ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان به مهربانی چشمان تو - صفحه 2
asiatech

bamilo



نودهشتیا
صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 40
  1. Top | #11

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    739
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    سرزمين عجايب
    تشکر از کاربر
    10,612
    تشکر شده 10,595 در 2,124 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    علی لبخندی زد و گفت : می خوای چیکار کنی؟
    گفتم : چشماتو باز نکنی ها
    با عجله هدیه را در آوردم و گفتم : حالا دست تو بگیر جلو .
    علی کمی مکص کرد وبا تردید دستانش را جلو آرد : کادو را که گل سرخرا روی آن گذاشته بودم , در دستانش قرار دادم و گفتم : حالا آروم چشمهاتو باز کن.
    علی چشمانش راباز کرد ، وقتی هدیه را دید گفت : وای ... آنا ... چقدر خوشگله , بذار حدس بزنم ، اوه ... شکستنیه؟
    خندیدم و گفتم : آره تقریبا شکستنی است .
    علی : چه گل خوشگلی ! من عاشق گل رز سرخم ... معلومه خیلی خوش سلیقه ای !
    قبل از آن که کادو را باز کند کارت روی آن رابرداشت و خوند .احساس کردم صورتش کمی گل انداخت . با متانت خاصی در جعبه را باز کرد . وقتی محتوای داخل آن را دید حسابی تعجب کرد و گفت : وای قیافه اش که خیلی خوشگله ، حتما خوش بو هم هست ، ولی ... ولی آنا تو چقدر پول اینو دادی؟
    فکر نمی کردم قیمت هدیه رو بگن ! تو هم لطف کن و دیگر پی جو نشو ، وگرنه دلخور میشم , این اصلا قابلی نداره همه پولش هم مال خودمه!
    علی گفت : چشم ... دستت هم درد نکنه ، عطر درون بسته بندی کاغذی بود ، علی خواست آن را باز کند و بویش کند که من گفتم : بازش نکن , من ، دارم ... تکه کاغذی را که موقع خرید از آن عطر به آن زده بودم , جلویش بردم و گفتم : بو کن من روی این تیکه کاغذ زدم.
    او کاغذ را گرفت و جلوی بینی اش برد . چشمانش را بست و دو سه بار آن را بو کرد. هنوز چشمانش را باز نکرده بود که سرش را عقب برد و گفت : نه ,معلومه خیلی خیلی سلیقه ات خوبه ، تا حالا عطر به این خوش بویی بو نکرده بودم . به آدم یه حالت خاصی می بخشه ، انگار که ...
    بقیه حرفش را نگفت و من ماندم و همان سه نقطه ای که جلوی حرفش گذاشتم ...
    شاید جمله را نصفه گفت تا من آن را هر طور که می خواهم تمام کنم.
    نمی خوای برسونمت خونه؟
    من که تازه یادم افتاد ، حدود دوساعتی تاخیر کرده ام , بلند گفتم : آخ ، خاک تو سرم مامانم نمی دونه من کجام .
    علی از این حرکت من خندید و سوار ماشین شدیم عطر را خیلی آرام سرجایش گذاشت و درون داشبورد ماشینش قرار داد و من رابه خانه رساند .
    وقتی به خانه رسیدم ، فکر کردم الان مادرم حسابی نگران شده است ، اما وقتی در را باز کردم دیدم مادرم خیلی راحت روی مبل دراز کشیده و برادرم هم هنوز نیامده است !
    خلی تعجب کردم انگار اومدن و نیامدن من برای او فرقی نداشت ... دلم بیتا را می خواست بالاخره چی کار می کرد؟ الان کجاست؟
    به اتقام رفتم و به اون زنگ زدم اما گوشی رابرنمی داشت , پس هنوز نرسیده است !
    پس چرا مادر گوشی را بر نمی داشت ؟ کمی که فکر کردم یادم آمد مادرش با پدرش چند روز پیش به ترکیه رفته بودند و تا هفته دیگر بر نمی گردند ... چند ساعتی خودم را مشغول کردم ، اما نمی دانستم چرا دلم اینقدر شور می زند!
    بیتا هنوز به خانه برنگشته و در دلم غوغایی بر پاست یعنی بیتا کجاست؟
    به درخانه شان می روم زنگ در را می زنم . منظر خانم , مستخدمشان در را باز می کند .سراغ بیتا را می گیرم ،اما او می گوید .وا... بیتا خانم بعد ازظهری زنگ زدند گفتند امشب جایی کار دارند ، نمی یان خونه ...
    از تعجب شاخ در میآوردم , بیتا و ماندن شب بیرون از خانه؟...
    دوباره از منظر خانم پرسیدم : یعنی نگفت کجا می ر ه؟ شما هم نپرسیدی؟
    منظر خانم : نه ، آناهیتاخانم ایشون چیزی نگفتند ، من هم نپرسیدم که کجا کی رن.
    حساب ینگران شده بودم .یعنی بیتا کجا رفته که شب بر نمی گرده؟ نکنه نخواد دیگه برگرده ؟
    پس چرا به من چیزی نگفت!؟ چرا علی چیزی نگفت ؟! یعنی علی می دونه بیتا کجاست؟!
    و هزاران سوال دیگر که به نگرانی ام دامن می زد به سراغ تلفن رفتم ، حتما علی می دانست بیتا کجا رفته!؟
    چند بار شماره اش را گرفتم ،اما یا گوشی اش خاموش بود یا آن را قطع می کرد . حسابی کلافه شده بودم ، علی همیشه و هر وقت شماره من رو روی گوشی اش می دید، با اولین بوق ،آن را بر می داشت . اما حالا چرا قطع می کند؟! ... نکنه ... نکنه ؟!
    فکر بدی به ذهنم خطور کرد که حتی اجازه ندادم برای ثانیه ای در ذهنم باقی بماندو سریع به چیزهای دیگر ، به امروز ، به رفتار خوب و مهربانانه علی فکر کردم ! اما هر کاری می کردم از نگرانی ام کم نمی شد. انگار که کسی داشت در دلم رخت می شست . دستانم یخ کرده بود و ذره ای غذا از گلویم پائین نمی رفت . هر چه را که می خوردم بالا می آوردم .
    زانوهایم به هم می خورد پاهایم حس نداشت .دوباره گوشی رابرداشتم و شماره علی را گرفتم اما باز هم آنرا قطع می کرد . حسابی کفری شده بودم ، شاید بیشتر از ده بار پشت سر هم شماره اش را گرفتم ، تا اینکه بالاخره گوشی رابرداشت همان الو را که گفت از خوشحالی گریه ام گرفت . خیلی بلند و کشیده گفتم : سلام . آن قدر خوشحال شده بودم که نفس نفس می زدم . اما در جواب این سلام بلند و کشیده من ، علی چیزی گفت که انگار حکم مرگ را برای فرزند تازه متولد شده ای داشت ، او گفت : حسین جان ، من بعدا با شما تماس می گیرم . الان در موقعیتی نیستم که بتونم جواب بدم و گوشی را قطع کرد.
    بی اختیار گونه هایم خیس اشک شد ، چرابا من اینطوری حرف زد؟
    پس علی من چی شد؟این علی من بود ، نه مطمئنم علی من نبود ، نه مطمئنم علی هیچ وقت اینطوری با من صحبت نمی کرد ، مگه منو نشناخت؟ پس چرا به من گفت حسین؟ حتما پیش خانواده اش بوده ، نتونسته جوابم رو بده بعد برای آنکه کمی به خودم دلداری داده باشم گفتم : چقدر احمقی آنا اینقدر تابلو بازی در آوردی که حتما تا الان خانواده اش بو بردن . خوب وقتی گوشی را بر نمی داره ، یعنی کار داره دیگه ... تو چقدر خنگی . اگه بیتا بود حتما همون بار اول می فهمید... آخ بیتا، بیتا کجایی چرابه من زنگ نمی زنی؟ نمی دانم چرا ... اما دلم می خواست گریه کنم احساس می کردم علی را ازدست می دهم چرا که همیشه به هر کس دل بسته ام اورا از دست داده ام.
    فقط بیتا برایم مانده بود که او هم رفته ... پس گریه کردم ، برای خودم و دل ساده ام که چقدر راحت به دیگران دل می بست چقدر سخت دلمی کند ! وشاید اصلا دل نمی کند عقربه های ساعت انگار که به پاهایش زنجیر بسته بودند ، اصلا حرکت نمی کرد شاید هر ثانیه اش برای من یک سال طول کشید اصلا نمی توانستم خودم را کنترل کنم یا جلوی اشکهایم رابگیرم. سراغ نوارهایم رفتم و آهنگ بیتا را گذاشتم ، هر بار که تمام می شد آنرا دوباره از اول می گذاشتم وبا او می خواندم :

    تو اون شام مهتاب کنارم نشستی ...... عجب شاخ گل وار به پایم شکستم
    قلم زد نگاهت به نقش آفرینی ...... که صورتگری را نبود اینچنینی
    پریزاد عشق رومه آسا کشیدی ...... خدا رابه شور تماشا کشیدی
    تو درسته بودی چه خوش باورم من ...... شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
    تا گفتم کی هستی ، تو گفتی یه بیتا ! ...... تا گفتم دلت کو؟تو گفتی یه دریا...
    قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی ...... تو یک جمع عاشق تو عاشق ترینی
    همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت ...... به خود گفتم ای وای ! مبادا دروغ گفت !؟
    گذشت روزگاری از اون لحظه ناب ...... که معراج دل بود به درگاه مهتاب
    درون درگه عشق ،به یادت شکستم ...... تو هر شام مهتاب به یادم شکستم
    تو از این شکستن خبر داری یا نه؟ ...... هنوز شور عشو به سر داری یا نه؟
    تودرسته بودی چه خوش باورم من ...... شکفتی و گفتی از عشق پرپرم من
    تا گفتم کی هستی ، تو گفتی یه بیتا ! ...... تا گفتم دلت کو؟تو گفتی یه دریا...
    قسم خوردی بر ما که عاشق ترینی ...... تو یک جمع عاشق تو عاشق ترینی
    همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت ...... به خود گفتم ای وای ! مبادا دروغ گفت !؟
    هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ...... من اون ماهو دادم به تو یادگاری...


    و دوباره از اول و از اول و از اول ... همیشه این شعر رابا صدای بلند برای بیتا می خواندم ، اماالان بیتا نیست که آن را برایش بخوانم.
    بالاخره صبح شد . اما آن شب را هرگز نمی توانم فراموش کنم . چرا که بی شک آن شب یکی از تلخ ترین روزهای عمرم بود.. اما صحبش هم چندان فرقی با شبش نداشت چرا که هنوز بیتا برنگشته بود...


    ادامه دارد






  2. Top | #12

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    739
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    سرزمين عجايب
    تشکر از کاربر
    10,612
    تشکر شده 10,595 در 2,124 پست
    اندازه فونت

    Unhappy

    نه بیتا نه علی ! آن روز برای اولین بار خودم تنهایی به مدرسه رفتم. که ای کاش من هم نمی رفتم ... به امید آن که شاید بیتا خودش به مدرسه آید ، اما او نیامد که نیامد. زنگ وقتی به صدا در آمد من پس از یازده سال اولین روز بدون بیتا را تجربه کردم . آن هم بی خبر و با دلی نگران.
    همه بچه ها می دانستند که من و بیتا خصوصا من خیلی به هم وابسته ایم. در واقع تو مدرسه بین همه مشهور بودیم . آن روز بدون بیتا جلوی بچه ها زدم زیر گریه و های های گریستم. آن قدر که تقریبا تمام بچه ها دور جمع شده بودند اما هیچ کدام نمی توانستند دلداری ام بدهند.
    همیشه و هر وقت گریه می کردم این بیتا بود که آن قدر با مسخره بازیهایی و شکلک هایش مرا می خنداند که دیگر گریه ام را فراموش می کردم وبه کارهای بیتا می خندیدم.
    اما آن روز بیتای من بیتا کجا بود ، ببینید من کجا هستم ؟ چرا اینطور گریه می کنم؟ چقدر دلم اورا می خواست ، نگاه گرمش را ! وقتی او را و ان خنده های ملوسش را می دیدم ، همه غمهای عالم را فراموش می کردم.
    وقتی او کنارم بد می دانستم که تکیه گاهی چون کوه دارم . پس از هیچ چیز نمی ترسیدم . اما حالا نه بیتا را دارم نه علی را ! باز هم همان چیز ها ، همان کسی را که خیلی دوسشان دارم از دست داده بودم !
    زنگ مدرسه خورد ... امید آخرم به این بود که علی هر به دنبالم بیاید و از نگرانی درم بیاورد.
    به همین یک کور سوی نوری که در دلم بود بسنده کرده بودم و صبح را به ظهر رساندم. وقتی زنگ مدرسه خورد ، دوان دوان خودم رابه سر خیابان رساندم . اما این بار هم از علی خبری نبود . انگار که تک و تنها در یک جهنم باقی مانده بودم . همین یک امیدم را هم از دست دادم ... دیگر حتی نای گریه کردن را هم نداشتم وبار هم راه مدرسه تا منزل را پیاده رفتم تک و تنها !
    قبل از آنکه به خانه خودمان بروم ، سراغ منظر خانم رفتم ،وقتی در را باز کرد بدون آنکه سلام کنم ، بریده بریده وبا شتاب پرسیدم : منظر خانم بیتا؟ ... از بیتا خبری نداری؟ ...
    منظر خانم : آنا هیتا جونم ، اینقدر خودتو اذیت نکن عزیزم ... نه منم خبری ندارم .
    فقط دیشب دوباره زنگ زد گفت : کارش کمی طول می کشه شاید فردا هم نیاد . اومدم بپرسم که شما کجائید که تلفن قطع شد...
    شما خودتون رو ناراحت نکنین خدارو شکر که حالش خوبه ، مطمئن باش بر می گرده ... بی خدافظی به طرف خونه خودمان رفتم . هر کلمه ای که منظر خانم می گفت پتکی بود که بر سرم خراب می شد.
    اگر چه کمی خیالم بابت برگشتنش راحت شده بود ، اما اینکه باید امروز شاید فردا را هم بدون بیتا سپری کنم ، برایم عذاب آور بود ...
    آن شب را هم مثل شب قبل سپری کردم ، با این تفاوت که وقتی به خانه رسیدم به علت خستگی وبی خوابی شب قبل هم خوابم نبرد بیهوش شدم و تا فردایش یه کله خوابیدم .
    البته قبل از آنکه چندبار شماره علی را گرفتم ، اما باز هم گوشی اش خاموش بود و هر بار که جوابی از طرفش نمی آمد لبم بیشتر و بیشتر به در می آمد !
    یکی از پر رنگ ترین سوالهایی که در ذهنم بود ناپدید شدن علی وبیتا یکباره با هم بود و اینکه علی از جواب دادن به تلفن هایم امتناع می کرد !...
    فردای آن روز را هم با بدبختی هر چه تمامتر به پایان رساندم. تمام طول این روز برایم دو قرن گذشته بود و من از آنای سر حال و شاداب که همیشه با همه بچه ها خوب بود به دختری زرد و افسرده و ساکت با نگاهی سردتر که بیشتر مرگ در آن موچ می زد تا زندگی تبدیل شده بودم ... دیگر خودم را گم کرده بودم...
    ظهر آن روز نیز مثل دیروزش علی نیامد ، علی نیامد و داغ دل من رابیشتر کرد . غمگین تر از دیروز ، مسیر مدرسه تا خانه را پیمودم ، برای آن که زودتر برسم راه میانبر را که یک کوچه تنگ و خلوت بود انتخاب کردم ... چون نمی خواستم از مسیر همیشگی بروم !قدم به قدم کوچه ها برایم خاطره بود...
    یازده سال تمام آنها را با شادی و عشق به همراه بیتا طی کرده بودم و حالا پیمودن آنها بدون بیتا برایم غیر ممکن بود . همین طور که قدم می زدم ، احساس می کردم کسی دنبالم می کند ، ترسیدم ، داخل کوچه کسی نبود . کوچه هم تنگ بود و خلوت . اگر هم می خواستم بازگردم ، باید از همان یکراه بر می گشتم که این هم غیر ممکن بود ، قدمهایم را تندتر کردم . اما او هم قدمهایش را تندتر کرد. صدای پایش را حالا دیگر به وضوح می شنیدم . جرات نداشتم برگردم و عقب را نگاه کنم نفسم بالا نمی آمد از فرط ترس حتی نمی توانستم گریه کنم چرا که حالا دیگر سایه اش را هم که روی زمین ، پشت سرم افتاده بودمی دیدم...
    یک آن با خودم فکر کردم شاید علی باشد... آره علی است آمده دنبالم ... با این فکر خیالم کمی راحت شد قدمهایم را کندتر کردم تا بهم برسد. وقتی کاملا نزدیکم شده بود ، یک آن ایستادم نه ؛ این علی نیست ، طاقت نیاوردم .برگشتم ، دستهایم به وضوح می لرزید . یک آن مات ماندم چرا که هیچ کس نبود جز همان پسرک قدبلند خوش هیکلی کخ یکبار دیگر هم قبلا به همین فاصله ، رو درروی من ایستاده بود و مرا ترسانده بود... این بار هم خود او بود .بله ، او کسی نبود ، جز ... جز رضا ، وقتی او را دیدم به ناگه از خوشحالی اینکه او رضاست نه کس دیگر و از ناراحتی اینکه باز هم علی نیست ،بغض کردم ... رضا که مشخص بود خودش هم حال بهتری نسبت به من ندارد ،گفت : آناهیتا خانم ! تورو خدا ببخشید ، صلا قصد ناراحت کردنتون رو نداشتم ... در حالیکه نفس نفس می زد دوباره گفت : به خدا ... به خدا نمی خواستم بترسونمتون ... راستش ،راستش ، من خیلی تو این چند روزه شما رو اذیت کردم ، تورو خدا منو ببخشید . ولی دو ، سه روزه که من بیتا رو همراه شما نمی بینم !! دیروز همکه شمارو با اون وضع و حال دیدم حسابی جا خوردم گفتم : تا امروز صبر کنم ، شاید امروز خبری از بیتا خانم بشه ولی امرز وقتی باز هم شما رو تنها با حالی بدتر از دیروز دیدم دیگه طاقت نیاوردم . گفتم بیام ازتون خبری بگیرم ، نکنه ، یه وقت خدای نکرده اتفاقی اسه بیتا خانم افتاده باشه ...
    وقتی رضا این حرفها رو زد دوباره قلبم آتش گرفت ، حداقل تابه الان این احتمال رو می دادم که بیتا پیش رضاست ،اما حالا حتی رضا هم از او خبری ندارد. گریه ام گرفت ، گریه ای تلخ ، گریه ای که کمر کوه را خم می کرد ؛ اما صبر وطاقت من ظاهرا بیشتر از کوه شده بود ، با خودم گفتم : اگر به رضا بگویم بیتا دو سه روزی است که خانه نیامده و ما هم هیچ خبری از او نداریم ، شاید فکرهای بدی درباره بیتا بکند و اگر بیتابرگردد وبفهمد ، خیلی از دستم دلخور می شود . با بدبختی جلوی اشکهایم را گرفتم در حالیکه سعی می کردم صدایم نلرزد ، گفتم : نه ، نه ، شا اصلا نگران نباشید . بیتا حالش خوبه !... (نفسم بالا نمی آمد) فقط سرمای سختی خورده خونه مونده تا حالش کمی بهتر بشه ، چند روز دیگه بر می گرده... وقتی این را گفتم ، رضا نفس راحتی کشید و گفت : پس من خیالم راحت باشه؟بغضم رابه سختی فرو دادم و گفتم :بله ، حتما. خیالتون راحت راحت . من خودم مواظب بیتا هستم ... فقط ... فقط
    رضا : فقط چی؟
    می تونم یه سوال ازتون بپرسم؟
    رضا : حتمابفرمائید شما دو تا سوال بپرسین.
    شما واقعا بیتارو دوست دارید؟
    رضا که انتظار نداشت من بخواهم این وسال رو از او بپرسم در جوابم کمی سکوت کرد وگفت : فقط اینو بگم که تو این دو روز که ازش خبری نداشتم خورد و خوارک برایم نمانده بود...!
    اون چی اون نظرش درباره من چیه ؟ شما صمیمی ترین و نزدیکترین دوستش هستید ، حتما می دونید نظرش درباره من چیه؟
    من بیشتر از یازده سال که با بیتا دوستم . شما به این اخلاقش نگاه نکنید . درسته که یکم شیطونه امامثل یه فرشته می مونه ، پاک و مهربون و صادق ...! اینم بگم ، تو این مدت تا حالانه دوست پسری داشته و نه عاشق شده ... تا اینکه شما رو دید...
    وقتی جمله آخر رو گفتم ، گل از گل رضا شکفت انگار که بهترین خبر دینا روبه او داده بودند.
    گفتم : فکرکنم جوابتون رو گرفته باشید !
    رضا : بله ، بله گرفتم . خیلی هم خوب گرفتم . شما بهترین خبر عمرم رو به من دادید ،من هم بهتون قول می دم که توی قلبم فقط بیتا باشه و بس!
    من رو قولتون حساب می کنم ، اینم بگم که بیتا یه تیکه ماهه قدرش رو بدنید!
    رضا در حالیکه می خندید و عقب عقب راه می رفت ، گفت : حتما ،چشم ... چشم ... او سه بار دور خودش چرخید و چندبار از خوشحالی فریاد زد : « خدایا مرسی...» خدا جونم ، دوستت دارم.
    دیدن رضا و این حرکات و حرفهایش کمی آرامم کرد .به طرف خانه راه افتادم ، دیگرحتی خجالت می کشیدم سراغ منظر خانم بروم.این بار هم زنگ خانه شان را زدم.منظر در رابازکرد و وقتی مرا دید ، خیلی وحشت کردو گفت :وای خدا مرگم بده . آناهیتا خانم ، شما با خودتون چی کار کردی؟ تورو خدااینقدر غصه نخورید. بیتا خانم هر جا باشن امروز و فردا بر می گردن...الهی من بمیرم ... ببین،طفل معصوم چه شکلی شده، ... بذار بیتا خانم برگرده ، حسابی ادبش می کنم که دست گلی مثل شما رو اینقدر اذیت نکنه...
    با بی حالی هر چه تمام تر گفتم : ازش خبری ندارید؟!
    منظر باشرمندگی گفت : روم سیاه خانم جون... شرمنده...
    در حالیکه حتی نا نداشتم نفس بکشم ، گفتم : دشمنت شرمنده باشه. این حرفها چیه می زنی؟ فقط اگه خبری شدبه من هم زنگ بزن بگو.
    منظر :باشه خانم جون ، تو رو خدا مراقب خودتون باشید.
    وقتی به خانه رسیدم مادرم تازه بعد از این دوسه روز فهمیده بود که من حالم خوب نیست سلام کردم و رفتم توی اتاقم
    مادرم آمد گفت : آنا ،تو مریضی مامان؟
    نهمامان جون ، فقط احساس می کنم ضعف کردم . شاید مسموم شده باشم. یه خورده که بخوابم حالم خوب میشه، شما نگران نباشید.
    آخه عزیزم ، خیلی لاغر شدی . هر چی هم که می خوری می یاری بالا . چی خوردی مگه ؟ می خوای ببرمت دکتر؟
    نه مامانم ، حالم خوبه ، فقط می خوام یه کم بخوابم ،حوصله ندارم اگر خواستم می گم بریم دکتر شما نگران نباشید.
    مامانم با نگرانی ازاتاق بیرون رفت . روی تخت دراز کشیدم و داشتم از حال می رفتم ولی گفتم بذار یک بار دیگه به علی زنگ بزنم.
    وقتی یاد رضا افتادم بیشتر دلم برای علی تنگ می شد. تلفن را برداشتم و شماره علی را گرفتم. حتی نمی توانستم گوشی را در دستم نگه دارم . تلفن بوق آزاد می زد . دلم بیشتر از همیشه به شور می افتد...
    باز هم کسی گوشی را بر نمی دارد... ناگهان دختری پشت تلفن گوشی را برداشت . الو ( چقدر صدایش شبیه بیتاست ).
    صدای علی از در می امد که گوشی را از دست او می گرفت :بله ؟ بفرمائید خواهش می کنم...
    وای که چقدر صاحب این صدابرایم عزیز بود . وقتی دیدم خود خود علی است که تلفن را جواب می دهد ، نفسم بند آمد . مثل کر لال ها شروع کردم به صحبت کردن . هر چه سعی کردم درست حرفم را بزنمنمی شد . چون جز صداهای نامفهوم و ناهنجار چیزی از گلویم خارج نمی شد.
    از آن طرف هم علی پشت سر هم می گفت : الو ... الو ... صدا نمی یاد ، نمی فهمم چی می گی؟
    آره ... آره خودشه خود علیه ، علی ...
    از خوشحالی گریه ام گرفت ، تمام سعی ام را کردم تا فقط بگویم . علی انگار با گفتن این کلمه جان از بدنم خارج شد. چون دیگر نفهمیدم چه شد ، فقط یادم میآید که خواب دیدم توی یک باغ بزرگ هستم .یه باغ خلی بزرگ و قشنگ ، علی رو از دور می بینم که با یه دسته گل منتظر من ایستاده. هر چه صدایش می کنم انگار صدای مرا نمی شنود، بیشتر از این نمی توانم دادبزنم . علی ... چرا جوابم را نمی دهد نکنه کر شده است؟
    با شتاب به طرفش دویدم ، ولی اصلا بهش نمی رسیدم ، هر چی دویدم انگار که اصلا حرکتی ، حتی قدمی بر نمی داشتم . تااینکه بالاخره افتادم تویه چاهبزرگ سرد و تاریک
    دیگه هیچی ندیدم!
    معده ام چقدر می سوزد، انگار به پلک هایم وزنه های دویست تنی وصل کرده اند! هر کاری می کنم چشمانم را باز کنم نمی شود.بدنم سست شده ،احساس می کنم مگسی روی دستم نشسته، حتی توان پراندن مگس را هم ندارم ...
    دوباره خوابیدم ، اینبار وقتی بلندشدم ،بهتر شده بودم ، کمی سبک تر چشمانم را کمی باز کردم . نور اتاق اذیتم می کرد. چشمانم را بستم ولی دیگر حوصله خوابیدن نداشتم .
    چشمانم را کمی باز کردم نور اتاق اذیتم میکرد. چشمانم را بستم ولی دیگر حوصله خوابیدن نداشتم.چشمانم را خیلی آرام باز کردم. همه جا را تار میدیدم. کم کم صحنه ها واضح می شد ، اینجا کجاست؟ اتاق من که این شکلی نیست ، چرا ...؟اینجا بیمارستانه
    وحشت کردم همیشه از بیمارستان می ترسیدم و حالا این من بودم که در بیمارستان و روی تخت بیمارستان ! دراز کشیده بودم .خودم را تکان دادم ، ناگهان احساس کردم کسی سرش را روی دستم گذاشته است ، سعی کردم بلند شوم اما نشد . حتما مادرم است ، طفلکی خیلی اذیتش کردم ، لما نه ... مادر من که اینقدر لاغر نبود ، از تکان دستم سرش را بلند کرد . خوابش برده بود ، انگار بیدارش کردم... هاج و واج ماندم ، با چشمانی از حدقه بیرون زده ، شروع کردم به نگاه کردنش.
    دهانم باز مانده بود. لبم تند تند می زد ، خدای من ، بیتا. این بیتای من است که الان با چشمهای سرخ رو به روی من نشسته است. خدایا شکرت ، دلم می خواست بپرم بغلش و بوسش کنم ، نازش کنم ، اما قدرت انجام هر کاری ازم صلب شده بود ... بیتا هم همانطور هاج وو اج مرا نگاه می کرد ، یک دفعه زد زیر گریه و گفت : الهی خدا منو بکشه ، ببین چه به روزش آمده ، آمد طرفم سرم را روی سینه اش گذاشت وشروع کرد به بوسیدنم : الهی من بمیرم و تو رو اینطوری نبینم . آنا جونم الهی خدا منو مرگ بده...خدا رو شکر که حالت خوب شد... ببخشید عزیزم ... ببخشید گلم ... غلط کردم...
    دیگه تنهات نمیذارم . قربون چشمهای قشنگت برم ... چرا خودت رو اینطوری کردی؟
    اون لپ های سرخت که وقتی میخندیدی چال می افتادن کو؟
    ان لب های سرخت چرااینقدر رنگ پریده شدن ...؟ آخه من خاک تو سر مگه چقدر ارزش داشتم که توبه خاطرم این کارها رو کردی ... الهی خدا منوبکشه ...فدات شم حالت خبوه؟
    بیتا گریه می کرد و اینها رو می گفت ، خیلی دلم می خاست بغلش کنم گریه نکنه.منم دوستش داشتم ... دلممی خواست من هم گریه کنم و بگم چقدر دلم براش تنگ شده ... بگم چدر خوشحالم که برگشته ، بگم اینکه کجا بوده برام مهم نیست ، اینکه برگشته خیلی مهمه! اما هیچ کاری ... هیچ کاری نمی توانستم بکنم ، دهنم قفل شده بود ...
    امابیتا منو بغل کرده بود و می بوسید: آخه آنا جونم ، تو چرا اینقدر خودتو اذیت کردی؟ می دونی امروز تو رو بیهوش رسوندن بیمارستان.ضعف گرفته بودتت.
    طفلکی مامانت تا الان بالا سرت داشت گریه می کرد ، به زور بابات رفتن خونه.
    آنا جونم ، الهی من فدات بشم ، خداروشکر خدا را صدهزار مرتبه شکر که تو حالت خوب شده... بعد کمی فکر کرد انگار چیزی یادش آمده باشد ، گفت : علی ...باید به علی بگم ، باشنیدن اسم علی انگار جان گرفتم ، خون روی صورتم دویده ترسیدم مبادا ، مباداعلی چیزیش شده باشه ؟ دیگر دوستم نداشته باشه؟ نکنه علی بیتا را دوست داره؟ اصلا علی مگه اونجاست؟بیتا چه طوری علی رو پیدا کرده؟ صدای قدمهایش باصدای تپش قلبهایم ،یکی شده بود : نفسم به شمارش افتاده بود ،روی تخت خوابیدم و می ترسیدم مبادا اینیک هم خواب باشه من باز دور از علی بمانم، چشمانم را بستم ، بی عطری که من برایش خریده بودم تمام اتاق را پر کرد. عطری که در تمام طول نبودنش دلداری ام می داد . عطری را که هم او داشت ، هم من.
    تو این مدت هر وقت دلم هوایش را می کرد ، سراغ آن عطرم رفتم . آن را روی دستم می زدم و بویش می کردم...
    شاید اون عطر تنها رفی سخت ترین دوران زندگیم بود و باز هم آن عطر فضا را پر کرد ، مطمئن شدم که علی بالای سرم ایستاده است ، چشمانم را باز کردم ... می دانستم علی بلای سرم است ولی باز هم از تعجب دهانم باز ماند . این علی ، علی من است؟ ...

    ادامه دارد


  3. Top | #13

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    739
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    سرزمين عجايب
    تشکر از کاربر
    10,612
    تشکر شده 10,595 در 2,124 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    زیاد میذارم تا زودتر به جاهای حساس و خوبش برسیم

    صورتش همان بود ، فقط کمی لاغر شده است . حتما بهش سخت گذشته ، اما این ... این چه لباسی است که پوشیده؟ علی مگر نویسنده نبود؟ چرا لباس دکترهارا پشیده ؟!؟ اسم روی پیراهنش را نگاه کردم « علی سلطانی» خودش است ، ولی ... این چیزها هر چند خیلی برایم تعجب آور بود ، اما همین که دوباره کنارم است ، دوباره با آن چشمهای گرگ و میشش به من نگاه می کند و من با نگاه کردن به آنها هنوز دلم پائین می ریزد ، دوباره آن صورت مردانه ... آن ابروهای کشیده و به هم پیوسته ، آن هیکل قدرتمندش کنار من است ، این مهم نیست که چه لباسی پوشیده ، مهم اینه که اینجا پیش منه. علی در حالیکه اشک از چشمانش پائین میآمد روی زمین نشست ، سجده ای کرد و گفت : خدایا روسفیدم کردی ، ممنونم ، بعد بلند شد ، ازنگاهی که بهم کرده بود جان گرفتم.
    انگار دوباره چشمه اشکهایم که خشک شده بدند هم بارانی شدند ، بدون آن که پلک بزنم قطره قطره اشک از چشمانم پایین می آمد . تا به امروز از ناراحتی گریه می کردم و حالا از خوشحالی. علی اشکهایش را پاک کرد و گفت : آنا تورو خدا اینطوری گریه نکن وتی اینطوری گریه می کنی دلم ریش می شود ، گریه ام تند تند شد برای اینکه او را اذیت نکنم ملافه را روی سرم کشیدم تا نه او اذیت شود نه من و شروع کردم به گریه کردن ،تابه حالا با صدای بلند گریه نکرده بودم چانه ام لرزید وبعد از آن تمام بدنم شروع به لرزیدن کرد با صدای بلند گریه می کردم و می لرزیدم.
    علی : ا... لامذهب ، اینطوری گریه نکن ، جیگرم آتیش گرفت . مگه توبه من قول نداده بودی دیگه گریه نکنی ؟ هان ؟! به همین زودی زدی زیر قولت ؟! وای خدا از اینکه دوباره اونارو به من برگردوندی ، ممنونم خدا ... ممنونم ... چقدر دلم می خواست منم حرفی بزنم.
    علی : بامن قهری؟ حق هم داری ، خیلی اذیتت کردم ، تورو خدا منو ببخش ، آنا ! تو رو خداببخش.
    طات دیدن گریه اش ، خواهش و التماسش را نداشتم .او برگشته تک و تنها؟ صحیح و سالم؟ اینطوری داره به من التماس می کنه ؟! علی ملافه را از روی صورتم کنار زد و وقتی لرزش مرا دید ترسید بلند شد تا دکترهای دیگر را صدا کند ، از ترس آنکه مبادا برود و دیگر برنگردد گفتم : علی ... امااین علی را فقط زبانم نمی گفت ، همهبند بند وجودم علی ار صدا زد.من باصدایی کوتاه علی را گفتم اما انگار همه وجودم تک تک سلولهایم صداش می کردند. علی برگشت ، دستم رابالا بردم علی گفت :الان...
    با بغض گفتم : نرو...
    علی برگشت حالا دیگر پزشک من بود و من از اینکه بیمار او هستم خوشحال بودم!
    کنار من نشست با تعجب گفت : چه قدر یخی!
    کم کم لرش بدنم از بین رفت دستانم گرم شد.باور نمی کردم یکبار دیگر خوشبختی به سراغم بیاید دلم می خواست مریض بمانم ، تا علی هر روز به دیدنم بیاید...خوابم برد.
    فردای آن روز بیتا با پدرو مادرم و برادرم به دیدنم آمدند همه از اینکه من حالم خوب شده بود ، خوشحال بودند و بیتا هم فهمیده بود که من غیبتش رابه هیچ کس نگفته ام خودش گفته بود : تو مدرسه بستنی خوردم مسوم شدم ، همه داشتیم می خندیدم که علی وارد شد در حالیکه پرونده من را بر می داشت، گفت : خوب به سلامتی حال خانم فرهمند که خیلی بهتر شده ... !از لحن حرف زدنش خنده ام گرفت .
    یه مطلبی نوشت و گفت : ایشون الان از منم حالشون بهتره ، می تونید ببریدش .
    البته اگه قول بده دیگه بستنی مسموم نخوره ؟ وقتی اینطوری حرف می زد سرخ می شدم ، او رفت و پدر و مادرم هم رفتند ، من ماندم و بیتا . وقتی همه رفتند بیتا رابغل کردم و تلافی دیروزش را در آردم ، حسابی بوسیدمش بیتا هنوز چشمانش سرخ بود گفتم :تو چرا نخوابید ، میخوای تلافی کنی؟
    بیتا : نه عزیزم ، باشه رفتیم خونه می خوابم . امابهت قول می دم که دیگه تنهات نذارم... دوباره یاداین چند روز سیاه افتادم، ساکت شدم که بیتا گفت : تو این مدت رفته بودم یه جا تاخوب فکر کنم . حرفهای علی خیلی روم تاثیر گذاشته بود ، برای گرفتن یه تصمیم مهم و یه تحول برگ تو زندگیم احتیاج بهیه جای خوب و امن داشتم . به پیشنهاد علی ! رفتم یکی از امام زاده ها و اونجا موندم.پول هم برده بودم ناهار و شام رو از بیرن گرفتم . عین این دختر فراری ها ! نه؟!
    از علی هم خواستم که به تو چیزی نگه ،چون می دونستم اگه بفهمی می یای دنبالم و من باید حتماتصمیم رو می گرفتم و کجا بهتر از یه جای مذهبی ؟تازه به حرفهای علی رسیده بودم ، تازه خدا رو پیدا کردم ! خودم رو پیدا کردم ، هدفم رو! مسیر زندگین رو! آرزوهام رو !
    تنها کاری که تونستم بکنم این بود که به منظرخانم خبربدم ، می دونستم تو حال و احوالم رو از اون می پرسی ، گفتم اینطوری حداقل خیالت راحت می شه که من جایم امنه وحالم هم خوبه ... اما نمی دونستم که تو اینقدر دل نازکی ، اگه می دونستم ، هیچ قت نمی رفتم... اگر گم هم می شدم و هیچی رو پیدا نمی کردم حداقل تواین بلا سرت نمی اومد ، اصلا می خوای الان برم گم شم؟می دونم خیلی خدخواه بودم اگه بخوای می رمگم می شم ، فقط بگو کجا؟!
    خنده ام گرفت که بیتا دوباره گفت : راستی آنا علی خیلی دوستت داره ها ، یه وقت باهاش قهر نکنی ! اون بیچاره به خاطر من این دوسه روز جواب تورو نداد . پریروزبهش زنگ زدم ، گفتم : تصمیم رو گرفتم.علی امد دنبالم تااینکه تو دوباره زنگ زدی و گشی رابرداشتم . وقتی تو را باون حال و روز دیدم ، فهمیدم حالت بد شده. با علی به سرعت به طرف خانه تان آمدیم ، من اومدم خونتون و وقتی تورو اون طوری با اون وضع دیدم ، حسابی هول کردم طفلکی مامانت! بیچاره اونهم خیلی هول کرد ! تورو آردیم بیمارستان علی اینها ، همین جا که الان هستی!
    راستی تو تعجب نکردی علی رو اینشکلی این جایدید؟
    چرا کم مونده بود دوباره از تعجب غش کنم ، علی مگه نویسنده نبود؟
    چرا بابا ولی اون شغل دومشه گفته بودم که چند سال برای تحصیل اومده خارج نگو آقا اومده دکتری شوبگیره ! الانهم دو سال باید تو این بیمارستان کار کنه تابتونه خدش یه مطب اختصاصی بزنه ، در واقع علی صبح تا بعدازظهر اینجاست، بعضی وقتها هم می ره پیش باباش و سراغ نویسندگی اش! ببین مرد زندگی به این می گن ها در از جونش بیتشر از خر کار می کنه ، تا در آینده شکم تو وبچه هایش رو سیر کنه . ببین چه مرد خوبیه... دو دستی بچسب بهش و ولش نکن ! اگه ولش کنی دیگه گیرت نمی یاد!
    بادت نره چی گفتم ها.
    از حرفهای بیتا خنده ام گرفت.قبل از آنکه به خانه بریم ، با علی خدافظی کردم علی یه پاکت بهم داد که توش نامه بود با یک گل رز سرخ زیبا که روش چسبونده بود بهم داد ، در آخر گفت : مراقب خودت باش خانومی!!!
    چقدر این کلمه به دلم نشست ، دلم می خواست زودتر تنها شوم تا نامه علی رابخوانم . از طرفی هم از اینکه از او جدا می شدم ، ناراحت بودم ، بالاخره باخنده و شوخی های بیتا به خانه رسیدیم.این بار این بیتا بود که مثل پروانه دور سر من می چرخیدو هر دو دقیقه به دو دقیقه برایم میوه و غذا و آب پرتقال و... می آورد.
    بیتا جون ، بسه دیگه ، یه دفعه اینقدر به خوردم می دی می ترکم ها!
    بیتا : آره، راستی می گی.
    بیتا صدبار بهت گفتم همه چیز رو مسخره نکن!
    بیتا : اوه...اوه ببخشید.آنا غیرتی می شود .تقصیر خودته خوب می گی.می ترکم ها.منم تااونجایی که اطلاع دارم این لوله ها هستند که می ترکن! بعدش هم زنگ می زنن این تخلیه چاه باز کنی و از ترکیدگی لوله میان واسه تعمیر.
    من که از خنده دلم درد گرفته بود ، اما این بیتا یه لبخند هم نمی زد.بالاخره بعد از کلی وراجی از خستگی روی تخت من خوابش بردو من می تونستم برم سراغ بسته علی.
    بسته را باز کردم.بوی عطر خودش را می داد. داخل بسته یه نوار بود که روی آن باخط خوشی نوشته شده بود :
    «برای آناهیتای گرامی»
    ویک نامه چند صفحه ای که آن رابا خط بسیار خانا و زیبا نوشته بود نمی دانستم اول نوار را گوش کنم یا نامه ام را بخوان؟ خط زیبای نامه مرا مجاب کرد تا اول سراغ نامه بروم وبه نظرم هم این کار بهتر بود.
    نامه را باز کردم و آن را خواندم. شرح نامه به این مضمون بود :
    « به نام آنکه اشک را آفرید تا سرزمین وداع عاشقانه آتش نگیرد»
    آناهیتای مهربن سلام ، نمیدانم چه بگویم و از کجا شروع کنم اما این رابگویم که سالهاست و شاید قرنهاست که منو تو یک رح در دو پیکریم ، یک معنی در دو واژه ایم یک خورشید در دو آسمانیم و یک عشق در دو سینه ایم . شاید از یک رخ در دو پیکر ساخته باشند ما را ...!!
    اما تنها مدت کوتاهی است که یکدیگر را پیدا کرده ایم و من از این بابت خدا را سپاسگذارم .
    بگذار بی پرده بگویم حرف دلم را تابه حال خیلی نوشته ام ، اما همیشه قلم رابه دست ذهنم سپرده ام ، اما اینبار خواهم لبم رابه دست دل بسپارم تا هر چه دل تنگش می خواهد بگوید :« من به تو علاقمندم ، زیرا می دانم محبت پلی است که مارا به قلب هم هدایت می کند ، ولی گاه دروازه آن باز و گاهی بسته است که تو توانستی در قلب من که دورازه ای بسته است ، جای گیری! جاییبه اندازه خودت! به اندازه صمیمی ات امیدوارم من نیز در قلب تو جای گرفته باشم ،هر چند کوچک و ناچیز!»
    خیلی سعی کردم جلوی دلم را بگیرم تاعاشق نشوم، اما چشمهای تو ، متانت و باوقاری ات و از همه مهمتر صداقت و اشکهای پاکت نگذاشت ودلم را عاشق کرد ، عاشق بی قرار.
    آنقدر خودم رابه خودت وابسته کردی که در این چند ورز دوری کم مانده بود جلوی خانواده ام گریه کنم وتورا نام تورا دادبزنم. اما سکوت کردم ! سکوتی دردناتک که خود بلندترین فریاد است .نمی دانم تو فریاد سکوت من را شنیدی یا نه؟
    این نامه را نوشتم تا توجیهی باشد برای غیبتم . نمی دانم مرا می بخشی یا نه؟ اما می دانم که به خاطر دل رویائیت این حقیر گناه کار را می بخشی.
    اگر آن نواری را که برایت گذاشته ام گوش کنی ، خودت متوجه همه چیز خواهی شد .
    آن روز وقتی از مدرسه سوارت کردم و تو به پاساژ رفتی ، جریان را برای بیتا گفتم ،به خاطر همین بود که بیتا آن قدر گریه کرد . در واقع او نه برای خودش و نه برای رضا گریه کرد که برای تو...!
    آری ، نمی دانم بیتا در جواب غیبتش به تو چه گفته؟از من هم خواست تا چیزی نگویم ، اما من دلم می خواهد همانطور که تو همه حرفهای دلت رابرای من می گویی، من هم همه حرفهای دلم را برای تو بگیم.
    آن روز بیتا بعد از شنیدن حرفهای من به کی از امامزاده ها رفت تا برای من و مشکلم دعا کند که مشکلی نه برای من و نه برای تو و ن هبرای به هم رسیدنمان به وحود نیاید .اورفت تا التماس خدارا بکند تادلت را نشکند.
    او رفت و گفت :تا وقتی جواب نگرفتم بر نمیگردم . که خوشبختانه خدا ، دعای دل پاک وصافش را پذیرفت. من رار سفید و مشکلم را حل کرد . حالا اگر می خواهی آن مشکل رابفهمی کافی است نوار را گوش کنی! همه حرفهایم ضبط شده است ،آن وقت مطمئنم که دیگر مرا می بخشی!
    تابه امروز خیلی سعی کردم جلوی خودم رابگیرم ، اما دیگر نمی شود ، می دانی ، من تورا دوست دارم میخواهم تمام وک مال برای من باشی ! اینطوری هرشب و روز خواب وخوراک ندارم ، چرا که می ترسم تو از دستم بروی یا کسی بهتر از من به سراغت بیاید یا نگذارد من به تو برسم ! به خاطر همین خواهر را راضی کردم که برای من به خواستگاری تو بیاید!
    مطمئنم ، اگر او تو را ببیند ،حتما می پسندید و اگر او بپسندد مادرم هم قبول می کند. پدرم هم که روی حرف مادرم حرف نمی زند به خاطر همین هم از تو می خواهم که موضوع رابا خانواده مطرح کنی ، ما می توانیم به هم مرحم شویم وبعد هر وقت که درس توتمام شد ازدواج می کنیم!منتظر جوابت هستم ... ای کاش می شد عشق رابه کسی که از ته قلب دوستش دارد تفسیر کرد. ای کاش می شد رنگ چشمان تورا تعبیر کرد.ای کاش می شد سکوت غریبانه تورا معنی کرد،ای کاش می شد تو شکستت را نوعی پیروزی می دانستی ! ای کاش تو طبیعت را درک کنی ، به رازهای گل سرخ پی ببری ، تو می توانی پائیز رابا گل ،دل رابا محبت و آرامش را با قلب پیوند بزنی . امیدوارم که کبوتر صلح پیام آور عشق و محبت ، بالهای خود را به طرف ما باز کند وبه راهی که منو تومی خواهیم بیاید!
    آنای من!
    « بدان که نام تورا در لایه به لایه قلب وجودم حک کرده ام ، نمی خواهم هیچ گاه دستهایم از دستهایت تهی باشد»
    دوستدار همیشگی ات ، علی
    نامه برایم جذاب خواندنی بود. دلم نمی آمد کنارش بگذارم اما کنجکاوی وادارم می کرد که هر چه سریعتر سراغ نواری که علی سفارشش را کرده بود ، بروم . واکمنم را برداشتم ، نوار را داخل آن گذاشتم و شروع کردم به گوش کردن.
    صدا ، صدای خود علی بود... صدایش انگار که اثر جادویی داشت. وقتی آن را می شنیدم ، تمام غم و غصه هایم را فراموش می کردم. همه دردهایی که در این چند روزه کشیده بودم ، با یک سلامش درمان شد انگار که اصلا نه زخمی بود و نه دردی کشیده :
    آنای مهربانم سلام ... می دانم که این نوار برای اثبات محبتم به تو دلیل و مدرک چندان مناسبی نیست!
    اما آن را برایت تهیه کردم تا لب پاکت حتی ذره ای به محبت من شک نکند...
    چند روز پیش مادرم حرف خواستگاری هستی ، دختر عمویم رابه میان کشید.اخر می دانی ما از بچگی با هم بزرگ شدیم و همه فکر می کنند مابا هم ازدواج می کنیم. امامن نه به خاطر اینکه دل تورا به دست بیاورم ، نه . باور کن هیچ حسی نسبت به هستی ندارم ! اونو مثل خواهرم دوست دارم نه بیشتر نه کمتر! اما مامان اینا ول کن نیستند.همش می گویند: دیگه بهونه ای نداری ، درست تموم شده کار که داری ، خونه و ماشین هم که داری! کی بهتر از هستی؟ دختر عموته، شناخته شده است!
    اسم تو رو روش گذاشتن ، تو رو هم که خیلی دوست داره !خوشگل و کدبانو هم که هست!
    فقط طفلکی توی سرش تومور داره که اگه عملش کنه خوب می شه . اما اگر نه ممکنه هستی برای همیشه به نیستی تبدیل بشه ! دیگه قضاوت رو میگذارم به عهده خودت ،با گوشهای خودت به حرفهای من، فاطمه ( مادرم) و زهرا ( خواهرم) و هستی ! گوش کن
    فاطمه : علی ... صبحی ، زنگ زدم به عموت، امشب واسه هستی بریم خواستگاری!
    علی : من نمیام.
    فاطمه : یعنی چی من نمیام!من زنگ زدم گفتم امشب بریم خونشون ،بابا بدبختها خسته شدن از بس امروز و فردا کردیم.
    علی : مادر من ، مگه اون موقعی که می خواستید به عمو زنگ بزنید بامن مشورت کردید که حالا از من توقع دارید با شما بیام خواستگاری؟!
    فاطمه : د... یعنی چی؟ امشب نریم یه شب دیگه ، بالاخره که باید بریم.
    علی :کی یه همچین حرفی زده؟ من نمی دونم چه کسی این باید رو انداخته توزندگی من ؟!
    من چند دفعه بایدبه شما بگم ، هستی واسه من عزیزه ، دوستش دارم ، اما مثل خواهرم مثل زهرا!
    من هیچ حسی دیگه ای نسبت به هستی ندارم . ما از بچگی با هم بزرگ شدیم ،نمی تونم اونو به عنوان همسرم ، شریک زندگی ام انتخاب کنم!
    فاطمه: اِوا ، خدا مرگم بده ، چرا نمی تونی؟ ماشاا... دختر به این خوبی ، به این کدبانویی چی کم داره؟
    علی : مادر من ، مگه من گفتم هستی چیزی کم داره ؟نه به خدا ... اصلا هستی خوب هستی ماه از هر اگشتش هم هزار تا هنر می باره،امامن چی؟!بابا تو ر خدا این عقاید عصر هجر روبذاریدکنار. عقد دختر عمو و پسر عمو رو تو آسمون بستن ... باشه اگه شما بدبختی منو می خواین فقط به خاطر اینکه در دهن مردم رو ببنیدید ، اگه شما با شکستن دل من و خراب کردن آینده ام راضی می شید و خوشحال ، من حرفی ندارم ! حاضرم بدبخت بشم ، تا شماراضی باشید.
    دیگر صدایی نیامدمدتی سکوت برقرار شد ، انگار مادر علی از حرفهای تنها پسرش دلخور شده چون صدای گریه اش گریه مظلومانه اش به گوش می رسدکه با بغض می گوید:
    به خدا نه علی تو ... توتنها پسر منی ،به خدا اگه به خاطر مردم گفته باشم ، این چه حرفیه که می زنی پسرم؟ معلومه خوشبختی هر پسری آرزی مادرشه! من ، منی که از جون و دلواسه شماها مایه گذاشتم ... منی که یه عمر حاضر بودم خوار تو چشم منبره اما تو پای شماها ، نه!چه طوری می تونم با دیدن بدبختیو ناراحتی تو راضی بشم؟یاد دلم خنک بشه؟!
    مادر علی آنقدر این حرفها را معصومانه و با دلی شکسته گفت که ناخوداگاه دلم برایش سوخت و اشک در چشمانم حلقه زد مادر علی ادامه داد: به خداوندی خدا اگه قصد اذیت و آزار تورو داشته باشم من که زورت نکردم حتما با هستی ازدواج کنی ، خودتم می دونی کهبه خاطر تو حاضرم حتی جلوی بابات بایستم ولی علی جونم ، پسر گلم ، جواب عمویت را چه می دی؟به بابات چی میخوای بگی؟
    علی هم مثل اینکه دلش مثل دل من از اشک های مظلومانه مادرش به درد آمده چون صدایش کمی دور شود ، انگار کنار مادرش قرار گرفته اورا می بوسد و می گوید:
    الهی من فدای اون اشک هات بشم . خوب منم امیدم به تو هست دیگه . من تا وقتی تورا دارم هیچ غمی تو دنیا ندارم ، مطمئنم شما می تونید بابا رو راضی کنید .
    فاطمه : حالا گیرم من بابات رو راضی کردم ، جواب عمویت رو چی می دی؟به هستی چی می خوای بگی؟ میدونی اون چقدر دوست داره ؟ می دونی تو سرش تومور داره و اگر عمل نکنه زبونم لال خدا اون روز رو نیاره جوون مرگ می شه؟! میدونی هستی به مامانش چی گفته؟
    گفته تا علی م نرو دوست نداشته باشه تا وقتی نیاد خواستگاریم ، من نمی رم اتاق عمل . می ترسم برم اتاق عمل و دیگه زنده بر نگردم، اون وقت آرزو به دل او از این دنیا می رم .دلم می خواد قبل از رفتنم مطمئن بشم که کسی منتظرمه ، مطمئن بشم کسی که یه عمر عاشقش بودم الان که دارن من رو عمل میکنن دوستم داره !تمام تلاشش ر میکنه تامن زنده بمونم!
    دلم می خواد حتی اگر هم مردم مطمئن بشم خاطم براش عزیزه... گفته تا وقتی مطمئن بشه که این عشق دو طرفه است ، حاضر نیست بره تو اتاق عمل حتی اگه به قیمت جونش تموم بشه!
    حالا چی علی آقا؟! حالا بازم بگو نمییام خواستگاری! اگر یه بلایی سر این دختر اومد ، تو جواب عمو و رن عمویت را چی می دی؟!اصلا میتونی تو فامیل سربلند کنی! همه تف میندازن رو صورتت اصلا وجدانت چی می شه؟ با اون چیکار می کنی؟! می توانی از عذاب وجدان یه شب راحت بخوابی؟...
    علی آه بلند و جانگدازی که جگرم را سوزاند، کشید و گفت :
    نمی دونم مادر ، نمی دونم ، واقعا موندم ، قلبم پر از غمو غصه است به خدامنم عاطفه دارم ،سنگ که نیستم ! میدونم می فهمم هستی چی می گه.می فهمم چی می خواد؟!اما مادر ، من چی؟ یعنی من آدم نیستم؟ یعنی من انتخاب ندارم؟حق زندگی ندارم؟! به خدا مامان داره از غصه می ترکه.
    با گفتن این حرف حسابی دلم گرفت. می فهمیدم علی توی چه مخمصه ای گیرکرده برای هم دردی با چند قطره ای اشک ریختم.
    فاطمه : نه مادر جان ، نه پسرم ، نه گلم ،این مشکلی نیست که تبه خاطرش بخوای گریه کنی ، تو باید مثل یه مرد واقعی به جنگ مشکلاتت بروی و اونها رو با قدرت به زانو دربیاری نه اینکه مثل آدم های ضعیف در مابل اونها زانوبزنی ! خدا بزرگه پسرم ان خودش همه چیز رو درست می کنه !امشب هم تو با من بیا ، چون این دختره حال و روز درست و حسابی نداره اگر تو امشب باهاش صحبت کنی فردا بیمارستان خودتون بستری اش می کنیم ، تا حالش بدترنشده عملش کنیم !امشب هم یه جوری صحبت کن ، دلش رو بدست بیار که طفلکی با امید بره اتاق عمل .بهش بگو همه چیز بعد از عمل معلوم می شه ، امابهش قولی نده که بعدا نتونی بهش عمل کنی !!!
    اون وقت که دلش می شکنه و خودت هم خوب می دونی که آه دل شکسته چه آتیشی به زندگی آدم می اندازه! اونوقته که دیگه واقعا بدبخت می شی و ازدست منم کاری بر نمیآید که بخوام برات انجام بدم، پس حسابی مراقب حرف زدنت باش ! امیدوارش کن اما قول نده!!!
    حرف های مادر علی بدجوری رویم تاثیر گذاشت او مهربان بود و آنقدر با رفتارش با تجربه زیادش به آدم آرامش می بخشید که دیگر حتی بزرگترین مشکلات هم به پیش چشم آدم کوچک و حقیر می آمد . من که اینطور فکر می کردم ،به نرم علی هم همین نظر را داشت چراکه از این جابه بعدبا آرامش بیشتری حرف می زد. صداها برای چند لحظه ای قطع شد که دوباره علی گفت : انای مهربانم شاید مسخره باشد اما می ترسم!
    می ترسم مبادا بایک حرف غلط یا یک تصمیم اشتباه تورا ازدست بدهم یا دلی رابشکنم
    شاید باورنکنی ، اما وقتی به تو فکر می کنم انگار جون می گیرم ، امیدم مضاعف می شود ومی تونم به ترسم غلبه کنم وبا مشکلاتم بجنگم و آن را (به قول مادرم)به زانو در بیاورم امیدوارم تو هم مرا در این راه یاری کنی ، حالا زمانی است که به خواست مادرم به منزل عمویم آمدم خواهش می کنم با دقت به حرفهای من و هستی گوش بده! و برایم دعا کن!
    علی :من نمی فهمم هستی این کارا یعنی چی؟
    هستی یا بغض می گوید:کدوم کارها؟!
    همین کارها دیگر خودت بهتر ازمن می دانی نخواه که دوباره تکرارشان کنم می دونی وضع جسمی تو اصلا مناسب نیست تو داری با من لجبازی می کنی یا با خودت هر لحظه که بگذره بیماری تو خطرناک تر می شه؟!
    هستی :مگه برای تو فرقی هم می کنه؟! نیستی و هستی من که کوچیکترین اهمیتی برای تو نداره ...!علی در حالیکه که کاملا عصبانی شد مشت هایش رابه جایی محکم می کوبد می گوید :آخه ، این حرف ها چیه که می زنی! هم خون من ! من وتو از بچگی باهم بزرگ شدیم معلومه وقت اینقدر سراغت نمی یومدم که بیای و بری بیمارستان تا حالت خوب بشه.
    اگه دوستت نداشتم ! اگه خاطرت برام عزیز نبود الان اینقدر ازدست این حرف آخرت عصبانی نمی شدم !باور کن دروغ نمیگویم اما تو ...اما تو مثل زهرا ! برام عزیزی . علی دیگر سکوت کردو حرفی نزدانگار هستی هم نرش در رابطه با علی فرق کرده بود با گریه گفت :
    کی باید برم بیمارستان؟!
    با شنیدن این حرف هم من هم علی حسابی خوشحال شدیم طریکه من از خوشحالی جیغ کشیدم وعلی هم خندید وگفت :
    آفرین حالا شدی یه دختر خوب و حرف گوش کن،هر چی زودتر بهتر ، من با بیمارستان خودمون هماهنگ می کنم فردا خودم می آیم دنبالت کارهاتو بکن که صبح زود با هم بریم بیمارستان.
    در تمام طول این مدت گوشی علی چندین بار زنگ زد به نظرم تماس های آن موقع من بود که به علی می زدم. هستی از فرط زیادی زنگ ها به علی گفت : خوب گوشی روبردار شاید کار مهمی باهات داره که اینقدر زنگ می زنه...
    علی ناچار گوشی رو بر می دارد و باشنیدن صدای من می گوید:
    الو ...حسین جان سلام، من بعدا باشما تماس می گیرم... خداحافظ.
    حالافهمیدم آن شب چرا علی اون جوری با من حرف زد ،پس طفلک حق داشت !چقدر منه احقم از دستش رنجیدم. چه قدر به خاطر رفتارش اشک ریختم، حالا دیگر کاملاهمه چیز برایم روشن شده !دلم می خواهد هر چه زودتر بدانم بالاخره علی با هستی چه می کند؟حس وجود یک رقیب داشت مثل خوره روحم را می خوره!
    علی دوباره گفت :
    آناجان امروز قرار است هستی را عمل کنیم خیلی می ترسم ، اگر اتفاق بدی بیفتد همه از چشم من می بینند در تمام طول این مدت خیلی دلم می خواست راز دلم را با تو در میان بگذارم اما می ترسیدم مبادا خاطرمهربانی فوق العاده ات، خیلی نگران شوی ، و اگراتفاق بدی افتاد لطمه روحی بدی بخوری.
    از طرفی جلوی خانواده ام نمی توانستم آنطور که دلم می خواست باتو صحبت کنم شاید بیتا تنها کسی بود که کمکم کرد او درتمام طولاین مدت برای کمک کردن در روحیه بخشیدن به من و دعا کردن به نوعی در یکی ازامام زاده هاتحصن کرده بود تا خدا نذرش را قبول کند و من واقعا مدیون او هستم شاید هم به خاطر دعا و دل پاک او همه چیز ختم به خیر شد!
    در این هنگام باشنیدن این حرف از دهان علی بر می گردم به صورت معصوم بیتا که روی تخت من خوابیده است خیره می شوم در دلم هزار بار از او تشکر می کنم و به ادامه حرف های علی گوش ، علی :آنا جان الان باید به اتاق عمل بروم،هیچ گاه تا این حد دلهره و اضطراب نداشتم ای کاش بودی اوبا نگاه گرمت به شجاعتم می افزودی . ای کاش بودی و با او با نگاه معصومت مرا بدرقه می کردی.ای کاش بدی وبا حضورت به من دل گرمی و امید می بخشیدی!ای کاش...
    می ترسم مبادابه خاطر تو دستم به خطا بلغزد ! و با جان انسانی ، باجانیک عاشق بازی کنم! آنهم هست ! کسی که مرگ و زندگی اش به عملکرد من بستگی دارد. چشمانم را می بندم و در ذهنم صورت زیبا و معصوم تورا با آن چشمان گیرا و درشت ، مجسم می کنم ،همان چشمان بی همتا که مرا گرفتار خودشان کرد. حالا کمی آرام می شوم ، با تصور اینکه بعد از این عمل اگر هستی کاملا خوب شود بدون کوچیکترین مکثی سراغ تو میآیم و تو را چشمان تو دستانت را برای همیشه به نام خود خواهم زد.اشتیاقم را برای رفتن به اتاق عمل بیشتر می کند، مثل یک مرد به جنگ با مشکلاتم می روم درحالیکه تکیه گاهم نگاهم مهربان و قلب عاشق توست که محمکتر از کوه پشت سرم ایستاده ای ! برایم دعا کن!
    دعا کن، که از این امتحان سربلند بیرون برویم بیایم و بهم قول بده ، قول بده که هرگز تنهایم نگذاری! بدون نگاهت زندگی برایم بی معناست ، دیگر وقت رفتن است.نمی دانم بگویم یا نه ... اخ ، آخ آمدند دنبالم ...
    انگار کسی در اتاقش را می زد ،دیگر صداها همه قطع شد ،نوار مدتی خالی چرخید تا اینکه دباره گفت :آنای من ! حالا دیگر مطمئن شدم که بگویم ، یعنی باید بگویم که پیروز شدم! بله...
    او آنقدر هیجان زدهبد که نفس نفس می زد و صدایش به زحمت به گوشم می رسید...
    علی : آنا ... وای آنا ... من موفق شدم ... من تونستم هستی رو عمل کنم ... حالش خوبه خوبه ، دیگه هیچ خطری تهدیدش نمی کنه ... می تونه سالها زندگی کنه حتی بدن من... بعد در حالیکه فریاد می زد گفت : دیگه نمی ترسم ... نمی ترسم که بگم دوستت دارم!... خیلی زیاد ...! دیگر طاقت دوری ات را ندارم ! با شنیدن خبر سلامتی هستی ! خصوصا این جمله آخر ، ناخودآگاه اختیار زمان ومکاناز دستم رفت محکم دست زدم، جیغ کشیدم ، به طرف بیتا پریدم اورا که حالا از سر وصدای من بیدار شده بود و با وحشت و تعجب به من خیره شده بود بغل کردم و محکم بوسیدم.
    بیتا ، وای بیتا ... بیتا جونم ، دوستت دارم... وای...
    بیتا در حالیکه سعی می کرد خودش را از من جدا کند ، سرش رابه طرف آسمان بلند کرد و گفت :اللهم الشفا کل مریض...!!
    خدایا به حق آبروی فاطمه زهرا « س»همه مریضان اسلام ! علی الخصوص این آناهیتای ما را شفابده ... الهی آمین ... بعدبه من گفت : خوب میشی آنا جونم!خوب می شی!
    نا سلامتی تو هم یه زمانی آدم بودی...!

    ادامه دارد

    تقدیم به اونایی که دنبال می کنن


  4. Top | #14

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    739
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    سرزمين عجايب
    تشکر از کاربر
    10,612
    تشکر شده 10,595 در 2,124 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    از رفتارش خند ه ام گرفت اما آنقدر خوشحال بودم که هیچ چیز نمی تونست جلوی خوشحالی ام را بگیرد. ناگهان به بیتا گفتم : ای شیطون چه ناقلایی هستی تو.
    بیتاکه شوکه شده بود گفت : ببینم تو امروز چت شده؟ برای اینکه سوتی ام را ماست مالی کنم گفتم : ای بابا تو که اینقدر ادعای IQبودن داری چرا دیگه می پرسی؟ بابا رضارو میگم دیگه...
    و جریان رضا را برایش تعریف کردم حسابی خوشحال شد و هر دو یکدیگر را در آغوش کشیدیم ، من گفتم : بیتا علی گفت :با مامانم اینا هماهنگ کنم که همین روزا با خواهرش بیاد خواستگاری ، ... ولی آخه من چه جوری به مامانم بگم!؟
    بیتابا شنیدن این حرف جیغ بلندی کشید و گفت : وای خدا جونم باورم نمی شه ، ما اینقدر خوشبخت شده باشیم . در همین هنگام مادرم در اتاق راباز کرد وبا دو بشقاب سوپ وارد شد ، بیتا که چشمانش با دیدن بشقاب ها گردشده بود ،به طرف مادرم رفت و بشقاب ها رو از دستش گرفت ، صورتش را بوسید و گفت : وای خاله جان (بیتا همیشه به مادرم می گفت : خاله) دست گلتون درد نکنه . من که دلم واسه خوردن سوپ های خوشمزه شما لک زده بود ، هیچ نوع سفید کننده ای هم نمی تونست لکه اش را پاک کنه مامانم رفت از دوبی ... وایتکس آورد که این لکه رو پاک کنه اما مگر پاک می شد ... ! مادرم همیشه بیتا را به خاطر حاضر جابی و بانکی اش خیلی دوست داشت ، در حالیکه می خندید گفت : ای پدر سوخته ، خیلی خود شیرین و شیطونی ها!
    بیتا :به خدای بابای من نسوخته ، نمیدونم چرا هر کی به من می رسه ،بهم میگه پدر سوخته ، طفلکی بابام حالا درسته یه ذره ته گرفته ولی دیگه نسوخته بابا ! اشاره کردم که یعنی در همین احوال جریان رابه مادرم بگوید، بیتا هم چشمکی زد که یعنی « حله» ! با خنده از اتاقم بیرون آمدم ، توی این هفته اتفاقات خوب و بد زیادی افتاد ، دلم می خواست برم حمام یه دوش بگیرم بدی هاش رو بشورم و بریزم دور ، خوب هایش رو واسه همیشه نگه دارم ! وقتی از حمام بیرون آمدم دلم شور می زد ، مبادا مادرم با این موضوع مخالفت کنه؟ دیگر طاقت این را نداشتم ، یعنی ما در قبول می کرد؟!
    هر چه اتاق ها را گشتم اثری از او ندیدم ، به طرف پذیرایی رفتم بیتا را دیدم که روی صندلی دراز کشیده و خیلی راحت داشت چای می خورد ،به کنارش رفتم و درست پائین پایش نشستم . با چشمانی خواب به او خیره شدم ،بیتا اما ساکت وآرام ری صندلی عقب و جلو می رفت!
    بیتا ، چی شد؟! کجا رفت؟! خیلی ناراحت شد؟!
    بیتا :هیچی ،آبش را گرفتیم چلوشد! بعد همبا کباب با مامانت دوتایی زدیم تورگ و حالش روبردیم. خوب معلومه چی شد دیگه یعنی تو واقعا نمی دانی؟! من که دیگه وا داده بودم ، این حرف های دو پهلوی بیتا خیلی مرا ترسانده بود ، که یکباره بیتا گفت : آنا ولی مامانت تو و آریا (برادر) رو خیلی دوست داره ... من تو این چندروزه خیلی به مامانت نزدیک بودم ، نمی دونی وقتی دید تو اون جوری روی تختت از شدت ضعف غش کردی کم مونده بودخودشم پس بیفته ، تو بیمارستان یه جوری بی تابی می کرد ، انگار خدای نکرده تو واسه همیشه رفتی.
    هیچ وقت تا حالا تو برخوردش با آریا دقت کردی که ببینی چقدر قربون صدقه اش می ره ؟!
    از طرفی هم طوری بارش نمی یاره که به قول معروف « بچه ننه» بشه ...!
    نمیدونی تو بیمارستان چه اشکی می ریخت.
    تا حالا گریه پدرت رو ندیده بودم از طرفی هم نگران آریابد که تو خونه تنها مونده بود.
    یادته اون روز که بابات تازه شرکت زده بود برای تبریک گفتن بهش ،با هم رفتیم شرکتش...
    تو زود برگشتی ولی من قشنگ همه جا روبرانداز کردم. می دونی چه روی میزش بود؟ نمی دونی...
    اون رو شیشه میز کارش ، عکس تو و آریار گذاشته بود.
    آریا برادر نه ساله من بود که کلاس سوم درس می خوند او ... او عزیز دردانه مادر و پدرم بود ... بیتا راست می گفت ، آنها من و آریا رو خیلی دست داشتند طوری که هر وقت ما می خواستیم برای چندرز خانه فامیل ها بمانیم پدر اکثرا مخالف بود چرا که می گفت : من نمی تونم خالی شما رو توی این خونه ببینم و تحمل کنم حتی برای یک روز ....
    و برای اینکه ما را ناراحت نکنه با خودش به بیرون می برد. برایمان غذا و لباس های زیبا و گران قیمت می خرید ...
    اما این چه ربطی به موضوع من و علی داشت؟! بیتا که دهان باز و چشمان پر از تعصب سوال مرا دید گفت :
    اینارو گفتم ، واسه اینکه بدونی چقدر برای پدر و مادرت عزیزی ، بدونی که ونا صلاحت رو می خوان ،بدون که تو زندگی اونایی و اونا بدون تو هیچن ، پس هر اتفاقی افتاد نباید اونها رو تنهابذاری ،اونا به تو احتیاج دارند... نمی خواد بی خودی بترسی .اینارو مادرت به من نگفته تا من به توبگم نه ... اون طفلکی حتی قبل از اینکه من ماجرای خواستگاری رو بهش بگم حسابی داشت از علی تشکر می کرد هی می گفت :« چقدر هم رفتارش با متانت بود» وای آنا، نمیدنی وقتی فهمید که علی تورو دوست داره چقدر خوشحال شد و سریع حاضر شد تا برای خرید بیرون برد ، راستی موضوع رو تلفنی به پدرت گفت ، انگار او هم خیلی خوشحال شد چون اون بود که به مادرت سفارش کرد تا برود خرید.
    بیتا این حرف ها را زد ساکت شد ، چشمانش رابست وروی صندلی عقب ، جلو رفت .
    صدای تق تق صندلی آهنگ آرامش بخشی را ساخته بود ، شنیدن این حرف ها از جانب مادرم و از دهن بیتا برایم غیر قابل باور بود ... باور نمی کردم اینقدر خوشحال باشم و همه این کارها به خوبی پیش برود ... می دانستم بالاخره یکی یک جای کار بایک گره کور مواجه خواهد شد ، چرا که سابقه نداشت دست روی کاری که دوست دارم بگذارم و آن طر که دلم می خواهد پایان یابد ، اما این بار ... به خودم قبولاندم که بالاخره یکبار هم شانس به من چشمک زد!
    بالاخره صدای خدا ، خداهایم به گوش اورسید ، بالاخره دلش به حال دل سوخته ام سوخت و گوشه چشمی هم به ما نشان داد ، من هم باید مثل علی ، خدارا شکر میکردم ،سراغ جانمازم رفتم وبا میل وشادی و دلی پر از خوشحالی و حاسی جمع از عمق وجودم خدارا خواندم به خاطر نعمت بزرگی که من بخشیده بد اورا سپاس گفتم ،احساس می کردم روی ابرها قدم بر می دارم ، درست مثل یک فرشته ناخودآگاه اشک هایم روی صورتم جاری شد از قصد نبود ، نمی دانم انگار اشک شده بود همدم شادی و غم هایم!
    تنها کسی که تابه حال رفیق نیمه راه نشده بود و مطمئن بودم تنها همدمی است که تا آخرین نفس با من خواهد ماند! نمازم رابا دقت و شوق بسیار خواندم وفهمیدم که خوشحالی ام چقدر عمیق تر شد .تصمیم گرفتم تاهمدم جدیدمرابرای همیشه نگه دارم . تازه داشتم به عقاید علی و مذهبی بودنش پی بردم الحق که ... ان شب بیتا منزل ما ماند حسابی همه مان را خنداند و من آن شب را یکی از بهترین شب های زندگیم قلمداد کردم .قرار شده بود پس فردا یعنی جمعه شب علی با خواهر و ماردش به خواستگاری بیایند. فردای آن روز دلم می خواست زدتر از مدرسه بروم تا علی راببینم با اینکه تازه دیروز همدیگه رو دیده بودیم ، دلم حسابی برایش تنگ شده بود .بالاخره زنگ خورد ومن با بیتا دوان دوان به طرف سر کوچه جایی که علی ایستاده بود رفتیم ، از وقتی از دور دیدمش سرعتم رابیشتر کردم ، کلاسورم رابه سینه ام چسبانده بودم چشم از چشمان علی بر نمیداشتم .سرعتم غیرقابل کنترل شده بود ، انگار پاهایم در کنترل خودم نبودند وبیشتر ازمن مشتاق بودند تابه علی برسند ، امانمیدانم چرا هر لحظه که به علی نزدیک و نزدیک تر می شدیم، لبخند روی لب های علی کم رنگ و کمرنگ تر می شد . تا جایی که یک دفعه از آن حالت آرام خارج شد وبه طرفم دوید و فریاد زد:آنا ، مواظب باش . صدای فریاد علی وصدای گوش خراش ترمز اتومبیلی که به سرعت به طرف من می آمد جیغ بیتا تازه چشمانو گوش های راباز کرده. ماشین با صدای و وحشتناکی ایستاد ، اما قبل از آن محکم به پاهایم برخورد کرد، در تمام طول این مدت من چشم ازچشمان علی بر نداشته بودم، دوباره صداها درو شدند ، علی را دیدم که داشت با راننده اتومبیلی که به منزده بد دعوا می کرد و بیتا که شانه هایم راتکان می داد وتند تند زیر لب چیزهایی می گفت ، امامن هیچ چیزنمی شنیدم . فقط چهره مضطرب و نگران علی را دیدم،به طرفم آمد ، همه مردم دورما جمع شده بودند ، بیتا هر چه تکانم میداد قادر به حرف زدن نبودم ، فقط با دهانی باز به علی خیره شده بودم. علی به طرفم آمد و شروع کرد به حرف زدن دهانش تکان می خورد ، اما من نه چیزی می شنیدم و نه قادر بودم کلامی حرف بزنم . حتی تکانهای دست های علی هم نمی توانست حالم را سر جایش بیاورد ، با چشمانی که از حدقه بیرون زده هاج و واج نگاهم را علی و از علی به بیتا می چرخاندم .تا اینکه علی سیلی محکمی به گوشم نواخت ، انگار بیدار شده باشم یکباره تمام صداها به مغزم هجوم آوردند ، بیتا که مرتب می گفت : آنا ، آنا جونم صدامو می شنوی؟ علی که می گفت : شوکه شده ، بایدبرسونیمش بیمارستان گوشی اش را برداشته بود و داشت شماره می گرفت ،بی خبر از آنکه همان یک سیلی بود که همان یک سیلی هم بیدارم کرد ویک دفعه با بغض گفتم : علی ...
    علی به طرفم آمد . آنا...آناهیتا حالت خوبه ، جائیت درد نمی کنه؟!
    سرم را تکان دادم و درجابش گفتم : نه ! علی نفس راحتی کشید و گفت : جون به لبم کردی که دختر ... بلند شد و به مردم گفت که بروند .شماره ماشین و تلفن راننده ماشین که یک زن بود را گرفت و دوباره به طرف من برگشت. علی و بیتا کمکم کردند تا ازروی زمین بلند شوم ، بیتا مرتب غر می زد و می گفت : چرا چشاتو باز نمی کنی ، نصفه جونم کردی ... اما علی فقط با نگرانی من را داخل ماشین می نشاند وبعد خودش جلوی من که در صندلی جلی ماشین ، نشسته بودم طوری که پاهایم از ماشین بیرون بود ، روی زمین نشست و با نگاهی مهربان گفت : درد نمی کنه ، نمی خوای بریم بیمارستان؟ سرم را تکان دادم .علی باجملاتی سرزنش آمیز ، اما با لحن مهربانتر گفت :آخه چرا دور وبرت رو نگاه نکردی؟ چرا مواظب نبودی؟ فکر نکردی اگرماشین سرعتش زیاد بود ممکن بود چه بلایی سرت بیاد؟! اگه خدای نکرده تو طوری ات می شد ، من چی کار می کرد؟! بعد یک دفعه چشمانش پراز اشک شد گفت : آنا نگفتی بدون تو دق می کنم؟! این جمله را گفت و سرش را پائین انداخت. دیدن گریه اش دلم را شکست به خودم لعنت فرستادم ،به احمقی ام ، به سادگی ام ، با عجز گفتم : علی ، علی ببخشید . غلط کردم حواسم نبود . گریه نکن ...
    این هارا گفتم و به هق هق افتادم .علی سرش رابلند کرد و گفت : تور خدا زجرم نده گریه نکن ، هر وقت چشات خیس اشک می شه ، دلم می شکنه، یادت باشه این دفعه دوم بودها! وقتی علی سرش را پائین انداخته بود یک دفعه درد شدیدی درون پاهایم پیچید انگار تازه یادم افتاده بود که تصادف کرده ام ، پاهایم پیچید انگار تازه یادم افتاده بود که تصادف کرده ام ، پاهایم خیلی درد می کرد اما هر طوری بود جلوی خودم و گریه ام را گرفتم . دلم نمی خواست بیشتر از این اذیتش کنم ، اما پاهایم بدجوری درد گرفته بودند انگار تا حالا به خاطر نگاه علی بود که دردشان را نمی فهمیدم ، از شدت درد لبهایم را محکم گاز گرفتم ، تا شاید تحملش کمی آسان تر شود اما هر کاری کردم نمی شد.از درد به خودم می پیچیدم بالاخره طاقت نیاردم، دستم راروی پاهایم گذاشتم امااین کار دردش رابیشتر کرد وباعث شد آه از نهادم برآید که همین آه به گوش علی رسید. سرش رابلند کرد و گفت : ببین با خودت چیکار کردی! ممکنه شکسته باشه، وای نه ، درست حالا! که فردا قرار است علی به خواستگاری ام بیاید، بیتارا صدا کردم دستش را محکم فشار دادم و گفتم : نه ، علی تورو خدا ، حالا نه ، خواهش می کنم ... علی به حرف هایم گوش نم یکرد وگفت : باید بریم از پاهایت عکس بگیری! دوباره با التماس گفتم : علی ... نه خواهش میکنم ، حالا نه ... تورو خدا ، آخه من موضوع خواستگاری رابه مادرم گفتم ! قبول کرد که شما فردا بیایید اگه پام طوری شده باشه نمی شه ... علی از شنیدن خبر قبول کردن مادرم برای آمدن او به خواستگاری خوشحال شد اما گفت : مهم نیست ، سلامتی تو از همه چیز مهم تره . حالا که هم من هستم ، هم تو ! پس سلامتی تو واجب تره . اما من که مطمئن بودم بالاخره کارم به گره کوری می خورد ، می ترسیدم اگر قبول کنم ، این گره ساده به همان گره سخت تبدیل شود. گفتم : نه ، تورو خدا ... نه من می ترسم ، علی خواهش می کنم همه چیز رو خراب نکن ... اصلا پاهایم دیگه درد نمی کنه ، تو که باشی هیچ غمی ندارم هر دردی رو تحمل می کنم جز غم تو ، جز غم دوری تو ، علی به خدا صبر و تحملم دیگه تموم شده ، می ترسم ، می ترسم ، می ترسم بری و دیگه برنگردی! می ترسم ، هر لحظه می ترسم بلایی سرت بیاد یا من دلت رو بزنم می ترسم طلسمی که همیشه تو زندگی من بوده در لحه آخر درست لحظه ای که قراره همه چیز به خوبی و خوشی تموم بشه،عزیزترینم رو از من بگیره . علی به خدا دیگه طاقت این یکی رو ندارم ، فکراینکه ممکنه تو رو از دست بدم مثل خوره افتاده به جونم ! من حاضرم پاهایم قطع شود اما تو را از دست ندهم ، اگه بمیرم هم نمی گذارم برنامه فردا بهم بخوره پاهایم هم سالمه به تو قول می دم هیچ اتفاقی هم نمی افته ، بذار فردا بگذره هر کاری که توبگی بول می کنم ... علی التماس می کنم ... آنقدر این حرفها را ساده و از ته دل گفتم و آن قدر با چشمانم به علی التماس کردم ، ا که هیچ حتی اگر سنگ هم بود نرم می شد ، علی ساکت شد.بیتاهم می گفت : علی راست میگه بذار فردا به خوبی و خوشی تموم بشه . به خدا منم دیگه صبر و تحملم تموم شده چه برسه به این آناهیتای بدبخت
    علی سرش را بلند کرد و گفت : فقط تا فردا شب! من و بیتا از خوشحالی همدیگه رو در آغوش کشیدیم که یکدفعه بیتا پاهایم را تکان داد و درد شدیدی همه وجودم را پر کرد .
    یکدفعه طاقتم ازدست رفت . علی هم طاقت دیدن ناراحتی ام را نداشت.با ناراحتی گفت : حداقل اینطوری خیالم راحته که خطر جدی ای تهدیدت نمی کنه من می رم چندتا قرص مسکن برات از داروخانه بگیرم! منبرای اینکه زیر قولم نزنم دستم را گاز گرفته و سرم را توی سینه بیتا پنهان کرده بودم تا مبادا دوباره اشک هایم بریزد.. علی قبل از رفتن گوشی اش را داد وگفت : یه زنگ به خونه بزن ، مادرت نگران نشه بگو امروز کمی دیر می ری خونه. گوشی را گرفتم ، بیتا شماره را برایم گرفت و گوشی را دستم داد . بعد از اینکه دو بوق مادرم گوشی را برداشت ، در حالیکه سعی می کردم طبیعی باشم و بر دردم غلبه کنم ، گفتم : الو سلام مامان!
    مادر : الو ... آنا ، تویی ...؟ کجایی مادر؟ چرا دیر کردی؟ نگران شدم؟!
    من که باورم نمی شد این مادر همان مادر چند هفته پیش باید گفتم : خوبم مامان ، بیتا امروز بیست شده منو غذا مهمون کرده، من کمی دیرترمی یام، شمانگران نباشید.
    مادرم : باشه ، خوب کردی زنگ زدی ، نگران بدم ، بیتا اونجاست؟
    بله مادر گوشی ... گوشی رابه بیتا دادم. بیتا گوشی را گرفت و گفت : الو سلام خاله جون خوبید؟ ... منم خوبم ... آنا هم خوبه ، هر دوتامون عالی ... شما اصلا نگران نباشیداین آنا امورز دلش هوس پیتزا کرده ، از اونجایی که دستش تو جیب خودش نمی ره به زور خودش رو مهمون من کرده، نه ، نه اصلا زحمتی نیست . خیالتون جمع ، قربونتون برم ... خداحافظ...
    گوشی رابه من داد و گفت : چه قدر این چند شبه واسه مامانت عزیز شدی. بی چاره ام کرد اینقدر گفت مراقب آنا باش. در این بین علی بایک کیسه نایلون که داخل آن چند قرص وباند بود و یک لیوان آبمیوه برگشت ، آب میوه رابه همراه چند قرص به دستم داد وگفت : بخور مسکنه ، حداقل دردت رو می خوابونه . فقط دعا کن که تا فردا وضع پات بدتر نشه. شب هم با این باند خوب و محکم ببندش . تا اون جایی هم که میتونی اصلا راه نرو ! اگه تونستی فردا نمیخواد بری مدرسه چون ضع پات خیلی بد می شه! قرص هارو خوردم ، قبل از آنکه قرص ها دردم را درمان کنه مهربانی بیش ازحد علی دردم را تسکین داد . ای کاش می شد من همیشه مریض بود و ا طبیبم!
    سردم شده بود ، دندانهایم به هم می خورد از شدت سرما و درد مستاصل مانده بودم در بغل بیتا ، که علی گفت :بیتاخانم سوار شید بریم یه جا غذا بخورویم ، منم می رسونمتون خونه...
    بیتا : نه مرسی علی ... ولی من باید برم خونه.آخه یه هفته است خونه نرفتم مامانم اینا طلاقم می دن! بعدشم قراره که شب از مسافرت برگردن ، حداقل برم پیش منظر یه ذره خودشیرینی کنم زبونش باز نشه جلومامانم.
    علی :خوب بشین برسونمت.
    بیتا : نه بابا ، راهی نیست خودم می رم.ناسلامتی ماهم دل داریم ها!
    علی :باشه برو سلام من رو هم بهش برسون ! خداحافظ.
    بیتا خنده ای معنادار کردو گفت : چشم ، مواظب آنای من باشید ها! بعدمنو بوسید و رفت . علی هم به من کمک کرد تا پاهایم را داخل ماشین گذاشتم . دردشان کمی بهتر شده بود ، در ماشین را بست و خودش هم سوار شد ، بخاری را روشن کرد و گفت : الان گرم می شی! ماشین حرکت کرد و بعد ازمدتی جلوی یه رستوران ایستاد گفت : چی میل دارید بانو؟!
    از جمله ای که گفته بود خنده ام گرفت ، گفتم : هر چی شمابخورید آقا!
    علی هم خندید ورفت . من سرم را روی داشبورد ماشین گذاشته بودم وبه فردا شب فکرمی کردم که بالاخره سرنوشت چه چیزی را برایم رقم خواهد زد. بعد از مدتی علی در ماشین را باز کرده بود ،امامن متوجه نشده بدم .یکدفعه صدای افتادن نوشابه که پخش زمین شد مرابه خود آورد . سرم را بلند کردم و با چهره متعجب علی مواجه شدم .علی وتی دید حالم خوب است با لحن خاصی گفت : آناهتیا ... حالت خوبه؟!
    آره ، چرانوشابه رو ریختی زمین؟!
    علی : آخه یکی دوبار زدم به پنجره نفهمیدی. در رو هم که باز کردم باز نفهمیدی، ترسیدم یه وقت خدای نکرده...
    بی آناهیتا شده باشی؟! آره؟!
    علی :آنا ، این حرف ها چیه ، بعد درحالیکه جعبه غذا را به دستم می داد گفت : بیا بخور تا سرد نشده ، مرغ سوخاریه، سوسیس ، کالباس ، سرطان می یاره ، این از هر غذایی سالمتر و خوشمزه تره بخور تا سرد نشده.
    پس تو هم بیا بشین بخوریم ، بعد از آنکه غذا را خوردیم ، گفت : پات چطوره؟
    تازه با وجورد علی و چشمانش و آن نگاه گرمش داشتم دردش را فراموش می کردم که دوباره درد درتمام بدنم پیچید و بی اختیار اخم هایم تو هم رفت ،اما سریع سرم را پائین انداختم و گفتم : خوبه، می شه تو دکتر کسی باشی و اون درد بکشه !
    علی لبخندی زد و گفت : می دونی ، از یه چیزی خیلی خوشحالم ، اونم اینکه چشمات اونقدر پاکه که زود مچت رو باز میکنه . به خاطر همین نمی تونی چیزی رو از من پنهون کنی ، مگه اینکه چشاتو ببنید که در اونصورت بازم تابلو می شی. من گفتم : علی چقدر بدجنسی ! بیتا هم همین رو می گه ، کمی مکث کردم بعد دوباره گفتم :علی ...من به مریضات حسودی ام می شه!
    علی با شنیدن این جمله حسابی خندید و بعد گفت: بهت نمی یاد حسود باشی ، خنومی!
    این دومین باری بود که این کلمه ( خانومی) رو به کار می برد و من چقدر خوشحال می شدم وقتی این کلمه رابه کار می برد. هوا ابری بود ویک دفعه شروع به باریدن کرد ، علی گفت : من عاشق بارونم با اینکه حوادث بد زندگیم تو بارون رخ داده اما خیلی دوستش دارم...
    « حوادث بد» این کلمه خیلی نگرانم کرد یعنی علی چه خاطره ای از باران دارد که او را ناراحت کرده؟
    طاقت نیاوردم و گفتم : منم دوست دارم زیربارون راه بروم وهمراه با اون گریه کنم، حیف که پام درد می کنه .
    علی : ا ... قرار شد دیگه گریه نکنی، حتی وقتی بارون میاد... حتی ...
    خندیدم و گفتم باشه ولی دست خودم نیست که اگر گریه نکنم دق می کنم . راستی علی تو چه خاطره بدی از بارون داری؟ علی کمی مکث کرد و گفت : ببرمت یه جای خوب واست تعریف می کنم ...

    ادامه دارد


  5. Top | #15

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    739
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    سرزمين عجايب
    تشکر از کاربر
    10,612
    تشکر شده 10,595 در 2,124 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ماشین را روشن کرد سکوتی سرد و سنگین فضای ماشین را پر کرده بود ، اواخر آذر ماه بود وهوا حسابی سر شده بود ،اما من طبق عادت بدی که داشتم ، هیچی نمی پوشید ، از سرما می لرزیدم امادوست نداشتم چیزی تنم کنم شاید به خاطر اینکه گرمای مصنوعی را دوست نداشتم ، دست داشتم کنار آتش گرم شوم ،این گرمای آتش در سرمای سخت خیلی می چسبید ... به یک پارک رسیدیم ، پارکی که باران برگهای زرد و سرخ درختان آن را خیس کرده وجلوه زیبایی به آن بخشیده بود . صدای قارقار کلاغ ها ،برگ های خیس درختان ، آسمانی گرفته و ابری وبارانی که قطراتش روی سرو صورت آدم ها می نشست ، درست صحنه ای رابه وجور آورده بود که نشانه آن را فقط روی کارت پستال می شد دید.
    علی ماشین را کنارخیابان پارک و در ماشین راباز کرده خواست پیاده شود که گفتم : کمکم کن پیاده شم . علی : آخه تو ... با لحنی قاطع گفتم : می خوام پیاده شم ، اینقدر لوسم نکن!
    علی کمکم کرد تا از ماشین پیاده شوم هوا خیلی سرد بود دندانهایم بهم می خورد علی کتش را در آورد وروی شانه هایم انداخت. گفتم : خودت چی ، سرما می خوری؟
    علی :نه ،من عادت دارم ، سرمایی هم نیستم .تو بپوش ، قطرات باران روی سر و صورتم می چکید.تقریبا خیس شده بودم .از علی به خاطر کت تشکر کردم وخواستم تا خاطره اش را برایم تعریف کند او هم بعد از مدتی مکث گفت :من بچه دوم خانواده ام هستم . بل ازمن مادرم یه پسر به دنیا آورده بود به نام محمد که ده سال ازم بزرگتر بود بعدش من و بعد هم زهرا که دو سال از من کوچکتر است وقتی که چهار پنج ساله بودم جنگ عراق با ایران شروع شد.از همان اول جنگ پدرم رفت اهواز ، هیچ وقت یادم نمی ره شبی رو که پدرم می رفت . باران می بارید من و محمد و زهرا گریه می کردم والتماس به پدر که « تو رو خدا نرو» اما او تصمیمش را گرفته بود و به منو و محمد نصیحت می کرد که اگر یه وقت برنگشت ما مراقب زهرا و مادرمان باشیم . با اینکه از وضع مالی خوبی برخوردار بودیم ، به محمد گفت : محمد پسرم، تواز اینا بزرگتری ، بعد از من این تویی که مرد خونه می شی .تویی که نون آور خونواده ای ، بعد در حالیکه سعی می کرد گریه نکنه گفت :بهم قول میدی که مثل یه مرد ، از خانواده ات مراقبت کنی؟! محمد گریه کرد و بغل پدر پرید و گفت : قول می دم.
    امابر خلاف ما که حسابی گریه می کردیم، مادرمان، فاطمه حتی قطره ای اشک جلوی پدرمان نریخت . درحالیکه همه ما می دانستیم که مادر چقدر پدر را دوست دارد و درونش چه بلوایی برپاست ، خلاصه پدر را تا دم در بدرقه کردیم او تک تکمان را در آغوش می کشید و می بوسید و گریه می کرد ، اما وقتی مقابل مادرم ایستاده بود ومی خواست از زیر قرآن رد شود ، مادرم به او گفت : تو حق نداری جلوی بچه ها گریه کنی ! هر وقت من مردم بیا سر قبر من و گریه کن.انشا ا... که سالم می ری و سالم بر ی گردی، اما بدون چشمای من همیشه در انتظارت به شوق آمدنت ، به این در ،به همین دری که زیر آن ایستاده ای می ماند . حالا برو ...!
    آن شب بارانی پدر رفت و مارو تنها گذاشت .همگی گریه می کردیم ، جز مادر ! او هم گریه می کرد اما نه با چشمانش بلکه با دلش! وتی مارا خواباند خودش شروع به خواندن قرآن کرد.
    نصفه شب وقتی از خواب پریدم بلند شدم که بروم آب بخورم ، یک دفعه صدای گریه مادرم به گوش می رسید،به طرف صدا رفتم ، ازلای در مادرم را دیدم که با چادر نماز سفیدش روی سجاده نماز ، داشت گریه می کرد. دستانش رابه طرف آسمان گرفته بود و با خدا درد دل می کرد و می گفت : خدایا حسینم ( پدرم ) رابه تو سپردم ... خدایا تو رو به چهارده معصوم ،تو رو به زینب «س» قسم می دم ، حسین منو سالم برگردون. من بدن اون زنده نمی مونم.خدایا... ای خدا ... این ها را می گفت و گریه می کرد.برای اینکه جلی ما گریه نکندآن موقع شب ، سر سجاده عشق خون گریه می کرد.من هم برای احترام به او کنار در عقب آمدم به هیچ کسی هم در مورد اشک های مادرم و دعاهای جانسوزش چیزی نگفتم ، دو ، سه سالی گذشت در طول این مدت پدر با نامه تماس احوال خود را به ما می رساند و تابستان ها هم سری به خانه می زد ، ما را به خودش وابسته می کرد دوباره می رفت ، تا اینکه من حدودا هشت ، نه ساله بودم ، محمد نوزده ساله و زهرا 7 ساله ! یکسالی بود که از پدر خبر نداشتیم ، مادر حسابی پیر شده بود و ما نگران. از طرفی موقع سربازی محمد هم رسیده بودوباید اعزام می شد .خودش هم دلش می خواست برود تا شاید بتواند خبری از پدر به دست بیاورد.اما مادر نمی گذاشت ، می گفت : دیگر طاقت دوری تورا ندارم، اگر توهم بروی خدا نکرده بلایی سرت بیاید چه خاکی توی سرم بریزم؟
    تو اینجا همه دلگرمی من هستی ، امید من تویی ، بعد تو من چه کار کنم؟! از طرفی هم ، از غصه پدر کمرش خم شده بود ،بالاخره محمد مادر را راضی راضی کرد که بگذارد ، برود . روز رفتن محمدهم فرا رسید.این بار همه! ناامید به بدرقه اش رفتیم واشک می ریختیم و با این تفاوت که مادر هم همراه و پا به پای ما گاهی اوقات بیشتر از ما ، اشک می ریخت و بیتابی می کرد . محمد را در آغوش کشیده بود ، می بویید می بوسید.انگار می دانست که در رفتن محمد بازگشتی وجود ندارد!به خاطر همین حسابی بغلش کرد و اشک ریخت و با او وداعی سخت کرد!
    می دونی آنا ، خداحافی مادر از جگر گوشه اش آن هم پسر ارشدش ، امید زندگی اش خیلی است ولی محمد باید می رفت و رفت و اون روز آخرین رزی بود که من ، محمد برادر بزرگترم را دیدم و در آغوش کشیدم . آنا ... آن شب هم باران می آمد ، محمد رفت و دیگربرنگشت ، طفلک مادرم ، انگار ده سال پیر شده بود . هر شب کنار تلفن می خوابید تا شاید محمد یا حسین زنگ بزنند اما افسوس که همه زنگ زندن جز محمد و پدرم . دیگه همه فامیل فکر می کردند که این دو شهید شده اند ، اما هیچ کسی جرات نداشت حرفش رابه مادرم بزند چون مادرم مدام راه می رفت و می گفت : « حسین زنده است من می دونم» حسین بر می گرده ، اون به من قول داده که منو تنها نمی ذاره ، حسین بر می گرده ، بر می گرده . طفلکی هیچ کاری جز غم و غصه خوردن نمی توانست انجام بده. هر هفته یکی از خاله هایم پیش ما می آمدند و از او مراقبت می کردند و کارهای خانه را انجام می دادند . تا اینکه رادیو اعلام کرد تمام اسرا را آزاد کرده اند و جنگ خاتمه یافته . نمی دانی مادرم چقدر خوشحال شده بود ،همه فکر می کردند دیوانه شده ، تمام خانه را ریسه کشیده بود ، خانه را مثل دسته گل مرتب کرده بود و مدام می گفت : « حسین و محمدم بر می گردند» اما هیچ خبری نشد ، نه از محمد ، نه از حسین پدرم! اوایل خاله هایم با مادر خوشحالی می کردند، اما وقتی که مدتی گذشت و خبری از آنها نشد ، دوباره به این باور رسیدند که آن دو شهید شده اند. امابه خاطر مراعات حال مادرم ،علنا چیزی جلوی او نمی گفتند اما یکی دوبار از زبان آنها شنیدم که ما را « یتیم» خطاب کردند بخاطر همان ما هرگز رابطه خوبی با خاله هایمان پیدا نکردیم. کمی گذشت درست یک شب بارانی زنگ خانه مان به صدا در آمد ، مادر هر وقت زنگ می زدند به سرعت به طرف در می دوید تا اگر زمانی حسین یا محمد برگشتند اولین کسی باشد که آنها را در آغوش می گیرد. اما آن شب چون هوا بارانی بود من به طرف در رفتم فاصله در خانه تا در حیاط فرصتی بود که باران کاملا من را خیس کند مادرم پشت پنجره با نگاهش مرا دنبال می کرد ، در را باز کردم مردی پشت به من ایستاده بود از پشت که نمی شناختمش لاغر اندام و ضعیف با موهای ریخته بود ، خیالم راحت شد که نه محمد است نه حسین ، گفتم : بله بفرمائید؟ آن مرد به طرف من برگشت زیر باران کاملا خیس شده بود ،من برای مدتی در صورتش مات شدم ، به نظرم کمی آشنا می امد ، مدتی که نگاهش کردم به یکباره تمام بدنم یخ کرد. دهانم قفل شده بود ، ساک از دستش افتاده و زد زیر گریه ، با دیدن گریه اش ، من هم گریه کردم اما نه ، گریه نمی گردم، فریاد می زدم پدرم!
    او را در آغوش گرفتم ، چقدر فرق کرد بود ،موهای سرش ریخته آن قدر لاغر شده بود که وقتی بغلش کرده بودم می ترسیدم مبادا بشکنه! موهای اطراف گیج گاهش سفید شده بود که حاکی از رنج و سختی زیادی بود که در این دوران کشیده ، او هم مرا بغل کرده بود و میگفت : علی ، پسرم ، چقدر بزرگ شدی امامن فقط می گفتم بابا ،بابا... از صدای فریادهای من همه و اول از آنها مادرم به طرف حیاط دوید اما وقتی می خواست از پله ها پائین بیاید پاهایش لیز خورد روی زمین افتاد زهرا از اوپیشی گرفت و خود را به پدر رسانده اول او را نشناخت ، بابا دستانش رابه طرف او دراز کرده بود تا بغلش کند ، اما زهرا گریه کنان می گفت : تو که بابام نیستی تو بابا حسین من نیستی...
    می خواستم به طرف زهرا بروم و به او بفهمانم ، که پدرم گفت : « چرا عزیزم ، چرا خانومم گلم! زهرا خانومم ، منم بابایی...!» زهرا وقتی این جمله را شنید خودش را در بغل پدر پرتاب کرد ، چرا که این جمله را فقط پدر آن موقع ها که هنوز به جنگ نرفته بود به زهرا می گفت . بعد از مدتی پدر به طرف مادر رفت که هنوز روی زمین مانده بود. در چند قدمی اش ، ایستاد ، خوب می دانستم به او چه می گذرد ، چون مادر خیلی شکسته شده بود . نبود او و محمد کمرش را خم کرده بود آن مادر جوان و زیبای ما با آن قدر رعنا و حالا به زنی شکسته و لاغر به پاهای پدرم افتاده بود تبدیل شده.
    زهرا طاقت دیدن این صحنه را نداشت سرش را در بغلم گرفتم و خود به تنهایی تماشاگر دیداری سوزناک نشستم!
    پدرم از دیدن مادرم با آن شکل و آن سر و وضع ، خیلی ناراحت شده بود او طاقت دیدن مادر را وقتی مریض می شد نداشت اما حالا با صحنه ای روبرو شده بود که داشت مثل یه کوه روی کمرش سنگینی می کرد، از طرفی هم می دانست مادرم منتظر عکس العمل اوست ، می دانست بایک عمل ساده می تواند دلی را ناامید و یا امیدوار سازد، پس تنها لبش را گاز گرفت آنقدر محکم فشارداد تا اشکهایش سرازیر نشود. سپس جلوی مادرم زانو زد ، دستان اورا گرفت هر دو را بوسه ای زد.
    مادر بلند شد،آنقدر خوشحال بود که نمی دانست باید چه کار کند؟ مدام اسم خدا را صدا می زد و می گفت : « حسینم برگشته!» حسین من ، خدایا مرسی که روسیاهم نکردی ، مرسی که بچه هام رو یتیم نکردی ... حسینم ،می دونستم بر میگردی... آره بایدبه فامیل ها بگم باید اومدنت را جشن بگیرم ، پاشم پاشم ،برم به همه زنگ بزنم که تو برگشتی ... آره ... آره باید برم. مادر رفت امابه نظرم پدر خیلی غمگین بدبه طرفش رفتیم انتظار داشتیم حالا که بعد از چندسال به خانه برگشته ، خوشحال باشد.
    اما اوسرش را روی زمین گذاشت رو شروع کرد به گریه کردن ،باران هم می بارید!
    انگار که آسمان هم دلش به حال او سوخته بود وبه خاطر غم بزرگی که دردلش بودهمراه با او می گریست ، غمی که تا آن زمان پدر به تنهایی ان رابه دوشش گذاشته وبا خود حمل می کرد ، غمی که تا لحظاتی بعد از آن من و زهرا هم در تحملش شریک شدیم.
    پدر به هق هق افتاده بود ،شانه های مردانه اش که حالا بیشتر شبیه به یکی چوب خشک شده بود به طرز وحشتناکی می لرزید ، بلندش کردم مثل یک بچه سرش را توی سینه ام گذاشت و گریه کرد .
    « بغض صدای علی را گرفت» وقتی ازش پرسیدم چرا اینطوری گریه می کنی؟ در جوابم مشتش را نشانم داد .دست مشت شده اش را گرفتم یکباره دستش راباز کرد در دستم افتاد یک پلاک خونی...
    بذنم لرزید « پلاک ، پلاک محمد بود!» آخ، برادرم « محمد» ... من هم پابه پای پدرم زیر باران گریستم چه مظلوم مرده بود محمدمان ، نمی دانستم از بازگشت پدر خوشحال باشم یا از مرگ محمد گریان؟! از محمدهایی که می گفتم زهرا هم موضوع را فهمید وبه جمع ما پیوست پلاک را در سینه ام فشردم فکر اینکه زمانی این پلاک گردن محمد بوده بیشتر آزارم می داد . پلاک خونی بود بعدها پدر گفت : او را تیر باران کردند.
    جلوی چشمهای او و من بود که فهمیدم پدر چه زجری را تحمل کرده اینکه با چشم خودت داغ جگر گشه ات را ببینی از صدبار مردن هم بدتر است. نمی دانستیم موضوع را چگونه به مادر بگوییم.
    پدر از ما خواهش کرد که موضوع فقط بین ما سه نفر بماند و مادر از جریان بویی نبرد، تا آنشب برایش زهر نشود وماهم نگفتیم و راز شهادت محمد در سینه ما ماند اکنون هم ادر اگر چه هر جمعه منتظر بازگشت محمد است اما انگار خودش هم می دانست که محمد برگشتنی نیست به خاطر همین درد و دلهایش رابا قاب عکسی که به دیوار است و عکس محمد در آن خودنمایی می کند ، باز می گوید ، حالا این ما چهار نفر هستیم که باید این راز را در سینه نگه داریم...
    منظور علی از نفر چهارم من بودم...از شنیدن حرف های علی مو بر بدنم سخ شده بود ،باورنمی کردم این اتفاقات برای علی رخ داده باشد ، یعنی او برادر یک شهید است؟ دلم شکست در پاهایم را فراموش کرده اما از حرف های علی دلم خیلی گرفته بود مثل اینکه گریه کرده اما خودم نفهمیده باشم چشمانم رابه آسمان دوخته بودم که علی گفت : آناهیتا اگه خدا برادرم رو زود از من گرفت عوضش فرشته ای مثل تو رو سر راهم رار داد تو اون قدر پاکی که حتی زیربارون هم می شه اشکهاتواز بارون تشخیص داد!
    خجالت کشیدم اما فقط گفتم : حالم خوب نیست منظورم جسمم نیست.
    علی : من ناراحتت کردم ،ببخشید. دیگه هیچ وقت چیزی نمی گم.
    نه نه ،اون طوری بیشتر ناراحت می شم ، وقتی می بینم حرف دلت رو به من میگی خیلی خوشحال می شم ولی این بار به خاطر دردی که کشیدی ناراحتم ، دلم می خواست باهات هم درد ی کنم ولی حالا دیگه خیلی دیره ، اما قول می دم توی اتفاق های خواسته و نا خواسته دیگه همیشه همراهت بمونم ... اصلا ... اصلا بیاهمین الان به هم قول بدیم که همیشه کنار هم بمونیم ، قول می دی علی؟ قول می دی تحت هیچ شرایطی تنهام نگذاری؟
    قول می دم ، قول می دم ، تا آخرین نفس کنارت بمونم.
    خوشحال راضی سوار ماشین شدیم وبه طرف خانه راه افتادیم، توی را به علی گفتم : علی ... من فردا چه جوری باشم خوبه؟! آخه خیلی می ترسم اگه یه وقت مامانت اینا منو نپسندیدند چی؟!
    علی : واسه چی تورو نپسندن ، کی بهتر از تو ر می تونن گیربیارن؟!تو فقط خودت باش خود خودت ، مطمئنم در نگاه اول همونجوری که به دل من نشستی به دل مامان و خواهرم هم می نشینی ، اصلا جایی برای ترس تو نیست! بیا، این گوشی رو هم بگیر ، یه زنگ به بیتا بزن بگو 5 دقیقه دیگه بیاد سر کوچه تا تو رو برسونه خونه ، فقط آنا اگه دیدی حالت بد شد یا پایت دردش شدیدتر شد حتما به من خبر بده اون قرص ها رو هم بخور، دردت رو کمتر می کنه ، شب حتما خوب پایت راببند. تا اون جایی هم که می تونی اصلا راه نرو ،فردا هم مدرسه نری ها برایت خیلی خطرناکه...
    وسط حرف علی پریدم و گفتم : علی ، بسه دیگه... خیلی داری لوسم می کنی بعدا پشیمون می شی ها!
    علی خنده ای کرد و گفت : من فقط از یه چیز پشیمون می شم ،اونم اینه که از دستت برم ،حالا که گیرت آوردم به این راحتی ها نمی ذارم بری!
    باشه ، دیگه سفارش نمونده؟تموم شد؟ اینطوری که تو گفتی من باید فقط بخورم و بخوابم.
    علی : همینطوره که می گی باید باشه ،فقط پس فردا صبح می یام بریم یه عکس از پاهات بگیریم، آنا دیگه سفارش نکنم ها!
    باشه علی !چشم ، حالا اجازه مرخصی دارم؟
    متوجه بیتا شدم که سر کوچه مان منتظر من بود اون حسابی خیس شده ، باعلی خدافظی کردم، علی ،مرا به دست بیتا سپرد وبه او هم کلی سفارش مرا کرد وبعد رفت ،وقتی از ما دورشد
    بیتا گفت :خیلی اسیرش کردی ها!ببینم پات چه طوره؟! هنوزدرد می کنه؟
    ای ... بهتره،راستی بیتا ، از رضاچه خبر؟
    بیتا : هیچی بابا ، تاخونه فقط من بودم که حرف می زدم،اون اصلاحرفی نزد.
    خب چی می گفتی؟
    بیتا :مثل همیشه چرت وپرت تا حالا شده کسی دو کلمه حرف حسابی از زیر زبون من بکشه؟
    نه ، این یکی رو دیگه راست گفتی ، اگه تمام عمرت یه حرف درست و حسابی زده باشی همینه.
    بیتا زنگ خانه مان رازد ،مادرم در راباز کرد وقتی دید پایم اینطوری شده بانگرانی گفت :چی شده!؟وای خاک بر سرم ، آناچت شده !؟
    بیتا :وای خاله جون ، خوبه حالا فقط افتاده تو جوب آب و شما اینطوری می کنید اگر ماشین بهش می زد چی کار می کردین؟!
    ماردم گفت : وای بیتاجون این حرفها چیه می زنی؟خدا اون روز رو نیاره زبونت رو گاز بگیر.
    بیتا : به خدا اگه چیزی از این زبون من باقی مونده باشه،دو تا گاز که بیشتر نمی شه بهش زد! اونم خیلی وقت پیش صرف شده... دیگه زبونی نمونده که من بخوام گازش بگیرم ، حالا شما نمی تونید به من قرض بدید ... وسط حرفش گفتم :مادر ، آریا کجاست؟دلم برایش تنگ شده.
    بیتا : تو اتاقشه ، چی شده یاد آریا افتادی؟!
    تو از کجا می دونی؟! مگه تو خونه ما بودی؟
    بیتا : علم غیب دارم!خوب بچه اون تو لباساشه ، لباساشم تو اتاشه دیگه ، آخه اینم پرسیدن داره؟!
    صدای آریا به اعتراض بلند شد ، او که از اتاقش بیرون آمده بود ، خطاب به بیتا گفت : « بچه خودتی ! من مردشدم ، اینو بابام میگه»
    قتی آریا را دیدم یاد علی افتادم خاطره ای که برایم تعریف کرده بود به خاطر همین بیشتر دلم هوای آریا را کرده دستانم رابازکردم تا آریا به بغلم بیاید، آریا هم که مثل مادر و بیتا از این حرکت من تعجبکرده بود تابه بغلم آمد و گفت : آنا تو حالت خوبه؟
    من فقط ساکت ماندم و او را بغل کردم وبوسیدم و بعد فرستادمش به اتاق خودش بیتا طوری که فقط من بشنوم ، گفت :نخیر مثل اینکه ماشینه عوض پایت زده به مخت ، حسابی آب روغن قاطی کردی!
    حوصله نداشتم ، قرص هایی راکه علی داده بود خوردمو با کمک بیتا لبا هایم را عوض کردم ، بیتا وقتی پاهایم را دید گفت : آنامطمئنی درد نداری؟
    پاهایت خیلی ورم کرده به نظرم شکسته چه طوری تحمل می کنی ؟!
    آنا : فردا شب خواستگاری است باید تحمل کنم شما که میآین؟
    بیتا :من آره ، میشه من نیام؟ ولی مامان اینا نه! منم باید تواتاقت قایم کنی تا یواشکی ببینم.
    راستی مامانت اینا برگشتن؟!
    بیتا :ساعت خواب؟! چه عجب ،یادی از منو و خونواده ام کردید...بله برگشتن.
    وای بیتا تورو خدا منو ببخش پاک یادم رفته بود، شرمنده ، رسیدن به خیر.
    بیتا :بله دیگه ، از وقتی علی آقا اومده دیگه یار و دوست قدیمی فراموشت شد ، نو که می یاد به بازار ...
    نه به جان بیتا ، تو هنوزم عزیزترین دوست منی ! حالا هم برو خونه این چند وقته خیلی مزاحمت شدم.
    بیتا : اختیار دارید بانو! سفارش علی آقاست که بنده چشم از شما برندارم.
    بیتا کمی خانه ما ماند وقتی دید حالم بهتر است خدافظی کرد وبه خانه خودشان رفت در فکر فردابودم که علی به خانه مان می آید یعنی پدرم قبول می کرد؟مادر او چی؟ اگه از من خوشش نیامد؟! اگر ما رو نپسندیدن؟!
    در همین فکر ها بودم که یاد نامه علی افتادم نامه اش را در آوردم، هر خطش را سه بار خواندم کلمه به کلمه آن برایم امیدبخش بود درد پایم دوباره زیاده شده ، بهترین راه از قرار ممکن خواب بود. پس در رختخواب درازکشیدم و خیلی راحت خوابم برد فردا صبح باصدای مادر بیدار شدم ، صبحانه رابرایم به اتاق آورد بد ازش تشکر کردم و گفتم : مامان؟!
    مادرم :جانم؟!
    مامان من می ترسم ،خانواده سلطانی ، همون دکتره امشب می یان، دلم خیلی شورمی زنه؟!
    نگران نباش مادر، انشاءا...همه چیز به خوبی خوشی تموم می شه ، پسر خوبیه ، خیلی دوستش داری؟!
    از این حرف مادرم صورتم سرخ شد ، سرم را به زیر انداختم تا مادر پیشانی ام را بوسید و گفت :
    منم وقتی ماردم ،درمورد احمد ( پدرم) نظرم ر پرسید همین طوری شدم انشاءا... که مبارکه! خوشبختی تو آرزوی منه ،فقط باید حسابی چشم و گوشت رو باز کنی مبادا یه وقت پشیمون بشی که دیگه خیلی دیره!
    اینهارا گفت و مرا تنها گذاشت ،طفلکی تمام کارهای خانه را خودش کرد ، خیلی دلم می خواست من هم کمکش می کردم اما درد پاهایم از دیروز بیشترشده بود البته مریم خانم ( خدمتکارمان) هم بود اما کمک من چیز دیگری بود عقربه های ساعت برای مادرم به تندی و برای من به کندی می گذشت . ساعت دو و نیم و دیگر موقع آن بود که دیگر بیتا بیاید و این در حالی است که من از دیروز تا حالا به سفارش علی از رختخواب تکان نخورده ام ، زنگ در به صدا در آمد ،بیتا بود ،مثل همیشه با آمدنش خانه را حسابی شلوغ کرد. وارد اتاق من شد. وقتی مرا دید که هنوز توی تختم
    گفت : تو بخواهی یه شکم بزایی چی کار می کنی؟و هر دو خندیدم بیتا که کنارم نشست و از مدرسه گفت ، بعد هم لباسش را که توی کیفش گذاشته بود نشانم داد و گفت روسرت خراب شدم!
    وای بیتا ،یعنی تو امشب پیش من می مونی؟ این خیلی عالیه!
    بیتا : وقتی می گم تو قاطی داری ،همینه دیگه ، تحمل وجود یک «سرخر» اینقدر خوشحالی داره؟
    ولی بیتا خیلی می ترسم انگار که، انگار که یه اتفاق بدی می خواد بیفته ، دلم شور می زنه.
    بیتا : تو همیشه خدا ضد حال وبدبین بودی ، نترس بابا امشب عزرائیل وقت نداره سراغ تو وعلی بیاد.
    متکایم رابه طرف او پرت کردم و گفتم :برو گمشو توام با این دلداری دادنت.
    آمدن بیتا گذرزمان را سریعتر می کرد ،ساعت 5 شده بود ومن هنوز تو رختخواب بودم وبه حرف های بیتا می خندیدم هنوز نه حمام رفته و نه لباس پوشیده بودم با کمک بیتا رفتم حمام ، وقتی پاهایم را دیدم حسابی وحشت کردم.
    ورمشان دو برابر و دردش بی نهایت شده بود اما شوق دیدن علی آن را برایم قابل تحمل تر می کرد وقتی از حمام آمدم ، موهایم را شانه زدم و به سفارش مادرم لباس شیری رنگم که خیلی بهم می آمد ، یک کت و شلوار پوشیده که در عین سادگی زیبا بود را به تن کردم و یک روسری سفید هم سرم کردم.تی کمد دنبال چادر می گشتم ، می خواستم حتمابه دل فاطمه و زهرا بنشینم ،اما من بااین پایم نمی توانستم چادرسرم نگه دارم ، یاد حرف علی افتادم که گفته بود خودت باش همون آنای ساده و بی ریا.
    دیگر تا موقع آمدن مهمانها سعی می کردم جلوی آینه نروم ،بیتا که خیی تعریفم را می کرد ، اما آینه اصلی علی و خانواده اش بودن ، آنها بودند که نظرشان سرنوشت ساز بود ...

    ادامه دارد

    خواننده ها رفته رفته کم میشه




  6. Top | #16

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    739
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    سرزمين عجايب
    تشکر از کاربر
    10,612
    تشکر شده 10,595 در 2,124 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پدرم هم آمد ، مرا بوسید گفت : خوشبختی تو آرزوی منه ، دلم نمی خواد عجله کنی تو هنوز خیلی وقت داری، وقتی مادرت جریان رو به من گفت درباره اش تحقیق کردم پسر خوب و مومن و خانواده داری است ظاهرا وضع مالی شان هم خوبه ، دکتر هم که هست . من ندیدمش ولی حتما باید خوش تیپ هم باشه که تو رو اسیر کرده ... اگر نظر من رو بخوای من فقط میتونم راهنمایی ات کنم نه رضایت!
    تو یکی یه دونه دختر منی ، درسته که من این پسره رو قبول کردم ، مادرت هم می گه تو بیمارستان دیدتش پسر خوب و نجیبیه ، اماخودت چی؟! فکراتو کردی؟! تو هنوز خیلی جا داری ها ، ولی خوب اگز فکر میکنی که خیلی دوستش داری اگر با هم نامزد بشین بهتر می تونی درس بخونی و من حرفی ندارم...!
    با صورتی سرخ همانطور خیره به پدر مانده بدم و به حرفهایش گوش می کردم. باور نمی کردم اینقدر برای پدر و مادرم اهمیت داشته باشم. آن از حرف های مادرم ، این هم پدر که هنوز علی به خواستگاریم نیامده درباره اش تحقیق کرده است شور و شعف زیادی پیدا کردم ، پدرم را بغل کردم و گفتم هیچ وقت به اندازه امروز خوشحال و از انتخابم راضی نبودم!
    باورنمی کردم علی به این زودی مورد قبول خانواده ام واقع گردد. حالا پنجاه درصد ماجرابه نفع ما تمام شده بود و 50 درصد دیگر هم من بودم که باید هر جور شده نظر خانواده علی را جلب می کردم . به طرف بیتا رفتم ، طبق معمول دستان سرد و یخ مرا به دستان گرم او سپردم تاشاید کمی آرام بگیرد، در این بین درد پاهایم به استرسم دامن می زد . چند تا از قرصهای علی را با هم خوردم تا موقعی که آنها می آیند ، پایم درد نگیرد و بالاخره صدای زنگ در و به دنبال آن جیغ من و بیتا بلند شد . بیتا و آریا به داخل اتاق رفتند و من هم به سفارش مادر و پدر در آشپزخانه قرار گرفتم تا از گوشه پنجره ای که به طرف سالن بود ، آنها را که قرار است در سالن بنشینند ببینم ، قلبم به طرز وحشتناکی می زد ، دستانم یخ کرده بود وبه وضوح می لرزیددند دندانهایم از ترس به هم می خورد بالاخره علی و خانواده اش وارد شدند علی داشت با مادرم سلام واحوالپرسی می کرد کت و شلوار خاکستری رنگ و بلوز سفید به همراهیک کراوات مشکی طرح دار خیلی جذاب ترش کرده بود. پشت سر علی خواهر و مادرش که هر دو چادری بودند واردشدند ، مادرم به گرمی از آنها استقبال کرد زهرا درست شبیه علی بود با این تفاوت که علی چشمانش سبز یا به قول خودم گرگ و میش بد اما زهرا قهوه ای تیره شاید هم مشکی . در کل دختر زیبایی بود ، مادرش ... وای علی چدر خوشبخت است مادرش باقدی نسبتا بلند ، صورتی شکسته و لاغراندام بود اما صورتش درست مثل یک فرشته بود یکی فرشته زیبا ومهربان. در همان نگاه اول مهربانی اش به دلم نشست با اینکه شکسته شده بود امابه نظر می آمد که در جوانی زیبا بوده پس علی همبه او رفته ، در همین افکار بدم که متوجه پدر شدم که هاج و واج به علی نگاه می کرد ، علی هم دست کمی از او نداشت ، به یک باره دلم شور زد می ترسیدم مبادا چیزی به علی بگوید دیگر داشتم سکته می کردم که به یک باره ، پدر با حالت پرسش گفت : ...علی ...؟
    علی هم گفت : استاد ... استاد فرهمند! « احمد فرهمند»!!
    پدر یکباره اخم هایش باز شد و گفت : علی ... علی سلطانی ! شاگرد زرنگ کلاس من؟!
    علی هم خندید و پدر دستانش را باز و علی را بغل کرد من آنجا از تعجب داشتم شاخ در می آوردم یعنی پدر علی را می شناخته؟! از حرفهایش فهمیدم که حتما علی در گذشته شاگرد پدر بوده ، چون پدر بوده ، چون پدر قبل از اینکه وارد کار تجاری بشد در دانشگاه استاد زبان انگلیسی بود.
    پدرم همانطور که علی را در آغش گرفته بود گفت :هی پسر چقدر بزرگ شدی واسه خودت آقایی شدی...!
    علی : مرسی استاد... شما هم هیچ فرقی نکردید ، دروغ نگفته باشم ، چرا ... موهای سفیدتان چهره تان را معصوم تر و مهربان تر کرده است ...
    پدرم از تعریف علی خوشحال شد و گفت : هنوز هم که خود شیرینی؟!
    علی با لحن اعتراض آمیزی گفت : استاد ... هر دو خندیدند.
    مادر که حسابی از دست پدر عصبانی شده بد خطاب به او گفت : احمد آقا ، مهمونهای دیگه هم هستند! و پدر تازه متوجه مادر و خواهر علی شد .پس از عذرخواهی از آنها دسته گل را از آنها گرفت و آنها رابه طرف سالن راهنمایی کرد تاحدودی خیالم راحت شده بود علی کار خود را کرده بود دیگر امکان نداشت که پدرم با او مخالفت کند ، امامن چی؟
    خانواده اش چادری اند ای کاش من هم چادر سرم کرده بودم .کم کم داشتم از ترس سکته می کردم که مادر علی گفت : خوب دیگه حالا عروس خانوم کجا هستند؟ ما که تعریفشون رو از علی خیلی شنیدیم.
    مادرم : علی آقا لطف دارند ، آناهیتا ... آنا جان ، مادر ... چند تا چایی بریز بیار .
    چایی ها را که ریختم قلبم مثل چی می زد احساس می کردم حتی از روی لباس هم می شد تپش آن را دید سینی چای را محکم چسبیده بودم تا مبادا مثل فیلم ها از دستم بیافتد بسم ا... گفتم و وارد سالن شدم طب سفارش مادرم، ابتدا چای را به مادر علی تعارف کردم . صورتم گر گرفته بود آنقدر که احساس می کردم پست صورتم داره بخار می شه .سنگینی نگاه فاطمه و زهرا داشت کمرم را تا می کرد. حسابی به پاهایم فشار می آوردم تا درست راه بروم وقتی به علی رسیدم دیگر داشتم دق می کردم .احتیاج داشتم به علی ، به صدایش به نگاه گرمش ، خودش هم انگار فهمیده باشد ، وقتی به طرفش می رفتم نگاهی پر از محبت به من کرد . بی اختیار لبخند زدم اما سریع خودم را جمع و جور کردم. علی کار خودش را کرد ، با نگاهی که اون به من کرد تا آخر شب می توانستم بدوم . وقتی چای رابه او تعارف کردم خیلی آرام گفت : محشر شدی ! پات چطوره؟!در جواب سوالش سر تکان دادم ، مثل اینکه خیلی دلش را آب کرد چون چای را برداشت و به مبل تکیه داد یا بهتر است بگویم روی مبل ولو شده. وقتی تعارف چای تمام شد ، مدتی کنار مادرم نشستم دلم مثل سیر و سرکه می جوشید مدتی سکوت برقرار شد،همه نگاهها روی من ثابت مانده بود و من از سنگینی آنها نمی تواسنتم سرم را بالا بگیرم .باتکان دست مادرم بلند شدم تا استکان چای هاراجمع کنم ،هنگامی که جلوی مادر علی دولا شدم تا استکان را بردارم مادر علی استکان را از دستم گرفت و گفت : می دونستم پسرم خوش سلیقه است ولی فکرنمی کردم دیگه اینقدر ...ماشاءا...ماشاءا...مثل قرص ماهمی مونه.عزیزم بیا بشین یه دقیقه ای پیش من ، اونارو بعدا باهم جمع می کنیم.
    با استرس زیادی به حرفش گوش دادم ورفتم کنارش نشستم.
    وقتی مادر علی متوجه استرس من شد گفت : نه این علی لولوخرخره است و نه ما اومدیم دارت بزنیم که خوشگلم ، اومدیم تورو بکنیم تاج سرمون ، عرس خونمون گلم!
    مادرم : اختیار دارید خانم سلطانی ، کنیز شماست!
    فاطمه : وای ، نه خانوم.چه طور دلتون می یاد این حرفر و بزنید؟دختر به این خوشگلی خانمی ،نفرمائید لطفا ،ایشون جایش رو سر ماست ،بعدصورت من را بوسید و گفت :الحق که سلیقه اش حرف نداره ...
    دستانم را گرفته بود ، دستان گرم اما تا حدودی خشنش نشان از مهربانی زیاد زجر و زحمت بیشتری که کشیده بود داشت.اصلا فکر نمی کردم مادرش تا این حد ، ماه ، باشد ، در دلم به علی حسودی می کردم اما بعد پشیمون شدم و دیدم که مادر مهم دست کمی از مادر علی ندارد ، دیگرنمی ترسیدم ، درد پاهایم رو هم به کل فراموش کرده بودم که زهرا در گوشم گفت :علی حق داره ، تو خیلی گلی.
    وای خدای من این دیگر چه خانواده ایست؟ انگار در دل تمام اعضای این خانواده جر بذر محبت هیچ بذر دیگری کاشته نشده است ، توی دل هیچ کدام از آنها جایی برای حسادت ، نه کینه ،نه حسرت ، نه بد خلقی ،نه عصبانیت ، نه بی محبتی و نه هیچ چیز دیگر...هیچ چیز ،جز عشقو مهربونی نبود ، چقدر ساده حرف می زدند ، چقدر راحت و بی حساب و کتاب صحبت می کردند!
    چقدر عاشق بودند! در جواب زهرا گفتم : مطمئن باش به پای شما نمی رسم!
    زهرا خندید و دیگر هیچ چیز نگفت ، بقیه بحث ها مهم نبودند، خیالم راحت راحت شده بود .می دانستم بیتا هم از برخورد آنها خیلی تعجب کرده و هم خیلی خوشحال است.
    درست مثل من ،آنقدر خوشحال که فکر می کنم دیگرنمی توان خوشحال تر بود ،ظاهرا داشتنددر مورد من و علی و اینکه ما نامزد کنیم تا اینکه درس هر دویمان تمام شود و آن وقت عروسی کنیم ، صحبت می کردند.پدرمهم حرفی نداشت و گفت شما دیگه خودتون می دونید ، ما ریش و قیچی رو سپردیم به دست خودتون.
    فاطمه :خیلی ممنون آقای فرهمند ،اگر اجازه بدید من یه زنگ به پدر علی بزنم ببینم چرا هنوزنیومده ؟آخه حسین آقا درس طلبگی خونده ، اگه اجازه بدین بیاد ، یه صیغه محرمیت بین اینا بخونه ،این طوری بهتره چون این علی ما حسابی هول کرده می ترسه نکنه یه وقت این قرص قمر از دستش بپره و بره ، اینطوری اش رو نگاه نکنید خیلی ترسوِا.
    همه خندیدند ، وقتی مادر علی این حرف را زد ، دلم می خواست همونجا می پریدم بغلشو می بوسیدمش ولی حیف که نمی شد ، دیگر حدسم به یقین تبدیل شده بود که خوشبخت ترین دختر روی زمینم. به علی نگاه کردم او هم از خوشحالی چشمانش برق می زد . همه منتظر آمدن پدر علی بودیم ، با حرف ها و تعریف هایی که زهرا و مادر علی می کردند بالاخره انتظارها به سر رسید و پدر علی زتگ در رازد ، پدرم به استقبالش رفت و ما همگی به احترامش ایستادیم وقتی اورا دیدم او هیچگونه وجه شباهتی با آنچه در فکر من بود نداشت ، چرا که کت و شلوار بسیار شیکی پوشیده بود با یک پیراهن که تا آخرین دکمه اش بسته بود! موهای جو گندمی ، پوستی سبزه داشت ، قیافه اش با نمک بود و ریشهای تقریبا سفیدش با نمکترش کرده بود بی اختیار لبخند زدم . پدرم با احترام کامل او را به سمت ما هدایت می کرد . همه به او سلام کردند وقتی به من رسید ، سلام کردم . در چشمانم نگاه کرد و گفت : علیکم السلام دختر خوبم ، پس اون دختر شاه پریون شمایی ...!
    وای خدایا ، چه خانواده ای؟! پدرش هم دست کمی از مادرش نداشت مدام شوخی می کرد و همه را می خندادند ، با اینکه دفعه اولم بود آنهارا می دیدم اما از همان اول مهر همه شان به دلم نشست ، خصوصا پدرش !
    به فاطمه حق می دادم که عاشق او شده باشد در نبودش تا مرز جنون هم برود...
    دیگر کم کم آماده شده بودیم تا پدرعلی صیغه محرمیت را بین ما جاری کند دلم می خواست بیتا هم دراین لحظه کنارم بود ، اما نمی شد . همین هم که می دانستم او الان دراین خانه و فکر و ذهنو قلبش هم کنار من است برایم کافی بود .صیغه مرحمیت تمام شد و همه شروع کردن به دست زدن و مبارک باد گفتن ، اما من و علی انگار صدای آنها را نمی شنیدیم ،روی ابرها بودیم ، اون بالا بالاها...
    با چشم به هم می گفتیم که چقدر ازاین اتفاق راضی و خشنودیم ، از صدای دست زدنها ، آریا هم به جمع ما پیوست ، بدون آنکه ملاحظه مهمانها را بکنه پرید روی پای من و بغلم کرد و گفت : عروسی کردی؟ آره آنا ، عروسی کردی؟
    وقتی آریا روی پاهایم افتاد برای چند لحظه چشمانم سیاهی رفت ، دست خودم نبود اما به یکباره چشمانم از درد پر از اشک شدند ، خیلی طاقت آوردم که جلوی مهمان ها جیغ نزنم ، دندانهایم را محکم به هم فشار می دادم . علی متوجه حالم شد سریع آریا رو از روی پاهایم بلند کرد ، از شدت درد نمی دانستم چهکار باید بکنم.
    علی برای آنکه آریا را نگه دارد تا دوباره روی پاهایم نپرد شروع کرد با او حرف زدن.
    علی : آره عزیزم ،خواهرت قراره عروسی کنه.
    آریا : با کی؟ با تو؟!
    علی : آره با من ، مگه عیبی داره؟!
    آریا : علی را بغل کرد و گفت : خب نه ، ولی ... ولی ... یعنی تو آنا رو می بری خونه خودتون؟!
    علی : نه عزیزم ، فعلا نه ، آنا حالا حالاها پیش تو می مونه ،هر وقت درسش تموم شد عروسی می کنه.
    آریا : نه ، نه من نمی خوام آنا از پیشم بره ، نبریش ها!
    علی :باشه ،چشم ، تسلیم ! آنا رو هیچ جا نمی برم.
    آریا ، آنقدر معصومانه و با نمک حرف می زد که همه شروع به خندیدن کردند. از اینکه کسی حواسش به من نبود خوشحال شدم ولی درد پاهایم نفسم رابند آورده بود علی هم کاملا متوجه حالم شده وبرایم نگران بود.
    دیگر نمی توانستم تحمل کنم ، ناچار دست علی را محکم فشار داد نمی دانم اما هر چی درد داشتم رو با فشار دادن دست علی خالی کردم حالا دردم کمی بهتر شده بود که آریا گفت : ... آنا دستش رو شکستی.
    و من تازه متوجه شدم تا چه حد دست او را فشار داده بودم و او هیچ چیز نمی گفت دستش را رها کردم و آرام به او گفتم : خاک تو سرم ... ببخشید ، اصلا نفهمیدم دارم چیکار می کنم دستت خیلی درد گرفت ؟
    علی : مهم نیست ، ولی مثل اینکه پات خیلی درد می کنه . می خوای ببرمت بیمارستان شاید دردت کمتر شد.
    نه ، مهم نیست . نمی خوام امشبم رو خراب کنم. تا وقتی تو پیشم هستی درد برام معنی نداره.
    آنشب خانواده سلطانی شام مهمان ما بودندو من با چه زجری سعی می کردم راه بروم تا کسی متوجه نشود. دیگر کمکم موقع رفتن بود. از درد پاهایم و از رفتن علی خیلی ناراحت بودم.فاطمه و زهرا مرا بوسیدند و رفتند ،پدرش هم گفت دخترم ،علی پسر خوبی است.امیدوارم خوشبخت تکنه ،اگه مشکلی داشتی حتما به من بگو .اصلا فکرش را هم نکن که من پدرش هستم اگر اذیتت کرد بیا به من بگو تا ادبش کنم.
    باشه چشم پدر ، حتما!
    پدر علی : چشمت بی بلا خدا نگهدارت دخترم.
    خداحافظ.
    مهمانها رفتند . من ماندم و یک دل شاد و یک پای شکشته که دردش شادی ام را خنثی کرده بود ...

    ادامه دارد





  7. Top | #17

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    739
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    سرزمين عجايب
    تشکر از کاربر
    10,612
    تشکر شده 10,595 در 2,124 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    به طرف اتاقم رفتم ، حالا دیگر خیالم راحتشده بود که کسی آنجا نیست ،لنگان لنگان خودم را به بیتا که پشت در ایستاده بود رساندم و بغلش کردم .بیتا مرا بوسید و گفت : مبارکه دختر ... ولی آنا عجب خانواده با حالی بودن .فکر نمی کردم اینطوری باشن. اون موقع ها که ما با هم رفت و آمد داشتیم خیلی غمگین بودند .
    برای اینکه بحث را عوض کرده باشم و موضوع محمد را لو ندهم گفتم :
    آره منم همین طور مخصوصا پدرش ، خیلی آدم فهمیده وخوبیه من که خیلی ازش خوشم اومد.
    بیتا : ولی طفلکی مامانه ، دیدی چقدر پیر شده؟
    جوونی و پیری مهم نیست .دل مهم است که دل مادرش مثل دریا می مونه ، نمی دونی بیتا چقدر مهربونه.
    بیتا : ببخشیدها ما یه زمانی با هم رفت و آمد داشتیم ! وقتی خودتو توشون جا کردی دیگه ما رو یادت رفت؟
    نه به جون بیتا ،منم فکر می کردم مادرش فط مهربونه اما تو که نبودی ببینی ... یه فرشته است!
    آن شب یکی دو تا از قرصها باقی مانده بود که آنها را خوردم و تا نزدیکی های صبح با بیتاحرف زدیم ، تا جایی که صدای مادرم به اعتراض بلند شد ، نزدیکی های صبح درد پایم خیلی زیاد شده بود ، اثر قرصها هم تمام شده و دیگر قرصی هم نداشتم بخورم .طفلک بیتا هم تا صبح با من بیدار ماند ، اما نمی دانست برایم کاری بکنه ...
    بیتا : می خوای به علی زنگ بزنیم بیاد دنبالت؟
    نه بابا ، نصف شبی همه رو از خواب بی خواب کنیم که چی؟!
    بیتا : آخه اینجوری هم که نمی شه پات خیلی درد می کنه.
    دیگه چیزی تا صبح نمونده صبح علی می یاد دنبالمون بریم بیمارستان.
    بیتا : می خوای برم ازخونه برات آرام بخش بیارم؟
    نه با این چیزا مشکل من برطرف نمیشه ، بگیر بخواب بابا صبح سر کلاس خوابت می بره ها ...
    بالاخره ساعت هفت ونیم شد با کمک بیتا لباسهایم را عوض و با مادر خداحافظی کردم ، با بیتا بیرون آمدیم ،علی دم در ایستاده سرش راروی فرمان گذاشته و خوابش برده بود.
    بیتابه پنجره ماشین ضربه زد.علی سرش را بلند کرد وقتی مارا دیداز ماشین پیاده شد .
    علی : سلام ،ببخشیدخسته بودم ،یه دفعه خوابم برد.
    بیتا : از خونه فراری شدی؟!
    بیتا ... سلام علی ،چرات ماشین خوابیدی خیلی وقته منتظری؟
    علی :نه تازه اومدم ولی دیشب تا صبح خوابم نمی برد . این بود که وقتی اینجا اومدم دیدم چند دقیقه فرصت دارم می تونمیه چرت بزنم تا سرحال بشم ، تو چطوری؟ پات چطوره؟
    از دیشب همش تو فکر تو بودم.
    منم ، خبم ، بی خودی نگران بودی حالم خوب بود.
    بیتا : اِ ، اِ ، اِ ... دختر چراخالی می بندی؟ ازهمین اول می خوای دروغ بذاری کف دست شوهرت؟دروغ می گه مثل چی ، علی دیشب از دردنمی تونست بخوابه تا صبح به خودش می پیچید حالا که تو رو دیده زبون در آورده.
    علی چهره اش نگران شد. خیلی خب سوار شید ، سوار شیدبریم ، علی در ماشین را برایم باز کردم نکه تمام تکیه ام به بیتا بود احساس کردم جلو نمی توانم بشینم به بیتا گفتم : بیتا جون تو بشین جلو من می خوام عقب دراز بکشم اینطوری راحت ترم.
    بیتا روی صندلی جلو نشست من هم عقب روی صندلی دراز کشیدم پاهایم خیلی دررد می کرد . دستم را رو چشمانم گذاشتم تا علی صورتم را نبیند و نگران نشود.
    علی ، بیتا را جلوی مدرسه پیاده کرد بیتا قبل از رفتن گفت : علی ،می بریش بیمارستان خودتون؟!
    علی : آره ، آره ... میخوای بیام دنبالت؟
    نه ، نه خودم میام . از مدرسه که تعطیل شدم می یام ، فقط تورو خدا مراقبش باش .
    علی : باشه باشه ، خداحافظ.
    این را گفت وبا سرعت به طرف بیمارستان راه افتاد : از این همه صبر و تحملی که داشتم تعجب می کردم.
    علی هر چند دقیقه به چند دقیقه می گفت :آنا...خانومی ... حالت خوبه؟ و من با ناله می گفتم : آره ...خوبم.
    به بیمارستان رسیدیم علی من را از ماشین پیاده کرد تمام تکیه ام رابه او داده بودم.
    اونی که عزیزترین فرد زندگیم شده بود.
    من با همه دردی که داشتم ازاینکه شانه های محکم و استوار علی مثل کوهی سخت تکیه گاهم بود ، خوشحال به نظر می رسیدم . دلم نمی خواست هرگز او را از دست بدهم یکی دو تا از همکاران علی که او را دیدند به طرفش آمدند علی جریان را برایشان توضیح داد ، او مرا به یکی از پرستاران سپرد تابه اتاق مخصوص ببرد خودش هم رفت اما گفت زود بر می گردد.
    آن پرستار من رابه اتاق برد و روی یک تخت خواباند و گفت : همین جا باش تا من دکتر را صدا بزنم وقتی اورفت ، مدتی تنها ماندم نمی دانستم باید چه کار بکنم مطمئن بودم اگر به علی قول نداده بودم حتما تا الان حسابی گریه می کردم .
    علی با یک دکتر بزرگتر از خودش که حدودا چهل ، پنجاه ساله به نظر می آمد وارد اتاق شد ، لباسش را عوض کرده بود قیافه اش توی آن روپوش سفید رنگ جذابتر می شد .
    علی : نگران نباش آنا ، دکتر کاوه بهترین دکتر ارتوپد هستند.
    دکتر کاوه : به به خانم جوان بگو ببینم چه بلایی سر این پاهای فلک زده آوردی !؟
    از حرف دکتر خنده ام گرفت ، گفتم : تصادف کردم ، یه ماشین بهم زده!
    دکتر کاوه : ای وای داد بیداد ، تخمه بو می داد ، یعنی ... ببخشید ، منظورم این بود که کی این اتفاق افتاده .
    باز هم لبخند زدم می خواست به پاهایم دست بزند که یک مرتبه یاد دیشب و پریدن آریا روی پاهایم افتاد ، بی اختیار خنده ام قطع شد وخودم رو عقب کشیدم ، اصلا طاقت درد بیشتر رو نداشتم !
    علی : آنا جان دکتر فقط می خوان شما رو معاینه کنن مطمئن باش کاری باهات ندارن . به حرف علی اطمینان کردم واجازه دادم دکتر پاهایم را معاینه کند . با اولین دستی که به پاهایم کشید ، از شدت درد ملحفه روی تخت رو چنگ زدم دکتر متوجه این حرکتم شده بود گفت : جیغ بزن دخترم ، جیغ بزن ، هیچ اشکالی نداره ... بازی ادامه داره ...
    از بی ربطی حرفش خنده ام گرفت ، وقتی پاهایم را دید گفت : تو با این پاها چی کار کردی دختر؟ مگه کی تصادف کردی؟
    دو روز پیش ، پریروز ظهر.
    دکتر که کاملا از حرف من تعجب کرده بود گفت : مگه می شه... تو پریروز تصادف کردی و امروز میای پیش من؟ بفرمائید اصلا قصد خودکشی داشتی دیگه؟!
    علی : تقصیر من شد ، من می دونستم پاش شکسته ولی ... ولی ....
    دکتر گوش علی را گرفت درست مثل پدری که گوش بچه اش رابه خاطر شیطنت می کشد و گفت : تو چی کاری کردی؟ تو ... تو هم می دونستی پایش شکسته و نیاردی اینجا ... پس بگو قصد کشتنش رو داشتی ... ای قاتل ... جانی...
    علی : آخ ... آخ گوشم کنده شد دکتر ...!
    من که اصلا نمی تونستم جلوی خنده ام را بگیرم وقتی دیدم گوش علی داره کنده می شه به زحمت گفتم : ولش کنید تورو خدا ، تقصیر من بود ، این بیچاره هم اصرار کرد که منو برسونه بیمارستان خودم قبول نکردم.
    دکتر : پس به این نتیجه می رسیم قبل از اینکه پای شما رو درمون کنیم باید یه فکری هم به حال مختون بکینم چون مثل اینکه اساسی مشکل داره!
    من و علی هر دوخندیدیم که علی جریان را برای دکتر تعریف کرد وقتی حرفهایش تمام شد دکتر لپ علی را گرفت و کشید : ای شیطون ... پس شیرینی ات کو؟!
    علی : چشم ، شیرینی هم می دم شما یه فکری به حال این طفلک بکنید ، مُرد از بس که درد کشید.
    دکتر کاوه که حالا کاملا جدی شده بود گفت : باید عکس بگیریم ، همینطوری نمی شه ، تشخیص قطعی داد.
    ازاتاق بیرون رفت و مدتی بعد با چند نفر دیگر برگشتند ، آنها پرستار زن بودند که لباسم روعوض کردن و من را به اتاق مخصوصی که در آن عکس می گرفتند (رادیو لوژی) بردند. در تمام طول این مدت من دست علی را محکم چسبیده بودم و ول نمی کردم .بعد از اینکه عکس را گرفتیم ، دوباره به همان اتاق قبلی برگشتیم بعد از نیم ساعت دوباره دکتر کاوه در حالیکه عکس هایم در دستش بود به اتاق برگشت ، وقتی وارد شد گفت : خانوم کوچولو بابا دست اون بدبخت رو یه دققیه ول کن یکی دیگه زده پات رو شکسته تلافی اش رو سر این بدبخت در میاری؟
    خندیدم ، راست می گفت دست علی را خیلی محکم چسبیده بدم ول نمی کردم ، دستش را رها کردم.
    دکتر کاوه : نگاه کن ، بعد از پای تو باید یه فکری به حال دست این بکنم عجب قدرتی داری ها ، دختر! قبلا بوکسور بودی...؟! یا زورخونه کار می کردی؟! ببینم زنجیر هم بلدی پاره کنی؟
    دکتر کاوه خیلی بامزه بود ، همش مرا می خنداند طوری که درد پاهایم را کمتر احساس می کردم .
    علی : آقای دکتر خیلی درد میکشه من بروفن 400 بهش داده بودم ولی کارگر نبوده لازم نیست یه آرام بخش بهش تریق کنیم؟!
    وای اسم آمپول که میآمد همیشه می ترسیدم . دعا می کردم که دکتر کاوه بگوید نه ، اما بر خلاف انتظار من گفت : چرا اتفاقا خودم آماده اش کرده بودم، گذاشتم اونجا روی میز ، زحمتش رو بکش. خوب شد یادآور شدی یه پوئن مثبت گرفتی! به اون منفیه در.
    علی به طرف میزی که دکتر کاوه به آن اشاره کرد رفت .از آمپول خاطره بدی داشتم یکبار وقتی بچه بودمو مریض ، دکتر بهم آمپول داد .آمپولزن یه زن جوون بود .اون تازه آمپول رو خیلی بد برام زد طوری که سوزنش توی پایم شکست! از اون موقع به بعد بود که من همیشه از آمپول می ترسیدم ، هیچوقت هم حاضر شدم آمپول بزنم.امااین بار جریان فرق داشت ، طرف مقابلم علی بود ،من حاضر بودم حتی با تبر دستم قطع بشه اما کسی که دستم رو قطع می کنه علی باشد بی هیچ شکایت و گله ای ساکت ماندم بر خلاف همیشه که از آمپول می ترسیدم این بار اصلا کوچیکترین ترسی به دلم راه پیدا نکرده بود. علی داشت دستم را الکل می زد که دکترکاوه گفت : خوب آناهیتا خانم شما تو کدوم تیمارستان بودی؟ این جمله رابا لحنی که من بفهمم دارد شوخی می کند گفت
    خندیدم و گفتم : تیمارستان علی سلطانی ، چه طورمگه؟!
    دکتر کاوه : اون که مشخصه چون آدم عادی نمی تونه عاشق این بزغاله بشه!
    همه حسابی خندیدیم .برگشتم ببینم چرا علی آمپول را نمی زد دیدم داره وسایلش راجمع می کنه گفتم : پس چرا نزدی؟
    علی :نزدم؟! بنده یه ساعت پیش آمپولتون رو زدم شما داشتی میخندیدی متوجه نشدی ... علی این را گفت و به طرف دکتر کاوه رفت که عکس های من را روی تابلوی سفید رنگی زده بود و داشت نگاه می کرد.نمی دانم چه شد که علی سرش را انداخت پائین و دکتر کاوه گفت : کار خیلی خطرناکی کردی علی ،تو نباید تحت هیچ شرایطی قبول می کردی من نمی دونم این طفلک چه طوری تونسته این مدت رو تحمل کنه حتما خیلی زجر کشیده حق داشت نذاره بهش دست بزنم.
    دکتر کاوه بیرون رفت و علی به طرف من آمد و گفت :آنا یکی از پاهات شکستگی جزئی داره که با گچ گرفتن درست می شه اما ... یکی دیگه هم شکستگی داره ، هم ... هم اینکه در رفته . باید جایش بندازند.منتهی خیلی درد داره ، دو راه داره یا می تونی تحمل کنی و کاوه برایت جابندازه و بعد گچ بگیره که بعدش می ریم خونه ،یا اینم که می تونیم عملت کنیم و تو بیهوش باشی که اونجوری باید یه شب اینجا مهمون ما باشی... حرفهای علی مثل یک سطل آب یخ بود که بر سرم ریخته بودند ، به علی گفتم : مثل اینکه آرزوم برآورده شده.
    علی : آرزوت ، مگه تو چه آرزویی کرده بودی؟!
    آره همان آرزویی که اون روز زیربارون کردم، آرزو کردم که من همیشه مریض باشم و تو دکترم . یادته بهت گفتم به مریضات حسودی ام میشه؟! حالا باید برام کارت عضویت بزنی.
    علی نمی دانست چه بگوید یافه اش حسابی توهم بود دلم نمی خواست این ماجراکش پیدا کنه و علی اینقدر خودش را سرزنش ! دلم می خواست برم خونه پیش بیتا .به علی گفتم : باشه من حرفی ندارم به دکتر بگو بیا جا بندازه به شرطی که بعدش بریم خونه و تو هم اینقدر خودت رو سرزنش نکنی .
    علی : آخه ، ...
    آخه نداره دیگه ، تقصیر خودم بود تو گناهی نداشتی قول میدم گریه نکنم؟! علی رفت و مدتی بعد دکتر کاوه برگشت، دست دکتر کاوه وسایلی بودکه ظاهرا با آنها می خواست پایم راجا بندازه ،علی بالای سرم ایستاده و همانطور که کاوه داشت کارش را شروع می کردحرف هم می زد ،اما من جوابی نمی دادم حسابی غصه دار بودم ، دیگه تحمل هیچ دردی رو نداشتم می ترسیدم زیر قولم بزنم و دوباره گریه کنم ، آرام بخشی که علی بهم زده بود دردم را کم کرده بود.
    دکتر کاوه : خوالان حال خانم پسر شجاع چطوره خوفی؟ دماغت چاقه؟ کیفت کوکه؟
    حوصله جواب دادن نداشتم ، دلم می خواست به علی نگاه کنم ، دکتر کاوه هم خودش فهمید و دیگر حرفی نزد!
    برای اینکه از درد زیاد دست علی را فشار ندهم حتی دیگر دستش راهم نگرفتم ، یک دستم را لای دندانهایم گذاشتم وبا دست دیگر ملحفه را گرفته و به چشم های علی خیره شدم دلم می خواست گریه کنم اما نمی شد ، می خواستم داد بزنم اما نمی شد.بالاخره چشمان علی در پس هاله ای از اشک ناپدید شد اما من که گریه نمی کردم، پس این اشک چشمهای علی بود . بالاخره درد در تمام بدنم پیچیددستی که در دهانم بود را گاز گرفتم و دست دیگرم را آنقدر مشت کردم که ناخن هایم توی دستم فرو رفت .احساس می کردم پایم قطع شده از شدت درد نفسم بالا نمی آمد ، سوزش دستهایم ازمیزان توجهم به درد پاهایم کم کرد ، علی که متوجه شده بود دستم را ازدهانم در آورد جای دندانهایم روی دستم مانده و انگشتم را سیاه کرده بود علی با دو دستش دستم را گرفت و گفت : آنا ...
    چشمانم رابستم ، می دانستم اگر به علی نگاه کنم طاقت نمی آوردم و گریه می کنم.نفهمیدم که دکتر کاوه چیکار می کرد ، درد کمتر شده بود نمی دانم چقدر طول کشید یک ساعت؟ دو ساعت؟
    هرچی بود تموم شد من هنوز دستان علی را ول نکرده بودم.
    دکتر کاوه : علی بهت تبریک می گم خانم خیلی صبوری داری ، فکر نمی کردم بتونه تحمل کنه ، یه جعبه کلینکس آورده بودم که هم اشکهاشو پاک کنیم وهم بگذاریم تو گوشمون که از جیغهایش کر نشیم .ولی این خانوم تو ...بابا ایول داره... از حرفهای دکتر کاوه چشمهایم را باز کردم . می خواستم بشینم. با کمک علی بلندشدمو روی تخت نشستم خدای من هر دو پایم را گچ گرفته بودند از فکر اینکه چه طوری باید راه بروم خند ه ام گرفت.
    دکتر کاوه : ولی علی جان شما ایشون رو حتما نزد یه روانپزشک ببر! بعد رو به من گفت : لابد اگه پاهات رو قطع می کردیم قهقهه می زدی؟!
    همه خندیدیم دکتر کاوه مرد خیلی بامزه ای بود ، ازش خوشم آمد ،بعد ازمدتی به علی گفتم علی بریم...؟
    دکتر کاوه : برید؟ ... شام باش خانم ،خانما.یه شب رو مهمون ما باشی بد نمی گذره
    نه ... نه ، علی تو به من قول دادی؟!
    علی در تایید حرفم به دکتر نگاه کرد ،دکتر کاوه دستهایش را بالا برد و گفت :خیلی خوب تسلیم بابا ، آتش بس !ولی نباید تا یه هفته از رختخواب بیایی بیرون ،مدرسه هم تعطیله.
    وای ، نه...
    دکتر کاوه با لحن شیطونی گفت : چرا ... بعد هم سفارشات لازم رابه علی کرد و چند تا قرص هم بهش دارد و بعدبه طرف من آمد و گفت : پسر خوبیه امیدوارم خوشبخت بشید و رفت.
    مدتی بعد منو علی هم بیمارستان را ترک کردیم ، علی من را روی صندلی چرخ دار نشانده بود و راه می برد وقتی به ماشین رسیدیم از روی صندلی بلندم کرد و توی ماشین گذاشت درهمین بین بیتا هم ازدور ما رو دید و به طرفمان دوید ، من روی صندلی عقب دراز کشیده بودم صدای بیتا را می شنیدم که نفس نفس می زد و می پرسید: چی شد؟ ... حالش چطوره...؟
    وقتی پاهای من را دید گفت : الهی بمیرم ... هر دوتاش .
    الهی بمیرم هر دوتاش شکسته؟!
    بلند شدم و گفتم : خدانکنه بیتا جون ، عیبی نداره ... سوار شو بریم خونه اگر دیر بریم مامان نگران می شه .بالاخره راه افتادیم و از آن بیمارستان لعنتی! دورشدیم .
    علی جلوی داروخانه نگه داشت و چنددققیه بعد با دوتا عصا برگشت .
    بیتا با دیدن عصاها حسابی خندید و گفت :آره رضا گرفتت ، دیگه جدی جدی ، پیرزن شدی!
    بعد ازدقایقی به خانه رسیدیم خوشبختانه مادرم خونه نبود. چون اگر من را در آن وضعیت می دید حتما خیلی ناراحت می شد . بیتا من را روی تخت خواباند .علی : بیتا خانم ،شما برید منزل ،تا همین جا هم حسابی افتادی تو زحمت من پیشش هستم .
    آره بیتا جون برو خونه علی هست تو هم خیلی وقته درست و حسابی پیش مامانت نبودی ، دلخورمی شه.
    بیتا : باشه ، پس باز بهت سر نمیزنم ، کارم داشتی زنگ بزن ، علی مراقبش باش ، خداحافظ
    خداحافظ.
    وقتی بیتا رفت علی گفت :بگیر بخواب خسته ای .خودش هم صندلی کنار میزم را کشید یک کتاب از روی میزم برداشت و مشغول ورق زدن شد.
    علی راست می گفت : خیلی خسته بودم ،خوابم برد ...

    ادامه دارد





  8. Top | #18

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    739
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    سرزمين عجايب
    تشکر از کاربر
    10,612
    تشکر شده 10,595 در 2,124 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بعد از مدتی با صدای علی بیدار شدم بالای سرم ایستاده و یک بشقاب سوپ هم دستش بود.
    علی : بلند ش بخور ، نهار هم نخوردی ، پاشو.
    بلند شدم و بشقاب را از دستش گرفتم ، خنده ام گرفته بود ، گفتم : مگه تو آشپزی هم بلدی ...؟
    علی : دیگه ، دیگه ، پس چی فکر کردی؟ تا قتی مادر زن گرامی آدم هست ، می شه آشپزی بلد نباشی؟
    ای بدجنس ، مگر مامانم اومده؟ کی اومد؟! چیزی نگفت ؟! چی بهش گفتی؟
    علی : ای بابا صبر کن ، مگه من کامپیوترم که سوال بارونم کردی ... یکی ، یکی ...
    1. بله مادرتون تشریف آوردن.
    2. وقتی شما خواب بودی.
    3. نگران شدند و پرسیدن چی شده .
    4. بنده جریان رو براشون شرح دادم.
    5. سوالهات تموم شد
    6. الانم رفته یه سر خونه بیتا اینا.
    7. گفته یه ساعت دیگه بر می گرده.
    8. من ...
    باشه بابا بسه دیگه ، می خوای تا صبح برام بشمری؟
    علی برایم آرا مبخش زد ، اما باز هم دردستم احساس هیچ گونه دردی نکردم ، آن روز علی تا شب خانه ما ماند و شب از ما خداحافظی کرد و رفت من را تنها گذاشت با یک دنیا خاطره که در طول این دو ، سه ماه جمع کرده بودم .قرار شد فردا صبح دوباره بیاید، با اینکه یک دقیقه بیشتر نبود که رفته دلم برایش تنگ شده و انتظار فردا را می کشیدم.از اینکه پاهایم شکسته بود اصلا ناراحت نبودم چون در عوضش مدت زمان بیشتری را پیش علی بودم ،پیش پدر و مادرم و آریا که مدام دور و بر من پرسه می زد. از روزی که علی جریان برادرش ، محمد رابرایم تعریف کرده بود ،رابطه ام با آریا به کلی فرق کرده بود آریا هم با من مهربان تر شده بوداصلا انگار تازه متولد شده بود احساس می کردم آریا را تازه پیدا کردم هر چه را که می خواست انجام می دادم و هر چه راکه می گفت با دقت گوش می کردم و از این بابت خوشحال بودم و مسبب تمام اینها علی بود و بس ! او با ورودش به زندگی از من آناهیتا فرهمند دختر دیگری ساخت ،یک دختر شاد ، صبور ، سرزنده و مهربانو باایمان! و من خدا را به موجب نعمت های زیادی که به من داده است سپاس می گویم .من هم از علی ممنون بودم ، خیلی ...
    فردا صبح زود علی به خانه ما آمد .با همه سلام واحوالپرسی کرد. در جواب مادرم که می گفت : علی جان پسرم ، تو چرا زحمت می کشی من پیشش هستم .
    گفت : بله مادر جان ! اما اینطوری خیالم راحت تره ، بعد صدای قدم هایش را شنیدم که به طرف اتاق من می آمد حتی صدای قدم هایش هم برایم آشنا و دوست داشتنی بود نمی دانم چرا یکدفعه چشمانم رابستم ، در را خیلی آرام باز کرد .
    به نظرم بالای سرم ایستاده بود و نگاهم می کرد چون صدای نفس هایش را می شنیدم یکدفعه چشمانم راباز کردم ،توی چشمانش می شد عشق و محبت رو دید تابه حال اینطوری نگاهم نمی کرد ، مثل پدری که ... هر کاری می کنم تا بتوانم توصیفش کنم نمی شود فقط می توانم بگویم نگاهش علی وار بود!!!
    علی : ببخشید نمیخواستم بیدارت کنم ، سلام خانومی!...
    سلام ، دیگه باید بیدار می شدم.
    علی : پاهات چطورن؟ دیشب خوب خوابیدی ؟ با آرام بخش که زدم نباید زیاد در می گرفت .
    اوهوم ... خیلی خسته بودم ،راحت خوابیدم ببینم مگه تو سرکار نمی ری ، کار نداری؟
    علی : اختیار دارید کار و زندگی من فعلا شما هستی یک هفته مرخصی گرفتم تاپیش شما بمونم ، ناراحتی؟!
    از شنیدن خبرخیلی خوشحال شدم ، یکدفعه از جایم بلند شدم که پاهایم درد گرفت و بلند گفتم : آخ... علی خنده اش گرفت اما من که خیلی خوشحال شده بودم گفتم : یعنی تو یه هفته پیش من میمونی.
    علی : پس چی؟من تا آخر پیشت می مونم.
    خدایا متشکرم ، نمیدونم چه جوری با چه زبانی بگویم نعمتی که تو به من دادی از سر من هم زیاده تو نعمت رابه من دادی و حالا وظیفه ی منه که ازش نگهداری کنم علی درست مثل جواهری است که به من بخشیده شده و من باید تمام سعی ام را در حفظ و نگهداری اش بکنم خدایا کمکم کن تا بتونم...
    علی کنارتختم نشست و گفت : تو سر کوچولوی خانم من چی می گذره؟
    هیچی نمی گذره جز اسم تو ... علی؟
    علی : جانم !
    کمکم می کنی می خوام بشینم پشت پیانوم.
    علی : اِ باریک ا...مگه تو پیانو هم بلدی بزنی؟! علی کمکم کرد تا من پشت پیانو بشینم ، خیلی وقت بود که پیانو نمی زدم تقریبا از هفت ، هشت سالگی .علی رو تختم نشستو به آهنگ من گوش کرد وقتی آهنگ تموم شد شروع کرد به دست زدن ، اول آروم ، آرم وبعد خیلی تند دست زد و گفت : خیلی عالی بود یعنی کلمه ای پیدا نمی نمی کنم که بتونه احساسم رو بیان کنه از تو ممنونم آنا بهترین هدیه ممکن برای من بود .طبق معمول همیشه در چشمهایش خیره شدم و بهش فهماندم که تا کجا دوستش دارم وتمام زندگی من درهمان چشمهای سبز علی خلاصه شده است اما نه ... عشق من تا ندارد نمی توانم برایش حد و مرزی پیدا کنم بگویم تا کجا؟ تا چه قدر ، کدام عدد ، توانایی نشان دادن میزان عشقم را دارد؟ اصلا یک تا ازاین ور دنیا ، تا اون ور دنیا علی رابه اندازه تمام شیرینی های زندگی ، تمام زیبایی های دنیا دوست دارم.
    علی : ... راستی ؛ یادم رفت ازت بپرسم روز خواستگاری چرا انطوری شد؟راستش رو بخوای از برخورد مادر و خواهرت تعجب کردم، بعدشم از صیغه ای که بین من و تو جاری شد ، خیلی می ترسیدم مبادا پدرم قبول نکنه ، آخه خیلی یه دفعه ای شده بود ، اصلا باور نمی کردم اینجوری بشه.
    علی : می دونم الان هزار تا سوال بی جواب توی ذهنت مونده اگر بخوام تعریف کنم خیلی طول می کشه سرت رو هم درد می یارم . این مهم نیست که چرا اینقدر یه دفعه ای منو به انداختن، مهم اینکه الان کناره میم و تقریبا مطمئنیم که برای هم دیگه هستیم و هیچ کسی نمی تونه مارو از هم جدا کنه ، مگر این برای تو ناراحت کننده است؟
    نه ،نه، اصلا وابدا فقط برام خیلی عجیب بود.
    علی خودش شروع به توضیح دادن کرد : اون چند روزی که پیشت نبودم و درگیرجریان هستی بودم ،با پدرم صحبت کردم می دونی پدرم آدم منطقی است بعد از شهادت محمد هم منو خیلی دوست داره کافیه لب تر کنم ، آن وقت برام همه چیز رو مهیا میکنه البته من هم از جریان سوءاستفاده نکردم و همیشه پسر خوبی بودم تا اینکه یه شب وقتی پدرم داشت کتاب می خوند پیشش رفتم و گفتم : پدر جان؟
    پدر : بله ، علی جانم کاری داشتی؟
    بله ، اگه می شه می خواستم در رابطه با موضوع مهمی چند دقیقه وقتتون روبگیرم
    پدرم کتاب روبست و گفت : سرو جان مگوش به تو هست پسرم بگو ...
    بعد از اینکه کمی مِن مِن کردم گفتم : پدر جان شما تو دوران جوونی خودتون مادر رو انتخاب کردید؟
    یعنی منظورم اینه که خودتون مادر رو پیدا کردید و ازش خوشتون اومد یا اینکه نه ، خانواده ، اونو براتون انتخاب کردن؟
    وقتی این حرف هارو زدم پدرم مثل اینکه متوجه منظورم شده باشد ، لبخندی زد و درچشمانم خیره شد و گفت : پدر این عاشقی بسوزه که بد دردیه... آره عزیزم ، من خودم مادرت رو انتخاب کردم ، یادم نمی ره مامانم اینا می خواستند که من دختر همسایه مون رو بگیرم ، اما من اصلااون دختر رو دوست نداشتم ،اون موقع ها که هنوز تحصیلاتم تموم نشده بود ، برای اینکه خرج تحصیلم رو در بیارم مجبوربودم کار کنم ، اونم تویه مغازه که شاگردی می کردم اون موقع ها مادرت می آمد مغازه ما برای خرید ، دختر خیلی قشنگی بود وقتی برای اولین بار دیدمش یه دفعه دلم هری ریخت پایین آخه چشمای سبز مادرت قشنگ بودن اما اون اصلا حتی به من نگاه نمی کردخیلی خانم بد آن زمونها با اینکه همه دخترا خودشون روبزک دوزک میکردن که بیان تو کوچه و خیابون و واسه پسرا لوندی کنن مادرت همیشه با چادر میامد مغازه ما طوری شده بود که من از صبح زود به امید اینکه مادرت بیاد مغازه در دکن راباز می کردم و وقتی می اومد اونقدر بهش عزت وا حترام می ذاشتم تایه نگاه بهم بکنه و م نبهش بفهمونم که چقدر بهش علاقه دارم اما دریغ از یک نگاه تا اینکه بالاخره توی یه شرکت کار گیر آوردم همه کسانی که فهمیده بودند قراره کارمند شرکت بشم خیلی خوشحال بودند جز خودم تواون زمان کارمند شرکت شدن خودش کم چیزی نبود اما من که می دونستم با اومدن بیرون از مغازه دیگه نمی تونم اونو ببینم یه روز وقتی اومد مغازمون موقع بیرون رفتن من هم در دکان را بستم ودنبالش راه افتادم تاخونشون رو یادبگیرم وقتی نشانی خونشون رو خوب از بر کردم برگشتم مغازه ، فردا صبحش وقتی دوباره مادرت اومد مغازه بهش گفتم : ببین خانوم...
    مادرت گفت :صمد زاده .
    بله خانوم صمد زاده راستش من می خوام امشب بیام خواستگاری شما وقتی این حرف رو زدممادرت حسابی سرخ شد وگفت :ولی ... که من گفتم .
    ببین این چند وقته که دیدمت بدجوری مهرت افتاده تو دلم من یه پسر بیست ساله ام که دانشگاه سراسری رشته کامپیوتر درس میخونم از فردا هم توی یه شرکت کار میکنم وضع مالی مون هم یه جوریه که می شه باهاش شکممون رو سر کنیم اما... می خواستم ازت بپرسم منو می خوای یا نه؟
    مادرت گفت : آخه ... نمی ذاشتم حرف بزنه می ترسیدم مبادا بگه من شوهر دارم یا تو رو دوست ندارمو دنیام رو خراب کنه و دوباره گفتم : یک کلمه بگو آره یا نه ... اما مادرت دوباره سرخ شد ، چادرش رو کشید روی صورتش و یواشکی لبخند زد منم حسابی ذوق کردم وگفتم : پس سکوت علامت رضاست! اونو هیچی نگفت ، نمیدونی علی وقتی فهمیدم حاضره زنم بشه چقدر خوشحال شدم بهش گفتم که شب می رم خواستگاری .پدر و مادر دختره وتی فهمیدن قراره توی شرکت کار کنم و حقوقم چه قدره و در ضمن می تونم دخترشون روتوی خونه خودم ببرم تا مستاجری نکشه بی چون و چرا قبول کردندمنم نامردی نکردم و همن شب مادرت رو صیغه کردم تا به هم محرم بشیم این طوری خیالم راحت می شد که دست هیچ کس به مادرت نمی رسه در واقع اول مطمئن شدم که مال خودمه بعدرفتم به سر و کله زدن با پدر و مادرم یه کتک حسابی خوردم بعد یکی دوبار که اعتصاب غذا کردم مادرم راضی شد یک دوبار هم که فاطمه رو بردم خونه حسابی نظرش عوض شد آخه مادرت یه فرشته بود توخانومی و خوشگلی تک بود وقتی مامانم هم طرفمنو گرفت بابامهم کوتاه اومد آخه فاطمه هیچ عیب و نقصی نداشت نمی شد کوچکترین عیبی روش بذاری و بالاخره بعد از چند ماه باخانواده ام رسما رفتیم خونه فاطمه اینا وعقدش کردیم این بود داستان زندگی من و جریان عاشق شدنم .حالا تو بگو ببینم کسی تو رو اسیر خودش کرده که چشات این طوری برق می زنه حتما باید خیلی خوشگل باشد که خودش رو تو دل تو جا کرده . منم جریان تو رو برایش تعریف کردم اولش قیافه اش رفت تو همو هیچی نگفت حسابی ترسیده بودم وقتی دید که به خاطرتو کم مونده بزنم زیر گریه گفت بذار در موردش تحقیق کنم بعد نمی دونم چه طوری تحقیق کرد اما همین رو می دونم که نظرش برگشت بعد از چند روز حسابی عوض شد و گفت : علی می خوای کلکی رو که من به مادرت زدم و یه شبه یه دفعه ای کردنش مال خودم به آناهیتا بزنیم این طوری دیگه از دستت در نمی ره منم حسابی خندیدم و قرار شد که همون دفعه اول تورو صیغه کنیم .
    مونده بود مادرمو زهرا که اوناخیلی راحت ساکت می شدن هیچ ، کلی هم خوشحال می شدند یک دو بار مادرم وخواهرم ( همون روزایی که می یومدم دنبالت) اومدیم در مدرستون و مادر و خواهرم تورو دیدن وقتی دیدن اینقدر ساده ای و در عین سادگی اینقدر زیبا دیگه اعتراض نکردن بعد از چند تا پرس و جو در مورد خانواده و خودت دیگه هیچ مخالفتی نداشتن منم برای اینکه بیشتر نظرشون رو جلب کنم از پدر و مادر بیتا خواستم که با پدر و مادرم صحبت کنند آخه اون موقع اونا مسافرت بودند و نمی شد بریم خونشون شماره شون رو از بیتا گرفتم و زنگ زدم اونا هم تا می تونستن از تو خونواده ات تعریف کردن خلاصه که حسابی همه راضی شدند یادمه حتی مادر بیتا به مادرم گفته اگه یه پسر داشت حتما تو رو برای پسر خودش می گرفت.
    می دونی ما با بیتا اینا از خیلی وقت پیش ارتباط داشتیم پدرم با پدرش مادرم با مادرش دوستای صمیمی بودن اینه که دیگه هیچکدوم مخالفتی نکردند تا اینکه اونشب اومدیم خواستگاری وبقیه اش روهم که خودتمی دونی ... شنیدن حرفهای علی طبق معمول جالب بود اما این بار با دفعه قبل فرق داشت صمیمیت علی با خانواده اش مخصوصا پدرش برایم خیلی تعجب برانگیز بود باورنمی کردم که کسی بتواند تا این حد با پدر و مادرش صمیمی باشد پدر علی شخصیت قابل احترام و در ضمن به قول بیتا آدم با حالی بود، علی هم درست مثل او بود.
    علی : حالا ببینم از اینکه کلک خوردی و زودتر از موعدمال من شدی ناراحتی؟!
    نهاصلا ،ناراحت؟!من از خدامه که تو مال من بشی.
    علی : پس چرا تو فکری؟
    راستش بهت حسودی ام می شه باورم نمی شه کسی بتونه تااین حد با پدر و مادرش خوب باشه.
    علی : من گفتم حالا چی مغز تورو اینطوری بکار گرفته . پس اگر بگم من باورم نمی شه کسی مثل من بتونه تو رو دوست داشته باشه چی می گی؟!
    علی همیشه در عوض کردن حال و هوای من و راضی کردنم مهارت خاصی داشت با گفتن کلمات ساده اما پر از مهر و محبت کاری می کرد که آدم در زندگی اش کمبود و خلا هیچ چیزی را احساس نکنه آن قدر مهربان بود که حتی اگر بدبخت ترین فرد روی زمین هم که باشی در کنارش احساس خوشبختی می کنی و من هم همان دختر خوشبختی بودم که مهره خوشبختی ام علی بود با چشمان سبز ولی پاک و پر از عشق برای اینکه محبتش را جبران کرده باشم ، گفتم : چرا باور می کنم یه نفر هست که بیشتر از تو عاشقه اگه گفتی کی ؟!

    ادامه دارد


  9. Top | #19

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    739
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    سرزمين عجايب
    تشکر از کاربر
    10,612
    تشکر شده 10,595 در 2,124 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    علی کمی اخمهایش تو یهم رفت وگفت : بگو کی؟ کی تونسته بیشتر از من عاشق باشه؟
    معلومه کی ، کسی که زندگی اش تویی ! دنیایش تویی! فکرش تویی ، خوابش تویی ، رویایش تویی ، خوشبختی اش توی ، نفسش تویی ، قلبش تویی ،همه کسش تویی خوب اون منم دیگه.
    علی : من هم باور کردم که عشقم در مقابل عشت مثال سر سوزنی است در مقابل یک که تنها کلامی برایت گفتم و تو یک دریا جوابم دادی.
    دلم می خواست گریه کنم از خوشبختی زیاد می خواستم گریه کنم می ترسیدم مبادا ظرفیت این همه خوشبختی را نداشته باشم و بالاخره یک روز این نعمت را از دست بدهم واقعا کسی می تونست بیشتر از من عاشق بشه می تونست تمام زندگی اش فکرش و ذهنش را به یک شخص به یک جفت چشم سبز رنگ اختصاص دهد؟! اما طبق قولی که به علی داده بودم به جای گریه خندیدم و آهنگ دیگری برای علی زدم نمی دانستم ، خودم هم نمی دانستم چرا اما از وقتی عقد کرده بودم خیلی بهتر می زدم شاید این نیروی علی بود که با نگاهش به من وارد می شدبرقی که نگاه او داشت در هیچ نگاه دیگری یافت نمی شد و این فقط من بودم که قدر این نگاه را می دانستم و هر دقیقه به پاس داشتنش خدا را شکر می گفتم.
    شیرین ترین لحظات زندگی ام زمانی رقم خورد که دردناک ترین لحظات آن را سپری می کردم محبت بی دریغش درد را هم شیرین می کرد و شاید این اولین و آخرین دردی بود که شیرین بود شیرین تر از عسل من آن را به موهبت محبت علی داشتم معجون سه حرفی خدا معجونی که هم هر مرگ است و هم داروی شفا ... هم دلسوز است هم دل شاد کن ... هم زخم دل است هم مریم دل ... هم بازدارنده نفس است وهم آورنده آن ... عشق هم مرگ است هم زندگی ! و برای من بنده حقیر و کوچک خدا عسل بود شیرین تر از عسل شیرینی زیادش دل را نمی زد بلکه عطش انسان رابرای هر چه بیشتر داشتنش زیادتر می کرد.
    این یک هفته بهترین هفته زندگی ام در طول هفده سال زندگی بود زندگی ای که در گذشته بی هدف روزش را به شب و شبش را به روز تبدیل می کردم اما امروز زندگی ام هدف دارد زندگی ام علی است . در این یک هفته لحظات شیرینم در کنار علی به خاطر علی سپری شد . آنقدر به او وابسته شده بودم که بدون او نمی توانستم غذا بخورم هنوز شب نشده و موقع رفتنش که می شد عزا می گرفتم و در حالیکه هنوز خداحافظی نکرده بودم به انتظار فردا و دوباره دیدنش و دوباره بودنش می نشستم و شاید این انتظار تنها انتظار شیرین زندگی ام بود انتظاری که شوقم را برای دیدارش بیشتر می کرد طاقتم را کمتر . بند بند وجودم رابه خود وابسته می کرد و می رفت اما نه رفتنی که دیگر بازگشتی در آن نباشد رفتنی که گواه برگشتن بود و من هم به دنبال همین انتظار . من شیفته لطافت یار بود !!! بالاخره یک هفته تمام شد و من ماتم گرفتم که باید به مدرسه بروم و از علی جدا شوم روز آخر بود آن شب را تا صبح نخوابیدم و باز هم خدا را شکر گفتم با اینکه فرصتم تمام شده بود اما به همین بودن هم راضی بودم همین که می دانستم مال من است برایم کافی بود صبح قبل از آنکه بیاید حمام رفتم یک دست لباس که یک بلوز و شلوار صورتی رنگ بود پوشیدم دلم می خواست در نظرش زیبا جلوه کنم نمی خواستم آرایش کنم اما یاد حرف علی افتادم همیشه می گفت : خودت باش ، ساده و بی ریا.
    فقط کمی چشمهایم را خیس کردم تا مژه هایم بلندتر و تاب دار جلوه کنند و از عطریکه خودم برایش خریده بودم ، زدم.
    همیشه همه بهم می گفتند رنگ صورتی بهم می آید دستان سرد و یخ زده ام را نگاه کردم کنار شومینه رفتم اما هیچ جز عشق علی نمی توانست یخ انها را باز کند جلوی آینه رفتم .
    وقتی صدای ماشینش را شنیدم پشت پیانو نشستم علی مثل همیشه اول سراغ پدر و مادرم رفت بعد از سلامو احوال پرسی با آنها به اتاق من آمد در را باز کرد همین که در راباز کرد چشمانم را بستم و شروع به نواختن کردم هر چه در توانم بود را نشان دادم اهنگی را که خودم برایش ساخته بودم خیلی خوب می زدم .علی به جلو آمد و وقتی فهمید آهنگ را برای او ساختم گفت : باز هم طبق معمول یک محبت را با یک دنیا جواب می دی یه خبر خوب برایت دارم .
    خنددیم و گفتم : بگو ... چی؟
    علی بعد از اینکه خندید گفت : نخیر باید مژده گونی بدی همین طوری مفتی؟!
    هر چی فکر کردم دیدم مژده گونی به نامت می زنم هر چند از قبل تر هم به نام تو بوده اما امروز رسما تقدیمت می کنم بعد دستان خالی ام رابه طرفش گرفتم و گفتم : بفرمایید قابل شما رو نداره.
    علی : مژده گونی به این بزرگی واسه خبر به این کوچیکی! آنا تو فرشته ای . اما خبر ...
    اول که امروز با هم می ریم گچ یکی از پاهایت روباز کنی دوم اینکه هفته دیگه هم می تونی گچ اون یکی رو باز کنی سوم اینکه جمعه هفته دیگه یعنی ولادت حضرت علی (ع) قراره یه جشن نامزدی بگیریم تا رسما شما خانوم نشون کرده من بش!!
    با شنیدن این حرف جیغ کوتاهی کشیدم و گفتم :راست می گی علی؟! بگو جون آنا...
    علی : دست شما درد نکنه دیگه یعنی حالا ما دروغ می گیم؟ بعدش هم من سرچیزهای مهم جون تو رو قسم نمی خورمچه برسد به این که یه خبر کوچولو بیشتر نیست تازه اگر خبر آخرم رو بشنوی چی می گی؟
    من که حسابی ذوق زده شده بودم با شتاب گفتم : چیه ...؟ چیه ...؟ علی تو رو خدا بگو چیه؟
    علی دوباره خندید و گفت : حیف که دلم نمی یاد اذیتت کنم و گرنه ... ولش کن عرضم به حضورتون جانم به قربانتان به پاس محبت های بی دریغ شما بانوی گرامی از آنجایی که بنده طاقت دوری تو و اون چشمهای قشنگ رو ندارم روزهایی که از مدرسه زود تعطیل می شی از بابات اجازه ات رو گرفتم تا آخر شب پیش خودم می مونی جمعه شب ها هم خونه ما مهمونی!
    شنیدن این خبر دیگه خیلی زیادتر از تحمل ام بود اونقدر خوشحال شدم که برای چند لحظه نفس کشیدن یادم رفت خواستم به طرف علی بروم ولی انگار که یادم رفته بود پاهایم شکسته و نمی توانم راه بروم بخاطر همین از روی صندلی محکم افتادم پائین جلوی پاهای علی ، پاهایم حسابی درد گرفته بود .
    آی ... آی ... آی ... آی ... علی حسابی خنده اش گرفته بود و گفت : ای شیطون!
    اون روز با علی با علی به بیمارستان رفتیم مثل اینکه علی به همه آنها ماجرایمان را گفته بود چون آنها هم بامن خیلی مهربانتر برخورد می کردند یه سر به دکتر کاوه زدیم او بعد از آنکه حسابی خنداند مان گچ پایم را باز کرد و بهم قول داد تا هفته دیگر می توانم مثل آدم های دیگر بدوم ، بپرم ، راهبروم و... و در آخر هم گفت : خانم پسر شجاع برایت آرزوی خوشبختی می کنم ، خداحافظ.
    بعد از اینکه از پیش دکتر کاوه آمدیم هنوز وقت داشتیم تا ظهر از علی خواستم تا اول گشتی بزنیم بعد برویم خانه علی ، شاید ، ازخدا خواسته قبول کرد وبه پیشنهاد من هر دو به سینما رفتیم.علی یکی از فیلم های با موضوع خانوادگی را انتخاب کرد و من یک فیلم ترسناک بالاخره هم حرف من پیش رفت و هر دو با یک لیوان آب میوه وارد سالن شدیم وقتی پرده سینما را دیدم پیش خودم گفتم اگر می شد داستان زندگی من و علی رو هم فیلم می کردند فیلم خوبی از آب در می اومد که یکی باره فیلم شروع شد و به افکار خوبم پایان داد با شروع فیلم دیگر صدا از هیچ کسی بلند نمی شد من که اولش ادعای شجاعت می کردم کم کم به جایی رسیدم که می دیم اگر چشمانم را نبندم از ترس غش می کنم چون اصلا طاقت دیدن خون را نداشتم در یکی از صحنه های فیلم که یک ( شاید) دراکولا داشت با چاق بدن زنی را تکه تکه می کرد سرم را بین پاهایم پنهان کرده و دندانهایم محکم بهم خورد و صدا می داد علی ازاین کارم به خنده افتاد و گفت : هان؟! چی شد ترسید؟!به قول کاوه خانم پسر شجاع پس چی شد شعارهایی که می دادی؟
    سرم را بلند کردم توی چشمانش زل زدم و مثل بچه های تخس گفتم : اه ... علی ... خوب حالم بد شد همش خونه ... ایش ...
    بعد در حالی که بدنم را از روی چندش تکان می دادم دوباره سرم را در بین پاهایم پنهان کردم که این بار صدای خنده علی اطرافیان رابه اعتراض وا داشت من هم برای آنکه تلافی کرده باشم گفتم : حقت بود تا ت باشی دیگه منو مسخره نکنی! خوشبختانه آنتراکت پیش آمده بین من و علی باعث شد فیلم را با ترس کمتری ببینم اما همچنان تا آخر آن به خودم لعنت فرستادم که چرا از روی لجبازی پیشنهاد علی را برای دیدن فیلم خانوادگی نپذیرفتم؟!
    بالاخره آن فیلمل عنتی هم تمام شد و ما از سالن سینما خارج شدیم وقتی سوار ماشین شده و حرکت کردیم من یک دفعه زدم زیر خنده و پشت سرم هم علی !
    علی : تو واسه چی می خندی ؟
    منبه اون موقع که تو بلند خندیدی
    علی : منم به تو که حسابی از ترس می لرزیدی و پشت من خودتو قایم کردی خندیدم.
    بعد از مدتی سکوت دوباره گفت : خوب حالا درس عبرتی شد تا دیگر با لجبازی نکنی من هم نامردی نکردم این بار مثل بچه های حرف گوش کن فقط گفتم : چشم
    علی : خوب حالا چشمت بی بلا می یای با من بریم یه جای خوب؟!
    تو جهنم هم که بری من هم باهات میام یه جای خوب که سهله ، حالا بگو کجا؟
    و بعد درحالیکه از سرما دست هایم را بهم می مالیدم دندانهایم را که بهم می خورد به زور نگه داشتم و گفتم : ها... حالا کجا می خوای بری آقا؟
    علی : بشین یه جا می ریم دیگر ، یه جا که هم سیر شیم هم تو گرسنت بشه.
    آخ جون ، اتفاقا خیلی گشنمه .بعد تکیه ام رابه صندلی دادم و به فکر فرو رفتم و به این فکر می کردم که منو علی چه تشابهاتی با هم داریم اما هر چه فکر کردم به نتیجه ای جز پوچ نرسیدم چرا که علی درست مثل یک پدر بود برای یک فرزند مهربان دلسوز وبا عاطفه که طاقت دیدن ناراحتی ام راندارد. اختلاف سنی نزدیک به ده سال بین ما باعث شده بود تا من مثل بچه ها با او رفتار کنم اوهم مثل بچه هاجوابم رابدهد اما این چیز ها مهم نبودم هم این بود که من دوستش داشتم حتی بیشتر از خودم بیشتر از هر آنچه که بتوان فکرش را کرد علی آهسته و آرام رانندگی می کرد دلم میخواست این جاده هیچ وقت تمام نمی شد و ما تا انتهای نا پیدایش کنار هم بدون لحظه ای جدایی می ماندیم اما این ای کاش هم مثل همه ای کاش ها واما و اگر ها فقط یک آرزو بود و بس ، آرزیی محال مثل سیب های کالی که در باغ آرزو می رویند می خواهی آنها را بچینی و بخوری اما آنها خیالی بیش نیستند ، بعد از مدتی سکوت علی دوباره گفت : خانومی؟! خسته ای خوابت برد؟!
    ای چقدر این واژه خانومی به دلم می نشست دلم می خواست خودم را برایش لوس کنم اما نمی توانستم ناراحتی اش را ببینم پس آرام و زیر لب گفتم : نه ، بیدارم دارم فکر می کنم.
    علی پرسید به چی فکر می کنی؟
    چون خودش می دانست که خودم همه چیز را برایش می گویم در تمام طول این مدت از کوچیکترین تا بزرگترین اتفاقات زندگی ام را بدون آنکه او سوالی بکنه برایش گفته بودم حرفی توی دلم نمیماند اصلا انگار اگر به اونمی گفتم نمی شد به زندگی ادامه داد پس اینبار هم مثل دفعه ای بل خودم گفتم : داشتم به این فکر می کردم که یعنی ... ممکنه آخر این داستان خوب تموم بشه؟
    علی که منظورم رو از این داستان نفهمیده بود پرسید ، کدوم داستان؟
    منظورم این جریان من وتو دیگه .
    علی : مگه تاحالاش بد بود؟
    نه، منم از همین می ترسم دیگه ، آخه نمی شه که همش خوب باشه ! وقتی داستان بد پیش میره آخرش خوب تموم می شه وقتی خوب پیش می ره آخرش بد تموم می شه نمی شه که همش خوب یا همش بد باشه که...
    علی پس از کمی مکث لبخند معناداری زد و گفت : مگر فیلم هندیه؟! اینایی که تو میگی مال توی فیلم هاست بی خودی هم نفوس بد نزن تا حالاش که خوب بوده انشاءا... از اینجا به بعدش هم خوب پیش می ره تابنده به شما ثابت کنم این حرفا مال توی فیلمه الان هم دیگه پاشو ، پاشو که رسیدیم من هم که حسابی گشنه ، علی جلوی همان رستوران قبلی ایستاده بود .ماشین را پارک کرد و هر دو وارد رستوران شدیم من یواش به علی گفتم : علی اینجا خیلی خوشگله بد نیست من اینطوری بیام؟
    علی : اینجا خوشگله ، درست ولی به پای شما نمی رسه ! بعدش ام شما که دزدی نکردی فقط پاهات شکسته.
    پس یواش تر راه برو منم بتونم خودم راه بیام اینطوری بهتره.
    آن روز ناهار خوردن با علی او هم تک و تنها واقعا که چسبید به علی گفتم : علی امروز خیلی خوش گذشت بابت همه چیز ممنون فقط ...
    علی : فقط چی ؟ چیزی میخوای بگی ... بگو!

    ادامه دارد







  10. Top | #20

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    739
    میانگین پست در روز
    0.43
    محل سکونت
    سرزمين عجايب
    تشکر از کاربر
    10,612
    تشکر شده 10,595 در 2,124 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نه چیزی نمی خواستم بگم فقط ... فقط می خواستم بگم این یه هفته که تو پیشم بودی خیلی خوش گذشت مخصوصا امروز. نمی دونم از فردا که می رم مدرسه چه جوری باید تحمل کنم آخه این چند روزه خیلی بهت عادت کردم.
    علی : اگر برای تو سخته برای من دو برابر سخت تره فقط غصه ات دوری منه ، من نگرانی ام هم دوریته هم سلامتی ات نمی دونم اسمشو چی می ذاری عشق زیادی ، تعصب ، غیرت ، دیکتاتوری هر چی میخوای بگی بگو اما من از تصور اینکه کس دیگری تو چشات زل بزنه وحشت دارم خیلی ... از اینکه یه بلایی سرتو بیاد وحشت دارم خودم هم نمی دانستم باید چه کار کنم اما در جوابش گفتم : چشم من به شما قول می دم که جز توی چشمای شما تو چشم هیچ کس دیگه ای نگاه نکنم و جز به تو به هیچ کسی فکر نکنم .
    علی ساکت شد بعد یه دفعه خندید و گفت : حالا از فردا چشاتو تو خیابون نبندی راه بری به خاطر اینکه به من قول دادی من منظورم ...
    بله ،بنده منظور شما رو کاملا درک کردم می فهمم چی می گی به قول بیتا زور یکی مون بیشتره دیگه حالا اون یا منم یا تو راستی فردا می یای دنبالم؟
    علی : پس چی؟ فکر کردی رفیق نیمه راهم.
    با اینکه از محیط بیمارستان بدم میاد ولی فردا درسای پس فردام رو می یارم تا شب پیشت می مونم به شرطی که هی منو تنها نذاری بری ها من از بیمارستان می ترسم!
    علی : وای اگر اینکارو بکنی که خیلی خوب می شه حداقل با حواس جمع کار میکنم...چشم به جناب دراکولا ( بیمارستان) هم می گم باشما کاری نداشته باشن ، خوبه؟!
    بعد از خوردن نهار علی مرا به خانه رساند به زحمت و سختی ازش دل کندم وبا ناراحتی وارد خانه شدم و منتظر تا بیتا بیاید در تمام طول این یک هفته بعدازظهرها بیتا می آمد درسهایی را که معلم ها داده بودند به علی میگفت و علی هم مثل یک معلم مهربان آنهارا با من کار می کرد و تقریبا از بچه ها عقب که نبودم هیچ ، شاید هم بهتر بودم چون معلم بهتری داشتم و به این نتیجه رسیدم که در هر کاری اگر عشق و علاقه باشد موفق تر خواهیم بود هر کاری...
    وقتی بیتا به خانه مان آمد بعد از تعارف و احوال پرسی ازش خواستم تا از رضا برایم بگوید که بیتا هم گفت فامیلی اش کریمی است از ما یکسال شش ماه بزرگتره چون نیمه دوم بوده الان پیش دانشگاهی رو می خونه رشته اش هم علوم انسانیه بچه خوب و با معرفتیه این و از رفتار و حرفاش فهمیدم ، وای آنا نبودی ببینی به خاطر من با دوستاش چه دعوایی کرده با همونی که اون روز من و تو می خواستیم به رضا یه بسته بدیم اومد و اذیتمون کرد رضا گفت : ...
    رضا گفت : که فرداش میره مدرسه و حسابی با هم کتک کاری می کنن وا واسه ش خط و نشون می کشه که دیگه حق نداره به من چپ نگاه بکنه تازه با همه دوستاش ( اونایی که خلاف بودن) هم قهر کرده و دور همه جز چند تا رو خط کشیده بابا ایول تعصب و غیرت ، چه کرده این آقا رضا. وقتی این را گفتم بیتا خنده ای معنادار کرد و ادامه داد که رضا دراین یک هفته چه چیزی برای او گفته است : رضا از خانواده اش می گفت که دو تا خواهر کوچکتر از خودش داره و یه برادر بزرگتر ، برادر بزرگترش ازدواج کرده و واسه همین رفته انگلیس زن و بچه اش رو هم برده ، موندن رضا و سارا و سیما که اول رضا بعد سارا بعد سیماست.
    رضا از سارا دو سال و از سیما سه سال بزرگتره یعنی سارا هم سن ماست و سیما یه سال از ما کوچیکتره که توی یه دبیرستان دیگه نزدیک های ایستگاه مترو درس می خونه .
    پس بابا و مامانش چی؟ از اونها هیچی به تو نگفت ؟ !
    مامانش اسمش مریمه و الان خونه داره آخه چند سال پیش پدرشون سرطان داشته اینا هم همه زندگیشون رو می فروشن خرج دوا و درمان باباهه می کنن اما طفلکی باباشون می میره مامانش هم با اینکه جوون بود و خواستگار هم زیاد داشته اما عروسی نمیکنه آخه رضا می گفت مامان و باباش عاشق هم دیگه بودن قبل از اینکه با هم عرسی کنن مامانه می دونسته که باباهه سرطان داره و با خانواده اش مخالفت می کنه و می گه من اینو دوست دارم فقط هم با این عروسی می کنم بعد از شش ، هفت سالی که باباهه مریضی می کشه شیمی درمانی و ... دیگه عمرش قد نمی ده و تموم میکنه خلاصه مامانه هم با چنگ و دندون گلیم خودش رو از آب بیرون می کشه و بچه ها رو بزرگ می کنه تا اینکه می زنه و داداش بزرگ که اونم دو سال با رضا فرقشه عاشق می شه حالا اون موقع چند سالشه حدودا هجده نوزده سالشه اونم چی؟ بگو عاشق کی می شه عاشق یه دختر 25 ساله که یه بچه تو شکمش داشته!!! حالا دختر از اون خرپولها بوده آخر شوهر قبلی اش که مرده بوده خیلی پولدار بوده و همه اینام می رسه به دختره! من که حسابی از حرفهای بیتا تعجب کرده بودم ترجیح می دادم بجای اونکه حرفی بزنم همچنان به حرفهای بیتا گوش کنم. خلاصه پسره با این دختره عروسی می کنه دختره هم واسه اینکه دهن خانواده رضا رو ببنده همه مال و اموالش روبه نام برادر رضا می کنه سخاوتمندی رو حال کن فقط برادر رضا هم نصف اونا را به مادرش و برادرش که همین رضا باشه می ده در واقع با اون پولها برای خانواده اش یه خونه معمولی با یه ماشین ساده می خره و یه ذره پول هم می ذاره تو حساب که بعدا باهاش جهیزیه خواهراش رو درست کنه و با بقیه پولها دست زن و بچه اش رو می گیره و می بره خارج الانم مثل اینکه اونجا کارش گرفته چون هر ماه یه پولی برای اینا می فرسته تا باهاش خرج زندگی شون رو بگردونن ، من که هزار تا سوال توی ذهنم می چرخید فقط به مهمترین آنها اکتفا کردم و پرسیدم :آخه چرا دختر به اون پولداری که تو می گی می آد و همه پولش رو می ده به داداش رضا فقط به خاطر اینکه دوستش داشته؟! من که باور نمی کنم مگه اینکه دختر دیوونه باشه!
    بیتا : نخیر حدس شما کاملا غلطه چون دختره کاملا سالمه اما واقعا داداش رضا یعنی مهدی رو دوست داشته آخه وقتی که جوونتر بوده مامان و باباش وضع مالی خوبی نداشتن دختره هم خیلی خوشگل بوده یه پیرمرد 60-70 ساله هم می یاد خواستگاری اش اینم می بینه بعد از این همه بدبختی شانش در خونه اش رو زده چرا بهش پشتک بزنه؟ پیرمرده پس فردا می افته می میره و دختره هم به خیال خودش بعد یکی دو سال میمونه با یه بانک پراسکناس پول که تا آخر عمر بخوره و بخوابه به خاطر همینم قبول میکنه و زن پیرمرده می شه پیرمرده هم سر تا پایش رو جواهر می گیره اما دختره می بینه چه اشتباهش کرد . هیچ راه فراری نداره جز تسلیم . پیرمرده هم نامردی نمی کنه و یه بچه می ذاره تو دامن دختره و بعد از شنیدن خبر اینکه تو هفتاد سالگی داره پدر می شه از خوشحالی سکته می کنه و می میره دختر می مونه با این همه پول و یه بچه تو شکمش اما ازاونجایی که بهترین سالهای عمرش رو بهترین شبای زندگی اش رو در حالیکه می تونسته خوشبخت باشه تو بدبختی سپری می کنه از این پولها متنفر می شه می خواسته خودکشی کنه که داداشِ رضا عین سوپر من نجاتش می ده و این دو تا عاشق همدیگه می شن و بقیه ماجرا هم نمی گم تا تو خماریش بمونی متاسفم آنا جون.
    حرف های بیتا بدجوری من را توی فکر برده بوده یعنی یک دختر به خاطر پول حاضر شدبا مردی که حدود 50 سال از خودش بزرگتر است ازدواج کنه و ازهمه بدتر از او بچه دار بشه!
    برای چند مدت از خودم ازمردها (به جز علی) از پول بیزار شده بودم ... آدم اینقدر پست...
    سرگذشت زندگی هر آدمی خودش یه داستانه که بعضی ازاین داستانها غم انگیز وبعضی هم شادگونه است که متاسفانه بیشتر داستانهای ما سراسر غمو غصه و بدبختی است چرایش را نه من و نه هیچ کسی دیگر به روی خودمان نمی آوریم گرچه همه ما ریشه اصلی این بدبختی ها را می شناسیم وآن چیزی نیست جز پول!
    پول ... بله همان چرک کف دست به قول پولدارهای مرفه و همان دوای درد به قول فقیران دردمند .
    آن روز من هم جریان رابرای بیتا تعریف کردم و او هم از خوشحالی من خوشحال شد و بعد از مدتی که خانه ما ماند به خانه خودشان رفت. کارهای عقب افتاده ام را انجام دادم و خوابیدم ،اما قبل از آن یک سورپرایز برای علی درست کردم! فردا صبح به همراه بیتا سوار ماشین علی شدیم و علی ماره به مدرسه رساندو گفت که ظهر می آید تا من راباخودش به بیمارستان ببرد وقتی از ماشین پیاده شدیم بیتا گفت : ولی آنا خودمونیم ها ، آشنایی تو با علی یه منفعت دیگه هم داره اونم اینه که حداقل یه سرویس پیدا کردیم که مفت و مجانی ما ر می بره، مفت و مجانی هم برمی گردونه تا زه ناهار هم مهمون می کنه خیلی باحاله...
    آنروز با اشتیاق دیدن علی سپری کردم ظهر موقع رفتن از بیتا خداحافظی کردم و به طرف علی رفتم.
    سلام ، دیر که نکردم؟
    علی : سلام ، نه دیر نکردی ، حالت خوبه پات چطوره؟
    خوبم ، پایم هم خوبه سلام می رسونه تو چطوری خوبی؟
    علی : توپ توپ ، وقتی که تو رو می بینم از همیشه بهتر و سرحال ترم! سوار شو بریم.
    سوار ماشین شدم وراه افتادیم مدتی که گذشت گفتم : نهار که نخوردی؟
    علی : اختیار دارید منبدون شما؟ ناهار؟ مگه می شه؟ حالا چی می خوری برات بگیرم؟!هیچی ، هیچی نمی خواد بگیری چون امروز ناهار مهمون منی.
    علی :ببین قرار نشد ولخرجی کنی ها وقتی پیش منی مهمون منی ازاین حرفا نزن که خیلی ناراحت می شم.
    نترس بابا من از این وخرجی ها نمی کنم ناهار رو خودم درست کردم قیمه است دوست داری؟
    به به ، بابا از هر انگشتت یه هنر می باره ها منکه خورشت قیمه ام اونم وقتی که تو درستش کرده باشی پس زود باشم یه ذره تندتر برم تا زودتر این دست پخت شما رو بخوریم.
    از تعریفت ممنون ولی بعدا اگه مسموم شدی به من ربطی نداره ها! گفته باشم خونت نیفته گردن من.
    علی خنده ای از ته دل کرد و دیگر تا آخر راه هر دو ساکت ماندیم وقتی به بیمارستان رسیدیم علی من رابه اتاق خودش برد اتاقی که ساده اما زیبا بود پرده های کرکره ای سفید رنگ یک میزمشکی بزرگ با یک صندلی که پشتش قرار داشت و روی میز پر از کافذ بود اما آن ها رابه طور منظمی چیده بود آنقدر که احساس می کردی با خط کش آنها رابه یک فاصله از یکدیگر قرار داده اند و یک میز کوچک دیگر که دور تا دور آن 4 صندلی قرار داشت آن طرف گوشه اتاق هم یک مبل راحتی بود که علی در توضیح آن گفت هر وقت خسته می شود روی آن دراز می کشد قیمه را در آوردم وبه علی دادم که آن را گرم کند خودم هم بشقاب و قاشق آورده بودم چون هیچ وقت غذاها و ظرف های بیمارستان به دلم نمی چسبید وقتی آنها را چیدم علی با غذای گرم شده برگشت و گفت : نخیر خانوم با تجهیزات کامل اومده حسابی ما رو خلع سلاح کردی که خانومی!
    حالا بشین بخور اگه نظرت برنگشت اون وت مردی!
    علی : یعنی الان؟
    اه ... بشین بخور دیگه بشقاب علی رابرداشتم وبرایش غذا کشیدم و جلویش گذاشتم و منتظر ماندم تا بخورود و نظرش را بگوید آخر دیشب خودم با بدبختی درستش کرده بودم و این همان سورپرایز بود علی یک قاشق از غذا خورد چشمانش را بست و قاشق دوم پشت سرش سومی را خورد بعد چشمانش راباز کرد و گفت : مثل همه چیزهایی که به تو مربوط می شه عالی و محشره!
    خوشحال شدم همراه با علی اولین غذایی را که دست پخت خودم بود را خوردم الحق که خیلی چسبید . هم به من هم به علی ، خودش که اینطوری می گفت : بعد از اینکه غذا را خوردیم میخواست ظرف ها راجمع کنه تا بشوردشان که با دستم یک ضربه آرام پشت دستش زدم وگفتم : این جزای کسی که پا تو کفش من بکنه دیگه نبینم از این کارها بکنی که خیلی ناراحت می شم . علی خندید.
    ظرف ها را جمع کردم و به آشپزخانه کوچکی که مخصوص پزشکان بودبردم و شستمشان در تمام این مدتسنگینی نگاه علی را روی شانه ایم حس می ردم .
    بالاخره او این بار سنگین را از روی شانه هایم برداشت و رفت ، اورفت و باز هم من ماندم و اتاقی که بوی عطرش را می داد به دنبالش رفتم گفت : آناهیتا خانوم من ، شما بفرمائید تو اتاق ، من باید به چند تا مریض سر بزنم بعد که کار متموم شد می یام پیشت برخلاف همیشه که از پیشنهاد های علی خوشحال می شدم اینبار با اخم نگاهش کردم که یعنی نه!
    علی : ولی آخه نمی شه که ... اگه همینطوری پیش بری از درس و مدرسه می افتی ها می دونی که من از زن تنبل ( البته دور از جون شما) نمی خواهم . این بار با التماس نگاهش کردم وگفت : بابا تسلیم ، کشتی ما روبا اون چشات که هر چی می کشم از دست همین چشماس!
    از خوشحالی دستهایم را به هم مالیدم باز هم کنار علی هستم وباز هم خدایا شکرت!
    دنبال علی راه افتادم پرستار بخش با او کمی حرف زد و علی در حالیکه اصلا به صورت اون نگاه نمی کرد و فقط به صدایش گوش م یکرد شروع به انجام کار کرد من هم دنبالش می رفتم ساکت و خاموش اول وارد یک اتاق شد توی اتاق یک تخت بیشتر نبود که روی اون تخت یه پیرمرد خوابیده بود که کلی سیم و دم و دستگاه بهش وصل بود علی پرونده اش رادید کمی معاینه اش کرد و چندتا چیز تو پرونده اش نوش تو در جواب نگاههای پر از سوال من گفت : طفلی سکته مغزی کرده ...
    با گفتن این جمله مو به تنم سیخ شده بود راست می گفت پیرمرد معصوم بی حرکت یا بهتر است بگویم بی جان روی تخت افتاده بود و با کمک لوله ای که در دهانش بود به سختی نفس می کشید دلم برایش سوخت چقدر تنها و بی کس بود . علی بازویم را کشیدوگفت :
    بیا بریم اینم عمرش رو کرده تو به جای غصه خوردن برایش دعا کن اون دنیایش رو خوب ساخته باشه...
    به دنبال علی به طرف اتاق دیگری رفتیم که روی آن نوشته بودCCU حدود شش تخت توی اتاق بود که روی هر کدام از آنها یک مریض خوابیده بودبه چهره آنها نگاه کردم اکثرا پیر بودن پیرزن پیر مرد . علی شروع به معاینه کردن انها کرد اما یکی از اون بیمارها دختر جوان و زیبایی بود که خیلی ساکت با نگاهی سرد که هیچ گونه رنگی از زندگی نداشت علی را نگاه می کرد که داشت برایش دارو تجویز می کرد دخترک لاغر و زرد رنگ بود اما چشمانی مشکی و درشت داشت با بینی باریک و لبهایی قلوه ای که زیبایی صورتش را دو برابر می کرد موهایش هم مشکی بود دخترک پوزخندی زد و گفت : چرا بی خودی خودتو خسته میکنی ؟! من که مردنی ام پس این کارهایی که تو داری می کنی بیهوده است می فهمی بیهوده ، علی دستش را محکم به روی میزی که جلویش بود کوبید و گفت : ببین سارا خانم تا وقتی تو اینجا و تو این بخش هستی من دکترت هستم و وظیفه دارم تا اونجایی که می تونم تلاش کنم تا خطر رو از سر مریض دور کنم تاآخرین لحظه و آخرین نفس هم امیدوارم و تلاش می کنم چون قسم خوردم ، قسم خوردم که برای سلامتی مریض ها بجنگم نه برای مرگشون اگر اونطوری بودی می رفتم قاتل می شدم نه دکتر ، در ضمن تا وقتی رو این تخت دراز کشیدی و تا وقتی قلبت توی سینه ات می زنه باید بجنگی باید امید داشته باشی زندگی کنی... مثل بقیه آدما هر وقت قلبت از کار ایستاد تو هم می تونی واسه همیشه با زندگی خداحافظی کنی باز هم مثل همه آدما ! دخترک ملافه اش را روی سرش کشید و آرام آرام شروع به گریه کردن کرد و زیر لب گفت : زندگی ... زندگی لعنت به تو ....
    دیگر هوای اتاق برایم سرد و سنگین شده بود پیش از علی از اتاق خارج شدم دیگر نحمل دیدن این همه رنج و بدبختی ای را که هموطنانم می کشیدند نداشتم به طرف اتاق علی حرکت کردم ساکت و خموش روی مبل راحتی اش دراز کشیدم و به فکر اون پیرمرد مریض های دیگه و در آخر اون دختر معصوم و زیبا پرداختم ،یکی دوساعت بعد علی آرام وارد اتاق شد پشت پنجره ایستاد وبه بیرون نگاه کرد وگفتم : علی اون دختره مگه چشه که اینقدر نا امیده؟
    علی : رگ های قلبش همه گشاد شدند تا حالا دو ، سه بار عمل کرده ولی فایده ای نداشته باید یه قلب برایش پیدا کنیم اما گروه خونی اش از نوع کمیابه تا حال که کسی پیدا نشده که بشه لبش رو بهش پیوند زد...
    گروه خونی اش مگه چیه؟
    علی : گروه خونی اش o منفی باشه ...
    با هزار ترس و تردید گفتم : چرا ... گروه خونی من ... گروه خونی منم o منفی است ولی من ...
    علی حسابی تعجب کرده بود نمی دانست چه بگوید که من دوباره گفتم :یکی مثل من اینجا ... اون وقت یکی مثل اون روی تخت نفس های آخرش رو می کشه می تونستم برایش کاری کنم!
    علی :خدا برای هر کسی یه تقدیری رو قرار داده اونم قسمتش این بود انشاءا... که یه قلب برایش پیدا می شه بعد خیلی محکم و تقریبا با لحنی عصبانی گفت : دفعه آخرت باشه که از این حرف ها می زنی ... فهمیدی؟!
    دیگه نمی خواهم هیچ وقت ، هیچ کجا در این جور موارد بشنوم خودم می دونم باید با مریض هایم چه طوری برخورد کنم!
    آن روز با تمام اتفاقات خوب و بدش گذشت و من شب به خانه برگشتم اینکه از دیدن مریض های علی ناراحت شده بودم جای خود داشت اما طبق معمول با علی بودن برایم شیرین بود و این برنامه تا یک هفته ادامه داشت تا اینکه گچ پایم را هم باز کردم و از ذوقم مدام می دویدم و می پریدم که این کارهایم مرابا سرزنش های علی مواجه ساخت که :مثل اینکه خیلی دلت می خواد دوباره پات بشکنه ها اگر از این کارها بکنی به دکتر کاوه میگم دوباره پات رو گچ بگیره...
    و من چقدر از این دلسوزی های علی دلشاد بودم!
    یکی از همان روز که در دفتر علی و پشت میزش مشغول خواندن درس هایم بودم که علی وارد اتاق شد همانطور که در را پشت سرش می بست گفتم: خسته نباشی جناب آقای دکتر علی سلطانی. علی تکیه اش رابه در داد و در جواب من فقط گفت : ممنونم خانوم فرهمند . همیشه از اینکه کسی ( مخصوصا علی) مرا خانم فرهمند خطاب کند حرصم می گرفت و علی این موضوع را خوب می دانشت و از قصد برای آنکه سر به سرم بگذارد مرا با لحن خیلی خاص خانم فرهمند خطاب کرد من هم برای آنکه تلافی کرده باشم پاک کنم رابه طرفش پرتاب کردم که علی حسابی خنده اش گرفت ، گفتم: مگر من صد دفع بهت نگفتم دوست ندارم اینجوری صدام کنی یه جوری می شم ولی تو ... بعد سرم رابه حالت قهر مثل بچهه ای لوس که به خاطر تندی رفتار پدر و مادرشان خودشان را لوس می کنند تا آنها نازشان را بخرند ، پائین انداختمو با اخم به خواندن درس هایم ادامه دادم ،علی در حالیکه می خندید جلو می آمد و این در حالی بود که دست هایش را پشتش گرفته بود می دانستم در دستانش چیزی است کی می خواهد به من بدهد اما من نمی دانستم آن چیز چیزست داشتم از کنجکاوی و ذوق می مردم اما از روی لجبازی سرم را بالا نیاوردم.
    علی : آنا ...
    جوابی ندادم.
    باز هم شروع به ورق زدن کتابم کردم.آناهیتا خانم ... وقتی اینطوری صدایم میکرد چقدر دلم می خواست تو چشمانش خیره شوم به قلبم اجازه بدهم تا بیشتر بتپد اما اینبار دلم می خواست اذیتش کنم پس جوای ندادم.
    علی درست مقابل من روی میز نشست با یک دستش کتاب من رابست اما دست دیگرش هنوز از دید من مخفی بود ، علی حسابی کلافه شده بود چون من هنوز چشمانم را به میز دوخته بودم که دوباره گفت : آناهیتا.
    آنقدر دل شکسته این کلمه را گفت که پیش خودم گفتم اگر سرم را بالا نگیرم حتما نفسم بند میاید ناچار با اخم سرم را بلند کردم و گفتم :بله ،امری داشتید.
    علی : حالا شدیه چیزی ، امر نه ، اما یه عرض داشتم ولی تا تو چشام نگاه نکنی نمی گم یه خبر خوبه ها! همیشه با کوچکترین محبتی از طرف او رام می شدم اصلا انگار آنای چند دقیقه قبل مرده بود و آنای مهربان دیگری متولد شده بود آنایی که حالا در چشمان سبز علی خیره شده بعد از آن که مدتی اورا نگریست به خواست او چشمانش رابست دستانش را جلو برد و بسته ای را در دستانش لمس کرد و با اجازه علی چشمانش راباز کرد و قتی بسته راباز کردم حسابی بهتم زد چون داخل اون بسته کوچک اما زیبا انگشتر زیباتری که دو رنگ بد در واقع دو حلقه ی خیلی نازک که به هم چسبیده بودند یکی به رنگ زرد و دیگری به رنگ نقره ای که روی انگشتر به دو حرف A ختم می شد .
    وای علی ، خیلی قشنگه خیلی ... باور کن کلمه ای که بتونه احساسم رو بیان کنه نمی شه پیدا کرد فقط بگم که خیلی زیباست اگر اشتباه نکنم یکی از این حرفهای A اول اسم من یعنی آناست و اون یکی تویی ، نه؟!
    علی با سر جوابم را داد که یعنی درست حدس زده ام و من در دنباله حرفم گفتم: اما تعبیر من از این انگشتر اون زرده منم و نقره ای یه هم تویی که در واقع می شی ماه زندگی من منم همون خورشید طلایی تو.
    علی : بهترین تشکر ممکن را تو ، توی جهان با این حرفات و مهربونی هات ساختی حالا نوبت منه که گم این انگشتر به چه مناسبت است در واقع همون خبر خوشم که قرار شده جمعه همین هفته ... یعنی 4 روز و سه شب دیگر نامزدی بنده و شما سما اعلام بشه با مهمونی که پدر شما قراره زحمتش رو بکشه منم این انگشتر رو واسه شما تارک دیدم و به خاطر این الان بهت دادم که اگر یه وقت سلیقه ام رو نپسندیدی عوضش کنیم که ظاهرا خوشبختانه مورد قبول واقع شد.
    خدایا ، قول می دهم تا آخرین لظه عمرم تا آخرین نفسم توی سینه ، تا پژمردن آخرین برگ ، نه این انگشتر رو از دستم و نه این عشق را از دلم خارج کنم ، حدایا به مهربانی ات قسمت می دهم هرگز مرا به شکستن عهدم وادار نکن جز زمانی که قرار است برای همیشه خاموش بمانم.
    بالاخره فقط یک روز مانده بود به روز نامزدی . علی همه مهمانهایش خانم بودند جز پدرش .روز آخر برای خریدن لباس علی مرا به مغازه برد...

    ادامه دارد










صفحه 2 از 4 نخستنخست 1234 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان در آغوش مهربانی | arameeshgh20 کاربر انجمن
    توسط pegah.a در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1392,05,21, ساعت : 12:37
  2. دانلود رمان به مهربانی چشمان تو | نویسنده : ...
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1391,05,01, ساعت : 15:11
  3. دانلود رمان مهربانی چشمات | leila_r کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1390,11,22, ساعت : 22:20
  4. به مهربانی چشمان تو | نویسنده : ... | موبایل
    توسط Farnaz در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1390,06,02, ساعت : 17:37
  5. رمان مهربانی چشمانت | leila_r کاربر انجمن
    توسط leila_r در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 42
    آخرین نوشته: 1390,05,27, ساعت : 12:58

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •