بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۱ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~Spunk!e~ آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
پیش فرض نشان لیاقت عشق | ترجمه بهنام زاده

نشان لیاقت عشق
داستان هایی کوتاه از نویسندگان ناشناس
ترجمه بهنام زاده
انتشارات پژوهه
چاپ نهم بهار 88
70 صفحه
40 داستان


امیدوارم خوشتون بیاد.
لطفا تشکر یادتون نره.

آنگاه که پروردگار فرشتگان را فرمود که من در زمین نایبی خواهم گماشت . گفتند: پروردگارا آیا کسانی خواهی گماشت که در زمین فساد کنند و خون ها ریزند، حال آنکه ما خود تورا تقدیر و تسبیح می کنیم؟
خداوند فرمود من چیزی از اسرار خلقت بشر می دانم که شما نمیدانید.

سوره بقره آیه 30


«نشان لیاقت عشق» گلچینی از داستان های کوتاه است که با داستان محوری «عشق و ایمان» گردهم آمده اند و در نهایت سادگی حوادث می کوشند نگاهی تازه به معنویت و نشانه های والای آن داشته باشند.

داستان های این مجموعه از نویسندگان ناشناس گردآوری شده اند،
شاید آنها نیز با باقی نگذاشتن نامشان می خواستند توجه و نگاه ما را صرفاً به متن محدود و گسترش بخشند.


به بیان نظامی:
فلک جز عشق محرابی ندارد
جهان بی خاک عشق آبی ندارد
اگر بی عشق بودی جان عالم
که بودی زنده در دوران عالم؟








~Spunk!e~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ قبل از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

ا تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

توضیحاتی راجع به کتاب، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۳۹ قبل از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~Spunk!e~ آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

ایمان

مردجواني که مربی شنا و دارنده ی چندین مدال طلای المپیک بود، به خدا اعتقادي نداشت.او چیزهایی را که درباره خداوند و مذهب می شنید مسخره می کرد.
شبي مرد جوان به استخر سرپوشیده آموزشگاهش رفت . چراغ خاموش بود ولي ماه روشن بود و همين براي شنا کافي بود .
مرد جوان به بالاترين نقطه تخته شنا رفت و دستانش را باز کرد تا درون استخر شيرجه برود.
ناگهان سايه بدنش را همچون صليبي روي ديوار مشاهده کرد. احساس عجيبي تمام وجودش را فرا گرفت . از پله ها پايين امد و به سمت کلید برق رفت و چراغ ها را روشن کرد.
اب استخر براي تعمير خالي شده بود!




من با خدا غذا خوردم!


پسرکی بود که می خواست خدا را ملاقات کند . او می دانست تا رسیدن به خدا باید راه دور ودرازی را بپیماید. به همین دلیل چمدانی برداشت و درون آن را پر از ساندویچ و نوشابه کرد و بی آنکه به کسی چیزی بگوید ، سفر خودش را شروع کرد. چند کوچه آن طرف تر به یک پارک رسید، پیرمردی را دید که درحال دانه دادن به پرندگان بود. رفت پیش او و روی نیمکت نشست. پیرمرد گرسنه به نظر می رسید، پسرک هم احساس گرسنگی می کرد. پس چمدانش را باز کرد و یک ساندویچ و یک نوشابه به پیرمرد تعارف کرد. پیرمرد غذا را گرفت و لبخندی به کودک زد . پسرک شاد شد و با هم شروع به خوردن غذا کردند. آنها تمام بعد از ظهر را به پرندگان غذا دادند و شادی کردند ، بی آنکه کلمه ای با هم حرف بزنند. وقتی هوا تاریک شد ، پسرک فهمید که باید به خانه باز گردد ، چند قدمی دور نشده بود که برگشت و خود را در آغوش پیرمرد انداخت. پیرمرد با محبت اورا بوسید و لبخندی به او هدیه داد.
وقتی پسرک به خانه برگشت ، مادرش با نگرانی از او پرسید: تا این وقت شب کجابودی؟
پسرک در حالی که خیلی خوشحال به نظر می رسید ، جواب داد: پیش خدا !
پیرمرد هم به خانه اش رفت . همسرش با تعجب از او پرسید : چرا اینقدر خوشحالی ؟
پیرمرد جواب داد : امروز بهترین روز عمرم بود . من امروز با خدا غذا خوردم!

ویرایش توسط ~Spunk!e~ : ۱۷ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۴۲ قبل از ظهر
~Spunk!e~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۴۴ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~Spunk!e~ آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
پیش فرض

سکه


در خلال یک نبرد بزرگ, فرمانده قصد حمله به نیروی عظیمی از دشمن را داشت. فرمانده به پیروزی نیروهایش اطمینان کامل داشت ولی سربازان دو دل بودند.
فرمانده سربازان را جمع کرد, سکه ای از جیب خود بیرون آورد, رو به آنها کرد و گفت: سکه را بالا می اندازم, اگر رو بیاید پیروز میشویم و اگر پشت بیاید شکست میخوریم.
بعد سکه را به بالا پرتاب کرد.سربازان همه با دقت به سکه نگاه کردند تا به زمین رسید.
سکه به سمت رو افتاده بود.
سربازان نیروی فوق العاده ای گرفتند و با قدرت به دشمن حمله کردند و پیروز شدند.
پس از پایان نبرد, معاون فرمانده نزد او آمد و گفت: قربان, شما واقعا میخواستید سرنوشت جنگ را به یک سکه واگذار کنید؟
فرمانده با خونسردی گفت:بله و سکه را به او نشان داد.
هر دو طرف سکه رو بود!



پنجره

در بیمارستانی، دو بیمار در یک اتاق بستری بودند. یکی از بیماران اجازه داشت که هر روز بعد از ظهر یک ساعت روی تختش که کنار تنها پنجره اتاق بود، بنشیند ولی بیمار دیگر مجبور بود هیچ تکانی نخورد و همیشه پشت به هم اتاقیش روی تخت بخوابد. آنها ساعت ها با هم صحبت می کردند؛ از همسر، خانواده، خانه، سربازی یا تعطیلاتشان با هم حرف می زدند و هر روز بعد از ظهر، بیماری که تختش کنار پنجره بود، می نشست و تمام چیزهایی که بیرون از پنجره می دید، برای هم اتاقیش توصیف می کرد. پنجره، رو به یک پارک بود که دریاچه ی زیبایی داشت. مرغابیها و قوها در دریاچه شنا می کردند و کودکان با قایق های تفریحی شان در آب سرگرم بودند. درختان کهن، به منظره ی بیرون، زیبایی خاصی بخشیده بود و تصویری زیبا از شهر در افق دوردست دیده می شد. همان طور که مرد در کنار پنجره این جزییات را توصیف می کرد، هم اتاقیش چشمانش را می بست و این مناظر را در ذهن خود مجسم می کرد و روحی تازه می گرفت.روزها و هفته ها سپری شد. تا اینکه روزی مرد کنار پنجره از دنیا رفت و مستخدمان بیمارستان جسد او را از اتاق بیرون بردند. مرد دیگر که بسیار ناراحت بود تقاضا کرد که تختش را به کنار پنجره منتقل کنند. پرستار این کار را با رضایت انجام داد.مرد به آرامی و با درد بسیار، خود را به سمت پنجره کشاند تا اولین نگاهش را به دنیای بیرون از پنجره بیندازد. بالاخره می توانست آن منظره زیبا را با چشمان خودش ببیند ولی در کمال تعجب، با یک دیوار بلند مواجه شد!
مرد، متعجب به پرستار گفت که هم اتاقیش همیشه مناظر دل انگیزی را از پشت پنجره برای او توصیف می کرده است.پرستار پاسخ داد: ولی آن مرد کاملا نابینا بود!

ویرایش توسط ~Spunk!e~ : ۲۷ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۴۷ قبل از ظهر
~Spunk!e~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۱۰ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~Spunk!e~ آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

دیوار

مادر خسته از خرید برگشت وبه زحمت زنبیل سنگین را داخل خانه آورد. پسر بزرگش که منتظر بود، جلو دوید و گفت: مامان، مامان! وقتی من در حیاط بازی می کردم وبابا داشت با تلفن صحبت می کرد، تامی با ماژیک روی دیوار اتاقی که شما تازه رنگش کرده اید، نقاشی کرد!
مادر عصبانی به اتاق تامی کوچولو رفت.
تامی از ترس زیر تخت قایم شده بود، مادر فریاد زد: تو پسر خیلی بدی هستی وتمام ماژیکهایش را در سطل آشغال ریخت. تامی از غصه گریه کرد.
ده دقیقه بعد وقتی مادر وارد اتاق پذیرایی شد، قلبش گرفت. تامی روی دیوار با ماژیک قرمز یک قلب بزرگ کشیده بود و داخلش نوشته بود: مادر دوستت دارم!
مادر در حالی که اشک می ریخت به آشپزخانه برگشت ویک قاب خالی آورد و آن را دور قلب آویزان کرد.
تابلوی قلب قرمز هنوز هم در اتاق پذیرایی بر دیوار است!


خانه


یک نجار مسن به کارفرمایش گفت که می خواهد بازنشسته شود تا خانه ای برای خود بسازد و در کنار همسر و نوه هایش دوران پیری را به خوشی سپری کند.
کار فرما از اینکه کارگر خوبش را از دست می داد، ناراحت بود ولی نجار خسته بود و به استراحت نیاز داشت. کار فرما از نجار خواست تا قبل از رفتن خانه ای برایش بسازد و بعد باز نشسته شود.
نجار قبول کرد ولی دیگر دل به کار نمی بست، چون می دانست که کارش آینده ای نخواهد داشت. از چوب های نا مرغوب برای ساخت خانه استفاده کرد و کارش را سر سیری انجام داد.
وقتی کار فرما برای دیدن خانه آمد، کلید خانه را به نجار داد و گفت: این خانه هدیه من به شماست، بابت تمام زحماتی که در طول این سال ها برایم کشیده اید.
نجار وا رفت؛ او در تمام این مدت در حال ساختن خانه ای برای خودشش بود و حالا مجبور بود در خانه ای زندگی کند که اصلا خوب ساخته نشده بود.



~Spunk!e~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ مرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۴۱ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~Spunk!e~ آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

کفش های طلایی

تا کریسمس چند روز بیشتر نمانده بود و جنب و جوش مردم برای خرید هدیه کریسمس روز به روز بیشتر میشد.من هم به فروشگاه رفته بودم و برای پرداخت پول هدایایی که خریده بودم، در صف صندوق ایستاده بودم.
جلوی من دو بچه کوچک، پسری 5 ساله و دختری کوچکتر ایستاده بودند.
پسرک لباس مندرسی بر تن داشت، کفشهایش پاره بود و چند اسکناس را در دستهایش می‏فشرد.
لباسهای دخترک هم دست کمی از مال برادرش نداشت ولی یک جفت کفش نو در دست داشت. وقتی به صندوق رسیدیم، دخترک آهسته کفشها را روی پیشخوان گذاشت، چنان رفتار می‏کرد که انگار گنجینه‏ای پر ارزش را در دست دارد.
صندوقدار قیمت کفشها را گفت: 6 دلار.
پسرک پولهایش را روی پیشخوان ریخت و آنها را شمرد: 3 دلار و 15 سنت.
بعد رو کرد به خواهرش و گفت: فکر می‏کنم باید کفشها رو بگذاری سرجایش ...
دخترک با شنیدن این حرف به شدت بغض کرد و با گریه گفت: نه! نه! پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟
پسرک جواب داد: گریه نکن، شاید فردا بتوانیم پول کفشها را در بیاوریم.
من که شاهد ماجرا بودم، به سرعت 3 دلار از کیفم بیرون آوردم و به صندوقدار دادم.
دخترک دو بازوی کوچکش را دور من حلقه کرد و با شادی گفت: متشکرم خانم ... متشکرم خانم.
به طرفش خم شدم و پرسیدم: منظورت چی بود که گفتی: پس مامان تو بهشت با چی راه بره؟
پسرک جواب داد: مامان خیلی مریض است و بابا گفته که ممکنه قبل از عید کریسمس به بهشت بره!
دخترک ادامه داد: معلم دینی ما گفته که رنگ خیابانهای بهشت طلائی است، به نظر شما اگر مامان با این کفش های طلائی تو خیابانهای بهشت قدم بزنه، خوشگل نمیشه؟
چشمانم پر از اشک شد و در حالی که به چشمان دخترک نگاه میکردم، گفتم: چرا عزیزم، حق با تو است مطمئنم که مامان شما با این کفشها تو بهشت خیلی قشنگ می‏شه!

قلب ماسه ای

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را توی ساحل با يک چوب روی ماسه ها ترسيم می کرد. شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد!
بعد از اينکه قلب ماسه ايش کامل شد سعی کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل دهد تا صاف صاف بشود،شايد می خواست وقتی دريا آن را با خودش می برد، اين قلب ماسه ای جايی گير نکند!
از زاويه های مختلف به آن نگاه کرد، شايد می خواست اينطوری آنرا خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزی شده که دلش می خواست!
به قلب ماسه ايش لبخندی زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه ای هديه داد. دلش نيامد که يک تيرماسه ای را به يک قلب ماسه ای شليک کند!
برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل يه پيکان گذاشت روی قلب ماسه ای.
حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مواظبت داشت. نشست پيش قلب ماسه ای و با دستش قلب ماسه ای را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد تا هميشه مواظبش باشد.
برای اينکه باد قلبش را ندزدد با دستهايش يک ديوار شنی دور قلبش درست کرد. دلش می خواست پيش قلب ماسه ايش بماند ولی وقت رفتن بود، نگاهی به قلب ماسه ای کرد و رفت.
چند قدمی دور نشده بود که دوباره برگشت و به قلب ماسه ای قول داد که زود برگردد و بقيه راه را دويد.فردا صبح دخترک در راه برای قلب ماسه ای گلی چيد و رفت به ديدنش. وقتی به قلب ماسه ای رسيد، آرام همانجا نشست و گلها را پرپر کرد و بر روی قلب ماسه ای ريخت.
قلب ماسه ای با عبور چرخ يک ماشين شکسته شده بود...


ویرایش توسط ~Spunk!e~ : ۲ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۱۵ قبل از ظهر
~Spunk!e~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۱ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۵۷ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~Spunk!e~ آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض


مروارید های زیبا

ماري کوچولو دخترک 5 ساله زيبایي بود با چشماني روشن. يک روز که با مادرش براي خريد به بازار رفته بودند، چشمش به يک گردنبند مرواريد پلاستيکي افتاد. از مادرش خواست تا گردنبند را برايش بخرد. مادر گفت که اگر دختر خوبي باشد و قول بدهد که اتاقش را هر روز مرتب کند، آن را برايش مي‏خرد. ماري قول داد و مادر گردنبند را برايش خريد.
ماري به قولش وفا کرد؛ او هر روز اتاقش را مرتب مي‏کرد و به مادر کمک مي‏کرد. او گردنبند را خيلي دوست داشت و هر جا مي‏رفت، آن را با خودش مي‏برد.
ماري پدر دوست داشتني داشت که هر شب برايش قصه مي‏گفت تا او بخوابد.
شبي بعد از اينکه داستان به پايان رسيد، بابا از او پرسيد: ماري، آيا بابا را دوست داري؟
ماري گفت: معلومه که دوست دارم.
بابا گفت: پس گردنبند مرواريدت را به من بده!
ماري با دلخوري گفت:‏نه! من آن را خيلي دوست دارم، بياييد اين عروسک قشنگ را به شما مي‏دهم، باشد؟
بابا لبخندي زد و گفت: آه، نه عزيزم! بعد بابا گونه‏اش را بوسيد و شب بخير گفت.
چند شب بعد، باز بابا از ماري مرواريدهايش را خواست ولي او بهانه‏اي آورد و دوست نداشت آنها را از دست بدهد.
عاقبت يک شب دخترک گردنبندش را باز کرد و به بابايش هديه کرد. بابا در حالي که با يک دستش مرواريدها را گرفته بود، با دست ديگر از جيبش يک جعبه قشنگ بيرون آورد و به ماري کوچولو داد. وقتي ماري در جعبه را باز کرد، چشمانش از شادي برق زد: خداي من، چه مرواريدهاي اصل قشنگي!
بابا اين گردنبند زيباي مرواريد را چند روز قبل خريده بود و منتظر بود تا گردنبند ارزان را از او بگيرد و يک گردنبند پرارزش را به او هديه بدهد.

سنگتراش

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه ی بازرگانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل ، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت : این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.
در یک لحظه ، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد از همه قدرتمند تر است . تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان.
مرد با خودش فکر کرد : کاش من هم یک حاکم بودم ، آن وقت از همه قوی تر می شدم !
در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حال که روی تختی روان نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.
او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.
پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود فکر کرد که نیروی ابر از خورشید بیشتر است و تبدیل به ابری بزرگ شد.
کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. آین بار آرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.
همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!
~Spunk!e~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۱:۳۰ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~Spunk!e~ آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض


شمع فرشته


مردي كه همسرش را از دست داده بود دختر سه ساله اش را بسيــار دوست مي داشت. دخترك به بيماري سختي مبتلا شد، پدر به هر دري زد تا كودك سلامتي اش را دوباره بدست بياورد، هرچه پول داشت براي درمان او خرج كرد ولي بيماري جان دخترك را گرفت و او مرد.
پدر در خانه اش را بست و گوشه گير شد. با هيچكس صحبت نمي كرد سركار نمي رفت. دوستان و آشنايانش خيلي سعي كردند تا او را به زندگي عادي برگردانند ولي موفق نشدند.
شبي پدر روياي عجيبي ديد، ديد كه در بهشت است و صف منظمي از فرشتگان كوچك در جاده اي طلايي به سوي كاخي مجلل در حركت هستند.
هر فرشته شمعي در دست داشت و شمع همه فرشتگان به جز يكي روشن بود. مرد وقتی جلوتر رفت و ديد فرشته اي كه شمعش خاموش است، همان دختر خودش است. پدر فرشته غمگينش را در آغوش گرفت و او را نوازش داد، از او پرسيد: دلبندم، چرا غمگيني؟ چرا شمع تو خاموش است؟
دخترك به پدرش گفت: باباجان، هر وقت شمع من روشن مي شود، اشكهاي تو آن را خاموش مي كند و هر وقت تو دلتنگ مي شوي، من هم غمگين مي شوم.
پدر در حالي كه اشك در چشمانش حلقه زده بود، از خواب پريد.
اشكهايش را پاك كرد، انزوا را رها كرد و به زندگي عادي خود بازگشت.


پول

یک سخنران معروف در مجلسی که دویست نفر در آن حضور داشتند، یک اسکناس بیست دلاری را از جیبش بیرون آورد و پرسید: چه کسی مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
دست همه حاضرین بالا رفت.
سخنران گفت: بسیار خوب، من این اسکناس را به یکی از شما خواهم داد ولی قبل از آن می خواهم کاری بکنم.
و سپس در برابر نگاه های متعجب، اسکناس را مچاله کرد و پرسید: چه کسی هنوز مایل است این اسکناس را داشته باشد؟
و باز هم دست های حاضرین بالا رفت.
این بارمرد، اسکناس مچاله شده را به زمین انداخت و چند بار آن را لگد مال کرد و با کفش خود آن را روی زمین کشید. بعد اسکناس را برداشت و پرسید: خوب، حالا چه کسی حاضر است صاحب این اسکناس شود؟ و باز دست همه بالا رفت.
سخنران گفت: دوستان، با این بلاهایی که من سر اسکناس در آوردم، از ارزش اسکناس چیزی کم نشد و همه شما خواهان آن هستید.
و ادامه داد: در زندگی واقعی هم همین طور است، ما در بسیاری موارد با تصمیمــاتی که می گیریم یا با مشکلاتی که روبرو می شویم، خم می شویم، مچالــه می شویم، خاک آلود می شویم و احساس می کنیم که دیگر پشیزی ارزش نداریم، ولی این گونه نیست و صرف نظر از این که چه بلایی سرمان آمده است، هرگز ارزش خود را از دست نمی دهیم و هنوز هم برای افرادی که دوستمان دارند، آدم با ارزشی هستیم.


ویرایش توسط ~Spunk!e~ : ۲ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۳۴ قبل از ظهر
~Spunk!e~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۲:۳۴ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~Spunk!e~ آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

انعکاس زندگی

پسر و پدري داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آآآی ی ی!!
صدایی از دوردست آمد: آآآی ی ی!!
پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟
پاسخ شنید: کی هستی؟
پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!
باز پاسخ شنید: ترسو!
پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟
پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!
صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!
پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش توضیح داد: مردم می گویند این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی که بگویی یا انجام دهی، زندگی عیناً به تو جواب می دهد.
اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتماً به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.

راز زندگی

در افسانه ها آمده٬ روزی که خداوند جهان را آفرید٬ فرشتگان مقرب را به بارگاه خود فراخواند و از آنها خواست تا برای پنهان کردن راز زندگی پیشنهاد بدهند.
یکی از فرشتگان به پروردگار گفت: خداوندا٬ آنرا در زیر زمین مدفون کن.
فرشته دیگری گفت: آنرا در زیر دریاها قرار بده.
و سومی گفت: راز زندگی را در کوهها قرار بده.
ولی خداوند فرمود: اگر من بخواهم به گفته های شما عمل کنم٬ فقط تعداد کمی از بندگانم قادر خواهند بود آن را بیابند، در حالی که من می خواهم راز زندگی در دسترس همه بندگانم باشد.
در این هنگام یکی از فرشتگان گفت: فهمیدم کجا، ای خدای مهربان٬ راز زندگی را در قلب بندگانت قرار بده٬ زیرا هیچکس به این فکر نمی افتد که برای پیدا کردن آن باید به قلب و درون خودش نگاه کند.
و خداوند این فکر را پسندید.


ویرایش توسط ~Spunk!e~ : ۲ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۵۷ قبل از ظهر
~Spunk!e~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۲ شهريور ۱۳۹۰, ۰۳:۰۳ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~Spunk!e~ آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض



بانک زمان

تصور کنيد بانکي داريد که در آن هر روز صبح 86400 تومان به حساب شما واريز مي شود و تا آخرشب فرصت داريد تا همه پولها را خرج کنيد، چون آخر وقت حساب خود به خود خالي مي شود.
دراين صورت شما چه خواهيد کرد؟!
البته که سعي ميکنيد تا آخرين ريال را خرج کنيد!
هر کدام از ما يک چنين بانکي داريم: بانک زمان.
هرروز صبح در بانک زمان شما 86400 ثانيه اعتبار ريخته مي شود و آخر شب اين اعتبار به پايان مي رسد.
هيچ برگشتي نيست و هيچ مقداري از اين زمان به فردا اضافه نمي شود.
ارزش يک سال را دانش آموزي که مردود شده، مي داند.
ارزش يک ماه را مادري که فرزندي نارس به دنيا آورده، مي داند.
ارزش يک هفته را سردبير يک هفته نامه مي داند.
ارزش یک ساعت را عاشقی که انتظار معشوق را می کشد،
ارزش يک دقيقه را شخصي که از قطار جا مانده،
و ارزش يک ثانيه را آنکه از تصادفي مرگبار جان بدر برده، مي داند.
هر لحظه گنج بزرگي است، گنجتان را مفت از دست ندهيد!
باز به خاطر بياوريد که زمان به خاطر هيچکس منتظر نمي ماند.
ديروز به تاريخ پيوست.
فردا معماست.
و امروز هديه است.

دسته گل

روزي، اتوبوس خلوتي در حال حركت بود.
پيرمردي با دسته گلي زيبا روي يكي از صندلي هانشسته بود. مقابل او دختركي جوان قرار داشت كه بي نهايت شيفته ي زيبايي و شكوه دسته گل شده بود و لحظه اي از آن چشم بر نمي داشت .
زمان پياده شدن پيرمرد فرا رسيد. قبل از توقف اتوبوس در ایستگاه، پيرمرد از جا برخاست، به سوي دخترك رفت و دسته گل را به او داد و گفت: متوجه شدم كه تو عاشق اين گلها شده اي. آنها را براي همسرم خريده بودم و اكنون مطمئنم كه او از اينكه آنها را به تو بدهم خوشحال تر خواهد شد.
دخترك با خوشحالي گل را پذيرفت و با چشمانش پيرمرد را كه از اتوبوس پايين مي رفت بدرقه كرد و با تعجب ديد كه پيرمرد به سوي دروازه ي آرمگاه خصوصي در آن سوي خيابان رفت و كنار نرده ي در ورودي نشست.



ویرایش توسط ~Spunk!e~ : ۲ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۱۰ قبل از ظهر
~Spunk!e~ آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بهنام, ترجمه, زاده, عشق, لیاقت, نشان

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
پس از 22 سال منتشر میشود؛ترجمه نجف زاده از قرآن کریم بدون حتی یک کلمه عربی مینا اخبار کتاب 0 ۲۹ تير ۱۳۹۰ ۰۲:۳۱ بعد از ظهر
ترجمه ی شعله رجایی مد و مه: پارانویا را به زبانی ساده چنین ترجمه کرده اند : «پارانویا، در تعریف عام Elysium اخبار کتاب 0 ۱۰ تير ۱۳۹۰ ۱۱:۰۷ قبل از ظهر
ترجمه ی متن ها انگلیسی شما......با ترجمه ی خودم Star-Crossed-Lover طرح سوالات و مشکلات درسی 31 ۱۳ مهر ۱۳۸۹ ۱۰:۵۵ قبل از ظهر
نشان لیاقت خدا ! gogoli داستان های کوتاه و حکایات 0 ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۱۰:۱۸ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان