بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۶ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
سارینا&سورنا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +24 امتیاز     
پیش فرض عمارت خاطره ها | سارینا&سورنا کاربر انجمن

سلام راستش ازبس دیدم که بچه ها کتاب های خودشونو میزارن تو سایت منم گفتم یک هنری از خودم نشون بدم اما قبلش چند مورد کوچولو رو باید بگم اولیش این که من چون اولین بارم هست که کتاب می نویسم شاید یک اشتباهاتی هم داشته باشم که خوشحال می شم حتما بهم گوشزد کنیددومیش این که با تشکراتون باعث دلگرمیم بشین دیگه... همینا چیز دیگه ای به ذهنم نمی رسه پس می ریم که داشته باشیم
سارینا&سورنا آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$~roya~$, * حدیث *, -نازلی-, a.s.a.l, angle92, ANNE, ART!ST, ashoka, avaa..., AVESTA, babasi, coral, Donya-70, Elen, elnaz 90, FAH!ME, farajoon, fariba_hed, farnaz58, ghazali_ gavazn, ghazghaz, hany666, hedie, honey_x, ili mah, jighol, Kalafe, katy, leila.kh, m0zhdeh, mahsadina, mahsamoon, mahtab68, neshan, niayesh00, nlp16001, pegiiiiiiiii, pr.delafrouz, s-engineer, sara51, sazin513, serentipiti, setayesh73, shadan30000, shakiba_2510, shiva joon, silverstar, soda 70, Tifani Jon, violet_kl, yeshil, zanbagh, ~jOojoO.tAlA~, ~pArnYa~, آنالیا, باربارا, برادپیت, ترنم, تهمتن, جو جو تیغی, سوال, شقایق وحشی, لمیس20, م.م.ر, مسافر كوچولو, مهستی, واران, کردلیا, کمند, گلشن ارا, یاس سپید, یهدا, یگانه
قدیمی ۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۵۷ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
سارینا&سورنا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +27 امتیاز     
پیش فرض

اولش جذاب نیست اما کم کم قشنگ می شه
************************************************** *******************
زن مضلوم با چشمانی اشک بار درراهروی دادگاه روی صندلی های سرد واهنی نشسته بودوبه حال روزگار سخت وتاریک خود اشک می ریخت وافسوس می خورد.
که نا گهان دستی رابر روی شانه های افتاده اش احساس کرد.او به سوی فردی نگریست که بااحساس سعی در اغوش کشیدن اورا داشت. زن افسرده با شادی دوست دوران کودکی ونوجوانیش را در اغوش جای دادوباصدایی که از فرط شادی می لرزید زمزمه کرد(مهرانگیز تویی وای خدای من تویی باورم نمی شه تو برگشتی)
مهرانگیز با تعجب به دوست خود دیده دوخت وبابهت پرسید(تواینجا چه میکنی غزال چقدر خسته بنظر می رسی)
غزال باسوال مهرانگیز دوباره به یاد غم هایش افتاد وچهره ی زیبا یش درهم رفت و هیچ نگفت تااینکه مهرانگیز دوباره سوال خود را تکرار کرد.این بار غزال گفت(جریان زندگی من طولانی است اما تو اینجا چه می کنی)
مهرانگیز چادرش را بر روی سرش مرتب کرد وگفت(من دادجو هستم وشغلم ایجاب می کنه که هفته ای سه مرتبه به دادگاه خانواده بیایم الانم می خواستم بروم که نا گهان تورا دیدم اول باور نمی کردم خودت باشی اما زمانی که تورادیدم و در اغوش گرفتم مطمئن شدم تو خود غزال عزیزم هستی)وبعد از دقایقی مهرانگیز دستان ظریف غزال را
را در دست گرفت واورا بلند کردو باخود به منزلش برد.
***
مهرانگیز بادو فنجان چای به سوی غزال رفت و در کنار پای او بر روی زمین نشست وبامحبت به صورت زیبای دوست خود نگریست و در عجب بود که غزال دخترکی شاد با خانواده ای مهربان این چنین غمگین گشته باشد مهرانگیز رو به غزال کردو گفت(عزیزم چایتو بخور که کلی حرف داریم باهم بزنیم تورو نمی دونم اما خودم که دلم برات یکذره شده بود راستی حال عمو وزن عمو چطوره تا اونجا که بخاطر دارم یک خواهر برادر شیرینم داشتی اونا م حالشون خوبه )
غزال اشک در چشمان زیبایش حلقه زدوبغض مانند کوهی استوار راه گلویش را سد کرده بود اما باهر جان کندی که بود گفت (انها مردند)
همین کلام کوتاه کافی بود که مهرانگیز مانند یخ در حال ذوب شدن گوشه دیوار وا برود وبالحنی که هزاران سوال در ان موج می زند بپرسد (اما چرا)
غزال باچشمانی اشک الود گفت (من در این چند سال زجر زیادی کشیدم درست از زمانی که ان زلزله لعنتی خواهر وبرادر مهربانم را ازم گرفت وزندگی ما را در دریای مصیبت غرق کرد )
مهرانگیز که اندکی خود را باز یافته بود با لحنی متا ثر گفت(همه روزی خواهند رفت بعضی ها زود وبعضی ها دیرتر مهم الان خودت هستی وزندگیت پس غصه نخور)
غزال باصدایی که ازشدت گریه می لرزید گفت(اما اونا خیلی خیلی زود رفتن من ...من)
مهرانگیز از جای خود بر خاست ولیوانی اب بدست او داد و گفت(بهتر عزیزم کمی استرا حت کنی)
غزال گفت(نه عزیزم من راحتم)
اندکی بعد که حال غزا ل بهتر شد رو به مهرانگیز کردو گفت(می تونم یک سوال شخصی بپرسم.)
مهرانگیز با مهربانی که در ذاتش وجود داشت گفت (حتما عزیزم)
غزال گفت(توهنوز ازدواج نکردی به گمانم 29-30 سال را داری )
مهرانگیز گفت (منم در این شهر تنهام شوهرو دخترم را در یک سانحه تصادف از دست دادم راستی تو چطور ازدواج نکردی)
غزال گفت (گفتم که جریان زندگیم طولانیست)
مهرانگیز گفت(برام تعریف کن)
غزال در حالیکه خود مشتاق بود بار دیگر خاطراتش را مرور کند گفت(بنظرت خسته نمی شی)
مهر انگیز گفت(نه من مایلم بشنوم اما بعد از خوردن شامی لذیذ)
ان دودوستی که بعذ سالها همدیگر را پیدا کرده بودندباهم در محیطی ارام اما شاد شام خود را خوردن
بعداز خورده شدن شام غزال که به اصرار مهرانگیز به اتاق امده بود تا اندکی استراحت کند به فکر فرو رفت و به اولین روزی که مهرانگیز را دیده بود می اندیشید
سارینا&سورنا آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$~roya~$, * حدیث *, *ROJA*, -نازلی-, a.s.a.l, ANNE, Anolin, ashoka, aygeen, babasi, coral, dariush2011, Elahe111, Elen, elnaz 90, fadai, FAH!ME, fariba_hed, farnaz58, ghazghaz, hany666, honey_x, ili mah, Kalafe, katy, leila.kh, m0zhdeh, mahsamoon, mahtab10, mahtab68, mahtaj, meno, minoo_kl, nafas44, niloofar_1372, nlp16001, pari-jojo, pegiiiiiiiii, perijooon, pr.delafrouz, saba 68, sazin513, serentipiti, setayesh73, sharghi, shiva joon, soda 70, taban_1352, tama1011, Tifani Jon, violet_kl, yeshil, zanbagh, ~jOojoO.tAlA~, ~pArnYa~, ~sun daughter~, آسوده, آنالیا, امتیس, برادپیت, بهار سرد, ترنم, تمنای دل, تهمتن, جو جو تیغی, روشای تنها, سوال, شقایق وحشی, م.م.ر, واران, کردلیا, گلشن ارا, یاس سپید, یگانه
قدیمی ۲۵ تير ۱۳۹۰, ۰۳:۲۲ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
honey_x آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!


برداشتن مطالب از این سایت فقط با ذکر منبع مجاز می باشد!
ممنون



honey_x آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۶ تير ۱۳۹۰, ۰۲:۲۹ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
سارینا&سورنا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +22 امتیاز     
پیش فرض

فصل دوم

در گیلان متولد شده بود پدرش صیادبود ومادرش صنایع دستی می ساخت . خانواده ای ارام وکم جمعیتی بودند 6سالش بود که پدرش به دریا رفت اما هوا ابری بودوباد وبوران سختی در پیش بود پدرش اصلا به حرف های مادرش گوش نمی دادو بلاخره دل را به دریا زد 6-7 ساعت از رفتن پدر ش می گذشت ومادرش از دلواپسی رنگش به زردی گرایید ه بود .( مادرش ان زمان حامله بود وزمان زایمانش رسیده بود) صدای ناله های مادرش هر لحظه بلند تر می شود وترس را در جانش می ریخت مادر که دیگر طاقتش را از دست داده بود بالحنی درد مند از دخترک کوچوک خود خواست تا همسایگانشان را صدا بزنددخترک با ان که ا زتاریکی شب هراس داشت اما به خاطر مادرش از خانه بیرون زد وبا ترسی اشکار دم در همسایه قدیمیشان رفت وزنگ درب را به صدا در اورد ابراهیم اقا درب را باز کرد وبادیدن غزال گریان نگران شد وبلافاصله عصمت خانم را صدازدغزال بادیدن عصمت خانم گفت(مامانم ... میگه حالم بده زودتر بیاین )
عصمت خانم بلافاصله چادرش راسرکردو به دنبال دخترک دوید ودر همان حال به ابراهیم اقا گفت(ابراهیم برو دنبال قابله که فکر می کنم گل چهره در دش گرفته )
سرراه به دنبال راحله هم رفت ساعت سه صبح بود وتا اذان صبح یک ساعت مانده بود وقتی رسیدن عصمت بادیدن وضع بد گل چهره رو به غزال پرسد (این بابات کجاست)
ومنتظرجواب غزال نشد وبه راحله گفت(سریع دستمال و حوله تمیز بیار اب جوشم یادت نره)مادر با فریاد های کنترل شده دخترک را دوباره به گریه انداخت در همان لحظه ابراهیم اقا با قابله سر رسید راحله بادیدن غزال اورا با عطوفت بیرون فرستاد ساعتی گذشت وموذن اذان را از گلدسته های مسجد محل گفت هم زمان صدا گریه نوزاد هم بلند شدغزال بدو بدو کنان به سمت خانه شان رفت باورودش عصمت خانم نوزاد را به اونشان داد وگفت(ببین چه داداش زیبایی داری)
درهمان لحظه پدر خانواده وارد شد از ذوقی که در رفتارش بود کاملا می شد فهمید که چقدر خوشحال و راضی است برعکس دفعات پیش که به محض وروددخترک کوچک و حساسش را در اغوش می گرفت این بار نوزاد زیبایش را تنگ در بر گرفت همین باعث حسادت دخترک نسبت به برادرش شد.او ارام ومغموم از برخورد پدرش به رختخواب رفت.
صبح با بازی افتاب بر صورتش از خواب بیدار شد نصف بیشتر خانه را افتاب پوشانده بود همه جا از تمیزی برق می زد وفقط رختخواب مادرش که در گوشه ای پهن بود به چشم می خورد وکودکی که ارام در ان خوابیده بود.جلوتر که رفت بادیدن نوزاد سفید وتپلی اما بی مو یک لحظه حسادتش را فراموش کرد وارام او را بوسید اما باشنیدن صدای مادر که در حیاط در حال صحبت بود ویاداوری حرکات پدر از کودک متنفر شد و از جای خود بلند شد ودیگر نگاهی به کودک نه انداخت وبیرون رفت همسایگان به دیدن مادرش امده بودند در بین ان ها دختری به چشم می خورد که به او زل زده بود بی اعتنا به او به خانه برگشت .روز بعد اورا بازهم در کوچه دید که تنها با عروسکش بازی می کرد کنجکاوی نسبت به شناختن دخترک اورا غلقلک می داد دختر خوشگلی نبود امابانمک ودوست داشتنی به نظر می رسیدارام نزد او رفت و سلام کرد دخترک هم جوابش راداد ودستش را به نشانه ی دوستی جلو اورد غزال هم دست اورا فشرد وپرسید(اسمت چیه )
دخترک گفت(من مهرانگیز هستم اما همه مهری صدام می زنند توهم مهری صدام کن)
غزال گفت(منم غزالم 6سالمه)
مهری گفت(منم 9سالمه خوش بحالت تو یک داداش کوچولو داری)
غزال با حرص گفت(اصلا مال تو من داداش نمی خوام)
مهری گفت(اون هنوز بچه است بزرگتر که شد قدرش را می دانی)
در همین هنگام بود که مادرش اورا صدا زد غزال هم از دوست جدیدش خداحافظی کردو به خانه برگشت .ان شب مهمان داشتن بزر گان فامیل برای انتخاب اسم نوزاد به انجا می امدند مادرش سیب های سرخ را کنار انارهای دانه شده روی زمین گذاشت وسماور نقره ای را روشن کرد ولباس غزال وبرادرش را به تن کردوموهای بلندغزال را که تا گودی کمرش امده بود شانه زد وبا دو رمان قرمز دو طرف موهای او را بست هنوز موهای دخترک تمام نشده بودکه صدای زنگ بلندشد غزال با شوق انکه ننه نوبر امده است به سوی درب حیاط دویدودرب راگشود اما به جای ننه نوبر باباش پشت درب بود غزال اخم کرد و بدون سلام به اشپزخانه رفت واز پشت پنجره به پدرش دیده دوخت اورا خیلی دوست می داشت اما از دستش کمی دلخور بود صدای باباشو شنید که می گفت(خانم دختر کوچولوی بابا کجاست که سلام نکردو خستگی بابا شو با بوسه ای شیرین از تنش بیرون کند هان)
صدای مادرش را شنید که گفت(خسته نباشید-والله نمی دونم چرا ازدیروز با من قهر کرده الانم تو اشپز خانه ست)
صدای قدم های استوار پدرش به گوشش خوش ترین اهنگ بود بعداز چند دقیقه پدرش وارد اشپزخانه شد ویک راست به سوی غزال دوست داشتنیش رفت با یک حرکت اورا بلند کرد وروی پاهایش نشاندوصورت اورا بوسید وگفت(دختر بابارو نبینم که ناراحت باشه نبینم که با بابا مامانش قهرکنه ودلشونو بشکنه )
غزال که تازه یک نفرو پیدا کرده بود گفت(من قهر نیستم که قهر کاره بچه های من نارا حتم)
پدرش گفت(اخ چرا؟)
غزال هم کلی گلا یه کردو از رفتا ردیگران نسبت به برادرش گفت از برخورد باباش با داداشش و......
غزال همینجور یکریز حرف می زد که صدای زنگ بلند شد اما هیچ کدام اهمیت ندادندوپدرش گفت(دختر بابایی که حسود نبود بر عکس خیلی هم خانم بود نگاه غزال بابا داداشت هنوز بچه ی بلد نیست حرف بزن برای همین همه به ا و توجه می کنند اما من تورو بیشتر از داداشت دوست دارم اون مو نداره اما تو موهای بلند داری تازه تو خوشگلی با ادبی به حرف منو مامانت گوش می دی حالا دیگه قول بده من ومامانو ببخشی وقهر نکنی )
غزال با ذوق به اغوش پدرش پرید ویک بوسه بر روی گونه های پدرش کاشت پدرش با یک یا علی بلند شد وبا خود غزال را به پذیرایی برد غزال تا چشمش به ننه نوبر افتاد با شعف خود را به اغوش ننه نوبر انداخت وبعد بادیگران سلام وعلیک کردودوباره روی پای ننه نوبر نشست خانه ی انها ان شب شلوغ تر از هر شب بود همه نظری می دادنداسم های زیبایی مانند ((میلاد-علی-مسعود...))سه هفته از ان زما ن میگذشت و غزال روز به روز علا قه اش به کوچکترین عضو خانواده بیشتر می شو د اسم برادرش را دوست داشت علی اکبر .
یک هفته به باز گشایی مدرسه ها مانده بود وغزال تمامی وسایل مدرسه اش را تهیه کرده بود .دوروز مانده بود به مدارس که مهری به خانه ی شان امد ووسایل مدرسه اش را نشانش دادوکلی باهم ذوق کردند.

***
در افکار خودش غرق بود که مهری با سرو صدا وارد اتاق شد وگفت(به چی فکر می کردی)
غزال با لبخندی محو گفت (به گذشته ها اولین روزی که می خواستیم بریم مدرسه یادته )
مهری گفت (اره -چه گریه و الم شنگه ای راه انداختی طفلی مامانت با تو سر کلاس نشست)
غزال گفت ( چه روز هایی بود زمان مثل برق و باد می گذشت با اینکه دو سال بعد از تولد علی اکبر خدا خواهری بهم داد اما من باز تو رو بیشتر دوست داشتم اخه اختلاف سنی من و خواهرم زیاد بود تا سال اول دبیرستان با هم بودیم تو که دیپلم گرفتی از گیلان رفتین )
مهری گفت( چقدر گریه کردیم انقدر بی تا بی کردیم که به زور از هم جدامون کردن از اون موقع به بعد از هم دور شدیم دوری که 10 سال طول کشید)
دقایقی در سکوت گذشت تا اینکه مهری دوباره گفت(راستی نمی خوای خاطرات تو تعریف کنی)
غزال گفت(اما من دلم نمی خواد تو رو نارا حت کنم)
مهری گفت\(اما من دوست دارم بشنوم )
*************************************
بچه ها می بینید که من چه دختر خوبی هستم پس تشکر یادتون نشه

ویرایش توسط سارینا&سورنا : ۲۶ تير ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۵۳ بعد از ظهر
سارینا&سورنا آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۶ تير ۱۳۹۰, ۱۱:۵۱ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
سارینا&سورنا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +19 امتیاز     
پیش فرض

فصل سوم
یکسال بعداز رفتن شما زلزله ای سخت در شهر به وقوع پیوست وباعث مرگ هزاران نفر شد که خواهر 8ساله ام وبرادر 10 ساله ام را به کام مرگ کشید .بعداز ان حادثه شوم تمام اقوام ما درگیلان مردن جز من- بابا ومامانم.برای همین مجبور شدیم از گیلان به تهران کوچ کنیم گر چه در تهران هم کسی را نداشتیم ودوروزتمام در خیابان ها پرسه می زدیم خدارا شکر که ان زمان از سال تابستان بود وهوا عالی ومناسب خلاصه بعد از کلی جست وجو پدر توانست به کمک یکی از دوستانش کاری در خارج از شهر پیداکند نگهبان انباریک کارخانه ی تولیدابریشم که باید شبانه روز انجا باشیم به همین منظور یک اتاق 12متری به ما دادند.برای ما که جای خواب هم نداشتیم عالی بود .صاحب انبار پیرمردی مهربان و دوست داشتنی بود که هر وقت من ومی دید بهم می گفت دختر گلم وهیچ زمان خودش را ازپدرم بالاتر نمی دانست .2سال در انجا زندگی کردیم و من در این دوسال به مدرسه نرفتم گر چه اگر می رفتم در ان سال باید کنکور می دادم مادرم در این سال هاواقعاپیر شده بود وشبی نبود که به خاطر دوری از فرزندان کوچکش دور از چشم من و بابا اشک نریزد وغصه نخوردانقدر غصه خوردکه عاقبت دق کرد ومن راکه تنها دخترش بودم در این دنیا تنها گذاشت اون فکر نکرد که من بدون او چگونه می توانم زندگی کنم که هر لحظه از عمرش را طلب مرگ می کرد .
بعد از دوسال که اقای بزرگمهر از کار پدر راضی بود و به اواعتماد داشت به پدر پیشنهاد ی دادوگفت(مشتی من به تو وخانواده ات از دو تاچشمانم هم بیشتر اعتماد دارم برای همین به تو پیشنهاد میکنم به خونه ی دوستم که به تاز گی سرایدارش به ولایت خودشون بر گشته بروی وانجا مشغول به کار شوی تازه دختر گلتم می تونه ادامه تحصیل بدهد خوب حالا نظرت چیه)
پدر با شادی گفت(من که از خدامه تازه شاید با این جابه جایی حال گل چهره هم بهتر شود )
من را که نگوازخوشحالی در حال پرواز بودم که می تونم دوباره به مدرسه بروم اماقبل ازنقل مکان درست یک هفته قبلش مادرم فوت کرد ودکتر ها دلیل ان را سکته قلبی اعلام کردند مراسم تشیع جنازه مادرم در غربت و خالی از تنها یک همدم و تسلی دهنده ی قلب زخم خورده من و پدر م برگزار شد.بعداز هفت مادر م به خانه جدیدنقل مکان کردیم زمان ورودمان به خانه نگهبان جلویمان را گرفت ومانع ورودمان شد وپرسید (کجا شما اینجا کاری دارید )
پدر گفت(من را اقای بزرگمهر به اینجا معرفی کرده و قراراینجا مشغول به کار شوم)
نگهبان گفت(پس اون سرایدار جدید که قراربود بیاد شما هستید )
وبعد در ورودی را باز کرد وما وارد خانه شدیم .اما نه خانه نبود قصر بود تا به حال در تمام عمرم چنین خانه ای ندیده بود عمارتی 2طبقه وسط باغی بزرگ وپراز درخت و گل و سبزه قرارداشت که شا ید به دو سه هزار متر هم می رسید عمارتی با شکوه که یاد کتاب های داستان من را می انداخت که توانایی حرکت از من و پدر را گرفته بود اما بلا خره پدر قدمی به جلوبر داشت و به در عمارت نزدیک شد و در زد در را پیش خدمتی گشود که لباسی واقعا مرتب به تن داشت به سر تعجب به من وپدر نگاه کرد و پرسید ( شما کی هستید)
پدر گفت ( من سرا یدار جدید هستم)
پیشخدمت مارا به اتاق نشیمن راهنمایی کرد واز ما خواست منتظر بمانیم درون خانه که دیگر از وصفش عاجزم از تابلو فرش های قدیمی از مجسمه های عتیقه ای که در جای جای خانه بچشم می خورد بگویم یا از مبلمان های سلطنتی و فرش های دستباف اصیل ایرانی که هم من وهم پدر را متحیر کرده بود هنوز داشتم به اطراف نگاه می کردم که خانم واقای میانسالی وارداتاق نشیمن شدند پدر ومن برای ادای احترام از جا بر خاستیم که مرد گفت( بنشینید لطفا)
من وپدر اطاعت کردیم وروی مبل های اشرا فی نشستیم خانم واقا نیز روبه روی ما نشستند مرد گفت( وصف خوبی شمارا از دوست عزیزم جناب بزرگمهر زیاد شنیده بودم وخیلی مشتاق بودم با شما اشنا شوم اما شما ودخترو همسرتان در اینجا به عنوان سرایدار کارمی کنید که گاهی اوقات اگر که نیازی باشد همسر و دختر تان باید به کارهای خانه و خدمه دیگر کمک کنند )
پدر بانگاهی به من که مات و مبهوت ان خانه وزندگی شده بودم گفت( بله تمامی فرمایشات شما را اقای بزرگمهر به ما گفته اند )
مرد گفت (خیلی خوبه شما می توانید از امروز شروع به کار کنید اتاق اخر باغ مختص به شما و خانواده شما می باشد تمامی وسایل یک زندگی به طور ساده در انجا هست (و با تعجب به ما نگاهی کردو گفت ) پس چرا همسرتان همراه شما نیامده است)
پدرو من که با این سخن دگرگون شده بودیم به چشمان هم نگاه کردیم واولین قطره ی اشک از چشمان من فرو ریخت و برای اولین بار از زمان ورود به عمارت گفتم( مادرم رایک هفته پیش از دست دادم و اکنون من و پدرم تنها هستیم)
خانمی که از زمان ورود ما فقط به من نگاه می کرد از جایش بلند شد به سمت من امد و سرم را در اغوش گرفت وبا مهربانی در حال نوازش موهایم گفت(عزیزم من و اصلان از مرگ مادرت نا اگاه بودیم واقعا قصد نارا حت کردنت را نداشتیم)
در حالیکه اشک هایم را پاک می کردم گفتم ( ممنون ناراحت نشدم)
و بعد از جا بلند شدم وبا اندک شهامت خود گونه ی ان زن مهربان را بوسیدم( بعد ها فهمیدم نامش صوفیاست ودو رگه ی ایران و روس است)
مرد از جا بلند شد واسم شخصی را صدا زد که معلوم می شد خدمتکارشان است بعد از چند دقیقه همان مردی که درب را برای ما باز کرده بود وارد شد مرد گفت (خانم و اقای هوشمند را به محل زندگی شان را هنمایی کن واطلا عات لازم را در اختیارشان بگذار)
بعد به ما گفت( حتمابعد از استرا حت به اتاق من بیایید کارتان دارم )
بعد از گذراندن باغ به درب اتاق کوچکی اما تمیز ی رسیدیم درب را که گشودیم همه چیزمرتب سر جای خودش قرار داشت فقط کمی گردو غبار بر روی وسایل را پو شانده بود .بعداز ورود به اتاق مردی که به نام دت خوانده شده بودروی صندلی نشست وگفت( اینجا محل زندگی شماست همینطور که می بینید برای زندگی همه چیز مهیا می باشد غذاراباید خودتان تهیه کنیدبعد از استراحت به اتاق نزدیک عمارت بروید وانجا با گل خاتون اشنا شویدایشان سر پیشخدمتکار است وتنها زنی که درعمارت کار می کند البته به جز دختر شما انجا به حمام برویدولباس های که برای شما تهیه شده می پوشید در عمارت 6نفر زندگی می کنند که شامل من-گل خاتون -خانم -اقا-نگهبان واشپزمی باشد امادر مورد خانم و اقا=انها 48و50 سال سن دارند دارای 2فرزند می با شند ارسلان خان که ازدواج کرده اند و اردلان که خارج از کشور تحصیل می کنند وتا4ماه دیگر باز می گردندبرای همین خانم و اقا بی اندازه خوشحالند امیدوارم با بی نظمی و بی دقتی باعث ضایع کردن خوشحالیشان نشوید0
درضمن هر هفته یکبار مهمانی بزرگی در باغ برگزار می شود اگر سوالی دارید بپر سید )
پدر گفت(نه سوالی نیست)
دت دوباره گفت (داشتم فراموش می کردم در این باغ3خانه کوچک و1عمارت وجود دارد که هر کدام از خانه ها متعلق به شما نگهبان من وگل خا تو ن می باشد عمارت هم مال اقاوخانوم .این باغ 2درب خروجی دارد یکی از سمت شرق ودیگری جنوب باز می شود که اغلب اوقات بسته میباشد ورفت وامد ازدرب شرقی صورت می گیرد)
بعد از کمی سخن دیگر د ت از اتاق خارج شد .من و پدر که خسته بودیم خوابیدیم.زمانی بیدار شدیم که شب سایه ی خود راگشوده بود پدر با اصطراب مرا از خواب بیدار کرد وبا هراس گفت (دیدی دختر چه شد روز اول نزد اقابدقول شدیم)
با عجله از اتاق خار ج شدیم وبه نزدگل خا تون رفتیم.گل خاتون با روی گشاده از ما استقبال کرد.بعد از حمام و تعویض لباس به سمت عمارت حرکت کردیم به درب عمارت که رسیذیم پدر نفس عمیقی کشید وزنگ درب عمارت را به صدا در اورددت در را گشود وبا اخم گفت (الان زمان امدن است اقا منتظر شماست )
پدر ومن با عجله از پله های بزرگ ومرمرین به سمت بالا رفتیم طبق گفته دت زنگ اولین اتاق از سمت چب را به صدا در اوردیم. صدای با صلابت اقا به گوش رسید که گفت(بیا تو)
وارد اتاق شدیم و سلام کردیم اقا همان گونه که پشت میز نشسته بود گفت(به نظر می رسد که خیلی خسته بودید)
پدر با شرمند گی گفت (ببخشید روز اولی پیش شما بد قول شدیم )
اقا گفت(اصلا چنین چیزی نیست مگر خستگی هم چیزی است که با عث شرمندگی شود )
پدر گفت(یعنی شما از دست ما عصبانی نیستید)
اقا گفت(نه ابدا خیلی با دقت گو ش کنید بعضی از حرف هارا نمی توانستم در حضور صوفیا بیان کنم صوفیا از نظر روحی اندکی اشفته است وبهتر است اطرافش شلوغ باشد من این مهمانی هفتگی که دت باید توضیح داده باشد را برگزار می کنم فقط به منظور به بود حال صوفیاست از ظواهر امر پیداست کا همسر من از دختر شما خوشش امده است (سپس رو به من کردو گفت) پس من از شما می خواهم به جای رسیدگی به امور عمارت بیشتر وقت خودتان را با همسرمن بگذرانید)

***
بچه ها یعنی کتابم ارزش یک تشکر کوچولو رو نداره
سارینا&سورنا آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۴۴ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
سارینا&سورنا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +18 امتیاز     
پیش فرض

دو ماه و نیم از امدن ما به ان خانه می گذشت و دت هنوز با من و پدر مشکل داشت اما نگهبان و گل خاتون و اشپز از صمیم قلب مارا دوست داشتند در این یک ماه چندین بارمهمانی در باغ برگزار شده بود که هیچ کدام را ندیده بودم اما رابطه من با خانم واقعا صمیمی شده بود خیلی خانم و اقا را دوست داشتم در این یک ماه ارسلان خان وهمسرشان را فقط یک بار دیدم ان هم به علت رفتارسرد ی که بامن داشتند مخصوصا لعیاخانم از هم صحبت شدن با ان ها خود داری کردم.تنها در اتاقم نشسته بودم وداشتم به این که قرار است ماه دیگر به مدرسه بروم فکر می کردم که صدای درب به گوش رسید درب را که باز کردم دت را پشت در دیدم (غزال همان طور که می دانی امشب مهمانی است خانم از تو خواسته که در مهمانی حضور داشته باشی این لباس ها راهم داده اند که امشب بپوشی)
بعد از رفتنش جلوی درب خشکم زد ه بود من هم در مهمانی دعوت شده بودم شب که پدرفارغ از کار به اتاق امد بعد از شام موضوع را بااو در میان گذاشتم پدر گفت(خب برو این که دیگر جای تعجب ندارد سریع اماده شو)
بلا فاصله بلند شدم وصورتم را شستم و لباسی را که برایم فرستاده بودند پوشیدم موهایم را شانه کردم و به پشت سرم بستم لباس زیبایی بود بلند تا روی موچ پا تا کمر چسبان و از کمر به بعد ازاد می شد و استین های پف کرده ای داشت ویقه ایستاده پارچه مشکی با زرین های نقره ای لباس گران قیمتی بود وقتی حاضر رو به روی پدر ایستادم پدر با تحسین نگاهم کردوبا گفتن (خدا به همرات)
مرا بدرقه کرد جلوی درب عمارت که رسیدم زنگ درب را به صدا در اوردم درب را دت گشود ومن وارد شدم از راهرو که گذشتم بایک تلنگرکه به درب اتاق پذیرایی وارد کردم درب گشوده شده ومن وارد شدم خانم به سمتم امد و بازوی من را دربازوی خود حلقه زد ومرا جلوتر برد تا با مهمان ها اشنا شوم .موزیک ملایمی در فضا پخش شده بود بوی عطر های خوشبویی که هر یک از مهمان ها زده بودند در فضای سالن پراکنده بود تمامی مهمان ها افراد میانسالی بودند که بر روی مبل های اشرافی نشسته بودنددر روی میز مقابل مبل ها انواع نوشیدنی -میوه ها وخوراکی ها چیده شده بود خانم مرا در نزد مهما ن هایش اینگونه معرفی کرد (بهترین و زیباترین دوست و همدمم غزال)
وبعد مرا با تک تک مهمان ها اشنا کرد بعد از مراسم اشنایی من در کنار خانم جای گرفتم بعداز دقایقی جمع از ان حالتی که بعد از ورود من شکل گر فته بود خارج شد اقای رسام پیشنهاد مشاعره دادومورد قبول همه قرار گرفت اولین بیت را خود اقای رسام بیا ن کرد (اگر از ان ترک شیرازی بدست ارد دل مارا بخال هندویش بخشم سمر قندو بخارارا)
وبعد اقای فرجی(اه وفریادکه از چشم حسود مه چرخ در عد ماه کمن ابروی من منزل کرد )
نفر بعدی خانم بود و خانم با بیتی از مولانا نفربعدی رااگاه کرد همانگونه به ترتیب بیتی خوانده می شد تا نوبت به من رسید خانم دیبا با صدای ظریفش از من پرسید( شما هم شرکت می کنید)
من در ان دو سال که در انباری زندگی می کردیم توانسته بودم حافظ را حفظ کنم گفتم (اگر افتخار این را داشته باشم که در جمع شما سخنی بگویم صد البته )
اقای فرجی که گویادبیر باز نشسته ادبیات بود گفت من خیلی خوشحا ل هستم که جوانی بتواند به این زیبایی سخن بگوید .اقاکه گویا راضی به نظر میرسید گفت(پس با (ن)شروع کن)بلا فاصله گفتم.(نماز شام غریبان چوگریه اغازم بمویمای غریبه قصه پردازم)خلاصه بعد از دو ساعتی مشاعره که خوشبختانه با موفقیت توانستم به سر ببرم همگی برای صرف شام به سالن غذاخوری رفتیم.بعدازشام خواستم میزرابا کمک دت تمیزکنم.اقاوخانم ارام به من گفتند.امشب دت به تنهایی میز راتمیز می کند .وتوبایددرجمع حضور داشته باشی
باخانم واقا به نزد مهمان ها رفتیم .وقتی داخل سالن شدیم دیدم که جمع به دو گرو تقسیم شده اند دریک طرف سالن اقایان ودرطرف دیگرخانم ها نشسته اند.
طبق معمول اقایان درمورد تورم ونرخ وسود بازاروغیره حرف می زدند.وخانم هادر مورد مدل مو-ارایش-لباس -جواهرات و.....صحبت می کردند جمع کسل کننده ای بودومن به اجبارحرفهای خانم دیباکه با پرچانگی در مورد سفری که قرار است برودصحبت می کردونگرانیش درموردفرزندانش بود گوش می دادم که به فکر فرورفتم ومن درعالم دیگری بودم که دستی را برروی شانه ام حس کردم برگشتم وخانم صلابتی را که تا کنون بامن سخنی نگفته بود دیدم با لبخندی از روی مبل برخاستم واورادعوت به نشستن درکنارخودم کردم که با رویی گشاده پذیرفت وگفت (دخترم اینجور که معلوم از حرفهای ما خسته شده ای)
با عجله گفتم ((نه نه اصلا اینطور ی نیست شماچراچنین فکری کردید))
( چون من هم یک دخترهمسن تو دارم وخیلی خوب احساسات جوان هارا درک میکنم .راستش چند سال پیش صوفیا جان عروسش را به این مهمانی ها می اورد اما به جلسه سوم نکشید که دیگردرمهمانی ها شرکت نکرد برای همین فکر کردم تو هم چون یک جوان هستی از این که در بین افراد پیر نشسته ای خسته شده ای
باحالتی که بنظر می رسید دلخورشده ام گفتم ((خانم صلابتی اولا شما به هیچ عنوان پیر نیستید صحبت کردن وشرکت داشتن درجمعی که همگان افرادی با تجربه ای هستند
لذت بخش است ثانیا من هیچ وقت امکان ندارد که در جمع شما عزیزان خسته وکسل شوم)
خانم صلابتی با لبخندی رضایت امیز گفت( تودختری کاملافهمیده وباشعوری هستی واقعا باید به مادرت افرین گفت).گفتم( نظر لطف شما ست)
ناگهان گوهر خانم سر بر گرداندوبه من وخانم صلابتی نگاه کرد وگفت خیلی خوبه شما دو نفر این قدر صمیمی شده ایدوبا اکرا ه رو به من کرد وگفت (تو بایدافتخار کنی که با افرادی مانند ما همنشین شده ای )وبعدباناز از روی مبل برخاست وبه سمت همسرش رفت از برخورد گوهر خانم خیلی خیلی ناراحت شدم واحساس کردم غرورم را زیر پاهای سنگی اش له کرده است .نمی دانم در چهره ام ناراحتیم هویدا شده بود که خانم بلا فاصله ازجایش بر خواست وگفت( عزیزم ناراحت نشو اخلاق گوهر اینگونه است اصلا قصد ناراحت کردن تو را نداشته است )
با بغضی که سعی داشتم بر ملا نشودگفتم (نه من اصلا حرف گوهر خانم را به دل نگرفتم .)
وازجایم برخواستم وبرای این که دیگر کسی به من توجه نکند ظرف میوه را بر داشتم واز همه پذیرایی کردم به گوهرخانم که رسیدم با پوزخندی گفت (.شغل برازنده ای انتخاب کردی ولی کاش در تمیز کردن میز به دت کمک می کردی)
دیگراین همه بی احترامی رانمی توانستم تحمل کنم برای همین ظرف میوه را روی میز گذاشتم وبا عجله از سالن خارج شدم بغض مثل کوهی راه گلویم راگرفته بود به بیرون از عمارت که رسیدم در محیط باغ بغضم ترکید وبنای گریه را گذاشتم بعد از چند دقیقه مهمان ها یکی بعد از دیگری ازعمارت خارج شدند وسوارماشین های مدل بالای خود شدند زمانی که صدای چرخهای ماشین روسنگ فرش ها شنیده شد از پشت درخت قطوری که در انجا پناه گرفته بودم خارج شدم وبه اتاق خودمان در ان سمت با غ رفتم . صبح که از خواب بر خواستم هیچ خبری از پدرنبوددیشب هم زما نی که رسیدم پدردرخواب بود به ساعت روی دیوار نگاه کردم عقرب های ساعت 15-10 دقیقه رانشان می دادند باعجله برخواستم ورختخوابم را در گوشه ای از اتاق گذاشتم واتاق رانیز کمی مرتب کردم وغذارا روی اجاق گاز گذاشتم مطمئن بودم که خانم هنوز صبحانه نخورده است برای همین سریع
به سوی عمارت حرکت کردم در بین راه خانم رادیدم که به سمت اتاق ما می امد وقتی به هم ر سیدیم با تعجب سلا م کردم واورا به اتاق دعوت کردم وقتی وارد
*****************************************
بچه ها شیفته ی این همه تشکراتون هستم ترو خدا منو خجالت زده نکنید
سارینا&سورنا آنلاین نیست.  
قدیمی ۳۱ تير ۱۳۹۰, ۱۲:۰۲ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
سارینا&سورنا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض

اتاق شد در را بستم وبه اشبزخانه رفتم وچای امادشده رادرون استکانهای کمر باریکی که پدر همیشه در ان ها چای می خورد ریختم وبه اتاق برگشتم خانم با گشاده رویی گفت عزیزدلم زحمت نکش بیا بنشین
کنارخانم نشستم که گفت راستش رابخواهی دشب وقتی با ان وضع نامناسب از عمارت خارج شدی نگرانت شدم . بعد از رفتن مهمان ها موضوع رابا اصلان درمیان گذاشتم.ناراحت شد وگفت که گوهر خانم نباید با مهمان من این گونه برخورد می کرد .قصد داشتم شبانه به سراغت بیایم ولی اصلان مخالفت کرد وگفت شاید تو خواب باشی برای همین صبر کردم صبح وقتی سراغت را از پدرت گرفتم گفت هنوز بااوصحبت نکردی . از این که پدرت چیزی از مسئله دیشب نمی دانست خوش حال شدم تا ساعت 30-9 منتظرت ماندم وقتی دیدم نیامدی به سراغ اصلان رفتم وبه او گفتم که حتما از دیشب ناراحت هستی که به عمارت نیامده ای اصلان پدرت را برای کاری از باغ بیرون فرستاد وبعد من هم به اینجا امدم تا مطمئن شوم از اتفاق دیشب دلگیر نشده ای
با حیرت به خانم نگاه می کردم باورم نمی شد خانم که وقتی مستخدمین اسمشان را می شنیدن از ترس مو بر اندامشان سیخ می شد خانم که حتی نگاه کردن به سمت اتاق مستخدمانشان را کسرشان می دانستند اما حالا ...
با صدا ی خانم به این زمان برگشتم


از ان زمان رابطه ی من و خانم صمیمی تر شد ازهفته ی بعدش همه درتدارک جشن برای ورود پسر خانم واقابودند روزانه ده هانفر در خانه مشغول کار بودند وبه دستور خانم همه دکوراسیون عمارت را تعقیر دادند از پرده گرفته تا سرویس اتاق ها

ده روزدیگر من به مدرسه می رفتم که به دستور اقا پدر مرا در بهترین مدرسه نزدیک عمارت ثبت نام کرد.خیلی خوش حال بودم ودرپوست خودم نمی گنجیدم .یک شب مانده بودبه اغاز مدارس تمام وسایلم را اماده کردم وبا خو ش حالی از پدر خواستم برایم دعا کند .صبح وقتی از خواب بیدار شدم سا عت (5) صبح بود وضو گرفتم ونمازم را خواندم سماور راروشن کردم صبحانه را اماده کردم وپدررااز خواب بیدار کردم با هم صبحانه خوردیم ومن برای اماده شدن از اشپزخانه خارج شدم وقتی فرم مدرسه را تنم کردم در اینه به خود م نگاه انداختم چقدر این فرم مشکی به پوست سفیدم می امد اشک در چشمانم حلقه زد به یاد حرف مادر که همیشه بعداز پوشیدن لباس فرم می گفت غزالک مامان چقدر لباس فرم به صورت مثل ماهت می ایدو بعد از این حرف بلافاصله برایم سپنج دود می کرد در عالم خودم بودم که صدای پدر مرا به دنیای واقعیت برگرداند غزال بابا چرا نمی ایی دیر می شود از اتاق خارج شدم به طرف پدر رفتم پدر هم با دیدن من در لباس فرم اشک در چشمانش حلقه زد وگفت باید زودتر برویم .پدر مقداری پول در جیبم گذاشت ومرا از زیر قران رد کرد ومن با خوش حالی راهی دبیرستان شدم در بین راه به این فکر می کردم که امسال دوم هستم و2سال دیگر باید برای ازمون ورودی دانشگاه اماده شوم .وقتی به دبیرستان رسیدم حیاط ان را شلوغ دیدم دختران جوان گروه گروه در کنار هم ایستاده بودند وصدای خنده هایشان سینه ی اسمان را می شکافت سال اولی ها که تازه وارد محیط دبیرستان شده بودند ودوستی نداشتند تنها در گوشه گوشه حیاط ایستاده بودند تا بلکه زنگ زده شود وبه کلاس های خود بروند ومن بااینکه سال اولی نبودم اما باز هم تنها وبیگانه وار نیز روی سکو ی حیاط نشسته بودم زنگ زده شده ودانش اموزان صف بستن و خانم کرامتی مدیر دبیرستان دخترانه ی نور اندیشه ضمن تبریک سال تحصیلی جدید ومشخص کردن کلاس های دانش اموزان مقررات دبیرستان هم گوش زد کرد تا به قول خودش اواسط سال مشکلی با ما پیدا نکند ما را به کلاس ها راهنمایی کرد .در کلاس میز اخر را برای نشستن انتخاب کردم دختران جوان با شور وهیجان زیادی وارد کلاس شدند دقایقی بعد از ورود بچه ها خانمی میانسال وارد کلاس شد که دانش اموزان به احترامش برخاستندوسکوت بر کلاس حاکم شد معلم بر روی صندلی خود نشست و از دانش اموزانش دعوت به نشستن کرد وبعداز سلام و تبریک خودش راطاهر پور دبیر عربی معرفی کرد وبعد از روی لیست اسامی شروع به حضور غیاب کرد وقتی اسم خودم را از زبانش شنیدم بر خاستم او به من نگاهی انداخت وگفت (شما دانش اموز جدید هستید)
***********************************************
نقدوتشکرو+فراموش نشه
سارینا&سورنا آنلاین نیست.  
قدیمی ۲ مرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۳۷ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
سارینا&سورنا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +14 امتیاز     
پیش فرض

گفتم ( بله)
پرسید( سال قبل در کدام مدرسه درس خواندی)
گفتم( من از گیلان امده ام)
پرسید (معدل سال اولت چند بود)
گفتم (19/53)
گفت( افرین امیدوارم امسال هم موفق باشی بفرمایین)
وبعد شروع به تدریس کرد با دقت به سخنانش گوش می دادم بعد از زنگ وسایلم را جمع کردم وبه حیاط مدرسه رفتم تنها بودم برای همین دوباره به کلاس برگشتم وسر جایم نشستم تا ساعت 12 در مدرسه بودیم بعداز خوردن زنگ اخر به سمت عمارت حرکت کردم فاصله ی مدرسه تا عمارت زیاد نبود بنابراین پیاده می رفتم . وقتی به خانه رسیدم پدر نبود وسایلم را گذاشتم و لباس هایم را تعویض کردم و دست وصورتم را شستم وموهایم را شانه کشیدم و با رمانی قرمز به بالای سرم بستم موهای بسته شده ام تا کمرم می رسید لباس و شلوار صورتی که به تازگی خریده بودم به تن کردم و روسری قرمز رنگی هم به سر کردم و به سوی عمارت براه افتادم تا خانم را ببینم وقتی به عمارت رسیدم در را گشودم و وارد شدم صدای صحبت از اتا ق نشمیمن به گوش می رسید وقتی صدای خانم را تشخیص دادم به درب اتاق تلنگری وارد کردم با اجازه وارد اتاق شدم وقتی خانم وعروسشان وارسلان خان رادراتاق دیدم خشکم زددلم می خواست برگردم اما دیر شده بود وهمه مرا دیده بودند به ناچاروارد شدم و به همه سلام کردم خانم و ارسلان خان با گشاده رویی جوابم را دادنداما لعیا عروس خانم جوابم را نداد برایم مهم نبود خانم از من خواست بنشینم اما من امتناع کردم اما با مخالفت خانم روبرو شدم ومن بر خلاف میلم روی نزدیک ترین مبل کنار درب نشستم خانم پرسید(غزال جان مدرسه چطوربود )
ناگهان خجا لتم ازبین رفت ودودستم راباهیجان به هم کوبیدم وگفتم عالی..عالی بود ..خانم من از شما واقا خیلی ممنون هستم که اجازه دادید ادامه تحصیل بدهم .خانم لبخندی زدوارسلان خان پرسید (غزال خانم شماکلاس چندم هستید )
گفتم دوم دبیرستان ارسلان خان گفت (پس ازهمین امسال باید تلاشت رابیشتر کنی تا در کنکور بتوانی شر کت کنی)گفتم حتماسعی خودم را خواهم کرد .لعیا خانم با تک سرفه ای ارسلان خان را متوجه خود کرد ویک چشم غره ای به او رفت واز اتاق خارج شد بعدازرفتن لعیا خانم ارسلان خان هم به سرعت اتاق راترک کرد .خانم اصلا بر خورد عروس پر افاده اش را به روی خود نیاورد .بعدازچند دقیقه ارسلان خان به اتاق امد واز مادرش خداحافظ ی کردوگفت حال لعیا خوب نیست و باید به دکتر بروند گرچه خانم باورنکرد..
بعد از رفتن انها خانم رو به من کردوگفت(عزیزم خیلی دلم می خواست عروسی داشته باشم باادب وبا نزاکت که من را درک کند امانمی دانم خداچرا بر عکس عروسی به این بی نزاکت ی نصیبم کرد)اما انشاالله قصد کردم برای اردلان بهترین دختر شهر را بگیرم .گفتم فکر می کنم دلتان برای اردلان خیلی تنگ شده است .
گفت اره عزیزم دردفراغ خیلی سخته با این که هر سال یک ماهی به دیدنش می رفتیم اما باز هم امدن او برای همیشه با رفتن ما خیلی متفا وت است نمی دانم این 4و5هفته را چگونه بایدتحمل کنم .باخند گفتم (همین گو نه که این 12سال را تحمل کر دین )گفت پس باید خیلی سخت بگذره
بعد از کمی حرف زدن وخندیدن ساعت 2 ناهار اماده شد من به کمک دت میز را برای خودم وخانم چیدم ودو نفری ناهار راخوردیم ساعت سه از خانم خداحافظی کردم به خانه مان رفتم کیفم راباز کردم ونگاهی به بر نا مه ی کلاسی که امروز به ما داده بودن کردم چون درس های فردارا با ما کار نکرده بودن بنابراین درس های امروز را مرور کردم تا در حا فظه ام بماندبعد از ساعتی به اشپز خانه رفتم وشامی مختصری تهیه دیدم وچای رادم کردم ومنتظر پدر ماندم وقتی پدر امد به سمت شیر اب رفت ودست وصورتش را شست برایش دراستکان های کمر باریک مورد علا قه اش چای ریختم وهمراه با قندان به اتاق بردم پدر از محیط مدرسه پرسید .ازمدرسه برایش صحبت کردم پدر با عشق به حرف هایم گوش می داد وگاهی لبخندی گوشه ی لبا نش می نشست .بعد از صرف شام من ظرف هارا شستم وپدر رختخواب هارا پهن کرد وهر دو در ارامش به خواب رفتیم .صبح ساعت 50-5دقیقه از خواب بیدار شدم داشت دیرم می شد سریع نماز خواندم گرچه نمازم نزدیک بود قضا شود وهول هولکی باپدر صبحانه خوردم حاضر شدم تا به دبیر ستان بروم خوشبختانه به موقع رسیده بودم بچه ها هنوز در حیاط بودند بعد از رفتن به کلاس دبیران به کلاسهای خود می رفتند اما ما که ان زنگ را هندسه داشتیم بدون دبیر گذراندیم .بچه ها وقت خود را با شوخی وسر به سر گذاشتن بچه های دیگر می گذراندند.من هم کتاب شعری که به همراهم بودراباز کردم ومشغول خواندن شدم هنوز چند بیت بیشتر نخوانده بودم که یکی از دختران لوس کلاس (که به صورتش هزاران رنگ زده بود و موهایش را پریشان از زیر مغنعه بیرون انداخته بود وبه طور عجیبی ادامس رادر دهانش می جوید )روبه من کردوگفت( اهای تازه وارد چرا این قدر ساکتی وبا کسی حرف نمی زنی چیه زبانت راگربه خورده است .) با لبخند کمرنگی به او گفتم (نه من حرفی برای گفتن ندارم .)
با لحن زشتی گفت (اخ که دلم رفت چه لبخند ملیحی ببین چه عشوه ای می یاد بابا ما هم همجنسیم)من خیلی از حرفهایش ناراحت شدم هنوز گیج بودم که صدای بچه ها در کلاس پیچید .یکی دیگر ازدخترها که بر خلاف او خیلی ساده بود از روی نیمکت بر خاست وگفت (ایدا او که به تو کاری ندارد برای چه
اذیتش می کنی)وبعد به طرف من امد بعد از امدن او دیگر در مرکز توجه بچه ها نبودم .ان دختر به من گفت اجازه می دهی کنارت بنشینم گفتم حتما.پرسید
(اگر اشتبا نکنم اسمت غزال بود .درسته ).گفتم (بله امامن اسم شما را نمی دانم .)گفت( اسم من المیراست از این که با شما اشنا شدم خوش حالم)من هم از اشنایی بااوابراز خوش حالی کرد م المیرا گفت ( می دونی چیه نباید زیاد به حرفهای مسخره ی ایدا توجه کنی اخلاق بدی داره اما خوب باید یک سال اورا تحمل کنی)
********************************
وای من که از این همه تشکر حسابی غافلگیر شدم
سارینا&سورنا آنلاین نیست.  
قدیمی ۳ مرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۳ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
سارینا&سورنا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +13 امتیاز     
پیش فرض



باسر حرفش را تصدیق کردم نگاهی به کتابی که در دستم بود انداخت وگفت(علاقه ی زیادی به شعر داری)گفتم (اره برایم خیلی جالب که شاعران می توانند اندیشه های خود را در قالب شعر بیان کنند )
کفت(من هم گاهی اوقات چند بیتی از شاعران شعر نو مثل سهراب سپهری را میخوانم )گفتم (ولی من اشعار حافظ را بیشتر می پسندم )
صدای زنگ بر خاست ومن والمیرا با هم از کلاس خارج شدیم وبه سمت بوفه مدرسه رفتیم بعداز زنگ تفریح دوباره به کلاس برگشتیم ان زنگ ادبیات داشتیم .
باالمیرااز مدرسه خارج شدیم خانه ی المیرا با عمارت فاصله ی چندانی نداشت بنابراین مسیر مدرسه تا عمارت را می توانستم با او بروم وتنها نباشم در بین راه المیرا در مورد خانواده اش توضیحاتی داد ومن هم در مورد خودم وپدرم گفتم اما در مورد زندگی در عمارت چیزی به او نگفتم
شب هنگامی که پدر داشت چای می خورد برایش از دوست جدیدم تعریف کردم به پدرگفتم( دختر خوبی است دوتا برادربزرگتراز خودش دارد پدرش بازنشسته ی دولته ومادرش هم مدیر دبستان دخترانه است )پدر لبخندی زد و با یک یاعلی از جای برخاست تا برای نماز وضوبگیرد.
***
یک روز به امدن اردلان مانده بود خانم واقا از شادی در پوست خود نمی گنجیدند.ارسلان خان هم مدام در رفت وامد بود پدر هم از خستگی کلافه بود .دراین چند هفته با المیرا خیلی صمیمی شده بودم حتی 2بار به عمارت امده بود÷÷÷÷÷÷÷÷÷÷ اما هنوز دبیرهندسه ما مشخص نبود .مثل این که خانم پالیز بان دبیر هندسه تصادف کرده ودر بیمارستان بستری شده وقراراست یک دبیر دیگر به جای خانم پالیزبان بیاید .
روزامدن اردلان خوشبختانه مصادف باروز جمعه بود ومن مجبور نبودم یک روزازمدرسه مرخصی بگیرم.شب قبل از امدن اردلان همه در عمارت جمع بودند خانم گفت(فردا برای من روز بزرگی است و می خواهم همه چیزبه نحوه احسن برگزار شود گل خاتون فردا برای کمک ده نفر دیگر هم می ایند .مشتی ((اشپز))برای شام غذا از بیرون سفارش داده شده(((( تو اگر میخواهی می توانی فردا مرخصی بگیری )))). نگهبان ودت نیز برای خوش امدگویی باید در مقابل درب های جنوبی و شمالی بایستند اما شما غزال جان در جشن به عنوان مهمان شرکت می کنی )
پدر نیز به خاطر دعوت خانم تشکر کرد
خانم گفت( همه بروید برای استراحت که فردا روز پر کاری در پیش دارید اما غزال جان تو چند دقیقه بمان کارت دارم )
ومن و خانم و لعیاخانم در اتاق ماندیم خانم رو به من کرد وگفت (عزیزم فردا سعی کن زودتر به عمارت بیایی )
گفتم( چشم امری نیست)
خانم گفت نه برو
از انها خداحافظی کردم وبه اتاق خودمان در اخر باغ رفتم صبح زمانی که از خواب بیدار شدم هنوز خورشید خانم خودش را نمایان نکرده بود بعداز نماز واماده کردن صبحانه پدر رااز خواب بیدار کردم بعداز خوردن صبحانه پدر از خانه خارج شد از ساعت 7 در عمارت هیاهویی برپابود
قرار بوداردلان ساعت 2 به ایران بیاید وارسلان خان واقا به فرودگاه بروند .لعیا خانم همراه خواهرش در عمارت بودند ومدام به پروپای خانم می پیچیدند وقتی خانم مرا دید گفت (وای چه به موقع امدی الان که مادام برسد) خانم دست مرا گرفت وبه سمت اتاق خودش برد و روی تخت نشاند وگفت که دو ساعت است لعیا وخواهرش او را راحت نگذاشته اند واو باید خودش را اماده کند در همان لحظه مادام امد.به خانم گفتم (اگر الان مادام روی صورت ومو های شما کارکند تا شب خراب میشود)
خانم گفت( دلم می خواهد وقتی اردلان به خانه می اید به زیبا ترین نحو خودم را ارایش کنم)پرسیدم (مهمان ها کی می ایند )
خانم جواب داد(اردلان ساعت2 می اید ومهمان ها ساعت 6 اخه اردلانم خسته ی وباید کمی استراحت کند )
درهمان لحظه مادام به همراه لعیا خانم وخواهرش لیدا که هم سن وسال من به نظر می رسید وارد شدند وخانم به سمت مادام رفت وبا هیجان خاصی گفت (عزیزم دلم می خواهم هر چه هنر داری امروز به نما یش به گذاری )مادام گفت(علیک سلام .امیدوارم همیشه شاد ببینمت .وامدن اردلان جان راهم بهت تبریک می گم)
خانم در حال نشستن روی صندلی روبه روی اینه گفت (اه انقدر هیجان زده شده ام که فراموش کردم سلام کنم )
مادام با لبخند گفت (بگذریم دارد دیر می شود وقت کم است )خانم گفت ( راست می گویی اراستن من وغزال زمان زیادی می برد)
ناگهان لعیا خانم مثل بمب منفجر شد و گفت( مادر من ولیدا از صبح منتظر مادام هستیم ).من رو به خانم کردم وبا تعجب گفتم( من ...)
خانم دستش را به نشانه ی سکوت بالا برد ومانع ادامه ی صحبت من شد
ورو به لعیاگفت( لعیا جان بهتر است به سالن زیبایی بروید).لعیا از خشم مثل لبو قرمز شده بود وبا عصبانیت همراه خواهرش از عمارت خارج شد .مادام شروع به کار کرد زمانی که موهای خانم اماده شد مادام پرسید صو فیاجان لباست چه رنگی است تا مطابق با ان صورتت راارایش کنم
لباس خانم واقعا زیبا بود به رنگ ارغوانی با هاله هایی از سفید وتوری زیبا که درلا به لای لباس کار شده بود
وقتی کار مادام تمام شد واقعا به هنر مندیه او ایمان اوردم .او به طرف من امد وگفت وای ...توبا این پوست سفید وشفاف بسیار زیبایی ارایش توزمان زیادی نمی برد)خواستم دوباره مخالفت خود را بیان کنم که مادام پرسید( لباست چه رنگی است)و من تازه متوجه شدم که لباس منا سبی برای شرکت درمهمانی ندارم نا گهان اخم هایم در هم رفت اما خانم گفت( ابی کم رنگ ومدلشم عروسکی است )با تعجب به خانم نگاه کردم خانم که متوجه نگاهم شد لبخند ی زداماحرفی نزددیدم با لطفی که خانم کرده دور از ادب است که بخواهم با خانم مخالفت کنم بنابراین ارام بر روی صندلی روبه روی اینه نشستم مادام مو هایم را با توری به رنگ لباسم بست وخیلی ملایم ارایشم کرد وگفت زودتر لباست را بپوش وقتی لباس را گرفتم ازخانم تشکر کردم وگفتم خیلی زیباست او از من خواست زودتر لباس رابپوشم تا ببیند سایزم هست .لباس را تنم کردم مادام گفت وای دختر تو محشری وقتی خودم را در اینه قدی اتاق دیدم واقعازیبا شده بودم ازمادام وخانم تشکر کردم .ناگهان خانم مرا دراغوش کشیدوگفت ( به اصلان می گم من خوش سلیقه هستم ولی باور نمی کند حالا دلم می خواهد که سلیقه ام را ببیند )وبعدمرا بوسید در همان لحظه صدای بوق بوق اتومبیل در فضا ی عمارت منعکس شد خانم گفت( وای خدای من امدند)
به خانم نگاهی کردم وگفتم( اگر اجازه بدهید به اتاق خودمان بروم )
خانم گفت( نه عزیزم اینجا بمان ونهار رابا ما بخور )
گفتم .(من از شما متشکرم اما خانم من دوست دارم مثل مهمان های دیگر ساعت 6 به بعد بیایم ودر ضمن شما باید جمع خانوادگی داشته باشیدتا اردلان خان احساس راحتی کنند)
خانم گفت (خوب باش برو )
(((( از در تراس اتاق خانم خارج شدم)))) واز پشت عمارت به اتاق مان رفتم
ساعت حدودا 50- 6 دقیقه بودکه صدایی از ان سوی باغ به گوش می رسید گروه نوازنده شروع به نواختن اهنگ ملایمی کرده بودند صدای خنده ی مهمان ها به گوش می رسید وهنوز هم صدای ماشین ها خبر از امدن مهمان ها می داد .چراغ های صحن باغ روشن بود ودرکنار استخر صندلی هاچیده شده بود ند .از پدر خبری نبود مطمئن بودم که در تهیه وتدارک وسایل مورد نیاز مهمانی است دیگر باید می رفتم پس اماده شدم و کفش های ابی رنگ وپاشنه بلندی را که خانم همراه لباس به من داده بود پوشیدم ونگاهی به اینه انداختم همه چیز مرتب بود پس باخیال راحت از اتاق خارج شدم نمی توانستم با پاشنه های بلند کفش ها راه بروم ومدام پام پیچ می خورد ارام ارام قدم بر می داشتم تا به زمین نیفتم با تمام احتیاطی که داشتم نمی دانم چه شد که محکم بر زمین افتادم بازحمت از زمین بلند شدم نگاهی به لباسم کردم اسیبی ندیده بود دوباره حرکت کردم وزمانی که به درب بزرگ عمارت رسیدم درب را باز دیدم وارد شدم تا به حال چنین مهمانی ندید بود م یعنی هیچ کدام از مهمانی های خانم به این صورت برگزار نشده بود اهنگ ملایمی در حال نواختن بود عده ای از دختران در اغوش پسران در حال رقص بودند عده ای حرف می زدند و بلند بلند می خندیدند انها یی هم که کمی مسن تر بودند روی مبل های اشرافی لمیده بودند و به جوانان نگاه می کردند وعده ای هم مشغول گپ زدن بودن عمارت خیلی شلوغ بودومن برای پیدا کردن خانم در بین مهمان ها دقایقی در چهار چوب درب ایستادم ناگهان از پشت سر دستی را بر روی شانه ام احساس کردم به عقب بر گشتم که مردی جوان وزیبایی را در مقابل خود دیدم مرد جوان گفت( ببخشید خانم محترم بفرمایید داخل)
ازجلوی در به کنار رفتم واو داخل شد اما از روبه روی من تکان نخورد گفتم( سلام )
مرد جوان با لبخندی گفت(سلام. خوش امدید بفرمایید)وبا دستش سالن را نشان د اد باتردیدنگاهش کردم که گفت ( اه ببخشید خودم را معرفی نکردم اردلانم اردلان )
باتعجب نگاهش کردم وناخوداگاه گفتم(وای اردلان خان )
اردلان با همان لبخند ی که از زمان دیدنش بر روی لب داشت گفت( سعادت اشنایی با چه کسی رو دارم)
گفتم ( من غزال هستم وروردتان را به ایران وبرگشتتان را به خانه ی خودتان تبریک می گم )
ولبخند به لب نگاهش کردم اردلان دقایقی به صورتم نگاه کرد وبا گفتن ببخشید بلا فاصله ازعمارت خارج شد وبه صحن باغ رفت از کار اردلان کلی متعجب شدم هنوز در ابهام رفتار اردلان بودم که با دیدن قیافه لعیا و لیدا که یکی از نادرترین اتفاقات سال میتوانست باشدتعجبم زیادتر شد ان دو تا حد خفگی خود را ارایش کرده بودند
و لباس های زننده ای پوشیده بودند که ای کاش نمی پوشیدند لیدا که فقط یک نیم تنه با دامنی کوتاه به تن کرده بود وچکمه های بلند به پا داشت لعیا هم لباس شب بلندی پوشیده بود که یقه ی ان از پشت تا کمر باز بود و دامنش هم چاکی داشت تا بالای زانو وقتی ان دو توجه من را به خود دیدند رویشان را برگرداندند.
در همان لحظه خانم به سوی من امد وگفت(عزیزم چرا دیر امدی.بیا که می خواهم به چند نفر معرفیت کنم
بعد از مراسم معارفه خانم دست مرا گرفت و با هم به طبقه ی بالا رفتیم خانم به درب یکی از اتاق ها تلنگری وارد کرد ولی کسی درب را باز نکرد از طبقه بالا به داخل سالن رفتیم خانم با چشم هایش سالن را جستجو کرد وبعد دستم را گرفت تا از سالن خارج شویم .بلاخره طا قت نیا وردم وپرسیدم شما دنبال کسی می گردید 0.خانم گفتند (اگر چند لحظه صبر کنی می فهمی)بهمراه خا نم به بیرون رفتیم چون هوا کمی سوز داشت انتظار می رفت که کسی بیرون نباشد .ولی با کمال تعجب دیدم یک نفر در کنار استخر روی صندلی نشسته است خانم دستم را با هیجان فشرد وبا لبخندی که لبان کوچکش را زینت بخشید ه بودبه ان طرف نگاه می کرد من وخانم ارام ارام به سوی ان مرد پیش رفتیم کمی که نزدیک تر شدیم .خانم با شادی گفت (اردلان جان چرا تنها یی)اردلان بر گشت وانگار می خواست حرفی بزند اماتا چشمش به من افتاد حرف در دهانش ماند ونگاهی دوباره به من کرد از نگاه های سنگین اش کمی موذب شدم برای همین گفتم (سعادت دوباره دیدن شما من را غافلگیرکرد ) خانم بالبخندی گفت (پس شما دو تا دور از چشم من با هم اشنا شده اید )اردلان همان طورکه به من نگاه می کرد خندید..
***********************
فردا اگه تو روزنامه خوندین که دختری خودکشی کرده بدونید منم علتشم کم بودن تشکر ها است


ویرایش توسط سارینا&سورنا : ۳ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۲۸ بعد از ظهر
سارینا&سورنا آنلاین نیست.  
قدیمی ۶ مرداد ۱۳۹۰, ۰۷:۵۳ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
سارینا&سورنا آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +15 امتیاز     
پیش فرض

گفتم( خانم بهتر نیست به داخل برویم .هوا کمی سرد است امکان دارد سر ما بخورید )خانم گفت.اره عز یزم همگی با هم می رویم ورو به اردلان کردوگفت (پسرم مهمان ها برای دیدن تو امده اند بهتراست که برویم داخل سالن )موقع برگشتن چشمم به لیدا افتاد که داشت با حا لت خاصی به ما نگاه می کرد ÷وقتی وارد سالن شدیم صدای اقا را شنیدم که گفت (صوفیا جان کجایی خانم واقای مهر پور سراغت را می گیرند )خانم من واردلان راترک کرد وبه طرف انها رفت .من واردلان در کنار هم روی صندلی نشستیم اماهنوزدرست جابه جانشده بودیم که عده ای ازپسران ودختران جوان مجلس دراطراف اردلان حلقه زدند ..با چشم اطراف سالن را نگاه کردم گوشه ای از سالن چند صندلی خالی به چشم می خورد از روی صندلی برخاستم و به سمت صندلی ها رفتم از ترس دوباره افتادنم به قدری ارام راه می رفتم که خودم خنده ام گرفته بود با خود فکر کردم اگر همین جوری راه بروم تا پایان مهمانی به صندلی ها نرسم . بلا خره به صندلی ها رسیدم وروی انها نشستم روی میز روبه رویم میوه وشیرینی به چشم می خورد دلم نوشیدنی گرم می خواست اما دران اطراف خدمه ای دیده نمی شد وخودم هم بخاطره پادردی که ازپوشیدن کفش ها داشتم نمی توانستم نوشیدنی برای خودم بیاورم بنابراین از خیال خوردن نوشیدنی صرف نظر کردم دقایقی نگذشته بود که سنگینی نگاهی را برروی خوداحساس کردم سرم را بلند کردم وبه طرفی که سنگینی نگاه بر روی من بود چشم دوختم مردی جوان در گوشه ای برروی مبل نشسته بود وبه من زل زده بود و زمانی که توجه مرا به خودش دید لبخندی زد وسرش را به نشانه سلام تکان دادازش خوشم نیامد برای همین اخم کردم ورو برگرداندم اما ان طرف چشمم به اردلان افتاد که از بین چند نفر داشت به من نگاه می کرد بالبخند سرتکان دادم اما بانشستن کسی در کنارم رویم را به سمت راستم برگرداندم وبادیدن همان مرد جوان اخم هایم نا خوداگاه درهم رفت . ان مرد پاهای درازی داشت چشم ها یی تیز ونافذ که نمی توانستی در ان ها نگاه کنی پیراهن لیمویی به تن داشت و دستمال گردنی به دور گردنش بسته بود در کل می شد گفت مرد خوش تیپی بود امابا این همه توصیف اصلا ازش خوشم نیامد.مردجوان با پرروی تمام گفت(من سعادت دیدار باکدام فرشته ای رادارم)به تلخی گفتم(ببخشید )وازروی صندلی بلند شدم واو را ترک کردم اما بازهم سایه ی نگاهش رابرروی خودم احساس می کردم درموقع صرف شام متوجه شدم لیدا خیلی دورواطراف اردلان می گرددوسعی میکندتوجه ی اورانسبت به خو دش جلب کنداما اردلان خیلی بی توجه به اوازکنارش می گذشت لیدا دختر زیبایی بود ودران جای هیچ شکی نبوداما نمی دانستم چرا با بی اعتنایی اردلان روبه رو می شد ناخودگاه تمام حواسم معطوف اردلان ولیدا شده بود واز اطرافم غافل شده بودم شام به صورت سلف سرویس تهیه شده بود لیدا به سمت میز رفت وبا دوظرف غذا برگشت و به سمت اردلان که داشت با مردی میانسال که پیپی برلب داشت صحبت می کردوگهگاهی باصدای بلندی می خندیدن رفت لیدا ظرف غذا را به دست اردلان داد و دست دیگرش را بر روی شا نه ی او گذاشت فاصله شان با من زیاد بود برای همین متوجه حرف هایشان نمی شدم اماباواکنشی که اردلان انجام داد دلم خنک شد اما دلیل انرا نمی دانستم اردلان به نرمی دست لیدا را از روی شانه اش برداشت واندک زمانی بعد ان دو را تنها گذاشت و به سمت گروهی دیگر از مهمان ها رفت داشتم به قیافه در هم لیدا نگاه می کردم که صدایی راشنیدم که گفت ( اجازه هست این جا بنشینم )به طرف صدا نگاه کردم باز هم همان مرد جوان بود این با ر بلا فاصله گفت( کامیار هستم رادان کامیار خانم جوان چرا به تنهایی نشسته اند ) قصد کردم این بار هم نسبت به او بی اعتنا باشم اما صدایش رشته ی افکارم را پاره کرد با صدا ی نرمی گفت( امیدوارم مورد بی مهری خانم جوان قرار نگیرم ) سرم را که پایین انداخته بودم بالا اوردم وبه صورتش نگاه کردم ونا خوداگاه گفتم ( غزال معین فرهستم)مردجوان که خود را رادان معرفی کرده بود گفت(ازاشنایی با شما خوش وقتم وامیدوارم مصاحبه خوبی برای شما باشم )تشکر کردم دقایقی نگذشته بود که صدای اقا را شنیدم که گفت( جناب کامیار چرا از خود پذیرایی نمی کنید )کامیار گفت( چشم شما بفرمایید) در همان هنگام اردلا ن با دو ظرف غذا به سمت ما امد و با کامیار دست داد واز اقا پرسید ( معرفی نمی کنید پدر جان) اقا گفت( اقای رادان کامیار یکی از سهامداران شرکت صادرات ووادرات البرز هستند )و رو به کامیار کردو گفت( مستحضر حضورتان که هستند پسر کوچکم اردلان جان) کامیار با لبخندی گفت( از اشنایی با شما خوشوقتم ) اردلان هم نیز گفت ( همچنین)
******************************
تشکر +نقد
سارینا&سورنا آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
انجمن, خاطره, ساریناandسورنا, عمارت, ها, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
ترس از عشق | تهمتن کاربر انجمن تهمتن کتابهای کامل شده نوشته کاربران 114 ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ ۱۲:۰۸ قبل از ظهر
تو مال منی ... | ادرینا کاربر انجمن ادرینا کتابهای کامل شده نوشته کاربران 44 ۲۸ تير ۱۳۹۰ ۰۷:۲۹ بعد از ظهر
دشت عاشق | م.ن کاربر انجمن م.ن جزیره متروکه کتاب 7 ۱۲ تير ۱۳۹۰ ۰۵:۲۵ بعد از ظهر
به کسی نگو | redmoon333 کاربر انجمن redmoon333 کتابهای کامل شده نوشته کاربران 22 ۲۸ فروردين ۱۳۹۰ ۰۱:۰۶ بعد از ظهر
رمان خاطره | مسافر کوچولو کاربر انجمن مسافر كوچولو جزیره متروکه کتاب 24 ۱۶ بهمن ۱۳۸۹ ۱۱:۵۳ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان