بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 

عجیب تو جیب

 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۱ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*rainbow* آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +76 امتیاز     
Talking باورم کن | گروه بر و بچ باحال

به نام خدا

سهلاااااااااااام به همه ی لیدیا و جنتلمنای نودهشتی!
امیدوارم که حالتون خوب باشه
نماز روزه هاتونم قبول
ما یهنی گروه تایپیست های بروبچ باحال می خوایم رمان باورم کن رو تایپ کنیماولین کارمونه کاش کی خوشتون بیاد
تایپیست ها:
پریساparisa76
فرناز*rainbow*
نگارnegar89
نگار* Shiny_Shadow *
مریمدلداده
رها gharibe aseman

با تشکر و مثبت همراهیمون کنین
فدای شوما مرسی







ویرایش توسط *rainbow* : ۱۲ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۳۵ بعد از ظهر
*rainbow* آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, #PARDIS#, $~roya~$, $سفيد برفي$, * Shiny_Shadow *, * ترنم بهار *, * حدیث *, *Ghazal*, *niusha*, *Sepid*, *shima*, *snowflake*, *TARA*, *~aida bala~*, *شایلی*, +Neda+, -Farimah-, -ShaDi-, -دایان-, -نازلی-, ..sHaMim.., .Anahit., .Baharak., .Ice Girl., .RAHA., 2KHTARE ABI, a.n.jel, abby7, abrak, afi jonz, alikhademi, alonegirl, arezoo184, ART!ST, Artemisa, asal_cheshmak, ashoka, asoodeh, Astrgirl, avaa..., Az@de, ba-maram, babasi, beauty girl, believe me, blacksun, blue berry, chandiny, cole, coral, darya1, darya12, delaram18, deragun, dokhtare babash, eglantine-m96, Elen, Elin-sky, elnaz89, Esperichoo, Eyes Wide Shut, farahi, farajoon, fariba_hed, farnaz21, farnaz58, farnazamini68, ghazghaz, goldoone22, hala, halaharki, hany666, harimeshgh, helen888, Hodaa37, homa41, honey asal, honey_x, Hoopoe, horin, Hoyesh, h_h1234, ili mah, Lair_Nilo, lavagirl, leila.kh, lila90, M mehrane, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, mahdiar, mahsamoon, mahtab10, makhmal_66, malihe ranjbar, maryam joOon, maryam-71, maryam.mani, mba72, Mehrnoosh74, mira., Miss NiloO, mitra.ym, mojan_23, mona-95, N A R S A N, Nahid72, nasi & somi, nazi2000, NeGiiN, niayesh00, niusha27, nlp16001, nutty, OoPs, parisa76, patt_matt2001, RADMAN24, RealIty, roya-s, roya1365, roza23, s.sh, sakhre, sangeee yakh, sania555, sapidkooh, SaRa, sara51, sara_n, saye roshan, sazin513, se7en-1991, serentipiti, setayesh73, sheida joon, shiva joon, shivapatter, shivashiva, siah, silverstar, ~sky angel~, Patient.Stone, sunthin, s_donia323, T T--THR, talayeh, tina_1390, tono, TOTIA2, UnKnOwN_Sh, V.i.d.a, Veni, yalda97, YAS95, yasam, zahra891, zanbagh, zm.matin, |SarA_S|, ~*AIDA*~, ~...LoOsindA...~, ~jOojoO.tAlA~, ~N!na jOojOo~, ~Ordibeheshti~, ~SAREH~, ×мαhsĭмα×, آنالیا, ابی دریا, اترون, اسمون, انا91, ايلين, برادپیت, بلور, بهار سرد, ترنم, تهمتن, خانم فسقلی, دلداده, رضاره, رها رادمنش, رهگذر زیبا, زندگي سخته؟, ساحلی, ساس بکس, سمن ناز, سوال, شقایق وحشی, طلوع عشق, عسل جان, ماجده, ملیساا, منا64, مهرانگیز, مونا**, نام کاربری, نسيا, نگین, نگین1111, نیان, نیلوفر دختر دریا, پامچال, پرشان, پرهوده, پروکسیما, پرياf, چیکا, کمند, کیانوش.م.م, گرگ بلا, گلبهار, یگانه, ღ♥.U_and_Me.♥ღ, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥

تبلیغات

64 محصول اسپیکر

قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۴ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
asal_cheshmak آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +26 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



خـــــــــــــدا و دیگر هیچ...!
asal_cheshmak آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, #PARDIS#, $~roya~$, $سفيد برفي$, * Shiny_Shadow *, * ترنم بهار *, * حدیث *, *niusha*, *rainbow*, *Sepid*, *shima*, *snowflake*, +Neda+, -ShaDi-, -نازلی-, ..sHaMim.., .Anahit., .Baharak., .Ice Girl., .RAHA., 2KHTARE ABI, a.n.jel, abby7, alonegirl, arezoo184, ART!ST, Astrgirl, avaa..., Az@de, babasi, beauty girl, believe me, blue berry, cole, coral, darya12, deragun, eglantine-m96, Elen, Elin-sky, elnaz89, Esperichoo, Eyes Wide Shut, farahi, fariba_hed, farnaz58, farnazamini68, ghazal ghazal, goldoone22, hany666, helen888, Hodaa37, homa41, honey asal, honey_x, horin, h_h1234, ili mah, Lair_Nilo, lila90, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, mahdiar, mahtab10, makhmal_66, maryam joOon, mba72, Miss NiloO, mojan_23, mona-95, N A R S A N, Nahid72, nlp16001, nutty, parisa76, patt_matt2001, RADMAN24, s.sh, sangeee yakh, sapidkooh, sara parvizi, sara51, sara_n, sazin513, serentipiti, shakiba_2510, sheida joon, shivashiva, sunthin, s_donia323, talayeh, tono, TOTIA2, UnKnOwN_Sh, V.i.d.a, Veni, yalda97, YAS95, yasam, |SarA_S|, ~*AIDA*~, ~...LoOsindA...~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, آنالیا, ابی دریا, اسمون, بلور, بهار سرد, خانم فسقلی, دلداده, رضاره, زندگي سخته؟, ساحلی, سمن ناز, سوال, شقایق وحشی, عسل جان, فانتین, مهرانگیز, مهستی, نسيا, نگین, پامچال, پروکسیما, چیکا, کمند, گلبهار, یگانه, 乃凡卝凡 伬
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۵۸ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
parisa76 آواتار ها
 
parisa76 به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +73 امتیاز     
پیش فرض

صدای تشویق و جیغ و هورای بچه ها منو مشتاق تر می کرد و من بدون توجه به التماس های مدیر که می گفت:
- خواهش می کنم بهار جان این کارو نکن....دیگه اذیتت نمی کنم قول می دم.....خواهش میکنم بهار رحم کن...
چاقوی تیزی که تو دستم بود رو گذاشتم رو گردن آریا مهر بدجنس و گفتم:
- با زندگی خداحافظی کن عزیزم.
خيلي ترسيده بود من خنديدم و چاقو رو با دودستم بردم بالاي سرم .
چشاش گرد شده بود . مي دونست كارش تمومه . براش پوزخندي زدم و چاقو با حركات دستام از بالاي سرم به سمت گردنش نزديك مي شد . چشاشو بست . ديگه نوك چاقو داشت به گردنش مي رسيد . .. . ..صدای تشویق و جیغ و هورای بچه ها منو مشتاق تر می کرد و من بدون توجه به التماس های مدیر که می گفت:
- خواهش می کنم بهار جان این کارو نکن....دیگه اذیتت نمی کنم قول می دم.....خواهش میکنم بهار رحم کن...
بهار...بهار...عزیزم بیدار شو!دیرت شده باید بری مدرسه...
چند بار پلک زدم... مامان بالای سرم ایستاده بود و داشت منو نگاه میکرد.بدجوری هنگ کرده بودم!
- چی شده گلم؟؟؟خواب دیدی؟؟؟
- هان؟؟؟آره...ولی حیف که فقط یه خواب بود...
- صبحانت آمادست. بدو برو بخور و سریع آماده شو. منم دیگه باید برم خداحافظ.
-باشه،خدافظ مامی.

***

- باز اين اومد.خوب بهار جون نيا ديگه هميشه با اومدن تو زنگ مي خوره.
- به به چه خوش آمد گويي گرمي! بابا تو رو خدا بيش تر ما رو تحويل بگيريد.
- تحفه ي نطنز آخه تو چي داري كه تحويلت بگيريم؟
- حسوديت ميشه؟بگو چي ندارم عزيزم ! خدا وكيلي تا حالا تو عمرت چشم به اين خوشگلي ديدي.چشمم مشكي نيست كه هست مژه ها بلند و برگشته ندارم كه دارم موهام موج دار نيست كه هست هيكلم عالي نيست كه هست حالا كه چند سانت قدم كوتاهه كه اونم كوتاه نيست اون چند سانتم زير زمينه .
- اوه اوه چه واسه خودش نوشابه هم باز مي كنه .
با بلند شدن صداي زنگ همه ي بچه ها يك صدا گفتند : اه ه ه ه ه ه.
لبم رو با دندون گاز گرفتم و رو به بچه ها گفتم:
- خانما اين چه حرفيه؟زسته! بابا اه داريد بريد دستشويي
با اين حرف من همه ي بچه ها ريختن رو سرم خلاصه بعد از اين كلي كتك خوردن همگي به حياط رفتيم . به محض اين كه پامو توي حياط گذاشتم پانيذ رو ديدم كه روی يكي از نيمكتا نشسته و به شدت گريه مي كنه.سريع رفتم پيشش و صداش كردم
- پاني ! پاني!
هر چي صداش كردم جواب نداد منم كلافه شدم و يه دفعه داد زدم:
- هوي پاني
پانيذ كه با فرياد من تازه به خودش اومده بود و متوجه من شده بود خودش رو انداخت توي بغل من و زار زار گريه كرد .
- اِ اِ پاني چرا گريه مي كني؟
- سعيد !
- سعيد چي ؟
پانيذ تا اومد زبون وا كنه سريع گفتم:
- بابا اشكال نداره باهات به هم زد كه زد اين همه پسر مگه تو دنيا قحطي پسر اومده كه تو اين طور واسه ي اون پسر اشك ميريزي .بايد از اول به حرف من گوش مي كردي يادته هي بهت مي گفتم اين پسر به درد نمي خوره بي خيالش شو.وايستا ببينم نكنه بلايي سرت آورده كه تو اين طور اشك ميريزي؟آره پاني؟
ديدم پانيذ همين طور دهنش باز مونده و به من خيره شده.
- چيه پاني ؟چرا اين طوري نگام مي كني؟ نگو كه حرف من درسته؟
پانيذ يه دفعه پريد وسط حرفمو گفت:
- بابا يه لحظه زبون به دهن بگير بزار منم حرف بزنم عزیز من سعید ازم خواستگاری کرد منم چون خیلی هل بودم با سر بهش جواب مثبت دادم .بیا اینم حلقه ام.بهار بچه ها چیزی نفهمنا اگه بفهمن خفت می کنم .


واقعا که پانی می مردی این حرفا رو از همون اول می زدی

والا مگه تو اجازه دادی از همون اول یک ریز شروع کردی به حرف زدن
هر دو با صدای ناظم به خودمون اومدیم
کیانی تو که باز توی صف نیستی
خانم شما چرا همش به ما گیر میدین ایناهاش این معصومی هم این جاس چرا به اون گیر نمی دین ؟
چی کار کنم ؟از بس سابقه ات خرابه!ولی این معصومی بار اولشه که مطئن بازم تقصیر توئه
اِ خانوم!
با این حرف من پانیذ رو کرد به خانم ناظم و گفت :
خانوم نجفی دعواش نکنید این یه بار تقصیر من بود .
باشه این یه بار رو به خاطر تو می بخشمش
بعد رو کرد به من و گفت :
ولی بهار بار اخرت باشه .
و رفت منم از خدا خواسته از فرصت استفاده کردو صداشو تقلید کردم:
ولی بهار بار آخرت باشه.وای که من چه قدر از این عوامل زحمتکش مدرسه بدم میاد مخصوصا از اون سردستشون دلم می خواد چشای خودشو پسرشو با هم از جا در بیارم .
بدبخت پسرش به اون چی کار داری آخه /
با صدای بلند نجفی هر دو ساکت شدیم
کیانی ، معصومی تموم نشد ؟
وقتی رفتیم تو کلاس بهمون خبر دادن که معلم این زنگمون نمیاد منم شروع کردم رفتم وسط کلاس واسه ی بچه ها جک تعریف کردن:
یه لره که پولدار بوده بچشو میبره مهدکودک لندن خارجى یادش بدن سال بعد میره سراغ بچه اش نرسیده به مهد کودک بچه هاى لندنى داد زدن: ممتقى بوات اومد !
با این حرف من همه زدم زیر خنده .پانیذ ه چشم غره رفت بهم منم برگشتم بهش گفتم:
جانم عزیزم چی کار داری؟بابا نکن این کارا رو با خودت چشات لوچ میشه ها!پانیذ که حسابی حرصش دراومده بود اومد دست من و گرفت و نشوند بعد بهم گفت :
زود تند سریع بگو جریان پسر آریا مهر چیه ؟
واقعا نمی دونی؟
نه بابا من که مثل تو فوضول نیستم آمار کل مدرسه رو داشته باشم .
باشه خوب نزن واست تعریف می کنم .مثل این که دو سال قبل از این که ما وارد مدرسه بشیم یه بار که بچه ها رو برده بودن اردو خود آریا مهر با کل خانواده اش رفته بوده .
یعنی هم خودش ،هم شوهرش ، هم بچه هاش؟////
آره دیگه همشون.خلاصه مثل این که اون سال گل پسر خانوم مدیر با یکی از بچه ها کلی لاس زده و باهاش دوست شده در حدی که جلوی همه اونو به اسم مخفف صدا می زده .
همون طور که داشتم جریان رو برای پانیذ تعریف می کردم سرم پایین بود و برای خودم شمع و گل و پروانه می کشیدم .بعد از این که حرفم تموم شد دیدم هیچ صدایی از پانیذ در نمیاد سرم و آوردم بالا و دیدم دهنش وامونده و پلک هم نمی زنه .
چیه چرا این جوری نگام می کنی؟باور نمی کنی؟حق داری منم اولش مثل تو بودم .
پانیذ با حیرت گفت:
آخه چه طور ممکنه؟
با شیطنت یه ابرومو دادم بالا و گفتم:حالا دیگه
نه جون پانی بگو از کی شنیدی
تو فکر کن از یه بنده خدا
با عصبانیت گفت :
کدوم بنده خدا؟
با خنده گفتم:باشه بابا چرا جوش میاری؟مژگان رو که می شناسی دختر عمم . اونم قبلا توی همین مدرسه بوده و به طور کاملا اتفاقی جزء افرادی بوده که به اون اردو رفته .
ولی من که هنوز باورم نمیشه آخه خود آریا مهر که چادریه و ته مذهبه و آخه.
آخه نداره عزیزم حالا خیلی مونده تا اینا رو بشناسی راستی بهار مگه عمت اینا شیراز نیستن ؟
چرا ولی تازه 1.5 برگشتن شیراز آخه همه ی خانواده ی پدری من اهل شیراز هستن .حالا می خوای آقا زاده ی خانم مدیر رو ببینی؟
معلومه
امروز قراره بیاد مدرسه
با این حرف من چشای پانیذ چار تا شد و گفت:
اینو دیگه از کجا می دونی؟؟
از اون جایی که امروز وقتی یواشکی رفتم توی دفتر تا نمراتمو توی دفتر کلاس تغییر بدم صدای آریا منش رو از توی بالکن شنیدم که داشت با تلفن حرف می زد و می گفت:
باشه پسرم پس امروز ساعت 11 بیا مدرسه تا بدم کامپیوتر رو ببری پیش اون دوستت تا درستش کنه .مرسی عزیزم .قربانت خدافظ
با این حرف من پانیذ ابروهاشو کشید تو همو گفت:
وای.........پس تو کی می خوای دست از این کارات برداری؟حالا نمره ای رو تغییر دادی یا نه؟
نه بابا! از هیجان دیدن آقا اصلا یادم رفت واسه ی چی رفته بودم توی دفتر.
ولی بهار هر چی تو بگی من بازم باور نمی کنم حالا اسم پسره چی هست؟
این یکی رو دیگه نمی دونم
چه عجب تو از یه چیز بی خبری
همین طور که دشاتم با پانیذ حرف می زدم شقایق اومد بهم گفت :بهار تو قرص سردرد داری؟
نه ندارم ولی اگه پیدا کردی یکی واسه ی منم بیار نمی دونم چرا از صبح تا حالا سرم درد می کنه
اگه پیدا کردم حتما
بعد از رفتن شقایق دوباره رفتم وسط کلاس و شروع کردم به مسخره بازی ولی هر چی زمان پیش می رفت سردرد منم شدید تر می شد تا جایی که دیگه نتونستم ادامه بدم .دستم رو گذاشتم روی سرم و روی زمین نشستم.
بچه ها همه دورم جمع شدن و یکی از بچه ها سریع من رو به دفتر برد .قرار شد زنگ بزنن آژانس بیاد دنبالم و من برم خونه .همین طور که توی دفتر منتظر تاکسی نشسته بودم پسری وارد شد و سلام کرد اریامنش هم به گرمی جوابش رو داد
سلام پسرم.خوبی ؟
ممنون شما چه طورید؟
مرسی ببخشید به زحمت افتادی
خواهش می کنم(همون موقع خانم نجفی وارد شد و به پسر سلام کرد :)
راستی ماهان جان از مامان شنیدم امسال چند تا از کلاسای دانشگاهتون رو گرفتی.
بله اگه خدا بخواد.
بعد خانم نجفی رو کرد به من و گفت :خوب بهار جون برو پایین آژنس اومده دم در منتظره. و با این کارش من رو از شنیدن فراض شیرینشون منع کرد
وقتی رسیدم خونه انقدر سرم درد می کرد که سریع یه قرص بروفن خوردم و بدون هیچ فکر دیگه ای خوابیدم .وقتی بیدار شدم ساعت یک بود.مامان و بابا هنوز نیومده بودن با خواب آلودگی رفتم توی آشپزخونه تا یه چیزی برای خوردن پیدا کنم که دیدم مامان قبل از رفتن غذا درست کرده و گذاشته روی گاز رفتم در قابلمه رو برداشتم و دیدم به به چه غذای خوبی هم مامان درست کرده غذای مرد علاقم لوبیا پلو زیر قابلمه رو روشن کردم تا غذا گرم بشه که صدای تلفن بلند شد سریع دویدم و گوشی رو برداشتم
بله بفرمایید
ببخشید منزل آقای کیانی
(سریع صدا رو شناختم آریامهر بود با کراه جواب دادم)
بله سلام خانم اتفاقی افتاده؟
نه عزیزم زنگ زدم حالت رو بپرسم؟
(داشتم از تعجب شاخ در می آوردم مگه میشه آدم از یه نفر متنفر باشه بعد طرف مقابل اقدر به اون توجه داشته باشه.البته بچه ها همیشه به من می گفتن آریا مهر تو رو یه جور دیگه دوست داره ولی باور نمی کردم.با صدای اریامهر به خودم اومدم)
الو بهار جون گوشی دستته؟؟؟؟؟
بله گوشم با شماست
خوب عزیزم خوشحالم از این که حالت خوبه .خوب دیگه کاری نداری؟
نه خانم ممنون از تماستون
خدافظ
خدانگهدار
چند لحظه مخم هنگ کرد.نمی دونم چرا ولی از شنیدن آریا مهر هم حالم بد می شد.واقعا ازش متنفر بودم .نمی دونم چرا اصلا این نفرت از کجا شروع شده بود ؟نمی دونم.ولی یادمه از همون اول که دیدمش ازش بدم میومد .شاید به خاطر حرفای مژگان بود .راستش ما اصالتا شیرازی هستیمولی چون پدر و عمه کوچیکم شرکتی خصوصی دارن عمم اینا مجبور شدن چند سال پیش که رئیس شعبه ی تهران به شرکت خیانت کرد به تهران نقل مکان کنن و ریاست اون شعبه رو به عهده بگیرن اما سال قبل که حال پدربزرگم بد شد عمم اینا مجبور شدن به شیراز برگردن چون پدربزرگم دستور داده بود و هیچ کس نباید روی حرف آقا جون حرف می زد چون از خانواده طرد می شد همون طور که پدر من طرد شد چون با مادرم که لیسانس ادبیات داشت ولی یه بچه ی پرورشگاهی بود ازدواج کرد.ولی چون پدرم و عمه کوچیکم دوقلو بودن نتونستن دوری هم دیگر رو تحمل کنن و الان عمم با ما رابطه ی پنهانی داره حالا هم که با هم دیگه یه شرکت دارن.البته باید بگم همون سال عمم با اقای رضا رفیعی ازدواج کرد یک سال بعد هم اونا صاحب دختری شدن که اسمش رو گذاشتن مژگان دو سال بعد هم که من به دنیا اومدم البته خانواده ی پدری من فقط از پدرمم و عمم تشکیل نشده بلکه پدرم یه خواهر و برادر دیگه هم داره بزگ تر از همه عمو مهرداده و زنش هم زن عمو شیرین که دو تا پسر به اسم های حامد و حمید دارن بعد از عمو مهرداد عمه مهینه که سه تا بچه به اسم های سام و حسام و سارا داره که سارا حمید هم به تازگی ازدواج کردن و یه پسر به اسم پاشا دارن خلاصه بعد از این که عمم اینا به شیراز برگشتن ما مجبور شدیم جای اون ها به تهران بیایم البته بابا چند ماه بعد از اومدن ما فرد قابل اعتمادی رو به اسم منصور امیدی پیدا کرد که البته الان دوست خانوادگی ما هم هستن زن عمو منصور خاله سهیلاس که خیلی هم مهربونه اونا دو تا بچه دارن به اسم های شقایق و شایان که شقایق هم سن و هم کلاس منه .با بوی سوختنی که بهه مشامم خورد به خودم اومدم و فریاد زدم :
وای غذام سوخت .و با سرعت به طرف آشپزخونه دویدم و قابلمه رو از روی گاز برداشتم که دستم سوخت و قابلمه رو ول کردم که افتاد روی زمین و تمام محتویاتش ریخت کف آشپزخونه همین طور با حالی زار به قابلمه نگاه می کردم که صدای در اومد رفتم در رو باز کردم شقایق پشت در بود .وقتی اومد بالا بهم گفت :
خوب شدی
آره
راستی بهار دانشگات چی شد
هیچی باید شهریور برم اون جا
چه زود
که یه دفعه گفت:راستی بهار یه بویی نمیاد
من که دوباره یادم افتاده بود چی کار کردم سریع رفتم توی آشپزخونه پنجره رو باز کردم و گاز رو خاموش کردم.






خوب بچه ها اینم پست اول امیدوارم خوشتون بیاد
فقط خواهشا امتیاز و تشکر یادتون نره

ویرایش توسط parisa76 : ۲۲ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۳۲ بعد از ظهر
parisa76 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, #PARDIS#, * Shiny_Shadow *, * ترنم بهار *, *Ghazal*, *niusha*, *rainbow*, *ROJA*, *Sepid*, *shima*, *snowflake*, *~aida bala~*, +Neda+, -نازلی-, .Anahit., .EMO BOY., .Ice Girl., .Mania., .RAHA., 2KHTARE ABI, a.n.jel, abby7, afrooz87, alikhademi, alonegirl, Amir86, angel04, angur, ankka, arezoo184, arman_iran, armita1819, ART!ST, asal naz, ashoka, Astrgirl, aygeen, Az@de, azad_awesome, babasi, behi_aquarius, blacksun, blub2000, blue berry, chandiny, cole, coral, darya12, degeer, dokhtare babash, eglantine-m96, Elen, elnaz89, Esperichoo, Eyes Wide Shut, fadai, fairy, farahi, farajoon, fariba_hed, farnaz21, farnaz58, farnazamini68, fatima983, gandomsa, gherti, ghorbani, goldoone22, gorestan man, GREEN_GIRL, hala, hany666, harimeshgh, hasti59, hasty 70, helen888, Hodaa37, homa41, honey asal, horin, ili mah, jokerlady, JonasRahimi, katy, Lale7, leila.kh, lila90, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, maedeh-o, mahdiar, maheasemun, mahsa1490, mahsamoon, mahtaj, mahya1995, makhmal_66, malihe ranjbar, mamorin, marmara25, martire, maryam joOon, maryam-70, maryam-71, maryam.mani, maryam_mariusz, mba72, mehraban.g, Mehrnoosh74, meno, mina.bala, mira., Miss NiloO, mitra.ym, mojan_23, morteza va ati, N A R S A N, nafas44, nana22, nasim j, negin777, niloofar_1372, nlp16001, nutty, OoPs, p580, paiz, patt_matt2001, Rha.sh, roya1365, s.sh, saba13, samir, samira67, sanaz_, sangeee yakh, sara parvizi, sara51, sazin513, serentipiti, setareh67, setayesh73, shaghayagh banoO, shaghayegh-, shaghayegh69, sharghi, sharona, sheida joon, shiva joon, shivashiva, syhbyt, s_donia323, T T--THR, Taataa, talayeh, TanNazZz, TARANOMEMEHR, UnKnOwN_Sh, usui, Veni, violet_kl, Y@Li-Jj, yalda97, YAS95, yasam, yasnaa, zahra.h, zahra.z, zeinab75, zizijooon, |SarA_S|, ~*AIDA*~, ~...LoOsindA...~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ~SEA~, ×мαhsĭмα×, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرنیکا, آسوده, آنالیا, ابی دریا, اترون, برادپیت, بلور, بهار سرد, تاجه, تهمتن, خانم فسقلی, دلداده, راز نیاز, رضاره, رها مین, زندگي سخته؟, زوها, ساحلی, ساس بکس, سمن ناز, سوال, سوداا, شقایق وحشی, عسل جان, فانتین, لمیس20, لی لی تنها, م.م.ر, ماندانا*, منيژه, مهرانگیز, مهرناز_71, نامی, نسيا, نگین, نیان, نیلوفر دختر دریا, پامچال, پروکسیما, ღღ Parisa ღღ, چسب رازی, کمند, یگانه, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥
قدیمی ۲۱ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۰ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*rainbow* آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +62 امتیاز     
پیش فرض


با اینکه اصلا حوصله نداشتم و سرم درد می کرد ولی یه دستمال برداشتم و کف آشپزخونه رو تمیز کردم...
کارم که تموم شد رفتم پیش شقایق، روی مبل نشسه بود و داشت با گوشیش ور می رفت.
شیطنتم گل کرده بود:
_ سلام منو به بی اف جدیدت برسون!
_ هان؟چی می گی؟!
_ اوه اوه اوه معلومه یارو بدجوری مختو زده حواست کجاست شقی جون؟؟حالا این آقای بد بخت کی هست؟
_ مسخره! چرا بد بخت؟باید خیلی خوشحال باشه که با دختر گلی مثل من دوست شده.
دیروز حوصلم سر رفته بود رفتم چت روم ...اونجا باهاش آشنا شدم!
_ باز تو نوشابه باز کردی شقایق؟دختر گل که هستی ولی اگه یه ذره وزن کم کنی و مثل من خوش اندام بشی که دیگه عالی میشه!
_ من نوشابه باز می کنم یا تو؟!!
شقایق دستشو گذاشت رو شیکمش و گفت:
_ وای خانم مهمون نواز صدای شیکمم در اومد...پاشو برو یه چیزی بیار بخوریم!مردیم از گشنگی.
_ چاقالو!باشه الان زنگ می زنم پیتزایی.
شقی حوصلمون سر رفت !مامان و بابام یه ساعت دیگه میان تا اون موقع چیکار کنیم؟
شقایق ذوق زده شد:
_ بریم چت!!!!!
_ اوکی باشه موافقم!
لپ تاپم رو آوردم و گذاشتم روی میز که شقایق گفت:
_ بهار صدای زنگ اف افو نمی شنوی؟؟پاشو ببین کیه!
_ بله؟
_ خانوم شما پیتزا سفارش داده بودین؟
_ بله بله...یه لحظه صبر کنین الان میام!
شقایق خنده ی ریزی کرد:
_ با این تاپ شلوارک صورتی می خوای بری پیتزا رو تحویل بگیری؟؟
_ بی مزه.
سریع یه چادر سرم کردمو رفتم پیتزا هارو گرفتم وقتی اومدم بالا به شقایق گفتم:
_ بفرمایید خانوم چاقالو!
_ بهار بیا!!!!
چادرمو در آورده بودمو داشتم جلوی آینه موهامو مرتب می کردم...با خونسردی گفتم:
- هان؟چی شده؟
_ زود باش بیا !دِهه تکون بخور دیگه!داشتم با این پسره چت می کردم بچه باحالیه خوشم اومد ازش!
رفتم کنار شقایق نشستم.
_ بذار ببینیم!
_ ساری شقایق خانوم می تونیم یه قرار با هم بذاریم؟
_ اسم من بهاره!
_ ا؟جدی؟خب اوکی بهار خانوم!
_ کی؟کجا؟
_ هر جا که شما بگین.
_ اول یه بیو کامل بدین من بشناسمتون بعد ببینم چی میشه.
_ من اشکان 24 سالمه بچه تهرونم ولی آلمان زندگی می کنم .فعلا به خاطر اینکه دلم واسه پدر و مادرم تنگ شده بود اومدم تهران ولی یه مدت که بگذره دوباره برمیگردم.
شقایق پشت پنجره ایستاده بود:
_بهار؟بهاااار مامان و بابات دارن میان!
اه ه ه...شانس ندارم که!الان بابا میاد گیر میده ایش.
_ اشکان من باید برم.
_ اا چرا؟پس قرارمون چی شد؟
_ نمی دونم!
_ آدرس میدین بیام دنبالتون؟خیلی دلم می خواد از نزدیک ببینمتون!
آدرس دادمو سریع خداحافظی کردم باهاش!
_ سلاااام ما اومدیم!خوبی دختر گلم؟
بابای من خیلی خوب و مهربون بود!ولی بعضی وقتا بیش از حد بهم گیر می داد و اعصابمو خورد می کرد.
شقایق بلند شد و سلام کرد.
_ سلام عزیزم خوش اومدی بشین.
ساعت حدودا 4 بعد از ظهر بود و من ساعت 6 با اشکان قرار داشتم!
باید سریعتر آماده می شدم!
_ چی شد بهار؟
_ هیچی دیگه گفت ادرس بده بیام دنبالت...منم باید برم حموم میشه لباسامو آماده کنی تا من برگردم؟
_ خاک تو سر آدرس خونتونو بهش دادی؟
_ نخیر!فک کردی خنگم؟آدرس پارک سر کوچمونو بهش دادم!وای دیر شد!
_ چته تو؟؟؟دست و پاتو گم کردیا!بدو برو حموم لباسات با من جیگرم!
- فدات بشم.
حموم کردنم ده دقیقه بیشتر طول نکشید خیلی عجله داشتم نمی دونم چرا یه جورایی هیجان زده بودم...آخه بار اولم بود که با یه پسر قرار می ذاشتم!یه جوری احساس می کردم که دیگه بزرگ شدم ولی یه کوچولو هم می ترسیدم!
_عافیت باشه خوشگل خانوم!
_ مرسی.توام دیگه کم کم آماده شو!
شقی؟به نظرت کدوم مانتومو بپوشم؟
_ آبی بیشتر بهت میاد!
لبخندی تحویلش دادم و گونه ی تپل و سفیدش رو بوسیدم!
ساعت حدودا پنج و نیم بود که شقایق گفت:
_ وای بهار جونم پاک یادم رفته بود امروز مهمون داریم من باید برم خونه!
از دستش عصبانی بودم....نمی خواستم تنهایی برم!
_ شقایق تو رو خدا تنهام نذار!من می ترسم!مهمون دارین که دارین تو چیکاره ای بچه!
_آخه نمی شه که عزیزم باید برم شرمنده!
از چی می ترسی مگه اون لولو خور خورست؟نگران نباش هیچی نمی شه به نظر پسر محترمی می اومد!
_ خیلی نامردی حداقل وایسا با هم بریم بیرون مامانم اینا شک نکنن.
_ باشه زود باش.
مانتو آبی اسپورتمو که یه کمی کوتاه بود با یه شال سفید پوشیدم و خیلی کم آرایش کردم.
_ مامان، بابا من دارم میرم خونه ی شقایق اینا فیزیک تمرین کنیم!
_ باشه دخترم.دیر نکنیا.
_ چشم مامان خداحافظ.
کفشامونو پوشیدیمو رفتیم بیرون.آینه کوچیکمو از کیفم در آوردم و یه بار دیگه موهامو مرتب کردم!
_ آینه خسته شد از بس که به تو نگاه کرد!
_ وای شقی جون استرس دارم...همش می ترسم سوتی بدم!
_ از تو بعید نیست ولی دعا می کنم که آبرو ریزی نکنی!شب بهم اس ام اس بزن ماجرا رو تعریف کن تا از فضولی نمیرم خوب؟
_ باشه!داری میری؟نمیای تا پارک منو برسونی؟
_ نه دیگه دیرم شده....خدافظ بهارم.
با شقایق خداحافظی کردم و به طرف پارک سر کوچمون راه افتادم...کلی فکر و خیال توی سرم بود!همش می ترسیدم بلایی به سرم بیاد.من چرا باید بهش اعتماد می کردم!وای بهار بچه نشو تو 17 سالته!
داشتم با خودم کلنجار می رفتم که صدای بوق ماشین مشکی که جلوم بود حواسمو آورد سر جاش!یه لحظه عصبانی شدمو گفتم
_ هوی چه خبرته آقا! سر که نمی بری!
_ یه پسر سرشو از پنجره ماشین بیرون آورد و گفت:
_ ببخشید شرمنده..ااا....بهار خانوم شمایین؟!


تشکر و مثبت فراموش نشه جیگملا مرررسی
*rainbow* آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, * Shiny_Shadow *, * ترنم بهار *, *Ghazal*, *niusha*, *Sepid*, *shima*, *snowflake*, *~aida bala~*, +Neda+, .Anahit., .Ice Girl., .Mania., .RAHA., 2KHTARE ABI, a.n.jel, abby7, alikhademi, alonegirl, Amir86, Amirsam1, angel04, ankka, arezoo184, arman_iran, armita1819, ashoka, Astrgirl, aygeen, Az@de, azad_awesome, babasi, beauty girl, behi_aquarius, blacksun, blub2000, blue berry, chandiny, cole, coral, darya12, degeer, dokhtare babash, eglantine-m96, Elen, elmiraa_20, elnaz89, Esperichoo, Eyes Wide Shut, faezeh.t, fairy, farahi, farajoon, fariba_hed, farnaz21, farnaz58, farnazamini68, fatima983, gandomsa, gherti, ghorbani, goldoone22, gorestan man, hany666, harimeshgh, hasti59, hasty 70, helen888, helik, Hodaa37, homa41, honey asal, horin, ili mah, katy, Lair_Nilo, leila.kh, lila90, Lovely_girl, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, maheasemun, mahsa.nadi, mahsamoon, mahtab10, mahtaj, mahya1995, makhmal_66, malihe ranjbar, mamorin, marmara25, maryam-70, maryam-71, maryam.mani, maryam_mariusz, mba72, meno, mina.bala, mina.p, mira., Miss NiloO, mitra.ym, mojan_23, morteza va ati, my ring, N A R S A N, nafas44, nana22, niloofar_1372, nlp16001, nutty, omran, OoPs, paiz, parisa76, patt_matt2001, perijooon, Rha.sh, roya1365, s.sh, samir, samira67, sanaz_, sangeee yakh, sara parvizi, sara51, sazin513, serentipiti, setareh67, setayesh73, shaghayagh banoO, shaghayegh-, shahzadeh irani, sharghi, shatot, sheida joon, shiva joon, syhbyt, s_aftab, s_donia323, T T--THR, Taataa, talayeh, TanNazZz, TARANOMEMEHR, unichorn, UnKnOwN_Sh, usui, violet_kl, Y@Li-Jj, yalda97, YAS95, yasam, yasnaa, zahra.h, zahra.z, zahra_jk, zanbagh, zeinab75, zizijooon, |SarA_S|, ~*AIDA*~, ~...LoOsindA...~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ~SEA~, ×мαhsĭмα×, آبجی نیلوفر, آذردخت, آنالیا, ابی دریا, اترون, بخاری, برادپیت, بلور, بهار سرد, تاجه, ترنم, تهمتن, خانم فسقلی, دلداده, راز نیاز, رضاره, رها مین, رویای باران, زندگي سخته؟, ساحلی, ساس بکس, سمن ناز, سوال, سوداا, شقایق وحشی, عسل جان, فاطیما8, فانتین, لمیس20, لی لی تنها, منيژه, مهرانگیز, مهرناز69, مهرناز_71, نامی, نسيا, نگین, نیان, نیلوفر دختر دریا, هاچ زنبور عسل, پامچال, پروکسیما, ღღ Parisa ღღ, پهره, چسب رازی, کمند, گلبهار, یگانه, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥
قدیمی ۲۲ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۷ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +54 امتیاز     
پیش فرض

سلام | قسمت سوم رمان باورم كن |
يه دفعه هول شدم يعني خودش بود ؟ تا به خودم اومدم جواب بدم كه ديدم از ماشينش كه پارك كرده بود پياده شده و داشت سمت من مي اومد . يه كم نگاهش كردم بعد نگامو دادم به كفشام .
قد بلند بود و چهره اش هم خيلي خوب بود . چشاش اونطور كه ديدم قهوه اي روشن بود و موهاي خوش حالتشو سر بالا داده بود اما با اين حال طره اي از اون روي پيشاني اش ريخته بود . جلو اومد ، دوباره سرمو گرفتم بالا و يه نگاه ديگه تو صورتش كردم . چهره بشاشي داشت . يه لبخند دلنشين هم رو لبش بود .
ـ فكر نكنم اشتباه كرده باشم . بايد بهار خانم باشيد .
يه بله گفتم . فقط حواسم بود كه سوتي ندم . دستشو آورد جلو و گفت : از آشنايي باهاتون حس خوبي دارم .
گيج شده بودم . همين طور دستش رو به روم قرار گرفته بود . تو ترديد بودم كه چي كنم . يه دفعه با عجله دستمو گذاشتم تو دستش و با همون عجله دستمو از دستش بيرون كشيدم . كه خنده ي با نمكي كرد . تو دلم به خودم گفتم "اي بي عرضه هيچي نشده داره بهت مي خنده . خاك تو سرت نكنن كه جلو بچه ها اون قدر پررويي . حالا چرا موش شدي ؟"
تو خودم بودم كه گفت : شما هميشه اينقدر ساكتيد ؟
لبخندي زدم . نمي دونستم چي بگم .
اونم لبخندي زد و با احترام ازم خواست بريم سوار ماشين شيم . نمي دونستم چي كار كنم . دلم پر آشوب بود . يه كم به خودم جرأت دادم و گفتم : قدم بزنيم بهتر نيست ؟
ـ دوست داريد قدم بزنيد ؟ قدم زدن خوبه اما چون اولين ديدارمونه مي خواستم بريم جايي كه بنشينيم و با هم صحبت كنيم . اگر موافق باشيد ببريم كافي شاپ .
تو دلم دوباره به خودم ناسزا گفتم "اي بي عرضه با اون نظر هاي خنده دارت . ساكت بموني بهتره "
ناچار شانه به شانه اش قدم برداشتم و سمت ماشينش رفتيم . داشتم قد خودم و با قدش مقايسه مي كردم . كه فكر كنم متوجه شد و نيم نگاهي از گوشه چشم بهم انداخت و لبخندي زد . منم ديگه نگاهش نكردم . با خودم گفتم نكنه كسي منو با اون ببينه . دوباره تو دلم يه جوري شد .
كنار ماشين كه رفتيم خودش جلو تر رفت و در جلو را برايم باز كرد و همان طور كه لبخند رو لباش بود با احترام دستش را سمت در باز گرفت . كه يعني برم بنشينم .
وقتي نشستم در رو بست و خودش هم نشست . بوي عطرش توي فضاي بسته ماشين بيشتر به مشام مي رسيد .
ماشين رو روشن كرد و راه افتاد . نمي دونستم كاردرستي كردم يا نه . يه دفعه ترس اومد سراغم . گفتم نكنه من و كافي شاپ نبره ؟ نكنه . .. .
اگر طوري شد داد مي زنم ، اصلاً در رو باز مي كنم خودمو مي اندازم پايين ، مي زنمش ... واي داشتم قالب تهي مي كردم . اونم اصلاً حرف نمي زد و من بيشتر مي رفتم تو فكر و خيال .
تا خود كافي شاپ چيزي نگفت و من تا برسيم هزار بار جون دادم ، مردم و زنده شدم .
اول اون پياده شد داشت مي اومد در طرف من را هم باز كنه كه من متوجه نشدم خودم زودتر در را بازكردم . وقتي ديدم اومده اين سمت تازه دو زاري ام افتاد و لبخند زوركي اي زد اونم در را بست و تكمه سوئيچ را زد و شيشه ها ريموت رفت بالا . نگاهي به ماشين مدل بالا اش انداختم . پس بايد پولدار باشه .
دوباره شانه به شانه هم قدم مي زديم . يه كم معذب مي شدم حس مي كردم به هم نمي خوريم من كه زياد قدم كوتاه نبود احتمالاً اون قدش بلند بود . حس مي كردم مردم با نگاهشون دارن ما رو مي خورن . چرا همه چيز اينجوري بود ؟ به عالم و آدم شك كرده بودم هركي رد مي شد مي گفتم اين چرا اين جوري نگاه مي كنه ؟ اون چرا اين جوري نگاه مي كنه و ...
پيش خدمت كافي شاپ با ديدن ما كه وارد مي شديم جلو اومد و در را باز نگه داشت تا رد شيم . پيش خدمت ديگري آمد تا راهنمايي مان كند روي كدام ميز بنشينيم .
وقتي مي رفتيم بنشينيم دوباره نگاهش كردم انگار لبخند از رو لبش نمي افتاد . رو به روي هم نشستيم و پرسيد:
ـ چي ميل داري بهار خانم ؟
من نگاهي به منو انداختم . در همان حال كه نگاه من صفحه منو را مي كاويد . سنگيني نگاهش رو روي صورتم حس مي كردم . كم كم داشت گرمم مي شد حس كردم لپام داره سرخ مي شه . با خودم گفتم با اين حرارت وجودم بهتره يه چيز سرد بخورم . صورتم رو بلند كردم و گفتم : من بستني مي خورم .
ـ حتماً . چه بستني اي ؟
ـ هر چي شد .
رو به گارسون كه منتظر ايستاده بود گفت :
ـ فعلاً دوتا بستني مخصوص با آب .
گارسون به حالت تعظيم سرشو پايين گرفت و بعد رفت . نمي دونم چرا باهاش
راحت نبودم . شايد چون اولين بارمه اين جوري ميكنم شايد بعداً بهتر بشه شايد .. . اِه دارم ديوونه مي شم . ديگه بسه چقدر خودخوري مي كنم ؟
اومدم بي خيال شم و يه نفس عميق بكشم كه ديدم داره نگاهم مي كنه . بي خيال نفس راحت كشيدن شدم و آروم نفس حبس شده ام را بيرون دادم . دو دستش را روي ميز گذاشت و به هم قلاب كرد و گفت :
ـ نمي خواهيد از خودتون بگيد ؟ چيزي از خودتون نگفتيد .
ـ من بهارم ....
كمي مكث كردم وبه خودم گفتم "غيب گفتي اون فكر كرد الان پاييزي. اينو كه خودش مي دونه" .
ناراحت بودم . در جايم كمي جا به جا شدم و ادامه حرفمو گفتم :
ـ معماري مي خونم .
ـ تك فرزندي ؟
ـ آره . مي تونم منم يه چيزي بپرسم ؟
ـ بله حتماً .
ـ پدر مادرتون ايران هستن ؟
ـ بله همين جا هستند.
ـ شما آلمان تنها زندگي مي كنيد ؟
ـ بله .
سري تكون دادم . كه گفت :
ـ راستشو بخواهيد من قيافتونو توي ذهنم يه جور ديگه تصور كرده بودم . وقتي گفتيد 17 سالتونه فكر مي كردم قيافه تونم هم خيلي بايد بچه گونه تر از اين حرف ها باشه ! ولي ديدمتون يه كم تعجب كردم . براي خودتون خانومي هستيد .
من دوباره فكر كنم سرخ شدم . گونه هام داشت مي سوخت . وقتي اين حرف ها رو زد انگار ته دلمو يكي قلقلك داد. نمي دونم اينها رو مي شه پاي تعريف گذاشت يا نه . اما اون لحظه احساس خوبي بهم دست داد . فقط تو حرف هاش چيزي كه بهم برخورد اين بود كه اگر فكر مي كرد من يه بچه ام چرا اومد ديدنم ؟
گارسون اومد و بستني ها با يه آب معدني و دو تا ليوان پايه دار را يكي يكي روي ميز گذاشت .
ازش پرسيدم :
ـ پس اگر فكر مي كرديد كه من بايد يه بچه باشم چرا باهام قرار گذاشتيد ؟
ـ اول فقط كنجكاو شدم كه ببينمت . اما الان كه ديدم مي بينم با اون چيزي كه تو ذهنم ازتون تصور مي كردم كلي فاصله ست . دوست دارم بازم ببينمت .
ديگه از گرما كلافه شده بودم . تمام بدنم گر گرفته بود . نمي دونم از حرف هايش اينجوري گر گرفته بودم يا نه واقعاًَ هوا گرم بود . خجالت كشيدم ازش بپرسم كه اونم گرمشه يا نه . با خودم گفتم اگر گرمش نباشه با خودش مي گه " اين دختره از هيجان گرمش شده داره پس مي افته " بي خيال شدم كه لبخندي تحويل ام داد و گفت : بفرمائيد بستني تون رو ميل كنيد .
شروع به خوردن بستني هامون كرديم . تمام مدتي كه بستني مي خورديم چيزي نگفت . منم كه ديدم ساكته مشغول خوردن بستني ام شدم و بعد اتمام اون قاشق بستني را تو ظرف برگردوندم و ديدم اون هنوز بستني شو تموم نكرده . سرخ شدم . لبخندي زدم و گفتم :
ـ ببخشيد من يه كم گرمم بود تند خوردم .
يه لبخند ژكوند تحويلم داد و گفت :
ـ نوش جون . الان مي گم يكي ديگه هم براتون بيارن .
ديدم داره گارسون رو صدا مي كنه كه مانعش شدم و گفتم : نه ممنون من ديگه نمي تونم بخورم .
اون كه صورتشو برگردونده بود كه گارسون رو صدا كنه طرف من برگشت كه طره اي از موهايش را كه چند دقيقه پيش با دست بالا داده بود دوباره روي پيشوني اش ريخت . آب معدني رو برداشت و گفت :
ـ براي شما هم بريزم .
سري تكون دادم . هر دو ليوان را تا نيمه آب ريخت و اول مال من را جلويم گذاشت . تشكري كردم و جرعه اي نوشيدم . او هم دو جرعه از آبش را نوشيد و بعد به من خيره شد . منم چند دقيقه نگاش مي كردم و چون خجالت مي كشيدم خيره شم نگامو ازش مي گرفتم و دوباره نيم نگاهي بهش مي انداختم .
ـ مثل اينكه راحت نيستيد .
با گفتن اين حرفش شوكه شدم . اين قدر ديوونه بازي در آوردم كه آخر اونم فهميد راحت نيستم . لبخندي زدم كه سعي كردم لبخندم صميمي و راحت باشه بعد گفتم :
ـ نه فقط . . . چه طور بگم . . . چون دفعه اولمه . . . يه كم . . .
تلفنم زنگ مي زد . آخيش اصلاً دوست نداشتم حرفمو ادامه بدم . بهش گفتم ببخشيد كه اونم گفت "خواهش مي كنم راحت باش" و من تلفنم رو كه زنگ مكررش اعصابمو به هم مي ريخت از كيفم بيرون آوردم و به صفحه اش نگاه كردم . شقايق بود .
ـ بله شقايق جان ؟
ـ سلام بهار با اوني ؟
خنده ام گرفته بود . به زور خودمو كنترل كردم و در جوابش گفتم :
ـ آره .
ـ خيلي خوب . زنگ زدم چون مامانت بهم زنگ زد مي خواست ببينه ساعت چند بر مي گردي ؟
ـ اي واي پس چرا به خودم زنگ نزد ؟
ـ مي گه تو جواب نمي دي . منم خالي بستم گفتم آره رفته دستشويي اومد بيرون مي گم باهاتون تماس بگيره . صداي مهمون هامون هم مي اومد . فك كنم يه كم ضايع بود .
ـ حالا من چي كار كنم بهش زنگ بزنم ؟
ـ نه . نه . گفت فقط زنگ زده ببينه كي بر مي گردي . گفت دوباره خودش باهات تماس مي گيره .
ـ باشه پس بهت زنگ زد بگو بهار راه افتاده . منم مي گم مهمون داشتيد ديگه اومدم خوب ؟
ـ باشه رسيدي به من حتماً زنگ بزن ها .از كنجكاوي دارم مي ميرم .
ـ باشه . فعلاً كاري نداري ؟
ـ نه
داشتم قطع مي كردم كه دوباره گفت : اِ . . . بهار . . .بهار .. . الو . . .
ـ بله ؟
ـ يه چيز ديگه .
ـ چي ؟
ـ من از دهنم در رفتم به يكي از بچه ها گفتم كه آريامهر امروز بهت زنگ زده بود و حالت رو پرسيده .
واي ببخشيد . اشكالي نداره ؟ ناراحت شدي ؟
با اينكه از دستش عصبي شده بودم گفتم : نه مشكلي نيست . به جز اينكه دوباره دست بچه ها سوژه دادي . از فردا دوباره حرف هاي تكراري شون شروع مي شه .
ـ واي تورو جون شقايق ببخش .
ـ باشه . حالا به كي گفتي ؟
ـ به پانيذ . بهم زنگ زده بود .
ـ خوب باز پانيذ يه چيزي خوبه كه به كس ديگه اي نگفتي .
ـ نه خيالت راحت . مواظب خودت باش . ناراحت نباشي ها .
ـ اي بابا همش آريا مهر ، آريامهر ديگه از دستش خسته شدم . ..
يه دفعه تماس قطع شد به گوشي نگاه كردم خاموش شده بود . باز اين باتري تموم كرد . اِه ...
سرمو كه بلند كردم تازه متوجه موقعيت شدم . اصلاً حواسم نبود كجام .ديدمش كه دستشو رو لبه ي خارجي ليوان مي كشيد و منتظر بود . يعني حرف هامو شنيده بود ؟ حواسش كه بهم نبود . نگامم نمي كرد. به خودم تشر زدم :
"كر كه نيست حتماً شنيده . يعني زياد بلند صحبت كردم ؟ " داشتم حرف هايي كه با شقايق زده بودم رو مرور مي كردم كه ببينم چرت و پرت نگفته باشم كه تكيه اش رو به صندلي داد و رو به من گفت :
ـ فكر مي كنم امروز خيلي خسته تون كردم . هر وقت مي خواهيد بگيد بريم . ولي خوشحال مي شم باز هم ببينمتون . باز هم مي تونم ببينمتون ؟
ـ بله .
كمي مكث كردم و دوباره گفتم :
ـ فقط الان مي شه بريم ؟ چون باتري گوشي ام خالي شده قرار بود مادرم زنگ بزنه بعد نگران مي شه .
ـ حتماً . فقط ديگه چيزي نمي خوريد ؟
ـ نه مرسي .
بلند شد رفت حساب كرد و دوباره پيش من برگشت و گفت : بريم ؟
سري تكون دادم و بعد از اينكه كيفم رو برداشتم بلند شدم و با هم از كافي شاپ خارج شديم . كم كم داشتم عادت مي كردم . حس مي كردم الان نسبت به اول راحت ترم . تا چند دقيقه پيش كه داشتم خفه مي شدم . در را برايم باز كرد و نشستم . خودش هم نشست و ماشين رو روشن كرد .
منو تا پارك رسوند و ازم پرسيد اگر مي خوام تا خونه برسونه منو .كه تشكر كردم وگفتم نه . جلوي پارك ماشين و نگه داشت و گفت :
ـ بهار خانم از ديدنت واقعاً خوشحال شدم . بابت اينكه اومدي ممنونم . روز خوبي بود .
ـ منم بابت امروز ممنونم .
كارتي طرفم گرفت كه پشتش شماره نوشته بود . كارت رو گرفتم و اون روشو نگاه كردم . كارت مطب بود. پرسيدم :
ـ كارت خودتونه ؟
ـ نه كارت كه مال خودم نيست . شماره مو پشتش نوشتم . كارت عموم هست .
ـ آها . باشه .
با خودم گفتم "اين چه طرزحرف زدنه ؟ مثل آدم حرف بزن " .
گوشي شو روشن كرد وگفت شمارتو لطف مي كني ؟
شمارمو براش خوندم كه وارد كنه بعد لبخندي زد و رو به من گفت :
ـ منتظر تماس من باشيد .
سري تكون دادم دوباره دستش رو طرفم گرفته بود . دوباره تو دلم يه جوري شد . دستم رو آروم جلو بردم و گذاشتم تو دستش اين بار حواسم بود كه زود دستمو بيرون نكشم . به آرامي دستم را در دستش فشرد و بعد من دستم را عقب كشيدم . تا چند لحظه پيش كه از گرما داشتم مي مردم نمي دونم الان چي شده دستم داشت يخ مي كرد . اما هنوز حس مي كردم گونه هام سرخه .
در را باز كردم و پياده شدم . اون هم با متانت براي بدرقه من پياده شد و گفت :
ـ مواظب خودت باش .
باشه اي گفتم كه دوباره ازم تشكر كرد و بعد خداحافظي راه افتادم سمت خونه .
به خونه كه رسيدم از همون پشت در مامان گفت :
ـ بهار تويي ؟ اين همه مدت كجا بودي ؟ مي دوني چند بار بهت زنگ زدم ؟ چرا گوشيت خاموش بود.
ـ مامان جون تورو خدا بگذار بيايم تو بعد . گوشي ام باتري تموم كرد .
وارد خونه كه شدم مامان گفت :
ـ خوب از بيرون كه مي تونستي يه زنگ بزني .
رفتم صورتشو دوبار بوسيدم و گفتم :
ـ آره مامان جون حق با شماست . ببخشيد كه نگرانتون كردم . فعلاً من برم لباسامو عوض كنم .
بعد سمت اتاقم رفتم و اول از همه گوشي مو گذاشتم تو شارژ بعد رفتم كه لباسامو عوض كنم . دكمه هاي روپوشم رو باز مي كردم كه يه پيغام از شقايق برام اومد . گوشي رو برداشتم و خوندم :
"خجالت نمي كشي ؟ چرا گوشي ات قطع شد ؟ چرا خاموش كردي ؟ چرا جواب نمي دي ؟ بهار سالمي ؟ دلشوره گرفتم ديوونه . رسيدي خونه باهام تماس بگير. "

