| |||
| | #11 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: karaj
نوشته ها: 10
(View Stats)
تشکرها: 18
تشکر شده 605 بار در 11 پست
کتاب مورد علاقه : ناحالا نخوندم چيزي.... | پست بسیار مفید : +19 امتیاز برديا كه عسلو ديده بود داشت همش به اون فك ميكرد و انگار نه انگار كه صبحانه جلوش بود...يه دفعه چشمش به عسل روي ميز افتاد و درحالي كه به اون زل زده بود داشت نقشه ميكشيد... - يعني چيجوري ميتونم بكشمش بيرون...! يا بهتره كه راحله رو بكشونم بيرون و خودم برم تو آشپزخونه...آره اينجوري بهتره ولي خب راحله رو كه به اين سادگيها نميتونم بكشونم بيرون...! عجب بدبختي گير افتادمو حالا داره واسه من ناز ميكنه، تابلو... از خداشم باشه به جاي اين كه بياد اين همه كار كنه بياد پيش من بمونه...خريت كه شاخ و دم نداره...آهان.. - يكي نيس تو اين خونه واسه من آب بياره...! عسل رفت ليوان و پارچ رو برداشت تا ببره ولي راحله كه ميدونست اين كار برديا واسه چيه وسايل رو از عسل گرفت و خودش برد، برديا كه نيشش باز بود دقتي ديد كه راحله آورده كاملا نيشش بسته شد و گفت: - مگه كار تو پذيراييه؟ - يادم نمياد كسي به من گفته باشه حق پذيرايي كردن ندارم...! - خب من از الان بهت ميگم حق نداري... راحله هم آب رو گذاشت و برگشت آشپزخونه ولي واقعا ازاينكه اينجوري حال برديا رو گرفته بود خيلي خوشحال بود... - راحله جون ببخشيد باعث دردسر تو هم شدم.... - نه اين چه حرفيه..! اتفاقا خيلي هم راضيم، تاحالا اينقدر كيف نكرده بودم...راستي اصلا مهم نيست برديا نميتونه كاري كنه چون ميدونه اگه من به مامانش بگم كه به تو گير ميخواد بده حالشو ميگيره... - راستي، ميدوني چرا افروز خانوم اينقدر منو امير رو تحويل ميگيره؟ - امير رو كه قبلا هم تحويل ميگرفت، چون خيلي پسر دوسته...واسه همينم اين همه ليلي به لالاي اين برديا ميذارن...تا قبلشم من نديده بودم از مامانت چيزي درمورد تو بپرسه، راستش نميدونم... برديا هم كه حسابي حالش گرفته شده بود بااين كه قرار داشت ولي حوصلهي بيرون رفتن رو هم نداشت پس بدون اينكه چيزي بوخوره رفت تو اتاقش تا نقشهاي بكشه تار اين عسل رو تور كنه...ولي خوابش برد و وقتي كه بيدار شد شروع كرد به فكر كردن كه چيكار ميتونه بكنه.... - حتما بهترين راه اينه كه يه جوري اتاقمو كثيف كنم كه اين بياد تميز كنه ميتونم قشنگ باهاش تنها باشم....حالا اصلا چيكار كنم...استفراغ كنم كه حالش كلا بد ميشه ضايع بازيه....بهتره بزن يه ليواني گلدوني چيزي بشكونم.... دورو برشو نگاه كرد ولي چيزي درست و حسابي كه بشكونه پيدا نكرد براي همين رفت تو آشپزخانه تا يه ليوان برداره و ببره اتاقش بشكونه ولي وقتي اومد پايين ديد كه عسل نيست و فقط راحله اونجا هست و از راحله پرسيد: - اين عسل كارشو ول كرده كجا رفته؟ - كدوم كارشو؟ - مگه وظيفهي اون تميز كردن اينجا نيست؟ - اون از صبح بلند شد و تمام كاراشو انجام داده الانم از خانوم اجازه گرفته و رفته دنبال كار... - كار؟ پس اينجا چيه اسمش؟ - من نميدونم...هرچيزي ميدونستم گفتم...الانم اگه اجازه بديد به كارم برسم؟ - نميدوني كجا رفته كار پيدا كنه؟ - نه - من كه ميدونم تو ميدوني...اون همه حرفاشو به تو ميزنه... اگه بگي با مامان حرف ميزنم و ميفرستمت چند روزي بري پيش پسرت... - گفتم كه من چيزي نميدونم... - دوبرار حقوقتو چطوره همين الان بهت بدم؟ - در عوضش چي ميخاي؟ - اين كه بگي كجا رفته كار پيدا كنه...من نميذرام اون از اينجا بره... - گفتم كه من نميدونم...اگرم ميدونستم امكان نداشت بگم... - مثل اين كه دوست داري كارتو از دست بدي؟ - - چي شد لال شدي؟ من كه ميدونم تو خرج دانشگاه پسرت موندي، اونم كه هرچي كار ميكنه خرج خودشم در نمياره....چرا لجبازي ميكني! تو كاري كن من به خواستم برسم، منم كاري ميكنم كه تو به خواستت برسي... - من گفتم كه نميدونم كجا رفته، فقط گفت ميره كار پيدا كنه هرجايي كه باشه بهتر از اينجاس... - در مورد من چي ميگه؟ منو چطور ميدونه؟ - آقا ببخشيدا ولي شما رو حتي در حدي نميبينه كه بخواد در موردتون حرف بزنه... - اينو خودش گفته؟ - خيلي چيزارو لازم نيست بگه... - برو بابا تو هم كه فقط حرفاي عالمانه بزن...آخه من مگه چمه؟ قيافه كه دارم، پول كه دارم، دوسشم كه دارم، ديگه بيش تر از اين چي ميخواد؟ - - چرا باز چيزي نميگي؟ - من بايد به كارم برسم، همهي كارام مونده الان خانوم بياد دعوام ميكنه... - خانوم با من نميخواد نگران باشي...جواب منو بده؟ بهت چيزي گفته؟ دوست داره من چيجوري باشم؟ - من چيزي نميدونم، بهتون برنخورهها اين دوستهايي كه داريد واسه اين چيزا باهاتونن...واسه يه دختر خوب مثل عسل اين چيزا اصلا مهم نيست... - پس چي مهمه؟ در همين لحظه افروز آمد و... - چه خبرته برديا؟ مگه قرار نداشت به پروپاي اين عسل نپيچي؟ همون كاري كه كردي بس نبود؟ - من كه باهاش كاري ندارم...داشتم با راحله حرف ميزدم... - بسه...بسه... برو بذار راحله به كارش برسه، حرفي كه زدمو يادت باشه.... برديا كه از رفتار مادرش واقعا خسته شده بود و اونم از رفتارهاي عسل....ديگه نميدونست بايد چيكار كنه! همهي فكرو خيالهايي كه قبل از اومدن عسل تو سرش داشت همش نقش برآب شد..... ادامه دارد... سعی نكن متفاوت باشی...فقط خوب باش...خوب بودن به اندازه كافی متفاوت هست...![]() تو کجایی سهراب؟ آب را گل کردند چشم ها را بستند و چه با دل کردند... وای سهراب کجایی آخر؟... زخم ها بر دل عاشق کردند خون به چشمان شقایق کردند ! تو کجایی سهراب؟ که همین نزدیکی عشق را دار زدند, همه جا سایه ی دیوار زدن ! وای سهراب دلم را کشتند![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, **Silver Star**, .Baharak., 271529, abien, ahmadi_1362_2, angur, Anolin, aroosak, azad_awesome, azar1, babasi, barane khazan, coral, daneshmand, dj_bass, dokhtare babash, down13, elahe atash, Elen, elnaz89, f1363, farajoon, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, golabaton, hana_m, ili mah, leila.kh, lina.m, Lovely_girl, M.gIrL, m0zhdeh, mahtab10, mahtaj, mansuri, maryam-70, maryam.mani, meno, misha_porro, mojan_23, monir1343, morteza va ati, nadia1, nafas44, neshan, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina86, nlp16001, nooshin1389, paiz, patrin, persian-star, peymaneh, RaheBipayan*, saba 68, Sahar.M, saman84, sara parvizi, sazin513, sharghi, sharona, shirin061, shiva joon, sirius, sعسلs, TARANOMEMEHR, yasnaa, yeshil, zahra.h, zahra_jk, zeos, ~ELAHE~, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, آذردخت, آسوده, اتوسا, ايلين, بارنی, بهار سرد, تهمتن, روشناک, عشق یخی, منيژه, مُحی, نسيا, واران, ياابالفضل, یغما, یگانه |
| | #12 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: يه جايي همين نزديكيا
نوشته ها: 1,471
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : و باز هم ليلي حالت من : | پست بسیار مفید : +18 امتیاز از طرف راحله و مادرش نمی تونست چیزی در بیاره تنها راه حل باقی مونده امیر بود آره امیر چرا اول به فکرم نرسید ........ سریع از خونه خارج شد و رفت سمت دو تا اتاق آخر حیاط - امیر...... - ..... - انگار کسی نیست از اونجا هم شانس نیاورد گوشیش زنگ می زد یه نگاهی بهش کرد ....... آلاله بود - بله؟ - سلام بردیا جان خوبی - سلام ای بد نیستم تو چطوری؟ - من عالی ....چی کارا می کنی ؟ - مثل همیشه - پس بیکاری یه سر بیا اینجا دلم برات تنگ شده - شرمنده الاله جان فعلا باید تو دید مادرم باشم یه مدته بهم گیر می ده - باشه پس بای - بای عزیزم بای اه این نبود عسل هم حالش رو خراب کرده بود تقریبا شب ساعت نه بود که عسل برگشت صدایش رو از اتاق مادرش می شنید - بی خیال بره گم شه هر کجا بوده که بوده به تو چه - نه آخه اگه کار پیدا کرده باشه چی؟ - آخه کدوم آدم یه روزه کار پیدا کرده که این دومی باشه کم کم داشت دیونه می شد از بس با خودش حرف می زد بلاخره وقت شام رسید از پله ها پایین رفت و به بهانه ی آب به آشپزخونه رفت ...... عجیب بود راحله اونجا نبود و عسل داشت غذاها رو با خودش می برد بیرون که با بردیا رو به رو شد - سلامت کو؟ - سلام - راحله کجاست؟ - انگاری پسرشون امودند از خانوم برا امشب اجازه گرفتند - پس مهندس اومده ....یه لیوان آب به من بده - چشم با اجازه اینا رو بزارم بعد - من الان می خوام - پس بفرمایید خودتون بردارید - تو باید الان به من یه لیوان آب بدی - ولی با اینا ...... بردیا کلیک کرده بود و از اون که دوتا دیس برنج رو در دست داشت آب می خواست بلاخره عسل دیس رو برد و گذاشت روی میز و برگشت و یک لیوان آب رو به دستش داد بردیا که از رفتار اون عصبانی شده بود وحرص صبح رو هم داشت لیوان رو برداشت و محکم به زمین کوبید - تمیزش کن .....در ضمن به مامانم هم بابت شکستن لیوانش جواب پس بدی - ولی.... - ولی نداره تمیزش کن بعد هم از آشپزخونه خارج شد ....... عسل ظرف های خورشت رو هم برداشت و برد روی میز گذاشت و رفت خانوم رو صدا زد دیگر تا شامشون رو تموم کنند کاری نداشت اونجا به آشپزخونه رفت و شروع به تمیز کردن کرد.... چون راحله نبود تمام کارهاش رو خودش باید انجام می داد وسایل شام رو جمع کرد و شست و سرجایشان گذاشت بلاخره ساعت 11 بود که به سمت اتاقشون حرکت کرد امیر باز تو اتاق نبود .....اکثر شبا پیش پسر کوچیک راحله بود اتاق اونها تقریبا به فاصله ی کمی از اتاق عسل بود ..... به سمت خونه ی اونا رفت که شامل دوتا اتاق و یه آشپزخانه بود در زد و این بار به جای امیر یا ماهان در رو یک پسر جوون باز کرد این باید پسر راحله می بود - بفرمایید - ببخشید اومدم دنبال امیر بگید بیاد - شما باید عسل خانوم باشید من مهران هستم - بله از اشناییتون خوشحال شدم - همچنین امیر نمیاد - امیر خوابیده بفرمایید تو - ببخشید من بااجازه برم وتو بغلم بگیرمش - نه شما چرا من میارمش - ببخشید باعث زحمت - نه این چه حرفیه عسل از جلو رفتو در روباز کرد و منتظر مهران شد اونم با بچه وارد شد و اونو تو اتاق و جایی که عسل پهن کرده بود گذاشت و بعد برگشت تا خارج یشه عسل هم همراهیش کرد - بازم ممنون - خواهش می کنم فعلا شب خوش با اجزه - شب خوش اونا با هم حرف می زدند و بردیا حرص می خورد اون که از پنجره رفتن عسل رو دیده بود دنبالش اومد تا باهاش حرف بزنه ولی وقتی اون دو تا رو دید ترجیح داد عقب باشه وقتی رفتار عسل با مهران رو می دید خون خونش رو می خورد عسل به عوض تمام حرفایی که تا حالا با اون زده بود با مهران حرف زد .... کمی صبر کرد تا هران رفت بعد اون هم راهش رو کشید و به اتاقش برگشت همیشه از مهران بدش می اومد از همون بچگی و الان تنفرش بیشتر شده بود برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, 677389, ahmadi_1362_2, aka35, Anolin, azad_awesome, azar1, babasi, barane khazan, CAT-WOMAN, coral, daneshmand, dj_bass, dokhtare babash, elahe atash, Elen, elnaz89, f1363, fadai, farajoon, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, golabaton, gorestan man, hana_m, ili mah, leila.kh, lina.m, Lovely_girl, M.gIrL, m0zhdeh, mahtab10, mahtaj, mansuri, maryam-70, maryam.mani, meno, misha_porro, mojan_23, monir1343, morteza va ati, nadia1, nafas44, neshan, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina86, nlp16001, nooshin1389, paiz, persian-star, peymaneh, RaheBipayan*, s.d.yeganeh, sabra1361, Sahar.M, saman84, sazin513, sharona, shirin061, shiva joon, sirius, soshyans, sعسلs, Taataa, taban_1352, yasnaa, yeshil, zahra.h, zahra_jk, zeos, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, آذردخت, آسوده, اتوسا, ايلين, بارنی, بهار سرد, تهمتن, روشناک, زوها, عشق یخی, م.م.ر, مامانی جون, منيژه, مهرآذین, مُحی, نسيا, واران, ياابالفضل, پهره, پیازچه, یغما, یگانه |
| | #13 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۹ محل سکونت: karaj
نوشته ها: 10
(View Stats)
تشکرها: 18
تشکر شده 605 بار در 11 پست
کتاب مورد علاقه : ناحالا نخوندم چيزي.... | پست بسیار مفید : +18 امتیاز و بازهم صداي ريمايندر موبايل عسل كه واسه نماز گذاشته بود به صدا در اومد...بازهم سريع صداشو قطع كرد تا امير بيدار نشه، براي وضو گرفتن بايد ميرفت حياط و از شيري كه كنار حوض كوچك البته نسبت به استخر كنارش، قرار داشت وضوشو بگيره...وقتي وارد حياط شد صداي آب مياومد... - اين شير از كي باز مونده يعني! وقتي جلوتر رفت ديد كه مهران داره وضو ميگيره...مهران تا عسل رو ديد مثل جن زدهها از جا پاشد و به عقب رفت... - بفرماييد؟ امري داشتيد؟...آخ آخ ببخشيد نميدونستم اينقدر سبك خواب هستيد كه با صداي آب بيدار بشيد...! - نه، نه...من فقط اومدم وضو بگيرم...ولي شما چرا؟ تو اتاقتون كه آب هست... - آخه شير آشپزخونه مشكل داره وقتي بازش ميكني يكدفعه باز ميشه و صداي زيادي ميده، مادرم خيلي خسته اس نميخوام بيدار بشه... - ولي نمازشون چي؟ - نه نگران نباشيد، مامانم ساعت سرخوده....خودش بيدار ميشه به موقعش... - اتفاقا مادر منم همينطور بود... - راستي بابت فوت مادرتون تسليت ميگم...ببخشيد ناراحتتون كردم من ميرم نمازمو بخونم... - مرسي... مهران گفت ميرم ولي مثل ديوونه ها ايستاده بود و داشت به اونور حياط نگاه ميكرد... عسل هم كه مؤذب بود و نميتونست وضو بگيره، وبدتر از اون نميدونست چطور بايد اينو بگه...بالاخره سرشو انداخت پايين و دلشو به دريا زد و گفت: - نمازتون دير نشه؟ - بله؟...بله، بله...خداحافظ - به سلامت... عسل شروع كرد به وضو گرفتن ولي فقط چشش به پنجره يود كه نكنه كسي نگاه كنه...بالاخره برگشت به اتاق و نمازشو خوند و دراز كشيدو بعد از مدت ها از خستگي زياد سريع خوابش برد... (از همه دوستان و مخصوصا baharak معذرت خواهي ميكنم، تاحالا هرچي تاخير بوده تقصير من بوده...من به دليل مشكلاتي روحيه خوبي ندارم براي همينم اين آخرين تايپيكمه...از baharak واقعا معذرت ميخوام كه وسط كاري تهاش گذاشتم... ) | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, **Silver Star**, .Baharak., 677389, abien, ahmadi_1362_2, Anolin, azad_awesome, azar1, barane khazan, daneshmand, dj_bass, dokhtare babash, dordooneh, efgh, elahe atash, Elen, elnaz89, f1363, farajoon, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, golabaton, gorestan man, hana_m, ili mah, lina.m, Lovely_girl, m0zhdeh, mahtab10, mahtaj, mansuri, maryam-70, maryam.mani, meno, misha_porro, mojan_23, monir1343, nadia1, nafas44, neshan, niloofarane, niloufar_rose, nima fafa, nina86, nita.viok, nlp16001, nooshin1389, paiz, parisa.1564, peymaneh, RaheBipayan*, roya1365, sabra1361, Sahar.M, saman84, sara parvizi, sazin513, sharona, shirin061, shiva joon, sirius, sعسلs, taban_1352, tania_7, Ushya7, yasnaa, yeshil, zahra.h, zahra_jk, ziglernata, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, آذردخت, آسوده, اتوسا, ايلين, بارنی, بهار سرد, ترنم, زوها, عشق یخی, م.م.ر, مامانی جون, منيژه, مُحی, نسيا, واران, ياابالفضل, پیازچه, یغما, یگانه |
| | #14 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: يه جايي همين نزديكيا
نوشته ها: 1,471
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : و باز هم ليلي حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز صبح به عادت همیشگی بلند شد و بعد از بوسیدن امیر خودش رو به سرعت به خونه ی اون طرف حیاط رسوند .... باز هم همون کارهای همیشگی امروز هم بردیا سر سفره بود .... عجیب بود صبحانه رو خوردند و جمع کرد امروز تنها چیزی که از بردیا دیده بود برخلاف روزهای قبل تنها نگاه خطر ناک و عصبی بود.... این دیگر چشه ؟ خود درگیری داره به من اخم می کنه دیوونه بعد از صبحانه نوبت نظافت اتاق ها بود ..... همیشه از این قسمت متنفر بود مخصوصا اتاق بردیا که باید با تدابیر امنیتی واردش می شد ... برای اینکه به بردیا بر نخوره ....عسل که بیرون رفتن بردیا رو دیده بود اول سراغ اتاق اون رفت .... مثل همیشه صد رحمت به بازار شام ...درست از سه روز قبل که اتاق رو تمیز کرده بود انگاری دستی به اتاق نزده و همه چیز رو فقط ریخته ....حدود ده دست لباس همه جا پخش و پلا بود کفشها ....دستبنداش انواع اقسام لوازم آرایشی داشت با خودش فکر می کرد که به اینجا رسید - پسره ی ....... از من بیشتر آرایش می کنه ....نیگا تو رو خدا داشت به دور خودش می چرخید نمی دونست از کجا شروع کنه بلاخره رفت سراغ لباساش تا جمعشون کنه و بفرسته برا شست و شو نیم ساعتی بود که با اتاق می جنگید و سعی در تمیز کردنش داشت که در یکهو باز شد و اون هم که پشت در داشت لباسها رو داخل کمد آویزان می کرد .....بین در اتاق و در کمد گیر کرد .... - آی...... چی کار می کنی؟ - تو خودت چی کار می کنی ؟ عسل تازه متوجه بردیا تو اتاق شده بود ....... - تو اینجا چی کار میکنی؟ - فکر کنم اتاق خودمه اینجا.... - بله ولی شما رفتی بیرون - حالا برگشتم .... و فکر می کنم خوب کاری کردم که برگشتم عسل در حالی که کمرش رو گرفته بود به سمت در رفت تا خارج بشه -شما به کاراتون برسید من بعدا میام ادامش رو تمیز می کنم - بیا به کارات برس ...... همین الان - نه خیر شما به کاراتون برسید - می گم بیا..... نیایی بد می ینی ها - نمی خوام و بعد سریع از در خارج شد بردیا که برای برداشتن یکی از کتاباش که باید به دوستش قرض می داد برگشته بود و حالا با دیدن عسل همه چیز یادش رفت ....سریع به سمت کتاباش رفت و کتاب رو برداشت و بعد داشت از اتاق خارج می شد که چشمش به لباس های مرتب و تا شدش افتاد ...دلش نیومد همینطوری بره به سمتشون رفت و با پا شوتشون کرد و همشون ریختند یک چند جایی دیگر رو هم خراب کاری کرد تا عسل خانوم کمی بیشتر کار کنه .... - دختره ی احمق..... ناگهان به یاد کمرش افتاد با اون شدتی که اون در رو باز کرده بود .... همیشه از این قسمت اتاقش بدش می اومد کسی که میخ واست در کمد رو باز کنه حتما باید پشت به در می ایستاد اصلا به خاطر همین کمد در اتاقش کامل باز نمی شد ..... - طوریش نشده که فیلمشه ... عسل بعد از رفتن بردیا به اتاق برگشت .... با دیدن اتاق آه از نهادش بلند شد ..... باید دوباره کاری می کرد تا خراب کاری هایی رو که می دونست بردیا درست کرده رو جمع و جور کنه .... اتاق بعدی اتاق نادیا بود .... تازگی ها از اخلاق نادیا هم سر در نمی آورد ..... نه به اون روزهای اول و نه به حالا که کلا به حسابش نمی آورد روش نادیا فرق می کرد ....اون کلا سعی داشت که حضور عسل رو منکر بشه قبلا اتاق نادیا بهتر بود ولی حالا ......صد رحمت به اتاق بردیا به زور تا ظهر سه اتاق رو تمیز کرد و خسته و کوفته خودش رو به پایین رسوند . راحله که داشت وسایل ناهار رو آماده می کرد با دیدنش لبخندی زد و گفت: - چطوری دخترم؟ - خسته کوفته .... نامردا هرقدر تونسته بودند اتاقشونرو ریخته بودند بهم - بیا بشین این لیوان چای رو بخور خستگیت در بره من خودم ناهار رو اماده می کنم و می برم - نه نه الان پا می شم - نه عزیزم من می برم تو جمش کن .... عسل بعد از تموم شدن ناهار داشت وسال روی میز رو تموم می کرد که متوجه گفت و گوی خانواده شد - بردیا کجاست پس؟ - کجا می خواد باشه ...... - بهتر نیست کمی محدودش کنی دیگه داره زیاده روی می کنه فردا پس فردا کار دستمون می ده ها - قبلا هم بهش گفتم اگه بخواد گند کاری کنه خودش باید جمعش کنه ....... عسل هم به اونا گوش می دادو هم به کاراش می رسید ..... هر جا که اسم بردیا بود گوشهای عسل تیز می شد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | **Silver Star**, ahmadi_1362_2, aka35, Anolin, ayda3, azad_awesome, azar1, barane khazan, CAT-WOMAN, dj_bass, dokhtare babash, Donya-70, elnaz89, fadai, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, Lovely_girl, m0zhdeh, mahtaj, mansuri, maryam.mani, meno, misha_porro, monir1343, nadia1, nafas44, niloufar_rose, nina86, nlp16001, noodi, nooshin1389, paiz, peymaneh, polymehr, roya1365, Sahar.M, sazin513, setare.jaberi, sharona, shirin061, shiva joon, sirius, sعسلs, taban_1352, tania_7, yalda1354, yasnaa, zahra.h, zahra_jk, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, آذردخت, آسوده, اتوسا, ايلين, بهار سرد, تهمتن, روشناک, زوها, م.م.ر, مامانی جون, نسيا, واران, ياابالفضل, پهره, یغما |
| | #15 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: يه جايي همين نزديكيا
نوشته ها: 1,471
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : و باز هم ليلي حالت من : | پست بسیار مفید : +12 امتیاز ساعت 12 که به اتاقش می رفت هنوز خبری از بردیا نبود .... ولی صبح که برای نماز بیدار شده بود ماشینش رو تو حیاط دیده بود .... صبح باز هم همین برنامه ها امروز هم روزی بود که می توانست برای پیدا کردن کار بره ظهر بعد از تمام شدن ناهار به اتاق خانوم رفت و اجازه گرفت هرچه سریعتر کاراش رو جمع و جور کرد و به راه افتاد تازه از در حیاط خارج شده بود که صدای باز و بسته شدن در اومد برگشت و مهران رو دید که سعی داشت خودش رو به عسل برسونه - سلام خانوم - سلام شما تا الان خونه بودید؟ - نه رفتم سرکارم بعد اومدم ناهار و استراحت 3 باید اونجا باشم دوباره - هنوز که خیلی زوده - می دونم گفتم همراتون بیام شاید به دردی بخورم - این چه حرفیه ولی.... - پس ولی نداره بفرمایید نمی دونم تا کی ولی باهام می اومد ولی یک دفعه گفت: - خوب ببخشید منو ولی دیگه داره خیلی دیر می شه من باید برم به ساعت نگاه کردم 4 بود - ببخشید خیلی دیر شد شما رو هم معطل کردم - نه خواهش می کنم خوشحال شدم خودمم که کنارت بودم بعد از تعارفات بلاخره راهشون از هم جدا شد عسل به چند مورد کاری که براش بود فکر می کرد هر کدام مشکلی داشتند البته مشکل اصلی عسل امیر بود . ***** دوسه روز بود که عسل رو ندیده بود .... دلش براش تنگ شده بود نمی دونست احساسش نسبت به عسل چیه؟ مثل بقیه براش نبود گاهی فقط انتظار یک نگاه رو داشت و گاهی نیاز یک حرف ....به شمال اومده بود اونم با دوستانش بلکه فراموشش کنه ولی ..... همش به فکر این بود که الان تو خونه چی کار می کنه ؟ البته گاهی هم وسوسه می شد و دلش میخواست عسل برایش فراتر باشه یک چیزی مثل سایر دختر های اطرافش ولی نه نه اون عسل رو برای یک شب یا یک مدت کوتاه نمی خواست شاید اولش این طور بود ولی حالا نه بلاخره با خودش تصمیمش رو گرفت باید این دخترک تلخ رو از آن خودش می کرد عسل اسمی که کاملا با اون اخم روی صورتش در تضاد بود فردا صبح زود بدون اینکه به بقیه بگه ویلا رو ترک کرد وقتی به خودش اومد تو راه برگشت به خونه بود وقتی به خونه رسید عسل در دیدش نبود به آشپرخونه رفت و راحله رو دید - عسل کوش؟ - ای وای ترسیدم آقا کی برگشتید - همین الان پرسیدم عسل کو؟ - از خانوم اجازه گرفته رفته دنبال کار - ای خدا بگم چی کارت کنه مگه اون کار ندار ه؟ - من نمی دونم آقا - تو چی می دونی اه بعد به حالت عصبی از انجا خارج شد ویرایش توسط .Baharak. : ۲۸ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۰۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | **Silver Star**, ahmadi_1362_2, aka35, Anolin, ayda3, azad_awesome, azar1, barane khazan, dj_bass, dokhtare babash, Donya-70, efgh, elnaz89, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, Lovely_girl, m0zhdeh, mahtaj, mansuri, maryam.mani, meno, misha_porro, nadia1, nafas44, neshan, niloufar_rose, nlp16001, noodi, nooshin1389, paiz, peymaneh, polymehr, roya1365, rytu, sabra1361, Sahar.M, sarma1010, sazin513, sharona, shirin061, shiva joon, sirius, Taataa, taban_1352, tania_7, yasnaa, zahra.h, zahra_jk, ~MAR MAR~, ~pArnYa~, آذردخت, اتوسا, ايلين, تهمتن, روشناک, فاطیما8, مامانی جون, مهرآذین, نسيا, ياابالفضل, یغما |
| | #16 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: يه جايي همين نزديكيا
نوشته ها: 1,471
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : و باز هم ليلي حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز تقریبا نزدیکای ساعت نه بود که بلاخره عسل خسته و کوفته به خونه رسید از وقتی که از خونه خارج شده بود تا الان داشت می گشت دنبال کاری که هم با درس خوندش موافقت بشه هم با امیرش تنها موردی که فکر می کرد بهتره براش کار تو یک خیاط خونه ی قدیمی بود که اونجا کار کنه و شبا هم همونجا بخوابه و امیرم اونجا با بچه هایی که میان بازی کنه و اونم تنها مشکلش ساعاتش بود ولی از هیچ که بهتر بود .... کم کم داشت به طور جدی به اون فکر می کرد غرق در فکر بود که جلو در اتاقش رسید .... شام امشب با راحله بود - چه عجب بلاخره برگشتی با صدای بردیا به سرعت به عقب برگشت به شدت ترسیده بود قلبش تند تند می زد .... - تو....تو اینجا چی کار می کنی؟ - تا این ساعت کجا بودی؟ می دونی ساعت چنده؟ کم کم داشت خودش رو جمع و جور می کرد .... - ببخشید فکر نمی کنم به شما ربطی داشته باشه - ربط داره خوبشم داره ..... کدوم گوری بودم می گم؟ هان؟؟ رفته رفته صداش داشت اوج می گرفت - صدا داد می زنید .....دنبال کار بودم - اااا خسته نباشی و نتیجه ؟ در حال حرف زدن از جایش بلند شد و به سمت عسل می اومد.... - فکر کنم کم کم از دست ما راحت بشید - بله ... بله .... اون وقت با اجازه ی کی شما تشریف می بری؟ - برا استعفا دادنم احتیاج به اجازه هست؟ حالا دیگه رو به روش ایستاده بود و مستقیم به چشماش نگاه می کرد -تو هیچ جا نمی ری..... حداقل قبل از اینکه من اجازه بدم .....فهمیدی؟ - من هر وقت هر کجا که دلم بخواد می رم به اجازه ی کسی هم نیاز ندارم فهمیدید؟ بردیا از خشم فکش منقبض شده بود .... بازوی عسل رو گرفت و فشارش داد... - تو هیچ جا نمی ری .... و هر کار من بگم می کنی - اه .... ولم کن... دستم درد گرفت ....ای... - فهمیدی .... هر کاری... - من همچین کاری نمی کنم ..... دستم رو ول کن...... بردیا تمام خشم این مدت .... صبر امروزش و حرصش از مهران رو روی عسل خالی می کرد ....هنوز چشم در چشم هم بودند و بازوی عسل دست بردیا که با صدای مهران چشم از هم برداشتند - اینجا چه خبره؟ - به تو چه ؟ هان؟ -یعنی چی ؟ ول کن دستش رو ؟ بعد رو به عسل برای اینکه حرص بردیا رو در بیاره پرسید: - حالت خوبه عسل؟ با اومدن مهران بردیا خودش رو بیشتر به عسل نزدیک کرد و تقریبا پشتش قرار گرفت - عسل و مرض..... به تو چه ؟ برو رد کارت بچه .... - چی کارم داری.... ولم کن تورو خدا حالا دیگه بردیا رسما دستش رو به گردن عسل حلقه کرده بود و به خودش چسبانده بود .... - بردیا دیوونه شدی نصف شبی؟ ولش کن .... - تو چی میگی این وسط؟ یه مشکلیه بین من و عسلم به تو چه ؟ بردیا حالت جنون پیدا کرده بود .... فشار این مدت حضور عسل پیشش و پس زده شدنش از یک طرف و حسادت های دوران کورکی اش به مهران و حالا طرفداری و نزدیکی عسل به اون و صبر امروزش و حالا حرف از جدایی زدن عسل از طرف دیگه واقعا به حالت جنون رسونده بودتش ..... - عسل هر کجا که من باشم هست .... مگه نه ؟ مثل خیلی ها .... مثل خیلی ها که برا با من بودن حاضر هستند هر کاری بکنند -من خیلی ها نیستم .... من مثل اونا نیستیم..... ولم کن ...تو رو خدا ولم کن .. - می دونم نیستی عزیزم ... برا همینه که خودم دنبالتم .... ولی نگران نباش از امشب تو هم میایی پیشم مهران سعی داشت کم کم به اونا نزدیک بشه که با صدای بردیا متوقف شد ... - اگه یک قدم دیگه جلو بیایی خفش می کنم و با این حرف حلقه ی دستش رو تنگ تر کرد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | **Silver Star**, aka35, Anolin, ayda3, azad_awesome, azar1, barane khazan, dj_bass, elnaz89, fadai, ghorbani, kobramahmod, Lovely_girl, mahdis eli, mansuri, maryam-70, maryam.mani, meno, misha_porro, monir1343, nadia1, nadiam, niloufar_rose, nina86, nlp16001, noodi, paiz, polymehr, raha55, roya1365, rytu, Sahar.M, sahar03, sazin513, sirius, Taataa, tania_7, yalda1354, yasnaa, zahra.h, zahra_jk, ~pArnYa~, اتوسا, ايلين, تهمتن, روشناک, مامانی جون, مریم@, نسيا, ياابالفضل, یغما |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| aka35, baharak, انجمن, تلخی, عسل, کاربران |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دوراهی عشق و هوس | کاربران انجمن | دانلود | یگانه | نوشته کاربران سایت | 6 | ۲۷ بهمن ۱۳۹۰ ۰۲:۰۵ بعد از ظهر |
| بی همتای من | بی تا و تینا کاربران انجمن | bibi73 | جزیره متروکه کتاب | 15 | ۲ خرداد ۱۳۹۰ ۰۶:۲۳ قبل از ظهر |
| آئین من 2 | کاربران انجمن | دانلود | یگانه | نوشته کاربران سایت | 14 | ۱۰ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۰۳:۴۹ قبل از ظهر |
| آئین من 2 | کاربران انجمن | soshyans | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 41 | ۲۷ مرداد ۱۳۸۹ ۰۷:۲۴ بعد از ظهر |
| آئین من | کاربران انجمن | soshyans | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 101 | ۲۹ تير ۱۳۸۹ ۰۱:۰۱ قبل از ظهر |