| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: _-_کلبه اي در دل جنگل_-_
نوشته ها: 2,448
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : عشق خاموش حالت من : | پست بسیار مفید : +17 امتیاز سلامی دوباره ![]() حال و احوالتون؟ (یوگا کار می کنیم ![]() )خوب می خوام کتابی رو که لاله جان دارن اسکن می کنن و به صورت تایپ بذارم... مشخصاتش و می گم و شروع می کنیم... ![]() رمان نهایت عشق نویسنده: لیلا افشار تعداد صفحات: 308 انتشارات: شقایق ![]() برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, *anahit*, -ALI-, -دایان-, -نازلی-, alonesachlie, amisha, amozhgan, aroosak, ashoka, AVESTA, azam 24, Beautiful Jasmine, Behnaz joon, bella persiana, chap dast, coral, Donya-70, Elahe111, elnaz89, extranjera, farahi, farnaz21, farnaz58, gole mikhak, goleyakh117, hannah, hany666, honey_x, Irani, ishaq, kaktoos, khanoom-damaghoo, ko0och0o0lo0o, lalehjoon, luna.brillante, m0zhdeh, Mina, mlika, Persiana, s.sh, samim, silverstar, soha.f, zanbagh, ZeYnAb KhAnOoM, ziba111, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, برادپیت, بی بی گل, ترنم, خانم فسقلی, سمن ناز, عسل 76, ملیساا, نیلوفر دختر دریا, ياابالفضل, یگانه |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: _-_کلبه اي در دل جنگل_-_
نوشته ها: 2,448
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : عشق خاموش حالت من : | پست بسیار مفید : +22 امتیاز 5 - 11 وزش باد بهاری نگرانی را به چشمان مهربان تورج کشاند. با دلخوری به آسمان چشم دوخت و زیر لب گفت: - اوستا کریم نوکرتیم نکنه بارون بیاد، اون وقت چه خاکی تو سرم کنم با مهمون هایی که کم کم سر و کله شون پیدا می شه. از هفته های گذشته که مراسم خواستگاری میترا برگزار شده بود و قرار نامزدی برای جمعه آخر فروردین گذاشته شده بود. ته دل تورج نگران بود و دائما می گفت: - نکنه بارون بیاد! هوای بهار که حساب و کتاب نداره بهتره به جای این که تو حیاط صندلی بچینیم از ملوک خانم خواهش کنیم مردونه رو خونه اونا بندازیم، این طوری خیالمون راحت تره. اما مادر و ایرج مخالف بودند و می گفتند: - وقتی خودمون جا داریم درست نیست مردم رو تو زحمت بندازیم. و جواب ایرج در مقابل مادر و برادر بزرگ ترش که حکم پدر را برای او و میترا داشت سکوت بود اما هنوز ته دلش نگران بود. با این وجود برای برگزاری مراسم تمام تلاشش را کرده بود و حالا که نزدیک غروب بود همه چیز برای برگزاری مراسم آماده بود. سرتاسر حیاط صندلی ها در مجموعه های 6 تایی دور یک میز چیده شده بود و روی هر میز شاخه ای گلایل درون یک گلدان بلور خودنمایی می کرد. دور تا دور حوض که به تازگی رنگ آبی لاجوردی خورده بود و پر از آب بود شمعدانی های تر و تازه چیده شده بود و لابه لای درخت ها با چراغ های چشمک زن تزئین شده بود و در فاصله های چند متری چراغ زنبوری ها مرتب و منظم به انتظار آغاز شب و نورافشانی ساکت و آرام ایستاده بودند. به توصیه ایرج یک ریسه لامپ رنگی هم دم در زده بودند و کوچه بن بست و ساکت را آبپاشی کرده بودند و یک چراغ زنبوری هم دم در گذاشته بودند. داخل خانه هم تقریباً همه چیز آماده بود و از جلوی در ورودی با یک چادر طولانی راه باریکی برای ورود خانم ها تا پله های تراس کشیده بودند تا رفت و آمد راحت تر شود و به ابتکار تورج روی یک تکه مقوا با خط خوش نوشته بودند: "محل ورود بانوان" و روی چادر چسبانده بودند. تورج با لبخند رضایت بخشی همه چیز را دوباره مرور می کرد که با صدای مهران پسر دایی اش به خود آمد: - آقا تورج کجایی عمه صدات می کنه؟ تورج با لبخند به طرف مهران برگشت و گفت: - حواسم این جا نبود گفتی چی شده؟ مهران با تأکید بیشتری تکرار کرد: - گفتم عمه جون صدات می کنه اوناها روی تراس وایساده... اوناهاش. تورج با گام هایی بلند به طرف مادر رفت و گفت: - بله ببخشید متوجه نشدم صدام کردید چی شده؟ مادر لبخند مهربانش را به صورت تورج پاشید و گفت: - مادر قربونت بره چیزی نشده، میوه ها حاضره روی میزها بچین تا خیالمون راحت بشه. هنوز تورج جواب مادر را نداده بود که مریم دوان دوان از در ساختمان خارج شد و با خنده گفت: - زود باش تورج جان ما داریم می ریم دنبال عروس. تورج خندان پرسید: - شما چرا زن داداش؟ شما که فامیل عروسی! مریم پشت چشمی نازک کرد و گفت: - نه خیر حالا دیگه من فامیل دومادم. تا حالا فامیل عروس بودم، فراموش کردی بهزاد برادر منه و من حالا خواهر شوهرم. مادر با رضایت خندید و گفت: - برو مریم جون، خیالت راحت باشه من مواظب همه چیز هستم. امیر هم پیش عمو تورجش می مونه برو که الان مهمونا میان. مریم که از در خارج شد تورج با کمک بقیه جوان ها مشغول چیدن میوه ها شد. کارشان که تمام شد چراغ ها را روشن کردند و کنار در منتظر ماندند. کم کم سر و کله مهمان ها پیدا می شد و تورج هر چند دقیقه یک بار نگاهی به آسمان می انداخت. اما باد ابرها را پراکنده کرده بود و این موضوع خیال تورج را تا حدودی راحت می کرد. هنوز یک ساعتی از تاریک شدن هوا نگذشته بود که تقریباً همه میهمان ها آمدند. تورج در غیاب برادر که به دنبال عروس رفته بود یک به یک به میهمان ها خوش آمد گفته و آنها را راهنمایی می کرد. رفتار باوقار و لباس زیبایی که قامت مردانه تورج را پوشانده بود او را در چشم هر بیننده صاحب ذوقی مقبول می ستود. مهران که کنار تورج ایستاده بود هر از گاهی سرکی می کشید و می گفت: - نیومدن تورج؟ دلم شور می زنه. اما تورج با لبخند او را به آرامش دعوت می کرد و می گفت: - نگران نباش، داداش ایرج راننده خوبیه! حتماً تو ترافیک موندن الان دیگه باید پیداشون بشه. تورج با گفتن این کلمات نگاهی به منقل که ذغالش کم کم خاکستر می شد انداخت روی زمین نشست و آن را با احتیاط برداشت و ذغال جدیدی رویش گذاشت و کمی آب به گوسفند بیچاره داد که منتظر بود تا زیر پای عروس و داماد قربانی شود و دلش برای او سوخت که دقایق بیشتر از عمرش باقی نمانده بود. در این افکار بود که صدای بوق ممتد ماشین ایرج ورود عروس را خبر داد. مادر هم که گویا منتظر بود دوان دوان آمد و منقل را برداشت و گفت: - آماده باشید، اومدن. و نهیبی به مهران زد: - مهران عمه، دوربینت کو؟ مهران با خنده دوربین را بالا آورد و گفت: - اینجاس عمه همه چیز حاضره، نگران نباشین. پشت سر ماشین ایرج پیکان سفیدی هم توقف کرد و همزمان با پیاده شدن عروس و داماد و ایرج و مریم گروهی هم هلهله کشان از پیکان پیاده شدند. تورج نگاهی کنجکاوش را به میترا دوخت که هاله ای از صورتش از زیر چادر سفید روی سرش، پیدا بود. اما مادر جلو رفت و در حالی که اسفند دود می کرد چادر را پایین کشید و مسیر دیدن صورت میترا را پوشاند. تورج لبخند زنان جلو رفت و صورت بهزاد را بوسید و میترا را با چادرش در آغوش گرفت و هر دو را با محبت به داخل خانه هدایت کرد. در همین لحظات صدای گرم و مهربان و دل انگیزی از پشت سرش در وجودش رخنه کرد: - ببخشید چادرش داره می کشه رو زمین اجازه بدین من کمکش کنم. تورج بلافاصله از میترا فاصله گرفت و نگاهش را به پشت سرش دوخت تا صاحب این صدای روح نواز را بشناسد. در لحظه ای که نگاهش با دو چشم سبز تلاقی کرد زمان برایش متوقف شد. در آن لحظه آرزو کرد ای کاش همه چیز از حرکت بایستد تا او بتواند تا ابد این چشمان زیبا و این نگاه پر از نجابت را تماشا کند! لحظه ای گذشت تا به خودش آمد و دستپاچه گفت: - بله، خواهش می کنم، بفرمایید من می رم تا به ارکستر خبر بدم... فعلاً با اجازه. با گام های بلند به داخل خانه پرید تا صدای ضربان قلبش رسوایش نکند. دستش را روی سینه گذاشت و چند نفس عمیق کشید و با سر به گروه ارکستر اشاره کرد و نواختن آهنگ شاد و زیبایی که به مناسبت ورود عروس و داماد آغاز شد کمکش کرد تا خود را بازیابد. میترا و بهزاد در میان هلهله و شادی وارد قسمت زنانه شدند و تورج هنوز در خلسه آن دیدار کوتاه آسمان ها را سیر می کرد او هنوز این همه زیبایی را در آن دو چشم آسمانی باور نکرده بود که باز هم آن صدای آهنگین او را به خود آورد: - ببخشید آقا تورج شمائین؟ با شنیدن این صدا دلش لرزید. سرش را بلند کرد و با لکنت جواب داد: - بله امری داشتین؟ و دوباره زیر یک شال قهوه ای رنگ نگاهش به آن دو چشم زیبا افتاد که با شیطنت دخترانه ای به او خیره شده بود. دختر جوان گویی که جواب تورج را نشنیده بود و دوباره تکرار کرد: - آقا تورج خودتونی؟ تورج به زحمت جواب داد: - گفتم که بله، امرتون رو بفرمایین. - من شراره ام دختر عمه بهزاد، منو یادتون نیست؟ تورج با کنجکاوی نگاهی به او انداخت و در ذهنش به دنبال خاطره ای مشترک گشت که او را به یاد پری زیبا و رویایی پیوند بزند اما هر چه گشت هیچ نیافت. شراره با لبخند زیبایی گفت: - حق دارین منو فراموش کرده باشین آخه بعد از عروسی مریم جون و آقا ایرج ما به شهرستان رفتیم و تازه یک ساله برگشتیم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, (((maz))), * حدیث *, *anahit*, -ALI-, -نازلی-, 271529, ady25, alonesachlie, Amirsam1, amisha, amozhgan, architect_shima, arizona, aroosak, ashoka, atyek, azam 24, azar1, Beautiful Jasmine, coral, Donya-70, Elhamhb, extranjera, farahi, farnaz21, farnaz58, gandomsa, hamid_mm, honey_x, Irani, j.ghanavizi, khanoom-damaghoo, ko0och0o0lo0o, lalehjoon, luna.brillante, mahtab10, mahtaj, marjanagn, maryam.mani, matchless, mazari, Mina, mlika, monir 11, nastaran86, nazy22, nima fafa, nina86, nlp16001, olala, P@rya, purija, s.sh, sanaz2000, sapidkooh, Snow Dream, sogand1, tama1011, Ushya7, violet_kl, Zahra_niki, zanbagh, zara14, ziba111, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, بخاری, برادپیت, بی بی گل, تهمتن, خانم فسقلی, خانمی, شیوا, عسل 76, لمیس20, نیلوفر دختر دریا, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,088
(View Stats)
تشکرها: 54,493
تشکر شده 92,927 بار در 7,710 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب،تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونتTahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! ممنون | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, * حدیث *, *anahit*, -ALI-, -نازلی-, ady25, alonesachlie, amisha, amozhgan, arizona, aroosak, azam 24, Beautiful Jasmine, coral, farahi, farnaz58, ko0och0o0lo0o, lalehjoon, Mina, s.sh, sogand1, Sokout_shab, Ushya7, violet_kl, zanbagh, ziba111, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, خانم فسقلی, شیوا, نیلوفر دختر دریا, ياابالفضل, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: _-_کلبه اي در دل جنگل_-_
نوشته ها: 2,448
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : عشق خاموش حالت من : | پست بسیار مفید : +20 امتیاز 11 - 17 و تورج در دل خدا را شکر کرد که شراره به تهران برگشته. شراره ادامه داد: - به هر حال این مسئله اینقدرها هم اهمیت نداره. آقا ایرج سوئیچ ماشین عروس و پیکان رو دادند و گفتند شما صحبت کنین اون ها رو جا به جا کنن که جلوی رفت و آمد مهمون ها رو نگیره. تورج "چشمی" گفت و سوئیچ ها را از دست شراره گرفت و به طرف ماشین ها به راه افتاد. اما هنوز نگاه شراره را روی خود احساس می کرد. با تردید برگشت و متوجه شد شراره او را نگاه می کند با دست اشاره کرد و گفت: - شما برید داخل خونه خودم، سوئیچ رو براتون می یارم. شراره آرام و مطیع سر به زیر انداخت و به داخل خانه برگشت و تورج از این که او حرفش را گوش کرده بود خوشحال شد. کارش که تمام شد نگاهی به سر کوچه انداخت. حالا وسط کوچه باز شده بود و میهمان ها به راحتی خانه را پیدا می کردند و رفت و آمد ماشین ها آسان بود. با رضایت به داخل خانه برگشت و به طرف زنانه راه افتاد و از امیر خواست مادرش را صدا بزند. مریم چادر به سر به طرفش آمد و گفت: - دستت درد نکنه تورج، زحمت کشیدی! و در لحظاتی که وارد قسمت مردانه می شد متوجه شد شراره پشت سر مریم ایستاده و او را نگاه می کند. حسابی دست و پایش را گم کرد و با عجله وارد قسمت مردانه شد. مهران با دیدن تورج خود را به او رساند و گفت: - کجایی پسر همه منتظر تو هستن. بدون تو انگار تو عروسی هیچ خبری نیست. تورج نگاهی با تعجب به مهران انداخت و گفت: - کدوم عروسی؟! منظورت نامزدیه؟ مهران سری تکان داد و گفت: - چه فرقی می کنه بالاخره شادیه دیگه، انشاءا... قسمت تو بشه. تورج به یاد شراره افتاد و زیر لب گفت: - یعنی می شه این دختر زیبا... به سرعت این افکار را از سرش خارج کرد و به خودش نهیب زد؛ "دیوونه این فکرا چیه؟ شاید نامزد داشته باشه یا شوهر کرده باشه. اصلاً شاید اونو به تو ندن... این فکرا رو بهتره بریزی دور تا حسابی در موردش تحقیق کنی" اما چطوری؟ لحظه ای به فکر فرو رفت و بعد با لبخندی صورتش از هم گشوده شد: - تنها راهش مریمه. می دانست چه طور باید از دهان مریم حرف بیرون بکشد. نفسی به راحتی کشید و به جمع جوان ها وارد شد و با صدای بلندی به همه خوش آمد گفت و به پایکوبی مشغول شد. تا موقع شام تورج همراه برادر میان مهمان ها می چرخید و به همه خوش آمد می گفت و پذیرایی می کرد. حالا با آقا محمود پدر شراره و برادرش آقا ناصر آشنا شده بود. دو برادر میانسال که در کنار هم گوشه سالن نشسته بودن و گرم صحبت بودند. تورج هر چند دقیقه یک بار نزد آنها می رفت و به بهانه ای چند کلمه ای صحبت می کرد. پاهایش به اختیارش نبود و این رفت و آمدهای او به گوشه سالن از چشم تیز بین ایرج دور نماند و با لبخند رضایت زیر لب گفت: - ای ناقلا، قلابت رو داری محکم می کنی خوب جایی رفت! خیلی هم دلشون بخواد دامادی مثل داداش من داشته باشن. موقع شام تورج سنگ تمام گذاشت و حسابی از آقا محمود و برادرش پذیرایی کرد. ایرج که لحظاتی کنار آنها نشسته بود با رضایت به تورج نگاه کرد. آقا مسعود رو به ایرج گفت: - برادرت جوون خوب و آقائیه، خدا حفظش کنه، سال ها بود ندیده بودمش، چه جوون رعنایی شده! ایرج با خنده گفت: - غلام شماست. و با شنیدن این حرف تورج از خجالت سرخ شد و ایرج هر چه لازم بود بفهمد، فهمید و به خاطر سپرد تا با مریم در این مورد صحبت کند زیرا او هم شراره را دختر مقبول و خوبی می دانست. فقط در عجب بود که برادر آرام و سر به زیرش چه طور در آن شلوغی شراره را دیده بود و... میهمان ها که رفتند خانه خلوت شد و اعضای خانواده که حالا بهزاد هم به آنها اضافه شده بود دور هم جمع شدند. تورج هنوز فکر شراره بود که در لحظه خداحافظی به بهانه ای به او نزدیک شده بود و با او خداحافظی کرده بود. تورج دلش می خواست شهامت او را تحسین می کرد چرا که او خودش با این که دلش می خواست با شراره خداحافظی کند اما جرأت نمی کرد و خجالت می کشید. با صدای مادر تورج به خود آمد: - همگی خسته نباشین. زحمت کشیدید انشاءا... بهزاد و میتراجبران کنند. بهزاد سری به علامت تعظیم فرود آورد و گفت: - بله مادر جون، عروسی تورج جون، عروسی امیر، مکه رفتن شما جبران می کنیم. مریم با مهربانی به تورج خیره شد و گفت: - بهزاد جون فکر نمی کنم به این زودی آرزوت برآورده بشه. من که فکر نمی کنم دختری پیدا بشه که این پسر مشکل پسند ما رو راضی کنه. ایرج خندان گفت: - خانوم خیلی هم مطمئن نباش شاید پیدا بشه. و همه با تعجب به صورت سرخ از خجالت تورج خیره شدند اما کسی چیزی سر در نیاورد. **** یک هفته بود که تورج با خودش می جنگید هنوز جرأت نکرده بود در مورد شراره با کسی صحبت کند فقط با چند سؤال کوتاه از مریم متوجه شده بود که شراره هنوز مجرد است و در خیابان بالای خانه بهزاد به کلاس کامپیوتر می رود. پدرش هم در همان خیابان مغازه خیاطی داشت. بارها تصمیم گرفت دل را به دریا بزند و با پدر شراره صحبت کند اما شرم مانع می شد. گاهی به سرش می زد با خود شراره صحبت کند اما باز هم نمی توانست. به شدت حیران و سرگردان مانده بود و البته اضطراب و تردید او از چشم خانواده به خصوص مادر دور نمانده بود اما هر چه سعی می کردند تورج کلامی صحبت نمی کرد. او هر روز به آرامی به محل کارش می رفت و عصر باز می گشت و تمام وقتش را در اتاقش و در تنهایی می گذارند. فقط در ساعتی که داخل ماشین او را تماشا می کرد تا کمی خود را تسکین دهد. بعد بازمی گشت و تا دیدار بعد با خاطره همان دیدار خوش بود. ایرج برادر بزرگش به خوبی متوجه شرایط روحی او بود اما منتظر بود تا تورج خود زبان باز کند و راز دل را با برادر بگویید. **** تورج تصمیمش را گرفت با این که ته دلش هنوز تردید داشت اما اهمیتی به آن نداد و صحبت با خود شراره را از همه راه ها بهتر دانست و تصمیم گرفت این مسئله را یکسره کند. باید نظر شراره را می پرسید تا خیالش راحت می شد! اگر شراره موافقت می کرد با خیال آسوده خانواده اش را در جریان می گذاشت و فکرش آزاد می شد. دوست نداشت خانواده اش جواب رد بشنوند. از طرفی با این که بعد از مراسم نامزدی میترا حتی یک بار هم با شراره روبرو نشده بود اما حس ششم به او می گفت شراره ته دلش به او تمایل دارد و همین موضوع او را ترغیب می کرد تا هر چه زودتر کار را یکسره کند و از این دودلی و تردید نجات یابد. در رویاهایش می دید که دست در دست شراره که در لباس سپید عروسی از همیشه زیباتر شده بود آرام آرام در میان میهمانان می چرخیدند و به همه خوش آمد می گفتند. با این تصورات لبخند رضایت بر لبش می نشست و هر روز از روز پیش مصمم تر می شد. صبح سه شنبه بود از چند روز قبل صدها بار جلوی آینه تمرین کرده بود که چگونه سر صحبت را با میترا باز کند اما الان که تر و تمیز و مرتب داخل ماشین نشسته و روبروی کلاس میترا منتظر آمدن او بود همه چیز را فراموش کرده بود. هر چه به مغزش فشار می آورد چیزی به خاطرش نمی رسید. نگاهی به در آموزشگاه کرد و سرش را روی فرمان اتومبیل گذاشت و دوباره به مغزش فشار آورد اما فایده ای نداشت. سرش را بلند کرد و به در آموزشگاه چشم دوخت و برای یک لحظه تصویر شراره درون چشمانش جان گرفت. باور نمی کرد دوباره نگاه کرد. شراره همراه دوستش مستقیم به طرف او می آمد. ضربان قلبش بالا رفت و احساس گرما کرد. شراره که نزدیک شد دستش را روی دستگیره گذاشت تا پیاده شود اما لحظه ای فکر کرد و منصرف شد. نمی خواست جلوی دوستش مزاحم او شود به آهستگی ماشین را روشن کرد و به دنبال آنها حرکت کرد به امید این گه بعد از دقایقی دوستش او را ترک کند و او بتواند به تنهایی با شراره صحبت کند. حرکت آرام تورج باعث جلب نظر عابرین پیاده شد و درست در لحظه ای که دوست شراره خداحافظی کرد تورج متوجه شد همه او را نگاه می کنند اما اهمیتی نداد و تصمیم گرفت پیاده شود که یکهو چشمش به بهزاد افتاد که در فاصله یک قدمی شراره ایستاد و با او شروع به صحبت کرد. تورج با این که صدای او را نمی شنید اما از حرکات تند دست و صورت گرفته بهزاد حدس زد که گفتگوی آنها خیلی هم دوستانه نیست. بنابراین مصلحت ندید توقف کند. از کنار آنها گذشت. بدون این که با بهزاد سلام و علیک بکند. آن طرف چهار راه کمی از سرعتش کاست در آئینه نگاهی به پشت سر انداخت و شراره را دید که با عجله دور می شود و بهزاد با نگاهی مشکوک او را می نگرد. شب که به خانه رسید اصلاً حوصله نداشت. متوجه حضور بهزاد در خانه شد و حسابی عصبانی گردید. حوصله این یکی را دیگر نداشت. امروز بهزاد تمام برنامه های او را به هم زده بود و درحالی که چند قدم بیشتر تا رسیدن به مقصود فاصله نداشت مانعش شده بود. سلام کوتاهی کرد و راهی طبقه بالا شد. بهزاد هم حسابی سرسنگین بود و جواب کوتاه و سردی به تورج داد. میترا که متوجه برخورد آنها شده بود با نگاه پرسشگری رو به بهزاد کرد و گفت: - طوری شده؟ تو با تورج مشکلی داری؟ بهزاد سری تکان داد و گفت: - فکر نمی کنم اما مثل این که تورج با من مشکلی داره. با ورود مریم و امیر که همراه تورج آمده بودند میترا نتوانست جواب سؤالش را بگیرد بنابراین سعی کرد رفتارش عادی باشد تا کسی متوجه جریان نشود. تورج هم با صدای مادر به جمع برگشت و در چیدن سفره شام کمک کرد و حسابی با امیر بازی کرد اما آخر شب نتوانست با بهزاد صحبت کند چرا که بهزاد هر دفعه به نوعی نگاهش را از تورج می دزدید و با دیگران مشغول صحبت می شد. خواب از چشم تورج رفته بود. نمی دانست چه کند ته دلش احساس می کرد که پرخاش بهزاد به شراره و رفتار امشبش به دلیل حضور او در کنار کلاس شراره بوده اما از دلیلش سر در نمی آورد. تصمیم گرفت از خود شراره سؤال کند پس باید تا کلاس بعدی او که دو روز بعد بود، صبر می کرد. دلش کمی آرام گرفت اما هر چه کرد تا ... ویرایش توسط Sokout_shab : ۱۴ تير ۱۳۹۰ در ساعت ۰۸:۵۵ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, * حدیث *, *anahit*, -ALI-, -نازلی-, alonesachlie, amisha, amozhgan, arizona, aroosak, ashoka, azam 24, Beautiful Jasmine, coral, Donya-70, Elhamhb, extranjera, farahi, farnaz21, farnaz58, gandomsa, hamid_mm, honey_x, Irani, khanoom-damaghoo, ko0och0o0lo0o, lalehjoon, luna.brillante, mahtab10, mahtaj, marjanagn, mazari, Mina, nastaran86, nazy22, nima fafa, nina86, nlp16001, P@rya, s.sh, sanaz2000, SANIA-23, sapidkooh, Snow Dream, sogand1, Ushya7, zara14, ziba111, zohreh17, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, بخاری, خانم فسقلی, شیوا, نیلوفر دختر دریا, ياابالفضل, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: یه جایی زیر یه سقف ابی...
نوشته ها: 185
(View Stats)
تشکرها: 797
تشکر شده 916 بار در 227 پست
کتاب مورد علاقه : عاشق همه کتابام حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز 18 تا 23 صبح لحظه ای خواب به چشمش نیامد. هوا گرگ و میش بود که با تنی خسته رختخواب را ترک کرد.مادر مشغول اماده کردن صبحانه بود کنار سفره نشست و مشغول ناخنک زدن به نان تازه ای شد که با بوی اشتهابرانگیزش حسابی اشتهای او را تحریک کرده بود.مادر با مهربانی لیوان چای را جلوی او گذاشت و گفت: -سحرخیز شدی عزیزم! تورج لبخندی زد و گفت: -خوابم نبرد. مادر کنارش نشست و گفت: -در عوض امروز بهتر به کارت می رسی. تورج مادر را در اغوش گرفت و بوی مهر مادری در دماغش پیچید. **** -شراره خانوم...شراره خانوم. شراره با تعجب به عقب برگشت.نگاه کنجکاو دوستش هم به دنبال صدا می گشت.تورج اهسته از ماشین پیاده شد و با سر سلام کرد و به طرف شراره رفت.قدم هایش را به سختی بر می داشت.دچاراضطراب شده بود و نفسش بند امده بود.شراره سر جایش ایستاد تا تورج نزدیک شد و دوباره سلام کرد. -سلام اقا تورج با بنده امری داشتین؟ -سلام معذرت می خوام که مزاحمتون شدم.راستش از این جا رد می شدم شما رو دیدم گفتم برسونمتون خونه. دوست شراره با شیطنت نگاهی به ماشین کرد و گفت: -این جا مسیر همیشگیتونه؟.....چون دو هفته ای میشه که من شمارو این طرفا می بینم. شراره که متوجه دستپاچگی تورج شده بود در حالی که سعی می کرد خنده اش را پنهان کند گفت: -نه لیلا جون حتما اشتباه می کنی ممکنه بهزاد رو با این ماشین دیده باشی اخه بهزاد داماد اقا تورج و در واقع شوهر خواهرشونه. تورج با شنیدن اسم بهزاد دچار نگرانی شد تعلل را جایز ندانست و دوباره گفت: -می ترسم دیرتون بشه خواهش می کنم بفرمایین همین طور شما خانوم با کمال میل می رسونمتون. دوست شراره نگاه مشکوکی به او کرد و گفت: -نه من خودم میرم مزاحم شراره جون نمی شم خداحافظ. شراره که در مقابل عمل انجام شده قرار گرفته بود سر به زیر انداخت و با سرعت به طرف ماشین تورج رفت.تورج که گویی در اسمان ها سیر می کرد در ماشین را باز کرد و خودش کنار شراره نشست و بلافاصله حرکت کرد. -باعث زحمتتون شدم.سر همین کوچه پیاده میشم. -نه هنوز که نرسیدیم این طوری راهتون دورتر می شه. -نه خواهش می کنم اصرار نکنین این طوری بهتره. -پس جوابم رو کی میدین؟راستش من خیلی وقته می خواستم این حرف هارو به شما بزنم اما فرصت نمی شد حالا هم تو رو خدا زیاد منتظرم نذارین که دیگه طاقتم تموم شده.اگه شما راضی باشینهر چه زودتر با خوانواده خدمت برسیم. شراره قبل از پیاده شدن مکثی کرد و با حجب و حیا گفت: -اقا تورج بین ما رسمیه اگر کسی دختری رو می خواد با خوانواده باید خواستگاری بره...منو ببخشید خداحافظ. تورج از خوشحالی قند در دلش اب می شد.دستی برای شراره تکان داد و با دلی لبریز از خوشحالی اماده حرکت شد که ناگهان سایه ای را جلوی کاپوت ماشین دید.به سرعت سرش را چرخاند و به روبه رو نگاه کرد.بهزاد بود!هول شده بود یک لحظه فکری مثل جرقه در ذهنش روشن شد.او درست مقابل خانه بهزاد توقف کرده بود.باور نمی کرد چرا شراره با او چنین کاری کرده بود؟سعی کرد بر خود مسلط شود ارام پیاده شد و با لبخند دستش را به طرف بهزاد دراز کرد: -سلام بهزاد جون حالت چه طوره؟ سوزش سیلی سختی که بهزاد به گوشش نواخت جواب سلامش شد.ضربه ناقافل بهزاد انقدر محکم بود که تورج بی اختیار قدمی به عقب برداشت اما به زحمت خودش را کنترل کرد و در حالی که دستش را روی صورتش می کشید پرسید: -بهزاد منظورت از این کار چی بود؟ بهزاد که چشمانش از شدت غضب مثل دو کاسه خون شده بود به تورج حمله کرد و یقه او را گرفت و گفت: -مرتیکه بی غیرت خجالت نمی کشی مزاحم دختر مردم می شی؟ تورج تازه متوجه جریان شد.نگاهی به اطراف انداخت.چند نفری دور ماشین جمع شده بودند که دو سه نفر به نظرش اشنا امدند.از تصور اینکه بقیه هم در مورد او این طور فکر کنند عصبانی شد وبا لحن تندی گفت: -مزاحمت چیه بهزاد؟بیا بریم برات توضیح میدم این کارا چیه؟از تو بعیده! بهزاد صدایش را بلندتر کرد حالا فریاد می کشید: -اهای مردم به دادم برسین گناه کردم با اینا فامیل شدم حالا باید کلاه بی غیرتی سرم بذارم کی فکر می کرد این تورج که همه به سرش قسم می خورن دنبال ناموس مردم راه بیافته؟!فکر کردی چون پول داری هر کاری دلت خواست می تونی بکنی؟!نه جونم درسته ما اس و پاسیم اما یه جو غیرت داریم.نامردم اگه شارگتو نزنم بی معرفت نالوطی! صدای فریاد شراره تورج را که گیج شده بود به خود اورد: -بهزاد چه کار می کنی؟بسه دیگه. بهزاد به طرف صدا برگشت و گفت: -تو خفه شو برو خونه تا بعدا خدمتت برسم دختره عوضی. تورج با صدایی که از عصبانیت می لرزید گفت: -چه کارش داری اصلا به تو چه؟مگه باباشی؟یا نکنه وکیل و وصی و قیمشی که به کارش دخالت می کنی؟تو حرفی داری با من بزن صداتو رو زن بلند می کنی؟اسم خودتم گذاشتی مرد... با عربده هایی که بهزاد می کشید تقریبا دور ماشین پر از ادم شده بود.بالاخره تورج طاقت نیاورد و حسابی با هم درگیر شدند. -اقا ایرج بدو بهزاد سر خیابون بالایی تورج رو کشت. ایرج با تردید از پشت میز بلند شد و در حالی که با تعجب به صورت عرق کرده علی پسر نانوایی محل نگاه می کرد پرسید: -چیه علی اقا اروم بگیر ببینم چی شده؟ علی نفس زنان گفت: -رفته بودم سر خیابون منتظر کامیون ارد بودم که یک هو دیدم شلوغ شد...عجله کن...بهزاد و تورج بدجوری به هم پیچیدن. ایرج که طاقت از کف داده بود رو به علی کرد و گفت: -علی جون دستم به دامنت چند دقیقه دم در مغازه وایسا مشتری نیاد ببینم چی شده؟ بعد در حالی که دوان دوان به طرف خیابان بالایی می رفت با خود گفت: -خیلی عجیبه این دو تا که اهل این حرفا نبودن حالا چی شده دعواشون شده؟! شلوغی سر خیابان باعث شد ایرج قدم هایش را تندتر کند و وقتی رسید که بهزاد سر تورج را روی کاپوت ماشین می کوبید و عربده می کشید. خون جلوی چشمان ایرج را گرفت.او از کودکی یاد گرفته بود مواظب برادرش باشد و در غیاب پدر جای خالی او را برای تورج پر کند و حالا برادرش را زیر ضربات وحشیانه بهزاد غرق خون می دید. جمعیت را کنار زد و با دو گام بلند خود را به وسط دعوا رساند و با یک حرکت بهزاد را از تورج دور کرد و با حرص گفت: -چی کار می کنی بهزاد مگه دشمنتو می زنی.فراموش کردی ما با هم فامیلیم؟ بهزاد با غیظ گفت: -شما دخالت نکنید اقا ایرج این مسئله باید همین جا حل بشه. ایرج در حالی که خون های صورت تورج را پاک می کرد با نگاهی سرزنش بار رو به بهزاد گفت: -خب بگین منم بدونم مسئله چیه؟چی پیش اومده که شما مثل خروس جنگی افتادید به جون هم؟ تورج نالان رو به برادر گفت: -مسئله مهمی نیست یه موضوعیه که خودمون حلش می کنیم.بهتره بریم. بهزاد لبخند تمسخر امیزی زد و گفت: -اره اقا ایرج خودم حلش می کنم بزرگ تر نمی خوام. و با انگشت اشاره تهدید امیزی به تورج کرد و گفت: -بچه برو این دفعه رو شانس اوردی.داداشیت به دادت رسید دفعه دیگه اگه اینورا پیدات بشه جلوی همه میگم نامردم اگه نکشمت. ایرج که حسابی عصبانی شده بود با لحن عناب الودی گفت: -خوشم باشه نمی دونستم با قاتل وصلت کردیم.برو هر غلطی دلت می خواد بکن. بهزاد در حالی که همراه دوستانش دور می شد زیر لب گفت: -ما قاتل نیستیم اقا ایرج ناموس پرستیم. ایرج که ادامه جدل را صلاح نمی دید تورج را به طرف ماشین برد و به طرف خانه حرکت کرد. به در خانه که رسیدند قبل از پیاده شدن نگاهی پدرانه به تورج کرد خداوندا ![]() پریشانم چه می خواهی تو ازجانم مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی خداوندا اگر روزی زعرش خود به زیر ایی لباس فقر بپوشی غرورت رابرای تکه نانی به زیر پای نامردان بیاندازی و شب آهسته و خسته تهی دست و زبان بسته به سوی خانه باز آیی زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گوی خداوندا اگر در روز گرما خیز تابستان تنت بر سایه ی دیوار بگشایی لبت برکاسه ی مسی قیر اندود بگذاری و قدری آن طرف تر عمارتهای مرمرین بینی و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد زمین و آسمان را کفر می گویی نمی گویی خداوندا اگر روزی بشر گردی زحال بندگانت با خبر کردی پشیمان می شوی از قصه خلقت ، از این بودن از این بدعت خداوندا تو مسئولی خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن در این دنیا چه دشوار است چه رنجی می کشد انکس که انسان است و از احساس سرشار است | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, *anahit*, -ALI-, -نازلی-, alonesachlie, amisha, amozhgan, arizona, aroosak, azam 24, Beautiful Jasmine, coral, Donya-70, Elhamhb, extranjera, farahi, farnaz58, gandomsa, hamid_mm, honey_x, Irani, ko0och0o0lo0o, luna.brillante, mahtab10, marjanagn, mazari, Mina, monir 11, nastaran86, nazy22, nima fafa, nina86, nlp16001, P@rya, s.sh, sanaz2000, sapidkooh, Sokout_shab, Ushya7, zara14, ziba111, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, بخاری, خانم فسقلی, شیوا, نیلوفر دختر دریا, ياابالفضل, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت: خوزستان
نوشته ها: 1,720
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست بسیار مفید : +15 امتیاز 24-30و گفت : -دلم می خواد برام بگی موضوع از چه قرار بوده که هیچ کی ندونه من می دونم که تو اگه می خواستی بهزاد رو لت و پار کرده بودی حتما یه حسابی وسط بوده که این قدر کتک خوردی . تورج نگاه پر اشکش را به برادر دوخت و با شانه های فروافتاده از ماشین پیاده شد و به طرف خانه رفت . مریم اشفته و ناراحت رو به تورج کرد و گفت : -بهزاد که حرف نمی زنه لااقل تو بگو چی شده ؟ که اون طوری دعوا راه انداختید و ابرومونو جلوی در و همسایه بردین . تورج شرمنده نگاهی به بقیه کرد و وقتی چشمان منتظر انها را دید به تعریف ماجرا پرداخت . -بهزاد موضوع اصلا اون چیزی که تو فکر می کنی نبوده من خواهرتم و صلاحتو می خوام . -بسه دیگه ابجی این حرف ها رو بریز دور خودم چند بار این پسره رو دم در اموزشگاه دیدم . حتی یه بارم با شراره دعوا کردم اما گوششون بدهکار نبود . حالا هم از طرف من بهش بگو به خدا دفعه دیگه می کشمش ، تا حالا هم فکر تو رو کردم و کوتاه اومدم وگرنه هیچ کدوم حریف من نبودند . مریم پوزخندی زد و گفت : -خودتم خوب می دونی که تورج اگه می خواست تو رو می کشت دیگه واسه من قیافه نگیر . حالا هم پاشو اخماتو باز کنم تا یه خبر خوب بهت بدم ... بهتره لباستو بدوزی که کم کم عروسی برادر زنته اونم با دختر عمه شراره . تورج بیچاره قصد بدی نداشته فقط راه رو اشتباه رفته وقتی بهمون گفت مادر جون حسابی دعواش کرد بعد هم خودش چادر سرش کرد و رفت از اقا محمود وقت خواستگاری گرفت و همه پیز به خوبی و خوشی تموم شد . بهتره تو هم با تورج اشتی کنی و بیشتر از ایان خودتو بد نکنی . بهزاد بدون اینکه جواب مریم را بدهد از جا بلند شد و اتاق را ترک کرد . مریم لبخند رضایت بخشی زد . او برادرش را به خوبی می شناخت و می دانست کینه ای نیست و ماجرا تمام شده است . میترا هم به نوبه خود سعی می کرد تورج را به اشتی راضی کند اما او از مریم هم بدشانس تر بود و تورج که دلش شکسته بود هرگز راضی به اشتی نبود . دو خانواده تصمیم گرفتند قبل از انجام مراسم خواستگاری حتما تورج و بهزاد را با هم روبرو کنند و مسافرت به شمال که هر ساله انجام می شد بهانه خوبی برای این کار بود . فصل دوم واقعا بهشت که می گن همین جاست ، عجب هوایی ! ایرج با گفتن این کلمات نگاهیی پر از مهر به مادر انداخت . مادر با خنده گفت : -خدا کنه همیشه خوش باشین ؛ حالا تا دیر نشده حرکت کنین که قبل از تاریکی به باغ برسیم . می دونی که جاده خوبی نداره . با این حرف مادر همه به راه افتادند و سوار ماشین شدند . خانواده بهزاد با ماشین ایرج و بقیه با ماشین تورج راهی شدند . هوا گرگ و میش بود که به در باغ رسیدند و با خستگی مشغول خالی کردن اثاثیه شدند . کارها که تمام شد مادر همه را به نوشیدن چای دعوت کرد و تا قبل از شام با کمک پدر بهزاد بالاخره این دو جوان کله شق روی هم را بوسیدند و خیال همه را راحت کردند و قرار بر این شد که برای صبحانه شیرینی اشتی کنان بدهند و همه را به کله پاچه میهمان کنند . *** -بله جناب سروان من ایرج مظاهری هستم با بنده امری داشتید ؟ -ببخشید جناب مظاهری پیرو خبری که شما به کلانتری تنکابن داده بودید ماشینی با مشخصاتی که شما گفتید پیدا شده . پژو جی ال ایکس مدل تهران 5. اریج با لکنت پرسید : -خب کجا پیدا شده ؟ -نزدیک بهشهر کنار جاده بوده که مامورین ما بهش شک کردن . فکر می کنم ماشین مورد نظر شما بوده ... سبز متالیک درسته ؟ ایرج نالید : -درسته ... کسی داخل ماشین نبوده ؟ -خیر اما سوئیچ داخل ماشین بوده لطفا بیاید و ماشین رو تحویل بگیرید . ایرج گوشی را گذاشت و نگاهی به دور و برش انداخت و با دیدن عکس تورج که در قاب سبز رنگ با روبان مشکی گوشه قاب مثل همیشه می خندید . چشمانش به اشک نشست . سه روز از ان واقعه دردناک گذشته بود و ایرج هرگز اجازه نداده بود چشمه اشکش فوران کند اما حالا با پیدا شدن ماشین تورج احساس می کرد حدش به یقین نزدیک تر شده و از مرگ تورج دلش شکست . پایش را که از اتاق بیرون گذاشت همه دورش جمع شدند . مادر ، میترا و مریم با غیظ رو به مریم کرد و گفت : -ماشین تورج پیدا شده فقط دلم می خواد اون برادر عزیزت هم پیدا بشه تا بهش نشون بدم یه من ماست چقدر کره داره ! مریم با ناله گفت : -چی شده ؟! چرا درست حرف نمی زنی ؟ چرا فکر می کنی بهزاد قاتله ؟ ایرج عصبانی فریاد زد : -فکر نمی کنم مطمئنم . جنازه تورج که همون روز پایین جاده پیداه شد . کارشناس هم که گفت پرت شده پایین . از بهزاد هم که اثری نیست . ماشین هم که خالی و بدون سرنشین پیدا شده . حالا هم دارم می رم ماششن رو تحویل بگیرم . اگه تا من برگردم داداشت پیدا شد که هیچی وگرنه اون قاتل برادر منه . تو هم برمی گردی خونه بابات . من نمی تونم نون خواهر یه قاتل رو بدم می فهمی ؟ بغض مریم ترکید و با های های گریه به حیاط دوید . ایرج گوشه روسری میترا را هم کشید و گفت : -تو هم یادت باشه می ری اسم این پسره عوضی رو از شناسنامه ات پاک می کنی . خوش ندارم با اون نسبتی داشته باشم . میترا من و من کنان گفت : -اخه داداش هنوز که چیزی معلوم نیست . مادر جیغ کشید : دختره چشم سفید چی معلوم نیست ؟ تو باورت نمی شه اون قاتل برادرته لابد بدت نمی یاد پیدا بشه بری سر خونه و زندگیت ؟ ایرج پوزخندی زد و گفت : اگه بخوای می تونی بری پیداش کنی اما یادت باشه اون وقت برادری به نام ایرج نداری فرض کن من هم مثل تورج مردم . باز سردرد لعنتی به سراغ میترا امد . از لحظه ای که با جسد بی جان تورج روبرو شده بود این سر درد امانش را بریده بود دوباره به یاد ان روز تلخ افتاد که صبح زود تورج و بهزاد برای خرید کله پاچه راهی شهر شدند و تا حدود ظهر خبری از انها نشد . ایرج با نگرانی دنبالشان رفت و بعد از ظهر با خبر کشته شدن تورج برگشت . چه قیامتی به پا شد و انها با چه مصیبتی به تهران برگشتند . همه حدس می زدند که دزدها زود انها را سر به نیست کرده اند و ماشین را به یغما برده اند ، اما پیدا نشدن هیچ اثر و نشانه ای از بهزاد شک و شبهه ی زیادی برای پلیس ، خانواده میترا ایجاد کرد . به خصوص وقتی ایرج ماجرای دعوای انها را برای پلیس تعریف کرد سر فصل دیگری برای تحقیقات پلیس باز شد که حالابا پیدا شدن ماشین بدون سرنشین حدس قاتل بودن بهزاد تقویت میشد.... میترا سر درگم بود او هگز تصور نمی کرد بهزاد بتواند قاتل باشد اما جوابی برای دیگران نداشت پس ترجیح داد سکوت کند و در غم برادر به سوگ بنشیند تا زمان همه چیز را برایش روشن کند . *** مراسم شب هفت با ورود شراره و مادر رنگ و بوی دیگری گرفت . صدای فریادهای مادر داغدیده لحظه ای قطع نمی شد . -تورج پاشو عروست اومده ، پاشو برات لباس دامادی اوردن . چرا به استقبالشون نمی ری ؟ شراره اومده مادر . حال میترا هم بهتر از مادر نبود ، یکسره فریاد می شد و تورج را می خواست و های های گریه می کرد . مراسم مردانه هم سوز و گداز خودش را داشت . دوستان تورج و تمام اقوام برایش اشک می ریختند و از دوری اش بی تاب بودند . ایرج جلوی همه قسم خورد که اگر کار بهزاد باشد به تقاص خون برادر او را خواهد کشت . مریم در سکوت غم الاود خانه پدری چادر نماز را به دورش پیچید و بر روی سجاده مظلومانه می گرسیت . بعد از مراسم شب هفت تورج ، شوهری با بی رجمی او را به تقاص مرگ برادر از خانه رانده بود و از دیدار جگر گوشه اش محروم کرده بود و حالا بعد از گذشت یک ماه که چشم مریم به در خشک شده بود هنوز خبری از ایرج نداشت . او به خوبی می دانست که ایرج در به در به دنبال بهزاد می گرددد و با شناختی که از او داشت می دانست که یقینا بهزاد را خواهد کشت پس خسته و دل نگران منتظر بود تا ببیند سرنوشت برای خانوده ای که تا چندی پیش خوشبختی اش زبانزد خاص و عام بود چه تقدیری رقم زده است . فقط دلش هوای فرزندش را داشت اما غرورش اجازه نمی داد حتی برای دیدار فرزندش به در خانه ای که به ناحق از ان رانده شده بود باز گردد. برای تسکین دل شکسته اش به خدا پناه برد و در ارزوی بهتر شدن اوضاع بر بخت خود گریست . صدای زنگ تلفن مریم را به خود اورد ، هوا تاریک شده بود و او بدون این که متوجه گذشت زمان باشد هنوز سر سجاده بود . در تارکی به زحمت گوشی تلفن را پیدا کرد و با بی حالی جواب تلفن را داد . صدایی که از ان سوی تلفن شنید غمگین ترش کرد . شراره بود دختری قرار بود به زودی به خواستگاریش بروند و تورج با ارزوی وصال او از دنیا رفته بود . مریم با مهربانی حال یکایک افراد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *anahit*, -ALI-, -نازلی-, alonesachlie, amisha, amozhgan, arizona, Beautiful Jasmine, coral, Donya-70, Elhamhb, extranjera, farahi, farnaz21, farnaz58, gandomsa, hamid_mm, honey_x, honorable me, ko0och0o0lo0o, luna.brillante, mahtab10, marjanagn, mazari, Mina, nastaran86, nazy22, nima fafa, nlp16001, P@rya, s.sh, sanaz2000, sapidkooh, Sokout_shab, Ushya7, ziba111, zohreh17, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, بخاری, خانم فسقلی, خانمی, شیوا, عطیه ترابی, نیلوفر دختر دریا, ياابالفضل, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: _-_کلبه اي در دل جنگل_-_
نوشته ها: 2,448
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : عشق خاموش حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز 31 - 35 ![]() خانواده شراره را پرسید. شراره بعد از این که جواب او را داد با تردید گفت: - مریم جون می تونی یه سر بیای خونه ی ما؟ یه نفر اومده این جا می خواد تو رو ببینه. مریم با تعجب گفت: - کی می خواد منو ببینه؟ چرا خونه شما و چرا نیومده این جا؟ شراره کلافه پاسخ داد: - این چیزا خیلی مهم نیست می تونی از خودش بپرسی بهتره تا پشیمون نشده و از این جا نرفته خودتو برسونی. مطمئن باش از اومدنت پشیمون نمی شی. مریم گوشی را گذاشت و با تعجب آن جه را که از شراره شنیده بود در ذهنش مرور کرد و مثل برق گرفته ها از جا پرید. بله حتماً بهزاد بود که می خواست او را ببیند. پس بهزاد زنده بود، باورش نمی شد با هیجان چادر به سر کرد و در مقابل نگاه کنجکاو مادر بدون هیچ توضیحی از خانه خارج شد. به محض این که در خانه را پشت سرش بست با دیدن عکس تورج روی اعلامیه ای بر دیوار روبرو به یاد او افتاد و پاهایش سست شد. خدایا بهزاد چه حرفی برای گفتن داشت؟ آیا او واقعاً قاتل بود؟ بهزاد که با حرف های بچه گانه و کارهایی که کرده بود این شبهه را در دل همه انداخته بود که قاتل تورج است و این فکر زندگی تنها خواهرش مریم را هم از هم پاشیده بود. شراره حق داشت مریم باید می رفت و رو در روی برادر قرار می گرفت و از او توضیح می خواست. علت این غیبت طولانی و این سکوت را که بر حدس قاتل بودنش صحه می گذاشت می پرسید و این که چرا رفته بود و اینک بازگشته بود و آیا می دانست پلیس به دنبال اوست؟ چرا به خانه شراره رفته بود؟ و هزار اما و اگر دیگر که دست از سر مریم بر نمی داشت و تا رسیدن به خانه شراره کلافه اش کرده بود. صورت لاغر و تکیده و ظاهر رقت انگیز بهزاد دل هر بیننده ای را به درد می آورد و مریم با این که به شدت از دست او عصبانی بود اما های های به حال زار او گریست و در میان هق هق گریه سر و روی برادر را می بوسید. بهزاد هم دست کمی از او نداشت و از دیدن مریم سخت به هیجان آمده بود! وقتی گریه آنها پایان یافت مریم باز تکرار کرد: - کجا بودی بهزاد؟ چرا رفتی؟ می دونی رفتنت چه قدر نگرانمون کرد! خونواده تورج می گن تو تورج رو کشتی، چرا نموندی و از خودت دفاع نکردی؟ چرا به من رحم نکردی؟ زندگیم داره از هم می پاشه. بهزاد نگاه تأثر انگیزی به خواهر انداخت و گفت: - چی بگم این کابوس لعنتی دست از سرم بر نمی داره. هر روز و هر شب تکرار می شه، آرامش ندارم. مریم با لکنت زبان پرسید: - یعنی تو تو... تو تورج رو کشتی؟... باور نمی کنم نه نه. بهزاد سر به زیر انداخت و با تأثر گفت: - حرف زدن من چه فایده ای داره، شما حکم منو صادر کردین، به نظر شما من یه قاتلم در حالی که قانون منو تبرئه کرده. شراره که شاهد صحبت هایشان بود رو به مریم کرد و با التماس گفت: - مریم جون تو رو خدا اجازه بده بهزاد حرف بزنه. مریم فریاد زد: - بهزاد تو فقط بگو ببینم راست می گی تو قاتل نیستی؟ تورج رو تو نکُشتی؟ بهزاد نالید: - آخه تو باور می کنی؟! من دلم می آد یه جوجه رو سر ببُرم، چه طور می تونم آدم بکشم؟ اگر اون اتفاق لعنتی نمی افتاد یا اگه لااقل من یه شاهد داشتم هیچ کدوم از این شک و تردید ها پیش نمی اومد و حالا همه چیز یه طور دیگه بود. مریم در میان اشک خندید و گفت: - خدا رو شکر می دونستم برادر من نمی تونه قاتل باشه... ای وای خیالم راحت شد. طفلک میترا تو این مدت چی کشید! بهزاد با شنیدن نام میترا لبخند زورکی زد و گفت: - می دونم، می دونم که خیلی براش سخت بوده اما هیچ کس نمی دونه من از دوری میترا چی کشیدم، تو این مدت همه ناراحتیم یه طرف ولی این که میترا در مورد من چی فکر می کنه یه جور دیگه آزارم می داد. حالا حالش چطوره؟ مریم دردمند گفت: - تو یه خونه عزادار می خواستی چه طور باشه؟ میترا عزادار برادرشه مرتب هم به خاطر تو سرکوفت می شنوه. بهزاد در حالی که از پنجره به آسمان آبی خیره شده بود در حالی که گویی با خود حرف می زند نجوا کرد: - آخ میترا کی می دونه تو دل من بدبخت چی می گذره؟ تو این مدت چه می دونی چی کشیدم؟! از یاد میترا قلبش تیر کشید و قطرات اشک بر صورتش روان شد. مریم که دلش به درد آمده بود با همدردی گفت: - بهزاد جان بی تابی نکن خدا همه چیز رو درست می کنه. مریم مکث کوتاهی کرد و پرسید: - خب نگفتی اون روز چه اتفاقی افتاد؟ بهزاد با تأسف سر تکان داد و گفت: - اون روز لعنتی رو بارها مرور کردم. روزی که سرنوشت منو عوض کرد و باعث شد همه چیز را از دست بدم. زندگیمو آبرو و از همه مهم تر میترا رو... بعد در حالی که انگار داشت با خودش حرف می زد شروع به تعریف کرد: - صبح که از خواب پا شدم هوای تازه و نسیم خنکی که می وزید احساس خوبی در من به وجود آورد. تصمیم گرفتم تمام ناراحتی ها رو کنار بذارم و توی دلم تورج رو بخشیدم. از خونه که بیرون رفتیم کم کم با تورج حرف زدم اون اول باهام سرسنگین بود اما کم کم یخش وا شد و تا به مقصد برسیم دوباره همون تورج و بهزاد سابق شده بودیم. کله پاچه که خریدیم با عجله برگشتیم تا زودتر به خونه برسیم. من رانندگی می کردم و تورج با قابلمه کنارم نشسته بود. وسط راه بودیم که تورج محو تماشای اطراف شد و گفت: - می تونی چند دقیقه نگه داری؟ یکهو متوجه شدم ماشین حالت عادی نداره با لبخند گفتم: - مثل این که مجبورم نگه دارم فکر می کنم یکی از لاستیک ها پنچر شده! تورج جواب داد: - چه لاستیک وقت شناسی، چه جای خوبی پنچر شده! کنار جاده نگه داشتم و هر دو پیاده شدیم. من صندوق عقب رو باز کردم و مشغول خارج کردن لاستیک زاپاس شدم و تورج برای یافتن سنگی که بتوانیم زیر چرخ بگذاریم به کنار جاده رفت. لحظه ای نگاهم به کنار جاده افتاد که با شیب تندی به رودخانه ی کنار جاده ختم می شد. یک دفعه دلم به شور افتاد اما اعتنا نکردم و جک رو زیر ماشین گذاشتم و در انتظار تورج موندم. تورج با صدای بلند با من حرف می زد و من از ضعیف شدن صدایش متوجه شدم از من دور می شه. از کنار ماشین بلند شدم و فریاد زدم: - تورج مگه سنگ قحطه؟! کجا می ری؟ تورج با خنده گفت: - می رم از اون پایین از کنار رودخانه برات یه سنگ تمیز بیارم دست و صورتم رو هم می شورم تو انقدر عجله کردی که دست و صورتم رو نشستم و از خونه بیرون اومدم. و دستش را برای من تکون داد. این آخرین نگاه من و تورج بود در لحظه ای که به طرف پایین می رفت متوحه سستی سنگی زیر پایش شدم و فریاد زدم: - مواظب باش نیفتی . اما در همان لحظه سنگ زیر پای تورج کنده شد و اون به طرف... ویرایش توسط Sokout_shab : ۱۴ تير ۱۳۹۰ در ساعت ۰۴:۰۰ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, *anahit*, -ALI-, -نازلی-, alonesachlie, amozhgan, arizona, Beautiful Jasmine, coral, Donya-70, Elhamhb, extranjera, farahi, farnaz58, gandomsa, hamid_mm, honey_x, ko0och0o0lo0o, luna.brillante, marjanagn, Mina, nastaran86, nazy22, nima fafa, nlp16001, P@rya, sanaz2000, sapidkooh, sogand1, Ushya7, ziba111, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~SAREH~, خانم فسقلی, خانمی, شیوا, عسل 76, نیلوفر دختر دریا, ياابالفضل, یگانه |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,988
(View Stats)
تشکرها: 107,858
تشکر شده 197,081 بار در 18,552 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +16 امتیاز 36 تا 41 پایین پرت شد.در کمال ناباوری این صحنه رو میدیدم اما نمیتونستم حرکت کنم.پاهام خشک شده بود و از من فرمان نمیبرد.دو سه دقیقه طول کشید تا حالم جا اومد و بطرف تورج دویدم و اونو در حالیکه پایین رودخونه افتاده بود دیدم.چند باز صداش کردم تکون نخورد.وحشت زده از اتفاقی که افتاده بود بطرفش رفتم.سنگ نسبتا تیزی پیشونیش رو شکافته بود و خون اطراف سرش را گرفته بود.با دستانی لرزان تکونش دادم اما هیچ حرکتی نداشت گویی سالها پیش مرده بود.نمیدونستم چه کنم حیران و سرگردان مونده بودم.روی بازگشت نداشتم میدونستم با توجه به سابقه دعوای من و تورج هیچکس حرف منو باور نمیکنه و همه مرگ اونو به گردن من خواهند انداخت.چطور میتونستم تو چشمای میترا نگاه کنم و حقیقت رو بگم؟از ترس اینکه حرف منو باور نکنند دچار جنون شدم.تورج رو رها کردم و پا به فرار گذاشتم.با آخرین سرعت رانندگی میکردم.تمام ماشینهایی که از روبرو می آمدند به وحشت افتاده بودند اما من بی اعتنا در حالیکه از پشت پرده اشک جاده رو به درستی نمیدیدم فقط میرفتم.بله من میرفتم و میگریختم از خودم از جنازه تورج از نگاه سرزنش بار میترا.آنقدر رفتم تا بنزین ماشین تموم شد اونو کنار جاده گذاشت و پیاده راهی شدم.کیف پولم رو که مقداری پول و عکس میترای قشنگم در اون بود بردم.تمام این مدت در یکی از روستاهای اطراف محل تصادف کنار خانواده پیرمرد روستایی زندگی میکردم.روزها در مزرعه شون کار میکردم و شبها تا صبح بر بخت بد خودم میگریستم.دلم برای دیدن میترا و حتی شنیدن صدایش تنگ شده بود اما جرات نمیکردم تلفن کنم راستش ترسو شده بودم نمیخواستم تمام عمر با اتهام قتل گوشه زندان بپوسم اما امروز زمان راه تازه ای بر من گشود مدتها فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که باید برگردم من قاتل نبودم.درسته که شاهد نداشتم اما خداوند عادل ترین شاهدیه که ناظر بر ماست به اون توکل کردم و برگشتم.دلم میخواست لااقل میترا منو ببخشه.اون باید به حرفهای من گوش کنه.قضاوت با اونه اگر منو از خودش برونه برای همیشه خواهم رفت اما فقط اونه که میتونه بگو برو در غیر این صورت میمونم و مبارزه میکنم تا خودم رو اثبات کنم.برای شروع این مبارزه قبل از اینکه اینجا بیام به اداره پلیس رفتم و خودم رو معرفی کردم.چند روز هم بازداشت بودم اما وقتی نتیجه تحقیقات اداره آگاهی به دست افسر نگهبان رسید با توجه به شواهدی که در محل حادثه وجود داشت بی گناهی من ثابت شد و با توجه به اینکه شاکی خصوصی نداشتم آزاد شدم. مریم دستاشن را به حالت تضرع بالا گرفت و زیر لب خدا را شکر کرد و رو به بهزاد کرد و پرسید:بهزاد جون نمیدونی چقدر خوشحال شدم هنوز باورم نمیشه همه چیز تموم شده. بهزاد آهی کشید و گفت:بله تموم شد و بار سنگینی از روی دوشم برداشته شد وجدام آسوده شد. سکوت بهزاد اتاق را پر از صدای هق هق گریه کرد.شراره که دومین بار بود این ماجرا را میشنید پا به پای مریم اشک میریخت.کمی که ارام شدند شراره با بغض گفت:منم این وسط مقصرم رفتار بچه گانه من باعث ایجاد سوء ظن در ذهن بهزاد شد.بعد از نامزدی میترا بهزاد بخوبی میدونستم که تورج جلوی در آموزشگاه انتظار منو میکشه منهم از اون بدم نیومده بود اما حس پسندیده شدن غرور زیادی در من ایجاد کرد و باعث شد بی اعتنا از این موضوع بگذرم چون از قبل کینه بهزاد رو به دل داشتم تصمیم گرفتم از اون انتقام بگیرم.یک فکر بچه گانه و تلقین بزرگترهای نادون این فکر رو از کودکی در من ایجاد کرده بود که بهزاد حتما منو برای ازدواج انتخاب میکنه.وقتی موضوع میترا رو شنیدم غرورم جریحه دار شد و بعد با دیدن توجه تورج حس کردم که بهترین فرصت برای تلافی کردن پیش اومده.همه میدونستن که تورج از هر نظر بهتر از بهزاده و موقعیت بهتری داره. علاقه تورج بمن میتونست تو دهنی محکمی برای بهزاد باشه که میترا رو بمن ترجیح داده بود.با یک تصمیم عجولانه موضوع تعقیب تورج رو برای بهزاد گفتم اما با دیدن صورت عصبانی و نگاه پر کینه بهزاد فورا پشیمون شدم ولی کار از کار گذشته بود و فرصت جبران نداشتم از ترس شماتت دیگران موضوع رو پنهون کردم و با دلهره به انتظار اتفاقات آینده نشستم وقتی تورج با اون چهره مردونه و مهربون با ادب و متانت از من اجازه خواست تا به خواستگاریم بیان از کرده خود پشیمون شدم اما راهی که من رفته بودم یک طرفه بود و مسیر بازگشت نداشت.جنجال و کتکاری اون روز جلوی در خونه شما بین بهزاد و تورج تمام آرزوهامو به باد داد.میدونستم تورج هرگز باور نمیکنه که این جریان اتفاقی بوده و گمان میکنه من اونو مخصوصا به در خونه بهزاد کشوندم.البته این حدس خیلی هم دور از حقیقت نبود اما هدف من این بود که بهزاد منو کنار تورج ببینه و متوجه پیشنهادش بشه.که یکهو دیدم تمام نقشه هام نقش بر اب شد. و آرزوهام به باد فنا رفت و من موندم و تشت رسواییم که از بام فرو افتاده و نگاه مظلومانه و معصومانه تورج که هنوز رهایم نمیکنه و منو پریشون و مضطرب کرده.حالا که این ماجرا رو برای شما تعریف کردم کمی سبک شدم من تقاص بچه بازی هام رو دادم خدا تورج رو از من گرفت و من هر روز و هر ساعت بر بخت بد خود گریه میکنم اما پشیمونی سودی نداره. مریم با دهانب از مانده از تعجب شراره را مینگریست.هرگز تصور نمیکرد که چنین مسائلی در ذهن شرار ایجاد شده باشد.شراره نگاه پر از اشکش را به بهزاد دوخت و ادامه داد:من حاضرم هر کاری بکنم تا میترا تو رو ببخشه چون میدونم در اون قضیه تو مقصر نیستی من تو رو باور کردم مطمئنم که میترا هم متوجه بیگناهی تو میشه و تو رو میبخشه اما تو هم باید به اون فرصت بدی. مریم در تایید حرف شراره گفت:اونها هنوز داغدارند ایرج و مادر هم دائم به اون تلقین میکنند که تو قاتلی و اصرار دارند که میترا از تو طلاق بگیره. بهزاد با حالتی عصبی فریاد زد:چی طلاق؟خدای من اگر میترا از من جدا بشه زندگی برام معنی خودش رو از دست میده.تو رو خدا یه کاری بکنید اونو از من جدا نکنند من فقط به امید میترا و عشق اونه که همه چیز رو تحمل کردم. مریم دست سردئ و لرزان برادر را فشرد و با ناامیدی گفت:من سعی خودم رو میکنم اما ایرج من رو هم نمیپذیره حتی اجازه نمیده امیر رو ببینم. شراره گفت:منم سعی میکنم میترا رو ببینم و باهاش صحبت کنم. ***** -سلام ایرج خان ببخشید این موقع شب مزاحمتون شدم یه خبری دارم که گفتم شاید زودتر بدونید بهتر باشه. ایرج دستی روی شانه ی نادر که از دوستان مشترک تورج و بهزاد بود زد و گفت:نه نادرجون تو مزاحم نیستی تو برای من بوی تورج رو میدی...بفرما تو نادر گفت:نه ایرج خان همینجا خوبه میگم و میرم راستش... من و من نادر ایرج را به فکر انداخت و مشکوک نگاهش کرد و گفت:حرف بزن ببینم چی شده؟ نادر سرش را پایین انداخت و گفت:روم سیاه اقا ایرج ولی...مثل اینکه بچه ها دیروز رفتن سرخاک یه نفر اونجا بوده که تا بچه ها رو دیده گذاشته رفته. چشمان ایرج از عصبانیت مثل دو کاسه خون شده بود با صدایی که از حرص میلرزید داد زد:واضح تر بگو ببینم کی اونجا بوده؟ لحظاتی در سکوت نادر و انتظار ایرج کند و کش دارمیگذشت در یک لحظه فکری در ذهن ایرج جرقه زد. -ببینم آقا نادر نکنه اون چیزی که به فکر من رسیده درست باشه؟نکنه بچه ها اون قاتل کثیف رو سر خاک تورج دیده باشند؟!حرف بزن درسته؟بهزاد اونجا بوده؟...پس بالاخره پیداش شد. نادر با ترس سر تکان داد و تایید کرد.ایرج در حالیکه داد و بیداد میکرد بدون اینکه با نادر خداحافظی کند به داخل خانه برگشت و یکراست به آشپزخانه رفت و در حالیکه کارد بزرگی در دست داشت به حیاط برگشت و در مقابل چشمان از حدقه در آمده ی میترا و مادرش فریاد زد:اون قاتل نامرد بالاخره پیداش شد حالا بعد از مدتها انتقام برادرم رو ازش میگیرم و اون نامرد رو میکشم تا عبرتی بشه برای تنبیه نامردا تا بدونن مظلوم کشی بی جواب نمیمونه. مادر هراسان چادر به سر انداخت و در حالیکه دستانش را از هم باز کرده بود جلوی در ایستاد و نالید:به خاک تورج قسم بری چه تو اونو بکشی و چه اون تو رو بکشه برای من تفاوتی نداره چون در هر صورت من تو رو از دست میدم.با من اینکار رو نکن منو این خواهر بدبختت غیر از تو پناهی نداریم. میترا با صدایی لرزان به امیر اشاره کرد و گفت:داداش ایرج تو رو بخاک تورج قسمت میدم از اینکار بگذر ببین امیر چه حالی شده!به این بچه رحم کن مادرش رو که ازش گرفتی دیگه بی پدرش نکن. ایرج نگاه نگرانش را به امیر دوخت که ازترس میلرزید و یک سره تکرار میکرد: دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, *anahit*, -ALI-, -نازلی-, alonesachlie, amozhgan, arizona, Beautiful Jasmine, coral, Donya-70, Elhamhb, extranjera, farahi, gandomsa, hamid_mm, honey_x, luna.brillante, mahtab10, marjanagn, mazari, Mina, nastaran86, nima fafa, nlp16001, P@rya, sanaz2000, sapidkooh, sogand1, Sokout_shab, Ushya7, ziba111, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~SAREH~, خانم فسقلی, سارینا&سورنا, شیوا, عسل 76, ياابالفضل, یگانه |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: یه جایی زیر یه سقف ابی...
نوشته ها: 185
(View Stats)
تشکرها: 797
تشکر شده 916 بار در 227 پست
کتاب مورد علاقه : عاشق همه کتابام حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز 42-47-نه بابا اگه دایی بهزاد رو بکشی تو رو هم مثل عمو تورج می کشن.من نمی خوام تو بمیری. با دیدن این صحنه و عجز و ناله مادر و میترا دستان ایرج دستان ایرج سست شد و کارد از دستش افتاد.همان جا وسط حیاط نشست و های های گریه کرد. امیر دوان دوان به اغوش پدر پناه برد و ایرج او را سخت در اغوش فشرد. ماجرای ان شب همان جا تمام شد و ایرج دیگر حرفی از بهزاد به میان نیاورد در این میان جرقه ای در دل میترا زده شد و او را در فکر بهزاد و عشقی که از او در سر داشت فرو برد.بازگشت بهزاد جرقه ای بود در خرمن عشق میترا که زیر خاکستر غم و درد پنهان شده بود.شعله های این عشق چنان بود که در چشمان غمگین و زیبای میترا برقی انداخت که از چشمان تیزبین مادر پنهان نماند و این موضوع او را صد چندان نگران کرد. **** -کیه؟ -منم مریم.ایرج در رو باز کن. مریم با ناباوری و کمی نگرانی در را گشود.او می دانست ایرج کسی نیست که برای اشتی پیش قدم بشود و حضور ایرج نشانگر اتفاق مهمی بود که ندانسته دلشوره ی عجیبی به دل مریم انداخت.هنوز با این افکار سر و کله می زد که ایرج را مقابلش دید.با نگاهی مستقیم و مصمم بدون هیچ ذره ای عشق یا حتی پشیمانی.این نگاه چیزی بود که مریم سال ها با ان خو گرفته بود.همان ایرجی که مریم می شناخت و دوستش داشت. شاید به او عادت کرده بود شاید هم رنگ عشق بود که ایرج را همیشه برای مریم عزیز کرده بود.حالا مرد زندگی اش روبه رویش ایستاده بود بدون هیچ عکس العملی. مریم می دانست که تا شروع به صحبت نکند ایرج لب از لب نمی گشاید.پس با لبخندی کوتاه سلام کرد و نگاه مهربانش را به ایرج دوخت. در دل ایرج هم غوغایی به پا بود.از روزی که مریم محرم او شده بود سابقه نداشت از هم دور باشند.مریم با همه چیز او ساخته بود بد خلقی های گاه و بی گاهش بهانه گیری هایش که خودش هم به خوبی می دانست پایه و اساس درستی ندارد اما هیچ گاه قهر نکرده بود این بار هم ایرج او را از خانه بیرون کرده بود و حالا که روبه رویش ایستاده بود باز همان نگاه مهربان و همان چشمان زیبا روبه رویش لبخند می زد.بدون ذره ای دلخوری و حتی ذره ای عصبانیت و همین دل ایرج را لرزاند.لرزش شیرینی که برای دومین بار ان را تجربه می کرد.یک بار روز خواستگاری از مریم یک بار هم الان و هر دو با هم در این خانه... با تعارف مریم ایرج روی اولین مبل نشست.در فرصتی که مریم برای اوردن چای او را تنها گذاشت فرصتی شد تا کلاهش را قاضی کند این زن بی گناه چه تقصیری داشت؟ایرج هنوز مطمئن نبود که بهزاد قاتل باشد و این فکر از دیشب که امیر از او پرسیده بود:«بابا جون دایی بهزاد عمو جون رو کشته؟» در کله اش افتاده بود.فکر کوچکی که بر خلاف میلش به سرعت رشد کرده بود و اکنون تمام فضای سرش را اشغال کرده بود.مریم افکار او را با حضورش نیمه تمام گذاشت و سینی چای را تعارفش کرد.درست مثل روز خواستگاری این یاداوری دلنشین لبخندی روی لب های ایرج نشاند که فورا ان را پشت نقاب بی تفاوتی پنهان کرد اما از نگاه تیزبین مریم پنهان نماند.لحظات به سکوت می گذشت ایرج می دانست که باید شروع به صحبت کند و علت امدنش را بگوید اما زبان در دهانش نمی چرخید.مریم طاقت نیاورد و پرسید: -امیر چه طوره؟حالش خوبه؟ ایرج سری تکان داد و گفت: -خیالت راحت باشه مادر مثل تخم چشمش ازش نگه داری می کنه. دوباره سکوت اتاق را فرا گرفت ایرج که بی حوصله شده بود از جا بلند شد و به کنار پنجره رفت و بدون ان که به مریم نگاه کند بی مقدمه پرسید: -شنیدم بهزاد پیدا شده درسته؟ لحن ناخوشایند و محکم ایرج عرق سردی به تن مریم نشاند.ایرج بارها در حضور او قسم خورده بود که به تقاص خون برادر خون بهزاد را خواهد ریخت و مریم سر در نمی اورد که او از کجا متوجه بازگشت بهزاد شده.با لکنت جواب داد: -منم شنیدم اما نمی دونم کجاست؟ ایرج با غیظ به طرف او برگشت و گفت: -دروغ تحویلم نده تو بهتر از هر کسی می دونی که اون کجاست اما من نیومدم تا جای اونو بپرسم دیگه برام مهم نیست از خونش گذشتم فقط به عنوان اخرین کلام یه پیغام براش داشتم که از تو می خوام بهش برسونی. مریم سر به زیر انداخت و چشم ارامی گفت.ایرج ادامه داد: -از طرف من یا بهتر بگیم از طرف خانواده ما بهش بگو هیچ وقت نمی خوایم ببینیمش اگه دوست داره بره سر قبر تورج یه وقتی بره که با ما روبرو نشه یعنی دیگه هیچ وقت نبینیمش.اون باید مارو فراموش کنه در عوض منم اون موضوع رو فراموش می کنم و کاری به کارش ندارم این یه قرار بین ماست تا وقتی اونو رعایت کنه هیچ مشکلی پیش نمی اد اما اگه بفهمم خودشو به میترا نشون داده یا یه طوری خبری از خودش به اون رسونده دیگه قراری وجود نداره اون موقع همه چیز بین ما تموم می شه و دیگه خدا هم نمی تونه جون اونو تضمین کنه اینا همه ی چیزایی بود که برای گفتنش اومده بودم کاری نداری؟ مریم با ناباوری به ایرج خیره شد که از در بیرون می رفت.ایرج لحظه ای مکث کرد و بدون این که به مریم نگاه کنه گفت: -راستی امشب مهمون داریم اگه چیزی لازم داری بگو بخرم.مامان و میترا میان خونه ما شاید چند روزی بمونن نمی خوام کم و کسری داشته باشیم.هرچی می خوای بنویس شاگرد مغازه رومی فرستم برات بخره.غروب افتابم مغازه رو تعطیل می کنم خودم می رم می یارمشون...خداحافظ. این تنها پایانی بود که هرگز مریم تصورش را هم نمی کرد اخر این دعوا باشد.ایرج مثل همیشه مغرور و با زبان بی زبانی او را به خانه دعوت کرده بود و در واقع به او گفته بود که به خانه بازگرد.مریم وقتی به خود امد که ایرج در را بسته بود و به مغازه بازگشته بود.او لحظه ای وسط اتاق نشست تا دوباره کلام ایرج را در ذهنش مرور کند بعد با خودش گفت: -همه جور منت کشی دیده بودیم غیر از این یکی... اما این فرصت خوبی بود که ایرج ناخواسته به او داده بود حالا فرصت داشت با میترا در مورد بهزاد صحبت کند کاری که ایرج قدغن کرده بود. **** -سلام مادرجون سلام میترا.قربون قدمتون خوش اومدین! مریم با گفتن این کلمات به طرف انها رفت و با محبت رویشان را بوسید و امیر را در اغوش گرفت.مادر هم که هنوز در غم تورج غصه دار بود سعی کرد ظاهر خود را حفظ کند و ناراحتی اش را کمتر بروز دهد.میترا هم که برای اولین بار بعد از مرگ تورج به میهمانی امده احساس می کرد حالش کمی بهتر شده.ان شب همه دور هم جمع بودند و مریم فرصت پیدا نکرد با میترا صحبت کند به همین جهت ترجیح داد صبر کند تا در روزهای اینده فرصت مناسبی یافته و سر صحبت را باز کند.میترا و امیر سرگرم دیدن البوم های خانوادگی بودند.میترا با دیدن عکس های نامزدی اش دلش به یاد بهزاد و برای ان روزها پر کشید.روزهای خوشی که فکر نمی کرد این طور تمام شود.به عکس بهزاد خیره و مبهوت نگاه می کرد و به یاد خاطرات خوش نامزدی اشان افتاد و این خاطرات را در ذهنش مرور می کرد که با صدای مریم که صدایش می کرد به خود امد: -میترا کجا داری سیر می کنی؟حالت خوبه؟ -چیزی نیست خوبم نگران نباش.داشتم عکس ها رو نگاه می کردم. -می دونم نگران بهزاد هستی.دلت هواشو کرده...میترا تو فکر می کنی بهزاد قاتله؟فکر می کنی اون تورج رو کشته؟ مریم با چشمان پر از اشک به میترا نگاه می کرد دستانش می لرزید و از شدت نگرانی رنگ به چهره نداشت به لبهایش خیره مانده بود و منتظر بود ببیند چه کلماتی از دهان او خارج می شود. بر سر دو راهی سختی گیر کرده بود از طرفی نمی توانست بهزاد را قاتل بداند از طرفی با خود می گفت:«اگر او قاتل نیست چرا ترسیده و در تمام این مدت خود را از من و خانواده اش پنهان کرده ایا نمی دانست در این مدت چه بر سر من امده و چه زخم زبان ها شنیده و چطور به خاطر عشقم به بهزاد تحقیر شده ام؟ایا ایرج حق نداشت مرا از دیدار بهزاد منع کند؟ایرج که به گردن من حق پدری داشت»تمام این افکار دست به دست هم داد تا میترا یک بار دیگر عشق بهزاد را زیر خاکستر تنفر پنهان کند. نگاه سردی به مریم انداخت و گفت: -مریم جون اگه ناراحت نمی شی دوست ندارم در این مورد صحبت کنم من فعلا نمی تونم در مورد بهزاد فکر کنم از تو هم خواهش می کنم فعلا در این مورد حرف نزن.می دونم که ایرج هم دوست نداره در این مورد حرفی بشه اون برادرمه و به گردنم حق پدری داره.من تورج رو از دست دادم بهزاد هم که تو بدترین لحظات تنهام گذاشت حالا فقط ایرج برام مهمه و نمی خوام ناراحتش کنم. ویرایش توسط عسل 76 : ۱۴ تير ۱۳۹۰ در ساعت ۱۰:۱۸ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, *anahit*, -ALI-, aflak, alonesachlie, amozhgan, arizona, coral, Donya-70, Elhamhb, extranjera, farahi, farnaz58, gandomsa, hamid_mm, honorable me, luna.brillante, mahtab10, marjanagn, mazari, Mina, nastaran86, nima fafa, nlp16001, P@rya, sanaz2000, sapidkooh, Sokout_shab, Ushya7, ziba111, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~SAREH~, خانم فسقلی, شیوا, نیلوفر دختر دریا, ياابالفضل, یگانه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت: خوزستان
نوشته ها: 1,720
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : دالان بهشت حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز 48 -53 مریم دردمندانه اهی کشید و با عجله اتاق را ترک کرد تا اشک هایش را در خلوت و تنهایی روان سازد و میترا ساعتی بعد مریم را در کنار حوض در حالی یافت که هنوز های های بر سرنوشت شوم برادر می گریست و مادر در سکوت به دقت مراقب رفتار انها بود . او تلاش های مریم را درک می کرد و از طرفی می دانست در دل میترا چه می گذرد اما در این میانه سکوت پیشه کرده بود و معتقد بود گذشت زمان تنها چیزی است که به حل شدن این مشکل کمک می کند . ایرج در دل از این که مریم به خانه بازگشته بود خوشحال بود . او یک پدر بود همین طور یک همسر ، دیدن شادی امیر و سر و سامان گرفتن زندگی اش می توانست برایش بی تفاوت باشد اما در دل نگران عکس العمل بهزاد بود . می دانست او ارام نمی نشیند و حتما به دنبال راهی برای ارتباط مجدد با میترا می گردد. ایرج هنوز بهزاد را در مرگ تورج مقصر می دانست و دلش نمی خواست بازگشت بهزاد باعث شود تنها خواهرش را هم از دست بدهد زیرا او هم مثل مادر به خوبی اگاه بود که میترا هنوز چشم انتظار بهزاد است و تنها امیدش این بود که بهزاد جرات نکند به میترا نزدیک شود . زمان برای افراد خانواده داغدار به ارامی می گذشت . چند روز بود که انها در منزل ایرج بودند اما مریم هنوز مجالی پیدا نکرده بود تا کاری برای تسکین درد برادر انجام دهد و این موضوع او را هر روز پریشان تر و دل مرده تر از قبل می کرد . به طوری که بقیه هم متوجه افسردگی او شده بودند. فصل سوم روزگار بهزاد از همه دلخراش تر بود از طرفی تهمت نا حق تورج و از طرفی بی خبری از میترا او را ذره ذره مثل شمع اب می کرد . شراره هم چند بار تلاش کرده بود تا سر صحبت را با میترا باز کند اما میترا هر بار با سکوت خود راه را برای ادامه صحبت بسته بود ... میترا در دل به خود حق می داد که از بهزاد توقع داشته باشد تا شخصا برای دیدار او تلاش کند به همین خاطر در درون می سوخت اما دم نمی زد . این کشمکش درونی برای میترا و بهزاد دوران غمباری به وجود اورده بود که ارمغان ان کسالت و سستی بود . -میترا ، مسعود رو یادته؟ -مسعود ؟ اره یادمه پسر ثریا خانوم ، همسایه قدیمی که خونه شون ته کوچه بود . -افرین خوب یادته ! می دونی الان کجاست ؟ میترا فکری کرد و گفت : -تا اون جا که یادمه چند سال پیش از این جا رفتند و دیگه کسی خبری ازشون نداشت . ایرج سرفه ای کرد و گفت : -تو حق داری من هم وقتی مسعود رو دم در مغازه دیدم اول نشناختمش . خندید و گفت : -اقا ایرج منو نمی شناسی ؟ کمی نگاهش کردم و گفتم : -مسعود تویی ؟ مسعود دستش رو به طرف من دراز کرد و با لبخند احوالپرسی کرد . نمی دونی میترا چه اقایی شده . شیک پوش ، کار و بارش هم حسابی گرفته . خونه ارثیه پدری رو فروخته و یه تراشکاری راه انداخته . اون روز هم اومده بود در مغازه تا یه چهارچوب اهنی براش بسازم . مادر که به دقت به صحبت های ایرج گوش می کرد حسابی تعجب کرده بود . او ایرج را به خوبی می شناخت و می دانست پسرش مردی نیست که در خانه این چنین از پسری غریبه تعریف کند . ان هم با این اب و تاب و طول و تفسیر. نگاه مشکوکی به ایرج انداخت و گفت : -حالا چی شده این مسعود این قدر به دل تو نشسته ! اگه دختر داشتی مردم پشت سرت حرف در می اوردن . ایرج به قیقیه خندید و گفت : -همین حرف ها رو زدیم که نتونستیم واسه این یه دونه خواهر یه شوهر پیدا کنیم که سرش به تنش می ارزه دیگه ... می دونی مامان اصلا این بهزاد یه لاقبا به درد ما نمی خورد از اول هم اشتباه کردیم . میترا با شنیدن این حرف ها از دهان ایرج دلش شکست و به اعتراض با اخم از اتاق خارج شد . ایرج در حالی که با نگاه او را تا بیرون اتاق تعقیب می کرد با بسته شدن در اتاق چشمکی به مادر زد و گفت : -مادر اگه خدا بخواد و این مسعود پابند بشه ، دوماد خوبی می شه ! مادر با ناباوری چنگی به صورتش انداخت و گفت : -خاک بر سرم بهزاد محرم میتراست اونا عقد کردن ، خجالت بکش واسه زن شوهر دار تیکه می گیری . ایرج غرشی کرد و گفت : -صد دفعه گفتم باید اونو فراموش کنه . طلاق رو واسه همین روزا گذاشتن . تو اگه دل به دلش ندی یواش یواش از فکر این پسره بیرون میاد . مادر ناله ای کرد و گفت : -خدا عاقبت منو با شما دوتا به خیر کنه ! فقط حواست باشه قلب یه مادر دیگه طاقت داغ دوم رو نداره . یه کاری نکن این دختره یه بلایی سر خودش بیاره یا اون بهزاد یهو کاری بکنه که پشیمونی به بار بیاره . ایرج نیم خیز شد و گفت : -این دختره غلط می کنه ! یه بار میگم برای همیشه تو گوشش بمونه . به مریم هم گفتم که دیگه نشینه مخ این دختره رو بخوره . بهزاد مرد . اگه میترا اونو می خواد باید دور خانواده رو خط بکشه و بره فقط همین . مادر در حالی که سعی می کرد ایرج را رام کند گفت : -مادر جون این دختره از اون روز تا حالا یه کلمه در مورد بهزاد حرف نزده . نمی گم فراموشش کرده اما داره سعی می کنه تو هم بهتره اذیتش نکنی . ایرج جواب داد : -در هر حال یکی از مشتری های من وکیله باهاش صحبت کردم کار رو یکسره کنه . خوبیت نداره دختره تو این وضع بمونه . راستی فردا شب مسعود و ثریا خانوم شب میان خونه شما مهمونی . از مرگ تورج خبر نداشتن وقتی مسعود شیند خیلی ناراحت شد . وقتی شنید میترا عقد کرده بهزاده حسابی رفت تو لب . در هر صورت فردا شب میان اگه چیزی لازم داری بگو بخرم . مادر سری به علامت تشکر تکان داد و گفت : -نه مادر الحمدا.. همه چیز هست . پس تو و مریم هم بیاین که خونه خیلی وت و کور نباشه . ایرج چشمی گفت و روی مادر را بوسید و بی اعتنا به میترا که پشت در با صورت غرق اشک ایستاده بود از خانه خارج شد . در که بسته شد از صدای هق هق میترا قلبش تیر کشید اما او تصمیم خود را گرفته بود و هیچ چیز ان را تغییر نمی داد . کینه او از بهزاد تمام نشدنی بود و فقط با طلاق میترا ارام می شد . به خوبی می دانست که این کار ضربه جبران نا پذیری به بهزاد می زند . میترا بی حوصله سبزی ها را در اب می شست و به سوالات مریم از مادر گوش می داد . -مادر جون شما از چند سال پیش ثریا خانوم رو می شناختین ؟ -وا... یادم نیست . شاید بیست سالی میشه . -اون ها یکهو کجا رفتن ؟ -نمی دونم خونه رو بعد از مردن شوهرش فروخت و رفت . همون خونه ته کوچه که حالا اپارتمان شده . میترا در ذهنش سعی داشت گذشته را پیدا کند . مسعود و تورج که همبازی بودند و ثریا خانوم که همیشه به مادر سر می زد و درد و دل می کرد . مادر به یاد گذشته روی تراس فرش انداخته بود و سماور نفتی را کنار تراس گذاشته بود . حوض ابی رنگ پر از ماهی قرمز بود . باغچه هم مرتب و اب خورده منتظر ورود میهمانان بود . هندوانه خوشرنگی که مریم داخل ظرف چیده بود روی فرش خودنمایی می کرد . بوی قرمه سبزی در حیاط پیچیده بود . بعد از فوت تورج اولین بار بود که مادر قرمه سبزی می پخت و میترا به یاد تورج دلش گرفت و چشمانش به اشک نشست . -خوش اومدین قربون قدمتون ، صفا اوردین ... میترا جون کجایی ؟ ثریا خانوم اومد . -سلام ثریا خانوم ، سلام اقا مسعود بفرمایین . -به هب میترا جون حالت چطوره ؟ ماشاا ... بزرگ شدی . همه دور هم جمع شدند و صحبت ها گل انداخت . در مورد تورج حرف زدند و ثریا خانوم چند بار چشمان پر از اشک برای تورج فاتحه خواند . مسعود هم با تاسف و غم سر تکان می داد و در مورد تورج و خاطرات مشترکشان صحبت می کرد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *anahit*, -ALI-, -دایان-, aflak, alonesachlie, amozhgan, arizona, coral, Donya-70, Elhamhb, extranjera, farahi, farnaz58, gandomsa, hamid_mm, honorable me, luna.brillante, Mina, nadjafi, nastaran86, nazy22, nima fafa, nlp16001, P@rya, sanaz2000, sapidkooh, Sokout_shab, TARANOMEMEHR, Ushya7, ziba111, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~SAREH~, بخاری, خانم فسقلی, خانمی, شیوا, عسل 76, نیلوفر دختر دریا, ياابالفضل, یگانه |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| افشار, تایپ, عشق, لیلا, نهایت |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| نهایت عشق | لیلا افشار | دانلود | honey_x | ایرانی | 1 | ۲۸ مهر ۱۳۹۰ ۰۸:۴۳ بعد از ظهر |
| نهایت عشق | لیلا افشار | موبایل | farnaz58 | رمان ایرانی | 1 | ۹ شهريور ۱۳۹۰ ۰۸:۵۷ بعد از ظهر |
| نهایت عشق | لیلا افشار | اسکن | باران | کتابهای کامل شده ایرانی | 73 | ۱۳ تير ۱۳۹۰ ۰۹:۳۶ بعد از ظهر |