بخونيد | به زودي نقدش هم مي گذاريم تا بياييد نقد كنيد .
دوستان عزيز همراهيمون كنيد .

ویرایش توسط # NEGAR # : ۲۳ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۵۲ قبل از ظهر
# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Shiny_Shadow *, * ترنم بهار *, *Ghazal*, *niusha*, *rainbow*, *Sepid*, *shima*, *snowflake*, *~aida bala~*, +Neda+, .Anahit., .Ice Girl., .Mania., .RAHA., a.n.jel, abby7, alonegirl, Amir86, Amirsam1, amisha, angel04, ankka, arezoo184, arman_iran, armita1819, Astrgirl, aygeen, Az@de, azad_awesome, babasi, barane khazan, beauty girl, behi_aquarius, blacksun, blub2000, blue berry, chandiny, cole, coral, darya12, degeer, dokhtare babash, Elen, elnaz89, Eyes Wide Shut, faezeh.t, fairy, farahi, farajoon, fariba_hed, farnaz21, farnaz58, gherti, goldoone22, gorestan man, hany666, harimeshgh, hasti59, hasty 70, helen888, homa41, honey asal, horin, h_h1234, ili mah, katy, Lair_Nilo, leila.kh, lila90, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, maheasemun, mahsamoon, mahtab10, mahya1995, makhmal_66, malihe ranjbar, marmara25, maryam-70, maryam-71, maryam.mani, maryam_mariusz, masi69, mba72, meno, mina.p, mira., Miss NiloO, mojan_23, morteza va ati, my ring, N A R S A N, nafas44, negin777, niloofar_1372, nlp16001, nutty, omran, OoPs, paiz, parisa76, patt_matt2001, roya1365, s.sh, saba13, samihastam, samir, samira67, sangeee yakh, sazin513, serentipiti, setareh67, setayesh73, shaghayegh-, sharghi, sheida joon, shiva joon, stiv, syhbyt, s_donia323, talayeh, unichorn, UnKnOwN_Sh, violet_kl, yalda97, YAS95, yasam, zahra.z, zahra_jk, zanbagh, zeinab75, zizijooon, |SarA_S|, ~*AIDA*~, ~...LoOsindA...~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ×мαhsĭмα×, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرنیکا, آنالیا, ابی دریا, اترون, بخاری, برادپیت, بهار سرد, تاجه, ترنم, تهمتن, خانم فسقلی, دلداده, رضاره, رها مین, زندگي سخته؟, ساحلی, ساس بکس, سمن ناز, سوال, سوداا, شقایق وحشی, عسل جان, فانتین, فرودو, لی لی تنها, منيژه, مهرانگیز, مهرناز_71, نامی, نسيا, نگین, نیان, نیلوفر دختر دریا, پامچال, ღღ Parisa ღღ, پهره, چسب رازی, کمند, گلبهار, گیسوی, یگانه
قدیمی ۲۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۱۰ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
* Shiny_Shadow * آواتار ها
 
* Shiny_Shadow * به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +44 امتیاز     
پیش فرض

قسمت چهارم

گوشیمو برداشتم و به شقایق زنگ زدم.

هنوز دو تا بوق نخورده برداشت و صداش تو گوشم پیچید :

تو خجالت نمیکشی ؟ چرا گوشیتو جواب نمیدی ؟ چرا یه دفعه قطع کردی ؟ چرا نذا ....
پریدم وسط حرفش :
یه دقیقه نفس بکش بعد دوباره شروع کن به حرف زدن....اگه دوست داری هم یه مهلتی به من بده تا جواب این سوالات رو بدم...
_ باشه منتظرم از اول تا آخرشو تعریف کن.
همه چی رو بهش گفتم و بعد ساکت شدم تا شقایق نظرشو بگه یه کم منتظر شدم دیدم نه انگار همچین قصدی نداره..
_ زبونت رو موش خورد؟!! الو؟
_ ها؟ هیچی دارم فکر میکنم
_ به چی اونوقت؟
_ به اینکه چرا پسر به این خوبی و خوشگلی به تور توی دست و پا چلفتی افتاده.
_ من دست و پا چلفتی ام؟
_ اره پس کی؟ آخه خره اینا چی بوده برداشتی به طرف گفتی حالا بد تر از اینا اون تند تند بستنی خوردنته ، این اشکان با خودش فکر کرده آخی طفلی تا حالا بستنی نخورده ذوق کرده...
_ نخیرم اصلا اینطور نیست. من دلیلش رو بعدا بهش گفتم.
_ توام با این دلیلت آبروی هرچی دختره رو بردی.
_ خب حالا توام ، اشکان هیچی نگفت تو گیر دادی؟
_ نه والا من نه سر پیازم نه ته پیاز.
_ شما خود پیازی عزیزم.
_ حالا منو به پیاز تشبیه میکنی؟ من فردا تورو میبینم.
_ گفتی فردا ، چرا برداشتی به پانیذ گفتی این آریامهر به من زنگ زده؟ اگه به کسی بگه چی؟ میدونی که از همین الانشم که موضوع خاصی نبوده دارم متلک هاشون رو میشنوم دیگه چه برسه که همچین چیزی هم بشنون دیگه تا آخر عمرم متلک بارم میکنن!!! دیدم صدای هق هقش میاد.
_ اه شقایق با توام که نمیشه دو تا کلوم حرف زد. اشکتم که دم مشکته سریع سرازیر میشن....
هیچی نگفت...
_ اصلا غلط کردم. اصلا اینقدر پشت سرم حرف بزنن که دل و روده هاشون در بیاد، خوبه؟
با هق هق جواب داد :
به خدا..... نمیخواستم..... بگم..... اینقدر که ....از تو سوال کرد ....یه دفعه از دهنم پرید...
_ باشه حالا ، من که گفتم دیگه مهم نیست برام..من که آب از سرم گذشته حالا چه یه وجب چه ده وجب... توام دیگه خودتو ناراحت نکن.. کاریه که شده...
از شقایق خداحافظی کردم. نشستم رو تختم و به امروز فکر کردم. عجب روزی بود ولی خودمونیم خیلی باحال بود.فکر نمیکردم یواشکی رفتن سر قرار اینقدر جالب باشه. به یاد صورتش افتادم رو هم رفته میشد گفت جذابه و خیلی خوشتیپ ، سرم رو محکم تکون دادم. باز وجدانم بیدار شد. بهار بیخیال این پسره شو لقمه ی تو نیست.

یعنی چی که لقمه ی من نیست؟ مگه میخوام بخورمش؟ اه اینم وقت گیر اورده. خواهشا خفه شو که حوصلتو ندارم. دیگه صداش در نیومد .منم خوشحال پا شدم برم ببینم که واسه ی ناهار چی دارم. طبق معمول توی حال کسی نبود و مامان هم که تو آشپزخونه بود.
_ مامی ناهار چی داریم؟
_ پلو مرغ. چطور گشنته؟
_ نه. فقط پرسیدم که بدونم. کاری نداری کمکت کنم؟
_ چرا اتفاقا کار که زیاد دارم ولی حالا که میخوای لطف کنی سالاد درست کن.
_ باشه.
کاهو و گوجه و کلم رو از یخچال در آوردم و شستم و نشستم روی صندلی و مشغول خرد کردن شدم.
_ فیزیک چطور بود؟ چقدر تونستین کار کنین؟
_ یک فصل کامل رو با هم دوره کردیم ولی تا اومدیم فصل دوم رو شروع کنیم براشون مهمون اومد و منم برگشتم خونه.
باز این وجدانه بیدار شد : بیا همینو میخواستی؟ یعنی واقعا می ارزید که به خاطر یه قرار مسخره به مامانت دروغ بگی؟
می ارزید یا نمی ارزید به خودم مربوطه ، بعدم این یه دروغ مصلحتی بود.
خودتم خوب میدونی خود ادما برای توجیه کردن کاراشون اسم کارا رو عوض میکنن اینم همونه دروغ دروغه حالا چه مصلحتی چه واقعی.
خب بابا توام. ساکت باش که سالاد درست کردن نیاز به تمرکز داره.
از من گفتن بود.
اره تو همیشه زیاد حرف میزنی و چیزای زیادی میگی خواهشا دیگه بیخیال شو.
جیکش در نیومد. سالاد درست کردم و برگشتم اتاقم و پشت میزم نشستم و کتابم رو باز کردم. درسته که با شقایق هیچی فیزیک نخوندم ولی فردا امتحان بود و معلمه هم شوخی نداشت برای همین دیگه مثل بچه ی ادم نشستم خوندم.
***
_سلام شقی چطوری؟
_ سلام ، خوب نیستم اصلا.
_ چرا؟!!
_ با ارمین دعوا کردم.
_ سر چی؟
_ داشتم باهاش حرف میزدم که دیدم صدای خنده میاد ، گفتم ارمین این صدای کیه؟ گفت دختر خالم طناز. گفتم اونجا چیکار میکنه؟ گفت خیلی با هم صمیمی ایم. الانم اومده دیدنم. منم عصبانی شدم گوشی رو قطع کردم هرچی هم که اس ام اس و زنگ زد محل ندادم.
_ پس که اینطور. میگم شاید حالا موضوعی در میون نباشه.
_ به هر حال یعنی نباید بهم میگفت که با دختر خالش صمیمیه؟ من همه ی زندگیمو کف دستش گذاشتم ولی حالا که فکر میکنم میبینم هیچی ازش نمیدونم ، اصلا نمیشناسمش.
_ خب حالا توام چه فلسفی ام حرف میزنه برای من.
شقایق دهنشو باز کرد که چیزی بگه ولی همین لحظه معلم وارد کلاس شد و ما مجبور شدیم که ساکت شیم.
زنگ تفریح نشستم روبه روی شقایق ، هنوز دمغ بود. نمیدونستم چی باید بهش میگفتم تا از این حال و هوا بیرون بیاد دیگه داشت حالم از دیدن قیافه ی غمگینش بد میشد.
_ شقایق میگم ول کن دیگه توام همشون همینطورین اصلا ارزش ندارن که ما خودمون رو به خاطرشون ناراحت کنیم. قلبم فشرده میشه وقتی اینطوری میبینمت. پس دیگه ناراحت نباش خب؟
یه دفعه زد زیر خنده.
عصبانی شدم از دستش
_ اه دیوونه چته؟ منو بگو که دو ساعت دارم نطق میکنم برای توی دیوونه..
رومو ازش برگردوندم
_ آخه اونطوری که تو نگام میکردی یه دفعه خندم گرفت.
_ مگه چجوری نگاه میکردم؟
_مثل این گربه های ملوس و مامانی.
_ حالا منو به گربه تشبیه میکنی؟!! پاشدم که محکم بزنمش که سریع از جاش پا شد و شروع کرد به دویدن. خلاصه یه دو دوری حیاط رو دویدیم تا من راضی شدم و ولش کردم و نشستم روی زمین.
_ چت شد یهو؟
_ هیچی بابا خسته شدم. خودمونیم ها با این هیکلت چه تند میدوی دختر منو از نفس انداختی.
_ ما اینیم دیگه.
_ کوفت ، حالا زیاد به خودت نگیر. انگار زنگم خورده پاشو بریم کلاس که یه خاکی برای امتحانه بریزیم تو سرمون.
رفتیم سر کلاس خداروشکر هنوز معلم فیزیک نیومده بود. نشستم پشت میز و شروع کردم به تقلب نوشتن روی میز ، جا میز ، میله و پایه ی میز و خلاصه هرجایی که گیرم میومد یه چند کلمه ای نوشتم همین هم غنیمت بود.
معلم اومد و برگه ها رو پخش کرد و مثل جغد واستاد بالا سرمون که کسی تقلب نکنه. یه نگاه به سوالا انداختم سخت نبودن.شروع کردم به جواب دادن. من که خوب نخونده بودم به جز چهار تا سوال هرچی فشار آوردم دیگه نتونستم از مغز مبارک کمک بگیرم و بقیه رو جواب بدم.
بعد از اینکه برگمو دادم اومدم بیرون و منتظر شقایق شدم. دو ثانیه نگذشته بود که اومد.
_ اوه تا دیدی من دادم سریع رفتی برگتو دادی؟
_ نه یکی رو مونده بودم الان یادم اومد ، نوشتم و دادم. من که خوب دادم تو چی؟
_ گند زدم....حالا بیخیالش بیا بریم خونه که بدجوری گشنمه.
_ بریم منم باهات میام.
_ چطور؟
_ بهار تو چرا امروز انقدر گیج می زنی؟ مگه به مامانت نگفتی که شب میای اونجا...مگه قرار نشده بابات بیاد دنبالت.
_ خب؟
_ خب به جمالت ..من میام خونتون وسایلت را بر می داریم و بعدشم می ریم خونه ی ما. افتاد؟
_ اره افتاد...بزن بریم شقی جون

در رو با کلید باز کردم و مامانم رو دیدم که روی مبل نشسته و داره تلویزیون نگاه میکنه. سلام کردم و رفتم اتاقم تا لباسامو عوض کنم. شقایق هم هنوز داشت جواب احوال پرسی های مامان رو میداد که موبایلم زنگ خورد. یعنی کی میتونه باشه؟ به گوشیم نگاه کردم شمارش آشنا نبود.
_سلام ، بفرمایید.
_سلام بهار خانم ،خوبید؟
با شنیدن صدای اشکان احساس کردم دوباره آتیش گرفتم و گونه هام سرخ شد.







 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید






دستانم بوی گل میداد مرا به چیدن گل محکوم کردند ، هیچ کس نگفت شاید گلی کاشته باشد.







ویرایش توسط * Shiny_Shadow * : ۲۶ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۳۲ قبل از ظهر
* Shiny_Shadow * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, * ترنم بهار *, **طناز**, *Ghazal*, *rainbow*, *Sepid*, *shima*, *snowflake*, *~aida bala~*, +Neda+, ..sHaMim.., .Anahit., .Mania., .RAHA., 2KHTARE ABI, a.n.jel, abby7, alonegirl, Amir86, Amirsam1, amisha, angel04, ankka, arezoo184, arman_iran, armita1819, ART!ST, Astrgirl, aygeen, Az@de, babasi, blacksun, blub2000, blue berry, chandiny, cole, coral, darya12, degeer, dokhtare babash, eglantine-m96, Elen, elnaz89, fairy, farahi, farajoon, fariba_hed, farnaz21, farnaz58, gandomsa, gherti, ghorbani, goldoone22, hany666, harimeshgh, helen888, homa41, honey asal, horin, ili mah, katy, Lair_Nilo, leila.kh, lila90, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, maheasemun, mahsa.nadi, mahsamoon, mahtab10, mahtaj, makhmal_66, mamorin, marmara25, maryam-70, maryam-71, maryam.mani, maryam_mariusz, mba72, meno, mina.p, mira., Miss NiloO, morteza va ati, nafas44, negin777, niloofar_1372, nlp16001, nutty, OoPs, paiz, parisa76, patt_matt2001, roya1365, s.sh, saba 68, samira67, sangeee yakh, sazin513, serentipiti, setayesh73, shaghayegh-, sharghi, sheida joon, shiva joon, syhbyt, s_donia323, Taataa, talayeh, UnKnOwN_Sh, violet_kl, Y@Li-Jj, yalda97, YAS95, yasam, yAsnA*19F, zahra.z, zahra_jk, zeinab75, zizijooon, |SarA_S|, ~*AIDA*~, ~...LoOsindA...~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, آبجی نیلوفر, آرنیکا, آنالیا, ابی دریا, اترون, بخاری, برادپیت, بهار سرد, تاجه, ترنم, تهمتن, خانم فسقلی, دلداده, راز نیاز, رضاره, رها مین, رویای باران, ساحلی, ساس بکس, سمن ناز, سوال, شقایق وحشی, عسل جان, فانتین, فرودو, منيژه, مهرانگیز, مهرناز_71, نامی, نسيا, نگین, نیان, نیلوفر دختر دریا, پامچال, ღღ Parisa ღღ, چسب رازی, کمند, گلبهار, یگانه
قدیمی ۲۴ مرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۰۴ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +46 امتیاز     
پیش فرض

اینم سهم من
اینم تاپیک نقد....یادتون نره نقد کنینا:باورم کن | گروه بروبچ باحال | معرفی و نقد کتاب

نفس عمیقی کشیدم و باز دمم را به بیرون دادم. باید همون بهار همیشگی می شدم که یک متر و نیم زبون داره. برای همه زبون داشتم و پیش این پسره کم میاوردم. واقعا مسخره بود.دلم قیلی ویلی می رفت که یکم حرصش بدم.
_ ببخشید به جا نیاوردم.
کمی مکث کرد و گفت:واقعا؟!
عصبانیت را چاشنی صدام کردم و گفتم:لطفا مزاحم نشید اقا.
_ بهار ... بهار خانم.منم اشکان؟!فکر نمی کردم به این زودی ما را فراموش کنید.
برای خودم جلوی اینه خم و راست میشدم و می خندیدم. خدایی چقدر حال می ده که ادم برای یکی کلاس بذاره و ناز کنه ها.
_ اقا اشکان شمایین؟
_ اقا اشکان؟
ای بابا. اسمش اشکان بود دیگه. پس چرا این اینجوری می کنه؟
_ بهار خانم سکوت کردین چرا؟
_ اخه منظورتون و نفهمیدم.
_ من اشکانم. فقط اشکان. نه با پسوند نه با پیشوند....بهار.
یا خدا....یکی بیاد منو جمع کنه. چشمم به آینه افتاد که دیدم یه دختر روبه روم نشسته و از حرارت زیاد سرخ سرخ است. ایش...هی به مامان میگم برم افتاب بگیرم یکم برنزه بشما. گوش نمیده.در حالی که داشتم با دستم خودم را باد می زدم گفتم:باشه...ممنونم.
_ بهار می تونیم همو ببینیم.
ای وای...این یکی رو چی کار کنم؟ دیگه حوصله دروغ گفتن ندارم. یه دونه محکم کوبوندم توی شکمم که این وجدان تازه بیدار شده دوباره بخوابه تا بتوانم راحت فکرامو کنم.
_امروز؟
_بله. البته اگه تو وقت داشته باشی.
_ اقا اشکان راستش..
_ بهار چرا با من راحت نیستی؟ بهت می گم همان اشکان صدام کن دیگه.
ایش. شیطونه میگه بزنم توی سرشا.اگه گذاشت دو کلام حرف بزنم:
راستش من امروز...
حرفم و خوردم. شاید امروز که مامان فکر می کرد قراره برم خونه شقی اینا بهترین موقعیت باشه تا یکم با هم حرف بزنیم. مخصوصا با اون ندید بدید بازی ای که دیروز در اوردم.
_ من برنامه ای ندارم. 40 دقیقه ی دیگه جای دیروزی. چطوره؟
_ عالیه ... من زود تر راه میفتم که یه موقع دیر نرسم و تو توی خیابان معطل نشی.
اوهو...چه غیرتم به خرج میده. مثلا دو مین اونجا وایسم می خورند منو؟
_ اوکی...هر جور راحتی.
_ پس اگه دیگه کاری نداری من برم اماده بشم که باید به خدمت اولیا حضرت برسم.
.ایی ... انقدر بدم میاد یه پسر اینجوری حرف بزنه.
_ مزاحمت نمیشم.
_ پس فعلا بای.
گوشی را که قطع کرد دیگه از ان فشار بالا خبری نبود. احساس کردم ضعف تمام بدنم را گرفته. ولو شدم رو تخت و به سقف خیره شدم.
_ پاشو خودتو جمع کن. حالا مگه چی گفته که اینجوری ولو شدی؟
یا خدا. معلوم نبود این از کجا یهو پیداش شد.
_ تو کی اومدی؟
_ خیلی وقته. از همان موقع که داشتین قرار میگذاشتین. می مردی امروز قرار نمی گذاشتی؟
_ شقی فکر کنم باید یه چکاب برم.
_ چکاب چرا؟
_ نمی دانم جدیدا چرا انقدر نوسان فشار دارم. یهو از شدت فشار بالا میشم عین لبو و یهو می بینی از شدت ضعف ولو میشم.
_ فشار عشقه عسیسم. حالا فشارای دیگه مونده که باید تحمل کنی.
پریدم بزنم تو سرش که در رفت و بی حواس خورد توی در.
_ بهار الهی بمیری. سرم الان عین تخم مرغ باد میکنه میاد بالا.
_ حقته...میگن چوب خدا صدا نداره همینه ها.
_ برو بابا تو هم. حالا بالاخره برنامه ات چیه؟ بعد از قرارت میای خونه ی ما یا نه؟
_ پ ن پ؟! بابا قراره بیاد اونجا دنبالم ها. اونوقت اگه نیام خونه شما باید برم خونه اشکان اینا بابام هم اونجا بیاد دنبالم. چطوره؟
_ دومی بهتره.
_ خیلی خری.
_ مگه چیه؟ خب به فکر بابامم. روزی 40 ساعت کار می کنه یه لقمه نون حلال در بیاره. اونوقت تو و بابات اینا بیاید همشو به باد بدین.
_ ببخشی هر شبانه روز چند ساعته؟
_ خل شدی؟ 24 ساعت دیگه.
_ بعد بابای تو چطوری 40 ساعت کار می کنه؟
در حالی که ریسه رفته بود و هر هر می کرد گفت:بابام..ساعت برنارد ...داره. زمانو نگه میداره و بیشتر کار می کنه.
_ تو کلا سرخوشی... خدا شفات بده.
_ به جای دعا برای شفای من بجنب کارتو بکن. نیم ساعت دیگه بیشتر به قرارتون نمانده.
_ وای حالا چی بپوشم.
به سمت کمدم شیرجه زدم و مانتو هایم را ریختم بیرون.
_ شقایق کدومو بپوشم؟
_ این ابیه چطوره.؟
_ خوبه ولی دیروز هم رنگ مانتوم ابی بود.
_ این مشکیه چطوره؟
_ نه...اینو هر بار می پوشم دلم می گیره.
_ این یکی مشکیه چطوره؟
_ بابا جان مگه میخوام برم ختم؟ گیر دادی به مشکی چرا؟
_ اه. تو ام. حالا چه وقت قرار گذاشتن بود. این نارنجیه چطوره؟
_ برو بابا تو هم با این سلیقه ات. شبیه هویج میشم با این.
_ خب پس چرا خریدیش؟
_ من نخریدم. بابام برای روز دختر خریده.
_ باباتم چقدر کج سلیقه است
یهو صدای مامان از پشت سرمون امد: نخیرم. کجاش کج سلیقه است.اگه کج سلیقه بود که من را انتخاب نمی کرد.
شقایق که مثل من کپ کرده بود از ورود ناگهانی مامان با پت پت گفت: وای خاله. منکه سکته زدم. شما چرا انقدر بی سر و صدا میاین؟
_ خاله جون همچین بی سر و صدا هم نیومدم. تازه وقتی هم اومدم دیدم دارین در مورد شوهر بنده خدای من حرف میزنین دیگه یادم رفت در بزنم.
نفسی از سر اسودگی کشیدم و اروم به پای شقی زدم که یعنی بجنب. شقایق که حواسش جمع بود گفت:
ای بابا. بهار یه مانتو انتخاب کن بریم دیگه. انگار کجا میخواد بره. خونه ی ما که دیگه این حرف ها را نداره. دیر شد دختر. بجنب.
مامانم که دید بحث سر مانتوئه به سمت کمدم رفت و اروم مانتوی طوسیم را که هم رنگش و هم مدلش خیلی معرکه بود را در اورد و جلوم گرفت.
_بیا این و بپوش. این خیلی بهت میاد.
مامانم ان مانتو را فقط در مواقعی که میخواستیم مهمانی خاصی بریم می گذاشت بپوشم. ولی ان روز..
_ اینو؟
_ اره...مگه چشه. به این خوبی؟!
_ اخه شما هیچ وقت...
_ امشب هم خاصه.ما هم وقتی پدرت بیاد میایم اونجا. یه دوست مشترک پدرت و اقا کامبیز هم انجا امشب مهمان هستند. پس بهتره حالا که برای بار اول می بیننت مرتب تر از همیشه باشی.
مامان بعد از اتمام حرفش از اتاق خارج شد و من همرفتم سراغ میز ارایش.
_ میگم بهار بزار من ارایشت کنم.
حین اینکه داشتم ریمل می زدم گفتم: مگه میخوام برم عروسی؟ خودم یه ته ارایش می کنم و تمام. تو از توی عقب کمد دیواریم کفش توسی مشکی ام را در بیار که دیگه خیلی دیر شده.
_ بهار اینا رو میخوای بپوشی؟
نگاهی به کفش های توی دستش کردم و گفتم: اره دیگه. پس چی؟
_ بهار با پاشنه ی اینا می تونی راه بری؟
کفش ها رو از دستش گرفتم و به پا کردم .
_ انقدر حرف نزن. بدو برو از مامانم خداحافظی کن که زود بریم. خودمم از اتاق خارج شدم و داد زدم: مامان من رفتم...بوس بوس. بای.
_ خدافظ. بهار اونجا اتیش نسوزونی ها.
_ مامان خانم بنده 17 سالمه. دیگه از سنم گذشته که نصیحت بشنوم. اونم برای یه مهمونی ساده.
_ تو 100 سالت هم بشه مثل بچه ها می مونی.
شقایق – خاله جون ببخشید مزاحم شدم. شب زود بیاین. فعلا خداحافظ.
_ قربونت عزیزم. برین به سلامت.
از خانه که بیرون امدیم نگاهی به دستم کردم که ببینم ساعت چنده که دیدم یادم رفته ساعتم را ببندم.
_ وای ساعت نبستم شقایق.
_ ساعت میخوای چی کار؟ هر موقع ساعت خواستی یه نگاه به گوشیت بنداز.
_ تو ساعت داری؟
_ اره. پنج دقیقه مانده به قرارتون.
جیغ خفیفی کشیدم و دست شقایق را کشیدم.
_ وای خدا مرگم بده. دیر شد بیا دیگه.
_ بهار مثل ادم راه برو. همه دارن نگاهمون می کنند. ...بهارچرا مثل اردک می دویی؟ ...بهار اروم...بهار...بهار...
_ ای کوفت و بهار. بجنب دیر می رسیم.
_ این مدتی که شما میخواین لاو بترکونین من کجا برم خب؟
_ تند راه بیا...نگران نباش. زیاد معطل نمی کنم. یه بهونه میارم و می پیچونمش که زودتر بریم خونتون. تو این مدت هم تو یه پیاده روی انجام بده دیگه.
_ دستم شکست دیوونه. ارووووم.
خلاصه با غرغر های شقایق رسیدیم سر خیابان پارک.
_ شقایق دیگه مثل خانم ها راه بیا. ...یهو می بینتمون و ابروم میره.
_ بنده دارم مثل ادم راه میام. تویی که مثل اردک راه میای. می مردی یک کفش اسپرت می پوشیدی؟
_ نمی مردم.ولی اینا به این مانتوم بیشتر میاد.تازه اینجوری به تفاوت قدمون هم کمتر فکر می کنم....وای شقی اوناهاش. اونیه که کنار کمری مشکیه ایستاده.
شقایق زیر چشمی کمی براندازش کرد و گفت: این که خیلی مارک داره.
_ البته به پای من نمیرسه.
اشکان که تازه چشمش به ما افتاده بود یه لبخند دخترکش زدو سرش را از دور به حالت سلام برایمان تکان داد.




لطفا متن داخل كادرو بخون....مخاطب خاص
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


ویرایش توسط دلداده : ۲۴ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۲۲ بعد از ظهر
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, * Shiny_Shadow *, * ترنم بهار *, *Ghazal*, *rainbow*, *shima*, *snowflake*, *~aida bala~*, +Neda+, .Anahit., .Mania., .RAHA., 2KHTARE ABI, a.n.jel, abby7, Amirsam1, angel04, arman_iran, ART!ST, Astrgirl, AVESTA, aygeen, Az@de, azad_awesome, babasi, blacksun, blub2000, blue berry, chandiny, cole, coral, darya12, degeer, dokhtare babash, eglantine-m96, Elen, elnaz89, fairy, farahi, farajoon, fariba_hed, farnaz21, farnaz58, faryad(sf), gandomsa, ghazghaz, ghorbani, goldoone22, hany666, harimeshgh, hasti59, helen888, homa41, honey asal, horin, h_h1234, ili mah, katy, Lair_Nilo, leila.kh, lila90, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, mahsamoon, mahtab10, mahtaj, mahya1995, makhmal_66, mamorin, marmara25, maryam-70, maryam-71, maryam.mani, maryam_mariusz, mba72, meno, mina.p, mira., Miss NiloO, morteza va ati, N A R S A N, nafas44, negin777, niloofar_1372, nilooye abb, nlp16001, nutty, OoPs, paiz, parisa76, patt_matt2001, perijooon, Rha.sh, roya1365, s.sh, saba 68, samir, samira67, sangeee yakh, sara51, sazin513, serentipiti, setayesh73, shaghayegh-, sharghi, sheida joon, shiva joon, syhbyt, s_donia323, Taataa, talayeh, UnKnOwN_Sh, violet_kl, Y@Li-Jj, yalda97, yaqush, YAS95, yasam, yAsnA*19F, zahra.z, zahra_jk, zeinab75, zizijooon, |SarA_S|, ~*AIDA*~, ~...LoOsindA...~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ×мαhsĭмα×, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرنیکا, آنالیا, ابی دریا, اترون, اسمون, بخاری, برادپیت, بهار سرد, ترنم, تهمتن, خانم فسقلی, رضاره, رها مین, ساحلی, ساس بکس, سمن ناز, سوال, سوداا, شقایق وحشی, عسل جان, فانتین, فرودو, منيژه, مهرانگیز, نامی, نسيا, نگین, نیلوفر دختر دریا, پامچال, چسب رازی, کمند, گلبهار, یگانه
قدیمی ۲۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۲۷ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
* ترنم بهار * آواتار ها
 
* ترنم بهار * به Yahoo ارسال پیام
پست بسیار مفید  +47 امتیاز     
پیش فرض

سلام بچه ها این قسمتو من نوشتم لطفا با تشکرا و امتیاز ها و نقد و نظر خودتون ما رو همراهی کنین


تکیشو از ماشین برداشت و به سمتمون اومد . لباس خیلی شیکی پوشیده بود . موهاشو به سمت بالا حالت داده بود . وقتی نزدیکمون رسید با لبخند سلام داد و گفت:
_ بهار جان معرفی نمیکنی ؟
با دست به طرف شقایق اشاره کردم :
_ دوستم شقایق .
شقایق دست و پاشو گم کرده بود . با لکنت گفت :
_ سلام خوشبختم .
( ای خفه نشی که واسه بقیه هی بلبل زبونی می کنی ،یه ادم حسابی میبینی لال میشی )
شقایق بعد از دست دادن با اشکان بهمون گفت که میره قدم بزنه . اشکانم روبهم کرد و گفت :
_ موافقی با هم قدم بزنیم ؟ پارک قشنگیه .
وای نه .... من با این کفش چه جوری قدم بزنم ؟ .... خیلی می خواستم بگم که بریم کافی شاپ اما روم نشد... الهی خفه نشی بهار ... خجالتت بخوره تو سرت . بر خلاف میل درونی ام گفتم :
_ اره بریم .
با یه لبخند رمانتیک شروع به قدم زدن کردیم . هنوز خیلی راه نرفته بودیم که پام شروع به گز گز کرد . همین موقع دهن اقا هم وا شد و شروع کرد :
_ ببین بهار خانوم ... من درباره ی موضوعی می خوام باهات صحبت کنم . تو تا حدودی منو با موقعیت و خانوادت اشنا کردی . فکر کنم حالا نوبت منه که بگم . اجازه میدی؟
(وای چقدر لفظ قلم حرف میزنه . ...اخ ...پاممممم)
_ بله بفرمایین . گوش می کنم .
_ مرسی عزیزم . من اشکان راد هستم . تک پسرم . توی المان زندگی می کنم . به اصرار مادرم برای شش ماه اومدم ایران . تا به درخواست مامانم عمل کنم
( تو المان زندگی میکنه؟ واسه چی برگشته ایران ؟ خوشحاله ها....وای انگشت پام نصف شد ... کاش میشستیم ... )
فضولیم گل کرده بود رفتم وسط حرفشو پرسیدم :
_راستی فامیلتون راد بود اره ؟
لبخندی زد و با سر تصیق کرد . انگار فهمیده که فامیلیشو از روی کارت عموش فهمیدم .
_ ببخشید اشکان ، چرا برگشتین ؟
_ گفتم که چون مامانم می خواست .
_ خب چرا ؟
_ میگم بهت . ببین ....چه جوری بگم.....اول تو بهم بگو چه جور دختری هستی ؟
خورد تو برجکم . این سوال چه معنی ای داشت؟ منظورش چی بود؟ اخمام رفت تو هم . با ابروهای گره خورده پرسیدم :
_ منظورت از این سوال چی بود ؟
هول شد و سریع جواب داد :
_نه من منظور بدی نداشتما .... می خواستم بگم که دوست داری واسه همیشه ایران باشی ، یا اینکه دلت می خواد بری خارج از کشور زندگی کنی ؟
_ خب هر دختری تو سن و سال من دوست داره برای یه بارم که شده خارجو ببینه .... حالا چرا اینو می پرسی ؟
_ می خوام بدونم تا حالا به این فکر کردی که المان زندگی کنی ؟
اب دهنمو قورت دادم .... المان؟؟؟؟
وقتی تعجبمو دید گفت :
_ ببین مادرم می خواست که من بیام تا با یکی ....
هنوز حرفش تموم نشده بود که فریادم به هوا رفت .... پاشنه ی کفش نازنینم شکسته بود . مطمئن بودم که انگشت کوچیکمم همراش شکست . اییییی پام .
_ ای وای ... چت شد بهار ؟ چرا حواستو جمع نمی کنی ؟
شیطونه میگه بزنم تو سرشا .... مرتیکه کور.... کفشمو ندید که انقدر رام برد؟ از شدت درد اشکام روون شد . خاک تو سرت بهار ، کم مونده بود جلوی اشکان گریه هم بکنی .
_بهار جان طوريت شده ؟ چرا گريه مي كني ؟ پات درد گرفت ؟
از اینکه نگرانم بود به شوق اومدم . اما درد پام اجازه نمی داد تا این لذتو کامل حس کنم . با خجالتی که اصلا به من نمیومد بهش نگاه کردم . موج نگران رو تو چشماش دیدم . با صدایی که سعی می کردم نلرزه گفتم :
_ پام ، خرد شد ....
تازه فهمید که چه بالایی سر پای خوشگلم اورده . بازومو گرفت و منو طرف یه نیمکت کشوند . جلوم زانو زد و کفشمو دراورد . وقتی انگشتشو به پام زد ، دادم بلند شد . با شرمندگی گفت :
_ اخ ببخشین . چرا نگفتی نمی تونی با کفشت راه بری ؟ الان پات خیلی درد میکنه ؟
اخی نازی.... پسر مردم واسه من نگران شده بود . لبخندی زدم و گفتم :
_ اشکالی نداره ... خیلی درد نمی کنه .
از سر جاش بلند شد و گفت :
_ صبر کن من برم برات یه نوشیدنی بگیرم .
قبل از اینکه حرفی بزنم ، رفت .رفتنشو با نگام دنبال کردم . کمی که گذشت با دو تا ابمیوه برگشت پیشم . ابمیوه رو به سمتم گرفت :
_ بگیر عزیزم .
_ مرسی .
لیوانو گرفتم و مزه مزش کردم ، خواستم ازش بخوام که ادامه ی حرفشو بگه که گوشیم زنگ خورد . شقی بود . جواب دادم :
_ جانم شقی جان .
_ بهار تو کجایی؟
_ با اشکان .
_ اینو که می دونم نمک دون . منظورم اینه که نمی خوای برگردی؟ مهمونامون الان میرسن . دیر شده ها .
تازه یاد مهمونی افتادم . باید قبل از مامانم میرسیدم اونجا .
_ باشه شقی جون الان میام بیرون پارک .
_ اوکی منم اونجا وایسادم منتظرتم . زود باش . بای
_ باشه گلم بای .
اشکان که معلوم بود گوش میکرده بعد از اتمام صحبتم گفت :
_ باید بری ؟
_ اره خونه شقایق دعوتیم نباید دیر کنم . ببخشید بعدا ادامه ی حرفاتو بگو .
دستی تو موهاش کشید . معلوم بود ناراضیه . بعد از مکث کوتاهی گفت :
_ پات که درد نداره ؟
دروغ نگفتم :
_ چرا.... خیلی درد داره
بلند شد و بازومو گرفت و با خودش کشوندم . کمی لنگ می زدم اما می تونستم با تکیه به اشکان را بیام . بیرون از پارک شقایقو دیدم و براش دست تکون دادم . با دیدنم ، به طرفمون اومد و گفت :
_ خب بهار جون بریم؟
_ اره
بعد رو به طرف اشکان ، خداحافظی کردم .
_ خداحافظ عزیزم . مراقب خودت باش . بابت پاتم معذرت می خوام.
چه بچه ی اروم و مهربونی .
_ خداحافظ اشکان جان . اشکالی نداره . عجله داشتيم سريع برسيم خونه شقايق اينها اما با پادرد من سخت بود تا جايي كه برام امكان داشت تند مي رفتم اما بيشتر پام ناراحتم مي كرد و كمي مي مونديم و دوباره راه افتاديم .
توی راه شقی ازم پرسید :
_ خب شما دو تا کفتر عاشق چی گفتین ؟ دل و قلوه داد و ستد کردین ؟
_ به تو چه ؟
_ وااااا چرا میزنی ؟ خب می خوام از معاملات دل و قلوه خبر داشته باشم بده ؟
_ نه خیلی هم خوبه ولی درکش واست سخته ها .... اخه بچه های زیر 7 سال که از اقتصاد و صادرات چیزی نمی فهمن .
بعد از این حرفم ، به سرعت دویدم . می دونستم اگه یه خرده دیگه پیش شقی وایسم تیکه بزرگم گوشمه.
شقی دنبالم می دوید و می گفت :
_ الهی بمیری ..... با این پای لنگ چطوری اینقدر تند می دویی؟ دختره ی چلاق دیوونه ....
تازه درد پام یادم افتاد . وایسادم و در حالی که نفس نفس می زدم گفتم :
_ این پسره یه تختش کمه .
_ خب اینکه معلومه اگه یه تختش کم نبود که نمیومد با تو قرار بزاره .... پسره ی نفهم ...
_ درد . .... منظورم اینه که مشکوک میزد یه چیزایی درباره ی خارج و المان می گفت ...
_ خارج ؟ چی می گفت ؟
_ هیچی فقط پرسید دوست دارم المان زندگی کنم یا نه ؟
_ تو چی جواب دادی؟
_ منم گفتم هركي تو سن و سال من شايد چنين خواسته اي داشته باشه ولي نتونست حرفشو ادامه بده چون این بلا سرم اومد .
_ اخی .... نازی... حالا چرا پات این شکلی شد؟
_ به نظرت اگه نیم ساعت با یه کفشی که پاشنه اش ده سانته راه برم پام چه شکلی میشه؟
_ اشکال نداره دیگه رسیدیم خونه . توی خونه پماد بهش میزنم خوب میشه .
کلید انداخت و وارد خونشون شدیم . خونشونو خیلی دوست داشتم یه حیاط بزرگ و قشنگ داشت که درختای سرو دورتادورشو پوشونده بودند . وسط حیاطم یه استخر بزرگ بود که گل های رز رونده اونو احاطه کرده بودند . خیلی رویایی و قشنگ بود . برعکس خونه ی لوکس و بدون حیاط ما . وقتی داخل حیاط شدم چرخی زدم و بلند گفتم :
_ اخی اینجا غصه ی عالم و ادم یادم میره .
_ خدا نکنه شما غصه دار باشین ....
سریع به طرف صدا برگشتم . یه پسر سوسول تازه به دوران رسیده ی قد بلند بود . به جرات می تونم بگم که به خاطر موهاش قدش دو برابر شده بود . قیافش مثل میمون بود . تنها فرقشم این بود که کچل نبود وگرنه خود خود میمون میشد . جلو اومد و رو به شقایق گفت :
_ این خانوم غصه دارو معرفی نمیکنی؟
شقی که حالش مثل من بود دست روی شونم گذاشت و فقط گفت :
_ بهار .
دهنش یه متر و نیم وا شد و گفت :
_ خوشحالم که افتخار اشنایی با دختر خوشگلی مثل شما رو دارم .
با اخم گفتم :
_ خوشحال باش
و بدون اینکه منتظر جوابش بمونم ، دست شقی رو گرفتم و رفتیم توی عمارت . داخل ساختمان که رسیدیم ، از شقی پرسیدم :
_ وای بلا به دور این تحفه ی نطنز کی بود ؟ ادم رغبت نمی کرد نگاش کنه .
همینطور که به طرف پذیرایی راهنماییم می کرد جواب داد :
_ پسر اقا پرهامه.... تا حالا ندیده بودیش ؟ اسمش پاشاست . با همین قیافه ی تخسی هم که داره بیا ببین مامان و خواهرش چه کلاسایی که واسش نمی زارن . انگار که خدای زیباییه ...
صدای حرف و خنده از اتاق به گوش می رسید . با شقی وارد پذیرایی شدیم . مامان و بابام رسیده بودن . رو به بقیه سلام و احوال پرسی کردم . اقا کامبیز با خوش رویی جوابمو داد . خانوم اقا پرهام، فرانک ، تا منو دید پشت چشمی نازک کرد و گفت :
_ شما بهار خانوم هستین ؟ از سهیلا خانوم تعرفتونو زیاد شنیده بودم .
از حالتاش معلوم بود که می خواد بگه ، تعریفایی که ازم کردن از سرمم زیاده . جوابشو ندادم . فقط نیمچه لبخندی زدم و به دخترش نگاه کردم . دخترش کپی داداشش بود . تنها تفاوتش این بود که با اون همه ارایشی که کرده بود ، قیافش غیر قابل تحمل تر شده بود . دستشو با ناز به طرفم گرفت و گفت :
_ پارمیدا .
انگار زورش میومد حرف بزنه . مثل خودش جواب دادم :
_ بهار .
چشمامو چرخوندم و به طرف مامانم رفتم . تو گوشم زمزمه کرد :
_ تا حالا کجا بودی؟ چقدر دیر کردی دلم هزار راه رفت .
_ ببخشین . تو راه پام پیچ خورد و پاشنه ی کفشم شکست مجبور شدیم اروم راه بیایم .
_ وای الهی بمیرم . پات طوریش شد؟
_ نه فقط یه خرده گز گز می کنه با شقایق میرم اتاقش تا استراحت کنم . شاید دردش وایسه .
_ باشه گلم . برو .
وقتی با شقی به اتاقش رسیدم غرغر کنان گفتم :
_ اه اه اه ، اینا دیگه چه عتیقه هایین .... حالم بهم خورد ... معلوم نیست ادمن یا میمون . دختره چقدر گردنبند و النگو به خودش اویزون کرده بود . مثل عقده ای ها .
_ حالا تو حرص نخور مادر . همین یه پره گوشتی هم که رو تنته اب میشه . بیا این گوشیتو بگیر . خودشو خفه کرد .
گوشیمو روی پام انداخت . به شمارش نگاه کردم . مال اشکان بود . جواب دادم .
_ بله .
_ سلام بهارخوبی ؟
_ سلام مرسی . تو چطوری ؟
_ خوبم . پات بهتره ؟ الان تو مهمونی هستی ؟
_ یه خرده درد می کنه الانم خونه ی شقایقم چطور ؟ کارم داشتی ؟
_ اره ببین .... من امروز نتونستم همه ی حرفامو بهت بگم . می خوام دوباره ببینمت اشکالی که نداره ؟
مردد به حرفاش گوش می دادم . نمی دونستم چه جوابی بدم .




این روزها کمی بدی هایمان قابل تحمل تر شده اند.....!
دیدن دختران دست در دست با نامحرمان عادی شده..!
روبوسی و دست دادن و نماز نخواندن, دیدن موهای پریشان رایج شده..!
این آزادی است؟! نه این اسارت است در چنگال هوس های شیطانی...
این روزها آزادی قلم هم با هتاکی روح مقدس زن همراه است...
من همان اسارت همراه با حرمت را می خواهم!
˙·٠•●♥رمان جدیدم : دل داده ام بر باد ♥●•٠·˙
˙·٠•●♥ فرصتی دیگر از امیدوار عزیز ♥●•٠·˙

˙·٠•●♥
پی دی اف طواف و عشق ♥●•٠·˙
˙·٠•●♥اميد وصل . مرثيه ي عشق . واهمه ي با تو نبودن♥●•٠·˙

ویرایش توسط * ترنم بهار * : ۲۸ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۵۵ بعد از ظهر
* ترنم بهار * آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, * Shiny_Shadow *, **طناز**, *Ghazal*, *rainbow*, *shima*, *snowflake*, *~aida bala~*, +Neda+, .Anahit., .Mania., .RAHA., a.n.jel, Amir86, Amirsam1, angel04, arezoo184, ART!ST, Astrgirl, aygeen, Az@de, azad_awesome, babasi, barane khazan, blacksun, blub2000, cole, coral, darya12, degeer, delaram.s, dokhtare babash, eglantine-m96, Elen, elnaz89, fadai, fairy, farahi, farajoon, fariba_hed, farnaz21, farnaz58, fatima983, fk-osh-d, gandomsa, ghorbani, goldoone22, hany666, harimeshgh, hasti59, helen888, homa41, honey asal, horin, ili mah, katy, Lair_Nilo, leila.kh, lila90, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, maheasemun, mahsamoon, mahtab10, mahtaj, mahya1995, makhmal_66, mamorin, marmara25, maryam-70, maryam-71, maryam.mani, maryam_mariusz, mba72, meno, mina.p, mira., Miss NiloO, morteza va ati, N A R S A N, nafas44, negin777, niloofar_1372, nlp16001, nutty, OoPs, paiz, parisa.1564, parisa76, patt_matt2001, Rha.sh, roya1365, s.sh, saba 68, samir, samira67, sangeee yakh, sazin513, sellena, serentipiti, shaghayegh-, sharghi, sheida joon, shiva joon, syhbyt, s_donia323, talayeh, unichorn, UnKnOwN_Sh, Ushya7, violet_kl, Y@Li-Jj, yalda97, yaqush, YAS95, yasam, yAsnA*19F, zahra.z, zahra_jk, zeinab75, |SarA_S|, ~*AIDA*~, ~...LoOsindA...~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ×мαhsĭмα×, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرنیکا, آنالیا, ابی دریا, اترون, اسمون, بخاری, برادپیت, بهار سرد, تهمتن, خانم فسقلی, دلداده, رضاره, رها مین, ساس بکس, سمن ناز, سوال, سوداا, شقایق وحشی, صدف., فانتین, فرودو, منيژه, مهرانگیز, مهرناز_71, نامی, نسيا, نگین, نیلوفر دختر دریا, پامچال, پهره, چسب رازی, کمند, گلبهار, یگانه
قدیمی ۳۱ مرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۱۱ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*rainbow* آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +45 امتیاز     
پیش فرض

الو بهار؟؟؟صدامو داری؟!
_ ااا...هان؟!آره آره بگو
_ بهار؟به حرفام گوش نمیدادی؟!!
از لحن حرف زدنش اصلا خوشم نیومد...
_ حواسم نبود...خب میگی چیکار کنم؟!
_ یعنی چی حواسم نبود بهار!میگم میخوام یه بار دیگه ببینمت گلم...همه ی حرفامو بهت نگفتم!
_ اشکان حالت خوب نیست؟!دعوا داری با من؟!خب باشه بعدا همدیگرو میبینیم چرا عجله داری تو؟
_ چقدر تو ریلکسی بهار...معلومه که عجله دارم باید تکلیفم رو روشن کنم که زود برگردم آلمان!حالا هم آروم باش ببخشید که ناراحتت کردم کی میتونیم همدیگرو ببینیم؟
_ چه میدونم!فردا...
_ باشه عزیزم مواظب خودت باش فعلا بای!
بدون خداحافظی قطع کردم...حوصله نداشتم
_ چی شد بهار؟
_ هیچی گفت که میخواد منو ببینه.
_ تو چی گفتی؟قرار گذاشتین؟
_ قرار رو گذاشتم واسه فردا.شقی توام به جای سین جیم برو واسم شربتی چیزی بیار گلوم خشک شد.
شقایق بلند شد و از اتاق بیرون رفت منم رو تختش دراز کشیدم هنوزم پام درد می کرد...داشتم به حرفای اشکان فکر میکردم که دیدم اون پسره ی میمون اومد تو اتاق، تا منو دید دست پاچه شد...
بلند شدم و با طعنه گفتم: در زدن یادتون ندادن؟!
مثل اینکه بد جوری بهش بر خورده بود...یه لبخند مسخره زد و گفت:
ببخشین بهار خانوم نمیدونستم که خوابیدین،اومده بودم دنبال شقایق.
_ خب چه ربطی داره...
حرفم تموم نشده بود که شقایق اومد تو ، یه سینی دستش بود،چپ چپ به پاشا نگاه کرد.
_ کاری داشتی؟واسه چی اومدی اینجا؟الهی بمیرم واست بهار نتونستی استراحت کنی؟!
بدبخت بدجوری ضایع شده بود!حتما تو دلش میگفت من دیگه غلط بکنم بیام اتاق شما!
_ مثل اینکه مزاحمم... شقایق بعدا باهات حرف میزنم.
_ خوبه خودت میدونی!یادت نره درو ببندی ...
با این حرف شقایق من شروع کردم به خندیدن!!اون بیچاره هم حرفی نزد و رفت بیرون!
_ اونقد بدم میاد از این پسرِ مونگول!گیر سه پیچ داده به من!ایش
_ شقی من حوصلم سر میره!
_ پاشو بریم پیش بقیه.هان؟
_ نه نمیخوام...اصلا از این مهمونیای مزخرف خونوادگی خوشم نمیاد...اگه بریم اونجا با چشاشون منو میخورن.
_ نیست خیلی خوردنی هم هستی؟! خب تو میگی چیکار کنم؟!
_ شقی یه فکری به سرم زده!!!میخوام برم خونه!
_ چجوری؟مامان و بابات میذارن؟!
_ خب میگم پام درد میکنه میخوام برم خونه بخوابم!یه نقشه ای دارم پایه ای؟
_ آآآآآآآیییی پام!!!آخ آخ آخ....ماماااااان...بترکی شقایق!پام له شد...
بلند بلند داد میزدم که مامانم اینا صدامو بشنون...سعی میکردم گریه کنم ولی نمیشد!!به زور جلوی خودمو گرفته بودم که نخندم!از اون طرف هم شقی ادا در میاورد...
_ الهی قربونت برم چی شد؟نگران نباش...چیزی نشده!
مامان و بابای من و شقایق سریع اومدن توی اتاق،همشون داشتن به طرف من که نشسته بودم رو تخت شقایق و آخ آخ میکردم نگاه می کردن.
_ چی شده دخترم؟حالت خوبه؟
_ شقایق دخترم بدو یه لیوان آب قند بیار!
_ نگران نباشید چیزی نشده.
بابام اومد کنارم روی تخت نشست
_ چی شده بهار جان؟
_ این شقایق خانوم حواس پرت میخواست سینی شربتارو ببره آشپزخونه جلوی پاشو نگاه نمیکرد محکم پامو لگد کرد...اومدنی هم پام پیچ خورده بود و درد داشت حالا بدتر شده!وای..
شقایق دست پاچه شده بود!می ترسیدم سوتی بده و هر هر بخنده!
_ تو رو خدا ببخشین اصلا حواسم نبود!
_ دخترم دراز بکش چیزی نیست خوب میشه.
چی چی رو خوب میشه مادر من؟!اه...میخوام برم خونه!!!!به چه زبونی بگم
_ میگم خاله جان چطوره بره خونه استراحت کنه؟
ای قربونت برم شقایق جون!!!
_ راس میگه مامان اصلا حالم خوب نیست...
_ باشه دخترم هر جور راحتی.فقط منم باهات میام!
_ نه دیگه مامان جون من نمیخوام مهمونی رو بهم بزنم شما همینجا بمونین منم میرم خونه میخوابم!لازم نیست شما بیاین...
_ آخه...
_ آخه نداره که خاله جون!بچه که نیست دیگه بزرگ شده.
از مهمونا خداحافظی کردم و سوار ماشین بابام شدم ...منو تا دم در خونه رسوند و خودش رفت.ساعت حدودا 10 شب بود.
خیلی خسته بودم فکر کردم یه دوش آب گرم حالمو جا میاره...رفتم حموم....فکرم مشغول بود!نمیدونستم اشکان از من چی میخواد؟منظورش چی بود؟!یعنی میخواست باهام ازدواج کنه؟؟!
کلی سوال بی جواب توی ذهنم بود!منم که کنجکاو!از حموم که بیرون اومدم روی تختم دراز کشیده بودم و به فردا که قرار بود اشکانو ببینم فکر می کردم!چجوری باید باهاش رفتار می کردم؟اگه پیشنهاد ازدواج میداد چی باید میگفتم؟
به همین چیزا داشتم فکر می کردم که خوابم برد.
***
_ بهار،بهار...الو؟حواست کجاست؟خانوم با تو داره حرف میزنه!
_ هان؟چیه چی شده؟
_ بهار!صدامو نمیشنوی؟
با این صدای محکم و کوبنده ی خانم معلم از جا پریدم.
_ بله خانوم؟
_ چرا درس نمیخونی؟؟این چه وضعیه؟؟کلی پسرفت کردی...این طوری نمیشه باید یه کاری بکنیم!
_ خانوم اون دفعه پامون پیچ خورده بود،نتونستیم درس بخونیم ببخشید...قول میدم دیگه تکرار نشه!
کلی التماس کردم که دست از سرم برداشت.بعد از این زنگ خورد گفت بهار تو وایسا باهات کار دارم!
یا خدا یعنی چیکارم داره؟!
_ بهار زود برو دفتر خانم آریا مهر باهات کار داره...امیدوارم حرفاش روت اثر بذاره و مثل قبل درس خون بشی.
_ خانوم اریا مهر چرا؟؟خودتون باهام حرف بزنین...
_ حرف نباشه زود برو دفتر.
اینو گفت کیفشو برداشت با فیس و افاده رفت.
بدجوری عصبانی بودم ...اصلا دلم نمیخواست از آریا مهر بدجنس متلک بشنوم.
داشتم به طرف دفتر میرفتم سرمو انداخته بودم پایین لبام آویزون بود مثل اون بچه ها که کار بد میکنن و بعد پشیمون میشن که یه پسر جوون جلوم سبز شد کم مونده بود بخوره به من که ایستاد و دو قدم عقب رفت.
سرمو بلند کردم و نگاش کردم.موهای مشکی خوش حالت چشم و ابروی خوشگلی داشت.قیافش خیلی برام اشنا بود!مطمئنم قبلا یه جایی دیده بودمش...
_ببخشید،متاسفم!
_ اشکالی نداره،شما ببخشین تقصیر من بود.
_ ببخشین دفتر خانوم آریا مهر کجاست؟
این دیگه کیه؟این جا چیکار داره؟!چقدرم خوشگله پدر سوخته!
_ منم دارم میرم همونجا دنبالم بیاین!
_ تا رسیدیم دفتر آریا مهر اون اخمای همیشگیشو باز کرد.
_ سلام ماهان جون!خیلی خیلی خوش اومدی پسرم!بیا بشین خسته شدی نه؟بهار به مریم خانوم بگو چایی بیاره.
از دفتر بیرون رفتم،داشتم از فضولی میمردم یعنی اون واقعا پسر آریا مهر بود؟
_مریم خانوم دو تا چایی ببر واسه آریا مهر.ببینم شما میدونین این پسره کیه؟
_ نمیدونم بهار،فک کنم پسرشه!
_ ااا....حالتو میگیرم آقا ماهان!!!
_ دوباره برگشتم دفتر آریامهر،آروم در زدم وگفتم:
_ ببخشین با من کاری داشتین؟!
_ آره بهار!خیلی از معلما ازت ناراضین،چرا درس نمیخونی؟
درست روبه روم وایساده بود،پسر عزیز دردونش هم روی صندلی نشسته بود و داشت چایی میل میکرد،ولی کاملا ضایع بود که داره به حرفامون گوش میده.
_ خانوم،من که توضیح دادم اون دفعه پام پیچ ...
بی تربیت پرید وسط حرفم.
_ بهونه نیار بهار خودتم خوب میدونی که تازگیا اصلا درس نمیخونی...نمیدونم چت شده!ولی سعی کن از راه به در نشی به خاطر خودت میگم.
_ چشم.
زیر چشمی به ماهان خان نگاه کردم مثل این که مچشو گرفته بودم چون اونم به من زل زده بود!به قول خودم فیس تو فیس شدیم!
_ با اجازه.
_ میتونی بری.

نقد و نظر فراموش نشه لطفا!!!مرسی
تاپیک نقد>>>باورم کن | گروه بروبچ باحال | معرفی و نقد کتاب

ویرایش توسط *rainbow* : ۲ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۴۹ بعد از ظهر
*rainbow* آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
# NEGAR #, * Shiny_Shadow *, * ترنم بهار *, *Ghazal*, *shima*, *snowflake*, *~aida bala~*, +Neda+, .Anahit., .Mania., .RAHA., a.n.jel, abby7, afrooz87, Amirsam1, angel04, arezoo184, ART!ST, Astrgirl, aygeen, Az@de, azad_awesome, blacksun, blub2000, cole, coral, darya12, degeer, dokhtare babash, eglantine-m96, Elen, elnaz89, fairy, farahi, farajoon, fariba_hed, farnaz21, farnaz58, fatima983, gandomsa, ghorbani, goldoone22, hany666, harimeshgh, hasti59, helen888, homa41, honey asal, horin, h_h1234, ili mah, katy, Lair_Nilo, leila.kh, lila90, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, maheasemun, mahsamoon, mahtab10, mahya1995, makhmal_66, marmara25, maryam-70, maryam-71, maryam.mani, maryam_mariusz, mba72, meno, mina.p, mira., Miss NiloO, morteza va ati, N A R S A N, nafas44, negin777, niloofarane, niloofar_1372, nlp16001, nutty, OoPs, parisa76, patt_matt2001, Rha.sh, roya1365, saba 68, samir, samira67, sangeee yakh, sazin513, serentipiti, sharghi, sheida joon, shiva joon, syhbyt, Taataa, talayeh, TARANOMEMEHR, UnKnOwN_Sh, Y@Li-Jj, YAS95, yasam, yAsnA*19F, zahra.z, zeinab75, zizijooon, |SarA_S|, ~...LoOsindA...~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرنیکا, آنالیا, ابی دریا, اترون, اسمون, بخاری, برادپیت, بهار سرد, تهمتن, خانم فسقلی, دلداده, رضاره, رها مین, ساس بکس, سمن ناز, سوال, شقایق وحشی, فانتین, منيژه, مهرانگیز, نامی, نسيا, نگین, نیلوفر دختر دریا, پامچال, چسب رازی, کمند, گلبهار, یگانه
قدیمی ۱ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۴۵ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +39 امتیاز     
پیش فرض

اومدم بيرون و اداشو در آوردم : "مي توني بري"
ايش احمق نادون . اگرم درس نخونم به خودم مربوطه . به ديوار راهرو تكيه دادم و دوتا دستامو پشت كمرم به هم قلاب كردم . واي زنگ ديگه امتحان رياضي داشتيم . چي كنم حالا ؟

تو حال خودم بودم كه شقايق جلوم ظاهر شد .

ـ با تو ام بهار . حواست كجاست ؟

ـ چيه بابا ؟ همش بهار بهار . كشتيد منو . تو ديگه چي مي خواي ؟

شقايق كه ناراحت شده بود ساكت شد . به زور خنديدم و يكي از دستامو دور گردن شقايق انداختم . گفتم :

ـ شقي از من ناراحت شدي ؟ ، تو بي خود كردي مگه دست خودته ؟

خنديدم و ديدم باز ناراحته هلش دادم و گفتم : كم مونده بود تو برام ناز كني .

شقايق كه نزديك بود بيافته تعادلش رو حفظ كرد و با اخم نزديك من اومد و گفت :

ـ ديوونه . چرا همچين مي كني ؟ چت شده ؟

ـ واي شقي ببخش . اين آريا مهر رفته رو اعصابم . خودت مي دوني كه هر وقت با اون حرف مي زنم اين جوري مي شم .

ـ من قربونت بشم مگه باز چي گفته ؟

ـ نگران درس و نمرات منه . محبت خاله خرسي اش گل كرده . ايش .

ـ خوب الان امتحان رياضي رو مي خواهيم چي كار كنيم ؟

ـ من كه لاشو باز نكردم .

ـ همين كار ها رو مي كني كه آريا مهر مي پيچه به دست و پات ديگه .

ـ كم مونده بود تو نصيحتم كني .

برايش زبونمو در آوردم و گفتم : مامان بزرگ .

ـ جدي هيچي نخوندي ؟

ـ نه مگه خونه شما نبوديم ؟

ـ من بعد از اينكه برگشتم يه كم خوندم .

ـ پس سر امتحان هوامو داشته باش .

ـ حالا يه چيزي گفتم . فك مي كني من الان خيلي بلدم ؟

ـ حالا هرچي بهتر از هيچي هست .

ـ پس بيا بريم قبل از اينكه خانم مهراني بياد يه كم بخونيم .

ـ باشه تو برو من مي خوام برم يه كم آب بخورم . زود بر مي گردم .

شقايق دستي تكان داد و رفت . منم تكيه مو برداشتم و داشتم از راهرو خارج مي شدم كه پسر آريامهر همون موقع از دفتر اومد بيرون . يه كم نگاش كردم اما زود رومو برگردوندم . چرا همچين نگام مي كنه ؟ نكنه شاخ در آوردم ؟ با خودم فكر كردم شايد موهام بد مونده و واقعاً شاخ شده . دستي به موهام كشيدم .

خنده ام گرفته بود . به حياط كه رسيدم سمت شير آب رفتم . همين جور كه سرمو خم كردم كه آب بخورم حواسم بهش بود كه داشت از حياط خارج مي شد . دختر ها با ديدنش پچ پچ مي كردن . بابا چه كلاسي هم مي گذاشت اين پسر آريامهر . هيچ كي رو نگاه نمي كرد . يه دفعه به ذهنم اومد كه چرا پس منو اون طور نگاه مي كرد ؟ .... پشت اين فكر ، فكر هاي ديگه اومد تو ذهنم .... حرف هاي بچه ها يادم اومد . نگاهي به چهره خودم تو آينه كوچيكي كه بالاي شير نصب بود انداختم . مشتي آب رو صورتم پاشيدم و تو آينه گفتم "بابا بي خيال بهار ..."

تازه امتحان رياضي يادم اومده بود . سمت كلاس دويدم . تو راهرو خانم مهراني رو ديدم كه داره مي ره كلاس تندتر دويدم كه قبل اون برم كلاس . تو كلاس اول چهره نگران شقايق به چشم اومد . پانيذ رو به من كه داشتم مي نشستم گفت :

ـ خوندي ديگه .

ـ نه . شقايق بي خيال چرا اين قدر استرس داري ؟

ـ امتحان رو گند مي زنم .

ـ فقط تو نيستي كه گند مي زني فكر كنم كل كلاس با هم دسته گل آب مي ديم .

شقايق كه هنوز نگران بود لبخند مصنوعي اي تحويلم داد . همون موقع خانم مهراني وارد كلاس شد .

مي دونستم فاتحه ام خونده ست . بي خودي داشتم به شقايق دلداري مي دادم . واي نه بازم اگر منو بفرستن پيش آريا مهر چي ؟ قول مي دم كه از اين به بعد درس بخونم هر چي رو بتونم تحمل كنم آريامهر رو نمي تونم . با صداي خانم مهراني به خودم اومدم . برگه امتحان رو طرفم گرفته بود و داشت مي گفت :

ـ بهار حواست كجاست ؟ برگه رو بگير و خوب حواستو به درس جمع كن .

برگه رو گرفتم و رفت كه بقيه برگه ها رو پخش كنه . واي هركي از راه مي رسه بايد به من گير بده ؟ يه كم به سوالات نگاه كردم . واي چه خاكي تو سرم كنم ؟ چرا سوال ها همچين نا آشناست ؟

واي نه . سرمو آروم برگردوندم رو برگه شقايق . نك مدادش رو گذاشته بود رو كاغذ فكر كردم مي خواد چيزي بنويسه اما هرچي موندم اصلاً دستشو تكون نداد . هم عصباني بودم هم خنده ام گرفته بود .

ـ خوب بلد نيستي اون قلمو بگذار زمين دستت خسته مي شه

شقايق آروم گفت : چي مي گي بهار ؟

من كه فكر نمي كردم بلند گفته باشم جا خوردم و بهش گفتم : هيچي هيچي . بلد نيستي ؟

يه دفعه دستي رو شونه ام قرار گرفت . و من تكونه بدي خوردم . سكته كردم . خانم مهراني بود . واي .

بهار تو برو رو ميز من بشين .

شقايق داشت نگام مي كرد . سرمو تكون دادم و برگه رو برداشتم و رفتم رو ميز معلم . حالا خيلي بلد بودم ...

حداقل تستي هم نبود آدم ده ، بیست ، سی ، چل
كنه ....
خلاصه خانم مهراني زودي برگه ها رو جمع كرد و همش 5 تا سوال بود. به من گفت برگردم سر جايم . تقريباً برگه رو سفيد تحويل دادم . شقايق گفت كه خودش نتونست چيزي حل كنه ولي يكي دوتا سوالو ياسمين از بچه هاي تخت جلويي بهش رسونده .

عجب شانسي آورد ها . خانم مهراني كمي برگه ها رو نگاه كرد و اخم هاش رفت تو هم .

ـ از امتحاني كه داديد راضي نبودم . 5 نفر رو مي يارم كه سوال ها رو حل كنن . چند نفر كه بلد بودن دستشونو بلند كردن كه خانم مهراني گفت :

ـ نه اونهايي كه هيچي نخوندن .

من رو به خانم مهراني گفتم : خوب اونهايي كه هيچي نخوندن چه طوري حل كنن ؟

حرف تو دهنم تموم نشده رو به من گفت : سوال اول رو خودت حل كن .

واي امروز روز بد بياري من بود . رفتم پاي تخته . خانم مهراني همون جور كه رو صندلي نشسته بود سوال رو بلند خوند . مونده بودم چي بنويسم . با نفرت به معلم كه پشت به من نشسته بود نگاه كردم و براش ادا شكلك در آوردم كه يه دفعه همه زدن زير خنده .

خانم مهراني عصباني برگشت طرف من . كه خودمو زدم به مظلوميت و گفت :

ـ چي شده خانم ؟

ـ چرا حل نمي كني ؟

ـ چرا داشتم فكر مي كردم الان حل مي كنم .

يكي از بچه هاي رديف اول دفترشو جوري گرفته بود كه فقط من مي تونستم ببينم . جواب رو با خط درشت نوشته بود منم با زرنگي طوري كه معلم شك نكنه نوشتم رو تخته بعد براي معلم شاخ گذاشتم كه دوباره بمب خنده تو كلاس تركيد . تو دلم به بچه ها گفت "اي درد نمي شه نخنديد ؟"

خانم مهراني كه دوباره برگشته بود سمت تخته به من نگاه كرد منم همچين مظلوم جلوه كردم . اما از قيافه اش معلوم بود خيلي عصبانيه .

نگاهي به جواب انداخت و بعد برگه مو بهم نشون داد و گفت :

ـ تو كه بلد بودي چرا سر امتحان جواب ندادي ؟

ـ آخه خانم . راستش هول شده بودم .

ـ اولين بارت نيست كه امتحان مي دي . دفعه ديگه تكرار شه طرفتون با خانم مديره .

صداي زنگ كه بلند شد خانم مهراني هم برگه ها رو جمع كرد گذاشت تو كيفش و رفت . رفتم صورت سميه رو بوسيدم و گفتم :

ـ يه دنيا ممنون . اگر تو نبودي باز منو مي فرستادن پيش آريامهر .

ـ اين حرف ها چيه . بايد هواي همو داشته باشيم .

دوباره بوسيدمش كه از ته كلاس دوباره حرف هاي كنايه آميز شروع شد :

ـ خوب بهارجون مگه زنگ پيش رفتي پيش آريامهر بهت خوش نگذشت ؟ واي مي دونم كه داري براش ناز مي كني ...

خواستم چيزي بگم كه شقايق كيفم رو كه خودش از قبل جمع كرده بود داد دستم و منو برد بيرون .

ـ شيطونه مي گه برم همچين بزنمش ها ......

ـ دختر خودتو عصباني نكن. بهتره بجاي اينكه دنبال موضوعات شر بگردي يه كم درس بخوني كه اين قدر مجبور نشي بري دفتر آريا مهر .

شقايق راست مي گفت .

***
خونه كه رسيدم بعد ناهار رفتم تو اتاقم و كتاب هامو دورم ريختم . بايد يه كم درس مي خوندم . اوضاع درسي ام خيلي بد شده . كلي كار عقب افتاده دارم .
تو درس و كتاب هام غرق بودم كه ديدم داره اشكان زنگ مي زنه . بلند شدم رفتم در اتاق رو چك كردم كه ببينم بسته ست يا نه بعد رفتم رو تراس و گوشي رو جواب دادم :

ـ الو .

ـ الو سلام بهار جان .

ـ سلام .

ـ خوبي ؟

ـ مرسي .

ـ چرا گوشيتو جواب نمي دي ؟

ـ تو كيفم بود .

ـ خيلي خب . مي خواستم ببينم امروز ساعت چند مي توني بيايي
همدیگرو ببينيم ؟
واي يه روز هم كه آدم مي خواد بشينه درس بخونه اينها نمي گذارند .

ـ الو .. .. الو ....

ـ گوشي دستمه .....

ـ چي شد ؟ دوست نداري هم رو ببينيم ؟

ـ نه ... نه ... من داشتم يه كم درس مي خوندم ... ولي مشكلي نيست ساعت 6 خوبه ؟

ـ آره همون جا مي آيي ؟

ـ آره . فعلاً كاري نداري ؟ فكر كنم يكي داره مي ياد تو اتاقم ....

بدون اينكه منتظر جوابش بمونم گوشي رو قطع كردم و با سرعت نور نشستم كنار دفتر كتاب هام . همون موقع دستگيره در چرخيد و مامان اومد داخل .

ـ واي بهار اين چه وضعشه ؟ چرا اتاقت رو ريخت و پاش كردي ؟

من كه كتاب و دفتر كاغذ ها رو كمي جمع و جور مي كردم رو به مامان گفتم :

ـ مامان دارم درس مي خونم ديگه .

ـ اينجوري ؟ چيزي بيارم بخوري ؟

ـنه مرسي .

مامان داشت مي رفت كه برگشت و گفت :

ـ راستي داشتي با كسي حرف مي زدي ؟

يه كم دستپاچه شدم و گفتم :

ـ من ؟ نه .... يعني چرا آره . شقايق بود پرسيد درس ها رو تا كجا خوندم . گفت برم باهش بخونم .
مامان يه كم با تعجب نگاهم كرد و گفت :
ـ خوب مي خواهي بري ؟ بابات داره مي ره سركار ، برو سر راه برسونتت.
ـ آره اما فعلاً نمي خوام برم يه كم ديگه بخونم .
بهش گفتم تا یه جایی بخونيم و اگه اشکال داشيم اون وقت برم خونشون تا مخ هامون رو روی هم بگذاریم.

------------------
تاپیک نقد>>>باورم کن | گروه بروبچ باحال | معرفی و نقد کتاب

ویرایش توسط # NEGAR # : ۱ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۴۴ بعد از ظهر
# NEGAR # آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
(شیما), * Shiny_Shadow *, * ترنم بهار *, *Ghazal*, *rainbow*, *shima*, *snowflake*, *~aida bala~*, +Neda+, .Anahit., .RAHA., a.n.jel, abby7, Amir86, Amirsam1, angel04, arezoo184, ART!ST, Astrgirl, aygeen, Az@de, azad_awesome, barane khazan, blacksun, blub2000, cole, coral, darya12, degeer, dokhtare babash, eglantine-m96, Elen, elnaz89, fairy, farahi, farajoon, fariba_hed, farnaz21, farnaz58, fatima983, ghorbani, goldoone22, hany666, harimeshgh, hasti59, helen888, homa41, honey asal, horin, ili mah, katy, Lair_Nilo, lila90, M&M_601, m.mahya, m0zhdeh, maheasemun, mahsamoon, mahtab10, mahya1995, makhmal_66, many22, marmara25, maryam-70, maryam-71, maryam.mani, maryam_mariusz, mba72, meno, mina.p, mira., N A R S A N, nafas44, NeGiiN, negin777, niloofarane, niloofar_1372, nlp16001, nutty, OoPs, p580, parisa76, patt_matt2001, Rha.sh, roya1365, samira67, sangeee yakh, sara51, sazin513, sellena, serentipiti, sharghi, sheida joon, shiva joon, syhbyt, Taataa, talayeh, TARANOMEMEHR, UnKnOwN_Sh, Ushya7, violet_kl, Y@Li-Jj, yalda97, yaqush, YAS95, yasam, yashkin, yAsnA*19F, Z.BITA, zahra.h, zahra_jk, zeinab75, zizijooon, |SarA_S|, ~...LoOsindA...~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ×мαhsĭмα×, آبجی نیلوفر, آذردخت, آرنیکا, آنالیا, ابی دریا, اترون, اسمون, بخاری, برادپیت, بهار سرد, ترنم, خانم فسقلی, دلداده, رضاره, رها مین, ساس بکس, سامتانا, سوال, شقایق وحشی, عسل جان, عشق یخی, فانتین, منيژه, مهرانگیز, نامی, نسيا, نسیا, نگین, نیلوفر دختر دریا, پامچال, چسب رازی, کمند, گلبهار, یگانه, ♥♥SaNaZ-Naz ♥♥
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
باحال, باورم, بر, بچ, و, کن, کن|گروه, گروه

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
يه معماي باحال+ يه جايزه باحال honey*bitter سرگرمی 183 ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۲ ۰۸:۵۸ بعد از ظهر
باورم کن | گروه بروبچ باحال | معرفی و نقد کتاب *rainbow* نوشته کاربران سایت 14 ۷ بهمن ۱۳۹۱ ۰۹:۳۴ بعد از ظهر
باورم نمیشه!!!!!!!! _love angel_ مطالب جالب و خواندنی 15 ۸ فروردين ۱۳۹۰ ۱۲:۲۸ بعد از ظهر
وای ؛ باورم نمیشه بانوی بهار کودکان 0 ۱۲ آذر ۱۳۸۹ ۰۲:۵۴ بعد از ظهر
من که باورم شد دختری در مه کودکان 0 ۹ شهريور ۱۳۸۹ ۰۸:۲۷ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۴:۳۸ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2013, Jelsoft Enterprises Ltd.

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب رایگان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا