بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۶ قبل از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~Spunk!e~ آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

یک بستنی ساده


هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده. وقتی که آدمهای رنگارنگ رو میبینم که به زور دارند به هم لبخندمیزنند، حالم به هم ميخورد.
بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی ازاین کافی شاپها، همینطور که داشتم به مردم نگاه میکردم، دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت یک میز نشست.
برایم جالب بود! پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش میشد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیندازد.
دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت: پولش را میدهم، هیچ چیز مجانیای نمیخواهم!
کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیرنگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت: یه بستنی میوهای چند است؟
پیشخدمت با بیحوصلگی گفت: پنج دلار.
دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش رابیرون آورد و شروع به شمردن پولهایش کرد.
بعد دوباره گفت: یک بستنی ساده چنداست؟
پیشخدمت بيحوصلهتر از قبل گفت: سه دلار.
دختر آدامس فروش گفت: پس یک بستنی ساده بدهید.
پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمیکنم زیاد هم ساده بود! (احتمالاً مخلوطی از ته مانده بقیه بستنیها)
دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت. وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد، دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام!




هر زنی زیباست

پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه میکنی؟
مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمیدانم عزیزم، نمیدانم.
پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا چرا مامان همیشه گریه میکند؟ او چه می خواهد؟
پدرش تنها دلیلی که به ذهنش میرسید این بود: همه زنها گریه میکنند، بی هیچ دلیلی!
پسرک بزرگ شد ولی هنوز از اینکه همه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود.
یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند، از خدا پرسید: خدایا، چرا زنها این همه گریه می کنند؟
خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام، به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند، به بدنش قدرتی دادم تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه می دهد. به او احساسی داده ام تا با تمام وجودش به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند. به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد. و به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو ریزد. این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام، تا هر گاه نیاز داشته باشد، بتواند از آن استفاده کند.
زیبائی یک زن به لباسش٬ موها و یا اندامش نیست. زیبائی زن را باید در چشمهایش جستجو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست.









~Spunk!e~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۱۰ قبل از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
~Spunk!e~ آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

معجزه


وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود, شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت ميكنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد.
سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست، سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار.
بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه اي هشت ساله شود.
دخترك پاهايش را به هم زد و سرفه مي كرد, ولي داروساز توجهي نمي كرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد, رو به دخترك كرد و گفت: چه ميخواهي؟
دخترك جواب داد: برادرم خیلی مريض است, مي خواهم معجزه بخرم.
داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد!؟
دخترك توضيح داد: برادر كوچك من, داخل سرش چيزي رفته و بابايم ميگويد كه فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد, من هم ميخواهم معجزه بخرم, قيمتش چند است؟
داروساز گفت: متاْسفم دختر جان, ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا, او خيلي مريض است, بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من كجا ميتوانم معجزه بخرم؟
مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت, از دخترك پرسيد: چقدر پول داري؟
دخترك پول ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب, فكر مي كنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد!
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم, فكر ميكنم معجزه برادرت پيش من باشد.
آن مرد, دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت.
پس از جراحي, پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم, نجات جان پسرم يك معجزه واقعي بود, ميخواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟
دكتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار!



کاسه چوبی



پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می تونست راه برود. هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست.
پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم، وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از این که یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد. هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و چیزی نمی گفت.
یک روز عصر، قبل از شام، پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، در آنها غذا بخورید! و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد.
از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند.




پایان
امیدوارم خوشتون اومده باشه(هر چند که کسی تشکر نکرد جز 3-4 نفر)
~Spunk!e~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۱۸ قبل از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
pegah.a آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض

خسته نباشید



کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام
دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

pegah.a آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۲۹ قبل از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
shaghhayeghh آواتار ها
 
shaghhayeghh به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

خسته نباشید



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


شب های بـــابـــل
گوشه ای از تاریخ جذاب و هیجان انگیز زندگی کوروش



shaghhayeghh آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۳۳ قبل از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

خسته نباشی عزیزم



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۴۳ قبل از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
SANIA-23 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Smile

ممنون. خسته نباشید



The love in your heart was not put there to stay
Love is not till you give it way

عشق در قلب تو نهاده نشده که ماندگار بماند.عشق، عشق نیست تا زمانی که آن را از دست ندهی.
SANIA-23 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۴۵ قبل از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
patrin آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ممنون خسته نباشید



رفتنت را باور ندارم هنوز
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

تنها ترین تنها منم
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


گذاشتن کتاب های سال 89 - 90 - 91 ممنوع!!!
patrin آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۲۲ قبل از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

تشکر مجدد
قفل
farnaz58 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بهنام, ترجمه, زاده, عشق, لیاقت, نشان

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
پس از 22 سال منتشر میشود؛ترجمه نجف زاده از قرآن کریم بدون حتی یک کلمه عربی مینا اخبار کتاب 0 ۲۹ تير ۱۳۹۰ ۰۲:۳۱ بعد از ظهر
ترجمه ی شعله رجایی مد و مه: پارانویا را به زبانی ساده چنین ترجمه کرده اند : «پارانویا، در تعریف عام Elysium اخبار کتاب 0 ۱۰ تير ۱۳۹۰ ۱۱:۰۷ قبل از ظهر
ترجمه ی متن ها انگلیسی شما......با ترجمه ی خودم Star-Crossed-Lover طرح سوالات و مشکلات درسی 31 ۱۳ مهر ۱۳۸۹ ۱۰:۵۵ قبل از ظهر
نشان لیاقت خدا ! gogoli داستان های کوتاه و حکایات 0 ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۱۰:۱۸ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان