| |||
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹
نوشته ها: 503
(View Stats)
تشکرها: 5,375
تشکر شده 4,046 بار در 545 پست
| پست مفید : +4 امتیاز یک بستنی ساده هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده. وقتی که آدمهای رنگارنگ رو میبینم که به زور دارند به هم لبخندمیزنند، حالم به هم ميخورد. بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی ازاین کافی شاپها، همینطور که داشتم به مردم نگاه میکردم، دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد تو و رفت پشت یک میز نشست. برایم جالب بود! پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش میشد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیندازد. دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت: پولش را میدهم، هیچ چیز مجانیای نمیخواهم! کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیرنگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت: یه بستنی میوهای چند است؟ پیشخدمت با بیحوصلگی گفت: پنج دلار. دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش رابیرون آورد و شروع به شمردن پولهایش کرد. بعد دوباره گفت: یک بستنی ساده چنداست؟ پیشخدمت بيحوصلهتر از قبل گفت: سه دلار. دختر آدامس فروش گفت: پس یک بستنی ساده بدهید. پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمیکنم زیاد هم ساده بود! (احتمالاً مخلوطی از ته مانده بقیه بستنیها) دخترک بستنی را خورد و سه دلار به صندوق داد و رفت. وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد، دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله شده گذاشته برای انعام! هر زنی زیباست پسرکی از مادرش پرسید : مادر چرا گریه میکنی؟ مادر فرزندش را در آغوش گرفت و گفت: نمیدانم عزیزم، نمیدانم. پسرک نزد پدرش رفت و گفت: بابا چرا مامان همیشه گریه میکند؟ او چه می خواهد؟ پدرش تنها دلیلی که به ذهنش میرسید این بود: همه زنها گریه میکنند، بی هیچ دلیلی! پسرک بزرگ شد ولی هنوز از اینکه همه زنها خیلی راحت به گریه می افتند، متعجب بود. یکبار در خواب دید که دارد با خدا صحبت می کند، از خدا پرسید: خدایا، چرا زنها این همه گریه می کنند؟ خدا جواب داد: من زن را به شکل ویژه ای آفریده ام، به شانه های او قدرتی داده ام تا بتواند سنگینی زمین را تحمل کند، به بدنش قدرتی دادم تا بتواند درد زایمان را تحمل کند، به دستانش قدرتی داده ام که حتی اگر تمام کسانش دست از کار بکشند، او به کار ادامه می دهد. به او احساسی داده ام تا با تمام وجودش به فرزندانش عشق بورزد، حتی اگر او را هزاران بار اذیت کنند. به او قلبی داده ام تا همسرش را دوست بدارد، از خطاهای او بگذرد و همواره در کنار او باشد. و به او اشکی داده ام تا هر هنگام که خواست، فرو ریزد. این اشک را منحصرا برای او خلق کرده ام، تا هر گاه نیاز داشته باشد، بتواند از آن استفاده کند. زیبائی یک زن به لباسش٬ موها و یا اندامش نیست. زیبائی زن را باید در چشمهایش جستجو کرد زیرا تنها راه ورود به قلبش آنجاست. ![]() ![]() | ||||||||
| |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹
نوشته ها: 503
(View Stats)
تشکرها: 5,375
تشکر شده 4,046 بار در 545 پست
| پست مفید : +4 امتیاز معجزه وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود, شنيد كه پدر و مادرش درباره برادر كوچكترش صحبت ميكنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي او ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نميتوانست هزينه جراحي پرخرج برادر را بپردازد. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي تواند پسرمان را نجات دهد. دكتر لبخندي زد و گفت: فقط 5 دلار!سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را درآورد. قلك را شكست، سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد، فقط 5 دلار. بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالاتر به داروخانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا داروساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از آن بود كه متوجه بچه اي هشت ساله شود. دخترك پاهايش را به هم زد و سرفه مي كرد, ولي داروساز توجهي نمي كرد، بالاخره حوصله سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه پيشخوان ريخت. داروساز جا خورد, رو به دخترك كرد و گفت: چه ميخواهي؟ دخترك جواب داد: برادرم خیلی مريض است, مي خواهم معجزه بخرم. داروساز با تعجب پرسيد: ببخشيد!؟ دخترك توضيح داد: برادر كوچك من, داخل سرش چيزي رفته و بابايم ميگويد كه فقط معجزه ميتواند او را نجات دهد, من هم ميخواهم معجزه بخرم, قيمتش چند است؟ داروساز گفت: متاْسفم دختر جان, ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم. چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت: شما را به خدا, او خيلي مريض است, بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد اين هم تمام پول من است، من كجا ميتوانم معجزه بخرم؟ مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت, از دخترك پرسيد: چقدر پول داري؟ دخترك پول ها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد. مرد لبخندي زد و گفت: آه چه جالب, فكر مي كنم اين پول براي خريد معجزه برادرت كافي باشد! بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم, فكر ميكنم معجزه برادرت پيش من باشد. آن مرد, دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود. فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با موفقيت انجام شد و او از مرگ نجات يافت. پس از جراحي, پدر نزد دكتر رفت و گفت: از شما متشكرم, نجات جان پسرم يك معجزه واقعي بود, ميخواهم بدانم بابت هزينه عمل جراحي چقدر بايد پرداخت كنم؟ کاسه چوبی پیرمردی تصمیم گرفت تا با پسر، عروس و نوه چهار ساله خود زندگی کند. دستان پیرمرد می لرزید و چشمانش خوب نمی دید و به سختی می تونست راه برود. هنگام خوردن شام، غذایش را روی میز ریخت و لیوانی را بر زمین انداخت و شکست. پسر و عروس از این کثیف کاری پیرمرد ناراحت شدند: باید درباره پدربزرگ کاری بکنیم، وگرنه تمام خانه را به هم می ریزد. آنها یک میز کوچک در گوشه اتاق قرار دادند و پدربزرگ مجبور شد به تنهایی آنجا غذا بخورد. بعد از این که یک بشقاب از دست پدربزرگ افتاد و شکست، دیگر مجبور بود غذایش را در کاسه چوبی بخورد. هر وقت هم خانواده او را سرزنش می کردند، پدربزرگ فقط اشک می ریخت و چیزی نمی گفت. یک روز عصر، قبل از شام، پدر متوجه پسر چهار ساله خود شد که داشت با چند تکه چوب بازی می کرد. پدر رو به او کرد و گفت: پسرم، داری چی درست می کنی؟ پسر با شیرین زبانی گفت: دارم برای تو و مامان کاسه های چوبی درست می کنم که وقتی پیر شدید، در آنها غذا بخورید! و تبسمی کرد و به کارش ادامه داد. از آن روز به بعد همه خانواده با هم سر یک میز غذا می خوردند. پایان ![]() امیدوارم خوشتون اومده باشه(هر چند که کسی تشکر نکرد جز 3-4 نفر) ![]() ![]() | ||||||||
| |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: ناکجاآباد
نوشته ها: 4,799
(View Stats)
تشکرها: 15,674
تشکر شده 38,541 بار در 5,136 پست
کتاب مورد علاقه : گلشن راز حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز خسته نباشید کاش خدا منو ببینه، ببینه چه گیج و خسته ام دستمو محکم بگیره ، بگه که نترس، من هستم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #24 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: شهر باران
نوشته ها: 765
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : کیمیاگر، ارمیا | پست معمولی : +1 امتیاز خسته نباشید برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید شب های بـــابـــل گوشه ای از تاریخ جذاب و هیجان انگیز زندگی کوروش ![]() | ||||||||
| |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,988
(View Stats)
تشکرها: 107,858
تشکر شده 197,120 بار در 18,553 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست معمولی : +1 امتیاز خسته نباشی عزیزم دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹ محل سکونت: همین نزدیکی ها...
نوشته ها: 706
(View Stats)
تشکرها: 3,635
تشکر شده 6,785 بار در 750 پست
کتاب مورد علاقه : امانت عشق حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز ممنون. خسته نباشید ![]() The love in your heart was not put there to stay Love is not till you give it way عشق در قلب تو نهاده نشده که ماندگار بماند.عشق، عشق نیست تا زمانی که آن را از دست ندهی. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر سقف آسمان
نوشته ها: 3,019
(View Stats)
| بدون امتیاز : 0 امتیاز ممنون خسته نباشید رفتنت را باور ندارم هنوز برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید تنها ترین تنها منم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید گذاشتن کتاب های سال 89 - 90 - 91 ممنوع!!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,988
(View Stats)
تشکرها: 107,858
تشکر شده 197,120 بار در 18,553 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز تشکر مجدد قفل | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| بهنام, ترجمه, زاده, عشق, لیاقت, نشان |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| پس از 22 سال منتشر میشود؛ترجمه نجف زاده از قرآن کریم بدون حتی یک کلمه عربی | مینا | اخبار کتاب | 0 | ۲۹ تير ۱۳۹۰ ۰۲:۳۱ بعد از ظهر |
| ترجمه ی شعله رجایی مد و مه: پارانویا را به زبانی ساده چنین ترجمه کرده اند : «پارانویا، در تعریف عام | Elysium | اخبار کتاب | 0 | ۱۰ تير ۱۳۹۰ ۱۱:۰۷ قبل از ظهر |
| ترجمه ی متن ها انگلیسی شما......با ترجمه ی خودم | Star-Crossed-Lover | طرح سوالات و مشکلات درسی | 31 | ۱۳ مهر ۱۳۸۹ ۱۰:۵۵ قبل از ظهر |
| نشان لیاقت خدا ! | gogoli | داستان های کوتاه و حکایات | 0 | ۱۶ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۱۰:۱۸ بعد از ظهر |