ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان یک نفس هوای تو | شیوا کاربر انجمن
bamilo

asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 13 1234511 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 122
  1. Top | #1

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    319
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    قلب کسانی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    15,047
    تشکر شده 18,108 در 351 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان یک نفس هوای تو | شیوا کاربر انجمن

    سلام به دوستان رمان خون خودم
    منم بادیدن این شور واشتیاق بچه ها تصمیم گرفتم یه رمان بنویسم چند سال پیش سعی کردم ولی نوشتن واسم سخت بود ولی
    این سایت خوب وبچه ها بهم انگیزه دادن
    چون اولین رمانیه که مینویسم نمیدونم کارم چطوره پس اگر زحمتی نیست بخونیدش و نظرتونو خصوصی بهم بگید که ادامه بدم یا نه
    خواهشا اگر خوب نیست بگید که منم الکی روش وقت نذارم



    به نام خدا
    یه نگاه به اطرافم انداختم اصلا نمیدونستم کجام پاهام دیگه بیشتر از این قدرت نداشت چندساعتی بود که تو خیابون راه میرفتمو اشک میریختم انگار تازه چشام باز شده بودو دنیارو با همه زشتی هاش میدیدم دیدن پژمان تو اون وضعیت مثل این بود یکی سیلی محکمی بهم زده باشه تا از خواب بیدار شم وبفههم دنیا جای قشنگی نیست بازم اشکام شروع به باریدن کرد به زمان حال برگشتم باید زودتر خودمو به خونه میرسوندم با یه دست اشکهای مزاحم را که باعث تاری دیدم میشد پاک کردم وبا دست دیگم کیفم رو شونم ثابت کردم وشروع کردم به دیویدن تا سر یه کوچه دویدم یه لحظه ایستادم تا ببینم کجام همه جا تاریک بود با کمی دقت متوجه یا ایستگاه اتوبوس که تو فاصله چند متریم بود شدم.گوشه ای از صندلی ایستگاه نشستم وزیر لب به پژمان لعنت میفرستادم اصلا حواسم به هیج جا نبود که یکی از پسرایی که تو ایستگاه منتظراتوبوس بود اومدروبروم ایستاد
    -خانم حالتون خوبه؟کمکی از من بر میاد
    یه لحظه ترسیدم آخه هم تو فکرو خیال بودم هم انتظارشو نداشتم بیاد باهام حرف بزنه حتما قیافم خیلی داغونه که امده جلو ازم سوال میپرسه با این حال خودمو جمع وجور کردم وگفتم
    -نه ممنون چیزی نیست
    اونم یه نگاه بهم کردو رفت پیش دوستش ،بلند شدم نگاه کنم ببینم از اتوبوس خبری هست یا نه ،نخیر حالا چرا یه تاکسی رد نمیشه اه دوباره نشستم روصندلی که متوجه زنگ گوشیم شدم
    گوشی از کیفم بیرون آوردم خود لعنتیش بود قطع کردم یه نگاه به تماس های از دست رفته کردم چند تا تماس از خونه وپژمانو ودوستم سحر داشتم پس چطور نشنیده بودم لابد از بس تو فکر بودم !دوباره گوشیم زنگ خورد گوشی خاموش کردم پرتش کردم تو کیفم یه نگاه به ساعت کردم ساعت از 9 داره میگذره ، وای مامان فوری گوشی درآوردم روشنش کردم ،داشتم شمارو میگرفتم که مامان خودش زنگ زد تا گفتم بله سیل کلمات بود که روسرم آوارمیشد
    مامان-نسترن مامان خوبی؟سالمی؟چراگوشیتو جواب نمیدی؟کجایی؟مردم از نگرانی؟
    -سلام
    از بس گریه کرده بودم صدام خش دار شده بود یکم صدامو صاف کردم
    -دارم میام مامان منتظر اتوبوسم هنوز نیومده
    مامان-خب دربست بگیر ،کجایی ؟
    -نه الانه که بیاد ،با یکی از دوستام بودم اومدم توضیح میدم
    مامان-باشه مواظب خودت باش زودتر بیا، راستی بابات از دستت عصبانیه ها
    -باشه فعلا
    مامان –خداحافظ
    وای بابا روچیکارکنم بابام اصلا آدم سخت گیروخشنی نیست ولی اگه عصبانی شه بد عصبانی میشه ،حالا چی بگم بهشون بازم زیرلب یه فحش به پژمان دادم.بله بلاخره این اتوبوس اومد اصلا نگاه نکردم مسیرش به خونمون میخوره یا نه،فوقش یکم که از این جا دور شد پیاده میشم و یکاری میکنم دیگه
    داخل اتوبوس خالی بود فقط دوتا خانم که معلوم بود از خرید برگشتن واز خستگی نای حرف زدن ندارن ویه پیرمرد که رو صندلی های جلو نشسته بود منم رفتم روی یکی از صندلی ها نشستم وخودمو سر دادن کنار پنجره،شیشه پنجره روباز کردم تا کمی بادبهم بخوره شاید یکم از التهاب درونم کم شه.آخ پژمان چی بگم بهت داغونم کردی بازم اشکام شروع به باریدن کرد ولی باز فکرم رفت سمت بابا چی بگم باور کنه وای خدا چرا انقدر من سادم،چرا قبول کردم برم خونش
    آخ سرم تیر میکشید دستمو گذاشتم دوطرف سرم یکم فشار دادم شاید خوب شه فایده نداشت همیشه بعد از گریه کردن سردرد میگرفتم.یکم دو دوتا چهارتا کردم که چی به خانوادم بگم که یه جرقه تو سرم رروشن شد آهان فهمیدم نسیم، یه زنگ میزنم باهاش هماهنگ میکنم که مثلا با اون رفتم خرید خانوادمم که نسیم زیادنمیشناسن به خواد بعدا لو بره امشب کجا بودم وچرا دیر میرم خونه
    گوشیمو در اوردم باز تا روشنش کردم پژمان زنگ زد ریجکت کردم و به نسیم زنگ زدم وجریانو گفتم وقول دادم فردا براش توضیح میدم
    سرم تکیه دادم به صندلی وبه 6ماه پیش فکرمیکردم که چطور با پژمان اشنا شده بودم هر لحظه یه خاطر،یه حرف ،یه قصه از ازش یادم میومد صداش تو گوشم میپیچید ،دروغ هاش،چطور نفهمیدم لعنتی،داشتم با خودمو خاطرات کلنجار میرفتم که متوجه شدم اتوبوس نگه داشت و اون دو تا خانم پیاده شدن یکم بیرون نگاه کردم فوری مغزم به کار افتاد از اینجا تاخونه چند تا ایستگاه بیشتر نمونده ولی اتوبوس میدون دور زد داشت میرفت یه سمت دیگه سریع بلند شدم از راننده خواستم نگه داره پیاده شدم چند دقیقه ای کنار خیابون وایساده بودم که ،یه پژوه که یه مرد میانسال توش بود نگه داشت یه قدم عقب رفتم که گفت:
    - بفرمایید برسونمتونون
    خدایا چرا یه تاکسی نمیاد بهش بی محلی کردم که گفت
    -قصد مزاحمت ندارم بفرمایید تا جایی برسونمتون
    تو دلم گفتم آره جون خودت،همتون دروغگویید،محلش ندادم اونم دید محل نمیدم گذاشت رفت هنوز دور نشده بود یه زانتیا که توش یه پسر جوان بود کنار پام ترمز کرد
    -سلام بیا سوار شو دیگه
    پشتمو بهش کردم
    -بیا دیگه ماشین گیرت نمیادا
    وقتی دید جوابشو نمیدم گفت:
    -اصلا تو که این کاره نیستی این وقت شب چرا کنار خیابون وایسادی
    درسته تو پاییز زمستون هوا زود تاریک میشه و تو جامعه عرف نیست یه دختر تنها شب بیرون باشه ولی چرا مردم جامعه مخصوصا پسرا اینجوری شدن چرا به خودشون اجازه میدن به هرکسی توهین کنن مگه سرو وضع منو نمیبینه یعنی تشخیص نمیده که من این کاره نیستم اگه هرکس به خودش اجازه مزاحمتو نمیداد شاید ماهم با امنیت بیشتر رفتو آمد میکردیم تو این فکرا بودم که یه تاکسی که رانندش یه پیرمرد بود از راه رسید منم دربست گرفتم تا خونه باز رفته بودم تو فکر که راننده گفت
    -خانم رسیدیم
    کرایه حساب کردم .خواستم با کلید درو باز کنم گفتم نه زنگ بزنم بهتره چه ضربان قلبی گرفتم وای نسترن باباته دیگه ترس نداره فوقش یکم دعوات میکنه اصلا چرا میترسی اونا که چیزی نمیدونن همون لحظه در باز شد از حیاط کوچیکمون گذشتم مامان بابا دم درحال منتظرم بودم سرم انداختم پایین وآروم سلام کردم
    بابا خیلی خشک وجدی جوابمو داد معلوم بو خیلی عصبانیه
    -یه نگاه به ساعت کردی کجا بودی این وقت شب،گوشیتو چرا یا جواب نمیدی
    نگاهم کشیده شد سمت ساعت وای یعنی انقدرطول کشیدعقربه های ساعت 10:30 رو نشون میداد
    مامان-کجا بودی مادر دلم هزار راه رفت؟چرا چشات قرمزه چی شده گریه کردی
    -چیزی نشده، ببخشید دیر شد
    مامان-کجابودی نسترن جون به لبم کردی دختر
    -با نسیم رفته بودیم خرید حواسم به ساعت نبود واسه این دیرشد چشامم فکر کنم از خستگی وآلودگی قرمزه
    مامانم یه نگاه بهم کرد یعنی خودتی ولی جلو بابام دیگه چیزی نگفت منم تند رفتم سمت اتاقم لباسمو عوض کردم که بابام صدام کرد
    -نسترن بیا شام
    -مرسی میل ندارم
    بابا-گفتم بیا
    با اکراه بلند شدم دستو صورتمو شستم رفتم آشپزخانه
    -شما هنوز شام نخوردید
    مامان-نه مگه از نگرانی چیزی از گلومون پایین میرفت
    بابا-نسیم همون همکارته
    وای خدا نخواد باهاش حرف بزنه
    -بله بابا دختر خیلی خوبیه
    خودمو مظلومتر کردم وگفتم
    -ببخشید دیر شد دیگه دیر نمیکنم اصلا میخواید با نسیم حرف بزنید مطمئن شیدجای خاصی نبودیم
    -نه نمیخواد من بهت اعتماد دارن ولی تکرار نشه دخترجون من نگرانه خودتم، جامعه پر گرگه تورم میشناسم چقدر ساده ای تو تازه دو ماه میری سرکار هنوز آدمارو نمیشناسی
    تو دلم گفتم راست میگی بابا جون من خیلی سادم گرگم میدونم زیاده یکیش همین پژمان لعنتی
    مامان-ا نسترن چرا گریه میکنی بابات که حرف بدی نمیزنه
    دست کشیدم رو صورتم خیس بود اصلا نفهمیده بودم دارم اشک میریزم
    بابا –بسه دخترم حالا دیگه ناراحت نباش
    آخی بابایی فکر کرده از حرفاش ناراحت شدم نمیدونه من واسه سادگییام دارم اشک میریزم پاشدم
    -من بیرون یه پیراشکی خوردم میل ندارم برم بخوابم بازم ببخشید
    وای خدا چقد دروغ گفتم امشب منی که از دروغ بدم میومد خداجون ببخشیدولی چاره دیگه ای ندارم همش تقصیر تو لعنتی که مجبورم به خانوادم دروغ بگم
    مامان-باشه برو بخواب شب بخیر
    منم شب بخیر گفتم اومدم اتاقم رو تخت دراز کشیدم وچشاممو بستم ولی بجای خواب باز فکر پژمانو کارهاش اومدن سراغم به زحمت پسشون زدم وبعد کلی غلت زدن خوابم برد

    منتظر نظرات شما هستم

  2. 345 کاربر از پست shiva joon تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , #PARDIS# , $ ساجده$ , * حدیث * , **Silver Star** , *fatemeh.s* , *Ghazal* , *SAHAR.R* , *sara , *TARA* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , -bahareh- , -Farimah- , -نازلی- , .....ARAM , .Baharak. , .Dreamy-girl. , .Mania. , .Mehrnoosh. , .MojGan. , .Mona. , .Monire. , .parniya. , .هازال. , 88 shiva , @nilu , aazz , abby7 , abien , afi jonz , afsoon321 , aidai , Altin ay , Amirsam1 , ana43 , Anahita.s , Andr0meda , ANNE , Anolin , architect_shima , arezoo214 , arman_iran , aroosak , ART!ST , asaletanha , ashkannia , ashoka , ava.n , avaa... , ayda3 , ayda90 , azar1 , azda , AZHIDEH , azita_esy , b.khorasani , ba-maram , babasi , BAHANEYE MAN , BARIN 19 , Behnaz joon , behnazhmz , bita49 , blue berry , blue69 , Boshra.M , Breaking dawnnn , CAT-WOMAN , coral , diena , dr-vet , Dr.nastaran , edin , eglantine-m96 , elahe atash , electeronic , Elen , elnaz 90 , elnaz89 , eteb , evilgirl , faezeh88 , fahime 528 , fahime_kiticat , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnoushi , farzaneh14 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , fatima_59 , g@ddess , gandomsa , ghazale96 , ghorbani , golabaton , Golbahar75 , Golden Eye , goldoone22 , goominam , gorestan man , hanajigh , hana_m , hany666 , harimeshgh , harki00 , HAsti-Nj , hasti59 , hasty 70 , helik , hiam , hiva , homaa , honey_x , Hoopoe , hooramohebtash , hooriya_y , htamspam , icegirl78 , icicle , ili mah , Irani , iryane , j.ghanavizi , jery jon , jokerlady , k.hial , katy , king _ panther , leila.kh , lili5225 , lindalili , love is.. , Lovely_girl , M&M_601 , m.darya , m.gabryel , M.gIrL , M.matineh , m0zhdeh , mahbano , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , MAHSA-O , mahsamoon , mahtab payda , mahtab10 , mamorin , maneou , many22 , marjanagn , maryam joOon , masoumeh , mehrgan0000 , meno , messi1 , Mina , mina.bala , mina.p , mina68 , minimona , mirage , misha_kavir , miss maryam , monir 11 , monir1343 , my ring , m_h_n , N A F A S , N A R S A N , n!loof@r , nafas44 , Nahid72 , NAJVA66 , nasi & somi , nastaran86 , nedaj , negarjojojo , nika21 , nikoo 123 , niloufar_rose , nina86 , nirvana1234 , nlp16001 , NO ONE , noodi , nrezaii , olala , omidk , OoPs , padideh_hs , paiz , paria mahan , parisa76 , parisabeheshti , ParMoun , patough , patrin , persian-star , peymaneh , Pinkvadie , pr.delafrouz , raha moozy , RaheBipayan* , rahel194 , rashno , RealIty , Rha.sh , Roya_2010 , rozi-91 , rozita maryam , rural girl , saba_lovly , saeedeh_n , Saeideh_82 , sahely , Saher07 , samim , SaMirA.Ha , sana1994 , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sara1995 , sarah.sh , sazin513 , sedena , sefid65 , sepide90 , serentipiti , setareye abi , shakiba_2510 , shamilaamir , shatot , Shifteh , shimaaaaa , shiva arya , silver moon , silverstar , sinsor , Snow Dream , soha.f , soha666 , Sokout , star daughter★ , sydney , sαвα , T T--THR , tama1011 , tannaz22 , tatar , tghyasfr , Tifani Jon , tina 1989 , tinairn , Titanium , titinaz , vahshatnak , vampire123 , violet_kl , yashkin , yasnaa , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , zina , _Azadeh_ , _black Flood_ , |SarA_S| , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , آذردخت , آرشا , آزالیا , آسمان ابری , آسوده , اب و اتش , ارتمیس * , اقاقی , بارنی , برادپیت , بلور , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , حدیث 69 , خانم فسقلی , دختراسمانی , دخترشیطون بلا , روياي ابي , زعیم زاده , زوها , سانجانا , سبحی , سوانا77 , سکوت من , شبنم , شیوا , عشق یخی , علی رضاایران , عیدی , فرنوش فاني , فرگلf , فوزان , لمیس20 , لی لی تنها , لیلاحمیده , م.م.ر , مامان شهرزادی , ماندانا* , ماه منیر , ملیساا , منا64 , منيژه , مهستی , مونا** , مُحی , نصرا... , نگان , نیکولا , هوفریا , واران , ياابالفضل , ياسمن71 , پرهوده , پری خانوم , پیازچه , کردلیا , کمند , گلشن ارا , گنجشک , یگانه , ๑ Areefee ๑ , ღ ghazali ღ , ♥BAHAR♥

  3. Top | #2

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    319
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    قلب کسانی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    15,047
    تشکر شده 18,108 در 351 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    یعنی هیچ نظری ندارید

    ساعت 6:30 بازنگ ساعت بیدار شدم حاضر شدم رفتم سر کار،اصلا نفهمیدم روز رو چه جور گذروندم همش تو فکربودم وجواب همکارامو بزور میدادم دلم میخواست تنها باشم وفکر کنم که کجای کارم اشتباهه،حتی وقتی نسیمم اومد پرسید که جریان دیشب چی بود وچرا امروز انقدر پکرم گفتم چیز مهمی نبود ،نسیم همکارم بود که تو این دو ماهی که کار میکردم باهاش دوست شده بودم دختر خونگرم ومنطقیه و دوسالی از من بزرگتر بود منزلشون نزدیک ماست وتقریبا هم مسیریم وعصرها هم باهم بر میگشتیم تو این مدت حسابی باهم صمیمی شده بودیم ولی از جریان منو پژمان کسی اطلاع نداشت حتی دوست صمیم سحر،سحراز دوستای دوران دانشگامه خونشون کرج بودولی خب فاصله خونه هاممون نتونست بین دلامون فاصله بندازه هرچند الان که درسمون تموم شده همدیگرو کمتر میبینیم ولی همدیگرو خیلی دوست داریم ورابطمونو حفظ کردیم
    عصر تو اتاقم بودم که مامان صدام کرد
    -نسترن تلفن سحره
    -اومدم
    -سلام سحر جان خوبی
    سحر-سلام عزیزم کجایی خانم دیگه سرکار میری کمتر تحویل میگیری راستی اول زنگ زدم گوشیت چرا خاموشش کردی
    گوشیمو اصلا یادم نبود روشن کنم امروزم با خودم شرکت نبرده بودم
    -چرا عزیزم به یادت هستم فقط سرم شلوغ بود گوشیمم شارژش تموم شده من یادم رفت بزنم شارژ
    سحر- چرا صدات گرفته چی شده سرحال نیستی
    -سرم درد میکنه چیزی نیست
    سحر-انشاا.. زودترخوب شی میخواستم بگم بیای خونمون
    -نه عزیزم باشه واسه یه روز دیگه که حالم خوب باشه
    سحر-باشه پس من مزاحمت نمیشم توام استراحت کن قربونت خدافظ
    -خدافظ
    تو دلم گفتم کاش اون دفعه هم نمیرفتم باصدای مامانم از فکرو خیال اومدم بیرونو رفتم پیشش
    باکرختی از صندلیم بلندشدم برم یه لیوان آب بخورم قبل از این که وارد حال بشم متوجه صدای مامان بابا شدم که در مورد من صحبت میکردند همونجاگوشه دیوار راهرو وایسادم تا به حرفاشون گوش بدم البته میدونستم کاردرستی نیست ولی چون چندبار اسم خودمو شنیدم کنجکاوی نذاشت به درستی ونادرستی کارم فکر کنم
    بابا-زهرا خانم،نسترن چیزی به شما نگفته؟اصلا این دختر ،دختر دو هفته پیش نیست
    مامان-نه والا چند بار ازش پرسیدم میگه هیچی
    بابا-اخه این نمیشه که همش تو اتاقشه چند لحظه هم بیرون میاد تو فکره
    امروز آقای ناصری زنگ زده بهم میگه اتفاقی واسه نسترن خانم افتاده انقدر ساکته؟نکنه تو محل کار واسش مشکلی پیش اومده این نسترنی که من میشناختم نیست گفتم فکر نکنم اگه مشکلی داشت به من یا مادرش میگفت پرسیدم کارشو خوب انجام نمیده گفت نه کارشو درست انجام میده هرچند گاهی اشتباهاتی داره که اونم واسه تازه کار بودنشه
    مامان-چی بگم آقا رضا حالا من دوباره باهاش حرف میزنم
    از خیر آب خوردن گذشتم اومدم اتاقم پایین تخت نشستم ودستامو گذاشتم رو تشک وسرمو تکیه دادم به دستام،خدایا چی بگم بهشون،بگم دخترتون گول حرفای یه پسرو خورده،بگم چقدر سادم
    این جوری که بیشتر ناراحت میشن بیچار ها چقدر واسه من ناراحتن همینجوری گریه میکردمو با خودم حرف میزدم که صدای گوشیم بلندشد نگاه صفحه کردم پژمان بود تو این مدت خودشو کشته بود ازبس اس ام اس وزنگ زده بود نه اس ام اساشو خونده بودم نه زنگاشو جواب میدادم دستمو بردم سمت دکمه قرمز که پشیون شدم، تمام ناراحتی های خودمو خانوادم تقصیر اون بود کی بهتر از خودش تا دق ودلی هامو سرش خالی کنم دکمه سبزو زدمو باصدای بغض دار گفتم
    -چی از جونم میخوای لعنتی چرا دست از سرم بر نمیداری
    پژمان-نسترن خواهش میکنم قطع نکن بذار واست توضیح بدم
    -چه توضیحی اشغال بازم میخوای دروغ به خوردم بدی چرا من هان چرا
    پژمان-من متاسفم تو به من وقت بده
    -خیلی پستی منو باش که چقدرواسه تو ناراحتی کردم دنیارو روسرم خراب کردی
    پژمان-من حتی بهت دستم نزدم بیابریم یه جابشینیم تامنم واست توضیح بدم
    -خیلی پرویی تو روحمو زخمی کردی با احساساتم بازی کردی،دیگه نمیخوام صدای نحستو بشنوم چه برسه قیافتو اشغال ببینم دیگه به...
    پژمان-یه لحظه قطع نکن خب پای تلفن میگم فقط گوش کن قانع نشدی هرچی خواستی بگو
    -......
    پژمان-بذار از اول برات بگم بیست سالم که بود سر یه دعوای شدید با مامان بابام از خونه زدم بیرون حوصلشونو نداشتم آدمای خشک مذهبی بودن که هر کاری میخواستم بکنم نمیذاشتن خدا هم انقدر به بندش سخت نمیگیره که اونا به من سخت میگرفتن یه کاری کردن از هرچی دینو مذهبه بدم بیاد حتی از ...
    یه شب وسایل ضروریمو انداختم تو کوله پشتیمو از خونه فرار کردم رفتم پیش یکی از دوستام ،من تک فرزندشون بودم
    -چی تک فرزند آه خدای من چقدر دروغ
    پژمان-متاسفم بذار بقیشو بگم پیش خودم گفتم یه هفته خونه دوستام میمونم تایکم قدرمو بدونن انقدر به پروپام نپیچن بابام وضع مالیش خوب بود ولی پول تو جیبی که به من میداد اندازه یه بچه ده دوازده ساله بود البته سربازیمو خریده بود که من ازشون یه وقت دور نشم وهم بچسبم به درسم ولی من نه اهل کار بودم نه درس از بس تفریح نداشتم فقط واسم عقده شده بودبا دوستام برم گردش و تفریح
    تو یه هفته به همه جا سر زده بودن خبرمو از دوستام گرفته بودن ولی من از قبل باهاشون هماهنگ کرده بودم که جامو لو ندن خلاصه وفتی دیدم اوضاع مناسبه برگشتم مامان بیچارم از خوشحالی غش کرد همون شد که میخواستم به خاطر این که فرار نکنم کمتربهم گیر میدادن واگرم بعضی اوقات باهام مخالفت میکردن تهدید میکردم واسه همیشه میرم دیگه ازترس کاری به کارم نداشتن اوایل به خاطر آزادیام خوشحال بودم وهرکاری میخواستم میکردم کم کم میدیدم دارم ازشون دور میشم شبا دیر میرفتم خونه چند تا رفیق نابابم پیدا کرده بودم البته الان میگم ناباب اون موقع بهترین دوستام بودن و کارشون بهترین و درسترین کارا بعض اوقات میرفتیم پارتی منی که تو همه چی محدود بودم مخصوصا ارتباط با دخترا زود خودمو باختمو چند تا چند تا دوست دختر داشتم
    یه روز یکی از دوست دخترای دوستام بهم زنگ زد گفت فرشاداز ارتباطشون فیلم گرفته تهدید کرده اگه باهاش بهم بزنه فیلمش رو پخش میکمه پرسید من از این جریان خبر دارم یانه بعدش شروع کرد به گریه کردن
    دلم براش سوخت رفتم پیش دوستم از زیر زبونش کشیدم دیدم بلف زده واز فیلم خبری نیست با دختره تماس گرفتم ،اسمش شهین بود براش جریانو گفتم اونم دعوتم کرد خونش یه خونه مجردی تو ونک داشت روزی که رفتم خونش دیدم با یه لباس خیلی راحت اومد نشست کنارم تو دلم گفتم منو باش فکر کردم از این دختر ساده ههاست که اونجوری گریه میکرد خب کرم از خودته ،ازش پرسیدم چرا میخواستی با فرشاد بهم بزنی که اونم اینجوری تهدیدت کنه

    امیدوارم غلط تایپی نداشته باشه
    ادامشو فردا میذارم

  4. 284 کاربر از پست shiva joon تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , #PARDIS# , $ ساجده$ , * حدیث * , **Silver Star** , *fatemeh.s* , *SAHAR.R* , *sara , *TARA* , *~Faezeh~* , *ریحانه# , -نازلی- , .....ARAM , .Baharak. , .Dreamy-girl. , .Mehrnoosh. , .Mona. , .Monire. , .parniya. , 88 shiva , @nilu , aazz , abby7 , abien , afi jonz , aidai , ana43 , ANNE , Anolin , architect_shima , arezoo214 , aroosak , ART!ST , asaletanha , asemanii , ashoka , ava.n , avaa... , ayda3 , ayda90 , azad_awesome , azar1 , azda , AZHIDEH , b.khorasani , ba-maram , babasi , BAHANEYE MAN , BARIN 19 , Behnaz joon , behnazhmz , blue berry , blue69 , Boshra.M , Breaking dawnnn , CAT-WOMAN , coral , crystal_vampire , diena , Dr.nastaran , eglantine-m96 , elahe atash , Elen , elnaz 90 , elnaz89 , evilgirl , faezeh88 , fahime 528 , fahime_kiticat , farajoon , farizad , Farnaz , farnoushi , farzaneh14 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , gandomsa , ghazale96 , ghorbani , golabaton , Golden Eye , goldoone22 , hala , hana_m , hany666 , harimeshgh , harki00 , HAsti-Nj , helik , hiam , hiva , homaa , honey_x , Hoopoe , hooriya_y , htamspam , icegirl78 , icicle , ili mah , Irani , iryane , j.ghanavizi , jery jon , k.hial , katy , king _ panther , lamita , leila.kh , libra272 , lili5225 , lindalili , love is.. , Lovely_girl , M&M_601 , m.darya , M.gIrL , m0zhdeh , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahtab payda , mahtab10 , maneou , many22 , marjanagn , maryam joOon , masoumeh , meno , messi1 , Mina , mina.bala , mina.p , mina68 , minimona , mirage , misha_kavir , miss maryam , monir 11 , monir1343 , ms_f90 , my ring , m_h_n , N A F A S , N A R S A N , nafas&baran , nafas44 , nafas_akhar , NAJVA66 , nasi & somi , nastaran86 , nedaj , negarjojojo , nika21 , niloufar_rose , nina505 , nina86 , nirvana1234 , nita.viok , nlp16001 , NO ONE , nrezaii , omidk , OoPs , padideh_hs , paiz , paria mahan , parisa76 , parisabeheshti , ParMoun , patough , patrin , perijooon , persian-star , peymaneh , pr.delafrouz , raha moozy , RaheBipayan* , rahel194 , rashno , RealIty , Rha.sh , Roya_2010 , rozi-91 , rozita maryam , rural girl , Saeideh_82 , sahel_m , samim , sana1577 , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sara1995 , sarah.sh , sazin513 , sedena , sefid65 , sepide90 , sepideh70 , serentipiti , setareye abi , shakiba_2510 , shamilaamir , shatot , Shifteh , shimaaaaa , silverstar , sinsor , ~sky angel~ , soha.f , Sokout , suger , sydney , syhbyt , sαвα , T T--THR , tama1011 , tghyasfr , Tifani Jon , tina 1989 , tinairn , titinaz , uranoos , vampire123 , violet_kl , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , _Azadeh_ , |SarA_S| , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~SAREH~ , ~shiva~ , آذردخت , آزالیا , آسوده , ارتمیس * , اسمون , برادپیت , بلور , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , خانم فسقلی , رها خانم من , روياي ابي , سانجانا , سبحی , سوانا77 , شبنم , علی رضاایران , عیدی , فرنوش فاني , فرگلf , لمیس20 , لی لی تنها , لیلاحمیده , م.م.ر , مامان شهرزادی , ماندانا* , ملیساا , منيژه , مهستی , نصرا... , هوفریا , واران , ياابالفضل , ياسمن71 , پیازچه , کمند , گلشن ارا , گنجشک , یگانه , ๑ Areefee ๑ , ღ ghazali ღ , ♥BAHAR♥

  5. Top | #3

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    5,969
    میانگین پست در روز
    3.54
    محل سکونت
    Neverland
    تشکر از کاربر
    72,088
    تشکر شده 185,868 در 12,762 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

    آمارکتابهای در جریان سایت

    از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

    ممنون


  6. Top | #4

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    319
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    قلب کسانی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    15,047
    تشکر شده 18,108 در 351 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پژمان-فقط یه کلمه گفت، فرشاد بی عرضست خلاصه این جریان باعث دوستی منو شهین شد دختر راحتی بودهمین باعث شد منم بیشتر شبا برم پیشش با هم مشروب وسیگارو خیلی چیزای دیگه بگذریم بعد یه مدت فهمیدم مواد مصرف میکنه ولی چون وضع مالیش خوب بود هیچ وقت خمار ندیدمش که زودتر بفهمم تو اون مدت بهش علاقمند شده بودم میخواستم ترکش بدم که اون گرفتارم کرد
    -تو که شهینو داری پس چرا خواستی بامن دوست شی
    پژمان-صبر کم میگم،فهمیدم شهین بجز من باکسای دیگه هم هست ومقداری از وضعیت مالی خوبش واسه همینه تازه فهمیدم چرا انقدر من ساپورت میکنه و چرا فرشاد بی عرضست اون به کسی نیاز داشت که مشروب و موادو جنسای پارتی هایی که میگرفتو جور کنه خب واسه یه پسر این کارا راحتره من میدونستم کارش چیه برام مهم نبود تازه کمکشم میکردم ولی فکر میکردم من تنها پسریم که باهاش رابطه جنسی داره ،یه دعوای حسابی کردمو رابطمونو بهم زدم بعد یه سال انقدر خانوادمو اذیت کردم نمیخوام بگم چه کارایی ولی اوناهم از ترس ابروشون مجبور شدن به حرفام گوش بدن ویه خونه جدا واسم اجاره کردن همونجا که دیدی بعدشم مجبورشون کردم واسم یه ماشین بخرن ،الانم مدتی هست تو بوتیک یکی از دوست کار میکنم تا یکم دخلو خرجم بهم بخوره
    - خب هنوز نگفتی چرا من
    پژمان-خب تو این مدت من حرفه ای شده بودم و دختر خوب و بد ازهم تشخیص میدادم گفتم به شهین علاقه داشتم ولی از ضربه ای که ازش خوردم دیگه به هیچ دختری اعتماد نداشتم فقط شب ها باهاشون بود ولی تو دخترپاک و قابل اعتمادی هستی نسترن من الان چند ماه باکسی نیستم فقط باتوام
    -حالم از حرفاو دلیلای مسخرت بهم میخوره خیلی خود خواهی پژمان خیلی
    پژمان-إإ نسترن گریه نکن دیگه من معذرت میخوام گذشته خوبی نداشتم ولی میخوام آینده خوبی داشته باشم قول میدم ترک کنم فقط بیا دوباره باهم دوست باشیم
    -بسه دیگه فریب حرفات رو نمیخورم اگه میخواستی عوض شی تاحالا شده بودی،دیگه به من زنگ نزن هیچ وقت نمی بخشمت
    پژمان-ولی من دوست دارم حاضرم بخاطرت...
    -خفشو این دوست داشتنه
    قبل این که حرف دیگه ای بزنه گوشی خاموش کردم شنیدن حرفاش بدتر عصبیم کرده بود یاد حرفای قبلشو اعترافات الانش میفتادم گریه ام بیشتر میشد برای اینکه صدای هق هق گریه ام بیرون نره جلو دهنمو با دستم گرفتم بازم خاطرات روازهایی که با هم بودیم جلو چشمام نقش بست این دفعه پسشون نزدم رفتم رو تخت داراز کشیدم واجازه دادم غول خاطرات منو تو خودش ببلعه
    ببخشید کمه
    یه پست دیگه تا شب میذارم


  7. 272 کاربر از پست shiva joon تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , #PARDIS# , $ ساجده$ , * حدیث * , **Silver Star** , *SAHAR.R* , *TARA* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Baharak. , .Dreamy-girl. , .Mehrnoosh. , .Mona. , 271529 , 88 shiva , ?98i , aazz , abby7 , abien , afi jonz , afsoon321 , aidai , ana43 , ANNE , Anolin , architect_shima , arezoo214 , arman_iran , aroosak , ART!ST , asaletanha , asemanii , ashkannia , ashoka , ava.n , avaa... , ayda3 , ayda90 , aygeen , azar1 , azda , AZHIDEH , b.khorasani , ba-maram , babasi , Banner , Behnaz joon , behnazhmz , blue berry , blue69 , Boshra.M , CAT-WOMAN , coral , diena , Dr.nastaran , eglantine-m96 , elahe atash , electeronic , Elen , elnaz89 , evilgirl , faezeh88 , fahime 528 , fahime_kiticat , farajoon , farizad , Farnaz , farnoushi , farzaneh14 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , gandomsa , ghazale96 , ghorbani , golabaton , Golden Eye , goldoone22 , goominam , hala , hana_m , hany666 , harimeshgh , harki00 , HAsti-Nj , hasti59 , hasty 70 , helik , hiam , hiva , homaa , honey_x , Hoopoe , htamspam , icegirl78 , ili mah , Irani , iryane , j.ghanavizi , Jane X , jery jon , k.hial , king _ panther , lamita , leila.kh , libra272 , lili5225 , lindalili , love is.. , Lovely_girl , M&M_601 , m.darya , M.gIrL , m0zhdeh , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahtab payda , mahtab10 , mamorin , maneou , marjanagn , maryam joOon , masoumeh , messi1 , Mina , mina.bala , mina.p , mina68 , minimona , mirage , misha_kavir , miss maryam , monir 11 , ms_f90 , m_h_n , N A R S A N , nafas&baran , nafas44 , NAJVA66 , nastaran86 , nedaj , negarjojojo , nika21 , niloofarane , niloufar_rose , nina86 , nirvana1234 , nlp16001 , NO ONE , nrezaii , omidk , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , paiz , paria mahan , parisa76 , parisabeheshti , ParMoun , patough , persian-star , peymaneh , pr.delafrouz , RaheBipayan* , rashno , RealIty , Rha.sh , Roya_2010 , rozi-91 , rozita maryam , rural girl , saba 68 , saba_lovly , saeedeh_n , Saeideh_82 , sahel_m , samim , sana1577 , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sara1995 , sarah.sh , sazin513 , sedena , sefid65 , sellena , sepide90 , sepideh70 , serentipiti , setareye abi , shakiba_2510 , shamilaamir , shatot , Shifteh , shimaaaaa , silverstar , sinsor , soha.f , Sokout , sydney , syhbyt , sαвα , T T--THR , tama1011 , tghyasfr , Tifani Jon , tina 1989 , titinaz , to'ranj , vampire123 , violet_kl , yashkin , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , _Azadeh_ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~SAREH~ , آذردخت , آزالیا , آسمان ابری , آسوده , ارتمیس * , بارنی , برادپیت , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , خانم فسقلی , دختراسمانی , روياي ابي , زریناز , سبحی , سها19 , سوانا77 , شاپرک13 , شبنم , علی رضاایران , عیدی , فرنوش فاني , فرگلf , لمیس20 , لی لی تنها , لیلاحمیده , م.م.ر , مامان شهرزادی , ملیساا , منيژه , مهستی , مُحی , نصرا... , هوفریا , واران , ياابالفضل , ياسمن71 , کردلیا , کمند , گلشن ارا , گنجشک , یگانه , ๑ Areefee ๑ , ღ ghazali ღ , ♥BAHAR♥

  8. Top | #5

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    319
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    قلب کسانی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    15,047
    تشکر شده 18,108 در 351 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اواسط تیرماه بود تازه امتحانات ترم آخرم تموم شده بود چندروز میشد سحرو ندیده بودم صبح زود حاضر شدم برم خونشون که تاعصرپیشش بمونم و حسابی خوش بگذرونیم تازه ناهارخورده بودیم مامانم زنگ زد گفت بگردم خونه عصر میخوایم بریم خونه عمو اینا مهمونی هرچی گفتم من نیام گفت نه زن عمو ناراحت میشه از سحرخداحافظی کردم اومدم سرایستگاه وایسادم ولی ساعت سه ظهر پرنده پر نمیزد چه برسه به تاکسی یا اتوبوس هرچی تو این گرما کنار خیابون وایسادم خبری نشد چند تا ماشین نگه داشت محلشون ندادم یه اتوبوس رد شد که مسیرش به من نمیخورد دوتا تاکسی هم نگه داشتن ولی تا میگفتم مترو چون یکم دور بود ومسافر دیگه ای هم تو خیابون نبود نمیستادن و میرفتن دیگه کم کم داشتم کلافه میشدم که یه پژوه کنارم نگه داشت رانندشم یه پسر جوون وخوشگل بود گفت بیا سوار شو محلش ندادم یه ده دقیقه ای گذاشت حسابی خسته شده بودم از یه طرف گرما از یه طرف تشنگی اذیتم میکرد تو دلم گفت هرکسی این دفعه نگه داشت سوار میشم تو روز روشن که اتفاقی نمیوفته تو همین فکرا بودم که دیدم همون پسره دوباره کنار پام ترمز کرد یه قدم رفتم جلو ولی باز مردد بودم که خودش درجلورو از داخل باز کرد وگفت سوارشم یه نگاه به خیابون کردم که شاید از دور یه تاکسی چیزی ببینم خبری نبود تردیدو کنار گذاشتم وسوار شدم
    خیلی خوش رو وخوش سرو زبون بود وبا احترام حرف میزد اسممو پرسید
    -ببینید آقای محترم من قصد آشنایی ودوستی ندارم خودتون که دیدید چقدر اینجا وایسادم فقط خسته شدم تا یه جایی که مسیرتونه باهاتون میام پس نیازی به معرفی نیست
    -باشه خب تا یه جاهایی که هم مسیریم بهتر نیست حرف بزنیم
    چی میگفتم سوار ماشینش شدم پرو پازی هم در میاوردم پرتم میکرد بیرون هیچی نگفتم خودش ادامه داد
    -اسمم پژمانه 26سالمه،لیسانسه مدیریت صنایع دارم وتو یه اداره مشغول به کارم بازم اسمتو نمیخوای بگی
    پیش خودم گفتم یه اسم که کسی رو نکشته
    -اسمم نسترنه
    پژمان –خب نسترن خانم کجا میخوای بری
    -تهران ولی اگه زحمتی نیست منو تا مترو کرج ببرید
    پژمان-خب مثل اینکه هم مسیریم منم میرم تهران خونتون تهرانه یا اونجا کار دارید؟
    -خونه دوستم بودم الان دارم برمیگردم خونه
    پژمان-چه تفاهمی منم پیش دوستم بودم پس حالا که توام میری تهران میرسونمت
    یه لحظه ترسیدم آخه اولین بار بود همچین کاری میکردم اونم تنهایی بعضی اوقات با دوستام شیطنت میکردم ولی سوار شدن ماشین یه پسر جوون هرگز
    -نه نه همون مترو خوبه
    یه نگاه بهم کردفکر کنم ترسو از چشام خوند که گفت باشه هرجور راحتی
    تا برسیم ازخودش گفت که بچه اول خانوادست ویه خواهر داره به اسمه پونه که رابطه صمیمی باهم دارن واین که پونه سرطان داره و حالش اصلا خوب نیست ومیترسه خواهرشو ازدست بده
    خیلی دلم براش سوخت دوست داشتم واسش کاری کنم ولی چه کاری از دستم برمیومد
    پژمان-میشه شمارتو داشته باشم که گاهی باهام دردودل کنیم به نظرم سنگ صبور خوبی هستی ممنون به حرفام گوش دادی
    -آخه درست نیست
    پژمان-چرا درست نیست فقط میخوایم حرف بزنیم باور کن نیاز دارم با یکی صحبت کنم من پسر بدی نیستم و قصد اذیتتو ندارم
    من که تحت تاثیر حرفاش بودم قبول کردم ولی بااین شرط که رابطمون در حد همون تلفن باشه ،کاش هیچ وقت سوار ماشینش نمیشدم و گرمارو تحمل میکردم کاش هیچ وقت شمارم رو بهش نمیدادم ولی این ای کاش ها دیگه فایده نداره.
    باتلفن شروع شد به دیدار رسید ،گاهی انقدر اصرار میکرد که همدیگروببینیم تااز نزدیک باهام دردودل کنه هروقت میخواست راضیم کنه میگفت حال خواهرم بدتر شده و با یه صدای بغض دار حرف میزد منم زود مجاب میشدم فهمیده بود چقدر دل رحمم که از این راه وارد میشد البته وقتی پیشش بودم یا تلفنی حرف میزد چند کلمه درمورد خواهرش میگفت و بحثو عوض میکرد منم که نمیخواستم روحیش بدتر بشه در مورد خواهرش زیاد نمیپرسیدم الام میفهمم که خواهرش یه حربه واسه راضی کردن من بود وچه دیرفهمیدم
    پژمان آروم آروم داشت وارد قلبم میشد خب دانشگام تموم شده بود تنها دوستم سحر بودکه اونم خونش کرج بود دوستان دوران دبیرستانم بیشترشون ازدواج کرده بودن یا تویه شهر دیگه دانشجو بودن این تنهایی باعث شد به پژمانو حرفاش به قربون صدقه هاش به زنگ زدن هاش عادت کنم بعضی اوقات حرف ازدواج رو میکشید وسط اوایل میگفتم در مورد این مسائل حرف نزن ولی راستش خودمم بدم نمیومد خب همه چیزش خوب بود تحصیل کرده بود کار خوبی داشت قیافشم که خوشگل بود از همه مهمتر اخلاقش بود که برخلاف چیزایی که شنیده بودم پسرا فکر سو استفاده هستن حتی بهم دستم نمیزد منم اعتمادم بهش بیشتر میشد
    الان میفهمم نیازی به دست زدن به من نداشت واین که فهمیده بود اگه بخواد کاری کنه باهاش نمی مونم درسته بهش علاقه داشتم ولی نه جوری که بخوام تمام اصولی که بهش پایندم دور بریزم
    دوهفته قبل زنگ زد گفت از خواهرم قطع امید کردن ،حالم خیلی بده بیا پیشم کسی خونمون نیست مامان اینا بیمارستان هستند دارم از تنهایی دیونه میشم منم چون تو این پنج شش ماه بهش اعتماد کرده بودم قبول کردم برم چون میخواستم بعد از ساعت کاری برم گفتم حدودای ساعت6:30 اونجام ولی نیم ساعت زود رسیدم
    دور تا دور حال پراز پوستر خواننده هابودبا یه دست مبل راحتی وتلوزیون و ماهواره دوتا اتاق که انتهای یه راهرو کوچیک بودو یه آشپزخونش اپن خونش رو تشکیل میدادبا یه نگاه سرسری دیدم زیاد وسیله نداره خونش بیشتر شبیه خونه مجردی بودتا خونه زندگی کامل یه زن خونه دار ولی به روی خودم نیاوردم تا خودش توضیح بده یه ربعی نشستیم دیدم خیلی کلافست گفت الان میام بعدشم بلند شد رفت تو یکی از اتاق ها یه ذره نشستم، نیومد پاشدم برم دنبالش در یکی از اتاق هارو باز کردم نشسته بود رو زمین و یه پودر سفید روی میز جلوش بود با یه چیز لوله مانند میکشید تو بینیش از صدای در سرشو بالا آورد نگاهمون بهم خورد از دیدنش تو این وضعیت یه لحظه شکه شدم ولی فوری به خودم اومدم و کیفمو برداشتمو از خونه زدم بیرون چون بعد از ساعت کاری رفته بودم به خانوادم خبر نداده بودم کجام، خونه اونم که غرب تهران بودو ما شرق به خاطر همین تا برسم خونه دیرشد
    صدای مامان اومد نسترن جان بیدارشو بیا میخوایم صبحانه بخوریم با گیجی از خواب بیدار شدم من کی خوابم برد داشتم خواب میدیدم یا خاطراتمو مرور میکردم یه نگاه به ساعت کردم 9 بود پریدم وسط اتاقو دورخودم میچرخیدم که چه جوری حاضرشم زود برسم که مامان در اتاق رو باز کرد
    -إبیداری پس چرا نمیای صبحانه بخوری
    مامان چه بیخیال شده امروز روزای دیگه واسه این که دیر نرم صد بار میومد تذکر میداد زودتر کارمو انجام بدم حالا داره با آرامش به صبحانه دعوتم میکنه
    -مامان چرا بیدارم نکردی دیرم شد چه جوری خودمو برسونم
    مامان-کجا میخوای بری؟ به من سفارش نکردی که زود بیدارت کنم
    -وا مامان خوبی سرکار دیگه
    مامان-من خوبم تو انگار خوب نیستی امروز جمعه هستا
    یهو مثل خمیر وارفتم وسط اتاق
    -آخیش چه خوبه ندونی جعمست بعد بفهمی انگار یه بارو از رو دوشت بر میدارن بعدش یه لبخند کوچیک اومد رو لبم
    مامان که از لبخندم تعجب کرده بود آخه دوهفته بود که اصلا نخندیده بودم
    با صدای شادی گفت
    -پاشو دختر حالا چرا وسط اتاق ولو شودی
    کمکم کرد بلند شم دستو صورتمو شستم رفتم تو اشپزخونه
    -سلام بابایی صبحت بخیر
    بابا-سلام دختر بابا صبح شما هم بخیر خوب خوابیدی
    -بله مرسی
    چه خوابیم کردم. بابا بعد از یکم دست دست کردن پرسید
    بابا-نسترن جان تو محل کارت مشکلی داری؟
    من که دیشب حرفاشونو شنیده بودم میدونستم منظورش چیه با این حال گفتم:
    -نه چه مشکلی همه چی خوبه
    بابا-باهمکارات با آقای ناصری مشکلی نداری؟
    آقای ناصری یکی از دوستای قدیمیه بابام بود که بعد از فارغ التحصیلی وبعداز کلی گشتن تو روزنامه ها وقتی دیدم همه جا یا سابقه کار میخوان که خب نداشتم یا انتظار دارن همه چی بلد باشی واصولا حرفه ای باشی که خب من درحد دانشگاه بلدبودم چون کار واقعی که انجام نداده بودم یا اینکه منشی میخواستن اونم باتسلط کامل به زبان وکامپیوتر وداری روابط عمومی خوب ولی با یه حقوق کم قیدپیداکردن کار به این شکل رو زدم وازبابا خواستم با دوستش صحبت کنه برم شرکتش مشغول شم
    خب اولا سرم باد داشت فکر میکردم هرجا واسه کار برم رو هوا منو میبرن واصلا نیازی به پارتی بازی نیست این سه ماه گشتن باعث شد قدر کاری که الان دارمو بهتر بدونم
    بابا-نسترن جان حواست با منه
    -بله بابا نه چه مشکلی آقای ناصری هم خیلی باهام راه میاد
    بابا-دخترم پس چرا انقدر تو خودتی همش خودتو تو اتاق حبس میکنی
    -خب خستم بابا استراحت میکنم
    بابا-باشه ولی اگه مشکلی داشتی حتما به ما میگی نه؟
    آروم گفتم بله،باباهم که دید من هیچی نمیگم دیگه ادامه نداد بعد صبحانه هرکاری کردم یکم بیشترپیششون بمونم نشد دلم تنهایی اتاقمو میخواست بلند شدم برم نگام افتاد به چشمای مامانم که با یه غم و نگرانی نگام میکنه طاقت نگاه ناراحتشو نداشتم سرمو انداختم پایین واز جلوشون رد شدم تو دلم به خودم قول دادم که بیشتر براشون وقت بذارم خب اونا هم نسبت به من حقی داشتن ولی فکر پژمان وحرفاش نمیذاشت آروم باشم و مثل قبل تو جمع خانوادم باشم داشتم به حرفاش فکرمیکردم که متوجه یه نکته شدم چرا اون روز منو دعوت کرد خونشون یعنی میخواست بهم بفهمونه مواد میکشه وکارشو راحتر انجام بده نه نه شاید میخواست اینجوری باهام بهم بزنه دیونه شدی نسترن اگه قصدش این بود نیازی نداشت بهت نشون بده تازه انقدرم زنگ نمیزد ولی از حدس بعدی که افتاد تو سرم ضربان قلبم بیشتر شد نکنه نقشه بدی واسم کشیده بود نه اون هرکاری کنه این کارو نمیکرد تو مدت دوستیمون خیلی خوب بود بهم حتی دستم نمیزد یهو یاد حرف دیشبش افتادم که خودش به این نکته اشاره کرده بود هرجور خودمو توجیه میکردم قصدی از این دعوت نداشته آروم نمیشدم ذهنم بدجور درگیر شده بود دوست داشتم ازش بپرسم ولی از یه طرفم دلم نمیخواست صداشو بشنوم دو سه روز با خودم کلنجار رفتم که ولش کن خداروشکرکه چیزی نشده تازه دوروز زنگ نمیزنه تو باز یادش ننداز اخرشم دلم پیروز شد ولی چون نمیخواستم صداشو بشنوم یه پیامک فرستادم که قصدت از دعوت به خونت چی بود
    بچه ها اگر میخونید اون دکمه تشکرم یادتون نره

  9. 263 کاربر از پست shiva joon تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , #PARDIS# , * حدیث * , **Silver Star** , *TARA* , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Baharak. , .Dreamy-girl. , .Mehrnoosh. , .Mona. , .parniya. , 271529 , 88 shiva , ?98i , aazz , abby7 , abien , afsoon321 , aidai , ana43 , Anahita.s , ANNE , Anolin , arezoo214 , aroosak , ART!ST , asaletanha , ashkannia , ashoka , ava.n , ava1376 , ayda3 , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , AZHIDEH , ba-maram , babasi , Behnaz joon , behnazhmz , blue berry , blue69 , Boshra.M , CAT-WOMAN , coral , daneshmand , dokhtare babash , dordooneh , eglantine-m96 , elahe atash , electeronic , Elen , elnaz89 , evilgirl , F.H90 , faezeh88 , fahime 528 , farajoon , farizad , Farnaz , farnoushi , farzaneh14 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , fk-osh-d , gandomsa , gharibeh1387 , ghazghaz , ghorbani , golabaton , Golden Eye , goldoone22 , hana_m , harimeshgh , harki00 , HAsti-Nj , hasti59 , hasty 70 , helik , hiam , hiva , homaa , honey_x , Hoopoe , hooriya_y , icegirl78 , icicle , ili mah , j.ghanavizi , Jane X , k.hial , katy , king _ panther , lamita , leila.kh , lili5225 , M&M_601 , m.darya , M.gIrL , m0zhdeh , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahtab payda , mahtab10 , mamorin , marjanagn , maryam joOon , masoumeh , mersad20 , messi1 , mina.bala , mina.p , mina68 , minimona , mirage , misha_kavir , miss maryam , monir 11 , ms_f90 , m_h_n , N A R S A N , nafas44 , nafas_akhar , Nahid72 , NAJVA66 , nastaran86 , nedaj , negarjojojo , neshan , nika21 , niloofarane , nina86 , nlp16001 , NO ONE , nrezaii , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , paiz , parisa76 , parisabeheshti , ParMoun , parychehr , patough , perijooon , persian-star , peymaneh , pr.delafrouz , raha moozy , RaheBipayan* , rashno , Rha.sh , Roya_2010 , rozi-91 , rozita maryam , rural girl , s.d.yeganeh , saba 68 , saba_lovly , sadegh86 , Saeideh_82 , sahel_m , samim , sana1577 , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sara1995 , sarah.sh , sarma1010 , sazin513 , sedena , sefid65 , sepide90 , sepideh70 , serentipiti , shabnamsobhabi , shaghayegh.hani , shamilaamir , shatot , Shifteh , shima joon , shimaaaaa , shiva arya , silverstar , soha.f , Sokout , sydney , sαвα , T T--THR , TARANOMEMEHR , tghyasfr , Tifani Jon , titinaz , to'ranj , vampire123 , violet_kl , yalda bahari , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , _Azadeh_ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~SAREH~ , ~shiva~ , آذردخت , آرشا , آزالیا , آسوده , ارتمیس * , برادپیت , بلور , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , ح.ت.21 , خانم فسقلی , رها خانم من , روياي ابي , زریناز , سبحی , سوانا77 , سپیده سار , سکوت من , شاپرک13 , شبنم , علی رضاایران , عیدی , فاطیما8 , فرنوش فاني , فرگلf , لمیس20 , لی لی تنها , لیلاحمیده , م.م.ر , مامان شهرزادی , ملیساا , مُحی , نصرا... , هوفریا , واران , ياابالفضل , ياسمن71 , پهره , پیازچه , گلشن ارا , گنجشک , یگانه , ๑ Areefee ๑ , ღ ghazali ღ , ♥BAHAR♥

  10. Top | #6

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    319
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    قلب کسانی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    15,047
    تشکر شده 18,108 در 351 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    همون لحظه زنگ زد با تردید گوشی برداشتم جواب دادم
    -منتظرم
    پژمان-سلام نسترن جان خوبی؟
    -حرفای الکی نزن فقط جواب سوالمو بده البته اگه نمیخوای باز دروغ بگی
    پژمان-قصد خاصی نداشتم همینجوری
    لحنش بوی دروغ میداد
    -پژمان دیگه دروغ نگو دستت واسم رو شده
    پژمان-واسه چی میخوای بدونی تو که دیگه نمیخوای با من دوست باشی
    -فکرکنم انقدر به من مدیون باشی که حداقل جواب سوالمو بدی
    پژمان-آخه ناراحت میشی
    -وای دیونم نکن فقط بگو
    پژمان-میگم ولی عصبانی نشو باشه
    -باشه،میشنوم
    پژمان-شما دخترا احساساتی هستید درسته؟اونروز وقتی گفتی قصد دوستی نداری فهمیدم جدی میگی نمیخوای ناز کنی من ازت خوشم اومد دیدم بهتر از همون راه احساس وارد شم و داستان خواهر مریضم رو گفتم خب جوابم داد وتو قرار شد باهام حرف بزنی ، یک مدت که گذشت فهمیدم مقیدی وباپسرا ارتباط صمیمانه برقرار نمیکنی باخودم گفتم بهتر یه مدت تحمل کنم وخودمو خوب نشون بدم تابهم اعتماد کنی ولی تو سخت تر از این حرفا بودی منم دروغاهامو بیشتر میکردم از یه طرف این سرسختیت باعث شد بهت علاقمند بشم اون دفعه هم گفتم رابطه ها مو با دخترای دیگه کم کردم خب این مسئله بهم فشار میاورد درکم کن من یه پسرم وواسم سخته باکسی باشم ونخوام حتی بهش دست بزنم اونم منی که از بیست سالگی به بعد هیچ قیدوبندی واسه خودم نمیدیدم هم اخلاقت واسم جذاب بود هم خودت وقتی تو ماشین کنارم بودی بزور خودمو کنترل میکردم دستتو نگیرم بعد پنج ماه دیدم نه مثل اول دوستیمون سفت وسختی اینو با شوخی های که میکردم فهمیدم البته یکم مهربون تر شده بودی و این یعنی توام بهم علاقمند شدی ولی چند بار که خواستم دست رو بگیرم بد جور پسم زدی منم حریص تر میشدم باخودم گفتم بسه هرچی تحمل کردم چند دفعه ای دعوتت کردم خونم ولی قبول نکردی بهتر دیدم از مریضی خواهر نداشتم مایه بذارم قبول کردی یک ساعت بیای پیشم که مثلا حالم بهتر شه منم شروع کردم مرتب کردن خونه میخواستم قبل این که بیای مصرف کنم ولی تو زود رسیدی بقیشم که خودت میدونی نسترن من پشیمونم الان میفهمم چقدر به وجودت نیاز دارم نه جسمی ،روحی تو با تمام دوستایی که داشتم فرق میکنی
    -بسه دیگه نمیخوام چیزی بشنوم خیلی پستی باورم نمیشه همه کارت با نقشه بود چطور دلت میومد تو که منو شناخته بودی، بقول خودت دخترم که برات زیاده چه نیازی به این همه فیلم بازی کردن بود
    پژمان-داری گریه میکنی؟گفتم بهتر برات تعریف نکنم مگه قبول میکنی،خب آدما همیشه آرزوی چیزایی دارن که سخت بدست میاد اگه توام مثل بقیه بودی که الان انقدر منتت رو نمیکشیدم خودت بگو لذت چیزایی برات بیشتره که ارده کنی تو دستته یا چیزی که داشتنش آرزوته،تو واسم دست نیافتنی بودی جسمت بزور میتونستم تصاحب کنم ولی میخواستم توام بخوای یعنی روحتم با من باشه ولی خب تصاحب روحت سخت تر از تصاحب جسمت بود منم صبرم تموم شدش واسه همین اون برنامه چیدم نسترن قول میدم بخاطر تو عوض شم باور کن تو روم خیلی تاثیر میذاری
    -آره تاثیرمو دیدم فقط ارتباطت با دخترای دیگه کم شد که راحتر واسه خودم نقشه بکشی،دیگه اسممو نیار ازت متنفرم
    تا اومد حرفی برنه گوشی خاموش کردم حالم با شنیدن حرفاش بدتر شده بود وتنفرم شدیدتر پاشدم رفتم حموم تا صدای هق هق گریم رو کسی نشنوه همش تو این فکر بودم اگه اونروز زود نرسیده بودم اگه اون قبل این که برسم مواد مصرف کرده بود وهزاران اگر دیگه که همشون حالمو خرابتر میکرد از فکر اتفاقی که قرار بودسرم بیاره مو به تنم راست میشد هزاره وهزار بار اتفاقات اونروز مرور کردم که با صدای مادرم بخودم اومدم
    مامان-نسترن خوبی سه ساعت رفتی چرا بیرون نمیای؟
    -الان میام
    زود خودمو شستم رفتم بیرون وقتی از تو آینه خودمو دیدم ترسید چشمام قرمز قرمز یود یه قرص از کشو میزم برداشتم بدون آب خوردم ورفتم زیر پتو دراز کشیدم
    ادامه دارد

  11. 234 کاربر از پست shiva joon تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , #PARDIS# , $ ساجده$ , * حدیث * , **Silver Star** , *TARA* , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Baharak. , .Mehrnoosh. , .parniya. , 271529 , 30ma , 88 shiva , ?98i , aazz , abby7 , abien , afsoon321 , aidai , ana43 , Anahita.s , ANNE , architect_shima , aroosak , ART!ST , ashkannia , ashoka , ava.n , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , AZHIDEH , ba-maram , babasi , Behnaz joon , behnazhmz , blue berry , blue69 , Boshra.M , CAT-WOMAN , coral , diena , dokhtare babash , eglantine-m96 , elahe atash , electeronic , Elen , elnaz89 , evilgirl , F.H90 , faezeh88 , fahime 528 , fahime_kiticat , farajoon , farizad , Farnaz , farnoushi , farzaneh14 , fatemeh.ss , fathemeh , fatima983 , gandomsa , ghazghaz , ghorbani , golabaton , Golden Eye , goldoone22 , goleyakh117 , hala , hana_m , harimeshgh , harki00 , HAsti-Nj , hasti59 , helik , hiam , hiva , homaa , honey_x , Hoopoe , hooriya_y , icegirl78 , ili mah , j.ghanavizi , Jane X , k.hial , katy , king _ panther , lamita , leila.kh , lili5225 , M&M_601 , m.darya , M.gIrL , m0zhdeh , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahtab payda , mahtab10 , marjanagn , maryam joOon , masoumeh , meno , messi1 , mina.bala , mina68 , minimona , mirage , misha_kavir , monir 11 , ms_f90 , m_h_n , N A R S A N , nafas&baran , nafas44 , nafas_akhar , Nahid72 , NAJVA66 , nastaran86 , nedaj , negarjojojo , nika21 , niloufar_rose , nina505 , nina86 , nlp16001 , nrezaii , padideh_hs , paiz , parisa76 , parisabeheshti , ParMoun , patough , perijooon , peymaneh , pr.delafrouz , rahaa_m , RaheBipayan* , rashno , RealIty , Rha.sh , Roya_2010 , rozita maryam , rural girl , s.d.yeganeh , saba 68 , Saeideh_82 , sahel_m , saman84 , samim , sana1577 , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sara1995 , sarah.sh , sazin513 , sedena , sefid65 , sepide90 , serentipiti , shabnamsobhabi , shamilaamir , shatot , Shifteh , shimaaaaa , silverstar , Sokout , sydney , syhbyt , sαвα , T T--THR , tannaz22 , tghyasfr , Tifani Jon , to'ranj , vampire123 , violet_kl , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , _Azadeh_ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~SAREH~ , ~shiva~ , آذردخت , آسوده , ارتمیس * , بلور , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , ح.ت.21 , خانم فسقلی , رها خانم من , روياي ابي , سبحی , سوانا77 , سکوت من , شاپرک13 , شبنم , علی رضاایران , عیدی , فرنوش فاني , فرگلf , لمیس20 , لی لی تنها , لیلاحمیده , م.م.ر , مامان شهرزادی , ملیساا , مُحی , نصرا... , هوفریا , ياابالفضل , ياسمن71 , پهره , پیازچه , گلشن ارا , گنجشک , یگانه , ღ ghazali ღ , ♥BAHAR♥

  12. Top | #7

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    319
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    قلب کسانی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    15,047
    تشکر شده 18,108 در 351 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    -ببخشید خانم صابر میشه یکم کمکم کنید حسابهای شرکت آواسیستم رو بررسی کنیم
    صدای همکارم آقای سیاوش رستگاربود که با یه پوشه ویه فایل بزرگ روبروی میزم ایستاده بود، اصلا حوصلش رو نداشتم بایه لحن جدی وسرد گفتم
    -نه من خودم به اندازه کافی کار دارم
    بیچاره خیلی جا خورد فکر نمیکرد بهش بگم نه اونم با این لحن آخه خودش همیشه تو کارها وحساب کتاب ها کمکم میکرد سرشو انداخت پایین ورفت سمت میز خودش،شرکتی که کار میکردم یه شرکت بزرگ حسابرسی بود و شامل چندین اتاق بزرگ که اتاق ما شامل پنج میز که دوتاش روبروی هم قرار داشت و میز نسیم دقیقا کنار میز من بود ومیز آقای رستگار روبروی من،وقتی سرمو برای رفع خستگی بالا میاوردم میدیدم که با یه حالتی نگام میکنه از کارم پشیمون شدم میخواستم برم کمکش که این غرور وحس تنفری که جدیدا نسبت به مردها پیدا کرده بودم نذاشت
    آخر ساعت کاری اصلا فکرشو نمیکردم مثل همیشه بیاد خداحافظی کنه ولی اشتباه میکردم چون با یه لبخند مهربون اومد سمتم وهم خسته نباشید گفت هم خداحافظی کرد تازه سفارش کرد اگر کاری داشتم ازش کمک بگیرم ،بخاطر برخوردش از خودم خجالت کشیدم ولی بعدبه خودم گفتم معلوم نیست این یکی چه نقشه ای داره که انقدر مهربون شده اه اه حالم از همتون بهم میخوره
    نسیم-نسترن هنور نشستی که پاشو دیر شد
    وسایلم رو جمع کردم با نسیم از شرکت اومدیم بیرون هوا سرد شده بود یعنی بعد از یک ماه از زمستون تازه این ننه سرما یادش افتاده بود که کارش چیه، چند شب متوالی بارون اومده بود ولی فعلا که از برف خبری نبود ولی هواشناس هاگفته بودن اونم تو راهه ،خودمو چسبوندم به نسیم و تو ایستگاه نشستیم
    امروز انگار شانس با مابود دو تا صندلی خالی تو ردیف یکی مونده به آخر بهمون چشمک میزد
    نسیم-چه خوب این اتوبوس جای خالی داره همیشه باید یه نیم ساعت وایسیم تا یکم خلوت شه
    -آره فکر کنم امروز روز شانس منه آخه هم جای خالی گیر آوردیم هم آقای سروش امروز سر اشتباهم دعوام نکرد
    نسیم-آره شاید روز شانس تو باشه ولی مطمئنم روز شانس آقای رستگار نیست
    -منظورت چیه
    نسیم-خب این جور که تو جواب این بنده خدارو دادی من یخ کردم چه برسه به اون
    -من خودم کار داشتم از کارم میزدم که به آقا کمک کنم
    نسیم-یک کار شما امروز زیاد نبود فردا هم میتونستی انجام بدی، دو با یه لحن بهتر میتونستی جوابشو بدی، سه رستگار بهت علاقه داره واین کاراش بهونست
    -به من علاقه داره؟بگومعلوم نیست چه نقشه کثیفی واسم داره
    نسیم-حالت خوبه نسترن؟چه نقشه ای ؟دیگه هر بچه های هم متوجه علاقه رستگار به تو میشه تازه پسر به این خوبی ومحجوبی
    -چقدر ساده ای این پسرا فیلمشونه تا بهشون علاقمند بشی تا بعد...
    دیگه ساکت شدم ولی تودلم با خودم حرف میزدم اره اینم یکی مثل پژمان الکی محبت میکنه تاسر فرصت...سرمو بشدت تکون دادم تا فکرای بد ازش بریزه بیرون
    نسیم-کجایی با تو بودما؟چراسرتو تکون میدی؟
    -ببخشید تو فکر بودم چی گفتی؟
    نسیم-معلومه توفکری،نسترن جان ما سه ماه باهم دوستیم ولی چون بیشتر ساعت روز رو باهمیم به نظر من عمق دوستیمون بیشتر از سه ماه من خیلی دوست دارم از چیزی که میخوام بگم ناراحت نشو ،تو یک ماه عوض شدی درست از همون شبی که زنگ زدی که رفتی خرید.قبلش یه دختر شاد وسر زنده ومهربون بودی یادت چقدر باهم میخندیدم ولی الان باید بزور یک کلام حرف ازت کشید و بندرت میخندی الان هم که اعتقادت به عشق وعلاقه رو انکار میکنی ؟چرا اینجوری شدی؟
    -خب الان عقل اومده تو سرم فهمیدم عشق و علاقه همه کشکه پسرا دنبال یه چیز دیگه هستند و عشق حکم یه وسیله رو براشون داره،نمیشه تو وجودشون دنبال عشق واقعی گشت
    نسیم- این چه حرفیه همه که مثل هم نیستند نمیدونم چی نظرتو عوض کرده، همین آقای رستگار مثلا دنبال چیه که تو کارهاکمکت میکنه،حواس پرتی هاتو نادیده میگیره؟ازت طرفداری میکنه حالا اینا هیچی با چه عشقی نگات میکنه
    -خیلی ساده ای نسیم من این پسرها رو میشناسم
    نسیم-خیلی بدبین شدی
    -اصلا، اینها واقعیت که تو داری ازش فرار میکنی
    نسیم-نه انگار میخ آهنی نرود در سنگ ،باشه تو راست میگی فقط یکم باهاش مودب تر و مهربون تر باش
    -اگه خیلی دلت براش میسوزه تو باهاش مهربونی کن
    نسیم-خیلی بی منطقی
    رو شو کرد طرف پنجره حس کردم خیلی تند رفتم دستاش رو گرفتم وصورتشو بوسیدم
    -معذرت میخوام عزیزم این روزا زیاد حالم خوش نیست همش به پروپای همه میپیچم
    نسیم-خب بگوچی شده مشکل خانوادگی داری یا...
    -نه مشکلی ندارم
    دیگه چیزی ازم نپرسید وسعی کرد بحث رو عوض کنه
    نسیم-راستی داداشم قراره محل کارشون عوض شه میان چند تا خیابون بالاتر از شرکتما
    یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش کردم که خب این به من چه ربطی داره،خواست چیزی بگه که منصرف شد تا وقتی که ازم خداحافظی کرد دیگه حرفی نزدیم
    حرفای نسیم رفتار وحرفای آقای رستگار میومد جلو چشمم ولی نمیتونستم قبول کنم که حرکاتش از عشقه ومنظور دیگه ای نداره با بلایی که پژمان سرم آورده بود تو این یه ماه فهمیده بودم خیلی بدبین شدم یا بقول خودم عاقلتر
    از اتوبوس پیاده شدم از ایستگاه تا خونمون کمی پیاده روی داشت ،خونمون وسطای یه کوچه طولانیه،با کلید در باز کردم وارد حیاط که شدم صدای زنگ تلفن رو شنیدم ولی کسی گوشی رو بر نمیداشت خودمو رسوندم جلو در حال تا کفشامو در بیارم صدا قطع شد
    -سلام ،مامان ...مامان نیستی
    یه سرک کشیدم آشپزخونه واتاقها نبود دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد شماره نسرین خواهرم بود
    -سلام آبجی جونم
    نسرین-سلام نسترن خانوم خوبه هنوز یادته یه خواهریم داری
    -من همیشه به یادت هستم
    نسرین-آره ولی تو این یک ماه یادت رفته بود آره؟میدونی چند بار زنگ زدم باهات صحبت کنم یاسرکاری یا گوشیت خاموشه یا خانوم تو اتاقشه خیلی عوض شدی میدونی مامان چقدر از دستت ناراحته میگه همش تو اتاقتی حتی دیگه با اون دوست جونجونیت سحرم دیگه بیرون نمیری مهمونی هم که بماند چی شده
    -یه نفس بکش نسرین بعد ادامه بده هیچیم نیست فقط از سرکار میام خستم
    نسرین-پس چرا دوماه اول که کار میکردی انقدرخسته نمیشدی بهونه نیار ،نکنه عاشق شدی
    -نه بابا عشق چیه
    صدای موژان کوچولو اومد دلم براش غنج رفت واقعا چقدر بیتوجه شده بودم منی که هفته ای چند بار زنگ میزدم که صدای موژان رو بشنوم اصلا یادم رفته بود خواهرم بچه هم داره چقدر خود خواهی نسترن
    -از بس یک بند غر زدی یادم رفت حال عزیز خاله رو بپرسم
    نسرین-چه عجب یادت افتاد خواهرزاده داری
    -اذیت نکن دیگه
    نسرین-خوبه در حال شیطنته بذار بیارمش اینجا
    -باشه
    نسرین-بگو سلام خاله نسترن بی معرفت خوبی
    موژان-سام اله نسی
    -خاله قربون حرف زدنت بره خوبی عزیزم، دلم برات یه ذره شده
    نسرین-ببخشید رفتش جلو تلوزیون تبلیغ ببینه نمیدونم چه علاقه ای به تبلیغات داره
    -اشکال نداره،بذار راحت باشه نمایید تهران؟
    نسرین-نه فعلا که سامان مرخصی نداره نمیتونیم بیایم مامان خونه نیست؟
    -نه نمیدونم کجا رفته
    نسرین-باشه من برم ببینم این بچه کجا رفت به همه سلام برسون
    -سلامت باشی توام به اقا سامان سلام برسون خداحافظ
    تلفن قطع کردم و روی مبل یک نفره کنار میز تلفن نشستم نسرین 8سال از من بزرگتره وپنج سال پیش با پسرداییمون سامان ازدواج کرده بود وچند ماه بعد عروسیشون بخاطر کار سامان رفته بودن عسلویه ونسرین هم چون عاشق همسرش بود شرایط سخت زندگی اونجارو تحمل میکرد خداروشکر الان زندگیش با وجود دختر دوسالش موژان بهتر شده بود وغریبی کمتر اذیتش میکنه.هیچ وقت باخواهرم صمیمی نبودم که بخوام باهاش دردودل کنم،حق بانسرین بود یه ماه بود زندگی رو به همه تلخ کرده بودم ولی دست خودم نبود حرفای پژمان وکاراش تو سرم میچرخید ومن افسوس وقتی روکه براش گذاشتم میخوردم یه دفترچه تبلیغاتی کنار تلفن بود با یه خودکار برداشتم وهمینجوری که فکر میکردم دور عکس وشکل های دفترچه رو با خودکار پررنگ میکردم که چشمم به یه کادر سبز خوشرنگ افتاد نوشته بود مشاوره با خانم دکتر نفیسه روشن روانشناس و....چه اسم قشنگی نفیسه روشن..روشن یه فکر مثل جرقه توذهنم روشن شد بهتر برم پبش یه مشاور شاید باحرفاش کمکم کنه آره شاید این خانم دکتر بتونه زندگی تاریک من رو مثل اسمش روشن کنه اجاره ندادم تردید بیاد سراغم وبه شماره ای که پایین کادر بود تماس گرفتم
    -سلام دفتر مشاوره بفرمایید
    یه صدای دخترونه خیلی آروم تو گوشی پیچید که ناخوداگاه بهت آرامش میداد تو دلم گفتم این خانم دکتر تو انتخاب منشی هم دقت کرده احتمالا کارشم با همین دقت وظرافته
    منشی -الو بفرمایید
    به خودم اومدم وگفتم سلام خسته نباشید یه وقت مشاوره میخواستم
    منشی-باشه عزیزم قبلا اینجا اومدید
    -نه
    منشی-مشخصاتتون رو میفرمایید
    -نسترن صابر امروز میتونم بیام
    یه نگاه به ساعت انداختم 7:30 بود دیگه روز نبود شب شده بود ولی بروی خودم نیاوردم
    منشی-متاسفم عزیزم تا حدود یک هفته وقت خالی نداریم اگر مایل باشیدشنبه این هفته نه هفته بعد براتون یک وقت تنظیم کنم
    -این که خیلی دیره امروز سه شنبه هست میشه ده روز دیگه یعنی اصلا نمیشه
    منشی-چون خانم دکتر آخر هفته دیگه قراره مسافرت برند اینه که تمام مراجعین تو روزهای اول هفته جادادم واینکه وقت خالی ندارم
    -باشه من شنبه ساعت چند اونجا باشم
    منشی-ساعت6 خوبه؟راستی شماره تماستون روبدید تا اگرساعتش تغییر کرد اطلاع بدم
    -آره ساعتش خوبه بله یاداشت کنید
    بعد از قطع تماس آدرس مطب از همون دفترچه روی یه کاغذ کوچیک نوشتم وگذاشتم تو کیفم یه حس خوبی داشتم اینکه یه کار درست دارم انجام میدم همین حس خوب باعث شد بلندشم وبرم یه شام خوشمزه درست کنم
    تشکر مایه دلگرمیست

  13. 216 کاربر از پست shiva joon تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , #PARDIS# , $ ساجده$ , * حدیث * , **Silver Star** , *TARA* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Baharak. , .Dreamy-girl. , .Mehrnoosh. , .Monire. , .parniya. , 271529 , ?98i , aazz , abby7 , aflak , afsoon321 , aidai , ana43 , Anahita.s , ANNE , Anolin , architect_shima , aroosak , ART!ST , asaletanha , ASEMAN SHAB , ashkannia , ashoka , ava.n , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , AZHIDEH , ba-maram , Behnaz joon , behnazhmz , blue berry , blue69 , Boshra.M , CAT-WOMAN , coral , daneshmand , diena , eglantine-m96 , elahe atash , electeronic , Elen , eshton , faezeh88 , fahime 528 , farajoon , farizad , Farnaz , farnoushi , farzaneh14 , fatemeh.ss , fatima983 , gandomsa , ghorbani , golabaton , Golden Eye , goldoone22 , hala , hana_m , harimeshgh , harki00 , HAsti-Nj , hasti59 , hasty 70 , helik , hiam , homaa , honey_x , hooriya_y , icegirl78 , ili mah , j.ghanavizi , Jane X , k.hial , katy , king _ panther , lamita , leila.kh , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahtab payda , mahtab10 , malekshah , marjanagn , masoumeh , meno , messi1 , mina68 , minimona , mirage , misha_kavir , monir 11 , ms_f90 , N A R S A N , nafas&baran , nafas44 , nafas_akhar , najma20 , NAJVA66 , nastaran86 , nedaj , negarjojojo , nika21 , niloufar_rose , nina86 , nlp16001 , nrezaii , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , paiz , parisabeheshti , ParMoun , patough , peymaneh , pr.delafrouz , raha moozy , rashno , Rha.sh , Roya_2010 , rozita maryam , rural girl , s.d.yeganeh , saba 68 , sabajoojoo , sadegh86 , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sara1995 , sazin513 , sedena , sefid65 , sepide90 , serentipiti , shabnamsobhabi , shaghayegh.hani , shatot , Shifteh , shimaaaaa , shiva arya , silverstar , Sokout , sydney , syhbyt , sαвα , T T--THR , tghyasfr , Tifani Jon , titinaz , vampire123 , yasnaa , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , _Azadeh_ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~SAREH~ , ~shiva~ , آذردخت , آرین , آسوده , ارتمیس * , اسمون ابری , الناز گوگولی , بلور , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , خانم فسقلی , روشای تنها , روياي ابي , سبحی , سها19 , سوانا77 , سکوت من , شبنم , علی رضاایران , عیدی , فرنوش فاني , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , مامان شهرزادی , ملیساا , نصرا... , هوفریا , ياابالفضل , ياسمن71 , پیازچه , گلشن ارا , گنجشک , یگانه , ღ ghazali ღ , ♥BAHAR♥

  14. Top | #8

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    319
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    قلب کسانی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    15,047
    تشکر شده 18,108 در 351 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    -ببخشید خانم صابر میشه یکم کمکم کنید حسابهای شرکت آواسیستم رو بررسی کنیم
    صدای همکارم آقای سیاوش رستگاربود که با یه پوشه ویه فایل بزرگ روبروی میزم ایستاده بود، اصلا حوصلش رو نداشتم بایه لحن جدی وسرد گفتم
    -نه من خودم به اندازه کافی کار دارم
    بیچاره خیلی جا خورد فکر نمیکرد بهش بگم نه اونم با این لحن آخه خودش همیشه تو کارها وحساب کتاب ها کمکم میکرد سرشو انداخت پایین ورفت سمت میز خودش،شرکتی که کار میکردم یه شرکت بزرگ حسابرسی بود و شامل چندین اتاق بزرگ که اتاق ما شامل پنج میز که دوتاش روبروی هم قرار داشت و میز نسیم دقیقا کنار میز من بود ومیز آقای رستگار روبروی من،وقتی سرمو برای رفع خستگی بالا میاوردم میدیدم که با یه حالتی نگام میکنه از کارم پشیمون شدم میخواستم برم کمکش که این غرور وحس تنفری که جدیدا نسبت به مردها پیدا کرده بودم نذاشت
    آخر ساعت کاری اصلا فکرشو نمیکردم مثل همیشه بیاد خداحافظی کنه ولی اشتباه میکردم چون با یه لبخند مهربون اومد سمتم وهم خسته نباشید گفت هم خداحافظی کرد تازه سفارش کرد اگر کاری داشتم ازش کمک بگیرم ،بخاطر برخوردش از خودم خجالت کشیدم ولی بعدبه خودم گفتم معلوم نیست این یکی چه نقشه ای داره که انقدر مهربون شده اه اه حالم از همتون بهم میخوره
    نسیم-نسترن هنور نشستی که پاشو دیر شد
    وسایلم رو جمع کردم با نسیم از شرکت اومدیم بیرون هوا سرد شده بود یعنی بعد از یک ماه از زمستون تازه این ننه سرما یادش افتاده بود که کارش چیه، چند شب متوالی بارون اومده بود ولی فعلا که از برف خبری نبود ولی هواشناس هاگفته بودن اونم تو راهه ،خودمو چسبوندم به نسیم و تو ایستگاه نشستیم
    امروز انگار شانس با مابود دو تا صندلی خالی تو ردیف یکی مونده به آخر بهمون چشمک میزد
    نسیم-چه خوب این اتوبوس جای خالی داره همیشه باید یه نیم ساعت وایسیم تا یکم خلوت شه
    -آره فکر کنم امروز روز شانس منه آخه هم جای خالی گیر آوردیم هم آقای سروش امروز سر اشتباهم دعوام نکرد
    نسیم-آره شاید روز شانس تو باشه ولی مطمئنم روز شانس آقای رستگار نیست
    -منظورت چیه
    نسیم-خب این جور که تو جواب این بنده خدارو دادی من یخ کردم چه برسه به اون
    -من خودم کار داشتم از کارم میزدم که به آقا کمک کنم
    نسیم-یک کار شما امروز زیاد نبود فردا هم میتونستی انجام بدی، دو با یه لحن بهتر میتونستی جوابشو بدی، سه رستگار بهت علاقه داره واین کاراش بهونست
    -به من علاقه داره؟بگومعلوم نیست چه نقشه کثیفی واسم داره
    نسیم-حالت خوبه نسترن؟چه نقشه ای ؟دیگه هر بچه های هم متوجه علاقه رستگار به تو میشه تازه پسر به این خوبی ومحجوبی
    -چقدر ساده ای این پسرا فیلمشونه تا بهشون علاقمند بشی تا بعد...
    دیگه ساکت شدم ولی تودلم با خودم حرف میزدم اره اینم یکی مثل پژمان الکی محبت میکنه تاسر فرصت...سرمو بشدت تکون دادم تا فکرای بد ازش بریزه بیرون
    نسیم-کجایی با تو بودما؟چراسرتو تکون میدی؟
    -ببخشید تو فکر بودم چی گفتی؟
    نسیم-معلومه توفکری،نسترن جان ما سه ماه باهم دوستیم ولی چون بیشتر ساعت روز رو باهمیم به نظر من عمق دوستیمون بیشتر از سه ماه من خیلی دوست دارم از چیزی که میخوام بگم ناراحت نشو ،تو یک ماه عوض شدی درست از همون شبی که زنگ زدی که رفتی خرید.قبلش یه دختر شاد وسر زنده ومهربون بودی یادت چقدر باهم میخندیدم ولی الان باید بزور یک کلام حرف ازت کشید و بندرت میخندی الان هم که اعتقادت به عشق وعلاقه رو انکار میکنی ؟چرا اینجوری شدی؟
    -خب الان عقل اومده تو سرم فهمیدم عشق و علاقه همه کشکه پسرا دنبال یه چیز دیگه هستند و عشق حکم یه وسیله رو براشون داره،نمیشه تو وجودشون دنبال عشق واقعی گشت
    نسیم- این چه حرفیه همه که مثل هم نیستند نمیدونم چی نظرتو عوض کرده، همین آقای رستگار مثلا دنبال چیه که تو کارهاکمکت میکنه،حواس پرتی هاتو نادیده میگیره؟ازت طرفداری میکنه حالا اینا هیچی با چه عشقی نگات میکنه
    -خیلی ساده ای نسیم من این پسرها رو میشناسم
    نسیم-خیلی بدبین شدی
    -اصلا، اینها واقعیت که تو داری ازش فرار میکنی
    نسیم-نه انگار میخ آهنی نرود در سنگ ،باشه تو راست میگی فقط یکم باهاش مودب تر و مهربون تر باش
    -اگه خیلی دلت براش میسوزه تو باهاش مهربونی کن
    نسیم-خیلی بی منطقی
    رو شو کرد طرف پنجره حس کردم خیلی تند رفتم دستاش رو گرفتم وصورتشو بوسیدم
    -معذرت میخوام عزیزم این روزا زیاد حالم خوش نیست همش به پروپای همه میپیچم
    نسیم-خب بگوچی شده مشکل خانوادگی داری یا...
    -نه مشکلی ندارم
    دیگه چیزی ازم نپرسید وسعی کرد بحث رو عوض کنه
    نسیم-راستی داداشم قراره محل کارشون عوض شه میان چند تا خیابون بالاتر از شرکتما
    یه نگاه عاقل اندرسفیه بهش کردم که خب این به من چه ربطی داره،خواست چیزی بگه که منصرف شد تا وقتی که ازم خداحافظی کرد دیگه حرفی نزدیم
    حرفای نسیم رفتار وحرفای آقای رستگار میومد جلو چشمم ولی نمیتونستم قبول کنم که حرکاتش از عشقه ومنظور دیگه ای نداره با بلایی که پژمان سرم آورده بود تو این یه ماه فهمیده بودم خیلی بدبین شدم یا بقول خودم عاقلتر
    از اتوبوس پیاده شدم از ایستگاه تا خونمون کمی پیاده روی داشت ،خونمون وسطای یه کوچه طولانیه،با کلید در باز کردم وارد حیاط که شدم صدای زنگ تلفن رو شنیدم ولی کسی گوشی رو بر نمیداشت خودمو رسوندم جلو در حال تا کفشامو در بیارم صدا قطع شد
    -سلام ،مامان ...مامان نیستی
    یه سرک کشیدم آشپزخونه واتاقها نبود دوباره صدای زنگ تلفن بلند شد شماره نسرین خواهرم بود
    -سلام آبجی جونم
    نسرین-سلام نسترن خانوم خوبه هنوز یادته یه خواهریم داری
    -من همیشه به یادت هستم
    نسرین-آره ولی تو این یک ماه یادت رفته بود آره؟میدونی چند بار زنگ زدم باهات صحبت کنم یاسرکاری یا گوشیت خاموشه یا خانوم تو اتاقشه خیلی عوض شدی میدونی مامان چقدر از دستت ناراحته میگه همش تو اتاقتی حتی دیگه با اون دوست جونجونیت سحرم دیگه بیرون نمیری مهمونی هم که بماند چی شده
    -یه نفس بکش نسرین بعد ادامه بده هیچیم نیست فقط از سرکار میام خستم
    نسرین-پس چرا دوماه اول که کار میکردی انقدرخسته نمیشدی بهونه نیار ،نکنه عاشق شدی
    -نه بابا عشق چیه
    صدای موژان کوچولو اومد دلم براش غنج رفت واقعا چقدر بیتوجه شده بودم منی که هفته ای چند بار زنگ میزدم که صدای موژان رو بشنوم اصلا یادم رفته بود خواهرم بچه هم داره چقدر خود خواهی نسترن
    -از بس یک بند غر زدی یادم رفت حال عزیز خاله رو بپرسم
    نسرین-چه عجب یادت افتاد خواهرزاده داری
    -اذیت نکن دیگه
    نسرین-خوبه در حال شیطنته بذار بیارمش اینجا
    -باشه
    نسرین-بگو سلام خاله نسترن بی معرفت خوبی
    موژان-سام اله نسی
    -خاله قربون حرف زدنت بره خوبی عزیزم، دلم برات یه ذره شده
    نسرین-ببخشید رفتش جلو تلوزیون تبلیغ ببینه نمیدونم چه علاقه ای به تبلیغات داره
    -اشکال نداره،بذار راحت باشه نمایید تهران؟
    نسرین-نه فعلا که سامان مرخصی نداره نمیتونیم بیایم مامان خونه نیست؟
    -نه نمیدونم کجا رفته
    نسرین-باشه من برم ببینم این بچه کجا رفت به همه سلام برسون
    -سلامت باشی توام به اقا سامان سلام برسون خداحافظ
    تلفن قطع کردم و روی مبل یک نفره کنار میز تلفن نشستم نسرین 8سال از من بزرگتره وپنج سال پیش با پسرداییمون سامان ازدواج کرده بود وچند ماه بعد عروسیشون بخاطر کار سامان رفته بودن عسلویه ونسرین هم چون عاشق همسرش بود شرایط سخت زندگی اونجارو تحمل میکرد خداروشکر الان زندگیش با وجود دختر دوسالش موژان بهتر شده بود وغریبی کمتر اذیتش میکنه.هیچ وقت باخواهرم صمیمی نبودم که بخوام باهاش دردودل کنم،حق بانسرین بود یه ماه بود زندگی رو به همه تلخ کرده بودم ولی دست خودم نبود حرفای پژمان وکاراش تو سرم میچرخید ومن افسوس وقتی روکه براش گذاشتم میخوردم یه دفترچه تبلیغاتی کنار تلفن بود با یه خودکار برداشتم وهمینجوری که فکر میکردم دور عکس وشکل های دفترچه رو با خودکار پررنگ میکردم که چشمم به یه کادر سبز خوشرنگ افتاد نوشته بود مشاوره با خانم دکتر نفیسه روشن روانشناس و....چه اسم قشنگی نفیسه روشن..روشن یه فکر مثل جرقه توذهنم روشن شد بهتر برم پبش یه مشاور شاید باحرفاش کمکم کنه آره شاید این خانم دکتر بتونه زندگی تاریک من رو مثل اسمش روشن کنه اجاره ندادم تردید بیاد سراغم وبه شماره ای که پایین کادر بود تماس گرفتم
    -سلام دفتر مشاوره بفرمایید
    یه صدای دخترونه خیلی آروم تو گوشی پیچید که ناخوداگاه بهت آرامش میداد تو دلم گفتم این خانم دکتر تو انتخاب منشی هم دقت کرده احتمالا کارشم با همین دقت وظرافته
    منشی -الو بفرمایید
    به خودم اومدم وگفتم سلام خسته نباشید یه وقت مشاوره میخواستم
    منشی-باشه عزیزم قبلا اینجا اومدید
    -نه
    منشی-مشخصاتتون رو میفرمایید
    -نسترن صابر امروز میتونم بیام
    یه نگاه به ساعت انداختم 7:30 بود دیگه روز نبود شب شده بود ولی بروی خودم نیاوردم
    منشی-متاسفم عزیزم تا حدود یک هفته وقت خالی نداریم اگر مایل باشیدشنبه این هفته نه هفته بعد براتون یک وقت تنظیم کنم
    -این که خیلی دیره امروز سه شنبه هست میشه ده روز دیگه یعنی اصلا نمیشه
    منشی-چون خانم دکتر آخر هفته دیگه قراره مسافرت برند اینه که تمام مراجعین تو روزهای اول هفته جادادم واینکه وقت خالی ندارم
    -باشه من شنبه ساعت چند اونجا باشم
    منشی-ساعت6 خوبه؟راستی شماره تماستون روبدید تا اگرساعتش تغییر کرد اطلاع بدم
    -آره ساعتش خوبه بله یاداشت کنید
    بعد از قطع تماس آدرس مطب از همون دفترچه روی یه کاغذ کوچیک نوشتم وگذاشتم تو کیفم یه حس خوبی داشتم اینکه یه کار درست دارم انجام میدم همین حس خوب باعث شد بلندشم وبرم یه شام خوشمزه درست کنم
    تشکر مایه دلگرمیست

  15. 173 کاربر از پست shiva joon تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $ ساجده$ , **Silver Star** , *SAHAR.R* , *TARA* , *~Faezeh~* , *مستان* , -نازلی- , .Baharak. , .Dreamy-girl. , .Mehrnoosh. , .Monire. , ?98i , aazz , abby7 , abien , aflak , afsoon321 , aidai , ANNE , architect_shima , aroosak , asaletanha , ashkannia , ashoka , aygeen , azar1 , azda , AZHIDEH , ba-maram , Banner , Behnaz joon , behnazhmz , blue berry , blue69 , Boshra.M , coral , daneshmand , diena , eglantine-m96 , elahe atash , Elen , eshton , evilgirl , faezeh88 , fahime 528 , farajoon , farizad , Farnaz , farnoushi , farzaneh14 , fatima983 , fk-osh-d , gandomsa , ghorbani , Golden Eye , goldoone22 , hala , hana_m , harimeshgh , HAsti-Nj , helik , hiam , homaa , honey_x , icegirl78 , ili mah , j.ghanavizi , k.hial , katy , lamita , leila.kh , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahtab payda , mahtab10 , makhmal_66 , messi1 , mina68 , minimona , misha_kavir , monir 11 , ms_f90 , N A R S A N , nafas&baran , nafas44 , NAJVA66 , nastaran86 , nika21 , niloufar_rose , nina86 , nlp16001 , nrezaii , OoPs , PAEEZ70 , paiz , ParMoun , patough , pr.delafrouz , raha moozy , Roya_2010 , roze68 , rozita maryam , saba 68 , Saeideh_82 , sanaz2000 , sapidkooh , sara1995 , sazin513 , sedena , shatot , Shifteh , silver moon , silverstar , ~sky angel~ , Sokout , sydney , syhbyt , sαвα , T T--THR , tghyasfr , Tifani Jon , yasnaa , zanbagh , zara14 , _Azadeh_ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~SAREH~ , ~shiva~ , آذردخت , آرین , آسوده , بلور , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , خانم فسقلی , روشای تنها , روياي ابي , سبحی , سوانا77 , سکوت من , شبنم , عیدی , فرنوش فاني , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , مامان شهرزادی , ملیساا , نصرا... , هوفریا , ياابالفضل , ياسمن71 , پهره , پیازچه , گلشن ارا , گنجشک , یگانه , ღ ghazali ღ , ♥BAHAR♥

  16. Top | #9

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    319
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    قلب کسانی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    15,047
    تشکر شده 18,108 در 351 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    اینم یه قسمت دیگه

    امروز از صبح هواگرفته بود و باد سردی میوزید که خبر از بارون و برف داشت از تو حیاط مامان رو صداکردم

    -مامان لطفا اون کت بنفشم رو بیار هوا امروز سردتره

    مامان کتم رو با شال گردن یاسی رنگم آورد

    مامان-نسترن جان این کتم که زیاد گرم نیست برم کاپشن مشکی کوتاهتو بیارم

    -نه مامان جان همین خوبه داخلش گرمه

    بعدش سویشرتم رو در آورد و دادم دستش

    -خب من برم که دیرم شد

    مامان-مواظب خودت باش اون شال گردنم بپیچ دور گردنت تزینی نیست که مادر

    -باشه باشه

    از دست این مامان ها کاپشن نمیپوشم بعد انتظار داره مثل این بچه های کوچولو شال تا روی بینیم بپیچم

    زود خودمو سرایستگاه رسوندم صبح ها چون اول من سوار میشدم به نسیم تک میزدم که اونم خودشو برسونه به ایستگاه نزدیک خونشون و همون اتوبوسی رو سوار شه که من هستم وطول مسیر رو باهم باشیم ولی امروز انگار خواب مونده بود که نتونست به موقع برسه

    نسیم-سلام خانوم چه خوشگل کردی خبریه

    -سلام تو کی رسیدی گفتم امروز خواب موندی

    نسیم-نه با داداشم اومدم نگفتی چرا این همه به خودت رسیدی

    -وا من که همونم ،یه ذره هوا سردتر شده دیگه سویشرت نپوشیدم

    نسیم-آخه رنگ بنفش خیلی بهت میاد

    -مرسی از تعریفت عزیزم جون گرفتم برم سر کارم

    نسیم-راستی داداشم قراره بیاد دنبالم که با هم بریم

    -برای چی میاد دنبالت جایی قراره برید

    نسیم-نه خونه میریم دو روز پیش بهت گفتم که محل کارش عوض شده دیگه با خودش میرم میام تازه دیشب صد در صد مشخص شد وگرنه دوباره بهت میگفتم

    -یعنی من این همه راه رو تنها باشم

    نسیم-چرا تنها ،تورو هم میرسونیم دیگه

    خیلی از جنس مذکر خوشم میاد جدیدا همش دورو برم سبز میشن

    -خیلی ممنون مزاحم نمیشم

    نسیم میخواست اصرار کنه که بهش اجازه ندادم

    بعداز ظهر وسایلم رو جمع کردم با نسیم اومدیم بیرون که با انگشتش یه پسری رو که تو فاصله چند متری ما که کنار یه ماشین شاسی بلند فکر کنم مورانو بود رو نشون داد و گفت

    - إ رادین اومده چه وقت شناسه این دادشم

    کلا قضیه برادرش رو یادم رفته بود خیلی از دستش ناراحت بودم که داره دوستمو ازم جدا میکنه واینم به حس بدی که به پسر ها پیدا کرده بودم اضافه شد ،یه گره انداختم بین ابروهام وبا یه نگاه خصمانه همینجور که میرفتیم برادرشو برانداز میکردم قدش حدود 180 یا بیشتر چهارشونه که یه پلیور مردونه سفید با نقش ونگار های ریز آبی وشلوار جین سرمه ای پوشیده بود که به خاطر هیکل خوبش خیلی بهش میومدوقتی نزدیکترشدیم اجزای صورتش بهتر دیدم ابروهاش پهن وپیوسته و چشمهاش شبیه نسیم بودبا لبهای قلوه ای که بنظر من بیشتر بدرد نسیم میخورد تا دادشش آخه لبهاب نسیم نازک بود ولی به چهرش میومد ولی مال دادشش یه چیز دیگه بود بینیشم معمولی بود در کل قیافه مردونه وجذابی داشت درحین تحلیل بودم که رسیدیم بهش

    نسیم-سلام رادین جان خیلی وقته منتظری

    رادین-سلام نه تازه رسیدم

    بعد روشو کرد سمت من وسلام کرد

    -سلام

    نسیم-معرفی میکنم نسترن که تعریفش رو کرده بودم

    بعدشم دستشو گرفت سمت برادرش وگفت

    -رادین قدیری برادر بزرگم

    - از آشناییتون خوشوقتم

    رادین-منم همینطور

    رادین ماشین دور زد رفت سمت راننده وگفت:

    - بفرماییدسوار شید

    -خب من دیگه برم

    نسیم-بیا دیگه نسترن دیدی که داداشم لولو خرخر نیست

    -بحث این حرفا نیست مرسی مزاحم نمیشم

    صورتم رو طرف رادین چرخوندم و خداحافظی کردم

    رادین-بفرمایید شما رو هم میرسونم

    خیلی جدی گفتم نه ممنون اونم دیگه اصرار نکرد با نسیم خداحافظی کردم و رفتم سمت ایستگاه اتوبوس

    نم نم بارون کم کم شروع شده بود که سرو کله یه اتوبوس پیدا شد که اصلا جای خالی نداشت بزور خودمو چپوندم داخلش خدا بهم رحم کنه، برف بیاد فکر کنم همینم گیرم نیاد من نمیدونم چه صیغه ای که تو این فصل اتوبوس وتاکسی کم میشه به خاطر بارون ولغزندگی خیابون ماشین ها آهسته تر رفت وآمد میکردن وهمین کمی ترافیک ایجاد کرده بود از بس آدما وخیابون نگاه کردم حوصلم بشدت سر رفت کاش نسیم بودش وباهام حرف میزدیم هرچند وقتی بود دلم میخواست حرفی نبود تامن تو فکرو خیال خودم غرق بشم بعد از یک ساعت ویه ربع بلاخره رسیدم

    -سلام بابا

    بابا-سلام دخترم خسته نباشی؟دیر اومدی امروز

    -بخاطر بارون ترافیک بود مامان کجاست

    مامان-سلام همین جام داشتم واست چایی میریختم

    -سلام دست گلتون درد نکنه که به موقعست دستم رو بشورم الان میام

    بعد شام رو تخت دراز کشیده بودم وبه آدمهای دورو برم یا بهتر بگم به پسرهای دورو برم فکر میکردم به پژمان،آقای رستگار، پسرهای فامیل به محبتاشون به حرفاشون ،حس میکردم تمام کارها وحرفای که تاحالا بهم زدن رنگ دورنگی داشته ،رنگی که ازش متنفرم یاد چشمهای رادین افتادم وقتی منو دید هیچ رنگی نگرفت نه محبت نه چیز دیگه چقدر چشماش مغرور بود در زمره آدمای خوشگل نبودم ولی همه میگفتن جذابم و مهره مار دارم یاد یکی از دوستام افتادم اسمش سها بود وصورت زیبایی داشت بعد از دبیرستان باهم برمیگشتیم خونه گاهی که پسر ها توی راه برای دوستی با من جلو میومدن وشمارشون رو میدادن، خیلی حرص میخورد بعد از یه مدت خیلی رک بهم گفت من از تو خیلی خوشگل ترم ولی این پسرا کورند که میان به تو شماره میدن حرفش خیلی بهم برخورد فقط بهش گفتم تو که دیدی من همه شماره هارو پاره کردم

    ولی خب حسادت بد دردیه گفت دیگه نمیخواد با من برگرده خونه ،دو هفته بعد اومد سرمیزم ویه عالمه کاغذ کوچولو ریخت روش،یکی از کاغذ ها رو برداشتم ونگاه کردم نوشته بودآرمین همراه شماره تلفن با استفهام نگاش کردم وپرسیدم خب چیکارشون کنم

    سرشو با غرور بالا گرفت و گفت هیچی فقط خواستم بدونی من تو این دوهفته چقدر شماره گرفتم بعدم راهشو کشید رفت واسش متاسف شدم که انقدر کوته فکره وبرای خودم خوشحال که با همچین آدم سطحی دوست نیستم
    با یادآوری این خاطرات بیشتر از دست خودم حرص خوردم من که انقدر موقعیت داشتم از دبیرستان تا دانشگاه تو فامیل وحتی چند تایی خواستگارم داشتم پس چطور به پژمان دل بستم عاشقش نبودم ولی بهش علاقه داشتم که همینم عصبیم میکرد که چرا احساسم خرج این آدم کردم واین باعث میشد از پسرا بیشتر زده بشم

  17. 227 کاربر از پست shiva joon تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $ ساجده$ , * حدیث * , **Silver Star** , *SAHAR.R* , *TARA* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , *مستان* , -نازلی- , .Baharak. , .Dreamy-girl. , .Monire. , .parniya. , 271529 , ?98i , aazz , abby7 , abien , aflak , afsoon321 , aidai , ana43 , Anahita.s , ANNE , Anolin , architect_shima , arezoo214 , aroosak , ART!ST , asal naz , asaletanha , ashkannia , ashoka , ava.n , AVESTA , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , AZHIDEH , ba-maram , Banner , Behnaz joon , behnazhmz , blue berry , blue69 , Boshra.M , CAT-WOMAN , coral , daneshmand , diena , dokhtare babash , eglantine-m96 , elahe atash , electeronic , Elen , eshton , evilgirl , faezeh88 , fahime 528 , fahime_kiticat , farajoon , farizad , Farnaz , farnoushi , farzaneh14 , fatemeh.ss , fatima983 , gandomsa , ghorbani , golabaton , Golden Eye , goldoone22 , goleyakh117 , goominam , hala , hana_m , hannah , harimeshgh , harki00 , HAsti-Nj , hasti59 , hasty 70 , helik , hiam , homaa , honey_x , hooriya_y , icegirl78 , ili mah , j.ghanavizi , Jane X , k.hial , katy , king _ panther , lamita , leila.kh , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahtab payda , mahtab10 , mamorin , marjanagn , maryam-722 , masoumeh , meno , mersad20 , messi1 , mina68 , minimona , mirage , misha_kavir , monir 11 , ms_f90 , m_h_n , N A R S A N , nafas&baran , nafas44 , nafas_akhar , NAJVA66 , nastaran86 , negarjojojo , nika21 , niloofarane , niloufar_rose , nina86 , nlp16001 , nrezaii , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , paiz , ParMoun , parychehr , patough , perijooon , peymaneh , pr.delafrouz , raha moozy , rashno , Rha.sh , Roya_2010 , rozita maryam , rural girl , s.d.yeganeh , Saeideh_82 , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sara1995 , sarah.sh , sazin513 , sedena , sefid65 , serentipiti , shabnamsobhabi , shalizar2 , shatot , Shifteh , shimaaaaa , silver moon , silverstar , Sokout , sydney , syhbyt , sαвα , T T--THR , TARANOMEMEHR , tghyasfr , Tifani Jon , vampire123 , yasnaa , Zahra_niki , zara14 , zeinabjoon , zohreh17 , _Azadeh_ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~MAR MAR~ , ~Ordibeheshti~ , ~shiva~ , آذردخت , آرین , آسوده , ارتمیس * , بخاری , بلور , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , خانم فسقلی , روشای تنها , روشناک , روياي ابي , سبحی , سوانا77 , سکوت من , شبنم , عیدی , فرنوش فاني , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , مامان شهرزادی , ملیساا , مُحی , نصرا... , نینا.1989 , هوفریا , ياابالفضل , پیازچه , گنجشک , یگانه , ღ ghazali ღ , ♥BAHAR♥

  18. Top | #10

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    319
    میانگین پست در روز
    0.20
    محل سکونت
    قلب کسانی که دوستم دارند
    تشکر از کاربر
    15,047
    تشکر شده 18,108 در 351 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ببخشید دیر شد دو سه روز اینترنت نداشتم

    یک هفته از روزی که نسیم با برادرش برمی گشت گذشته بود وتو این یک هفته هم ننه سرما حسابی گرم کارش شده بود وهرچی برف وبارون داشت رو سر ملت خالی میکرد
    امروز دیگه رسما موش آبکشیده رسیدم خونه اتوبوس دوتا ایستگاه به خونه پنچر کرد منم که دیگه حوصله نداشتم منتظر اتوبوس دیگه باشم مجبورشدم تاخونه تو این بارون پیاده بیام، شب که بابا اومد رفتم پیشش
    -بابا وقت دارید باهتون حرف بزنم
    بابا- چه عجب شما از اتاقت اومدی بیرون
    سعی کردم بحث رو عوض کنم
    -نگفتید وقت دارید
    بابا-بله دخترم من برای شما همیشه وقت دارم شمایید که برای ما وقت ندارید
    نه انگار دلشون خیلی پره
    -نه بابایی منم همیشه واسه شما وقت دارم حالا بگم
    بابا-بگو بابا جون فقط بذار مامانتو صدا کنم اونم بیاد..خانم از اون آشپزخونه دل بکن بیا نسترن میخواد باهامون صحبت کنه
    مامان-بذارید سه تا چایی بریزم میام
    وقتی مامان روی مبل نشست شروع کردم
    -خودتون که میبینید هواچقدر سرده و من با اتوبوس رفت وامد میکنم به خاطر بارون وبرفم هم وسیله نقلیه کم شده هم ترافیک بیشتر ، زمان رفت وآمدم بیشتر طول میکشه اگر میشه یه ماشین کوچیک مثل رنو بگیرید خسته شدم از بس تو این سرما تو ایستگاه نشستم
    مامان-خب مادر یه مدت تاکسی سوار شو
    -مگه چقدر حقوق میگیرم هروز پول تاکسی بدم تازه این همه راه تنهایی حوصلم سر میره
    مامان-چرا تنها؟ نسیم دیگه نمیاد
    -میاد ولی با داداشش برمیگردند،بابا یه ماشین دست دوم که پولش زیاد نمیشه تازه هم رانندگیم خوب میشه هم کاری داشته یاشم دیگه مزاحم شما نمیشم بابا خواهشششش
    بابا-دوست دارم برات بخرم ولی دو سه هفته پیش ده میلیونی که از بازنشستگی گرفته بودم برای پیش پرداخت رهن مغازه ای که قراره با شوهر عمه شراکتی باز کنیم دادم ماشین خودم هم که لازم دارم وگرنه اون میدادم دستت
    -اون که بله، ماشین خودتون رو نمیخوام مغازه گرفتید؟ چرا در موردش چیزی به من نگفتید
    مامان-شما کی پیش ما نشستی که بهت بگیم
    -حالا مغازه چی هست؟ کی شروع به کار میکنید
    بابا- احتمالا سوپر مارکت بزنیم فعلا که مغازه رو گرفتیم حالا حالا کار داره
    -مبارک باشه
    بابا-مرسی دخترم اگر میتونی تحمل کن یکم کارام رو غلتک افتاد دستم باز شد برات ماشینم میخرم
    مامان-نمیتونی با دوستت بیای
    -نه دلم نمیخواد با برادرش باشم
    مامان-چرا نسیم دوست نداره باهاشون بری یا برادرش مشکلی داره؟
    -نه نسیم که از خداشه منم برم، برادرشم که نمیشناسم در حد سلام خدافظ ولی بنظر آدم خوبیه
    بابا-خب اگر پسر خوبیه نسیمم که دوست داره باهاشون بری مشکل چیه میخوای بیام ببینمش اگر دیدم پسر قابل اعتمادیه باهاشون بیا
    من که از این وضعیت خسته شده بودم وهمین که تایید بابام واسم ارزش داشت گفتم
    -باشه هرچی شما بگید ولی قول دادید ماشینم برام بگیریدا
    &&
    مشغول خداحافظی با همکارا بودم که بابا زنگ زد
    - سلام بابا
    بابا-سلام نسترن جان من پایین منتظرم زود بیا
    -چشم اومدم
    گوشی قطع کردم رو به نسیم گفتم
    -نسیم زود باش
    نسیم-بابات اومده دنبالت
    -اره البته فقط امروز
    نسیم-چه خوب باهاشون آشنا میشیم
    ماشین بابا پشت ماشین رادین پارک بود بابا هم کنار خیابون منتظرم بود با نسیم رفتیم سمتش،نسیم هم به برادرش اشاره کرد که از ماشین پیاده بشه
    -سلام
    بابا-سلام دخترم
    -معرفی میکنم پدرم رضا صابر وایشون هم نسیم وبرادرشون اقای رادین قدیری
    نسیم-سلام خوشبختم خوبید شما
    بابا- سلام دخترم ممنون
    رادینم دستشو دراز کرد وبابا هم باهاش دست داد وسلام واحوال پرسی کردند من ونسیم چند قدم رفتیم اونور تر وصحبت میکردیم که رادین گفت
    -خب با اجازه دیگه بریم،نسیم سوار شو
    بعد خداحافظی وقتی سوار ماشین شدیم پرسیدم
    -بابا نتیجه چی شد
    بابا-پسر خیلی خوب و متشخصی بود نگاهش نجیب وپاک بود البته نمیشه چند دقیقه ای قضاوت کرد ولی در ظاهر که خوبه، اونجور که تو گفتی دوست ندار ی فکر کردم مشکلی داره یا از این جوون ژیگولای امروزی که خوشم نمیاد باز خودت میدونی بابا
    -من که دلم نمیخواد باهاشون برم ولی از اتوبوس که بهتره
    بابا با خنده گفت
    -بیچاره اگه بدونه ماشین خوشگل و گرون قیمتش رو با اتوبوس مقایسه میکنی
    بعدشم جدی اضافه کرد
    -درهر صورت مواظب باش بلاخره یه پسره خودت دیگه بهتر از من میدونی ..اگه دیدی ممکنه مشکل ساز شه با همون اتوبوس بیا
    -باشه فقط نمیدونم چه جوری به نسیم بگم از این به بعد باهاشون میام این یک هفته هروز بهم تعارف میکرد من میگفتم نه
    بابا-شاید فردا هم تعارف کنه
    -شاید،اگر تعارف کرد رو هوا میزنم

    ممنون که میخونیدش

  19. 243 کاربر از پست shiva joon تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $ ساجده$ , * حدیث * , **Silver Star** , *ROJA* , *TARA* , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , -دایان- , -نازلی- , .Baharak. , .Dreamy-girl. , .Mehrnoosh. , .Monire. , .parniya. , 271529 , ?98i , aazz , abby7 , ady25 , aflak , aidai , ana43 , Anahita.s , angur , ANNE , Anolin , architect_shima , arezo.60 , arezoo214 , aroosak , ART!ST , asaletanha , ashkannia , ashoka , ava.n , AVESTA , aygeen , azad_awesome , azar1 , azda , AZHIDEH , ba-maram , Banner , Behnaz joon , behnazhmz , blue69 , Boshra.M , CAT-WOMAN , coral , D92_90 , daneshmand , deragun , diena , down13 , eglantine-m96 , elahe atash , electeronic , Elen , eshton , evilgirl , fadai , faezeh88 , fahime 528 , fahime_kiticat , farajoon , farizad , Farnaz , farnoushi , farzaneh14 , fatemeh.ss , fatima983 , gandomsa , ghorbani , golabaton , Golden Eye , goldoone22 , goleyakh117 , hala , hana_m , hannah , harimeshgh , harki00 , hasti59 , hasty 70 , helik , hiam , homaa , hooriya_y , icegirl78 , ili mah , j.ghanavizi , Jane X , k.hial , katy , king _ panther , kugar , leila.kh , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahbano , mahboobeh 98 , mahda , mahnazmom , mahtab payda , mahtab10 , malekshah , mamorin , marjanagn , maryam-722 , masoumeh , messi1 , mina.bala , mina68 , minimona , mirage , misha_kavir , monir1343 , ms_f90 , m_h_n , N A R S A N , nafas&baran , nafas44 , nafas_akhar , NAJVA66 , nastaran86 , negarjojojo , nika21 , niloofarane , niloufar_rose , nina20 , nina86 , nlp16001 , nrezaii , OoPs , padideh_hs , PAEEZ70 , paiz , ParMoun , patough , perijooon , peymaneh , pr.delafrouz , raha moozy , rashno , Rha.sh , Roya_2010 , rozita maryam , rural girl , s.d.yeganeh , saba 68 , Saeideh_82 , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sara1995 , sazin513 , sedena , serentipiti , sharona , shatot , Shifteh , shimaaaaa , shiva arya , silver moon , silverstar , sogand1 , Sokout , sooosk , sydney , syhbyt , T T--THR , Taataa , tghyasfr , Tifani Jon , tina 1989 , titinaz , to'ranj , Ushya7 , vampire123 , YAS95 , zahra1371 , Zahra_niki , zara14 , zeinabjoon , _Azadeh_ , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~SAREH~ , ~shiva~ , آذردخت , آرین , آسوده , ارتمیس * , اسمون ابری , الناز گوگولی , بلور , بهار سرد , بهارجون , بی بی گل , ترنج خاتون , ترنم , تمنای دل , تهمتن , خانم فسقلی , رضوانه خیال , روشای تنها , روميا , روياي ابي , زریناز , سارینا&سورنا , سبحی , سوانا77 , سکوت من , شقایق وحشی , عیدی , فرنوش فاني , فرگلf , لمیس20 , لیلاحمیده , م.م.ر , مامان شهرزادی , ملیساا , مناد , مُحی , نسیا , نصرا... , نینا.1989 , هوفریا , ياابالفضل , ياسمن71 , پهره , پیازچه , گلشن ارا , گنجشک , یگانه , ๑ Areefee ๑ , ღ ghazali ღ , ♥BAHAR♥

صفحه 1 از 13 1234511 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. یک نفس هوای تو | شیوا کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب
    توسط shiva joon در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 129
    آخرین نوشته: 1392,03,26, ساعت : 20:35
  2. پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1391,09,30, ساعت : 13:16
  3. دانلود رمان یک نفس هوای تو | شیوا کاربر انجمن
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1390,07,03, ساعت : 11:46

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •