتباطی پیدا کند. دست کم وضعیت روانی ام را هنگامی که به آکسفورد رسیدم، برایت روشن می کند. من خسته، افسرده و وحشت زده بودم. رنگ پریده و لاغر شده بودم. هر وقت هنگام اصلاح جایی از صورتم را می بریدم ــ که هر وقت عصبی می شدم این اتفاق می افتاد ــ جا می خوردم و به یاد آن زخم های کوچک و التیام نیافته ی روی گردن آن مرد ترک می افتادم و بیشتر و بیشتر به عقل خودم شک می کردم. گاهی احساسی داشتم که مرا تا سر حد جنون پیش می برد. این احساس که کار ناتمامی دارم، کاری که نمی توانم آن را ساماندهی کنم. تنها و پر از حسرت بودم. در یک کلام، اعصابم در شرایطی بود که قبلاً پیش نیامده بود.
البته تلاش می کردم مثل همیشه رفتار کنم. هیچ چیزی از این موضوع به کسی نمی گفتم و با دقت همیشگی، خودم را برای ترم آینده آماده می کردم. برای آن دو متخصص امریکایی ادبیات یونان و روم باستان که در یونان ملاقات کرده بودم، نامه نوشتم که اگر بتوانند ترتیب ملاقاتی را بدهند، علاقه مندم آن ها را دست کم برای ملاقاتی کوتاه در ایالات متحده ببینم. تقریباً دانشنامه ام را به پایان رسانده بودم و احساس می کردم هر چه بیشتر نیاز دارم که دوباره از نو شروع کنم و فکر می کردم تغییر برایم مفید است. همچنین دو مقاله ی کوتاه درباره ی پیوندهای باستان شناسی و شوهد ادبی در مطالعه ی سفال های کرت نوشتم. با تلاش، خویشتنداری طبیعی ام را برای تحمل هر روز به دست آوردم و روز به روز آرام تر شدم.
اولین ماه بعد از بازگشتم هم سعی می کردم تمام خاطرات سفر ناخوشاندم را سرکوب کنم و هم جلو تجدید علاقه به کتاب کوچک و عجیبی را که در چمدانم بود، بگیرم.
با وجود این، اعتماد به نفسم دوباره در حال بازگشت بود و اشتیاقم در حال افزایش و ــ از بخت بد ــ یک روز بعدازظهر کتاب را دوباره برداشتم و یادداشت هایم از انگلستان و استامبول را جمع آوری کردم. عارضه ی این کار ــ و از آن بع بعد به اتفاقات به شکل عارضه نگاه می کردم ــ فوری، وحشتناک و غم انگیز بود.
خواننده ی شجاع من، اینجا باید مکث کنم، فعلاً دیگر نمی توانم بیشتر بنویسم. خواهش می کنم از خواندن این مطالب دست نکش و تمام این وقایع را دنبال کن، همان طور که خود من هم فردا این کار را خواهم کرد.
ارادتمند اندوهگین شما، بارتو اومنو راسی
فصل 10

به عنوان یک بزرگسال، اغلب میراث خاصی را که زمان برای مسافر به جا می گذرارد، می شناسم: آرزوی پیدا کردن جایی برای بار دوم و پیدا کردن عمدی جایی که قبلاً تصادفاً به آن برخورده ایم، احساس دوباره ی حس اکتشاف. گاهی دوباره به دنبال جایی می گردیم که خود آن مکان به تنهایی چشمگیر نیست، فقط به دنبالش می گردیم چون آن را به یاد می آوریم. اگر پیدایش کنیم، همه چیز متفاوت است. در زمخت و صیغل نخورده هنوز سر جایش است، اما خیلی کوچک تر از آن است که به یاد داشتیم، هوا به جای آن آسمان درخشان آبی، ابری است؛ بهار است به جای آنکه پاییز باشد؛ تنهاییم به جای آنکه با سه نفر از دوستانمان باشیم، یا بدتر، با سه نفر از دوستانمانیم به جای آنکه تنها باشیم.
مسافر کم سن و سال با این حالت آشنا نیست، اما قبل از آنکه این حالت را خودم تجربه کنم آن را در پدرم دیدم، در سن ماتنوی پیرنه ی شرقی. آن را در پدر به وضوح ندیدم، احساسش کردم، راز تکرار، از قبل هم می دانستم که او سال ها پیش آنجا بوده است. این مکان به طرز عجیبی او را در بهت و گیجی فرو می برد. طوری که هیچ جای دیگری که با هم سفر کردیم این حالت را ندیدم. یک بار هم قبلاً در منطقه ی امونا بوده، قبل از آنکه مرا با خود ببرد و چندین بار به راگوسا رفته بود. سال ها پیش به خانه ی دیلایی و سنگی ماسیمو و جولیا رفته و لحظات شادی در کنار آن ها داشته است. اما در سن مانئو احساس کردم که او واقعاً شوق اینجا را دارد، بارها و بارها این فکر را زیر و رو کردم، ولی علتش را نفهمیدم و بدون آنکه به کسی چیزی بگویم، آن را رها کردم. در آن وقت پدر چیزی از آن احساس به من نمی گفت، فقط وقتی تشخیص داد سرانجام به همان پیچی که به دیواره ی صومعه ختم می شود رسیده ایم، آن را با صدای بلند بر زبان آورد. او می دانست کدام در به صومعه یا به سرداب کلیسا باز می شود. این خاطره با جزئیاتش چیز جدیدی برایم نبود؛ بارها او را در کلیساهای معروف دیده بودم که به سمت در درست می رود، با در یک سالن غذاخوری قدیمی می دانست کجا برود، یا در کدام ایستگاه در یک جاده ی دورافتاده و خاکی بلیت بخرد، یا حتی به یاد بیاورد که بهترین قهوه را دفعه ی پیش در کدام کافه خورده است.
تفاوت در سن ماتنو، تفاوت هشیاری بود، با دقت دیوارها و اتاق راهبان را از زیر نظر گذراند. به جای اینکه به خودش بگوید « آه، آن همان سر در زیباست؛ فکر می کردم باید این طرف باشد»، انگار مناظری را که با چشم بسته هم می توانست توصیف کند، یکی یکی بررسی می کرد. حتی قبل از آنکه سربالایی را تا آخر طی کنیم و از محوطه ای که پر از درختان سرو بود رد شویم، کم کم به ذهنم رسید آنچه پدر از اینجا به یاد می آورد، جزئیات معماری نیست، یک سلسله اتفاق است.
راهبی با خرفه ی قهوه ای رنگ و بلند کنار در چوبی ایستاده بود و آهسته بروشورها را به جهانگردان می داد. پدر با صدایی عادی گفت: « همان طور که قبلاً گفتم، اینجا هنوز یک صومعه ی فعال است.» پدر عینک آفتابی به چشم زده بود، گر چه دیوار صومعه سایه ی غلیظی رویمان انداخته بود. « آن ها جمعیت را در همهمه خسته کننده ای نگه می دارند و فقط چند ساعت از روز به آنها اجازه ی ورود می دهند.» همان طور که نزدیک می شدیم، پدر به مرد لبخند زد و دستش را برای گرفتن دفترچه ی راهنما دراز کرد و به زبان فرانسه، مؤدبانه گفت: « Merci beauccup ... یکی برایمان کافی است.» اما این بار با جسی درونی که بچه ها نسبت به والدینشان دارند، مطمئن تر بودم که او بار قبل، صرفاً دوربین به دست و برای بازدید از اینجا نیامده بوده است. او فقط کارش را کاملاً تمام نکرده بود، حتی اگر مختصات هنر ــ تاریخی اینجا را از روی کتابچه راهنمایش می دانست. اطمینان داشتم حتماً اینجا برای پدرم اتفاقی افتاده است.
دومین برداشتم نیز به اندازه ی اولی اجمالی بود، اما شدیدتر: وقتی کتابچه را باز کرد و یکی از پاهایش را روی سنگ آستانه ی در گذاشت، سرش را بسیار اتفاقی به سمت کلمات برگرداند و نه دیوهای نقش برجسته ی بالای سرش (که به طور طبیعی نگاه را خیره می کرد) و متوجه شدم آن احساسی را که هنگام ورود به صومعه داشت از دست نداده است. احساسی که اندوه یا ترس یا ترکیب وحشتناکی از هر دو بود و با حسی درونی و فکرهایی که به دنبال آن حس آمده بود، متوجهش شده بودم.
سن ماتنوی پیرنه ی شرقی، در ارتفاع هزار و دویست متری بالای سطح دریا واقع شده است... و دریا آن قدر دور نیست که از این چشم انداز محصور در بین دیوارها و با عقاب هایی که بالای سرش چرخ می زنند، به نظر می رسد. صومعه یا سقف قرمز به طور خطرناک و بی ثباتی در ارتفاع و بالای قله قرار دارد و به نظر می رسد مستقیم از دورن یک قله در میان صخره های کوهستان بیرون زده است، که البته به نوعی درست است، چرا که کلیسای اولیه، مستقیم در میان خود صخره ها تراشیده شده بود. ورودی اصلی به صومعه بعدها به سبک هنر رومی تحت تأثیر هنر مسلمانان که قرن ها برای تسخیر آن قله جنگیده بودند، ساخته شد. ورودی سنگی چهارگوش و مزین به حاشیه هایی منفوش به هنرهای هندی اسلامی و دو شمایل به شکل هیولای برجسته و در حال غرش به سبک مسیحیان بود: موجوداتی غیر واقعی که مسکن برد شیر، خرس، خفاش با گریفین یا هر چیزی باشند.



اینجا شهر قصه های مادر بزرگ نیست !
آسمانش را هرگز آبی ندیده ام ...
من از اینجا خواهم رفت
و فرقی هم نمیکند
که چراغی داشته باشم یا نه ..
کسی که می گریزد، از گم شدن نمی هراسد ! ..
*anahit* آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۶ آبان ۱۳۹۰, ۰۲:۳۷ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر متوسط
 
آبان آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض


صفحه ی 108-109
درون محوطه ، صومعه ی کلیسای کوچک سن ماتئو و رواق بسیار زیبایش قرار گرفته است ، با بوته های گل رز که در آن ارتفاع بسیار زیاد روییده بودند و ستونهای تکی مارپیچی از سنگ مرمر قرمز و آنقدر ظریف و زیبا تراشیدن آن مارپیچ های ظریف و زیبا فقط از شمشون (شمشون=پهلوان یهودیان و وریین تنی با قدرت مافوق بشری که راز قدرت زیادش در موهایش بود. او این راز را به زنی فلسطینی که عاشقش بود می گوید و آن زن به او خیانت و در خواب موهای او را کوتاه می کند و او را تحویل فلسطینی ها می دهد. فلسطینی ها چشمهای او را در می آورند و او را به کار سخت می گمارند. وقتی موهای او دوباره رشد می کند، قدرت فوق العاده اش را مجددا به دست می آورد و ستونهای تالاری را که 3000 فلسطینی در آن گرد هم آمده بودند را خراب می کند و خودش بقیه را زیر آوار مدفون می کند –دایره امعارف انکارتا-) هنرمند بر می آمد. خورشید روی کف سنگفرش حیاط می تابید و آسمان آبی تاق بالای سرمان بود.
اما چیزی که در بدو ورودمان توجه مرا جلب کرد ، صدای غیر منتظره و دوست داشتنی شرشر آب جاری بود. در عین حال که آنجا مکانی خشک بود ، صدای شرشر آب در دل کوهستان کاملا طبیعی بود. این آب از چشمه ی صومعه جاری بود که روزگاری راهبان اطراف آن مراقبه می کردند. حوض شش گوشه با مرمر قرمز که روی نمای خارجی اش نقش بسته بود برجسته ی صومعه ای مینیاتوری تراشیده شده بود و انعکاس همان صومعه ی واقعی بود که در آن بودیم. آبگیر بزرگ چشمه روی شش ستون مرمر قرمز ایستاده بود (و یک ستون مرکزی که فکر می کنم فواره از درون آن بیرون می آمد). از شش شیر آب دور آبنما ، آب به درون استخر می ریخت و موسیقی گوش نوازی ایجاد می کرد.
وقتی به ضلع بیرونی صومعه رفتیم و روی دیوار کوتاهی نشستیم ، از ارتفاع هزار و دویست متری ، کوهستان زیبا و آبشارهای باریک را در زمینه ی جنگلی دامنه ی کوهستان می دیدم که به سفیدی می زد. در میان دیواره های بلند مرتفع ترین قله های پیرنه قرار گرفته بودیم. از این فاصله آبشارها در سکوت به پایین می ریخت و صدایشان به ما نمی رسید یا فقط به صورت بخار دیده می شد. در حالی که از چشمه ی پشت سرم آب بدون وقفه با آهنگی خوش سرازیر بود.
پدر کنارم نشست و زیر لب گفت :" زندگی در عزلت." قیافه اش عجیب بود و یک دستش را دور شانه ام انداخت، کاری که به ندرت می کرد. گفت "خیلی آرام به نظر می رسد و خیلی نامهربان است. گاهی پلید هم می شود." آنجا نشسته بودیم و از آن بالا به چشم انداز روبه ور خیره شده بودیم ، منظره ای که آنقدر عمیق بود که نور صبحگاهی به دره ی زیر پایمان نمی رسید. چیزی در زیر پایمان در هوا معلق شد و برق زد و قبل از آنکه پدر به آن اشاره کند و به من نشانش بدهد ، خودم متوجه شده بودم چیست : یک مرغ شکاری که آهسته در میان برجک های دیوارها شکار می کرد و شبیه یک ورق مس جدا شده و معلق در هوا بود.
پدر زیر لب انگار که با خودش حرف می زد، گفت : "بالاتر از آشیانه ی عقابها ساخته شده است. می دانی عقاب نماد بسیار قدیمی مسیحیان است. نماد یوحنای قدیس. نماد ماتئو ... یعنی قدیس متی ، فرشته است و لوقا گاو نر است و مرقس قدیس ، شیر بالدار است.
آن شیر را در سراسر دریای آدریاتیک می توان دید ، چون او قدیس حامی ونیز بود. او کتابی زیر پنجه هایش دارد. اگر کتاب باز باشد، آن مجسمه یا نقش برجسته زمانی تراشیده شده که ونیز در صلح بوده ، و اگر بسته باشد، یعنی ونیز دز جنگ بوده است. آن را در راگوسا دیده ایم ... یادت می آید؟ بالای یکی از دروازه ها، با کتاب بسته. و حالا عقاب را هم دیدیم گه از این مکان محافظت می کند. خُب اینجا به حمایت او نیاز دارد." اخم کرد، بلند شد و کنار رفت.
به فکرم رسید که پدر از آمدنمان به اینجا پشیمان شده و تقریبا اشکش در آمده است. "می توانیم یک تور بگیریم؟"
تا زمانی که از پله های سرداب پایین نرفتیم ، آن ترس توصیف ناپذیر را دوباره در پدر ندیدم. بازدید دقیقمان از صومعه ، نمازخانه ، شبستان کلیسا و ساختمان آشپزخانه ی فرسوده از وزش باد را به پایان رسانده بودیم. در توری که خودمان راهنمای خودمان بودیم ، سرداب کلیسا آخرین جایی بود که می خواستیم ببینیم ، همان طور که پدر
آبان آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
از, الیزابت, تایپ, فراخوان, مورخ, کاستووا, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
عکس های الیزابت امینی . طیبه بازیگران ایرانی 9 ۱۵ شهريور ۱۳۹۰ ۱۱:۲۴ بعد از ظهر
پرفسور ریچارد هلمز نویسنده و مورخ درگذشت مینا فرهنگی و هنری 2 ۱۲ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۱۲:۱۱ بعد از ظهر
الیزابت تیلور درگذشت آنیتا فرهنگی و هنری 16 ۶ فروردين ۱۳۹۰ ۰۲:۳۱ قبل از ظهر
چند عکس از الیزابت امینی aroosak$ad بازیگران ایرانی 0 ۲۶ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۰۹:۲۳ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان