| |||
| | #71 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر سقف این دنیا
نوشته ها: 5,781
(View Stats)
تشکرها: 7,704
تشکر شده 101,622 بار در 5,172 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +47 امتیاز فصل بيست و ششم نزديك امتحاناي اخر ترم بود همه افتاده بودن به خر كاري اصطلاح رايج بين بچه هاي معماري..سبحان هر روز زنگ ميزد..از شركت از تو خيابون..از خونه.سرور ميگفت پيجت ميكنه اما باورم نميشد.. -سبحان جان..ميترسم اين دفعه استاد گير بده..تو رو خدا..ديگه زنگ نزن.. -خوب دلم تنگ ميشه..ميخواستم ببينم پستونك امير علي رو كجا گذاشتي..؟ -انداختمش دور ..افتاده بود رو زمين..از بس دندونش زده ديگه خراب شده.. -خانوم رفيعي..دير مياي..كار نصفه كه مياري..سر كلاس هم حرف ميزني..من اگه نمره. تو يكي رو كم ندادم..حالا ببين.. -خدافظ ..خدافظ.. بازم سعيد فر بود...يه عالمه دانشجو..من نمديونم اين پسره چرا اين قدر گير ميده به بچه ها..عقده اي رواني.. با ماژيك رو كار بچه ها ميكشه..فريده يكي از خانوما كه مثل من متاهله كارش رو ميذاره روي ميز..خيلي كثيف و مچاله اس..سعيدي فر اخماش ميره تو هم.. -اين چيه؟.. با ماژيك ميكشه روش..فريده دخترش خيلي فوضوله رو همه كاراش امضا ميكنه..سه سالشه و بيش فعاله..ميدونم ا ز ترس دخترش كارش رو تا كرده.. -كار دخترشه.. -اره.. پچ پچ بچه هابه گوشم ميرسه.. -استاد من ميتونم برم بيرون... -نه! سرور نق ميزنه.. -بچه ها من گشنمه..اين ديوونه ده سالي يه بار بريك ميده اه.. -خانوم درخشنده بيرون.. استاد سرش پايينه ..سرور براش زبون در مياره و ميره..حتي تو كلاس سعيدي فر خنديدن هم جرمه.. دوباره كار فريده رو ميكشه وسط..طفلك با اين اعجوبه اي كه تو خونه داره وقت نميكنه بره يه ارايشگاه.چه برسه كار كنه...سعيدي فر كارش رو تا ميكنه..ميگيره جلوش -حالا برو بذار تو جيبت. توهين از اين بالاتر..مرتيكه عوضي..با اين همه عقده اي كه داره خدا كنه گير يكي بدتر از خودش بيفته..خسته كوفته ميچپيم تو ماشين اقاي محبي..سرور كه مثل هميشه جلو ميشينه.. -موژان..خوبي؟ -نه..هر چي زنگ ميزنم سبحان گوشي رو بر نميداره.. -تو ديگه زيادي نگراني.. صداي اقاي راننده بلند ميشه.. -خانوم درخشنده..شما متاهل نيستي..درد متاهلا رو هم نميدوني چيه.. سرور ادامسش رو باد ميكنه.. -خوب شما كه متاهلين بگين چه جوريه..توضيح بدين يالا سميرا چشم غره ميره..سرور هم با افتخار ابروش رو ميندازه بالا..فريده اهسته حرف ميزنه..اهسته و غمگين..صداش اين جوريه بازم اين شده يه اتو واسه استادا..ميگن تو با انرژي نمياي سركلاس! -ديدين چي كار كرد بچه ها..حالا به حسن چي بگم.. سرور داد ميزنه -بگو ..حسني گلم گلابم..اينم نتيجه امتحانم. پقي ميزنه زير خنده. گوشي رو گوشمه و سميرا باهام حرف ميزنه..هر چي زنگ ميزنم سبحان بر نميداره -نگا ش كن خجالت نميكشه ...جلو مرد چهل ساله..اه..بيچاره محبي..اگه دفعه ديگه سوارمون كرد..فريده تو چته عزا گرفتي.ايشالا كه اين سعيدي فر ميره جهنم.. -ديروز هم بهش گفتم اه بچه ها پشت سنته خيالت راحت نباشه. سرم رو ميارم پايين تا صورت فريده رو ببينم -چي گفت؟ -هيچي..مسخرهام كرد.. سميرا اروم نشسته..دختري نيست كه حرفش رو زياد به كسي بگه..اما فكر ميكردم بهم نزديكيم.. -تو چته..تو كه بهتر ا ما بودي..بهت كه گير نداد.. -نه بابا..شهرام بيچاره ام كرده..نميدوني مادرش زنگ زد چقدر خفتمون داد..گفت خونتون پايينه..ما دوست نداريم بچمون اون طرف رفت و امد كنه..از همين چرت و پرتها.. سرور بر ميگرده به سمت عقب -چاخان كرده سميرا..محلش نذاري..تو مهندسي عزيزم..اين رفتارت خاري ميشه در چشم مادر شوهر واز من بشنو.. سميرا شكلكي به صورتش ميده -باشه خانوم با تجربه.. فريده سرش رو يمندزاه پايين خيلي ناراحته -به من گفته برو حذف كن.. سرور بر ميگرده..الان كمربندش باز ميشه.. -بيجا كرده غصه نخور فرده خودم ميرم حقتو ميگيرم.. -به تو چي گفته سرور؟ در جواب فريده صداش رو نوك زبوني ميكنه -هيچ..گفت ميندازمت خانوم درخشنده.حواسته باشه ميخنده.. سميرا نگايه به ه من و فريده ميندازه -شيرين عقله ديگه..شما ناراحت نشين.. اقاي محبي از خنده منفجر ميشه.. -باورم نميشه موژان خودتي..واقعا زدي تو صورت يارو.. -اره..خودمم نفهميدم چي شد..فقط با همه قدرتم زدم..دستم سنگين بوده.هاا. -خوب ديگه معلومه ..جلو يه عده دم غول بيابوني زديش...مردم هم جمع بودن..سبحان هم بوده. ديگه اي كه نميتونست انجام بده..راستي ديروز كه با سبحان رفتي سر راه در خشنده رو ديدم..خيلي كفري بود..ولي نميدونم چرا ميخواست گريه كنه.. -هيس.. صبر ميكنيم تا سرور بره.. -حالا اين جوري ميگي فكر ميكني..سرور تكون ميخوره.. -داشتم ميگفتم...تاكسي گيرم نيومد..ديدش كه بيچاره مهربونه..اتفاقا عجله داشتم ..خونه مامان شهرام دعوت بوديم..اونم بوق زد سوار شدم..بعدش بهم گفت اين اقايي رو كه اومده دنبالت ميشناسم يا نه؟ -خوب تو چي بهش گفتي؟ -گفتم من نديدمشون..متوجه نشدم..گفت شما كه هميشه با هم هستيد..گفتم من كه گفتم نديدمشون..تو زندگي خصوصي ديگران عادت ندارم دخالت كنم..اينو كه گفتم جدي شد..گفت بله..بله..اصولا كار اشتباهي.. دو تا مون ميزنيم زير خنده.. -جون موژان خودمو گرفتم تا اونجا..بعد گفت جوون برازنده اي هستن ايشون.. -نه بابا.!. -به خدا.فكر كن از سبحان تعريف كرده اگه بدونه كيه..بازم منگنش گير كرد .گفتم خوب شما از خواهرتون ميپرسيدين..گفت سوال كردم گفته نميشناسمش.. -واقعا..يعني سرور نگفته؟ -نه خودم هم شاخ دراوردم..نميدونم چرا نگفته.. -عجب دختريه اين سرور ..؟؟ من اين جام.. ![]() رمان هيچ كس مثل تو نميشود http://www.forum.98ia.com/t260367.html#post2548776 به علت مشغله زياد فعلا رمان رو ادامه نميدم اگه ميخواي كتاب بخري..حتما قبلش يه سري به اينجا بزن ![]() http://www.forum.98ia.com/t275867.html اموزش تزيين http://www.forum.98ia.com/t265947.html زندگینامه فردین http://www.forum.98ia.com/t486024.html التماس دعا.... ![]() | ||||||||
| |
| | #72 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر سقف این دنیا
نوشته ها: 5,781
(View Stats)
تشکرها: 7,704
تشکر شده 101,622 بار در 5,172 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +42 امتیاز سميرا شونه اش رو ميندازه بالا.. -تو كه ميدوني ازش خوشم نمياد..ولي بازم خوبه رازداري كرده.. -ولي كاش نميگفتي زندگي خصوصي! ..شك ميكنه.. سميرا چشماي سبزش رو باريك ميكنه -مگه واسه تو فرقي هم ميكنه..تو كه از وقتي فهميدي اناهيتا باهاش نسبتي نداره..حسابي اروم شدي... جق با سميراس..از وقتي فهميدم اروم شدم....شايدم به قول اردشير چون دوستش دارم نميتونم بي تفاوت باشم.. درخشنده سر سنگين مياد داخل..برگه ها رو ميذاره..زير لب ميگه وارد كنين خانوم رفيعي.. -اوه..اوه ديديش..چه كرد.. -اره..ولي عجيبه سرور مثل هميشه اس.. -شايدم ميخواد داداشش شك نكنه حلال زاده اس..گوشي تلفن رو گرفته جلوم.. -كيه سرور جان.. -مريمه..گويا عجله هم داره.. -الو..سلام.. -سلام عزيزم..خوبي؟ سميرا لبخندي ميزنه..سري تكون ميده.. -بهتر شدي؟... -اره..بهترم...ديشب يادم رفت به سبحان بگم..خانومجون واسه عصري نذر داره..زيارت عاشورا ..زنونه اس..زود بيا.. -باشه..حالا واسه چي نذر كرده.. -چه ميدونم ..اون روز كه اردشير بهش گفت رفتي نو نود..يادته ؟.. -اره.. -يكم دلش درد گرفته وا سه خودش ختم نذر كرده..بهش گفتم خانومجون..اگه چاي ما بودي چي ..چپ و راست معده و رودمون درد ميگيره.. -مريم بازم بيكار شدي..رفتي سراغ فوضولي..استراحت كن..عصري ميام..خدافظ.. سر راه خونه خانوم جون دايي و خاله طيبه مشغول بحثن.. -زشته خواهر..اينا رو بگير از دستم خسته شد.. -چي شده دايي؟ خاله چادر رنگيش و جمع ميكنه.. -هيچي ..ميگم اگه دم در هستي..يه نظر بنداز..شايد كسي رو ديدي پسنديدي.. -نميشه كه خواهر اين چه حرفيه ميزني..زشته يه كاره برم تو صورت دختراي مردم..راستي موژان..به سبحان زنگ زدم امير علي رو بياره خونه من..اردشير هم هست..نگران نباش دايي.. خاله طيبه مياد جلوتر دستاش رو به طرف كيسه هايي كه دست دايي دراز ميكنه -د به من بده. به من..تو زن بگير نيستي.. خاله به زحمت ميوه ها رو ميبره داخل..اردشير سرش پايينه از در مياد بيرون.. -سلام.. -ا..سلام خوبي؟..دستت درد نكنه بابت قيمه ها..مريم حالش اصلا خوب نبود به موقع اوردي..اين قدر گرسنه ام بود كه نگو.. دايي پرويز دستي به پشت اردشير ميزنه.. -اون حامله اس..اين ويار داره.. اردشير ميخنده وميره..ميخوام برم داخل كه دايي صدام ميزنه..دستش رو دور شونه ام حلقه ميكنه.. -دايي..مشكلي كه نداري..اگه چيزي خواستي فقط به خودم بگو.. -باشه. -دايي..سبحان كه اذيتت نميكنه..؟ -نه.. صورتم رو ميبوسه. -قربون دخترم برم.. رها م كه ميكنه با عجله ميدوم طرف پله ها..بلاخره نفهميدم دايي حق مادري به گردن ما داره يا پدري..يهو بلند داد ميزنه -موژان..شصت پات نره تو چشمت.. مثل بچگي هامون فوري ميچپيم تو اشپزخونه..مريم كنار كابينت ها ايستاده..طاهره هم داره..ليوان ها رو در مياره.. -كمك نميخواي خانوم جون؟ -بازم همتون ريختين اينجا.. خاله دلخوره...دم در ايستاده...سيني رو از طاهره ميگيره و ميبره.. مريم دستش رو به كابينت ميگيره.. -اين مامانت چش بود طاهره..؟ طاهره يكي يكي ليوان ها رو خشك ميكنه..يه خشك كن بر ميدارم و مشغول ميشم.. -دم در داشت با دايي بحث ميكرد.. خانوم جون دستي به دامنش ميزنه.. -سر چي مادر؟ -سر ازدواج دايي. خانوم جون لااله ال..ميگه و دستش رو بالا ميبره.. -دعا كنين امشب هم بخت داييتون باز بشه..هر سه تايمون ميخنديم..طاهرهليوانها رو ميچينه تو سيني -امير علي نيومد.؟.هميشه اين موقع ها ديوونت ميكرد.. اره..هميشه دوست داشت بياد تا دستمال بده.ميگه من مرد شدم ديگه نميام.. طاهره خم ميشه و پيش دتسي ها رو ميشماره..يه دستش تو كابينته..نيمرخش به سمت ما.. -باريكلا..بزرگ شده..خدا كنه اميرحسينم همين طوري بشه.. دستمال خشك كن رو ميذارم كنار...مريم يكم صورتش غمگينه..نميتونم هيچ وقت اين طوري ببينمش..رنگش هم پريده.. اهسته ميرم كنارش..بغلش ميكنم.. -از ظهر تا حالا هيچي نخورده.موژان..هر چي هم خانوم جون ميگه قبول نميكنه... بر ميگردم سمت طاهره -اره..اردشير گزارش كرد..همشونو خورده.. لبخند غمگيني صورت مريم رو ميپوشونه.. -نتونستم بخورم..راستي .يه مهمون ويژه داري.. -كيه؟ مريم با لبخند به طاهره نگاه ميكنه..طاهره سيني به دست مياد طرفم -بيا..سري دوم چايي ها با تو..سيني رو ميگيره جلوم.. -برو خودت متوجه ميشي.. چايي رو ميبرم...گوشه اتاق نرسيده..حس ميكنم خانومي تعلل ميكنه تو برداشتن چايي..يه صداي نااشنا داره صحبت ميكنه -براتون بردارم..؟ سرم رو كه بلند ميكنم..خانوم جواهريه.. -ا..سلام... -سلام عزيزم.. خانومي كه همراهشه چايي رو بر ميداره.. طاهره مياد كنارم.. -موژان..من بقيش رو ميدم..تو برو بشين پيش خانوم جواهري..برو..خيلي وقته برات جا گرفته.. خانوم جواهري كيفش رو بر ميداره...تكيه ميدم به پشتي..گرمي نگاش رو حس ميكنم..مثل هميشه تاب نگاه هاي ديگران رو ندارم.داره نگام ميكنه...نه مثل مادر درخشنده..و نه.مثل خانوم جون..كه با حسرت نگاه ميكنه..اما نگاهش مهروبنه..انرژي چشماش هم اشناس..دستام رو ميگيره توي دستش..تا به خودم ميام مريم اهسته ميشينه كنارم..چراغ ها رو خاموش ميكنن..دستم توي دستاي چروك خورده خانوم جواهريه.مريم هم از يه طرف تكيه داده به شونهام..كتاب دعا رو از تينا ميگيرم و ميخونم..با سوز ميخونه..صداي هق هق بلند ميشه..خيلي وقته گريه نكردم اشكامليز ميخورن ميان پايين...ياد حرف خانوم جون ميفتم..دعا دل ادم رو صاف ميكنه..با دست راستم اشكام رو پاك ميكنم...بعد دستم دور شونه مريم حلقه ميكنم..و بيشتر به خودم ميچسبونمش..حس ميكنم هر از گاهي انگشتاي نحيف يه زن شصت ساله روي دستام ردي به جا ميذاره....فقط نزديك در روشنه..طاهره تكيه داده به دور دو زانو نشسته و داره ناخونش رو ميخوره.توي فكره...يه خانوم با چادر رنگي هم نشسته كنار ميزهاي پايه ظريف خانومجون..چراغ روشن ميشه..اهسته دستم رو نه اين كه خودم بخوام از توي دستاي خانوم جواهري جدا ميشه. .با گوشه دستمال خيلي با كلاس اشكاش رو پاك ميكنه..مريم رو ميكشم كنار تر..تا كسي بهش نخوره..چشماش خيسه خيسه..حس ميكنم تو اين مدت ازش غافل شدم..خانوم جون روي صندلي چوبي كنار روضه خون نشسته..طاهره ظرف هاي ميوه رو قسمت ميكنه.. -بردار.. سيني جلوي منو مريمه.. -نميخورم طاهره.. طاهره نگاهش جدي ميشه.. -به اردشير گفتم..كاش نمي اوردت ..موژان تو براش بردار.. ظرف رو ميذارم جلوي مريم..هنوزم خانوم جواهري داره اشكاش رو پاك يمكنه.. -يه ليوان اب برام مياري دخترم.. بلند ميشم و ميرم تو اشپزخونه..حس ميكنم نگاه مريم هم باهام تا دم رد مياد .دارم توي كابينت دنبال پيش دستي ميگردم..طاهره سيني رو ميذاره روي ميز. -مريم چشه طاهره..؟ -نميدونم موژان چند وقته گرفته اس..مامان ميگه شايد به خاطر بارداريشه ..يكم بيشتر باهاش باش..به ما كه چيزي نميگه..اردشير ميگفت ديشب هر چي اصرار كرده هيچي نخورده..اونم نرفته سر كار ترسيده حالش بد بشه. با صداي گرفته ميگم -پس چرا به من نگفت.. -نميدونم موژان..حتما نميخواسته مشكلاتت بيشتر بشه.. الان كه بايد بيشتر مواظبش باشي گريه ميكني..سبحان راست ميگفت..حق با اونه.. ليوان اب روي ميدم به همراه خانوم جواهري..مريم لبخند ميزنه..يه سيب توي دستشه..ميگره طرف بينيش.. -ميخواي برات پوست كنم.؟. -نه.نه فقط از بوش خوشم اومد همين.. با دو تا دستش دستام رو گرفته..هنوزم با كلاس و باشخصيته..اما از وقتي كه توي باغ ديدمش پيرتر شده.خانومي هم همراهشه ايستاده كنار -فردا منتظرتم.... -كي دعوتش كرده؟ مريم با دهان پرش اشاره اي ميكنه.. -اردشير دعوتش كرد..البته اصرار خال... حرفش رو ميخوره.بر ميگردم خاله زير چشمي نگاش ميكنه...طاهره ريز ميخنده...بشقاب رو ميگره جلوم.. -شويندمون ضعيف عمل ميكنه.. يكم كف مونده روي بشقاب پيش دستي ..مريم دنباله حرفش رو ميگره -اردشير دعوتش كرد..يه زنگ زد..اونم گفت ميام..البته خانوم جون هم بي تقصير نبود..حالا اومد اصلا به تو چه! خانوم جون سرفه ميكنه..طاهره غش ميكنه از خنده...مريم افتاده به جون خورشت و برنجي كه ظهر خانومجون درست كرده..با دستاش داره گوشتا رو ميخوره...حالش مثل ابر بهاري عوض شد.... -حالا چرا روضه گذاشتي خانوم جون..اونم قبل از عيد؟... -نذره ديگه مادر.... دستام رو ميبرم كنار تا خاله دستاش رو بشوره.خاله طيبه.اهسته كنار گوشم ميگه.. -به خاطر مريمه.. چيزي نميگم..طفلك خانوم جون..به خاطر ما همه كاري ميكنه مريم با خنده ميگه دلدرت خوب شد خانوم جون؟ خانوم جون به سمتش براق ميشه -زشته وروجك.. -خانوم جون..بر ميگرده طرف طاهره..همون طور كه دارم ظرف ها رو ميشورم ميگم -خانوم جون.خوش به حال طرف.. -وا مادر..من كه هميشه واستون دعا ميكنم..مگه واسه امير علي ختم نگرفتم..واسه طاهره هم يكم گندم بيشتر ريختم تو حليم.. در ورودي باز ميشه اردشير با دست پر مياد تو اشپزخونه... -مريم برات جوجه گرفتم كه دوست داري..اونو ديگه نخور. طاهره دستي به دامنش ميكشه.. -اقا حميد هم با توئه اردشير..؟ اردشير بر ميگرده ..يه وري ميشم..تا ببينم چي كار ميكنه.. -نه حميد خان. .دو تا دستش رو ميذاره پشتش..اهسته ميزنه به بچه فرضي..طوري وانمود ميكنه كه داره بادگلوي امير حيسين رو ميگره.. طاهره عصباني ميشه..همون طور كه نشسته كف زمين ميگه..نوبت خودت هم ميشه اردشير خان..اين قدر اين شوهر بيچاره منو دست ننداز.. ظرف رو ميذارم توي جا ظرفي..صداي امير علي مياد -ماماني..ماماني..امير علي ميدوه مياد تو اشپزخونه.. بر مبگردم طرفش از صبح تا حالا نديمش..دو زانو ميشينم دستكش هاي ظرف شويي كفيه...ميپره تو بغلم.. -دلم برات تنگ شده بود ماماني..كجا رفتي.. -با عمو اردشير رفتيم بازي وبعد رفتيم خونه دايي پيتزا خورديم.. يهو سبحان رو ميبينم كه تو دستش دو تا كيسه بزرگ نايلونهسفيده داره با لبخند به ما نگاه ميكنه..هول ميشم.دستام رو از امير علي جدا ميكنم..سبحان به خودش مياد. -ببخشيد يادم رفت يا.. بگم.. مريم زيركانه ميگه -اشكال نداره اقا سبحان..هممون حجاب داريم.. ديگه بر نميگردم پشتم رو نگاه كنم..تند تند ظرف ها رو ميشورم..طاهره صدام ميزنه.. -هان چيه؟ ویرایش توسط mahnameh : ۱۵ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۱۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #73 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر سقف این دنیا
نوشته ها: 5,781
(View Stats)
تشکرها: 7,704
تشکر شده 101,622 بار در 5,172 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +39 امتیاز فصل بيست و هفت هي منو ميترسوند..مدام به در كلاس نگاه ميكردم اما اين سمير خيلي اذيت ميكرد.. -الو..چيزي شده سبحان امير علي خوبه.. -اره..نگران نباش داره بازي ميكنه ميگم موژان الان كه تو تو كلاسي چه خبره؟ فكر كنم حوصلش سر رفته يا دلش تنگ شده دوست داره باهام حرف بزنه.. -هيچي عزيزم..خبري نيست..بچه ها اذيت ميكنن..فكر كنم يه برنامه اردو داريم..اخه دارن برنامه ريزي ميكنن.. -اهان..باشه..موژان اگه گرسنت شد بهم بگو برات غذا بگيرم..غذاي دانشگاه رو نخور..ميدوني كه.. ميرم كنار شيشه ميايستم دستم رو روي بخارشيشه ميكشم.. -ميترسي ريش و سيبيل در بيارم.. ميخنده..خيلي وقته صداي خندش رو نشنيدم..دلم واسه خنده هاش تنگ شده.. -نه..كوچولو تو ريش و سيبيل هم داشته باشي بازم خودم ميخورمت.. حس خيلي خوبي دارم..چقدر خوبه اين جوري باهام حرف ميزنه..چقدر دلم واسه اين گفتانش..تنگ شده بود..از بعد از جريان سام كمتر باهام حرف ميزد..همش خودش رو با كارش سرگرم ميكرد..وقتي هم مياومديم خونه..ميفتاد رو مبل و از خستگي خوابش ميبرد...اونوقت موقع خوابيدن تازه وقت ميكردم سير ببينمش..صورتش خسته بود ..خيلي خسته..فكر نميكردم زندگيم بعد ازدواجمون اين مشكلات رو تحت اشعاع خودش قرار بده..تصورم از زندگي اين نبود..حتما به خاطر درسمه ..تموم شه هم من راحت ميشم هم اون و امير علي..گوشي توي دستمه.. -خانوم موژان..به نظرتون اينا كلمن يا خيار.. با تعجب بر ميگردم طرف سمير .. -چي؟ -من كه فكر ميكنم خيارن..شايدم كلم باشم..اخه نگاه كنين دانشجوهاي جديد چطوري بهشون شبيخون زدن.. نگاهي به شيشه اتليه ميندازم..دارم دنبال به اصطلاح كلم و خيار ميگردم..سمير ميره..تازه متوجه گوسفندايي ميشم كه دارن با قي مونده كلم هاي زمين زراعي پشت دانشگاه رو ميخورن.. چقدر اين پسر بچه اس..من به چي فكر ميكنم ..اون به چي؟.. تازه ياد گوشي ميفتم..قطع شده. گوشي رو خاموش ميكنم..ميرم پيش بچه ها..سرور با لبهاش شكلك در مياره.. -بازم حرفاي عاشقانه.. جا ميخورم -چي؟..از كجا فهميدي ..نكنه گوش دادي.. لبخندي ميزنه.. -رنگ رخسار خبر ميدهد از سر درون.. گوشه مقنعه ام درست ميكنم و ميخندم..ته دلم قنج ميره..واسه همينه وقتي دوست دارم با تلفن حرف ميزنم..تنها باشم..مثل طاهره نيستم..كه لبو بشم..اما اينم يه حس نابه. نگام ميفته به سميرا كه توي فكره ..به بخاري كه از توي ليوانيه بار مصرف نسكافه بلند ميشه خيره شده..سرور تند تند خوراكي هاش رو جمع ميكنه..دستم رو ميذارم روي دست سميرا..سرور ميايسته و كيفش رو مرتب ميكنه -اگه زن حسن رو ديدين بگين رفته صدو پنج.. -باشه.. تا ميره سميرا سرش رو ميبره بالا..طاقت نميارم.صندلي رو ميكشم بيرون و ميرم كنارش ميشينم..دستم رو دور يقه پالتوي پشمي قهوه اي سوختش ميندازم -چته تو..هان.. تكونش ميدم سرش پايينه..لبخند ميزنه..دوباره تكونش ميدم..اين بار بغضش باز ميشه..دستم رو بر ميدارم..ليوان رو ميذاره كنار..با دوتا دستش صورتش رو ميپوشونه..چند تا از بچه ها كه دارن تو سلف غذا ميخورن توجهشون جلب ميشه.اهسته كنار گوشش ميگم چي شده..اشكاش رو فوري پاك ميكنه..ميدونم دختريه كه هر چيزي اين قدر بهمش نميريزه..غصهاش واسه خودشه..نميذاره كسي بفهمه -موژان يادته گفتم شهرام بعد حرفاي مامانش رفت كانادا. -خوب؟ -هيچي..زنگ زدم به گوشيش جواب نداد..زنگ زدم به خونش جواب نداد تا ديشب..زنگ زدم به مامانش..صداش گرفته بود..ميخواستم قطع كنم..ولي گفت خوبي؟..صداش ميلرزيد ترسيدم..گفت شهرام يه هفته اس بستري شده.. دستم رو از شونه اش بر ميدارم.. -بهم گفت..ذات الريه گرفته.ميگفت اگه خوب بشه هر كي رو دوست داشت واسش ميگيرم..ميگفت ديگه برام هيچي مهم نيست..گفت اصلا نميتونه حرف بزنه باهام..حالش بده سرش رو ميذاره تو بغلم و گريه ميكنه..با صداي خفه.. اروم تر كه ميشه..اول با چشماي سرخش نگاهي به اطرافش ميندازه..دستش رو ميكشم.. -پاشو پاشو بريم پايين يه ابي به صورتت بزن.. توي محوطه دانشگاه قدم ميزنيم..با دستمال بيني سرخش رو پاك ميكنه.. -سميرا فكر كنم سبحان رفتارش عوض شده.. -چه جوري شده؟ -باهام زياد حرف نميزنه..گاهي اوقات مشغول يه كاريم بهم خيره ميشه..بعد وقتي بهش ميگم..مگه هيچي نيست ..وقتي هم شب ميشه..ميبنم رو مبل خوابش بده.. لبخندي ميزنه..سوز خفيفي مياد..دستاش رو ميبره تو جيب پالتوش -خوب..حتما خسته اس.. -نميدونم.. نگاهي به دو تا از بچه ها ميندازم..يه دختر وپسر دانشجو كه دارن با هم صحبت ميكنن -دلم واسش خيلي تنگ ميشه..زود به زود..يه جور مسخره اي شدم.. -شما كه همش پاي تلفنين.. -اره..همش ميگه تو كلاستون چه خبره..الان كي اونجاس..يا الكي زنگ ميزنه ميگه پوشك امير علي كجاس.شيشه شيرش كجاس..همه چيز رو ميذارم مرتب ميام..حس ميكنم دوست داره زنگ بزنه..ببينه من چي كار ميكنم..اخه ديروز ميگفت اين پسره كيه كه داره صدات ميكنه.. -كي سمير؟ -اره..بهش گفتم بابا اين خيلي كوچيكه..بچس..باورش نميشه...ميگم همه رو اين جوري صدا ميكنه..برم بهش چي بگم..سمير كه اين جوري نيست...تازه بهم ميگه خانوم موژان. سميرا ميخنده -اره ..به منم ميگه سركار خانوم سميرا.. سرش رئ تكون ميده -اوه به كي ام شك داره..سمير!...ديگه از اين موجود خنده دار تر نبود؟ زير لب ميگم يعني به سمير شك كرده.. -اهاي كجايي؟.موژان.. -ها..چيه چرا ميزنيم.. دستي به بازوم ميكشم.. -دردم اومد.. سرم رو ميندازم پايين -دارم به اين فكر ميكنم كه چرا تازگي ها سبحان اين جوري شده..چرا به قول تو پيجم ميكنه؟ -بدت نياد موژان.. تقصير خودته.. از شوخي هاي سر كلاس بچه ها ميگي..خوب اونم مرده..شايدغيرتي بشه..شهرام هم با اين كه اينقدر خانوادش اپنن ميگه شب دير نياي خونه..خواستي بري بيرون تنها نرو..به خاطر خودم ميگه..حتما سبحان هم همين جوري شده..شايد به خاطر همينه كه مدام زنگ ميزنه..دوست داره بيشتر ببينتت..صدات رو بشنوه.. سرم رو ميندازم پايين.. -راست ميگي..تو امتحاناي ميان ترم كه نتونستم زياد بيبينمش.. يه چيزي از بالا ميفته رو سرمون..بالا رو كه نگه ميكنم سروره..سرش رو از پنجره يكي كلاسها اورده بيرون..داره دست تكون ميده..متوجه نيستم چي ميگه.فقط ميبينم كه سميرا گوشيش رو باز ميكنه.. -ميگه بريم بالا استاد داره ميياد -ما كه نميتونيم تنها بريم..خوش نميگذره بدون شما...بعدم با وضعيتي كه مريم داره سخته.. طاهره پارچه رو نگاهي ميندازه..دوباره ميذارتش زير چرخ خياطي.ابروهاي تازه رنگ شده اش با حالت خاصي بالا رفته..به دقت به چرخ نگاه ميكنه -موژان اردشير راست ميگه..ما كه.. با قيچي نخ اضافي رو ميبره -تكليفمون معلوم نيست..حميد يه بار ميگه ميريم اصفهان يه بار ميگه بريم مشهد..با بچه كوچيك سخته...باهاشون برو تو كه كاري نداري..پنج روز تعطيلي.. يه دفعه يكي بهم تنه ميزنه..مريم با شدت بهم ميخوره.. -چي كار ميكني؟.. طاهره دستش رو ميزنه زير چونه اش..با اخم مثل خاله طبيه ميشه..مريم دستش رو از پشت سر حلقه ميكنه رو شونه هام..سرش رو ميچسبونه به گردنم..طاهره طاقت نمياره -ببين چي كار ميكنه موژان..همش ميپره بالا و پايين..اگه زبونم لال خوردي زمين ميخواي چي كار كني..؟ -بازم خواهر شوهر شدي طاهره..موژان اردشير ميگه با اين همه بپر بپري كه تو ميكني بچمون بيش فعال ميشه..منم بهش ميگم بيش فعال كه نميشه..كم و بيش فعال ميشه.. ميزنه زير خنده.. طاهره با صورتش اداش رو در مياره.. -بذار يكم شكمت بزرگتر بشه..سنگين تر بشي..اگه تونستي از جات بلند شي...الان روز خوشيته بايد استراحت كني -من كه مثل شماها نيستم..از اين لباس گله گشادا نميپوشم..ندوزيا طاهره مثلا اينو ببين ماكسي بلندي رو مياره بالا.. -مثل لباس خانوم جونه.. اردشير ميخنده.. -به اردشيرم گفتم..از الان بايد فكر يكي باشه بچه رو بشوره..چون من دستم رو بهش نميزنم..تو اينه كوچيكي نگاهي به خودش ميندازه.. -بدون ارايش هم تو اتاق عمل نميرم..خوشگل ميكنم تا بچم وقتي منو ديد نگه چه مامانش زشت شده.. طاهره ابرو ميندازه.. -اينو باش..بذار وقتش برسه..از درد موهات رو ميكني..فكر ارايشم نباش كه يه ماه قبل از زايمانت فقط ميتوني موهات رو رنگ كني..بعدشم بايد به خاطر بچه قيد خيلي چيزا رو بزني.. ميرم بي اهميت به طاهره اشاره ميكنه..سرش رو مياره كنار گوشم -اينو ولش كن..چي كار ميكني موژان؟..كي حركت كنيم..نه نياريا..كلي برنامه ريزي كرديم.. نگاهي به اردشير ميندازه لبخند مشكوكي ميزنه.. -سبحان هم در جريانه.. | ||||||||
| |
| | #74 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر سقف این دنیا
نوشته ها: 5,781
(View Stats)
تشکرها: 7,704
تشکر شده 101,622 بار در 5,172 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +37 امتیاز سبحان غرقه خوابه..تازگيا تو خواب اخم ميكنه..دستش روي پتوشه..تيشرت سفيدش رو پوشيده..حس ميكنم بايد كاري تانجام بدم..خدا رو شكر هنوزم امير علي خوابيده..ديشب تا نزديك صبح بيدار بود..باهاش بازي ميكردم..نميخوابيد..سميرا ميگه خوشحال مامانش دو روز تعطيله چاي و اب پرتقال و شير رو اماده ميكنم.تا عزيزم..هر كدوم رو دلش خواست بخوره...نون تازه رو كه صبح زود رفتم خريدم ميذارم توي سبد..يه شاخه گل نرگس كه توي محوطه اپارتمان در اومده بود و خودمون پيازش رو زديم ميذارم تو ي اب وروي ميز..ميركم تو اتاق .هنوزم سبحان خوابه..ميشينم روي ميز توالت..ارايش ملامي ميزنم..موهام رو باز ميذارم..يه بلوزك و شلوارك سفيد ميپوشم..ميرم تا واسه امير علي پوره درست كنم..نگاهي به صورت سبحان ميندازم..حق با سميراس..حتما من كم گذاشتم..خوب دلش تنگ شده ديگه.دستام رو ميبرم تو موهاي لختش..هنوزم اخماش توي همه..يكم اخم ميكنه و دوباره ميخوابه.. فلاسك چاي توي دستمه و دارم توش رو نگاه ميكنم..كه سبحان بي حوصله حوله به دستش ميره تو حموم..چقدر گرفته بود.دستام شل ميشه و با فلاسك چاي مياد پايين...ميرم دم در حمام ..درميزنم.. -موژان..توي؟ ميخندم.و..هميشه عادت كرده بودم به صداش كمه توي حوم بشنوم..گاهي اوقات شعر ميخوند..مخصوصا زماني كه من صبح ها كلاس داشتم اون دوش ميگرفت تا بره سر كار..اما خيلي وقته صداش رو نشنيدم.. -پس كي يمتونه باشه عزيزم.. صداي خميازش رو ميشنوم.. -اول اصلاح ميكني بعد صبحونه ميخوري.. -نه..الان ميام صبحانه ميخوريم..تو اگه گرسنته بخور.. -نه صبر ميكنم تا تو بياي.. صندلي رو ميكشه كنار..بدون هيچ صحبتي. -چه خبر؟ دستش كه داره كره روي نون ميماله استپ ميشه.. -از كجا؟ صندليم رو ميكشم جلوتر.. -از كار..؟ -مثل هميشه اس.. دنبال يه راهي واسه حرف زدنم..ميترسم ازسام يا بابا بپرسم بريزه به هم....نبايد روزمون رو خراب كنم..اونم اين روزي كه دوست دارم فقط به اون برسم..صندلي رو ميكشه..چشمام روي صورت مردونه اش حركت ميكنه و از جاش بلند ميشه تا بره.. ميرم توي حمام..كنار روشور ايستاده رو به روي اينه مخصوصي كه خودش واسه اصلاح صورتش نصب كرده..يه زير پوش سفيد تنشه ..بازوهاي پيچ پيچي مردونه اش هم خودنمايي ميكنه..صورتش جديه..خمير ريش رو ميزنه به صورتش..داره با دقت به خودش نگاه ميكنه .. دستم رو از پشت دور كمرش حلقه ميكنمو صورتم به كمرش ميچسبونم پد خمير ريش رو ميذاره توظرف مخصوصش.. سرم رو ميچسوم به كمرش بوي خوبي ميده..مثل بوي امير علي.. -دلم برات تنگ شده بود.ازم دلخوري؟؟ سكوت.. هيچ حركتي نميكنه..اروم نفس ميكشه..منتظرم..منتظر يه عكس العمل...يه حرف..يه جمله...شايد اين فاصله كوتاهي كه بينمون افتاده رو يه جوري جبران كنه..حتي اين فاصله كوتاه هم منو ميترسونه..تو رو خدا سبحان..دستم رو ميگيره..از پشت سرش ميام بيرون.. هوس ميكنم مثل روزاي اول ازدواجمون باشم..اهسته ميرم روي پاش ميايستم قدم بهش نميرسه..از من بلند تره..يه لحظه تعادلم رو از دست ميدم ..دستاش رو سريع حلقه ميكنه پشت كمرم..منم خمير ريش رو بر ميدارم و مينزم به صورتش..بعد تيغ رو بر ميدارم..بدون حركت نگام ميكنه..منتظرم يه كاري كنه..زود باش ديگه..حس ميكنم داره توي صورتم دنبال چيزي ميگرده.. يه نگاه كوچولو بهش ميندازم.چقدر چشمات رو دوست دارم.. دوباره ادامه ميدم.. قبلا وقتي ان كار رو ميكردم ميگفت حالا نوبت منه..بذار من ...بعد خمير رو ميزد صورتم..منم نميتونستم از دستش فرار كنم.يا وقتي پاي كامپيوتر مينشستم.يه دفعه از پشت سر با اسپري رو ميزد به گردنم..منم يخ ميكردم.گردنم رو جمع ميكردم....كاش يه حرفي ميزد..چشمام پره اشك ميشه..هنوز پد خمير دستمه.تو چشماش نگاه ميكنم... -دلم برات تنگ شده بود.. يه حس عجيب دارم..حس بد..خيلي بد..اخه چرا..خستم ام..پريشونم توي فكرم..شايدم روزمرگي هام زياد شدن...دانشگاه..درس..بچه داري..خودم انتخاب كردم.!پشيمون نيستم..ترديد ندارم..نگرانم.. .اما دوست دارم بار اينهمه مسوليت رو تنها حس نكنم..دلم ميخواد يكمش هم روي شونه تو باشه..با اين كه انجام ميدي ..خيلي هم بيشتر از اون چيزي كه وظيفته..دستام شل ميشه..شايد تقصير منه..شايد من اين روزا كم گذاشتم....نميدوني وقتي تو كلاسم چقدر دلم برات تنگ ميشه..دوست دارم زودتر بزنم بيرون تا ببينمت..دوست دارم به جاي استادمون تو باايستي...فكرم پيش تو و پسرمه..الان چي كار ميكنه..شير خورده..نخورده..دلش درده..تو داري ساكتش ميكني..اورديش..باور كن به فكر خودم نيستم..دست خودم نيست.. | ||||||||
| |
| | #75 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر سقف این دنیا
نوشته ها: 5,781
(View Stats)
تشکرها: 7,704
تشکر شده 101,622 بار در 5,172 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +41 امتیاز مهيار كباب باد ميزنه..سيگارش هم گوشه لبشه.فكر نميكردم اين جا باشه..دستش رو با لباسش پاك ميكنه... به طرف من دراز ميكنه كيفم رو با هر دو دستم گرفتم..نزديكه پامه..سيگارش رو پرت ميكنه يه گوشه.. -تميزه به خدا.. چشمام گرد ميشه..چقدر وقيهه.. -پس اين سبحان خان كجاس..؟ محلش نميذارم..شايد روش كم بشه..ميشينم روي تخت.... امير علي هم به هواي باباش رفته تا ماشين رو پارك كنه..خانوم جواهري و پرستارش هم توي اتاق كوچيكه هستن..مانتوم رو جمع و جور ميكنم تا راحت بشينم..يهو حس ميكنم مهيار جلوم ايستاده..دستش رو به طرفم دراز ميكنه.. -حالا كه ديگه سبحان نيست..يه دستي بهم بده.. چشمكي ميزنه قول ميدم دست دوستي نباشه.- لبخند ميزنه..ميشينه كنار تخت..كفاشا رو ميبنده..فكر ميكنه من به خاطر سبحان بهش دست نميدم..دراز ميكشه روي تخت -اين مدت كه نديدمت خيلي عوض شدي.البته روزگار ادم رو عوض ميكنه..زندگي ها بر فنا ميره..شروع ميشه..دوباره بر فنا ميره..دوباره شروع ميشه.. اهي ميكشه..حس ميكنم انرماله..ولي نه انگار امروز نرماله..به قول پريسا مهيار اگه كار نكنه..حتما پاتيله..از دور سبحان رو ميبنم كه دستي به سر امير علي ميكشه.اونم بدون ميدوه طرف ما. --مامان..بابا برام دروازه فوتبالي خريده.. تا رفتيم شمال گل كوچيك بازي كنيم.. مهيار سريع بلند ميشه نگاه تندي به سبحان ميندازه.با نگراني چشم ميدوزم...سبحان هم بدجور بهش خيره شده..كيفم رو ميذارم كنارم.. سبحان كه ميشينه وزنش تكوني به ميز ميده..نگاهش تنده.يه لحظه بر ميگردم طرفش..اما مثل اون وقتا نيست..يه غمي توشه..يه غمي كه از پشت چشماي خاكستريش پيداس.. برام اشنا نيست ..صداي خانوم جواهري تلنگري به فكر و خيال من.. -داشتم به پري ميگفتم عروسم لنگه نداره..اگه همه دنيا رو هم بگردي نميتوني مثل موژان پيدا كني..خانوم..خانه دار..مهربون.. دستام رو مثل روز مراسم خانوم جون ميگيره تو دستاش..امير علي ايستاده داره چيزي رو نگاه ميكنه...يه مرد رو ميبينم كه با يه پسر بچه ميان تو باغ..چهر اش اشناس..جلوتر كه ميان چهره سام معلوم ميشه.پير شده..البته يكم..پسره ميدوه طرف تخت ..صورت گردش و پوست سبزه اش..منو ياد فريبا ميندازه..حتي دستاي تپلش..با صداي تو دماغي ميگه سلام ماماني.. سروش..دستاش رو ميذاره روي دسته چوبي ..با تعجب به مادربزرگش زل ميزنه..چقدر شبيه فريباس.. حس ميكنم دستاي خانوم جواهري يكم سرد ميشه.. -سلام مادر .با كي اومدي؟ سروش بر ميگرده طرف سام كه داره به ما نزديك ميشه. -بابا.. پسره يهو ميپره روي ميز.. ميز به شدت تكون ميخوره..امير علي با تعجب نگاش ميكنه....مهيار.ريز ميخنده سروش ميدوه ميره پايين...دوباره تخت تكون ميخوره..پرستار خانوم جواهري هم زير لب ميگه ا..اكبر...پوزخهند مهيار از چشمم دور نميمونه زير چشمي نگاهي به دو تا برادر ميندازم هر دوشن توي فكرن..هم سبحان كه كنارم نشسته و داره سويچ رو تاب ميده..سام هم دستاش روي تو هم قلاب كرده ميهار كباب رو ميذاره توي سيني..سام توي فكره..ديگه مثل قديم نيست..نه حرفي..نه جوكي..ساكت و ارومه..لا به لاي موهاش چند تا تار موي سفيده.. -امير علي..برو با سروش بازي كن عزيزم.. امير علي با دستاش بازي ميكنه..با چشماي درشتنش زل ميزنه به من.. اين يعني دوست ندارم برم...چقدر سروش شبيه مادرشه...تموم وجودم ميلرزه وقتي اسم فريبا رو ميشنوم..شايد به قول سميرا ازش خاطرات بدي توي ذهن دارم..يه زماني دوست داشتم يه هفت تير داشتم و تير خلاصم رو بهش ميزدم....حالا پسرش ايستاده رو به روم. -بشين بابا بعد از نهار ميريم با هم بازي كنيم.. سبحان به دادم رسيد.....خودشم ميدونه نميخوام امير علي جمله هاي اين بچه رو بلغور كنه.. -بفرماييد..نگاه مرموز مهيار از هر دوي ما گذر ميكنه..نون رو از روي كباب بر ميداره.. -واسه شما كه سرت شلوغ تره. .. سه تا گذاشتم كنار اقا سبحان... سبحان چپ چپ نگاش ميكنه..سه تا.منظورش چيه؟ از وقتي اومديم يه جوري نگاه ميكنه...انگار ميخواد مچ بگيره.. بشقاب جلوي امير علي رو بر ميدارم..سروش لبهاش رو ميكشه به تخت..احساس ميكنم به حركاتم زل زده.امير علي يه جوري نگاش ميكنه..فكر كنم زياد از سروش خوشش نمياد..كباب رو تيكه تيكه ميكنم ميذارم جلو امير علي.. -درست بشين ماماني....بشين اين جا.. نريزي رو زمين..همين جا بخور .برنج هايي كه روي شلوار امير علي ريخته رو ميريزم توي سفره...يه لحظه بر ميگردم..دو تا چشم معصوم و درشت سروش با دقت به من و امير علي زل زده....حداقل دو سه سال از اميرعلي بزرگتر به نظر مياد..ميخوام قاشقم رو بردارم بازم اون دو تا چشم بهم خيره شده..نگاهي بهش ميندازم..سام بيخيال در حال خوردنه.امير علي نيم خيز ميشه..سرش رو مياره كنار گوشم.. -ماماني سردمه.. خدا رو شكر چيزي در مرود اين بچه نگفت.. -چي ميخواي عزيزم..؟ خانوم جواهري با يه عشقي به امير علي خيره شده.پسرم بهم تيكه ميده.. -سردمه.. سبحان فوري كاپشنش رو از كنار پشتي ها بر ميداره.. كاپشن رو تن امير علي ميكنم..دوباره اون دو تا چشم معصوم رهام نميكنه..استيسن كاپشن رو ميدم بالا..دوباره همون چشمها..اي خدا.. يادم نبود براش لباس گرم بيارم.. خانوم جواهري مهربون نگاهش رو به امير علي ميدوزه.. -به خاطر استخره..به سام ميگم الان بره فواره رو ببنده.. سام ميهر طرف استخر سروش هم كبابش رو مثل يه ساندويچ توي نون گذاشته و داره ميخوره..برنجش هم توي بشقابه...حتي .وقتي سبحان بشقابم رو بر ميداره. سروش نگاهش رو نميگيره ..سبحان.با كف گير برام غذا ميكشه.. -كافيه موژان -چي؟ لبخند ملايمي ميزنه.. -بازم بكشم..؟ چشماي سروش روي هر دوي ماست ..هم من هم سبحان..حالا ميفهمم دنبال چيه... -نه..كافيه..ممنون.. نگاه هاي معصوم اون بچه نميذاره لقمه از گلوم پايين بره..گرچه خودش با اشتها غذا ميخوره..سام هم بيخيال مشغول خوردنه..چرا صورتش چروك شده.. ویرایش توسط mahnameh : ۲۳ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۴۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #76 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر سقف این دنیا
نوشته ها: 5,781
(View Stats)
تشکرها: 7,704
تشکر شده 101,622 بار در 5,172 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +45 امتیاز فصل بيست و هشتم -پاشو بيا عكس بگير.. همه بچه ها با اقاي پور خسروي ايستادن كنار هم..هوا از توي شهر خنك تره..اكسيژنش هم بيشتره.. فريده نالان و غمگين مياد كنار من و سميرا -چيه..فريده چته..؟ ميشينه روي بلوك هاي سيماني كنار خيابون -هيچي بهش ميگم بذار برم ..ميگه نه..خوب بابا جون من دو ماهه مامانم رو نديدم..ميگه يه روز ديگه برو..نميذاره..ميگم خونه مامانم به اين جا نزديكه..ميگه خانوم اومدي سر كلاس..حواست هست؟ سميرا دستش رو ميندازه پشت گردنم -اين پور خسروي همين طوره..حالا افتاده سر لج.. فريده لبخند ميزنه -سميرا تو برو باهاش حرف بزن تو بگي قبول ميكنه -چي ..من..؟ نگام رو ميدوزم به سميرا فريده همچنان لبخند روي لبهاش ماسيده..چشماش با شيطنت برق ميزنه.. -اره..از تو خوشش مياد..يادته ترم قبل رفتي واسه سمير نمره گرفتي ازش..حالا يه بار ديگه هم برو -امكان نداره.. فريده گردنش رو كج ميكنه -جون..من..اوم..اوم.. سميرا هم لبخند ميزنه.. -جون تو..امكان نداره.. فريده دستش رو تو هوا تكون ميده -ايش..زهر مار بگيري..تو.. سرور با هيكل تپلش ميايسته رو به روم دستم رو ميگرم جلوي چشمم تا افتاب اذيتم نكنه..استينش رو داده بالا -د..پاشين خانوم مهندس..الان ميخوايم بريم بالا.. سميرا بلند ميشه..خاك پشت مانتوش رو ميتكونه..سرور دست منو ميكشه.. -پاشو همه ايستادن..اين پور خسروي همش ميگه چرا خانوم سعادتي و خانوم رفيعي نميان..معطل شمان.. زورم به سرور نميرسه... ميايستم كنارش عكس ميگيرم..بچه ها جا به جا ميشن..سميرا با اين كه ميلي نداره عكس ميگره.. سميرا سرش رو مياره تو گوشم سرو صدا زياده..متوجه نميشم چي ميگه..سرور بلند داد ميزنه -بگين سيب.. سمير دستش رو بالا ميبره.. -نه..خانوم ها نگن..همه اعتراض ميكنن برق فلش كه تموم ميشه..متوجه اخم سميرا ميشم..ميكشم كنار ديوار.. -راضي هستي عكس ميگيري؟ با چشم هاي گرد شده نگاش ميكنم -چي شده مگه.. سمير بلند ميگه..خانوم موژان و سر كار خانوم سميرا..چقدر حرف ميزنين..يه بعد از ظهري اومديم تفريح..سميرا بي خيال از حرف سمير ..ادامه ميده -هيچي ..ميگم با حساسيتي كه سبحان پيدا كرده..يه وقت .. خودمم نگران ميشم..دستش رو ميندازه دور گردنم.. -ولش كن..بهش فكر نكن...تازه مگه داريم چي كار ميكنيم..با همكلاسيامون عكس ميگيرم..مگه نه! ميزنم بهش -ديوونه..تو ته دل منو خالي ميكني..اه.. -خانوما بگيرم..؟ چشمم ميفته به پسري كه كنار ديوار ايستاده..بچه مثبت كلاسمونه.سمير دوربين رو ازش ميگيره...يهو سرور ميايسته كنارمون دستش رو ميندازه دور گردنم...تا فلش ميزنه..بر ميگردم سمت چپم..صادقي هم ايستاده..نيمتونم چيزي بهش بگم.چي بگم..بگم شوهرم ناراحت ميشه..خوب اين بيچاره ها كه ميدونن من شوهر دارم..واسه چي اصلا اين قدر حساس شدم..همكلاسيامن..بعد ميگن من املم..ولش كن استاد اشاره ميكنه -خانوم رفيعي ..خانوم سعادتي..تشريف بيارين هندونه رو بالا ميگيره..براي صرف هندونه..دوربين دست سروره.. سمير صاف ميايسته..يقه لباسش رو مرتب ميكنه -بسم..االرحمن رحيم در حال توزيع هندوانه بين دانشجويان گرامي هستيم.. ديگه بقيه حرفاشون رو نميشنوم ..ميرم يه گوشه ميشينم..گوشيم رو در ميارم وبه سبحان زنگ ميزنم..نميدونم نگرانيم از حرف سميراس..يا واقعا دلم واسه سبحان تنگ شده.. -الو..سلام...خوبي؟..كجايي صداي خسته اش ميپيچه تو گوشي.. -خوبم عزيزم..خونه بابا ..رفتم واسه حمامش.. -اهان.. -دلت فكر امير علي نباشه... لبخند ميزنم..دستم رو ميكشم به چوب درختي كه كه رو به رومه.. -نه..نگران.. -زنگ خورتم زياده خانوم مهندس.. تا بر ميگردم سمير با يه هندونه رو به رومه..صداي سبحان ميپيچه توي گوشي -الو..موژان..موژان.. سمير اشاره ميكنه -بفرماييد خانوم موژان..هندونه.. سري تكون ميدم..هندونه رو ميگرم..سمير دور ميشه.. -الو موژان؟ميخواي بيام دنبالت.؟. حس ميكنم يكم صداش دو رگه شده -نه عزيزم ..خودم ميام..فقط مواظب امير علي باش.. گوشي رو قطع ميكنم. -كجايي خانوم...بيا بريم..بابا...همش پاي تلفني. ولم كن سرور دلم فكره امير عليه..كي اين برنامه تموم ميشه.مثلا اومديم بازديد... چشمم ميفته به يكي از اقايون سن بالاي دانشجو..كلاه حصيريش رو گذاشته رو سرش داره صندلي تا شويي رو كه همراش اورده باز ميكنه..با صداي تقريبا بلند ميگه -خانوم ها..الان روز خوشي منه..الان كه رفتم بايد برم با خانومم بازار..بعد بخوابم صبح برم سر كار..واقعا اين زنها عجب موجودات پيچيده اي هستن..بذارين يكمم تفريح كنيم.. فريده بازوم رو ميگره.. -موژان كاش زودتر بريم..به استاد بگيم..دلم فكر پرگل... سميرا بادي به لپ هاش ميده -بابا شما كه اين همه گرفتاري دارين اصلا چرا اومدين دانشگاه.. وقتي دور ميشه..فريده با نگراني چشم ميدوزه به بچه ها -نگاشون كن چه بي خيالن..رفتم به استاد گفتم بذار برم..الكي گفتم خونه مادرم ..نزديكه اين جاس. وگرنه كه نميذاره برم... ميگه نه..چي كار كنيم موژان..تو بهش ميگي..؟..شايد قبول كنه سميرا اروم اروم به ما نزديك ميشه...چشم ميدوزم به سميرا -بهش گفتي..؟ -اره..گفت..تا حضوري نزندم.كسي نره..نرينا غيبت ميخورين. -نگاشون كن موژان..چه خوشن.. فريده دستش رو ميذاره رو شونه ام.. -مردن ديگه.. كيفم رو بر ميدارم.. ولي من ميرم..دلم شور ميزنه..- -غيبت ميخوري..؟ -به جهنم..اينا رو ببين مثلا ميخواستن دانشجو ها رو ببرن بازديد ..نشستن تفريح ميكنن چشماي هر دوشن ميچرخه به سمت جايي كه من اشاره ميكنم..يه ماهي رو انداختن رو زمين و دارن به له له زدنش نگاه ميكنن.. -خدافظ بچه ها.. ميخوام فولدرم رو بر دارم كه سمير داد ميزنه -خانوم موژان..سر كار خانوم سميرا..خانوم فريده تشريف بيارين..استاد ميخواد حضور غياب كنه.. دخترا سوار ماشينها ميشن..صادقي بچه مثبت كلاسمون اشاره ميكنه سوار شيم.. -نه ممنون.. -خانوم ها بفرمايد ميرسونمتون.. فريده هسته كنار گوشم ميگه..بيا بريم..روز جمعه ماشين گيرمون نمياد..صادقي عينكش رو جا به جا ميكنه.. -حداقل به جاي جزوتون ...بذاريد يه كاري كنم كه جبران بشه.. -خواهش ميكنم مهم نيستت...ممنون فريده نشكونم ميگره -تاكسي گيرمون نمياد..الان پرگل حسن رو ديونه كرده.. حاضر نيستم باهاش برم..با يه پسر مجرد..درسته همكلاسيمون و بهش اعتماد داريم..اما سبحان چي فكر ميكنه..مخصوصا كه الان حس ميكنم نگاش مثل اوايل نيست بهم.. سميرا اهسته ميگه سبحان نميتونه بياد دنبالمون -باباش رو برده حمام..بايد بايسته بالا سر پرستار.. بچه ها يكي يكي ميرن..فقط ما ميمونيم ساعت نزديكه هشت و نيمه..تاكسي هم نيست.. اسميرا سقلمه اي بهم ميزنه اقاي محبي داره با استاد دست ميده -موژان معطل نكن..داره اشاره ميكنه سوار شيم در رو باز ميكنم..قبل از اين كه در ماشين اقاي محبي رو ببندم اف اف رو ميزنم.. -تشكر اقاي محبي...شرمنده شديم...ايشالا جبران كنيم.. با تواضع سرش رو تكون ميده..ناگهان كمربندش رو باز ميكنه..نگام به سمت در ميچرخه..سبحان با اخم ايستاده. -سلام عزيزم..خوبي؟.. ميخوام از اقاي محبي خدا حافظي كنم..كه ميبينم ميره كنار سبحان..گرم و صميمي باهاش دست ميده..سبحان هم با اكراه و نگاه پر از اخمش به محبي دستش رو توي دستاي محبي ميذاره.. محبي با لبخند دستي تكون ميده -كاري ندارين خانوم رفيعي..خدا حافظ..خداحافظ..پسر كوچولو رو هم ببوسين.. گيج از رفتار سبحان و حركت محبي..صداي روشن شدن ماشينش رو ميشنوم..حتي زبونم نميچرخه تا خداحافظي كنم..سبحان رو به روم ايستاده...لبهاش رو جمع كرده..با چشماي خاكستريش بهم خيره شده..انگار اولين باره منو ميبينه.. فولدرم رو از كنار در بر ميدارم..ميرم سمت درب باشكوه خونه پدري همسرم -همكلاسيت بود؟ -اره...همونه كه بعضي اوقات ميرسونمون.. دستش رو ميبره كنار..پشت سرم ايستاده.. -من كه چيزي نپرسيدم.. -هان...چرا تو اومدي دم در با زيركي نگام ميكنه -به مش حسن گفتم خودم باز ميكنم..داشت لباس بابا رو تنش ميكرد سرم ر و بر ميگردونم..در رو ميبنده..نگاش تغير كرده..اخمش هم باز شده.. -نه..همين جوري گفتم.. نميدونم چرا اين حرف رو زدم..يعني ازش ميترسم..خوب من كه كاري نكردم..شايدم اين جوري گفتم كه يه وقت نگه اين كي بود.. -بروداخل..من الان ميام.. درب شيشه اي ورودي خانه مادرشوهرم رو باز ميكنم..چهره اشنا مهربرون پريسا اولين توصيري كه جلو چشمم قاب ميشه.. -واي..ببين كي اينجاس... خودشه ..با همون تكيه كلام هميشگي....محكم همديگه رو بغل ميگيريم..كمكم فولدرم رو مياره داخل...خونه سكوت محوي داره..مادر شوهرم داره دست راستش رو ماساژ ميده..با صداي لرزاني ميگه سلام..خسته نباشي.مادر.. اقايي از پله ها مياد پايين..لهجه محلي داره.. -خانوم كارم تموم شد..اقا تو اتاقشونن..دستت درد نكنه اقا رحمت.. -دست پريسا تو دستامه..كنار گوشم ميگه -پرستاره عموئه موژان جون.... حتي پريسا هم از من بهتر ميشناستش..تو اين مدت كه گرفتار دانشگاه بودم زياد بهشون سر نميزدم..انگار از همه چي عقب موندم ... -چرا خانوم جواهري ناراحته؟ -هيچي..همش تقصير اين پسرس...امروز فريبا با زن عمو بحثش شد..مثل اين كه يه اقايي اومده بوده دنبالش..خانوم جواهري هم ميگه با اين وضعت استراحت كن..اونم ميگه به تو ربطي نداره..تو مواظب شوهر عليلت باش..خانوم جواهري هم هيچي نميگه..فقط فريبا بهش ميگه اگه سام رو ديدي بگو با دوستش رفت بيرون..ميگفت مرده اومده بوده داخل..يه دسته گل هم برا فريبا اورده بوده..سبحان سر همين موضوع عصبي شد..زنگ زد به سام.. دستم رو از توي دستاي پريسا جدا ميكنم. -كجاي ميري؟..ميدوني چند وقته نديدمت.. -ميرم اتاق امير علي تا شيرش بدم.. چشمكي ميزنم..تا مادرشوهرم متوجه نشه.. -بعد با هم صحبت ميكنيم پس واسه همين اين قدر ناراحت بود..منو بگو فكر كردم...به خاطر محبيه..خوبه...!نه خوبه خودش ديد من با محبي صنمي ندارم..خدا رو شكرو..دكمه هاي مانتوم رو باز ميكنم..دلم واسه خانوم جواهري ميسوزه..اين از شوهرش اين از پسرش ..طفلك شانس نياورد..چشماي گرد و خوشگل امير علي بهم خيره شده..انگار ميدونه توي ذهنم پر از سوال هاي زياده..پر از نگراني..اروم سرش رو بالا ميگرم..مثل اهن ربا خودش رو بهم ميچسبونه و شير ميخوره..سرم خيلي درده..لبهام رو به سر كوچولو و سفيدش ..ميچسبونم.. پيشونيش رو ميبوسم...بوي شيير ميده..بوي پاكي..انگار از يه دنياي ديگه اس.. سبحان دروازه كوچيكي رو كه نارنجي رنگه باز ميكنه..امير علي در حالي كه دست ميزنه بالا و پايين ميپره..نا خوداگاه لبخندي روي لبهام ميشينه..سبحان اون يكي دروازه رو باز ميكنه..امير علي وقتي ميپره بالا موهاي قارچيش مثل يه قارچ مشكي رنگ از دور مشخص ميشه.. كنار بساط چاي خانوم جواهري نشستم.. -خدا بيامرز جواهري خيلي دوسش داشت..وقتي دنيا اومده بود ميگفت فرنگيس...حالا ديگه يه وارث داريم.. لبهام اويزونن ميشه..دوباره پول..پول..اه.. -كاش سام هم اين قدر خوشبخت بود.. اهي ميكشه..مهيار مثل هاكل بري فين فيگور گرفته .. داره سيارش رو دود ميكنه..بعد هم به دودهاي توي هوا خيره ميشه.. -بچم شانس نداشت موژان..سام چند وقته تو خودشه دردش رو به من نميگه ..اما ميفهمم...راستي امير علي پريروز كه با سبحان اومد اونجا كمك پري لباسهاي منو تا ميكرد..الهي ..بهم ميگفت مامان بزرگ چرا نمياي خونمون؟...منم بهش گفتم دستام درد ميكنه مادر.الكي گففتم حتي نميتونم لباسام رو بشورم....گفت من لباساتو ميشورم تو بيا خونمون..الههيي..دلسوزه موژان.دلسوز. اشاره اي به پري ميكنه .پري..پاشو خانوم.. منو ببر تو اتاق...خوابم گرفت..تو نمياي موژان..؟ -نه..ممنونم.من خسته نيستم.. دوست دارم بمونم و بازي امير علي رو ببينم..دوست داشتم الان ميرفتم ميايستادم و تشويقشون ميكردم...سروش كنار دروازه ايستاده..يه لحظه بر ميگرده نگام ميكنه..لبخند ميزنم..بعد از چند دقيقه يه لبخند اشنا جوابه منه..لبخندش معوصمانه اس..اما بي شباهت به فريبا نيست..تخت تكون ميخوره..كيفم رو ميكشم كنارتر. -ترسيدي؟ مهيار موذيانه نگاه ميكنه..سعي ميكنم عادي جلوه كنم -نه.. از پشت سر مهيار امير علي و سبحان رو ميبينم كه دارن بازي ميكنن..امير علي تو دروازه ايستاده..كت سبحان تا زير زانوشه..استيناش رو ميده بالا..مهيار پاش رو ميذاره روي تخت..با فيگور خاصش دود سيگار رو ميده بيرون...گوشه ابروش رو ميخارونه..كيفم رو ميذارم تو بغلم..مهيار به من نگاه ميكنه.و سيگار ميكشه..سعي ميكنم اهميت ندم..از پشت سرم دارم به سبحان نگاه ميكنم داره با سام بازي ميكنه..بچه ها رو گذاشتن تو دروازه..امير علي هم مثل دروازبانا پاهاش رو باز كرده..دستاش رو گرفته مقابلش..الههي قربونش برم.. -ديگه كه سبحان نيست..يه دست بده.. اهميت نميدم..وانمود ميكنم نشنيدم..يهو دستش رو رو بازوم حس ميكنم..گر ميگرم..حس ميكنم عرق سردي تو بدنم جريان پيدا ميكنه.. مثل كوه اتشفشانم..دوست دارم يه چك به صورتش بزنم... -لاغر شدي.. سيگارش رو ميذاره گوشه لبش..بازوش رو ميده بالا -بازو يعني اين ..ببين. .دليل كاراش رو نيمدونم...سرم رو كه بر ميگردونم سبحان خيره و عصبي به من زل زده.صداي سام بلند ميشه.. -بنداز ديگه سبحان.. .فوري خودم رو ميكشم. كنار..جرات ندارم نگاش كنم.سبحان .توپ رو محكم به زمين ميزنه .پشت به من طرف سروش ميايسته.يه لحظه بر ميگرده..سروش هم بر ميگرده و لبخند ميزنه..انگاردوباره منتظره جوابه....صداي گل بچه ها بلند ميشه.. سبحان با گام هاي بلند مياد كنار ميز..نكنه منو ديده..واسه چي بترسم..من كه كاري نكردم..صداش توي گوشم ميپيچه...يا بيفتن دنبالت؟..محكم..خونسردانه..ام ا نگاهش منو ميترسونه..نزديك ميشه..مهيار سيگارش رو پرت ميكنه روي سنگفرش هاي باغ. .تراشه هاي سيگار رو رو كه روي تخته جمع ميكنه..سبحان بد جوري بهم خيره شده..برام اهميت نداره چه جوري در موردم فكر ميكنه..اصلا فكر كنه...كيفم رو ميذارم كنارم..سرم رو ميندازم پايين..صداي اهسته مهيار رو ميشنوم..ترسو!..معلوم نيست فرد مورد خطابش كيه.. -چرا نخوابيدين مامان؟ سرم رو كه بلند ميكنم خانوم جواهري در حالي كه پري زير بغلش رو گرفته داره ميشينه روي تخت.. خانوم جواهري ميشينه كنارم.. -خوابم نبرد مادر... سبحان سرش پايينه..پري خانوم ميوه ها رو ميذاره روي تخت..بشقابها رو هم بر ميداره..امير علي و سروش و سام هم ميان..اميرعلي ميشينه پيش خانوم جواهري.. -ديدي ماماني دو تا گل زدم.. به ظاهر لبخند ميزنم..اما تو دلم غوغاييه..ميترسم از عكس العمل سبحان..واسه چي ميترسي موژان..بهش فكر نكن..خودم رو به ظاهر به پوست كردن ميوه نشون ميدم.دستام.توي دو تا بشقاب ميذارم ميگيرم طرف سروش و امير علي..دوباره اون چشمهاي معوصمن كه دست از سرم بر نميدارن.بشقاب رو گرفته زير چانه اش..تا يه وقت جايي نريزه..تموم صورتش پر از ابميوه اي كه خورده نوچه.. مهيار يكي از پاهاش رو مياره بالاي تخت..مياد تا بشينه..پشت سر منو سبحان ايستاده...سبحان اروم ميگه -موژان يكم بالاتر بشين خودم رو ميكشم گوشه تخت چوبي..مهيار هم كنار سبحان ميشينه..دستم رو با دستمال پاك ميكنم.قبل از اين كه به خودم بيام دستها ي مردونه و محكمش دور شونه لاغر من حلقه ميشه و ساعدش به بازوم ميچسبه...تو اون وضعيت نميدونم چي كار كنم. .دلم ميخواد گريه كنم..حركتش تصنعي نيست..شايد از نظر هر كسي كه ما دو تا رو ببينه طبيعي باشه..اما درون من چيزي ميشكنه..باز هم بالاتر از احساسم...نگاهي به چهره ها ميندازم..خانوم جواهري اروم و اهسته با كمك پرستارش ميوه ميخوره..امير علي بي خيال پاهاش رو دراز كرده و تكون ميده..سام سيب سرخي توي دستشه و بهش خيره شده..ميخوام تكيه بدم..اما..كمرم محكم به تخت ميخوره..نميتونم درست بشينم..پشتي رو جا به جا ميكنم..پاهام رو دوزانو ميذارم..سبحان محكم تر منو به سمت خودش ميكشه.دستش از زير دستم عبور ميكنه و كنار كمرم حلقه ميشه..منو به خودش ميچسبونه..حالا خيلي به هم نزديكيم..با دست ديگه اش ميوه روي تو دهانش ميذاره و ميخوره..معذبم صداي توي ذهنم ميگه..چرا دييونه..شوهرته..اروم باش..يادته خواب اغوشش رو هم نميديدي ..يادته يه لحظه كه نگات ميكرد دوست داشتي همه دنيا رو بدي تا اون يه لحظه بازم تكرار بشه...بوي ادكلنش به مشامم ميخوره..همين طور نفس هاي ارومش و ضربان قلبش كه اروم ميزنه..بر خلاف من..بدون اين كه گناهي رو مرتكب شده باشم. | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| انجمن, تو, كاربر, كس, مثل, مهنامه, نميشود, نميشود or مهنامه, هيچ |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| خاطرات نيلوفري | هانی عسل و غزال كاربران انجمن | شبنم | جزیره متروکه کتاب | 14 | ۲۹ شهريور ۱۳۹۰ ۰۸:۵۶ قبل از ظهر |
| سیاهی | deragun كاربر انجمن | deragun | جزیره متروکه کتاب | 7 | ۱۴ مرداد ۱۳۹۰ ۱۱:۱۷ بعد از ظهر |
| دنياى عروسكى | مُحی كاربر انجمن | مُحی | جزیره متروکه کتاب | 13 | ۸ مرداد ۱۳۹۰ ۱۲:۴۸ بعد از ظهر |