| |||
| | #21 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش خبر ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: سرزمین دلهای ساده !
نوشته ها: 2,270
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : چه کسی پنیر مرا جابجا حالت من : | پست بسیار مفید : +12 امتیاز با افت شدید تشکر و امتیاز مواجه شده ام!! ![]() بعداز به خاکسپاری مادرش به خونه رفت و چند روزی خونه نشین شد.... جاسمین حتی غیبت یک روز هم دیگه نمیتونست از آنا دور باشه و وقتی روز بعداز فوت مادرش به مدرسه نرفته بود به در خونشون می رفت و در می زد ...ولی آنا در رو باز نمیکرد....... توی کلاس درس درس : جاسمین : بچه ها آنا رو ندید؟؟ چرا مدرسه نمیاد؟؟ نمیدنیم ما هم ندیدیمش..... بعداز دو سه روز جاسمین دوباره از دوستاش سراغش رو گرفت : آنا رو ندید؟؟؟..... نه جاسمین ...ما هم مثل تو ندیدیم..... یکی از دوستاش که به مراسم خاکسپاری رفته بود میدونست آنا برای چی نیومده، و جریان رو به جاسمین گقت..... جاسمین: جدی ؟؟؟؟ پس چرا به من چیزی نگفته ؟؟ مگه تو چکارشی؟؟ جاسمین ساکت شد در برابر این سؤال و تشکر کرد و رفت..... جاسمین یه پیغام به تلفن آنا داد و بهش گفت که جریان رو میدونه و یه قرار ملاقات گذاشت برای فردا.... فردا جاسمین در خونه آنا رفت تا بیاد و برن باهم صحبت کنن... جاسمین: پس چرا نمیاد؟؟چرا تلفن رو جواب نمیده؟ نکنه اتفاقی افتاده؟؟ بذار برم کمک بیارم.... آنا از کنار پنجره جاسمین رو میدید و فهمید که جاسمین واقعا دوستش داره!! و یک دفعه صدا زد : جاسمین !!! صبر کن الان میام..... آنا : سلام.... جاسمین: معلومه کجایی ؟؟ چرا جواب تلفن هام رو نمیدی ؟ آنا : جاسمین جان ببخشید... جاسمین : آنا من جریان رو کامل میدونم ....چرا نمیخوای باهام دردودل کنی ؟؟ مگه من چه عیبی دارم؟!! آنا : ببخشید جاسمین اصلا حال روحی خوبی نداشتم...حالا میتونیم بریم؟ جاسمین : باشه بریم.... در راه: آنا : جاسمین من مادرمو خیلی دوست داشتم .... اون تنها کسی بود که بعد از مرگ پدر و برادرم که توی دنیا برام مونده یود...و بجز اون دیگه کسی رو نداشتم که بتونم باهاش زندگی کنم، صحبت کنم...... بعد از مرگ مادرم حس کردم دیگه پایان زندگیمه و دیگه هیچ امیدی نداشتم.... ولی توی این چند روز خیلی فک کردم و خیلی سعی کردم با خودم کنار بیام که باید بتونم با تنهایی هام کنار بیام.....ولی از وقتی که با تو آشنا شدم ، انگار حس میکنم نمیخوای من تنها باشم و یه جرایی داری تنهایی رو از من دور میکنی ..... جاسمین : ادامه دارد............ ویرایش توسط ozil_m : ۱ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۱۲ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #22 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش خبر ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: سرزمین دلهای ساده !
نوشته ها: 2,270
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : چه کسی پنیر مرا جابجا حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز ادامه...../ جاسمین : آنا من نمیدونم چی بگم..... خیلی هول شدم.... آنا : واسه چی ؟ جاسمین : همینکه از من تعریف کردی.... آنا : هه هه.....تو هم خیلی بانمکی جاسمین!!! آنا : راستش جاسین من وقتی برادرم زنده بود همیشه بهم میگفت نمیذارم کسی کوچیکترین بی احترامی بهت بکنه.... ولی وقتی که رفت از اون موقع خیلی بی احترامی بهم شده..! و حتما داداشم خیلی ناراحته.... اون دوست نداره من با پسر غریبه دوست بشم ولی تو واقعا داری کاری رو میکنی که اون می کرد.... اون همیشه از من محافظت می کرد....حتی به اندازه چشم بر هم زدنی منو ترک نمی کرد.... جاسمین : آنا تو واقعا برادر خیلی خوبی داشتی ......منم سعی میکنم تا بتونم ازت محافظت کنم..... جایمبن:اصلا نمیدونم چرا یک دفعه چنین علاقه ای بهت کردم که کتمانش برام عذاب آوره!! جاسمین : آنا میای امروز بریم خونه خودمون؟؟؟ میخوام به مامان بابام معرفیت کنم... تورو خدا!! قبول کن دیگه.... خوئم بر می گردونمت خونه..... آنا : راستش نمیدونم....اگه میخوای بذار یه وقت دیگه..... جاسمین : اذیت نکن دیگه.....بریم! باشه؟ آنا : باشه بریم ولی زودی من باید برگردم ها ! جاسمین : سلام مامان!! بابا !! کسی نیست ؟؟ سلام پسرم بیا تو... این دوستته؟؟ آره مامان ..اسمش آناست، خیلی دختر خوبیه..... آنا : سلام/// مامان: سلام....خوش اومدی عزیزم ...بیا تو.... جاسمین : آنا بیا بریم خونمون رو بهت نشون بدم.... آنا : باشه.... جاسمین مادرت منو یاد مادرت انداخت.... خیلی مهربونه، خیلی هم آرومه...دقیقا مثل مامان خودم.. جاسمین : آره مامانم مهربونه...آنا من واقعا متأسفم واسه مادرت.... وقتی بعداز فوت مادرت از خونه نمیومدی و جواب تلفن هام رو نمیدادی... خیلی ترسیده بود....فکر کردم اتفاقی برات افتاده ....اینقد از بچه های کلاس پرسیدم چرا نمیای که داشتم دیگه دیوونه می شدم..... حتی در خونتون هم اومدم ولی در رو باز نکردی ...حتی جوتب تلفن هام رو هم ندادی..!! ببین آنا دیگه با من اینجوری نکن....خیلی اذیت میشم... آنا : جاسمین جان باشه .....واقعا ببخشید دست خودم نبود خیلی ناراحت بودم.... جاسمین : آنا ما مثلا دوستیم باید حرفهامون رو به هم بزنیم و با هم درددل کنیم....پس دوستی ما بدرد کی میخوره؟؟ آنا : آره راست میگی .... منم باهات موافقم.... ادامه دارد.... ویرایش توسط ozil_m : ۵ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۰۳:۳۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #23 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال بخش خبر ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰ محل سکونت: سرزمین دلهای ساده !
نوشته ها: 2,270
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : چه کسی پنیر مرا جابجا حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز ادامه......... جاسمین : آنا شب ها کجا میخوابی ؟؟خودت تنهایی که !! میخوای من بیام پیشت... آنا : نه جاسمین جان من دیگه به این تنهایی کم کم باید عادت کنم..... آخه... آنا : آخه نداره عزیزم....تو فکر من نباش...مشکلی پیش نمیاد... جاسمین برو خونه دیر میشه ها !! جاسمین : باشه...پس من میرم ولی مواظب خودت باش.... حتما....خداحافظ خداحافظ.... آنا شب خودش تنها در شب پر از سکوت غم دفتر خاطراتش رو باز دوباره برداشت...و شروع کرد به نوشتن... بابا جون یادته همیشه میگفتی برادرت همیشه مراقبته و بعداز من به اون تکیه کن ؟؟ واقعا راست میگفتی .... ولی بابا الان که داداش الکس هم رفته.... خودم تنها توی این دنیا به کی تکیه کنم و بهش اعتماد کنم...؟! مادر هم که منو گذاشتو رفت...اصلا انگار هیچکی منو دوست نداره!! اصلا چرا من به هر کی دل میبندم باید خدا اونو از من بگیره ؟؟ مگه من چه گناهی کردم بابا !! ولی بابا الان دیگه من یه دوست پیدا کردم که مثل داداش میمونه واسم....خیلی دوستش دارم.... یادمه میگفتی با غریبه ها دوست نشم....ولی بابا باور کن این یکی خیلی مهربونه... واقعا اعتمادمو جلب کرده....وحس میکنم میتونه یه تکیه گاه خوبی واسم باشه..... صبح روز بعد آنا با جاسمین به مدرسه میره.... توی راه : آنا : یه چیزی بهت بگم راستشو میگیی ؟؟ جاسمین : آره... آنا : جاسمین چه حسی نسبت به من داری ؟؟ جاسمین یه لحظه جا خورد... صورتش داشت مثل گوجه سرخ میشد.... آنا بیخیال ...نمیتونم فعلا جوابتو بدم! آنا : یعنی تو هیچ حسی نداری ؟!! جاسمین : آنا اذیت نکن دیگه....خیلی هم دوست دارم... ولی فعلا بزار جوابتو ندم... آنا انتظار یه جواب خیلی صریح و روشن داشت که بشنوه که جاسمین چه حسی نسبت بهش داره ! آنا : پس من میرمتا هر موقع حس جواب دادنت اومد آقا ! جاسمین : آنا صبر کن کجا میری ؟؟ اه.... | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| ozilm, آنا, انجمن, تایپ, دختر, ساله, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| عروس 18 ساله | mahtabe eshgh کاربر انجمن | موبایل | ستاره یخی | رمان نوشته کاربران سایت | 6 | ۱۸ فروردين ۱۳۹۱ ۰۲:۵۹ بعد از ظهر |
| عروس 18 ساله | mahtabeeshgh کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | Mahed | نوشته کاربران سایت | 7 | ۱۳ فروردين ۱۳۹۱ ۰۸:۲۳ قبل از ظهر |
| عروس 18 ساله | mahtabeeshgh (مهتاب) کاربر انجمن | دانلود | ستاره یخی | نوشته کاربران سایت | 12 | ۶ اسفند ۱۳۹۰ ۱۱:۱۰ بعد از ظهر |
| عروس 18 ساله | mahtabeeshgh کاربر انجمن | mahtabeeshgh | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 75 | ۷ بهمن ۱۳۸۹ ۰۵:۵۹ بعد از ظهر |
| دختر خارق العاده | ariyana72 کاربر انجمن | ariyana72 | جزیره متروکه کتاب | 16 | ۸ شهريور ۱۳۸۹ ۰۶:۰۵ بعد از ظهر |