بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۷ آبان ۱۳۹۰, ۱۱:۰۱ بعد از ظهر   #41 (لینک مستقیم)
کاربر عادی
 
سارینا&سورنا آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض


اردلان گفت(گمانم غزال خانم فراموش کرده بودند جریان را برای شما تعریف کنند حالاهم که چیز مهمی نیست الان خودم همه چیزو می گم)
سرم را بلند کردم وبرق شیطنت را در چشمان قهوه ای رنگ اردلان دیدم(حقیقتش خانواده ی کیان از دوستان قدیمی ما هستند نمی گم خانواده ی خوبی نیستند اما به نظر من برای غزال خانم هنوز زوده که ازدواج کنند گرچه این جور که من از شواهد فهمیدم غزال خانم خودشونم تمایلی برای این ازدواج ندارندحالا هم که مزاحم شدم فقط بابت اصرار های مادرم بود که می خواست جواب قطعی شمارا به کیلن ها بدهد ....حالا هم امدم تا هر چی شما بفرمایید من به مادرم منتقل کنم)
دقایقی سکوت همه جارا پر کرده بودکه با صدای پدرمحو شد(غزال جان اردلان خان راست می گن ،شما هم با این وصلت مخالفی)
شوکه شده بودم وتنها کاری که توانستم بکنم سرم را به نشانه ی اره تکان بدهم.پدر روبه اردلان گفت(پسرم علاوه بر اینکه خودش مخالف است غزالکم هنوز بچه است وبه نظر من هنوز برای ازدواج زود است از طرف من به خانم بزرگ بگویید مشتی گفته مخالف است)
دقایقی که گذشت اردلان عزم رفتن نمود به همراه اردلان تا جلوی در اتاق رفتم تا اورا بدرقه کنم که اردلان مرا به بیرون کشید وارام در رابست وکنار گوشم گفت(خیالم راحت شد ،این رقیبو که از میدان دور کردم )
بعد به حالت نمایشی به اطرافش نگاه کردو گفت(راستشو بخوای اصلا خانواده ی کیان ها تماس نگرفته بودند ومادر هم مرا برای دانستن جواب اینجا نفرستاده است ...بلکه خودم امدم تا جواب پدرت را بدانم وبعد از گذشت چند ماه یک شب را ارام و اسوده به خواب بروم)
خنده ام گرفته بود اما سعی می کردم که نخندم سرم را پایین انداخته بودم تا اردلان صورتم را که بابت نگه داشتن خنده ام سرخ شده بود نبیند ولی اردلان ارام سرم رابا دوانگشتش به سمت بالا گرفت وگفت (آ آ آ قرار نبود موقع خنده صورتتو پنهان کنی نگاه کن من چقدر راحت می خندم)
وبعد بلند شروع به قهقه زدن کرد من هم دیگر نتوانستم خنده ام را کنترل کنم وبا اردلان همرا شدم که صدای پدرم خنده ی هردو ی ما را قطع کرد(غزال جان بابا،اردلان خان رفتند)
نوک زبانم را به دندان گرفتم وبا یک خداحافظی سریع وارد اتاقمان شدم .
***
این ادامه پست بالاست نمی دونم چرا نصفه اومده ....می دونم کمه اما فعلا همینو می تونم بذارم
نقد تشکروامتیاز هم فراموش نکنید


ویرایش توسط سارینا&سورنا : ۸ آبان ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۳۷ قبل از ظهر
سارینا&سورنا آنلاین نیست.  
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
انجمن, خاطره, ساریناandسورنا, عمارت, ها, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
ترس از عشق | تهمتن کاربر انجمن تهمتن کتابهای کامل شده نوشته کاربران 114 ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ ۱۲:۰۸ قبل از ظهر
تو مال منی ... | ادرینا کاربر انجمن ادرینا کتابهای کامل شده نوشته کاربران 44 ۲۸ تير ۱۳۹۰ ۰۷:۲۹ بعد از ظهر
دشت عاشق | م.ن کاربر انجمن م.ن جزیره متروکه کتاب 7 ۱۲ تير ۱۳۹۰ ۰۵:۲۵ بعد از ظهر
به کسی نگو | redmoon333 کاربر انجمن redmoon333 کتابهای کامل شده نوشته کاربران 22 ۲۸ فروردين ۱۳۹۰ ۰۱:۰۶ بعد از ظهر
رمان خاطره | مسافر کوچولو کاربر انجمن مسافر كوچولو جزیره متروکه کتاب 24 ۱۶ بهمن ۱۳۸۹ ۱۱:۵۳ قبل از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان