| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: يه جايي همين نزديكيا
نوشته ها: 1,471
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : و باز هم ليلي حالت من : | پست بسیار مفید : +24 امتیاز سلام دوستان من دوباره اومدم البته اینبار تنها نیستم من و aka35 اینبار باهم می نویسیم این رمان رو امید وارم خوشتون بیاد نظرات و انتقاداتون رو بهمون بگید چون کلی خوشحال می شیم ( جلد رمان رو بعدا می زارم چون باید به بچه های گروه گرافیکیا بگم به نام تنها ی تنها تنها دو سه روز از مرگ مادرش می گذشت .....دوسه روزی که نمی دونست چطور گذشت ....همه چی بیشتر شبیه خواب بود ...نه بیشتر شبیه کابوس بود نمی دوست گناه اون و امیر چی بود که از حالا باید یتیم و بی کس می شدند پدرش که قبل از تولد امیر ازدنیا رفته بود ..... راننده بود و یک روز ماشین چپ کرد و اتیش گرفت اونارو تنها گذاشت از اون روز بدختیشون شروع شد ......... روزایی که کم کم داشته هاشون تموم می شد روزایی که مادرش با وجود اینکه تازه بچش رو به دنیا آورده بود دنبال کاری می گشت ...بلاخره توی یک خونه به عنوان خدمتکار مشغول شد سه سال بود که اونجا کار می کرد و چند روز پیش براش خبر اوردند که مرده ......هنوز قیافه ی سرد و خشک راننده ی اون خانواده رو به یاد داشت - منزل خانوم ساجدی؟ - بله بفرمایید..... - بچه جون برو بگو بزرگترت بیاد کار دارم باهاش - بزرگتر خونه فعلا منم امرتون - تویی....... باشه فرقی نداره .... مامانت سارا خانوم متاسفانه .....براشون حادثه ای به وجود اومد و عمرشون رو دادند به شما دیگه بقیه حرفهاش رو نمی شنید پاهاش شل شد و افتاد زمین مامان.......... بقیه ی چیزا خیلی سریع اتفاق افتاد همسایشون با شوهرش رفتند و جنازه ی مامانش رو تحویل گرفتند و همه ی کارا رو انجام دادند ...... اون فقط موقع دفن تونست چهره ی مامانش رو ببینه .......مادرش چه غریبانه مرد..... اون اهل اینجا نبود و بعد از ازدواجش با باباش که خانوادش مخالف بودند به تهران اومده بودند نه ماماش از خانوادش بعد از اون خبر داشت نه اونها ...... توی این مدت امیر داداش کوچولوی شیطونش همش توخونه ی این و و اون بود و ولی کم کم همسایه ها هم رفتند سراغ زندگیشون .........زندگی در جریان بود ... امشب شب اولی بود که اون دوتا تو خونه تنها بودند ........خیلی می ترسید درا رو قفل کرده بود و چراغ اتاق رو روشن گذاشته بود امیر رو پیش خودش خوابوند ........داداش کوچوی بیچارش ....دیگه حتی شیطنت هم نمی کرد دیگه خونه رو نمی گذاشت رو سرش .......... وقتی امیر خوابید کم کم اون روی ماجرا رو دید .........حالا باید چی کار می کرد؟ هر چی پس انداز داشت صرف هزینه ها شد حالا تنها برا نهایت یک هفته آذوقه داشت ....بعد خونه رو چی کار می کرد؟ دیروز صاحبخونه اومده بود و می گفت که مادرش اجاره ی دوماه رو نداده و اونم خونه به دوتا بچه نمی ده و باید خالی کنه ............ تنهایی چی کار باید می کرد؟؟؟ - مامان کجایی تو آخه ؟ دلم برات تنگ شده خیلی هم تنگ شده ..... مامان من چی کار کنم ؟ مامان من می ترسم مامان من هنوز به قیم احتیاج دارم ولی شدم قیم امیر مامان من و امیر تنهای چی کار کنیم؟ هیچوقت نمی بخشمشون مامان ........هیچوقت نمی بخشم اون خانواده رو ..........یاد حرفای راننده افتاد : - متاسفانه گویا ایشون از بالکون طبقه بالا پرت شدن پایین .......... و سرشون خورده به سنگهایی که ریخته بودیم برا تزیین گلخونه و ..... همین و بس ......... اخه مامانم چطور شده که پرت شده؟ اصلا رو بالکن چی کار می کرد؟ کلی سوال داشت ولی نمی دونست جوابش رو از کی بگیره؟......... ادامه دارد..... برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,988
(View Stats)
تشکرها: 107,858
تشکر شده 197,081 بار در 18,552 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +9 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت از فونتTahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد! ممنون دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, * sogi jOoOn *, * حدیث *, -نازلی-, .Baharak., .Saeideh., 271529, aka35, armita1819, babasi, baran_1990, Elen, elnaz89, faezeh88, FAH!ME, honey_x, ili mah, ilyaiii, katerina petrova, leila.kh, m0zhdeh, mahtab10, mahtaj, maryam1, misha_porro, mojan_23, nafas_me, neshan, nilooye abb, niloufar_rose, nima fafa, nlp16001, paiz, RaheBipayan*, sazin513, shakiba_2510, shiva joon, sعسلs, TARANOMEMEHR, violet_kl, yeshil, zeos, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~mehrnoosh~, بهار سرد, روژان, شیوا, م.م.ر, مهستی, وارنیا, والا, ياابالفضل, پدیده, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: karaj
نوشته ها: 10
(View Stats)
تشکرها: 18
تشکر شده 605 بار در 11 پست
کتاب مورد علاقه : ناحالا نخوندم چيزي.... | پست بسیار مفید : +27 امتیاز اين شب سخت ترين شب زندگيش بود، حتي از شبي كه پدرش فوت كرده بود... آن شب را يادش مي آمد كه با وجود اينكه پدرش را بيشتر ازهمه دوست داشت ولي با وجود مادرش كه اونو در آغوش گرفته بود يك خواب راحت داشت، يك دفعه نگاهش به امير افتاد...در حالي كه گريه ميكرد و تمام صورتش خيس بود يك لبخند تلخي زد چون اميرو مثل اون شب خودش ديد و خودش را جاي مادرش حس كرد و تازه فهميد كه اون شب مادرش چي كشيده ولي هيچي به روي اون نياورده بود... در حالي كه گريه مي كرد داشت به امير نگاه مي كرد باز دوباره فكرو خيال فرو رفت، فكر اينكه چقدر اونو دوست داره، با اينكه امير خيلي اونو اذيت مي كرد و اونم خيلي عصبي ميشد و امير را دعوا مي كرد ولي با همهي اينها امير را خيلي دوست داشت، امير درست وقتي كه پدرش فوت كرده بود و هيچكس را نداشت و احساس تنهايي ميكرد و مادرش هم كه براي چرخوندن زندگي پيش اون نبود، تنها همدم اون بود....همدمي كه هيچي نمي فهميد، درست زماني كه دخترايي هم سن اون فكر خوشگذروندن و از مسئوليت فرار ميكردند بايد تمام وقتشو پاي اون ميگذاشت، فقط شبها كه مادرش ميآمد ميتونست يه نفس راحت بكشه.... يك دفعه به خودش آمد، چشمش به عكس خانوادگيشون كه كنار آينه روي طاقچه بود افتاد...نمي دونست قبلا كه با پدرو مادرش بود يه خانواده كامل بود يا وقتي كه با اميرو مامانش بود يا حالا كه فقط امير رو داره.... با چهره اي مصمم به عكس باباش نگاه كرد و گفت: - بابا تا وقتي تو بدوي ما هيچي كم نداشتيم...از وقتي رفتي من نه مادر داشتم نه پدر.. اشك از چشماش داشت سرازير ميشد، با دستش اشكاشو پاك كرد بعد به عكس مادرش نگاه كرد و گفت: - مامان تو ديگه چرا؟ تو زندگيتو براي ما گذاشتي ولي من نميفهميدم و همش ازت گله و شكايت مي كردم ولي الان پشيمونم چيجوري ميتونم جبران كنم؟ بايد چيكار كنم من آخه... يه نفس عميق كشيد و گفت: - ميدونم بايد چيكار كنم، مامان بهت قول ميدم همونجوري كه تو چيزي برامون كم نگذاشتي نميذارم امير چيزي كم داشته باشه، هركاري واسش ميكنم كه كمبود شمارو حس نكنه، من نميذارم اونم مثل من نبود شمارو حس كنه.... ناگهان قاب عكس رو برداشت و اونو بغل كرد و دراز كشيد و گريه كرد تا خوابش برد.... - آبجي بلندشو...دارن زنگ ميزنن بلند شو ديگه... - اه...اه... باز بايد خودم برم باز كنم.. - كيه؟ كيه؟ - اگه ميشه يك لحظه تشريف بياريد دم در... امير درو باز كرد - امير سلام، چطوري؟ - سلام شما؟ - منو نمي شناسي؟ منم ديگه...! برديام ديگه... يادت نمي ياد هفته پيش خونمون بودي كلي ماشين بازي كردي با كامپيوترم؟ امير كه تازه از خواب بيدار شده بود چيزي حاليش نميشد با دستاش چشماشو ماليد و كم كم داشت تصوير براش واضح ميشد، بعد كه درست ديد برديا رو شناخت و چشماش درشت شد و با تعجب بهش نگاه مي كرد و يك دفعه اشك از چشماش سرازير شد كه انگار باز ياد مامانش افتاد... برديا هرچي مي گفت هيچ عكس العملي انجام نمي داد، انگاري هيچي نمي شنيد... عسل كه از خواب بيدار شده بود صداي صحبت هاي برديا رو مي شنود ...در حالي كه داشت آماده ميشد تا بياد دم هي ميپرسيد امير كيه؟ امير؟....ولي هيچ جوابي نشنيد تا آمد دم در و برديا رو ديد..... ادامه دارد... سعی نكن متفاوت باشی...فقط خوب باش...خوب بودن به اندازه كافی متفاوت هست...![]() تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند... وای سهراب کجایی آخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند, همه جا سایه ی دیوار زدن ! وای سهراب دلم را کشتند![]() ویرایش توسط aka35 : ۲۷ تير ۱۳۹۰ در ساعت ۰۲:۲۹ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: يه جايي همين نزديكيا
نوشته ها: 1,471
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : و باز هم ليلي حالت من : | پست بسیار مفید : +23 امتیاز کسی که پشت در بود غریبه می زد ولی این صمیمیتش با امیر... - بله بفرمایید با کی کار دارین؟ بردیا برگشت و به سمتی که صدا می اومد نگاه کرد ....... سارا خانوم همچین لعبتی داشته و پنهون کرده با این فکر لبخندی بر روی لبش اومد ...... - با بزرگ این خونه و انگاری تویی - بعله بفرمایید امرتون - من از طرف خانواده ی فخیم میام در مورد مادرت سارا خانوم - بفرمایید امرتون رو - نیام تو؟ - نخیر همین جا بفرمایید - باشه بابا چرا می زنی ......... همونطور که می دونی مامانت درست آخریای ماه پیش اون اتفاق براش افتاد و البته تسلیت می گم هرچند که دیره و مامان منم چون کلی دل رحمه ازم خواست بیام و ازت بخوام که بری اونجا تا حقوق این ماه آخر مامانت رو باهات حساب کنه - نمی شد خودشون حساب می کردند و ما نمی اومدیم - نخیر حالا هم منتظرم زود باش بیا هرچند نمی شه از خانوما زیر نیم ساعت انتظار حاظر شدن داشت - باشه فعلا عسل در رو بست و بهش تکیه داد این دیگه از کجا پیداش شد ؟ چرا اینایی که برا مراسم مامان پاشون رو اینجا نزاشتند حالا می خواستند حقوق باقی موندش رو باهاش حساب کنند؟ اونطرف بردیا پشت رل نشسته بود و داشت به دروغی که سر هم کرده بود فکر می کرد امروز ک مادرش به زور و تحدید و کلی حرف راضیش کرده بود تا بیاد و کمی پول به این خانواده بده و بیاد ولی حالا ....... - مامان رو چی کار کنم ؟ الان اینو بردم خونه می گن چی؟ بلاخره بعد از کلی فکر کردن به راه حلی رسید شماره ی خونشون رو گرفت: - الو سلام راحله مامان هست؟ - ..... - سلام مامان خوبی ؟ - سلام بد نیستم چی کار کردی پول دادی چقدر؟ - یکی یکی مامان جون نه ندادم - چرا ؟ نکنه کلا نرفتی؟ - نه مامان رفتم ولی مامان اینا وضعشون خیلی خرابه با این پولا کمکی نمی شه بهشون - چی شده نگرانشون شدی؟ - بلاخره عذاب وجدان دارم - خوب حالا می خوایی چی کار کنی؟ - میارمش خونه تا خود شما هر کاری میخوایی بکنید.....راستی یک کاری هم می شه کرد .... به جای مامانش مشغول شه - بردیا داری خیلی مشکوک می زنی راستش رو بگو موضوع چیه؟ - جان مامان چیزی نیست فقط گفتم که عذاب وجدان دارم - باشه بیارشون ببینم چی کار می کنم تازه تماس قطع شده بود که در باز شد و اول امیر و بعد خواهرش روی صندلی عقب نشستند - آفرین رکورد شکوندی 10 دیقه - ........ - حالا چرا عقب بفرما جلو - ........ - آهان یعنی الان من هرچی بپرسم جواب نداره دیگه - ....... - خوب حداقل بگو اسمت چیه؟ - ........ - امیر جونم اسم آبجیت چیه؟ - آبجی .... عسل نزاشت حرف امیر تموم شه و با تشر گفت - امیر......... و نگاهی خطرناک به بچه انداخت که باعث شد ساکت شه - داشتی می گفتی امیر جون - آبجی نمیزاره بگم - اااااااا ابجی چرا نمی زاری بگه - بس کنید دیگه اقای محترم - اااااا با من بودی؟ چه عجب فکر کردم زبونت تو خونه جا موند تا به خونه برسند بردیا همچنان می گفت و می گفت آخر سر جلوی در گفت: - بلاخره نگفتی اسمت چیه؟ عسل که دیگه تحملش تموم شده بود در رو باز کرد و پیاده شد ولی امیر که هنوز داشت پایین می آمد تو پیاده شدن از ماشین شاسی بلند بردیا مشکل پیدا کرد - آبجی عسل من چطور بیام پایین ؟ اگه کارد می زدی خون عسل در نمی اومد سریع برگشت و امیر رو بلند کرد و روی زمین گذاشت و بعد دستش رو گرفت و با خودش کشید بردیا که از فهمیدن اسمش خنده ی گشادی روی چهره اش بود فکر کرد - عسل ............ پس چرا ما ازش چیزی ندیدیم ؟ معلوم نیست شیرینیش برا کیه که تلخیش افتاده به ما بعد درها رو قفل کرد و دنبال اونا راه افتاد ..... | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: karaj
نوشته ها: 10
(View Stats)
تشکرها: 18
تشکر شده 605 بار در 11 پست
کتاب مورد علاقه : ناحالا نخوندم چيزي.... | پست بسیار مفید : +24 امتیاز - وايسا عسل...وايسا....بذار الان ميام خودم درو باز ميكنم... ولي عسل بدون توجه زنگ رو زد...راحله هم از آيفون نگاه كرد و كيه وقتي عسلرو ديد گفت: - بفرماييد؟ شما؟ با كي كار داشتيد؟ كه برديا بدو بدو آمد و گفت درو باز كن خانومه خونه اومده...عسل بازم يه نگاه خشمگينانه اي كرد و سرشو انداخت پايين و دست امير را گرفت و رفتند تو... در حالي كه داشتند از حياط ميگذشتند امير داشت آروم به عسل ميگفت: - عسل نگاه كن چه حياط بزرگي دارن...! - ببين چه استخري دارن...! - درختارو نگاه كن پر ميوه هاي رنگارنگ هستن....چرا ما نبايد تو همچين خونهاي زندگي كنيم! برديا كه از اون اول فضوليش گل كرده بود داشت به تمام حرف هاي امير گوش ميكرد و يه دفعه بي اختيار گفت: - خب اين جا هم خونه ي خودتون باشه... عسل كه ديگه طاقتش تموم شده بود گفت: - امير تمومش كن ديگه بيا بريم، وقتي هم كه كارمون تموم شد ميريم خونهي خودمون چون اينجا كاري نداريم... وقتي كه رسيدن به دم در ورودي افروز اومد دم در و گفت: - سلام دخترم، من افروزم.... مادرت خيلي زن خوبي بود، تسليت ميگم.... - سلام، مرسي - بيا تو دخترم... - نه مرسي، مزاحم نميشم فقط پسرتون گفتند كه ميخواهيد دست مزد ماردم برو بديد. منم فقط اومدم اونو بگيرم و برم.... - دخترم مگه عجله داري؟ بيا تو انقدر تارف نكن...اينجوري كه نميشه، مادر تو يه مدتي اينجا زندگي كرده مگه من ميزارم دحتر و پسرش تا دم خونه بيان و برن...نه اصلا حرفشو نزن بياين تو... عسل نميدونست چي بايد بگه..نه ميتونست روي اون خانوم رو زمين بندازه، نه اين كه حوصلهي او برديا با اون مسخره بازي هاشو داشت، همينجوري بي حركت ايستاده بود كه ديد امير دستشو ول كرده و داره ميره تو...خواست بگه برگرد ولي ديد مثل اين كه ديگه راهي جز تحمل نداره... افروز راهو بهشون نشون داد و گفت: - بشينيد كه باهاتون كار دارم...راحله شربت بيار اينا يه گلويي تازه كنن... تا افروز كه رفت پول بياره و بعدش درباره كار كردن عسل تو خونه حرف بزنه، برديا باز شروع كرد به حرف زدن، هركاري ميكرد تا بتونه چيزايي كه ميخوادو از زير زبون عسل بكشه بيرون... - چند سالته؟ حسابي جا افتاده شدي يا...درس هم ميخوني؟ كلاس چندي؟ عسل كه سرشو انداخته بود پايين و كلا تو فكر مادرش بود كه اينجا چيكار ميكرده... همش فك ميكرد مامانش اينجاس، هي مادرشو ميديد كه بهش لبخند ميزنه...ولي اصلا صداي برديا و حرفاشو نميشنيد...چشماش پر اشك شده بود...برديا كه ديد داره گريه و نميدونست واسه چي گريه ميكنه، فك ميكرد بخاطر حرفاي اون بوده گفت: - اه...اه چقدر لوسي تو.. مگه من چي گفتم؟ بعد شروع كرد به خنديدن ..عسل كه به خودش اومد از رفتار مسخره اون طاقش طاق شد و دست امير گرفت گفت: - پاشو بريم جاي ما اينجا نيست... پا شد و داشت با سرعت به سمت در ميرفت، راحله درست از جلوي اون اومد لپ اميرو گرفت و گفت: - سلام امير كوجولو چطوري؟....ا؟ كجا؟ داريد ميريد؟! بفرماييد ميل كنيد... امير كه از رفتاراي عسل متعجب شده بود هيچي نميگفت فقط نگاه ميكرد...ولي عسل گفت: - ممنون، من بايد برم، كار دارم... برديا از اونور شروع كرد و گفت: - به به خانومه شاغله....درآمدت چقدره؟ عسل بدون توجه شروع كرد و به سمت در رفت كه راحله گفت: - چقدر مثل مادرت هستي... - چي؟!!!!! عسل درحالي كه از حرف راحله متعجب بود و مات و مبهوت وايستاده بود افروز اومد و گفت: - اينجا چه خبره؟ چرا ايستاديد؟ بريد بشينيد ديگه... عسل گفت: - نه، من بايد برم، اينجا كاري ندارم... و بعد برگشت و شروع كرد به رفتن كه افروز گفت: - خب حداقل بيا دست مزد مادرت رو بگير تا من زير دين كسي نباشم... - مرسي خانوم، من به اون احتياجي ندارم...اگه تونستيد بديد به مادرم... همون وقت برديا با خودشو انداخت وسط و با لحني مسخره كننده گفت: - اين خانوم خانوما مثل اين كه خودش كار داره...الانم ميخواست بره به كارش برسه... افروز كه حال عسل رو ديد و از مسخره بازيه برديا عصبي شد، گفت: - برديا برو سراغ ولگرديت...تو كه هيچوقت اين موقع خونه نيستي پس برو همونجا كه هميشه هستي... - نه امروز كاري ندارم همينجا راحتم... - گفتم برو... - چه گيري دادي...باشه اصلا ميرم... برديا كه حسابي حالش گرفته شده بود با عصبانيت رفت ... - عسل خانوم دخترم بشين باهات كار دارم... عسل كه از رفتار افروز خوشحال شد و كلي ذوق كرد به حرفش گوش كرد و با امير رفتند نشيستند...ولي هنوز تو فكر اون حرف راحله بود، خودشم نميدونست كه چرا اون حرف اين همه ذهنشو مشغول كرده و حتي نميتونه بهش فكر نكنه ولي با تمام اينا نميتونست چيزي بپرسه فقط منتظر بود كه ببينه افروز چه كاري باهاش داره...افروز شروع كرد به حرف زدن و سوال پيچ كردن... - راحله اين امير رو ببر باهاش بازي كن و سرگرمش كن... - چشم خانوم... - اسمت عسله ديگه؟ - بله - چند سالته؟ چيكار ميكني؟ - من 19 سالمه و سال اول دانشگاهم رو تموم كردم... - حالا چه برنامهاي داري؟ ميخواي چيكار كني؟ چيجوري خرجتون رو دربياريد؟ - راستش...! - چرا چيزي نميگي خب؟ - خب.....هنوز فكري نكردم ولي خب ميرم يه جايي رو پيدا ميكنم و كار ميكنم...شايدم ديگه درسم رو ادامه ندادم.... - آخه چرا درس خيلي مهمه! - ولي مهم تر از اون مواظبت از داداشمه...اون خانوادمه... - دوست داري اينجا كار كني؟ جاي مادرت؟ - راستش...! نه نميتونم اينجارو تحمل كنم.... - چيه از رفتار برديا بدت ميياد و مشكلت اونه؟ - هم اونه و هم اينكه نميتونم، هرلحظه مادرمو حس ميكنم اينجاس... - برديا با من نميذارم مزاحمت بشه...ولي اين حس رو....بيا اين پول مادرته...بگيرش... - ممنون.. - حالا ميخواي تا وقتي كه كاري پيدا كني و مشغول بشي اينجا كار كن تا بتوني زندگيتونو بچرخونيد... عسل به فكر فرو رفت و از يه طرف وقتي رفتاراي برديا يادش مي اومد و اينكه بايد تحملش كنه اصلا دوست نداشت اينجا بمونه ولي از طرف ديگه ميديد كه افروز خانومه مهربونيه و از يه طرف ديگه هم از وقتي كه اون حرف رو از راحله شنيد حس عجيبي نسبت بهش پيدا كرده بود...همينجوري كه تو فكر اينا بود افروز گفت: - خب اينجوري ميتوني درستم ادامه بدي و امير هم اينجا ميمونه ديگه تنها هم نيست...راحله ازش مواظبت ميكنه، هروقت هم دوست نداشتي ميتوني بري...بعدازظهر هم ميتوني بري دنبال كار بگردي...خوبه؟ - مرسي، شما خيلي به من لطف داريد...نميدونم چيجوري ميتونم جبران كنم اين همه لطفووو... - تو پيشنهادمو قبول كني جبران كردي... در همين حال راحله كه داشت رد ميشد صدا رو شنيد و گفت: - بمون، مطمئن باش ضرر نميكني... ادامه دارد.... ویرایش توسط aka35 : ۲۸ تير ۱۳۹۰ در ساعت ۰۷:۵۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: يه جايي همين نزديكيا
نوشته ها: 1,471
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : و باز هم ليلي حالت من : | پست بسیار مفید : +25 امتیاز بلاخره قبول کرد خودش هم می دانست که خطر زندگی تو خونه ی خودشون که البته باید به زودی تخلیه می کرند اگر بیشتر از زندگی تو این خونه براش نباشه کمترم نیست اینجا خیالش از بابت امیر راحت بود و همانطور که افروز خانوم قول داده بود از طرف پسرشون هم خیالش کمی آسوده بود . از طرفی اینجا هم کار می کردو هم زندگی افروز بهش قول داده بود که دوتا اتاق آخر حیاط رو که بیشتر شبیه انباری بود براش خالی کنه که اونجا زندگی کنه حالا تنها مشکلش درسش بود و اینکه وقتی تابستون تموم شد چی کار باید بکنه ؟فعلا با پولی که خانوم فخیم داده بود و با پول پیش خونه می توانست یکی دو ترم دوام بیاورد ولی بقیه را چه می کرد ؟؟؟ آن روز نهار را مهمان خانواده ی فخیم بودند هرچند اونا توی آشپزخونه بودند ولی.... بازم مهمان حساب می شدند . عصر آنروز به خونشون رفتند تا هم وسایل غیر ضروری رو بفروشه و وسایل ضروری رو به اتاقشون ببره و هم خونه رو تحویل بده آنروز سه شنبه بود و اون از شنبه مشغول به کار می شد بردیا تو خونه ی دوست دخترش نشسته بود وداشت شبکه های ماهواره رو پایین بالا می کرد اعصابش از کارهای عسل و مادرش بهم ریخته بود .... می دونست که مادرش چقدر از کارهای اون بدش میاد و تا حالا کاری به کارش نداشت ولی امروز این حمایتش از عسل ..... کارش سختر می شد خسته از اون همه فشار عصبی به خونه ی الاله اومده بود و آلاله مثل همیشه درخدمتش بود - اه اینم که هیچی نداره حوصلمون سر رفت - چته امروز از سر ظهر که اومدی یک ریز غر می زنی حتی حال و حوصله ی منم نداری - ولم کن بابا ...... هیچیم نیست کمی حالم گرفتست - نمی بینم حالت گرفته باشه ....... چیه باز پول کم آوردی و بابات نمی ده ؟ - منو مسخره می کنی؟ - نه جون تو اخه نهایت حال گرفتگی تو همینه - نه ........ این بار یکی حالم رو گرفته شدید در حالی که بلند می شد و رو به پنجره می استاد ادامه داد: - تا حالا این قدر ضایع نشده بودم - چیه؟ حرفات بو داره نکنه طرف دختر بوده؟...... چیه ازم خسته شدی و ......... - آره دختر بود ولی نه اونطور که فکر می کنی .......... دختر همون خدمت کارست که برات گفتم باعث شدم از بالکن بیفته و بمیره - آهان یعنی الان عذاب وجدان داری؟ یا ازش خوشت میاد - نه عذاب وجدانم رو که حل کردم کمی پول قراره بدیم بهش بره ........خوشم میاد .........نه اون اصلا ......... چطور بگم در مقابل شماها اصلا به نظر میاد دختر نیست - از این خواهر مقدس هاست؟ - آره تقریبا ......... فقط چادر نداره ....... - اه بسه دیگه مثلا اومدی اینجا که حالت جا بیاد نه اینکه عذا بگیری و حال منم گرفته شه در حالی که این حرف رو می زد به سمت بردیا رفت و اونو به سمت خودش برگردوند ....... مثل همیشه بردیا در مقابل این موضوع بی اراده بود و سریع همه چیز رو فراموش می کرد ......... باز هم گرفتارآلاله شد . وقتی از خواب بیدار شد هوا رو به تاریکی می رفت ..... آلاله کنارش بود و خواب هفتمین پادشاه رو می دید ........ باز همون سر درد سراغش امده بود ..... همیشه وقتی بعد از این ماجراها از خواب بیدارمی شد این سر درد را داشت ......... نمی داست دلیلش چیست چند بار به دکتر رفته بود ولی حاصلی نداشت بلند شد و بعد از پوشیدن لباسهایش درحالی که هنوز گیج می زد به طرف خونشون راه افتاد وقتی رسید مادرش توی بالکن نشسته بود و داشت قهوه اش رو می نوشید - سلامت کو؟ - سلام - چته باز ؟ اینبار با کدومشون دعوا کردی؟ - مامان تو دیگه ولم کن که از سردرد دارم می میرم - باز که سر درد داری ............ - مامان ...... - زهر مار مامان حقته تا تو باشی و ........ - مامان ..... - باز می گه مامان! چیه؟ بگم ایوای پسرم چی شده چرا شده مواضب خودت باش و چی؟ چی بگم بهت؟ - هیچی بابا اجازه می دی برم ؟ - بله می تونی بری فقط قبلش بشین کارت دارم - بفرمایید - از شنبه عسل اینجا کار و زندگی می کنه ..... نمی خوام اذیتش کنی.....براش مشکل درست کنی.......امروز احساس کردم ........ به هر حال می خوام فکر کنی اون خواهرته دلم نمی خواد بلایی سر دختری بیاد که مادرش به خاطر تو مرده و اون الان مجبوره اینا کار کنه - یعنی عسل از این به بعد اینجا زندگی می کنه - آره تو اون دو تا اتاق اخر حیاط - بلاخره فهمیدی چند سالشه ؟ - به تو چه چند سالشه - مامان ..........اه یک چیز خواستیما - 19 سالشه ....... تازه دانشجو هم هست - ایول ....... بهش اینقدر نمی خوره - تو به اینش چی کار کداری پاشو برو ........ به خداوندیه خدا بردیا اگه ببینم براش مشکلی درست کردی .......... به ازای هر کاری که کردی از پولی که بابات می ده کم می کنم می دونی که ...... - آره فهمیدم ولی.... - ولی و امان داره پاشو برو .... عسل از این به بعد تو این خونه بود .......... وای چه عالی در حال فکر و خیالات شیرین و وسوسه انگیز خود با عسل بود که حرفای مادرش مثل پتکی بر سرش می خورد.......... ولی خود عسل که از مادرش هم بدتر بود ........ - اخه مگه می شه عسل پیشت باشه و تو نخوایی مزش کنی؟؟؟ با این فکر و خیالا به خواب رفت..... | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: karaj
نوشته ها: 10
(View Stats)
تشکرها: 18
تشکر شده 605 بار در 11 پست
کتاب مورد علاقه : ناحالا نخوندم چيزي.... | پست بسیار مفید : +23 امتیاز همه خواب بودند ولي... بازم عسل بيدار بود با فكرهاي تكراريش...با همهي دلايلي كه براي خودش آورده بود بازهم ترديد داشت كه به اونجا بره يا نه! بازم شانس آورده بود كه پول پيشي بود تا صاحب خونه بتوني كرايههاي عقب موندهرو از روش برداره....ولي در هر صورت پشيموني هم فايده نداشت چون امروز با صاحب خونه تصويه حساب كرده بود و قرار گذاشته بود كه شنبه خونه رو تحويل بده... كلا حالش گرفته بود، نميدونست فردا بايد چيكار كنه! چه هدفي داره تو زندگي! چشمش افتاد به عكس بابا مامانش و بعد از مدتها خندهاي بر لب آورد و زير لبش گفت: - باشه غلط كردم...هنوزم مثل قديما وقتي قولم يادم ميره عصبي ميشيد؟ ميدونم من يه هدف بزرگ دارم اونم بزرگ كردن اميره...ولي خب تا شنبه چه خاكي بايد تو سرم بريزم! تو اين چندروز كجا برم دنبال كار...! آخه كي به يه دختر تنها كار ميده...! خوبشون همين برديا خانه كه حرمت نگه نميداره...حداقل حرمت من به درك! حرمت 3سال زحمتي كه ماردم براي اون و خانوادش كشيده رو نگه داره... ناگهان امير اومد و گفت: - آبجي نميخاي بخوابي؟ - چي؟! كي؟! هان؟! - مگه جن ديدي، گفتم نميخاي بخوابي؟ - آخه مگه تو خواب نبودي؟ - نه، ميترسم خوابم نميبره! - ميترسي؟ تو كه ميگفتي مرد شدي..! مرد كه از هيچي نميترسه...! - باشه! ميرم بخوابم، شب بخير... - ا...ا... بيا حالا قهر نكن...بيا با هم بخوابيم... - قصه هم برام تعريف ميكني؟ - نه، ديگه پرو نشو بيا... عسل كه همهي حرفاي مامانشو گوش ميكرد ولي هيچوقت زير بار قصه گفتن به امير نرفته بود كه امشب به سلامتي گور خودشو با دستاش كند، مگه اين امير حالا ولش ميكنه...حالا قصهاي كه تعريف كرد بماند چي بود...ولي اين قصه خاطرات بچگياش را واسش زنده ميكردو همينجوري كه داستانو ميگفت خودشم اون داستانو با صداي مادرش ميشنيد...تا اينكه دوتاشونم با هم خوابيدن... باز صبح شد...باز هم مثل ديروز همون ساعت صداي دينگ دينگ آيفون اومد ولي ايندفعه عسل بيدار شد... - يعني كي ميتونه باشه؟ نكنه باز اين پسره باشه... امير پاشو...پاشو ببين كي دم دره... - چيه؟ خوابم مياد...! خودت برو باز كن...! - داداش جونم پاشو باز كن ديگه... اگه برديا بود بگو خواهرم خونه نيست... - باشه... امير رفت در و باز كرد و ....... | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: يه جايي همين نزديكيا
نوشته ها: 1,471
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : و باز هم ليلي حالت من : | پست بسیار مفید : +22 امتیاز امیر باز هم در حالی که چشماشو می مالید در رو باز کرد - سلام امیر - سلام - شناختی؟ امیر با تعجب به نادیا نگاه می کرد - خواهرت خونست؟ - آبجی….. عسل - کیه امیر؟ - می شه بیایی دم در؟ با خودش فکر کرد پس بردیا نیست کیه خدا؟ چادرش رو سرش کرد و رفت سمت در یک دختر جوان تقریبا 21 ساله جلوی در بود و از پشتش ماشین گران قیمتش معلوم - بله بفرمایید - سلام عسل جون خوبی؟ - ببخشید شما؟ - من نادیام خواهر بردیا - آهان بفرمایید - خوبی عزیزم اومدم ببینم کاری نداری مشکلی آخه انگاری برای این دو روز و اومدن برا خونمون باید کلی کار انجام بدی - ممنون من همه ی کارامو انجام دادم فقط کار اصلیم اینه که زودتر یه کاری گیر بیارم و از خونه ی شما برم - چرا عزیزم هنوز نیومده به فکر رفتنی؟ عسل نگاه عاقل اندر سفیهی بهش انداخت و گفت - زندگی تو خونه ی شما جرعت میخواد که من ندارم - باشه عزیزم الان کاری از من بر میاد؟ - نه بفرمایید تشریف ببرید من شنبه در خدمتم بعد از رفتن نادیا عسل فقط دو تا شاخ کم داشت - چرا اینا این همه دارند به ما می رسند ……..اوه اونم این ماشنش به قیمت کل خونه بود اومده می گه کمکی از من برمیاد کم کم داشت شک می کرد اون از پسرش ایش اون از مادرش و حالا دخترش فردا هم پدرش در رو می زد من باید بفهمم اینا چرا دارن به ما می رسند یاد حرفای همسایشون افتاد - وقتی رفتیم خونه ی اونا برا فهمیدن ماجرای مرگ مادت پلیس هم اونجا بود و داشت با پسرشون حرف می زد - چطور سه روز بعد از مرگ مادرش پلیس یادش افتاده بره معمولا یه روز اول می رند تا ببینند مرگ بوده یا قتل یعنی چی شده؟؟؟ خدا دارم دیوونه می شم - آبجی….آبجی - هان؟ - من گشنمه - بیا بریم تو ببینم چی پیدا می کنم - امیر دوان دوان می رفت و عسل هم پشت سزش بردیا در حالی که چشماشو می مالید و خمیازه می کشید از خواب بیدار شد و داشت از پله ها پایین می اومد نگاهش به ساعت افتاد اوه ساعت 12 بود پدرش پوستش رو می کند گاهی برای خالی نبودن عریضه به کارخونه ی پدرش می رفت و کمی می چرخید و می اومد صدای داد و بیداد نادیا از سالن می اومد به جای رفتن به آشپزخونه به اونجا رفت - چته صداتو انداختی سرت - سلام ظهر بخیر - سلام مامان - کمی می خوابیدی یکهو برا ناهار صدار می کردیم دیگه - مامان تو روخدا گیر نده این چشه؟ - دختره ی برگشته به من می گه نخیر شما تشریف ببرید من خدمت می رسم - کی کدوم دختره؟ - عسل رو می گم مامان منو صبح فرستاده اونجا تا اگه کاری داشت کمکش کنم آخه یکی نیست بگه اون از شنبه خدمت کار ماست من الان باید برم کمک همش هم تقصیر تو هستش بیا اگه اون روز حواست سر جاش بود الان تو این مخمصه نبودیم - حالا هر چی - فقط مامان اون گفت کار من اینه که هر چ زودتر یه کار پیدا کنم و از خونتون برم از بردیا می ترسه؟ - مگه من لولو ام؟ - کم هم نیستی آره انگاری روز اول که اومد کمی به پر و پاش پیچید اونم انگاری می ترسه ازش - کم کم داره خودمم از خودم ترسم می گیره دختره ی ............. - ای بابا پاشید برید ببینم هفت جد دختره روآوردید جلو چشمم بردیا بلند شد و درحالی که تو فکر بود به آشپزخونه رفت نادیا هم به اتاقش - از من می ترسه همچین حرف می زنه انگار من میگیرم می خورمش ابروم رفت پیش همه بعد ازمدتی درحالی که می خندید فکر کرد : هرچند همشون از اول خبر داشتند اگر آبرویی بود قبلا رفته بود راحله با چشمای گرد شده به بردیا که گاه می خندید و گاه اخم می کرد خیره شده بود بلاخره شنبه شد تو این دوروز عسل هرجا که رفته بود برا کار از خدمتکاری تا منشی گری همشون یا ضامن می خواستند یا سابقه چاره ای نبود باید یه مدت اونجا می موند تا بعدا می تونست با ضمانت اونا کار دیگه ای بگیره تازه وسایل شخصیشون رو که تو دوتا چمدون بود جلوی در آورده بود وداشت لباس های امیر رو می پوشوند که باز در زدند - آی خدا این دیگه کیه؟ - آبجی من برم در رو باز کنم دیگه - نه تو بمون خودم می رم حتما این بار هم پدرشونه اومده ببینه کار داریم یا نه - هان؟ - هیچی امیر تو اینجا باش اومدم - بله کیه؟ ……….. ادامه دارد................... دوستان شرمنده از تاخیر تقصیر من بود | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * sogi jOoOn *, * حدیث *, **Silver Star**, -نازلی-, .Saeideh., 271529, 30ma, abien, ahmadi_1362_2, aka35, angur, Anolin, ashoka, azad_awesome, azar1, babasi, barane khazan, CAT-WOMAN, coral, dj_bass, Donya-70, down13, elahe atash, Elen, elnaz89, FAH!ME, farajoon, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, golabaton, gorestan man, honey_x, ili mah, kayena, leila.kh, Lovely_girl, M.gIrL, m0zhdeh, mahsamoon, mahtab10, mansuri, maryam.mani, maryam1, misha_porro, mojan_23, monir1343, morteza va ati, m_h_n, nadia1, nafas44, nafas_me, neshan, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina86, nlp16001, paiz, peymaneh, raha55, RaheBipayan*, saba 68, saman84, sazin513, sharghi, sharona, shiva joon, sirius, syhbyt, sعسلs, Taataa, yasnaa, yeshil, zahra.h, zeos, ~ELAHE~, آذردخت, آسوده, اتوسا, ايلين, بارنی, بهار سرد, تهمتن, روشناک, روژان, زوها, شیوا, لمیس20, منيژه, مُحی, وارنیا, والا, یگانه |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: karaj
نوشته ها: 10
(View Stats)
تشکرها: 18
تشکر شده 605 بار در 11 پست
کتاب مورد علاقه : ناحالا نخوندم چيزي.... | پست بسیار مفید : +21 امتیاز - آژانسه... - سلام ناديا خانوم، از كي تا حالا آژانس شدي؟ - از اونوقت كه در خدمت شما هستم... - كسي مجبورتون نكرده ... درضمن من نيازي به آژانس و از اين حرفا ندارم، خودم بلدم اينور اونور برم، الانم زحمت كشيديد اومديد ولي نيازي نيست شما بفرماييد من خوردم ميام... - چرا حالا ناراحت ميشي؟ شوخي كردم ما با هم دوستيم... - دوست؟! - من خواهر ندارم تو هم مثل خواهرمي..! - ناديا خانوم من هيچ خواهري ندارم، الانم بفرماييد ما خودمون ميايم... - چه لجبازي آخه تو...! بيا بريم ديگه...! - خيلي ممنون گفتم نيازي به اين كارا نيست...اگه ديگه كاري نداريد من برم كار دارم؟! - خب بذار بيام كمكت كنم با هم ميريم ديگه...مامانم گفتم يا با تو بيام يا اصلا نرم.... - پس قضيه اينه... خواهرمي و اينا.... - خب پس بريم همه چيزو جمع و جور كنيم... ناديا سرشو انداخت پايين و از كنار عسل كه درو با دست گرفته بود رفت تو....عسل هم كه وافعا مونده بود كه چه چيزي باعث شده اونا باهاش اين برخوردو داشته باشن..! - سلام امير جون چطوري؟!...نگاه كن چه لپي هم داره.... - سل..سلام... - عسل نمياي؟! بيا سريع جمع كنيم و بريم مامانم مشتاق هرچي زودتر بري... عسل كه واقعا ماتش برده بود نميدونست چيكار كنه يا چي بايد بگه ولي فعلا بايد آماده ميشدن تا برن واسه همين بدون اينكه چيزي بگه در رو بست و برگشت و لباساي امير رو كامل پوشاند بهش و بعد اونجارو جمع جور كرد و گفت بريم همه رفتند بيرون و اون هم همونجوري كه صاحب خونه گفته بود رفت و كليد رو داد به همسايه و برگشت...وقتي چمدونارو از جلو در برداشت با بذاره تو ماشين، ناديا اومد كه كه كمكش كنه، گفت: - خيلي ممنون 2تادونه بيشتر نيست خودم ميتونم... ناديا كه واقعا از طرز حرف زدن اون با خودش بدش اومده بود زير لب گفت: - تقصير خودمه بايد ميگفتم برديا بياد اونوقت ميفهميد بايد قدر منو بدونه... - چيزي گفتي؟! - نه چيزي نگفتم بريم...! - نه فك كنم چيزي گفتي...گفتي برديا چي...! - چيه خيلي از داداشم خوشت اومده؟! هرچي ميگم فك ميكني اسم اونو آوردم؟! عسل فقط سكوت كرد و رفت و با امير سوار ماشين شدن.... وقتي رسيدن رفتند ت حياط و افروز هم دم در خونه ايستاده بود براي استقبال... - سلام خانوم... - سلام عسل...امروز استراحت داري و ميتوني بري اتاقت رو بچيني و مرتب كني و با اينجا بيشتر آشنا بشي، كلا امروز نميخاد كار كني، اگه چيزي لازم داشتي به من يا ناديا بگو...ناهار شام هم پيش راحله هستين ديگه اگرم نخواستي ميتوني ببري و تو اتاقتون بخوريد...چيزي جا ننداختم؟ - نه مامان، فكر كنم وظيفشو بلد باشه، بالاخره تازه كار نيست مامانش اينكاره بوده اونم بلده حتما، مگه نه؟! - ناديا... - من ميرم به كارم برسم... - عسل چرا ساكتي؟ امير تو چي چيزي نميخواي؟ - نه چيزي لازم نداريم....من فقط ميخوام بدونم چرا به ما اين همه لطف ميكنيد؟ - من هيچ لطفي نميكنم فقط به يكي نياز داشتيم گفتم تورو كه ميشناسيم باشي بهتره....اون اتاق اون ته هم خالي و بي استفاده مونده بود...امير خودش زبون نداره؟ - چيزي نميخوام... - باشه اگه بازم سوالي داشتيد ازم بپرسيد، چيزي هم خواستيد بگيد، اگرم نداريد بهتره بريد كاراتونو بكنيد كه از فردا بايد كارهارو با راحله تقسيم كنيد... عسل و امير با هم رفتند تو اتاق با وسايلشونو اونجا بذارند و بچينند اونجارو...بالاخره بايد يه مدتي خونشون بود ديگه بايد بهش ميرسيدند... عسل تمام وقت تو فكر اين بود كه چرا اينا تحويلش ميگيرند و كم كم به فكر اين افتاد كه شايد فوت مادرم يه حادثه نبوده...! نه، نه... چه آدم نمك نشناسي هستم من، با اين كه اين همه محبت ميكنند به من به اونا شك كردم...! آره حتما اشتباه ميكنم، همه محبت هاشونم فقط به خاطر اينه كه آدمهاي خوبي هستند و فقط ميخواهند منو كمك كنن...! شايدم همونجوري كه خودش گفت فقط نياز به يه خدمتكار داشتند گفتن كي بهتر از يه دختر جوون كه مادرش اينجا كار ميكرده...! شايدم، شايدم...آره خودشه هرچي هست زير سر اين پسرس! حتما اين پسره به مامانش اين پيشنهادو داده...! نه...آخه اينجوري هم كه نميشه اگر اينجوري بود هيچوقت مامانش به خاطر من باهاش اينجوري رفتار نميكرد...به خدا نميدونم اصلا چي به چي! اين همه دليل وجود داره ولي همشون يه جاشون ميلنگه يا اينا نقششونو خوب بازي ميكنن يا من خيالاتي شدم... - آبجي تو كار انجام نميدي؟ خسته شدم... - چي چي؟! - هيچي ميگم همينجوري وايستادي يه گوشه ميخاي برات شربطي چيزي بيارم؟! - امير..؟! فقط مونده بود كه تو منو مسخره كني كه كردي... - آخه از اونوقت كه اومدي اين قاب عكسو ميخواستي بذاري اونجا ولي هنوز كه هنوزه اون دستته... - بيا الان گذاشتم حالا دلت خنك شد؟! - من كه چيزي نگفتم...چرا عصبي ميشي...! - ببخشيد...نميدونم چرا اينقدر عصبانيم، فكرم مشغوله... در اين موقع بود يكي در زد....عسلم كه از بس تو اين مدت چيزاي عجيب قريب ديده بود براي اولين بار اصلا تعجب نكرد و فقط گقت: - كيه؟ .......... ادامه دارد..... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, **Silver Star**, .Baharak., .Saeideh., 271529, abien, angur, Anolin, ashoka, azad_awesome, azar1, babasi, barane khazan, coral, dj_bass, dokhtare babash, Donya-70, down13, elahe atash, Elen, elnaz89, fadai, farajoon, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, golabaton, gorestan man, honey_x, ili mah, leila.kh, lina.m, Lovely_girl, M.gIrL, m0zhdeh, mahtab10, mahtaj, mansuri, maryam.mani, maryam1, meno, misha_porro, mojan_23, monir1343, nadia1, nafas44, nafas_me, neshan, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina86, nlp16001, paiz, peymaneh, RaheBipayan*, saman84, sara parvizi, sazin513, sharghi, sharona, sirius, soso.naznazi, sعسلs, Taataa, yasnaa, yeshil, zahra.h, zeos, ~ELAHE~, ~MAR MAR~, آذردخت, آسوده, اتوسا, ايلين, بارنی, بهار سرد, تهمتن, روشناک, روژان, زوها, لمیس20, منيژه, مُحی, وارنیا, والا, یگانه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: يه جايي همين نزديكيا
نوشته ها: 1,471
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : و باز هم ليلي حالت من : | پست بسیار مفید : +21 امتیاز - منم عزیزم نفس راحتی کشید راحله بود - سلام ....بفرمایید - خوبی ؟ بلاخره اومدی .....واقعا جای مادرت خالیه نمی دونی که چه روزایی ما با هم داشتیم و البته با امیر - بله مامان تعریف می کردند از خوبی هاتون - عزیزم ناراحت نشو مادرت الان پیشمون نیست پس تو باید مواضب داداشت باشی - بله می دونم ولی من خودمم یکی رو می خوام که مراقبم باشه - آره عزیزم ولی مادرت همیشه از درایت تو می گفت تو می تونی از خودت و امیر مراقبت کنی فعلا من می رم سر کارم الان صدای نادیا در میاد ولی فقط مواضب خودت باش و زیاد با این پسرشون گرم نگیر اون خدایی منحرفه چه برسه به این که یکی پا بده - راستش من از اون می ترسم - نگران نباش کنترش دست خانومه ولی تو بازم مواضب باش اون اکثر وقتا خونه نیست دنبال کاراشه پس زیاد نمی بینیش ولی بازم احتیاط کن - چشم ممنون راحله خانوم بعد از رفتن راحله کاراش رو تموم کرد و با امیر به سمت آشپزخونه رفت از صبح چیزی نخورده بودند و گرسنشون بود والبته داد شکم امیر در اومده بود کمی نهار خوردند وبعد به سمت اتاق خانوم رفتند او باید تکلیف امیر و خودش را مشخص می کرد در زندند و با اجازه ی خانوم وارد شدند - سلام - سلام عزیزم بشین - ممنون ببخشید خانوم مزاحم نمی شم فقط یک چند تا سوال داشتم و هم اینکه من چی کار باید بکنم؟ -خوب تو تقریبا کارای مادرت رو انجام می دی نظافت و پذیرایی راحله کاملا تو آشپزخونست تو هم با اونجا کار نداری فقط ما مهمونی های زیادی داریم علاوه بر مهمونی های من مهمونی های بردیا و نادیا هم هست که بالاست و اکثرا مختلط - اوهوم فقط من تو این مهمونی ها پوشیده میام - باشه اون به خودت مربوطه - در مورد امیر چی؟ اون که نمی تونه مدام تو دست و بالم باشه - نه اونم در تمام مدت تو اتاقتون و یا اون قسمت حیاطه و اصلا اینور نمیاد ساعت 12 که تو کهرت تموم می شه اون وقت تو می ری اونجا - از چند تا 12؟ - روزای عادی از 9 تا 12 ولی روزایی که مراسم داریم تا آخرش - ممنون با اجازه اون روز فقط با اتاقشان و راضی کردن امیر برای موندن تو اتاق و اون محدوده گذشت و با سایر افراد خونه هم آشنا شد راحله عباس که راننده شون بود یک پسر کوچولو هم سن امیر داشتند و یک پسر بزرگ تقریبا 23 ساله که تو دانشگاه شیراز درس می خوند ...... چیزی که برای عسل عجیب بود نبودن بردیا بود ..... شب تقریبا 2 بود که نور چراغ های اتومبیلی به پنجره ی اونها افتاد و عسل رو که هنوز خوابش نمبی برد آگاه کرد که آقا تشریف آوردند ....... بردیا هم خسته از یک روز کاری و بعد گفت و گو های دوستانه و جشن های دوستانه خودش رو به زور به اتاقش رسوند و خوابید .... صبح فردا روز اول کار عسل بود هرچند با اونها آشنا شده بود ولی تا دیروز مهمون بود و امروز خدمتکار گونه ی امیر رو بوسید و به سمت لباس های فرم مخصوصی که دیروز بهش داده بودند رفت و پوشید سارفون سرمه ای رنگ با شلوار و بلیز چسبان سفید که نقش مانتو شلوار رو بازی می کرد روسری سیاهش رو هم سر کرد و راه افتاد وقتی ساعت سالن 9 بار نواخته شد عسل در حال انتقال وسال صبحانه به میز بود ........ بلاخره با پدر این خونواده هم آشنا شد همانطور که حدسش رو زده بود یک پیرمرد کوتاه و خپل ......صبح موقع آمدن او رو درحال رفتن دیده بود نادیا و افروز ساعت 9.30 صبحانه شون رو خورده بودند وطبق برنامه ای که عسل داشت باید 9.45 جمع می کرد میز رو بعد از صبحانه به گرد گیری پرداخت انگار بعد از مرگ مادرش کسی به آنجا دست نکشیده بود یک وجب گرد و خاک بود روش تقریبا ساعت 11 بود که بلاخره آقازاده تشریف فرما شدند ......... - راحله.....راحله صبحونه ولی قبل از اینکه برای بار سوم راحله رو صدا کنه چشمش به عسل افتاد - به به هانی جون حالت چطوره عسلی -سلام صبح بخیر اقا - هان؟.....با من بودی - آقا اینجا صبحونه می خورید یا رو میز - ا قراره تو رو با خامه بخورم یا همون طوری تنها - الان میارم صبحونتون رو تو همین مدت کوتاه فهمیده بود که اگر جوابش رو بده اونم ادامه می ده ولی همون بهتر که جواب نده وسایل رو تو یه سینی چید و برد - بفرمایید آقا - آقا باباست من بردیام راحت باش عزیز - من راحتم بفرمایید و بعد برای اینکه در دیدش نباشه به آشپزخونه رفت ....... ادامه دارد ویرایش توسط .Baharak. : ۶ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۰۰ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, **Silver Star**, .Saeideh., 271529, abien, aka35, angur, Anolin, ashoka, azad_awesome, azar1, babasi, barane khazan, coral, dj_bass, Donya-70, dordooneh, down13, elahe atash, Elen, elnaz89, farajoon, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, golabaton, gorestan man, hana_m, HAsti-Nj, honey_x, ili mah, leila.kh, Lovely_girl, M.gIrL, m0zhdeh, mahtab10, mahtaj, mansuri, maryam.mani, misha_porro, mojan_23, monir1343, nadia1, nafas44, neshan, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina86, nita.viok, nlp16001, paiz, peymaneh, raha55, RaheBipayan*, rytu, s.d.yeganeh, sabra1361, sara parvizi, sazin513, sharghi, sirius, sعسلs, Taataa, Ushya7, yalda1354, yasnaa, yeshil, zahra.h, zahra_jk, zeos, ~ELAHE~, ~MAR MAR~, آذردخت, آسوده, اتوسا, ايلين, بارنی, بهار سرد, تهمتن, روشناک, زوها, لمیس20, م.م.ر, مناد, منيژه, مُحی, نسيا, وارنیا, والا, کلمه, یگانه |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| aka35, baharak, انجمن, تلخی, عسل, کاربران |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دوراهی عشق و هوس | کاربران انجمن | دانلود | یگانه | نوشته کاربران سایت | 6 | ۲۷ بهمن ۱۳۹۰ ۰۲:۰۵ بعد از ظهر |
| بی همتای من | بی تا و تینا کاربران انجمن | bibi73 | جزیره متروکه کتاب | 15 | ۲ خرداد ۱۳۹۰ ۰۶:۲۳ قبل از ظهر |
| آئین من 2 | کاربران انجمن | دانلود | یگانه | نوشته کاربران سایت | 14 | ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۳:۴۹ قبل از ظهر |
| آئین من 2 | کاربران انجمن | soshyans | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 41 | ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ ۰۷:۲۴ بعد از ظهر |
| آئین من | کاربران انجمن | soshyans | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 101 | ۲۹ تير ۱۳۸۹ ۰۱:۰۱ قبل از ظهر |