بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۴۲ قبل از ظهر   #41 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
پیش فرض

فصل هفتم

رزا با شنیدن صدای زنگ با عجله به سمت ایفون دوید وگفت:کیوانه من باز میکنم
احمد هم لبخندزنان به انتظار نشست
رزا دکمه ایفون را فشرد و به سمت در ورودی رفت وان را باز کردو به انتظار کیوان ایستاد
لحظاتی بعد کیوان از اسانسور خارج شد وبا دیدن رزا که در انتظارش بود لبخندی گرم و دلپذیر گوشه لبش نشست
_سلام دختر دایی
_سلام پسر عمه!خوبی؟از اینورا؟!
_اومدم مشتلق بگیرم
رزا هیجان زده پرسید :چه خبر شده
_تا مژدگونی ندی از خبرم خبری نیست!
_اذیت نکن کیوان کلی ترجمه دارم که باید فردا تحویل بدم چی شده ها؟
_بگو امروز کی بهم زنگ زد؟
رزا با اعتراض گفت:کیوااااااان
و او بیشتر خندید و جلو امد
کفشش را از پا کند و گفت:رضا صبح زنگ زد
_رضا!!!؟؟؟
_آره دیگه
_ولی اونکه....
ادامه حرفش را خورد وبه جایش سرش را به علامت سوال تکان داد وابرویش را در هم فرو برد
_اگه اجازه بدی بیام تو همه چی رو برات تعریف میکنم خانم بازجو
رزا محجوبانه خندید وخودش را کنار کشید
_ببخشید اصلا حواسم نبود..بیا تو
کیوان داخل شد وبلند سلام کرد وبه سمت احمدرفت وبا او دسا داد وهمانجا کنارش نشست, رزا هم به اشپزخانه رفت ومشغول ریختن چای شد
صدای کیوان و پدرش را شنید که با هم درباره اوضاع کار واقتصاد وتورم بحث میکردند
فنجان ها را در سینی چید و شال روی سرش را محکم کرد و سینی به دست وارد هال شد
سینی را روی میز مقابل کیوان گذاشت و خودش هم برروی تک مبل روبه رویی نشست و همانطور که یک پایش را روی دیگری می انداخت میان حرف کیوان وپدرش پرید:بگو دیگه کیوان
کیوان لبخندی زد وفنجانی برداشت و به احمد هم تعارف کرد که البته او امتناع کرد
کیوان درحالیکه فنجان را زیزبینی اش گرفته بود و عطر چای را میبلعید جواب داد:صبح که از خونه اومدم بیرون زنگ زد وگفت میخوادببینتم البته ازم خواست اگر امکانش هست که رهام رو هم با خودمون ببریم
رزا عصبی ساق پایش را تکان داد و حرفی نزد
کیوان جرعه ای نوشید ونگاهی به اطرافش انداخت وگفت:رهام نیست؟
_نه...ظهر رفت بیرون گفت کار داره هنوزم برنگشه!
رزا قندان را جلو کیوان گذاشت وبا اشاره به قندان ادامه داد:پولکی هاش تازه اند از اونا بردار
یکی از پولکی ها را برداشت ولبخند زنان زمزمه کرد:یادش بخیر
_حالا میگی چکار باید کرد؟رهام رو هم با خودمون ببریم
_راستش از صبح دارم بهش فکر میکنم به نظر منکه ضرری نداره اما حقیقتش یکم نگرانم





 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




chrysalis آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۹ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۵۵ قبل از ظهر   #42 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض

یکم نگران برخوردی ام که ممکنه پیش بیاد
_براش همه چی رو گفتی
کیوان بی حرل سرش را تکان داد
احمد هم که از حالت چهره اش مشخص بود چقدر ناراحت شده اهی کشید و به سمت اتاقش رفت
کیوان سرش پایین بود ونگاهش به وسط فنجان چای اش ورزا هم به پایه میز
_درسا چی؟درباره اون دختره هم حرفی بهت زد
_نه یعنی به اونجاها نکشید گفت میخوام رهام رو ببینم اونم از نزدیک منم گفتم فقط اجازه بدین اماده اش کنیم
رزا حرفی نزد و ترجیح داد سکوت کند, کمی که گذشت کیوان باخنده گفت:نمیخوای یه شام به مابدی دختر دایی؟
رزا سرش را بلند کرد وبالبخندی نیمه جان گفت:چرا که نه اما راستشو بخوای اگه شام میخوای باید دست به جیب شی
کیوان برگشت و داخل اشپز خانه را سرک کشید وگفت شام ندارین!
رزا خندید وشانه هایش را بالا انداخت:شرمنده!
_پس خوب شد من اومدها
_خدا رسوندت
_در اینکه تو هم خوش شانسی که حرفی نیست,حالا کی میاد این اخوی؟
_چه میدونم والا باخداست
_یه ذکر چیزی بخون شاید زودتر بیاد معده ام داره سوراخ میشه, راستی از سونیا خبر داری؟
_آره اتفافا دیشب فهمیدم
_دایی باید به همه سور بده بیا ازالان تصمیم بگیریم چی میخ اهیم بخوریم
_آخه تو بچه مثبت تا حالا غیر جوجه مامان جونت گذاشته چیز دیگه ای هم بخوری
کیوام باخنده چندبار روی پایش کوبید وگفت:پیر شدم وهنوز مزه پیتزا رو نفهمیدم رزا
همان موقع در باز شد ورهام سر به زیر وخسته وارد خانه شد
کیوان ذوق زده به او اشاره کرد:اینم از شازه پسر
رزا با شوق بلند شد و سلام کرد که جوابش تنها سرتکان دادن رهام بود
همانطور که داشت به سمت اتاقش میرفت صدای کیوام را شنید
_آهای اخوی کجا؟میخواییم همه شام بریم بیرون
لحظه ای ایستاد و بالحن سردی جواب داد:من سیرم
_فکر جیب منی؟
رهام برای چند ثانیه به کیوان چشم دوخت دهانش را باز کرد که چیزی بگوید اما پشیمان شد وبی حرف به اتاقش رفت
کیوان به سمت رزا برگشت وبا دیدن چهره به غم نشسته زیبای دخترک قلبش به درد امد
سویچ ماشینش را از روی میزبرداشت ودرحالی که سعی داشت لحنش شاد ومهربان باشد گفت:بالاخره چی شد حاضری شریک جرم من تو خوردن یه پیتزا غیر قانونی باشی؟!
چهره رزا با لبخندی دلنشین باز شد برای چند لحظه قذر شاناسانه به کیوان خیره شد وبا شادی گفت:الان اماده میشم
chrysalis آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۰ شهريور ۱۳۹۰, ۰۶:۳۶ قبل از ظهر   #43 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +12 امتیاز     
پیش فرض

انشب رزا وکیوان تنها برای شام بیرون رفتند رهام که...!
واحمد هم مزاحمشان نشد تاحرفهای نگفته شان را بعد از ماهها از ان اتفاق تلخ حادثه رهام باهام بزنند
کیوان مقابل رستورانی که به قول خودش از ان1002خاطره داشت نگه داشت وگفت:میخوام1103خاطره ام رو امشب اینجا باتو داشته باشم
و رزا از شرم گونه های سفید وبی رنگش گل انداخت وبند کیفش را محکم فشرد وگفت:وای به حالمونه اگه عمه بفهمه
_نترس رادارهای مامانم تو این اطراف انتن نداره
هردو باخنده از ماشین پیاده شدند وکیوان جلوتر از رزا ار پله بالا رفت و در شیشه ای را باژستی خنده دار برای رزا باز کرد وبه داخل دعوتش کرد
وقتی هر دو پشت میز دو نفره انتهای سالن نشستند کیوان با لبخند گفت:رزا نمیخوای اون کیف بیچاره ات رو ول کنی؟دیگه دارم نگرانش میشما
رزا خجالت زده کیف را روی میز گذاشت,اما بعد دیگر نمیدانست با دستان بیکارش چه کند پس به ناچار با ناخنش مشغول طرح انداختن برروی میز شد
سکوت بینشان طولانی وازار دهنده بود
رزا بی انکه سرش رابلند کند نفس عمیقی کشید وگفت:تو میگی رهام خوب میشه؟
کیوان قیافه متفکری به خود گرفت وپاسخ داد:رهام الانش هم خوبه وقتی به روزهایی که به زور اون دستگاها زنده بود فکر میکنم...ودیگر حرفش را ادامه نداد
رزا سرش رابالا اورد تا دلیل سکوت کیوان رابفهمد اما از چهره مات او چیزی مشخص نمیشد,نگاهش به انتهای سالن بود وگویا افکارش دور تر از نگاهش
رزا دستش رامقابل کیوان تکان داد وصدایش زد که به خود امد وگفت:چیه؟
کجایی؟
_همینجا داشتم به اون روزا فکر میکردم
_خیلی سخت بود مدام به خودم میگفتم یعنی برای همیشه از دست دادمش؟هرچند الان هم انگار ندارمش!اون رهام من نیست
_توکلت به خدا باشه دل مامانم که خیلی روشنه تو هم امید داشته باش خدایی که رهام رو از لبه مرگ برگردوند میتونه حافظه و خاطراتش رو هم برگردونه!تو این قضیه حتما یه حکمتی هست که ما ازش بی خبریم
رزا لبخند تلخی زد و گفت:اینجوری حرف نزن یاد بابا بزرگها می افتم
و کیوان باشیطنت به چشمهای رزا خیره شد وگفت; دوست داری مدل پسر های امروزی حرف بزنم؟
رزا تنها خندیده بود وکیوان گفتخ بود:دلم برا خنده هات تنگ شده بود!
chrysalis آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۰۶ قبل از ظهر   #44 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +11 امتیاز     
پیش فرض

