بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۵ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +18 امتیاز     
Wink باور نکردنی ترین اتفاق تیر 90 | تایپ گروهی

سلام به همه بچه های اهل قلم
امیدوارم از این داستان جدیدم خوشتون بیاد فقط شرمنده همتونم که کم میذارم واقعا گرفتارم اماسعی خودمو میکنم که تند تند بیام و...
ازهمتون میخوام که تو پیشرفت سیر داستان کمکم کنیدتا این داستان باورنکردنی قابل پذیرش بشه وهرکی هم که تمایل داره تو نوشتن کمک کنه Pm بده تاباهم درباره داستان و اتفاقات ونحوه نگارشش صحبت کنیم
منتظر نظرات وپیشنهاداتتون هستم

ساره





 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید





ویرایش توسط chrysalis : ۱ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۵۲ قبل از ظهر
chrysalis آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۹ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۴۷ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +21 امتیاز     
پیش فرض

قسمت اول

<<فصل اول>>

درسا؟درسا کجاست؟
این اولین کلامی بود که رهام بعد از هفته ها بیهوشی باصدایی نیمه جان ورقت انگیز بر زبان اورده بود,جمله ای که میان خوشی وشوق ناشی از بهوش امدنش گم شد وهیچکس از خود نپرسید او چه میگوید ودرسا کیست؟
واقعیت این بود,رهامی که در اثر یک حادثه از پله های نیمه کاره ساختمان در حال ساخت به پایین پرت شد و در پی ان حادثه دچار خون ریزی مغزی شد وبه کما رفت وهمه از دیدار مجدد لبخند نمکینش نا امید شده بودند بطور معجزه اسایی از کما خارج شده بود!
دقیقا یکماه ونیم قبل بود...اواسط تیرماه...درست16تیر...هرم گرما وافتاب داغ وسط روز کلافه اش کرده بود
سه شب بود که خواب راحتی نکرده بود وتمام مدت در فکر راه حلی برای مشکل جدیدی که توسط شهرداری در اجرای پروژه ساختمانی اش ایجاد شده بود
کمتر از دوماه دیگر می بایست پروژه راتحویل میداد وتابه حال در پرونده کاری وحرفه ایش سابقه بدقولی وسهل انگاری نداشت
اماحالا باسنگی که شهرداری برسر راهش انداخته بود نمیدانست چه کند,دستش راسایبان چشمانش کرد ونگاه سنگین وخسته اش را به انتهای ارتفاع ساختمان دوخت
chrysalis آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!@farimah, * حدیث *, -bahareh-, a.n.jel, aflak, alikhademi, ANNE, Anolin, armita1819, ashoka, AVESTA, b.khorasani, BARIN 19, barni, behnazhmz, bella persiana, blub2000, dokhijonob631, eglantine-m96, Elen, elhamtt, elnaz 90, faezeh88, fariba_hed, fatemeh.ss, fatima983, ffrhad, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, gita_A1992, hala, hanajigh, harimeshgh, hasti59, ili mah, Irani, jokerlady, jullub, leila.kh, lili5225, M.matineh, m0zhdeh, mahsamoon, mahtab10, mamorin, martire, meno, mina.bala, Miss NiloO, monir1343, morteza va ati, nafas44, niloofarane, nlp16001, peymaneh, Rez1_ds, s.sh, sama33, serentipiti, shakiba_2510, sharona, shiva joon, soda 70, sollmaz, tama1011, violet_kl, YAS95, yeshil, ~jOojoO.tAlA~, ~Melika~, آبجی نیلوفر, آتوسا ایرانی, آنالیا, اشوزدنگهه, ايلين, ایماز, بهار سرد, خالق اسمان خیال, خانم فسقلی, رودنا, زوها, شیما؟, قناد, معشوق, ملیساا, مهستی, نفس_20, کمند, یگانه
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۳ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +23 امتیاز     
پیش فرض

همیشه دربرابر گرما بی طاقت بود وتاب وتحملش را از دست میداد
گرمای انروز وفشارعصبی که از اول هفته به دوش میکشید هم شده بود مزید برعلت, کلاه ایمنی اش را از سربرداشت وهمراه سرکارگر ساختمان از پله های نیمه کاره بالا رفت که گوشی تلفنش بصدا درامد
کیف سنگینش رازیر بغل زده بود وبایک دست گوشی راکنار گوشش برده وپاسخ داده بود
هنوز سلام واحوال پرسی اش با طرف پشت خط تمام نشده بود که طن صدایش بالا رفت وبالحن تند وعصبی فریاد زد:مگه مملکت قانون نداره؟مال این حرفا نیستی..که چی؟بله..بله..نخیرم..نه خودم گفتم..اره..اره خوبشم گفتم برو هرغلطی میخوای بکنی بکن..حتما
انقدر عصبانی وبرافروخته بود که محیط وفضا واصول ایمنی رااز یاد برد وشد انچه نباید میشد!
بی انکه مقابل پایش را نگاه کند قدمی به جلو برداشته بود وپایش از
روی اجری که به
عنوان تکیه گاه پا وبالا رفتن در سطح شیب
داری که قرار بود پله
های ان ساختمان
باشد لیز خورد وبه پایین پرت شد
با اینکه به موقع به بیمارستان مجهزی رسانیده بودنش اماشدت ضربه شدید بود واو دچار خون ریزی شده بود وباید فورا عمل میشد
همه چیز از نظر پزشکی وعلمی به خوبی پیش رفته بود و پزشک متخصص از عمل راضی بود اما رهام بعد از انروز دیگر بهوش نیامد و درخوابی که در ان فرو رفته بود باقی ماند..
وحالا...
chrysalis آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* حدیث *, -bahareh-, a.n.jel, alikhademi, ANNE, Anolin, armita1819, AVESTA, b.khorasani, BARIN 19, barni, bella persiana, blub2000, dokhijonob631, Elen, elhamtt, elnaz 90, faezeh88, fariba_hed, fatima983, ffrhad, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, gita_A1992, hala, harimeshgh, hasti59, honey_x, ili mah, Irani, jokerlady, leila.kh, lili5225, M.matineh, m0zhdeh, mahtab10, mamorin, maryam-70, meno, mina.bala, Miss NiloO, morteza va ati, nafas44, niloofarane, nlp16001, peymaneh, Rez1_ds, s.sh, sama33, serentipiti, shakiba_2510, sharona, shiva joon, soda 70, YAS95, yasnaa, yeshil, ~jOojoO.tAlA~, ~Melika~, آتوسا ایرانی, آنالیا, اشوزدنگهه, ايلين, ایماز, بهار سرد, خالق اسمان خیال, خانم فسقلی, رودنا, شیما؟, قناد, معشوق, مهستی, نفس_20, کمند, یگانه
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۰۹ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

لطفا تو هر پست حداقل 20 خط تایپ کنید
farnaz58 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +21 امتیاز     
پیش فرض

حالا دوباره به محرکها پاسخ میداد وبدن به خواب رفته اش هوشیاری خود را بدست اورده بود
کیوان پزشک وپسرعمه رهام مشغول معاینه وچک کردن علایم حیاتی وسطح هوشیاری رهام بود بااینکه به معجزه ایمان داشت اماهنوز هم گیج بود ونمیتوانست اتفاق رخ داده را با هیچکدام از دلایلی که میشناخت وخوانده بود توجیه کند
همین دوهفته قبل بود که نظر تیم پزشکی رابه خانواده دایی اش گفته بود وبه قولی اب پاکی را روی دستشان ریخته بود!
از نظر کمیسیون پزشکی وعلم طب امیدی به بازگشت رهام نبود و کیوان میخواست انها را برای اتفاقات بعدی نچندان خوشایند اماده کند.
ولی حالا اوبه چشمان نیمه باز رهام خیره بود وصدای ارام ونالان او را میشنید,صدایی که اصواتی نامفهوم را ادا میکرد وتنها واژه قابل فهمش یک نام بود نامی که هیچکس صاحبش رانمیشناخت
” درسا ”

****
چندساعت بعد اعضای خانواده رهام که شامل رزا خواهر کرچکترش,احمد پدرش,سونیا ومحمود عمو ودختر عمویش در بیمارستان بودند وهمگی در انتظار کیوان
رزا بی قرار ومستاصل راهرو باریک انتهای بخش مراقبت های ویژه را طی میکرد وزیر لب زمزمه وار قل هوا...میخواند
قطرات اشک بی اختیار روی گونه رنگ پریده اس سر میخورد وبا سرخی چشمان ورم کرده اش تضادی بوجود اورده بود
رزا چون مستی گیج وسردرگم تلوتلو خوران راه میرفت وبه انبوه احساسات درهمش می اندیشید
شادی وغم,امید ویاس برایش بی معنا شده بود دیگر هیچ چیزی جز ان اتاق روبه رو در این دنیا برایش مفهومی نداشت!
chrysalis آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* حدیث *, a.n.jel, aflak, alikhademi, ANNE, Anolin, armita1819, AVESTA, ayda3, b.khorasani, BARIN 19, barni, bella persiana, blub2000, dokhijonob631, Elen, elhamtt, elnaz 90, fariba_hed, fatemeh.ss, fatima983, ffrhad, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, gita_A1992, hala, hanajigh, harimeshgh, hasti59, honey_x, ili mah, Irani, jokerlady, jullub, leila.kh, lili5225, M.matineh, m0zhdeh, mahtab10, meno, mina.bala, Miss NiloO, morteza va ati, nafas44, niloofarane, nlp16001, peymaneh, Rez1_ds, s.sh, sama33, shakiba_2510, sharona, shiva joon, soda 70, taban_1352, tama1011, violet_kl, YAS95, yasnaa, yeshil, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, آتوسا ایرانی, آسوده, آنالیا, اشوزدنگهه, ايلين, ایماز, بهار سرد, خالق اسمان خیال, خانم فسقلی, شیما؟, قناد, معشوق, مهستی, کمند, یگانه
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۳:۰۷ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +21 امتیاز     
پیش فرض

در حقیقت بعد از مرگ مادرشان رزا ورهام پیوند عاطفی عمیقی باهم برقرار کردند رابطه ای فراتر از رابطه خواهر وبرادری..
شاید به همین خاطر تمام این چند هفته رزا همچون برادرش درسکوتی دردناک فرو رفته بود وتنهاتفاوتش با ا و بی وقفه گریستنش بود
رزا همچنان دلنگران وعصبی طول سالن را طی میکرد وکف دستانش را بهم می مالید تا شاید کمی از میزان استرسش کاسته شود
بالاخره کیوان از اتاق خارج شد. رزا با دیدن کیوان با دو به سمتش دوید, روپوش سفید او را در مشت خود فشرد وباصدای گرفته وخش داری که حاصل گریه طولانی مدتش بود نالید:چی شد؟چی شد؟
کیوان نگاهش را از چشمان سرخ رزا به چهره نگران و پرتشویش دایی هایش دوخت وصبر کرد تا انها هم خودشان را برسانند
رزا عاجزانه سوالش را تکرار کرد: چی شدکیوان د حرف زن دیگه
_اروم باش حالش خوبه..دیگه خطری نیست..برای احتیاط تا هفته دیگه تحت مراقبتهای ویژه میمونخ وبعد خدا بخواد میاد بخش دیگه خیالت راحت
احمد به دیوار سنگی تکیه داد وبا کف دست سینه اش را ماساژ داد ونفس حبس شده اش را با اهی طولانی بیرون داد
رزا هم که دیگر رمقی برای ایستادن نداشت با زانو روی زمین افتاد وهق هق گریه اش درسالن پیچید
کیوان خم شد وزیر بغل او را گرفت وکمکش کردتا روی صندلی بنشیند وبا لحن ارامی ونوازشگری گفت:اروم باش دختر تو الان باید خوشحال باشی!
رزا با پشت دست اشکهایش را پاک کرد وجواب داد:خوشحال؟!چی میگی؟من الان دار بال درمیارم!کیوان؟..رهام!..رهامم !خدایاشکرت..خدا جونم ممنوم ممنونم
_هیس!رزا اینجا بیمارستانه
لبخند لرزانی روی لبهای رزا نشست وسرش به نشانه اطاعت تکان داد
_میخوام ببینمش کیوان خواهش میکنم
_نمیشه که!
_کیوان التماست میکنم تو روجون عمه فقط یه دیقه
_قسم نخور رزا باور کن نمیشه اخه چه جوری بگم من!؟
رزاگیج به چشم های کیوان خیره شد اشکهاش سمج ومزامم بی انکه بخواهد از کاسه چشمانس فزو میریخت ودیدش را تار میکرد
باحرکتی عصبی اشکها را پاک کرد:چی شده راستشو بگو!
chrysalis آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* حدیث *, a.n.jel, ANNE, Anolin, armita1819, AVESTA, b.khorasani, BARIN 19, barni, bella persiana, blub2000, CAT-WOMAN, dokhijonob631, Elen, elhamtt, elnaz 90, fariba_hed, fatemeh.ss, fatima983, ffrhad, gandomsa, ghazghaz, ghorbani, gita_A1992, hala, hanajigh, harimeshgh, hasti59, honey_x, ili mah, Irani, jokerlady, leila.kh, lili5225, M.matineh, m0zhdeh, mahtab10, meno, mina.bala, Miss NiloO, nafas44, niloofarane, nlp16001, peymaneh, Rez1_ds, s.sh, sama33, shakiba_2510, sharona, shiva joon, soda 70, taban_1352, tama1011, tania_7, violet_kl, YAS95, yasnaa, yeshil, ~jOojoO.tAlA~, آبجی نیلوفر, آتوسا ایرانی, آنالیا, اشوزدنگهه, ايلين, ایماز, بهار سرد, خانم فسقلی, رودنا, شیما؟, قناد, معشوق, مهستی, کمند, یگانه
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۱۰ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +19 امتیاز     
پیش فرض

_هیچی نترس فقط گمونم یه مشکلی هست
_کیوان لعنتی دزست حرف بزن بفهمیم چی شده تو که جون به سرمون کردی
این جمله را سونیا با نهایت عجز اش گفت نگاه کیوان مدام بین رز وسونیا درگردش بود
درست نمیدانست چطور ان مسله را بیان کند
رزا که دیگر زاقت انهمه فشار را نداشت تقریبا فریاد زد
کیواااااااان
لمن قاطع وکوبنده رزا وادارش کردتا زبان باز کند وبگوید
رهام.. رهام راستش اون حافظه اش رو از دست داده

**فصل دوم**

اون درخت رو میینی درسا؟
دختر جوان چرخی زد وبا لبخندی یبا واغواگر اول به ان درخت وبعد به ر هام چشم دوخت وگفت_خب؟
رهام غرق در انهمه طراوات وسرزندگی خیره در نگاه پر شور درسا بود ومتوجه اش نشد
درسا دیتش ر در مقابل صورت رهام تکان دادوگفت:یوهو.. پویا خوابیدی گفتم خب بعدش چی؟
رهام به خودامد کلاه حصیری روی سرش را برداشت وبر سر درسا گذاشت وگفت :میخوام یه خونه درختی اون بالا بسازم
درسا بلند بلند خندبد وگغت:دیوونه ای تو پویا
خودت گفتی!مگه نگفتی وقتی که بچه بودی همیشه دلت یه خونه درختی میخواسته
درسا جلوتر امد وتقریبا سینه به سینه رهان ایستاد دستش را روی سینه مردانه او گذاشت وگفت
من به هر چی که میخواستم رسیدم باور کن پویا!!

***

چشمهایش را باز کرد اتاق سفید وساده بیمارستان در مقابل چشمانش جان گرفت نه اثری از درختان درهم تنیده و سر به فلک کشبده بود ونه سبز بی انتهای نگاخ درسا که او خود را در ان غرق کند
خواب بود..تنها یک رویا!!
_سلام رهام جان بالاخره بیدار شدی
رهام برگشت وبه دختر جوان خیره شد او را نمیشناخت تا به حال حتی یکبارهم او را ندیده بود
_داداش جونم خوبی
نکاه غریبی به دختر انداخت متوجه منظورش نمیشد او که رهام نبود
هیچوقت نبود!
_رهام؟؟؟؟
سرش دردمیکرد وحوصله فکر کردن هم نداشت او هیچ خواهری را به یاد نمی اورد!
انلحظه بیشتر از هر چیز دلش سکوت میخواست
دوست داشت درسکوت به او بیندیشد
به درسا...
chrysalis آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۶:۲۱ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +16 امتیاز     
پیش فرض باورنکردنی ترین اتفاق تیر۹۰

با یاد اوری نامش دوباره موج خواستن ونگرانی به سراغش امد برای چندمین بار ان سوال تکراری را پرسید:درسا کجاست چه بلایی سرش اومده؟
لبخندی غم انگیز بر لب رزا نشست همانطور که به چشمان به گود نشسته برادرس مینگریست گفت:چی داری میگی رهام؟درسا اخه کیه؟این کیه که اینقدر ازش میگی هان؟
رهام چون کودکی در راه مانده نالید:چرا با من اینجوری میکنین چرا هچکس نمیگه چی به سر ش اومده؟
_رهام؟!!
رهام سرش را درمیان دستانش فشرد وبا لحنی پرخاشگرانه فریاد زد:بسه دیگه..اینقدر این اسم لعنتی رو تکرار نکن!من پویام..میفهمی پویا...پویا
رزا از تعجب پلک هم نمیزد نمیتوانست بفهمد چه به روز تنها برادرش امده
رزا تقریبا نالید:رهام؟چی داری میگی تو؟منو ببین تو رهامی!رهام بهروان داداش من! اصلا یادته چه اتفاقی برات افتاده؟!
_بس کن...خواهش میکنم اره یادمه.. یادمه..همه چیو یادمه, من ودرسا تو جاده بودیم اون خواب بود و من لعنت شده هم پشت فرمون که...
رزا مات ومبهوت به داستان رهام گوش میداد,حتی یک کلمه هم از ان را نمیفهمید!
رهام با لحنی بغض دار ولرزان ادامه داد:که با اون کامیون تصادف کردیم!!!
رزا یکقدم به تخت نزدیک شد وخواست دست رهام را در دست بگیرد که او نگذاشت
_داری اشتباه میکنی تو اصلا تصادف نکردی! تو از ساختمون پرت شدی یادت نیست!؟رهام ,جون من یکم فگر کن ...سعی کن به یاد بیاری
رهام که از درد بی تاب شده بود واز همه بیشتر از حرفهای عجیب وغریب وبی معنی رزا درباره خودش گیج شده بود فریاد زد:تمومش میکنی یانه؟!!چی از جونم میخوای؟ تموم اینا براینکه بهم نگین چی به سرش اومده؟اره؟اره؟
_اروم باش رهام خواهش میکنم
_پویا..من پویام اینو بفهم!
در اتاق باز شد وکیوان سراسیمه وارد شد وبه سمت تخت امد,در حالیکه ارامبخشی را به رهام تزریق میکرد از رزا خواست زودتر از اتاق خارج شود
اما او گیج ومنگ به رهام که دچار تشنج شده بود خیره مانده بود!
کیوان بر سرش داد زد تا به خود امد و از اتاق بیرون رفت
چند ثانیه بعد دارو ارامبخش اثر کرد ورهام به خواب رفت
کیوان کمی از تخت فاصله گرفت وبه چهره رنجور پسر دایی اش خیره ماند
بااینکه از بهوش امدن او بینهایت شادمان بود اما غمی بزرگ برروی قلبش سنگینی میکرد....
chrysalis آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۰ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۰۴ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +17 امتیاز     
پیش فرض

*******

رهام خودش را میدید که روی صندلی تک نفره ای نشسته ومرد جوانی درمقابلش ایستاده دور وبرش پر بود از دختر وپسرهای بعضا همسن وسال خودش وتک وتوک زن ومردهای سن بالا
مرد جوان مقابلش که پیراهن چهارخانه ای برتن داشت جلو امد ودستش را روی دسته صندلی او گذاشت ورو به باقی حضار در اتاق گفت:تصویری که شما از محیط اطراف وفضا ی داستان به ذهن خواننده القا میکنین کمتر از شخصیت ها وسیر داستات نیست
این شخصیتها واتفاقات داستانه که در اون بستر نمود پیدا میکنه!فضا ومحیطی که پرسوناژ ها در اون به ظهور میرسند یک پایه از چهار پایه داستان شما رو تشکیل میده...حالا از همتون میخوام همینکار رو بکنین...یعنی میخوام داستانی بنویسید که فضا شخصیت داستان باشه
میخوام به بی جون ترین بخش جون بدین مثلا لامپ روایت گر قصه باشه یا گلیم کهنه زیر پا ویا حتی عروسکی که پشت کمد دیواری افتاده
همه اینها میتونن راوی قصه تون باشن!خب..اگه سوالی نیس میتونین برین بچه ها
صدای قژ قژ صندلی ها بلند شد وگروهی از دخترها وپسرها از کلاس خارج شدند وچند نفری هم دور مرد جوان حلقه زدند.
رهام هنوز روی صندلی اش نشسته بود ...ارام سرش را برگرداند واز گوشه چشم به دخترکناری اش چشم دوخت
دختر فارغ از هیاهیوی کلاس در خود فرو رفته بود وبا مداد بر روی کاغذ خط خطی شده مقابلس ضربه میزد
_درسا!؟
دختر باشنیدن نامش سرس را بلند کرد وبه مرد جوان خیره شد
_خوب شد موندی داشت یادم میرفت(از داخل کیفش یک دسته کاغذ بیرون کشید وبه سمت او رفت)نوشته هات رو به اون دوستم دادم,خوند والبته خوشش هم اومد حالا اگه هنوز سرحرفت هستی که شماره نشریه رو بهت بدم
لبخندی جذاب واغواگر بر روی لبهای برجسته دخترک نشست...باشوق سرش راتکان داد و مرد هم با رضایت شماره تلفنی را روی برگه ی خط خطی شده ی درسا نوشت و بعد از صحبتی کوتاه از او خداحافظی کرد واز کلاس خارج شد.
رهام به وضوح برق خیره کننده نگاه درسا را میدید که به مسیر رفتن استادش دوخته شده حسادت برای چندمین بار قلبش را ناخن کشید,دستش را روی میز مشت کرد ,سعی داشت خود را بی تفاوت نشان دهد!
درسا درحالیکه تکه کاغذی که شماره تلفن رویش بود را با وسواس جدا میکرد سر بلند کرد ومتوجه رهام شد!
لبخندش پر رنگتر شد وبا لحن دوستانه ای گفت:پویا؟خوابت برده!نمیخوای بری خونه؟!
***
امیدوارم تا اینجا از داستان خوشتون اومده باشه,تابعد
chrysalis آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اتفاق, انجمن, باور, تایپ, ترین, تیر, تیر90|نوشته, ساره, نکردنی, کاربر, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
باور نکردنی ترىن اتفاق تیر90 | آسمانی شو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب chrysalis نوشته کاربران سایت 5 ۴ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۱۶ بعد از ظهر
عکس هایی باور نکردنی از عجیب ترین کودکان جهان bahar_oumad علمی ، خبری 7 ۲۰ شهريور ۱۳۹۰ ۰۵:۱۵ بعد از ظهر
باور کردن این اتفاق واقعا سخت است اما در امریکا اتفاق افتاده farnaz58 خارجی 4 ۲۵ فروردين ۱۳۹۰ ۱۱:۵۹ قبل از ظهر
عکس هایی باور نکردنی از بیچاره ترین مار دنیا!! farnaz58 حیوانات ، پرندگان و ... 0 ۱۶ اسفند ۱۳۸۹ ۱۲:۱۷ بعد از ظهر
کیک های باور نکردنی یهدا جالب و خنده دار 2 ۴ بهمن ۱۳۸۸ ۱۰:۱۷ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان