| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰
نوشته ها: 34
(View Stats)
تشکرها: 3
تشکر شده 1,046 بار در 39 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +39 امتیاز خوب اینم از ترجمه خودم که به یاد داداش حامی مه. عاشقای خون اشامی حتما از این مجموعه لذت می برن. فصل اول: هيولاي كوچك من و هم کلاسی هایم به شکل یک دایره در کتابخانه نشسته بودیم. خانوم پی ویش بعد از تعداد زیادی سوال بالاخره پرسید: "برادلی، می خوای وقتی که بزرگ شدی چی کاره بشی؟" او فریاد زد: "یه اتیش نشان" "و تو سیندی؟" سیندی وارن با خجالت زیاد زمزمه کرد: "اااه... یه پرستار" خانوم پی ویش به سراغ بقیه رفت. جوابهای انها چیزهایی مثل، مامور پلیس، فضا نورد و بازیکن فوتبال بود. بالاخره نوبت به من رسید. خانوم پی ویش در حالیکه با چشمان سبزش به من خیره شده بود پرسید: "راون، تو میخوای وقتی بزرگ شدی چی کاره بشی؟" من هیچ چیز نگفتم و او پرسید: "یه بازیگر؟" من به نشانه منفی سری تکان دادم. " یه دکتر؟" "اه ، نه" "یه مهماندار هواپیما؟" "ایش....!" او با لحنی رنجیده پرسید: "پس چی؟" من برای یک لحظه فکر کردم "من می خوام یه..." "خوب؟" من برای ترساندن و متعجب کردن هم کلاسی هایم و خانوم پی ویش فریاد زدم: "من می خوام یه... خون اشام بشم!" برای یک لحظه فکر کردم خانوم پی ویش شروع به خندیدن می کند، شاید هم او واقعا این کار را کرد. بچه هایی که کنار من نشسته بودند شروع به دور شدن از من کردند. بیشتر کودکستانم را در حال تماشای دیگران که از من دور می شدند گذراندم. مادرم من را بر روی تخت ابی پدرم و یا بر روی پشت بام دانشکده اش بار دار شده بود که بستگی به این داشت که کدام یک از والدینم داستان را تعریف می کند. انها زوجهای مکمل هم بودند، زوجهایی که نمی توانستند تا هفتاد سال دیگر هم از هم جدا شوند. نتیجه عشق واقعی انها تبدیل به شخصی عشق مواد ،دود علف(گراس) و موسیقی تدفین مرده ها شده بود و دائما شلوار نخی راه راه می پوشید و از شلوار جین ابی کوتاه ماتنفر بود. دختری پا برهنه با موی بلند در هم پیچیده که هیچ وقت کوتاه نشده بود، ظاهری شبیه به التون جان، برنزه و با لباسی چرمی کهنه که با پوتین هایی مدل پسرانه به پا داشت. فکر می کردم انها خوش شانس بودند که من بیشتر از این غیر عادی نشده بودم. می توانستم یک گرگ نمای هیپی با موهایی مروارید رنگ باشم ولی به طریقی من به خون اشامان علاقه مند شدم. سارا و پائول مدیسون بعد از ورود من به این دنیا بیشتر از انچه که بودند مسئولیت پذیر شدند یا شاید هم پدر و مادرم عینک بی خیالیشان را از چشمشان بر داشتند. انها فولکس واگن زیبای قدرتمندی را که در ان زندگی می کردند و در حقیقت منبع در امدشان بود را فروختند. اپارتمان کوچکمان با پوسترهای نقش گل سه بعدی که در تاریکی شب می درخشیدند و لیوانهای پرتقالی با نی های خمیده به همراه لامپهای لاوا ای که ماده های درون ان دائما جا به جا می شدند و شما می توانستید برای همیشه به انها خیره بشوید تزئین شده بود. بهترین اوقاتم ان زمان بود. هر سه ما می خندیدیم و با درخشش نور بر روی دندانهایمان با بر امدگی ها و درزها بازی می کردیم. وقتی که با استفاده از حساب بانکی مان تلوزیون خریدیم تا دیر وقت بیدار می ماندیم و فیلم دراکولا، سایه های تاریک با بازی براناباس کالینز بد نام و بت من را تماشا می کردیم. من در تاریکی نیمه شب احساس امنیت می کردم، شکم مادرم دوباره بالا امد و صداهایی مانند لامپ لاوا از خودش می داد. داشتم اماده می شدم تا یک هم بازی جدید برای خودم داشته باشم. تنها مشکل این بود که او یک همبازی نبود. همه چیز وقتی که ان موجود خمیری بی دست وپا به دنیا امد تغییر کرد. او یک پسر کودن به دنیا امد! چطور ممکن بود او چنین چیزی باشد؟ خیلی زود ان موجود که پدر و مادرم او را بیلی صدا می زدند شروع کرد به ناله و گریه در تمام طول شب کرد و من ناگهان تنها شدم. این دراکولا ، دراکولای درون تلوزیون بود که وقتی مادرم خواب بود هم صحبت من شده بود. پسر کودن می خوابید و پدرم پوشک بد بوی او را در تاریکی عوض می کرد. و اگر به نظرتان این به اندازه کافی بد نبود، انها ناگهان من را به جایی فرستادند که اپارتمان من نبود. جایی که گلهای درخشان سه بعدی بر روی دیوارهایش نداشت اما نقاشی های خسته کننده بچه ها بر روی دیوار تکه چسبانی شده بود. دکوراتور این اطراف که بود؟ انجا پر بود از یک لیست کامل از دخترهای بی حال با لباسهای زیبا و یک لیست کامل خسته کننده از پسرها با شلوارهای شمعی تنگ و موهای کاملا شانه زده. مادر و پدر به انجا کودکستان می گفتند. مادرم در حالی که من برای برگشتن به زندگی زیبای گذشته ام به او چسبیده بودم به من قوت قلب می داد و می گفت: " اونها دوستای تو می شن." او وقتی که من در کنار خانم مدیر ایستاده بودم مرا بوسید و برایم به نشانه خداحافظی دست تکان داد. من او را تماشا می کردم که به همراه پسر کودن که در اغوشش بود به سمت مکانی که پر بود از نور ، پوستر های تاریک ، فیلم و هیولا ها بر می گشت. به هر نحوی بود ان روز را طی کردم. کاغذهای سیاه را بریدم و بر روی کاغذهای سیاه چسباندم، در نقاشی انگشتی لبهای باربی را سیاه کردم و برای دستیار معلم یک داستان از ارواح تعریف کردم در حالی که تمام بچه های خسته کننده کلاس در اطراف طوری می دویدند که انگار همگی خانواده ای هستند که در روز پیک نیک برای همه خانواده های امریکایی دور هم جمع شده اند. وقتی که بالاخره مادرم برای برگرداندن من برگشته بود از دیدن پسر کودن خیلی خوشحال شدم. ان شب مادرم من را در حالی پیدا کرد که لبهایم را به صفحه تلوزیون چسبانده بودم و داشتم سعی می کردم کریستوفر لی را در فیلم وحشت دراکولا ببوسم. او گفت: "راون! دیر وقته، اینجا چی کار می کنی؟ فردا باید بری مدرسه!" من در حالی که بر روی زمین و کف چوب تمشکی که دائم میزبان من بود و من انرا می جویدم می افتادم و قلبم هم به مانند ان بر زمین می افتاد وحشت زده گفتم: "چی؟ اما من فکر کردم فقط برای همون یه باره" " راون عزیزم! تو باید هر روز بری اونجا! هر روز؟ کلمات درون سر من تکرار می شد. این یک مجازات برای تمام عمرم بود. ان شب پسر کودن حتی نمی توانست ارزوی رقابت با صدای گریه و احساسات دراماتیک من در حالیکه در تختم تنها بودم را داشته باشد، دعا کردم که تاریکی تمام نشود و خورشید هیچ وقت طلوع نکند. متاسفانه روز بعد من با نور کور کننده خورشید و یک سردرد وحشت ناک بیدار شدم. در ان اطراف گشتی زدم تا لا اقل یک نفر را پیدا کنم که بتوانم با او ارتباط بر قرار کنم اما نتوانستم چه در خانه چه در مدرسه هیچ کس را پیدا کنم. در خانه لامپهای لاوا با لامپهای کوچک و پر نور سقفی تعویض شده بود، پوستر های درخشان در تاریکی مان با پوستر های لورا اشلی پوشانده شدند و تلوزیون قدیمی سیاه و سفیدمان با یک مدل بیست و پنج اینچ رنگی عوض شد. در مدرسه به جای اینکه انها اوازهای کلیسا را بخوانند من کاری کردم که صدای ارواح از خوشان در بیاورند و در نیمه های کودکستان سعی کردم تا یک خون اشام بشوم. ترور میچل ، یک مو طلایی زیبا با چشمان ابی کمرنگ، از همان لحظه ای که جلوی من لیز خورد و من به او خیره شدم تبدیل به الاهه انتقام من شد. او از من متنفر بود چون من تنها بچه ای بودم که از او حساب نمی برد. بچه ها و والدین و معلمها او را غرق بوسه می کردند چون پدرش صاحب اکثر زمینهایی بود که انها در ان ساکن بودند. ترور مثل تیغی برنده بود، نه به این خاطر که اوهم می خواست مثل من یک خون اشام باشد، بلکه به این خاطر که او یک خون اشام بود. او از هر کسی به جز من تکه ای کنده بود و من کسی بودم که جلویش را گرفته بودم. وقتی که ما در زمین بسکتبال بودیم و زیر سبد بازی می کردیم من بازوی لاغر و نحیفش را به شدت گاز گرفتم، طوری که انتظار داشتم هر لحظه خون از ان به بیرون فواره بزند. صورت او کمی قرمز شد، بی حرکت منتظر ماندم . بدن ترور از خشم شروع به لرزیدن کرد و وقتی که من با شیطنت به او لبخند زدم چشمانش از روی انتقام خواهی گشاد و سرخ شده بودند. ان وقت بود که او جای دندانهایش را روی بازوهای منتظر من گذاشت. خانوم پی ویش مجبورش کرد تا کنار دیوار مدرسه بنشیند و من با خوشحالی به دور حیاط مدرسه می چرخیدم و می رقصیدم و منتظر بودم تا به یک خفاش خون اشام تبدیل شوم. وقتی که من جست و خیز کنان از کنار ترور گریان که داشت به اسفالت سخت لگد می زد می گذشتم شنیدم که خانوم پی ویش به یکی از معلمهای دیگر می گوید" این راون یکی از اون عجیب غریبهاست" من با سپاس فراوان با دست گاز گرفته شده ام برای او یک بوسه فرستادم. من با افتخار به زخمم بر روی تاب مدرسه سوار شدم، ایا می توانستم پرواز کنم؟ اما اول به چیزی نیاز داشتم تا به من شتاب لازم را بدهد. صندلی تاب از حصارها هم بالا تر می رفت اما من می خواستم به بالای ابرهای پف کرده پرواز کنم. وقتی که من از روی تاب مدرسه در حال حرکت پایین پریدم حرکت تاب شروع به کند شدن کرد. نقشه من این بود که دور زمین بازی را بچرخم و از کنار ترور متعجب هم رد بشوم اما به جای ان من به زمین گل الود برخورد کردم و دستی که گاز گرفته شده بود به شدت اسیب دید. به خاطر بدن صدمه دیده ام گریه می کردم اما بیشتر به خاطر این بود که فهمیدم من توانایی های فوق بشری ای مثل قهرمانان درون تلوزیون ندارم . خانوم پی ویش من را با کیسه ای یخ بر روی نشان گاز گرفتگی ام برای بقیه مدت کلاس در کنار دیوار نشاند در حالی که ترور میچل لوس با اب دماغ اویزانش ازاد بود تا بازی کند. او با دهانش برای من صدای یک بوسه را در اورد و گفت:"ممنونم" زبانم را برای او در اوردم و او را با نامی که دار و دسته گنگسترها در فیلم پدر خوانده هم دیگر را صدا زده بودند صدا کردم. خانوم پی ویش فورا من را به داخل کلاس فرستاد. من در دوران بچگی ام بارها و بارها به داخل فرستاده شدم. تقدیر من این بود که از یک گوشه به گوشه ای دیگر فرستاده شوم. فصل دوم: دالس ویل جمعیتش به نظر تقریبا هشت هزار نفر بود، اب و هوای به شدت ملال اورش در تمامی طول سال افتابی بود ، مثل این بود که در شیرینی پزی کار بکنید و مملو از زمینهای زراعتی بزرگ، این دالس ویل بود.قطار ساعت هشت و ده دقیقه هر روز در زمانی اشتباه از سمت راست شهر وارد می شد و از میان کشتزارها زمینهای گلف، تراکتورها و گاری های می گذشت. من که فکر می کنم شهر عقب مانده بود. چطور ممکن است که در سر زمینی ذرت رشد کند و گندم در ان به شدت از بیابانهای ماسه ای هم کمتر باشد؟ دادگاهی با یک صد سال عمر درست در میدان مرکز شهر قرار داشت، من به اندازه کافی دردسر درست نکرده بودم تا پایم به انجا باز شود. بوتیک، اژانس مسافرتی، فروشگاه کامپیوتر، گل فروشی و یک سینما تئاتر درجه دو همه با خوشحالی دور میدان مرکز شهر قرار داشتند. ارزو می کردم که ای کاش می توانستم خانه مان را روی چرخهای فلزی بر روی خط اهن قرار دهم و از شهر بیرون ببرم. اما ما درست در جایی که متعلق به ما بود زندگی می کردیم. تنها مکان هیجان انگیز در اینجا قصری متروکه در بالای تپه بنسون هیل بود که یک بارونس تبعیدی در گذشته انجا زندگی کرده بود و در تنهایی مرده بود. در دالس ویل من تنها یک دوست داشتم، یک دختر کشاورز، بکی میلر، کسی که بیشتر از من بد نام بود. وقتی که من در سال سوم بودم رسما او را ملاقات کردم. روی پله های مدرسه منتظر نشسته بودم تا مادرم به دنبال من بیاید. (طبق معمول دیر کرده بود) حالا او داشت سعی می کرد تا یک کارمند شرکت باشد. من متوجه صدای گریه های نوزاد مانند دختر شیطانی که در پایین پله ها کز کرده بود شدم. به نظر می رسید که او هیچ دوستی نداشت و در شرقی ترین نقطه از این مسیر زندگی می کرد. او یکی از چند دختر کشاورزی بود که در کلاس من بود و دو ردیف پشت سر من می نشست. من در حالی که برای او احساس تاسف می کردم پرسیدم: _چی شده؟ او در حالی که با دستانش صورت خیس و محزونش را می پوشاند گفت: _مادرم منو یادش رفته من محکم گفتم _نه اون یادش نرفته او همچنان گریه می کرد. _اون هیچ وقت این همه دیر نمی کرد. _این طور فکر می کنی؟ _مطمئنم، یا شاید هم اون یه تماس دیگه از اون فروشنده های فضولی که همیشه می پرسن مادرت خونست داشته. _واقعا؟ _همیشه اتفاق میوفته. یا شایدم اون برای خوراکی مجانی توقف کرده، ساعت هفت یه صف طولانی اونجا تشکیل میشه. _اون این کارو می کنه؟ _چرا که نه، تو باید غذا بخوری مگه نه؟ _پس اصلا نترس، اون همونجاست. و مطمئنا بود، مادرش که دنبالش امد زنی در لباس گله داری ابی رنگ به همراه یک رمه از گوسفندان و یک سگ گله بود. بتی به طرف من دوید و گفت: _مادرم میگه اگه برای والدینت مشکلی نیست می تونی شنبه بیای خونمون. هیچ کس قبلا هیچ وقت من را به خانه شان دعوت نکرده بود. من مثل بکی خجالتی نبودم من فقط بد نام بودم. من همیشه برای مدرسه دیر می کردم چون بیش از حد می خوابیدم، در سر کلاس عینک افتابی می زدم و همیشه نظر می دادم. همه چیزهای ناهمگون با دالس ویل. خانه بکی یک حیاط پشتی به بزرگی ترانسیلوانیا داشت.... یک مکان عالی برای اینکه از هیولا مخفی شو را بازی کنی و تا جایی که شکمت جا دارد از سیبهای تازه رسیده بخوری. من تنها بچه کلاسمان بودم که بکی را نمی زد، مواظبش بود، یا اینکه اسمش را صدا می زد و من به هر کسی که سعی می کرد تا او را اذیت کند یک لگد جانانه می زدم. او سایه من از نسلی دیگر بود. من بهترین دوست او و بادی گاردش بودم و هنوز هم هستم. وقتی که با بکی بازی نمی کنم، وقتم را صرف استفاده از ماتیک سیاه ، برق ناخن سیاه ، تمیز کردن چکمه های جنگی کهنه ام، و غرق در داستانهای انی رایس شدن می کردم. یازده سال داشتم که با خوانواده ام برای تعطیلات به نیواورلئان رفتیم. پدر و مادرم می خواستند تا در کازینوی فلامینگوی رودخانه ورق بازی کنند. پسر کودن می خواست به اکواریوم برود. اما من می دانستم که کجا می خواهم بروم. من می خواستم محل تولد انی رایس را ببینم. خانه های تاریخی ای که او باز سازی کرده بود و قصرش که حالا انرا خانه صدا می زد. با شیفتگی بیرون دروازه اهنین ایستاده بودم. یک کاخ خیلی بزرگ بود، مادرم(همراه دعوت نشده ام)کنارم ایستاده بود. حتی با اینکه احتمالا انجا هیچ کلاغی نبود می توانستم حس کنم که کلاغهای سیاه بر بالای سرم پرواز می کنند. شرم اور بود که شب به انجا نرسیده بودم، شبها انجا خیلی خیلی زیبا تر بود. می خواستم به سمت در بپرم و فریاد بزنم: _با من دوست شو، ما می تونیم با هم دیگه قبرستونها رو بگردیم. برای اولین بار در زندگی ام بود که احساس کردم که به جایی تعلق دارم. من در شهری بودم که انها به جای اینکه تابوتها را عمیقا در زمین دفن کنند انها را بر روی یکدیگر می گزاشتند تا شما بتوانید انها را ببینید. انجا دو دانشجو با موهای سیخ بور حضور داشتند. به جز خیابان بورتون مردم شیک پوش در همه جا حضور داشتند. به نظر می رسید اینجا جمعیت توریستها بیشتر از جمعیت دالس ویل است. ناگهان یک لیموزین کنار کشید و توقف کرد، سیاه ترین لیموزینی بود که تا به حال دیده بودم. راننده که یک کلاه رانندگی سیاه هم بر سر داشت در را باز کرد. بی حرکت ایستادم و به اتفاقات عجیبی که در حال رخ دادن بود نگاه کردم. درست جلوی چشمان من، اسطوره تمام زندگی ام،انی رایس قرار داشت. او مثل یک ستاره تلوزیونی می درخشید، یک فرشته باستانی، یک مخلوق بهشتی. موهای بلند سیاهش بر روی شانه هایش رها شده بود و می درخشید . او یک پیشانی بند طلایی به همراه یک لباس بلند و تیره اساطیری خون اشامی پوشیده بود. من لال شده بودم. فکر کنم احتمالا شوک زده شده بودم. خوشبختانه مادرم لال نشده بود: _میشه لطف کنین و به دخترم افتخار یه عکس رو بدین؟ ملکه ماجراجوی شب با شیرینی پاسخ داد. _حتما" من به طرف او رفتم در حالی که پاهایم طوری می لرزیدند که انگار مومی هستند که در زیر افتاب قرار دارند. بعد از اینکه مادرم بالاخره دوربین یک بار مصرف زرد رنگ را از درون کیفش پیدا کرد، ستاره قدیمی و من در کنار هم ایستادیم و لبخند زدیم. دست او دور شانه های من حلقه شده بود. انی ریس قبول کرده بود تا با من عکس بگیرد! در تمام زندگی ام هیچ وقت دوباره مانند ان لحظه لبخند نزدم. احتمالا او لبخندی را زده بود که ملیونها بار قبل از ان زده بود. در دقیقه ای که او هیچ گاه به یاد نمی اورد، دقیقه ای که من هیچ وقت فراموش نخواهم کرد.چرا به او نگفتم که چقدر عاشق کتابهایش هستم؟ چرا به او نگفتم که او برای من چه مفهومی دارد؟ اینکه من فکر می کردم او کارها را طوری درست می کند که هیچ کس قبل از او نتوانسته. در تمام مدت باقی مانده ان روز هیجان زده بودم و ان صحنه را برای پسر کودن و پدرم که بر روی تخت صورتی شان صبحانه می خوردند تعریف می کردم. این اولین روز ما در نیو اورلئان بود. چه کسی به یک اکواریوم احمقانه.یک جمعیت فرانسوی، گروه بلوز و گردنبند جشن ماردی گارا اهمیت می داد وقتی که من فرشته خون اشام را دیده بودم و تمام توجه من به سمت او بود؟ تمام روز را منتظر بودم تا فیلم ظاهر شود اما زمانی فهمیدم که عکس من و انی ریس بیرون نخواهد امد با ناراحتی به همراه مادرم به هتل برگشتم. در حقیقت من و او در عکس های جدا گانه ای ظاهر شده بودیم. ممکن بود به این خاطر باشد که دو عاشق خون اشام نمی توانستند با هم روی فیلم ظاهر شوند؟ یا شاید هم برای این بود که یاد اوری کند او یک نویسنده درخشان با کتابهای پر فروش بود و من فقط یک بچه جیغ جیغو که رویای کودکی اش سیاه شده بود. یا شاید هم مادرم یک عکاس مزخرف بود. فصل سوم: کیک هیولا تولد شانزده سالگی دوست داشتنی من.... مگر نه اینکه همه روزهای تولد دوست داشتنی هستند، چرا باید هیچ کدامشان از بقیه دوست داشتنی تر باشد؟چون این یکی برای من به نظر مانند مواد مخدر می رسید. در دالس ویل انها تولد شانزده سالگی من را درست مانند هر روز دیگری جشن گرفتند. تمام اش با صدای فریاد کشیدن پسر کودن بر سر من شروع شد. _پاشو راون، نباید دیر کنی، مدرسه ات داره دیر میشه چطور ممکن است دو فرزند از یک پدر و مادر باشند و انقدر متفاوت از هم باشند؟ من یک سری نظرات درباره مرد پستچی داشتم اما مادرم در مورد پسر کودن باید با کتابدار روی هم ریخته باشد. خودم را از تختم بیرون می کشم و پیراهن بدون استین سیاهم، شلوار جین و چکمه های پیاده روی را می پوشم و لبهایم را با رژ لب سیاه، سیاه رنگ می کنم. دو کیک سفید که با گل تزیین شده و یکی به شکل عدد یک و دیگری به شکل عدد شش است بر روی میز اشپز خانه منتظر من بود. با انگشت سبابه ام کمی از خامه روی کیکی که به شکل عدد شش بود را خراشیدم و مزه کردم. مادرم در حالی که من را می بوسید گفت: _تولدت مبارک. اون واسه امشبه، اما تو می تونی الان این یکی رو بگیری. او یک بسته را به من می دهد، پدرم در حالی که گردنم را می بوسد می گوید _تولد مبارک راون من در حالی که بسته را به پدرم نشان می دادم سر به سرش گزاشتم و گفتم: _شرط می بندم باورت نمی شه که چی بهم دادین. _نه، اما مطمئنم که خرج زیادی برداشته. بسته را تکان دادم و صدای تلق تلقی را شنیدم. به کارت تولدت مبارک خیره شدم، ممکن بود که ان کلید یک ماشین باشد... ماشین خفاشی مخصوص خودم، به هر حال امروز روز تواد شانزده سالگی من بود. مادرم با لبخند گفت: _ می خواستم برات یه چیز مخصوص بخرم. من با هیجان بسته را باز کردم و به جعبه جواهر درون ان نگاهی انداختم. یک گردنبند مروارید نخی سفید رنگ رو به روی من قرار داشت. مادرم چشمک کوچکی زد و گفت: _هر دختری باید برای اتفاقهای به خصوص یه گردنبند داشته باشه. این نمونه ای جدید از گردنبند عشق ساخت شرکت مادرم بود. خودم را مجبور کردم تا نا امیدی ام را مخفی کنم و لبخند بزنم. هر دوی انها را بغل کردم و گفتم: _ممنونم. خواستم انرا دوباره به درون جعبه بر گردانم اما والدینم به من خیره شده بودند پس با اکراه انرا امتحان کردم. مادرم با شادی گفت: _روی گردنت شاهکار به نظر میاد. _من اونو برای یه زمان واقعا" خاص نگه می دارم. بازش کردم و دوباره انرا به جعبه اش بر گرداندم. صدای زنگ در امد و بکی با یک جعبه هدیه کوچک سیاه رنگ داخل شد.