| |||
| |||||||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #81 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست بسیار مفید : +5 امتیاز اسکارلت با نگرانی به در ورودی نگاه می کرد. خانم جوانی که چند لحظه بعد وارد شد، لبخند مطبوعی به لب داشت. از ان درنده خویی که رت گفته بود اثری مشاهده نمی شد. اما اسکارلت از دیدن او تکان خورد، گویی همان شیری بود که رت گفته بود و حالا داشت می غرید. تعجب اسکارلت از این بود که می دید رزماری درست شبیه رت است. کاملا به او شباهت داشت. نه این طور نیست. همان چشمان و مو های سیاه، همان دندان های سفید، ولی با رت تفاوت دارد. خیلی بیشتر از خود رت شبیه او بود، نسخه غلو شده رت بود. هیچ خوشم نمی آید. اصلا خوشم نمی آید. اسکارلت چشمان سبزش را تنگ تر کرد و به ورانداز کردن او مشغول شد. به ان زشتی هم که مردم می گویند نیست، به خودش نمی رسد. نگاه کن موهایش را چطور پشت سرش جمع کرده. حتی گوشواره هم به گوش نکرده ولی گوش هایش خیلی زیباست. پوستش مهتابی است. فکر می کنم اگر رت این همه در آفتاب کار نمی کرد پوست او هم همین رنگ می شد. لباس روشن خیلی به او می آد. توی این لباس قهوه ای خودش را در بدترین موقعیت قرار داده. شاد بتوانم کمکی به او بکنم. رزماری با چهار قدم بلند خودش را وسط اتاق رسانید: خوب، اسکارلت این است. آه، خدای من، مجبورم راه رفتن را هم به او یاد بدهم. مرد ها، از زن هایی که این جور چهار نعل قدم بر می دارند، خوششان نمی آید. اسکارلت مقابل رزماری ایستاد. لبخندی خواهرانه به لب آورد، صورتش را بالا نگه داشت و برای بوسه ای آماده شد. به جای اینکه مطابق روز گونه اش را به گونه اسکارلت بچسباند در چشمانش خیره شد: رت می گفت که تو گربه ای. حالا می فهمم چه می گفت. این چشم های سبز. امیدوارم به من فیف نکنی و پنجه نکشی، اسکارلت. چقدر خوب است که با هم دوست باشیم. اسکارلت می خواست چیزی بگوید ولی نگفت و سکوت کرد. رزماری گفت: ماما تو را به خدا بگو کی شام حاضر است. از اسکارلت دور شد وبه طرف مادرش رفت. "رت چقدر بی فکر است که یک سبد خوراکی با خودش به ایستگاه نیاورد." اسکارلت به رت نگاه کرد. رت آرام ایستاده بود و در استانه در می خندید لب هایش به شکلی تمسخرآمیز جمع شده بود. جانور! تو به او گفتی که من گربه ام ها؟ هستم؟ کاش می توانستم به ات نشان بدهم که گربه یعنی چه. چقدر دوست دارم از خنده سخره آمیزت را از چشمانت بیرون بکشم. به سرعت به رزماری نگاه کرد. او هم می خندید؟ نه داشت الینور را در آغوش می گرفت. رت گفت: شام، مانیگو دارد می آید. اسکارلت غذا را در گوشه بشقابش جمع کرد. آفتاب سوختگی اذیت می کرد و از خودخواهی رزماری سرش درد گرفته بود. خواهر رت بلند بلند حرف می زد. تعریف می کرد که اصلا این مسافرت به او خوش نگذشته. از هر دقیقه اش نفرت داشته. اقامت در ریچموند و دیدار پسرعمو و خانواده اش برای او غیرقابل تحمل بوده است. کاملا مطمئن بود که انها در عمر شان حتی یک کتاب هم نخوانده اند یا حداقل کتابی که به خواندنش بیارزد. الینور به آرامی گفت: اوه عزیزم. و با نگاه به رت التماس کرد. رت با لبخند گفت: پسرعموها دوران سختی داشتند رزماری، همیشه گرفتار بودند، فرصت کتاب خواندن نداشتند. و ادامه داد: "بگذارید آخرین خبر را درباره تاونزند الینتون به شما بدم. اخیرا او را توی فیلادلفیا دیدم. تا یک هفته حالم بد بود. توچشم هاش نگاه کردم که البته سرگیجه گرفتم." رزماری وسط حرفش پرید: من سرگیجه را به ان مرگ تدریجی ترجیح می دهم. می توانی تصورکنی؟ بعد از شام بشینی و به صدای دختر عمو میراندا که داستان های واورلی را بلند بلند می خواند گوش بدهی؟ ان هم با ان صدای مغرورانه و احساساتی. الینور به آرامی گفت: من که همیشه از اسکات خوشم می آمده. فکر می کردم تو هم خوشت می آید. اما صدای رزماری آرام نبود: ماما، من اصلا یادم نمی آید، مال سال ها پیش است. اسکارلت به ساعت های آرامی که بعد از شام با الینور داشت فکر می کرد. تردیدی نداشت که با وجود رزماری در ان خانه، دیگر چنین ساعت های آرام بخشی را نخواهد داشت. رت چطورمی تواند به او علاقمند باشد؟ و حالا به نظر می رسید که رزماری با رت هم سر جنگ دارد. "اگر من مرد بودم حتما به من اجازه می دادی بروم." رزماری با صدای بلند سر رت داد می کشید. "مقاله ای را که آقای هنری جیمز نوشته خواندم. درباره رم و فکر می کنم که اگر نروم و خودم از نزدیک نبینم حتما می میرم، از جهل و بی حبری تلف می شوم." رت به آرامی جواب داد: ولی تو مرد نیستی عزیزم. اصلا از کجا مجله نیشن گیر آوردی؟ توجه اسکارلت به گفت وگوی انها جلب شده بود. "رت، چرا نمی گذاری رزماری به رم بره؟ رم که زیاد دور نیست، حتما می توانیم آشنایی در انجا پیدا کنیم. فاصله ای با آتن ندارد. تارلتون ها یک میلیون فامیل انجا دارند." رزماری به اسکارلت خیره شد."این تارلتون ها کی هستند؟ آتن به رم چکار دارد؟ رت با دست جلوی دهانش را گرفت که خنده اش را نبینند بعد سینه اش را صاف کرد و گفت: عزیزم، آتن و رم دو تا شهرک کوچک اند تو جورجیا دوست داری بری انجا؟ رزماری دست هایش را روی سرش گذاشت و حالتی ناامیدانه از خود نشان داد. "نمی فهمم چه می گویید، کی می خواهد برود به جورجیا؟ من می خوام بروم به رم، رم واقعی، شهر ابدی. درایتالیا!" اسکارلت احساس کرد که صورتش بی رنگ شد. می باید می دانست که منظورش ایتالیاست. ولی قبل از انکه بتواند مثل رزماری از کوره در برود و سر و صدا راه بیاندازد در اتاق غذاخوری با صدای مهیبی باز شد و همه از جا پریدند. راس در میان چهارچوب ایستاد. نفس نفس می زد. "کمک کنید." و بعد بریده بریده ادامه داد: سربازها دنبال من هستند اون یانکی را که شب ها به اتاق خواب زن ها می رفت با تیر زدم. در یک لحظه رت کنار برادرش رفت و بازویش را گرفت و گفت: کرجی هنوز تو اسکله است. خوشبختانه ماه هم در آسمان نیست. با هم می رویم. به محض اینکه راس خارج شد رت سرش را برگرداند و به مادرش گفت: به انها بگو من رفتم، به محض اینکه رزماری را از ایستگاه آوردم، رفتم. راس را هم ندیدید هیچ چیز راجع به هیچ چیز نمی دانید. پیغام می فرستم. الینور باتلر از جای برخاست. گویی اتفاقی نیفتاده بود و همه چیز مثل شب های دیگر عادی به نظر می رسید. به طرف اسکارلت رفت و دستش را دور او حلقه کرد. یانکی ها در راه بودند. ممکن بود راس را به اتهام تیر اندازی به طرف یک سرباز یانکی و رت را به اتهام کمک به فرار او اعدام کنند. چرا رت به او کمک کرد؟ چرا نگذاشت خودش تنها برود؟ حق نداشت همسر، مادر و خواهر خود را تنها بگذارد ان هم وقتی که یانکی ها داشتند می آمدند. اسکارلت سراپا می لرزید. الینور باتلر خونسردی خود را حفظ کرده بود حتی آرام تر از گذشته حرف می زد. "من ظرف غذای رت را به آشپزخانه می برم. باید به مستخدم ها بگویم زبانشان را نگه دارند. رزماری ممکن است میز را دوباره برای سه نفر بچینی؟" "ما چکار باید بکنیم میس الینور؟ یانکی ها دارند می آیند." اسکارلت می دانست که باید ساکت بماند. سعی می کرد نترسد. ولی نمی توانست ترس را مهار کند. با خود می گفت انها کاری با ما ندارند ما را اذیت نمی کنند، ولی در راه بودند و به زودی می رسیدند. می دانست که ارتش اشغالگر هر کاری که دلش بخواهد می کند و نام ان را قانون می گذارد. خانم باتلر گفت: شاممان را تمام می کنیم. چشمانش حالتی خنده دار به خود گرفت و ادامه داد: فکر می کنم بعد شام چند صفحه ای از کتاب آیوانهو را برایتان با صدای بلند بخوانم *** | ||||||||
| | |
| | #82 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست بسیار مفید : +6 امتیاز "غیر از تهدید زن های خانه دار کار دیگری ندارید سروان؟" رزماری با مشت های گره کرده به سروان شمالی زل زد. خانم باتلرگفت: بنشین و ساکت باش، رزماری. به خاطر بی احترامی دخترم عذر می خواهم سروان. افسر شمالی به احترام و عذرخواهی خانم باتلر توجهی نکرد. به مردانش دستور داد: بروید خانه را بگردید. اسکارلت با دستمالی که روی چشم های ورم کرده اش گذاشته بود سست و بی جان روی نیمکت دراز کشید. از وضع چشمانش راضی بود. لااقل دیگر یانکی ها را نمی دید. با چه خونسردی خانم باتلر نیمکتی برای استراحت او در کتابخانه آماده کرده بود. اما هنوز هم کنجکاوی داشت او را می کشت. نمی توانست بگوید واقعا چه خبر است. فقط صدای پا و بسته شدن در را می شنید و بعد سکوت. آیا سروان رفته بود؟ میس الینور و رزماری هم رفته بودند؟ دیگر نمی توانست تحمل کند. دستش را به آرامی بالا آورد و دستمال غذا را از روی چشم هایش برداشت. رزماری روی صندلی نزدیک اسکارلت نشسته بود وبه آرامی کتاب می خواند. اسکارلت زمزمه کرد: هیس سس. رزماری کتاب را به سرعت بست. "چی شده؟" او هم با صدای آرام پرسید: صدایی شنیدی؟ "نه چیزی نمی شنوم. چکار داری می کنی؟ میس الینورکجاست؟ توقیفش کردند؟" "چی می گویی اسکارلت؟ صدای طبیعی رزماری به نظر اسکارلت خیلی بلند آمد. "سربازها دارند خانه را برای اسلحه می گردند. می خواهند تمام تفنگ های چارلزتون را جمع کنند. مادرهم با انها رفته تا مطمئن بشود انها چیز دیگری را مصادره نمی کنند." واقعا همین طور بود؟ اسکارلت آرام شد. در خانه انها تفنگی وجود نداشت او خوب می دانست چون خودش دنبال ان گشته بود. چشمانش را بست و تقریبا به خواب رفت. روز درازی را گذرانده بود. ماجرای سفر خود را روی رودخانه و کج شدن قایق را به خاطر آورد. سر رت را که حالا داشت روی رودخانه قایق را هدایت می کرد در نظر مجسم کرد. دلش می خواست به جای راس خودش همراه رت می رفت. برای رت نمی ترسید، می دانست که یانکی ها نمی توانند او را بگیرند. او شکست ناپذیر بود. الینورباتلر صبرکرد تا سربازان شمالی رفتند، انگاه به کتابخانه بازگشت، شال پشمی را روی اسکارلت کشید که حالا دیگر در خواب عمیقی فرو رفته بود. الینور به آرامی گفت: نباید مزاحش بشویم. اینجا راحت است، خوب برویم ،بخوابیم، رزماری. تومسافرت خسته کننده ای داشتی ومن هم خسته ام. فردا صبح دوباره کارها شروح می شود. وقتی دید علامتی که لای کتاب آیوانهوگذاشته دست نخورده مانده خوشحال شد و پیش خود لبخند زد. رزماری تند کتاب می خواند.افکارش بیشتر در پی چیزهای تازه و نو می گشت. *** | ||||||||
| | |
| | #83 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست مفید : +4 امتیاز صبح روز بعد بازار از حوادث شب گذشته، نا آرام و مغشوش می نمود. اسکارلت به حرف های پراضطرابی که دوروبرش می شنید گوش می داد و ریشخند می کرد. این چارلزتونی ها چه انتظاری دارد؟ انتظار دارند که یانکی ها اجازه بدهند همه با اسلحه توی شهر ولو شود و انها را هدف قرار دهند و اعتراض نکنند؟ اگر پافشاری کنند اوضاع بدتر خواهد شد. بعد از محاصره آپوماتوکس که ژنال لی و گرانت با هم ملاقات کردند و توافق نمودند که افسران کنفدراسیون اسلحه کمری خود را نگه دارند، آیا چیزی فرق کرد؟ هنوز جنوب در بند بود ششلول به چه درد می خورد وقتی کسی نمی توانست برای ان گلوله تهیه کند؟ حتی گلوله برای دوئل هم پیدا نمی شود! اصلا چه کسی ممکن است به فکر پنهان کردن اسلحه بیفتد! این تفنگ ها به هیچ دردی نمی خورند جز اینکه مردان انها را به دست بگیرند و مدتی در رویاهای گذشته غرق شوند. اسکارلت چیزی نگفت و سرش را با خرید گرم کرد اگرچه باز هم احساس راحتی نمی کرد. حتی میس الینور هم این طرف و ان طرف می رفت و مثل جوجه سرش را پایین می انداخت و با صدای نازکی جیک جیک می کرد. وقتی داشتند به خانه می رفتند، به اسکارلت گفت: زن ها می گویند مردها همه می خواهند کاری را که راس شروع کرده تمام کنند. این کار یانکی ها دیگر خارج از تحمل انهاست. ما زن ها باید یک کاری کنیم. انها خیلی عصبانی اند، جوشی شده اند. اسکارلت سرمای ترس را احساس کرد. فکر کرده بود که فقط حرف است. تردیدی نبود که هیچ کسی نمی خواست اوضاع بدتر شود.گفت: کاری از دست ما ساخته نیست. چکار می توانیم بکنیم؟ تنها کاری که می توانیم بکنیم این است که آرام بگیریم تا آب ها از آسیاب بیفتد. رت حالا دیگر باید راس را از خطر دور کرده باشد. بالاخره یک خبری می رسد. خانم باتلر با تعجب به اسکارلت نگاه کرد: ما نباید اجازه بدهیم ارتش یانکی با ما اینطور رفتار کند. تو خودت که داری می بینی، انها همین تازگی خانه ما را گشتند و اعلام کردند عبور و مرور در شب ممنوع است. دارند کسانی را که کالاهای جیره بندی را در بازار ازاد می فروشند توقیف می کنند. اگر اجازه بدهیم همین جور جلو بروند، به زودی مثل سال شصت و چهار چکمه هایشان را روی گردنمان می گذارند و دانه دانه نفس های ما را می شمارند. این کارها که نمی شود به همین سادگی انجام بشود. اسکارلت تعجب می کرد که چطور همه دیوانه شده اند. چطور یک گروه از زنان چارلزتونی که کاری جز چای خوردن و حرف زدن و شراب انداختن ندارند می توانند در مقابل یک ارتشی بایستند؟ دو شب بعد فهمید. | ||||||||
| | |
| | #84 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست بسیار مفید : +5 امتیاز قرار بود ازدواج لوسیندا رگ در بیست و سوم ژانویه انجام شود. کارت های دعوت نوشته شده و آماده بود، منتظر دوم ژانویه بودند تا پست شود، ولی هرگز فرستاده نشد. رزماری باتلر عکس العمل مادر لوسیندا، مادر خودش و سایر بانوان چارلزتونی را هولناک خوانده بود. طبق تصمیمی که بانوان مزبور گرفته بودند ازدواج لوسیندا به تاریخ نوزدهم دسامبر درکلیسای سنت مایکل در ساعت 9 شب برگزار شد. صدای موسیقی و آواز خوانندگان از میان درها و پنجره های باز سالن کلیسا که به زیبایی تزیین شده بود درست در ساعتی که منع عبور و مرور شروع می شد، طنین افکند. موسیقی به وضوح در سربازخانه یانکی ها که در مقابل کلیسا قرار داشت تنیده می شد. به نقل از آشپز یکی از افسران یانکی که به زنشگفته بود هیچ کدام از افراد زیر دستش را تا ان موقع عصبی و نگران ندیده بود. حتی هنگامی که می خواستند به میدان جگ بروند. روز بعد همه مردم شهر از ماجرا باخبر شدند. همه خندیدند ولی هیچ کس شگفت زده نشده بود. در ساعت نه و نیم مردمی که درکلیسا حضورداشتند همان مردم چارلزتون قدیمی بیرون آمدند و پیاده به خیابان میتینگ رفتند و در سالن ساوت کارولینا جمع شدند تا جشن را ادامه دهند. پیر و جوان و بچه و بزرگ از پنج ساله تا نود و هفت ساله در هوای گرم و مطبوع می خندیدند و قانون منع عبور و مرور را می شکستند و آشکارا یانکی ها را به مبارزه دعوت می کردند. برای فرمانده قوای یانکی راهی وجود نداشت که ناآگاهی خود را از وقایعی که می گذشت باور کند در واقع نمی توانست خود را به ان راه بزند! این قانون شکنی داشت بغل گوشش انجام می شد. از طرف دیگر قادر نبود این آدم های بی همه چیز را بازداشت کند. پادگان نظامی فقط بیست و شش زندان داشت. حتی اگر راهرو ها و دفاتر افسران و فرماندهان هم مورد استفاده قرار می گرفت ان همه جا برای زندانی کردن این همه آدم نداشت. برای برگزاری مراسم عقد دو کلیسا مجبور شده بودند تمام نیمکت های سالن نماز خانه را خارج کنند و در محل گورستان کلیسا قرار دهند تا مردم بتوانند شانه به شانه هم در مراسم حضور پیدا کنند. در طول جشن مردم گاهی برای هواخوری از سالن رقص خارج می شدند و به ایوان ستون دار ان می آمدند تا نفسی تازه کنند و سربازان بیچاره یانکی راکه با نظمی بی نظیر در خیابان خالی رژه می رفتند ببینند. رت همان روز بعد از ظهر به شهر بازگشته بود و خبر داده بود که راس حالش خوب است و اکنون در ویلمینگتون اقامت دارد. اسکارلت اعتراف کرد که از رفتن به عروسی وحشت داشته است. ان دو در ایوان سالن رقص با هم صحبت می کردند. اسکارلت گفت: باور نمی کردم که خانم های چای خور چارلزتون بتوانند ارتش یانکی را عقب برانند. می خواهم بگویم رت، این مردم چارلزتون از همه دنیا ناقلا تر هستند. رت خندید" من این دیوانه های متکبر را دوست دارم، همه شان را، حتی راس بیچاره را. امیدوارم که هیچ وقت نفهمد که تیرش اقلا یک مایل خطا رفته، خیلی دستپاچه شده بود . اسکارلت با لحن تحقیرآمیزی گفت: حتی تیرش هم به هدف نخورده؟ فکر می کنم مست بوده.بعد به خود لرزید. پس شکارچی شب هنوز همین اطراف است. رت آهسته به شانه اسکارلت زد. "نه، خیالت راحت باشد. عزیزم.، دیگر هیچ چیز از شکارچی شب نخواهی شنید. برادر من و این عروسی شتاب زده لوسیندا ترس خدا را توی دل یانکی ها انداخت." به دلایلی که صرفا برای خودش نگه داشته بود با دهان بسته خندید. اسکارلت با تردید پرسید: چیز خنده داری هست؟ وقتی مردم می خندیدند واسکارلت نمی دانست چرا می خندند، ناراحت و عصبی می شد. رت گفت: نه چیزی که تو نفهمی. داشتم به خودم تبریک می گفتم که به اسانی توانستم مساله مهمی را حل کنم و بعد برادر بی تجربه من هم ندانسته کمک کرد او بدون اینکه بفهمد چه کار دارد می کند باعث شد مردم شهر خوشحال بشوند و احساس افتخارکنند. نگاهشان کن اسکارلت. ایوان سالن رقص خیلی شلوغ شده بود. لوسیندا رگ که حالا لومیندا گریمبال گل هایی راکه به دست داشت به طرف سربازان پرت می کرد. "اگر من بودم پاره آجر پرت می کردم." "مطمئنم که می کردی، تو همیشه این جور کارها را دوست داری. کارهایی را دوست داری که نیاز به فکر کردن ندارد. اما کار لوسیندا پشتش فکر هست، برای انجامش آدم باید قوه تخیل خودش را به کاربیندازد." حرف زدن کشیده و آرام او اکنون عجولانه و مقطع شده بود. اسکار لت شانه هایش را بالا انداخت. "من برمی گردم تو. ترجیح می دهم زیر دست و پای مردم خفه شوم ولی به ام توهین نشود." پشت یک ستون در تاریکی، رزماری لحن ظالمانه رت و ناراحتی ازاردهنده اسکارلت را حس می کرد و بعد در خانه وقتی همه خوابیده بودند رزماری چند ضربه به در کتابخانه زد. رت نشسته بود وکتاب می خواند رزماری وارد شد و در را پشت سر خود بست. صورتش از گریه ورم کرده بود. "فکر می کردم تو را می شناسم رت، باید بگویم اصلا نمی شناسم. حرف هایی که امشب توی ایوان به اسکارلت می زدی شنیدم. چطور توانستی با زن خودت این طور ظالمانه و حقیرانه رفتارکنی؟ دفعه دیگه نوبت کیه؟" | ||||||||
| | |
| | #85 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست بسیار مفید : +5 امتیاز 20 رت به سرعت از جا پرید. دست هایش را باز کرده بود و خیره به خواهرش نگاه می کرد. ولی رزماری به طرف او نرفت و دست های رت را که می توانست او را در اغوش بگیرد منتظر گذاشت. در چهره رت دردی نشست که به کبودی می گرایید. دست هایش را پا یین اورد، همان طور بی حرکت ایستاد. در دنیا بیش از همه چیز می خواست برای درد های خواهرش سپری باشد ولی اکنون می دید که خود منشاء این درد ها شده است. تمام ذهنش متوجه داستان کوتاه و غم انگیز او و نقش خود در ان شده بود. رت هرگز کارهایی را که در جوانی کرده بود برای کسی توضیح نداده بود و هرگز از کار خود نگران و ناراحت نشده بود. از کارهای خود اصلا احساس شرم نمی کرد به جز هنگامی که اثر این کارها را در خواهر خود می دید. پدرش او را به خاطر شورش و طغیان بر علیه خانواده و جامعه از خود رانده و طرد کرده بود. وقتی رزماری به دنیا امده بود نام رت از انجیل خانوادگی خط خورده بود. او از رت بیشتر از بیست سال کوچک تر بود. و رت حتی او را تا سیزده سالگی ندیده بود. دختری زشت با ساق های بلند و پاهای بزرگ و دست های کوچک. مادرشان به خاطر رت از اطاعت شوهر سر باز زد، جانب او را گرفت و ازکار های خطرناکی که در چارلزتون انجام می داد حمایت کرد. رت جلوی چشم یانکی ها، وقتی ناوگان انها در بندر مستقر شده بود به کارهای غیرقانونی و خطر افرین دست می زد. ومادرش وقتی کشتی رت لنگر می انداخت در تاریکی شب رزماری را بر می داشت و در بندر به ملاقات او می رفت. احساس لطیف عشق، در رت، به شکلی غیرقابل بیان و با عجله وسراسیمگی پدید امد، عشق به خواهری که سال ها از او دور بود. رت این عشق را در قلبش جای داد، با ان گرمایی که پدرش هرگز قادر نبود به انها بدهد. در مقابل، رزماری هم اعتماد و وفاداری خود را به او داد، اعتمادی که هرگز به پدر خود نداشت. علاقه میان خواهر و برادر هرگز صورت جدی به خود نگرفت. انان بیش از چند بار یکدیگر را ندیدند تا اینگه یازده سال بعد رت به چارلزتون امد. وقتی پدرشان مرد و خانواده سرپرستی نداشت، رت انها را از نظر مالی حمایت می کرد. مادر اطمینان داد که رزماری سلامت و خوشحال است. و رت هرگز خود را به خاطر اعتمادی که به حرف مادرش کرده بود نمی بخشید. بعدها خود را ملامت کرد که چرا دقت و مراقبت بیشتری نکرده است. شاید در ان صورت رزماری این طور نسبت به مردان بی اعتماد نمی شد. شاید در ان صورت می توانست عاشق شود، ازدواج کند و بچه دار شود. این چنین بود که وقتی رت به خانه بازگشت پیر زنی بیست و چهارساله دید. با همان خصوصیات سیزده سالگی، با همان بی اعتمادی ترس و نفرت. رزماری هیچ مردی را تحمل نمی کرد، مگر رت؟ برای خودش یک زندگی رویایی و دور دست درمیان داستان ها و نوول ها فراهم اورده و ان را جانشین زندگی و اعتماد حقیقی کرده بود. او به قرارداد های اجتماعی درباره نگاه، تفکر و رفتار یک زن در جامعه اعتراض می کرد. رزماری به ادبیات علاقه داشت فورا دلتنگ و پریشان می شد و به کلی فاقد خود بینی و حیله گری های زنانه بود. رت او را دوست داشت و عمیقا به استقلال ناخوشایند و زننده او احترام می گذاشت. نمی توانست برای سال هایی که از دست رفته بودند کاری بکند اما می خواست بی سابقه ترین و ارزشمندترین هدیه ها را به او بدهد، درونش را برای رزماری احترام زیادی قائل بود. گاه اتفاق می افتاد که اصرار دلش را برای او می گفت،کاری که هرگز برای کس دیگری انجام نداده بود، رزماری می دانست غم های برادرش بی کران است و او را می پرستید. در چهارده ماهی که رت بازگشته بود، این قامت بلند و نا ارام این پیر دختر در خانه مانده و ماجراجوی خیال باف به صورت نزدیک ترین دوستش در امده بود. حالا رزماری حس می کرد به دام افتاده است. چهره ای از رت دیده بود که قبلا هرگز سابقه ای از ان نداشت. ریشخند و ظلمی در او دیده بود، در برادری که درگذشته چیزی جز محبت و عشق از خود ظاهر نساخته بود. خود را گیج و بدگمان می دید. "به سوال من جواب ندادی،رت." چشم های قرمز رزماری رت را متهم می کرد رت با احتیاط گفت: متاسفم رزماری. واقعا متاسفم که حرف های من را شنیدی.کاری بود که می باید می کردم. من می خواهم که اسکارلت از اینجا برود و همه ما را راحت بگذارد. "اما او زن توست!" "من ترکش کردم. رزماری. پیشنهاد طلاق کردم ولی قبول نکرد. با این همه می دانست که ازدواج ما کارش تمام است." " پس اینجا چکارمی کند؟" رت شانه هایش را بالا انداخت: شاید بهتر باشد که بنشینیم. داستان خسته کننده و درازی است. | ||||||||
| | |
| | #86 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست بسیار مفید : +6 امتیاز به ارامی، به دقت و به دور از هرگونه احساسات، رت ماجرای دو ازدواج اول اسکارلت و قصد او از ازدواج با خودش را برای رزماری شرح داد وگفت که اسکارلت موافقت کرد که فقط به خاطر پول همراه بشود. و بعد درباره عشق ازاردهنده اسکارلت به اشلی ویلکز که در تمام این سال ها شاهد ان بوده برای او صحبت کرد. رزماری پرسید: اگر تو می دانستی چرا اصلا با او ازدواج کردی. لب های رت به لبخندی باز شد: چرا؟ چون او تماما اتش بود و بسیار بی پروا و خیلی شجاع. ولی بچه ای بیش نبود دوست داشت که غیر از این نشان بدهد اما فقط یک بچه بود. چون مثل زن هایی که می شناختم نبود، افسون می کرد، اتش می زد دیوانه می کرد. من همان طور او را دوست داشتم که او اشلی را دوست داشت. از همان نگاه اول مثل یک مرض به جانم افتاد. وقتی رت حرف می زد غم سنگینی در صدایش سایه می افکند. سرش را پایین انداخت و به شدت خندید. دست هایش را روی صورتش گذاشت. صدایش کلفت تر و خفه تر شد. "چه شوخی وحشتناکی است این زندگی. حالا اشلی ویلکز مرد ازادی است و هر لحظه ممکن است با اسکارلت ازدواج کند. من می خواهم از شر اسکارلت راحت شوم و این طبیعتا او را وادار به مقاومت می کند. نمی خواهد مرا از دست بدهد. او چیزهایی را می خواهد که نمی تواند داشته باشد." رت راست نشست. سرش رابالا گرفت وبه تندی گفت: می ترسم، می ترسم که همه چیز از نو شروع شود. کاملا می دانم که او چقدر خودخواه و بی عاطفه است، مثل بچه ای که برای اسباب بازی گریه می کند و وقتی که به دست اورد فورا به زمین می زند و می شکند. ولی لحظاتی هم هست که مثل یک فرشته سرش را بالا می گیرد و ان لبخند دوست داشتنی را به لب می اورد. لحظه هایی هم هست که به نظر بی دفاع و بی گناه می رسد، مثل اینکه در جای ناشناسی گمشده به نظر می اد که زن دیگری است و حالتی به من دست می دهد که می خواهم همه چیز را فراموش کنم. رزماری دستش را روی بازوی رت گذاشت. "رت بیچاره من." رت دست او را گرفت، بعد به رویش بوسه زد و باز دوباره سخن گفت: عزیزم در مقابلت مردی را می بینی که یک روز در رودخانه می سی سی پی شگفتی می افرید. تمام عمرم فرار کردم و هرگز نباختم، این دست را هم خواهم برد. اسکارلت و من یک معامله با هم کردیم. نمی توانستم ریسک کنم و او را برای مدتی طولانی توی خانه نگه دارم. جلویش طلا ریختم حرص او به پول بر عشق سوزان به من پیروز شد. بعد از تمام شدن جشن ها ما را ترک می کند. تا ان موقع از او دوری می کنم او را دور از خودم نگه می دارم، بهانه می اورم، گولش می زنم. از شکست بدش می اید، از باختن متنفر است واین تنفر خودش را نشان می دهد. بازنده بودن چیز خوبی نیست. نگاه پر خنده خود را به روی خواهرش انداخت. بعد اهسته گفت: اگر ماما حقیقت را درباره این ازدواج پر از بدبختی بفهمد حتما از پا در می اید، ولی از طرف دیگر اگر بفهمد که من بودم که به هم زدم، ممکن است خجالت بکشد و نتواند از خجالت سرش را بلند کند. موقعیت وحشتناکی است راهی است که هردو سرش خطر است. به این ترتیب اسکارلت ما را ترک می کند، من ضربه می خورم ولی می توانم تحمل کنم و هیچ رسوایی هم به بار نمیاد. "ایا تاسفی هم ندارد؟" "شاید برای کار احمقانه ای که انجام شده سال ها پیش. من می توانم، قدرتش را دارم که دیگر حماقت نکنم، این کار نیاز به ارامش دارد که من دارم این کار اهانت های دفعه پیش را به کلی پاک می کند." رزماری با کنجکاوی به او خیره شد. "ولی اگر عوض شده باشد چی؟ ممکن است بزرگ تر شده." رت خندید: می خواهد خودش را یک خانم جلوه بدهد. وقتی خوک ها پروازکنند. | ||||||||
| | |
| | #87 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست مفید : +4 امتیاز 21 اسکارلت صورتش را در بالش پنهان کرد."برو بیرون." "میس اسکارلت، امروز یکشنبه است. نباید تا دیر وقت بخوابید. میس پولین و میس اولالی منتظر شما هستند." اسکارلت ناله ای کرد. همین کافی بود تا او را از صورت یک کاتولیک خارج کند و به کلیسای اسقفی پروتستان نزدیک نماید. لااقل می تواند تا دیر وقت بخوابد. مراسم کلیسای سنت مایکل زودتر از ساعت یازده شروع نمی شود. اسکارلت اهی کشید و از بستر بیرون امد. خاله ها وقت خود را تلف نکردند و فورا سخنرانی را در مورد اینکه چه انتظاری از اسکارلت در جشن های اینده دارند شروع کردند. اسکارلت با بی حوصلگی به حرف های انان گوش می داد، انها درباره لباس و رفتار او کنفرانس می دادند و اشاره می کردند که حرکات او باید مثل یک بانوی محترم باشد.به خاطر خدا، دیگربس است! او همه این قوانین اخلاقی را از حفظ است. مادرش و مامی از وقتی که راه رفتن را اموخت این چیزها را در گوشش تکرار کرده بودند. اسکارلت دندان هایش را به هم فشار می داد و وقتی که داشتند به کلیسای سنت ماری می رفتند، سرش را زیر انداخت بود و فقط به پاهاش نگاه می کرد. اصلا به سخنان خاله خانم ها گوش نمی داد. وقتی به خانه بازگشتند و داشتند صجانه می خوردند، خاله پولین چیزی گفت که توجه اسکارلت را جلب کرد. "لازم نیست به من اهم کنی اسکارلت. من فقط به خاطر خودت می گویم که مردم چه می گویند. مردم می گویند تو دو دست لباس نو برای مهمانی داری. این یک رسوایی است، همه مردم با همین یک دست لباس که سال هاست می پوشند خوشحال هستند. تو تازه وارد این شهر شدی، باید مواظب رفتارت باش، رت هم باید مواظب باشد. تو خودت می دانی که مردم هنوز درباره او تردید دارند و تصمیم شان را نگرفته اند." اسکارلت احساس کرد در ضربان قلبش وقفه ای به وجود امده. اگر کارها را خراب می کرد رت حتما او را می کشت. "در مورد رت چه می گویند؟ خواهش می کنم بگویید خاله پولین." پولین هم گفت. با رغبت و ولع. همه ان داستان ها را که او از وست پوینت اخراج شد. پدرش به خاطر رفتار زشت و غیرقابل تحمل، او را طرد کرد. می گویند پول هایش را از راه های بد به چنگ اورده، از راه کلاه برداری در معاملات طلا در کالیفرنیا و از راه قمار در کشتی های مسافربری که روی رودخانه می سی سی پی رفت و امد می کردند. بالاتر و بدتر از همه داد و ستد و ارتباط او با اوباش و شرخرهاست. اما از طرف دیگر این هم حقیقت داشت که او سرباز خوبی برای کنفدراسیون جنوب و توپچی نابغه ای در گارد مخصرص ژنرال لی محسوب می شد و مبالغ هنگفتی از پول کشف خود را به خاطرکنفدراسیون خرج می کرد. اسکارلت با خود فکر کرد، ها! رت در داستان سرایی ید طولایی دارد. بنابراین گذشته او چنگی به دل نمی زد. تنها نکته مثبت این بود که او بازگشته بود تا از خواهر و مادرش ،نگهداری و حمایت کند. اگر پدر رت برای پرداخت حق بیمه عمر صرفه جویی نمی کرد و خودش را از گرسنگی نمی کشت احتمالا این مادر و خواهر از بی کسی و فقر مرده بودند. اسکار لت دندان هایش را به هم فشرد تا سر خاله پولین داد نکشد. بیمه عمر حقیقت نداشت! رت هرگز یک لحظه هم از حمایت مادرش غفلت نکرد ولی پدرش اجازه نمی داد که حتی یک شاهی از پول رت در خانه او خرج شود! تنها پس ازمرگ اقای باتلربود که رت توانست به او پول بدهد و خانه ای برایش بخرد. داستان بیمه را خود خانم باتلر شایع کرده بود، زیرا همه می گفتند پول رت کثیف است واز راه های نامشروع به دست امده. پول. پول بود. این چارلزتونی های کله شتر این را نمی دانستند؟ وقتی می توانستند با ان پول شکم خودشان را پرکنند و سقفی بالای سرشان داشته باشند، دیگر چه فرقی می کرد که از کجا امده؟ چرا پولین این وعظ و خطابه را پایان نمی دهد؟ اصلا راجع به چه چیز حرف می زد؟ کار و کاسبی پر درامد. این هم خودش یک شوخی دیگری بود. هیچ درامدی در دنیا وجود نداشت تا پول هایی که رت دور می ریخت و نقره های اجدادی و اثاثیه مصادره شده پدر پدربزرگش را می خرید و یا به جای کشت و کار به پرورش گل می پرداخت جبران کند. | ||||||||
| | |
| | #88 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست مفید : +3 امتیاز "... تعدادی از چارلزتونی ها در معاملات به نان و اب خوبی رسیدند ولی هرگز صدایش را در نمی اورند. تو باید مواظب این کارهای وسوسه انگیز پر درامد و نامشروع باشی، او شوهر تره. وظیفه داری زشتی این کارها را به او گوشزد کنی. الینور باتلر فکر می کند که رت هیچ وقت کار بد نمی کند، این خودش رت را همیشه خراب کرده، ولی تو به خاطر او و به خاطر خودت و رت مجبوری چیزهایی را ببینی که خانواده باتلر نمی خواهند برای کسی اشکار شود." اولالی دوباره دماغش را بالا کشید و گفت: من سعی کردم با الینور صحبت کنم، ولی مطمئنم که حتی یک کلمه از حرف های من را گوش نداد. اسکار لت حالت ترسناکی به چشمانش داد و انها را تنگ کرد." نمی دانم چطوری از شما تشکر کنم." بعد با شیرینی غلو شده ای ادامه داد: قول می دهم به تمام حرف های شما عمل کنم. حالا مجبور بروم. از این صبحانه مطبوع هم تشکر می کنم." بلند شد، خاله ها را بوسید و با عجله از در بیرون امد. اگر فورا بیرون نمی امد حتما مجبور می شد فریاد بزند. اما بهتر بود درباره انچه که خاله ها گفته بودند با رت حرف بزند. "اگر فکر می کردم که مسئله ان قدر ها هم مهم نیست اصلا به ات نمی گفتم، تو می فهمی، نه؟ مردم پشت سر مادرت حرف می زنند. خودم می دانم که خاله های من فضول و مزاحم اند ولی همین ادم های فضول ومزاحم هستند که گرفتاری های بزرگ درست می کنند. خانم مری ودر، خانم مید و خانم السینگ را به خاطر داری. " اسکارلت امیدوار بود رت از او تشکر کند. او واقعا انتظار خنده رت را نداشت. رت با دهان بسته خندید و گفت: خدا به قلب فضولشان برکت بدهد. پس با من بیا، اسکارلت، اینها را باید برای ماما هم بگویی. "اوه، نه رت من نمی توانم. حتما ناراحت می شود." "باید بگویی. مسئله جدی است، احمقانه است ولی خیلی جدی است. بیا برویم. و ان حالت احمقانه و دخترانه را از صورتت دور کن. ما هر دومان می دانیم از وقتی که پای تو به مجالس زنانه باز شده تا حالا از این حرف ها به مادرم نزدی، پس باید حالا شروع کنی." "رت، من مادرت را دوست دارم، این شوخی نیست." رت از میانه راه برگشت. شانه های اسکارلت را گرفت و چنان تکان داد که اسکارلت بی اختیار سرش را بالاگرفت و به چشمان او نگاه کرد. نگاه رت سرد بود، گویی می خواست او را محاکمه کند. "راجع به مادرم به من دروغ نگو، اسکارلت. به تو اخطارمی کنم، این کار خطرناکی است." خانم باتلر شال توری خود را روی دامنش انداخت و دستش را روی ان گذاشت و تا کرد. این علامتی بود که حرف های اسکارلت را جدی گرفته است، همه حواسش را به او داده بود. در پایان، اسکارلت با نگرانی منتظر عکس العمل خانم باتلربود. "بنشنید، هردوتان" صدا گرم و ارام بود. "اولالی اشتباه می کند. من به حرف هاش خوب توجه کردم، مخصوصا وقتی درباره ولخرجی های من حرف می زد." چشمان اسکارلت گشاد شد. "بعد خوب در موردش فکر کردم به خصوص با توجه به اینکه می خواستم مخارج سفر دور دنیای رزماری را بدهم، به عنوان هدیه کریسمس. رت هیچ یک از چارلزتونی ها نمی تواند این کار را بکند. به خصوص وقتی که تو اینجا نبودی. اگر پولی در بساط نبود پدرت نمی توانست تو را به رت پوینت بفرستد و مخارجت را بدهد. با همه اینها من تصمیم گرفتم خطر شایعاتی را که مردم می سازند از خودم دور کنم. چارلزتونی ها ادم های فضولی هستند. مردمی که به اجتماع دیروز تعلق دارند همه شان همین جورند. ما همه می دانیم که ثروت چه چیز خوبی است و فقر چقدر نفرت انگیز. اگر کسی فقیر باشد داشتن دوستان ثروتمند خودش نعمت بزرگی است. البته مردم ممکن است خوششان نیاید که من اب را با شراب قاطی کنم و به جای شامپانی به انها تعارف کنم. اول شاید دلشان بسوزد ولی بعد حتما پشت سر مزخرف خواهند گفت." ابروان اسکارلت گره خورد. حرف های او را درست نمی فهمید. البته مهم نبود، همین قدر حس می کرد که خانم باتلر با صدای ارام خود می خواهد بگوید که حرف مردم اصلا مهم نیست. الینور داشت می گفت: شاید قبلا ما کمی خودنمایی کردیم، ولی در حال حاضر هیچ کسی در چارلزتون نمی تواند پشت سر خانواده باتلر حرف بزند به خصوص که رزماری ممکن است تصمیم بگیرد که بالاخره یکی از عمو زاده هایش را به شوهری قبول کند و ازدواج او احتمالا بسیاری از حرف های مفت را بی اثر می کند. رت قاه قاه خندید و گفت: مادر خجالت دارد... الینور باتلر فقط خنده کوچکی کرد. رزماری در را گشود و داخل شد. "به چی می خندین؟" به سرعت نگاهی به رت کرد و سپس متوجه اسکارلت شد و دوباره به رت نگاه کرد. "صدای خنده رت تا وسط راهرو میاید، رت برای من هم تعریف کنید." رت گفت: ماما داشت درباره دنیادوستی صحبت می کرد. رت و رزماری همیشه در حمایت از مادرشان، مقابل واقعیت های ازاردهنده زندگی هم پیمان بودند، هر دو لبخند معنی داری مثل دسیسه کاران زدند. اسکارلت احساس کرد که از قافله عقب مانده و فراموش شده. "میس باتلر، می خواهم چند دقیقه پیش تان بنشینم و با شما مشورت کنم. می خواهم به من بگویید در جشن چه بپوشم." حالا ببین رت باتلر، اگر دلت می خواهد. ان چنان با خواهرت رفتار می کنی مثل اینکه او ملکه ماه مه است. اگر فکر می کنی که می توانی حسادت مرا تحریک کنی، بهتر است تجدیدنظرکنی! اسکارلت بی حرکت مانده بود، به جایی خیره شده بود و فکر می کرد. خانم باتلر متعجب بود که او به کجا نگاه می کند. برگشت و پشت سرش را نگاه کرد ولی چیزی ندید. درواقع اسکارلت به جای خاص نگاه نمی کرد، فقط خیره شده بود و روشنی انچه که در ذهنش می دوید چشمانش را خیره کرده بود. حسود! چقدر احمق بودم! البته باید همین باشد، خودش است. همه چیز روشن شده. چرا این قدر طول کشید تا بفهمم. رت هم خودش مستقیما به من اشاره کرد، وقتی نام رودخانه را از من پرسید. روز یکشنبه بعد از ناهار، همگی به مرکز کنفدراسیون خانه رفتند و با خود شاخه های سبز و تازه کشتزار و دو کیک بزرگ میوه و ویسکی بردند. اسکارلت تقریبا در طول پیاده رو می رقصید. زنبیلی را که به دست داشت تاب می داد و اواز های کریسمس را زمزمه می کرد. شادی او به همه سرایت کرده بود و به زودی هر چهار نفر با هم شروع به اواز خواندن کردند. از مقابل هر خانه که عبور می کردند صاحب خانه بیرون می امد و فریاد می زد بیایید تو. و در مقابل خانم باتلر هم به انها پیشنهاد می کرد: با ما بیایید، داریم می رویم خانه را تزیین کنیم. وقتی به ان خانه قدیمی و مخروبه رسیدند تعدادشان از دوازده نفر بیشتر بود. کیک ها را از زنبیل ها بیرون اوردند. بچه های یتیم خوشحال شدند و جیغ کشدند، ولی خانم باتلر با لحن محکمی گفت: فقط مال بزرگ هاست. و بعد کلوچه های شکری را که برای انها پخته بود از زنبیل بیرون آورد. دو تن از بیوه هایی که در خانه زندگی می کردند فورا فنجان های شیر را اماده کردند و بچه ها را در حیاط دور یک میز کوتاه نشاندند. خانم باتلرگفت: خوب دیگر حالا می تو نیم با خیال راحت شاخه ها را اویزان کنیم. رت. رفتن روی نرد بام با تو. *** | ||||||||
| | |
| | #89 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست بسیار مفید : +5 امتیاز اسکارلت کنار ان هامپتون نشست. دلش می خواست به این دختر خجالتی خیلی محبت کند، زیرا آن بسیار به ملانی شباهت داشت. احساس می کرد که می خواهد همه ان افکار بدی را که در مورد ملانی داشت جبران کند در تمام ان سال ها اسکارلت به طور ظالمانه ای درباره ملانی فکر می کرد، در حالی که او محرمانه به اسکارلت وفادار بود. آن هم ازمصاحبت او خوشحال بود و این خوشحالی را به راحتی بر زبان می اورد. صدای لطیفش تقریبا از ان حالت یکنواخت سابق خارج شده و جان گرفته بود و داشت از گیسوان اسکارلت تعریف می کرد. "داشتن چنین موی سیاهی واقعا چقدر فوق العاده است ، مثل ابریشم است، شاید سیاه ترین ابریشم هم از این سیاه تر نباشد. یا شاید مثل تابلویی که قبلا دیدم یک یوزپلنگ با پوست سیاه و خوشگل." صورت ان با پرستشی کودکانه روشن شد و بعد، از اینکه این طور نا به هنگام حرف زده بود خجالت کشید. اسکارلت با مهربانی دست بر دست اوکشید. در ان لحظه دخترک جوان و خجالتی بیشتر به یک موش صحرایی کوچک و وحشت زده شباهت داشت. وقتی ارایش اتاق تمام شد و بوی شاخه های کاج همه جا را گرفت ان معذرت خواست و به سراغ بچه ها رفت تا انها را برای خواندن ترانه های کریسمس اماده کند. ملی چقدر این جورکارها را دوست داشت. اسکارلت هنگامی که دوباره به ان نگریست بغضی سنگین گلویش را گرفت. ان دو کودک را که در حال خواندن بودند در اغوش گرفته بود. ملی واقعا دیوانه بچه ها بود. برای یک لحظه اسکارلت از اینکه هدایای بیشتری برای وید و الا نفرستاده احساس پشمیمانی کرد. بعد از اینکه اواز بچه ها تمام شد همه حاضرین با هم اواز خواندند و اسکارلت تمام کلمات ترانه "اولین نوئل" را به خاطر اورد. مراسم که تمام شد و همگی خانه را ترک کردند اسکارلت گفت: چه هیجان انگیز بود! من کریسمس را خیلی دوست دارم. الینورگفت: من هم دوست دارم. پیش درامد خوبی برای جشن های ماست . اگرچه امسال مثل هر سال در ارامش نیستیم. سربازهای بیچاره یانکی روی گرده ما سوار می شوند، بیشتر از گذشته. سرهنگ فرمانده انها حتما اجازه نمی دهد که این طور انها را به بازی بگیریم و منع عبور و مرور شبانه را بشکنیم، ان هم با این سروصدا. بعد مثل دختری کوچک خندید و شادی کرد. "چه هیجان انگیز بود." رزماری گفت: ماما چطور می توانی به این پست فطرت های ابی پوش بگویی یانکی های بیچاره "برای اینکه انها به جای اینکه ما را نشانه بروند ترجیح می دهند تعطیلات کریسمس را پیش خانواده هاشان باشند. به نظر من انها از این کار اصلا راضی نیستند. خیلی هم ناراحت و نگرانند." "من شرط می بندم تو و دوستانت چیزی توی استین تان قایم کردید ماما." خانم باتلر دوباره مثل بچه ها خندید. "فقط اگر مجبوربشویم اگر اون کلنلی گنده دماغ و دشمن انجیل کاری نکرد برای این بود که نمی خواست در روز یکشنبه دستور حمله بدهد. فردا داستان دیگری دارد، قبلا وقتی از بازار بیرون می امدیم انها برای پیدا کردن جنس قاچاق زنبیل های ما را می گشتند. اگر دوباره بخواهند این کار را بکنند دستشان به چیز های جالبی می خورد. " رزماری گفت: دل و روده گوسفند؟ اسکارلت گفت: تخم مرغ های شکسته؟ رت گفت: پودر خارش اور؟ الینور برای سومین بار مثل بچه ها خندید. "و چند تا چیز دیگر درکنارش." بعد با افتخار اضافه کرد : ما نقشه های جالبی برایشان داریم. برای انها تازگی دارد. مطمئنم که تا حالا حتی اسم سم سماق را هم نشنیدید. البته من دوست ندارم در این روز های کریسمس بدجنسی کنم ولی انها باید بفهمند که ما مدت هاست که دیگر از انان نمی ترسیم. بعد فورا اضافه کرد: کاش راس هم اینجا بود. همه خنده کنان دور شدند. خانم باتلر دوباره گفت: فکر می کنی چه موقع برای برگشتن برادرت مناسب است، رت؟ "بستکی دارد که شما و دوستانتان تا کی بخواهید به این کارهایتان ادامه بدهید ماما. فکر می کنم برای جشن سن سیسلیا خودش را برساند." "خیلی خوب است. توی ان جشن باید باشد، بقیه جشن ها مهم نیست." | ||||||||
| | |
| | #90 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸
نوشته ها: 637
(View Stats)
تشکرها: 1,694
تشکر شده 7,549 بار در 651 پست
| پست مفید : +3 امتیاز اسکارلت فکر می کرد که تا شروع جشن ها، زمان به کندی خواهد گذشت. ولی سریع تر از انچه که فکر می کرد سرامد، اسکارلت با خود گفت که چطور متوجه گذشت زمان نشده. سرش با حوادث روزانه گرم بود، با جنگ و مقابله با یانکی ها. سرهنگ دستور داده بود با انها که مقررات منع عبور و مرور شبانه را نادیده می گیرند به شدت برخورد شود. روز بعد، یعنی روز دوشنبه خانم های چارلزتونی اسلحه مخصوص خود را اماده کرده بودند و بازار از خنده ترکید فردای ان روز سربازها همگی دستکش به دست کرده بودند. و انان که در روز دوشنبه بی محابا در زنبیل خانم ها دست کرده بودند احتیاط می کردند. تجربه ای داشتند که مایل نبودند تکرار شود. اسکارلت که با سالی بروتون در مهمانی ورق بازی صحبت می کرد گفت: انها باید می دانستند که ما بی کار نمی نشینیم. سالی با خنده ای بلند حرف او را تصدیق کرد. "من یک چراغ دود زده توی زنبیلم داشتم. مال تو چی بود؟" "فلفل قرمز. می ترسیدم عطسه کنم می دانی که؟ اگر فلفل قرمز برود توی دماغ ادم دیگه نمی شود جلوی عطسه را گرفت." جیره بندی جدیدی از دیروزانجام شده بود و خانم ها دیگرنمی توانستند سر قهوه بازی کنند و حتی دیگرسر پول هم بازی نمی کردند . یانکی ها به شدت با بازار سیاه مقابله می کردند و این سخت ترین بازی ورقی بود که خانم ها در ان شرکت داشتند، دیگر چیزی پیدا نمی شد که برد و باخت کنند و اسکارلت از ان موقعیت لذت می برد. اوهم دوست داشت که یانکی ها را اذیت کند. ولی انهاهنوزچارلزتون را دراختیارداشتند و خیابان ها را دراخیتارگرفته بودند و یک باردماغشان سوخته بود و باز هم می باید بارها دماغشان می سوخت تا شکست را قبول کنند. اسکارلت هم یکی از کسانی بود که دماغ انها را سوزانده بود. گفت: این دست مال من است، شانس، فقط شانس. فقط چند روز دیگر به شروع جشن ها مانده بود و او می توانست با رت برقصد. رت خودش را دور نگه می داشت. اسکارلت گل های کاملیا را که رت برایش فرستاده بود همان طور که او خواسته بود به گیسوانش اویخت و سرش را چرخاند تا خودش را در اینه ببیند. "موهایم مثل یک لوله کالباس شده." و بعد با عصبانیت گفت: پانسی، باید جور دیگر درست کنی. یالا همه را جمع کن بالا. می خواستم گل ها را در میان امواج گیسوانش سنجاق کند. اه، رت چقدر بدجنس است، می گوید این گل های احمقانه خیلی بهتر از ان جواهرات است. چرا این قدر بدجنس است؟ این لباس هم که به اندازه کافی مزخرف هست. اگر نتواند به جای این گل ها چیز دیگری به خودش اویزان کند، بهتر است یک گونی ارد را سوراخ کند و به جای لباس بپوشد. ترجیح می داد از همان، جواهرات خودش استفاده کند. سر پانسی داد زد: درست شانه کن. "نه موهای روی گوشم را یک کمی ببر بالاتر." چقدر خوب شد که رزماری کمک پانسی را قبول نکرد. اینکه چرا پیشنهاد اسکارلت را برای فرستادن پانسی به اتاق او و ارایش موهایش نپذیرفته بود عجیب می نمود. به نظر اسکارلت رزماری به هر کمکی نیاز داشت. احتمالا موهایش را همان طور مثل پیرزن ها درست می کرد. لبخند زد. ورود به مجلس رقص به همراه خواهر رت اشکار می کرد که اسکارلت چقدر زیباست. با مهربانی گفت: خوب است پانسی. گیوانش مثل بال های کلاغ، سیاهی درخشانی داشت وگل های سفید کاملا به ان می امد. "چند تا سنجاق سر به من بده." نیم ساعت بعد اسکار لت کاملا اماده بود. اخرین نگاه را از توی اینه قدی به خودش انداخت. لباس بلند و ابی رنگش زیر نور چرغ برق می زد و شانه هایش چون مرمر سفید می درخشید. الماس ها انعکاس خیره کننده داشت و از چشمان سبزش برقی بیرون می زد. نوار مخملی سیاهی در انتهای دامن چین دار لباسش دیده می شد و یک نوار پهن به شکل نیم حلقه مخصوص پوشیده بود که رویه مخملی ابی رنگ با تور های سیاه داشت و یک نوار باریک مشکی دور گردن و مچ هایش بسته بود. گل های کاملیای سفید با روبان مشکی به موهایش وصل شده وادامه اش روی شانه ها قرار گرفته بود. هرگز این قدر خودش را دلربا ندیده بود. گونه هایش از هیجان به قرمزی می زد. *** | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| ادامه, اسکارلت, الکساندرا, بربادرفته, تایپ, ریپلی, نویسنده |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| اسکارلت | الکساندرا ریپلی | دانلود | ستاره یخی | خارجی | 4 | ۲۳ شهريور ۱۳۹۰ ۱۲:۱۴ قبل از ظهر |
| پمبرلی ( ادامه غرور و تعصب ) | اما تنانت | تایپ | silver moon | کتابهای کامل شده خارجی | 42 | ۴ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۱۱:۵۷ قبل از ظهر |
| الکساندرا هریس جایزه کتاب گاردین 2010 را از آن خود کرد | tyler darden | فرهنگی و هنری | 0 | ۱۲ آذر ۱۳۸۹ ۰۹:۵۵ قبل از ظهر |
| فراخوان ادامه تایپ : آبی ترین احساس میعاد عاشقانه | sama33 | فراخوان تایپ | 93 | ۲۸ مهر ۱۳۸۹ ۱۰:۳۹ قبل از ظهر |
| بازیگر «بربادرفته» درگذشت | آنیتا | فرهنگی و هنری | 0 | ۱۲ شهريور ۱۳۸۹ ۰۸:۱۹ بعد از ظهر |