*****
ساعت از11;40 هم گذشته بود که درساخسته وبی رمق کلید را درقفل اپارتمانش چرخاندو وارد شد,فضای بسته خانه گرم ودم کرده بود و او کلافه وعصبی به نظر می امد!
کفشهایش را پشت در از پاکند وبه سمت پنجره هال رفت,بایک دست پرده تور را محکم عقب کشید وپنجره راباز کرد واز ان بالا به شهر همیشه بیدار زیر پایش چشم دوخت
آهی از اعماق وجودش کشیدو دکمه کولر را روی دور تند گذاشت ومقابل باد سردش ایستاد
تمام لباسش از شدت گرما خیس عرق شده بود وباد تند کولر حس سرما ی رخوت اوری را تامغز استخوانش وارد میکرد
کم کم لرز به جانش افتاد واز صرافت خنک شدن افتاد وبه سوی اتاقش رفت,
خسته بود واقعا خسته تمام بعداز ظهر را سانت سانت رانندگی کرده بود وگرمای هوای مرداد ماه هم کلافه اش کرده بود اما خودش خوب میدانست که همه اینها بهانه است و عصبی بودنش نه به ترافیک مربوط بوده ونه به گرمای هوا!
مصاحبه ای که بعد ازظهر انروز بازنی که اعضای بدن پسرش را اهدا کرده بود داشت تمام خاطرات تلخی که به زحمت تا انروز سعی در عقب راندشان داشت را به یکباره در ذهنش بیدار ساخته بود!
دوباره به یاد پویا وان حادثه غم انگیز افتاده بود
به یاد اینکه چطور به عنوان همسرچند روزه او زیر برگه رضایت نامه را امضا کرده بود!
قلبش تیر میکشید وبغضی که در طول ان مدت با انواع حسهای مختلف در وجودش پرورانده بود به یکباره شکست!
قطرات اشک ارام وبی صدا از گوشه چشمش سر میخوردند وروی گونه اش سرازیر میشدند
دلش تنگ شده بود!
برای پویا..آن پسرک لاغر وقدبلند با ان موهای لخت وکم پشت.
زنگ تلفن رشته افکار غم انگیزش را پاره کرد,با بی میلی از روی تختش بلند شد وبه سوی هال رفت,وقتی از جلوی کولر رد میشد برای لحظه ای تامغز استخوانش لرزید.
خودش را روی مبل مچاله کرد وگوشی رابرداشت:بفرمایید؟
_منزل خانم درخشان؟
صدای خشک مرد پشت خط در گوشش پیچید وته دلش را لرزاند,با تردید گفت:امرتون؟
_ازشما شکایت شده خانم!
برای لحظاتی واقعا ترسید وباتپه تته گفت:بخاطر چی؟
_بخاطر بی خیالی تون خانم!ساعت رو دیدی؟
حسابی جا خورد..ته مایه صدا را میشناخت وبرایش اشنابود,در سکوت به اهنگ صدا اندیشید وبعد انگار تازه به خود امده باشد فریاد زد:بهنام خیلی لوسی!ترسیدم
_واقعا عجیبه که تا این وقت شب تو خیابونها میچرخی ونمیترسی اما از صدای من..!باید به خودم امیدوار باشم
_بی مزه
_خیلی ازت دلخورم
chrysalis آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۵ شهريور ۱۳۹۰, ۰۴:۳۰ قبل از ظهر   #45 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
پیش فرض

