بازگشت   نودهشتیا > کتاب > کتابهای کامل شده > کتابهای کامل شده ایرانی

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۷ تير ۱۳۸۸, ۱۲:۰۱ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nasreen آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض تویی در آسمان قلبم | مژگان مظفری (نیمه تایپ نیمه اسکن)

سالم من ميخوام كتاب تويي در آسمان قلبم رو براتون بذارم اين كتاب نوشته مژگان مظفري و 370 صفحه است اميدوارم خوشتون بياد ولي چون اولين دفعه است اگر بد بود چون خيلي خوبين ببخشين
nasreen آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ تير ۱۳۸۸, ۱۲:۰۳ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nasreen آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض Re: رمان تويي در آسمان قلبم

قسمت اول

براي آخرين بارنگاهي به كتابرياضي ام انداختم و سعي كردم تمام فرمولها را در حافظه ام بگنجانم . باگفتن خدايا به اميد تو ،از روي صندلي برخاستم .نگاهي به ساعت مچي امانداختم . نيم ساعت بيشتر فرصت نداشتم تا خودم را آماده كنم . مجبور شدمبا عجله لباس بپوشم .روبروي آينه ايستادم . خود را نگاه كردم و به شرارهءدروي آينه جواب دادم :شراره!امروز آخرين امتحان توست.مطمئنم از پس اينامتحانت هم خوب مي تواني برآيي .پس با خيالي آسوده و آرامشي كامل برو.
مادرروي شاسي تلفن مي زد و صداي تيك تيك آن مرا به خود آورد.گوشي را برداشتم.مادر -كه نگراني را مي شد كاملاً از صدايش تشخيص داد -گفت: شراره چرا نميآيي پائين؟حالاست كه نسرين بيايد و تو هنوز صبحانه ات را نخورده اي .جوابدادم : چشم مادر جان !الساعه مي آيم.گوشي تلفنرا سر جايش گذاشتم . كيفم رابر داشتم و با عجله اتاق را ترك كردم.
در آشپزخانه مادر مشغول چيدن ميزصبحانه بود با ديدن من لبخند مهرباني بر لب آورد و گفت : زود باش عزيزم!هنوز 1شت ميز ننشسته بودم كه صداي زنگ در به صدا در آمد . مادر نگاهي بهمن انداخت و گفت ك خودم در را باز ميكنم ،تو صبحانه ات را بخور .گفتم :اما ديگر فرصت ندارم .جواب داد :دخترم با معدهءخالي كه نميتواني سر جلسهامتحان حاضر شوي.با اصرار زياد مادر يك ليوان شير خالي خوردم .هر چند بهزورقورتش دادم ،اما در خود احساس نيرويي تازه كردم.
نسرين در حياط بهانتظار من ايساتده بود.وقتي به حياط رفتم،مشغول حل مسئله رياضي بود. باديدن من لبخندي زد و گفت:خانم خانما!صبحانه ات را صرف كردي؟جواب دام:اولصبح بخير و دوم اينكه بدون تو اصلاً مزه ندارد .چرا افتخار ندادي در حضورتصبحانه را ميل كنيم؟مثل هميشه خندان و حاضر جواب گفت:دست عزيز!بهتر است بهجاي فلسفه چيني،تا خانم مدير با تيپا بيرونمان نكرده راه بيفتي.جوابدادم:اطاعت مي شود دوشيزه خانم !هر چه شما بفرمائيد.
سر خيابان كهرسيديم ،اتوبوس تازه رفته بود .هر چه صبر كرديم ،هيچ وسيله مسافربرينيامد.نسرين كه حوصله اش سر رفته بود ،گفت:كاش به مادرت مي گفتي ما را بااتومبيلش مي رساند. اگر به موقع نرسيم ، خيلي بد مي شود.گفتمكاگر تا پنجدقيقه ديگر اتو بوس نيامد ،به دو بر ميگردم و به مادرم ميگويم ما را بهمدرسه بر ساند.نسرين غر زدنش شروع شد.در همين حين اتومبيل سبز رنگي ازخيابان بالا آمد .گفتم :شانس آورديم اتومبيل آقاي فرزان فر است. اگر ما راببيند ،از او مي خواهم كه ما را برساند.با لحن شوخي گفت:البته اگر عينكشرا فراموش نكرده باشد.
اتومبيل پيش پاي ما توقف كرد،به جاي آقاي فرزانفر پسرش-افشين-پشت فرمان بود. من و نسرين مي خواستيم امتناع كنيم ،اما بااصرار زياد سوار شديم.ناگفته نماند او پسر خوب با وقاري است.
افشينهمسن وسال برادم شاهين است. يعني 26 سال دارد و تازه از دانشگاه ادبياتفارغ التحصيل شده است. نزديك به 13سال است كه ما با هم همسايه هستيم وگاهي وقتها رفت و آمدي هم داريم. البته تا پيش از رفتن شاهين ،رفت وآمدبيشتر داشتيم ،اما بعد از اينكه او براي ادامه تحصيل به خارج از ايران رفتفرفت و آمد ها كمتر شد . منزل نسرين هم مقابل منزل ماست.از سال اول دبستانتا حالا كه هر دو سوم دبيرستان هستيم با هم به مدرسه رفته ايم .حس ميكنمكه او نسبت به افشين بي تفاوت نيست،چون هر گاه چشمش به او مي افتدفخيليدستپاچه ميشود.
دست سرد او را در دست گرفتم و به آرامي در گوششگفتم:خداي من!دستهايت يخ كرده است.مثل اينكه حالت خوب نيست. جواب داد:چراخوبم،فقط كمي دلشوره امتحان را دارم.مي داني كه من از رياضي خيليميترسم.گفتم:ترس ات بيهوده است . تو هميشه بالاترين نمره نمره كلاس را ميآوري،نبايد اين حرف را بزني .چند لحظه اي بين ما سكوت حكمفرما شد .افشينمرا مخاطب قرار داد و پرسيد :شراره خانم !از شاهين خان چه خبر؟جوابدادم:اتفاقاًهفته گذشته تماس گرفت و خدمت شما خيلي سلام داشت.تشكر كرد وگفت:خيلي دلم برايش تنگ شده بدجوري به هم عادت كرده بوديم . هشت سال با همبوديم مدت كمي نيست.مكثي كرد پرسيد :شاهين خان نفرمودند كي برميگردند؟جوابدادم:اين طور كه شاهين مي گفت،احتمال دارد تابستان بيايد،البته براي اينكهديداري تازه كند.گفت:اميدوارم
nasreen آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ تير ۱۳۸۸, ۰۲:۲۳ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nasreen آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض Re: رمان تويي در آسمان قلبم

قسمت دوم
به مدرسه نزديك شديم . افشين گفت كبهتر است كمي دورتر از مدرسه پياده شويم تا براي دوستانتان سئوال بر انگيز نباشد. گفتم:بله حق با شماست بچه هاي مدرسه از كاه كوه ميسازند.در هر صورت از لطفتان بي نهايت متشكريم . مي بخشيد كه مزاحم شما شديم. جواب دادكنفرماييد خانم!وظيفه ام بود.
هنگامي كه مي خواستيم پياده شويم به نسرين كه تا آن لحظه كلامي بر زبان نياورده بود ،آهسته طوري كه افشين نتواند بشنود،گفتم :مگر لالي ؟حداقل از او تشكر كن.نسرين با صداي لرزاني تشكر كرد و پياده شد.مي خواستم از او سئوالي كنم كه يكي از بچه هاي مدرسه با ما همگام شد و مرا از سئوال كردن بازداشت.
نمي دانم چرا نسرين فكرم را به خود مشغول كرده بود.هنگامي معلم ورقه امتحان را به دستم داد،گفت :خانم پارسا!حواستان را خوب جمع كنيد كه سئوالي را از قلم نيندازيد.ورقه را از دست معلمم گرفتم و به خود گفتم:فكر كردن تا بعد از امتحان ممنوع!تك تك سئوالات را با دقت پاسخ دادم.خوشبختانه توانستم همه سئوالات را بدون مشكل پاسخ دهم.با رضايت كامل ورقه ام را تحويل دادم. نسرين هم همزمان با من ورقه اش را تحويل داد. او هم اظهار رضايت ميكرد. با هم راه خانه را در پيش گرفتيم.
نسرين گفت:شراره:من خيلي تشنه هستم .اگر موافق باشي يك نوشيدني خنك مزه مي دهد.قبول كردم. چند متر بالاتر از مدرسه يك آبميوه فروشي بود.نسرين پيشنهاد داد بنشينيم و خستگي در كنيم.با هم گوشه دنجي را انتخاب كرديم.
نسرين دستهايش را زسر چانه اش گذاشته بود و در عالم فكر و خيال پرسه ميزد. فكري به خاطرم رسيد.با خود گفتم كه حالا بهترين موقع است كه از او راجع به افشين بپرسم،اما نميدانستم چطوري شروع كنم كه اورا از خود نرنجهنم.خلاصه دل به دريا زدم و پرسيدم :نسرين به نظر تو افشين چطور آدمي است؟نگاه متعجبش را به من دوخت و گفت:چطورشد كه يكدفعه چنين سئوالي به ذهنت خطور كرد؟جواب دادم:همين طوري.گفت:همين طوري باور كنم؟جواب دادم:باور كن.ليوان آبميوه را مزه مزه كرد و بعد شانه هايش را بالا انداخت و گفت :از نظر اخلاقي كه بد نشان نميدهد. البته قيافه اش زياد تعريفي نيست،ولي چون هيكل خوبي دارد ،جذابش كرده.به هر حال مبارك صاحب خودش باشد.گفتم :اگر يك سوال ديگر بپرسم قول مي دهي جوابم را بدهي؟البته صادقانه جوابم را بدهي و عصباني هم نشوي.گفت:مثل اينكه امروز يه خوابي واسه ما ديده اي كه اميدوارم خير باشد . حالا بگو بدانم چه مي خواهي بپرسي. ليوان آبميوه را يك نفس سر كشيدم ،به چشمانش زل زدم و گفتم:من احساس ميكنم تو به افشين علاقه مندي.از اين گفته من يكه خورد و سعي كرد نقاب خونسردي به چهره اش بزند. بر خود مسلطشد،با لحن محزوني گفتكمار ار چه به اين كار ها؟!براي من خيلي كه به اين گونه مسائل فكر كنم. از اين گذسته......سكوت كرد . گفتم:چرا حرفت را نيمه تمام گذاشتي/بلند شد،كيفش را روي ميز برداشت و گفت: ديرمان شد.حالا مامان منتظر است. قرار بود با هم به خريد برويم.
فهميده كه مايل نيست دنباله حرف را ادامه دهم . با هم ار آبميوه فروشي بيرون آمديم. در راه هر دو سكوت كرده بوديم. نسرين با آهي سكوت راشكست و پرسيد:شراره براي تابستان چه برنامه اي داري؟جواب دادم:هنوز كه معلوم نيست . ديروز خاله زري با من تماس گرفت و از من خواست كه بعد از پايان امتحانات ،چند روزي را با آنها بگذرانم. پرسيد:تو چه گفتي؟جواب دادم:خوب معلوم است كه مي روم. خيلي وقت است كه خاله را نديده ام و حسابي دلم برايش تنگ شده .گفت:شراره1خيلي بي انصافي ميكني كه مرا تنها مگذاري.جواب دادم:عزيزم ميداني كه خودم هم خيلي تمكالي به رفتن ندارم و آنجا حوصله ام سر ميرود،اما با آن همه اصراري كه خاله كرد نتوانستم قلب مهربانش را بشكنم. اصلاًبيا با هم برويم. مطمئنم با وجود تو به هر دو خوش مي گذرد. گفت: ميداني كه من به خاطر مريضي مامان هيچ كجا نمي توان بروم.
مادر نسرين به بيماري صرع مبتلا بود پدرش نيز چند سالي مي شدكه فوت كرده بود.سه برادر هم داشت كه هر سه ازدواج كرده بودند و دور از آنها زندگي ميكردند.وضع ماديشان هم بد نبودآنقدر داشتند كه محتاج كسي نباشند. گفتم :نسرين بيا قول بدهيم هر شب با هم تلفني صحبت كنيمو هر كاري كه در تمام روز انجام داده ايم ،براي همديگر تعريف كنيم.جواب داد:قبول!بعد موضوع را عوض كرد و پرسيد:راستي شاهين واقعاًتصميم دارد تابستان به ايران برگردد؟جواب دادم:دقيقاًمعلوم نيست . به قول خودش اگر بخت ياري كند، خواهد آمد. گفت:به خاطر فيروزه هم كه شده مي آيد. فكر نميكنم دل كندن از نامزد زيبايش براي او آسان باشد. گفتم: اتفاقاًشيرين هم حرف تو را مي زد. پرسيد:با شيرين تماس نگرفتي؟جواب دادم چرا اتفاقاًامروز عصر به منزل ما مي آيد. فرزاد قرار است به ماموريت چند روزه برود و شيرين هم كه از تنهايي بيزار است ،مادر از او خواست كه به منزل ما بيايد. نسرين با شادي فراوان دستهايش را به هم كوبيد و گفتكعالي شد . پس تو هر كجا مي خواهي برو با وجود آرش و ويدا ديگر تنها نيستم. خصوصاًآرش كوچولو كه خدا مي داند چقدر دلم برايش تنگ شده. امروز دقيقاًهشت روز ميشود كه او را نديده ام. خنديدم . گفتم:چه بي انصافي! هنوزنرفته فراموشم كردي؟خنديد و گفت:اين به آن در .
سر ك.چه خودمان كه رسيديم ،مادر با اقدس خانم-مادر نسرين-گرم گفتگو بود. با ديدن ما پرسيدند:شير هستيد يا روباه؟همزمان با هم جواب داديم :فكر ميكنيم شير شير باشيم.
مي خواستم به اتاقم بروم و لباسهايم را عوض كنم ولي با شنيدن صداي مادر مه مرا صدا ميزد،روي پله ها ايستادم.گفت:بعد از افتن تو شاهين تماس گرفت و گفت تا يك ماه ديگر با متين به ايران بر ميگردند.از خوشحالي پله هاي آمده را به دو برگشتم و با هيجان مارد را در آغوش كشيدم.صداي مادر درآمد كه:چكار مكني دختر جان!استخوانهايم درد گرفت.جواب دادم ببخشيدمادر جان!از خوشحالي اينكه شاهين مي خواهد برگردد،نتوانستم خودم را كنترل كنم.خيلي دلم برايش تنگ شده .راستي مادر!تعجب ميكنمكه پسر خاله چطور بعد از اين همه سال تصميم گرفته كه به ايران بيايد؟پاسخ داد:عزيزم تعجب ندارد،دلش براي خانواده اش و از همه مهمتر وطنش تنگ شده ،مثل داداشت. گفتم:متين بيشتر از يازده سال است كه ترك وطن كرده و حالا بعد از يازده سال براي من تعجب دارد كه مي خواهد به ايران برگردد.مادر گفت:عزيزم!زماني كه متين از ايران رفت فقط شانزده سال داشت.عمويش وقتي متين را همراه خودش برد به زري گفت:زن داداش!به شما قول ميدهم كه وقتي پسرت به ايران برگردد،همهفاميل به او افتخار ميكنيم و همين طور هم شد. با استعدادي كه او از خود نشان داد توانست دكتر روانكاو خوبي شودو حالا هم يكي از بهترين پزشكان است. خنديدم گفتم:مادر جان!زيادي خواهر زاده ات را بزرگ ميكني . من هم ميتوانم بلوف بزنم و بگويم تا چند وقت ديگر خان داداشم يك جراح متخصص مغز و اعصاب ميشودكه در عصر خودش بي نظير است. مادر گفت:برو،برو لبسهايت را عوض كن كه خيلي گرسنه هستم.
به اتاقم كه رفتمبه ياد زماني افتادم كه متين مي خواست از ايران برودو من فقط شش سال داشتم. همه فاميل منزل خاله زري جمع شده بودند . خاله طوري گريه و زاري راه انداخته بود كه اشك همه را در آورده بود.آقاي آزادمنش -شوهر خاله ام-دست خاله را در دست گرفته بود و مي گفت:عزيزم!عزيزم!بس كن چرا بي تابي ميكني؟مگر من و ليلا ميگذاريم تو تنها بماني. در ضمن هر وفت خواستي مي تواني به ديدنش بروي،اينك ديگر غصه خوردن ندارد بيا عزيزم!با اين دستمال اشك هايت را پاك كن. خواهش ميكنم ديگر گريه نكن ،خوبيت ندارد،روحيه متين را هم خراب ميكني.يادم مي آيد در آن هنگام كه تحت تاثير اشكهاي خاله قارا گرفته بودم ،كنار متين نشستم و به او گفتم:پسر خاله !چرا ميخواهي خاله را تنها بگذاري؟لبخند مهرباني بر لب آوردو گفت:كوچولوي من!من كه براي هميشه او را تنها نميگذارم .مجبورم براي ادامه تحصيل بروم و همين كه تحصيلم به اتمام رسيد ،به ايران بر ميگردم.پرسيدم:چرا اينجا درس نم خواني؟مرسه كه خيلي زياده؟خنديد و جواب داد:كوچولوي عزيزم!تو هنز خيلي بچه هستي و منظور مرا نيتواني درك كني. حالا به جاي اين حرفهاي بزرگتر از خودت بيا بغلم. توي بغلش كه جا گرفتم،مرا بوسيد و با دست موهايم را نوازش كرد و با صداي بغض آلودي كه هنوز در گوشم طنين مي اندازد،گفت:هنوز نرفته دلم براي همه چيز و همه كس تنگ شده. ميدانم كه دلم براي شيطنتهاي دختر خاله كوچولويم تنگ ميشود.آه حسرت باري از ته دل كشيد و گفت:خوب خوشگل خانم!حالا بگو وقتي به ايران برگشتم دوست داري چه برايت بياورم؟جواب دادم:يك عروسك بزرگهم قد خودم،با لباس عروس سفيدكه موهايش هم بلند باشد. سر مرا محكمبه سينه فشرد وگفت:قول ميدهم عزيزم!عروسكي برايت بياورم كه مثل خودت زيبا باشد،اما تو كه موهايت را مثل پسر ها كوتاه كرده اي!گفتم:قول مي دهم كه ديگر موهايم را كوتاه نكنم. لپهايم را دو انگشتي كشيد و گفت:قول بده كه هميشه به ديدن خاله بروي و او را تنها نگذاري. ميداني كه بعد از رفتن من خيلي دلتنگ ميشود. من او را به تو ميسپارم.چند بار پشت سر هم مرا بوسيد و بعد از روي زانوهايش پايين آورد و گفت:ديگر وقت خداحافظي است
nasreen آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۷ تير ۱۳۸۸, ۰۴:۳۲ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nasreen آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض Re: رمان تويي در آسمان قلبم

قسمت سوم
ار آن روز به بعد با اينكه سنم خيلي كم بود ،نسبت به خاله احساس مسئوليت ميكردم و بيشتر از گذشته به ديدنش ميرفتم،هر چند گاهي با اعتراض پدر و مادرم روبرو ميشدم .اين ديدارهاي زود به زود باعث شد كه محبت عميقي بين من و خاله زري به وجود آيد.حالا كه يازده سال از آن زمان ميگذرد و من به قولم وفا كرده ام و هميشه به ديدن خاله رفته ام،حتي بيشتر از ليلا،مگر زماني كه امتحان داشتم. ليلا-دختر خاله ام -چهار سال است كه ازدواج كرده و به علت شغل همايون-شوهرش-از تهران به شيرازنقل مكان كرده اندو خيلي دير به دير به تهران مي آيند.
به خودم ميگويم كه آيا متين به قولش وفادار مانده است يا خير؟هرچند كه من ديگر بچه شش ساله نيستم كخ عروسك به دردم بخورد. در اين مدت متين گاهي وقتها كه تماس ميگرفت،من هم چند كلمه اي با او صحبت ميكردم و هميشه به شوخي ميگفتم:سر قولت هستي؟او هم مي خنديدو جواب ميداد:مرد است و قولش.تو چطور؟من هم جواب مدادم:من هم همين طور.
با صداي اعتراض آميز مادركه از طبقه پايين شنيده ميشد ،از عالم خيال بيرون آمدم ،مادر گفت:دخترم !روپوش در آوردن اينقدر كار داشت؟مگر قرار نبود سريع پايين بيايي؟جواب دادم:آه مادر جان ميبخشيدبه ياد بچگيهايم افتاده بودم.انسان وقتي در گذشته سير ميكند،متوجه زمان نمي شود. مادر پرسيد:چه شده كه به ياد بچگيهايت افتاده اي؟جواب دادم همين طوري.خنده كوتاهي كرد و گفت باشد،جوابم را نده،وليلطفاًبلند شو كه مرا از گرسنگي كشتي. در ضمن خيلي هم كار داريم.از روي آخرين پله كه بر آن نشسته بودم ،برخاستم و پرسيدم: چه كاري؟جواب داد: اول ناهار بعد كار
سر ميز ناهار به مادر كه نگاه ميكردم فغرق تفكر بود.كنجكاوانه پرسيدم :مادر نگفتي چه كاري داريم؟من هر چه فكر ميكنم چيزي به ذهنم خطور نميكند.نگاهش را به چهره ام دوختو گفت:اگر خودم تو را به دنيا نياورده بودم ،ميگفتم كه حتماضهفت ماهه به دنيا آمده اي .كمي صبر داشته باش تا پدرت برگردد،آنوقت مي فهمي.گفتم:اوه تا شب بايد صبر كنم پدر دير وقت به منزل برميگردد. جواب داد: امروز زود برميگرددو شايد تا حالا در راه باشد. كلام مادر به انتها نرسيده بودكه پدر با چند پرونده در دست به منزل برگشت.مادر لبخندي زد و گفت:ديدي گفتم؟!جواب دادم:بله ،مثل هميشه حق با شماست.هر سه نفر در اتاق نشيمن در كنار هم نشستيم.مادر رو به پدر كرد و صميمانه گفت:پارسا هوا كه خنكتر شد به منزل شيرين برو .خيلي وقت است كه منتظرت هستند.پدر پرسيد:مگر با اتومبيل خودشان نمي آيند؟مادر جواب داد:فرزاد اتومبيلرا با خود برده است.من به شيرين گفتممنتظر بماند تا تو بروي دنبالشان.پدر گفت:باشد ميروم.اول بايد يك دوش آب گرم بگيرم تا كمي خستگي ام بر طرف شود . امروز در شركت خيلي كار داشتم. خوب،از اين صحبتها بگذريم برويم سر اصل مطلب. مادر گفت: موافقم.پدر ادامه دادحالا كه شاهين به سلامتي تصميم دارد برگردد بايد دستي به سروروي خانه بكشيم. مادر گفت بله ،مبلمان و پرده ها را هم عوض ميكنيم،خيلي از قيافه افتاده اند.من كه تا حالا سكوت كرده بودم گفتم:حالا واقعاًلازم است كه عوض شوند؟مادر جواب دا :البته عزيزم!شاهين كه برگردد خيلي ها به ديدن او مي آيند .چهار سال است كه رفته دوست دارم وقتي به خانه برميگردد،همه چيز نو و مرتب باشد.بچه ام هميشه از چيزهاي نو چنان به نشاط مي آمدكه آدم را شاد ميكرد. بچه كه بود ،وقتي لباس نو برايش مي خريديم ،آن شب را تا دير وقت بيدار ميماند و وقتي مي خوابيد لباسش را زير سرش مي گذاشت. پدر پيپش را گوشه لب گذاشت و خطاب به مادر گفت:يادت ميآيد وقتي شاهين كلاس سوم دبستان بود به چه مريضي سختي مبتلا شد؟مادر كه به ياد گذشته افتاده بود،آهي كشيد و گفت مگر ميشود آن روزهاي سخت را از ياد برد؟پدر ادامه داد دكتر كه به بالينش آمد،گفت شما با روحيه فرزندتان آشنا هستيد. هر چه علاقه دارد برايش فراهم كنيدو تا آنجا كه در توان داريد بايد به او روحيه بدهيد تا زودتر بهبود يابد.بعد ازصحبتهاي دكتر تصميم گرفتيم دوچرخه اي را كه قرار بود بعد از تعطيلشدن مدرسه برايش بخريم ،همان موقع تهيه كنيم. دوچرخه را كه به او نشان داديم ،تا چند لحظه فراموش كرد كه مريض است. با خوشحالي به هوا مي پريدو هورا ميكشيد. خيلي سخت ميشد باور كرد شاهين يك ساعت پيش است. بعد از آن روز داروهايش را سر وقت ميخورد و همين طور سوپ وآّميوه اي را كه قبلاًبه زور به خوردش ميداديم ،با اشتهاي كامل سر ميكشيد و ميگفت پددر!من بايد زودتر خوب شوم تا بتوانم دوچرخه سواري كنم.همين طور هم شد .به چهار روز نكشيده بود كه كاملاًبهبود يافت دكتر معالجش وقتي كه شاهين را معاينهكرد،هاج و واج مانده بودو ميگفت:آقاي پارسا !معجزه است،معجزه....
nasreen آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۸ تير ۱۳۸۸, ۰۹:۳۶ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nasreen آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض Re: رمان تويي در آسمان قلبم

قسمت چهارم

پدر آهي كشيد و گفت:چه شد كه پرنده خيال ما به گذشته پر كشيد و اصل مطلب را از ياد برديم .به هر حال بهتر است به زمان حال برگرديم.من كه از گفته خود پشيمان شده بودم ،پرسيدم:پدر جان !بهتر نيست كاغذ ديواري ها را هم برداريم و به جايش نقاشي كنيم؟فكر ميكنم اين طوري جلوه خانه خيلي بهتر شود.پدر جواب داد: فكر بدي نيست.اين طور كه معلوم است بايد چنر روزي شركت نروم.مادر گفت:شراره!تو هم وسايلت را جمع كن و با پدرت برو كه تو را به منزل زري برساند.گفتم:بايد همين امروز بروم؟در پاسخ گفت:هر طور كه مايلي.به اين دليل گفتم كه تا كارهاي ما شروع نشده به منزل برگردي. براي خريد پردهو مبلمان بايد تو هم باشيسليقه ما ها دريگر قديمي شده است.پدر گفته مادر را تاييد كرد و گفت:حق با مادرت است دخترم!تا تو برگردي،كار نقاشي هم به اتمام رسيده.

به ناچار تسليم گفته هاي پدر و مادر شدم. هنگامي كه از پله ها بالا ميرفتم،مادر با محبت گفت:نگران نباش دخترم !فردا كمال و مليحه از شهرستان برميگردند و من ديگر دست تنها نيستم. نميدانم اگر آنها نبودند چكار ميكردم.

آقا كمال و مليحه خانم زن و شوهر تقريباًمسني بودند كه براي ما كار ميكردند. متأسفانه هيچ گاه طعم بچه دار شدن را نچشيدندو شايد به همين خاطر ما را مثل فرزندان خود ميدانستند و ما هم خيلي به آنها وابسته بوديم.

تا پدر استحمامش به پايان رسيد به كمك مادر دوچرخه ام را از زيرزمين بيرون آورديم و در صندوق عقب اتومبيل جا داديم . به منزل نسرين رفتم كه قبل از رفتنم او را ببينم. اقدس خانم در را به رويم گشود . با ديدن من لبخند زد و گفت:خوش آمدي دخترم!گفتم :نسرين منزل است؟به اتاق او اشاره كرد و آرام گفت:از ظهر تا حالا از اتاقش بيرون نيامده.شراره جان!قبل از اينكه او راببيني ميخواستم سوالي بپرسم.جواب دادم:گوشم با شماست،بفرماييد.گفت:مدتي است اخلاق نسرين به كلي عوض شده ،منزوي و گوشه گير شده و دائم در فكر و خيال است.مثل گذشته شاد و سر حال نيست و گويي مسئله اي برايش پيش آمده ؟ميدانم كه شما هيچ چيز را از هم پنهان نميكنيد. جواب دادم خيالتان آسوده باشد مشكلي ندارد. گفت:ميدانم دخترم!حالا كه عازم هستي ،اما بعداًكه فرصتي پيش آمد با او صحبت كن ،بلكه بفهمي علت اين همه پريشاني چيست.
ميخواستم حرف بزنم كه نسرين از اتاق بيرون آمد و با صداي بلندگفت: اي جاسوس!فكر نميكردميكروز غيبت مرا پيش مادرم بكني.جواب دادم :اصلاًما راجع به جناب عالي حرف نمي زديم.خنديد و گفت:چرا دم در ايستاده اي؟بيا تو.جواب دادم نميتوانم،پدر منتظر است،ميخواهم به منزل خاله زري بروم.آمدم قبل از رفتن تو را ببينم. با لحني آميخته به طنز گفت:آخ جان!پس با اين حساب هفت هشت روزي از دستت خلاص ميشوم.همديگر را بغل كرديم.گفتم:هنوز نرفته دلم برايت تنگ شده.چرا تو ديوانه را اينقدر دوست دارمكه احساس ميكنم بدون تو نميتوانم نفس بكشم.جواب داد:به همين خاطر هم ميخواهي بروي.گفتم: لوس نشو !سفر قندهار كه نميروم،چند روزي ميرومپيش خاله.با صداي اتومبيل پدرم فهميدم كه خيلي منتظرش گذاشته ام . با عجله خداحافظي كردم و از در خارج شدم.

منزل خاله زري بيشتر به يك كاخ شباهت دارد تا يك خانه معمولي. از در كه وارد ميشويراهرو موزائيكي نسبتاًپهني مي بيني كه در دو طرف آن شمشاد هايكوتاه و منظم با گلهاي رنگارنگصف كشيده اند.سيصد متر يا شايد بيشتر را كه پشت سر مي گذاري ساختمان بزرگ وسفيدي به شكل حلزون نمايان ميشودو در پشت اين ساختمانهم باغي بزرگ وجود دارد.باغي با درختان چنار و كاج و سرو كهنسال و انبوه درختان ميوهكه مشاهده هر كدام حكايت از قدمت آنها داشته و آدم را به زمان گذشته مي كشاند.تپه سرسبز و آبشار مصنوعي وسط آن كه بسيار زيبا و طبيعي در دل باغ ساخته شده،ديدني تر از هر جاي باغ ميباشد و مشكل ميشود باور كرد كه مصنوعي است.داخل ساختمان هم دست كمي از بيرون ندارد. كل ساختمان تشكيل شده از سالنهاي بزرگ پذيرايي با مبلمان لوكس و مدرن وپرده هاي خيلي زيبا و گرانقيمت و هر كدام از سالنها با لوستر هاي خيلي بزرگ و ديدني آذين شده.اين خانه بزرگ و زيا ارثيه پدر آقاي آزاد منش است.خانواده او روزگاري اشراف زاده محسوب ميشدند و حالا نيز خودش صاحب چندين كارخانه بزرگ ميباشد.با وجود اينكه خيلي متمول است،اما انساني خونگرم و مهمان نواز بوده و ذره اي تكبر در وجود اين مرد ديده نميشود و مهين رفتارش بر محبوبيت او افزوده است.

خاله با رويي گشاده به پيشباز ما آمد. به قدري از ديد ن ما خوشحال شد كه چندين مرتبه پشت سر هم تكرار كرد: خوش آمديد!به كمك پري خانم -مستخدم خاله-وسايلم را از اتومبيل خارج كردم.

آقاي آزادمنش و خاله قدم به دنياي سالمندي گذاشته بودند. ديگر مثل گذشته از پس كار ها بر نمي آمدند. به همين دليل غير از پري خانم و شوهرش دو نفر ديگر را هم به كار گمارده بودند.نه به طور دائم ،بلكه در هفته چند روز مي آمدندو كارها را انجام مي دادند.بارها از دهان خاله شنيده بودم كه ميگفت:اين باغ براي ما دردسر بزرگي درست كرده و نمي گذارد زندگي راحتي داشته باشيم.اما آقاي آزادمنش حرف خاله را نشنيده ميگرفت و هيچ وقت خيال نداشت تا زمان حياتش باغ يا بهتر بگويم ميراث خانوادگي اش را از دست بدهد.
وسايل را در اتاقي كه در اختيارم گذاشته بودند جا دادم . اتاق زيبا و دلنشين بود. پنجره هاي بزرگش رو به باغ باز ميشد و منظره باغ كاملاًاز آن نمايان بود. از وقتي كه به ياد دارم،هر وقتكه به منزل خاله آمده ام در همين اتاق سكونت داشته و علاقه زيادي به اين اتاق پيدا كرده ام.

لباس راحتي پوشيدم و به آرامي به برگشتم .پدر كه بلند شده بود برود،با ديدن من گفت:دختر خوبي باشي و براي خاله ات دردسر درست نكني.خاله گفت:آقاي پارسا!اين چه حرفي است،مگر شراره جان بچه است؟ پدر لبخندي بر لب آورد و گفت :دست كمي از بچه ندارد
nasreen آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۸ تير ۱۳۸۸, ۰۲:۳۴ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nasreen آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض Re: رمان تويي در آسمان قلبم

قسمت پنجم

با رفتن پدر به همراه خاله به باغ رفتيم.هوا خنك و روح نواز بود. نسيم ملايميكه از ميان شاخه شاخ و برگ درختان و گلها مي وزيد ،مرا به اوج سرمستي ميرساند.دلم مي خواست ساعتها در اين باغ قدم ميزدم.با پيشنهاد خاله كنار استخر نشستيم . پري خانم با هيكل فربه اش دوان دوان به سوي ما آمد.سيني بزرگي كه حاوي عصرانه بود به دست داشت.آقاي آزاد منش هم به جمع ما پيوست . تبسمي شيرين بر لبانش نقش بسته بود.خطاب به من گفت:هر وقت كه تو به اين خانه مي آيي،خانه رنگ و بوي ديگري به خود مي گيرد.واضحتر بگويم ،تو به اين خانه روح مي دهي و با وجود گل خودت ما را هم از تنهايي و كسالت و زندگي يكواخت بيرون مي آوري.از اين اين همه لطف آقاي آزاد منش شرمنده شدم و گفتم:شما نسبت به من لطف داريد و من غير از مزاحمت چيز ديگري براي شما ندارم. خاله گفت:عزيزم!شكسته نفسي نكن. با آمدن دوباره پري خانم صحبتها بعد ديگري به خود گرفت.آقاي آزاد منش خطاب به خاله گفت:فردا شب منزل آقاي فرحبخش براي شام دعوت شده ايم.خاله پرسيد:كي از مسافرت برگشته اند؟در جواب گفت:نمي دانم،نپرسيدم .آن طور كهآقاي فرحبخش ميگفت فردا شب نامزدي دخترش آرزوست. خاله پرسيد:حالا چرا ايقدر با عجله؟در پاسخ گفت:گويا پدر داماد عازم يك سفر دراز مدت است و اصرار داشته كه قبل از رفتنش نامزدي انجام گيرد. ازخاله پرسيدم:خاله جان!تا آنجا كه من ياد دارم آقاي فرحبخش از اقوام ما نميباشد. جواب داد:بله عزيزم،يكي از دوستان نزديك ما هستند. البته به خاطر يك سري مسائل كه پيش آمده بود،با هم رفت و آمد نداشتيم . خانواده بسيار خوب و خونگرمي هستندو فرداشب خودت از نزديك با آنها آشنا مي شود.گفتم:خاله جان!مرا كه دعوت نكرده اند. اگر اجازه دهيد،من همين جا بمانم.جواب داد:امكان ندارد كه بدون تو برويم.در ضمن آنها از ديدنت خيلي خوشحال مي شوند.من هميشه تعريف تو را پيش خانم فرحبخش و دخترهايش كرده ام.ايشان خيلي مايل بودند تو را از نزديك ببينند. گفتم :آخر من لباس مناسب براي چنين مجلسي همراه ندارم.گفت: عزيزم!بهانه لباس را نياور،فردا صبح آزادمنش را مي فرستم كه منزلتان لباس برايت بياوردو اگر هم خواستي لباس فردا صبح با هم ميرويم و يك دست لباس مناسب به حساب من براي خودت انتخاب كن.

تشكر كردم و گفتم:احتياجي به خريد لباس نيست ،تازه يك دست لباس دوخته ام كه هنوز استفاده نكرده ام. خاله گفت:بهتر از اين نمي شود،ديگر بهانه تراشي نكن. مطمئنم كه به تو خوش مگذرد،خصوصاًاينكه دختر كوچكشان همسن و سال توست.آقاي آزاد منش گفت:با وجود تو به ما هم بيشتر خوش ميگذرد.

بعد از صرف عصرانه آقاي آزاد منش براي انجام كاري از منزل خارج شد. خاله هم گفت:عزيزم!من بايد به داخل ساختمان برگردم،كارهايي دارم كه بايد تا شب تمام كنم. تو هم اگر مي خواهي همراه من بيا.جواب دادم:اگر اجازه دهيد مي خواهم دوچرخه سواري كنم.خيلي وقت است ركاب نزده ام. دلم سخت هواي دوچرخه سواري كرده.گفت:هر طور كه راحتي رفتاركن عزيزم!دوست دارم اينجا را مثلخانه خودت بداني.

مدتي بود كه تمرين نداشتم. خيلي زود از ركاب زدن خسته شدم.تصميم گرفتم كه دوچرخه سواري را براي صبح زود بگذارم.هوا به قدري خنك و دلپذير بود كه حيفم آمد از مناظر به اين زيبايي تصوير نكشم.وسائل نقاشي ام را به كمك پري خانم تا نزديكيهاي باغ برديم.پري خانم از من خواست كه زياد از ويلا دور نشوم،چون هوا رو به تاريكي مي رفت.گفت:شراره خانم!از همين نقطه بر تمام مناظر باغ مسلط هستيد. اگر كاري با ما داشتيد،صداي شما را به خوبي مي شنويم.

هميشه از نقاشي در هواي آزاد لذت ميبردم.تا تاريك شدن هوا بيرون ماندم و بعد به ساختمان برگشتم.مشغول عوض كردن لباسم بودم كه پري خانم ضربه كوتاهي بر در اتاق زد و گفت:شراره خانم!تلفن با شما كار دارد. صداي پر اعتراض نسرين از آن سوي سيم به هوا برخاست و گفت:فكر نميكردم براي صحبت با جنال عالي بايد وقت قبلي گرفت!مي شود بپرسم كجا تشريف داشتيد؟خنديدم و گفتم:جاي تو خالي در ابغ مشغول نقاشي بودم و لذت بردم.با وزيدن هر نسيمي خستگي درس و امتحان از تنم خارج شد.با تمسخر گفت:اداي شاعر ها را در نياور كه اصلاًبه تو نمي آيد. مثل اينكه به تو خيلي خوش گذشته!خوش به حالت كه حداقل نقاشي كشيدن را بلدي. گفتم:خودت نخواستي.اگر تو هم تاحالا مثل من راه افتاده بودي، براي خودت سرگرمي داشتي. جواب داد:من اصلاًحوصله اين جور كار ها را ندارم كه مثلاًيك ساعت يا بيشتر بنشينم و نقاشي كنم. باور كن فكرش هم مرا خسته ميكند. گفتم:متأسفم كه تو اصلاًذوق هنري در وجودت نيست.خنديدو گفت:خوبه خوبه!حالا نمي خواهد هنرت را به رخ من بكشي خانم داوينچيى

هرگاه با نسرين صحبت ميكردم، سبك ميشدم.وابستگي شديدي به همديگر داشتيم يازده سال بود كه با هم به مدرسهمي رفتيم و در يك كلاس و يك نيمكت ،كنار هم مي نشستيم. روزهاي خوبي را با همديگر سپري كرده ايم كه اگر بخواهيم به تحرير درآورم ،چند كتاب قطور از آب در خواهد آمد.

خلاصه آن روز بعد از خداحافظي با نسرين ،پيش خاله رفتم . سخت سرگرم مطالعه بود. با ديدن من دست از مطاله كشيد و عينك ظريفش را از روي بيني برداشت و گفت:بيا عزيزم بنشين كنار من .نزديك او نشستم و مثل گذشته براي او از دوستانم گفتم. او هم با دقتبه صحبتهاي من گوش ميداد و گاهي اظهار نظر ميكرد.

صحبتهاي ما تا هنگام صرف شام ادامه داشت و بعد از شام ،خاله از من خواست كه چند قطعه پيانو بنوازم.از وقتي كه خودم را شناختم با پيانو آشنا بودم و علاقه خاصي به نواختن داشتم. صداي زيباي پيانو ويلا را در برگفته بود.خاله و آقاي آزاد منش تا پايان نواختن حتي يك كلمه با هم صحبت نكردند و هر دو با لذت به آهنگ گوش سپرده بودند
nasreen آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۰ تير ۱۳۸۸, ۰۷:۲۸ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nasreen آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: رمان تویی در آسمان قلبم | مژگان مظفری

قسمت ششم

با نسیم خنکی که از پنجره می وزید از خواب برخاستم .ساعت تازه پنج صبح بود.در رختخواب غلطی زدم که مجدداًخوابم ببرد،اما نتوانستم.به یاد تصمیم دیروز افتادم.لباس راحت و مناسب دوچرخه سواری پوشیدم و آرام از ساختمان خارج شدم.هوا کمی سردبود و احساس سرما می کردم،اما چون تند تند رکاب می زدم،به مرور زمان دیگر سرما را حس نمی کردم.بوی گلهای تازه شکفته و برگها و چمن های تازه روییده مرا به نشاط آورده بود.در این هنگامه صبح،باغ عجیب محسور کننده بود.

هنگام برگشتن به ساختمان یک دسته گل معطر بزرگ چیدم.وارد سالن که شدم خاله و آقای آزاد منش بیدار شده بودند.به هر کدام یک شاخه گل هدیه کردم و باقی را در گلدان روی میز قرار دادم.بعد از صرف صبحانه با مادر تماس گرفتم و گفتم لباسهایی که قرار بود در میهمانی بپوشم ،را برایم آماده کند تا آقای آزاد منش هنگام برگشتن زحمت کشیده و بایم بیاورند.مادر گفت:خوب شد که تواینجا نیستی.خانه خیلی به هم ریخته است.کارگرها مشغول کندن کاغذ دیواریها هستند.شیرین و بچه هایش هم به منزل اقدس خانم رفته اند.

هنگام نوشیدن چای عصرانه کنار خاله نشستم.آه بلندی کشید و گفت: تا این یک ماه بگذرد ،من دق مرگ می شوم.با مهربانی نگاهش کردم و گفتم:خاله جان!این چه حرفی است؟خدا عمر طولانی به شما عطا کند. تا چشم به هم بگذارید این یک ماه می گذرد.دست او را گرفتم و گفتم:خاله جان!تا غروب دو ساعت دیگر مانده ،بیا با هم به باغ برویم.اگر کمی پیاده روی کنید،کسالتتان برطرف می شود.

آقای آزاد منش تازه از راه رسیده بود.خطاب به خاله گفت:زری!امروز بر عکس روزهای دیگر می بینم خیلی سزحالی،نکند گنج پیدا کرده ای و ما خبر نداریم؟!خاله به من اشاره کردو گفت: چه گنجی بهتر از این.امروز رفتیم پیاده روی کردیم.می بینی که چقدر سرحال شده ام.

سپیدی روز کم کم میرفت تا جایش را به تاریکی شب بسپارد و من باید برای میهمانی خودم را آماده می کردم. هنگام لباس پوشیدن پری خانم به اتاقم آمد که ببیند به کمک احتیاج دارم یا نه.وقتی مرا آماده شده دید لبخندی زد و گفت:شما دختر قشنگی هستید.اگر اجازه بدهید ،موهایتان را من درست میکنم.من که برایم فرقی نداشت،نخواستم دلش را بشکنم و گفتم:اگر لطف کنید ممنون می شوم. با مهارت خاصی که داشت، موهایم را به طرزی زیبا آراست .گفتم:شما چقدر خوب بلدیدموها را آرایش کنید،درست مثل یک آرایش گر ماهر.خانم که تازه ازدواج کرده بودند ،خیلی به سر و وضع خود اهمیت می دادند،مثل حالا که نبودند.من هر روز باید موهایشان را آرایش میکردم و به مرور زمان د رآرایش مو خبره شدم.تازه اغلب که اوقات فراغتی پیش می آمد به آرایشگاههای مختلف می رفتم و با دقت چشم به دست آرایشگر می دوختم و به این ترتیب بود که خیلی زود آراستن مو را آموختم.با تعجب پرسیدم:من چطور تا حال متوجه نشدم؟!جواب داد: خوب موردی پیش نیامده بود که بدانید.آنگاه نگاه پر از تحسینش را به من دوخت و گفت:مطمئنم امشب خانم جان به خود افتخار میکنند که شما همراهشان هستید.

خاله در سالن به انتظار من ایستاده بود.تا چشمش به من افتاد ،لبخندی رضایت آمیزی بر لبانش نقش بست و با شوق فراوان گفت:عزیزم!چقدر خوشگل شدی.من همیشه سلیقه تو را ستوده ام .مطمئنم که امشب گل سر سبد مجلس خواهی شد.میخواستم بگویم که لباس سلیقه نسرین بوده ،اما لب فرم بستم.

در نرده ای سفید رنگ توسط پیشخدمتی که با لباسهای مرتب و دستکشهای سفید کنار در ایستاده بود،گشوده شد و اتومبیل وارد حیاط بزرگی شد.از اتومبیل که پیاده شدیم،نگاهی به اطرافم انداختم. همه جا را با چراغهای رنگارنگ تزئین کرده بودند و گروهی از میهمانان بیرون ساختمان آمده بودند که هواب تازه استنساق کنند.خانم و آقای نسبتاً مسنی به ما نزدیک شدند. با احوال پرسی گرمی که کردند،حدس زدم باید صاحبخانه باشند.خاله مرا به آنها معرفی کرد.خانم فرحبخش رو به من کرد و گفت:حق با خانم آزادمنش بود که سر زبانش فقط شراره باشد.افسوس که زودتر از این سعادت دیدارتان را نداشتم.از این سخن خانم فرحبخش شرمنده شدم و گفتم: شما لطف دارید.جواب داد: خواهش می کنم عزیزم.

وارد سالن وسیع و مجللی شدیم. موسیقی ملایمی مترنم بود.یکراست به سوی عروس و داماد رفتیم .هر دو خیلی مناسب همدیگر بودند.بعد از این که تبریکات لازم را به عروس و دامادگفتیم،با خاله و آقای آزاد منش در گوشه ای از سالن که خانم فرحبخش انتخاب کرده بود،نشستیم.چند دقیقه ای نگذشته بود که پسر جوانی با هیکل متناسب و اندامی ورزیده به میز ما نزدیک شد.خاله و آقای آزاد منش احوالپرسی گرمی با او کردند. خاله مرا به او معرفی کرد .من متوجه شدم پسر آقای فرحبخش است و با احترام خطاب به من گفت: دوشیزه خانم! از آشنایی با شما بسیار خرسندم و از اینکه جشن ما را مزین نموده اید بی اندازه سپاسگزارم.

با ورود جمعی دیگر از مهمانان ،از ما عذر خواست و به سوی میهمانان تازه وارد رفت.خاله و آقای آزاد منش بلند شدند که به دیگر دوستانشان بپیوندند،اما من ترجیح دادمهمانجا بنشینم. خاله گفت:هر وقت حوصله ات سر رفت پیش ما بیا.

با رفتن آنها نگاهی به پیرامونم انداختم. چشمم به پسر آقای فرحبخش افتاد با تعجب دیدم که گوشه ای ایستاده و چشم یه من دوخته است.فوراًسرم به سوی دیگر چرخاندم و تظاهر کردم که اصلاًاو را ندیدم و به گرفتن پوست میوه سرگرم شدم. با شنیدن صدایی که گفت: اجازه می فرمایید بنشینم.سرم را بلند کردم . دختری بود ظاهراً هم سن و سال خودم . جواب دادم:خواهش می کنم، باعث افتخار من است که در در جوار شما باشم.هنگامی که نشست،گفت:من آنیتا-دختر آقای فرحبخش-هستم.فرید-داداشم-گفت که شما تنها هستید و ظاهراًدر این جمع غریبه.او گفت شما را تنها نگذارم. این بود که مزاحم شما شدم.گفتم:خواهش می کنم،مراحمید،از لطف برادرتان هم ممنونم.چند لحظه ای سکوت حکم فرما شد،آنگاه پرسید:شما چند سال دارید؟جواب دادم:هفده سال. گفت:چه جالب،همسن من هستید. شما امشب همه میهمانان ما را کنجکاو کرده اید. با تعجب پرسیدم:چرا من؟جواب داد:راستی خانم آزاد منش کجا هشتند؟نمی دانم چرا بحث را عوض کرد .حقیقتش من هم تمایلی نداشتم که بحث را ادامه دهم.با اشاره خاله را به نشان دادم و گفتم:شما فرزند آخر خانواده هستید؟جواب داد: بله گفتم :من هم همین طور.پرسید:شما چند خواهر و برادر هستید؟جواب دادم:دو خواهر و یک برادر گفت:من هم یک خواهر دارم و دو برادر. با انگشت فرید را نشان داد و گفتک او را که مشناسید. و با چشم گویا دنبال کسی می گشت. پس از مدتی مرا واداشتبه گوشه ای از سالن نگاه کنم و گفت:او هم فرود -برادر بزرگم- است که با چند نفر از دوستانش مشغول گفتگوست.گفتم:دو برادر چقدر شبیه همدیگر هستند. ولی با وجود اینکه فرود خان بزرگتر هستند، اما فرید خان از نظر هیکل و جثه دو برابر فرود خان هستند.گفته ام را تایید کردو گفت تعریف پیانو زدنتان را زا خان آزاد منش خیلی شنیده ام. جواب دادم:کمابیش میتوانم بنوازم.با خوشحالی گفت:وای!امشب باید از شما خواهش کنم،چند قطعه برایمان بنوازید.گفتم: وای!این محال است.من آنقدر به نواختن پیانو مسلط نیستم که جلو این جمع بتوانم بنوازم.در حین گفتگو ،خاله به ما نزیدک شد.آنیتا خطاب به خاله گفت:خانم آزادمنش!لطفاًشما به شراره بگویید قبول کند.خاله پرسید:چه را باید قبول کند عزیزم؟به جای آنیتا من جواب دادم:خاله جان!از من می خواهند که جلو این همه جمعیت پیانو بنوازم.خاله گفت:عزیزم!چه ایرادی دارد. تو که خوب می تونی پیانو بنوازی. به اعتراض گفتم : خاله جان! اما.....نگذاشت حرفم تمام شود و گفت:اما ندارد عزیزم!تو از بچگی نواختن پیانو را شروع کرده ای. حالا باید بتوانی جلو این جمع خوب از پس آن برآیی.آنیتا لبخند پیروزمندانه ای زد و گفت: پس قبول می کنی؟خندیدم و گفتم:ناچارم،هرچند که می دانم از عهده اش بر نمی آیم.با اصرار آنیتا چند قطعه پیانو نواختم و میهمانان هم ئمشتاقانه مرا تشویق می کردند.آنیتا که نزدیک من ایستاده بود،گفت:شما که گفتیدبلد نیستید یا اینکه می خواستید مرا دست بیندازید؟گفتم: دوست عزیز!حالا هم می گویم خیلی وارد نیستم.
nasreen آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۱ تير ۱۳۸۸, ۰۲:۵۵ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nasreen آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: رمان تویی در آسمان قلبم | مژگان مظفری

قسمت هفتم

با آنيتا از سالن خارج شديم تا هوايي تازه كنيم.پايم را كه از در سالن بيرون گذاشتم ،نفس عميقي كشيدم و هواي تازه را با ولع فراوان به ريه هايم فرستادم .آنيتا از اين حركت من به خنده افتاد .گفتم:من عاشق طبيعت و هواي آزاد هستم .اصلاًنمي توتنم مدت زيادي را در محيط بسته بمانم.

مدتي گذشت تا اينكه فريد بيرون آمد و خطاب به خواهرش گفت:شام حاضر است .اگر مي خواهيد برايتان بياورند همين جا صرف كنيد.آنيتا نگاهش را به من دوخت و گفت نظر شما چيست؟جواب دادم:فكر ميكنم به ساير ميهمانان ملحق شويم بهتر است.گفت:من هم موافقم.

هر سه با هم وارد سالن شديم .ميهمانان مشغول صرف شام بودند.من و آنيتا گوشه آرامي را انتخاب كرديم .هنوز ننشسته بوديم كه فريد هم جمع ما پيوست و گفت: اگر مزاحم شما نموشوم،دوست دارم اينجا بنشينم.بهترين جا سالن همين نقطعه است.جواب دادم:خواهش ميكنم،بفرماييد.آنيتا براي آوردن سالاد ميز را ترك كرد.سنگيني نگاهش را به خوبي حس ميكردم.خيلي خونسرد به خوردن مشغول شدم.ميخواست سر صحبت را باز كند كه آنيتا با ظرف سالاد برگشت.در اين لحظه فريد زير لب زمزمه كرد :چه بي موقع!آنگاه هر سه نفر به صرف شام مشغول شديم.فريد هنوز غذايش را كامل صرف نكرده بود كه صدايش زدند.اعتراض كنان گفت:ببين ميگذارند يك امشب را خوش باشيم؟فقط فريد!گناه مناين است كه برادر كوچكترم.پس از آن كه از ما عذر خواست و ميز را ترك كرد؛آنيتا با شيطنت گفت:تا حالا فريد را اين طوري نديده بودم.فكر ميكنم ميهمان باب طبعش از راه رسيده باشد.با طرح سوالي بحث را عوض كردم.

جمعي از دختران مشغول پايكوبي شدند.آنيتا هم به گروه آنها پيوست.من هم به تماشا قناعت كرئم.با شنيدن صداي فريد روي برگرداندم.گفت:دوشيزه خانم !چرا تنعا مانده ايد؟پس آنيتا كجاست؟جواب دادم:پيش دوستانش رفت.اتفاقاًبه من هم گفت به آنها بپيوندم،اما نخواستم مزاحمشان بشوم.با پررويي كنارم نشست و گفت:جسارتم را مي بخشيد.يك سوال خصوصي از شما دارم. اگر ايرادي نمي بينيد مطرح كنم.بي اخيار گفتم:بفرماييد.لبخند مرموزي بر لب آورد و پرسيد:شما نامزد داريد يا نشان كرده كسي هستيد؟از سوالش جا خوردم و جواب دادم:آقاي گرامي!براي من خيلي زود است كه به اين مسائل بپردازم.گفت:باور كنيد قصدي نداشتم .فقط كنجكاو شدم بدانم اين ماه تابناك را كسي ربوده است يا نه.خودم را به نفهمي زدم و گفتم :هر چه نگاه ميكنم ،خاله ام را ميان ميهمانان نمي بينم.جواب داد:بله درست مي فرماييد.ايشان با مادرم بيرون از سالن تشريف دارند.گفتم:پس با اجازه شما من هم مي روم.گفت:خواهش مي كنم اجازه بدهيد همراهيتان كنم.جواب دادم مزاحم نمي شوم.گفت:نفرماييد خانم .مايه افتخار من است.و آرام در منار من به راه افتاد.

به در ورودي سالن كه نزديك شديم، فرود مقابلمان سبز شد.تعظيم كوتاهي كرد و خطاب به برادرش گفت:پدر كارت دارد.با اعتراض جواب داد:ببين ميگذاريد يك لحظه راحت باشيم؟!فرود با لحني آميخته به طنز گفت:اخوي گرامي !مثل اينكه يادت رفته است قبل از مراسم گفته بودي همه كارها را بر عهده من بگذاريد و خيال همه شما راحت باشد،اما حالا مي بينم براي هر كاري بايد التماست كرد.فريد دو دستش را به علامت تسليم بالا برد و از ما دور شد.فرود گفت:مثل اينكه مي خواستيد بيرون تشريف ببريد؟جواب دادم :بله ،اگر اجازه بفرماييد.از جلو راهم كنار رفت و گفت:خواهش مي كنم بفرماييد.

مادر به همراه شيرين و بچه هايش به منزل اقدس خانم رفته بودند.من هم يكراست به آنجا رفتم .نسرين در را به رويم گشود .از خوشحالي جيغ بلندي كشيد كه همه بيرون دويدند.گفت:اي ناقلا!چطور به من اطلاع ندادي كه امروز برميگردي؟گفتم:تماس گرفتم .تو منزل نبودي.مادر خنديد گفت:نگفتم به خاطر اين بود كه غافلگير بشوي.

براي ورود شاهين و متين همه چيز مرتب و نو شده بود .خانه به قدري زيبا شده بود كه قابل توصيف نبود.يك هفته بيشتر نماده بود كه شاهين و متين به ايران بازگردند.براي آمدنشان همه روز شماري م كردند.به خصوص پدر و مادر كه شادي در چهره شان موج مي زد.

عصر روز پنج شنبه بود كه به دعوت خاله به منزاشان رفتيم.از مادر شنيده بودم كه خاله جز ما و خانواده شيرين ،مهمانان ديگري هم دارد.خيلي كنجكاو بودم بدانم آنها چه كساني هستند.از لابه لايصحبتهاي مادر و خاله فهميدم كه خانواده آقاي فرحبخش هستند.

ويدا و آرش سكوت سالن را در هم شكسته بودند و با خنده هاي شاد و بازي هاي پر سر وصدا همه را به وجد آورده بودند.چند لحظه بعد زنگ در به صدا در آمد.شوهر پري خانم ورود مهمانان را اطلاع داد و به دنبال آن خانواده آقاي فرحبخش وارد سالن شدند.آنيتا مرا در آغوش گرفت و گفت:چه خوب شد كه شما هم اينجا هستيد. گفتم:من هم خوشحال هستم كه شمارا دوباره مي بينم.

فريد از وقتي كه وارد شده بود،لحظه به لحظه حركات مرا زير نظر داشت.سر ميز شام كنار من نشست و قبل از اينكه شروع به صرف غذا كند ،آهسته گفت:از ديدار مجددتان بسيار خوشحالم.در جوابش خيلي رسمي و سرد گفتم:از لطفتان متشكرم.با اينكه او مهمان بود،اما از من پذيرايي ميكرد.به خاطر اينكه سوءتفاهمي براي ديگران پيش نيايد،نيمه كاره غذايم را كنار گذاشتم و سالن را ترك كردم.

وقتي به سالن برگشتم،همه شامشان را صرف كرده بودند.فرزاد مثل هميشه مجلس گرم كن بودمهلت صحبت كردن به كسي نميداد.فرود هم اخلاقش مثل فرزاد بود.هر دو دست به دست هم داده و مجلس را حسابي گرم كرده بودند.بزرگترها كم كم بحث را به پيك نيك كشاندند وتصميم گرفته شدكه فردا فردا صبح زود همگي به ويلاي آقاي آزاد منش كه در جاده چالوس بود برويم و به خاطر اينكه صبح زود بايد حركت ميكرديم،مهماني زودتر به پايان رسيد.خاله هر چه اصرار كرد كه خانواده آقاي فرحبخش شب را آنجا بمانند،بي نتيجه بود.بعد از رفتن آنها شيرين از من خواست كمي در باغ پياده روي كنيم.گفتم:اين وقت شب؟!گفت:چه اشكالي دارد.ما زياد از ويلا دور نميشويم.گفتم:حالا كه هوس كردي برويم،اما از حالا گفته باشم كه بايد زود برگرديم،چون خيلي خوابم مي آيد.

به جاي پياده روي ،روي يكي از نيمكتها نشستيم.گفتم:چه هواي خنكي است؟!كاش ميشدهمين جا خوابيد.شيرينبدون مقدمه چيني گفت:شراره !احتمال مي دهم فريد از تو خوشش آمده باشد.گفتم:چطور به اين احتمال رسيدي؟جواب داد:تو متوجه او نبوديكه چطور به تو خيره مي شد.هر بار كه به او نگاه ميكردم ،فقط متوجه تو بود.خنديدم و گفتم:عجب كارآگاه زبلي هستي!ديگر چه مي داني.با دلخوري گفت:لوس نشو!اصلاًبا تو شوخي ندارم.مي خواهم بدانم اگر روزي فريد به خواستگاري تو آمد،چه جواب مي دهي؟گفتم:خواهر عزيزم!براي من خيلي زود است كه به اين مسائل فكر كنم.گفت:هفده سال داري آنوقت مي گويي برايم زود است.اعتراض كنان گفتم:خانم خانما!پس چرا خودت دير ازدواج كردي؟جواب داد:من دلايل به خوصوصي داشتم.خودت مي داني چهار سال دانشگاه بودم.گفتم:من هم مي خواهم مثل تو ادامه تحصيل بدهم و به دانشگاه بروم.گفت:من فقط مي خواهم نظرت را در مورد فريد بدانم.گفتم:فكر نميكنم فريد خان به من مربوط باشدكه بخواهم راجع به او نظري بدهم.جواب داد:خيلي هم ربط دارد و فكر مي كنم كه يكي از همين روزها به خواستگار ات بيايند.باعصبانيت گفتم:خيلي بي جا مي كنند.شيرين هم عصباني شد و گفت:ديوانه:چرا مثل بچه ها رفتار مي كني؟نگاه كن قدت از من بلند تر است.هر وقت به خواستگاري ات آمدند عصباني شو . در ضمن اگر دوست نداشتي،مثل يك دختر فهميده ،جواب منطقي به آنها مي دهي.آرزو امشب راجع به تو خيلي از من مي پرسيد. به نظر من فريد پسر خوب و فهميده اي است.البته با يك برخورد نمي شود تشخيص داد كه چطور آدمي است.از اين خوشم مي آيد كه تحصيل كرده است و خيلي مودب رفتار مي كند وچه بيان شيريني دارد.گفتم:شيرين جان!خوب فكر كن خداي ناكرده چيزي از قلم نيندازي.آخر خواهر من!آنها كه هنوز به خواستگاري من نيامده اند و به قول معروف نه به داره نه به باره.جواب داد:آينده همه چيز را مشخص مي كند.خميازه بلندي كشيدم و از روي نيمكت بلند شدم و گفتم:تا دير نشده برگرديم،چون بايد صبح زود بيدار شويم.در اين لحظه سر و كله فرزاد هم پيدا شد و خطاب به شيرين گفت:خانم عزيز!معلوم هست ايوقت شب كجا تشريف داريد؟خنديديم و گفتم:خانمت هوس هواي تازه كرده بود.گفت:بله،خانم هميشه از اين هوسهاي بي موقع به سرش مي زند.شيرين گفت:بفرماييد چه ضرري به جنابعالي رساندم؟فرزاد گفت:تا چشمم خواب رفت،آرش مثل وروجك از خواب بيدار شد .به روز توانستم تا حالا او را ساكت نگه دارم.حالا به جاي ايستادن برو بچه را آرام كن تا همه را بيدار نكرده است.

خواب از چشمانم دور شده بود و به گفته هاي شيرين فكر ميكردم.فريد بدجوري فكرم را ه خود مشغول كرده بود .اما هر چه در قلبم جستجو مي كردم،جايي براي او نمي يافتم.به خودم گفتم:اين قلبي كه من دارم،فكر مي كنم تا وقتي از دنيا بروم همين طور تنها بماند.
nasreen آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ مرداد ۱۳۸۸, ۰۱:۳۵ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nasreen آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض re: رمان تویی در آسمان قلبم | مژگان مظفری

[JUSTIFY]قسمت هشتم

مسافران خسته از راهي طولاني ؟هر كس خود رامبلي رها مي كرد،اما من سرحال بودم،چون به اندازه كافي در اتومبيل خوابيده بودم.به آنيتا گفتم:اگر حالش را داريد ،تا حاضر شدن صبحانه كمي پياده روي كنيم.مادر كه گفته هاي مرا شنيده بود،گفت:برويد،ولي فعلاًاجازه نداريد از باغ خارج شويد.تازه ساعت هشت صبح است.نمي خواهم زبانم لال اتفاقي برايتان بيفتد كه باعث يك عمر پشيماني شود.فرود هم گفته مادر تاييد كرد.گفتم:مادر جان!حالا كي خواسته از باغ خارج شود؟فرود به جاي مادر جواب داد:خانم پارسا يادآوري كردند كه يك وقت خداي نكرده هوسي به سرتان نزند.وقتي بيرون آمديم،آنيتا غرولند كنان گفت:اين فرود ما هم خيلي متعصب است.صدايي از پشت سر جواب داد:وخيلي هم دلسوز و مهربان.آنيتا كه با صداي آرزو هواداري از برادرش ادامه داد و گفت:مرد است و غيرتش.درست مي گويم شراره جان؟جواب دادم:چه عرض كنم.من چيزي نگويم بهتر است.

كمي پياده روي كرديم و سپس با هم روي چمنها نشستيم .آرزو هواي تازه را با احساس به ريه اش فرستاد و گفت:من عاشق طبيعت هستم و هستم و هيچ گاه از تماشا كردن آن سير نمي شوم.گفتم:دل زيبا،زيبا پسنداست.معلوم است كه خيلي خوش سيليقه هستيد.آنيتا گفت:خانم پارسا اشاره مي كنند كه ويلا برگرديم.

جوانترها تصميم گرفتند كه به كوهنوردي بروند و بزرگترها ترجيح دادند كنار رودخانه بنشينند.البته فرود پا درد را بهانه كرد و از آمدن خودداري كرد .آقايان جلو تر از ما حركت مي كردند و ما پشت سر آنهاحركت مي كرديم يك ساعت طول كشيد تا به قله رسيديم.همگي در حال استراحت بوديم كه شيرين گفت:اگر خستگي تان برطرف شده برگرديم.مي دانم آرش حسابي مادر ار كلافه كرده است.همه گفته شيرين را پذيرفتند و راه آمده را برگشتيم.

جز من و آنيتا سايرين جلو تر از ما بودند.ما خيلي با احتياط پايين مي رفتيم.آنيتا از سر پاييني وحشت داشت. دست مرا محكم در دست گرفته بود و هر قدمي كه بر ميداشت مي گفت:تو را به خدا چند لحظه صبر كن.ما اين همه راه را چطور بالا آمده ايم؟!از حرفهايش خنده ام گرفت وگفتم:حالا كه بالا آمده ايد،ناچاريد كه سرازيري را هم برگرديد.مگر اين ضرب المثل قديمي را نشنيده ايد كه مي گويد هر سر بالايي سر پاييني دارد.خنديد و گفت:اين ضرب المثل براي من صدق نمي كند.

از دور نگاهم به فريد افتاد كه از ديگران فاصله گرفته بود و آرام آرام پيش مي رفت،تا با ما همگام شود.وقتي به او نزديك شديم،ايستاد و با گفتن خسته نباشيد از ما استقبال كرد.آنيتا گفت:نكند مثل من از پايين رفتن وحشت داري كه از غافله جا ماندي؟خنده كوتاهي كرد . گفت:آرزو با نامزدش همگام شد و آقا فرزاد هم با خانمش.دلم نيامد مزاحمشان شوم.اين بود كه از جمعشان خارج شدم . به جمع مجرد ها پيوستم.آنيتا گفت:پس بايد هر چه زودتر عروس خانم پيدا شود،تا تو هم به آن جمع كه آرزويش را داري بپيوندي.زير لب زمزمه كرد:عروسم را پيدا كردم،تو بي خبري.آنيتا گفت:بلندتر صحبت كن.فريد جواب داد:گفتم:چه آفتاب داغي.

در خالا راه خواهر و برادر با هم گرم گفتگو شدند و من فقط شنونده بودم.فريد ظاهراًاز سكوت من دلگير شده بود.رويش را به طرف من برگرداند و لحظه كوتاهي در من خيره شد و گفت:شراره خانم!چرا سكوت كرده ايد؟حتماًما را لايق همصحبتي نمي دانيد.جواب دادم:اختيار داريد .سكوتم با اين خاطر بود كه مي خواستم از بيانات شيرين شما فيض ببرم.به خاطر اينكه سو تفاهمي پيش نيايد ،آنيتا را مخاطب قرار دادم . گفتم:از اينجا به منظره پايين نگاه كن ببين چقدر زيباست.بهترين مدل براي نقاشي است.در جواب گفت:بله،خيلي زيباست.اتفاقاًتعريف نقاشي شما را هم از خانم آزاد منش شنيده ام.تا حالا در مسابقات شركت كرده ايد؟جواب دادم:بله ،چند بار شركت كرده ام و دو بار توانستم مقام كسب كنم.ذوقزده گفت:آفرين!شما در هنري كه به ذهن خطور مي كند ،استاديد.گفتم:اشتباه مي كنيد.اتفاقاًبيشتر كارهاي مهمي كه به خانم ها مربوط مي شود را اصلاًتمي توانم انجام بدهم.فريد گفت:متاسفم كه حرف شما را قطع مي كنم.با دست به گوشه اي اشاره كرد و گفت:سايرين آنجا ايستاده ان و منتظر ما هستند.بايد به آن سمت برويم.منتظر جوابي از جانب ما نماند و جلو تر از ما حركت كرد.

بعد از ناهار همه دور هم جمع شديم.به آنيتا گفتم:دوست داري با هم شطرنج بازي كنيم؟جواب داد:متاسفانه از بازي شطرنج هيچ سر در نمي آورم.اما فريد خيلي وارد است.فريد تا اسم خود را شنيد ،رويش را برگرداند و گفت:من را صدا كردي؟انيتا گفت:داشتم به شراره جان مي گفتم كه تو شطرنج خوب بازي ميكني.آخر ايشان از من خواستند كه بازي كنم و ميداني كه بلد نيستم.فريد كه منتظر چنين فرصتي بود،گفت:اگر شراره خانم ما را لايق بدانند ،ايشان را در بازي همراهي ميكنم.آنيتا بدون اينكه من پاسخي بدهم،شطرنج را بدست فريد داد و گفت:شما بازي كنيد ،من هم نگاه مي كنم تا ياد بگيرم.

مشغول بازي شديم ،پس از حركت دادن چند مهره شطرنج،گفت:شما خيلي خوب بازي مي كنيد.آنيتا گفت:هر كس كه بازنده شد،موقع برگشتن همه را به بستني دمهمان مي كند.فريد گفت:قبول است.پس بايد حسابي حواسم را جمع كنم.چند دقيقه اي از بازي نگذشته بود كه آنيتا گفت:چه بازي خسته كننده اي است.اصلاىدلم نمي خواهد ياد بگيرم.اگر ناراحت نمي شويد،تنهايتان مي گذارم.مي خواستم به او جواب بدهم كه رفيق نيمه راه هستي .اما فيرد پيشدستي كرد و كفت:اگر لطف مني و بروي،من هم بيشتر حواسم را متمركز مي شود.از بس حرف زديوزيرم را از دست دادم.آنيتا با دلخوري ج.اب داد:من را بهانه نكن،خودت بازي بلد نيستي.و با صداي بلند تري كه همه به خوبي مي شنيدند،گفت مطمئن باش بازي را خواهي باخت فريد خان!فريد جواب داد:خواهيم ديد.با كشيدن آه بلندي بر اعصاب خود مسلط شد و به بازي ادامه داد.هر دو گرم بازي بوديم،بدون اينكه با هم سخني بگوييم.يك لحظه متوجه او شده كه اصلاًحواسش به بازي نيست. فرصت را غنيمت شمردم و با دو سه حركت او را مات كردم.آهسته گفتم:ديديدماتتان كردم.مستقيم به چشمانم زل زد و گفت:خيلي وقت است كه مرا مات كرده ايد و خبر نداريد.درست از لحظه اي كه اولين بار شما را زيارت كردم مرا مات خود كرديد.بدون توجه به گفته هايش بلند شدم و از او دورشدم و با صداي بلند به آنيتا گفتم:پيش بيني ات درست از آب درآمد.با خوشحالي گفت:به افتخار شراره جان يك دست محكم بزنيد.حتي فريد با لبي خندان دست مي زد.آنيتا به او گفت:حالا چه مي گويي فريد خان؟فريد طنز آلود جواب داد:وقتي به منزل برگشتيم جوابت را تقديمت مي كنم خواهر گرامي!از اين سخن او نتوانستم جلو خنده خود را بگيرم.

به پيشهناد پدر بار ديگر ويلا را ترك كرديم و كنار رودخانه نشستيم.خانمها جدا زا آقايان نشستند.فريد طوري نشسته بود كه به خوبي مي توانست مرا ببيند.از دست او به ستوه آمدم بودم.به همين خاطر جايم را با خاله عوض كردم.

آفتاب كه غروب كرد عازم رفتن شديم.فريد به قولش عمل كرد و بين راه همه به بستني و نان شيريني دعوت كرد.هنگام خاحافظي به من گفت:روز خيلي خوبي راگذراندم .اميد وارم باز هم از اين فرصت هاي طلايي پيش بيايد.فرود كه پشت سر ما قرار داشت به او جواب داد:اميدوارم.

به منزل كه برگشتيم،از دور به خانه اقدس خانم انداختم.همه جراغها خاموش بودند.با خودم فكر كردم يعني كجا مي توانند رفته باشند؟!تا وارد خانه شديم،از آقا كمال احوالشان را پرسيدم و او جواب داد:باغچه دم رد را آب مي دادم ديدم با اتومبيل آقاي فرزان فر رفتند.[/JUSTIFY]
nasreen آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ مرداد ۱۳۸۸, ۰۲:۳۷ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
nasreen آواتار ها
 
پست معمولی  +2 امتیاز     
پیش فرض re: رمان تویی در آسمان قلبم | مژگان مظفری

[JUSTIFY]قسمت نهم

صبح روز بعد نسرين به منزل ما آمد .تا از در وارد شد،گفتم:اي بدجنس !ديشب خوش گذشت؟بي خيالي از سوال من گفت:من بايد از تو بپرسم كه بي خبر گذاشتي رفتي.با هم به اتاق من رفتيم.با خنده گفتم:من اول گزارش بدهم يا تو؟جوا ب داد:من ككه چيزي براي گفتن ندارم.تو تعريف كن.گفتم:بعداًمعلوم مي شود.از مهماني گرفته تا پيك نيك،همه را براي او تعريف كردم.لبخند معني داري زد و گفت:يادت است گفته بودم دل فريد خان را ربودي.خنديدم و گفتم:بله،تو بايد رمال بشوي.آينده نگري ات حرف ندارد.حال من كه هيچ چيز را براي تو نا گفته نگذاشتم،تو بگو ديشب با خانواده آقاي فرزان فر كجا رفته بوديد؟از تعجب چشمانش گشاد شد و گفت:دختر !تو از كجا فهميدي؟گفتم:فكر كردي فقط خودت رمال خوبي هستي.توآينده نيگري مي كني من هم گذشتهرا توي چشمهاي سياهت مي بينم.گفت:مسخره بازي را كنار بگذار.ازكجا فهميده اي؟گفتم :از رنگ و رويت كه حال آمدي.گفت:لوس نشو.اگر مي خواهي اذيتم كني ،ميگذارم مي روم.خنديدم و گفتم:ديوانه!آقا كمال ديروز وقت رفتن شما را ديده بود.گفت:كه اين طور ،پس مجبورم جواب پس بدهم.ديروز نزديك غروب بود كه خانم فرزان فر با مامان تلفني تماس گرفت و از ما خواست كه با آنها بيرون شهر برويم و خلاصه مامان با صرار زياد خانم فرزان فر قبول كرد.

نسرين رد حين صحبت كردن وقتي اسم افشين را مي آورد،صورتش حالت خاصي مي گرفت.به ياد حرف گفتههاي اقدس خانم افتادم.از حواس پرتي خودم متعجب شدم كه چطور فراموش كرده بودم با نسرين صحبت كنم.ديگر شكي نمانده بود كه او افشين را دوست دارد.بي مقدمه گفتم:نسرين يادت مي آيد روزي از تو پرسيدم به افشين علاقه داري ،اما تو جوابم را ندادي؟مي خواست حرف بزند كه دستم را بالا بردم و مانع شدم و او هم سكوت كرد.ادامه دادم:تا حال نشده من چيزي را زا تو پنهان كنم . همين طور تو.اما اين طور كه معلوم است تو فرق كرده اي و ديگر به من اعتماد نداري .درست مي گويم؟گفت:نه،باور كن اين طور نيست .شايد به من بخندي اگر بگويم از تو خجالت مي كشم.سرم را از روي تاسف تكان دادم و گفتم :ديوانه اي تو دختر!گفت:چند وقت پيش براي خريد به مغازه آقاي فرزان فر رفته بودم.به جاي آقاي فرزان فر ،افشيندر آنجا بود.وقتي خريدم به پايان رسيد ،مي خواستم از مغازه بيرون بيايم كه او مرا صدا زد و گفت:نسرين خانم!عرضي داشتم،البته اگر مزاحم نيستم.گفتم:بفرماييد.گفت:خيل ي وقت است كه مي خواهم مطلبي را به شما بگويم،ولي متاسفانه شرم دارم كه حضوراًبه عرض شما برسانم .اگر اجازه بدهيد شب با شما تماس بگيرم.گفتم:اما.....نگذاشت حرفم را به پايان برسانمو گفت:مي دان مي خواهيد چه بگوييد و مي دانم كار درستي نميكنم،ولي خواهش ميكنم به من اجازه بدهيد فقط همين يك بار مزاحم شما بشوم.نسرين لحظه سكوت كرد.بي صبرانه پرسيدم:خوب بعدش چش شد؟گفت:شب تماس گرفت .از اتاق خودم با او صحبت كردم كه مامان متوجه نشود،هر چند كه خواب بود.خلاصه بعد از سكوتي طولاني به حرف آمد و گفت:باور كنيد نمي دان موضوع را چطور بيان كنم ككه شما نسبت به من فكر بد نكيد.مدتي است كه نسبت به شما يك احساس بخصوصي پيدا كرده ام .هر وقت شما را مي بينم ،حالم دگرگون مي شود.به عبارتي بهتر بگويم كه احساس مي كنم قادر به نفس كشيدن نيستم.اوايل مي خواستم اين احساس را در خود سركوب كنم،ولي هر چه زمان پيش مي رود بيشتر به شما علاقه مند مي شوم.ديگر قادر نيستم به شما نينديشم.فكر شما،روح و ذهنم را پر نموده است و احساس مي كنم بدون شما هيچم.به خاطر فراموش كردن شما چند روزي به شهرستان نزد يكي از دوستانم رفتم،ولي بي تابانه و مشتاق بسويتان برگشتم و يكراست دم مدرسه امدم.دو. ساعت بيشتر انتظار كشيدمتا از مدرسه بيرون آمديد و پنهاني شما را ديدم.آنروز دريافتم كه چاره اي جز اعتراف ندارم.البته نمي خواهم خداي ناكره با شما رفتار نامشروعي داشته باشمو تنها دليل تماس گرفتنم اين بود كه از شما تقاضاي ازدواج كنم و تنها فكري هم كه به خاطرم رسيد همين بود.ابتدا مي خواستم موضوع را با مادرتان در ميان بگذارم،اما پشيمان شدم و خودم هم ميدانم كه چرا؟من هر شرطي را از جانب شما مي پذيرم.اگر مي خواهيد ادامه تحصيل بدهيد،حرفي ندارم و قول ميدهم كمكتان كنم و اگر مادرتان را بهانه مي كنيد،قدمشان را روي تخم چشمهايم مي گذارمو تا وقتي زنده ام مثل مادر خودم به ايشان احترام ميگذارم.وقتي شما را مي خواهم ،مطمئن باشيد كه ايشان را بيشتر از شما مي خواهم. مگر نه اين است كه شما از دامن او پرورش يافته ايد.خواهش مي كنم خوب به صحبتهاي من فكر كنيد و بعداًجواب را هر طور كه راحت هستيد،به من اطلاع دهيد.حرف نسرين كه تمام شد گفتم:هنوز به او جواب نداده اي؟گفت:نه نمي دانم چرا اصلاًمشاعرم كار نمي كند.از اينكه بدون اجازه مامان با او صحبت كردم،احساس گناه ميكنم.خودت مي داني من چقدر از اين كارها متنفر بودم.مي بيني آخر سر خودم آمد.اميدوارم خداوند گناه مرا ببخشد.گفتم:نسرين جان!من اين كار تو را اصلاًگناه نمي دانم.چون تو با نيت بدي با افشين صحبت نكرده اي و اصلاًنمي داستي كه با تو چكار دارد.مطمئنم اگر او قصد بدي داشت،تو همان لحظه جوابش را داده بودي.تازه آن بيچاره هم با نيت بدي با تو صحبت نكرده است.پس چرا احساس گناه ميكن؟من مي دانم كه تو هم او را دوست داري .بنابراين كتمان كردنش بي فايده است.به نظر من جريان را به طور كامل به مادرت بگو و بعد هر طور كه مادرت صلاح دانست ،به او جواب مثبت مي دهي.البته بايد به افشين بگويي،بعد از اينكه ديپلم ات را گرفتي ازدواج مي كني.مطمئنم زندگي خوبي در انتظار شماست.[/JUSTIFY]
nasreen آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
آسمان, اسکن, تایپ, تویی, قلبم, مظفری, مژگان, نوشته, نیمه

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
تویی در آسمان قلبم | مژگان مظفری | دانلود mahdiyeh ایرانی 9 ۱۱ بهمن ۱۳۹۰ ۰۷:۱۹ بعد از ظهر
تویی در آسمان قلبم | مژگان مظفری (تایپ گروهی) -ALI- کتابهای کامل شده ایرانی 56 ۴ آبان ۱۳۸۹ ۰۸:۵۲ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان