بازگشت   نودهشتیا > کتاب > رمان های کامل شده > رمان های کامل شده نوشته کاربران

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
 
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۶ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۵۵ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +52 امتیاز     
پیش فرض رمان میوه بهشتی | دلداده کاربر انجمن

حرف های ما..:
سلام..
خوبین...؟ راستش نمیدونم چی شد که اعتماد به نفس کاذب من یهو بالا رفت و تصمیم گرفتم بنویسم.
بار اولم نیست ولی خودمم می دونم که همچین خوب نمی نویسم
ولی بار اولمه که رمانی رو میزارم توی سایت.
برای همین هم ازتون میخوام که کمکم کنیین و اگه میبینین که خوب نیست خبرم کنین که دیگه ادامه ندم.
اگرم خوب باشه و همراهیم کنین قول میدم که تند تند بزارم.
خلاصه این که...دیه حرفی نیست...قربون و فدای همتون.
پس بریم که اولین پست و بزارم....




لطفا متن داخل كادرو بخون....مخاطب خاص
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


رمان دوست گلم دريا : ازت دورم اما... دلم روشنه
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Shiny_Shadow *, * حدیث *, *dream*, *Ghazal*, *NaZ@NiN.B*, *rainbow*, *ROJA*, *~Faezeh~*, *کاساندان*, -bahareh-, -دایان-, -نازلی-, .Baharak., .ELHAM., .Mona., .Monire., aazz, abby7, afrooz87, alikhademi, Anolin, aram-anlin, ART!ST, asal-1412, asal-661, asaletanha, asal_cheshmak, aseman_82, ashoka, AVESTA, ayda3, azade_sh, babasi, behi_aquarius, behnaz1, betiya, bib bib, blacksun, coral, dokhtare khial, Donya-70, eglantine-m96, Elahe111, Elen, elha89, eli5, elnaz 90, elnaz89, Eyes Wide Shut, faezeh88, fany, farahi, farajoon, faraz_90, Farnaz, fary, gandomsa, ghazal ghazal, ghazalghazal, green girl, haniko1376, hany666, harimeshgh, heifa-k, hermine, hiva, ili mah, ilyaiii, Irani, javoone, king _ panther, Lale7, leili_zzz, lili5225, m.amin_salahi, m0zhdeh, mahana1, mahda, mahnazmom, mahsa.maloos, mahsadina, mahtab payda, mahtab10, mahya_pink, maryam.khakbaz, maryantovan, Mina, MINA JOOJOO, mina_k, Miss NiloO, miss.Shima, mojeze_69, monir1343, ms_f90, Nahid72, negarjojojo, neliel, niayesh00, niloofarafoolin, nina86, nlp16001, nutty, omran, OoPs, orange man, pare, patrin, patrishiya, proxima, raha6956, Rez1_ds, rezi_7m, sadaf.a, sadsadsad, saktin, samim, SaMirA.Ha, Sam!ra, sanaz_, sania555, sapidkooh, sara*star, sazin513, sedna71, sepide90, serentipiti, setare-samavat, sh1998, shakiba_2510, sharghi, Shifteh, shooma, silverstar, Sokout, Sokout_shab, soode, sotazi, Patient.Stone, Star-crossed, sعسلs, tabaloga_ra, tannaz22, tghyasfr, Tifani Jon, to0oranj, tono, UnKnOwN_Sh, violet_kl, zahra62, Zahra_niki, zanbagh, |SarA_S|, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ~SAREH~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آذردخت, ايلين, ایل آی, ایماز, باران6, بازیگوش, بلور, بهار سرد, بهارجون, بهداد, تاریشا60, ترنم, تمنای دل, خانم فسقلی, دخترک کولی, دریا دل, ذوب شده, راز نیاز, رویای باران, ستاره نفيس, سرایدار جهنم, شقایق وحشی, شه تاو, شیوا, علی رضاایران, عیدی, فاخته13, فانوس دریایی, لیلاحمیده, محسن, مسافر كوچولو, مسافرشب, مهستی, ميمو, مُحی, نفيس, نیان, هوفریا, ياابالفضل, پرهوده, گنجشک, یگانه

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۲۶ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۵۸ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +67 امتیاز     
پیش فرض

آن میوه بهشتی کامد به دست ای جان
در دل چرا نکشتی از کف چرا بهشتی
تاریخ این حکایت گر از تو باز پرسند
سر جمله اش فرو خوان ازمیوه بهشتی
(حافظ)


چشمامو باز کردم دیدم مامانم بالا سرم ایستاده و داره با اخم نگام میکنه...
موندم مگه چی شده...ساعت کنار تختمو نگاه کردم دیدم تازه ساعت 8 صبحه.
_وا..مامان چی شده؟
_ نه به دیشب که نمیخوابیدی از نگرانی نه به حالا که میگی چی شده؟
تازه به خودم اومدم و در حالی که دور خودم میچرخیدم و سعی داشتم مانتومو تنم کنم بلند بلند با خودم حرف میزدم:
وای...بی چاره شدم..دیگه روزنامه گیرم نمیاد که...وای....خدا...همش تقصیر شماست دیگه مامان خانم...تو که میدونی من بخوابم مثل خرس خوابم میبره...اخه چرا منو بیدار نکردی؟
مامان با یه حرکت شانه هامو گرفت سعی کرد منو نگه داره.
_ مامان ولم کن تو روخدا...بابا دیر شده..
_ صبر کن بارانم...بزار بهت بگم ..انقدر وول نخور..
_ چی بگی؟ زود بگو...دیر شد..
_بردیا صبح رفت روز نامه گرفت اومد...
با هول و ولا مامانو نگاه میکردم...که مامان با یه جیغ گفت:
_قبووووول شددددی
یه کم مامانو با بهت نگاه کردم و بعد... وراستش بعدشو دیگه یادم نیست...
فقط یادمه که وقتی چشمامو باز کردم مامان و بردیا برادر بزرگ ترم بالا سرم بودن و مامان سعی داشت منو به هوش بیاره.
بردیا اروم پرسید: خوبی ؟
با سر حرفشو تایید کردم و تازه یادم اومد چی شده که دوباره سیخ سر جام نشستم و گفتم:
کو؟.....کو؟...تا نبینم باور نمیکنم..
وای که بعد از این که فهمیدم قبول شدم چه جیغ و هواری تو خونه راه انداخته بودم...دور خونه میچرخیدم ....بدون اهنگ قر میدادم...بردیا رو بغل می کردم...مامان و میبوسیدم...
بعد از یک ساعت بابا هم از شرکت تماس گرفت و بهم تبریک گفت و خدارو شکر چون میخواست سر یه جلسه حاضر بشه وقت سوال پرسین نداشت...نمیدونستم چجوری بهش بگم..
من یک مشکل بزرگ داشتم..اونم این که من تهران قبول نشده بودم.
من تو رشته ی مورد علاقه ام که مهندسی معماری بود قبول شده بودم...ولی رشت. بابا از اول میگفت هرچی میخوای بخونی بخون ... هر کاری میخوای بکنی بکن ولی فقط تهران. و هر دفعه هم که من اعتراض میکردم میخندید و به شوخی میگفت اخه من که طاقت دوری تک دخترم و ندارم.
تو خونه ی ما یه جورایی در هر موردی باید همه با هم تصمیم میگرفتند حتی در مورد مسائل کوچک. ولی یه جورایی هم دمکراسی حاکم بود.حرف اخر و بابا میزد. مگر اینکه مامان با حرف بابا مخالفت میکرد که اون موقع بابا هم جرات نداشت اعتراض کنه.
بابا مدیرعامل یه شرکت واردات قطعات کامپیوتری بود. خودشم مهندسی کامپیوتر داشت.و همیشه سعی میکرد خودشو سخت و خشن نشون بده. ولی همه ی ما خیلی خوب میدونستیم که بابا فقط اداشو در میاره و اصلا هم اینجوری نیست و برعکس قلب خیلی مهربونی دارد. مامان هم فوق دیپلم ادبیات داشته که بردیا به دنیا میاد و مادرم دیگه ادامه نمی دهد.و خانه دار بود.
بردیا 2 سال از من بزرگ تر بود و توی رشته ی عمران در رشت دانشجو بود. به خاطر همین موضوع هم بود که با خودم گفتم که شاید خانواده ام قبول کنند و بگذارند که منم بروم رشت ... و البته از 6 تا انتخابم تنها انتخابم که شهری خارج از تهران بود همین انتخاب بود و دومین انتخابم . که نمیدونم از خوبی شانسم بود یا بدی اون که اونو قبول شدم..
نمیدونستم دقیقا باید خوشحال باشم یا نه.
بابا ادمی نبود که به این راحتی ها راضی بشه...از صدای زنگ ایفون از جا پریدم ...نگاهی به ساعت کردم که دیدم ساعت یک ربع مانده به پنج بعد از ظهر.
میدونستم بابا است.با استرس در را باز کردم و منتظر شدم بابا از پله ها بالا بیاید.
دست بابا یک جعبه شیرینی دیدم و از ته دل از خدا خواستم که همیشه این پدر مهربونمو که حامی همه ی خانواده بود و برامون نگه داره.
بابا بغلم کردو منو بوسید و دوباره بهم تبریک گفت. باباشیرینی رو روی میز گذاشت و گفت : خب بابا جون حالا چه رشته ای و کجا؟
مانده بودم چی بگم . هول کرده بودم.با التماس به بردیا نگاه کردم که دیدم با اشاره داره میگه خودت باید بگی.
با من من گفتم : مهن...مهندسی معماری..
بابا کمی نگاهم کرد و گفت : و کجا؟
_ ر....ر...رشت.
وبا پایان حرفم نفس عمیقی کشیدم.انگار که یه بار سنگینی از روی دوشم برداشتند. منتظر عکس العمل بابا بودم که دیدم یه لبخند زد. لبخندشو که دیدم انگار دنیا را بهم دادند. کیلو کیلو قند تو دلم اب میکردند که با حرفی که زد همه اش پودر شد و رفت هوا...
_ عیبی ندارد بابا جان..انشالله سال دیگه تهران قبول میشی و میری.
انگار یک سطل اب یخ روم خالی کردند. ولو شدم روی مبل با بهت به بابا نگاه میکردم. نمیدونستم باید چی کار کنم.
این حرف بابا یعنی دانشگاه بی دانشگاه.یعنی دانشگاه پر. به خودم اومدم.باید بابا را راضی میکردم. هر جوری شده . نمی تونستم از رشته ی مورد علاقه ام بگذرم.
_ چرا سال دیگه بابا..من عاشق این رشته ام.
_ خب عزیزم سال دیگه هم همین و بخون.من که با رشته ات مشکل ندارم.
_ بابا پس مشکل شما چیه؟
_ یعنی خودت نمیدونی؟
_ بابا خب بردیا هم داره توی همون شهر درس میخونه.میرم پیش بردیا.
_ بردیا 2 سال و نیم دیگه درسش تموم میشه بر میگرده تهران. اونوقت شما چی کار میکنی؟
_ خب اون وقت دو سالم بیش تر از درس من نمونده.
_ همچین میگه دو سال ککه انگار دو روزه...ببین باران خودت میدونی من وقتی یک چیزی بگم دیگه تغییرش نمیدم. همین که گفتم.نه یعنی نه.دیگه هم ادامه نده.
دیگه نمیتونستم خودمو کنترل کنم. بغضم شکست و به سمت اتاقم دویدم.


دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, #PARDIS#, $ ساجده$, $$$NAFAS, * Shiny_Shadow *, * حدیث *, *mania*, *NaZ@NiN.B*, *rainbow*, *ROJA*, *sara, *~aida bala~*, *شیدا*, -نازلی-, .Baharak., .Mona., .هازال., 271529, aazz, abby7, abien, adobba, aflak, aidai, alikhademi, Altin ay, Amirsam1, amisha, angel04, ANNE, Anolin, aram-anlin, architect_shima, arman_iran, armita1819, arosha73, ART!ST, asal-661, asal_cheshmak, ashoka, atyek, AVESTA, ayda3, azade_sh, azad_awesome, azita_esy, b.maryam, babasi, behi_aquarius, beti74, betiya, bib bib, CAT-WOMAN, cccccccc, dokhtare khial, down13, eglantine-m96, Elen, elhamtt, eli5, elmiraa_20, elnaz 90, elnaz89, evilgirl, f1363, fadai, faezeh88, faez_er, farahi, faraz_90, fariba44, faribash, fariba_hed, Farnaz, fatemehjojo, fatima983, foozhan az, frokni, g@ddess, gandomsa, ghazal ghazal, ghorbani, gili, golabaton, Goleyas2, gorestan man, green girl, hala, hana_m, haniko1376, hany666, harimeshgh, hasti59, heifa-k, hermine, hiva, Hoopoe, hooramohebtash, horin, hsdhsd, htamspam, Idin98i, ili mah, ilyaiii, Irani, javoone, joana, JonasRahimi, katy, king _ panther, lale joon, Lale7, leila.kh, leila93, leili_zzz, lili5225, love is.., Lovely_girl, M&M_601, m-pezhvak, m.amin_salahi, M.gIrL, m0zhdeh, mahana1, mahda, mahdiar, mahdieh67, mahnazmom, mahsa.maloos, mahsadina, mahsamoon, mahshid_3d, mahtab payda, mahtab10, makhmal_66, mamorin, many22, marjanagn, mary341, maryam56, maryam.khakbaz, maryam.mani, masoumeh, melodina, meno, Mina, MINA JOOJOO, mina_k, mirage, misha_kavir, Miss NiloO, mojeze_69, monir 11, monir1343, morteza va ati, ms_f90, m_h_n, nadia1, nafas-t, nafas44, Nahid72, nastaran86, nazi shirazi, nazi1, nedaj, neg neg, negarjojojo, neliel, neshan, nika21, niloofarafoolin, niloofarane, nina86, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, nutty, oldooz bala, omran, OoPs, paiz, pare, pariedarya, patrin, patrishiya, peymaneh, pr.delafrouz, RealIty, Rez1_ds, rezi_7m, Rha.sh, saba 68, sadaf.a, samim, SaMirA.Ha, Sam!ra, sanaz2000, sanaz_, SANIA-23, sapidkooh, sara*star, sarma1010, sazin513, sefid65, Semin309, sepide90, serentipiti, setare-samavat, setareh67, sevin62, sh1998, shabnamsobhabi, shafagh 69, shakiba_2510, Shifteh, shili, shima2011, shimaaaaa, shiva joon, shooma, Silber, silverstar, sirius, soda 70, Sokout, Sokout_shab, somy_kh, sonia1357, soode, soooorati, soso.naznazi, Star-crossed, syhbyt, taban_1352, tama1011, tghyasfr, Tifani Jon, ti_na60, UnKnOwN_Sh, vampire123, violet_kl, yasamin-73, yasnaa, zahra62, Zahra_niki, zanbagh, zebeli, zeinabjoon, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ~SAREH~, ~Spunk!e~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آذردخت, آرام.د, آرشا, آرنیکا, آسمان ابری, آسوده, ارتمیس *, انائل, ايلين, ایماز, باران6, بازیگوش, بخاری, برادپیت, بلفى, بلور, بهار سرد, بهارجون, ترنم, جلوه, خانم فسقلی, ذوب شده, روژان, رویای باران, ساس بکس, سرایدار جهنم, سکوت من, شادیسان, شاپرک13, شرقي, شیوا, !arefeh, علی رضاایران, عیدی, فاطي91, فرگون آسمانی, ققنوس98, لیلاحمیده, م.م.ر, محسن, محمد حسن424, مسافر كوچولو, منيژه, ميمو, مُحی, نیلوفر:-), هوفریا, وینا, ياابالفضل, پرهامه, پهره, گنجشک, گنجیشک, یگانه, ღ ghazali ღ
قدیمی ۲۶ خرداد ۱۳۹۰, ۱۰:۴۱ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
مدیر بخش کتاب
 
asal_cheshmak آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +34 امتیاز     
پیش فرض

با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

آمارکتابهای در جریان سایت

از فونتTahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

ممنون
asal_cheshmak آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
$ ساجده$, * Shiny_Shadow *, * حدیث *, *rainbow*, *~Faezeh~*, *شیدا*, -نازلی-, .Baharak., .Mona., aazz, abby7, aram-anlin, ART!ST, asal-661, AVESTA, ayda3, babasi, behi_aquarius, coral, eglantine-m96, Elahe111, Elen, eli5, elnaz 90, elnaz89, f1363, farahi, faraz_90, faribash, fariba_hed, Farnaz, foozhan az, frokni, ghazal ghazal, hany666, harimeshgh, hiva, horin, ili mah, ilyaiii, javoone, Lale7, leila.kh, lili5225, love is.., M&M_601, m0zhdeh, mahana1, mahdieh67, mahsa.maloos, mahsadina, mary341, mina_k, Nahid72, negarjojojo, neliel, nlp16001, nutty, paiz, pare, patrin, pr.delafrouz, RealIty, Rez1_ds, SaMirA.Ha, sapidkooh, sara*star, sazin513, serentipiti, setare-samavat, shakiba_2510, Shifteh, shili, shima2011, Silber, Sokout_shab, tghyasfr, Tifani Jon, UnKnOwN_Sh, violet_kl, Zahra_niki, zebeli, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, بلور, بهار سرد, بهارجون, ترنم, خانم فسقلی, دریا دل, دلداده, رویای باران, سرایدار جهنم, سوانا77, شیوا, !arefeh, علی رضاایران, محسن, محمد حسن424, مسافر كوچولو, منيژه, ميمو, ياابالفضل, گنجشک, یگانه, ღ ghazali ღ
قدیمی ۲۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۰۶ قبل از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +79 امتیاز     
پیش فرض

ادامه....

بردیا اومد و سعی داشت که ارومم کنه...ولی ازش خواستم تنهام بزاره.
چند روزی از روز اعلام نتایج گذشت و من هنوز با پدرم سرسنگین بودم و تنها حرف ردو بدل شده میانمان سلام و خداحافظ بود...یه جورایی قهر پدر دختری.ولی از دور در جریان بودم که بردیا سعی داره که بابا را راضی کند . مریم یکی از دوست های چندین ساله ام هم شیراز قبول شده بود و میخواست برای کار های خوابگاه و ثبت نامش به شیراز برود.تماس گرفت و ازم خواست قبل از رفتنش همدیگر رو ببینیم.
روز جمعه بود و پدرم خونه بود. از صبح می دیدم که بردیا دارد همش کنار گوش بابا یه چیزیایی می گوید. از مامان هم که پرسیدم فایده ای نداشت و در جریان نبود که موضوع از چه قراره. ولی هر چی بود بابا اصلا راضی به نظر نمی رسید و سعی داشت به بحث خاتمه بدهد.ولی بردیا باز هم حرف میزد.
به مامان گفتم با مریم میخواهیم برویم بیرون و از خونه زدم بیرون. رفتم دنبال مریم شروع کردیم به گشت زدن.
ولی اصلا حوصله نداشتم و این رو به راحتی میشد از ظاهرم فهمید.
_وای...میگیریم میزنمت بارانااااا
_ وا؟ برای چی؟
_ از موقعی که اومدی دمغی..
_ خودت میدونی که دردم چیه
_ عیبی نداره..کاری نکن که پشیمون بشی. از همین الان شروع کن برای سال دیگه. زمانتو حداقل از دست نده.مطمئن باش تو تهران قبول میشی. پس بخواه...
_نمیدونم...اخه خیلی دوست داشتم برم...
_البته تو شعورت به دانشجو ها نمیخوره...برای همینم شاید پذیرفته نشی...
موقع ادای این حرف بادی به غب غب انداخته بود و قیافه گرفته بود...شروع کردیم به خنده و مسخره بازی وشوخی.
وقتی از پیش مریم اومدم تصمیم خودمو گرفته بود. حرفاشو قبول داشتم. میخواستم اصلا فراموش کنم که حتی کنکوری دادم.وقتی رسیدم خونه تا در و باز کردم بردیا پرید جلومو فریاد زد:
چطوری خانم دانشجوووووووو؟
_ چرا داد میزنی پرده گوشم پاره شد؟
_ حالا بگو ببینم ... چطوری خانم دانشجو؟
_ میشه هی دانشجو دانشجو نکنی؟ شوخی خیلی مسخره ایه.
به مامان و بابا سلام کردم و به سمت اتاقم به راه افتادم. دستم به دستگیره ی در بود که شنیدم بردیا گفت:
اینم تشکرت بود ؟ این همه خودمو کشتم بابا راضی شد یه تشکر نکرد...خواهرم بود خواهرای قدیم.
دستم شل شد..نمیدونستم دارد شوخی میکنه یا واقعا....
با شتاب به سمت بابا برگشتم و دیدم دارد میخنده.به مامان نگاه کردم که حرف بردیار را با سر تایید کرد. انقدر خوشحال بودم که نمیدونستم چی کار کنم.شروع کردم جیغ جیغ کردن.بابا را هم بوسه باران کردم. بعدشم رفتم زنگ زدم شام اوردند و به حساب خودم خانواده ام را مهمان کردم.
دو روز بعد قرار بود با بردیا برویم رشت...
از فرداش شروع کردم ووسایلمو جمع کردم. بابا که اومد خیلی سر حال تر بود .
از من و بردیا و مامان خواست بنشینیم و خودش شروع به صحبت کرد: از شما دو نفر هم خواستم باشید تا شرط و شروط های منو برای رفتن باران بشنوید و شاهد باشید که ایشون به چه کار هایی باید دقت داشته باشد.
و بعد به سمت من برگشت و شروع کرد : باران خانم شما در خانه ی بردیا ساکن میشی...و حق خوابگاه رفتن نداری.
تا اینو گفت نتونستم خودمو نگه دارم و با صدای بلندی گفتم: باباااا...پس دوست بردیا رو چی کار کنم؟
_ صبر کن..بزار حرفمو بزنم دختر عجول. من امروز ایشونو دیدم.این طور که از ظاهرش و تعریفای بردیا معلومه پسر با شخصیت و خوبیه.در ضمن خونه ی بردیا اینا دوبلکسه. شما و اقا بردیا قسمت بالایی هستید و تیام هم پایین . پس کاری به هم ندارید. این از اولین شرط...دومین شرط اینه که سرکار خانم بردباری شما باید ساعت 6 بعد از ظهر خونه باشی..اگر حتی یک بار خلاف این صورت بگیرد ومن متوجه بشم باید برگردی..متوجه شدی؟
مانده بودم چی بگم...ولی یاد مهم ترین ارزوم که رفتن به دانشگاه و تحصیل در رشته ی مورد علاقه ام بود افتادم و پذیرفتم.
_ببین باران جان...بردیا خیلی برای راضی کردن من سعی کرد و به خاطر تو و رضایت قلبی تو دارد زیر بار یه همچین مسئولیت سنگینی میره...پس به قول معروف کاری کن که پیش ما رو سفید بشه.
وقتی رسیدیم با یه خانه ی خیلی خوشگل که تمام بنای بیرونیش از سنگ سفید ساخته شده بود و یه حیاط پر از گل مواجه شدم. خیلی از بنای ظاهری خانه خوشم امد.تا شب درگیر جابجا کردن وسایل و تمیز کردن خانه بودیم. شب هم مهمان بردیا شام رفتیم بیرون. اینجور که فهمیدم تیام تا دو هفته ی دیگه نمی اومد. که فقط خدا میدونه از این بابت چقدر خوشحال بودم...از فردای رسیدنمون دنبال کارام افتادمو برای ثبت نام انجام دادم.
دانشگاه من برعکس دانشگاه بردیا اینا خیلی نسبت به خانه دور بود و حتما باید با ماشین رفت و امد میکردم.از همان بار اول هم بردیا اعلام کرد یا خودم باید با ماشین بردیا بروم یا بردیا خودش همراهیم بکند. میدونستم نگران است و همه ی اینکار هارا برای خودم انجام می دهد. به همین خاطر اصلا ناراحت نمی شدم.
کلاسای ما چند روزی از کلاسای بردیا اینا زودتر شروع می شد که همین باعث شده بود که بردیا منو دست بندازد..دائما میگفت روز جشن شکوفه هاست دیگه...شما ها باید زود تر بروید.
و من حرص می خوردم....با جیغ و هوار هرچیزی که دم دستم بود و به سمتش پرت میکردم.
روز دوم کلاسا بود . داشتم از پله ها بالا میرفتم که بی هوا با یک دختر هم سن سال خودم برخورد کردم و باعث شد او کمی تعادلش را از دست بدهد. با خشم برگشت منو نگاه کرد که کمی تا حدودی کپ کردم و نزدیک بود غش کنم. از اون دخترهای با جذبه بود.من که هول شده بودم تند تند عذر خواهی کردم.
یهو دیدم شروع کرده به خنده. مانده بودم نکنه که خله...
_چیه؟چرا اینجوری نگاه میکنی دختر؟ببخشید اگه خشم اژدها به کار بردم. یکم عجله داشتم.
از لحنش خنده ام گرفته بود. دختر با مزه ای بود...نفس راحتی کشیدم و گفتم:
_اخه من که ایست قلبی کردم شما اونجوری نگاه کردی...
_ بازم میگم متاسفم...راستش من همان جور که گفتم خیلی عجله دارم. با اجازه.
و با گفتن این حرف منو به سرعت ترک کرد. به سمت کلاس رفتم. وسطای کلاس بود که در کلاس زده شد . و پشت ان دختری که پشتش به ما بود به سمت استاد راه افتاد و شروع به صحبت با استاد کرد.کمی که گذشته استاد با یک بفرمایید اجازه ی نشستن را برای او صادر کرد. وقتی برگشت نگاهمان در هم گره خورد و من تازه متوجه شدم خانم همان خانم خشم اژدهاست.
اونم وقتی من را دید به سمت من حرکت کرد و روی صندلی سمت راست من نشست.بعد از کلاس هنوز استاد خارج نشده شروع کرد به حرف زدن :
_ دختر شانسو می بینی؟...خیلی خوشحالم که اون اتفاق افتاد و یه اشنا دیدم. و با خنده ریزی ادامه داد : موافقی کمی بیشتر با هم اشنا بشیم؟
خنده ام گرفته بود...اون حتی مهلت نمی داد من هم صحبت کنم و پشت هم میگفت: راستش من الهه شرفی 19 ساله...بچه ی همین شهرم...یکی یه دونه ...خب حالا نوبت توئه...اگه دوست داری بگو.
منم مثل خودش ادامه دادم : باران بردباری..19 ساله ..بچه ی تهران...فرزند دوم خانواده. دوتا بچه بیشتر نیستیم.یه برادر بزرگتر از خودمم دارم که اونم توی همین شهر داره عمران میخونه. و البته 2 سال هم ازم بزرگتره.
الهه دختر ساده و بامزه و در عین واحد فوق العاده هم شیطون بود.از همان روز رابطه ی من و الهه شکل گرفت.
چند روز بعد که فوق العاده حوصله ام سر رفته بود لباس ورزشی هامو پوشیدم و موهامم پشت سر جمع کردم و کلاه نقاب دار بردیا رو هم برداشتم و با یه طناب رفتم توی حیاط.یادم میاد از بچگی هام طناب زدن و دوست داشتم. اونم نه فقط ساده...از یک پا و ضربدری و گهواره و قیچی گرفته تا زمانی که با ساناز دختر داییم جفت می شدیم و دوتایی با یک طناب شروع به طناب زدن می کردیم.
در حال طناب زدن بودم که دیدم یک نفر با ساک به سمت در اصلی ساختمان میره."این چجوری اومده تو"
همون جوری که داشتم به این جمله فکر می کردم به سمتش به راه افتادم. اونم انگار خیلی خسته بود . چون حتی نا نداشت چرخ های چمدانشو روی زمین بکشد. از پشت سرش گفتم:
_ اقا کجا؟ تو رو خدا دم در بده! بفرمایید تو.
برگشت و با تعجب خیره شد به من و انگار تازه چیزی یادش اومده باشه سرش را انداخت پایین و گفت:
_سلام خانم بردباری. من تیام صالحی دوست و همخونه ی بردیا جان هستم.
تازه فهمیدم چه گندی زدم. اصلا یادم رفته بود این شخص وجود خارجی دارد. چه برسد به اینکه منتظر امدنش هم باشم.
_ من واقعا متاسفم. راستش من...
نمیدونستم چی باید بگم.انگار خودش فهمید موضوع از چه قراره که گفت: اختیار دارید.من باید عذر خواهی کنم که بدون زنگ زدن وارد شدم. مطمئن باشید از این به بعد به خاطر وجود شما بی خبر وارد نمیشم.
از موقعی که یادمه از اونایی که سرشونو میندازند پایین و حرف میزنند انگار که دارند با زمین حرف میزنند متنفر بودم. احساس می کنم وجود ادم و نادیده می گیرند. که این اقا هم از اون دسته مستثنا نبود.
باحرص گفتم: شما بفرمایید. انگار خیلی خسته هستین.
و با قطع جمله ام به سمت چمن های حیاط برگشتم و به طناب زدنم ادامه دادم. زیر چشمی دیدم که اول با یکم تعجب من را نگاه کرد و بعد از ان به سمت خانه به راه افتاد.


ویرایش توسط دلداده : ۲۷ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۰۴ بعد از ظهر
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
!!! NAFAS !!!, #PARDIS#, $ ساجده$, $$$NAFAS, * Shiny_Shadow *, * حدیث *, *mania*, *NaZ@NiN.B*, *rainbow*, *sara, *sogol*, *~Faezeh~*, *شیدا*, -نازلی-, .Baharak., .Mona., .هازال., 271529, aazz, abby7, abien, adobba, aflak, alikhademi, Altin ay, Amirsam1, amisha, angel04, ANNE, Anolin, aram-anlin, architect_shima, arman_iran, armin.kz, armita1819, arosha73, ART!ST, asal-661, asal_cheshmak, ashoka, asma-m, atyek, AVESTA, ayda3, azade_sh, azad_awesome, azita_esy, b.maryam, babasi, barni, behi_aquarius, bib bib, CAT-WOMAN, cccccccc, coral, dokhtare khial, eglantine-m96, Elen, elhamtt, eli5, elnaz 90, elnaz89, evilgirl, f1363, fadai, faezeh88, faez_er, famdavari, farahi, faraz_90, fariba44, faribash, fariba_hed, Farnaz, fatemehjojo, fatima983, fayzeh, foozhan az, frokni, gandomsa, ghorbani, gili, gipsy_sepideh, golabaton, golchaghe, Goleyas2, gorestan man, green girl, hala, haniko1376, hany666, harimeshgh, hasti59, hermine, hiva, Hoopoe, hooramohebtash, horin, htamspam, ili mah, ilyaiii, Irani, javoone, joana, JonasRahimi, katy, king _ panther, lale joon, Lale7, leila.kh, leila93, leili_zzz, lili5225, love is.., M&M_601, m-pezhvak, M.gIrL, m0zhdeh, mahana1, mahda, mahdieh67, mahnazmom, mahsa.maloos, mahsadina, mahshid_3d, mahtab payda, mahtab10, mahya92, makhmal_66, mamorin, many22, marjanagn, martire, mary341, maryam56, maryam.khakbaz, maryam.mani, masoumeh, melodina, meno, MINA JOOJOO, mina_k, mirage, misha_kavir, Miss NiloO, miss.Shima, mojeze_69, monir 11, monir1343, morteza va ati, ms_f90, m_h_n, nadia1, nafas-t, nafas44, nastaran86, nazi shirazi, nedaj, neg neg, negarjojojo, neliel, neshan, nika21, niloofarafoolin, niloofarane, nina86, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, nutty, omran, OoPs, orange man, paiz, pariedarya, patrin, patrishiya, pegah!, peymaneh, pr.delafrouz, Rez1_ds, rezi_7m, Rha.sh, robika, Roya_2010, saba 68, sadaf.a, sahel_m, sakera, samim, samir, SaMirA.Ha, sanaz2000, sanaz_, sania555, sapidkooh, sara*star, sarma1010, sazin513, Semin309, sepide90, serentipiti, setare-samavat, setareh67, sevin62, sh1998, shabnamsobhabi, shafagh 69, shakiba_2510, shili, shima2011, shimaaaaa, shiva joon, shooma, Silber, silverstar, Snow Dream, soda 70, Sokout, Sokout_shab, somy_kh, soode, soooorati, stiv, syhbyt, taban_1352, tama1011, tannaz22, tghyasfr, Tifani Jon, ti_na60, UnKnOwN_Sh, vampire123, violet_kl, yasnaa, Zahra_niki, zanbagh, zebeli, zeinabjoon, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ~SAREH~, ~Spunk!e~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آذردخت, آرام.د, آرشا, آرنیکا, آسمان ابری, آسوده, ارتمیس *, ايلين, ایماز, با نمک, باران6, بازیگوش, بخاری, برادپیت, بلفى, بلور, بهار سرد, بهارجون, ترنم, جلوه, خانم فسقلی, دریا دل, ذوب شده, روشای تنها, روشناک, روژان, رویای باران, زوها, ساس بکس, سرایدار جهنم, سوانا77, سکوت من, شاپرک13, شرقي, شیوا, علی رضاایران, فاطي91, فرگلf, ققنوس98, لیلاحمیده, م.م.ر, محسن, محمد حسن424, مسافر كوچولو, منيژه, نیان, نیلوفر:-), والا, وینا, پهره, گل یاس, گنجشک, گنجیشک, یگانه, ღ ghazali ღ
قدیمی ۲۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۱:۵۴ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +76 امتیاز     
پیش فرض

سلام...خدایی دارم تند تند میزارم...اگه خوبه بهم بگین اگر هم بده تو رو خدا بگین
اینم تاپیک نقد : میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
.................................................. .................................................. .......................................
خسته که شدم به داخل خانه برگشتم . داشتم از پله ها رد میشدم که دیدم از توی اشپزخانه صدا می اید. داخل اشپز خانه شدم دیدم بردیا هم بیادر شده و دارند صحبت میکنند.مزاحمشون نشدم و رفتم بالا...
یکی دو ساعتی نشستم پای لب تاپ و از این سایت به اون سایت کردم.باید دنبال برنامه ای می بودم. چون با این وضع افسردگی می گرفتم هیچ خل هم میشدم.
دیدم هیچ صدایی نمی اید. رفتم پایین که دیدم اثری از تیام نیست.بدیا هم می دانستم امروز باید برای کاری می رفت بیرون. شروع کردم به شام درست کردن که با صدایی 6 متر پریدم هوا...
_من ...من....ببخشید.
_ چرا انقدر بی سر و صدا میاین تو اقا تیام. قبض روح شدم.
_ من که سلام کردم.بی سر و صدا کجا بود؟
_ ولی من اصلا متوجه سلام گفتنتون نشدم.فقط صدای در یخچال و شنیدم. ببخشید اگر داد زدم.
_مهم نیست. کاری دارید کنکتون کنم؟
_نه ..اصلا.ممنونم.شما بفرمایید.
غذا را که اماده کردم رفتم به مامان زنگ زدم . خودش گوشی تلفن و برداشت. تا صدای منو شنید شروع کرد به گریه کردن. هرچی ازش خواهش می کردم بس کند گوش نمی کرد و کار خودش و ادامه میداد.
_ هر روز صبح دیگه تو نیستی مادر که بخوام به امید کل کل کردن با تو بیدار بشم . مادر دلم برات یه ذره شده. عجب اشتباهی کردم گذاشتم بری. هر روز حداقل تو بودی باهاش حرف بزنم...دعوا کنم....سرش غر بزنم که اتاقتو جمع کن...از خواب بلند شو....این کار و بکن...اون کارو نکن....حداقل تو بودی یکم من را حرص بدی. حالا دیگه از صبح تا 5 بعد از ظهر که بابات بیاد تو خانه تنهام..دارم دق میکنم....
وباز هم گریه...گریه...گریه..
دیگه نمی توانستم خودم را کنترل کنم و من هم پا به پاش گریه میکردم. تیام یک لحظه وارد حال شد و تا من را دید اول با اشاره پرسید چیزی شده؟
ولی وقتی سرم را تکان دادم .. رفت.
میز را داشتم میچیدم که بردیا هم امد. نشستیم که بردیا تیام را هم صدا کرد.
_ تیام این خواهر من امده یک حسنی هم داره.
تیام سرشو از بشقابش بلند نکرد و به همان حال گفت: چی؟
_ اینکه غذا هامون دیگه جوره جوره.
تازه فهمیدم بردیا چه نقشه ای داره.
_کی گفته؟
_من....
_حالا منم یه چیز دیگه میگم...اگه شماها درس دارید منم درس دارم. اگه کار دارید منم کار دارم.مظلوم گیر اوردید؟ از این به بعد هر روز یکی غذا میپزه..یک روز من...یک روز شما بردیا خان...یک روز هم اقای صالحی.
_اما...
_ دیگه اما نداره بردیا..منم با خانم بردباری موافقم. مثل قبل. ولی با تفاوت اینکه شدیم سه نفر. این خیلی بهتره.
_ باشه ولی یک مشکل من با شما دو تا دارم.
من و تیام هر دو با هم گفتیم : چه مشکلی...
از همصداییمون نگاهی به هم کردیم که او بلافاصله روشو به سمت بردیا کرد.
_ این جریان اقای صالحی ...خانم بردباری چیه؟
_ یعنی چی بردیا؟
_ ببینید این چه وضعیه درست کردید.؟ شماها 2 سال و نیم میخواهید همین جوری با هم حرف بزنین؟. پس از همین الان تغییرش بدید و مثل دوتا دوست با هم برخورد کنید. بابا تیام تو فکر کن باران ترانه است. مثل خواهرت بهش نگاه کن. باران هم تو را مثل من میبینه. مثل برادرش.پس از این به بعد باران بارانه و تیام هم تیام. نه پسوند نه پیشوند. اینطوری با هم راحت تر زندگی می کنید.
متوجه تاکید بردیا به روی کلمات خواهر و برادر هم من شدم و هم تیام. کاملا متوجه نگرانی محسوس بردیا بودم...ولی با این حال مطمئن بودم خیلی به تیام اطمینان دارد.که به راحتی من را در کنار او تنها می گذارد و می رود.
روز ها هم پشت هم می گذشت. دو ماهی بود که با هم زندگی می کردیم و من به شمال رفته بودم. دیگه به هم عادت کرده بودیم. تیام دیگه همان تیام برای من شده بود و منم برای او همان باران بودم. هرچند که اصلا با هم نمی ساختیم و از کنار هم به راحتی می گذشتیم. اگر هم حرفی بین ما رد و بدل می شد سراسر با نیش و کنایه بود و این از روزی شروع شد که کنار دریا رفته بودیم. از همان روز های اول شب هایی که شام با بردیا بود سه تایی شاممون رو کنار دریا می خوردیم. بردیا عاشق غذا های نانی بود.یادمه انشب هم کتلت را به صورت ساندویچی در اورده بود و هرسه به لب دریا رفتیم . داشتیم شام میخوردیم که بحث به روی ازادی دختر و پسرافتاد و من معترض بودم که چرا انقدر به پسر ها ازادی می دهند و بر عکس دختر ها از محدودیت ها و حساسیت های بی مورد رنج می برند که تیام علیه من جبهه گرفت .هر دو از بحث دست نمی کشیدیم . بردیا سکوت کرده بود و دخالتی نمی کرد. هیچ وقت از این بحث ها خوشش نمی امد. بعد از لحظاتی هم از ما جدا شد و شروع به قدم زدن کرد و مار را ترک کرد. از ان شب من و تیام مثل دو جنگ جو به هم نگاه می کردیم. اوایل سعی می کردم حرفی بهش نزنم ولی انقدر نیش و کنایه می زد که اخیرا حرف هاشو بی پاسخ نمی گذاشتم.
با الهه هم صمیمی تر شده بودم. چند باری هم به خانه اومده بود ولی تا تیام می امد الهه می رفت . الهه مثل جن بود تیام بسم الله و فقط به خاطر بد رفتاری های تیام بود. هرچند من و الهه قسمت فوقانی ساختمان بودیم ولی الهه چون در جریان رابطه ی میان من و تیام بود سعی به دوری از او می کرد. دانشگاه هم روی غلتک افتاده بود و دیگه همه ی بچه های کلاس با هم اشنا بودیم و نوعی احترام بین هممون حاکم بود.
تنها مشکل من که هنوز هم رفع نشده بود ساعت 6 بعد از ظهر به بعد بود. بردیا و تیام اغلب با هم بودند ولی من هم به خاطررفتار تیام و هم به خاطر راحتیشون میانشون شرکت نمی کردم. و بی برنامگیم از 6 بعد از ظهر به بعد باعث کلافگیم می شد.
_ بردیا...
_ جانم؟
_ میگم ... _بگو .چی میخواهی بگی؟
_ بابا این قانون دوم بابا حوصله ی منو سر می بره خب
_می گی چی کار کنم؟ کاری از دستم بر نمیاد
_ اخه ببین داداشی من از 6 به بعد هیچ کاری ندارم انجام بدم. تو هم که با تیامی. منم گناه دارم...
بردیا مکثی کرد و گفت: صبر داشته باش یه فکری می کنم.
چند روز بعد من طبقه ی پایین بودم و از وقتی هم از دانشگاه امده بودم تیام و ندیده بودم. داشتم تلوزیون نگاه میکردم که بردیا با یک ساک گیتار از بیرون امد.
با تعجب جواب سلامشو دادم و گفتم این چیه؟
تا جایی که یادم بود بردیا از گیتار زدن نه خوشش میومد و نه اینکه بلد بود که بزنه.
_ این مال دختر همسایه است.
_لوس نشو. بهت میگم این چیه؟
_ برای تو خریدم. البته پولشو از حلقومت میکشم بیرون.
پریدم بغلش کردم و ازش تشکر کردم.
_ حالا کلاس کجا پیدا کردی؟ تو رو خدا از 6 به بعد برم...باشه؟
_ از 6 به بعد میری...ولی جای کلاست همینجاست.
_ یعنی برام معلم گرفتی؟
_ بلهههههه
_ زن است یا مرد؟
_ یه استاد مرد و حرفه ای...
_ ا؟ خب اسمش چیه؟
_ تیام صالحی
_ تیااااام؟
همچین جیغ زدم که بردیا با تعجب خیره شد بهم!
_بردیا من اینو نمیتونم دو دقیقه تحملش کنم...تو اونوقت توقع داری که بشینم بهم گیتار یاد بده؟
_ من نمیدونم شما دوتا تا کی میخواهین به این کاراتون ادامه بدین؟ بابا شما دوتا توی دو ماه زدین به تیپ و تاپ هم. اگه بخواهین همینجوری ادامه بدین چجوری دو سال همو تحمل میکنین؟
_ تورا خدا یه معلم دیگه بگیر...خودم پولشو میدم!
_ همین که گفتم..اگر نمیخواهی گیتار و میدم دختر همسایه تو هم از این به بعد باید به همون برنامه قبلی ادامه بدی.
نمیدونستم چی کار کنم.از یک طرف تحمل تیام کار سختی بود از طرفی هم واقعا نمی توانستم تا زمانی که میخوابم بیکار بمونم و از طرفی هم گیتارو دوست داشتم. بردیا ازم خواست تا قبل از امدن تیام برنامه امو بهش بگم و من حدود 2 ساعت بیشتر وقت نداشتم. هرچی فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم.

ویرایش توسط دلداده : ۲۷ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۱:۴۲ بعد از ظهر
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
#PARDIS#, $ ساجده$, $$$NAFAS, * Shiny_Shadow *, * حدیث *, *mania*, *NaZ@NiN.B*, *rainbow*, *ROJA*, *sara, *sogol*, *~Faezeh~*, *شیدا*, -نازلی-, .Baharak., .Mona., 271529, aazz, abby7, abien, adobba, aflak, aidai, alikhademi, Altin ay, Amirsam1, amisha, angel04, ANNE, architect_shima, arman_iran, armin.kz, armita1819, arosha73, ART!ST, asal-661, asemanii, ashoka, asma-m, atyek, AVESTA, ayda3, azade_sh, azad_awesome, azita_esy, b.maryam, babasi, barni, behi_aquarius, betiya, bib bib, CAT-WOMAN, cccccccc, coral, down13, eglantine-m96, Elen, elhamtt, eli5, elnaz 90, elnaz89, evilgirl, f1363, faezeh88, faez_er, famdavari, farahi, faraz_90, fariba44, fariba_hed, Farnaz, fatemehjojo, fatima983, foozhan az, gandomsa, golabaton, golchaghe, Gole Yassaman, Goleyas2, gorestan man, green girl, hala, haniko1376, hany666, harimeshgh, harki00, hermine, hiva, Hoopoe, hooramohebtash, horin, hsdhsd, htamspam, ili mah, ilyaiii, Irani, javoone, joana, JonasRahimi, katy, king _ panther, lake, lale joon, Lale7, leila.kh, leila93, leili_zzz, lili5225, love is.., M&M_601, M.gIrL, m0zhdeh, mahana1, mahda, mahdieh67, mahnazmom, mahsa.maloos, mahsadina, mahshid_3d, mahtab payda, mahtab10, makhmal_66, mamorin, many22, marjanagn, mary341, maryam56, maryam.khakbaz, maryam.mani, masoumeh, melodina, MINA JOOJOO, mina khanom, mina_k, mirage, misha_kavir, Miss NiloO, mojeze_69, monir 11, monir1343, morteza va ati, ms_f90, m_h_n, nadia1, nafas-t, nafas44, Nahid72, nastaran86, nazi shirazi, nedaj, neg neg, negarjojojo, neliel, neshan, nika21, niloofarane, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, nutty, omran, OoPs, orange man, paiz, patrin, patrishiya, pegah!, pr.delafrouz, Rez1_ds, rezi_7m, Rha.sh, saba 68, saba_lovly, sahel_m, samim, samir, SaMirA.Ha, sanaz2000, sanaz_, sania555, sapidkooh, sara*star, sarma1010, sazin513, Semin309, sepide90, serentipiti, setare-samavat, sevin62, sh1998, shafagh 69, shakiba_2510, sharghi, shili, shima2011, shimaaaaa, shiva joon, shooma, Silber, silverstar, Snow Dream, soda 70, Sokout, Sokout_shab, somy_kh, soode, soooorati, stiv, syhbyt, taban_1352, tama1011, tannaz22, TARANOMEMEHR, tghyasfr, Tifani Jon, ti_na60, UnKnOwN_Sh, vampire123, violet_kl, yasnaa, Zahra_niki, zanbagh, zebeli, zeinabjoon, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ~SAREH~, ~Spunk!e~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آذردخت, آرشا, آرنیکا, آسوده, ارتمیس *, ايلين, ایماز, با نمک, باران6, بازیگوش, بخاری, برادپیت, بلفى, بلور, بهار سرد, بهارجون, جلوه, خانم فسقلی, دریا دل, ذوب شده, روشای تنها, روژان, رویای باران, زوها, سرایدار جهنم, سکوت من, شاپرک13, شرقي, شیوا, علی رضاایران, فاطي91, فرگلf, فرگون آسمانی, ققنوس98, لیلاحمیده, م.م.ر, محسن, محمد حسن424, مسافر كوچولو, منيژه, نیان, نیلوفر:-), وینا, پهره, گل یاس, گنجشک, گنجیشک, یگانه, ღ ghazali ღ
قدیمی ۲۷ خرداد ۱۳۹۰, ۰۲:۴۱ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
مدیر ارشد
 
شبنم آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +20 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط as1368 نمایش پست ها
می شه گفت که انار یکشونه
پست دادن تو تاپيكهاي كتاب خلاف قوانين انجمنه هر حرفي داريد توي تاپيك نقد بزنيد . تكرار نكنيد


میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب



دوستان نویسنده با توجه به اطلاعیه ادمین

http://www.forum.98ia.com/post12768837-44.html

در صورت نیاز به هر نوع تغییراتی (نگارشی و محتوایی) در متن رمان کامل شده تون ، حداکثر تا یک هفته بعد از تموم شدن رمان به مدیران بخش اطلاع بدید. رمانها بعد از تهیه جلد و بازخونی برای دانلود گذاشته میشن و امکان تغییر رمان دانلود شده وجود نداره
شبنم آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
* Shiny_Shadow *, * حدیث *, *NaZ@NiN.B*, *rainbow*, *~Faezeh~*, *شیدا*, -نازلی-, .Baharak., .Mona., .Monire., aazz, abby7, aram-anlin, armita1819, ART!ST, AVESTA, babasi, cccccccc, coral, down13, eglantine-m96, Elen, eli5, elnaz89, f1363, faezeh88, faez_er, farahi, faraz_90, fariba_hed, Farnaz, golchaghe, gorestan man, hany666, hiva, horin, ili mah, ilyaiii, king _ panther, Lale7, love is.., M&M_601, m0zhdeh, mahana1, mahsa.maloos, mahsadina, mahya92, Miss NiloO, ms_f90, Nahid72, neliel, nlp16001, nutty, omran, paiz, patrin, patrishiya, robika, samim, SaMirA.Ha, Sam!ra, sania555, sapidkooh, sara*star, sazin513, serentipiti, setare-samavat, sh.h.y, sh1998, shakiba_2510, sharghi, shili, shima2011, Sokout_shab, tghyasfr, Tifani Jon, UnKnOwN_Sh, violet_kl, Zahra_niki, zebeli, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, برادپیت, بلور, بهار سرد, بهارجون, خانم فسقلی, دریا دل, دلداده, رویای باران, سرایدار جهنم, سوانا77, شیوا, م.م.ر, محسن, مسافر كوچولو, منيژه, وینا, ياسمن71, گنجشک, یگانه, ღ ghazali ღ
قدیمی ۲۸ خرداد ۱۳۹۰, ۰۴:۰۴ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +66 امتیاز     
پیش فرض

سلام...اینم یک پست دیگه...
بابا تو رو خدا یه نقدی یه پیشنهادی...این تاپیک نقد که خالی مونده. منتظر نظراتتون هستم...
اینم تاپیک نقد:میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
هرچی گله تو دنیا تقدیم شما باد...

-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
نمیدونستم چی کار کنم.از یک طرف تحمل تیام کار سختی بود از طرفی هم واقعا نمی توانستم تا زمانی که میخوابم بیکار بمونم و از طرفی هم گیتارو دوست داشتم. بردیا ازم خواست تا قبل از امدن تیام برنامه امو بهش بگم و من حدود 2 ساعت بیشتر وقت نداشتم. هرچی فکر می کردم کمتر به نتیجه می رسیدم.

_بفرمایید؟
_سلام اقای شرفی خوب هستید؟ باران هستم..
_سلام دخترم..به لطف شما ممنونم...با الهه جان کار داشتی؟
_ با اجازتون. اگه ممکنه !
_البته...الهه جان...الهه خانم بیا باران جان پشت خط هستند.
_ ممنونم کامران جون.
هیچ وقت نفهمیدم که چرا الهه همیشه به پدرش کامران جون می گفت.
_ الو...الو..
_ ببخشید الهه. حواسم نبود.خوبی؟
_ ای..بدک نیستم.چی شده یادی از ما کردی؟
جریان را برای الهه توضیح دادم و ازش کمک خواستم تا یاری ام کند.
_ ببین باران...من اگه جای تو بودم قبول میکردم.. به چند دلیل.
_ انوقت دلایل سرکار چیه؟
_1. اینکه پول معلم نمیخوای بدی...2.اینطور که بردیا گفته حرفه ایه.3.بابا شاید فرجی بشه شما دوتا دیگه مثل سگ و گربه به جان هم نیفتید.
اخرین مورد را چنان با ناله گفت که از لحنش خنده ام گرفت.
_ ولی هیچ کدوم از دلایلت منطقی نیست.
_ اولا اگه منطقی حرف نمیزنم چرا زنگ زدی مشورت میخوای؟ ثالثا حداقل همان مورد اول که منطقی بود...
_ ببخشید خانم منطق ثانیا چی شد پس؟
_ مورد سوم نداشت..
_ تو عربی ات تو دبیرستان چند بود؟
_ همیشه با تقلب یه جورایی پاس می کردم...چطور؟
_ عزیزم ثالثا یعنی سوما و ثانیا یعنی دوما...
_ واقعا...؟
_بله..
_یادم باشه از...وای وای ...کامران جون سه ساعته بنده خدا تلفن را میخواد.من رفتم ...بای
هیچ وقت خداحافظی کردنش مثل ادم نبود. نذاشت جواب خداحافظیش را بدم.
تصمیم خودم را گرفته بودم. ته دلمم دوست داشتم پیش تیام یاد بگیرم. ولی باز هم کمی شک داشتم.
انشب شام با تیام بود و هنوز نیومده بود. نگاهی به ساعت کردم دیدم 8.30 است.
_ بردیااااااا
از طبقه ی پایین جوابمو داد.
_ تیام نیومد که...شام درست کنم؟
_ اره.اگر هم کاری داری و نمی تونی خودم درست می کنم. لابد کاری براش پیش اومده.
شروع کردم لوبیا پلو درست کردم. داشتم برنج را دم می کردم که تیام با ظرف های غذا وارد اشپزخانه شد. وقتی بالای گاز ایستاده بودم گرمم شده بود و بلیز روی تاپم و با شالمو در اورده بودم.از صدای پا برگشتم و هر دو در جا خشک شدیم.
من که هول شده بودم و اصلا حواسم به تاپم نبود سریع شالم و برداشتم و سرم کردم. تیام که تازه به خودش امده بود سرشو تا روی سینه اش انداخت پایین و از خجالت گوشاش کاملا سرخ شد.سریع غذا ها را روی میز گذاشت و خارج شد.
"بدی اشپز خانه ای که اپن نباشه همینه دیگه. از اتفاقات و رفت و امد های انجام شده ی بیرون ادم بی خبر میمونه. و اشپز خانه ی انجا برعکس خانه ی خودمون اپن نبود. "داشتم به این چیزا فکر می کردم که چشمم به لباسم افتاد.تازه فهمیدم چی شده. وای که اگه من جای تیام بودم به جای خجالت کشیدن از خنده منفجر میشدم.با تاپ و شال ایستاده بودم وسط اشپز خانه. چه سوتی ای داده بودم و نفهمیده بودم.ولی اعتماد به نفس خودمو حفظ کردم و برای راحتی خیال تیام هم خودم پیش قدم شدم.رفتم بیرون و اصلا به روی خودم نیاوردم چی شده.
تیام تا دوباره چشمش به من افتاد سرشو انداخت پایین. ولی من خیره شده بودم بهش. و با صدای رسایی گفتم:
تیاااام
سرشو بلند نکرد و با همان حال که مثلا داشت با گوشیش باز می کرد گفت: بله؟
_شام برای چی گرفتی؟ من دیدم نیومدی غذا درست کردم.
_ مهم نیست. غذایی که تو درست کردی را میزاریم برای فردا ناهار. دستت درد نکند. ولی چون کاری برام پیش امد نمی توانستم زود برگردم و شام درست کنم. برای همین شام گرفتم.
حرصم گرفته بود.هم از اینکه دو ساعت پای گاز ایستاده بودم و غذا درست کرده بودم . هم از اینکه نگاهشو انداخته بود روی گوشی لعنتیش و انگار که دارد با دیوار حرف میزند.
برای همین با غیظ گفتم: خب تو که میخواستی شام بگیری از همان گوشی مبارک توی دستتون یه تماس می گرفتین که من دو ساعت پای گاز وقت تلف نکنم.
و بدون منتظر ماندن برای پاسخ حرفم به سمت پله ها به راه افتادم که بردیا را برای شام صدا کنم. دیدم دارد با تلفن صحبت می کند. خواستم مزاحمش نشوم که فهمیدم مامان پشت خطه.بردیا بعد از اتمام حرفش با مامان گوشی را به من سپرد. با اشاره بهش گفتم برای شام پایین برود. صحبتم با مامان به طول انجامید. وقتی وارد اشپز خانه شدم در کمال تعجب دیدم که روی میز وسایل شام چیده شده.ولی به جای غذایی که تیام خریده بود و هنوز نمی دانستم که درون ان ظرف های سفید چی هست... لوبیا پلو در یک دیس گل سرخی روی میز نشسته بود و به من چشمک می زد.
با تعجب به تیام نگاهی کردم که نگاهم را نادیده گرفت و شروع به غذا کشیدن کرد.
_ ابجی کوچیکه نمیشینی؟ بشین سرد شد دیگه.
نشستم و از غذا برای خودم کشیدم .به غذا خوردن مشغول شده بودم. ولی تمام حواسم به این بود که تیام گفته بود لوبیا پلو برای فردا ناهار بمونه...ولی حالا با خلاف ان مواجه شده بودم. دیگه نمی توانستم با خیال راحت غذا بخورم.
گوشی بردیا زنگ زد. بردیا غذایش را تمام کرده بود و این دلیلی شد برای خارج شدنش از اشپزخانه.
_تیام
_ هوم؟
_ هوم چیه؟...شما پسرا چه مشکلی دارید که نمی توانید یه بله ی خشک و خالی بگید؟
_ ببخشید..بله؟
_ لوبیا پلو که برای فردا ناهار بود.چی شد امشب خوردین؟
_ من نکشیدم. بردیا امده بود و کشیده بود. نمی دانست که غذا گرفتم. منم دیگه توی ذوقش نزدم. جوجه را برای فردا ناهار می خوریم.
قیافم توی هم رفت. پس کار تیام نبوده. واین یعنی اینکه حتی نخواسته به روی خودش بیاورد. ازش دلخور شدم. البته از ان ادم مغرور چیزی هم جز این توقع نمی رفت. بردیا دوباره امد داخل اشپزخانه تا اب بخورد. برای لج در اوردن تیام هم که شده گفتم:
_ داداشی دستت درد نکنه...
_ وا؟ متلک میندازی.
با تعجب نگاهی به بردیا کردم و گفتم : برای چی متلک؟
_ اخه شام را که تو درست کردی! میز را هم که تیام چید. چرا از من تشکر میکنی؟!
تیام مثل فشنگ از اشپزخانه خارج شد و رفت. بردیا هنوز گنگ داشت من را نگاه می کرد.
من منی کردم و گفتم: اخ..اخه فکر کردم تو میز را چیدی.
_ نه بابا. راستی تا یادم نرفته گیتارو بدم دختر همسایه یا خودت میری؟
عزمم و جزم کردم و یبا اراده گفتم: از کی کلاسم شروع میشه؟
بردیا لبخندی زد و بدون گفتن پاسخ از اشپز خانه خارج شد.
بعد از رفتن بردیا با علم بر اینکه میز چیدن کار تیام بوده با لبخندی که مهمان لب هام شده بود شروع به جمع کردن میز شدمم و به این فکر میکردم که این پسر مغرور یک ویژگی دیگه هم دارد...ان هم اینکه خیلی مهربون است.
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
#PARDIS#, $ ساجده$, $$$NAFAS, * Shiny_Shadow *, * حدیث *, **پناه**, *mania*, *rainbow*, *ROJA*, *sara, *sogol*, *~Faezeh~*, *شیدا*, -نازلی-, .Baharak., .Mona., .Monire., .هازال., 271529, aazz, abby7, abien, adobba, aflak, aidai, alikhademi, Altin ay, amisha, angel04, ANNE, aram-anlin, architect_shima, arman_iran, armin.kz, armita1819, arosha73, ART!ST, asal-661, ashoka, asma-m, atyek, avaa..., AVESTA, azade_sh, azad_awesome, azita_esy, b.maryam, barane khazan, barni, behi_aquarius, betiya, bib bib, CAT-WOMAN, cccccccc, coral, degeer, dokhtar bad, down13, eglantine-m96, Elahe111, Elen, elhamtt, eli5, elnaz89, evilgirl, f1363, fadai, faezeh88, faez_er, famdavari, farahi, faraz_90, faribash, fariba_hed, Farnaz, fatemehjojo, fatima983, foozhan az, galanrood, gandomsa, gipsy_sepideh, golabaton, golchaghe, Gole Yassaman, Goleyas2, gorestan man, green girl, hala, haniko1376, hany666, harimeshgh, harki00, hermine, hiva, Hoopoe, hooramohebtash, horin, hsdhsd, htamspam, ili mah, ilyaiii, Irani, jery jon, joana, JonasRahimi, katy, king _ panther, lale joon, Lale7, leila.kh, leila93, leili_zzz, lili5225, love is.., M&M_601, M.gIrL, m0zhdeh, mahana1, mahda, mahdiar, mahdieh67, mahnazmom, mahsa.maloos, mahsadina, mahshid_3d, mahtab payda, mahtab10, makhmal_66, mamorin, many22, marjanagn, mary341, maryam56, maryam.khakbaz, maryam.mani, masoumeh, melodina, MINA JOOJOO, mina khanom, mina_k, mirage, misha_kavir, Miss NiloO, mojeze_69, monir 11, monir1343, morteza va ati, ms_f90, m_h_n, nadia1, nafas-t, nafas44, Nahid72, nastaran86, nazi shirazi, nedaj, neg neg, neliel, neshan, nika21, niloofarane, nlp16001, nrezaii, nutty, omran, OoPs, orange man, paiz, pariedarya, patrin, patrishiya, pegah!, pr.delafrouz, reem1368, Rez1_ds, rezi_7m, Rha.sh, saba 68, sahel_m, samim, samir, SaMirA.Ha, sanaz2000, sanaz_, sapidkooh, sara*star, sarma1010, sazin513, sellena, Semin309, sepide90, serentipiti, setare-samavat, setareh67, sevin62, sh1998, shabnamsobhabi, shafagh 69, shakiba_2510, sharghi, shili, shimaaaaa, shooma, Silber, silverstar, Snow Dream, soda 70, Sokout, syhbyt, taban_1352, tama1011, tghyasfr, Tifani Jon, ti_na60, UnKnOwN_Sh, vampire123, violet_kl, yasamin-73, yasnaa, zahra315, Zahra_niki, zanbagh, zebeli, zeinabjoon, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ~Spunk!e~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آذردخت, آرشا, آرنیکا, آسوده, ارتمیس *, ايلين, ایماز, باران6, بازیگوش, برادپیت, بلفى, بلور, بهار سرد, بهارجون, تاجه, خانم فسقلی, دریا دل, دلنواز, ذوب شده, روشای تنها, روژان, رویای باران, زوها, سانازارمان, سرایدار جهنم, سوانا77, سکوت من, شرقي, شیوا, طلوع عشق, علی رضاایران, فاطي91, فرگلf, فرگون آسمانی, ققنوس98, لیلاحمیده, م.م.ر, محسن, محمد حسن424, مسافر كوچولو, منيژه, نیان, نیلوفر:-), وینا, پرهامه, پهره, گل یاس, گنجشک, گنجیشک, یگانه, ღ ghazali ღ
قدیمی ۲۸ خرداد ۱۳۹۰, ۰۵:۰۰ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +70 امتیاز     
پیش فرض

یه پست دیگه....یکم کوتاهه ولی تو پست بعدی جبران میکنم...
نقد فراموش نشه لطفاااا....تورو خدا اگه خوبه با تشکراتون روحیه بدین ....

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
از فردای ان روز کلاسای من با تیام شروع شد. اولش فکرمی کردم کلاساش شکل جدی مثل کلاسی که یک استاد برگزار می کند نباشد. ولی بر عکس تصورم کلاساش کاملا جدی بود. و هر روز 3 ساعت به طور مداوم باهاش کلاس داشتم.اخلاقش کاملا از جو خارج از کلاسی فرق می کرد. خیلی مهربون تر و خونسرد تر بود. یک روز حین درس دادن بهم بود که به خاطر کلاسای دانگاهم فوقالعاده خسته بودم و حوصله ی توضیح های او و تمرین کردن را نداشتم. خودش حس کرده بود از خواست که چند دقیقه ای استراحت داشته باشیم. از این فرصت استفاده کردم و سوالی که مدتی بودذهنمو مشغول کرده بود را پرسیدم.
_ تیام...میگم تو از کی گیتار میزنی؟
_ چطور مگه؟
_ همین طوری.اگه نمیخوای جواب نده.
هرچند این سوال اصلی من نبود. سوال اصلی من چیز دیگری بود.
_ نه بابا.این چه حرفیه؟ از 8 سالگی...با خواهر دوقلوم یاد میگرفتیم.
_ اخی.تو خواهر داری؟
_ نمی دونستی؟
_نه...از کجا بدونم.
_گفتم شاید بردیا گفته باشد. اره.اسمش ترانه است. 3 دقیقه و 27 ثانیه از من بزرگ تراست.
_ ایول. همیشه دوست داشتم یه داداش دوقلو داشته باشم تا باهاش یک عالمه شیطنت کنم.
_ خب من داداشت. هرکاری خواستی بکنی من پایه اتم.
خیره شدم بهش. من از تیام بدم نمیومد. اتفاقا از بعضی از اخلاقاش هم خوشم می امد. ولی...
ولی نمیدونم چرا دوست نداشتم که به عنوان برادر بهش نگاه کنم. نمی توانستم این دید و بهش داشته باشم.دید یک دوست یا یک همخونه را خیلی بیشتر دوست داشتم.
با تکان دادن دستی جلوی چشمام به خودم امدم. بی اراده اخمام توی هم رفته بود.
با قیافه ای تو هم گفت: باران کلاست تعطیله.تمام شد.
نگاهی به ساعت کردم. بیشتر از یک ساعت از کلاس مانده بود ولی کلاس و کنسل کرده بود. به روی خودم نیاوردم و با گذاشتن گیتاربه کنارمبل و تشکری کوتاه خواستم بلند بشم که با شنیدن "لطفا بشین" متوقف شدم.
_ ببین باران من نمیدونم چی کار کردم و چی شد که تو از من کینه به دل گرفتی. نمیدونم شاید چون تو اصلا به شوخی ها و مسخره بازی های من عادت نداشتی...یا..یا اینکه کاری کردم که ناراحت شدی...ولی من اینجا ازت میخوام وازت تقاضا می کنم که هرچی کینه از من به دل داری بیرون بریزی و من را ببخشی. می دونم شاید از ته دلت نبخشی. ولی ازت میخوام این دوسال من را تحمل کنی.
واقعا چی شد که ما دوتا انقدر با هم بد شدیم؟
نگاهی بهش کردم که دیدم مثل همیشه سرش پایینه. دوباره اعصابم خورد شد و شرو به کندن پوست لبم شدم.ولی دیگه کنایه و دوری و برخورد های خشن بسه! اصلا مگه خود من همین را نمی خواستم؟
لبخندی زدم و گفتم: باشه..به یه شرط.
سرشو بلند کرد و نگاه کوتاهی با لبخند بهم کرد . وقتی میخندید گونه های برجسته اش به بالا میرفت و خیلی زیبایش می کرد. به یاد مریم افتادم.او هم همینطور بود
_ خب حالا چه شرطی؟
_ میشه ادای این حاجی بازاری ها را در نیاری؟
_ یعنی چی؟
_ میدونی مشکل من از کی با تو شروع شد؟
_ از کی؟
از وقتی که تو وارد این خانه شدی...همان روز که تا منو دیدی سرتو انداختی پایین. بابا من از بچگیم با اینایی که ادمو نگاه نمیکنن و حرف میزنن مشکل داشتم.چی کار کنم؟ تقصیر خودم نیست. احساس میکنم ادم و نمیبینن.
نگاه عمیقی بهم کرد که احساس کرم یه کمی دارم خجالت می کشم. البته فقط یه کم.
_ اما من فکر می کردم تو اینجوری راحت تری!
بر خلاف میل باطنیم گفتم: مگه بردیا وقتی دارد با من حرف میزند سرشو پایین می اندازد؟ خب تو هم مثل بردیایی دیگه! باشه؟
نگاه بی تفاوتی بهم انداخت. اصلا از طرز نگاهش خوشم نیودمد.
_ هرچی تو بگی.
بلافاصله بعدش از روی مبل بلند شد و حین رفتن اضافه کرد:
خوشحالم که بالاخره کدورتامون برداشته شد. من خیلی خسته ام.میرم بخوابم.
دوست داشتم وقتی میگم تو هم برای من مثل بردیایی ناراحت بشود. ولی نشد. نمیدونم چرا انقدر توی یک شب دیدم نسبت به تیام تغییر کرده بود.
شام را من و بردیا به تنهایی خوردیم و تیام حاضر نشده بود به خاطر شام از غذا دست بکشد.
_ بردیا فردا ناهار خونه ی الهه اینا دعوتم. مامانش ازم خواست که به تو و تیام هم بگم اگه تمایل دارید بیاید
_ مامانش ما را از کجا میشناسه؟
_ شیطون نشووو. الهه براش گفته که ما سه تایی زندگی می کنیم.
_ ازشون تشکر کن و خودت تنها برو. ولی 6 خونه باش. من و تیام کلاس داریم. نمی تونیم بیایم.
_ باشه....هرجور راحتین.

ویرایش توسط دلداده : ۲۸ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۰۵:۰۳ بعد از ظهر
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
#PARDIS#, $ ساجده$, $$$NAFAS, * Shiny_Shadow *, * حدیث *, **پناه**, *mania*, *rainbow*, *ROJA*, *sara, *sogol*, *~Faezeh~*, *شیدا*, -نازلی-, .Baharak., .Mona., .Monire., 271529, aazz, abby7, abien, adobba, aflak, aidai, alikhademi, Altin ay, Amirsam1, angel04, ANNE, aram-anlin, architect_shima, armin.kz, armita1819, ART!ST, asemanii, ashoka, asma-m, atyek, avaa..., AVESTA, azade_sh, azad_awesome, azita_esy, b.maryam, barni, behi_aquarius, betiya, bikari, CAT-WOMAN, cccccccc, coral, degeer, down13, eglantine-m96, Elen, elhamtt, eli5, elnaz89, evilgirl, f1363, fadai, faezeh88, faez_er, fany, farahi, faraz_90, faribash, fariba_hed, Farnaz, fatemehjojo, fatima983, fayzeh, foozhan az, galanrood, gandomsa, ghorbani, gipsy_sepideh, golabaton, golchaghe, Gole Yassaman, Goleyas2, gorestan man, green girl, hala, haniko1376, hany666, harimeshgh, hermine, hiva, Hoopoe, hooramohebtash, horin, hsdhsd, htamspam, ili mah, ilyaiii, Irani, javoone, joana, JonasRahimi, katy, king _ panther, lale joon, Lale7, leila.kh, leila93, leili_zzz, lili5225, love is.., M&M_601, M.gIrL, m0zhdeh, mahana1, mahda, mahdieh67, mahnazmom, mahsa.maloos, mahsadina, mahshid_3d, mahtab payda, mahtab10, mahya92, makhmal_66, mamorin, marjanagn, mary341, maryam56, maryam.khakbaz, maryam.mani, masoumeh, melodina, meno, MINA JOOJOO, mina khanom, mina_k, mirage, misha_kavir, Miss NiloO, mojeze_69, monir 11, monir1343, morteza va ati, ms_f90, m_h_n, nadia1, nafas-t, nafas44, Nahid72, nastaran86, nazi shirazi, nedaj, neg neg, neliel, nika21, niloofarane, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, nutty, omran, OoPs, orange man, paiz, pariedarya, parisa jooon, patrin, patrishiya, pegah!, pr.delafrouz, reem1368, Rez1_ds, rezi_7m, Rha.sh, robika, saba 68, samir, sanaz2000, sanaz_, sapidkooh, sara*star, sazin513, Semin309, sepide90, serentipiti, setare-samavat, setareh67, sevin62, sh1998, shabnamsobhabi, shafagh 69, shakiba_2510, shamilaamir, sharghi, shili, shima2011, shimaaaaa, shiva joon, shooma, Silber, silverstar, Snow Dream, soda 70, Sokout, somy_kh, soooorati, syhbyt, taban_1352, tghyasfr, Tifani Jon, ti_na60, UnKnOwN_Sh, vampire123, violet_kl, yasnaa, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~Ordibeheshti~, ~SAREH~, ~Spunk!e~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آذردخت, آرشا, آرنیکا, آسوده, اترون, ارتمیس *, انائل, ايلين, ایماز, باران6, بازیگوش, برادپیت, بلفى, بلور, بهار سرد, بهارجون, خانم فسقلی, دریا دل, دلنواز, ذوب شده, روشای تنها, روژان, رویای باران, زوها, سانازارمان, سرایدار جهنم, سکوت من, شرقي, شیوا, علی رضاایران, فاطي91, فرگلf, فرگون آسمانی, ققنوس98, لیلاحمیده, م.م.ر, محسن, محمد حسن424, مسافر كوچولو, منيژه, نیان, نیلوفر:-), وینا, ياسمن71, پرهامه, پهره, گل یاس, گنجشک, گنجیشک, یگانه, ღ ghazali ღ
قدیمی ۲۹ خرداد ۱۳۹۰, ۰۸:۱۱ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +61 امتیاز     
پیش فرض

سلام سلام....اینم سهمیه ی امروزم...زیاد گذاشتم که جبران اون پست بالایی بشه
نقد و نظر و پیشنهاد و خلاصه هر چیزی هم فراموش نشه!
و یه چیز دیگه که اگه میخونید و خوشتون میاد اون دکمه ی تشکر را محض امیدواری به من فشار دهید
همه ی گلها تقدیم شما باد

------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
در را که الهه باز کرد مثل همیشه بوی سبزی خوردن های توی باغچه ی سمت راست خانه به مشامم رسید که دسترنج خانم شرفی(لیلا جون) بود.
داشتم کفشام را در می اوردم .الهه هم بالای سرم ایستاده بود و نگاهم میکرد.
تازه راست ایستاده بودم و می خواستیم به داخل خانه وارد بشیم که اقای شرفی همزمان با ما که داخل میشدیم قصد خارج شدن کرد.
_ سلام دخترم...خوش امدین..برادر خوب هستند؟
_ سلام اقای شرفی. ممنونم.بله خدارو شکر بردیا هم خوبه.
_ دخترم شما بفرمایید تو . انشالله برای ناهار دوباره میبینمتون. با اجازه. و با اتمام حرفش به سمت در حیاط به راه افتاد.
_ باران تو چرا....
مکثش طولانی شد. من که هنوز سرپا ایستاده بودم دم در و نگاهش میکردم خسته شدم و او هنوز توی فکر غرق بود.
_ وا؟ سلام باران جون.خوبی مادر؟ الهه خوابی؟ چرا باران و اینجا نگه داشتی؟
الهه انگار تازه به خودش امده باشد شروع به تعارف کردن کرد.با هم به سمت اتاق الهه رفتیم. برخلاف اصرار لیلا جون برای نشستنمون در پذیرایی الهه خیلی علاقه نداشت که انجا باشیم و دائما میگفت با باران کار دارم و میخوام یه سری عکس تو کامپیوتر نشونش بدم.
وقتی وارد اتاق الهه شدم خودش زود تر نشست روی تخت و به من هم اشاره کرد بشینم. مانده بودم رفتار الهه چرا انقدر امروز مبهمه.
_ باران تو چرا به کامران جون میگی اقای شرفی؟
_ خب چی بگم ؟ بگم" کامران عزیزم" خوبه؟
_ میشه امروز و جدی باشی؟
_ چیزی شده؟
_ اره...یه چیزی شده که اعصاب من را ریخته بهم.
_ چی؟
_ باید از خیلی قبل ترا بگم! گوش میکنی؟
_ اره...چرا که نه!
_ یک خانواده بودیم مثل همه ی خانواده ها. یک خانواده ی کوچیک. وضع مالی پدرم بد نبود. یعنی میتونم بگم خیلی هم خوب بود. من بودم و مامان لیلا و بابا علی.
به اینجاش که رسید نتونستم خودمو نگه دارم و با فریاد گفتم: علی؟
دستشو به نشانه ی یواش تر بالا پایین کرد. گفت:
زهرمار. چرا داد میزنی؟
_ اخه بابای تو که اسمش کامرانه.
_ اون بابای من نیست.
با بهت داشتم الهه را نگاه میکردم . حدس زدم دارد سر به سرم میزاره. برای همین بلند شدم از روی تخت و گفتم: لوس...باز دوباره شروع کردی؟ تو کی ادم میشی الهه؟پاشو بریم مامانتم تنهاست.
_ دستم و با خشم کشید تا روی تخت بشینم و با بغضی که با صداش مخلوط شده بود و صداشو زنگ دار کرده بود گفت:
باراااان. به قیافه ی من میخوره که در حال شوخی باشم.؟
توی چشمای خوشگلش اشک غوطه ور بود.
سرمو انداختم پایین تا اشکاشو نبینم.
_ ببخشید الهه. ادامه بده....بی هیچ حرفی ادامه داد.
_یادمه...درست 9 سالم بود که ان اتفاق وحشتناک افتاد.بابام برای جلسه قرار بود برود مشهد. یادمه حتی نزدیک تاسوعا عاشورا بود و مامان همش می گفت کاش ما هم باهات بیایم.ولی بابا میگفت روز عاشورا بعد از ظهر پروازمه و برمیگردم. پس برای چی بیاین.منم که همش باید دنبال کارم باشم.چون توی تعطیلیه راحت تر میتونم کارخانه رو با کامران ببینیم.قرار بود از کارخانه دوستشون بازدید داشته باشند. مامان از بابا خواست که اگه روز عاشورا زیارت رفتند برای ما هم دعا کنند....و بابا رفت. رفت و دیگه هم بر نگشت...به اینجا که رسید هق هق الهه بلند تر شد. سعی کردم ارامش کنم و تا حدی هم موفق شدم.
توی مغزم یه سوال بود.اونم اینکه چه بلایی سر بابای الهه امده؟!
وقتی کمی ارام شد خیره شد به یه گوشه از اتاق و ادامه داد:
_ روز عاشورا تمام کاراشون تمام میشود و فقط باید بسته ای رو به کسی میرسوندند که کامران میبینه بابا بی قراره . از بابا می پرسد که چی شده؟ بابا هم میگه اخه خیلی سخته که تا اینجا امدیم و توی این روز دست بوس اقا نرفتیم...
کامران هم وقتی میبینه بابا چقدر دلش میخواد برود قبول میکنه بابا برود حرم و کامران هم ارسال بسته را انجام بدهد و همدیگر را در فرودگاه ببینند. همان سال روز عاشورا داخل حرم را بمب گذاشته بودند و دیگه هیچ وقت بابای من برنگشت. کامران هم همیشه خودشو لعنت میکند که کاش انروز بابا را نمی فرستاده حرم.
خسته ات کردم؟
اشکام و پاک کردم گفتم: نه اصلا...این چه حرفیه؟
_ قبل از اینکه بابا برای همیشه مارو ترک کند درست دو سال قبلش...( نفس عمیقی کشد و ادامه داد.معلوم بود تجدید خاطره ها براش خیلی سخته.) همسر و دختر کامران توی تصادف کشته شده بودند و بعد از تصادف انها کامران خیلی به من محبت می کرد. دختر کامران هم همسن و هم بازی من بود. و همه میدونستیم که وقتی من را دخترم صدا میزند با چه حسرتی این حرف را میزند.
بعد از فوت پدرم ما خیلی کم کامران را می دیدیم. مامانمم توی ان چند وقت به کلی شکسته شده بود. ماهی یک بار کامران می امد خانه ی ما و پولی که سهم پدرم از شرکت بود را به مامان می داد و می رفت. این رفت امد ها به همین سبک ادامه داشت تا اینکه مامان برای سال دوم دبیرستانم تصمیم گرفت معلم فیزیک بگیرد. برام مهم نبود کی قراره معلمم بشود. من از موقعی که پدرم را از دست داده بودم دیگه ان دخترشاد و شیطون نبودم. تا این که معلم من امد. روزی که امد را هیچ وقت فراموش نمی کنم. یه پسر قد بلند و خوشتیپ. چشم و ابروی مشکی و با لبهای صورتی. باورت نمیشه باران...داشتند قند توی دلم اب میکردند انقدر که خوشحال بودم.وقتی خودشو معرفی کرد تازه فهمیدم هم بازی بچگی هامه. پسری که 5 سال ازم بزرگتر بود. ان پسر حسام اعلایی بود.
پسری که با اولین نگاهم بهش دل و دینم و باختم.حسام پسر کامران جون بود.
_ چی؟؟( باز داد زده بودم...ولی ایندفعه انقدر دادم بلند بود که چند ثانیه بعد لیلا جون با شتاب در را باز کرد)
_ چی شده؟ باران جان چرا جیغ میزنی مادر؟
_ ب...ب...ببخشید لیلا جون...اخه یه چیزی که امادگیشو نداشتم را شنیدم. شرمنده.
نفس راحتی کشید و گفت: دشمنت شرمنده عزیزم. پاشید بیاین ناهار. منتظر کامران نمیشیم.ناهرمون را میخوریم و برای اون میزارم که امد بخورد.. زنگ زد گفت توی شرکت کاری پیش امده نمیتونم زود بیاد.
به الهه نگاه کردم. نمی توانستم به راحتی از ادامه ی ماجرا بگذرم. حاضر بودم 10 روز غذا نخورم ولی ادامه ی ماجرا را بفهمم. انقدر التماس توی چشممام ریخته بودم که الهه هم دلش به حالم سوخت و گفت:
مامان به نظر من بهتره صبر کنیم تا کامران جون بیاید و همه با هم غذا بخوریم.
لیلا جون چشم غره ای به الهه رفت که از دید من پنهان نماند. و گفت:
الهه!...نه عزیزم. باران جان چه گناهی کرده که تو تازه ساعت 11 صبحانه خوردی؟
ترجیح دادم راستش را بگم تا هم خودم را خلاص کنم و هم اینکه لیلا جون راضی بشه.در نتیجه با دست الهه را به سکوت فراخواندم و گفتم:
لیلا جون...باور کنید من هم گرسنه نیستم و دیر صبحانه خوردم. الان هم الهه داشت برام چیزی را تعریف می کرد که راستش حاضرم چند روز غذا نخورم ولی ادامشو گوش کنم. ( لبخند کوتاهی زدم ) پس بهتره که منتظر اقای ش...
تازه یادم افتاد کامران فامیلیش شرفی نیست ولی هرکاری کردم فامیلی خودش را به یاد نیاوردم...با کمی مکث گفتم: منتظر اقا کامران بشیم تا ایشون هم تشریف بیاورند.
لیلا جون اصرار من را هم که دید بالاخره راضی شد و گفت: باشه ...هرطور راحتید.ولی اگر گرسنه شدید بیاین که ناهار بخوریم.
_ در ضمن لیلا جون...من از مامانم و بابام خیلی دورم و خدا میدونه که چقدر وقتی شمارو میبینم به یاد مامانم میفتم و چقدر این خانه و شما و بوی سبزی خوردن های توی باغچه رو دوست دارم. تو را به خدا قسم با من هم مثل الهه باشین و بدونین که منم توی خانه ی شما و با الهه و شما تعارف ندارم و احساس راحتی میکنم. البته اگه پر رویی نباشه...
لیلا جون لبخندی زد و با محبت به سمت من امد و بغلم کرد و گفت: خدا مادر پدرتو برات حفظ کنه مادر. امروز به الهه افتخار کردم . به دخترم افتخار کردم چون تورو انتخاب کرده به عنوان دوستش عزیزم. چشم دخترم.
و با لبخندی که چاشنی صورتش بود از اتاق خارج شد.

ادامه دارد
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
#PARDIS#, $ ساجده$, $$$NAFAS, * Shiny_Shadow *, * حدیث *, **پناه**, *mania*, *rainbow*, *sara, *sogol*, *~Faezeh~*, *شیدا*, -نازلی-, .Baharak., .Mona., .Monire., .هازال., 271529, aazz, abby7, abien, adobba, aflak, alikhademi, Altin ay, Amirsam1, amisha, angel04, ANNE, aram-anlin, architect_shima, armin.kz, armita1819, arosha73, ART!ST, ashoka, asma-m, atyek, avaa..., AVESTA, azade_sh, azad_awesome, azita_esy, b.maryam, barni, behi_aquarius, betiya, bikari, CAT-WOMAN, cccccccc, coral, down13, eglantine-m96, Elen, elhamtt, eli5, elnaz89, evilgirl, f1363, fadai, faezeh88, faez_er, farahi, faraz_90, faribash, fariba_hed, Farnaz, fatemehjojo, fatima983, foozhan az, gandomsa, ghorbani, golabaton, Gole Yassaman, Goleyas2, gorestan man, green girl, hala, haniko1376, harimeshgh, hasti59, hermine, Hoopoe, hooramohebtash, horin, hsdhsd, htamspam, ili mah, ilyaiii, Irani, javoone, joana, JonasRahimi, katy, king _ panther, lale joon, Lale7, leila.kh, leila93, leili_zzz, lili5225, love is.., M&M_601, M.gIrL, m0zhdeh, mahana1, mahda, mahnazmom, mahsa.maloos, mahsadina, mahshid_3d, mahtab payda, mahtab10, makhmal_66, marjanagn, maryam56, maryam.khakbaz, maryam.mani, melodina, meno, MINA JOOJOO, mina khanom, mina_k, misha_kavir, Miss NiloO, miss.Shima, mojeze_69, monir 11, monir1343, morteza va ati, ms_f90, m_h_n, nadia1, nafas-t, nafas44, Nahid72, nastaran86, nazi shirazi, nedaj, neg neg, neliel, nika21, niloofarane, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, nutty, omran, OoPs, orange man, paiz, parisa jooon, patrishiya, pegah!, persian-star, pr.delafrouz, Rez1_ds, rezi_7m, Rha.sh, robika, saba 68, samir, sanaz2000, sanaz_, sapidkooh, sarma1010, sazin513, Semin309, sepide90, serentipiti, setare-samavat, setareh67, sevin62, sh1998, shabnamsobhabi, shakiba_2510, sharghi, shili, shima2011, shimaaaaa, shiva joon, shooma, Silber, silverstar, Sokout, somy_kh, soooorati, stiv, syhbyt, taban_1352, tannaz22, tghyasfr, Tifani Jon, ti_na60, UnKnOwN_Sh, vampire123, violet_kl, yasnaa, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, ~jOojoO.tAlA~, ~Spunk!e~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آذردخت, آرنیکا, آسوده, ارتمیس *, ايلين, ایماز, باران6, بازیگوش, بخاری, برادپیت, بلور, بهار سرد, بهارجون, خانم فسقلی, دریا دل, ذوب شده, روشای تنها, روشناک, روژان, رویای باران, زوها, سکوت من, شیوا, علی رضاایران, فاطي91, فرگلf, فرگون آسمانی, ققنوس98, لیلاحمیده, م.م.ر, محسن, محمد حسن424, مسافر كوچولو, منيژه, نیلوفر:-), وینا, پهره, گنجشک, گنجیشک, یگانه, ღ ghazali ღ
قدیمی ۳۰ خرداد ۱۳۹۰, ۱۱:۵۴ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
دلداده آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +54 امتیاز     
پیش فرض

اینم شروع فصل دوم...توی این چند روز سعی میکنم روزی چند پست بزارم...چون قراره برم با اجازتون مفاسرت و شاید نتونم بزارم.ولی اونجا که هستم میتایپم که وقتی اومدم ایشالله براتون تمامشو بزارم.
راستی نقد و پیشنهاد هم فراموش نشه....اینم لینکش:میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
همه ی گل های دنیا تقدیم شما باد


---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

فصل دوم
نگاهی به صورت خسته ی الهه کردم. چشماش...چشمایی قهوه ای رنگ که انقدر تیره بود که توی تیرگی اش گم میشدی. پیشونی بلند و صورت سفید و بینی ای که نه بزرکگ بود و نه کوچیک...با گونه هایی برجسته که به جذابیت صورتش خیلی میومد. وقتی میخندید...دندان های مرتبش خود نمایی می کرد...ولی حیف که الان فقط غمی که توی چشماش لانه کرده بود خود نمایی میکرد.
_ چند جلسه ی ااول و عادی بود...یعنی یه جورایی نمیتونستم روحیه اش را بعد از این همه سال تشخیص بدم...دلم برای همون حسامی که اگه بچه ها با هم جمع می شدیم همیشه طرف دار من و سارا خواهرش بود. و من همیشه چقدر حسادت میکردم به سارا که برادر داره و من از این نعمت بی بهره بودم.
بعد از چند جلسه یخ حسام هم دیگه اب شده بود . میخندید. حین درس میخندید. منم که اون موقع سنی نداشتم. فقط 16 سالم بود. باران باورت نمیشه اگر بگم از تمام روز های هفته سه شنبه ها و پنج شنبه ها را که حسام به خانه امون میومد و یادمه. چه روزایی. وقتی می دید خسته شدم ادامه نمی داد و سعی میکرد با تجدید خاطره ها و شوخی و خنده من را سرگرم کند تا خستگیم در بره.
و همان پسر باعث و بانی ازدواج مادرم با کامران شد. یادمه که چند باری می دیدم که کامران به بهانه های شرکت و مشورت با مامان میاد خونه ی ما. ان زمان به یکی از بچه های مدرسمون که خیلی هم باهاش صمیمی بودم جریان را گفتم ... از زندگیم خبر داشت. وقتی جریان را بهش گفتم گفت که کامران قصد دارد که با مامانم ازدواج کند. ان روز انقدر به این حرفش خندیدم که از گوشه های چشمم اشک امد پایین. باور نمی کردم. تا اینکه برام از عمه ی کوچیکش که بیوه شده بود و دوست چندین ساله ی شوهرش به خواستگاریش امده بود گفت. دیگه از خنده اشک نمیریختم. دیگه از هق هق هام اشک می ریختم. هاله بهم گفت شاید هم اشتباه کرده باشه. پس بهتره یواشکی به مکالمه ی مامان و کامران گوش بدم. یادمه یک هفته ی بعد کامران دوباره سر و کله اش پیدا شد. به بهانه ی درس عذر خواهی کردم و امدم توی اتاقم و گوش هامو چسبوندم روی در. باران... باران... باران... نمیدونی برام چقدر سخت بود که التماس های کامران را بشنوم و سکوت کنم
الهه کاملا حالت عصبی پیدا کرده بود. گریه میکرد...بلند بلند باران باران میگفت...چند بار در میان هق هق هاش بابا بابا کرد و دیگه طاقت نیاورد و خودشو میون دست هام پناه داد.... خودمم حال مناسبی نداشتم. همراه باهاش گریه میکردم. ولی فقط من بودم که گریه می کردم. الهه زجه میزد. ناله میکرد...
_ باران....بابامو میخوام. خیلی زود ازم گرفتش...( چشمای اشکیشو بهم دوخت )
و گفت: باران...پدر داشتن چه طعمی داره؟ ( منتظر پاسخ من نشد...اصلا انگار من را نمی دید...و فقط خودش بود و خودش) باران خیلی شیرینه...خیلی. بران چقدر سخته که 9 سال این طعم و بچشی و بعد....باران میگن از گشنه باید بگیری بدی به سیر. اون که طعمشو هیچ وقت نچشیده ....هیچ تجربه ای ازش نداره. ولی اون که طعمشو...بوشو...صداشو....لالایی گفتناشو...پناه اغوششو...امنیتشو حس کرده باشه...حتی برای یک بار...دیگه از یاد نمی بره...
هق هق میکرد و نمی توانست درست حرف بزنه...
_ نمی فهمی ...نمی فهمی وقتی روز جشن تکلیف...توی مدرسه...همه با مامان باباهاشون امده بودن و من تازه داغ دار بابام بودم...
(شروع کرد بلند بلند گریه کردن و داد زدن....انگار میخواست عقده های چندین ساله ی توی دلشو خالی کند...دیگه سعی در ارام کردنش نداشتم...دلم می خواست غم توی دلش خالی بشه...)
_ خدااااااااااااا....خداااااا اااا....چرا؟ چرا؟ باران من بابامو میخوام. من ...با..بامو میخوام.
در با سرعت باز شد و به کمد پشت در برخورد کرد. لیلا جون با رعب و وحشت وارد شد و به تک دخترش که فریاد میزد و در اغوش من باباشو میخواست...دختر 19 ساله ای که ده سال بود از پدرش دور مانده بود...دختری که فقط یک چیز را در ان لحظه از خدا میخواست...و ان هم یک چیز غیر ممکن..." پدرش" را...........می نگریست
..الهه فریاد میزد...زجه میزد...و بلند بلند پدرش را صدا میزد
_ بابا علی...کجایی؟ بابا علی برا دخترت خواستگار پیدا شده...بابا علی کجایی؟ بابا علی تو را خداااااااا ...بابا علی خواب بد دیدم...میشه شب پیشت بخوابم...بابا علی دلم برات تنگ شده ...بابا علی تو که مهربون بودی...بابا علی بیا ببین دخترت میخواد عروس بشه...بابا علی شب عقدم بگم با اجازه ی کی....
بابا علیم....
دیگه اشکام قابل کنترل نبود....پا به پاش اشک میریختم.. انگار اشک های الهه هم تمام نشدنی بود. هیچ وقت فکر نمی کردم دختر شیطون دانشکده....دختری که توی این چند ماه عاشق شیطونیا و خنده های بی ریاش شده بودم...انقدئر غم توی دلش باشه. نگاهم به سمت در افتاد. لیلا جان با کمر خمیده روی زمین نشسته بود و همپای دخترش در سکوت اشک میریخت. و در پشت لیلا جون...در کمال تعجب اقا کامران را دیدم که به چهار چوب در تکیه داده و برای زجه های غریبانه ی دختر دوست سابقش و همسر فعلی اش اشک میریزد. الهه هنوز هم گریه میکرد...هق هق می کرد و بابا علیشو صدا می کرد.
بلند شدم و ارام از کامران و لیلا جون خواهش کردم بیرون بروند.در را هم بستم. و به کنار الهه برگشتم. دیگه کافی بود. نباید میگذاشتم بیشتر از این خودشو زجر بده.
_ الهه جونم...عزیزم ...کافیه دیگه.خب؟
الهه نگاهی بهم کردو سرشو پایین انداخت و گفت:
انروز شنیدم که کامران از مامانم میخواست که باهاش ازدواج کند. می گفت به خدا از علی اجازه گرفتم ... خیلی چیزا گفت..که الان خاطرم نیست. مامانمم بهش گفت تو پسر بزرگ داری. پسرا غرور دارند. نذار با اردواج دوباره ات احساس کند غرورش شکسته. ...
الهه سکوت کرد و ارام سرشو بالا اورد و خیره شد بهم. و گفت:
و ان زمان بود که عشق حسام برای همیشه در دل من خشکید. باران میدونی چی شنیدم؟

به نشانه ی ندانستن سرم را تکان دادم که گفت:
_ کامران به مامان گفت که حسام خودش این پیشنهاد را داده.

ویرایش توسط دلداده : ۳۱ خرداد ۱۳۹۰ در ساعت ۱۲:۱۶ قبل از ظهر
دلداده آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
#PARDIS#, $ ساجده$, $$$NAFAS, * Shiny_Shadow *, * حدیث *, **پناه**, *mania*, *ROJA*, *sara, *sogol*, *~Faezeh~*, *شیدا*, -نازلی-, .Baharak., .Mona., .Monire., 271529, aazz, abby7, abien, adobba, aflak, aidai, alikhademi, Altin ay, angel04, aram-anlin, architect_shima, armin.kz, armita1819, arosha73, ART!ST, ashoka, asma-m, atyek, avaa..., AVESTA, ayda3, azade_sh, azad_awesome, azita_esy, b.maryam, barane khazan, barni, behi_aquarius, betiya, bikari, CAT-WOMAN, cccccccc, coral, down13, eglantine-m96, Elen, elhamtt, eli5, elnaz89, evilgirl, f1363, fadai, faezeh88, faez_er, farahi, faraz_90, faribash, fariba_hed, Farnaz, fatemehjojo, fatima983, foozhan az, frokni, gandomsa, ghorbani, golabaton, golchaghe, Gole Yassaman, Goleyas2, gorestan man, green girl, hala, haniko1376, hany666, harimeshgh, harki00, hasti59, hiva, hoaya, Hoopoe, hooramohebtash, horin, hosin, hsdhsd, ili mah, ilyaiii, Irani, JonasRahimi, kathryn, katy, king _ panther, lale joon, Lale7, leila.kh, leila93, leili_zzz, lili5225, M&M_601, M.gIrL, m0zhdeh, mahana1, mahda, mahsa.maloos, mahsadina, mahshid_3d, mahtab payda, mahtab10, makhmal_66, many22, marjanagn, mary341, maryam56, maryam.khakbaz, maryam.mani, melodina, meno, meraj_afsaneh, MINA JOOJOO, mina khanom, mina_k, mirage, misha_kavir, Miss NiloO, miss.Shima, mojeze_69, monir 11, monir1343, morteza va ati, ms_f90, m_h_n, nadia1, nafas-t, nafas44, Nahid72, nastaran86, nazi shirazi, nedaj, neg neg, neliel, nika21, niloofarane, niyayeeeeeesh, nlp16001, nrezaii, nutty, oldooz bala, omran, OoPs, orange man, paiz, parisa jooon, patrin, patrishiya, pegah!, Rez1_ds, reza9000, rezi_7m, Rha.sh, saba 68, sahel_m, samir, SaMirA.Ha, sanaz2000, sanaz_, sapidkooh, sazin513, Semin309, sepide90, serentipiti, setare-samavat, setareh67, sevin62, sh1998, shabnamsobhabi, shakiba_2510, shamilaamir, shima2011, shimaaaaa, Silber, silverstar, Snow Dream, Sokout, stiv, syhbyt, taban_1352, tannaz22, tghyasfr, Tifani Jon, ti_na60, UnKnOwN_Sh, vampire123, violet_kl, YAS95, yasnaa, Zahra_niki, zanbagh, zeinabjoon, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~Spunk!e~, °•ღ بـــامـــزی ღ•°, آذردخت, آرشا, آرنیکا, آسوده, ارتمیس *, انائل, ايلين, ایماز, باران6, بارنی, بازیگوش, بخاری, برادپیت, بلور, بهار سرد, بهارجون, خانم فسقلی, دریا دل, ذوب شده, روژان, رویای باران, زوها, ساس بکس, سانازارمان, سوانا77, سکوت من, شرقي, شیوا, طبیعت, عشق یخی, علی رضاایران, فاطي91, فرگلf, ققنوس98, لیلاحمیده, م.م.ر, محمد حسن424, مسافر كوچولو, منيژه, نیلوفر:-), نیکولا 71, وینا, ياسمن71, گل یاس, گنجشک, گنجیشک, یگانه, ღ ghazali ღ
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
بهشتی, دلداده, سایت, میوه, کاربر

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب دلداده نوشته کاربران سایت 111 ۷ مهر ۱۳۹۲ ۰۲:۵۸ بعد از ظهر
دانلود رمان موبایل میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت | پرنیان . کتابچه . اندروید Farnaz رمان موبایل نوشته کاربران سایت 2 ۳۰ آذر ۱۳۹۱ ۰۱:۰۵ بعد از ظهر
دانلود رمان میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت asal_cheshmak رمان نوشته کاربران سایت 2 ۶ بهمن ۱۳۹۰ ۰۳:۵۶ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۱:۱۶ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا