| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,898
(View Stats)
تشکرها: 4,214
تشکر شده 8,898 بار در 1,960 پست
کتاب مورد علاقه : شبهای سرای حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز رقص اموات سوت ترن به گوش رسد نیمه های شب آهسته از کرانه ی دریای بیکران باد خنک ز مزرعه ها آورد به گوش در های و هوی بیشه ، سرود دروگران خواند نسیم نیمه شبان در خرابه ها در نقش کاهنان شب اوراد ساحران بر جاده ها فکنده چو غولان رهنشین مهتاب ، سایه های چناران و عرعران باد آورد ز ساحل دریا ، خفیف و محو آواز موج ها و شبانان و عابران جنگل در آشیانه ی شب ، خفته بی صدا با وهم شب ، ترانه ی غوکان دوردست گیرد درین سکوت غم آلوده ، توأمی چون رشته ی طناب سپیدی است راه ده در نور مه ، کنار چمن های شبنمی چشمک زنان ز پشت درختان ، ستاره ها چون چشم دیوهای هراسان ز آدمی اید صدای دور نیی ، گرم و سوزنک همراه باد نیمه شبی ، با ملایمی خیزد فروغ قرمزی از آتش شبان در سایه های کوه ، به محوی و مبهمی در هم دود چو دود شب تیره ، سایه ها از دورها ، صدای سگان خرابه گرد بر هم زند سکوت بیابان سهمنک پیچد در آن خموشی شب ، اضطراب و وهم بر هم خورد ز باد خنک ، شاخه های تک سو سو کند چراغی از آن دور ، روی کوه اید صدای دمبدم جغدی از مغک در آب برکه ، تند شود قطعه قطعه ماه وان قطعه های شسته به هم یابد اصطکک بر روی برکه ، سایه ی نرم درخت ها گسترده پرده های سیه رنگ و چک چک گاهی در آب گل شده ، برگی کند شنا آهسته ایستادم و کردم نظر ز دور بر جاده ی کبود که در بیشه می خیزد وانگه به دور خویش نگه کردم از هراس شب بود و ماه و باد خفیفی که می وزید گویی فروغ ماه چو از بیشه می گذشت می کرد بر شمار پریزادگان مزید در پیش دیده ، منظره ی دخمه های مرگ دل را ز قصه های پر از غصه ام گزید غم بود و نور آبی مهتاب نیمه شب وان بقعه ها که در دل ظلمت مکان گزید وان مرغ شب که سر زد ازو ناله ی فنا اینجا سکوت و خاطره ها خفته بود و باد در دود شب توهم و رؤیا دمیده بود کم کم ذهن ز خنده تهی کرده بود ماه غمگین ، در آسمان کبود آرمیده بود اندام بیشه در شمد نرم ماهتاب چون زخمیان پیر ، به بستر لمیده بود در پای چشمه ای که مه اید در آن به رقص از خستگی ، چنار نحیفی خمیده بود من بودم و سکوت شب و سیل خاطرات گویی ز دل نشاط حیاتم رمیده بود چون مردگان بیخبر از عالم بقا ناگه صدای همهمه ی باد نیمه شب پیچید در خموشی خلوتگه خدای گفتی به یک نهیب سواران خشمگین کندند مرکبان خود از ضربه ها ز جای یا در فروغ ماه پریزادگان مست در خلوت و سکوت ، همه دف زدند و نای یا رهزنان بیشه نشین ، های و هو کنان مهمیز ها زدند بر اسبان بادپای یا راهبان پیر چو گرم دعا شدند آوازشان به گریه در آمیخت هایهای ناگه درین خیال ، شدم خیره بر قفا از آخرین مزار ، صدایی خفیف و خشک آمد به گوش و معجزه ای قبر را گشاد اندام خالی شبحی ، لاغر و مخوف تا نیمه شد عیان و در آن دخمه ایستاد پیراهنش سپید چو مهتاب نیمه شب در تیرگی به موج زدن در مسیر باد در نور ماه ، سایه ی او ، پیش پای او طرح ز هم گسیخته ای بر زمین نهاد در استخوان دست چپش ، دسته ی تبر در استخوان دست دگر ، از نی اش مداد گفتی سرود مرگ در آن نی گرفته جای یک لحظه ایستاد و سپس بازوان گشود زد با تبر به روی لحد چند ضربتی وانگه تبر نهاد و دگر باره ایستاد نی را به لب گذاشت همان دم به سرعتی لختی در آن دمید و سپس از دهان گرفت در دشت بیکرانه برانگیخت وحشتی از هر لحد که چون در نقبی گشوده شد برخاست مرده ای و به پا شد قیامتی آن نی نواز ، نغمه ی شوق آوری نواخت وندر پی اش به رقص درآمد جماعتی رقصی که خیره کرد مرا چشم اعتنا گفتی درآمدند سپیدارهای پیر وز جنب و جوش باد خفیفی به ناله اند یا جست و خیز پر هیجان فرشته هاست کز یک نژاد واحد و از یک سلاله اند یا رقص بومیان برهمن بود که شب در رهگذار باد ، پریشان کلاله اند یا بزم مخفیانه ی پیران کاهن است کانجا به پیچ و تاب ز دور پیاله اند یا رقص صوفیانه ی اشباح و سایه هاست آن دم که در طلسم تماشای هاله اند یا شور محشری است درین تیرگی به پا من بی خبر ز خویشتن و بی خبر ز صبح بر رقص مرده بود همانگونه ام نگاه غافل که کوکب سحری چون نگین اشک زد حلقه در سپیدی چشم شب سیاه کمکم ترانه رفت به پایان و آن شبح نی را ز لب گرفت و دمی خیره شد به راه وانگه تبر به دست ، همان ضربه ها نواخت شد رقص شب تمام و هیاهوی آن تباه انبوه مردگان همه خفتند در مزار بر رویشان فتاد لحد ها و نور ماه شب ماند و آن سیاهی کمرنگ و آن فضا یک لحظه ماند آن شبح نی نواز و باز او نیز در مزار خود آهسته جا گرفت سنگ لحد به سینه اش افتاد بی درنگ زان پس سکوت محض ، فضا را فراگرفت گویی نه مرده بود ، نه غوغای مرده ها شب بود و وهم باطل شب در تو پا گرفت مهتاب محو و بی رمق صبح ، ناگزیر رخت از زمین کشید و گریز از فضا گرفت وان اختری که چشم به راه سپیده بود کم کم نظر ز منظره ی خک وا گرفت دیگر مرا نماند گواهی به مدعا در این میان ، سیاهی تاریک رهروی با سوسوی چراغی از آن دور دیده شد چون گردباد کوچکی از راه دررسید کم کم صدای پای خفیفش شنیده شد پیری خمیده بود و چراغی به دست داشت نور چراغ ، چیره به نور سپیده شد آمد کنار قبری زانو زد و نشست آهی کشید و پرده ی صبرش دریده شد آغاز گریه کرد و چنان شد که از نخست گویی برای آه و فغان آفریده شد من خیره ماندم از اثر این دو ماجرا ده ، همچو خفته ای که ز خواب سحر پرد چشمی گشود و خورد به آهستگی تکان شب مرده بود و نور سپید ستاره ها هی رفته رفته کم شد و روشن شد آسمان از قلب ده ، صدای بلند اذان صبح پیچید در سکوت افق با طنین آن گنجشک ها ترانه سرودند با نسیم در شاخ و برگ کهنه چناران سخت جان آمیخت بانگ زنجره ها و کلاغ ها از دور ، با صدای خروسان صبح خوان آورد باد مست سحر ، بوی آشنا نور لطیف صبحگهان سایه زد به کوه دنبال آن غبار کمی در فضا دمید پیر از کنار گور به پا خاست با چراغ باد سحر چراغ ورا کشت و آرمید داد آسمان ز پنجره ی قرمز افق شادی کنان ز جنبش خورشید خود امید گلرنگ شد فروغ مه آلود بامداد نور پریده رنگ سحر از فضا رمید پیر شکسته پشت روان شد به سوی ده بر روی چوبدستی باریک خود خمید در گرد جاده ، سایه اش افتاد با عصا فکر میکردم تو همدردی! ولی نه! تو هم دردی ! ![]() ![]() ![]() برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید ![]() ویرایش توسط mahtab68 : ۲۳ تير ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۵۵ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,898
(View Stats)
تشکرها: 4,214
تشکر شده 8,898 بار در 1,960 پست
کتاب مورد علاقه : شبهای سرای حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز ستاره ی دور تصویر ها در اینه ها نعره می کشند ما را از چارچوب طلایی رها کنید ما در جهان خویشتن آزاد بوده ایم دیوارهای کور کهن ناله می کنند ما را چرا به خک اسارت نشانده اید ؟ ما خشت ها به خامی خود شاد بوده ایم تک تک ستارگان ، همه با چشم های در دامان باد را به تضرع گرفته اند کای باد ! ما ز روز ازل این نبوده ایم ما اشک هایی از پی فریاد بوده ایم غافل ، که باد نیز عنان شکیب خویش دیریست کز نهیب غم از دست داده است گوید که ما به گوش جهان ، باد بوده ایم من باد نیستم اما همیشه تشنه ی فریاد بوده ام دیوار نیستم اما اسیر پنجهی بیداد بوده ام نقشی درون اینه ی سرد نیستم زیرا هر آنچه هستم بی درد نیستم اینان به ناله ، آتش درد نهفته را خاموش می کنند و فراموش می کنند اما من آن ستاره ی دورم که آبها خونابه های چشم مرا نوش می کنند ویرایش توسط mahtab68 : ۲۳ تير ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۵۹ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,898
(View Stats)
تشکرها: 4,214
تشکر شده 8,898 بار در 1,960 پست
کتاب مورد علاقه : شبهای سرای حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز کابوس مهتاب رو به ساحل مغرب نهاده بود در خلوت اتاق به جز من کسی نبود قلب سیاه ساعت شماطه می تپید شب می گذشت و لحظه ی میعاد می رسید ناگه صدای دور سگی در فضا شکست ازپ شت قاب پنجره ، برق تلنگری بر شیشه ی کبود ترک خورده نقش بست ساعت ز کار خویش فرو ماند و گوش داد آونگ او چو مردمک چشم مردگان از گردش ایستاد در پشت من ، دهان دری نیمه باز شد نوری سفید ، همچو غبار گچ از هوا در خوابگاه ریخت آنگه صدای لغزش پایی به روی فرش تار سکوت را چو نخی بی صدا گسیخت من میهمان هر شبه ام را شناختم اما هنوز طاقت برگشتنم نبود قلبم درون سینه ی تاریک می تپید نور از شکاف پنجره چون موم می چکید ناگه دو دست سوخته ی استخوان نما از پشت ، بر خمیدگی شانه ام نشست برگشتم از هراس این روح ناشناس روحی که چون شمایل شوم مقدسان در زیر روشنایی ماه ایستاده بود صورت نداشت ، لیک لبی چون شکاف زخم تا زیر گوش های درازش کشیده داشت خندید و بیم خنده ی او در دلم نشست فریاد من چو زوزه ی سگ در گلو شکست | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,898
(View Stats)
تشکرها: 4,214
تشکر شده 8,898 بار در 1,960 پست
کتاب مورد علاقه : شبهای سرای حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز حسرت گونه ی شب شسته بود از گریه ی مهتاب بسترم بی موج ، چون مرداب می رمید از دیدگانم خواب می گشودم پلک های بسته را از خشم می شمردم تیرهای سقف را با چشم بار اول طاق می شد بار دوم جفت خواب ، گویی چون پرستوها در میان تیرها می خفت ناگهان گهواره ی بی جنبش شب را دست گرم نغمه ای جنباند این زن همسایه ی ما بود کر کنار بستر طفلش لای لایی آشنا می خواند آنچه او می خواند ، آواز دل من بود در نهادم ، آتش اندوه روشن بود کاشکی من نیز طفلی داشتم چون او در کنارش تا سحر بیدار می ماندم کاشکی در خلوت شب های مهتابی بر سر بالین او آواز می خواندم کمکم از افسون آن آواز چشم طفلم جرعه ای از خواب می نوشید وز شکاف پلک های من جویبار اشک می جوشید کودکم در خواب می خندید از تبسم های او مهتا می خندید بوسه ها از گونه هایش می ربودم من زیر لب ، گریان و خندان می سرودم من چون هوا را بازی دست تو بشکافد خیره در رگ های آبی رنگ بازوی تو میگردم ناگهان در چون دهانی گرم وا می شد مادرش از دور با من هم صدا می شد از تنت چون بوی شیر تازه برخیزد مست از بوی تو می گردم بسترم بیگانه بود از خواب چینی شب می درخشید از لعاب نیلی مهتاب مادری گهواره می جنباند لای لایی آشنا می خواند ماه در ایینه ی چشم تو می سوزد همچو شمعی شعله ور درش یشه ی فانوس ناله ای از سینه ام برخاست کودک من نیستی ، افسوس | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,898
(View Stats)
تشکرها: 4,214
تشکر شده 8,898 بار در 1,960 پست
کتاب مورد علاقه : شبهای سرای حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز در پایان با ماهی سرخ رنگ لب هایش در آب پریده رنگ سیمایش آهسته و بی صدا شنا کردم از طارمی سیاه و مژگانش ره سوی در دو چشم او بردم آن را به هزار حیله وا کردم در نقب گلوی تشنه اش جستم سرداب سیاه سینه ی او را دل را ، دل خفته را ، صدا کردم دل ماهی آبهای گلگون بود سرداب سیاه سینه ، پرخون بود وان نقب که ره به سینه ی او داشت چون راه نهان گنج قارون بود پس ، سیل سرشک را رها کردم | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,898
(View Stats)
تشکرها: 4,214
تشکر شده 8,898 بار در 1,960 پست
کتاب مورد علاقه : شبهای سرای حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز درود بر شب توده های سیاه درختان سکن اندر خموشی چو کوهند شب به خوابست و در آسمان ها اختران ، روشن و با شکوهند باد گرمی چو لرزان نفس ها می خورد بر لب و گونه هایم می کشد نور رؤیایی ماه سایه ای نیمرنگ از قفایم ای شبی کافریدی خدایان بر لبان کبودم چه نرمی ای شبی کز تو مهتاب ها زاد در خم گیسوانم چه گرمی در من امشب نفوذ تو چون بود کز بهار تو آبستنم من زاید از من گلان شکفته زانکه گر گل نیم ، گلشنم من باد گرمی که می اید از دور از من خسته ، سوزان نفس هاست بوی عطری که پر کرده صحرا آرزوها و زیبا هوس هاست اختران در دو چشم منستند چون درخشد فروغ نگاهم بانگ تو ناله ی گنگ دریاست یا که خاموشی شامگاهم در نمی یابم این نغمه ی تو گرچه تأثیر آن کرده مستم سر چو در پایم اندازد آرام آب چشمان بشوید دو دستم | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,898
(View Stats)
تشکرها: 4,214
تشکر شده 8,898 بار در 1,960 پست
کتاب مورد علاقه : شبهای سرای حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز دیوانه شبح ، کم کم ، قدم آهسته تر کرد نگاهش لای تاریکی درخشید صدای غرش بادی که برخاست شبح را اضطرابی تازه بخشید درختان ، سینه ها بر هم فشردند نفس ها منجمد شد در گلوها گهی می تافت چشم یک ستاره گهی می بست چشم از جستجو ها نسیم سرد و حزن آلود پاییز فرو می رفت در برگ درختان درخت از درد می نالید و می خواند به گوشم داستان تیره بختان شب مهتابرو ، خاموش و محزون مکان در کوچه ی مهتابرو داشت نم مهتاب ، با تاریکی خشک نمی جوشید و با او گفتگو داشت فروغ ماه ، از لای درختان زمین و سایه ها را خال می کوفت چو بر دیوارهای کوچه می تافت سیاهی می زدود و سایه می روفت هوا از بسکه روشن بود و شفاف نمی آسود ماه از رهنوردی نمایان بود پرواز فرشته در اعماق سپهر لاجوردی صدایی از بهم ساییدن بال به گوشم می رسید از آسمان ها نسیم دلکشی از جنبش پر به بازی بود و با تن ها و جان ها هزاران تن از اشباح خیالی در آن تاریکی شب می دویدند خروس نیمه شب کز دور می خواند صدایش را هراسان می شنیدند به بام خانه ای در پیچ کوچه شباهنگ پریشان می سرایید چراغی در اتاق خانه می سوخت ولی کم کم به خاموشی گرایید شبح ، نزدیکتر آمد ، به در زد صدای در ، طنین در خانه انداخت به آهنگ صدا بیدار شد ماه نگاهی خیره بر دیوانه انداخت هیاهو در سکوت خانه گم شد ولی از آن ، صدایی بر نیامد کسی از پشت در ، چیزی نپرسید سری هم از میانش درنیامد شبح ، لختی توقف کرد و آنگاه به در ، یکبار دیگر سخت تر زد صدای پایی از دهلیز برخاست کسی از پشت در ، دستی به در زد شبح ، با چابکی از کوچه بگریخت سپس در پیچ تاریکش نهان شد سری از لای در ، در کوچه خم گشت نگاهش در سیاهی ها روان شد صدای کیست ؟ رعب انگیز و سنگین کسی را در سیاهی جستجو کرد چو باد شوخ و بازیگوش خندید صدای بدگمان ، دنبال او کرد درون کوچه ی خاموش ، تنها نسیم مهر ، برگ از شاخه می چید چو مرد درگشا ، در را فروبست صدای خنده ای در کوچه پیچید | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,898
(View Stats)
تشکرها: 4,214
تشکر شده 8,898 بار در 1,960 پست
کتاب مورد علاقه : شبهای سرای حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز دیگر نمانده هیچ دیگر نمانده هیچ به جز وحشت سکوت دیگر نمانده هیچ به جز آرزوی مرگ خشم است و انتقام فرومانده در نگاه جسم است و جان کوفته در جستجوی مرگ تنها شدم ، گریختم از خود ، گریختم تا شاید این گریختنم زندگی دهد تنها شدم که مرگ اگر همتی کند شاید مرا رهایی ازین بندگی دهد تنها شدم که هیچ نپرسم نشان کس تنها شدم که هیچ نگیرم سراغ خویش دردا که این عجوزه ی جادوگر حیات بار دگر فریفت مرا با چراغ خویش اینک شب است و مرگ فراراه من هنوز آنگونه مانده است که نتوانمش شناخت اینک منم گریخته از بند زندگی با زندگی چگونه توانم دوباره ساخت ؟ | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,898
(View Stats)
تشکرها: 4,214
تشکر شده 8,898 بار در 1,960 پست
کتاب مورد علاقه : شبهای سرای حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز دو در آن در گشوده شد آن در که بسته بود ، زمانی گشوده شد اما کسی نبود اما در انتظار من آنجا کسی نبود شب سخت تیره بود و سیاهی زبان نداشت شب تیره بود و روشنی آسمان نداشت چشمک نمی زد از دل ظلمت ستاره ای با من نداشت چشم خدایان اشاره ای آن در که بسته بود دگر باره بسته شد وین در گشوده شد این در که پلک چشم تو باشد ، گشوده شد در آسمان چشم تو . شب نیلگونه بود دانم چگونه بود و ندانم چگونه بود شب در فضای چشم تو صدها ستاره داشت با هر نگاه خویش ، هزاران اشاره داشت چشمت خموش بود ، ولی بی زبان نبود وان خواهش نگاه تو از من نهان نبود این در که پلک چشم تو باشد ، گشوده شد این در که بسته بود ، از این پس گشوده شد | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش عکس ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۹ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,898
(View Stats)
تشکرها: 4,214
تشکر شده 8,898 بار در 1,960 پست
کتاب مورد علاقه : شبهای سرای حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز بر آستان بهار من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم که جز به طعنه نمی خندد ، شکوفه بر تن عریانم ز نوشخند سحرگاهان ، خبر چگونه توانم داشت منی که در شب بی پایان ، گواه گریه ی بارانم شکوه سبز بهاران را ، برین کرانه نخواهم دید که رنگ زرد خزان دارد ، همیشه خاطر ویرانم چنان ز خشم خداوندی ، سرای کودکی ام لرزید که خک خفته مبدل شد ، به گاهواره ی جنبانم درین دیار غریب ای دل ، نشان ره ز چه کس پرسم ؟ که همچو برگ زمین خورده ، اسیر پنجه ی طوفانم میان نیک و بد ایام ، تفاوتی نتوانم یافت که روز من به شبم ماند ،بهار من به زمستانم نه آرزوی سفر دارد ، نه اشتیاق خطر کردن ، دلی که می تپد از وحشت ، در اندرون پریشانم غلام همت خورشیدم ، که چون دریچه فرو بندد نه از هراس من اندیشد ، نه از سیاهی زندانم کجاست باد سحرگاهان ، که در صفای پس از باران کند به یاد تو ، ای ایران ! به بوی خک تو مهمانم | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اشعار, دفتر, نادر, نادرپور |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دفتر اشعار باباطاهر ! | maryam63279 | دفتر شعر و مشاعره | 8 | ۱۴ آبان ۱۳۹۰ ۰۳:۰۹ بعد از ظهر |
| دفتر اشعار خیام ! | آنیتا | دفتر شعر و مشاعره | 26 | ۴ آبان ۱۳۹۰ ۰۵:۳۰ بعد از ظهر |
| زندگينامه نادر نادرپور | شاعر | SaRa | نویسندگان و شعرا | 0 | ۱۸ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۱۰:۳۹ قبل از ظهر |
| دفتر اشعار علی عبدالرضایی | SaRa | دفتر شعر و مشاعره | 0 | ۱۲ ارديبهشت ۱۳۸۹ ۱۱:۲۹ قبل از ظهر |