درسا راحتتر روی مبل نشست
_چرا اخه؟
_به موبایلت نگاه کنی میفهمی
_ای وای ببخشید بهنام معذرت!گوشیمو تو دفتر ماهنامه جا گذاشتم
_امان از این سربه هوایی تو!چطوریه که خودت رو جا نمیذاری؟
_ببخشید دیگه,اخه واقعا گرفتار بودم
بهنام ساکت بود وجوابی نداد,درسا اخمی کرد واهسته گفت:بهنام گوشی دستته؟
صدای بهنام گرفته وبم در گوشی پیچید:دوست ندارم تا این وقت شب بیرون باشی!
لبخندی تلخ لبهای درسا را زینت بخشید وگفت:چشم قول میدم,آشتی؟
_امیدوارم
_بهنام من هنوز شام نخوردم میشه بعدا حرف بزنیم؟
_نمیخواد خودمم خسته ام از ظهر به این طرف کلی با شاگردهام سروکله زدم,برو
_پس تابعد
_شبت بخیر
گوشی راسر جایش گذاشت وبه ساعت مقابلش خیره شد وبعد بابی تفاوتی شانه ای بالا انداخت وبه اشپزخانه رفت,از روز قبل مقداری استانبولی دریخچال داشت اما حال گرم کردنش را نداشت!
تکه ای نان را به دندان گرفت وبه این فکر کرد که دوش اب گرم احتمالا حالش رابهتر خواهد کرد
*******
برای خودش فنجانی چای ریخت وبه همراخ ضبط ودسته ای کاغذ به سمت تراس خانه اش رفت,همیشه انجا را برای کار کردن انتخاب میکرد,هیاهوی بی پایان شبانه شهر را دوست داشت و از اندیشیدن به قصه چراغهای روشن هر خانه لذت میبرد.
وارد تراس که شد چشمش به قفس بالای نرده افتاد ولبخندی گرم وزیبا چهره اش را روشن کرد
آرام جلو رفت وبانوک انگشت ضربه ای به میله قفس زد.
دومرغ عشقی که درقفس خفته بودند ناله ای کردند ویکی به دیگری نزدیک تر شد وسرش را زیر پرهای دیگری پنهان کرد,غمی کهنه وخاک گرفته چون نیشتر برقلبش فرو رفت وخاطراتی که از ان روزگار داشت چون صفحه ای رنگی درمقابل چشمانش جان گرفت.
خودش بود وقتی که دختری جوان وپرشر وشور بود در کلاسهای داستان نویسی حمید عمادیان!
همانجایی که برای اولین بار پویا را دیده بود,آن پسرک ساکت ومرموز را..
آمارش را همان چند روز اول دراورده بود,مهندس عمران بود وتک فرزند خانواده وبرای کار به مشهد امده بود انهم در یک پروژه بزرگ ومهم!
اوایل فقط برای سرگرمی ودست انداختن به او توجه میکرد حتی یکبار هم از شخصیت او در داستانش استفاده کرده بود امابعدها..
خودش هم نفهمید چه شد که رابطه شان تغییرشکل داد وحسش به او تغییرکرد؟!
حسی شبیه حس مادری!
مادری که میخواست طفل بی پناهش را زیر بال وپر بگیرد!
با انکه از پویا کوچکتر بود اما با عشقی عجیب به پیشواز ان حس رفته بود ..ߍ
chrysalis آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۶ شهريور ۱۳۹۰, ۱۱:۴۷ بعد از ظهر   #46 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +9 امتیاز     
پیش فرض

نگاهش همچنان به مرغ عشقهایش بود!
مرغ عشقهایش؟!نه,مرغ عشقهای پویا
تنها یادگاری که از اوبرایش مانده بود...بی انکه بخواهد صحنه های ان تصادف وحشتناک وبرخوردشان باکامیون وضربه بدی که در اثر پرت شدن پویا به بیرون ماشین به سرش خورده بود را برای هزارمین بار درمقابل چشمانش تصور کرد وبه یاد اورد که چطور خودش یک خراش هم برنداشته بود!
شاید اگر قطره ای خون از دماغش می امد تااین حد عذاب نمیکشیدمخصوصا وقتی پشت شیشهucIمی ایستادو به جسم درخواب رفته پویاچشم میدوخت!به شوهر جوان از دست رفته اش!
با یاداوری انروزاها قلبش تیرکشید ونفس کشیدن برایش دشوار شد,دستش را روی میله تراس گذاشت وتا شکم خم شد,قطره اشکی که گوشه چشمش بود سرخورد ودرتاریکی ناپدید شد.
چشمانش رابست وتمام سعی اش را کردتا خود را از نشخوار انبوه ان خاطرات تلخ وفرسایش دهنده نجات دهد,ماهها درد کشیده بود تا توانسته بود قدری برخود مسلط شود وان حادثه را فراموش کند.
میله سرد اهنی را رها کرد وبه داخا برگشت وزیر لب برای هزارمین بار ان مرد مزاحم را لعنت کرد که چطور ارامش زندگیش را درهم پاشیده بود

فصل هشتم*

دراتاق نیمه تاریکش دراز کشیده بود وبه نور مهتابی که بروی دیوار افتاده بود مینگریست.
اتاق نسبتابزرگی داشت که قسمت اعظم انرا کتابخانخ ومیز نقشه کشی اش اشغال کرده بود, پوستر بزرگی از بک دختر بچه روستایی که کنار دیوار مخروبه ای نشسته بود وبزغاله ای را دراغوش داشت زینت بخش اتاقش بود
ان عکس را به یاد نمی اورد اما حسی خوشایند را درونش به غلیان می انداخت,گویی ماجرایی ناگفته را در پس ذهنش روایت میکرد
دستش را زیر سرگذاشت ونفسش را با اهی طولانی بیرون داد,تمام بعدازظهر به این فکر میکرد که چرا؟
واقعاچرا اینقدر راحت درسا ورضا اورا رها کرده وبه دنبال زندگیشان رفته بودند؟
دوباره باحسرت اهی کشید وبه پوستر دختر بچه چشم دوخت,موهای مواج روشن دخترک روی شانه اش ریخته بود وبزغاله سفید ومشکی سرش را به سمت اوبرگردانده بود, رویش رابرگرداند وبه دسته گل لاله روی میز خیره شد.
زندگیش تبدیل شده بود به معادله ای عجیب ولاینحل!
افرادی که تاچندی قبل تمام زندگیش محسوب میشدند به راحتی پلک زدنی اورا پس زده واز یاد برده بودند ودر عوض ادمهای غریبه ونا اشنا اینگونه اورا مرکز توجه قرار داده بودند!
نگاهش همچنان روی گلبرگهای پلاسیده بود وذهنش درپی جواب انهمه سوال.

ویرایش توسط chrysalis : ۲۷ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۰۴ قبل از ظهر
chrysalis آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ شهريور ۱۳۹۰, ۰۸:۰۱ قبل از ظهر   #47 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
mona..scorpio آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

سلام سلام ....
با اجازه این قسمت رو من میذارم چون قراره با ساره جون همکاری کنم

"... نام پسر رهام بود . جوان و جذاب با قامتی بلند و هیکلی چهارشانه . پسر خوشبختی بود اما در زندگی اش خوشبختی را حس نمی کرد . مگر خوشبختی چیست ؟ جز باور درونی خود مان ؟ به رشته ی مورد علاقه اش رسیده بود . به کار مورد علاقه اش مشغول بود و علایق خود را دنبال می کرد ... حتی دختر مورد علاقه اش را هم پیدا کرده بود اما باز هم احساس خوشبختی نمی کرد ....."

با گفتن " چطور بود ؟ " توسط درسا پویا سرش رو تکون داد ...داستانی بود که درسا از روی شخصیت او نوشته بود .
پویا سرش را بالا گرفت و به چشمان براق درسا در هوای خنک آن پارک نگریست . داستان طولانی بود اما در سطر آخر سوالاتی مطرح کرده بود که خودش هم پاسخ آن را نمی دانست ...
خنده ای کرد و گفت : تو که گفتی در مورد شخصیت منه حالا چرا اسممو رهام گذاشتی پویا چشه مگه ؟
درسا متفکرانه جواب داد : آخه می خواستم تو کلاس هم بخونم نمی خواستم بفهمن مننظورم توئی .... می دونی که ؟

و لبخند زیبایی زد
پویا بینی درسا را کمی پیچاند و گفت : چیو می دونم خانم خانوما ؟
درسا کمی خود را جمع و جور کرد .... هنوز خیلی زود بود تا پویا با او صمیمی شود ....

***
با صدای در اتاق به خود آمد . احمد بود که او را از خاطراتش بیرون کشیده بود ....
این جمله در ذهنش تکرار میشد ... رهام رهام .... پس رهام اسمی بود که درسا روی او گذاشته بود ؟ پس اونا می دونستن درسا هست ؟ پس چرا چیزی نمی گفتن ؟
احمد با آرامش پرده های اتاقش را کنار زد .... رهام دستانش را حصارچشمانش کرد تا از برخورد نور به چشمان خسته اش جلوگیری کند .
احمد کنار پنجره تکیه داد ....
- پسرم تا کی می خوای خودتو تو این اتاق حبس کنی ؟ خسته نشدی ؟
بدون توجه به رهام ادامه داد : ببین فردا رزا و کیوان و سونیا می خوان برن کوه ازت می خوان تو هم باهاشون بری البته این خواسته ی من هم هست ...
رهام ناگهان گفت : بابا ؟
خودش هم نمی دانست چرا او را اینگونه خطاب کرده او که پدری نداشت ! پدری که دلسوز باشد نداشت ...
احمد خوشحال از صحبت پسرش گفت : جان بابا ؟
- درسا کجاس ؟ چه بلایی سرش اومده ؟

حال احمد گرفته شد . چشمانش را به نشانه ی خستگی بست .... و آرام گفت : استراحت کن رهام استراحت کن ..
برعکس همیشه رهام از اینکه پویا خطاب نکرده بودنش ناراحت نشد و احمد هم متوجه این موضوع شد

****
رزا مغموم و خسته به همراه کیوان در کافه ای نشسته بودند . آن روز قرار بود 4 نفری به کوه بروند . به یاد گذشته ها
اما رهام مخالفت کرد و سونیا هم نتوانست خلوت دو عاشق را خراب کند .
- دلم برای سونیا می سوزه طفلی .... فکر کن یکی که دوستش داری و اونم بهت علاقه داشته الان بزنه زیر همه چی .
- رزا دارم دیوونه میشم . هر چی فکر می کنم بیشتر به پوچی می رسم .
ناگهان رزا با لحنی که حاکی از نگرانی بود گفت : کیوان نکنه توام یه وقت فراموشم کنی
لبخندی نمکین زد و گفت : کی گفته حالا من دوست دارم ؟
رزا معترض گفت : کیوووووان
- ببخشید ببخشید دوووووستتتت دارررررممممم

****
خانوم منتظری این آویشن کجا رفت پس ؟
خانوم منتظری پرستار بخش خطاب به خانوم یوسفی گفت : نمی دونم مگه تو اتاقش نیس ؟
- حرفا می زنیا اگه تو اتاقش بود که دیگه سوال نمی پرسم ازت !
- الان میرم پی اش ...
با کفش های دکترشورش روی سرامیک های خط افتاده ی کریدور دوید و دنبال آویشن گشت
از بچه ها سراغش را گرفت اما هیچ کدام او را ندیدن بودند بالاخره بعد از کلی جست و جو او را در حیاط گوشه ی درخت زبان گنجشک دید .... درختی که پویا مجد برای آن نوانخانه کاشته بود ..
خیلی سعی کرد او را دعوا نکند ....
با لحنی نه چندان ملایم گفت : کجا بودی تو دختر ؟ دلمون هزار راه رفت
آویشن به سمتش برگشت . دختری با موهای مشکی لخت و چشمانی سبزو شفاف با لپ هایی گل انداخته .....
آن روز روزهای اولی بود که پویا پروژه ای را در مشهد شروع کرده بود . برای مسطح کردن سطح زمین احتیاج به کندن درختان بود که با موافقت شهرداری و پرداخت مبلغی این کار انجام شد اما پویا نتوانست از درخت پربرگ زبان گنجشک دست بکشد و آن را به دست فراموشی سپارد پس تصمیم گرفت آن را در نوانخانه ای در همان حوالی بکارد تا یادی برای دیگران باشد .... دیگرانی که فرقی با او نداشتند او پدر و مادر خود را دیده بود اما مهری از آنها به یاد نداشت و آنها نه دیده بودند نه مهری به دل داشتند .

با لباسی خاکی و چشمانی خسته وارد آنجا شد حیاط بزرگ و باصفایی داشت . بعد از کسب اجازه از مدیر باغبان به همراه سرایدار مشغول کاشتن شدند .
پویا اطراف را می کاوید تا چشمش به دختری افتاد که ابعاد کوچک شده ی درسا بود . همان چشم ها همان موها همان لبخند ... دلش لرزید .
به سمتش رفت ... دختر با لبخندی شرمگین سلام داد
- سلام عزیزم
و دولا شد و گفت : اسمت چیه خانوم کوچولو ؟
- آویشن
- چه اسم قشنگی چند سالته ؟
- 6 سال امسال میرم اول دبستان
بعد از گفتن این جمله بغضی در گلویش چنگ انداخت .
- چیزی شده عزیزم ؟
- آقا من بابا مامان ندارم ...
- می دونم عزیزم
دختر گریه می کرد . و پویا شانه های او را می مالید . نمی دانست چه شد که آن دختر دل او را ربود و پویا سرپرستی او را برعهده گرفت اما چون فعلا شرایط نگهداری اش را نداشت آویشن همان جا زندگی می کرد و پویا خرجی او را می داد و بهش سر می زد .
روز اول مهر آویشن منتظر پویا بود که با هم به مدرسه بروند اما پویا هیچ وقت نیامد و حالا بعد 5 سال آویشن وارد راهنمایی می شود ولی هنوز منتظر پویاست .... چرا او را فراموش کرده بود ؟ خودش هم نمی دانست ....

ادامه دارد ....
آهای آهای تشکر و امتیاز فراموش نشه هااااااااا



به سیاهی برف به سفیدی سرمه
غیرمنتظره
اولین نگاه
یک بوم و دو هوا

ویرایش توسط mona..scorpio : ۲۹ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۰۷ قبل از ظهر
mona..scorpio آنلاین نیست.  
قدیمی ۴ آبان ۱۳۹۰, ۰۱:۰۰ بعد از ظهر   #48 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
chrysalis آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

سلام به همه و معذرت به خاطر تاخیر پیش اومده....
این قسمت رو دوست خوبم آنالیا عزیز زحمتش رو کشیده نوشته که من به جاش میذارم...
دوستانی که تمایل دارن تو ادامه این رمان همکاری کنن خرجش بخدا فقط یه پیام خصوصی...بابا به پیر به پیغمبر توش گیر کردم یکدومتون بیایین کمک دیگه

بغض گلویش را میفشرد ولی در جواب خانم منتظری فقط نگاه خیسش را به او دوخت
--بیا بریم تو.....دیگه تو این ساعت تنها نیا بیرون....
آویشن بی هیچ حرفی با کوهی از درد دنبال خانم منتظری به سمت اتاقش رفت... خانم منتظری کنار تخت آویشن ایستاد و گفت: تا نخوابی بیرون نمیرم
آویشن با بی میلی پتوی کدر روی تخت را کنار زد و روی تخت نشست...پاهایش را زیر پتو پوشاند و به آرامی روی تخت دراز کشید.... چشمانش را بست تا خیال خانم منتظری رو راحت کرده باشد.... و به انتظار پویا یک شب دیگر رو هم گذراند

****

رهام به انبوه کاغذ های مچاله شده مقابلش خیره شد... در پس هر نوشته چهره درسا جلوی چشمش تجسم میافت... دلش برای همسر زیبا و مهربانش تنگ شده بود... باز هم قلم به دست گرفت.. ناخواسته روی کاغذ اسم درسا رو نوشت... و جملاتی نامفهوم رو زیر لب زمزمه کرد... خاطرات کمرنگی در ذهنش جان میگرفتن....
رزا به آرامی وارد اتاق رهام شد.. از دیدن رهام که اینچنین مغموم در خودش فرورفته بود غم به دلش چنگ زد
-میای شام بخوریم...
رهام نه جوابی داد و نه حتی به طرف رزا نگاه کرده بود.. کیوان سفارش کرده بود زیاد به رهام در مورد چیزی اصرار نکنن...ولی دیدن این حال و روز رهام برای رزا سخت بود...دلش میخواست همه اینها رو در خواب دیده باشد....
-ره....پویا
رهام با شنیدن این اسم برگشت و نگاهی به رزا کرد...رزا اندکی قدرت گرفت و گفت: میای شام بخوریم؟
-میل ندارم
-بیا شام بخوریم بعدش در مورد درسا حرف میزنیم
رهام ناگهان از جا بلند شد... و با صدای بلندتری گفت: ازش خبری داری؟ اینجاست؟
-بیا تا برات بگم
رهام فقط دوست داشت از درسا بشنود...خوردن شام یا هر چیز دیگری برایش بی ارزش بود.... با صدای خفه ای گفت: امروز رفتم ببینمش...اما نبود...میدونم داره بهم خیانت میکنه
واژه خیانت برای رزا لمس شدنی نبود... نمیتوانست این بعد شخصیت برادرش را بشناسد... دوست داشت با رهام در مورد درسا حرف بزند تا بلکه سرنخی در مورد آن زن مرموز به دست آورده باشد. از اتاق خارج شد برخلاف تصورش رهام به دنبالش رفت
-از درسا خبر داری؟ بگو بهم؟
رزا جوابی برای سوال های بی سر و ته و تمام نشدنی رهام نداشت...از حرفی که زده بود پشیمان شد ولی راه برگشتی نداشت.. رو به رهام کرد و گفت: نمیگی چرا فکر میکنی بهت خیانت میکنه؟
رهام باز در خود فرو رفت....
chrysalis آنلاین نیست.  
قدیمی ۷ آبان ۱۳۹۰, ۰۶:۴۳ بعد از ظهر   #49 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
آنالیا آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

دینگ! اینم قسمت جدید... با تشکراتون دلگرممون کنید... اولین بارمه کار گروهی مینویسم
************************************************** ***************

**
درسا آلبوم عکس رو روی میز گذاشت و سرش رو به پشتی مبل تکیه داد و چشمهایش رو بست... از وقتی اسم پویا رو شنیده بود ... دلش لرزیده بود.. صورت مهربانش افکار درسا رو لحظه ای آرام نمیگذاشت.... تصادف لعنتی.... فکر میکرد کسی قصد شوخی احمقانه ای رو با او دارد ولی این مزاحم کیست که الان به نام پویا به دنبال اوست... پویا....پویا... خسته از این سوالات سراغ پنجره رفت...دلش یک دل سیر گریه میخواست... تازه داشت با نبود پویا خو میگرفت که برگشت... از این فکرش لبخند زهر آگینی به صورتش نشست....باد کولر نمیتوانست آتش درونش را به خاموشی بگیرد.....
**
رهام پشت میز آشپزخانه نشست و سرش را در میان دستهایش گرفت. رزا برای حالش نگران بود و در خودش رو برای حرفی که زده بود مواخذه میکرد... دوست داشت کیوان کنارش بود تا در این وضعیت کمکش میکرد... لیوان آبی رو به سمت رهام گرفت و گفت: بخور....
رهام سرش رو بلند نکرد ، رزا بار دیگر خواهش کرد.... درسا.... چقدر دلتنگ او بود.... ولی نه درسا یک خائن بود ... یک خائن که باعث شده بود..... بی توجه به حضور رزا بار دیگر به اتاقش پناه برد... دلش برای خانه خودش تنگ بود دوست داشت با خودش و خاطراتش خلوت کند... بنویسد و بنویسد... در اتاقش را بست و دوباره به انبوه کاغذ ها خیره شد... باید بهترین رو مینوشت... باید از دلش مینوشت... باید به خودش ثابت میکرد هنوز پویاست نه این رهامی که توسط بقیه خوانده میشد....
**
رضا فنجان قهوه رو به لبش نزدیک کرد و به کیوان گفت: یعنی الان نمیشه پو... رهام رو دید
-نمیدونم با دیدن شما چه واکنشی نشون میده ولی بهتره این ملاقات دیرتر اتفاق بیفته...
-حال روحی اش چطوره؟
-خودش رو توی اتاقش حبس کرده .... یک چیزهای نامفهومی روی کاغذ مینویسه و بعدش مچاله میکنه... کوهی از کاغذ توی اتاقش جمع کرده حتی نمیذاره رزا اونها رو جمع کنه
رضا با همه این روحیات آشنا بود... پس یعنی خودش بود... خود پویا ... روحی در کالبد دیگری؟ به زندگی بعد از مرگ اعتقاد نداشت ولی رهام تمام باورهایش رو به بازی گرفته بود... پویا برایش بیشتر از یک دوست بود... یک برادر که از جانش بیشتر دوستش داشت یک دوستی عمیق که در ژرفای تخیل رضا نمیگنجید...
کیوان اندکی مکث کرد و گفت: شما... زنی به اسم درسا میشناسید؟
درسا.... درسا... رضا از پاسخ عاجز ماند... نگاهی به ساعتش کرد و گفت: باشه برای بعد... اصلا حواسم به قرارم نبود...عذر میخوام خدانگهدار و رفت
کیوان مانده بود با کوهی از سوالات.... شب قبل رزا خواسته بود تا در مورد درسا از رضا پرس و جو کند ولی رضا هم بی جوابشان گذاشته بود. کیفش رو از روی صندلی کناری برداشت و مقداری پول روی میز کافی شاپ گذاشت و از کافی شاپ خارج شد... چیزی به غروب نمانده بود ترجیح میداد برای آرامش خیالش اندکی قدم بزند... دوست داشت این قطعات گمشده پازل راحت کنار هم قرار بگیرند تا از زندگی جدید رهام سر در بیاورد... دلش برای خنده های رزا بی قرار بود ولی هربار که به دیدن رزا میرفت فقط با چشم های خیس رزا روبرو میشد...باید با یک روانپزشک در مورد موقعیت و حال جدید رهام حرف میزد... ولی مهم بود روانپزشک حرفهای کیوان رو باور داشته باشد.



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




استقلالی ها

از حقیقتــــــــ ـ ـ ـ ـ های تلخ خسته ام …
یک دروغ شیرینـــــــــــ ـ ـ ـــــ بگو
“بگو دوستــ ـ ـــت دارم…”

آنالیا آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
اتفاق, انجمن, باور, تایپ, ترین, تیر, تیر90|نوشته, ساره, نکردنی, کاربر, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
باور نکردنی ترىن اتفاق تیر90 | آسمانی شو کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب chrysalis نوشته کاربران سایت 5 ۴ مهر ۱۳۹۰ ۱۱:۱۶ بعد از ظهر
عکس هایی باور نکردنی از عجیب ترین کودکان جهان bahar_oumad علمی ، خبری 7 ۲۰ شهريور ۱۳۹۰ ۰۵:۱۵ بعد از ظهر
باور کردن این اتفاق واقعا سخت است اما در امریکا اتفاق افتاده farnaz58 خارجی 4 ۲۵ فروردين ۱۳۹۰ ۱۱:۵۹ قبل از ظهر
عکس هایی باور نکردنی از بیچاره ترین مار دنیا!! farnaz58 حیوانات ، پرندگان و ... 0 ۱۶ اسفند ۱۳۸۹ ۱۲:۱۷ بعد از ظهر
کیک های باور نکردنی یهدا جالب و خنده دار 2 ۴ بهمن ۱۳۸۸ ۱۰:۱۷ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان