| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت: تو قلب پسرم
نوشته ها: 2,365
(View Stats)
حالت من : | پست بسیار مفید : +20 امتیاز سلام بر خوانندگان رمان های خارجی من و دوستان عزیزم **sevdayi **, ** maniia** تصمیم داریم تا کتاب اسکارلت رو که ادامه ی برباد رفته اثر مارگرت میچل هست رو براتون تایپ کنیم مشخصات نام کتاب : اسکارلت دو جلد نام نویسنده : الکساندرا ریپلی نام نتشارات: پرتو اشراق تعداد صفحات :951 تشکر یادتون نره با تشکر ویژه از دوست خوبم خانمPatrisia عزیز که ادامه کار رو می دهند ![]() ![]() ده سال پیش این روزا همیشه باهم بودیم یادته بابایی خوبم..! ![]() ![]() رمان های خورشید جون خوندن داره از دستش ندین پدرخوب|sun daughter زندگی غیر مشترک | sun daughter همه ی هستی من | sun daughter48 حُکم ِ دل| sun daughter+ anital آنتي عشق | ~sun daughter~ و ~shahrivar~ من...تو...او...دیگری! | sun daughter ویرایش توسط سمن ناز : ۲۰ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۰۹ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | # NEGAR #, **sevdayi **, *bi gharar*, *Ghazal*, *mikhak*, *TARA*, -نازلی-, afshin_2011, aixi, al_ay_20, amozhgan, anital, asal-661, aylin-72, butterfly90, Donya-70, dream.star, dream07, dr_elaheh_eh, fany, far9684, farnaz58, farzaneh14, fatima_59, flavia, hediyeh_b, hiva, hoda.4470, honey_x, mahsany, mahtabiiiiii, mikironi, OoPs, patrin, Patrisia, safo, saghi k, sama33, SaMirA.Ha, samirarahimi88, sara51, shiva joon, silver moon, Sokout_shab, sollmaz, Star-crossed, sydney, zozozi, خانم فسقلی, زلال, شبنم, شهرزاد ن, طلوع عشق, عشق رمان, عیدی, لعیا, مسافر كوچولو, مونا**, نی لو فر, نیلوفر دختر دریا, واران, پروانه!, یگانه |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۸۹ محل سکونت: تو قلب پسرم
نوشته ها: 2,365
(View Stats)
حالت من : | پست بسیار مفید : +21 امتیاز این مراسم به زودی تمام می شود و من می توانم دوباره به خانه ام بازگردم به تارا اسکارلت اوهارا هامیلتون کندی باتلر تنها ایستاد چند قدم دورتر از عزادارانی که در مراسم تدفین ملانی ویلکز حضور داشتند باران می بارید زن ها و مردهای سیاه پوش چتر های سیاه روی سر گرفته بودند زن ها می گریستند و به هم تکیه داده و در چتر و غم شریک بودند. اسکارلت در چتر و غم با کسی شریک نبود هجوم ناگهانی باد سرد قطره های باران را زیر چتر می برد و بر گردن او می ریخت ولی اسکارلت توجهی نداشت چیزی احساس نمی کرد مصائب زندگی او را بی حس و کرخت کرده بود در مقابل درد می توانست پایداری کند گریه را برای بعد گذاشته بودهمه چیز را از خود رانده بود درد را احساس و فکر را . کلمات بارها در ذهنش تکرار شده بود کلماتی که به او قول می دادند از درد رهایش کنند و قدرت ادامه ی زندگی به او ببخشند و به بد بختی هایش پایان دهند. این مراسم به زودی تمام می شود و من می توانم دوباره به خانه ام بازگردم به تارا . « خاکستر به خاکستر خاک به خاک» صدای کشیش در بی حسی و کرختی او نفوذ کرد و در ذهنش به حرکت آمد در دل فریاد زد : نه نه ملی ، این گور ملی نیست . این گور برای او خیلی بزرگ است برای جثه ظریف ملانی خیلی بزرگ است استخوان هایش از استخوان های یک پرنده بزرگتر نیست نه او نمی تواند مرده باشد نمی تواند. سر اسکارلت به یک طرف خم شد به گوری که تازه کنده شده بود خیره ماند تابوتی که از جنس چوب صنوبر درست شده بود می رفت که در قعر گور قرار گیرد . دور تا دور تابوت را با میخ به بدنه محکم کرده بود صورت اصیل و زیبای ملانی که به شکل یک قلب بود اینک پنهان شده است. نه نمی توانید ! نباید این کار را بکنید باران می اید نمی توانید او رادر آنجا بگذارید در حالی که باران رویش می بارد سرما می خورد سردش می شود نباید تی این باران سرد تنها باشد نمی توانم نگاه کنم تاب تحمل ندارم باور نمی کنم که رفته باشد مرا دوست دارد حالا که چقدر به او احتیاج دارم تنهایم نمی گذارد. اسکارلت به کسانی که دور قبر حلقه زده بودند نگاه کرد و خشمی داغ در وجودش دوید. هیچ کدان از اینها آن قدر که من نگرانم نگران نیستند اهمیت نمی دهند هیچ کدام از آنها کمبود او را آن طور که من حس می کنم حس نمی کنند هیچ کس نمی داند که من چقدر او را دوست دارم ولی ملی می داند مگر نه؟ او می داند مطمئنم که می داند . اگرچه اینها هرگز باور نمی کنند نه خانم مری ودر و نه خانواده های مید وایتینگ یا السینگ نگاهشان کن دور ایندیا ویلکز و اشلی جمع شده اند در لباس های سیاهشان مثل کلاغ هایی می مانند که خیس شده باشد عمه پیتی پات را دلداری می دهند بسیار خوب همه می دانند که او زیاد غر می زند و سر هر چیز کوچکی هیاهو می کند و چشمانش از حدقه بیرون می زند مثلا سر یک تکه نان بیش از حد برشته شده و سوخته باشد هرگز به فکر اینها خطور نخواهد کرد که من هم به دلداری احتیاج دارم من که بیش از همه ی آنها به ملانی نزدیک بودم چنان رفتار می کنند که انگار اصلا اینجا نیستم هیچ کس به من کوچکترین توجهی ندارد حتی اشلی . او می دانست در این دو روزی که از مرگ ملانی می گذرد من اینجا بودم به من احتیاج داشت تا کارهایش را سر و سامان بدهم همه حتی ایندیا جونز مثل بز به من خیره می شدند و بع بع می کردند : گورهای دیگری هم آنجا بودمتعلق به کسانی که در زندگی اسکارلت دخالت داشتند . فرانک کندی شوهر دومش و یک گور کوچک با سنگی که روی آن نوشته بود اوژنی ویکتوریا باتلر .مراسم تدفین چطور باشه اسکارلت؟ غذای مهمان ها را چه کنیم ؟ تابوت چه می شود ؟ تشییع جنازه چطور؟ مراسم یاد بود را چطور برپا کنیم ؟ روی سنگ قبرش چه بنویسیم؟ آگهی روزنامه را چکار کنیم؟ حالا همه شان به هم تکیه کرده اند و گریه می کنند و شیون سر می دهند خوب من اجازه نمی دهم کسی خودش را به من بچسباند هرگز با اشک هایم آنها را راضی نمی کنم نباید گریه کنم اینجا نه هنوز نه اگر گریه را شروع کنم ممکن است دیگر نتوانم آن راتمام کنم وقتی به تارا برگردم می توانم گریه کنم. اسکارلت چانه اش را بالا گرفت دندان هایش را بر هم فشرد تا از سرما به هم نخورد تا بغض را از گلویش براند این مراسم به زودی تمام می ود و من می توانم دوباره به تارا بازگردم . بخش های آزار دهنده ای از زندگی به هم ریخته ی اسکارلت آنجا را گورستان اوکلند آتلانتا و در اطراف او زنده شده بود ستونی از سنگ خارا ستونی خاکستری رنگ که با باران خاکستری شسته شده بود و نشانه ی خاطراتی تیره و تلخ از دنیایی بود که برای همیشه از میان رفته بود دنیای جوانی و بی خیالی او قبل از جنگ این ستون یاد بود ارتش کنفدراسیون جنوب بود نشانه ی افتخار و نشانه ی شهامتی که با بی اعتنایی تمام جنوب را با آن پرچم های درخشان و بر افراشته اش به سوی نابودی برد. این ستون ایستاده بود تا یاد بی شمار افرادی را که جان باختند زنده کند یاد دوستان کودکی او را شجاعانی را که در روزهای بی خبری - روزهایی که بزرگ ترین مشکل او پوشیدن لباس بلند و گشاد بود. این ستون به یاد قلب اسکارلت شوهر اولاسکارلت چارلز هامیلتون برادر ملانی بر پا شده بود این ستون سنگی آنجا بود که به خاطر پسران شوهران و پدران عزادارانی که در آن روز بارانی روی آن تپه ی کوچک جمع شده بودند تا ملانی را به خاک بسپارند او را بانی می خواندند کوچک ترین و عزیز ترین فرزند اسکارلت . زنده ها هم مثل مرده ها دور و برش می پلکیدند ولی او جدا ایستاده بود گویی نیمی از مردم آتلانتا آنجا بودند کلیسا از جمعیت پر شده بود و حالا همه گرداگرد گور بزرگ تاریکی حلقه زده بودند این گور در خاک سرخ رنگ جورجیا کنده شده بود تا پیکر ملانی ویلکز را در خود جای دهد. ویرایش توسط سمن ناز : ۷ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۱۲ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | **sevdayi **, *Ghazal*, *mikhak*, *TARA*, -نازلی-, aixi, al_ay_20, amozhgan, angel04, anital, arsia sharifi, aylin-72, butterfly90, coffee, Donya-70, dream07, dr_elaheh_eh, fany, far9684, farnaz58, fatima_59, ghazal3, hana_m, hediyeh_b, honey_x, maedeh7389, mahana1, mahtabiiiiii, maniia, misan, nima fafa, nina86, OoPs, parmida90, patrin, Patrisia, RaheBipayan*, safo, sama33, samaneh1368, SaMirA.Ha, sanaz2000, sepideh1993, shamim_13, shiva joon, silver moon, Sokout_shab, Star-crossed, sydney, vampire123, zozozi, آنیتا, ايلين, خانم فسقلی, زلال, شبنم, طلوع عشق, عشق رمان, عیدی, لعیا, مسافر كوچولو, مونا**, نیلوفر دختر دریا, واران, پروانه!, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,088
(View Stats)
تشکرها: 54,493
تشکر شده 92,926 بار در 7,710 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست بسیار مفید : +10 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب،تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونتTahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! ممنون | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | **sevdayi **, *Ghazal*, -نازلی-, amozhgan, anital, aylin-72, dr_elaheh_eh, fany, farnaz58, fatima_59, maedeh7389, mahana1, mahtabiiiiii, nima fafa, patrin, Patrisia, RaheBipayan*, shamim_13, silver moon, Sokout_shab, Star-crossed, sydney, zozozi, خانم فسقلی, زلال, سمن ناز, شبنم, عیدی, مونا**, نیلوفر دختر دریا, واران, پروانه!, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۹ محل سکونت: هر کجا که خوشم بیاد ... زیر سقف آسمون خدا
نوشته ها: 1,139
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : سپیده عشق , بر باد رفته حالت من : | پست بسیار مفید : +18 امتیاز پريسي سرش را از لاي در توي اتاق مريض كرد . گفت :" ميس اسكارلت ، آقاي ويل گفت من بيام پيش مامي بمونم تا شما صبحانه بخوريد. دليله ميگه اگه شما اين طور به پرستاري مامي ادامه بدين ، مريض مي شين. براتون يه تيكه ي بزرگ گوشت با آبش گذاشته كنار. " اسكارلت فورا پرسيد :" آبگوشت مامي چي شد؟ دليله خودش مي دونه كه بايد هر روز صبح آبگوشت گرم حاضر كنه. " پريسي در را باز كرد و حاضر شد: " ايناهاش ، من با خودم آوردم. " با سيني غذا پيش آمد. " ولي مامي كه خوابيده ميس اسكارلت ، نمي خواين تكونش بدين تا بيدار شه آبگوشتشو بخوره؟ " " درش رو بذار روش باشه ، بذارش اون جا كنار بخاري. وقتي برگشتم ، خودم به اش ميدم. " اسكارلت به شدت احساس گرسنگي كرد. بخاري كه از آبگوشت داغ برمي خاست ، به يادش آورد كه خيلي گرسنه است. با عجله در آشپزخانه دست و صورتش را شست . لباس بلندش هم كثيف شده بود. آن هم بايد عوض مي شد. تصميم داشت بعد از صبحانه پيراهن تميز بپوشد. وقتي اسكارلت به اتاق غذاخوري وارد شد ، ويل داشت از سر ميز بلند مي شد. كشاورزان نمي توانستند وقت خودشان را تلف كنند ، به خصوص در آن روز گرم آفتابي كه اشعه ي خورشيد از پنجره ديده مي شد. ويد اميدوارانه پرسيد: " عمو ويل ، منم مي تونم به شما كمك كنم؟ " روي صندلي پريد و به جست و خيز پرداخت. وقتي چشمش به مادرش افتاد ، بي حركت ايستاد. مجبور بود سر ميز بماند و بهترين احترام را به مادرش بگذارد ، پيش از آن كه او بنشيند. به آرامي پيش رفت و صندلي را برايش نگه داشت. پسر خوش قيافه اي بود. اسكارلت اين را فهميده بود. ويد از سنش كمي بزرگتر نشان مي داد، حدود سيزده سال. در حالي كه دوازده سال بيشتر نداشت. عجيب نبود كه اسكارلت مجبور مي شد ، زود به زود برايش لباس بخرد. رشد او سريع بود و زود بزرگ مي شد ، سوالن هم اين كار را عجيب نمي دانست. خدايا! لباس ويد را چه كنم. رت خودش هرچه لازم است مي كند. من اصلاً نمي دانم پسرها چه مي پوشند ، يا از كجا بايد لباس پسرانه خريد. آستين هايش ديگر جر واجر شده ، احتمالا بايد يك شماره بزرگتر بخرم ، بايد عجله كنم. مدرسه بايد به زودي شروع شود ، اگر تا حالا شروع نشده باشد. من حتي نمي دانم امروز چندم است! اسكارلت خود را توي صندلي اندخت. ويد هنوز آن را نگه داشته بود. اميدوار بود ، آن چيزهايي را كه مي خواست بداند از ويد بشنود ، اما اول بايد صبحانه مي خورد. آن ممكن است دهن آدم اين قدر اب بيافتد ، احساس مي كنم كه دارم غرغره مي كنم. با فكري پريشان از ويد تشكر كرد. " متشكرم ويد هامپتون ." گوشت واقعا عالي بود. كاملا خوب و آبدار به نظر مي آمد. تكه ي بزرگ كه حسابي سرخ شده بود. دستمال سفره را بدون اين كه باز كند ، در دامنش گذاشت و كارد و چنگال در دست گرفت. ويد با احتياط گفت: " مادر ؟ " اسكارلت گوشت را بريد. " هوم؟ " " لطفا ميشه با عمو ويل به مزرعه برم؟ " اسكارلت آداب ميزخوري را شكست و با دهن پر حرف زد. گوشت لذيذ بود. " بله ، البته. برو ." دست هايش مشغول بريدن تكه اي ديگر بود. اِلا فرياد زد: " منم ميام. " سوزي دختر سوالن هم گفت: " منم همين طور. " ويد گفت: " شما دعوت نشديد. رفتن به مزرعه كار مردهاس. دخترا توي خونه مي مونن. " سوزي به گريه افتاد. سوالن به اسكارلت گفت: " حالا ببين چي كار كردي؟ " " من؟ اين سر و صدا كه مال بچه ي من نيست. " اسكارلت از وقتي به تارا برگشته بود ، نمي خواست با سوالن دعوا كند . ولي عادت هاي زندگي قدرت زيادي دارند. آنان دعوا را شروع كرده بودند. مثل بچه ها ، گويي اصلا نمي خواستند به آن خاتمه دهند. ولي من نمي خواهم اجازه دهم كه اين غذاي مرا در تارا خراب كند. خدا مي داند چقدر دلم مي خواست در اينجا غذا بخورم. اسكارلت در دل با خود حرف مي زد و خودش را با ماليدن كره ، روي گوشت و ريختن مقدار زيادي سس در بشقاب خودش سرگرم مي كرد. او حتي وقتي ويد همراه ويل از اتاق خارج شد ، سرش را بلند نكرد. گريه ي اِلا شروع شد. سوالن فرياد زد: " ساكت بشين ، هر دوتاتون . " اسكارلت مقداري آبِ گوشت روي غذايش ريخت و كاردش را ميان آن فرو كرد. اِلا با گريه گفت: " اگه عمو رت اينجا بود ، اجازه مي داد منم برم . " اسكارلت با خود گفت: " اصلا به اين حرف ها گوش نمي دهم. گوش هايم را مي بندم و از صبحانه لذت مي برم. " تكه گوشتي را به دهان گذاشت و مقداري مخلفات ديگر به همراه كمي آب گوشت خورد. صداي اِلا كاملا بر اسكارلت تاثير گذاشت. " مادر ، مادر . عمو رت كي مياد به تارا؟ " اين كلمات به وضوح در مقابل او ادا شده بود و حالا غذايي به آن خوشمزگي در معده اش به خاك اره تبديل مي شد. چه مي توانست بگويد؟ خودش نمي خواست و نمي توانست آن را باور كند. چطور مي توانست به سوال اِلا جواب بدهد. " هيچ وقت. " اين جواب اِلا بود ؟ با بي ميلي به صورت سرخ شده ي دخترش نگاه كرد. اِلا همه چيز را خراب كرده بود. نمي شد مرا تنها بگذارد ، لا اقل وقتي دارم صبحانه مي خورم؟ اِلا گيسوان حنائي رنگ و فرفري خود را از پدرش فرانك كندي به ارث برده بود. مثل سيم هاي مارپيچ زنگ زده ، دور صورت اشك آلودش را مي پوشاند. هميشه از اينكه پريسي موهايش را محكم با نوار مي بست ، ناراضي بود و اغلب تن به اين كار نمي داد. هر چقدر هم با آب نرمشان مي كرد ، باز هم راضي نمي شد. هيكلش هم به سيم شباهت داشت ، پوست و استخوان بود. از سوزي بزرگتر بود: تقريبا هفت ساله و در مقابل با او كوچكتر مي نمود. قدش هم يك سر و گردن از سوزي كوتاه تر بود. سوزي هيكل درشت تري داشت و به راحتي مي توانست او را آزار بدهد. اسكارلت با خود فكر كرد كه تعجبي ندارد كه اِلا سراغ رت را مي گيرد. او واقعا اِلا را دوست دارد و من ندارم. مرا عصبي مي كند ، همان طور كه فرانك مي كرد. خيلي سعي كردم ، ولي نمي توانم دوستش داشته باشم. در جواب اِلا گفت: " اين به بزرگتر ها مربوط است. مي روم مامي را ببينم. " الان نمي توانست به رت فكر كند. تحملش را نداشت. مي خواست اين كار را به بعد بگذارد ، براي وقتي كه آشفته نباشد. غذا دادن به مامي فعلا مهم تر بود؛ خيلي مهم تر. " فقط يك قاشق ديگه ، ماميِ عزيزم. بخور تا خوشحال بشم. " پيرزن سرش را از كنار قاشق كنار برد ، آهي كشيد. "خسته ام." اسكارلت گفت: " مي دونم، مي دونم. بخواب . ديگه اذيتت نمي كنم." به ظرف غذا كه تقريبا هنوز پر بود نگاه كرد. غذاي مامي هرروز كمتر و كمتر مي شد. مامي به آرامي گفت:" ميس اِلن ... " اسكارلت جواب داد:" من اينجام مامي. " وقتي مامي او را نمي شناخت ، وقتي فكر مي كرد دست هاي نرمي كه دست زبر او را نوازش مي كنند ، به مادر اسكارلت تعلق دارد ، به شدت ناراحت مي شد. نبايد از اين مسئله ناراحت شوم. هر بار كه اين اتفاق مي افتاد ، اسكارلت همين حرف را به خودش ميزد. مادر با همه مهربان بود. يك فرشته بود ، يك بانوي تمام عيار بود. بايد دوقتي مامي مرا با او اشتباه مي گيرد خوشحال باشم. بايد فكر كنم ، دارد براي من دعا مي كند. من حسادت مي كنم مامي او را بيشتر از من دوست دارد. گمان مي كنم براي اين حسادتم به جهنم خواهم رفت .... مگر اين كه به جهنم اعتقادي نداشته باشم.... ويا حتي به بهشت. _ ميس الن .... _ من اينجام مامي. چشمان پيرش را كمي باز كرد. " تو ميس الن نيستي." _ من اسكارلتم ، اسكارلت خودت. _ ميس اسكارلت ، من آقاي رت را مي خوام. مي خوام يه چيزي بهش بگم.... اسكارلت لبانش را گزيد. "من هم او را مي خواهم " به آرامي گريه كرد. " خيلي زياد. ولي او رفته مامي. چيزي را كه مي خواهي نمي تونم بهت بدم. ديد كه مامي تقريبا به حالت بي هوشي افتاد. از اين بابت تا حدي خوشحال شد. حداقل مامي ديگر درد نمي كشيد. قلبش چنان تير كشيد كه گويي چند چاقو در آن فرو شده است. چقدر به رت احتياج داشت. به خصوص حالا كه حركت آرام مامي به سوي مرگ تند تر مي شد. حرفهاي ما هنوز ناتمام... تا نگاه مي کني وقت رفتن است بازهم همان حکايت هميشگي ! پيش از آنکه با خبر شوي لحظه ي عظيمت تو ناگزير مي شود ای دریغ و حسرت همیشگی ... ناگهان چقدر زود دير مي شود! برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید ویرایش توسط **sevdayi ** : ۱ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۲۶ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *Ghazal*, *mikhak*, *TARA*, -نازلی-, aixi, al_ay_20, amozhgan, angel04, arsia sharifi, aylin-72, coffee, Donya-70, dream07, dr_elaheh_eh, fany, far9684, farnaz58, fatima_59, ghazal3, hana_m, hediyeh_b, honey_x, maedeh7389, mahana1, mahtabiiiiii, maniia, misan, nima fafa, nina86, OoPs, patrin, Patrisia, RaheBipayan*, rina_rita14, safo, sama33, sanaz2000, shamim_13, shiva joon, silver moon, Sokout_shab, Star-crossed, sydney, zozozi, آنیتا, ايلين, خانم فسقلی, زلال, سمن ناز, شبنم, طلوع عشق, عشق رمان, عیدی, مسافر كوچولو, نیلوفر دختر دریا, واران, پروانه!, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۹
نوشته ها: 261
(View Stats)
تشکرها: 6,968
تشکر شده 708 بار در 300 پست
کتاب مورد علاقه : مجموعه twilight حالت من : | پست بسیار مفید : +14 امتیاز به بچه ها گفت:"سلام عزیزانم.بیاین بغل مادر" صدای خودش را شنید.به نظرش آمد این صدا به شخص دیگری تعلق دارد،ولی خوشحال بود که حد اقل حرف خوبی زده است. وقتش را اغلب در اتاق مامی و در کنا او می گذراند.امیدش به این بود که در آغوش مامی و در میان بازوان او آرامش میابد و این بازوان جوان وقوی او بود که ییرن سیاه را که رو به مرگ میرفت را در آغوش داشت.وقتش صرف حمام کردن مامی و عوض کردن لباس او میشد.هر وقت نفس کشیدن برایش مشکل میشد،به کمکش می شتافت.با دست خودش قاشق را می گرفت و سوپ گرم یا آبگوشت را به دهان او می گذاشت.اسکارلت همان لالایی هایی که مامی برای او میخواند،زمزمه میکرد.وقتی مامی هذیان میگفت و با مادرش که سالها پیش مرده بود حرف میزد،اسکارلت کلماتی که اغلب مادرش به زبان می آورد تکرار می کرد. چشمان بی رمق مامی گاهی او را میشناخت و وقتی چهره اسکارلت را که بسیار دوست میداشت را میدید لبخندی لب های خشکش را از هم میگشود.آنوقت با صدای لرزان،اسکارلت را سرزنش می کرد،درست مثل آنوقت ها که اسکالت کودکی بیش نبود"موهایت چه قدر به هم ریخته است.میس اسکارلت،حالا برو برس را بردار وهمانطور که مامی بهت یاد داده صد دفعه به موهایت بکش."یا"نباید با این زیر پیراهن بلند و چرک هر کجا که دلت خواست بری.برو تا کسی تو را ندیده،یه چیز درست و حسابی بپوش."یا"مثل ارواح شدی،رنگت خیلی سفید شده،این دیگه چیه؟پودر زدی؟همین الان برو صورتت را بشور." اسکارلت قول میداد دستورات مادر را انجام دهد مامی در بی خبری به سر می برد.رهسپار جهانی بود که اسکارلت چیزی از آن نمیدانست،دیگر فرصتی برای اطاعت از دستور های او نداشت. در تمام روز و هنگام غروب سوالن،لوتی و حتی ویل به کمک اسکارلت می آمدند کنار مامی می ماندند تا او بتواند نیم ساعتی در صندلی راحتی به استراحت بپردازد.اما شبها اسکارلت فقط خودش کار پرستاری را انجام میداد.فیتیله چراغ نفتی را پایین میکشید.کنار مامی مینشست و دست لاغر او را در دست می گرفت.وقتی تمام اهل خانه میخوابیدند،و مامی هم میخوابید فرصت میافت تا گریه کند،اشک هایی که از قلب شکسته اش سرازیر می شد کمی تسکینش میداد. یک بار نزدیک سحر مامی بیدار شد"برای چی گریه میکنی عزیزم؟مامی پیر دیگه آماده است تا بارش را بر زمین بذاره و در آغوش خداوند استراحت کند.این که این همه جاروجنجال نداره."دستش را از دست های اسکارلت بیرون آوردو سر او راکه در کار بستر فرو افتاده بود نوازش کرد"هیس.بسه دیگه،حالم آنطور که فکر می کنی بد نیست." اسکارلت با ناله گفت:"معذرت می خوام،نمی تونم جلوی گریه ام رو بگیرم."مامی با انگشتانش گیسوان اسکارلت را از صورتش کنار زد"به مامی پیر بگو بره کوچولوش چشه؟" اسکارلت به چشمان دوست داشتنی پیر و با تجربه او نگریست و درد عمیقیرا که تا بحال نشناخته بود احساس کرد."هر کاری تا بحال کرده ام اشتباه بوده مامی.نمیدانم چطور توانسته ام این همه اشتباه کنم.اصلا نمی فهمم." -میس اسکارلت،تو کار هایی کردی که مجبور بودی.هیچ کس بیشتر ازآنچه که مجبوره نمی تونه کاری بکنه.خداوند مسئولیت هایی به تو داد وتو آنها را به دوش گرفتی.هیچ کس نمی پرسه که چرا این بار ها رابه دوش تو گذاشتن و تو چه طوری از عهده حمل آنها بر میآیی.هر چه شده،شده خودتو اذیت نکن." در نور ضعیف اتاق چشمان مامی پر اشک شد و آرام بر هم افتاد و به خواب رفت. چطور می تونم ناراحت نباشم؟اسکارلت می خواست فریاد بزند.زنگی ام فنا شده.من نمی دانم چه باید بکنم.به رت احتیاج دارم.ولی او رفته.به تو هم احتیاج دارم.توهم داری مرا ترک می کنی. سرش را بلند کرد،اشکها را از روی گونه هایش زدود وشانه های دردناکش را صاف نگه داشت.زغال سنگ بخاری داشت تمام می شد و سطل خالی بود.مجبور بود دوباره آن را از زغال سنگ پر کندو بخاری را روشن نگه دارد.اتاق داشت سرد می شد و مامی می باست گرم نگه داشته شود.لحاف رنگ و رو رفته را که روی بدن مچاله شده مامی کشیده شده مامی کشیده شده بود مرتب کرد،بعد سطل را برداشت و قدم در تاریکی حیاط سرد گذاشت.با عجله به طرف انبار زغال سنگ رفت.کاش شالش را برداشته بود. مهتاب نبود،فقط یک هلال باریک نقره ای پشت ابر ها گم میشد.هوا از رطوبت شب سنگین بود و در ددور دستهای آسمان چند ستارهکه از دام ابرها گریخته بودند مثل تکه های ریز یخ می درخشیدند.اسکارلت از سرما می لرزید.تاریکی اطراف هیچ شکلی نداشت و تا بینهایت ادامه یافته بود.کورمال کورمال به وسط حیاط رسید.در تاریکی ساختمان انباری را که باید در همان نزدیکی ها میبود تشخیص نمی داد.هراسی او را در بر گرفت.ناگهان برگشت و دنبال ساختمان سفید خانه که الان از آن بیرون آمده بود گشت.ولی آن هم تاریک و بی شکل بود.هیچ نوری دیده نمی شد.گویی در جهانی خاموشفناشناخته و سرد گم شده بود.امشب هیچ چیز حرکت نمی کرد.نه برگی از درخت می افتاد و نه پری از بال پرندگان.وحشت بر او مستولی شد،خواست فرار کند.ولی به کجا؟همه جا تاریک بود. دندانهایش را به فشرد.این دیگر چه دیوانگی بود؟من رد خانه هستم،در تارا.به زودی وقتی خورشید بالا بیاید تاریکی سرد از میان خواهد رفت.به زور لبخندی به لب آورد؛طنین صدای غیر عادی او را پراند. با خود فکر کرد،مردم می گویند همیشه قبل از سحرفتاریک ترین لحظات شب است،مثل این که راست می گویند.من فقط سرگیجه گرفته ام همین.نمی خواهم خود را ببازم ،نباید تسلیم حرف مردم شوم،الان موقع این کار نیست،بخاری زغال می خواهد.یک دستش را بالا گرفت و در تاریکی به سمت جایی که فکر میکرد انبار زغال سنگ کنار انبار هیزم قرار دارد رفت.پایش در گودالی لغزید و به زمین خورد.سطل آهنی صدای بلندی کرد گم شد.تمام اعضای بدنش از ترس می لرزیدند و به او میگفتند تسلیم شود،هر کجا هست بماند،تا سلامتی خود را در جایی که تاریک است و هیچ چیز دیده نمی شود حفظ کند،می خواست همان جا بماند تا صبح شود.ولی مامی چه می شد.او به گرما نیاز داشت،به شعلی قشنگی که از دریچه طلق دار بخاری دیده میشد احتیاج داشت. اسکارلت به آهستگی روی زانوهایش نشست و دنبال سطل گشت.مطمئنا تا آن لحظه چنین تاریکی غلیظ و متلاطمی وجود نداشت.با چنین هوای سرد نمناکی،به سختی نفس مس کشید.سطل کجا بود؟سحرگاه کجا بود؟انگشتانش به فلزی سرد خورد،همانطور که روی زانو نشسته بود به طرف آن دراز شد و با دو دست طرفین آن را گرفت.روی پاشنه هایش نشست و در نا امیدی سطل را به آغوش فشرد. آه خدای من.من دارم دور خودم می چرخم.حتی نمی دانم خانه کدام طرف است،انبار کدام طرف.من در شب گم شده ام.دیوانه وار به بالا نگاه کرد به دنبال نور میگشت ولی آسمان سیاه بود.حتی آن ستاره های یخی دور دست هم ناپدید شده بودند. یک لحظه می خواست فریاد بزند،جیغ بزند و جیغ بزند،تا از اهل خانه یکی بیدار شود و چراغی روشن کند تا او را پیدا کند وبه خانه ببرد. ولی غرورش اجازه نداد در حیاط پشت خانه خودش که چند قدم با آشپزخانه فاصله نداشت گم شده بود!تا به حال در چنین وضعیت خجالت آوری گرفتار نشده بود. بند سطل را دور بازویش پیچید و دوباره دستش را بلند کرد.روی زانوهایش در تاریکی حرکت کرد.ممکن بود به چیزی بر خورد کند به دیوار،به خانه،به انبار هیزم،حتی به دیوار چاه و طاقتش را از دست بدهد.می خواست تند تر راه بود .نمیدانست چه تصمیم خطر ناکی گرفته است.ممکن بود دوباره بیفتد و قوزک پایش پیچ بخورد.آن وقت درمانده می شد و مجبور بود منتظر بماند تا یکی او را پیدا کند.مهم نبود که چه می کشد.هر چه می کردبهتر از این بود که بیچاره و درمانده و گمشده بنشیند و کاری نکند. دیوار کجا بود؟همین جاها باید باشد.احساس کرد که در نیمهئ راه جونزبوورو گم شده است.دوباره ترس برش داشت.اگر تاریکی اطراف ادامه داشته باشد چه؟اگر همین طور دور خودش بگردد و دائما به این طرف و آن طرف بخورد چه؟به خودش گفت:تمامش کن همین حالا تمامش کن.از گلویش صدا های عجیب و غریببیرون می آمد. با پاهایش می جنگید،نفسش را آرام تر کرد،به خود نهیب زد که آرام بگیرد.با خودش گفت:این اسکارلت اوهارا است.او در تارا بود.قدم به قدم آن جا را بهتر از کف دستش می شناخت.پس چرا نمی توانست یک قدمی خود را ببیند؟می دانست در تارا چه چیز هایی وجود دارد.کاری که باید می کرد پیدا کردن آنها بود. می خواست این کار را روی دو پایش انجام دهد.نه مثل بچه ها یا سگ ها روی چهار دست و پا.سرش را بالا گرفت و شانه های ظریفش را راست کرد.شکر خدا کسی ندید که او این چنین بر خاک افتاده و یا اینطور آهسته آهسته پیش می رود.هر گز در زندگی به زانو در نیامده بود حتی ارتش شرمن پیر هم نتوانسته بود او را به خاک بیاندازد.هیچ کس و هیچ چیز نمی توانست او را به زانو در آورد مگر این که خودش اجازه میداد و آن وقت اگر به خاک می افتاد سزاوارش بود.از تاریکی وحشت کرده بود،مثل نی نی کوچولو های ترسو! همین فکر و خیال هاست که مرا زمین می زند،مثل آدمی ترسو که سقوط کرده باشد.از خودش متنفر بود،از اینکه به این چیز ها فکر کرده از خودش بدش آمد این حقارت او را دوباره گرم کرد"دیگر اجازه نمیدهم چنین چیزی دوباره پیش بیاید،هرگز،مهم نیست چه پیش آید.اگر تمام جاده را هم افتام و خیزان بروی راهت فقط می تواند به طرف بالا باشد اگر زندگی ام آشفته شود باید آشفتگی را پاک کنم،هرگز تسلیم نخواهم شد. سطل زغال سنگ را جلوی خودش نگه داشته بود و با قدم های محکم پیش می رفت.یک مرتبه سطل به چیزی خورد.خنده بلندی کرد،بوی چوب های کاج که تازه بریده شده بود در مشامش نشست. به جلوی انبار هیزم رسیده بود.انبار زغال سنگ درست کنارش قرار داشت.این همان جایی بود که می خواست برود. ************************************************** ************* دریچه آهنین بخاری بسته شد.آتش زبانه کشید و از سوختن زغال سنگ سر و صدای زیادی به پا شد،مامی در بستر حرکتی کرد.اسکارلت به سرعت به طرف تختخواب دوید تا دوباره لحاف را مرتب کند.اتاق سرد بود. مامی درد می کشید،با چشمان نیمه باز به اسکارلت نگاه کرد.با ناله ای ضعیف گفت:"صورتت را سیاه کردی،دستهایت را هم همین طور." اسکارلت گفت:"می دونم.می شورمشان.همین الان."و قبل از این که مامی حرفی بزند پیشانیش را بوسید. -دوستت دارم مامی. دردش کاهش یافته بود.داشت می خوابید،گفت: -لازم نیس چیزی را که خودم خوب می دانم بهم بگی. اسکارلت با خودش گفت:"چرا،لازمه."می دانست مامی صدایش را نمی شنود ولی با صدای بلندی ادامه داد.نیمی با خودش و نیمی خطاب به مامی"خیلی هم لازمه.من به ملانی نگفتم،به رت هم نگفتم،تا اینکه خیلی دیر شد.هیچ وقت به خودم فرصت ندادم که بدانم آنها را دوست دارم،و همین طور تو را ،حداقل نمی خواهم اشتباهی را که در مورد آنها کردم در مورد تو هم بکنم." اسکارلت به صورت استخوانی پیرزن در حال مرگ نگاه کرد."دوستت دارم مامی."بعد زمزمه کرد:"اگه تو نبودی که منو دوست داشته باشی،چه به سر من می اومد؟" با ما همراه باشید............ ویرایش توسط maniia : ۲۷ تير ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۲۷ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | **sevdayi **, *Ghazal*, *mikhak*, -نازلی-, aixi, al_ay_20, amozhgan, angel04, aylin-72, coffee, Donya-70, dream07, dr_elaheh_eh, fany, far9684, farnaz58, fatima_59, hana_m, hediyeh_b, honey_x, maedeh7389, mahana1, mahtabiiiiii, malihe ranjbar, misan, nina86, OoPs, patrin, Patrisia, RaheBipayan*, rina_rita14, safo, sama33, sanaz2000, shamim_13, shiva joon, Sokout_shab, Star-crossed, sydney, zozozi, آرنیکا, آنیتا, خانم فسقلی, زلال, سمن ناز, شبنم, طلوع عشق, عشق رمان, عیدی, لعیا, نیلوفر دختر دریا, واران, پروانه!, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,088
(View Stats)
تشکرها: 54,493
تشکر شده 92,926 بار در 7,710 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز Patrisia عزیز کتابو ادامه میدن. باتشکر و امتیاز + بهشون روحیه بدید لطفا! پست اضافه ندید. ممنون | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست بسیار مفید : +9 امتیاز | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست بسیار مفید : +16 امتیاز پریسی سرش را از لای در توی اتاق مریض کرد. گفت: میس اسکارلت، اقای ویل گفت من بیام پیش مامی بمونم تا شما صبحانه بخورید. دلیله می گه اگه شما این طور به پرستاری مامی ادامه بدین ضعیف می شین. براتون یک تیکه گنده گوشت با آبش گذاشته کنار. اسکارلت فورا پرسید: آبگوشت مامی چی شد؟ دلیله خودش می دونه که هر روز صبح آبگوشت گرم حاضر کنه. پریسی در را باز کرد و داخل شد: ایناهاش، من با خودم آوردم. با سینی غذا پیش آمد. ولی مامی که خوابیده میس اسکارلت، نمی خواین تکونش بدین تا بیدار شه آبگوشتشو بخوره؟ "درش را بذار روش باشه، بذارش اون جا کنار بخاری. وقتی برگشتم، خودم به اش می دم." اسکارلت به شدت احساس گرسنگی کرد. بخاری که از آبگوشت داغ بر می خواست به یادش اورد که خیلی گرسنه است. با عجله در آشپزخانه دست و صورتش را شست. لباس بلندش هم کثیف شده بود، آن هم باید عوض می شد. تصمیم داشت بعد از صبحانه پیراهن تمیز بپوشد. وقتی اسکارلت به اتاق غذاخوری وارد شد ویل داشت از سر میز بلند می شد. کشاورزان نمی توانستند وقت خودشان را تلف کنند، به خصوص در آن روز گرم و آفتابی که اشعه طلایی خورشید از پنجره دیده می شد. وید امیدوارانه پرسید: عمو ویل، منم می تونم به شما کمک کنم؟ روی صندلی پرید و به جست و خیز پرداخت. وقتی چشمش به مادرش افتاد بی حرکت ایستاد. مجبور بود سر میز بماند و بهترین احترام را به مادرش بگذارد. پیش از آنکه او بنشیند. به آرامی پیش رفت و صندلی را برایش نگه داشت. *** پسر خوش قیافه ای بود. اسکارلت این را فهمیده بود. وید از سنش کمی بزرگ تر نشان می داد، حدود سیزده سال، در حالی که دوازده سال بیشتر نداشت. عجیب نبود که اسکارلت مجبور می شد زود به زود برایش لباس بخرد. رشد او سریع بود و زود بزرگ می شد، سوالن هم این کار را عجیب نمی دانست. خدایا! لباس وید را چه کنم. رت خودش هرچه لازم است می کند. من اصلاً نی دانم پسرها چه می پوشند یا از کجا باید لباس پسرانه خرید. آستین هایش دیگر جر و واجر شده، احتمالاً باید یک شماره بزرگ تر بخرم، باید عجله کنم. مدرسه باید به زودی شروع شود. اگر تا حالا شروع نشده باشد. من حتی نمی دانم امروز چندم است. اسکارلت خود را توی صندلی انداخت. وید هنوز آن را نگه داشته بود. امیدوار بود آن چیزهایی را که می خواست بداند از وید بشنود، اما اول باید صبحانه می خورد. آیا ممکن است دهن آدم این قدر آب بیفتد، احساس می کنم که دارم غرغره می کنم. با فکری پرپشان از وید تشکر کرد: متشکرم وید هامپتون. گوشت واقعا عالی بود، کاملا خوب و آبدار به نظر می آمد، تکه ی بزرگ که حسابی سرخ شده بود. دستمال سفره را بدون اینکه باز کند در دامنش گذاشت وکارد و چنگال دست گرفت. وید با احتیاط گفت: مادر؟ اسکارلت گوشت را برید. هوم؟ "لطفا می شه با عمو ویل به مزرعه بروم؟ " اسکارلت آداب میز غذاخوری را شکست و با دهان پر حرف زد. گوشت لذیذ بود : بله البته برو. دست هایش مشغول بریدن تکه ی دیگری بود. الا فریاد زد: منم میام. سوزی دختر سوالن هم گفت: منم همین طور. وید گفت: شما دعوت شدید؟ رفتن به مزرعه کار مرداس. دخترا تو خونه می مونن. سوزی به گریه افتاد. سوالن به اسکارلت گفت: حالا ببین چکار کردی؟ "من؟ این سر و صدا که مال بچه ی من نیست" اسکارلت از وقتی که به تارا برگشته بود نمی خواست با سوالن دعوا کند ولی عادت های زندگی، قدرت زیادی دارند. انها دعوا را شروع کرده بودند. مثل بچه ها، گویی اصلا نمی خواستند به ان خاتمه دهند. ولی من نمی خواهم اجازه دهم که این غذای مرا خراب کند، خدا میداند چقدر دلم می خواست دوباره در اینجا غذا بخورم. اسکارلت در دل با خود حرف می زد و خودش را با مالیدن کره بر روی گوشت و ریختن مقدار زیادی سس در بشقاب خودش سرگرم می کرد. او حتی وقتی وید همراه ویل از اتاق خارج شد سرش را بلند نکرد. گریه الا شروع شد. سوالن فریاد زد: ساکت بشین. هر دوتاتون . اسکارلت مقداری آب گوشت روی غذایش ریخت و کاردش را در میان آن فرو کرد. الا با گریه گفت: اگه عمو رت اینجا بود اجازه می داد منم برم. اسکارلت با خود گفت: اصلا به این حرف ها گوش نمی دهم. گوش هایم را می بندم و از صبحانه لذت می برم. تکه گوشتی را به دهان گذاشت و مقداری مخلفات دیگر به همراه کمی آب گوشت خورد. صدای الا کاملا بر اسکارلت تاثیر گذاشت: مادر، مادر، عمو رت کی می یاد به تارا؟ این کلمات به وضوح در مقابل او ادا شده بود و حالا غذایی به آن خوشمزگی در معده اش به خاک اره تبدیل می شد. چه می توانست بگوید. خودش نمی خواست و نمی توانست آن را باور کند. چطور می توانست به سوال الا جواب بدهد. "هیچ وقت" این جواب الا بود؟ با بی میلی به صورت سرخ شده ی دخترش نگاه کرد. الا همه چیز را خراب کرده بود. نمی شد مرا تنها بگذارد. لااقل وقتی دارم صبحانه می خورم؟ الا گیسوان حنایی زنگ و فرفری خود را از پدرش فرانک کندی به ارث برده بود. مثل سیم های مارپیچ زنگ زده دور صورت اشک آلودش را می پوشاند، همیشه از اینکه پریسی موهایش را محکم با نوار می بست ناراضی بود و اغلب تن به این کار نمی داد. هر چقدر هم با آب نرمشان می کرد، باز هم راضی نمیشد. هیکلش هم به سیم شباهت داشت، پوست و استخوان بود. از سوزی بزرگتر بود. تقریبا هفت ساله و در مقایسه با او کوچک تر می نمود. قدش هم یک سر و گردن از سوزی کوتاه تر بود. سوزی هیکل درشت تری داشت و به راحتی می توانست او را آزار بدهد. اسکارلت با خود فکر کرد تعجبی ندارد که الا سراغ رت را می گیرد. او واقعا الا را دوست دارد، و من ندارم. مرا عصبی می کند همان طور که فرانک می کرد. خیلی سعی کردم، ولی نمی توانم دوستش داشته باشم. در جواب الا گفت: این به بزرگ ترها مربوط است. می روم مامی را ببینم. الان نمی توانست به رت فکرکند، تحملش را نداشت، می خواست این کار را برای بعد بگذارد، . برای وقتی که آشفته نباشد. غذا دادن به مامی فعلا مهم تر بود - خیلی مهم تر. *** | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, aixi, al_ay_20, amozhgan, angel04, aylin-72, Donya-70, dream07, dr_elaheh_eh, far9684, farnaz58, fatima_59, hediyeh_b, honey_x, maedeh7389, mahana1, mahtabiiiiii, OoPs, RaheBipayan*, safo, sama33, sanaz2000, shamim_13, shiva joon, Sokout_shab, Star-crossed, sydney, zozozi, آنیتا, خانم فسقلی, زلال, سمن ناز, شبنم, عشق رمان, عیدی, نیلوفر دختر دریا, یگانه |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست بسیار مفید : +17 امتیاز "فقط یک قاشق دیگر مامی عزیزم، بخور تا خوشحال بشم." پیرزن سرش را از مقابل قاشق کنار برد، آهی کشید. "خسته ام" اسکارلت گفت: می دونم، می دونم. بخواب، دیگه اذیتت نمی کنم. به ظرف غذا که تقریبا هنوز پر بود نگاه کرد. غذای مامی هر روز کمتر و کمتر می شد. مامی به آرامی گفت: میس الن... اسکارلت جواب داد: من اینجام، مامی. وقتی مامی او را نمی شناخت، وقتی فکر می کرد دست های نرمی که دست خشک او را نوازش می کنند به مادر اسکارلت تعلق دارد، به شدت ناراحت می شد. نباید از این مساله ناراحت شوم، هر بار که این اتفاق می افتاد اسکارلت همین حرف را به خودش می زد. مادر با همه مهربان بود، یک فرشته بود، یک بانوی تمام عیار بود. باید وقتی مامی مرا با او اشتباه می گیرد خوشحال باشم، باید فکرکنم که دارد برای من دعا می کند. من حسادت می کنم، مامی او را بیشتر از من دوست دارد. گمان کنم برای این حسادتم به جهنم خواهم رفت... مگر اینکه دیگر به جهنم عقیده نداشته باشم... و یا حتی به بهشت "میس الن..." "من اینجام مامی" چشمان پیرش را کمی باز کرد" تو میس الن نیستی." "من اسکارلتم، اسکارلت خودت" "میس اسکارلت، من آقای رت را می خوام، می خوام یه چیزی به اش بگم..." اسکارلت لبانش را گزید. من هم او را می خواهم . به آرامی گریه کرد. خیلی زیاد. ولی او رفته مامی. چیزی را که می خواهی نمی توانم به تو بدهم. دید که مامی تقریبا به حالت بی هوشی افتاد. از این بابت تا حدی خوشحال شد. حداقل مامی دیگر درد نمی کشید. قلبش چنان تیر کشید که گویی چند چاقو در آن فرو شده است. چقدر به رت احتیاج داشت، به خصوص حالا که حرکت ارام مامی به سوی مرگ تندتر می شد. اگر می توانست بیاید و همان غمی را که من احساس می کنم احساس کند چقدر خوب می شد. رت مامی را دوست داشت و مامی هم او را. رت می گفت هرگز در زندگی تا این حد سعی نکرده توجه کسی را به انداره توجه مامی به خودش جلب کند و هرگز برای عقیده کسی به اندازه عقیده مامی احترام قائل نبوده است. وقتی بفهمد که او مرده، قلبش می شکند و آرزو می کند کاش می توانست با او خداحافظی کند... اسکارلت سرش را بلند کرد و چشمانش را گشود. نزدیک بود دیوانه شود. به پیرزن دانا نگاه کرد، کوچک و سبک زیر لحاف خوابیده بود. "اوه، مامی عزیزم، متشکرم" نفس بلندی کشید "برای اینکه کمکم کنی پیش تو آمدم. آمدم تا تو دوباره همه چیز را روبه راه کنی، و تو من کنی، همان طور که همیشه کردی." ویل را در اصطبل یافت که اسب ها را تیمار می کرد. اسکارلت گفت: خوشحالم که اینجا پیدات کردم ویل، می تونم از اسب و درشکه استفاده کنم؟ چشمان سبزش می درخشید، مثل همیشه سرخاب نمالیده بود و گونه هایش درخشش طبیعی خود را داشت. "مجبورم به جونزبورو بروم. مگر اینکه شاید، راستی تو کاری در جونزبورو نداری که مجبور باشی خودت بری، داری؟" در مدتی که منتظر جواب بود نفسش را در سینه حبس کرد. ویل به آرامی نگاهش کرده، بیشتر از آنچه که اسکارلت فکر می کرد او را می شناخت. "کاری هست که من بتوانم برایت بکنم؟ اگر خواستم به جونزبورو بروم حتما برایت انجام می دهم." "اوه، ویل تو چقدر خوب و دوست داشتنی هستی. من بهتره اینجا پیش مامی بمونم. می خوام رت بدونه که مامی در چه وضعی است. خیلی سراغشو می گیره. رت هیشه به او علاقه داشت، اگر ازش بی خبر بمونه هیچ وقت خودشو نمی بخشه." با یال اسب بازی می کرد. "اون الان تو چارلزتونه. دنبال کارهای خانوادگی. مادرش بدون مشورت با او آب نمی خوره." اسکارلت به بالا نگاه کرد. صورت بی تفاوت ویل را دید. بعد نگاهش را از او گرفت. مشغول بافتن یال اسب شد. آن چنان جدی این کار را می کرد که گویی اهمیت حیاتی دارد. "اگر تو بخوای تلگرافی بفرستی، آدرسشو به ات می دم. بهتره از جانب خودت این کار را بکنی ویل. رت می دونه که من چقدر به مامی علاقه دارم. اگر من تلگراف کنم ممکنه فکر کنه دارم مریضیشو بزرگ می کنم. " سرش را بلند کرد و با لبخند زیبایی به ویل گفت: اون فکر می کنه من به اندازه یه سوسک هم احساس ندارم" ویل می دانست که این بزرگ ترین دروغ است. به آرامی گفت: به نظرم حق با تو باشه، رت باید هرچه زودتر بیاد. من همین الان راه می افتم. با اسب زودتر از کالسکه می رسم. اسکارلت دست از بافتن برداشت: متشکرم آدرسش تو جیبم است. ویل گفت: برای شام بر می گردم. زین را از جایش پائین گذاشت، اسکارلت به او کمک کرد. حالا خود را قدرتمند حس می کرد. مطمئن بود که رت خواهد آمد. اگر به محض اینکه تلگراف را دریافت کند راه بیفتد تا دو روز دیگر در تارا خواهد بود. دو روز گذشت، ولی رت نیامد. سه روز ، چهار روز. پنج روز. باز هم نیامد اسکارلت دیگر به صدای چرخ های کالسکه یا سم اسب سواران توجهی نمی کرد. لباس های ژنده پوشیده بود، به هر صدایی گوش داده بود. ولی اکنون صدای دیگری توجه او را جلب می کرد. صدای نفس های سخت مامی. مامی به خودش فشار می آورد تا نفس بکشد. مثل این بود که بدن نحیف و فرسوده ی او دیگر قدرت به درون کشیدن هوا و پس دادن ان را نداشت. ولی نفس می کشید. هر لحظه چین و چروک گردنش بیشتر و لرزان تر می شد. سوالن هم به اسکارلت پیوسته بود و در پرستاری و مراقبت از مامی شرکت می کرد. " او مامی من هم هست، اسکارلت." هر دو حسادت و سخت دلی طولانی را کنار گذاشته بودند و احساس می کردند که باید در مراقبت از مامی با هم شریک باشند. هرچه بالش در خانه بود آورده بودند و برای راحتی او در بسترش قرار داده بودند. روی بخاری کتری پر آبی قرار داشت که دائما از آن بخار بلند می شد. روی لب های ترک خورده اش روغن می مالیدند و با قاشق اب در دهانش می ریختند. ولی از رنج و تقلای مامی کاسته نمی شد. با دلسوزی و شفقت به آنها نگاه می کرد. بریده بریده گفت: خودتان را خسته نکنین، فایده ای نداره. کاری نمی تونین بکنین. اسکارلت انگشتش را روی لب های مامی گذاشت. با التماس گفت: هیس، چیزی نگو، سعی کن نیروتو حفظ کنی. چرا چرا؟ خداوند را سرزنش می کرد. چرا ان وقت ها سرگردان بود و چیزی نمی دانست نگذاشتی راحت بمیرد؟ چرا حالا که همه چیز را می داند او را اینقدر رنج می دهی؟ در زندگیش با همه مهربان بود. هر کاری می کرد به خاطر دیگران بود نه برای خودش. سزاوار بهتر از اینهاست. دیگر هرگز تا وقتی زنده ام پیش تو سر خم نخواهم کرد. ولی در کنار بستر مامی نشسته بود و تمام شب برایش انجیل می خواند. در صدایش نشانه ای از درد و در قلبش نشانه ای از کفر نبود. برایش سرودهای روحانی می خواند. وقتی شب فرا می رسید سوالن چراغ را روشن می کرد و در کنار اسکارلت قرار می داد، خودش جای او را می گرفت و به خواندن کتاب مقدس مشغول می شد و بعد دوباره نوبت اسکارلت می شد. و باز هم سوالن، تا وقتی که ویل آمد و او را به اتاق دیگر فرستاد تا کمی استراحت کند. "تو هم همین طور، اسکارلت. برو کمی استراحت کن. من کنار مامی می مونم. بلد نیستم خوب بخونم، ولی تقریبا همه انجیل را از حفظم." "پس بخوان. نمی توانم مامی را ترک کنم.همین جا پیشش می مونم." روی زمین نشست سرش را به دیوار تکیه داد و گوش هایش را به صدای وحشت آور مرگ سپرد. وقتی اولین اشعه ی نازک روز به پنجره تابید، صداها ناگهان عوض شد. نفس مامی بلندتر و فاصله ی آنها بیشتر شد. اسکارلت به سرعت از جای بلند شد. ویل از صندلی جست. "می روم سوالن را خبر کنم." اسکارلت کنار بستر روی صندلی نشست. "نمی خوای دستت را بگیرم مامی؟ اجازه بده دستت را بگیرم." پیشانی مامی چین افتاد، سعی می کرد صحبت کند. "خیلی... خسته ام." "می دونم، می دونم. خودت را بیشتر خسته نکن. نباید زیاد حرف بزنی." "می خوام... منتظر آقای رت... بمونم." اسکارلت نمی توانست گریه کند. بغض خود را فرو داد. "نمی خواد نگران باشی، مامی. استراحت کن. اون نتوانست بیاد." صدای پاهایی را در آشپزخانه شنید. "سوالن و ویل دارند می آیند اینجا، ما همه اینجا پیش تو هستیم. همه دوستت داریم." سایه ای روی بستر افتاد و مامی لبخند زد. "اون منو می خواد." صدای رت بود. اسکارلت باور نداشت. سرش را بلند کرد و به او خیره شد. رت به آرامی گفت: یه کمی برو اونورتر، می خوام نزدیک مامی باشم. اسکارلت ایستاد. نزدیکی او را حس می کرد. اندام درشت، نیرو و مردانگی او را حس می کرد. رت کمی او را آن طرف تر راند وکنار بستر مامی زانو زد. او آمده بود. همه چیز می رفت که درست شود. اسکارلت هم کنار او زانو زد. شانه هایش بازوی او را لمس کرد، اگر چه قلبش به خاطر مامی شکسته بود ولی احساس خوشحالی می کرد. رت اینجاست، آمده، بالاخره آمد. چه دیوانه ای بودم که امید آمدنش را از دست دادم. مامی داشت حرف می زد. "می خوام یه کاری برام بکنین." صدایش قوی بود، گویی در آن لحظه قدرتش را باز یافته بود. رت گفت: هر چه بخواهی مامی. هرچه بخواهی برات می کنم. "منو با اون دامن ابریشمی قرمزی که شما به ام دادین دفن کنین. مراقب باشین. می دونم که لوتی چشمش دنبال اونه." رت خندید. اسکارلت متحیر شد. خنده، آن هم بالای سر کسی که دارد می میرد؟ وقتی به صورت مامی نگاه کرد دید که او هم می خندد، بدون صدا. رت دستش را روی قلبش گذاشت. "قسم می خورم که نذارم لوتی حتی یه نگاه به اش بکنه مامی. مطمئنم که این دامن هم با تو به بهشت میره." دست مامی به سویش دراز شد، صورتش را به طرف خود کشید و دهانش را به گوش او نزدیک کرد. "مواظب میس اسکارلت باشین، اون به مراقبت احتیاج داره. من دیگه نمی تونم این کار را بکنم. " اسکارلت نفسش را نگه داشت. رت گفت: هرچی تو بخواهی مامی. "قسم بخور." فرمان مامی ضعیف ولی عبوسانه بود. رت گفت: قسم می خورم. اسکارلت با ناله ای نفسش را رها کرد. "اوه، مامی، عزیزم، متشکرم." فریاد زد: مامی... "صدایت را نمی شنوه اسکارلت، مرده." دست بزرگ رت به آرامی روی صورت مامی کشیده شد و چشمانش را بست. رت به آرامی گفت: مامی به تنهایی خودش یک دنیا بود که رفت، یک تاریخ بود که به پایان رسید. روحش قرین آرامش باشد. "آمین" صدای ویل بود که میان در ایستاده بود. رت برگشت. "سلام ویل، سوالن" سوالن فریاد زد: تا آخرین لحظه برای تو نگران بود اسکارلت. تنها محبوبش تو بودی. و با صدای بلند گریه کرد. ویل او را در بازوانش گرفت. دست بر پشتش گذاشت و اجازه داد همسرش بگرید. اسکارلت به طرف رت دوید، گفت: دلم خیلی برایت تنگ شده بود رت مچ او را گرفت و پایین آورد. "نکن اسکارلت، هیچی عوض نشده." صدایش آرام بود. اسکارلت معنی این کار رت را نمی فهمید. "منظورت چیه؟" رت خود را عقب کشید. "منو وادار نکن دوباره بگم. اسکارلت. خودت خوب می دونی منظورم چیه." "من نمی دونم. حرفتو باور نمی کنم. .تو نمی تونی منو ترک کنی، واقعا نمی تونی وقتی که دوستت دارم و به شدت به ات احتیاج دارم. اوه رت، این طوری به من نگاه نکن تا کمی آرام بشم. تو به مامی قول دادی." رت سرش را تکان داد. لبخند کم رنگی روی لب هایش نشست. "درست مثل بچه هایی اسکارلت. در این سال های طولانی باید منو شناخته باشی، حالا همه چیز را فراموش کردی، چون دلت می خواد که فراموش کنی. دروغ گفتم. دروغ گفتم چون می خواستم این پیرزن عزیز را در آخرین لحظه ی عمرش خوشحال کنم. یادت باشه پیشی کوچولو، من یک رذلم. جنتلمن نیستم." اسکارلت با هق هق گفت: نرو رت، خواهش می کنم" بعد با دو دست صورتش را پوشاند. اگر دوباره التماس می کرد. هیچ وقت خود را نمی بخشید. به سرعت سرش را برگرداند، نمی توانست رفتن او را ببیند. سوالن با پیروزی به او نگاه می کرد و ویل با ترحم. سرش را راست نگه داشت وگفت: برمی گرده، همیشه بر می گرده ." و در دل ادامه داد: اگر این را همیشه تکرار کنم، ممکن است باورکنم. شاید حقیقت پیدا کند. با صدای بلندی گفت" همیشه. بعد نفس بلندی کشید "سوالن ، دامن مامی کجاس، می خوام خودم مراقبت کنم تا اون دفن بشه." اسکارلت تا وقتی مامی را شستند و دامن تنش کردند خودش را نگه داشت. ولی وقتی ویل تابوت را آورد، دیگر نتوانست خودش را نگه دارد. لرزشی بزرگ و تشنجی بی سابقه بدنش را گرفت، بدون اینکه حرفی بزند، گریخت. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, aixi, al_ay_20, amozhgan, angel04, aylin-72, Donya-70, dream07, dr_elaheh_eh, far9684, farnaz58, fatima_59, hana_m, hediyeh_b, honey_x, mahana1, maheasemun, mahtabiiiiii, misan, OoPs, RaheBipayan*, safo, sama33, sanaz2000, shamim_13, shiva joon, Sokout_shab, Star-crossed, sydney, zozozi, آنیتا, ايلين, خانم فسقلی, زلال, سمن ناز, شبنم, طلوع عشق, عشق رمان, عیدی, نیلوفر دختر دریا, یگانه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست بسیار مفید : +11 امتیاز با خود فکر کرد به هوا احتیاج دارم. می خواهم از این خانه بیرون بروم و از همه دور شوم. گریه ی بچه ها را که از ترس بود از توی آشپزخانه می شنید. دامنش را بالا گرفت و دوید. هوای صبح تازه و خنک بود. اسکارلت نفس عمیقی کشید . تاریکی هوا را احساس کرد. نسیم ملایمی به گیسوانش می خورد و گردن زیبایش را نوازش می داد. آخرین باری که به گیسوانش بروس کشیده بود کی بود؟ به خاطر نمی اورد. مامی حتما عصبانی می شود. اوه، انگشتان دست راستش را به دهان برد تا جلوی گریه اش را بگیرد، روی علف های بلند پایین تپه که به رودخانه می رسید سر خورد. بوی درختان کاج به مشامش می خورد و احساس لذت می کرد. انبوهی از برگ های سوزنی زمین را پوشانده بود. صدها سال بود که درختان کاج برگ های خود را فرو می ریختند. اسکارلت تنها بود. حالا خانه از دیدش پنهان شده بود . ناتوان روی زمین افتاد بعد راست نشست و به درختی تکیه کرد. می خواست فکر کند؛ باید راهی برای نجات زندگی اش از ویرانی باشد. نمی خواست طور دیگری فکر کند. ولی نمی توانست ذهنش را از پریشانی پاک کند. افکارش دائما متوجه چیزهای مختلفی می شد. گیج و خسته بود. قبلا هم خسته بود، سال ها پیش، خسته تر از امروز. ولی وقتی مجبور شد از آتلانتا خارج شود و از میان خیل سربازان یانکی بگذرد و به تارا بیاید، اجازه نداده بود خستگی او را از پای در آورد، وقتی قحطی آمد او چون مرده ای متحرک ضعیف شد، وقتی آن قدر پنبه می چید که از دست هایش خون می ریخت، وقتی مثل قاطر خودش را به خیش می بست و زمین را شخم می زد، وقتی مجبور بود با تن رنجور در مقابل هر مشکل کوچکی بایستد. باز هم اجازه نمی داد خستگی بر او چیره شود حالا هم نمی خواست تسلیم شود. تسلیم در وجودش نبود. به دور دست خیره شد. با تمام بدبختی های خود روبرو بود. مرگ ملانی ... مرگ مامی و دوری رت که می گفت ازدواج و زندگی انها مرده است. این بدتر از همه بود. رت رفته بود. این، آن چیزی بود که می بایست با آن روبه رو می شد. صدای رت در ذهنش زنده شد: هیچی عوض نشده. نمی توانست حقیقت داشته باشد! ولی حقیقت داشت در پی راهی بود که او را برگرداند. همیشه می توانست هر مردی را که می خواهد به دست اورد و رت هم مردی بود مثل مردهای دیگر، نبود؟ نه، او مثل مردان دیگر نبود و به همین دلیل اسکارلت او را می خواست. لرزید، و ناگهان ترس بر او چیره شد. اگر این بار شکست بخورد، چه؟ همیشه برده بود، همیشه پیروز شده بود. از هر راهی که ممکن بود. همیشه هر طور که بود هر چه می خواست به دست آورده بود. تا امروز که این طور بود. بالای سرش مرغی با صدای ناهنجار خواند. اسکارلت به بالا نگاه کرد. صدای جیغ مرغ را شنید. فریاد زد: برو گم شو، ولم کن.پرنده پرواز کرد. صدای بال های آبی رنگش به گوش رسید. مجبور بود فکر کند، می خواست آنچه را که رت گفته بود به یاد آورد. نه آن چیزهایی را که امروز صبح گفت یا دیشب که مامی مرد. بلکه خیلی دورتر، آن شب که در آتلانتا خانه را ترک می کرد، چه گفت؟ حرف زد و حرف زد، درباره ی همه چیز. آرام بود و به طرز آزاردهنده ای صبور. این رفتار رت همیشه او را به مرز جنون می رساند ولی رت اصلا اهمیت نمی داد. ذهنش به دنبال جمله های فراموش شده می گشت، خستگی خود را از یاد برده بود. بالاخره آنچه را می خواست یافت. بله. بله به خوبی به یاد می اورد. رت پیشنهاد طلاق داده بود و بعد در مقابل اعتراض شدید او به این پیشنهاد، حرفش را زده بود . اسکارلت چشمانش را بست، صدای او را در ذهنش می شنید. "سعی می کنم گاهی سری به تو بزنم تا جلوی دهن مردم را بگیرم" اسکارلت خندید. هنوز پیروز نشده بود، ولی باز هم فرصت داشت. یک فرصت کوچک، کافی است. از جا بلند شد. برگ های سوزنی کاج را از لباس و گیسوانش تکاند. سر و وضعش آشفته بود. رود گل آلود و زرد رنگ فلینت از عمق دره ای که به جنگل کاج منتهی می شد، می گذشت. اسکارلت به پایین نگاه کرد و مشتی برگ سوزنی کاج به رودخانه ریخت. برگ ها در پیچش اب ناپدید شدند. با خودش زمزمه کرد : بچرخید، جلو بروید، مثل من، به عقب نگاه نکنید، هر چه باید بشود، می شود، جلو بروید. به اسمان روشن نگاه کرد. خطی از ابرهای سفید در دل آن دیده می شد. به نظر می آمد پر از باد است، با خود فکر کرد که هوا می رود سردتر بشود. بهتر است امروز بعد از ظهر در مراسم تدفین، لباس گرمی بپوشم. به طرف خانه برگشت. علفزار سراشیب از باران شب گذشته خیس بود ولی چه اهمیت داشت. باید به خانه بازگردد و کمی به خودش برسد. این را که همیشه باید اراسته به نظر بیاید به مامی مدیون بود. مامی وقتی او را نامرتب می دید داد و فریاد راه می انداخت. | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *mikhak*, aixi, amozhgan, angel04, aylin-72, Donya-70, dream07, dr_elaheh_eh, far9684, farnaz58, hana_m, hediyeh_b, honey_x, khale rize, mahana1, maheasemun, mahtabiiiiii, misan, OoPs, RaheBipayan*, rytu, safo, sanaz2000, shamim_13, Sokout_shab, Star-crossed, sydney, zozozi, ايلين, خانم فسقلی, زلال, سمن ناز, شبنم, طلوع عشق, عشق رمان, لعیا, نیلوفر دختر دریا, یگانه |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| ادامه, اسکارلت, الکساندرا, بربادرفته, تایپ, ریپلی, نویسنده |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اسکارلت | الکساندرا ریپلی | دانلود | ستاره یخی | خارجی | 4 | ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۱۴ قبل از ظهر |
| پمبرلی ( ادامه غرور و تعصب ) | اما تنانت | تایپ | silver moon | کتابهای کامل شده خارجی | 42 | ۴ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۱۱:۵۷ قبل از ظهر |
| الکساندرا هریس جایزه کتاب گاردین 2010 را از آن خود کرد | tyler darden | فرهنگی و هنری | 0 | ۱۲ آذر ۱۳۸۹ ۰۹:۵۵ قبل از ظهر |
| فراخوان ادامه تایپ : آبی ترین احساس میعاد عاشقانه | sama33 | فراخوان تایپ | 93 | ۲۸ مهر ۱۳۸۹ ۱۰:۳۹ قبل از ظهر |
| بازیگر «بربادرفته» درگذشت | آنیتا | فرهنگی و هنری | 0 | ۱۲ شهريور ۱۳۸۹ ۰۸:۱۹ بعد از ظهر |