بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۱۰ قبل از ظهر   #41 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*snowflake* آواتار ها
 
*snowflake* به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

در تمام طول راه , طاهره همچنان غمگین و گریان بود. از پدر و مادر و خانواده اش دور شده بود و دلش برای آنها تنگ می شد. حتی عروسکش را هم به او نداده بودند تا در این سفر طولانی آن را با خود داشته باشد. این عروسک انیس و مونس شبهای تنهائی او بود و طاهره دلش نمی خواست از او جدا شود. وسط راه مسافران پیاده شدند و هر کدام غذائی خوردند ولی طاهره در اتوبوس نشسته بود و اشک می ریخت. وقتی اتوبوس آماده ی حرکت شد شوهرش آمد و برایش ساندویجی آورد ولی طاهره آن را نخورد. او نمی دانست سایرین کجا رفته اند. روز گذشته دیده بود که همراهان شوهرش به خانه ی آنها آمده و در جشن عروسیشان شرکت کرده بودند ولی بعداً دیگر خبری از آنها نشد. آنها خواهر , مادر و برادر شوهرش بودند که همان شب به تهران بازگشتند و تنها شوهرش آنجا مانده بود. از خانه ی آنها تا تهران تقریباً هفت هشت ساعت راه بود و او تمام مدت , روی صندلی نشسته بود و بدون اینکه کلمه ای حرف بزند از شیشه ی اتوبوس جاده ی بی انتها را تماشا می کرد. جاده به نظرش طولانی و بی پایان می آمد و او دلش می خواست که هیچ وقت به تهران نرسد. ساندویج را زیر چادرش گرفته بود و با آن بازی می کرد و خرده های آن را زیر پایش می ریخت. شوهرش از این همه سکوت و ناراحتی او متعجب شده بود و می ترسید که او هیچگاه سکوتش را نشکند...
او مردی 37 ساله بود و قیافه و هیکل درشتی داشت و هیچ کس در نگاه اول نمی توانست باور کند که آنها زن و شوهر هستند. شوهرش می توانست جای پدر او باشد ولی روی هم رفته خوش قیافه و جذاب بود.
وقتی به تهران رسیدند از اتوبوس پیاده شدند و شوهرش که حشمت نام داشت چمدان او را به دست گرفت و طاهره هم کورکورانه به دنبال او به راه افتاد. تهران با آن عظمت و زیباییش نمی توانست برای او جالب و دیدنی باشد و او حتی زحمت این را به خود نمی داد که سرش را بلند کند و ساختمانها و خیابان های شلوغ و پر رفت و آمد را تماشا کند. انگار با همه کس و همه چیز قهر بود.
شوهرش او را سوار تاکسی کرد و به خانه اش برد. وقتی از کوچه پس کوچه ها می گذشتند طاهره در دل با خود می گفت که حتماً در میان این ازدحام و شلوغی گم خواهد شد و از شدت ترس گوشه ی کت شوهرش را گرفته بود که مبادا راه را گم کند و در این شهر بی ترحم سرگردان بماند. وقتی به خانه رسیدند عده ای زن و مرد منتظر ورود آنها بودند و با دیدنشان دست زدند و شادی کردند و صورت او و شوهرش را بوسیدند و به آنها تبریک گفتند...
زندگی در خانه ی جدید برایش هیچگونه لطف و صفائی به همراه نداشت. با آنها بیگانه بود و نمی توانست خودش را نسبت به آنها نزدیک حس کند. مادر شوهرش و پدرشوهرش در آن خانه با آنها زندگی می کردند. از همان روز اول مسؤلیت اداره ی خانه به گردن او افتاد. از صبح تا شب کار می کرد و زحمت می کشید. آنها کاری به او نداشتند و او هم کاری به آنها نداشت. غذا می پخت و همگی دور هم غذا می خوردند ظرفها را می شست و خانه را مرتب می کرد و به وضع اتاقش می رسید. زمان به سرعت سپری می شد. چهار سال بود که با شوهرش زندگی می کرد. در این مدت از احوال خانواده اش بی اطلاع نبود. گاهی با شوهرش به روستای خود می رفت و گاهی هم پدر و مادرش برای دیدن او به آنجا می آمدند. در این فاصله دو تا از خواهر های او ازدواج کرده بودند و یکی از برادرانش به خدمت سربازی رفته بود. طاهره بعد ها فهمید که شوهرش قبلاً ازدواج کرده و از همسر سابقش که او را طلاق داده بود دو دختر خردسال دارد. او هرگز نمی دانست که شوهرش قبلاً زن و فرزند داشته است حتی پدر و مادرش هم این موضوع را نمی دانستند یا اگر هم می دانستند برایشان چندان مهم نبود , مهم این بود که یک نان خور از خانه شان بیرون برود و خرجشان کمتر بشود.
از سال پنجم ازدواج بود که کم کم زمزمه ی ناراحتی اطرافیان به گوش او رسید. مادرشوهر و خواهر شوهرش به سبب اینکه او بچه دار نمی شد مرتباً او را سرکوفت می زدند و اذیت و آزارش می کردند. آنها می دانستند که نقص از پسرشان نیست زیرا او قبلاً صاحب دو فرزند شده بود پس این عروس نوجوان آنها بود که بچه دار نمی شد. طاهره 17 ساله بود در این سن قاعدتاً باید مادر می شد.کم کم شوهرش هم که نگران شده بود به صنف مخالفان او پیوست. او را به چند دکتر متخصص نشان دادند, همگی اظهار داشتند که طاهره زن سالمی است و می تواند بچه دار شود ولی مداوای پزشکان همه بی تأثیر ماند. اذیت و آزار جسمی و روحی از هر طرف به سوی او سرازیر بود. مادرشوهرش مرتباً او را کتک می زد و بعد از آن نوبت شوهرش بود که او را به باد کتک و ناسزا و دشنام بگیرد. او همه ی این ناملایمات را تحمل می کرد و دم نمی زد. نه کسی را می شناخت که برای دادخواهی و رفع مظالم به او مراجعه کند و نه جائی را داشت که بدانجا پناهنده شود. فقط خدای متعال را به عنوان تنها حامی خود می شناخت و شب و روز او را عبادت می کرد و از او طلب مغفرت می نمود.
وقتی طاهره به سن 20 سالگی رسید شوهرش دیگر از باردار شدن او نا امید شد , بعد تصمیم دیگری گرفت او دخترهایش را از زن سابق خود گرفت و آنها را به خانه خود آورد و پرستاری و مراقبت آنها را به طاهره سپرد. باز هم او سکوت کرد و اعتراضی ننمود , چه اعتراضی می توانست داشته باشد در حالیکه خودش به عیب و نقص خودش پی برده بود. آیا باز هم می توانست شاکی باشد؟ دخترهای شوهرش که 8 و 10 ساله بودند بچه های لوس و بی تربیت بار آمده بودند. آنها بسیار بد اخلاق و بددهن بودند و مرتباً طاهره را آزار می دادند.حشمت دوست داشت که خانه همیشه تمیز و مرتب باشد. طاهره هم کوشش زیادی به کار می بست تا خانه را مطابق دلخواه شوهرش بیاراید اما دخترهایش مخصوصاً همه چیز را به هم می ریختند تا خشم پدر را بر انگیزند از کتک خوردن نامادری به وسیله ی پدرشان لذت می بردند. طاهره هر چه خانه را مرتب می کرد آنها آن را به هم می ریختند.هیچ چیز سر حای خود بند نبود و کثافت از در و دیوار خانه می بارید. حشمت می دانست که بچه های شیطان و موذی او خانه را به آن وضع در آورده اند معهذا همسرش را تنبیه می کرد و عقده هایش را روی او خالی می نمود. سالها گذشت و طاهره با رنج و بدبختی , مشکلات را تحمل می کرد و دم بر نمی آورد. دخترهای شوهرش یکی 18ساله شده و دیگری هم 16 سال داشت. مدتی بعد دختر بزرگتر ازدواج کرد و دختر کوچکتر هم به نزد مادرش بازگشت و باز او و شوهرش تنها شدند. طاهره اینک 28 ساله بود. در همین اوان بود که شوهرش تصمیم گرفت مجدداً ازدواج کند. و چون دلش فرزند می خواست فوراً دست به کار شد و آنقدر طاهره را در فشار قرار داد که او به ناچار رضایت داد و شوهرش تجدید فراش کند و حشمت وقتی رضایت نامه را از او گرفت زن بیوه ای را که شوهرش به تازگی فوت کرده بود به عقد خود در آورد. این زن بسیار جوان و زیبا بود و او تیز قربانی فقر خانواده اش گردیده بود. طاهره می دانست که او می تواند رقیب خطرناکی برای وی باشد. حشکت , خانه ی بزرگتری خریداری کرد و زن هایش را برای اقامت دائمی به آنجا برد. پدر او مدتی قبل فوت کرده بود اما مادرپیرش همچنان با آنها زندگی می کرد. دو تا هوو با هم زیر یک سقف زندگی می کردند و هیچکدام چشم دیدن یکدیگر را نداشتند.
شوهرش طاهره را با نیرنگ و ریا فریفته بود زیرا طاهره برای امضاء رضایتنامه چند شرط قائل شده بود از جمله آنکه شوهرش آنها را از همدیگر جدا نگه دارد و شوهرش هم به او قول داده بود که اولاً آنها از هم جدا باشند و ثانیاً وقتی که زنش بچه دار شد , بچه اش را از او گرفته و او را طلاق می دهد و با طاهره زندگی می کند ولی حالا تمام قول و قرارهایش را فراموش کرده بود و با ورود این زن جوان و زیبا به خانه ی او دیگر حشمت کوچکترین توجهی به طاهره نشان نمی داد. او می دانست که شوهرش هرگز قصد طلاق دادن زن سومش را ندارد و گرنه چه لزومی داشت با یک زن جوان و زیبا ازدواج کند.از طرفی هم طاهره هرگز دلش راضی نمی شد او زن جوان را بعد از باردار شدن طلاق دهد و نمی خواست فرزندی را از آغوش مادرش جدا سازد و چقدر خام و بی تجربه بود که می پنداشت شوهرش چنین تصمیمی دارد.حشمت هر شب در کنار همسر جدیدش به سر می برد و صبح روز بعد هم از همانجا به سوی محل کارش به راه می افتاد و هنگامی که در منزل بود لحظه ای همسر جوانش را ترک نمی کرد و او را تنها نمی نهاد و همچون پروانه به گرد شمع وجودش می چرخید. طاهره مثل یک کلفت بی مزد و مواجب در آن خانه کار می کرد و خورده فرمایشات عروس خانم را به جا می آورد. در همین روزها بود که انقلاب اسلامی ما به ثمر رسید. دو سال از انقلاب گذشت. طاهره 30 ساله شده بود و هنوز در حسرت بچه دار شدن می سوخت در حالیکه هووی او یک پسر زیبا به شوهرش هدیه کرده بود. پسر حشمت یکساله بود و او که همیشه آرزو داشت که صاحب پسری شود از خوشحالی در پوست نمی گنجید و زن جدیدش را می پرستید و از او به شدت مراقبت می کرد. اینک زمانی بود که طاهره باید از این خانه می رفت.



آدمی به خودی خود نمی افتد اگر بیفتد از همان سمتی می افتد که به خدا تکیه نکرده است


ویرایش توسط *snowflake* : ۲ بهمن ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۱۳ قبل از ظهر
*snowflake* آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۸ قبل از ظهر   #42 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*snowflake* آواتار ها
 
*snowflake* به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

وجود او زائد تشخیص داده شد. زن حشمت , که چشم دیدن او را نداشت پایش را در یک کفش کرد که شوهرش باید او را طلاق دهد و گرنه خود او همراه بچه از آن خانه خواهد رفت. مادر شوهر پیر و موذی هم با عروسش دست به یکی کرده و پسرش را تحت فشار قرار داده بود. سر انجام حشمت تصمیم گرفت این زن نازا را از خانه اش براند . مادرش به او گفته بود که نانخور زیادی نمی خواهد و او هم که نمی خواست زن جوانش را که مادر پسر او بود از دست بدهد فوراً دست به کار شد. در عرض مدت کوتاهی طاهره را طلاق داد و پس از اینکه مبلغی پول به او داد او را مثل یک شئی بی ارزش و بی مصرف از خانه اش بیرون انداخت. این سکست هم نتوانست طاهره را از پا در آورد و با اتکا به خدای خود چمدانش را به دست گرفت و به سوی روستای خود بازگشت تا در کنار پدر و مادرش بماند اما آنجا هم اوضاع بر وفق مراد او نبود. پدرش سالها پیش فوت کرده و مادرش مجدداً ازدواج کرده بود و طاهره دانست که در میان آنها هم جائی برای خود ندارد. دوباره به تهران آمدو با کمک شخصی در یک بیمارستان مشغول کار شد. وظیفه او نظافت بیمارستان بود و حقوق بخور و نمیری از این طریق دریافت می داشت. این بهترین کاری بود که می توانست انجام دهد. مملکت در حال جنگ بود و در بیمارستان به او نیاز مبرمی داشتند و او می توانست در نقطه ای از جامعه اش مفید و مثمر ثمر واقع شود. اتاقی اجاره کرد و لوازم بسیار مختصری که شامل یک دست رختخواب و مقداری ظروف آشپزخانه و یک چراغ خوراک پذی بود به آنجا آورد و سرگرم زندگی مفلوکانه ی خود شد. خانه ای که طاهره در آن می نشست اتاقهای زیادی داشت ولی او مستأجر منحصر به فرد آن خانه بود. زن صاحبخانه به اتفاق دو پسر و دو دخترش در آنجا زندگی می کردند. طاهره اتاقش را به بهاء ماهی هشتصد تومان اجاره کرده بود. صاحبخانه اش آدمهای خوبی بودند. مادر و دختر گاهی به اتاق او می آمدند و با او درد دل می کردند. زن تقریباً مسن بود و شوهرش قبلاً در جریان پیروزی انتقلاب شهید شده بود. دختر او محصل دبیرستان بود ولی هر دو پسرش که یکی عباس نام داشت و 25 ساله بود و دیگری حسن 22 ساله در کارگاهی کوچک , تولیدی داشتند که لباس زنانه و مردانه تولید می کردند. همگی آنها انسانهائی متقی و خداپرست بودند. عباس و حسن هر دو هر از گاهی چند به جبهه می رفتند و همراه رزمندگان با خصم زبون می جنگیدند. طاهره کم کم به آنها مأنوس شده بود به طوریکه در یک جمع می نشستند و با هم غذا می خوردند و فقط محل خوابشان جدا بود. او روزها در بیمارستان کار می کرد و شبها هم به خانه باز می گشت و به اتاق مادر عباس می رفت و با آنها گفتگو می کرد روزیکه خواهر عباس سرگذشت درد آلود طاهره را که از زبان خود او شنیده بود برای عباس گفت , او ناگهان تکانی خورد. از این همه بی عدالتی و ظلم دلش به درد آمده بود. باورش نمی شد که این زن ساده و مهربان , این همه ناملایمات و سختی را تحمل کرده باشد. مدتی گذشت و عباس یکباره عباس تصمیم گرفت این زن را از نا بسامانی نجات دهد. با خواهر و مادرش به گفتگو نشست و به آنها گفت که می خواهد با طاهره ازدواج کند. خواهر و مادرش سخنان او را باور نکردند و آن را شوخی پنداشتند اما وقتی که دانستند پسرشان در تصمیم خود پا برجاست بنای مخالفت را نهادند اما عباس در حضور آنها با طاهره گفتگو کرد و به او گفت که می خواهد رسماً او را زن خود نماید. همانطور که پذیرفتنش برای مادر و خواهر عباس مشکل بود برای طاهره هم باور کردنش غیر ممکن به نظر می رسید. او علناً اعلام کرد که تصمیم به ازدواج مجدد ندارد ولی عباس توجهی به این عذر و بهانه ها نداشت. مادرش تلاش می کرد پسرش را به هر نحوی که شده منصرف سازد. برایش دخترهای زیبا و کم سن و سال همسایه ها را خواستگاری کرد محسنات آن دختر ها و مضرات ازدواجش با طاهره را برای او بر شمرد ولی عباس گوش شنوا نداشت. او می گفت برای رضای خدا می خواهد زن بدبختی را سرپرستی کند و او را از سرگردانی نجات دهد.
مادرش با زبان بی زبانی به او فهماند که اولاً طاهره هفت سال از او بزرگتر است و ثانیاً او نازا است و بچه دار نمی شود. اما عباس بی توجه به این گونه مسائل می گفت:
_مادر جان , بهتره خودتو خسته نکنی , هفت سال که مهم نیست اگر او 70 سال هم از من بزگتر بود باز هم این کار رو می کردم. من که برای خوش گذرانی و لذت بردن نمی خوام ازدواج کنم. امامان و پیامبران بزرگوار ما هم با زنهای بزرگتر از خودشون ازدواج کردند. حضرت محمد(ص) و حضرت خدیجه هم با وجود اختلاف سن همسران خوشبختی بودند و بازم برام مهم نیست که اون بچه دار نشه, میریم از پرورشگاه یه بچه یتیم رو میاریم خونه و یا میریم یه بچه از بچه های جنگ زده رو به فرزندی قبول می کنیم. من می خوام ثواب بزرگی رو نصیب خودم کنم و شما منو از این فیض بزرگ محروم می کنین. در هر حال من تصمیم خودمو گرفتم.
مادر و خواهرش هر چه دلیل و برهان می آوردند عباس توجه ای نمی کرد و علناً به آنها گفته بود که حق مداخله ندارند. مادرش , طاهره را از خانه اش جواب کرد و به او هشدار داد که اگر خانه اش را تا چند روز دیگر تخلیه نکند اثباب و اثاثیه اش را بیرون خواهد ریخت. بیچاره طاهره نمی توانست به درستی تصمیم بگیرد. از یک طرف عباس او را تحت فشار نهاده بود که با وی ازدواج کند و از سوی دیگر نمی خواست مادر و فرزند را از همدیگر دور سازد و باعث کدورت و جدایی بین آنها بشود.
عباس به او گفته بود که اختلاف سنی و نازائی او نمی تواند مانع ازدواج آنها گردد و به قدری در گفته هایش صداقت نشان داد که طاهره ته قلبش احساس رضایت نمود اما خانواده ی او را که در برابرشان جبهه گرفته بودند را نمی توانست نادیده بگیرد. سر انجام عباس در برابر آنها پیروز گردید و با وجود مخالفت شدید آنها , طاهره را به عقد خود در آورد و مدتی بعد سر و صداها خوابید اما مادر و خواهر و برادر عباس هنوز چشم دیدن طاهره را نداشتند و با او کلمه ای حرف نمی زدند و تلاش عباس هم جهت آشتی دادن آنها و برقراری صلح و آرامش در خلانه اش بی ثمر ماند. طاهره هنوز هم در همان اتاق با شوهرش زندگی می کرد و بنا به خواهش عباس از بیمارستان استعفا داده بود و اوقات خود را در منزل می گذراند. کم کم با خانواده ی شوهرش باب دوستی را گشود اما آنها ظاهراً تسکین یافته بودند ولی در باطن طوفان همچنان برقرار بود و از فرصتی استفاده کرده و در غیاب عباس او را با نیش و کنایه و تمسخر می آزردند. طاهره اینجا هم صبر و بردباری نشان می داد و به این دلخوش بود که شوهرش او را شدیداً دوست دارد. وقتی رفتار مهربان و گرم شوهرش را می دید احساس دلگرمی می کرد. آندو حقیقتاً زن و شوهر سعادتمندی بودند و زندگی شان از هیچ لحاظ کم و کسری نداشت. هر دو مهربان بودند و صمیمانه کوشش می کردند تا رضایت خاطر طرفین را فراهم آورند. عباس پسری با ایمان و سخت به مسائل مذهبی پایبند بود. آن دو با اتکا به ایمان خود باعث خشنودی یکدیگر می گشتند. مادر عباس که می دید عروسش دائماً در حال عبادت است و لحظه ای از این امر مهم غفلت نمی ورزد با وجودیکه مخالف سر سخت این پیوند مقدس بود اما در برابر آشنایان از عروسش دفاع می کرد و شانه هایش را بالا می انداخت و می گفت:
_چه می دونم, شاید قسمت پسرم این بود , شاید خواست خدا این بود. فعلاً هر دو همدیگر رو دوست دارند و زندگی خوبی هم دارن.
اما آنها هیچ گاه رضایت کامل خود را ابراز نمی کردند. عباس به طاهره گفته بود که اگر در آن خانه احساس ناراحتی می نماید به او بگوید تا آنها به فکر تغییر منزل باشند و لیکن طاهره با خوش قلبی و فروتنی که از قلب پاک و مهربانش سرچشمه می گرفت گفت که از آنها کمال رضایت را دارد.
او حرکات و رفتارشان را نادیده می گرفت و هر دقیقه بیشتاز پیش بسوی خدا کشیده می شد و با او راز و نیاز می کرد. عباس هر چند بار یکبار داوطلبانه به جبهه های جنگ اعزام می گردید و طاهره ناچار بود دوری او را تحمل کند. عباس عاشق شهادت بود و آرزو می کرد روزی در جبهه های جنگ شهید شود. شهادت یگانه آرزویش بود و هر وقت طاهره را افسرده و غمگین می دید او را دلداری می داد و زبان به پند و اندرز او می گشود و می گفت که دلش می خواهد اگر روزی به افتخار شهادت نائل شود همسرش با برد و شکیبایی این شهادت را بپذیرد و با سربلندی و افتخار از آن سخن بگوید.
طاهره مایل به شنیدن این سخنان نبود. گفته های عباس چون خنجری به قلبش فرو می رفت , تازه داشت معنی سعادت و خوشبختی را درک می کرد , تازه داشت عشق و خوشی را لمس می نمود چگونه می توانست شهادت شوهرش را بپذیرد. عباس برایش از هدف های والای جمهوری اسلامی می گفت و دائماً او را دلداری می داد که در مرگ و شهادت او صبور باشد و ایمان خود را نسبت به خدا و مشیت او همچنان حفظ کند و طاهره , شب و روز دست به دعا بر می داشت که خداوند همه ی رزمندگان اسلام , من جمله شوهر او را بر خصم کافر پیروز بگرداند و آنها را سلامت بدارد. عشق به خدا و شوق پرواز به سوی او همه ی وجود عباس را احاطه کرده بود و او را مسحور و مسخر خود ساخته بود. می خواست به همان راهی برود که پدرش و سایرین رفته و رستگار شده بودند...
*snowflake* آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر   #43 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
*snowflake* آواتار ها
 
*snowflake* به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

یکسال از ازدواج آنها می گذشت. در یکی از روزها , روزی فرخنده و مبارک که عباس از جبهه بازگشته بود طاهره خبر حیرت انگیزی به او داد. بله او به زودی مادر می شد! هیچکس این موضوع را باور نمی کرد مادرشوهرش با بدبینی هر چه تمامتر او را به چند پزشک و ماما نشان داد و چون پاسخ مثبت بود دیگر برایش جای هیچگونه شکی باقی نمی ماند که عروسش به لطف پروردگار منان حامله است. این خبر به قدری برای آنها مسرت بخش بود که کینه و عداوت را به دور ریختند و به شادمانی و شکر و نیایش خدا پرداختند. بیشتر از همه طاهره خوشحال بود. او هرگاه روی سجاده می نشست اشک بی اختیار پهنای صورتش را فرا می گرفت و با خلوص نیت , حمد و سپاس خدا را به جا می آورد که او را باردار گردانیده و آرزوی دیرینه اش را که مادر شدن بود برآورده ساخته است. او باورش نمی شد , اصلاً باور کردنی نبود! 18 سال تمام با شوهر اول خود زندگی کرده بود ولی نتوانسته بود فرزندی برایش بیاورد و اکنون به لطف و کرم خداوند باری تعالی او مزه ی مادر شدن را می چشید. سعادت به او روی آورده بود و او همه ی این نعمات را از کرم و بزرگی خداوند بخشنده و مهربان می دانست...
طاهره شش ماهه باردار بود که عباس بار دیگر به جبهه اعزام شد و چند روز بعد در یکی از حمله ها بود که به فیض شهادت نائل آمد. خبر شهادت او را برای خانواده اش آوردند و چندی بعد جنازه اش را همراه با وصیت نامه ی مفصلی که او قبل از شهادت همیشه در جیب خود می نهاد به آنها تحویل دادند. همگی آنها با صبر و بردباری غیر قابل توصیفی شهادت عباس را پذیرا گشتند. هیچکدامشان در فقدان این عزیز از دست رفته اشک نریختند و وصیت او را مو به مو به مورد اجرا در آوردند.
عباس در وصیت نامه اش, باز هم خانواده اش را به تحمل و بردباری دعوت کرده بود و از آنها خواسته بود که اگر می خواهند روحش شاد باشد به همسر او نهایت احترام و مهربانی را بگذارند و او را جزئی از خانواده ی خود دانسته و سرپرستی وی را به عهده بگیرند. او همچنین در وصیت نامه اش خطاب به همسرش نوشته بود که دلش می خواهد اگر فرزندش پسر باشد نام او را حسین و اگر اگر دختر باشد نام او را فاطمه بنامد و از زنش خواسته بود که مبادا از عبادت خداوند دست بشوید و نسبت به وظایف دینی خود اهمال نماید و از لطف خدا دلسرد شود...
پیکر پاک و مطهر عباس در بهشت زهرا مدفون گردید و خانواده اش هر هفته شبهای جمعه بر مزارش حاضر می شدند و دسته گلی زیبا نثارش می نمودند و اینک که چهلمین روز شهادت او را پشت سر می نهادند طاهره تصمیم گرفته بود از آن خانه هم برود می خواست به روستا برگردد و در کنار مادرش به شغل زراعت بپردازد و فرزندش را در آغوش خود پرورش دهد. می دانست که دیر یا زود خانواده ی شوهرش او را طرد خواهند کرد , پس چه بهتر که خودش زودتر از آنجا برود. روز گذشته که چهلم شوهرش بود بر مزارش حاضر شده و آخرین وداع را با او به عمل آورده بود و اینک با خیال آسوده می توانست آن خانه را ترک گوید...
***
هوا کاملاً تاریک شده بود و صفوف نمازگزار پس از به جا آوردن نماز مغرب و عشا دسته دسته به خانه ی ود باز می گشتند. طاهره از جا برخاست و به سوی خانه به راه افتاد. وقتی به خانه رسید مادرشوهرش و بقیه بازگشته بودند. شام آماده بود و او در کنار سفره نشست. هر لقمه غذا را با بغض فرو می داد ولی از ریختن اشک خودداری می کرد. همه جای آن خانه بوی عباس را گرفته بود و او قادر نبود همه ی خاطراتش را آنجا مدفون سازد و به جای دیگری کوچ کند. فکر می کرد منزلگاه آخرت او همین خانه باشد ولی افسوس که بعد از عباس , ماندن او در آنجا بی ثمر بود و اگر خودش هم می خواست آنها نمی گذاشتند یک زن غریبه در میان آنها باشد.
مادر شوهرش آن شب متوجه دگرگونی حال عروسش شده بود و وقتی آنها برای خوابیدن به اتاقهای خود رفتند مادر شوهر با دخترش به اتاق عروسش رفت. طاهره تصمیم داشت صبح زود موضوع را به آنها بگوید و از آن خانه برود و آنها تا آن لحظه از تصمیم او اطلاعی نداشتند. اولین چیزی که جلب نظر آنها را کرد چمدان بسته و آماده شده ی طاهره بود که در گوشه ای از اتاق قرار داشت. ظاهراً به جز قرآن مجید و عکس عباس چیزی از اتاق کم نشده بود. مادرشوهر فوراً همه چیز را حدس زد. در کنار او نشست و با ملایمت گفت:
_چرا چمدونتو بستی دخترم؟
اولین بار بود که او را دخترم خطاب می کرد و اولین بار بود که چنین مهربان با او سخن می گفت. طاهره سرش را به زیر انداخت و گفت:
_تصمیم دارم فردا از اینجا برم.
_کجا می خوای بری؟
_نمی دونم , شاید خونه ی مادرم , شاید برم ده پیش اونا.
_ببینم اینجا نازاحتی؟ بهت بد می گذره؟ کسی بهت حرفی زده؟
طاهره با تحقیر نگاهش کرد و گفت:
_نخیر, نمی خوام سربار و مزاحم شما باشم. می دونم که دیر یا زود خودتون منو جواب می کنین.
_کی این حرفو زده؟
_کسی نگفته ولی خودم اینجوری حدس زدم.
مادرشوهر به او نزدیک شد و گفت:
_اشتباه می کنی. ما دلمون نمی خواد تو از اینجا بری.
_ما!
و خواهر شوهرش بلافاصله گفت:
_بله ما , همه ی ما دلمون می خواد تو پیش ما بمونی.
_ولی آخه...
مادرشوهر با ملایمت گفت:
_ما خیلی در حق تو بدی کردیم , شاید این آزمایش خدا بود که ما به اشتباه خودمون پی ببریم.
خواهرشوهرش اضافه کرد.
_اگه از اینجا بری روح عباس ناراحت می شه. تو که نمی خوای اون عذاب بکشه.
طاهره سکوت کرد و مادرشوهرش در دنباله ی کلام دخترش افزود.
_تو دیگه تنها نیستی دخترم , تو الان ما رو داری. ما ازت به خوبی نگهداری می کنیم , تو جزئی از ما هستی. تو از خود مائی , بچه ی پسرم تو شکم توئه , این بچه جزئی از وجود منم هست. نمی ذارم تنها یادگاری پسرم رو از من دور کنی هر دو تاتون اینجا می مونین. خودم ازتون مراقبت می کنم. از تو و از نوه ی عزیز خودم که بوی پسرم رو می ده.
طاهره اصلاً باورش نمی شد , فکر می کرد دارد همه ی این چیزها رو در خواب میبیند. با خود می گفت نکند همه ی اینها یک رؤیا باشد؟ ولی نه حقیقت محض بود. او خودش را در آغوش مادرشوهرش انداخت و هر سه نفر به گریه افتادند. مادرشوهر موهایش را نوازش کرد و گفت:
_پاشو لباساتو از چمدون در بیار و تو کمد آویزون کن. ولی یادت باشه که این چمدون رو احتیاج داریم. انشالله تا چند روز دیگه می خواهیم بریم زیارت امام رضا (ع) و باید باز توش لباس بچینیم.
طاهره با خوشحالی گفت:
_می خواهیم بریم به پابوس امام رضا (ع)؟
_آره , فردا صبح حسن رو می فرستم بره بلیط قطار بگیره. هر چهار نفرمون می ریم زیارت.
_خدایا شکرت , آخه منم نذر داشتم وقتی بچه به دنیا اومد با عباس بریم مشهد. و فکر می کردم که بعد از شهادت عباس زیارت آقا امام رضا رو با خود به گور می برم. خدایا شکرت.
_بله دخترم , شاید به خاطر قلب پاک تو بود که امام رضا ما رو طلبید. طاهره اشک هایش را پاک کرد و به جانب چمدانش رفت تا لباسهایش را بیرون بیاورد...
پایان
*snowflake* آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۴ بعد از ظهر   #44 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
~pArnYa~ آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

مرسی عزیزم خسته نباشی



~pArnYa~ آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۵ بعد از ظهر   #45 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خسته نباشی ........



تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!
ستاره یخی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۰۶ بعد از ظهر   #46 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
~MAR MAR~ آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

ممنون و خسته نباشید
~MAR MAR~ آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۳ بعد از ظهر   #47 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
~jOojoO.tAlA~ آواتار ها
 
~jOojoO.tAlA~ به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Wink

مرسی ، خسته نباشی



هرگاه دفتر محبت را ورق زدی!
و هرگاه زیر ِ پایت خش خش ِ برگها را حس کردی!
هرگاه در میان ستارگان آسمان
تک ستاره ای تنها دیدی
برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود
نه به زبان!
بلکه از ته ِ قلب خود بگو!
یادت بخیر . . .




~jOojoO.tAlA~ آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۷ بعد از ظهر   #48 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
ستاره یخی آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Wink

با تشکر

قفل
ستاره یخی آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
ثامنی, خاکستری, شب, نسرین, های

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
یک سبد گل یاس | نسرین ثامنی | نیمه تایپ barooni کتابهای کامل شده ایرانی 49 ۱۵ اسفند ۱۳۹۰ ۰۹:۱۵ بعد از ظهر
با من بمان | نسرین ثامنی | نیمه تایپ SZ1368 کتابهای کامل شده ایرانی 62 ۲۵ بهمن ۱۳۹۰ ۰۱:۴۹ بعد از ظهر
شبهای خاکستری | نسرین ثامنی | اسکن عیدی کتابهای کامل شده ایرانی 33 ۳۱ فروردين ۱۳۹۰ ۱۲:۰۷ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان