| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +31 امتیاز ![]() سلامممممممم ![]() چند وقته که دلم میخواد یه رمان از خودم بنویسم اما هنوز از اخرش خودمم خبر ندارمممم ![]() و اینکه این اولین رمانمه ![]() و سعی میکنم زود زود بزارم ( چقدر من خوبمم بووووووس برا خودم ) اخه خودم میدونم بد دردیه که منتظره ادامه ی داستان بودن ![]() خوشحال میشم نظری انتقادی چیزی دارین بهم بگین ![]() و دیگه به بزرگی خودتون ببخشید اگه افتضاحه ![]() تا فردا اولین پستشو میزارم ![]() شدیدا به دلگرمی نیاز دارم یهنی وقتی دلگرمی میدین ذوق مرگ میشم ![]() حرفی دیگه ای نیست ![]() قربونتون میریم که داشته باشیم گفتم خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من ؟ گفتم خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من ؟ گفتم خدایا چقدر دوری گفت : تو یا من ؟ گفتم خدایا تنها ترینم گفت : پس من ؟ گفتم خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من ؟ گفتم خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟ گفتم خدایا انقدر نگو من گفت: من توام تو من... ![]() بارانی ات را بپوش و در آغوشم بگیر، ابر، ابر گریه دارم...!! ویرایش توسط saba_lovly : ۲ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۵۰ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر سقف آسمان
نوشته ها: 3,018
(View Stats)
| پست بسیار مفید : +8 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمارکتابهای در جریان سایت از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه. کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید! ممنون رفتنت را باور ندارم هنوز برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید تنها ترین تنها منم برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید گذاشتن کتاب های سال 89 - 90 - 91 ممنوع!!! | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | * حدیث *, -نازلی-, abby7, AMIR73, ANNE, ART!ST, avaa..., babasi, Bavar, coral, down13, dream07, Elen, elnaz89, f1363, farnaz58, ghazalghazal, gheisareh, goldoone22, helen888, henia, hiva, ili mah, kodaki, lili5225, m0zhdeh, mahana1, mahtab10, makhmal_66, Nafa3 Hamatonam, NAVA22, neshan, niloufar_rose, nlp16001, RaheBipayan*, rozi-91, saba_lovly, sapidkooh, sara parvizi, sara51, shaghhayeghh, shakiba_2510, SOHA1368, tono, violet_kl, yeshil, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~shahrivar~, ~sun daughter~, آنالیا, الیمان, بارنی, بلور, بهار سرد, ترنم, خانم فسقلی, زهرا صیادی, ساس بکس, ستاره یخی, لمیس20, لی لی تنها, مهستی, نیلوفر آبی, والا, پروکسیما, گنجشک, یهدا, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +28 امتیاز آری... اغاز دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست ... ![]() وای خدا چیکار کنم عجب غلطی کردم کاشکی هر جلسه درس میداد هموم موقم قضیه هارو میخوندم اینهمه قضیه تا کی باید حالا بخونم ایششششششششششش اصلا کاشکی بجا هندسه زبان بود.... _درسا درسا مامان بیا الهام تلفن کارت داره _اومدم بگو 1 دقیقه صبر کنه خب ...بله بفرمایید سلام خوبم خوبی؟ _چه خبرته دختر امون بده سلام کنم _خب حالا خوبی عزیززززززززززم _خوبم درس چیزی خوندی؟ _نگو که دلم خونه امیدم به شماست همه رو که نمیتونم واسه فردا تموم کنم _حقته عزیزم تا تو باشی همرو نذاری واسه شبه امتحان _ایشششششش همین مونده بود تو نصیحتم کنی حالا بیخیالش شه خبراااااا؟ _هیچی فردا میای بریم خرید مبینا اینا مهمونی گرفتن تو هم دعوتی .... _اخ جووون شامم میدن؟؟؟؟؟ از کی شروع میشه؟ _اره شکمو فقط به فکر شکمت باشا از 8 تا 12 اینا _هه هه هه با مزه _حالا فردا میای بریم خرید _بلهههه به شرطی که بستنی چیزیم بدی نوش جون کنما _پروووووو رو دادما حالا چون خیلی گلم باشه یه بستنیم میمونه من .... _چیییییییییی؟ _هیچی بابا باشه میدم گلم _پس کاری نداری فهلا باااای _نه قربونت باای مامان مامان مامان مامان _چه خبرت دختر سر اوردی _فردا میزاری با الهامی برم خرید 5شنبه مهمونی مبین اینا دعوتیم میخواد لباس بگیره... _دعوتین؟ _اره مامان خانومی منم دعوت کرده میزاری برم دیگه ؟ _ساعت چندتاچنده؟ _8تا 12 اینا _اول ببین اگه ارمان میاد دنبالت اونوقت میشه بری _چشششم اون با من ارمان فدات بشه _ خدا نکنه برو بچه بپرو مگه درس نداری _یه دقیقه که میام استراحت کنما شمام همه منو یاد درس بندازید _بمیرم خیلیم درس میخونی اخه _واااا نمیخونم مگه _مگه اینکه خودت بگی ارماااااااااااااان داداشیه گلم کوشی موشی جون _باز کارت کجا گیر کرده جیرجیرک قربون صدقه میری؟ _وا مگه من چندتا داداش دالم داداشیه گلم _اووف حالا چیکار داری ؟ _5 شنبه مبین اینا مهمونی گرفتن منو الیم دعوتیم مامی میگه اگه تو منو بیاری میذاره بلم برگشتنی میای دنبالم عزیززززززم ؟ _حالا ببینم تا اون موقع چی میشه .... _نه دیگه بگو اره _خیله خب کی برمیگردین؟ _ساعت 12 _نخیر دیر اونموقع 11 اخرشه _ایش حالا چون کارم گیرته هیچی نمیگما خب حالا اکی دستت درد نکنه داداشی جونم GFات فدات شن _درست صحبت کنا رو دادم بهتاااا _ حالا چه طرفداریم میکنه اقا بجا اینکه از من که خواهرشم ازونا طرفداری میکنه _واستا ببینم فوری در اتاقشو بستم و در رفتم واییی باز ابن کتاب خب بزار یه نیگا کنم حداقل ببینم چی به چیه ..... لطفا نظراتونو بهم بگین دوستای گلم بازم میگم اولین رمانمه ببخشید دیگه ![]() ![]() حالا منم باید بگم تشکر فراموش نشه ![]() ویرایش توسط saba_lovly : ۲ مرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۶:۵۵ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +27 امتیاز اخ جووووون این امتحانم تموم شد الهام _ حالا نیز که خیلی خونده بودی خوبه همه رو از بچه ها گرفته بودی جانم _حالا هرچی مهم اینه که تموم شد حالا برنامت چیه واسه خرید _هیچی دیگه ساعت 5 میام دنبالت بریم یه لباسی چیزی بگیرم _راستی منم میاما دلتو صابون نزنی که نمیام و خودت میری فقط _همچین میگه انگار چه خبره اونجا _حالا هرچی رفتنی باهم بریم برگشتنی ارمان میاد دنبالمون _چرا به اون زحمت میدی بابام میاد دیگه _لپاشو نیگا گوگولی بچم چه سرخ شد حالا خوبه هنوز نیامده هااااا فقط اسمشو بردم _چرا حرف میندازی تو دهنم هوا گرمه سرخ شدم _جونههههههه عمممممت _ای ای ای بی ادب به عمه خودت توهین کناااااا _خیلی خب بابا من رفتم جوجو کاری نداری تا ساعت 5 بااای _نه عسیسم بای تا هاااای ماماااااااااان گشنمههههه من اومدم فرش قرمز پهن کنین _چه خبرته دختر سلامت کو بی ادم 2 روز دیگه میری خونه شوهر هنوز سلام دادن بلد نیستی _کی من؟یهنی پس فردا عروسیمه اخ جوووووون حالا کی هست شادوماد _هیییی روزگار دخترم دخترای قدیم شرمو حیا داشتن _ماماااان دلت میاد یعنی من شرمو حیا ندارم لپا نیگا گل انداخته _بسه دیگه بدو برو دستو صورتتو بشور بیا غذا _چشم مادر عزیزتر از جانممممممممم _درسا درساااا پاشو چقدر میخوابی خرس الهام خانوم اومده _چی شد چی شد الهام خانوم ارمان تو از کیه با ادب شدی من خبر ندارم عجبااااااا _پاشو حرف زیادی موقوف معطلش نکن _ای خدا ازین مجنونام واسه ما برسون _یه چیز میگما بهت پاشو زود اماده شو میرسونمتون تا یجاهایی _پاشدم دیگه سریع مانتو سفیدمو شلوارلی ابیمو با شال همرنگش پوشیدم کتونیامم پام کردم یه چیز بر نداشتما اهاااان کیفم میگم چرا انقدر اسوپاسم نگو واسه اینه یه برق لبم زدمو ماه شدی دختر بوووووس بسه دیگه برم که الان صداش در میاد این الی _خسته نباشی نمیومدی الانم یه بار شد بیام دنبالت تو خواب نباشی _چه خبرته ارمان قربونت بره واسه تو که بد نشد من که میدونم تو دلت الان داره کیلو کیلو قند اب میشه _حرف اضافه نزن بدو که اقا ارمان از کی منتظرمون _بریم حالا من موندم چی شده که شماها امروز با ادب شدین ![]() میدونم کمه اما اگه تونستم امروز بازم میزارم ![]() ![]() ![]() ویرایش توسط saba_lovly : ۲۳ فروردين ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۵۳ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +22 امتیاز _درسا ببین این خوبه ؟ _این چیه دختر یه لباس بگیر رنگش شاد تر باشه مگه تو 70 سالته عین پیرزنای 70 ساله که غر غر مکنی شایدم 70 سالت باشه _تو هم که رو هرچی میگم یه ایراد میذاری _خب تو کج سلیقه ای عسیسم من چیکار کنم _هه هه هه _الی اینو نیگا چه خوشمله بیا برو بپوش ببین چه جوریه تو تنت _یقش خیلی باز نیست _نه بابا کجاش بازه _خیل خب بریم تو من بپوشمش الهام_تو هیچی نمیخوای بگیری _من نه ولی اگه تو دوست داری می تونی برام بخری _باشه حتما بهش میگم _الی جون ببیین این تاپه خوشمل نیست بیا بریم ببینیم چنده _چه خبره اقا 40تومن واسه یه تاپ ؟ 39.5 اخرشه _الی جون تو هیچی سنگین تری این با اون چه فرقی کرد اخه _500تومن کمتر شد خب _ خسته نباشی بیچاره ارمان از دست تو چیکار نه _خیلیم دلش بخواد _مامان باز دعوام میکنه حتما ،سفید گرفتم _تو هم که مثل روح میمونی همش سفید میپوشی _حرف اضافی موقوف بیا بریم بستنی تو بده فکر نکنی یادم رفته هاااااا _ چشم قربان پیش بروی بستنی داشتیم میرفتیم پسری که از کنارمون رد میشد گفت وایی مامان قلبم _قرص زیز زبونی بدم ؟؟؟؟ _بیا بریم درسا ولش کن *** وایی مامان خستمه کی حال داره بره مهمونی _خب نرو _نه حالا میرم من _بدو زود حاضر شو که الان الهام باز میاد تو هنوز حاضر نشدی _خب یکم ایست کنه زیر پاش علف سبز شه چمنای حیات بیشتر شه _برو دوشتو بگیر چقدر حرف میزنی تو دختر بکی رفتی _معلومه دیگه به مامان جووووونم مگه خودت نگفتی همین پر حرفیا باعث شد با بابا ازدواج کنی _الله اکبر از دست تو _حالا یه بوس ازون لپات بده من برم ولی بابا چه کفی میکنه هااااا -برو دختر تا همین دمپایی پرت نکردم _ نزن مادره من ما رفتیمممم یه دوش گرفتمو موهامم مثل همیشه سشوار کشیدمو دورم ریختم یه تله سفید خوشملم زدم که با موهام رنگش کاملا تضاد میشه شلوار لی تنگمم پوشیدم با پوتینام که تا زانومه تاپیم که اونروز خریدم تنم کردم ولی خوشملهاااا سلیقم حرف نداره یه ارایش ملایمم کردمو همینجور که تو عالمه خودم بودم یهو در وا شد _چه خبرته _وایییی درسایی چه خوشمل شدی اینجوری که بقیه دیگه به ما نیگا نمیکنن _خوشگل بودم بعدشم همون اقا ارمان تو رو میبینه بسته دیگه چندتا چندتا _اون که بلههههه ولی خب _عجبا تا دیروز لپاش قرمز میشدا نچ نچ نج الان چه پرو پرو پیش من از داداشم حرف میزنه استغفرالله داشتیم از سرویس اژانس پیاده میشدیم _ولی عجب خونه ای دارناااا الی _حالا نیز که خونه خودتون زشته و کوچیکه _تو هم که هی بزن تو برجک ما _اخه هی ندید بدید بازی درمیاری حالا برو ایفونشون رو بزن _چشم بانو امر بفرمایید در حیاط باز شد وما رفتیم تو مبینا امده بود دم در ورودی و منتظره ما بود چه خوشتیپم کرده یه لباس یاسی رنگ پوشیده بود که تا رو زانوهاش بود تا رسیدیم بهش فوری خودشو انداخت تو بغلم _چه خبرته سلامت کووووو بیچاره شوهرت تو اکه اینجوری بغلش کنی 2روزه طلاقت میده یه جیغ بنفش کشید زبونتو گاز بگیر الهام _ما اینجا کشکیم دیگه شما دلو قلوه هاتونو بدین _وایییی الی جونم این اتیش پاره مگه حواس میزاره واسه ادم _حالا دیگه چون خسته شدم بهت چیزی نمگمااااا نمیخوای ما رو ببری تو خسته شدمااا _واااای ببخشید بفرمایید تو مانتوهاتونم بدین من ببرم اویزون کنم تا رفتیم تو دیدم هرچی دخترو پسره اینجا جمع شدن رفتیم یه جای خالی پیدا کردیمو رو صندلی نشستیم تا مبین بیاد.الیم همون لباسیو که اونروز گرفته بودیم پوشیده بود خیلی خوشمل بود رنگش ابی فیروزه ای بود و یه خوردم رو زمین دنباله داشتو بالاشم با 2تا بند پشت کردنش بسته میشدروی لباسم خیلی ظریف کار کرده بودن _ا بچه نشستین که زود یه چیز بخورید که بریم قر بدیم من از کیه منتظره شمام هنوز نرقصیدم _ااااا تو کتاب گنیس بریم بنویسیم تو ونرقصیدن؟؟ _بجا این حرفا کاریو که گفتم انجام بده _چه کاریییییِ؟ _الهاممم منو از دست این زنجیری نجات بده _به من چه دم در که اونجوری تحویلش میگرفتی حالام به من ربطی نداره _اصلا نخواستم _حالا چون اهنگشو پیشتاز جوووون میخونه و منم نمیتونم بشینم میام پاشید بریم ادامه دارد ![]() ![]() دوستای گلم دعا کنید کارنامه ها رو تا پس فردا میدن ![]() ویرایش توسط saba_lovly : ۲۳ فروردين ۱۳۹۱ در ساعت ۱۱:۵۷ قبل از ظهر | ||||||||
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +22 امتیاز رفتیم وسط 3 تایی شروع کردیم به رقصیدن حالا نرقص کی برقص همونجور که داشتم میرقصیدمو اهنگو میخوندم چشمم افتاد به پسره که داشت با یه دختر میرقصید wowاین چه خوشگله مامان دلو دینمو باختم همونجور داشتم خیره خیره نگاش میکردمو حواسم به اطراف نبود دیدم اونم برگشته وداره نیگا میکنه سری چشمامو درویش کردمو پیش خودم گفتم الان پیش خودش چه فکری میکنه فکر میکنه تفه ی دیگه بعد باز گفتم مگه نیسته ؟درسا مگه ادم ندیدی به این خوشگلی اون سام که ازین خوشگل تر بود ردش کردی خب ولی این یه جذبه ی خاصی داشت چشاش انگاری سگ داشت مشکیه مشکی ابروهاشم مشکی موهاشم که با اون مدل موش محشر بود بینیشم که معمولی بود با لبای درشت قلوه ای چه حالی میده ....(خاک تو سرت درسا منحرف ) قدشم 182 اینا میخوردا ناکس چه کت شلوار خوشگلیم پوشیده بود حالا به من چه مبارکه صاحابش (دخترکه بیچاره غافل ازین که چه تقدیری براش رقم خورده ) _ درسااااا دختر کجایی تو اهنگ تموم شدا _هااااان؟ با منی ؟ _اره دیگه کجا سیر میکنی خانومی _همینجا ....ببین مبین جونی اون اقای کیه که با اون دختره میرقصه ؟ _چیه چشم تو رو هم گرفته ؟ _نخیر واسه رفع کنجکاوی میپرسم اخه تا حالا ندیده بودمش _مگه تو بقیه مهمونامونو دیده بودی _اصلا نخواستم _خیلی خب بابا اسمش رابینه عمران میخونه واسه درسش رفته فرانسه اون دخترم ابجیشه 19 سالشه خودشم 24 سالشه هرجا میرم کشته مرده به جا میزاره _مگه تفه ی ایششش _من برم حالا ببینم مامی کارم نداره _ باشه تا مبین رفت من تنها شدم الهام خانومم که مشغول رقص با دخترخاله مبین بود چه زودم خودمونی میشه ای خدا حالا چیکاااااااااار کنم _با من صحبت کنین با تعجب برگشتم دیدم یه پسر کنارم ایستاده وااییی باز با صدای بلند فکرمو گفتم _میشه اینجا بشینم _البته که میشه من نخریدم که اینجارو _ممنون _خواهش میشه همین طور داشتم فکر میکردم خدایا چرا من امروز همرو خوشگل میبینم اون ازون پسره اینم از این چه خوشگل ادم وقتی به چشاش نگا میکنه دوست داره تو دریای چشاش غرق بشه نگاش چه مهربونه ( حالا نیز که من تخصصه تشخیص نگا دارم) موهاشم که بوره و با این تیپ اسپرتش همین جور که داشتم مثل این فیلسوفا فکر میکردمو اطرافم دید میزدم دیدم داره میگه ببخشیدخانووووم منم برگشتم گفتم بله _شما از دوستای مبینا خانوم هستین ؟ _بله همکلاسیشم _پس رشتتون ریاضیه _با اجازتون _من ارسام امینی هستم شما؟ _من درسا پرهیزگار هستم _خوشبختم درسا خانوم _منم خوشوقتم _بفرمایید میوه _ممنون صرف شده _به به پسرخاله ی گلم اینورا چه عجب ما شمارو زیارت کردیم _نگو عزیزم من که همیشه هستم تو مارو نمیبینی _راستی داشت یادم میرفت درسا جون پسرخالم ارسام ، ارسام خان درسا یکی از بهترین دوستام عاشقشم من یکی نیست بهش بگه زحمت نکش ما قبلا معرفی شدیم همین موقع ها سروکله ی الهامم پیدا شد مبین اونارو هم به همدیگه معرفی کرد و بعد گفت بفرمایید شام حاضره همه بطرف میزایی که غذاهاو دسرا رو روش گذاشته بودن رفتیم اما من همش تو فکر نگاه مهربون ارسام بودم هه چه زود خودمونی شدم ارسااااام ببینین من چه خوبم دومین پستمه واسه امروزااا ![]() ![]() ![]() ویرایش توسط saba_lovly : ۳ شهريور ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۲۰ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +23 امتیاز داشتم غذا میکشیدم واسه خودم یدفعه اون اقا مغروره رو دیدم ایششش چه کلاسیم میزاره واسه ادم یکم باقالی پلو و کبابو سالاد تو ظرفم گذاشتم تویه یه ظرف دیگم دسر دیگه دستم جا نداشت نوشابه رو هم بگیرم وای دیدم حوصله ندارم دوباره بیام نوشابه ببرم الهامم که دستش از من پرتر بود نمیدونم این مبینم کجا رفته بود داشتم بزور ظرفارو نوشابرو میبردم با چشمم دنباله مبین میگشتم یهو خورم به یه چیزی برگشتم دیدم واویلاااااا بد بخت شدم برو خودم نیاوردمو داشتم میرفتم دیدم دوباره اومد جولوم ایستاد _شما زبون نداری عذر خواهی کنی _زبون که دارم تا دلتون بخواد اما عذر خواهی برای چی؟ _ببخشید که نوشابم ریخت رو لباستون _میخواستین جولوتونو نیگا کنین _ببخشید که داشتم ایور اونورو دید میزدم _خواهش میکنم تکرار نشه _عجب رویی هم داره هاااا فسقلی _چی شده درسا خانوم _هیچی اقا ارسام ایشون جلوشون رو ندیدن خوردن به من یه مقدار نوشابه ریخت رو لباسشون _خیلی رو داری فسقلی _ا رابین تویی پسر کجا بودی ندیدمت _بله دیگه سرتون مشغول بوده و مارو ندیدی _کی برگشتی از فرانسه _1هفته ای میشه منم دیدم اینا حواسشون به من نیستو مشغول خودشون شدن گفتم در برم دیگه همینکه داشتم میرفتم اقای گودزیلا برگشت و گفت _ خانوم خانوما کجا تشریف میبرین _دارم میرم غذامو نوشه جون کنم در ضمن دیگه نمیخواد عذر خواهی کنید بخشیدمتون قبل از اینکه برم دیدم ارسام داره نگام میکنه و خودشو کنترل میکنه که نخنده همینجور که داشتم میرفتم نگاشو از پشت رو خودم حس میکردم و یه جوری شدم ...رفتم سره میزمون نشستم الهام _کجا بودی تا حالا گفتم حتما خوردنت _کی جرات داره منو بخوره خودم همه فن حریفم _اره راست میگه هرکی اینو بخوره بالا میاره _وای وای وای منتظره نظره تو بودم تا الان کجا بودی نمیگی اینا مهمونای ویژه ی منن _کی تووووو؟ _نه عمت الهام _ بس کنید دیگه یبار بذارید مثل ادم غذا بخوریم _مگه تا الان مثل چی میخوردی _فکر میکنم مثل بع بعی میخورده _بع بعی که تویی مبین جوووون همش علف اینا میخوریو میری چرا _اصلا جفتتونین دعوا نکین دیگه بزارید نوش جان کنیم حاالا مگه این غذا رو گذاشتین کوفت کنیم شماها اون ازون اقای گودزیلا اینم از شما _گودزیلا کیه 6 ساعت نشستم جریانو براشون تعریف کردم الهام _چقدر رو داری تو به خداااااا _در این مورد منم باهاتون موافقم خانومه محترم برگشتم پشت سرمو نیگا کردم دیدم این اقای گودزیلا انگار موشو اتیش زدی سرو کلش پیدا شد خواستم یه چیز بهش بگم که دیدم یکی دیگه گفت _در چه موردی موافقی رابین میدونم کمه یه پست دیگه ام میزارم تا 1 ساعت دیگه فقط (یه جمله ای که خودم اصلا ازش خوشم نمیاد اما اینجا واسه دلگرمی لازم دارم ) تشکر و امتیاز یادتون نره ![]() ویرایش توسط saba_lovly : ۲۳ فروردين ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۱۳ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +23 امتیاز صدای ارسام باعث شد که به عقب برگردم پیش خودم گفتم اینا مگه میزارن ما شام بخوریم ای خدااااا من که بی توجه به اونا شروع کردم به خوردن طبق معمول حسه 7 تمم بهم گفت که دارن نگام میکنن منم ادمی نیستم که با یه نگاه هل کنم ولی تا سرمو اوردم بالا دیدم که بلههه این دو تا دارن نیگا نیگا میکنن نمیدونم ییهوووو چی شد که غذا پرید تو گلوم حالا این الهامم نوشابه داد بخورم منم که حالیم نمیشد خوردم بدتر گاز نوشابم باعث شد بیشتر سرفه کنم حالا سرفه نکن کی بکن دیگه داشتم خفه میشدم که اقای گودزیلا زد پشتم فکرکنم هرچی دقه دلی (املاش درسته؟) داشت خالی کرد از بس محکم زد منم دیگه ساکت شدم و سرفم بند اومد انگار این سرفه ی معطل این بود که شازده فقط منو بزنه بعد دیگه دیدم همینجوری داره چپ چپ نیگا میکنه برای حفظ ابرو یه تشکر کردم که لبخند اومد رو لبش هه اقارو برگشتم گفتم تعارف نمیکردینا محکم تر میزدید باز دوباره اخماش رفت تو هم ای بترکی تو الهییییییوبی دلم خنک شد دیگه ساعت نزدیکای 11 بود به الهام گفتم پاشو حاضر شو که الان عشقت میاد دنبالت اونم گفت چششششم عجبااااا چه پرو شده این دختر ....خلاصه لباسامون رو پوشیدیمو داشتیم با مامان مبین اینا خداحافظی میکردیم بعد دم درشون ارسامو دیدم _خوشحال شدم از دیدنتون درسا خانوم _منم همین طور با اجازه (چه با ادب شده بودماااا) _ببخشید این کارت منه خوشحال میشم بازم صدا تونو بشنوم کارتو گرفتمو فوری خداحافظی کردم وای ولی چقدر خوشگل بودا من امشب چم شده خجالت بکش درسااااا تا برگشتم ببینم الی اومد یا نه دیدم که بلهههه اقای گودزیلا داشت از پنجره نگا میکرد تا دید دیدمش فوری روشو اونور کرد ولی نگاش یجوری بوداااا بیخیالش ولی خداییش چه اباهتی داشتاااااا تا دمه در رسیدیم دیدم ارمان اومده منم عقب نشستم پیش الهام که تا وقت هست غیبت مهمونارو کنیم به ارمان سلام دادیمو گفتم بهش کاشکی دیرتر میومدی هنوز بزن برقص بوداااااا اونم دیگه جلوی الهام حسابی با ادب شده بودو هیچی نگفت _راستی اونی که میگفت رابینه اسمش چکاره ی مبین اینا بود؟ _فکر کنم پسره دوست باباش بود چطور _همینجوری _چیه خانومی خیلی درموردش سوال میکنیا نکنه تو هم بلهههه _برو بابا حوصله داریییی مثل مجسمه ی ابولهل میموند _شاهنامه اخرش خوش است عزیزمن خلاصه تا خونه ی الی اینا یک ریز حرف زدیم این ارمانم که محو جمال الهام شده بودو هیچی نمیگفت تا الهامو رسوندیم ارمان گفت بدو بیا جلو بشین مگه من رانندتونم گفتم مگه نیستی با یه لحن غمگینی گفت چیه خرت از پل گذشته دیگه تحویل نمیگیری من پریدم یه ماچه ابدارش کردمو گفتم فدای داداچیه خودم برم من _راستی الهام رقصید؟ باکی رقصید؟ چی پوشیده بود ؟و...... _چه خبرته داداشی رو دادم بهتا حالا یکی یکی بپرس بعد به سوالاش جواب دادمو دیگه تا رسیدیم بخونه هیچ حرفی نزدم و چشام گرم خواب شدو خوابیدم تشکر یادتون نره دلبندانم نظری چیزیم دارید پ.خ بگید خوشحال میشم به جونه خودم ![]() ویرایش توسط saba_lovly : ۲۹ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۹:۳۳ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +21 امتیاز تو تاریکی به زوره نور ماه که تو اتاق افتاده بود ساعتو دیدم حدودا ساعت 2 نیمه شب بود نمیدونم کی منو تو تختم گذاشته بود احتمالا کار ارمان بوده دیگه خوابم نبرد رفتم لبس راحتیامو پوشیدمو دوباره تو تختم دراز کشیدم بعد یاد شبی که گذشته بود افتادمو خواب از سرم پرید همش یاد اقای گودزیلا میافتادم و اینکه چقدر ریلکس بود نگاه اخرش یه جوری بود دلم گیلی ویلی رفت برعکس اون ارسام که نگاهش مهربون بود به خودم گفتم چم شده من تا حالا نشده که به کسی فکر کنم تازه چییییی اونم از خوابم بزنم باز خوبه که فردا تعطیل اییییی خدا جووووووونم کی میشه عید بیاد بریم مسافرت دلم لک زده واسه یه مسافرت همینجورکه داشتم به مهمونی فر میکردم دیدم ساعت 4 صب شد دیگه کم کم چشام داشت گرم میشد و خوابم برد ساعت 10 با صدای مامانم که میگفت پاشو از خواب نازم بیدار شدم ولی باز پتو رو روسرم کشیدم که دیدم طبق معمول در همینجوری یی هو باز شد و پشته سره اون صدای ارمان که میگفت بیدار شو دیگه حوصلم سر رفت پاشو یکم بخندیم گفتم مگه من دلقکممممممممممممممممم و همینجور با لباس خواب دنبالش کردم که دیدم بابا از اتاق مطالعه اومد بیرون فوری یه ماچش کردم دیگه از ارمان یادم رفت همینجور که خودمو تو بغلش جا میکردمو لوووس میکردم دیدم ارمان قیافشو جمع میکنه کجو کوجول میکنه انگار یه چیزه چندش اور دیده و میگه ایشششش حالم بد شد منم گفتم شمارو هم میبینیم وقتی با ال....یهو دیدم گفت فدات شم من اجی جونم منم دیگه هیچی نگفتم بعد بابا گفت از دست شماها تو هم برو دست صورتتو بشوووور دخمل منم دوباره بوسش کردمو گفتم چشششم شما امر بفرما دیگه ارمانم بیخالش شدم تا به موقش حسابشو برسم . بعد صبحونه رفتم دیدم تی وی داره فال میگه فالشو گوش دادمو دیدم زیاد جالب نیستو میگه ملاقاتی در پیش دارید که پر منفعت است اخخخخخ جوون پول دار میشممم هه چه خوشمااا بعد رفتم کارای فردامو انجام دادمو به الیم یه زنگ زدم طبق معمول چرتوپرت گفتیم خندیدیم بعد یکم وسوسه شدم به ارسام بزنگم اما به زوروبلا جلوی خودمو گرفتم میدونم کمه بازم میذارم نزنید حالا ![]() ![]() ![]() ![]() گرچه میدونم هیشکی نمیخونه هیشکی منو دومس نداره![]() ![]() ![]() ![]() ![]() اما بازم واسه دله خودم میزارم | ||||||||
| | |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +21 امتیاز همینطور روزا مثل باد میگذشت و منم مشغول امتحانای ترم اول بودم و هیچ اتفاق خاصی نیفتادتا اینکه یه هفته مونده به عید بابام گفت 2روز مونده به عید میریم ویلامون نمک ابرود منم یه جیغ بنفش کشیدم از خوشحالی و پریدم بابامو یه ماچ ابدار کردم از ذوقم رفتم همون موقع وسایلمو جمع کردم مدرسه ام که خودمون تعطیل کرده بودیم روز رفتم رسید منو ارمان با ماشین اون رفتیم و باباومامی هم با هم امدن قررار بود خاله پریا اینام باهامون بیان اما شوهرش براش کار پیش اومدو نتونستن بیان خدارو شکر حوصله ی اون دختر افاده ایشو ندارم خاله پریا 2 تا بچه داره یدونه دختر که اسمش پروانس و 16 سالشه یدونم پسر ه اسمش پرهامه و 20 سالشه که دارو سازی میخونه و خیلی زرنگه کلا درمورد هرچیزی اطلاعات داره و برعکس پروانه خیلی شوخ و خودمونیو خاکیه به چشم برادریییییی خیلی دوسش دارم . وقتی رسیدیم ویلا طبق معمول فوری رفتم تو اتاقی که همیشه مال منه و لباسامو عوض کردمو فوری رفتم سمت دریاااا واییی خداجونم چقدر دلم واسه این دریا تنگ شده بود خود به خود نمیدونم چرا گریم گرفت همیشه همینم تا دریا رو میبینم گریم میگیره نمیدونم چرا یاد این میافتم که با همه ی این زیباییش و موجاشو چذر و مدش چرا گاهی جونه ادمارو میگیره خیلی از جوونا هستن که میان واسه تفریح اما بر اثره بی احتیاطی خونوادهاشن رو داغ دار میکنن شروع کردم بلند بلند با دریا حرف زدن درحالی که همینجور گریه میکردم سلامممممم دریا من باز اومدم دلم گرفته نمیدونم چرا خودمم به جون خودم خبر ندارم چم شده خدایااااا کمکم کن حالم خیلی خرابه رو ماسه های دریا زانو زدمو از ته دل گریه کردم فقط دلم میخواست گریه کنم تا خالی شم با تموم وجودم گریه میکردم اگه یکی رد میشد فکر میکرد زبونم لال یکیم مرده همینطور که گریه میکردم اهنگ غمگین سعید شایسته رو گوش میدادم و زل زدم به دریا یه دفعه صدای پا شنیدم میخواستم برگردم پشت سرمو نگاه کنم که صداش غافلگیرم کرد _میبینم که دختر خانوم زبون دراز داره گریه میکنه _مگه فقط بعضی از ادما میتونن گریه کنن ؟ هرکی یه وقتایی نیاز داره که گریه کنه _اینکه درسته اما فکر نمیکردم شما هم گریه بلد باشین حتما از غمه دوری یار گریه میکنید بالاخره خودش میاد یا نامش _حالا که دیدین منم گریه میکنم بهدشم مگه هرکی گریه کنه واسه عشقشه؟ _نه خب ولی اتفاقا وقتی گریه میکنین خیلی مظلوم تر میشین _فقط وقتی که گریه میکنممممممممممم؟ یعنی وقتای دیگه مظلوم نیستم _بر منکرش لعنت _شما اینورا ؟ مسافرت اومدین ؟ -اره با خونواده امدیم شما چی ؟ _منم همینطور از دور دیدم صدای ارمان میاد که میگه کجایی وروجک باز رفتی پیشه دریاجونت هنوز نیومده جوابشو ندادم تا خودش اومد و وقتی دید تنها نیستم تعجب کرد اونارو به هم معرفی کردمو گفتم از اشناهای مبینشونه اونم از رابین خوشش اومد اصلا مگه میشه کسی از این بشر خوشش نیاد بعدشم تازه دعوتش کرد خونه که اونم پرو پرو قبول کرد و اومد خونه ارمان اونو با بقیه اشنا کرد و نشستن مردا به حرف زدن منم رفتم تو اتاقم تا یه دوش بگیرم خیلی احساس خستگی میکردم زیر دوش به این فکر میکردم که چرا باید اونو اینجا ببینم و باز به فکرش فرو برممممم خودمو گوربه شور کردمو زود اودم بیرونو لباسامو عوض کردم رفتم پایین دیدم بلهههههههههههه این اقا هنوز هستن تازه بابامم که عاشقش شده چون معمولا بابا از کسایی که باهاش راجبه کار اینا حرف میزنن زود خودمونی میشه مخصوصصا این اقا که فرانسستو یه شرکتم داره و خونه و همه چیزشم تکمیله این اطلاعاتو از مبین به صورته کاملا موزیانه بدست اوردم رفتم اشپز خونه ببینم مامان کمک نمی خواد _به به مامی جونمممم شه کرده کمک نمی خوایییییی ؟ _چه عجب یه بار اومدی گفتی کمک نمیخوای برم نذرمو ادا کنم _وااااا مامااااااان یعنی من کمک نمی کنم اصلا بهت بشکنه این دست که نمک نداره _کمک که میکنی ولی از این لحاظ که دردسر درست میکنی واسم _واقعا که دلمو شیکوندی برو حالشو ببر _من فدا یدونه شیطونکم میشم حالا بیا سالاد درست کن بی زحمت _اینارو نیگاه چه قربون صدقه همدیگه میرن _چیه حسودیت میشههههه _کی من؟ به تووووو _اره عزیزمممممممممم _برو سالادتو درست کن حرف اضافه هم موقوف _ مامااااااااااااااان ببین چه پرو شده _بس کنید دو تاییتون حالا ،اقا رابین موند واسه شام _بله مگه بابا میزاره بره یمکیو گیر اوررده باهاش حرف بزنه مخصوصا اینکه خاله اینام نیومدن _نه خیر از پروییشه _خجالت بکش دختر بیا سالاد درست کن مصلا میخواستی کمک کنیااااا _چشمممممممممممممم مشغول سالاد درست کردن شدم و تا تموم شد مامان گفت بیا برو میزو بچین منم هی وسایلو بردم رو میز گذاشتمو هی میامدم تو اضشپزحخونه اون خرش گنده ارمانم نیومد یه کمک کنه واسا به وقتش به حسابش میرسممم میزو انقدر خوشمل درست کردم که حیفم میومد صداشون کنم بگم امادست همینجور داشتم بهش نیگا میکردم که مامانم اومد گفت چرا ایستادی مادرجووون برو صداشون کن الان سرد میشه غذا ها منم رفتم گفتم بفرمایید شام یهوووو دیدم خندیدن واه واه واه مگه خنده داشت منم یه چشم غره رفتم که خنده رو لبشون ماسید و خودشونو جمعو جور کردن به غیر بابا که با لبخنذ نیگام میکرد رفتم تو اتاقم یکم ادکلن بزنم که اینه دیدم قیافم انقدر با مزه شده که خودم زدم زیره خنده موهام که خشکشون نکرده بودم یه طرفه رو صورتم ریخته بودو یکم از صورتم خورشتی شده بودو یه دونم کاهو رو موهام بود این یکیوو حتما ارمان کده منم انقدر غررررررررررق کار بودم که میزو به بهترین شکل بچینم که نفهمیده بودم مامان نامردو بگوهاااا هیچی بهم نگفت ای روزگااااااااااار رفتم دست صورتمو دوباره شستمو یه دوش ادکلنم گرفتم و رفتم پایین دیدم همه دوره میز نشستن منم رفتم کناره ارمان نشستن که دیدم بلهههههه روبه روی اقای گودزیلام بابام داشت میگفت چه عجب این دختر خوشمل ما کار کردش منم گفتم بابا نگید از تعریفاتون خجالت میکشماااا مامان به همه غذا تعارف کردو گفت تروخدا بفرماییدو بابام تقریبا یه دیسو خالی کرده بود واسه رابین منم داشتم یواشکی میخندیدم که سنگینیه نگاهیو حس کردم سرمو بالا اوردم که دیدم بلههه این اقا هم داره میخنده و نیگا میکنه خندمو جمعو جور کردم ولی خوشمل تر میشه ها میخنده ولی با اخم اباهتش بیشترههه بعد دیدک گفت بخدا من انقدر جا ندارم اونم تازه شب واییییییییی مامانم اینا مثلا میخواد کلاس بزاره که رژیممو از این حرفا خلاصه مشغول غذا خوردن شدیم و وقتی غذا تموم شد همشون تشکر کردنو من موندمو مامانو ظرفای ثیف که دستمونو میبوسید مامان گفت تو برو من خودم جمع میکنم دیدمم زیاده و بعدشم برم باید به حرفای اونا گوش بدمو بعد اخرشب باز ذهنم منحرف میشهههههه با مامان میزو جمع کردیمو ظرفام تو ماشین گذاشتیمو مامان گفت بیا این میوه هااام ببر گفتم مگه چه خبره گفت نمیبری به ارمان بگم منم ظرف میوه رو بردمو دیدم چه عجب این ارمان عقلش کشید پیش دستیارو بزاره بعد ظرف میوه هم ازم گرفتو تارف کرد به همه منم رفتم نشستم چون میدونستم مامانم میاد خلاصه میوه هاشونو خوردنو اقا گفت رفع زحمت میکنم دیگه ببخشید مزاحم شدمو شمام فردا با خونواده تشریف بیارید جاننننننننننننننننننننننن ننم ایش چه زود خودمونی میشه (ولی ته دلم قند تن تن اب میکردن) بابام گفت حتما مزاحم میشیم جانم؟؟؟؟؟ بابا که هرجا هرجا نمیره چه خبره اینجااااا وقتی که از کنارم رد شد گفت خدافظ خانوم کوچولو منم گفتم خدابه همراتون چییییییییی چی گفت این ؟؟؟؟؟؟؟؟کوچولو؟ تازه فهمیدم چی گفت منم گفتم دوباره بای بابا بزرگ بعد خندیدو رفت عجبا کارای این اصلا معلوم نیست برگشتم خونه دیدم که بابا داره میگه بابای رابین دوستای قدیمو بودنو .....منم دیگه انقدر خسته بودم که رفتم تو اتاقمو با همون لباسا خوابیدم ...... ![]() ![]() ![]() ![]() | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| sabalovly, انجمن, مرداب, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| بی وفا | baranak94 کاربر انجمن | baranak94 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 42 | ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۲ قبل از ظهر |
| رزا | پدیده کاربر انجمن | پدیده | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 105 | ۲۰ مرداد ۱۳۹۰ ۰۹:۴۵ بعد از ظهر |
| ترس از عشق | تهمتن کاربر انجمن | تهمتن | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 114 | ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ ۱۲:۰۸ قبل از ظهر |
| زیر نور ماه | آزالیا کاربر انجمن | آزالیا | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 46 | ۱۵ تير ۱۳۸۹ ۰۸:۵۴ بعد از ظهر |