| |||
| |||||||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 911
تشکرها: 10,844
تشکر شده 154,608 بار در 967 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +138 امتیاز بچه ها صفحه قبل رو ببینید ویرایشش کردم .................................................. .................................................. ......................... مامان ظرفها رو توی سینک گذاشت و به من که داشتم ظرفها رو جابجا میکردم نگاه کرد و گفت : حالا لازم نکرده اینها رو بشوری . -خب باید بشورم .نمیشه که اینها رو همینطور بزارم میشه -از کی تا حالا کاری شدی ؟ راست میگفت من و چه به کار .من از کار خونه یه جارو زدن بلد بودم و یه ظرف شستن که اون هم بعضی وقتها بود و اون هم به خاطر مراعات قلب مامان این کار ها رو میکردم . مامان که دید به حرفش اهمیت نمیدم شیر آب رو بست و گفت : نمیخواد بشوری . این طوری مجبوری روی پات هم وایسی بیشتر به پات فشار میاد .برو بشین تا من چایی بیارم -مگه ندیدید صمیم گفت نیا -خودش گفت صدات کنم باهات کار داره ابروهام رو با تعجب بالا دادم .دستم رو آب کشیدم و با حوله خشک کردم و رفتم بیرون .مونده بودم صمیم چه کاری میتونه با من داشته باشه ؟! مثل اردک رفتم و روی تاقچه پنجره که پایین بود نشستم .نگاهم به رامین افتاد که داشت به حرفهای صمیم گوش میداد. نمیدونم چرا میخواستم ترکیب صورتش رو برای خودم تجزیه کنم . رنگ صورتش برنزه بود .با موهای صاف مشکی که رو پیشونیش ریخته بود. چشمهای قهوه ایی رنگش جذابیت خاصی داشت .ابروهاش پر پشت بودن اما مرتب .یعنی زیر ابروش رو بر میداشت ؟ چشمهام رو ریز کردم که بتونم بهتر ببینم ،همون لحظه یه نگاه به من انداخت یه لحظه از این که غافلگیر شدم هول کردم و نزدیک بود از رو تاقچه سر بخورم و بیوفتم زمین . مردک هیز صمیم سرش رو بر گردند .تازه متوجه من شد - صنم بیا اینجا رامین میخواد ببینه مشکلت کجاس با حالت گنگی نگاهش کردم . -مشکلم! صمیم با کلافگی گفت: منظورم همون مشکل هندسه ات هست تازه دوزاریم افتاد .گفتم: احتیاجی نیست فردا از مینا میپرسم . چشمهاش رو ریز کرد و با حالتی که من رو یاد ژان وارژان می انداخت گفت : مینا ! کدوم مینا ؟ ای وای تازه یادم افتاد که صمیم به من گفته بود حق ندارم با مینا رفت و آمد کنم مونده بودم چی بگم .لبم رو گاز گرفتم و گفتم : خب ..خب .. مامان چایی به دست وارد شد و به صمیم گفت : مادر جان این سینی رو بگیر . صمیم نگاهش رو از دستم گرفت و سینی رو از دست مامان گرفت .رامین هم تشکر کرد . من برای اینکه صمیم دوباره به بازپرسی خودش ادامه نده بلند شدم و از روی تاقچه کتاب و دفترم و برداشتم و رفتم طرف رامین و گفتم : راستش من توی این مسله مشکل دارم . خودش رو جمع و جور کرد و گفت : ببینم با اکراه کتابم رو به طرفش گرفتم .صمیم اشاره کرد که بشینم . هر چند که از این کارش تعجب کردم اما باید میشستم نمیشد که ایستاده برام توضیح بده همونجا رو بروی رامین نشستم .یه پام رو زیرم گذاشتم و اون پام که آسیب دیده بود رو جلوی خودم جمع کردم .مثل بعضی مردا که موقع آبگوشت خوردن میشینن و گوشت میکوبن ! رامین بعد از این که به مسله نگاه انداخت شروع کرد به توضیح دادن .میتونستم گوش بدم اما سعی کردم به یه کلمه از حرفهاش توجه نکنم و به فکر نقشه ام باشم . مامان بلند شد و به آشپز خونه رفت .صمیم هم که داشت به ما گوش میکرد و بعضی وقتها هم به گوشیش نگاه میانداخت . رامین: خب ،مشکلتون حل شد . سرم رو بلند کردم و گفتم : بله -پس حالا من یه مسله میدم شما حل کنید تا ببینم یاد گرفتید یا نه ؟ میخواستم بگم نه ..اما خب لو میرفتم اینکه حرفی نزدم .فقط دلم میخواست اون دفتر رو بلند میکردم و یکی تو سر صمیم و ۱۰ تا تو سر رامین میزدم . همون لحظه صمیم بلند شد و دوباره رفت حیاط. این صمیم کارهاش مشکوک میزد .هیچ وقت ندیده بودم برای صحبت کردن با تلفن بیرون بره . سرم رو بر گردوندم که دیدم رامین داره به پایین پای من نگاه میکنه . وای ..نکنه دامنم بالا رفته اون زیر معلوم باشه . سریع لبه دامنم رو پایین کشیدم اما رامین نگاهش رو بر نداشت به تندی بهش گفتم : به چی نگاه میکنی ؟ با انگشتش به پایین دامنم اشاره کرد و گفت : این . از این که اینقدر وقیح بود حرصم گرفت با دستم زدم به دفترم و گفتم: خجالت بکش .بی شعور. خیلی جدی گفت : اون زیر پا توئه و داره ول ول میخوره اونوقت من خجالت بکشم . این احمق از چی حرف میزد .به زیر پام نگاه کردم .یه کم بیشتر دولا شدم . چشمتون روز بد نبینه .یه سوسک گنده و بد ترکیب داشت از دامنم میومد بالا . نفهمیدم چطوری بلند شدم .فقط یادمه مدام دامنم روبا شدت بالا پایین و پایین میکردم و جیغ میکشیدم .. مامان از آشپزخونه با دست کفی اومد بیرون و با هراس گفت :چی شده صنم ؟ رامین گفت: هیچی نیست سوسکه . بعد هم دفترم رو بر داشت و محکم کوبند روی سوسکه.بعد هم سوسک و دفتر رو بهم نشون داد و گفت : مرد ،این جسدش این هم جاش . به دفترم که از له شدن سوسکه زرد رنگ و کثیف شده بود نگاه کردم و با ناباوری گفتم : با این کشتیش ؟! اون هم بی خیال گفت : آخه چیز دیگه ای نبود . همون موقع صمیم اومد و گفت : چیه چه خبره ؟ مامان گفت : هیچی یه سوسک بود که آقا رامین الان کشتش . صمیم سری از تاسف برام تکون داد و گفت ؛ آخه سوسک ترس داره . من هنوز تو شک سوسکه و بد تر از اون دفترم بودم .برای همین نتونستم حرفی بزنم طوری که سعی میکردم نگاهم به سوسکه و دفترم نیوفته کتابم رو بر داشتم و به سمت پله ها رفتم که برم طبقه بالا . صمیم گفت : چیزی یاد گرفتی صنم سرم رو براش تکون دادم و به راهم ادامه دادم . آره یاد گرفتم که تلافی این رو هم سرش در بیارم . دور باش اما نزدیک ، من از نزدیک بودنهای دور میترسم _________________________________________________ برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تبلیغات | |
| | |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : زیر سقف آسمان
نوشته ها: 4,117
تشکرها: 56,708
تشکر شده 59,204 بار در 6,841 پست
| پست بسیار مفید : +26 امتیاز در تاپیک های تایپ کتاب پست ندید لطفا
| ||||||||
| |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : زیر سقف آسمان
نوشته ها: 4,117
تشکرها: 56,708
تشکر شده 59,204 بار در 6,841 پست
| پست بسیار مفید : +22 امتیاز | ||||||||
| |
| | #24 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت : جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 13,799
تشکرها: 79,180
تشکر شده 295,072 بار در 19,812 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +21 امتیاز نقل قول:
![]() ![]() ![]() ![]() ![]() ![]() نفر بعدی اخطار میگیره ![]() | |||||||||
| |
| | #25 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 911
تشکرها: 10,844
تشکر شده 154,608 بار در 967 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +142 امتیاز از دوست خوبم نگین جون (آرتمیس 98)ممنون که این قسمت رو بهم ایده داد ![]() .................................................. .................................................. .................... -دختر چرا لجبازی میکنی ..بذار آقا رامین پات رو ببینه بعد بازش کن -مامان جان من خودم حالیمه ..الان پام هیچ دردی نمیکنه ..یه هفته بیشتر گذشته .اصلا میخواین رو پام بپرم تا بهتون ثابت بشه سرش رو تکون داد و گفت :حرف حالت نمیشه تو .فقط نبینم شب از پا درد بنالی ها . -خیالتون جمع. باند های مسخره رو پرت کردم یه گوشه و روی پام ایستادم. آخیش انگاری از بند آزاد شدم .خب ،حالا باید نقشه ام رو اجرا کنم .خیلی روش فکر کردم .خدا کنه کار ساز باشه .فقط باید منتظر بشم ببینم مامان کی میره بیرون -مامان شما خریدی چیزی ندارید -نه به صمیم گفتم خودش یه کم میوه بخره . -نمیخواین برید لباس کسی رو تحویل بدین -وا صنم خودت که میدونی من دیگه خیاطی نمیکنم -آره یادم نبود ...خب ..خب نمیخواین برید به همسایه ها سر بزنید .. مامان نگاهش رو از تلویزیون گرفت و نگاهی به من کرد صنم با این حرف زدنت خوب معلومه شک میکنه ..آدم نمیشی تو ..حالا چی میخوای جوابش رو بدی هان؟ مامان :راست گفتی صنم .من خیلی وقته به بی بی خانوم سر نزدم .بیچاره تنهاس .خدا خیرت بده که یادم انداختی لبخندی از پیروزی زدم و آروم زدم به پام دمت گرم صنم خانوم کارت درسته .آفرین . تا موقعی که مامان بره مثل قورباغه بهش زل زدم .وقتی که مامان بیرون رفت و در حیاط رو بست ,عین قرقی رفتم دم پنجره . فقط باید منتظر میموندم رامین بره دستشویی تا من نقشه ام رو عملی کنم رو یه جایی جا سازی کنم . با انگشتم روی تاقچه پنجره ضرب گرفته بودم و به کمین نشسته بودم .اما دیگه حوصله ام داشت سر میرفت . دیدم نه مثل اینکه این خیال بلند شدن نداره رفتم هر چی قابلمه بود از توی کابینت بر داشتم و گذاشتمشون لای یه ملحفه .بعد هم چهار پایه حمام رو آوردم و گذاشتم اونجایی که میدونستم رامین خوابیده .ملحفه رو دستم گرفتم و رفتم روی چهار پایه - میریم که داشته باشیم . ملحفه رو باز کردم و قابلمه ها با صدای مهیبی روی زمین پخش و پلا شد .واقعا که صدای گوش خراشی داشت.خودم تا چند لحظه چشمم بسته بود رفتم کنار پنجره و از گوشه اون نگاه کردم .بله مثل اینکه کار ساز بود .سریع خودم رو کشیدم عقب. بیچاره..... چقدر زلزله میاد خونه ما ! دوباره سرک کشیدم .داشت میرفت طرف دستشویی . انگاری لباش تکون میخورد .. چه مومن در هر شرایطی ذکر میگه !!! وقتی مطمئن شدم رفته داخل .دویدم به طرف زیر زمین . فقط باید سرعت عملم رو میبردم بالا . زود در زیرزمین رو باز کردم و سریع اون هفت .هشتا پنس رو بر عکس روی پادری قرار دادم .چون پرزهای پادری بلند بود پونسها معلوم نبودند اگه بیشتر داشتم بیشتر جا سازی میکردم ،فقط خدا کنه پاش بره روی اینها . بلند شدم یه نگاه سر سری به اطراف انداختم .همه جا مرتب بود .کتابهاش هم پایین تخت افتاده بود . اوه اوه اوه ..عینکش رو نگاه کن به چه روزی افتاده ...از اون چیزی که فکر میکردم بدتر شده بود .نه خوشم اومد صنم.ترشی نخوری یه چیزی میشی . با احتیاط پام رو از پادری رد شدم و دویدم بالا .هنوز به در راهرو نرسیده بودم که رامین از دستشویی امد بیرون . نمیدونم چرا هول کردم و این از چشم اون دور نموند. سعی کردم معمولی رفتار کنم .نگاهم رو ازش گرفتم و رفتم داخل .لای در رو باز گذاشتم و گوشهام رو تیز کردم . خوب الان دیگه باید به پله آخری رسیده باشه ...در رو باز کرد ..الان دیگه باید پاش بره رو انها ...۳،۲،۱ -آخ یه لبخند بد جنس رو لبم نقش بست . یه بار دیگه صدای آخش در اومد . یه بار دیگه بلند تر وبعد صدای هوارش که گفت : دختره دیوونه .مگه اینکه دستم بهت نرسه . لای در رو بیشتر باز کردم و گفتم : هیچ غلطی نمیتونی بکنی . -خیلی بی چشم و رویی . -کی من ؟خوبه والا .جای آمپولی رو که بهم زدی رو عوضش سه تا رو پس دادم باز میگی بی چشم و رو ..البته فعلا ۳ تا .بقیه اش همون دور و بر اس .شرمنده بیشتر نداشتم . بعد هم در رو بستم و قفل کردم . تو هوا برای خودم دست بلند کردم و گفتم :چاکر صنم خانوم هم هستیم . *************************** یه چند روزی بود که مینا توی خودش بود .مثل همیشه سر حال نبود و شوخی نمیکرد . -مینا چیزی شده ؟ سرش رو بلند کرد و نگاهم کرد .بعد از کمی مکث گفت : صنم فکر کنم دلم برات خیلی تنگ بشه با تعجب نگاهش کردم و گفتم : چی میگی تو ؟ مگه میخوای جایی بری خانوم وارسته با خودکار روی میزش زد و گفت :اونجا چه خبره ؟ به حل تمریناتون برسید مینا سریع سرش رو پایین انداخت و خودش رو مشغول کرد .اما من هنوز تو فکر این بودم که منظورش از این حرف چی بوده صدای ضربه دوباره خانوم وارسته سبب شد نگاهم رو از مینا بگیرم و به مسله جلوی روم چشم بدوزم . وسایلم رو توی کیفم گذاشتم و گفتم : مینا دیگه حالم از هر چی ریاضی و هندسه و جبره بهم میخوره .اصلا هیچی نمیفهمم .یعنی میفهمم اما این خانوم وارسته یه مسله هایی طرح میکنه که من حالیم نمیشه ..تو چی؟ سر سری در حالیکه کیفش رو روی شونه اش میگذا شت گفت : آره من هم همینطور . -تو چته این چند روز مینا ..مشکوک میزنی . -هان ...هیچی .. -هیچی؟مطمئنی ؟ -آره بابا چرا حرف میزاری تو دهنم ...صنم من باید برم یه جایی کار دارم نمیتونم با تو بیام . -کجا میخوای بری ؟ -کار دارم ..الان هم دیرم شده .بعد بهت زنگ میزنم . بعد هم زود از کلاس رفت بیرون . -این چرا اینطوری کرد دختره خوله چل . ************************************** کلید رو روی در انداختم و وارد شدم .مامان توی حیاط بود و داشت گلها رو آب میداد . -سلام مامان سلام ..خسته نباشی -مرسی رفتم جلو و یه ماچ آبدار از لپش کردم . -شلنگ رو بدید به من خودم آب میدم به اینها . کیفم رو گرفت و گفت :فقط گل نکنی -چشم . عاشق این کار بودم .کل حیاط رو آب پاشی کردم و باغچه رو هم آب دادم .رفتم طرف شیر آب که ببندمش چشمم افتا به کفشهای شیک آقای دکتر . به نظرم خونه نبود .من هم با خیال راحت شلنگ آب رو به طرف کفشهاش گرفتم و غرقه آبش کردم . نه دیگه این کفشها کفش نمیشد واسه دوکی .حالا بماند که کی اینها خشک بشه ،بعدش هم که خشک شد, میشه چوب! مثل کفشهای پینیکو .... ویرایش توسط .Mehrnoosh. : ۴ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۱۶ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #26 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,827
تشکرها: 157,789
تشکر شده 362,492 بار در 30,772 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +33 امتیاز تو تاپیک تایپ کتاب پست ندین این روزها خدا هم قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید! از حرفهای تکراری من خسته است چه حس مشترکی داریم من و خدا.او... از حرفهای تکراری من خسته است و من... از تکرار غم انگیز روزهایم... | ||||||||
| |
| | #27 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,827
تشکرها: 157,789
تشکر شده 362,492 بار در 30,772 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +24 امتیاز | ||||||||
| |
| | #28 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹ محل سکونت : همین ورا یه کم اونورتر !
نوشته ها: 911
تشکرها: 10,844
تشکر شده 154,608 بار در 967 پست
کتاب مورد علاقه : همخونه.تلافی. حالت من : | پست بسیار مفید : +146 امتیاز -چی باورم نمیشه مینا تو میخوای چه غلطی بکنی؟ -صنم نذار بخاطر اینکه بهت زنگ زدم پشیمون بشم . -مینا تو اشتباه میکنی ..باورم نمیشه اینقدر سطحی فکر کرده باشی ! باورم نمیشه داری دستی دستی خودت رو بد بخت میکنی .مینا هنوز هم دیر نشده .بر گرد خونتون -صنم انتظار داشتم تو من رو درک کنی .کجا بر گردم صنم ..کدوم خونه !خونه ای که آرامش توش نیست .خونه ای که میدونی اضافی هستی .خونه ای که وقتی میگی به یه نفر علاقه داری با مشت بزنن تو دهنت .نه صنم ،من دیگه به اون خونه بر نمیگردم ..تازه دارم میفهمم زندگی یعنی چی ؟صنم عاشق نیستی وگرنه من رو میفهمیدی . -مینا دیوونگی نکن ..تو ۱۹ سالته .بچه که نیستی حالیت نباشه چکار میکنی .مینا .. -صنم من باید برم هومن صدام میکنه ..بعد باهات تماس میگیرم .صنم فقط خواهش میکنم به کسی چیزی نگو .به احتمال زیاد بابام بیاد سراغت.قسمت میدم حرفی نزنی .بهش نگو من به تو زنگ زدم .بهش نگو با هومن فرار کردم ..باشه صنم -مینا .... -دوست ندارم نصیحتم کنی صنم . یه نفس بلند کشیدم و گفتم : -پس مواظب خودت باش -دوستتدارم صنم .دلم برات خیلی تنگ میشه . -منم همینطور وقتی صدای بوق بوق تلفن توی گوشی پیچید .بغض من هم شکست .باورش برام سخت بود که مینا همچین کار احمقانه ای کرده باشه . خدای من هرگز فکر نمیکردم که مینا بخواد با هومن فرار کنه .هنوز هم باورم نمیشه .آخه چرا؟ صدای مادرم که از طبقه پایین میومد من رو به خودم آورد . با بد اخلاقی گفتم : چیه ,چیه ؟ مامان لحظه ای ساکت شد .فهمیدم خیلی بد جواب دادم .صورتم رو با آستین پاک کردم و رفتم روی پله ها ایستادم و گفتم :مامان جان من حالم خوب نیست غذا نمیخورم . باز مامان جواب نداد و من فهمیدم از دستم خیلی دلخوره .اما به واقع حوصله هیچی و هیچ کس رو نداشتم .بنابر این به اتاقم بر گشتم و جام رو انداختم .سرم رو زیر پتو بردم . انقدر گریه کردم که نفهمیدم کی خوابم برد . صبح با بی حوصلگی بیدار شدم و به طبقه پایین رفتم .صمیم رفته بود و مامان هم داشت سفره رو تمیز میکرد.سلام کردم . خیلی آهسته و گرفته جوابم رو داد فهمیدم هنوز هم از من دلخوره . روسریم رو از چوب لباسی بر داشتم و به حیاط رفتم تا دست و رویم رو بشورم .همون موقع هم رامین از پله ها بالا اومد و بدون اینکه متوجه من بشه به دستشویی رفت حوصله دیدن این یکی رو نداشتم روی پله نشستم و سرم رو به نرده ها ها تکیه دادم و چشمام رو بستم .دیشب اصلا خوب نخوابیده بودم .چندین بار از خواب پریده بودم .تازه یادم افتاد که همش کابوس میدیدم .اما یادم نمیومد چی ؟ فقط میدونستم کابوس بوده . -کی خواب رو از چشمات گرفته که الان این جا چرت میزنی چشمام رو باز کردم .رامین کمی اونطرف تر ایستاده بود و با حوله داشت صورتش رو خشک میکرد . از جام بلند شدم و گفتم : مطمئن باش که اون تو نبودی -حیف شد داشتم بهت امیدوار میشدم . حوصله کل کل نداشتم .بدون اینکه جوابش رو بدم رفتم دستشویی و در رو محکم به هم کوبیدم . صداش رو شنیدم که گفت : یکی دیگه حالت رو گرفته سر این در بیچاره خالی میکنی . اما خودمونیم هر کی بوده دمش گرم . حالا هر چی من کوتاه میومدم این خفه نمیشد .بهتر دیدم که جوابش رو ندم .یعنی اصلا حوصله نداشتم .بنابراین ساکت موندم بلکه خودش شرش رو کم کنه و بره از دستشویی که بیرون اومدم چشمم دوباره خورد به اون موجود دوپا که حالا در حال نرمش بود . نخیر امروز تو طالع ما نهض نوشته شده . بدون توجه از کنارش که انگاری جونور تو شلوارش افتاده بود و بالا پایین میپرد رد شدم . مردک جلف . -ماشالله ...از کی تخلیه نکرده بودی؟ با عصبانیت به طرفش بر گشتم و گفتم :تو چرا اینقدر بی شعوری ؟ آخه یه ذره ادب و حیا هم خوب چیزیه . همینطور که دستش رو بالای سرش عین اونهایی که داران غش میکنن تکون میداد روی پاهاش در جا میزد گفت:خودت فهم و شعور نداری .آخه این یه چیز طبیعیه . امل چرا بد میگیری ؟ -امل خودتی و جد و آبادت . بعد هم انگشتم رو به طرفش گرفتم وهمون طور که با تهدید تکونش میدادم گفتم :از این به بعد هم بهتره مواظب حرف زدنت باشی وگرنه .. یه دفعه از حرکت ایستاد که سبب شد حرفم یادم بره .مخصوصا که چشمهاش که میخندید رو درشت کرده بود و لب بالایش رو گاز گرفته بود . که از خنده احتمالش جلوگیری کنه . گفتم:چیه؟چرا این با این قیافه مسخره زل زدی به من . کمی صورتش رو جلوتر آورد و گفت : منتظرم بشنوم که چکار میخوای بکنی ..یه چشمک زد و ادامه داد ::میشنوم وگرنه چی ؟ از عصبانیت به حالت انفجار رسیدم انگشتم روجلوتر بردم . نمی دونم چرا یهو این حرف از دهنم پرید بیرون -وگرنه با این طرفی!! خدای من این چه حرفی بود زدم ..خاک مرده تو سرت صنم ،خاک یه دفعه مهار خنده اش رو از دست داد و نتونست دهنش رو بسته نگهداره و هر چی تف بود رو صورت من پخش شد . با چندش و وسواس صورتم رو پاک کردم و به اون که از خنده نفسش در حال بند اومدن بود گفتم : اه اه اه اه .. حالم رو بهم زدی .اه اه . سریع به دستشویی رفتم و ۵ یا ۶ بار صورتم رو با آب و صابون شستم .اما هنوز هم فکر میکردم صورتم تمیز نشده .اما پوست صورتم به نظرم چندلایه اش رفته بود وگرنه بیشتر میشستم . یه کم اون تو موندم بلکه دیگه چشمم به چشمش نیوفته .دیگه در حال خفه شدن بودم که بهتر دیدم بزنم بیرون .فوقش دیگه محلش نمیدم و اون هم خفه میشه . در دستشویی رو باز کردم .مامان از پله ها داشت میومد پایین و در حال احوال پرسی با رامین بود . با خیال راحت امدم بیرون . مامان رو به من گفت :صنم دیرت نشه . روسریم رو کشیدم جلو تر و گفتم: الان میرم . به سرعت برق رفتم تو .نگاهم به ساعت افتاد که ۷:۳۰ رو نشون میداد . ای حناق بگیری پسر ...دیرم شد . تا اونجایی که میتونستم سریع مانتو شلوارم رو پوشیدم و کوله ام رو روی شونه هم انداختم و در حالیکه مقنعه ام رو سر میکردم از پله ها رفتم پایین . همین که مقنعه ام رو کامل سرم کردم پام لیز خورد و چند تا پله باقی مونده رو لیز خوردم و با باسن روی پله ها سر خوردم .یه لحظه ترس از اینکه مبادا یه جایی از بدنم دوباره آسیب دیده باشه سبب شد که با احتیاط با انگشتم به بدنم فشار بیارم بلکه متوجه درد بشم . بعد از معاینه سطحی خودم به این نتیجه رسیدم که به کوری چشم دوکی جون سالمم. بلند شدم و چند قدم رفتم .فقط یه کم همون پایی که آسیب دیده بود درد میکرد اما زیاد جای نگرانی نبود . در راهرو رو باز کردم و دولا شدم تا کفش هام رو بپوشم .رامین و مامان هنوز داشتن با هم حرف میزدند . من نمیدونم این پسر این همه حرف مفت از کجاش در میاره . بند کفشم رو بستم کوله رو بر داشتم .از پله ها با احتیاط پایین رفتم و فقط از مامان خدا حافظی کردم . قبل از اینکه در رو باز کنم مامان گفت : -کی بر میگردی صنم جان؟ -طرفای ۲ . -امروز صمیم از یه دکتر جدید برام وقت گرفته .من هم که آدرس بلد نیستم تنها برم .صمیم گفت سعی میکنه خودش رو برسونه اما شاید نتونه .این دکتره هم ساعت ۳ وقت داده . رامین گفت :زن عمو من امروز خونه هستم .اگه صمیم خودش رو نرسند من شما رو میبرم در رو باز کردم و رو به مامان گفتم : من تا اون موقع حتما رسیدم .خودمون دوتا باهم میریم ... خدا حافظ . بدم میومد این ادای انسان ها رو در می آورد .اه ... *************************** با خودکار روی میز خطوط نامفهوم میکشیدم .امروز جای مینا کنارم خیلی خالی بود . با فراخواندن نامم سرم رو بالا گرفتم . -خانوم احمدی شما رو دفتر میخوان . از جام بلند شدم و در حالیکه مقنعه ام رو درست میکردم از کلاس بیرون رفتم . جلوی دفتر ایستادم یه نفس تازه کردم .چند ضربه به در زدم و وارد شدم . یک خانوم جوان بسیار شیک توی دفتر نشسته بود که با ورود من نگاه نه چندان دوستانه اش رو به من دوخت . مدیر موسسه از روی صندلیش بلند شد و گفت :احمدی ،از مینا رسولی خبری داری؟ انگاری که من دچار خلافی شده باشم با دستپاچگی گفتم :کی ؟مینا رسولی ؟ -این خانوم مادر رسولی هستش .رسولی از دیروز که از اینجا خارج میشه به خونه بر نگشته .هیچ کس هم خبر نداره کجاس و چی شده . مادر مینا !پس این نامدارش هستش .فکر نمیکردم به این جوونی باشه ..دم بابای مینا گرم با این سلیقه اش ! -خانوم احمدی با شما هستم. با حالت دستپاچه گفتم : من نمیدونم .من خبر ندارم . زن با حالت حق به جانبی گفت : تو تنها دوست مینا بودی .خودش همیشه از تو میگفت . -خب ..خب ..من ...من ...من و اون فقط دوست مدرسه ای بودیم ..فقط تو راه مدرسه همدیگر رو میدیدیم ..همین.. صداش رو بلند کرد و گفت :مگه میشه !!! ..... -. ما فقط یه دوست معمولی بودیم . اون عادت نداشت حرفاش رو به کسی بزنه ...... ..اون با کسی صمیمی نمیشد -حالا که اینطور شد به پلیس اطلاع میدیم .. اونها میدونن چه طوراز تو حرف بکشن . عجب گیر عفریته ای افتاده بودما . نگاهم به سمت مدیر کشیده شد .انتظار داشتم اون من روا از این مهلکه نجات بده . از پشت میزش کنار اومد و گفت : من مطمئن هستم اگه احمدی چیزی میدونست به شما میگفت من هم از موقیت استفاده کردم و گفتم : من نمیدونم .اگه میدونستم که میگفتم ..چرا نباید بگم مدیر سرش رو تکون داد و گفت :احمدی میتونی بری .اما اگه یه وقت چیزی یادت اومد که میتونه مفید باشه اطلاع بده . -چشم .. از خدا خواسته زدم بیرون . از ترس پاهام میلرزید و اگه چند دقیقه دیگه اونجا میموندم حتما به گریه می افتادم .مینا حق داشته فرار کنه ..عجب زن بابایی وحشی داشت . این مینا با این کار احمقانه اش پاک همه رو توی درد سر انداخته بود اگه قسمم نمیداد میگفتم که با رامین فرار کرده ...اما خب نه ..اون موقع فکر میکردن من از قبل از نقشه فرارش آگاه بودم ..اون وقت حتی ممکن بود خودم هم توی درد سر بیوفتم . انقدر با خودم فکر و خیال کرده بودم که متوجه نشدم کی به خونه رسیدم .توی کوچه پرنده هم پر نمیزد .به ساعت نگاه کردم .دو و ربع بود .حتما مامان نگران شده ..شاید هم با صمیم رفته بود . کوله ام رو جلوم گرفتم و توش به دنبال کلیدم گشتم که همیشه خدا یه جا ته کیفم غیبش میزد ! -صنم احمدی تو هستی؟ به طرف صاحب صدای خشن و خشدار برگشتم . | ||||||||
| |
| | #29 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,827
تشکرها: 157,789
تشکر شده 362,492 بار در 30,772 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +24 امتیاز نقل قول:
تو تاپیک تایپ کتاب نباید پست بدین لطفا قوانین سایت رو رعایت کنید | |||||||||
| |
| | #30 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت : tehran
نوشته ها: 23,827
تشکرها: 157,789
تشکر شده 362,492 بار در 30,772 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +16 امتیاز | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| انجمن, بال, بر, سایت, سرنوشت, سوار, سیاوش68, مهر90, مهرنوش, و, کاربر, کاربران |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| سوار بر بال سرنوشت | مهر90 و سیاوش68 کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب | .Mehrnoosh. | نوشته کاربران سایت | 202 | ۲۱ فروردين ۱۳۹۲ ۱۱:۲۲ قبل از ظهر |
| سوار بر بال سرنوشت | مهرنوش و سیاوش68 کاربران انجمن | دانلود | asal_cheshmak | نوشته کاربران سایت | 1 | ۲۷ دي ۱۳۹۰ ۰۳:۱۹ قبل از ظهر |
| سوار بر بال سرنوشت | مهرنوش و سیاوش68 کاربران انجمن | موبایل | asal_cheshmak | رمان نوشته کاربران سایت | 0 | ۶ دي ۱۳۹۰ ۱۲:۱۱ بعد از ظهر |
| قمار سرنوشت 1 و 2 | makhmal_66 و coral کاربران انجمن | موبایل | ~pArnYa~ | رمان نوشته کاربران سایت | 2 | ۴ مهر ۱۳۹۰ ۰۸:۲۲ بعد از ظهر |
| قمار سرنوشت | makhmal_66 و coral کاربران انجمن | makhmal_66 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 128 | ۲۵ شهريور ۱۳۹۰ ۰۱:۰۲ بعد از ظهر |