وقتی وارد اتاق پذیرایی شد فریاد کشید: _تولدت مبارک! _ممنونم، لازم نبود برام هیچ چیزی بخری. او در حالی که جعبه را به من می داد با لحنی تمسخر امیز گفت: _تو هر سال همینو میگی بعد نجوا کنان گفت: _به هر حال من دیشب دیدم که یه ون جلوی قصر پارک شده. _امکان نداره!بالاخره یکی اونجا ساکن شد؟ _فکر کنم، اما تموم چیزی که من دیدم کارگرهایی بودن که میز تحریر بلوط ، ساعتهای عهد پدر بزرگها، و صندوقهای بزرگ خاک گرفته رو حمل می کردند و راستی اونها یه پسر نو جوون دارند. پاسخ دادم: _احتمالا از اونهاست که با شلوار ارتشی به دنیا اومده و من مطمئنم والدینش اعظای عصا قورت داده یه سازمانی هستند. امیدوارم اونها همه چیز رو باز سازی نکنن و عنکبوتها رو نندازن بیرون. _اره و دروازه رو بر ندارن و به جاش حفاظهای امنیتی بزارن. _و یه غاز پلاستیکی جلوی چمنهاشون هر دو ما زمانی که من دستم را درون جعبه کردم دیوانه وار می خندیدیم. _می خواستم برات یه چیز به خصوص بخرم ، به نظر میاد شونزده ساله شدی. گردنبند چرمی سیاه رنگی که بر خود طلسمی از جنس بوتر داشت را از بسته بیرون اوردم. طلسمش یک خفاش بود. من انرا به گردنم انداختم و فریاد کشیدم. _عاشقشم. مادرم با ناراحتی به من نگاهی کرد و زمزمه کنان به پدرم گفت: _دفعه بعد بهش پول می دیم. در حالی که از خانه خارج می شدیم نجوا کنان به بکی گفتم: _مرواریدها! در کلاس ورزش یک پیراهن سیاه ، شلوارک و به جای چکمه های جنگی کوتاهم یک جفت کفش سفید مخوص سالن ورزش را پوشیدم. با خودم فکر کردم، واقعا قضیه چیست؟ ایا استفاده از رنگ سفید از ما دانش اموزان بهتری می سازد؟ اقای هریس معلم ورزشمان نالید: _راون، من امروز دیگه حال اینکه تو رو بفرستم دفتر ندارم. چرا برای یک بار هم که شده چیزی رو که باید بپوشی نمی پوشی؟ _امروز تولدمه، شاید بتونین همین یه بار منو ندید بگیرین. او در حالی که نمی دانست چه بگوید به من خیره شد. بالاخره او موافقط کرد و گفت: _فقط همین امروز، نه به خاطر اینکه امروز تولدته بلکه چون حال اینکه بفرستمت دفتر رو ندادم. بکی و من وقتی که به طرف سکوی تماشاگران، جایی که باقی کلاس منتظر ما بود می رفتیم خندیدیم. ترور میچل، الاهه انتقام من از زمان مهد کودک و دنباله رو اش مت ولز دنبال ما امدند. انها دقیقا مثل هم بودند، ادمهای فوتبالیست ثروتمند، انها می دانستند که خوش قیافه اند و باعث می شدند تا حال من از اینکه مثل خروس ها به هم می پریدند به هم بخورد.ترور میچل که معلوم بود صحبت من با خانوم هریس را شنیده است گفت: _شونزده ساله عزیز، چقدر دوست داشتنی، عاشق رسیده هاشیم مگه نه مت؟ انها از پشت سر به ما نزدیک شده بودند. مت تایید کرد: _اره رفیق _اما شاید یه دلیلی داره که امروز سفید نپوشیده..... سفید مال باکره هاست درسته راون؟ او بی هیچ شکی زیبا بود، چشمهای ابی اش زیبا بودند و موهایش مانند یک مدل به نظر می رسید. او برای هر روز هفته یک دختر داشت. او یک پسر بد بود، یک پسر ثروتمند بد که او را خیلی پر رو می کرد، از او پرسیدم: _هی، من اونی نیستم که شورت سفید پوشیده مگه نه؟ تو درست میگی... دلیلی داره که من سیاه می پوشم.احتمالا تو باید بیشتر بری بیرون. بکی و من بر روی دور ترین صندلی نشستیم و گزاشتیم تا مت و ترور همچنان میخکوب شده در وسط زمین باقی بمانند. ترور در حالی که کنار بقیه کلاس می نشست با صدایی که به اندازه کافی بلند بود تا همه بشنوند گفت: _حالا قراره روز تولدتو چطوری بگذرونی؟ تو و بکی کشاورز، جمعه شب رو می شینین توی خونه و سیزدهمین جمعه رو تماشا می کنین؟ یا شاید هم یه سری کارهای شخصی می کنین،هیولای شونزده ساله سفید تنها، به دنبال کسی می گرده تا برای همیشه خودشو بهش بچسبونه. تمامی کلاس شروع به خندیدن کردند. من اینکه ترور با من شوخی کند را دوست نداشتم اما بیشتر از ان از این بدم می امد که ترور با بکی شوخی کند. _نه ، ما داشتیم به این فکر می کردیم که امشب بیایم به مهمونی مت و گرنه دیگه اونجا چیز جالبی پیدا نمیشه. همه شوکه شدند و بکی چشمهایش را چرخاند تا به من بگوید که چرا داری مرا داخل این قضیه می کشانی؟ ما هیچ وقت یکی از مهمانان پارتی های مشهور و درجه یک مت نبودیم. ما دعوت نمی شدیم و اگر هم می شدیم نمی رفتیم. حداقل من نمی رفتم. کل کلاس منتظر عکس العمل ترور بودند _حتما، تو و اون دنباله رو می تونین بیاین، اما یادت باشه... ما اونجا مشروب می خوریم نه خون. کل کلاس دوباره شروع به خندیدن کردند و ترور کف دستش را به دست مت کوبید. تنها زمانی که اقای هریس سوت زد تا ما مثل سگهای شکاری دور زمین به سرعت بدویم خنده ها تمام شد، اما من و بکی بدون توجه به باقی هم کلاسی های عزیزمان قدم می زدیم. بکی گفت: _ما نمی تونیم بریم به مهمونی مت، کی می دونه اونها چه بلایی سر ما میارن؟ _ما میریم تاببینیم اونها چی کار می کنند، یا اینکه ما چه کار می کنیم. امروز تولد دوست داشتنی شونزده سالگی منه یادت میاد؟ یه تولدی که هیچ وقت فراموش نمیشه. بر برج قلک نام تو تنها بنوشته است بی نام تو این برج خرابات شود عشق برج سوخته(جلد اول "سفری به جهنم") نقد برج سوخته بوسه های خون اشام(جلد اول) | ||||||||
| |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,089
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 214,046 بار در 14,665 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب،تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونتTahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! ممنون تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | !@farimah, **sevdayi **, -نازلی-, atamasha, AVESTA, capricorn*, coral, eglantine-m96, Elahe-73, evva, FAH!ME, farnaz58, ghazali_ gavazn, gherti, ili mah, javoone, Mina, misan, nilou6, NILOUFAR, niyayeeeeeesh, oldooz bala, paria_pari, parizad 16, Parnam, patrin, sania555, SECoND*PLANeT, shakiba_2510, thunder555, Yasnaaaa, ~alone angel~, ~ELAHE~, ~shahrivar~, آرین, امدن, ایتیشا, بهار سرد, زلال, عیدی, لیا, م.م.ر, یغما, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰
نوشته ها: 34
(View Stats)
تشکرها: 3
تشکر شده 1,046 بار در 39 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +40 امتیاز از اونجایی که دیدم تقدیر و تشکراتون داره زیاد میشه برای همینم سه فصل بعدو قبل از اینکه از زیر دست ویراستار در بیاد براتون می زارم تا زودتر ابروی جماعت پسرا رو ببرم. ببینید چه می کنه این راون. (دو تا تشکر و امتیاز دادن فکر نمی کنم کسی رو بکشه)فصل چهارم: حقیقت یا وحشت اگر بخواهم تمامی اتفاقات هیجان انگیزی که در دالس ویل برایم اتفاق افتاده است را تعریف کنم تبدیل به لیست زیر می شود 1.قطار ساعت 3:10 از ریل خارج شد و بسته هایی حاوی کوکایین که حمل می کرد در همه جا پخش شد که ما همه اش را دزدیدیم. 2.یک بمب دستی پر از میوه های گیلاس درون توالت های مدرسه منفجر شد و خطوط فاضلاب را داغان کرد. مدرسه برای دو هفته بسته بود. 3.در روز تولد شانزده سالگی ام خانواده ای که شایع شد خون اشام هستند به قصر بالای تپه بنسون هیل نقل مکان کردند. افسانه قصر چیزی شبیه به این بود: این قصر توسط یک بارونس رومانیایی ساخته شده بود که کشورش را بعد از اینکه دهقانها بر علیه او شورش کرده بودند و شوهر و بیشتر فامیلش کشته شده بودند ترک کرده بود. بارونس در بالای بنسون هیل خانه ای درست شبیه به قصر اروپایی اش ساخت، با تمام جزئیاتش به جز اجساد مردم. او به دلیل وحشت از مردم به تنهایی با خدمتکارانش زندگی می کرد. وقتی که او مرد من یک کودک بودم و هرگز او را ملاقات نکردم، اگرچه من از مقبره او در گورستان به عنوان جایی برای بازی استفاده می کردم. مردم می گفتند او پشت پنجره طبقه فوقانی قصرش می نشسته و به ماه و ستاره ها خیره می شده است و حتی حالا هم زمانی که ماه کامل است اگر شما از زاویه درستی نگاه کنید می توانید روح او را ببینید که از پشت پنجره به اسمان خیره شده، اما من هیچ وقت او را ندیدم. همیشه در مورد قصر شایعاتی بود. شایعه شده بود که در انجا یک بانوی ساحر رومانیایی که به جادوی سیاه علاقه مند بود و از دالس ویل متنفر بود(دختر باهوشی بوده) و هیچ گاه از قصر بیرون نمی امده زندگی می کند. کاخ روی تپه بنسون هیل با ان طرح مدل قدیمی اش به نظر من فوق العاده بود اما برای هر کس دیگری یک منظره زشت به حساب می امد. پدرم می گفت به این خاطر بود که این مکان میراث یک مرده است. بکی می گفت چون انجا روح زده است و من فکر می کردم به این خاطر است که زنهای اینجا از گرد و خاک هم وحشت دارند. البته من همیشه مجذوب کاخ بودم. انجا قصر خانه رویایی من در خوابهایم بود و من شبهای زیادی را به امید دیدن یک روح به بالای تپه رفتم. اما در حقیقت من فقط یک بار به داخل ان رفتم و ان زمانی بود که من دوازده ساله بودم. امیدوار بودم که بتوانم مرمتش کنم و انرا به خانه بازی خودم تبدیل کنم و بر روی درش علامت ورود پسر کودن ممنوع را نصب کنم. یک شب من از بالای دروازه اهنین گذشتم و راه مارپیچی را که به بالای تپه ختم می شد را طی کردم. قصر واقعا با شکوه بود، با شاخه های درخت انگور که مثل رد اشک به سمت پایین سرازیر بودند. تکه های رنگ، سفالهای سقف خرد شده، و شبحی از پنجره شیروانی. درب ورودی مانند گودزیلا بود، بلند و قدرتمند و البته قفل شده. من به ارامی اطراف ساختمان چرخی زدم. همه پنجره ها با حفاظهای فولادی بسته شده بودند اما بالاخره من یک حفاظ لق شده را روی پنجره ای کنار دیوار و بر روی سطح زمین پیدا کردم. داشتم سعی می کردم تا تخته های حفاظ را از جا بیرون بیاورم که صدایی شنیدم. پشت چند بوته مخفی شدم و مخفیانه به چند دبیرستانی که معلوم بود حسابی مست کرده اند و یکیشان ترسیده بود نگاه کردم. _یالا جک، ما همگی این کار رو انجام دادیم. انها دروغ می گفتند، داشتند پسری را که یک لباس بیس بال پوشیده بود را به سمت قصر هل می دادند. _برو و برامون اون کلاه چروکیده تو از طبقه دو تکون بده من می توانستم ببینم که جک پترسون مضطرب شده بود. او یک پسر خوش برخورد و دوست داشتنی بود از ان نوعی که به همه چیز گیر می داد یا باعث غش کردن دخترها می شد، نه از ان نوعی که به خاطر رقابت با دوستانش وارد یک خانه شبح زده بشود. حال جک مثل این بود که در حین نزدیک شدن به قصر روحی را می دید. ناگهان او به پشت بوته ها و جایی که من مخفی شده بودم نگاه کرد. من نفس نفس زدم و او جیغ کشید. فکر کنم هر دو ما سکته قلبی کردیم. من به ارامی شروع به عقب رفتن کردم چون شنیدم که گروهش دارند نزدیک می شوند. _اون داره عین یه دختر بچه جیغ می کشه و هنوز پاشم داخل نزاشته. جک به پسر گفت: _از اینجا برو، من باید این کار رو تنها انجام بدم درسته؟ او منتظر ماند تا چهار نفر دیگر دور شدند و بعد خیلی واضح برای من سر تکان داد. _لعنتی، دختر تو منو ترسوندی، اینجا چی کار می کنی؟ _من اینجا زندگی می کنم، کلیدهامو گم کردم و داشتم سعی می کردم برگردم داخل. من فقط داشتم شوخی می کردم. او نفسش را حبس کرد و لبخند زد: _تو کی هستی؟ _راون، من می دونم تو کی هستی. تو جک پترسونی، مادر من از فروشگاه پدر تو یه کیف دستی شیک خرید. من دیدم تو داری توی باجه پرداخت کار می کنی. _اره فکر کردم به نظرم اشنا میای _تو چرا اینجایی؟ _این یه مبارزست، دوستام فکر می کنن این محل شبح زدست و من باید برم داخل و یه یادگاری بردارم. _مثلا یه صندلی قدیمی؟ او دوباره لبخند زد. _اره ، عجیبه اما دیگه مهم نیست هیچ راهی نیست تا.... _ چرا یه راهی هست من به او پنجره بر روی زمین را که حفاظهایش لق بود را نشان دادم او درحالی که با دستان لرزانش من را به جلو هل داد گفت: _اول تو، تو کوچیک تری من به اسانی از انجا رد شدم، درون انجا حتی برای من هم خیلی تاریک بود. فقط می توانستم تار عنکبوتها را ببینم.،عاشق اینجا بودم. توده های جعبه مقوایی همه جا پخش شده بودند و در نگاه اول به نظر مانند یک زیرزمین می رسید، گفتم: _بیا دیگه _من نمی تونم تکون بخورم، گیر کردم _باید از جات تکون بخوری، دلت میخواد در حالی که نصفت بیرون اویزونه پیدات کنن؟ من او را تکان دادم و انقدر به داخل کشیدم و فشار دادم تا اینکه بالاخره او وارد شد اما نه به اختیار خودش. من این بزرگتر وحشت زده را به وسط زیر زمین قدیمی راهنمایی کردم. او طوری محکم دست من را چسبیده بود که فکر می کردم هر لحظه ممکن است انگشتانم را بشکند. اما اینکه او دستم را نگه داشته بود حس خوبی بود. دستش بزرگ نیرومند و مردانه بود، نه مانند دستان کوچک و نرم و نازک پسر کودن. او با لحنی ترسیده زمزمه کرد _داریم کجا میریم؟ من نمی تونم هیچی ببینم. می توانستم شکل صندلی ها و کاناپه ها را که با پارچه سفیدی پوشانده شده و حسابی گرد و خاک گرفته بودند را تشخیص بدهم. احتمالا به ان پیر زنی که به ماه خیره می شد تعلق داشتند، من گفتم: _من چند تا پله می بینم، فقط دنبالم بیا _دیوونه شدی؟ من دیگه جلوتر از این نمیرم. _ نظرت درباره یه آینه چیه؟ من به شوخی پشت پیراهنش را گرفتم. _من یکی از اون جعبه های خالی رو بر میدارم _اون به دردت نمی خوره، دوستات می کشنت. واسه بقیه عمرت مایه تمسخر اونا میشی باور کن، من خوب می دونم این چطوریه. من به پشت سرم و به صورت او نگاه کردم و وحشت را در چهره اش دیدم. مطمئن نبودم که او از دوستانش که بیرون منتظر او بودند می ترسید یا از این زیر زمین که ممکن بود با کوچک ترین فشاری فرو بریزد یا شاید هم از ارواح می ترسید. من گقتم: _باشه، تو همین جا منتظر بمون. _انگار جای دیگه ای هم دارم که برم. اصلا نمی دونم چطوری باید برگردم. _اما قبل از هر چیز... _چی؟ _دست منو ول کن. _اوه، باشه. او دست مرا رها کرد و گفت: _راون.... _چیه؟ _مواظب باش من برای یک لحظه ایستادم. _جک، تو به ارواح اعتقاد داری؟ _نه، البته که نه! _پس تو که فکر نمی کنی اینجا یه روح باشه؟ روح یه پیرزن؟ _هیشششش! بلند حرف نزن! همانطور که انتظارش را داشتم، لبخندی زدم اما بعد به یاد حرف او در برابر گروهش افتادم و کلاه بیسبالش را از سرش برداشتم. او دوباره جیغ کشید: _اروم باش، فقط منم، نه یکی از اون اشباح سرگردان که تو باورشون نداری من با دقت و به ارامی از پله هایی که جیر جیر می کردند بالا رفتم تا اینکه به یک در بسته رسیدم، اما وقتی که دستگیره اش را چرخاندم در باز شد. من در یک تالار بزرگ بودم، نور مهتاب از بین شکافهای پنجره تخته کوب شده به داخل می تابید. قصر از داخل بزرگ تر به نظر می رسید. وقتی که نزدیک دیوارها قدم می زدم دستی به دیوار کشیدم و بلافاصله خاک بر روی دیوار انگشتانم را کثیف کرد. در یک گوشه چرخیدم و از پله های بزرگتری بالا رفتم. چه گنجی ان بالا قرار داشت؟ آیا ان بالا جایی بود که روح بارونس زندگی می کرد؟ تا جایی که می توانستم با چکمه های جنگی ام مانند موشی بی صدا از پله ها بالا رفتم. اولین درب قفل بود، همینطور دومی و سومی، من گوشم را به درب چهارم چسباندم و از پشت ان صدای ضعیف گریه ای را شنیدم، خنکای سردی از من گذشت، من در بهشت سیر می کردم، وقتی که وارد شدم فهمیدم که این فقط صدای بادی بود که از میان درز پنجره شکسته به داخل می وزید. من درب گنجه را که مانند یک تابوت قدیمی قژ قژ می کرد را باز کردم تا شاید یک اسکلت پیدا کنم، به هر حال تنها چیزی که پیدا کردم چند دست لباس ورزشی کهنه که تار عنکبوت بسته بودند بود، داشتم فکر می کردم که ارواح کجا هستند؟ به داخل کتابخانه رفتم. یک کتاب باز بر روی میز کوچکی قرار داشت، احتمالا پیرزنی که به ماه خیره می شد هنگام مرگ انرا می خوانده. کتاب قلعه های رومانیایی را به این امید که شاید دری مخفی را به سیاه چالی که شبح در ان زندگی می کند باز کند از جایش بیرون کشیدم. هیچ چیز بجز عنکبوت قهوه ای رنگ کوچکی که به تندی بر روی تاری که بر کتاب خانه خاک گرفته تنیده بود حرکت می کرد از جایش تکان نخورد. اما لحظه ای بعد من صدای فریادی شنیدم و تقریبا تا سقف بالا پریدم.این فریادی از وحشت بود! یکه خودم و کتاب را بر زمین انداختم. کاملا جک، گروهش و ماموریت جدیدم را فراموش کرده بودم. من به سرعت به عقب و به سمت پله کان دویدم و از ان پایین امدم. یک نور درخشان از لای پنجره اتاق نشیمن به داخل می تابید. من به سمت پنجره دویدم و در یک زاویه امن در پشت ان پنهان شدم. می توانستم ان بزرگترها را ببینم که بر روی کاپوت ماشینشان نشسته بودند و نور چراغهای ماشینشان را از میان دروازه های قصر به سمت ما تنظیم کرده بودند. یکی از انها داشت به سمت من نگاه می کرد پس من کلاه جک را با فشار از یک سوراخ بیرون فرستادم و طوری که انگار بر سطح ماه فرود امده بودم انرا تکان دادم، من احساس پیروزی می کردم. بزرگترها در جواب انگشت شصتشان را به نشانه موفقیت به من نشان دادند. من جک را خیس عرق در حالی که گوشه ای از زیر زمین بر روی یک صندوق چوبی نشسته بود پیدا کردم. او باید موشی را با روح اشتباه گرفته باشد، طوری به من چنگ زد که یک کودک به بازوی مادرش چنگ می زند. _چرا انقدر طولش دادی؟ _من دوباره کلاهش را روی سرش گزاشتم. _به این احتیاج پیدا می کنی _باهاش چیکار کردی؟ _من کاری کردم اونا فکر کنن تو این کارو کردی، اماده ای؟ _امادم! و طوری من را کنار زد و از پنجره رد شد که گویی قصر اتش گرفته بود. متوجه شدم که این بار اصلا در پنجره گیر نکرد! ما تخته ها را دوباره سر جایشان برگرداندیم، طوری به نظر می رسید که انگار هیچ وقت انجا نبودیم. من گفتم: _ما نمی خوایم این کار برای هیچ کس دیگه ای اسون باشه. او به من طوری خیره شد که انگار نمی دانست به من چه بگوید یا چگونه تشکر کند. او چیزی را به یاد اورد و گفت: _صبر کن، من یادگاری بر نداشتم. _من بر می گردم داخل او در حالی که بازوی من را می گرفت گفت: _فکرشم نکن. برای یک لحظه فکر کردم و بعد گردنبندم را به او دادم _بیا، اینو بگیر گردن بند من بندی چرمی و نگینی از جنس عقیق بر خود داشت _فقط سه دلار قیمتشه اما طوری به نظر میاد که انگار مال یه بارونس بوده، فقط نزار هیچکس اونو دقیق بررسی کنه. _اما اینطوری تو همه کارها رو کردی و من اعتبارشو بدست میارم. _قبل از اینکه نظرم عوض بشه بگیرش. _ممنونم او گردنبند را در دستش ارزیابی کرد و بعد بوسه ای پر حرارت بر روی گونه ام گزاشت. وقتی که او داشت به سمت دوستهایش می دوید من پشت الاچیق مخروبه مخفی شدم. گردنبند در جلوی صورتشان تکان می خورد و کف دستشان را به دست هم می کوبیدند. انها او را می پرستیدند و من هم همینطور. دست کثیفم را بر روی گونه ام و جای بوسه او گزاشتم. بعد از ان روز جک عضو باشگاه رفقا شد و حتی رئیس کلاس هم محسوب می شد. گاه گاهی او را اطراف شهر می بینم و او همیشه به من لبخند بزرگی می زند. من هیچ وقت شانس اینکه به خانه رویایی ام برگردم را پیدا نکردم. حرف اینکه جک وارد قصر شده بود به سرعت بین بقیه پخش شد، از ترس اینکه نکند بچه های بیشتری بخواهند وارد انجا بشوند پلیسها تمام شب انجا گشت می زدند. تقریبا یک سال گذشت تا من توانستم دوباره قصر را ببینم. فصل پنجم: نوری پشت پنجره "بکی نگا کن!" این بهترین روز تولدی بود که تا به حال داشتم. پشت پنجره پیکر یک نفر که ایستاده و به بالا و به ستاره ها خیره شده بود دیده می شد. بکی در حالی که محکم بازوی من را گرفته بود جیغ کشید: "اوه، نه! اون واقعیت داره راون، اونجا روح هست" "خوب این روح یه مرسدس مشکی سوار میشه." من به اتوموبیل شیکی که انجا پارک بود اشاره کردم. بکی التماس کرد: "بیا بریم" ناگهان نوری از پنجره اتاق زیر شیروانی به سمت بیرون تابید. هر دو ما هم زمان نفسمان را حبس کردیم. ناخنهای بکی به داخل ژاکتی که از فروشگاه دسته دوم فروشی خریده بودم فرو رفت. ما با چشمانی گرد شده و زبانهایی لال منتظر ایستادیم. بکی گفت: "یالا، زود باش بریم." من از جایم تکان نخوردم "راون من همین حالاشم برای شام دیر کردم! هر دومون هم برای رفتن به مهمونی مت دیر کردیم." من او را مسخره کردم " تو واقعا برای رفتن به مهمونی مت هیجان زده ای نه؟" چشمان من هنوز بر روی قصر خیره مانده بود، اما وقتی که بکی جواب نداد من برگشتم و به صورتش نگاه کردم. گونه هایش قرمز شده بود، من بریده بریده گفتم: "تو هستی" در حالی که سرم را تکان می دادم گفتم: " و تو فکر می کنی که من عجیبم." "راون من باید برم!" من تا صبح منتظر بودم اما هر کسی که داخل بود بیرون نیامد. نوری که از پنجره به بیرون می تابید اتشی را در وجود من روشن کرده بود. من هنگام شام به خانواده ام اطلاع دادم "من یه مرسدس رو دیدم که بیرون قصر پارک شده بود" طبق معمول دیر کرده بودم، این بار برای شام تولد خودم. پسر کودن گفت: " من شنیدم اونا شبیه به خونواده ادامز هستن، شاید اونها یه دختر به سن و سال تو داشته باشن" مادرم اضافه کرد: "یکی که دردسر درست نکنه" " اونوقت من به درد اون نمی خورم" پدرم امیدوارانه گفت: "شاید اون یه پدری داشته باشه که من بتونم باهاش تنیس بازی کنم." من بدون اینکه به حرفی که می زنم توجه کنم گفتم: "به هر حال اونها باید از شر اون اینه و جعبه های قدیمی خلاص بشن" همه انها به من نگاه کردند. مادرم پرسید: "تو که نمی خوای به من بگی که دزدکی تو اون خونه قدیمی سرک کشیدی؟" "این فقط چیزیه که من شنیدم" "راون" مادرم این را با لحن یک مادر ناراضی گفت. به نظر می رسید هیچ کس در دالس ویل مالکان جدید را ندیده بود. این عالی بود که برای تغییر هم که شده در این شهر رازی داشته باشیم، قبلا همه کس تقریبا همه چیزهایی را که در دالس ویل اتفاق افتاده بود را می دانستند که بیشتر انها چیزی که ارزش دانستن را داشته باشد نبودند. مت ولز در قسمت خوب شهر زندگی می کرد، در لبه جنگل اوکلی، بکی و من دیر به مهمانی رسیدیم و طوری به ان وارد شدیم که انگار ستاره هایی هستیم که به یک اکران فیلم وارد می شویم یا حد اقل من اینگونه وارد شدم. بکی بیچاره محکم به من چسبیده بود طوری که انگار داشت به دندان پزشکی می رفت، من به او قوت قلب دادم: "همه چی درسته، این فقط یه مهمونیه" اما می دانستم که چرا او نگران است. ما خودمان را موضوعی برای تمسخر قرار داده بودیم وقتی که می توانستیم همانطور که ترور گفته بود در خانه بنشینیم و در امنیت کامل تلوزیون تماشا کنیم. اما چرا ادمهای پولدار باید همه تفریح ها را داشته باشند؟ فقط به این خاطر که اتاق مت از سالن پذیرایی ما بزرگتر بود؟ چون ما لباسهایی شبیه به لباسهایی که انها پوشیده بودند را بر تن نداشتیم؟ پس معنایش این بود که من باید در تولد شانزده سالگی ام در خانه بنشینم؟ وقتی که جمعیت ان ادمهای افاده ای برای عبور ما از بین خودشان کنار رفتند من احساس کردم که حضرت موسی هستم که دارم از دریای سرخ عبور می کنم. حدقه چشم هم کلاسی هایمان بر روی ما متمرکز شده بود که لباسهای معمولی خودمان را پوشیده بودیم. خیلی بد شد که تامی هلفیگر انجا نبود، او خیلی چاپلوس بود. همه لباسهایی شبیه به یونیفرمهای مدرسه خود را پوشیده بودند. صدای اراسمیت اتاق پذیرایی خانه مت را می لرزاند. لایه ضخیمی از دود از کاناپه ها بالا می رفت و بوی مشروب مثل عطری ارزان قیمت در هوا پخش شده بود. عده ای بدون اینکه در نگاهشان نارضایتی باشد به ما خیره شدند و ما هم به انها نگاه کردیم. امکان اینکه بتوانیم با دیگران حرف بزنیم داشت از دست می رفت. مت که ما را در تالار ورودی تشخیص داده بود گفت: "باورم نمیشه که شما پیداتون شده، می خواستم عکس بگیرم اما فکر نکنم توی عکس ظاهر بشین. " با وجود نفرت انگیزی اش مت به اندازه ترور بی رحم نبود. او گفت: "مشروبها اون پشتن میخواین راهو بهتون نشون بدم؟" بکی با حیرت به مت نگاه کرد و به نشانه رد کردن سری تکان داد و خودش را به در ورودی حمام چسباند. من در اتاق پذیرایی کنار بلند گوهای کنسرتی ایستادم و سی دی ها را بررسی کردم .مایکل بولتون، سلن دیان و یک دسته از اهنگها برای پارتی، باعث تعجب من نشد. من برگشتم تا وضعیت بکی را چک کنم و دیدم که در حمام باز است، او در تالار ورودی نبود بنابراین من از میان جمعیت به هم فشرده هم کلاسی هایم راهم را به سمت اشپزخانه باز کردم. گروه یک صد نفره ای از دختران با مدل موهای مختلف به من نگاه کردند و رد شدند و مرا تنها گزاشتند، یا شاید هم من چنین فکری کردم. صدایی از پشت سر من بلند شد: "اهای، جوجه هیولای سکسی" این ترور بود. او به دیوار رو به روی من تکیه داده بود یک بطری مشروب باد وایزر در دستانش تاب می خورد. " توی هر مهمونی اون خط رو می کشی؟" لبخند او یک لبخند وسوسه انگیز بود. "من قبلا هیچ وقت یه دختر با لبهای سیاه رو نبوسیدم. " "تو قبلا هیچ دختری رو نبوسیدی!" من این را گفتم و از او رد شدم. او بازوی من را گرفت و من را به طرف خودش بر گرداند، با چشمان ابی اش من را بررسی کرد و لبهای مرا بوسید! باید اعتراف کنم که او خیلی خوب می بوسید، و این درد نداشت بلکه عالی بود. ترور میچل هیچ وقت من را لمس نکرده بود چه برسد به بوسیدن البته به جز زمانی که در مهد کودک من را گاز گرفته بود. همان باری که هر بار به او نزدیک می شدم انرا به یاد می اوردم. احتمالا او مست بود. شاید یک شوخی بود...... شاید او سعی می کرد تا با من روی هم بریزد. اما حالتی که لبهای او مال من را لمس کرد، به نظر می رسید که هر دو ما از ان لذت می بریم. من نمی دانستم که چه فکری باید بکنم که او مرا به سمت بیرون درب کشید. با قدمهایی تند از چند نفر مست رد شد، از کنار سطل اشغال و فواره گذشت و زیر سایه تاریک درختهای بلند متوقف شد. "تاریکی تو رو می ترسونه دختر هیولا؟" درختها باعث می شدند تا نور کمی به انجا وارد شود طوری که حتی دیدن خطوط قرمز روی ژاکتش به سختی میسر بود. "نه، یه جورایی ازش خوشم میاد" او مرا به درخت چسباند و حقیقتا شروع به بوسیدن من کرد. دستهایش همه جا بود. بر روی من... بر روی درخت.او در حالی که نفس می گرفت گفت: " من همیشه دلم میخواست تا یه خون اشامو ببوسم." "من همیشه می خواستم یه کهنه کار رو ببوسم" او خندید و دوباره شروع به بوسیدن من کرد. در حالی که این بار من بودم که برای نفس کشیدن کنار می کشیدم پرسیدم: "پس این معنیش اینه که ما دیگه با همیم؟" "چی؟" " ما دستهای همو نگه خواهیم داشت و برای نهار میریم بیرون؟ توی اخر هفته ها با هم فیلم تماشا می کنیم؟" " اره، حالا هر چی" "پس ما با همیم؟" او خندید و گفت: "اره، تو میتونی منو نگاه کنی که فوتبال بازی می کنم و من می تونم تو رو ببینم که داری به یه خفاش تبدیل میشی" او به نرمی گردن من را گاز گرفت "شرط می بندم تو از این کار خوشت میاد، خوشت میاد مگه نه دختر هیولا؟" قلبم فرو ریخت. البته من واقعا نمی خواستم دوست دختر ترور باشم. اصلا شبیه به این نبود که او مریخ باشد و من زهره، ما حتی از یک دنیای یکسان هم نبودیم. من حتی او را واقعا دوست نداشتم. می دانستم چرا او مرا به اینجا اورده بود، می دانستم که او می خواست چه کار بکند و می دانستم که می خواست به چه کسی بگوید و از او ده دلار بابت شرط بندی سر بدست اوردن دختر وحشی ببرد. من ارزو می کردم که ای کاش اشتباه کرده بودم در مقابل او داشت درستی اش را به من ثابت می کرد. وقتش بود که به کارمان برسیم. " می خوای ببینی چرا من سفید نمی پوشم؟ می خوای پرواز کنی؟" او یکه خورد اما لبخندی مشتاقانه زد. "شرط می بندم تو مثل یه ابر دختر پرواز می کنی. " من او را مجبور کردم تا از حصارها بگذرد و وارد جنگل بشود. واضح بود که من می توانستم بهتر از او ببینم، عادتهای شبانه ام همیشه باعث دید بهتر من در تاریکی می شد، نه به خوبی گربه اما نزدیک به ان. با وجود ماه زیبایی که حالا راهنمای من بود من احساس امنیت می کردم، به بالا نگاه کردم و چند خفاش را که بین درختان پرواز می کردند دیدم. قبلا هرگز در دالس ویل خفاش ندیده بودم اما من قبلا به مهمانی هم نرفته بودم. ترور در حالی که شاخه ای را از موهایش جدا می کرد گفت: " من نمی تونم هیچی ببینم. " همانطور که ما جلوتر می رفتیم او طوری بازویش را به اطراف تکان می داد که انگار می خواست به چیزی ضربه بزند. بعضی از مردم وقتی که مست می کنند خشن می شوند، بعضی از مستها هم اب دهانشان راه می افتد اما ترور یک مست وحشت زده بود. او داشت به سرعت جذبه اش را از دست می داد، او گفت: "بیا همین جا وایستیم." من در حالی که خفاشهایی که بین درختان پرواز می کردند را دنبال می کردم گفتم: "نه، فقط یکم دیگه جلوتر. امروز تولد شونزده سالگی منه. من میخوام امشب هیچ وقت فراموش نشه! ما به تنهایی کامل احتیاج داریم. " " اینجا کاملا خلوته" او دستش را به دورم چرخاند و سعی کرد تا مرا ببوسد. من در حالی که تقلا می کردم گفتم: "ما تقریبا رسیدیم اونجا. " نورهای خانه دیگر دیده نمی شدند و ما نمی توانستیم پنج قدم برداریم بدون اینکه با یک درخت تصادف کنیم. بالاخره گفتم "این عالیه" او مرا سخت به خود فشرد، نه به این خاطر که مرا دوست داشت بلکه چون می ترسید، این رقت انگیز بود. یک نسیم ملایم از بین درختان می وزید که با خود عطر پاییز را می برد. من شنیدم که خفاشها بالای سرمان جیر جیر می کنند، نور ماه بالهایشان را اشکار می کرد. اگر من با دوست پسر واقعی خودم بودم این خیلی رومانتیک می شد. ترور در تاریکی به طور کامل کور بود، همه چیز را با دستها و لبهایش حس می کرد. او تمام صورت مرا بوسید و کمی پشتم را لمس کرد. حتی کور بودن هم نتوانست جلوی اینکه دکمه پیراهنم را پیدا کند را بگیرد. من به او گفتم: " نه، اول تو" من ژاكتش را در اوردم، تا جایی که می توانستم سعی کردم این کار را ناشیانه انجام ندهم. من قبلا هرگز این کار را نکرده بودم. او یک تی شرت یقه هفت پوشیده بود و زیر ان هم یک زیر پوش، فکر می کردم که این روند تا ابد ادامه خواهد داشت. من سینه برهنه اش را لمس کردم. چرا که نه؟ او درست رو به روی من بود صاف و عظلانی. او من را جلوتر کشید، پیراهن سیاهم به بدن برهنه او کشیده شد. او در حالی که با ملایمت من را به سینه اش می فشرد گفت: " جالا نوبت توئه عزیزم، من تو رو بد جوری می خوامت " من چشمانم را چرخاندم و اه کشان گفتم: "منم همین طور عزیزم. " به ارامی او را روی زمین مرطوب خواباندم، کفشها و جورابهایش را در اوردم و او اتوماتیک وار بقیه اش را در اورد، او بر روی زمین دراز کشید و دستان منتظرش را رو به بالا گرفت. در زیر نور ماه به او خیره شدم و این لحظات را مزه مزه کردم. این اقا تا کنون با چند دختر بوده؟ دختران زیبایی که زیر درخت درازشان داده و روز بعد رهایشان کرده! من اولینشان نبودم و مطمعنا اخرینشان هم نخواهم بود، من فقط یکی بودم که با بقیه فرق داشت. او گفت: "زود باش... بیا اینجا، سردمه " "یه دقیقه دیگه اونجام. دلم نمی خواد که منو لخت ببینی." "من نمی تونم تو رو ببینم! من حتی نمی تونم دستای خودمم ببینم!" "پس، فقط منتظر باش." من لباسهای ترور میچل را در دست داشتم. ژاکتش، پیراهن یقه هفتی، زیر پیراهن ، شلوارش، جورابها، کفشها، و شرتش را، من قدرت او را، نقابش را، زندگی او را در دست داشتم. یک دختر در این موقعیت چه می کند؟ خفاشها هم با حس کردن حرکت من دست از پرواز کشیده بودند من به سرعت به خانه رسیدم، در حالی که لباسهای ترور را در دست داشتم. پولدارهای مست به قدری سر گرم بحث کردن درباره زندگی بی ارششان بودند که متوجه اینکه من یک کسیه اشغال را برداشتم و بطری های مشروب را از ان خالی کردم و و لباسهای ترور را درونش ریختم نشدند. من کیسه را به خانه بردم و بازوی بکی هراسان را گرفتم کشیدم. او داشت یک بطری ابجو را به بچه هایی که سر یک میز پوکر بازی می کردند تحویل می داد. او فریاد کشید: "کجا بودی؟ نتونستم هیچ کجا پیدات کنم! مجبور بودم با این عوضیا سر کنم. هی براشون ابجو، چیپس، ابجو، چیپس، ابجو، و حالا هم سیگار بیارم. راون، فکر می کنی من از کجا می تونم سیگار گیر بیارم؟" "سیگار رو بی خیال شو، ما باید در بریم!" یک پسر خرفت مست پرسید: "هی عزیزای من، چوب شورها کجان؟" من در صورتش گفتم: "بار بسته شده، وقتشه پول سرویس دهی رو بدی" من پول برد پوکرش را از او گرفتم و در جیب بکی چپاندم. "وقتشه بریم." من در حالی این را گفتم که او را به سمت بیرون می کشیدم. او پرسید: "توی کسیه چیه؟" "اشغال، چه چیز دیگه ای میتونه باشه؟" من او را به سمت بیرون در هل دادم، چیز خوبی بود که هیچ دوستی نداشتیم که برای گفتن خداحافظی دنبالمان کند. "چی شده؟" او همین طور به پرسیدن ادامه می داد و من همینطور او را به دنبال خودم می کشیدم. تراک مدل ده سال پیش او در انتهای خیابان پارک شده و انتظار ما را می کشید، برای من مثل خانه ام بود. "راون تو کجا بودی؟ توی موهات برگ درخته." من منتظر ماندم تا ما به نیمه راه خانه مان رسیدیم و بعد من با صورتی خندان فریاد زدم "من ترور میچل رو گاییدم" او در حالی که تقریبا از جاده خارج شده بود متقابلا فریاد زد: "تو چی کار کردی؟ با کی؟" " من ترور میچلو گاییدم" " نکردی!نمی تونستی! نباید!" " نه منظورم استعاره بود. من اونو بد جوری پیچوندم بکی، و من مدرک هم برای اثباتش دارم!" من لباسهای او را یکی پس از دیگری از کیسه زباله خارج کردم. من و بکی تا رسیدن به راهی که از کنار قصر عبور می کرد خندیدیم و جیغ کشیدیم. ترور باید به شکلی از میان تاریکی راهش را به سمت خانه پیدا می کرد، اما این بار او دیگر نقابش را با خودش نداشت. او برهنه، سرما زده و تنها بود، همانی که او واقعا بود. حالا من می توانستم برای بقیه عمرم تولد دوست داشتی شانزده سالگی ام را به خاطر بسپارم و ترور میچل هم همینطور. ما در طول جاده ای که به دور تپه بنسون هیل می چرخید حرکت می کردیم و نور چراغهای ماشین بر روی درختان زشت انجا بازتاب پیدا می کرد. شب پره ها طوری به شیشه جلو حمله کرده بودند که انگار به ما هشدار می دادند تا راه دیگری را انتخاب کنیم. وقتی که ما به قصر نزدیک شدیم من گفتم: "قصر کاملا تاریکه، میخوای یه لحظه وایسی تا یه نگاهی بهش بندازیم؟" "روز تولدت تموم شده، شاید سال بعد برگردیم اونجا" ناگهان نور چراقهای ماشین پیکر شخصی را که در وسط خیابان ایستاده بود را نمایان کرد من فریاد کشیدم: "مواظب باش" فردی با پوستی به سفیدی مهتاب، موهای سیاه بلند که کتی مشکی به همراه یک شلوار جین مشکی و یک خز سمور پوشیده بود به سرعت دستهایش را بالا برد تا چشمهایش را در برابر نور چراغ ماشین بتی که داشت به او برخورد می کرد بپوشاند. بکی بر روی ترمز زد و ما صدای تالاپی را شنیدیم. "حالت خوبه؟" او ناله می کرد "حالت خوبه؟" او وحشت زده فریاد کشید: "من زدم بهش؟" "نمی دونم " او سرش را بر روی فرمان گزاشت و گفت: "من نمی تونم نگاه کنم. نمی تونم" او شروع به گریه کرد. من به سرعت از ماشین پایین پریدم و در حالی که از چیزی که ممکن بود ببینم وحشت زده بودم شروع به چرخیدن و برسی اطراف ان کردم، اما من هیچ چیزی ندیدم، زیر کامیون را بررسی کردم و به دنبال هر چیز اسیب دیده ای گشتم. با یک بررسی نزدیکتر خون پاشیده شده بر روی سپر توجه من را جلب کرد. من فریاد زدم "حالت خوبه؟" اما هیچ کس جواب نداد. چراغ قوه را داشبور ماشین بکی برداشتم.او با نگرانی پرسید "داری چی کار می کنی؟" "جستجو" "دنبال چی؟" اونجا یکم خون پاشیده بود" "خون!" بکی گریه کرد "من یکی رو کشتم" "اروم باش، ممکنه یه گوزن بوده باشه" "گوزن شلوار جین پاش نمی کنه!من دارم به نه.یک.یک زنگ می زنم" "یالا، بزن.... اما جسد کجاست؟" من استدلال کردم "ما به اندازه ای سریع نبودیم که اونو پرت کنیم بین درختا" "شاید اون زیر تراک باشه!" "من اون زیر رو هم نگاه کردم. احتمالا تو باهاش برخورد کردی و اونم یه کناری پرت شده بعدم راهشو گرفته رفته، اما من میخوام مطمئن بشم." بکی بازوی من را گرفت و ناخنهایش را به درون گوشتم فشار داد. "راون نرو، بیا از اینجا بریم، من دارم به نه.یک.یک زنگ می زنم" من در حالی که به زور بازویم را از دستش خارج می کردم گفتم: "اگه مجبوری درا رو قفل کن، اما چراغها و موتور رو روشن بزار." بکی با چشمانی وحشت زده و نفس نفس زنان به من خیره شد و گفت: "راون، بهم بگو که این....چه جور ادم عادی ای ممکنه نصفه شب با لباس سیاه وسط خیابون راه بره؟ تو فکر می کنی ممکنه اون یه.....؟" پوست من به خاطر این حرف به مور مور افتاد اما با حالتی شوخی وار گفتم: " بکی، منو نا امید نکن" من به سمت بوته ها و نهر اب حرکت کردم و سپس به سمت دامنه و بالای تپه و قصر تغییر جهت دادم، جیغی کشیدم. خون علفها را خیس کرده بود! اما انجا هیج کس نبود. من رد خون را دنبال کردم، کمی از اینکه به جسد بربخورم می ترسیدم. بالاخره من به چیزی سخت برخورد کردم، با نگرانی نور چراغ قوه را بر روی ان تنظیم کردم ، انجا فقط یک سطل رنگ داغان شده وجود داشت. زمانی که من به تراک برگشتم بکی نفسش را حبس کرد: "اون مرده؟" "نه، احتمالا تو سطلش رو کشتی" من سطل رنگ را جلوی او گزاشتم "اون نصفه شبی وسط خیابون چی رو نقاشی می کرده؟ کجا می رفته؟" "اون فقط رنگ بود" بکی نفسی از سر اسودگی کشید. تلفنش را بالا گرفت و موتور را روشن کرد "بیا از اینجا بریم. من با صدای بلند فریاد کشیدم: " اون عوضی نصفه شب در حال قدم زدن وسط خیابون چی کار می کرده؟ شاید اون داشته یه سری شعار روی دیوارا می نوشته" بکی زیر لب زمزمه کرد: "اون از کجا اومد؟ با این سرعت کجا رفت؟" تا زمانی که چراغی در پنجره بالایی قصر روشن شد به نگاه کردن به ان در اینه بغل ماشین ادامه دادم. فصل ششم: افشاگری ترور مرا تنها گزاشت، او حتی نمی توانست به چشمهای من نگاه کند. دختر وحشی بالاخره بلای خوبی سر پسر فوتبالیست اورده بود، اما من نمی خواستم که او مرا به دزدی متهم کند پس باید لباسهایش را بر می گرداندم، درست است؟ اول از همه کفش بود، فکر کنم سمت چپی. من انرا بیرون کمدم اویزان کردم. اول به نظر می رسید که هیچ کس به یک لنگه کفش بی صاحب توجه نمی کند. انهایی هم که به ان توجه می کردند با بی خیالی می گذشتند. صبح فردا ان کفش رفته بود، یک نفر متوجه ان شده بود و حالا زمان ان بود تا دیگران هم متوجه شود و گذشته از ان بهتر بود که ترور هم می فهمید. کفش قهوه ای دوم هم در همان وضعیت اویزان شد اما این بار در کنار ان یک نوشته بود: "چیزی گم کردی ترور؟" این بار من صدای خنده دانش اموزانی که رد می شدند را می شنیدم. انها نمی دانستند که این کمد مال که بود اما به زودی می فهمیدند. هر روزی یکی از لنگه های جورابش یا تی شرتش اویزان می شد. من متوجه شدم دختران افاده ای که هیچ وقت با من صحبت نمی کردند حالا ناگهان در کلاس جبر به من لبخند می زنند. انها دختران ترور بودند، قول همه چیز به انها داده شده بود، به همراه یک نمایش. خیله خوب من چیزهای زیادی برای نشان دادن داشتم. زمانی که شلوار نظامی او که تکه های علف و لکه های کثافت را بر خود داشت بیرون اویزان شد دیگر همه می دانستند ان کمد مال کیست. حالا پسرهای در سالن به من لبخند می زدند، انها دقیقا از من درخواست بیرون رفتن اما ناگهان من به شیوه ای بین همه مشهور شده بودم. البته به جز ترور، اما من احساس امنیت می کردم، حالا که همه کسی که می دانستند ان کمد مال که بود اگر هر اتفاقی برای من می افتاد او فرد مظنون بود. اما او هیچ تهدید غیر عادی ای نکرد. یک روز او گفت: " من حسابتو می رسم هیولا" او فک من را زمانی که من و بکی می خواستیم به سمت خوانه برویم با دستش گرفته بود من در جواب داد زدم: "چکمه های جنگی بیشتر از کفشای راحت صدمه می زنن" صورت من بین دستهای او فشرده می شد. مت در حالی که او را کنار می کشید گفت: "بزار بره" من می توانستم ببینم که حتی مت از شوخی من لذت برده است. من مطمئنم که او هم گاهی از طرز رفتار ترور خسته می شود. او گیر بهترین دوست ترور بودن افتاده بود. ترور دوباره فریاد زد: "تو هیچی بیشتر از یه مسخره نیستی" خوشبختانه مت دستش را کشید و او را دور کرد. من حال اینکه بعد از یک روز طولانی در مدرسه شروع به جنگیدن کنم را نداشتم. او دوباره فریاد زد: "تو فقط منتظر باش، توفقط منتظر باش" من هم فریاد زدم: "برو با وکیلم صحبت کن" پنهانی در دلم ارزو می کردم که بعدها به جراحی پلاستیک نیازمند نشوم. زمان پایان بزرگ بود، دانش اموزان زیادی در اطراف کمد من جمع شده بودند. من حتی دیدم که "فرشمن" دارد عکس می گیرد. این مهم ترین چیزی بود که همه منتظرش بودند، شورت سفید رنگ مدل کلوین کلین ترور به در کمدم چسبانده شده بود. پایین ان نوشته شده بود: "سفید مال باکره هاست، درسته ترور؟" آن برای یک مدت ان بالا بود و همه انرا دیدند، منظورم این است که همه دیدند. روز بعد مدیر اسمیت به من پرخاش کرد که: "راون، تو دارایی مدرسه رو خراب کردی" من قبلا بارها در دفتر مدیر اسمیت بودم، انجا برای من به نظر مانند یک دوست قدیمی بود.من جواب دادم: "اون قفسه ها برای همیشه اینجان فرانک شاید زمانی که شما مدرسه رو باز سازی می کنید ما به یکی جدیدشون نیاز داشته باشیم" "من فکر نمی کنم که تو متوجه وضعیت جدی اینجا شده باشی راون، تو قفسه رو خراب کردی و یه دانش اموز خوش نام رو خجالت زده" "کدوم خوش نامی؟ از تیم رقص منتخب الف و نصف تیم گیاه شناسی بپرس اون چقدر اونها رو خجالت زده کرده" مدیر اسمیت مدادی را در دستانش بود شکست "لازمه که ما سر تو رو به یه چیزی گرم کنیم، راون. بعضی کلوپها هستند که تو می تونی عضو بشی، یه چیزی که به تو کمک کنه دوست پیدا کنی" من با کنایه پرسیدم: "باشگاه شطرنج هیچ جای خالی ای داره؟ یا نظرت درباره باشگاه ریاضیات چطوره؟" "فعالیتهای دیگه ای هم هستند" "می تونی ضمانت منو توی دسته رقص بکنی؟ البته من مجبورم دامن چین دار سیاه بپوشم. " "اون یکی رو حتما باید امتحان کنی، من شرط می بندم که تو عالی میشی" "واضحه که دانش اموزای خوش نامی مثل ترور واقعا به رقاص ها احترام می زارن" "راون دبیرستان برای بیشتر بچه ها سخته، این طوریه که اون هست، حتی مردمی که انگار به اینجا تعلق دارند معمولا احساس تعلق داشتن نمی کنن. اما تو حق انتخوابهای زیادی داری. تو خیال پردازی. تو باهوشی. خودت راهی پیدا کن. فقط زمانی که داری حلش می کنی قفسه ها رو خراب نکن" من در حالی که به خاطر خواب الودگی بر اثر حرفهای مدیر دستم داشت از زیر چانه ام سر می خورد گفتم: "مطمئنا فرانک، به زودی می بینمت. " "نه به همین زودی باشه راون" درحال بستن در گفتم: "سعیمو می کنم که کارتو سخت نکنم" روز بعد متوجه چیزی بر روی قفسه ام شدم که من انرا انجا نگزاشته بودم. با یک نقاشی سیاه نوشته شده بود: "راون وحشت ناکه" من لبخند زدم، ترور خیلی زرنگ بود، خیلی زرنگ، احساس کردم که از درون گرم می شوم، این اولین بار بود که او به من اظهار ارادت کرده بود. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | !@farimah, **sevdayi **, **Silver Star**, *aren*, -نازلی-, ...ARAD..., .rima., @parisa@, ana_b, ARHA, ashoka, atamasha, AVESTA, CAT-WOMAN, coral, deragun, dokhtarepaeiz, dream07, eglantine-m96, Elahe-73, elhamz, evva, FAH!ME, fahime7, fani black 212, farnaz-love, farnaz58, fatemeh.ss, fatima983, gha3dak, ghazali_ gavazn, gherti, honey95, honey_x, ili mah, javoone, leila.kh, mahdiehhjz, makhmal_66, maniia, maryam1, Mina, misan, nino_tamar, niyayeeeeeesh, nlp16001, oldooz bala, OoPs, pa.j, Parnam, patrin, rahel194, samaneh60, samira1362, sania555, sazin513, SECoND*PLANeT, serentipiti, setare-samavat, setaresetar, sete, shabtab, shakiba_2510, sirius, Sokout, soode, s_donia323, tama1011, tarane, thunder555, Yasnaaaa, ~alone angel~, ~ELAHE~, ~shahrivar~, ~Spunk!e~, آرین, امدن, ایتیشا, بهار سرد, رضا پور, زلال, ستاره یخی, عیدی, لیا, م.م.ر, ماندانا*, مهرناز_71, نگاه روشن, هوفریا, واران, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰
نوشته ها: 34
(View Stats)
تشکرها: 3
تشکر شده 1,046 بار در 39 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +32 امتیاز سه فصل بعد حوصله خودمو هم ندارم دیگهفصل هفتم: هالووین مبارک "مادر عزیزم من بعد از کلاس تنیسم میام خونه" پسر کودن زمانی که من از کنار او در اشپز خانه رد شدم مرا نشناخت ، سپس وقتی که فهمید من یک بچه همسایه که برای درخواست شکر به انجا امده بود نیستم دهانش باز ماند. او درحالی که لباسهای یک بازیکن بیسبال را پوشیده بود گفت: "من هیچ وقت ندیده بودم تو انقدر به نظر.... خوب بیای" حال من در همانجا داشت به هم می خورد و ان وقت، والدین من می خواستند که عکس بگیرند. فکرش را بکنید، من به انها اجازه دادم که فقط یک عکس بگیرند. من فکر می کردم که پدرم بالاخره یک تصویر از من خواهد داشت که بتواند با افتخار در دفترش اویزان کند. عصر ان روز بکی و من داشتیم نهار را در سلف سرویس می خوردیم. همه طوری به من نگاه می کردند که انگار من یک دختر جدیدم، در واقع هیچ کس من را تشخیص نمی داد. اولش اذیت کردن همه کمی با مزه بود. وقتی لباس سفید می پوشیدم به من خیره می شدند، وقتی لباس سیاه می پوشیدم به من خیره می شدند، من نمی توانستم برنده شوم. ان وقت ترور در حالی که لباس یک دراکولا را پوشیده بود وارد شد. موهایش صاف به عقب شانه شده بود، و او یک شنل سیاه پوشیده بود، یک جفت دندان نیش پلایتیکی و لبهای سرخ روشن داشت. او با مت ایستاد و همه جا را نگاه کرد تا من را پیدا کند. می خواست با شکل جدیدش من را ازار بدهد. بالاخره مت به من اشاره کرد و ترور میخکوب شد. او با یک نگاه طولانی و سخت من را از بالا تا پایین بر انداز کرد، من قبلا هیچ وقت ندیده بودم که او با چنین نگاه خیره ای مرا بر انداز کند. زمانی که او پیراهن سفید دبیرستانی و رنگ سرخ را دید نگاهش مثل یک عشق نا گهانی بود. من مطمئن بودم که او به طرفم می اید و چیزی احمقانه می گوید، اما در عوض او به جهت مخالف سلف سرویس حرکت کرد و پشتش را به من کرد. او حتی قبل از اینکه من انجا را ترک کنم رفت، من از دست او ازاد بودم. من باید می دانستم که اتش بس ما نمی تواند پایدار بماند. سبد کوچک کدو حلوایی تقریبا با اسمارتیزها، اسنک ها، مری جین ، جولی رنچرز، دو ادامس باد کنکی، مقدار دیگری چیزهای خوش مزه و مهم تر از همه انگشتر های عنکبوتی و خالکوبی های موقت پر شده بود، بکی و من همه شهر را گشته بودیم و حالا داشتیم فکر می کردیم که در جلوی قصر اسرار امیز چه در انتظار ما خواهد بود. ما بهترین لحظات را برای انتها نگه داشته بودیم. همان طور که هر کس دیگری کرده بود. در واقع انجا یک صف جلوی درب بود. شبیه به این بود که ما به دیزنی لند سفر کرده باشیم. غول ها ، پانک ها، میکی موس، فرد فلینگ استون، و خانواده مشهور سیمپسون همه به نوبت ایستاده بودند یک فرانکنشتاین دوازده ساله هنگامی که از کنار ما رد می شد به یک گرگ نمای کوچک تر از اندازه گفت: "اون مرد واقعا نفرت انگیز بود" پسر کودن زمانی کع داشت به سمت پایین جاده قدیمی حرکت می کرد من و بکی را شناخت. او با افتخار به دوست بت من عجیب و غریبش که با چشمان حریص کوچکش به من و بکی نگاه می کرد گفت: "اونجا وحشت در انتظارته راون، تو عاشقش میشی، این خواهرمه" من پرسیدم: "اونجا هیچ سر بریده ای دیدی؟ یا هیولا با دندونهای تیز؟" "نه" پس شاید ما داریم وقتمونو تلف می کنیم." "اون مرد واقعا نفرت انگیزه. اون به نظر خیلی ترسناک می اومد و اون حتی لباس هم نپوشیده بود. " من می توانستم ببینم که پسر کودن دارد سعی می کند تا با من ارتباط بر قرار کند، به نظر می رسید که این اولین بار بود که او می توانست من را به دوستانش نشان بدهد ولی می توانستم ببینم که پسر کودن انتظار داشت تا جواب سختی به او بدهم. "به خاطر اطلاعاتت ممنونم" "ممنون؟... اوه...اره...البته.. خواهر." "اگه بخوای اب نباتهات رو عوض کنی توی خونه می بینمت" پسر کودن با رضایت سر تکان داد. او طوری لبخند زد و ما را ترک کرد که گویی بالاخره خواهر گمشده اش را پیدا کرده بود. بکی و من مشتاقانه منتظر بودیم تا نوبتمان برسد. و زمانی که چارلی براوون و یک ساحره از دم در کنار رفتند در بسته شد. من کوبه S شکل را بر رسی کردم و با خود فکر کردم حتما این مال مالک جدید است. وقتی که انرا از نزدیک تر بر رسی کردم دیدم که ان یک مار با چشمی زمردین است. با ملایمت با ان ضربه زدم. امید وار بودم که پسر وحشی پاسخ بدهد، می خواستم که از او بپرسم که ایا او بوده که نیمه شب در جاده بوده و اگر بوده انجا چه می کرده؟ بیشتر مردم ورزش می کردند، البته نه در نیمه شب در وسط خیابان اما هیچ کس پاسخ نداد. بکی با نگرانی پیشنهاد داد: "بیا بریم،" "نه ما همیشه منتظر این بودیم. من بر نمی گردم مگه اینکه یکم اب نبات بگیرم، اینو بهمون بده کاره" "من خسته ام ، ما تموم شب رو بیرون بودیم، احتمالا اون پیر پسر چندش اورد هم خواسته بره توی تخت خواب و من هم همین کار رو می کنم" "من نمی تونم باور کنم تو انقدر ترسو باشی، بی خیال من فکر می کردم ما بهترین دوستای همیم" "ما هستیم اما الان دیر وقته" "باشه ، باشه، من فردا بهت زنگ می زنم و همه چیز رو راجبه اقای چندش اور براتن تعریف می کنم." به اندازه کافی در اطراف موجودات حرف زننده و راه رونده بود که برای بتی خجالتی احساس تاسف نکنم. او به سلامت به خانه می رسید. اما ایا من هم می رسیدم؟ من به کوبه ماری خیره شدم و به این فکر کردم که چه چیزی پشت ان در عظیم چوبی وجود دارد؟ احتمالا صاحب قصر من را داخل می کشید و مرا به همه جای قصرش می برد. من فقط می توانستم امیدوار باشم. من دوباره در زدم و منتظر ماندم و منتظر ماندم.... دوباره در زدم، دوباره کوبیدم و کوبیدم و کوبیدم. دستم داشت درد می گرفت، من برگشتم تا بروم که صدای باز شدن قفل را شنیدم و در با صدای جیر جیری باز شد. من به سرعت باز گشتم و اینجا، او رو به روی من بود: مرد نفرت انگیز او بلند و لاغر بود، پوست صورت و دستهایش مثل برف سفید رنگ بود و یک لباس رسمی تیره پوشیده بود. او هیچ مویی نداشت. نه مثل اینکه موهایش ریخته باشد بلکه شبیه به اینکه او هیچ وقت مویی نداشته باشد و چشمان هیولایی اش سبز رنگ بود، من عاشقش بودم. او در حالی که به دقت مرا نگاه می کرد با لحجه ای خارجی گفت: "ما دیگه اب نبات نداریم خانوم" "واقعا؟ اما باید یه چیزی باقی مونده باشه، یکم شیرینی با کره بادوم زمینی؟ یه تیکه تست؟" او در را باز کرد،نه بیشتر از اندازه لازم، من نمی توانستم هیچ چیزی را در پشت او ببینم. داخل قصر چه شکلی بود؟ انها از اخرین باری که من چهار سال قبل انرا دیده بودم چه تغییراتی در ان داده بودند؟ این "ما" چه کسانی بودند و ایا انها هم به نظر نفرت انگیز می رسیدند؟ ما می توانستیم همه با هم دوست باشیم. حس کردم کسی تماشایم می کند، چیزی شوم، من سعی کردم از در گاه رد شوم و جسورانه پرسیدم: "کی اینجا زندگی می کنه؟ شما پسر دارید؟" "من هیچ بچه ای ندارم خانوم و من متاسفم اما هیچ خرده ریزی هم باقی نمونده" او شروع به بستن در کرد. من بی اختیار گفتم: "صبر کن" و با گزاشتن کفشم مانع بسته شدن ان شدم. من داخل سبد کدو حلوایی ام را گشتم و از درون ان اسنک و یک حلقه عنکبوتی را بیرون اوردم. "دوست دارم به عنوان همسایه بهتون خوش امد بگم. این ابنبات و خوراکی مورد علاقه من تو شب هالووینه، امید وارم شما هم اونا رو دوست داشته باشین. " او تقریبا لبخند نزد. اما ان وقت من انها را در میان انگشتان به سفیدی برفش گزاشتم و او لبخندی ترسناک زد، واقعا ترسناک، لبخندی دندان نما. حتی چشمان بیرون زده از حدقه اش به نظر می درخشیدند. من در حالی که رقص کنان پایین می رفتم گفتم: "می بینمت." من مرد نفرت انگیز را دیده بودم. هر کس دیگری در شهر می توانست بگوید از او ابنبات گرفته است اما چه کسی می توانست بگوید که که به او خوراکی داده است؟ من روی چمنهای جلوی قصر چرخیدم و به ان نگاه کردم. من سایه شکلی را که در پشت پنجره اتاق زیر شیروانی به من نگاه می کرددیدم. ایا او همان پسر وحشی بود؟ من به سرعت چرخیدن را متوقف کردم و به عقب نگاه کردم. اما هیچ کس انجا نبود. فقط یک پرده موج دار تیره. تازه از دروازه اهنی گذشته بودم که یک خون اشام نفرت انگیز با کمرو قرمز رنگش کنار من متوقف شد. ترور پرسید: "سواری نمی خوای دختر کوچولو؟ " مت کشاورز خیلی راحت پشت نشسته بود. من در حالی که به سختی داشتم مری جین را گاز می زدم گفتم: "مادرم گفته با غریبه ها جایی نرم." من حال جنگیدن با ترور را نداشتم "من غریبه نیستم نینی کوچولو، تو یکم زیاد مسن نیستی تا بخوای توی حقه زدن شرکت کنی؟" تو زیادی برای اینکه تنها دستمال توالت شهر باشی پیر نیستی؟" ترور از ماشین خارج شد و به سمت من امد. او به نظر به شدت سکسی می امد ، البته به نظر من همه خون اشامها سکسی بودند حتی جعلی هایشان، او پرسید: "تو قراره چی باشی؟" "من یه لباس عجیب و غریب پوشیدم، نمی تونی ببینی؟" داشت سعی می کرد تا خوش ایند باشد اما هنوز هم روی خط خودش بود. من تنها دختری بودم که به او نه گفته بود، تنها دختر شهر که او هیچ وقت نتوانسته بود داشته باشد. من همیشه به خاطر طرز لباس پوشیدن و رفتارم یک راز بودم و حالا من من با لباس یک دختر خوب و رویایی جلوی او ایستاده بودم. "خوب پس خودت رفتی تا روابط دوستانه بر قرار کنی؟" او به قصر نگاه کرد " تو یه جوجه رذلی مگه نه؟" او به پایین و من نگاه کرد. او در لباس دراکولا جذاب شده بود، من هیچ چیز نگفتم، او گفت: "شرط می بندم تو هیچ وقت یه خون اشامو نبوسیدی، دندانهای پلاستیکی در نور مهتاب می درخشیدند. من در حالی که به راه خودم می رفتم گفتم: "خیله خوب، اگه تو یکی شونو دیدی به من بگو" او بازوی مرا گرفت، "بی خیال شو ترور" "او مرا نزدیک تر کشید و به شوخی گفت "خوب ، من هیچ وقت یه بازی کن تنیس رو نبوسیدم." این فقط چندش اور بود. او با تمام دهانش شروع به بوسیدن من کرد. دندانهای پلاستیکی اش راهشان را به داخل باز کردند، من گزاشتم او این کار را بکند. شاید من هنوز به خاطر چرخیدن دور خودم در چمنها گیج بودم. بالاخره او برای نفس کشیدن توقف کرد. "حالا یکی رو بوسیدی" من در حالی که خودم را کنار می کشیدم گفتم: " فکر کنم مت کشاورز منتظر توئه" او در حالی که سبد کدو حلوایی ام را می گرفت گفت: " من هیچ اب نباتی نگرفتم" او بسته اسنک ها را بیرون کشید. "اها، اینا چیزای مورد علاقه منن. یه تیکه شیرینی کره بادوم زمینی بگیرم" او با دندانهای خون اشامی اش اسنکها را گرفت، که بر روی زمین افتادند و شکلات و کارامل همه جا پخش شد. من به سرعت خواستم انها را جمع کنم اما او بازویم را گرفت و به سرعت همه ابنباتهایم را پخش کرد. من فریاد کشیدم: "نگاه کن چی کار کردی!" او یک مشت از اب نباتها را گرفت و انها را به داخل جیب شلوار جین اش ریخت. من هم تماشا می کردم که چطور تمام اب نباتهایم بر روی چمنها پخش می شوند. تنها اب نباتهایی که من توانستم نجاتشان بدهم مقداری اسمارتیز ملال اور و شکلاتهای حلال ماه بود. او پرسید: "هنوزم یه نمایش می خوای؟" جیبهایش حالا پر از حاصل کار شبانه من بود. "هنوز هم میخوای دوست دخترم باشی؟" ناگهان او من را رها کرد و به سمت قصر به راه افتاد. "حالا میرم تا یکم اب نبات واقعی به دست بیارم" این بار من بازویش را گرفتم. چه کسی می دانست که اگر ترور به در برسد چه کار خواهد کرد.او پرسید "به همین زودی دلت برام تنگ شد؟" "اونها دیگه اب نبات ندارن" "خیله خوب من فقط یه نگاه میندازم" "چراغهاشون خاموشه، اونا رفتن بخوابن، این کار اونا رو بیدار می کنه." او یک قوطی اسپری رنگ را از زیر شنلش بیرون اورد. "اونا به کسی نیاز دارن که بدونه چطوری تزئیین کنه!" او به سمت کاخ رفت و من پشت سر او دویدم "نه ترور... نکن" "او من را کنار زد و از من رد شد. او می خواست به تنها چیزی که در این شهر واقعا زیبا بود اسیب برساند. من ناله کردم: "نه!" او سر پوش را برداشت و قوطی را تکان داد. من سعی کردم تا بازویش را کنار بکشم اما او مرا به کناری پرتاب کرد. او گفت: "بزار ببینم، نظرت درباره به همسایگی ما خوش اومدین چیه؟" "نه ترور نکن!" "یا خون اشامها مهمونا رو دوست دارن! من به اسم تو امضاش می کنم" او نه تنها داشت اموال انان را زشت می کرد بلکه داشت ان را به نام من انجام می داد. او یک بار دیگر قوطی را تکان داد. و اماده شروع به پاشیدن اسپری کرد. من بر روی پاهایم ایستادم و راکت تنیسم را بیرون کشیدم. من از ان برای بازی با پدرم استفاده می کردم و هیچ بازی ای برای من مهم تر از بردن در این مسابقه نبود. من طوری به سیلندر الومینیومی خیره شدم که انگار ان یک توپ بود و با بیشترین توانی که می توانستم به ان ضربه زدم، سیلند در هوا به پرواز در امد و طبق معمول بازی هایی که انجام می دادم، راکت تنیس از دستم جدا شد و در هوا به پرواز در امد. ترور چنان فریاد بلندی کشید که فکر می کردم تمام دنیا باید صدایش را شنیده باشند. حدس می زنم که من به او بیشتر از قوطی ضربه زده بودم. به طور ناگهانی چراغ درب جلویی روشن شد و من جرینگ جرینگ باز شدن قفلها را شنیدم. بر سر ترور که هنوز بر روی دست زخمی اش خم شده بود فریاد زدم: "ما باید از اینجا بریم" من اماده بودم تا فرار کنم که چیزی را حس کردم که قبلا هرگز حس نکرده بودم،حضور یک شخص، به ارامی چزخیدم و اجازه دادم تا نفسم به ارامی از سینه ام خارج شود چون ترس نفسم را بند اورده بود، من بی حرکت ایستادم. او اینجا بود، نه مرد چندش اور، نه خانوم و اقای خانواده قصر، بلکه پسر وحشی، دوست وحشی، شاهزاده وحشی. او رو به روی من ایستاده بود ، درست مثل شوالیه نیمه شب. موهای بلند سیاهش در هم و برهم بر روی شانه هایش ریخته بود. چشمهای تیره اش عمیق، دوست داشتنی، تنها ، به طور قابل ستایشی باهوش، رویایی و دروازه ای به درون روح تاریکش بودند. او هم بی حرکت و بدون اینکه نفس بکشد رو به روی من ایستاده بود. صورتش کمی شبیه به صورت من بود و تی شرت تنگ سیاهش را داخل شلوار جین سیاهش زده بود که به چکمه های پانکی غول پیکر مدل سنگی اش ختم می شد. معمولا من ترس را موقعی حس می کنم که مادرم میزبان میهمانی های مری کی است و می خواهد از من به عنوان یک مدل نمایشی استفاده کند، اما ما در یک ملک شخصی بودیم و حس فضولی من معطوف به این موجود عجیب و گیج از حضور من و ترور بود. کفشهای تنیس واقعا انتخوابهای خوبی برای امشب بودند. من می توانستم بشنوم که ترور در حالی که داشت به دنبال من فرار می کرد فریاد می زد: "تو هیولا، تو دست منو شکوندی" "من از میان دروازه باز گذشتم و به داخل کمروی منتظر پریدم و فریاد کشیدم: "منو ببر خونه، حالا!" مت به مسافر ناخوانده اش خیره شد، او فقط در سکوت به نشانه تکذیب مرا نگاه کرد: "همین الان منو ببر خونه یا اینکه من به پلیس میگم تو هم دست داشتی" او بی اختیار گفت: "کدوم پلیس؟ ترور ما رو تو چه دردسری انداخته؟" من می توانستم ترور خشمگین را ببینم که در حالی که شنلش در هوا به پرواز در امده بود به دنبال ما می دوید. او تقریبا به دروازه رسیده بود. پسر وحشی از جایش تکان نخورده بود و هنوز هم داشت مستقیما به من نگاه می کرد. من با تمام هوای درون ریه هایم فریاد زدم: "برو ، فقط این ماشین لعنتی رو راه بنداز" موتور روشن شد و ما تا زمانی که قصر و ساکنین غیر عادی اش از دید رسمان خارج نشدند با سرعت از انجادور شدیم. من برگشتم و به عقب و به ترور دراکولا که به دنبال ما می دوید خیره شدم. همان طوری که اهی از سر اسودگی می کشیدم به مت گفتم: هالووین مبارک فصل هشتم: به دنبال دردسر "داری یه مد جدید می سازی؟ فکر کنم خوب شد که تو با دستات فوتبال بازی نمی کنی!" او مرا نادیده گرفت و به قدم زدن به سمت کلاسش ادامه داد. شوخی کردن را ادامه دادم: "فکر کنم تو چند جلسه کلاس شعار بر روی دیوار نویسی رو از دست بدی، انگار انگشت سبابه ات از کار افتاده" او ایستاد و با سردی به من خیره شد، اما او فقط نگاه کرد و به راهش ادامه داد. اوخ، فکر کنم که من بیشتر از دست او صدمه دیدم. من در حالی که تعقیبش می کردم ادامه دادم: "می بینم که سالم به خونه رسیدی. مت حسابی حواسش به من بود، اون یک جنتلمن واقعیه" اما ان وقت بود که من همه چیز را فهمیدم. من غرور ترور را از او گرفته بودم، دوست دختر هایش، و حالا بهترین دوستش را مجبور کرده بودم تا او را ترک کند و جزو دشمنانش قرار بگیرد. من برای او احساس تاسف می کردم.... تقریبا ترور مکث کرد، طوری به من نگاه کرد که انگار هر لحظه داشت منفجر می شد. اما حواس من به یک صحبت خصوصی عجیب در دفتر مدیر جلب شد، او مرد نفرت انگیز بود. در زیر نور کم رنگ مهتابی ایستاده بود، بدن لاغرش را با پالتو خاکستری بلندی پوشانده بود و در دست بی رنگ و استخوانی اش راکت تنیس پدر من قرار داشت. من ترور را به کنار دیوار کشیدم. جایی که ما می توانستیم در امنیت کامل گفتگو را بشنویم. ترور در حالی که خود را جا به جا می کرد و سعی می کرد تا کنار برود پرسید: "داری چی کار می کنی؟" من در حالی که با انگشتم اشاره می کردم گفتم: "هیشش، اون خدمتکار قصره" "خوب که چی؟" "اون دنبال ما می گرده" "چطور ممکنه اون دنبال ما باشه احمق! اونجا تاریک بود" "اون پسره ما رو دیده، احتمالا اسپری رو که روی چمنها انداختی داره و همه چیزهایی رو که روی دیوار نوشتی! و اون راکت تنیس پدر منو داره!" "لعنتی، عوضی، اگه تو منو نزده بودی هیچ کدوم از اینها اتفاق نمی افتاد " "اگه تو متولد نشده بودی هیچ کدوم از اینها اتفاق نمی افتاد، توی بی دست و پا، حالا ساکت باش" من شنیدم که خانوم گربر به ان مرد جواب داد: "قربان شما می تونید راکت تنیس رو اینجا بزارید و ما براش یه اگهی می زنیم.،شما گفتین اون دختر چی پوشیده بود؟" "یک لباس تنیس خانوم" "برای هالووین؟" او شروع به خندیدن کرد و راکت را برداشت ولی مرد نفرت انگیز انرا پس کشید "من ترجیه میدم که اونو فعلا برای مالکینم حفظ کنم. اگه شما صاحبش رو پیدا کردید، اون می فهمه که اونو کجا پیدا کنه، روز خوبی داشته باشید" او این را گفت و به خانوم گربر افسون شده تعظیم کرد. من ترور را به پشت مجسمه تدی روزولت کشیدم و گفتم: "این یه تله است" من دست دستکش پوش ترور را فشار دادم. "من خودمو نشون بدم و پلیسها با دستبدند اونجا خواهند بود. " دانش اموزان مرد نفرت انگیز را که داشت با حالت عجیبی از سالن بیرون می رفت و در حین بیرون رفتن اطرافش را بررسی می کرد بر انداز می کردند، او به دنبال ما می گشت. من نجوا کنان به ترور گفتم: "اون با خودش مدرک داشت و اون مدرک دویست دلار قیمت داره." او در جواب گفت: "اره مدرکه، بر علیه تو!" "من؟ اثر انگشت تو روی اون قوطیه ، اون پسره تو رو هم دیده." ترور طوری که انگار او شرلوک هلمز است و دارد معمای راکت تنیس را حل می کند گفت: "اون فقط دیده که من داشتم فرار می کردم. اون می تونه دنبال تو باشه، تو زمانی که اب نباتها تموم شد اونجا بودی پس تو می تونستی تا زمانی که اون صدا رو شنیده بود رنگ رو اونجا اسپری کرده باشی، اون وقت اب نباتها و راکت تنیست وقتی که چراغ روشن شده از دستت افتاده." "تو میخوای اینو بندازی گردن من؟ نمی تونم باور کنم!" "ناراحت نباش، فکر نکنم اونها تو رو به خاطر این کار بندازن توی زندان نی نی کوچولو، فقط اون پیش خدمت دیوانه برات حرفای بزرگترانه می زنه " "من به اندازه کافی برای کارهایی که کردم دردسر داشتم، نمی خوام برای کاری که نکردم مجارزات بشم" ترور شروع به رفتن به سمت کلاس کرد. من خودم را به او رساندم. "اگه هر اتفاقی بیفته من تو رو هم توی قضیه می کشم." اونها حرف کی رو باور می کنند؟ یه دانش اموز مسخره وحشی، کسی که به یه بازیکن فوتبال نظر داره ، جوجه ای که دو بار با دوستش بهش زخم زده، بیشترش وقتش رو هم توی دفتر مدیر سپری می کنه؟ " من نا امیدانه فریاد زدم تا جلوی تفریح ترور را بگیرم "تو به من یه راکت تنیس بده کاری" من این کار را قبول داشتم. ترور انتقام خودش را برای جنگل و برهنگی ان شبش گرفت. چون او راکت فوق العاده پدر مرا گم کرده بود و مهم تر از ان او مرا در چشم تنها کسانی که ممکن بود دوستانم باشند دشمن کرده بود. انها ازادی من از دالس ویل و انسانیت بودند، اما حالا به خاطر ترور رفتن به قصر به دلیل بالا رفتن حفاظتها سخت می شد. فصل نهم: زندگی جهنمی "تو چی کار کردی" "خوب، اون دقیقا گم نشده، فقط من الان اونو ندارم" "پس اگه می دونی کجاست برش گردون. " "انجام این کار همین الان غیر ممکنه" "اما من فردا بازی دارم. " "میدونم پدر، اما تو یه راکت دیگه هم داری" من سعی کردم که وانمود کنم ان راکت قدرت بخصوصی دارد. یک اشتباه بود. "اون یکی؟این برای تو اسونه؟فقط برو و یه راکت پرنس پرسیشن به سبک قدیمی بخر؟" " منظورم این نبود...." "این به اندازه کافی بد هست که چهره تو رو توی مدرسه بد کنه" "من متاسفم اما ..." "این بار متاسفم کافی نیست، تاسف نمی تونه کاری کنه که من بازی فردامو ببرم، راکتم می تونه. باورم نمی شه که بهت اجازه دادم اونو از اینجا ببری بیرون ." "اما پدر، من مطمئنم شما هم وقتی نو جوون بودید اشتباه کردید!" "و بهای اشتباهاتمو پرداختم. همون طوری که تو بهای راکت منو می دی" حساب بانکی من پنج دلار در خود داشت، پول باقی مانده از تولد دوست داشتنی شانزده سالگی ام و من هنوز به خاطر ویدئوی شریکی مان بیست و پنج دلار بده کار بودم که زمان پرداختش هم دیر شده بود. من در ذهنم یک حساب سریع کردم. پدر می خواست مقرری من را تا سن سی سالگی ام نگه دارد. ان وقت بود که پدرم سه کلمه گفت که پژواک ان در سرم باعث شد تا به سرگیجه بیفتم و عصبانی شوم، " کار پیدا کن، همش درباره زمانه، شاید این به تو یکم مسئولیت پذیری یاد بده" او این را گفت و من فکر کردم هر لحظه ممکن است منفجر شوم و به یک ملیون تکه عصبانی تقسیم شوم " نمیشه فقط به من درکونی بزنی؟ یا منو بکوبی به زمین؟ یا مثل والدین نمایشهای تلوزیونی برای سالها با من صحبت نکنی؟ لطفا پدر!؟ "تموم شده، اخر داستان، اگه خودت نمی تونی من کمکت می کنم تا کاری پیدا کنی اما تو مجبوری خودت این کار رو انجام بدی" من به سمت اتاقم دویدم در حالی که مثل بچگی های پسر کودن گریه می کردم. با تمام نفسم فریاد زدم: "شماها نوجوونهای نسل منو نمی فهمید و فقط بهمون فشار میارید." همان طور که من در تختم گریه می کردم. این را تصور می کردم که به داخل قصر برگردم و راکت را پس بگیرم، همان طور که زمانی که دوازده ساله بودم به همراه جک پترسون به انجا بر گشته بودم." اما من می دانستم که من حالا بزرگ تر از ان بودم که بتوانم از ان پنجره ای که انجا جای گزین شده بود رد شوم. همین طور مطمئن بودم که مالکان جدید سیستم امنیتی جدیدی نصب کرده بودند و در حقیقت من در میان ان همه اتاق و گنجه کجا باید به دنبال راکتم می گشتم؟ همان طور که داشتم جستجو می کردم مطمئن بودم مرد نفرت انگیز مقداری اسلحه و یا سلاح های قرون وسطایی دارد، یک شغل نیمه وقت بخشی از سناریو ام بود اما نه خیلی زیاد. در این حال من واقعا ارزو می کردم که یک خون اشام باشم. هیچ وقت نشنیده بودم که دراکولا شغلی داشته باشد. ارتباطات، انها خارق العاده بودند اگر پدرم استیون اسپیلبرگ یا ملکه انگلستان را می شناخت، اما جنیس ارمسترانگ از اژانس مسافرتی ارمسترانگ این کار را برای من نمی کرد. بد تر از ان این بود که باید سه روز در هفته بعد از مدرسه انجا حاضر می شدم،تلفن را با خوش رویی پاسخ می دادم، با ان نور خیره کننده زننده که به چشمهایم می خورد از بلیطها فتو کپی می گرفتم و بچه پولدارهایی که برای چهارمین بار به اروپا می رفتند کاملا جزو سیاستهای محرمانه شرکت بود. "من متاسفم اما تو نمی تونی جین بپوشی" جنیس شروع به نگاه کردن به کفشهایم کرد "تو به اونها چی میگی؟" "پوتینهای جنگی" "ما ارتش نیستیم و خوبه که رژ لب بزنی اما اون باید قرمز رنگ باشه" "قرمز؟" "اما تو می تونی تیرگیش رو خودت انتخواب کنی" "خیلی سخاوتمندانست جنیس!نظرت درمورد صورتی چیه؟" "صورتی عالی می شه و تو لازمه که مینی دامن بپوشی اما نه خیلی کوتاه" من پرسیدم: "مینی دامن قرمز؟" "نه لازم نیست اونها قرمز باشن، اونا می تونن سبز یا ابی باشن." "می تونم تیرگی شو انتخواب کنم؟" اگر او می خواست تا کاری کند تا من حس ابله بودن کنم پس من هم مثل یکی از انها رفتار می کردم "حتما، و جوراب بلند...." "سیاه نباشه؟" " جلف هم نباشه و ناخنهات هم باید پولیش بشن" او شروع به نگاه کردن به انگشتانم کرد من از حفظ گفتم "سیاه نه اما تو می تونی قرمز کم رنگ استفاده کنی یا صورتی عالی می شه" او با یک لبخند بزرگ گفت: "خیلی خوبه، تو همین الان با ما به تفاهم رسیدی" من در حالی که بلند می شدم گفتم: "فکر کنم که، متشکرم" من به ساعتم نگاه کردم، مصاحبه تنها پانزده دقیقه بود اما برای من به اندازه گذشتن یک ساعت طول کشید. این کار داشت می رفت تا به طور کامل یک شکنجه باشد "فردا ساعت چهار می بینمت راون، سوالی نداری؟" "باید به خاطر مصاحبه پولی پرداخت کنم؟" پدرت گفته بود که تو ادم شادی هستی، معاشرت ما با هم عالی می شه، کی می دونه؟ شاید وقتی که بزرگتر شدی بخوای یه مامور اژانس مسافرتی بشی" خانوم پی ویش، معلم بدنام مهد کودک من باید به من افتخار می کرد. من جواب دادم "من همین الان هم می دونم که می خوام در اینده چی کاره بشم" "می خوای چی کاره بشی؟" من می خواستم به یاد زمانهای قدیم بگویم خون اشام، اما می دانستم که او درک نمی کند "یه بازیکن حرفه ای تنیس، اونها راکتهاشون رو مجانی می گیرن" مادر من مقدار وحشتناکی لوازم درخشان رنگی از شرکتش اورد،پس من می توانستم وارد دنیای تجارت در دالس ویل بشوم. من انها را از کیسه خرید بیرون کشیدم و وقتی که به قیمتهایشان نگاه کردم متعجب شدم. "وای،این لباسها بیشتر از راکت تنیس قیمت دارن، فقط اونها رو نگه دار و ما با هم برابر خواهیم بود. " "این نکته اصلیش نبود" "این اصلا معنی نداره" من با اکراه بلوز ابی و دامن تا روی زانوی ابی رنگ را امتحان کردم. مادر من طوری به من نگاه می کرد که انگار من همان دختری بودم که او همیشه می خواست. من پرسیدم: "یادت نرفته اون تسمه رو برام ببندی،گیسو هامو ببافی، و یه زنگوله برام بزاری؟ چیزی که من پوشیدم زیاد با مال نسل من فرق نداره." ""من دیگه دختر کوچولونیستم راون، و به علاوه من هیچ وقت از رژ لب نزدم. من طبیعی رو ترجیه می دادم" من در حالی که چشمهایم را می چرخاندم گفتم: "ایش" "می دونم که نوجوون بودن سخته اما تو بالاخره فهمیدی واقعا کی هستی" "من می دونم کی هستم، و تلاشمو می کنم که کار کردن به عنوان نماینده اژانس مسافرتی و پوشیدن بلوز سفید و جوراب نتونه به درون من راه پیدا کنه." او سعی کرد تا من را در اغوش بگیرد: "اوه عزیزم،وقتی که تو نوجوونی فکر می کنی که هیچ کس تو رو نمی فهمه و همه دنیا بر علیه تو هستند. " نه، فقط این شهر بر ضد منه. من اگه فکر می کردم که تموم دنیا بر علیه منه دیوونه می شدم مامان" او به سختی مرا در اغوش گرفت و این بار من به او اجازه این کار را دادم. او مثل مادری که تنها می تواند کثیف کاری کند گفت: "من دوست دارم راون، تو توی سیاه زیبایی اما توی قرمز فوق العاده ای" "بس کم مامان، داری بلوز جدیدم رو چروک می کنی" او در حالی که مرا محکمن تر به خود می فشرد گفت: "فکر می کردم هیچ وقت اینو نمی گی" باید بلا فاصله بعد از مدرسه به سر کار نیمه وقت می رفتم. چطور می توانستم از خوانواده درون قصر خبر بگیرم در حالی که تمام بعد از ظهر را سر کار بودم؟مجبور بودم تمامی ان لباسهای کاملا تمیز را به مدرسه ببرم و درون کمد مدرسه ام نگه دارم تا زمانی که مدرسه تمام شود. مجازات بعد از ظهرم شروع شده بود و من داشتم از درون اشک می ریختم. زمانی که داشتم لباس می پوشیدم از بکی پرسیدم: "چرا اون پسره نمیره مدرسه؟" "شاید هنوز ثبت نام نکرده" "اگه این شغل احمقانه رو نداشتم می تونستیم همین الان دربارش تحقیق کنیم ،اوقق" من به بکی حسودی می کردم چون او به خانه می رفت و پشت تلوزیون کابلی اش می نشست و از ماکروویو ذرت بوداده می خورد زمانی که من ، از میز مدرسه به سمت میز پذیرش می رفتم" بعد از اینکه راهمان جدا شد، من به درون توالت رفتم و رژ لب سیاهم را با حوله و دستمال کاغذی پاک کردم و انرا با مقدرای قرمز پر زرق و برق جای گزین کردم. زمانی که به چهره ام نگاه کردم با ان چهره کم رنگ درست مانند یک روح بودم. من با اکراه پیراهن قرمز روشنم را پوشیدم و به لباسهای سیاه و پوتینهای جنگی ام که انها را در کوله پشتی ام می گزاشتم گفتم: "دلم براتون تنگ میشه، اما ما چند ساعت دیگه دوباره با هم خواهیم بود. " من یک بار دیگر خودم را بر انداز کردم، این بار من واقعا فکر کردم خون اشام بودن بهتر است. شاید من در اینه نگاه کنم و هیچ چیزی نبینم. در عوض من دختر بدبختی را دیدم که ناشیانه لباس قرمز رنگش را پوشیده بود. من یواشکی سرم را از در توالت بیرون اوردم و به چپ و راستم نگاه کردم درست مثل اینکه داشتم از خیابان عبور می کردم و راه فرار امن خودم به سمت درب را پیدا کردم. یا اینکه من این طور فکر کردم. ترور چند قدم جلوتر ایستاده بود. من ناگهان او را دیدم و اما سعی کردم تا حضورش را ندیده بگیرم و به حرکتم ادامه بدهم. دلم می خواست فرار کنم اما نمی توانستم با کفش پاشنه بلند این کار را بکنم. او در حالی که مرا دنبال می کرد فریاد زد: "هی، هالووین تموم شده. دامن تنیست کجاست؟ داری به عنوان منشی سوزی به یه مهمونی لباس میری؟" من همین طور به نادیده گرفتن او ادامه دادم ولی او بازوی من را گرفت. نمی توانستم اجازه بدهم بفهمد که من کار می کردم، یا اینکه کجا کار می کردم و مهم تر از همه اینکه داشتم برای اینکه پول راکت تنیسی که ترور باعث گم شدنش شده بود را به پدرم پس بدهم کار می کردم. این باعث می شد او خیلی خیلی شاد شود. او به من نگاه کرد، همان طوری که وقتی من را در لباس تنیسم دیده بود نگاه می کرد. این بار من موضوع ان دختر رویایی او بودم "خوب، تو کجا داری می ری؟" " به تو ربطی نداره" "واقعا؟ من فکر می کردم ما هیچ رازی رو از هم مخفی نمی کنیم" "یالا گورتو گم کن" "پس من فقط با تو قدم می زنم" من ایستادم "تو با من قدم نمی زنی!تو با من هیچ کجا نمی ری! به خاطر خوبی خودت برای همیشه منو تنها می زاری " او خندید و گفت: "تو به اون خود شیفتگی همیشه ات به نظر نمی یای، موهات امروز بد شکل شده؟ از حالا باید از این مدل استفاده کنی" "ترور اون تموم شده! بازی تو و بازی من. دیگه لازم نیست منو اذیت کنی، ما برابر شدیم. ما تا ابد برابریم باشه؟ پس از جلوی چشمام گم شو" زمانی که من با عصبانیت انجا را ترک کردم او به دنبال من دوید. "یعنی ما حالا با هم به هم زدیم؟ من نمی دونستم که ما با هم بودیم. عزیزم، لطفا منو ترک نکن" او با مسخرگی التماس می کرد. من به سرعت از حصار های مدرسه رد شدم و به درون پیاده رو قدم گزاشتم. پنج دقیقه وقت داشتم تا خودم را به خدمات مسافرتی ارمسترانگ برسانم. "من نمی تونم بدون تو زندگی کنم!" او به من رسید و با کنایه گفت: " تو عصبانی هستی چون من هیچ وقت بهت رز سیاه ندادم؟ من برات جبرانش می کنم، برات لباسهای جدیدی از قبرستون میارم " او خنده پر سر و صدایی کرد "فقط منو تنها نزار عزیزم" از کله ام بخار بلند می شد: "بس کن" او احتمالا همین حالا در جیب عقبش دویست دلار داشت و من مجبور بودم به خاطر کار احمقانه اش برای مدتها در مکانی مسخره کار کنم "فقط بهم بگو داری کجا میری" "ترور بس کن از اینجا گم شو! من دارم تحملمو از دست می دم" "با کسی قرار داری؟" او ول نمی کرد "گمشو" "داری میری تا کسی رو ببینی؟" "خفه شو" "مصاحبه داری؟" "از جلوی چشمام گمشو" "می خوای بری... سر کار؟" من ایستادم "نه! تو کاملا عقلتو از دست داد؟ این باور نکردنیه" "تو داری میری! تو داری کار می کنی!" او در اطراف من شروع به رقصیدن کرد "من به تو افتخار می کنم، تو کوچولوی وحشی برای خودت کار پیدا کردی" من داشتم از درون می سوختم "داری سعی می کنی تا زندگیتو بهتر کنی؟ یا اینکه داری برای پرداخت پول راکت تنیس پدرت این کار رو انجام میدی؟" من اماده بودم تا او را بزنم و این بار سرش را همانند قوطی اسپری از جا بکنم و به گوشه ای پرت کنم. همان زمان مت کار ما متوقف شد. "ترور رفیق، تو گفتی یکم قدم میزنی و میای، من وقت ندارم تا تموم شهر رو دنبال تو بگردم تا پیدات کنم باید بریم" من گفتم: "خوبه... پرستار بچه ات پیدات کرد." ترور خوش مزگی کرد: "من تو رو به سر کارت می رسوندم، اما جایی هست که باید اونجا باشم" زمانی که کمرو دور شد من به ساعتم نگاهی انداختم. عالی شد، روز اول کاری من ودیر کرده بودم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | !@farimah, **sevdayi **, **Silver Star**, *aren*, -نازلی-, ...ARAD..., @parisa@, ana_b, ashoka, AVESTA, capricorn*, CAT-WOMAN, coral, dokhtarepaeiz, dream07, eglantine-m96, Elahe-73, elhamz, evva, FAH!ME, fahime7, farnaz58, fatemeh.ss, fatima983, gha3dak, ghazali_ gavazn, honey95, honey_x, ili mah, javoone, leila.kh, mahdiehhjz, makhmal_66, maniia, marmara25, maryam1, misan, NAVA22, nilou6, nino_tamar, niyayeeeeeesh, oldooz bala, OoPs, pa.j, Parnam, patrin, rahel194, rika, samira1362, sania555, sazin513, serentipiti, setare-samavat, setaresetar, sete, shakiba_2510, Sokout, soode, s_donia323, tama1011, tannaz22, tarane, thunder555, Yasnaaaa, zanbagh, ~alone angel~, ~ELAHE~, ~SAREH~, ~shahrivar~, ~Spunk!e~, آرین, امدن, ايلين, ایتیشا, بهار سرد, رضا پور, زلال, ستاره یخی, عیدی, فاخته13, فرودو, لیا, م.م.ر, مهرناز_71, مُحی, نگاه روشن, واران, یغما, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰
نوشته ها: 34
(View Stats)
تشکرها: 3
تشکر شده 1,046 بار در 39 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +27 امتیاز سه فصل بعدی، هنوزم حالم خوب نیست و ناراحتم فصل دهم: غول کار کردن تنها چیز هیجان انگیز درباره کار کردن در شرکت ارمسترانگ غیبت کردن بود. در وضعیت عادی، من وضعیت بد نامی های شهر را کاملا خسته کننده می دیدیم. شهردار را دیده بودند که با دختران نمایش دهنده واگسی ورجه وورجه می کند. گزارشی درباره اینکه کسی وانمود می کرد بیگانه ها او را دزدیده اند. رهبر دختران پیشاهنگ پول فروش شیرینی ها را اختلاس کرده بود. اما حالا زندگی فرق می کرد.... خوانواده درون کاخ مشاهده شده بودند. روبی، همکارم در در شرکت، تمام اخرین خبرها را به من می داد. او شبیه به یک بازجوی متحرک عمل می کرد. در حالی که به خانواده ساکن قصر اشاره می کرد گفت: "اینکه شوهره چی کارست هنوز یه رازه، اما معلومه که ثروتمنده. خدمتکار دقیقا راس ساعت هشت بعد از ظهر روز شنبه از فروشگاه وکسیلی خرید کرده بود و چهار شنبه لباسهای تمیز شدشو از خشک شویی برداشته بود. همه شون لباسهای تیره بودند. زن یه زن قد بلند رنگ پریدست با موهای بلند و همیشه عینک افتابی می زنه. روبی بدون اینکه درباره مجذوب شدن من چیزی بداند نتیجه گرفت: "اونها شبیه به خون اشامها هستند. اونها فقط توی شب دیده می شن، ظاهرشون نفرت انگیز، تیره و وحشتناکه طوری که انگار همین الان مستقیم از داخل فیلمهای ترسناک در اومدن و هیچ کس داخل خونه اونها رو ندیده، هیچ کس، تو فکر می کنی اونها چیزی رو مخفی می کنن؟" من تمام کلمات رابی را در هوا می قاپیدم. او ادامه داد: "اونها برای بیشتر از یک ماه اونجا زندگی می کنن و قصرو رنگ نزدن، حتی چمنا رو کوتاه نکردن ، احتمالا اونها حتی چند تا در رو که قژ قژ می کرد رو هم اضافه کردن. " جنیس با صدای بلندی خندید و صدای زنگ تلفن را نادیده گرفت، او اضافه کرد: "مارسی جیکوبز هم همین چیزا رو می گفت، می تونی تصورشو بکنی؟ به چمنا یا گلهات رسیدگی نکنی. اونها به اینکه همسایه ها در بارشون چی فکر می کنن اهمیت نمی دن؟" من این حرف را پیش کشیدم: "شاید اونها به فکر همسایه هاشون اهمیتی نمی دن، شاید اونها این شیوه رو دوست دارن" هر دو انها نگاه وحشت زده ای به من کردند. روبی گفت: "اما اینو گوش کن، من شنیدم که زنه توی کافه ایتالیایی جورجیو سفارش انتی پاستو رو بدون سیر داده بود. این چیزی بود که ناتالی می گفت پسرش گفته" خوب؟ من فکر کردم ، من ماه کامل را دوست دارم، ایا این مرا یک گرگ نما می کند؟ بزرگش می کنند و چه کسی می تواند به ترور و خوانواده اش اعتماد بکند؟ قژ قژ درب جلو باعث شد تا غیبت متوقف بشود و مشتری چدید باعث پچ پچ ما شد. او مرد نفرت انگیز بود! من به روبی که چشمهایش به ان مرد استخوانی خیره شده بود نجوا کنان گفتم: "من یه کاری دارم که باید اون پشت انجامش بدم" من با بیشترین سرعتی که می توانستم دویدم، به پشت سرم نگاه نکردم، تا زمانی که در امنیت کامل پشت ماشین زیراکس بودم. ارزو می کردم که ای کاش می شد به پای مرد نفرت انگیز بیفتم و به او بگویم به خاطر نقاشی ترور در شب هالووین متاسفم. من می خواستم تمام حرفهای او درباره دنیایی که او می شناخت و درباره اش می دانست بشنوم، مسافرتها و ماجرا جویی هایش، اما من نمی توانستم پس پشت ماشین کپی پنهان شدم و از روی دستم کپی گرفتم.. من شنیدم که در حالی که روبه روی میز رابی نشسته بود می گوید: "من دو تا بلیط به مقصد بخارست می خوام" من گردنم را چرخاندم تا او را ببینم. رابی پرسید: "بخارست؟" "بله بخارست در رومانی" "و شما می خواید چه زمانی برید اونجا؟" "من نمی رم اونجا خانوم، بلیطها برای خانوم و اقای استرلینک هستن. اونها دوست دارن اول نوامبر حرکت کنن، برای سه ماه" رابی با کامپیوترش ور رفت "صندلی هاتون، تجاری باشن؟" او با لحجه خودش و با خنده گفت: "نه درجه یک، فقط تا زمانی که مهماندار هوا پیما از اونها با یک مقدار شراب خونین پذیرایی می کنه خوشحالند" رابی در جواب ناشیانه خندید و من هم از درون می خندیدم. او برنامه سفر را مرور کرد و یک کپی اش را به او داد. مرد نفرت انگیز خندید و در حال امضا کردن گفت: "دادن پول بلیطها امروزه مثل دادن خون می مونه. " این یکی داشت خوب پیش می رفت. روبی کارت اعتباری اش را از او گرفت و در حالی که او اسمش را امضا می کرد سعی کرد اطلاعات بیشتری از او بیرون بکشد. ادامه بده روبی: " و شما نمی رید اقا؟ " "نه من و پسر اینجا خواهیم موند" پسر؟ ایا او داشت به پسر وحشی اشاره می کرد؟ یا اینکه استر لینگ ها پسر دیگری داشتند که من می توانستم پرستار بچه اش بشوم؟من می توانستم در قصر با او قایم باشکم بازی کنم. رابی پرسید: "استرلینگ ها یه پسر دارند؟" "اون زیاد بیرون نمی ره، توی اتاقش می مونه و با صدای بلند به موسیقی گوش می ده. این کاریه که بچه ها توی هفده سالگی انجام میدن" هفده ساله؟ایا من درست شندیده بودم؟ هفده ساله؟ او درباره پسر وحشی صحبت می کرد. اما چرا او در مدرسه حضور نداشت؟ مرد نفرت انگیز طوری که انگار ذهن مرا خوانده بود جواب داد: "اون همیشه معلم خصوصی داره، یا همون طوری که شما توی این کشور بهش می گین،مدرسه در خانه" او باید می گفت مدرسه در قصر، هیچ کس در دالس ویل مدرسه در خانه نداشت. روبی سعی کرد تا اطلاعات بیشتری را از استخوانهای شکننده او بیرون بکشد: "هیفده؟" " بله هیفده سالگی خیلی سخته" رابی از خودش در اورد: "من می دونم این چطوریه، دختر من داره سیزده ساله می شه وفکر می کنه همه چیز رو می دونه !" "اگه بتونین منظورم رو درک کنین اون طوری رفتار می کنه که انگار قبلا زندگی کرده ، با تمام عقاید بزرگش در باره دنیا" مرد خزنده طوری خندید که باعث شد به سرفه ای جنون امیز بیفتد. "می تونم براتون کار دیگه ای بکنم؟" "می یه نقشه از شهر رو لازم دارم. " روبی با خنده پرسید: "شهر ما؟ من حتی مطمئن نیستم همچین چیزی وجود داشته باشه" او به سمت جنیس برگشت و او فقط سرش را تکان داد. روبی در حالی که میزش را زیر و رو می کرد پرسید: "اینجا فقط میدان اصلی هست و کشتزارهای ذرت. مطمئنی که نقشه یه جای هیجان انگیز تر رو نمی خوای؟" او نقشه یونان را به او پیشنهاد کرد و او با خنده گفت: "ممنونم، ولی این تمام هیجانیه که من با این سن می تونم تحمل کنم. میدان اصلی منو به یاد روستام در اروپا میندازه،انگار قرنها از زمانی که من اونو دیدم میگذره" روبی کنجکاوانه پرسید: "قرنها،" سپس شوخی کرد: "پس شما سنتون رو خیلی خوب پنهان کردید" اگر یک نفر می توانست از مرد نفرت انگیز اطلاعات به دست بیاورد او روبی بود. او می توانست با بهترینها لاس بزند. رنگ صورت مرد رونده به سفید شرابی تغییر رنگ داد تا سرخی گونه هایش نمایان شود. او در حالی که کله تاسش را با دستمالش تمیز می کرد گفت: "شما خیلی مهربونید عزیزم" در حالی که اماده رفتن می شد دستش را با انگشتان استخوانی اش گرفت و لبخند نصفه و نیمه ای زد " به خاطر وقتتون ممنونم، دوست داشتنی بود و شما هم دوست داشتنی هستید." او ایستاد و مستقیم به من نگاه کرد، طوری که انگار می دانست قبلا مرا دیده بود. من در حالی که دیوانه وار سرم را می چخاندم می توانستم نگاه سرد و خیره اش را بر خودم حس کنم. به سرعت سیزده کپی از دستم را جمع کردم . تا زمانی که صدای بسته شدن در را نشنیدم جرئت نکردم سرم را بر گردانم. زمانی که او از کنار پنجره می گذشت من بیرون امدم و او برگشت و مستقیما به من نگاه کرد، حس کردم تمام بدنم را سرما فرا می گیرد، من عاشق ان بودم.بقیه روز به سرعت طی شد. من به سختی متوجه شدم که ساعت شش شده است، کیف سیاهم را بر روی شانه ام انداختم، زمانی که من از پشت میز پذیرش بلند می شدم رابی گفت: "واو، ما باید برای اضافه کار بهت پول بدیم. " اگر من نمی توانستم الویرا یا عروس دراکولا باشم می خواستم رابی باشم. او کاملا با من متفاوت بود، با ان سفید روی سفید .... چکمه های سفید پیاده روی، با یک لباس مدل وینلی سفید رنگ یا شلواز زیبای سفیدش با پاشنه های سفید. موهای چتری او همیشه بالا بود تا میک اپ زیبایش و گردنبند الماس بدلی که (R) سرخ رنگی بر خود داشت به نمایش بگزارد. او حتی پودر سفید خود را داشت که گاهی انرا به اژانس می اورد. او همیشه یک دوست پسر داشت که به دیدنش می امد. انها می دانستند که او یک رئیس است. من به میز او که با کریستالهای سفید، یک فرشته سفید خندان، و یک دختر کشاورز خندان در یک حباب پلاستیکی سفید رنگ تزئیین شده بود نگاه کردم. زمانی که او داشت با کیف چرمی سفیدش ور می رفت از او پرسیدم: "روبی؟" "چیه عزیزم؟" من در حالی که بند کیفم را می پیچاندم گفتم: "من فقط داشتم فکر می کردم.؟ که تو..." "چیه عزیزم. بشین" او صندلی جانیس را گرفت و به کنار خودش کشید "درباره امروز....می دونم به نظرت دیوانگی میاد اما تو... خب... تو به خون اشاما اعتقاد داری؟" او در حالی که می خمندید و گردنبند کریستالی اش را لمس می کرد گفت: "من دارم؟ من به خیلی چیزا باور دارم." "اما ایا تو به خون اشاما اعتقاد داری؟" "نه!" "اوه" من سعی کردم نا امیدی ام را نشان ندهم. او ارام خندید "اما من چی می دونم؟خواهرم، کیتی، قسم می خوره زمانی که بچه بودیم روح یه کشاورز پیر رو توی کشتزار ذرت دیده. و من با این پسره که یه چیز پرنده نقره ای رو توی اسمون دیده قرار گزاشتم و بهترین دوستم، آولین، قسم می خوره که طالع بینی کمکش کرده تا شوهر پیدا کنه، متخصص کایرو پراکتیک(درمان با ماساژ) من با گزاشتن اهنربا روی بدنهاشون مردم رو درمان می کنه. بعضی چیزهای خیالی برای بقیه واقعیت هستند" من تمام کلماتش را روی هوا می قاپیدم، او ادامه داد "پس من خون اشامها رو باور دارم؟نه، اما همبنطور باور ندارم که راک هادسون یه هم جنس بازه ؟پس من چی می دونم؟" او تبسمی خوش ایند و سفیدی زد. من هم زمانی که من از درب بیرون می رفتم خندیدم. "راون؟" "بله؟" "تو به چی اعتقاد داری؟" "من به.... فهمیدن اعتقاد دارم" فصل یازده: ماموریت غیر ممکن "من توی یه ماموریت هستم" من به او گفته بودم که مرا در ساعت هفت بعد از ظهر ببیند "باورت نمی شه چه اتفاقی افتاده" "تو یه تیکه دیگه از لباس زیرای ترور رو داری؟" "کدوم ترور؟ نه ! این چیزی بیشتر از این دنیاست" "چی هست؟" "من تمام غیبت هایی رو که درباره خوانواده داخل قصر کردن رو دارم" "اوه، خون اشامها؟" "تو می دونستی؟" "همه شهر می دونن، بعضی ها به خاطر طرز لباس پوشیدنشون می گن، بعضی ها به خاطر عجیب بودنشون، اقای میچل به پدرم می گفت اونها نباید ادم باشند که توی جورجیو غذای بدون سیر می خورن" "اما اون میچله، ولی هنوز هم ممکنه من اونوبه خاطراتم اضافه کنم. هر ذره از اطلاعات بسیار مهم. " "این دلیلیه که چرا ما داریم همو می بینیم؟" "بکی تو به.... خون اشاما اعتقاد داری؟" "نه" "نه؟" "نه!" "فقط همین؟حتی نمی خوای دربارش فکر کنی؟" " تو می تونستی توی تلفن هم از من بپرسی، من خوردن دومین بشقاب ماکارونی با پنیرم رو ول کردم" "این خیلی مهمه" " دیووونه شدی؟ میخوای که من خون اشامها رو باور کنم؟" "خوب..." "راون، تو اونها رو باور داری؟" "من برای سالها اینو می خواستم. اما کی می دونه؟ من باور ندارم راک هادسون هم جنس باز باشه" "راک هادسون کیه؟" من چشمانم را چرخاندم "مهم نیست، من ازت خواستم هم دیگه رو اینجا ببینیم تا به من توی ماموریتم کمک کنی. ببین، شایعه ها دروغ می گن اما حقیقت نه و حقیقت درون قصره، هر یک شنبه خدمتکار نفرت انگیز برای خرید خوار و بار به فروش گاه ویکسیلی می ره، من کاخ رو بر رسی کردم. به نظر نمی رسه که اونها سیستم امنیتی داشته باشن و اگه من کارتهامو درست رو کنم، پسر وحشی در حال گوش دادن به اهنگ با صدای بلند خودش توی اتاق زیر شیروونی خواهد بود. اون هیچ وقت صدای منو نمیشنوه. " "اون هیچ وقت نمیشنوه که تو چی کار می کنی؟" "حقیقت رو کشف می کنم" "این صدای بوی دردسر میده" "متشکرم" "پس تو به من نیاز داری تا توی خونه و پای تلفن بمونم و وقتی که تو با امنیت به خونه رسیدی اطلاعاتت رو باهام شریک بشی" من نگاه سختی به او کردم "نه، من تو رو لازم دارم تا مراقبم باشی" "تو می دونی این یه تجاوزه؟ یعنی واقعا یه تجاوزه؟ مثل شکستن در و وارد شدن؟" "خوب اگه من بتونم یه پنجره باز رو پیدا کنم، اون وقت درو نمیشکنم. من فقط وارد می شم. و اگه همه چی طبق نقشه پیش بره، هیچ کس چیزی نمی فهمه ،پس من اصلا وارد نشدم. من اصلا یک ذره هم تو دردسر نمی افتم.!" "من نباید..." "تو باید" من نمی تونم" "تو می تونی" "من نمی خوام" "تو باید" گفتگو متوقف شد. من محکم گفتم: "تو باید" من از اینکه رئیس بازی در بیاورم متنفر بودم اما مجبور بودم این کار را انجام بدهم. از روی تاب بلند شدم. "من هیچ چیزی نمی دزدم. تو توی هیچ چیزی هم دست من نیستی، اما اگه من چیزی رو فهمیدم، عظیم و تماشایی، کاملا خارج از این دنیا، اون وقت هر دو ما می تونیم از جایزه نوبل سهم ببریم." "ما باید تا یک شنبه صبر کنیم درسته؟" "بله، که به من زمان بیشتری برای جمع کردن اطلاعات و بررسی قصر میده، و به تو زمان زیادی میده تا..." "به دنبال یه عذر و بهونه باشم؟" من لبخند زدم "نه، که اول ماکارونی با پنیرت رو تموم کنی" فصل دوازدهم: بازنشستگی زمانی که من کیفم را برداشتم تا اژانس مسافرتی ارمسترانگ را ترک کنم کمی احساس افسردگی می کردم. دستمزد من در کیف پولم جایش امن بود. روبی مرا محکم در اغوش کشید. نه شبیه جنیس که انگار دارد ظرف چینی ای را در اغوش می کشد. من به نشانه خداحافظی برای بیگ بن ، برج ایفل و خورشید هاوایی دست تکان دادم. روبی گفت: "هر موقعی که بخوای بر گردی ازادی، من واقعا دلم برات تنگ میشه، تو خیلی مهربونی راون" "تو هم همینطور" او واقعا بود، و این واقعا جالب بود که بالاخره باکسی متفاوت از بقیه دالس ویل ارتباط بر قرار کردم. او ادامه داد: "یه روزی تو یه مدل پسری رو پیدا می کنی که شبیه خودته، " "ممنونم رابی" این محبت امیز ترین چیزی بود که هر کسی تا به حال به من گفته بود. و ان وقت بود که کیلی گریسون، مدیر زمین گلف دالس ویل به داخل امد تا با روبی لاس بزند، او اصلا از جنس روبی نبود. اما او استحقاقش را داشت من دستمزدم را بر روی میزم گزاشتم و بر روی تختم دراز کشیدم. خوشحال بودم که دوران محکومیتم تمام شده بود و فردا می توانستم با افتخار همه در امدم را به پدرم تقدیم کنم. البته من نمی توانستم بخوابم، تمام شب را بیدار بودم و فکر می کردم که پسر درخشانی که شبیه به من باشد چه شکلی خواهد بود. دعا کردم که شلوار پارچه ای مثل کیلی مدیر زمین گلف نپوشد. ان وقت من درباره پسر درون قصر فکر کردم و به نظرم رسید که من پسر از نوع خودم را پیدا کرده ام. روز بعد، بعد از نهار ترور از من پرسید: "چرا انقده لبخند می زنی؟" من نمی توانستم جلوی لبخند زدنم حتی به ترور را بگیرم. من خوشحال بودم، با سربلندی گفتم: "من بازنشست شدم، حالا من می تونم همونطور که دوست دارم زندگی کنم. " "واقعا؟ تبریک میگم، اما من می خواستم تو رو توی لباس با نمک منشی گریت ببینم. " او در حالی که به من نزدیک تر می شد گفت: "حالا تو می تونی اونا رو برای من بپوشی" "تو روزمو خراب نمی کنی" او درحالی که به عقب بر می گشت گفت: "من روزتو خراب نمی کنم، من بهت افتخار می کنم. " او لبخند دوست داشتنی ای زد اما کمی مخلوط با حالتی شیطانی بود: "حالا تو به اندازه کافی پول داری تا منو بیرون ببری، من فیلمهای ترسناک رو دوست دارم" "اما اونا برای بچه کوچولوهایی مثل تو خیلی ترسناکن، چند سال دیگه بهت زنگ می زنم." من خندیدم و به راه خود رفتم، این بار او من را متوقف نکرد. حدس می زدم که به هر حال نمی خواست روزم را خراب کند. هشت دوره بالاخره تمام شده بود. من به سرعت به سمت کمدم رفتم تا بکی را برای بستنی بعد از مدرسه و به روز رسانی اطلاعاتمان در مورد قصر ملاقات کنم. یک ازدحام از دانش اموزان در جلوی کمد من تشکیل شده بود، بکی سعی کرد تا من را کنار بکشد اما من از او گذشتم و به جمعیت دانش اموزان فشار اوردم. زمانی که من نزدیک شدم جمعیت دانش اموزان کنار رفتنند و راه را برای من باز کردند. به کمدم نگاه کردم و حس کردم که قلبم بر زمین افتاد. به وسیله نوار راکت تنیس مدل پرنس پدرم از کمدم اویزان شده بود و کاغذی از ان اویزان بود که رویش نوشته بود"بازی تموم شد، من بردم" درست مثل فیلم جنگیر سر من شروع به چرخیدن کرد. میچل ترور در تمام این مدت راکت را پیش خودش نگاه داشته بود. ممکن بود که او به طریقی روزی که مرد نفرت انگیز امده بود انرا به دست اورده باشد؟ بدنم از شدت خشم تکان می خورد، همه ان زنگ خوردن های تلفن، تمام ان مشتری های عصبانی، تمام ان فکسهای طاقت فرسا، مزه تهوع اور پاکتها، تماشا کردن مردمی که بیرون از دالس ویل پرواز ، رانندگی و اسکی می کردند و من بلیطهای ازادیشان را به دستشان داده بودم همه اش به این خاطر بود که ترور منتظر بود تا در لحظه مناسب راکت را بر گرداند. من اجازه دادم که فریاد به پاهایم منتقل شود و با برخورد به دیوار تمام شود. چندین معلم امده بودند تا ببینند که چه اتفاقی اتاده است. خانوم لنی پرسید: "راون، حالت خوبه؟" من نمی دانستم ازدحام متفرق شده بود یا هنوز همانجا بودند. تنها چیزی که می دیدم راکت تنیس بود. نمی توانستم نفس بکشم، حتی کمتر از ان توانایی صحبت کردن داشتم. اقای بورنز فریاد زد: "چی شده؟" خانوم لنی پرسید: " داری خفه می شی؟ تو آسم داری؟" من از میان دندانهای به هم فشرده ام گفتم: "ترور میچل..." "خوب؟" "اون حسابی صدمه خورده، اون توی بیمارستانه!" بقیه معلمها وحشت زده و به سرعت پرسیدند. "چی؟ چطوری؟" من نفس عمیقی کشیدم و به سمت انها بر گشتم، بدن من بخار می کرد و سرم اماده انفجار بود. "من نمی دونم کی یا چطوری، اما دارم بهتون می گم به زودی اتفاق میوفته،" نگاه گیج معلمها برگشت. من راکت تنیسم را گرفتم و چنان انرا محکم کشیدم که نواری که با ان به نقاشی سبز رنگ کمد متصل شده بود کنده شد. من تشنه به خون از مدرسه بیرون رفتم. دانشجوها بر روی چمنهای جلوی مدرسه نشسته بودند و منتظر امدن اتوبوس بودند. وقتی که من ترور را انجا پیدا نکردم برگشتم و در اطراف گشت زدم، من او را بالای تپه و درون زمین فوتبال ، در انتظار من پیدا کردم. او توسط تیم فوتبال احاطه شده بود. ترور این نقشه را کشیده بود، او در حالی که من داشتم کار می کردم صبورانه منتظر مانده بود. او می دانست که من به دنبالش می ایم، او می دانست که من عصبانی خواهم بود. او می دانست که من خواهم جنگید، و حالا او می توانست به دوستهایش ثابت کند که دوباره شاه شده است، که او دختر وحشی را اگر چه نه با درختها اما بالاخره با راکت به دست اورده بود. و تمام دوستانش می خواستند شاهد ان باشند. من در حالی که به خاطر تشنه به خون بودن شدید به سرعت حرکت می کردم به سمتش رفتم، مثل توفانی به زمین فوتبال رسیدم، سیزده ورزشکار و یک رقیب مغرور داشتند به من نگاه می کردند. همه منتظر من بودند تا طعمه ام را پیدا کنم و طعمه من ترور بود. من فوتبالیستهای افاده ای را کنار زدم و به سمت ترور رفتم، راکت پدرم را محکم در دستم نگه داشته بودم ، اماده برای کشتن. او اعتراف کرد: "من تمام مدت اونو داشتم ، اون روز بعد از مدرسه اون پیش خدمت نفرت انگیز رو تعقیب کردم. اون میخواست خودش راکت رو بهت پس بده اما من بهش گفتم من دوست پسر تو هستم. به نظر مایوس می اومد " "تو بهش گفتی که تو دوست پسر منی؟ حال به هم زنه" "برای من حال به هم زن تر بود عزیزم، تو با یه بازیکن فوتبال میری بیرون، من با یه موجود عجیب و غریب میرم بیرون." من راکت را به عقب بردم تا ضربه ای به او بزنم. او ادامه داد: "من می خواستم خیلی زود اونو بهت پس بدم اما تو به خاطر کار کردن خوشحال به نظر می رسیدی " "این بار که دستم بهت برسه مجبوری چیزی بیشتر از یه دستکش گلف بپوشی" او با افتخار اعلام کرد "من می دونستم تو دنبالم میای، دخترا همیشه میان" تمام جمعیت خندیدند. من گفتم: "اما تو هم دنبال من اومدی، مگه نه ترور؟" او با گیجی به من خیره شد، من ادامه دادم،: "این حقیقت داره، به همه دوستات بگو، همه اونا اینجان، اما من مطمئنم که اونا در تمام این مدت می دونستن ، بهشون بگو چرا این کار رو کردی" من می توانستم در صورتش ببینم که او اماده جنگیدن بود اما نه این چنین جنگی، من با ناز و کرشمه گفتم: "من دارم در مورد عشق صحبت می کنم،" تمام جمعیت شروع به خندیدن کردند. من اسلحه ای بهتر از راکت دویست دلاری داشتم، تحقیر کردن، متهم کردن یک بازیکن فوتبال به جذب یک دختر وحشی شدن یک چیز بود و استفاده از این کلمات احساسی غلیظ جلوی پسر خود پسندی که فکر می کرد همه چیزر را در کنترل دارد چیز دیگری بود. او فریاد زد: "تو واقعا دیوونه شدی" من لبخند خود پسندانه ای زدم و به دروازه بان لبخند زدم: "خجالت نکش، این یه جورایی با نمک هم بود، " با اواز و بلند خواندم: "ترور میچل عاشقمه ، ترور میچل عاشقمه" ترور نمی دانست که باید چه کار کند،داد کشید: "تو مواد زدی دختر، " "یه کم به گذشته فکر کن" من به دوستان و سپس به خود ترور خیره شدم "احساسی که تو داشتی خیلی واضح بود. باید تمام این مدت می فهمیدم" سپس با بلند ترین صدایی که می توانستم فریاد زدم "ترور میچل، تو عاشق منی" "اره دهاتی... مثلا من یه پوستر از تو رو روی دیوار اتاق خوابم چسبوندم تو هیچی نستی جز یه هرزه " هرزه کمی ناراحتم کرد اما من عصبانیتم را برای دور بعد نگه داشتم. "تو با یه پوستر به جنگل اوکلی نرفتی، تو خودتو برای تحت تاثیر قرار دادن یه پوستر لخت نکردی و تو راکت پدر منو قایم نکردی تا بتونی توجه یه پوستر رو دوباره به خودت جلب کنی" بازیکنان فوتبال باید به خاطر برنامه ریزی من تحت تاثیر قرار گرفته باشند چون انها به من حمله نکردند و یا از ترور دفاع نکردند، در عوض منتظر ماندند تا ببینند که بعد از ان چه اتفاقی می افتد، ادامه دادم: "هیچ کدوم از دوستات حتی یه روزوقتشون رو به من اختصاص ندادند، به این خاطره که اونها به من اهمیت نمی دن اما تو می دی، تو عین یه دیوونه به من توجه می کنی، تو اینو هر روز بهم میگی" "تو دیوونه ای، تو هیچی به جز یه دختر معتاد، یه دختر عوضی بازنده نیستی و این تموم چیزیه که تو خواهی بود" ترور به مت نگاهی انداخت و او ناشیانه لبخندی زد و شانه هایش را بالا انداخت، ورزشکارانی که کنار او و مت ایستاده بودند داشتند با صدایی ارام نجواهایی می کردند که من نمی توانستم بشنوم، من در صورتش فریاد زدم: "تو بد جوری منو میخوای و نمی تونی منو داشته باشی" او به سمت من امد، همه چیز به هم ریخت و خوب بود که من راکت تنیس پدرم را داشتم تا از خودم بر علیه فشارهای او دفاع کنم، باید چیز تحقیر کننده ای در مورد حمله یک ورزشکار خشمگین به یک دختر وجود داشته باشد یا شاید هم دار و دسته رفقای فوتبالیستش از دیدن احساسات او لذت می بردند، چون انها او را کنار کشیدند و مت و دروازه بان مثل یک مانع محکم رو به روی من ایستادند، فقط ان زمان بود که اقای هریس برای تمرین سوت زد، وقتی برای اینکه از مت و دروازه بان تشکر کنم و یا بگویم"خدایا، این خیلی کیف داد... باید بعضی وقتا بازم انجامش بدیم" نبود، من پیروزمندانه از بالای تپه پایین امدم، نمی توانستم منتظر بمانم تا جریان را برای بکی تعریف کنم. ایا من واقعا باور داشتم که ترور میچل عاشق من شده؟ نه، این به همان بعیدی وجود خون اشامها به نظر می رسید، اقای مشهور عاشق خانوم بد نام شده بود. اما من موضوعی خوب ساخته بودم، و مهم ترین چیز این بود که همه به ان فکر می کردند، بالاخره من ازاد شده بودم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | **sevdayi **, **Silver Star**, *aren*, -نازلی-, @parisa@, ana_b, Arrosha, ashoka, atamasha, AVESTA, capricorn*, coral, daneshmand, deragun, dokhtarepaeiz, Dolphin, dream07, eglantine-m96, Elahe-73, elhamz, evva, FAH!ME, fahime7, farnaz58, fatemeh.ss, fatima983, gha3dak, ghazali_ gavazn, honey95, honey_x, ili mah, javoone, leila.kh, lida.d, maniia, marmara25, maryam1, misha_kavir, narges_p, NAVA22, nilou6, nino_tamar, niyayeeeeeesh, OoPs, pa.j, Parnam, patrin, rahel194, rika, samaneh60, samira1362, sania555, sansi, sazin513, SECoND*PLANeT, serentipiti, setare-samavat, sete, shabtab, shadan30000, shakiba_2510, Sokout, soode, sydney, s_donia323, tama1011, tarane, thunder555, ~SAREH~, ~shahrivar~, ~Spunk!e~, آرین, ايلين, ایتیشا, بهار سرد, رضا پور, زلال, ستاره یخی, عیدی, فاخته13, لیا, مهرناز_71, مُحی, نگاه روشن, هوفریا, واران, یغما, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: فروردين ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : فروردين ۱۳۹۰
نوشته ها: 34
(View Stats)
تشکرها: 3
تشکر شده 1,046 بار در 39 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +13 امتیاز خسته ام، تا حد مرگ خسته ام، از زندگی و همه قشنگیاش خسته ام. این فایل بدون ویرایش بوسه های خون اشامه چون می دونم یه عده ای عاشق خوندنشن. تا اخر جلد یک.بوسه های خون اشام یه وبلاگ هم دارم. گاهی بهم سر بزنید. هر چند فکر نمی کنم کسی از این خسته یادی بکنه خاکستر یه مدت می خوام از همه چی دور باشم اما به سیت سر می زنم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | **sevdayi **, @parisa@, ana_b, ashoka, coral, deragun, dokhtarepaeiz, dream07, eglantine-m96, evva, FAH!ME, farnaz58, honey_x, narges_p, NAVA22, OoPs, pa.j, parina1, Parnam, sania555, sazin513, shakiba_2510, Sokout, sydney, tama1011, thunder555, Yasnaaaa, ~jOojoO.tAlA~, ~shahrivar~, ~Spunk!e~, امدن, ایتیشا, بهار سرد, رضا پور, زلال, ستاره یخی, عیدی, فاخته13, لیا, مُحی, نگاه روشن, واران, یغما, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,088
(View Stats)
تشکرها: 54,493
تشکر شده 92,926 بار در 7,710 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز ღدختر کائناتღ عزیز ادامه تایپ کتابو قرار میدن! لطفا پست اضافه ندید تا کتاب تموم شه! با تشکر و امتیاز + همراهیشون کنید! ممنونم ![]() | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: ღღღ زمین عشق من ღღღ
نوشته ها: 177
(View Stats)
تشکرها: 4,349
تشکر شده 1,123 بار در 177 پست
کتاب مورد علاقه : ღ فروزان ღ پرپرواز ღ حالت من : | پست بسیار مفید : +8 امتیاز بچه ها روزی یه فصل میزارم البته اگه استقبال ازش زیاد باشه، بیشتر میزارم ![]() از صفحه 67 تا 73 فصل سیزدهم: دختر نگران ناگهان دالس ویل از این خبر که پسر وحشی دیده شده است پر شد، مونیکا هاورس سر کلاس جبر در گوش جوزی کندال زمزمه می کرد: "اون واقعا خوش قیافه به نظر می رسید، اما برای فهمیدن چیزهای بیشتر باید از اون دروازه اهنی رد می شدی و به اون خونه قدم می زاشتی. " "واقعا اون از سیاه چالش بیرون اومده؟ " "اره و ترور میچل می گفت اونو نصفه شب با دهنی که روش لکه های خون بوده توی قبرستون دیده و وقتی ترور نزدیک تر شده اون یه دفعه ناپدید شده" "واقعا؟ تو دوباره با ترور رفتی بیرون؟ " "امکان نداره، همه می دونن اون عاشق اون دختره راون شده، اما اینو داشته باش، من اون پسره روحه رو جمعه پیش دیدم که تنهایی داشت می رفتا فیلم تماشا کنه، کی برای فیلم دیدن تنهایی میره؟ " جوزی گفت: "فقط یه بازنده دیوونه" "دقیقا!" "من با انزجار چشمهایم را چرخاندم، بعد از شام ساعت هفت و یازده دقیقه در حالی که با بکی بودم برای مادرم یک سودا می خریدم که متوجه نوشته ای بر روی روزنامه شدم، "من یک بچه خون اشام دو سر به دنیا اورده ام" من شوخی کنان گفتم: "خوب، پس اون باید واقعیت داشته باشه، خون اشاما وجود دارن، من اونو توی دروغ های جهانی خوندم" من و بکی مثل دختر کوچولو ها خندیدیم، من به عقب چرخیدم و انجا، درست پشت سر من پسر وحشی ایستاده بود. به ابنباتهایی که در محفظه شمارشگر بودند خیره شده بود. او یک لباس کلیسای درخشان پوشیده بود، درست مثل ستاره های نقشهای ارواح و یک بسته شمع را در دست خود نگه داشته بود. من مشتاقانه نجوا کنان گفتم: "تو اون پسری نیستی که...." منشی در حالی که او را به جلو فرا می خواند گفت: "بعدی" او حتی متوجه من نشد، من او را تا بیرون در حالی که پشت یک ملکه با موهای سرخش در حالی که با دوست معتاد به خریدش به فروشگاه امده بود و در حال خرید یک بطری اب بودند دنبال کردم.پسر وحشی کیفش را برداشت و فروشگاه را ترک کرد، دو زن طوری به او خیره شدند که انگار داشتند به یک زامبی در حال راه رفتن نگاه می کردند، ملکه سر حال زمزمه کرد: "اون منو به یاد فلیس میندازه، من اون پسره رو توی کتابفروشی کارلسون دیده بودم، اون خیلی رنگ پریدست، تا حالا چیزی درباره خورشید شنیده؟ حد اقل می تونست از یه کم کرم رنگی استفاده کنه، اون به شدت به بیرون رفتن نیاز داره" "متوجه شدی داشت چی می خوند؟" او به یاد اورد: "اوه اره، اون داشت کتاب تاریخچه بنسون هیل رو می خوند، من باید اینو به ناتالی میچل بگم، اون معتقده که اونها خون اشامن، شاید همه ما هفته دیگه استرلینگها رو توی روزنامه ببینیم: نو جوون خون اشام با خفاشهای واقعی بیس بال بازی می کند" و انها درست به همان شکلی که من و بکی قبلا خندیدیم خندیدند.من بی صبرانه به بکی گفتم: "زود باش" زمانی که من و بکی به پارکینگ رسیدیم او رفته بود، شایعه ها در سر میز شام ما ادامه داشت، پدرم گفت: " جان گارور از بخش دادگاه به من گفت که استرلینگها قصر رو نخریدن، اونها اونو به ارث بردن" پسر کودن مثل همیشه با کودنی اضافه کرد: "جیمی فیلد به من گفت شنیده که اونها غذای واقعی نمی خورن، اونها ساس و شاخ و برگ درختا رو می خورن" من بر سر انها فریاد کشیدم: "شماها چتون شده؟ اونها فقط..... فرق دارن، اونها هیچ قانونی رو نشکستن " مادرم موافقت کرد: "من مطمئنم این کار رو نکردن راون، اما در نهایت اونها عجیبند، لباسهای اونا عجیبن" همه انها با هم به من نگاه کردند... به رژ لب سیاه من، به لاک ناخن سیاه رنگم، موهای سیاه رنگ شده ام، لباس ماک اسپندکس سیاه رنگم، و دستبند از مد افتاده سیاهم. "خوب من هم عجیب و غریب لباس می پوشم، شما فکر می کنین منم عجیبم؟" انها همگی هم صدا گفتند: "اره" همه ما ، حتی من برای یک بار هم که شده خنده خوبی با هم داشتیم، اما در درونم احساس ناراحتی می کردم چون می دانستم که انها واقعا شوخی نمی کردند و می توانستم بگویم انها هم به همین دلیل ناراحت بودند. خورشید پایین رفت و ماه به من و بکی لبخند زد، من اماده بودم تا با استفاده از لوازم استتار در شبم به انجا نفوذ کنم، من ماتیک سیاه مات رنگ خودم را به جای درخشانش استفاده کردم، بلوز یقه اسکی سیاه، شلوار جین سیاه و کوله پشتی کوچکی که درون ان چراغ قوه و یک دوربین یک بار مصرف سیاه رنگ بود را برداشتم، اقا و خانوم استرلینگ در اروپا بودند ، مرسدسشان در دید رس نبود و مرد نفرت انگیز می بایست درون فروشگاه باشد و اگر او سبد خریدش را به اهستگی هل بدهد من زمان زیادی داشتم. درب فلزی زنگ زده رو به روی من نمایان شد، پاسخ تمام شایعات در طرف دیگر انتظار می کشیدند. رد شدن از بالای درب فلزی و تحقیقات شروع می شد، متاسفانه ماجرا جویی به تاخیر افتاد چون بکی از رد شدن از دروازه می ترسید: "تو به من نگفتی باید از روی دروازه در بشیم، من از ارتفاع می ترسم!" "لطفا، فقط از روش رد شو، زمان داره میگذره" بکی طوری به ان دروازه بی ازار نگاه کرد که انگار دارد به کوه اورست نگاه می کند: "من نمی تونم، این خیلی بلنده " من دستانم را به هم قلاب کردم و با او بحث کردم: "تو می تونی، اینجا، من دستامو روی هم می زارم تا کمکت کنم، باید تموم وزنتو بندازی روی این" "من نمی خوان بهت صدمه بزنم" "تو نمی زنی، بزن بریم" "تو مطمئنی؟" "بکی، من یه ماه برای این کار صبر کردم و اگه تو به این خاطر که می ترسی پاتو بزاری توی دستای من خرابش کنی باید بکشمت" او قدمی به جلو گزاشت و من خرناس کوچکی کشیدم، او طوری به دروازه نگاه می کرد که انگار به یک عنکبوت وحشت ناک نگاه می کرد. " نمی تونی همونطور اویزون بمونی، باید رد بشی" او سعی کرد و انجامش داد، من می توانستم ببینم که همه عظلات بدن او کش امده اند، او سنگین نبود اما نیرومند هم نبود: "وانمود کن که اگه ازش رد نشی میری زندون" "دارم سعیمو می کنم " من درست مثل رقاصه ها خواندم: "برو بکی، برو" "او به ارامی سعود کرد و بالاخره به بالا ترین میله رسید، ان وقت او واقعا عجیب وغریب شد: "من نمی تونم رد بشم، من می ترسم" "به پایین نگا نکن" "نمی تونم تکون بخورم!!!" خود من هم شروع به ترسیدن کردم، او می توانست همین حالا همه چیز را خراب کند. ممکن بود سر و کله یک پلیس و یا یک همسایه فضول پیدا شود، یا ممکن بود خود پسر وحشی از اتاق زیر شیروانی بیرون بیاید تا ببیند چه چیزی دارد بیشتر از دستگاه پخش سی دی خودش سر و صدا ایجاد می کند. "اینهاها، من رد شدم" من خودم را از دروازه بالا کشیدم ، ماهرانه از روی میله طاقی رد شدم و طرف دیگر پایین امدم، من طرف دیگر دروازه ایستادم و نجوا کنان گفتم: "حالا نوبت توئه" او از جایش تکان نخورد، حتی چشمانش را باز نکرد، "من فکر کنم یه حمله عصبی دارم" من درحالی که چشمانم را می چرخاندم گفتم: "عالیه، تو نمی تونی انجامش بدی" شاید من باید پسر کودن را با خودم می اوردم: "بکی؟" "من نمی تونم" "خیله خوب، خیله خوب، سر بخور پایین" هر دو ما در دو جهت مختلف لیز خورده بودیم و پایین امده بودیم، میله ها ما را جدا کرده بودند اما دوستی مان را نه، بکی گفت: "امیدوارم همه چیز رو خراب نکرده باشم" "هی، حداقل تو منو تا اینجا رسوندی" او نگاه تشکر امیزی به من انداخت: "من این بیرون رو میپام" "نه، برو خونه، یه نفر ممکنه تو رو ببینه" "تو مطمئنی؟" من شوخی کردم " چرخیدن دور و بر تو تفریح داشت اما من دیگه باید برم" "امیدوارم چیزی رو که دنبالشی پیدا کنی" بکی در ارامش و امنیت بر روی صندلی اش نشست و به سمت خانه اش حرکت کرد و من به دنبال کاراگاه بازی ام رفتم، من راون، بازرس اداره تحقیقاتم، من باید به این شایعات پایان می دادم و اگر انها بیشتر از شایعه بودند دنیا باید از ان خبردار می شد. تنها نور روشن از چراغ پنجره زیر شیروانی و اتاق پسر وحشی می امد، زمانی که با نوک پا در اطراف خانه می گشتم می توانستم صدای گیتار الکتریکی را بشنوم، خوشبختانه صدای پارس سگ را نشنیدم. من پنجره محبوبم را پیدا کردم،انجا هیچ تخته یا اجری نبود و پنجره شکسته با یکی از جدید هایش جای گزین شده بود. اگر انها چیزی را در این قصر درست کردند چرا باید این پنجره به خصوص باشد. من در اطراف چرخیدم و پنجره های دیگر را بر رسی کردم، همه انها قفل بودند، ناگهان چیزی در زیر نور مهتاب توجه من را به خوش جلب کرد، انجا یک پنجره بود که هنوز با اجر باز نگه داشته بود، دستگاه بتونه کاری و چسب هنوز هم بر روی لبه ان قرار داشت، یک نفر داشت اینجا کار می کرد و کثیف کاری هایش را جا گزاشته بود، من دوست جدیدم، اجر به درد بخور را با دستم بوسیدم.ممنونم اجر، ممنونم. رد شدن از پنجره این بار خیلی سخت تر از دفعه قبل بود،از زمان دوازده سالگی ام ابنبات زیادی خورده بودم. غرغر کنان خودم را از پنجره به داخل کشیدم و باز هم فشار دادم، من رد شدم، من داخل بودم، من کف دستم را به سمت بالا بردم و به کف دست شخصی خیالی کوبیدم، چراغ قوه ام مرا در اطراف ان اسباب و اساسیه قدیمی راهنمایی می کرد، من سه شکل مستطیلی دیدم که با پتو پوشانده شده بودند، نقاشی؟ زمانی که من گوشه یک پتو را گرفتم و انرا اهسته کنار کشیدم گوشت بدنم به مور مور افتاد، من به نفس نفس افتادم، صورتی با دو چشم یخی به من نگاه می کرد، ان یک اینه بود ، دستم را بر روی قلبم که به شدت تند می زد گزاشتم. یک اینه پوشانده شده؟ من روکش بقیه را هم یکی پس از دیگری بر داشتم، همه انها اینه بودند، قابهایشان طلایی ، چوبی ، مستطیلی و بیضی شکل بود، امکان نداشت، چه کسی اینه هایش را می پوشاند؟ تنها خون اشامها! من به جستجو در زیر زمین ادامه دادم، ظروف چینی بدون رو کش و گیلاسهای شرابخوری کریستال، از نوعی از شیشه نبودند که من برای نوشیدن استفاده کنم. ان وقت، من جعبه ای را پیدا کردم که بر رویش برچسبی داشت که بر روی ان نوشته شده بود" جعبه ابرنگ الکساندر" با طرحی ازساختمانی که من درون ان ایستاده بودم. انجا نقاشی های دیگری هم بود:مرد عنکبوتی، بتمن، و سوپر من. و یک نسخه بزرگ از سه نفر در کنار همدیگر:فرانکنشتاین، گرگ نما، و کنت دراکولا، می خواستم انها را درون کوله پشتی ام بگزارم اما من به بکی قول داده بودم که هیچ چیزی بر نمی دارم، پس من دوربینم را بر داشتم و از انها عکس گرفتم. من یک طومار خاک گرفته را که در ان به طور محوی شجره نامه خانوادگی حک شده بود پیدا کردم، انها نامهای غیر قابل تلفظ بارون ها و دوشسها از قرنها قبل بود و در پایین همه انها الکساندر، اما انجا هیچ تاریخ تولد یا مرگی نبود. بالاخره من سه صندوق خاک نگرفته پیدا کردم. انها مهر رومانیایی بر روی خود داشتند. من راهم را به سمت پله ها ادامه دادم و به چیزی که با پارچه سفید پوشانده شده بود برخورد کردم، این چیزی بود که من به دنبال ان امده بودم... این یک تابوت بود. اندازه ان شی درست به اندازه تابوت بود و زمانی که من با انگشتم به ان ضربه زدم صدای چوب داد. به همان اندازه که هیجان زده بودم ترسیده هم بودم. چشمانم را بستم و پارچه را کنار کشیدم، نفس عمیقی کشیدم و چشمانم را باز کردم، فقط یک میز قهوه خوری بود. پارچه خاک گرفته را به سر جایش بر گرداندم. و با دقت از پله هایی که جیر جیر می کردند بالا رفتم. دستگیره درب شیشه ای را گرفتم و انرا کمی فشار دادم اما هیچ تاثیری نگذاشت، این بار با تمام توانم انرا فشار دادم و درب باز شد و من به درون تالار ورودی پرواز کردم، نقاشی های مردان و زنان مو نقره ای ای انجا قرار داشتند که می توانستند اثرهای پیکاسو یا ونگوگ باشند. اگر با دقت به انها نگاه می کردم مطمئن می شدم، حس می کردم که درون یک موزه هستم فقط اینکه انها به جای لامپهای فلورسنت شمع روشن کرده بودند. با نوک انگشتانم وارد اتاق پذیرایی شدم. دکور خیلی هنرمندانه، خیلی شیک بود. پرده قرمز رنگ بزرگی بر روی پنجره ای که من از درون ان کلاه را تکان داده بودم اویزان بود. می توانستم صدای گروه اسمیتز را که از طبقه بالا می امد بشنوم. به ساعت درخشان در تاریکی ام نگاه کردن. تقریبا هشت و سی دقیقه بود. وقت رفتن، اما من در پایین پله کان بزرگ ایستادم. من نمی توانستم به طبقه بالا بروم. این یک ریسک خیلی بزرگ بود. اما من باید همه چیز را می دیدم. کی ممکن بود دوباره شانسی مثل این پیدا کنم؟ اولین اتاقی که وارد ان شدم اتاق مطالعه بود، کتابها بر روی کتاب، استرلینگها صاحب کتابخانه شخصی خودشان بودند. اما هیچ کتابداری خوش رفتاری نمی کند انها فقط حواسشان به خطا و تنبیه کردن است. به سرعت وارد اتاق دیگری شدم.هیچ وقت این همه حمام را در یک طبقه ندیده بودم. حتی ندیده بودم که استادیوم فوتبال این همه حمام داشته باشد. یک اتاق خواب که به طرز شگفت اوری منظم بود با یک تخت خواب کوچک، اتاق خواب اصلی یک تخت خواب بزرگ با پرده های سیاه رنگ که از اطراف ان اویزان شده بودند داشت، انجا تکبر بود اما هیچ ایینه ای نبود. یک شانه کوچک و چند لاک ناخن هم انجا بود که به رنگهای سیاه خاکستری و یا قهوه ای بودند. من داشتم دوباره انجا را بر رسی می کردم که ناگهان صدای اهنگ متوقف شد. صدای قدمهایی را از طبقه بالا شنیدم. به سرعت از پله ها پایین رفتم، به عقب نگاه نکردم و مطمئن شدم که عین دخترانی که در فیلم جمعه سیزدهم بازی می کردند از پله ها سقوط نمی کنم یا در قدم برداشتن اشتباه نمی کنم. با برخورد کردن به در بسته انگشتهایم به طور ناگهانی مثل ان دختران احمق به درب ضربه زدند. در سر راه خودم داشتم مقدار زیادی سر و صدا تولید می کردم. سعی کردم تا دستگیره بالایی را باز کنم، دیدم که دستگیره از طرف دیگر دارد باز می شود، از تالار ورودی به پایین دویدم اما می شنیدم که صدای قدمها مستقیما از همان سمت می ایند، دویدم و به تالار پذیرایی رفتم، وقتی برای باز کردن پنجره نبود، بنا براین من خودم را پشت پرده های قرمز پرتاب کردم. شنیدم که مرد نفرت انگیز با لحجه رومانیایی غلیظش می گفت: "من برگشتم ، وکسیلی طبق معمول فردا وسایلو تحویل میده، دارم میرم تا استراحت کنم. " هیچ کس جواب نداد. شنیدم که او زمانی که به اهستگی از پله کان بزرگ رد می شد با خود غرغر کرد: "وقتی سه سالشونه نمی تونی کاری کنی که خفه شن و حالا که هیفده سالشونه نمی تونی کاری کنی که حتی دهنشونو باز کنن " شنیدم که مرد نفرت انگیز در حالی که درب زیر زمین را که من از انجا بیرون امده بود می بست گفت: "همیشه دربها رو باز می زاره " خودم را مجبور کردم تا از پشت پنجره بیرون بیایم ، بدوم و به سرعت تمام قفل درب جلویی را باز کنم. اماده بودم تا فرار کنم که چیز اشنایی را حس کردم... یک حضور دوباره، به عقب چرخیدم و انجا، رو به روی من پسر وحشی ایستاده بود. او بی حرکت ایستاده بود طوری که انگار داشت حضور مهمان ناخوانده اش را حضم می کرد. زمانی که او دستش را بلند کرد تا من را متوجه کند که نباید از او بترسم متوجه چیزی شدم.... او حلقه عنکبوتی ای را که من شب هالووین به مرد نفرت انگیز داده بودم را در دست داشت. در تمام طول زندگی ام منتظر لحظه ای مثل این بودم. برای دیدن، ملاقات کردن و دوست شدن با کسی که با بقیه فرق می کرد و درست مثل من بود. ناگهان واقعیت من را دوباره به خود اورد. من دستگیر شده بودم. از در قصر بیرون دویدم ، از چمنها رد شدم، خودم را از دروازه فلزی بالا کشیدم و انسوی ان بر روی چکمه هایم فرود امدم. به عقب نگاه کردم و می توانستم ببینم که پیکری در درون چهارچوب در ورودی ایستاده است و به من نگاه می کند کند. تردید کردم و حس می کردم دلم می خواهد به قصر بر گردم، قبل از اینکه رویم را بر گردانم برای یک دقیقه به او نگاه کردم چیزی را که به دنبالش بودم پیدا کرده بودم. پایان فصل سیزده هم ![]() ویرایش توسط ღدختر کائناتღ : ۳۰ آذر ۱۳۹۰ در ساعت ۰۱:۳۶ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: ღღღ زمین عشق من ღღღ
نوشته ها: 177
(View Stats)
تشکرها: 4,349
تشکر شده 1,123 بار در 177 پست
کتاب مورد علاقه : ღ فروزان ღ پرپرواز ღ حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز از صفحه 74-79 فصل چهاردهم: جستجوی داغ بعد از اینکه به بکی زنگ زدم و ماجراجویی هیجان انگیزم را برایش تعریف کردم از بی خوابی درد می کشیدم. فکر نمی کنم این تمام شدن شب بود که من را بیدار نگه می داشت. این پسر اسرار امیز، تاریک و با رویایی ترین چشمانی که من تا به حال دیده بودم، بود. قلب من داشت مثل سرم می چرخید. او زیبا بود، صورتش، چشمهایش، لبهایش، کاملا خارق العاده بود که او در دست خوئدش حلقه مرا در دست داشت. چرا او سعی نکرد تا پلیس را صدا بزند؟ چرا او حلقه مرا پوشیده بود؟ ایا او واقعا یک خون اشام بود؟ کی می توانستم او را دوباره ببینم؟من قبلا پسر وحشی را گم کرده بودم. من تا صبح روز بعد بر روی تاب درون پارک ایوانز تاب خوردم، سر گیجه من از شب قبل هنوز به قوت خود باقی بود. زمانی که بکی رسید دست از تاب خوردن برداشتم و تمام داستان را برایش دوباره تعریف کردم، " خوش شانسی که اون تو رو نکشت" "شوخیت گرفته؟ اون بی نظیر بود، من همیشه منتظر کسی بودم که به اندازه نصف اون با حال باشه" "خوب پس حالا تو به شایعه ها اعتقاد داری؟" " می دونم که به نظر دیوونه وار می رسه اما فکر می کنم احتمالا درسته، نشونه های زیادی وجود داره، تصویر دراکولا، شمعها، عینکهای افتابی، اینه های پوشونده شده، شجره نامه خانوادگی" بکی اضافه کرد: "مادره به سیر الرژی داره، و اونها فقط توی شب دیده می شن. " "و در مورد زمینشون چی؟ خون اشامها همیشه کثافتها رو از کشور خودشون میارن" او شوخی کرد: "میخوای به سی ان ان زنگ بزنی؟" "هنوز نه، من به دلائل بیشتری احتیاج دارم." "ممکنه این به این معنا باشه که لازمه دفعات بیشتری از اون دروازه رد بشی؟" من دوباره شروع به تاب خوردن کردم. انی رایس را به یاد اوردم، برام استوکر، بلا لوگسی، گرسنگی، پسران گمشده، و تمام ان هنر پیشه هایی که تمام دنیا را با لبخند خارق العاده و موهای سیاه به عقب شانه خودشان تسخیر کرده بودند. بالاخره گفتم: "نه این ماجرا اصلا تو رو درگیر خودش نمی کنه، " او اهی از سر اسودگی کشید و گفت: "فقط یه راه برای ثابت کرئنش هست درسته؟" من شوخی کردم: "و اون وقت ما می تونیم به اون فروشنده های شایعه بگیم که که شایعاتشون رو به خوبی تموم کنن. اون وقت فرشته های وحشی می تونن در ارامش بخوابن. چه روز باشه چه شب" "خوب، تو می خوای چی کار کنی؟ ببینی که به یه خفاش تبدیل میشه؟" "نه، من میخوام ببینم که من به یه خفاش تبدیل میشم" " تو. نمی تونی با نگاه کردن به اون به خفاش تبدیل بشی" "من می خوام کاری بیشتر از نگاه کردن اون انجام بدم، تنها یه راه برای ثابت کردن اینکه اون واقعا یه خون اشامه وجود داره " "خوب؟" "من با هیجان فریاد کشیدم: "اینکه اون گازت بگیره" "تو میخوای بزاری که اون گازت بگیره؟دیوونه شدی؟" "یه دیوونه کنجکاو " "اما اگه اون واقعی باشه، چه اتفاقی می افته؟ تو تبدیل به خون اشام میشی، اون وقت چی میشه؟" من با لبخند گفتم: "اون وقت، من به سی ان ان زنگ می زنم" من در حالی که درباره دیدن شاهزاده ام در تاریکی خیال پردازی می کردم از ایوانز پارک به خانه رفتم. وقتی که دیدم که مرسدس مشکی دارد در پایین ترین گوشه خیابان ما حرکت می کند با سریع ترین سرعتی که می توانستم به دنبال ان دویدم. اما چکمه های جنگی نمی توانند با چرخها و موتور ماشین و یا حتی با راننده نفرت انگیزش رقابت کنند. در خانه، پسر کودن با لبخندی شیطنت امیز به من سلام کرد، او شوخی کرد و گفت: "من یه چیزی برات دارم" "من حال بازی کردن با تو رو ندارم " " به نظر می رسه که نامه ها رو الان یکشنبه ها تحویل میدن و نامه رسون هم شده خدمتکار قصر که توی شب هالووین دیدیم" "چی؟" "اون برای تو یه نامه داده" "بدش به من" "برات خرج داره" "من در حالی که سعی می کردم روی او بپرم فریاد کشیدم: "خرجش اون کله اته" "او دوید و فرار کرد و من شروع به تعقیب او کردم. "من اونو گیر میام، فقط سوال اینجاست که اون موقع تو زنده ای یا مرده" اگر من فقط در خانه مانده بودم مرد نفرت انگیز ان نامه را به جای پسر کودن به من داده بود، خوبی اش اینجا بود که والدینم برای نهار بیرون رفته بودند. اگر انها می دیدند که یک مرد یک ملیون ساله در می زند و من را می خواهد حتما حسابی تعجب می کردند. پسر کودن پاکت قرمز رنگ را جلوی من تکان می داد و هر بار مرا دست می انداخت. ناگهان او به سمت طبقه بالا دوید من پای او را از پشت گرفتم و او سقوط کرد، اما پاکتی که در دستش بود از دسترس من خیلی دور بود. من صورتم را مثل کوسه کردم تا او بفهمد که اگر مجبورم کند پایش را گاز می گیرم، کاری که شما می توانید با برادرتان انجام دهید و به زندان نروید. او ترسید و با پای استخوانی ازادش لگد زد و دستم را کنار زد، او به طرف اتاق خوابش دوید و در را جلوی صورت من بست و از پشت قفل کرد. من فریاد کشیدم و مشت کوبیدم، دستم به شدت درد می کرد اما من انرا حس نمی کردم چون به شدت عصبانی بودم. او وانمود کرد که دارد از پشت در نامه را می خواند: "راون عزیزم، من تو رو دوست دارم و میخوام همسر عجوزه من باشی تا ما بتونیم بچه های وحشت ناکی داشته باشیم. با عشق، خدمتکار عجیب" "اونو بده به من، حالا" "نمی دونی من می تونم چه کارایی بکنم؟ فقط از تیم فوتبال بپرس" "من می تونم زندگیتو برات جهنم کنم" من به یه شرط اونو بر می گردونم. " "چقدر؟" "من پول نمی خوام" "پس چی؟" "اینکه تو به من قول بدی...." "چی رو؟" "اینکه دیگه منو پسر کودن صدا نزنی" در هر دو طرف در سکوت بر قرار شد. حس کردم قلبم به خاطر چیزی فشرده می شد، گناه یا دل سوزی بود. حدس میزنم هیچ وقت درک نکردم که اسم مستعار کوچک من در طی این سالها چقدر او را اذیت کرده بود اینکه من زندگی اش را همین حالا هم جهنم کرده بودم. "پس من چی باید صدات بزنم؟" "نظرت درباره اسمم چیه؟" من شوخی کردم: "و قراره که اون چی باشه؟" "بیلی" "این... خوب، باشه تو نامه رو به من می دی و من تو رو پسر کودن صدا نمی زنم. البته برای یه سال" "برای همیشه" برای همیشه!" "برای همیشه" "باشه برای... همیشه" او لای درب را باز کرد و پاکت را بیرون انداخت،با چشمهای عمیق قهوه ای رنگش مثل یک برادر کوچکتر به من نگاه کرد. "بیا، من بازش نکردم" "ممنونم، نباید مجبورم می کردی دنبالت کنم، روز طولانی ای داشتم " الان که فقط ساعت دوازدهه" "دقیقا" حالا که من پاکت قرمز رنگ را در امنیت کامل در دستم داشتم گفتم: "ممنونم، پسر کودن" من نمی توانسم این موضوع را ترک کنم، این عادتم بود. او درب را بست و فریاد زد: "تو قول دادی" من دوباره درب زدم، این بار درد را به خاطر لگدهای قبلی حس کردم، او فریاد کشید: "چیه دختره جادوگر؟ به نظر تو همه کودنن، منو تنها بزار و برگرد به غارت" در را که قفل نشده بود باز کردم و قدم به درون اتاقش گذاشتم، به نظرم می رسید که بعد از سالها دوباره به اتاقش امده بودم. انجا پوسترهایی از مایکل جردن و وین کریتزکی روی دیوار نصب شده بود و پنجاه بلیون بازی کامپیوتری بر روی زمین، میز تحریر و کنار کامپیوترش جمع شده بود. در حقیقت پسر کودن واقعا جالب بود. من گفتم: "به خاطر نامه ممنونم" او فقط پشت کامپیوترش نشست و من را نادیده گرفت. من فریاد کشیدم: " بیلی" او ناگهان برگشت و با چشمان حیرت زده من را تماشا کرد. ""من بهت گفتم ممنونم اما بغلت نمی کنم، اونو برای تلوزیون نگه می داریم" خودم را بر روی تخت خوابم رها کردم. لحاف سیاه من زیر بازوهایم به من احساس خوبی می داد و من به پاکت قرمز رنگ خیره شده بودم. درون ان می توانست هر چیزی گفته شده باشد مثلا" از محل زندگی ما دور بمون وگرنه ما به دیدن تو و والدینت میایم." اما حداقل من تهدید انها را در امنیت کامل در دستهایم داشتم، من با ملایمت و در حالی که به شدت می ترسیدم درب پاکت را باز کردم. یک دعوتنامه بود!! "اقای الکساندر استرلینگ از شما خانوم راون مدیسون درخواست می کند تا در شب اول دسامبر در خانه شان ایشون رو برای صرف شام همراهی کنید" انها از کجا نام مرا می دانستند؟ از کجا محل زندگی مرا بلد بودند؟ و آیا این حقیقی بود؟ هیچ پسر هفده ساله ای در شهر ، ایالت یا کشور هیچ دختری را مثل این دعوت نمی کرد، این درست از میان فیلمهای مارچت، ایوری، و اما تاپسون بیرون امده بود، جایی که مردم لحجه های انگلیسی غلیظ دارند و لباسهای خیلی تنگ می پوشند و هیچ وقت نمی گویند: "عشق" این خیلی قرون وسطایی ، به سبک سنتی غیر طبیعی بود. این به قدری رمانتیک بود که گوشت بدنم به مور مور افتاد. من به دنبال پیغام دیگری پاکت را گشتم اما این همه چیزی بود که انجا بود. او حتی ننوشته بود لطفا پاسخ دهید. چقدر خونسرد. او انتظار داشت که من به انجا بروم و او درست فکر کرده بود. من تمام عمرم منتظر این موقعیت بودم. پایان فصل چهاردهم | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر خودمونی ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۹۰ محل سکونت: ღღღ زمین عشق من ღღღ
نوشته ها: 177
(View Stats)
تشکرها: 4,349
تشکر شده 1,123 بار در 177 پست
کتاب مورد علاقه : ღ فروزان ღ پرپرواز ღ حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز از صفحه 79 -82 فصل پانزدهم-قسمت اول: مهمان وحشی نمی توانستم به مادرم درباره دعوت شدنم به قصر اسرار امیز بگویم. او می گفت نه و من نمی توانستم بروم، می گفت بله و من می رفتم، اما حتی اگر من را به زمین می بست باز هم فرار می کردم. این می توانست خیلی دراماتیک باشد. مطمئن بودم که هیچ چیزی نمی تواند جلوی رفتن من را بگیرد تا اینکه صبح اول دسامر پدرم یک بمب بر سر من انداخت. او من را کناری کشید و گفت: "من و مادرت امشب داریم میریم وگاس. این خیلی هیجان انگیزه، میخوایم امروز بعد ازظهر به اونجا پرواز کنیم" مادرم در حالی که لبخند زنان یک چمدان را از کمد درون هال بر می داشت گفت: "این رومانتیک نیست؟ پدرت هیچ وقت برای سالگرد ازدواجمون همچین کاری نکرده" پدرم دستور داد: "پس تو مسئول خونه ای و باید حواست به بیلی باشه" من در حالی که انها را تا اتاق خوابشان دنبال می کردم فریاد زدم: "بیلی رو بپام؟ اون یازده سالشه!" او درحالی که تکه ای کاغذ را که روی ان شماره هایی نوشته شده بود را به دست من می داد گفت: "اینو بگیر، برای مواقعی که مشکلی پیش میاد. استخدام شدن تو پیش جنیس به من ثابت کرده تو می تونی مسئولیت پذیر باشی. ما فردا بعد از شام بر می گردیم" "اما من برای خودم نقشه دارم" او در حالی که برسش را درون کیف مسافرتی اش می گذاشت گفت: "پس امشب بکی رو به اینجا دعوت کن، تو همیشه میری خونشون ، یه فیلم بردار و با دیدنش لذت ببر" "بکی؟ فکر می کنین اون تنها دوستیه که من دارم؟یا اینکه دلم میخواد تموم زندگیمو تلوزیون تماشا کنم؟" مادرم در حالی که پیراهن بی بند قرمز رنگی را نشان می داد حرفم را برید و گفت: "پائول، اینو هم باید نگه دارم؟" "پدر من شونزده سالمه، میخوام شنبه شب رو برم بیرون" مادرم در حالی که یک جفت کفش قرمز پاشنه بلند را در کیف جا می داد گفت: " می دونم، اما نه امشب، پدرت امشب منو سورپرایز کرده، کاری که از زمان دانشکده نکرده بود، فقط همین یه بار راون و بعدش تو می تونی تمام یکشنبه هایی رو که میخوای داشته باشی" او پیشانی من را بوسید و منتظر جواب باقی نماند. پدرم به من اخطار داد: "من نصفه شب بهت زنگ می زنم. فقط برای اینکه مطمئن بشم تو، بیلی و راکت تنیس هنوز با همین" من با عصبانیت گفتم: "نگران نباش، من یه مهمونی وحشیانه راه نمیندازم" "خوبه، شاید لازم باشه که من از خونه سر میز کارت بازی به عنوان وثیقه استفاده کنم." او به داخل کمد رفت و کتش را بیرون اورد. من به اتاقم رفتم و موهایم را باز کردم، چرا در تمام این مدت هفده سالی که والدین من با هم ازدواج کرده بودنئد پدرم امشب را برای سور پرایز کردن مادرم انتخاب کرده بود؟ ساعت هشت و سی دقیقه بود که من خبر را به پسر کودن یا ترجیحا "بیلی" دادم. بهترین لباس شب یکشنبه ام را پوشیدم،یک لباس مارک اسپندکس سیاه رنگ، کوتاه و بدون استین به همراه یک توری مواج بر روی ان، جوراب شلواری سیاه رنگ، چکمه های جنگی سالم و تمیز، رژ لب سیاه رنگ و گوشواره های نقره ای نگین دار: "من امشب میرم بیرون" " اما تو قراره که امشب اینجا بمونی" او مثل یک پدر محافظه کار به من نگاه ی کرد: "تو قرار داری!" "نه ندارم، من فقط مجبورم برم جایی" بیلی عاشق این بود که تنها بماند اما بیشتر از ان عاشق این بود که بر روی من نفوذ داشته باشد. "تو نمیری، من نمی زارم بری دارم بهت میگم. " "بکی داره میاد اینجا تا کنار تو بمونه، تو از بکی خوشت میاد درسته؟" "اره اما اونم از من خوشش میاد؟" "اون عاشق توئه!" او با چشمانی گرد شده برسید: "واقعا؟" "وقتی بکی رسید اینجا ازش می پرسم: بکی تو عاشق داداش کوچولوی دوازده ساله منی؟" "این کارو نمی کنی، بهتره که نکنی" "پس قول بده که مودب باشی" "من میرم و میگم، تو داری منو تنها می زاری، ممکنه هر اتفاقی برای من بیفته، ممکنه من وارد اینترنت بشم و با یه زن روان پریش دیوانه که بخواد با من ازدواج کنه ملاقات کنم." من در حالی که از پنجره به بیرون نگاه می کردم و به دنبال بکی بودم گفتم: "پس خیلی خوش شانسی" "تو توی دردسر بزرگی میوفتی" " نی نی کوچولو بودنو بس کن، به بکی بازی های کامپیوتری خودتو نشون بده، اون دیوونه اون سفینه فضایی تو میشه" اگه تو بری من به اونا توی وگاس زنگ می زنم" "نه اگه برای زندگی خودت ارزش قائل باشی، اگه مجبورم کنی تو رو به صندلی می بندم" او به سمت تلفن دوید و گفت: "پس این کار رو بکن چون من میخوام زنگ بزنم" من التماس کردم: "لطفا بیلی، من واقعا باید برم، یه روز تو هم درک می کنی، لطفا بیلی" او در حالی که گوشی تلفن در دستش بود برای لحظه ای مکث کرد، هیچ وقت نشنیده بود من برای چیزی به او التماس کنم ، فقط تهدید شنیده بود: "باشه، فقط مطمئن شو که نصفه شب اینجا باشی، من وانمود نمی کنم که تو توی حمومی" و من او را واقعا بغل کردم. همان طوری که روبی بغل می کرد، همان طوری که به شما اجازه می دهد واقعا گرمی و محبت طرف مقابل را احساس کنید. حالا که ما با هم تیم شده بودیم او فریاد کشید: "بکی الان کجاست، تو باید زودتر بری" صای زنگ در هر دو ما را از جال پراند و هر دو ما به سمت درب رفتیم. من از بتی که با یک جعبه ذرت بو داده امده بود پرسیدم: "کجا بودی؟" "فکر کردم تو گفتی هشت" " باید ساعت هشت اونجا می بودم " او در حالی که کلید تراکش را به من می داد گفت: "لعنتی ، ومن فکر کردم درست سر وقت رسیدم، تراک منو بردار" من در حالی که با لباسم مثل مدلها قیافه می گرفتم گفتم: "ممنونم، چطور به نظر میام؟" "شرورانه" "واقعا؟ ممنون" برادر کوچکترم گفت: "تو شبیه یه فرشته شب شدی" من لبخند زدم و در ایینه راهرو ورودی به خودم نگاه کردم. ممکن بود این اخرین باری باشد که می توانستم انعکاس خودم را در اینه ببینم. "شما دو تا بهتون خوش بگذره و مواظب بیلی باش، باشه؟" او با گیجی پرسید: "کی؟" "بیلی، برادرم" "هر دو انها شروع به خندیدن کردند. کتم را برداشتم و مثل خفاشی از در به بیرون پرواز کردم. | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اشام, الن, بوسه, تایپ, خون, شریبر, های |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| بوسه های خون آشام(جلد 1) | الن شریبر | دانلود | honey_x | خارجی | 5 | ۱۹ فروردين ۱۳۹۱ ۰۷:۵۲ بعد از ظهر |
| همه چیز درباره ی خون اشام ها(ایا واقعی هستند) | *atefeh* | مطالب جالب و خواندنی | 0 | ۲۶ اسفند ۱۳۸۹ ۰۹:۵۴ بعد از ظهر |
| بوسه تقدیر | فریده شجاعی (تایپ) | -Nasrin- | کتابهای کامل شده ایرانی | 194 | ۱۰ مهر ۱۳۸۸ ۰۹:۰۰ بعد از ظهر |