| |||
| | #31 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +23 امتیاز قرار نبود ارسام بیاد دنبالمون و منم تعجب کردم از اینکه دیدمش رفیتم جلو از ماشین پیاده شد اونم و گفت که میخواد مارو برسونه ولی مشخص بود که از قبل هماهنگ کرده با مبین سوار ماشینش شدیمو منم جولو نشستم بیچاره مبین درک میکردو روشن فکر بود خودش با پای خودش میرفت عقب مینشست تو راه اون دوتا داشتن طبق معمول کل کل میکردنو منم داشتم به اهنگی که پخش میشد گوش میدادم و مثل اینکه خود به خود لبخد رو لبام اومده بود و به این فکر میکردم که یهنی من به ارسام میرسم یا رابین یا هیشکدوم ... ارسام برگش طرفمو گفت خانوم خوشکلم به چی داره میخنده و منو نگاه میکرد انگار نه انگار که داره رانندگی میکنه که یه دفعه صدای جیغ مبین به گوشم رسید و پشت سرش صدای بوق ماشینی که محکم به ماشین ما برخورد کرد منم از ترس یه جیغ کشیدمو چشامو بستم و محکم به هم فشارشون دادم رو هم تا باز نشه تا ماشین ایستاد ...چشامو باز کردم که دیدم همه سالمم و این مبینم باز میخواست شروع کنه به غر غر کردن که بهش شاره کردم ساکت باشه ارسام از همه ما حالمونو پرسیدو شرم زده شد ماشینی که به ماشین ما برخورد کرده بود رانندش که پسر جوونی بود از ماشین پیاده شدو اومد سمت ماشین ما و ارسامم پیاده شد خوش بختانه ادم فهمیده ای بودو اهل دعوا اینا نبود از تیپشو از ماشینش میشد تشخیص داد -جوووون عجب تیکه ایه -خجالت بکش دختر الان نزدیک بود بمیریااااا چشاتو درویش کن -خب نیگاش کن عجب هلوییه البته یادم نبود تو تا ارسامو داری حق تاری به بقیه نگاه کنی چپ چپ نگاش کردم و بعدم به پسره دقیق شدم و دیدم راست میگه والا پیرهنه ابی نقتی پوشیده بود که استیناشم داده بود بالا با شلواره جین ابی و یه عینکه مارکدارم زده بود موهاشم خیلی قشنگو سنگین فشن کرده بود و ... -هوووووووووی گفتم یه نگاه کناااا نه اینکه بخوریش -برو بابا مبارک صاحبش -مرسی عزیزم نمیگم قابل نداره بت چون قابل داره -ارزو بر جوانان عیب نیس عزیزم دیدم ارسام با لبخند داره میاد سمتمون و دوباره پرسید چیزیتون نشد؟ -نخیرررر ناراحتی دوباره کارتو تکرار کن تا دبگه بکشیمون واقعان اخه وسط رانندگی جای تریپ لاو برداشتن و نگاه کردن به معشوقه ؟؟؟ -خب حالا بادمجونه بم افت نداره فعلا که سالمی -مبینم که حرصش گرفته بود محکم زد به بازو ارسامو گفت عجبببب اگه من دیگه بت خوبی کردم و گفتم بهت کجا می خوام بریم -شوما سروره مایی -خوبه خوبه گوشام دراز شد -میگم الان اسختر که دیره برین بیاین بریم یه دوری بزنیم -یه دونه ازون نگاهای مادر فولاد زرهیمو بهش کردم که گفت -خب بهتره دیگه استخر که تو خونه هست چه فرقی میکنه بیرون برین ؟الان بیاین بریم یه خورده بگردیم دلمون بـــــــــــــــاز شه -خب زنگ بزن لوله باز کنی که بیان بازش کنن ای خداااااااا باز اینا شروع کردن ... یکم که گذشت دیدم داریم از شهر خارج میشیم و هرچی دور تر میشیم مناظرش قشنگتر میشه انقدر حدود 1 ساعت میشد که تو راه بودیمو اخرشم ارسام نگر داشت ماشینو گفت پیادشین مام مثل سربازا ازش اطاعت کردیم و دنبالش راه افتادیم و اونم رفت سمت یکی از الاچیقایی که بود و بعدشم سفارش چای داد و میوه و قلیونو خرتو پرت اونجا فهمیدم بعله اقا قلیونم میکشه تازه مبین اونم بعلــــــه یه چپ به مبین نگاه کردم که شونه هاشو داد بالا خونواده مام با این که مقید نبودن بازم من خوشم نمیومد که دختر قلیون اینا بکشه و منم بی خیال اونا شدم مناظر اطرافو دید میزدم و اینکه یه دختر با دو تا پسر بود و دختر در حال گریه کردن بود منم تاسف خوردم که همون اولش میخواستی مراقب باشی دختر سنیم نداشت اخه و ازینش حرص میخوردم اخه یکی نیست بگه که به منچه خب یکم اونجا نشستیم و بالاخره اینا رضایت دادن و مام برگشتیم خونه و ارسامم حسابی از خدمتم درومدو ازم خداحافظی کرد که بره... باز من دلشوره گرفتم ...نمیدونم چه مرگم شده بود که تا یکی میخواست بره جایی اینجور میشدم اما سعی کردم بهش فکر نکنم و به این فکر کنم که فردا میرم خونه خودمـــــــون یوهوووووووووو یکی نیست بگه خجالت بکش دختره خرس گنده اخه اینجا انگار دارن بیگاری می کشن ازتو یا مثل کوزت داری کار میکنی ...ای خداااااا از دست منه فلک زده *** تلو خدا نقد کنین بدونم دارم چیکار میتونم اخه ![]() ![]() ![]() دومستون دالم تشکر و امتیاز قراموش نشه خوشملااااااا ![]() نبینم که باز نشستین منتظره چی هستین تو این اپه رمانم باید پاشین امتیاز بدین باید پاشین امتیاز بدین خوشملا تشکرو امتیار میدن خوشملا تشکرو امتیاز میدن ببخشید ازین حرفام دسته خودم نیست جو گرفتتم ![]() گفتم خدایا از همه دلگیرم گفت: حتی از من ؟ گفتم خدایا دلم را ربودند گفت: پیش از من ؟ گفتم خدایا چقدر دوری گفت : تو یا من ؟ گفتم خدایا تنها ترینم گفت : پس من ؟ گفتم خدایا کمک خواستم گفت: از غیر من ؟ گفتم خدایا دوستت دارم گفت: بیش از من؟ گفتم خدایا انقدر نگو من گفت: من توام تو من... ![]() بارانی ات را بپوش و در آغوشم بگیر، ابر، ابر گریه دارم...!! ویرایش توسط saba_lovly : ۲۳ فروردين ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۵۲ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *سمانه*, abien, alikhademi, AMIR73, angle92, ANNE, Anolin, armita1819, ART!ST, ashoka, ayda3, Az@de, azar1, coral, dokhtare babash, elnaz 90, Eyes Wide Shut, FAH!ME, farajoon, farnaz58, fatemeh70, ghazghaz, ghorbani, harimeshgh, helen888, hitana, horin, Jasper Hile, katy, kodaki, leila.kh, lili5225, M&M_601, mahtab10, mahtaj, maniia, mansoure, maryam-70, meno, morteza va ati, nafas44, nlp16001, raha55, RaheBipayan*, rahha, s-engineer, saba 68, saharmn, samir, sazin513, sepideha, serentipiti, sharona, shiva joon, skarlt60, soda 70, Taataa, violet_kl, ~MAR MAR~, ~nini~, ~pArnYa~, ~SAREH~, آسوده, آنالیا, بهار سرد, تهمتن, ساس بکس, شمیم جون, مریم1372, نسیا, گنجشک, یغما, یگانه |
| | #32 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +18 امتیاز شبش از ذوق اینکه مامان بابامو ارمانو فردا میتونم ببینم خوابم نمیبردش بالاخره به هزار زورو بلا خوابیدمو صبحم از ذوقم زود بیدار شدم رفتم پایین دیدم مامان مبین بیداره و داره صبحونه رو اماده میکنه -سلام صب بخیر -سلام دختر گلم صبح تو هم بخیر برو دستو صورتتو بشور بیا صبحونه بخوریم اگه تونستی مبینم بیدار کن -باشه رفتم سمت سرویس بهداشتیو دستو صورتمو شستمو مسواکم زدم و یه لیوان اب برداشتم رفتم سراغ مبین دیدم همچین مثل خرس خوابیده و اگه بخوام همینجور صداش کنم تا شبم این بیدار نمیشه لیوان ابو از یه مزیش یه دفه گرفم چپه کردم روش به صورتش یه دستی کشید و چشاشو باز کرد تا فهمید چی به چیو و اون مخش فعال شد منم فوری جیم شدم که دیدم داره جیغ میکشه و از جاش بلند شد اومد دنبالم تا پایین دنبالم میکرد که از پله اخری افتاد زمین و پاش پیچ خورد منم همینطور داشتم میخندیدم و اونم کفرش درومده بود -بالاخره که من تلافی میکنم خیره سرت دوستمی بجا اینکه بیای کمک نستی داری به من میخوندی؟ -اولا بادمجــــــــــون بم افت نداره دومم روزه اخرمه هااااا الان باید برم خونمون ترسیدم اگه منو نبینی و بدونه خداحافظی برم از دوریم دق کنی -برو بابا دلت خوشه -من که از دلت خبر دارم و میدونم که برم باید مامانت اینا کارخونه ابغوره گیری راه بندازن -هه کمتر پپسی باز کن واسه خودت مامان مبین –بسه دیگه بچه ها مبین تو هم خجالت بکش هنوز از خواب پا نشدی شروع کردی تا مبین اومد حرف بزنه مامانش یه چشم غره بهش رفت اونم واسم خطونشون کشید بعد صبحونه رفتم وسایلامو جمع کردمو اماده شدم تا برم خونه که مبین گفت منم میام باهات -مردم چه پروهناااااا خودشون خودشونو دعوت میکنن -اره مثل تو که خودتو انداختی خونه ما -اول خونه خالمه به تو چه دومنم دوســـــــت داشتم خوشکلکم -هیییی روزگار اونم حاضر شدو زنگ زد اژانس بعدشم رفتیم پایینو با مامانش خداحافظی کردیم که بریم خونه وقتی سوار سرویس شدیم مبین گفت -ای بابا حیف شد -چی ؟ -اینکه ارسام نیست اگه بود اون میرسوندمونو لازمم نبود پول اژانسو بدیم -بزار بیاد اگه بهش نگفتم -شیپورچـــــــــــــی -برو بابا حوصله ندارم راننده –بفرمایین رسیدیم خانوم -مرسی چقدر میشه -... -بفرمایین -یه وقت تو دست تو جیبیت نکنیا خسیس -برو بابا من مهمونتونم الان دارم میام خونتون دیگخ چیزی نگفتم رفتم خونه دیدم عالیه خانوم همه جا رو تمیز کرده عالیه خانوم یه خانومی بود که هرچند وقت یک بار میومد کمک مامان و هر روز نمیومد چون مامان دوست داشت خودش بیشتره کارارو انجام بده رفتم وسایلمو جابه جا کردمو پریدم تو حموم مبینم رفت سراغ کامیو وب گردی حسابی خودمو شستم و لیف که شدیم که دیگه پوست مینداختم بهدشم امیدم بیرون رفتم لباسامو پوشیدمو مبین اومد تا موهامو سشوار کنه -پشتتو کن تا این پشم گوسفندارو سشوار کنم عسلکم -میسوزییییی؟ بفزما ! دستت طلا -ای کوفت نگیری تو اخه موهات چرا انقدر لخته -دلش میخواد به تو چه -برو بابا تو هم دلت بسوزه موهای من مشکی پر کلاغیه مال تو چی بور ؟ اوق ... -عزیزم من که میدونم از حصودیت داری میگی اینارو -هه ولی جدا کوفتت شه -انقدر حرف نزن کارتو انجام بده اونم مشغول شدو بهدشم خودم گرفتم یه ارایش کردم خودمو البته ارایش که نمیشه گفت اخه به این سنم هنوز بلد نیستم ارایش کنم فقط یه رژ زدمو خط چشم کشیدم و یه لباس عسلیم تنم کردم که به چشمام بیاد اووووف رسما یه هلو برو تو گلویی شدماااااااااااا جات خالی ارسام جونم !!!!دختر خجالت بکش نچ نچ نچ بهدش رفتم خودمم انداختم رو تختم اخیــــــــــــــش هیجا خونه ی خوده ادم نمیشه -اها نیز که بهت خیلی سخت گذشته بود خونه مـــــــــا -تو چرا مثل جن میای ییهو -شما تو رویایید ما چیکار کنیم بیا ارمان تلفن -سلام داداش خوشملم -سلام به اجیه گلم خوبی عزیزم ؟ -اوهووووووم عالیم کی میرسین؟ -الان فرودگاهیم داریم راه میوفتیم طرف خونه -منتظرم یوهووووووووووووووو دلم براتون یه ذره شده -منم همینطور گلکم بای فعلا میرم وسایلو تحویل بگیرم -بابای منتظرم بعد تلفنو قطع کردمو رفتم پایین و میوه هارو تو ظرفش چیدم یه 45مین گذشت خودمم با تزیینو کارای دیگه سرگرم کردم و مبیم که واسه خودش میرقصیدو ادا مدا در میاورد والا من دیگه دارم شک میکنم که این عقلش سالمه یا بالا خونه رو اجاره داده -باز و غیبت منو کردییییی همینموقع صدای زنگ در اومد و منم پریدم رو ایفون تا درو با کنم واااااااااااااااااااای خدا جون رسیدن بالاخره ولی من چه لوس بودم و خودم خبر نداشتماااا دیدم رو تصویر ایفون کسی نیست درو باز کردم بدو بدو کردم سمت حیاط که دیدم هنوز کسی نیومده تو رفتم دم در که دیدم یه اقایی ایستاده و یه گل دستشه و گفت -خانوم این گل واسه شماست لطفا اینجارو امضا کنین امضا کردمو بعد از تشکر اومدم تو و کارته روی گلو خودم از طرف ارسام بود دیوونه -این دیگه چیه ؟از کجا؟ کی داد؟ چرا داد؟ -هووووووی چه خبرته دندون رو جیگر بزار یه دقیقه از طرف ارسام بیدش -ااااااااااوووو ملت چه کارا که نمیکننا رسما دیوونن -درست صحبت کنااااا رفتیم تو و گلارو تو گلدون گذاشتم حالا به مامان اینا چی بگم از طرف کیه بگم -خب بگو خودت خریدی واسه اونا -باز تو فکر منو خوندی -دیگه دیگه یه ساعت دیگم گذشت اما مامانم اینا نیومدن و دوباره دلشوره ی اومد سراغم هر چه قدرم به موبایلاشون زنگ میزدم کسی جواب نمیادو یا میگفت خاموشه همینجور اشکام شروع کردن به اومدن و هرچقدرم مبین دلداریم میداد فایده نداشت -باز مثل اون سری هی حرص بخور اخرشم اونجوری شه حتما تاکسیشون چیزی پنچر شده یا تو ترافیک موندن و... یه ساعت دیگم گذشت اماخبری نشد مبینم زنگ زده بود به مامان و بابام و خبر داده بود اونام داشتن میومدن خونمون به ارسامم گفته بود و اونم هر چی میگفت بهم تا دلداری بده بازم من میدونستم یه اتفاق بدی افتاده تا اینکه مامان بابای مبین اومدن خونمونو هم زمان تلنم زنگ خوردو دیدم شماره ارمینه انقدر ذوق مرگ شدمو شروع کردم به فش دادنش -ببخشید خانوم چند لحظه صبر کنین این دیگه کی بوددد وا این شمارم که مال ارمین بود -ببخشید بفرمایید شما -شما با صاحبه این شماره نسبت دارین --بله چطور -ایشونو منتقل کردن به بیمارستان لطفا تشریف بیارین موندم چی بگم دلو رودم داشت بالا میومد فقط تونستم بگم چرااا؟ -تصادف کردن و منتقلشون کردن به بیمارستان -بلـــــــــــــه ؟ !! چرا؟ همراهاشون چی پش؟ اونا چی؟ -خانوم به این ادرس بیاین همه چیز معلوم میشه -گوشیو قطع کردمو افتادم رو مبل -چی شده عزیزم اروم باش -ارمان ارمان -ارمان چییی؟ -گفت تصادف کردن ارمان و همراهاشو بردن بیمارستان و گفتن بیاین اینجا مثل دیووونه ها از جام بلند شدم رفتم سمت در -اینجوری میخوای بری درسا صبر کن لباساتو بیارم همه راه افتادیم سمت بیمارستانو تا رسیدیم مشخصاتشونو دادیم و پرستارم برگشت گفت خانومو اقای همراهشون فوت کردنو اقای جوونیم که بود مرگ مغزی شدن مرشورتو رو ببرن با این خبر دادنت من تا اینا رو شنیدم دیگه نفهمیدم چی شدو بیهوش شدم با ضربه هایی که به صورتم میخورد بهوش اومدمو داشتم اطرافمو میدیدم که تازه متوجه ی موقعیتم شده بودم و نمیدونستم چیکار کنم بغض گلومو گرفته بودو گریمم نمیومدو احساس خفگی میکردم با دستم گلومو فشار دادمو بزور گفتم من میخوام مامان بابامو ببینم ...اصلا ارمان کووو ارمانو میخوام ببینم همینطور داد میزدم و به ناله میکردم اما اشکم انگار خشک شده بود که دستی محکم یهو بغلم کرد و عجب این که یکم اروم شدمو اشکام سرازیر شدن رو گونه هام گریه میکردمو ناله میکردمو زجه میزدم کارام اصلا دست خودم نبود به مبین نگاه کردم که اونم همونطور که منو بغل کرده بود گریه میکرد مبین دیدی بدبخت شدم مبین کو مامانم کو بابام !!اون همه خوشگل کرده بودم این شد ؟ کو ارمانم داداش گلم چرا من ؟چرا یهو اینطوری شد ؟چرا من باهاشون نرفتم ،چرا من زندم ؟من چیکار کنم بدونه اونا ؟ای خدا چرااا؟ همینطور ناله میکردم که دوباره بیهوش شدم و وقت چشام باز شد هوا گرگومیش بود سرمو طرف پنجره بردم که دیدم یه اقایی ایستاده تا برگشت دیدم ارسامه و یه لبخند غمگین زدو اومد طرفم تا لباسشو دیدم باز همه چیز یادم اومد -عزیزم اروم باش به خودت فشار نیار اونام راضی نیستن -اصلا تو چی میدونی که یتیم شدن چیه ؟وای خداااا هنوز باورم نمیشه ،یهنی داداش گلم رو تخته بیمارستان افتاده ؟دیگه کیو اذیت کنم ...بابام مامانم ،مامان ترو خد بیا و بگو خوابم قول میدم دیگه به حرفت گوش کنم ماماااان ...اونوقت که دیگه داشت صبح میشد جیغ میزدم تو بیمارسانو ناله میکردم -خانومم اروم باش الان میان باز بهت بیهوشی میزننا ،امروز میخوان دفنشون کنن تا الانم که صبر کردن منتظره تو بودن ولی من به حرفش گوش نکردم یعنی نمیشدم گوش کنم هرکی جای من بود همینطوری بود ... مامان نازم بمیره و من زنده باشم از ارمانم غافل شده بودم و هنوز دیده بودمش بزور اجازه دادن از پشت شیشه ببینمش -فدات شم داداش گلم زود خوب شو دیگه الی منتظرتااا تو که دیگه نمیخوای منو تنها بزاری ... پرستار اومد و گفت که دیگه بسه باید برید و فایده ایم نداره اینجا باشین *** موقعی که میخواستن دفنشون کنن اونجا بود که من تازه چهرشونو دیدم مامانم که یه لبخند خوشکل رو لبش بود و بابامو نذاشتن ببینم میگفتن صورتش خیلی داغون شده خودمو رو جنازه ی مامانم انداخته بودم و ضجه میزدمو صورتمو چنگ مینداختم الی هم اومده بودو همینطور اشک میریخت و شوکه شده بود ...همه ی خاله هامو داییام اومدن بدن و خونواده ی بابامم اومده بودن دلم میخواست برم بهشون بگم حالا که مردن پیداتون شده !کجا بودین تا حالا ولی مبین که منظورمو فهمیده بود جلومو گرفتو میگفت اروم باش زشته جلو بقیه ولی من دلم پر بود زشت این بود که مامان بابای نازم و حالا داشتن خاک میکردن -مامان من بدونه تو چیکار کنم و،وقتی همه راجبه ماماناشون حرف میزنن من راجبه کی حرف بزنم ؟روز مادر واسه کی کادو بگیرم ؟روزه پدر چی؟ ای خدا اخه چرااا؟ انقدر گریه کرده بودم تو این مدت که دیگه صدام در نمیومد دوستای ارمان و بابام اینا همه اومده بودن و هی میومدن تسلیت میگفتن اما من اصلا نمیفهمیدم چی جوابشونو میدم و بد از اینکه مامان وبابامو دفن کردن همه رفتن تا برن رستوران و ناهار بخورن اما منو ارسامو مبین موندیم ارسام تا مبین بهش خبر داده بود برگشته بود ازونا خواستم تا منو تنها بزارن اولش قبول نمیکردن اما اخر سر دیگه سرشون داد کشیدمو قول دادم اروم باشن تا تنهام گذاشتن -مامانی خیلی بدی تنهام گذاشتی ...اخه من بدونه تو چیکار کنم فدات شم هم تو هم بابا؟دلتون اومد منو تنها بزارین ؟اخه چـــرا تنهام گذاشتین ؟من دیگه واسه کی وراجی کنم ؟بابا پاشو بیدار شو بگو نمیذاری شهر دیگه دانشگاه برمو فقط باید همینجا باشه پاشو خواهش میکنم ...یکیتون پاشین بگین دارم خواب میبینم !شما که سالم بودین ؟چرا اینجوری شد؟اگه بدونین چه ذوقی داشتم تا شماها بیاین وخونه ؟برای اولین بار میوه هارو مثل ادم چیدم تو ظرفش هه الان میگین تو این موقعیتم دست از چرتو پرت گفتن بر نمیداری دختررررر اصلا میخوام انقدر چرتو پرت بگم تا پاشین بهم بگین بسه دیگه سرمو رو خاکشون گذاشتم و زار زدم تا خالی شم اما تمومی نداشت اشکام و اونقدر گریه کردم تا بیحال شدمو فقط فهمیدم یکی منو تو اغوشش گرفته و داره میره چشامو باز کردمو دیدم ارسام و بعد دیگه چیزی نفهمیدم *** سلاااام ![]() ![]() ببینین چقدر گذاشتم اینم تقدیم به اونایی که میرن نقد میکنن ![]() ![]() خواهشا نقد کنین پلیززززز تا قبل مهر تمومش کنم وگرنه قفل میشه تا سال دیگه بعد کنکورم ادامشو بنویسماااااا ![]() ![]() ![]() (الان نگین فهمیدیم حالا کنکور داریاااااا ![]() )راستی ویرایم نشده اگه غلط املایی اینا داره ببخشید و احتمالا یه تغییر کوچولو بکنه این پست ![]() ![]() ![]() خدا خیرتون بده ننه جونا تشکرو امتیازم یادتون نره ![]() ![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | alikhademi, AMIR73, angle92, Anolin, armita1819, Arrosha, ART!ST, AVESTA, ayda3, Az@de, azar1, coral, crystal_vampire, delaram18, dokhtare babash, elnaz 90, Eyes Wide Shut, FAH!ME, farnaz58, fatemeh70, ghazghaz, ghorbani, hadi88, harimeshgh, hasti59, helen888, henia, hitana, horin, hungry_cat20, Jasper Hile, katy, leila.kh, lili5225, M&M_601, mahtab10, maniia, mansoure, maryam-70, meno, nafas44, nlp16001, paiz, pariatis, persian-star, raha55, RaheBipayan*, rahha, robina, s-engineer, saba 68, samir, sansi, sazin513, sepideha, serentipiti, shabnamsobhabi, sharona, shiva joon, skarlt60, soda 70, Taataa, violet_kl, yaqush, ~MAR MAR~, ~nini~, ~pArnYa~, آسوده, آنالیا, بهار سرد, شمیم جون, عشق یخی, فاطیما8, مریم1372, نسيا, نسیا, یغما |
| | #33 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +18 امتیاز چند روز گذشت و من متوجه اتفاقای اطرافم بودم اما اصلا حرف نمیزدم با کسی حتی با ازسامو مبین تا این که یه روز ارسام اومد تو اتامو شروع کرد به حرف زدن اما وقتی که دید من چیزی نمگمو هنوز سکوت میکنم اخرش عصبی شد و دستشو برد بالا که سیلی بهم بزنه شاید به خودم بیام اما دستشو تو هوا نگر داشتو عوضش همه حرفاشو با داد و صدای بلند زد و دلم میخواست جواب بدم بهش تا اونم از تو این برزخ نجات بدم میفهمیدم که اونم داره عذاب میکشه و اذیت میشه اما نمیتونستم کاری کنم چشای ابیش بارونی بود اماده ی اماده برای بارش بود به چشاش نگاه کردم اما نمیدونم چی شد که یاد رابین افتادم ...حتی زنگ نزده بود واسه یه تسلیت ...دلم شکست دوباره غرق چشای ارسام شدم منکه ارسامو داشتم لازم نبود به اون فکر کنم دیگه ...اخرش ارسام اشکش اومد که روشو فوری اونور کرد تا من نبینم اما من دیدم و با صدای ارومی که فکر نمیکردم بشنوه گفتم ارســــام فوری برگشتو منو نگاه کرد از چشاش تعجب میبارید منم وقتی اشکاشو دیدم بغضم که گلومو گرفته بود و داشت خفم میکرد شکستو تا میتونستم گریه کردم اونم سرمو تو اغوشش گرفت اجازه داد تا خودمو خالی کنم -بسه دیگه دختر اتفاقیه که افتاده با گریه که چیزی درست نمیشه -ارسام ارسام نمیدونی که چه قدر سخته که مامان باباتو هم زمان با هم از دست بدی اونم اونایی که سالم بودن -عزیزم این شتریه که در خونه هرکی میشینه تو الان باید بشینی واسه ارمان دعا کن تا زودتر خوب شه -واییییییی ارمان با به یاد اوردن ارمان گریم شدت گرفتو خدایا با این درد دیگه چه جوری کنار بیام ... -ارسام میخوام برم ارمانو ببینم -فلا نه بزار حالت یکم بهتر شه بعد میریم پیشش -نه خوبم الان ...خواهش میکنم الان بزار برم پیشش -باز حالت بد میشه گلم واسه خودت میگم -نه قول میدم خودمو کنترل کنم -قـــــــــول؟ -باشه بابا قول -افرین خانومم پس بار یه چیز بیارم بخوذی بعد بریم -نه فعلا چیزی میل ندارم -نمیشه که -خواهش -باشه پس میگم مبین بیاد کمکت تا اون رفت مبین فوری اومد خودشو انداخت تو اغوشم -فدات بشم گلکم خوبی خانومی؟ -انتظار داری بگم خوبم ؟ -میدونم عزیزم باور کن درکت میکنم ولی کاریش نمیشه کرد با گریه زاری اونارو هم بیشتر عذاب میدی -میتونی درک کنی ؟ چه جوری؟ تو مگه جای من بدونی که چه دردی داره که مامان بابات مرده باشن و بدونی دیگه نمیبینیشون و تا اخر عمر تنهاییو یتیمیییی و بقیه احساس ترحم دارن روت، ببینی که داداش نازت گوشه بیمارستان افتاده با اینکه سنی نداره و کلی ارزو داره ...ارمان کجاست که میخواست تازه براش بریم خواستگاری چه ارزوها که نداشت میگفتمو گریه میکردم دست خودم نبود واقعا درد بدیه -بسه عزیزم ارمان هنوز که زندست و ایشالله به هوش میاد گلکم خودشم به حرفش امید نداشت مرگ مغزی کم چیزی نبود منم دیگه چیزی نگفتمو با کمک مبین اماده شدم سرم گیج میرفت از شدت ضعف و گرسنگی داروها و امپولایی که بهم تزریق میکردن مبین کمکم کرد تا برم پایین بعدش با ارسام حرکت کردیم رفتیم سمت بیمارستان مامان مبینم رفته بود خونشون تا کاراشو کنه باز بیاد اینجا تو این مدت همه فهمیده بودن که بین منو ارسام یه چیز هست اما دیگ حال فکر کردن به این یکی موضوع رو نداشتم . *** اهم اهم دیگه نمیگم چیزایی که باید بگمو ![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, 90ia, abien, alikhademi, AMIR73, amisha, angle92, Anolin, armita1819, Arrosha, ART!ST, AVESTA, ayda3, Az@de, azar1, barane khazan, coral, crystal_vampire, dokhtare babash, elnaz 90, Eyes Wide Shut, FAH!ME, farnaz58, fatemeh70, ghazghaz, ghorbani, harimeshgh, hasti59, helen888, henia, hitana, horin, hungry_cat20, Jasper Hile, katy, leila.kh, leona, lili5225, M&M_601, mahtab10, maniia, mansoure, meno, nafas44, nlp16001, paiz, pariatis, perijooon, raha55, raha_67, RaheBipayan*, rahha, s-engineer, saba 68, samir, sansi, sazin513, sepideha, serentipiti, sharona, shiva joon, skarlt60, soda 70, Taataa, violet_kl, yaqush, ~MAR MAR~, ~nini~, ~pArnYa~, آسوده, آنالیا, بهار سرد, خانم الفا, شقایق وحشی, شمیم جون, مریم1372, نسيا, نسیا, واران, پیازچه, یغما |
| | #34 (لینک مستقیم) | |||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,088
(View Stats)
تشکرها: 54,493
تشکر شده 92,926 بار در 7,710 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز نقل قول:
| |||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | $~roya~$, 677389, armita1819, ART!ST, AVESTA, dokhtare babash, elnaz 90, Eyes Wide Shut, FAH!ME, farnaz58, harimeshgh, horin, M&M_601, masoomah, phoenix-z-f, raha55, RaheBipayan*, rahha, s-engineer, saba_lovly, sazin513, serentipiti, violet_kl, ~MAR MAR~, ~nini~, ~pArnYa~, آنالیا, بهار سرد, روشناک, شمیم جون, مریم1372, واران, یغما |
| | #35 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز وسط راه مبین رو پیاده کردیم تا کارشو انجام بده جایی کاره واجبی داشت ...تا رسیدیم بیمارستان من فوری از ماشین پیاده شدم رفتم داخل به ارسامم که هی صدام میکرد توجهی نمیکردم ولی اون بالاخره خودشو بهم رسوندو رفتیم سمت اتاقی که ارمان عزیزمو اونجا نگرداشته بودن از پشت شیشه نگاش میکردم خدایا باورم نمیشه یعنی این داداش نازمه که همه میگن امید زیادی نیست و فقط باید منتظره مجزه بود !!! ارمان ... به زور و هزار مصیبت ارسام اجازه گرفت که برم داخل ...دکتر گفته بود باید مواظب باشم و گریه و زاری راه نندازم ولی مگه میشد !!! رفتم داخل کنار تختش ایستادم سلام داداشی خوبی ؟ من اومدم پیشت چرا چشاتو باز نمیکنی؟ دلم برات قد یه نخود شده ...چرا دیگه بهم نمیگی مثل خرس میخوابی ! دلم تنگ شده چرا زندگیمون یه دفعه ای اینجوری شد ؟ چرا همه چیز به هم ریخت ! ترو خدا پاشو ...چشاتو باز کن ...مگه من چقدر تحمل دارم ؟؟مگه من چند سالمه ؟ مامان بابا دردشون کم بود که تو هم میخوای تنهام بزاریو چشای نازتو باز نمیکنی به ته ریشی که رو صورتش بود نگا میکردم هه ...اونی که همیشه به خودش میرسید تا دل دخترا رو ببره حالا ته ریش داشت و موهاش نامرتب بود نمیدونستم چیکار کنم شاید اگه بگم فاصله ای با دیوونه شدن نداشتم باور نمیکنین دیگه اشکامم در نمیومد و اشکی واسم نمونده بود پرستار اومد تو گفت واسه امروز بسه دیگه رفتیم بیرون دکتر گفته بود اگه تا چند روز دیگه بهوش نیاد دیگه ... البته من اینارو کاملا اتفاقی شنیدم وقتی که داشت به ارسام میگفتو فکر نمیکردن من اونجا باشم تا متوجه من شدن دیگه ادامه حرفشونو نزدن ارسام گفت بریم خونه اما من نمیخواستم ازون جا دور شم چرا برم خونه! خونه ای که دیگه کسی انتظارمو نمیکشه ! تنها کسی که از خونوادم مونده بود اینجا بود حالا من برم خونه ! دوباره برگشتم از پشت شیشه ارمانو نگاه کنم که کسی منو صدا زد برگشتم طرفشو منتظر نگاش کردم -سلام ببخشید میتونم وقتتونو بگیرم ؟ تعجب کردم اخه من نمیشناختمش ارسام برگشتو گفت -خانوم الان وقت این حرفا نیست پرسشگر به ارسام نگاه کردم اما اون چیزی نگفت دوباره به اون خانومه بپرسشگرنگاه کردم که شروع به گریه کردن کرد واقعا از کارشون گیج شده بودم ارسامم کلافه هی لای موهاش دستشو میکشید خانومه - خانوم خواهش میکنم التماس میکنم داداشمداره میمیره ول شما میتونین جونشو نجات بدین تو این دنیا کسی جز اونو ندارم خواهش میکنم التماس میکنم کلفتیتونو میکنم رضایت بدین باز به ارسام نگاه کردم به این امید که متوجه نگام بشه و بگه رضایت چی اما اون سرشو پایین انداخت -خانوم اگه رضایت بدین که قلب داداشتون رو ... تازه متوجه حرفش شدم دیگه چیزی نمیفهمیدم برگشتم به طرف ارسام با نگرانی نگام میکرد یه دفعه ای پاهام سست شدو افتادم زمین اما ارسام فوری منو گرفت و بلندم کرد باز مثل دیوونه ها شده بودم نه حرفی میتونستم بزنم نه گریه کنم ارسام شروع کرد به دادو بیداد کردن و دعوا کردن با اون خانومه که پرستارا اومدن و ... خدایا یعنی ارمان دیگه... خدایا دستم به دامنت میدونم بنده ی خوبی نبودم اما این حقش نیست اخه من چیکار کنم...! موضوع به همین جا ختم نشد تو اون مدت هر روز یکی میومد و یکی از عضوای بدنشو میخواستن منم روز به روز داغون تر میشدم دکترم گفته بود تا چند روز دیگه بیشتر وقت نیست وگرنه دستگاهارو خاموش میکنن با یه مرده متحرک فرقی نداشتم مبینم بیچاره از ترسش حرفی نمیزد ولی میشد فهمید که نظرش اینه که اعضای بدنشو هدیه کنیم اگه اون زنده نمیشه حد اقل یکی دیگه رو از مرگ نجات بدیم خودمم دیگه قدرت فکر کردن نداشتم فقط دو روز مونده بود !!! تصمیم گرفتم که اجازه ی اینکه اعضای بدنشو به بقیه بدن رو ندم اما ... یاد اون خانومه ای افتادم که فقط داداششو تو این دنیا داشت با اینکار اگه من داداشیمو از دست میدادم اما داداش اون زنده میموند... پس ...تصمیمم عوض شد ای خدا دیگه طاقت ندارم منم بکش و راحتم کن از این زندگی تو راه بیمارستان بودیم که بریمو من رضایت بدم همشون ازم تشکر میکردن اما من تشکر اونارو میخواستم چیکار قراربود فردا کارای لازمو انجام بدن .. یعنی داداشم فقط همین 1 روزو کنارم بود !!! از فردا تنهای تنها میشدم ... بلاخره روز موعود رسید از دکتر خواستم که اجازه بده باهاش حرف بزنم اونم درکم کردو اجازه داد میخواستم ببرم تو اتاق که مبینم میخواست باهام بیاد اما ارسام مانعش شد تا راحت باشم منم رفتم داخل... فقط گفتم داداشی دیگه نمیدونم چی بگم و این شعرو شروع کردم به زمزمه کردن که ارمان خیلی دوسش داشت اگه یه روز بری سفر ... بری زپیشم بی خبر و لحظه اخر نگاهم به چشمان بسته ارمان خیره ماندو و یاد قدیما و کل کل کردنامون میوفتم که یه لحظه احاس کردم پلکاش تکون خورد اما زهی خیال باطل و خودمم دیگه نفهمیدم چی شد ...اسیر رویاها می شم ... دوباره باز تنهامی شم به شب می گم پیشم بمونه ... به باد می گم تا صبح بخونه بخونه از دیار یاری ... چرا می ری تنهام می ذاری اگه فراموشم کنی ... ترک آغوشم کنی پرنده دریا می شم ... تو چنگ موج رها می شم به دل می گم خاموش بمونه ... میرم که هر کسی بدونه می رم به سوی اون دیاری ... که توش من رو تنها نذاری اگه یه روزی نوم تو تو گوش من صدا کنه دوباره باز غمت بیاد که منُو مبتلا کنه به دل می گم کاریش نباشه ... بذاره درد تو دوا شه بره توی تموم جونم ... که باز برات آواز بخونم که باز برات آواز بخونم... اگه بازم دلت می خواد یار یکدیگر باشیم مثال ایوم قدیم بشینیم و سحر پاشیم باید دلت رنگی بگیره ... دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری ... که توش من رو تنها نذاری اگه می خوای پیشم بمونی ... بیا تا باقی جوونی بیا تا پوست به استخونه ... نذار دلم تنها بمونه بذار شبم رنگی بگیره ... دوباره آهنگی بگیره بگیره رنگ اون دیاری ... که توش من رو تنها نذاری اگه یه روزی نوم تو ، تو گوش من صدا کنه دوباره باز غمت بیاد که منُو مبتلا کنه به دل می گم کاریش نباشه ... بذاره درد تو دوا شه بره توی تموم جونم ... که باز برات آواز بخونم اگه یه روزی نوم تو باز ، تو گوش من صدا کنه دوباره باز غمت بیاد که منُو مبتلا کنه به دل می گم کاریش نباشه ... بذاره دردت جا به جا شه بره توی تموم جونم ... که باز برات آواز بخونم که باز برات آواز بخونم که باز برات آواز بخونم که باز برات آواز بخونم | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *شهرزاد, 677389, alikhademi, AMIR73, Anolin, armita1819, ART!ST, AVESTA, ayda3, Az@de, azar1, crystal_vampire, dokhtare babash, Eyes Wide Shut, FAH!ME, farnaz58, ghazghaz, ghorbani, harimeshgh, hasti59, helen888, hitana, horin, hungry_cat20, Jasper Hile, katy, M&M_601, mahtab10, maniia, mansoure, meno, mohebat, nafas44, niloofarane, nlp16001, paiz, pariatis, perijooon, persian-star, raha55, RaheBipayan*, rahha, raynak, s-engineer, saba 68, sansi, sazin513, serentipiti, shabnamsobhabi, sharona, shiva joon, skarlt60, soda 70, vayi, violet_kl, yaqush, ~MAR MAR~, ~nini~, ~pArnYa~, آسوده, آنالیا, بهار سرد, شمیم جون, فاطیما8, م.م.ر, مریم1372, نسيا, یغما |
| | #36 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +17 امتیاز کم کم چشام باز شدو متوجه اطرافم شدم و دیدم تو اتاق کسی نیستش اب میخواستم و خیلیم تشنم بود به زور دستمو میخواستم به میزی که کناره تخت بود برسونمو لیوان رو بردارم هه پهلوون بازی میخواستم در بیارم ...اما تا دستم به لیوان رسیدو میخواستم لیوانو بیارم سمتم لیوان افتادو شکست و منم خیره شدم به تیکه های لیوان ...همون موقم پرستار اومد تو و با دیدن چشای باز من فوری از اتاق خارج شد و همراه ارسام برگشت تو ارسامم تا دید چشام بازه پرید طرفمو شروع کرد به بوس کردنم و خندیدن اینم واسه خودش خوشه هااااا بیا ببین حالا میگن دوست همدم شادی ها و ناراحتی هاته اینکه موقع ناراحتیه من داره میخنده ...همینطور داشتم نگاش میکردم که بازم لپمو بوسید اصلا انگار نه انگار که پرستارم اونجا بود ... پرستاره سرشو تکون دادو به سمت در رفت تا خارج بشه ارسامم تا اون رفت پرید رو تخت وگفت -فدات بشم نمیگی ارسام دق میکنه اخه چرا لج میکنی و به خودت نمیرسی ( تو دلم گفتم تو هم اگه جای من بودی ازین بدتر بودی ) درسته که مامان بابات عمرشونو دادن به شمااااااا (چه با ادب شده این ) اما دلیل نمیشه که از دنیا دست بکشی الان خداروشکر حد اقل ارمامو داری به اون فکر کن ... خدایا چی میگه این زده به سرش!!!!!!!!!!! -چیییییییییییییییییییییییی ییی؟ -چه خبرته بابا چرا جیغ بنفش میکشی گوشه هااااااا...بله خانومم ارمام فعلا حالش بهتره یه سری واکنش نشون میده اما یه مقدار طول میکشه تا اینکه کاملا خوب شه من همونطور مات مونده بودم قادر به درک چیزایی که میگه نبودم مگه میشد ؟؟؟ از ته دلم دعا کردم که خواب نباشه اگرچه مامان بابامو از دست داده بودم اما وجود یه عضو از خونوادم یه نعمتی بود حاضر بودم هر چی دارمو بدمو اما داداشم زنده بمونه ویرایش توسط saba_lovly : ۲۳ فروردين ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۵۴ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *شهرزاد, 677389, alikhademi, AMIR73, Anolin, armita1819, ART!ST, AVESTA, ayda3, Az@de, azar1, dokhtare babash, FAH!ME, farnaz58, Fatima_14, ghazghaz, ghorbani, harimeshgh, hasti59, helen888, horin, katy, M&M_601, mahtab10, maniia, mansoure, meno, nafas44, nlp16001, paiz, perijooon, RaheBipayan*, rahha, s-engineer, saba 68, samir, sansi, sazin513, shabnamsobhabi, sharona, shiva joon, skarlt60, soda 70, violet_kl, yaqush, ~MAR MAR~, ~nini~, ~pArnYa~, آنالیا, شمیم جون, م.م.ر, مریم1372, نسيا, یغما |
| | #37 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +16 امتیاز ارسام بهم قول داده بود که اگه حالم بهتر شه از دکتر اجازه گیره برم پیش ارمانم اخه دکتر نمیذاشت ببینمش بدلیل ضعفی که داشتم و اینکه این مدت اصلا غذای درست حسابی نخورده بودم منم اگه نمیخواستم لج بازی کنم باید اعتراف میکردم که واقعا دلم میخواست یه گاو رو بخورم هم از ذوقم هم اینکه خیلی احساس گرسنگی میکردم منم برای اینکه بزارن برم پیشش هرچی اورن برامو خودم به طوری که هم تعجب کرده بودن هم خندشون گرفته بود اخه از کی بود چیزی نخورده بودمو اشتهام کم شده بود به اطرف اتاق نگاه کردم اتاقش دیواراش اینا ابی بود یه جور به ادم ارامش خاصی میداد بر عمس بیمارستانای دیگه بود که حالم بد میشد تا داخلش میرفتم ارسام منو کمکم کرد از جام بلند شم اخه به دلیل ضعفی که داشتم و باعث شده بود از حال برم نمیتونستم هنوز همه کارامو خودم انجام بدم این وسطم نمیدونم رفیق نامردم کجا بود ... تا رسیدیم قسمتی که داداشیمو اونجا نگر میدارن یه حسخاصی بهم دست داد حس اینکه هنوزم خدا به یادم هست و یکی هستش که همیشه به یادم باشه ... همینطور از پشت شیشه دیدمش اخه بهم اجازه نمیدادن داخل برم همینم ارسام به زور اجازه گرفته بود از ذوقم نمیدونستم چه کار کنم وقتی به ارسام گفتم حالت چشاش شیطون شدو گفت -هنوز مشتلق منو ندادیاااااا -خب حالا منظور ؟ -خودت خوب میدونی چیو میگم منم دیگه واسم مهم نبود سرمو بردم جلو که گونشو بوس کنم اما اون زود تر از من منو بوسید با اینکارش کلی ارزش برام قا ئل شد و منم با محبت تو چشاش نگاه کردم که با صدای سرفه ی پرستار به خودمون اومدیم و از اون محوطه خارج شدیم ارسام دست منو گرفته بودو منم هی میخندیدم واسه هرچیزی و اونم از خنده ی من خندش میگرفت تا اینکه اون دختره رو دیدیم که داداش اونم احتیاج به قلب ارسام داشت رفتم طرفش که در حال گریه بودو در اغوشش گرفتم کلی دردو دل باهام کرد و از وضعیت زندگیشونو همه چیش گفت منم تصمیم گرفتم هرجور شده حتی اگه قرار با پارتی و پول باشه یا هرچی بگردم برای داداشش قلب پیدا کنیم | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | 2KHTARE ABI, 677389, abien, alikhademi, AMIR73, Anolin, armita1819, ART!ST, AVESTA, ayda3, Az@de, azar1, dokhtare babash, FAH!ME, farnaz58, Fatima_14, ghazghaz, ghorbani, harimeshgh, hasti59, helen888, horin, katy, leona, M&M_601, mahtab10, maniia, mansoure, meno, nafas44, niloofarane, nlp16001, paiz, perijooon, RaheBipayan*, rahha, s-engineer, saba 68, samir, sansi, sazin513, shabnamsobhabi, sharona, shiva joon, skarlt60, soda 70, violet_kl, yaqush, ~MAR MAR~, ~nini~, ~pArnYa~, آنالیا, بهار سرد, شمیم جون, م.م.ر, مریم1372, نسيا, یغما |
| | #38 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +17 امتیاز اونو اوردم خونه همراه با خودم و به ارسام سپردم پیگیر خونه زندگیشون باشه و همچنین بگرده دنبال قلب و ... اون شب تا صبح با هم حرف زدیم و مبینم یه تبریک بهم گفت و گف که به الیم خبر داده اما نمیدونم چرا رفتار الی تغییر کرده بود حتی بهم زنگم نزده بود ! فرداش رفتیم بیمارستان باز و متوجه شدیم که کسی پیدا شده واسه اهدای عضو و متاسفانه اونم جوانی بوده که با موتور تصادف کرده و... اخه چرا ملت رعایت نمیکنن که اینطوری بشه ... قرار بود هرچه زود تر عملشو انجام بدن و چون اون جوونه کارته اهدای عضو داشته دیگه همه چیز زود جور شده بود و حال ارمان هم خیلی بهتر شده بود به طور کلی دکتر میگفت معجزه رخ داده ... قرار بود مبینم بیاد بیمارستان و شازده توضیح بده که کجا بوده این مدت ...(حالا انگاری چقدر گذشته ) این سری دیگه گذاشتن بریم داخل اتاقش و تا دیدمش از خوشحالی زدم زیر گریه اونم در حالی که چشاش پر اشک شده بود منو نگاه میکرد ...نمیشه توصیف کرد که چه لحظه ای بود ارسامم که اومده بود داست با یه لبخند خیلی قشنگ مارو نگاه میکرد و کیمیام که دیگه حالا باهاش راحت تر شده بودم اون حسی بدی که بهش داشتم از بین رفته بود داشت گریه میکرد تا اینکه یهو در همچین باز شد که من گریم بند اومد برگشتم ببینم که کیه که دیدم این دوست عتیقه ی ماست -به به جمعتون جمعه گلتون کمه میبینم که ارمان خان ازون دنیا برگشتن و این عزرائیلم نتونسته کاری پیش ببره و مارو از شر این راحت کنه ارمان با بیحالی گفت حیف که الان نمیشه وگرنه حالیت میکردم -برو بابا منو میترسونه تو رو که فعلا یه فوت کنم افتادی من- درست صحبت کناااا با خان داداشم وگرنه با من طرفی مبین – نه عشقم تو خونه خودتو کثیف نکن به خاطه این عتیقه دیگه گریه یادمون رفته بود و مشغول کل کل شدیم و یه خورده دیگم اونجا بودیم و بعدش ما رو بیرون کردن و مام رهسپار خونه شده کلی حرف داشتم که با ارمان بزنم اما دوست نداشتم که جلوی بقیه بزنم و میخواستم باهاش تنها باشم با کیمیا و مبین رفتیم تو اشپزخونه تا ببینیم میتونیم چیزی درست کنیم یا نه ...از ذوقم دوس داشتم همه کارارو خودم انجام بدم یه لحظه یاد روزی افتادم که مامان اینا میخواستن برگردن اون موقم همه کارارارو داشتم خودم میکردم امــــا... سعی کردم افکار منفی رو از ذهنم بیرون کنم الان وقت غم غصه نبود و تا شقایق هست زندگی باید کرد ... دوزتای خوشملم نقد یادتون نره خواهشا و این بنده ی حقیر رو ببخشین که دیر به دیر میزاره ویرایش توسط saba_lovly : ۱۰ مهر ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۳۴ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | *شهرزاد, 2KHTARE ABI, 677389, 90ia, abien, alikhademi, AMIR73, amisha, angur, Anolin, armita1819, Arrosha, ART!ST, ayda3, azar1, crystal_vampire, deragun, dokhtare babash, eh3an00, FAH!ME, farnaz58, Fatima_14, ghorbani, harimeshgh, hasti59, helen888, hoda_f1, horin, hungry_cat20, Jasper Hile, katy, leona, M&M_601, mahtab10, maniia, mansoure, meno, niloofarane, nlp16001, paiz, parisa.1564, perijooon, raha_67, RaheBipayan*, rahha, s-engineer, saba 68, sansi, sazin513, shabnamsobhabi, sharona, shida.m, shiva joon, skarlt60, soda 70, yaqush, Z.BITA, zeinab_bl, ~MAR MAR~, ~nini~, ~pArnYa~, آسوده, آنالیا, بهار سرد, روشناک, شمیم جون, م.م.ر, مریم1372, نسيا, یغما |
| | #39 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 5,088
(View Stats)
تشکرها: 54,493
تشکر شده 92,926 بار در 7,710 پست
کتاب مورد علاقه : Pride & prejudice حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز رمان ادامه داده میشه! لطفا بین تایپ کتاب پستی ارسال نکنید! ممنونم | ||||||||
| | |
| | #40 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: جایی که عشق اونجاســــت
نوشته ها: 749
(View Stats)
تشکرها: 8,141
تشکر شده 7,200 بار در 1,604 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی،برایم بمان حالت من : | پست بسیار مفید : +9 امتیاز اونشبم گذشت و فردا من دوباره خودم رفتم بیمارستان پیش تنها کسی که تو این دنیا داشتم دیگه شبه قبلش بچه ها مجبورم کرده بودم لباسای تیرمو عوض کنم میگفتن واسه حال ارمانم بهتره اینجوری ،فرداش که ارمانو دیدم چشام پره اشک شد باز یاد مامان بابا افتادم دلم گرفت چی میشد اخه اگه اونام بودن ...! اما بازم خدارو شکر کردم که ارمان واسم موند وگرنه .... اون لبخند دختر کشش و زد و اغوششو برام باز کرد منم که محتاج اغوشش بودم با سرعت به طرفش رفتم و بی توجه به موقعیتمون خودمو خالی کردم از همه رنجاو سختی هایی که تو این مدت کشیده بودم گفتم حتی اینکه قرار بود اعضاشو اهدا کنیم همه رو با خجالت گفتم اما اون با اون لبخندش فقط نگام میکرد و میگفت کاره خوبی میکردی ...تا 1 ساعت دیگه پیشش بودم اما بعد رفتم پیش دکترش ،دکترش گفت تا هفته دیگه مرخصش میکنن خیلی خوشحال بودم در پوشته خودم نمیگنجیدم ...صدای گوشیم اومد مثل همیشه ارسام بود _بفرمایید -درسا خانوم ؟ _نخیر اشتباه گرفتین _وای خانمی منو عفو کن حواسم پیش عشقم بود دقت نکردم _صبر کن ببینم عشقت کیه ؟ _شما که درسا نیستی پس به شما ربطی نداره ! _که اینطور به هم میرسیم اقا _اخ جون هر چه زودتر بهتر من که از خدامه _من چی میگمم تو چی میگی ؟ _خب تو چی میکی من چی میگم ؟ _اه دیوونم کردی ول کن _ شما دیوونه بودی عزیزم تقصیر من ننداز دیوونگیتو _کاری نداری قطع کنم؟ _نه از اولم کاری نداشتم عشقم _پرو بای _نه کجااااا شوخی کردم کجایی حالا هنوز بیمارستانی ؟ _اره دارم میرم خونه ولی تا یه سری از کارامو انجام بدم _بیام دنبالت ؟ _نه مرسی خودم میرم _اوکی عزیزم غروب میام پیشت _چه خودش خودشو دعوت میکنه بچه پرو _به شما رفتیم خانوم گل _خوبه حالا اصلا من بعد ظهر نیستم _واقعااا؟ پس چرا مبین میاد خونتون _تو از کجا میدونی _دیگه دیگه _اوکی بیا من باید برم کاری نداری ؟ _نه عزیزم فقط مواظب خودت باش _تو هم همینطور بابای _خداحافظ *** دالـــــــــــی بعد یه مدت طولانی برگشتم دلم تنگ شده بود واسه نوشتن اگه نقد کنین تا شب بازم میزارما ![]() نقد رمان مــــــرداب ویرایش توسط saba_lovly : ۲۳ فروردين ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۰۱ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| sabalovly, انجمن, مرداب, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| بی وفا | baranak94 کاربر انجمن | baranak94 | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 42 | ۳۱ مرداد ۱۳۹۰ ۰۱:۳۲ قبل از ظهر |
| رزا | پدیده کاربر انجمن | پدیده | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 105 | ۲۰ مرداد ۱۳۹۰ ۰۹:۴۵ بعد از ظهر |
| ترس از عشق | تهمتن کاربر انجمن | تهمتن | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 114 | ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ ۱۲:۰۸ قبل از ظهر |
| زیر نور ماه | آزالیا کاربر انجمن | آزالیا | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 46 | ۱۵ تير ۱۳۸۹ ۰۸:۵۴ بعد از ظهر |