ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان میوه بهشتی | دلداده کاربر انجمن - صفحه 2
paradiseagency

گل نقش طاووس

?



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 2 از 10 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 93
  1. Top | #11

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    مرداد 1388
    نوشته ها
    5,137
    میانگین پست در روز
    2.75
    محل سکونت
    زیر سقف آسمان
    تشکر از کاربر
    65,635
    تشکر شده 88,855 در 9,791 پست
    حالت من
    Deltang
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط mojeze_69 نمایش پست ها
    خیلی خوب می نویسیییییییییییی
    بهت تبریک میگم دلداده ی عزیز
    لطفا در تاپیک های تایپ کتاب پست ندید. می تونید به خود نویسنده پیغام بدید


    دلداده جان پستت رو ویرایش کردم تا کامل نشون داده بشه. پست دومتم پاک کردم.

    علت این مشکل نزدن اسپیس بین کلماته. اونجایی که این اتفاق افتاده بود باران...باران...باران...ب بود تقریا 25 حرف بدون اسپیس...
    رفتنت را باور ندارم هنوز
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



    قابل توجه نویسندگان و خوانندگان عزیز
    !!قانون جدید بخش کتاب در مورد پاداش نقدی!!


    مسائل مربوط به قرار گرفتن کتاب برای دانلود در صفحه اصلی سایت
    مهمترین نکات ویرایشی | مخصوص نویسندگان و ویراستاران انجمن

    قوانین بخش نقـد کتابهای نویسندگان انجمن!

    نحـوه ی قـرار دادن کتـاب در سایت!

    اطلاعیه و قوانین بخش کتاب !


  2. Top | #12

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    946
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,873
    تشکر شده 27,260 در 1,227 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    از تاخیرم واقعا شرمنده ام....باور کنید اصلا وقت نمی کردم....رفته بودیم مسافرت.جای همه خالی. ولی باور کنید همش به فکر میوه بهشتی بودم که بالاخره کی به بار میشینه....
    پس بریم برای ادامش...
    در ضمن...نقد یادتون نره:میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب

    --------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    اگه بخوام راستگو باشم می توانستم این حدس و بزنم...والبته زده بودم.بدون حرف خیره شده بودم به الهه و حرفی نمی زدم. اما بعد از مدتی که گذشت متوجه شدم الهه هم تمایلی به ادامه ی حرف هایش نداره. پس با نشان دادن اینکه کاملا بی تفاوتم به باد شوخی زدم.
    _ الهه این جا داره یه قتلی انجام میشه
    الهه سرش را بلافاصله بلند کرد و با تعجب نگاهم کرد. با حالت دحشتناکی ادامه دادم: البته به سبک حیاط وحش...( چشماهیم را گرد کردم و زل زدم بهش)
    _ چی میگی تو..حیاط وحش یعنی چی؟
    _ خسته نباشی.تو با این سنت نمی دونی که حیاط وحش به چه معنیه؟
    _ احمق نیستم. ولی اخه چه ربطی داره به این چیزایی که من تعریف کردم؟
    نفسم را با صدا دادم بیرون و گفتم : برو بابا...من کی گفتم ربط به اون چیزایی که تو گفتی داره؟
    _ پس به چی ربط داره؟
    یک نگاه عاقل اندر سفیه بهش انداختم و گفتم: به شکم بنده. بابا روده بزرگه روزه کوچیک رو خورد.
    دستش را بلند کرد و بدون رو در بایسی زد توی سرم. من که دردم امده بود چپ چپی نگاهش کردم و گفتم: دیوونه چته تو ؟ باز زنجیر پاره کردی؟
    _ جون به جونت کنن ادم نمیشی. اخه بی مزه حداقل میخوای شوخی کنی شوخی با مزه بکن. هرهر . خندیدم.
    من که دیگه توی برجکم خورده بود بلند شدم و به سمت در اتاق به راه افتادم.ولی عکس العملی از الهه سر نزد و هنوز روی تخت نشسته بود.
    _ نمی آیی نهار؟
    _ کامران حرفام را شنید...مگه نه؟
    _ اره...ولی فقط اونجا هایی که داشتی برای پدرت اظهار دلتنگی می کردی. بلند شو دختر...
    _ راستش باران میدونی چیه...یعنی...اخه...
    _ الهه من حالات تو را خیلی خوب می دونم پس راحت بگو چی میخوای بگی و انقدر هم من من و اما و ولی نکن
    _ دیشب کامران من را صدا کرد و ازم خواست که در مورد حسام بیشتر فکر کنم.
    _ و این یعنی....
    _ اره.کامران ازم خواستگاری کرده.
    _ تبریک میگم.
    _ چی چی تبریک میگی. قرار نیست اتفاقی بیفته که نیاز به تبریک داشته باشه.
    _ کاملا میفهمم الان چته. میدونی تو چه مرگت شده؟
    و بدون منتظر ماندن برای پاسخ گیری از او ادامه دادم: تو دوسش داری و به خاطر یک لج بازی احمقانه میخوای یک عمر خودتو بدبخت کنی.
    _ کی میگه که اگر با اون حسام مغرور ازدواج کنم خوشبخت میشم؟ بعدشم من هیچ وقت لج بازی نکردم و فقط حقیقت را دیدم و فقط هم به حقیقتی که تلخ بود اعتراض داشتم. و این حق من بود که اعتراض کنم. نبود؟
    _ حق مادرت نبود که توی اون جوونی باز هم ازدواج کند؟ چرا انقدر ظالمانه فکر میکنی الهه؟ او مادرته. مادرت....میفهمی؟
    _ باشه...ازدواج می کرد. ولی چرا با دوست پدرم.؟ باران من مامانم را خیلی دوست دارم.خیلی. پس بهش حق می دهم. ولی با این حال او میتوانست ازدواج نکنه. و البته اونم با دوست چندین ساله ی شوهرش.
    _ اهان...یعنی اگر با یک اقای دیگه بود باهاش مشکل نداشتی؟ دارم به منطقت شک میکنم.
    نگاهی بهش کردم و ادامه دادم: خودتو جای مادرت بزار. دوست داشتی که تا اخر عمرت تنها بمونی؟
    _ پس من چیم؟
    _ تو میری. مگه موندنی هستی؟ بالاخره تو هم میری دنبال زندگیت.
    دیگه الهه حرفی نمی زد.تصمیم گرفتم دیگه دخالتی نکنم. باید یک تصمیم قاطعانه می گرفت. تصمیمی که یک عمر را تحت تاثیر قرار می داد.
    سر میز نهار الهه اصلا به صورت کامران نگاه نمی کرد. کامران هم سعی داشت با شوخی و خنده جریان را از یاد ها ببرد.
    موقع خداحافظی از الهه ازش باز هم خواستم تا در مورد حسام بیشتر فکر کند.
    وقتی رسیدم خانه توی پارکینگ ماشین بردیا را ندیدم.ولی به درگاه خانه که رسیدم صدای صحبت تیام را با کسی شنیدم. و بعد از ان هم صدای گاسخ دهنده به او. احساس کردم قلبم هر لحظه از کار می ایستد. هرچی موجود در مغزم بود به یک باره پاک شد و تنها چیزی که توی مغزم زنگ می زد صدای خنده های تیام با ان دختر بود .
    قطره اشکی که میرفت تا غریبانگی خود را نشان دهد و ضربه های خود را به گونه ام وارد می کرد بهم فهماند که چقدر تیام را دوست دارم. به خودم امدم. نمی دانستم باید چه عکس العملی نشان بدم. باید از خودم و از او که نمی دانم کی در کلبه قلبم خانه کرده بود می گریختم یا می ایستادم و شاهد خورد شدن خودم می شدم؟
    نگاهی به ساعتم کردم.5:30 را نشان می داد. تصمیم گرفتم در الاچیق توی حیاط بشینم تا بردیا بیاد. سرم و تکیه دادم و سعی کردم بفهمم از کی علاقه ام به تیام شکل گرفته. ولی هرچه فکر می کردم به نتیجه ای نمی رسیدم. و فقط می فهمیدم که حس حسادتی در تمام رگ های خونم به جریان افتاده . حس اینکه او با دختری در خانه ای که به من هم تعلق داشت تنها به سر میبرد من را تا به مرز جنون می برد. نمی دانم چقدر به فکر فرو رفته بودم که با باز شدن در داخلی ساختمان به خودم امدم. اول تیام و سپس دختری با زیبایی چشم گیر پشت ان ظاهر شد. دختری با موهای خرمایی روشن...قدی حدودا هم قد های خود تیام که شاید فقط چند سانت از تیام کوتاه تر بود. به خاطر فاصله ی الاچیق تا درگاه نمی توانستم صورتش را بهتر ببینم. نگاهم از او به محبوبم سر خورد و همانجا خانه کرد. پسری ب قد بلند. بااندام ورزیده که همیشه مرا به تحسین وا می داشت. اولین باری بود که او را اینطور می دیدم. از دید کسی که عزیزش را نگاه می کند چقدر همه چیز زیبا تر جلوه می کند.
    _ چی شد اومدی بیرون تیام جان؟
    _ بارن نیامده. نگرانش شدم. ان هیچ وقت دیر تر از 6 خانه نمی اید.
    _ لابد کاری براش پیش امده. دلیلی برای نگرانی نمیبینم. بریم تو. لباس مناسبی تنت نیست.
    و در پی حرفش دست زیر بازوی تیام انداخت و او رابه داخل خانه کشاند. نیشتری به قلبم وارد شد. و بغضی به گلویم چنگ انداخت. ولی با یاداوری حرف تیام نگاهی به ساعتم انداختم. باورم نمی شد. ساعت از هفت هم گذشته بود. ولی چرا بردیا هنوز به خانه باز نگشته بود؟ بلند شدم و از الاچیق خارج شدم. تازه متوجه باران شدم. باران تندی بود. دلم نمی امد که به داخل بروم. زیر باران ایستادم و اشک هایم بارید. بارید و دل تنگ مرا تنگ تر کرد.
    دلم خیلی گرفته بود . دست هایم را از هم باز کردم و با خودم زمزمه کردم:
    بی قرارم واسه چشمات
    اون نگاهی که به یه دنیا می ارزه
    می خوام از تو بنویسم
    اما اسمت که میاد دستم می لرزه
    چیکه چیکه .......اب شدم من..........
    وقتی گفتی نمی خوام با تو بمونم
    حالا تنها یه پریشون
    خیلی وقته که دیگه بی هم زبونم
    دیگه هق هق هام با صدام عجین شده بود و صدایم را کمی بلند کرده بود.
    من هنوز از تو میخونم عاشقونه
    جای دستای تو خالی توی خونه
    _ باران عزیزم...
    به سمت بردیا که با نگرانی به من خیره شده بود نگاه کردم و سکوت کردم و اغوش برادرم چقدر ارام بود. ارام و گرم کننده. بردیا هم حالا مثل من کاملا خیس بود و هر دو زیر باران ایستاده بودیم و فقط اسمان گریان بود که شاهد بردیا ومن و اشک های من بود.
    _ بردیا چی شده؟
    صدای تیام بود. حاضر نبودم حتی نگاهش کنم. ضربان قلبم و اشک هایم هر دو افزایش پیدا کرده بود.
    _ چیزی نشده. دلش برای بابا تنگ شده. کمی هم حالش خوب نیست. شما دوتا برید تو تا خیس نشدید.
    پس تیام هم او را می شناخت. شاید نامزدش بود. به روی خودم نیاوردم و حتی سلام هم نکردم. با تکیه به بردیا به سمت ساختمان به راه افتادم.به کمک بردیا مانتو و شالم را در اوردم و روی تخت دراز کشیدم. بردیا هم از اتاق خارج شد. دیگه دلم نمی خواست به تیام و به عشقی که تازه می خواست جوانه بزند که خشک شد فکر کنم.
    _ باران بلند شو و این شیرو بخور بعد اگر خواستی بخواب.
    _ نمی خورم. میلم نمیره.
    _ بلند شو ببینم. شیر داغ است. باید بخوری که سرما نخوری. خودمم میخورم. باشه اجی جونم؟
    بلند شدم و به حرفش گوش کردم.
    _ باران می تونم ازت یه چیزی بپرسم.؟
    می دونستم چی می خواهد بگوید. در نتیجه گفتم:
    لطفا در مورد امشب چیزی ازم نپرس. شاید یه روزی برات گفتم.
    نگاهی کردو سرش را به زیر انداخت. دلم میخواست در مورد حدسی که در مورد اون دختر زدم مطمئن بشم. به همین خاطر گفتم:
    بردیا راستی اون دختری که پایین دیدم نامزد تیام است؟
    بردیا نگاهی به من کرد و شروع به خندیدن کرد. ترس تمام وجودم را پر کرد. احساس کردم بردیا فهمیده که چرا حالم به این روز افتاده است و برای همین هم هست که می خندد. ولی تصمیم گرفتم اصلا خودم را لو ندهم.
    _ چرا می خندی؟ مگه من جک گفتم؟
    _ جک؟ بالا تر از جک گفتی
    (منظور بردیا را درک نمی کردم) _یعنی چی؟
    _ یعنی اینکه تو از شباهت زیاد تیام و ترانه نفهمیدی که اون خواهر تیام است؟
    سرم به دوران افتاده بود. خون یخ زده ی توی رگ هایم گرم شد و جریان گرفت.باور نمی کردم. مگر میشه؟ پس چرا من متوجه این شباهت نشده بودم. ولی من که اصلا صورت دخترک را که حالا می دانستم همان ترانه است را ندیده بودم.لب هایم به لبخندی باز شد. با اشتهای بیشتری شیر باقی مانده را خوردم.
    بردیا بلند شد تا از در خارج بشه. وقتی دید من هنوز هم روی تخت نشسته ام گفت: اگه نمی خواهی بخوابی بیا پایین. زشته شب اوله که امده اینجا تنها باشه.
    می دانستم منظورش ترانه است. خودمم خیلی دوست داشتم برم پایین. با انرژی افزونی به سمت کمدم رفتم تا لباسم را با لباس مناسبی عوض کنم. شلوار جین سرمه ای پر رنگم را به همراه یک تنیک سفید با چارخونه های سرمه ای که سلیقه ی مامان بود را پوشیدم. به سمت میز ارایشم رفتم . نگاهی به دختری که در اینه با چشم های سرخ شده بهم دهن کجی میکرد انداختم. به سرویس داخل اتاقم رفتم با زدن چند مشت اب سعی کردم از سرخی چشمهایم بکاهم.
    ولی فایده ای نکرد. به یاد ساناز افتادم که همیشه وقتی از دست ارش دوست پسر چندین ساله اش به گریه می افتاد و به خاطر اینکه از جانب زن دایی بازجویی نشود اول چند مشت اب به صورتش می زد و بعد از ان هم سشوار را روی سر روشن می کرد و رو به صورتش می گرفت. همیشه به این کاهاش که فقط و فقط به خاطر یک پسر انجام می داد می خندیدم. ولی حالا....
    پنجره را باز کردم تا کمی باد به صورتم بخورد و از ورم چشمانم کم کند. ولی فقط باران بود که با صورتم برخورد می کرد. به سراغ سشوار رفتم و روشنش کردم. ولی نمی توانستم تحمل کنم و نفسم می گرفت. بی خیال سرخی چشمانم شدم.
    باز هم خودم را ورانداز کردم. موهای مشکی ای که همیشه از سر شانه هایم بالاتر نیامده بود و همیشه پدر تهدیدم می کرد که اگر موهایم را کوتاه کنم حق اینکه از ارایشگاه به خانه بیایم را ندارم. موهایی که همیشه بعد از حمام مادر با عشق مادری شانه میزد و قربون صدقه ام می رفت. به صورتم دقیق شدم. صورتی گرد باگونه هایی برجسته که از مادرم به ارث برده بودم. ابروانی مشکی که سایبان چشمانم شده بود. و بعد از ان چشمانم که قهوه ای تیره بود و به نظر هر بیننده ای مشکی می امد و فقط بعضی مواقع قهوه ای بودنش بیشتر به چشم می امد.همه ی اینها در پوستی گندمی جمع شده بود.
    بردیا همیشه می گفت صورت باران نمیان گر یک دختر شرقی است. نمی دانستم چرا انقدر برای اولین بار برای اینکه خوب به نظر بیایم تلاش می کنم.دوست داشتم که به نظر تیام زیبا بیایم. پنککم را برداشتم و کمی به زیر چشم هایم زدم. ولی حوصله ی ارایش کردن نداشتم. همیشه همین گونه بود. هیچ وقت تمایلی به ارایش نداشتم و سادگی را بیشتر پسند می کردم.
    از پله ها پایین می امدم که صدای صحبت کردن ترانه و بردیا به گوشم خورد. هرچه گوش تیز کردم فایده ای نداشت و صدای تیام به گوشم نمی خورد.
    _ سلام
    با سلام من هر دو به سمتم برگشتند و ترانه از جا بلند شد و سلامم را پاسخ گفت. دختر زیبایی بود. و البته شباهت خیلی خیلی زیادی به تیام داشت.زیبا و قد بلند با اندامی موزون و البته همانند برادرش جذاب.
    لبخندی زدم و باهاش دست دادم.
    _ خوش وقتم از اشنایی با شما
    _ من همین طور. تیام و اقا بردیا خیلی از شما تعریف کردند. و حالا متوجه صحت گفته هایشان شدم.
    _ هر دو لطف دارندو...شما هم همین طور.
    خنده ای کردو گفت: من ترانه هستم. دوست دارم همون تر...
    _ باران بهتری؟
    تیام بود. قلبم داشت از قفسه ی سینه ام خودش را به بیرون پرتاب می کرد. احساس می کردم ترانه صدای تاپ تاپ قلبم را می شنود.لبخندی به تیام زدم و گفتم:
    _ اره. خوبم...ممنونم
    _ حالا میشه بگی چی شده بود که هم دیر امدی و هم اینکه توی حیاط گریه می کردی؟
    نمی دانستم باید چی بگم که ترانه به کمکم امد و گفت:
    تیام...داشتم حرف میزدم ااا. نیامده شروع میکند به حرف زدن . اصلا تو نسکافه ات کو؟
    _ میارم. چایی ساز را روشن کردم. تا اب جوش بیاد خیلی مانده. اینم باران. اصلا مال خودت.
    و بعد از اتمام حرفش شروع کرد با بردیا به صحبت.
    _ ببخشید. این داداش من یکم بی فرهنگه.
    خنده ای کردم و او ادامه داد: داشتم می گفتم ...من ترانه هستم و ازت خواهش میکنم که توی این دو هفته ای که من اینجا هستم همان ترانه صدام کن.
    _ چشم...منم که خودت گفتی بردیا و تیام در موردم باهات صحبت کردند. پس به معرفی فکر نمی کنم نیازی باشه. ولی اگر سوال داری خوشحال میشم بپرسی..
    _ من سوال ندا...چرا چرادارم.
    از ادا هایی که در می اورد خندیدم و او انگشتش را بلند کرد و گفت:
    اجازه خانم معلم؟ شما نامزد دارین؟

    _ نه...نامزد ندارم شاگرد عزیزم.
    _ خوبه...
    _ حالا منم دو تا سوال دارم
    _ در خدمتم...
    _1. اینکه تو چی؟ نامزد داری؟ 2. اینکه تو مگه دانشگاه نداری دختر؟ دو هفته اینجا میخوای چی کار کنی؟
    _ اول اینکه به قول تیام کی خر میشه بیاد منو بگیره؟دوم هم اینکه اگه ناراحتی برم؟
    هول شدم و با عجله گفتم: وای ..تورا خدا ناراحت نشو. به خدا مقصودی نداشتم
    _ می دونم عزیزم. شوخی کردم. اصلا دلیلی برای عذرخواهی نیست.و اما جوابت. راستش دو هفته از دانشگاه با هزار بدبختی مرخصی گرفتم. من و تیام هفته ی اخر این ماه توی تهران اجرا داریم.البته با تیام فقط یک اجرا دارم و دو تا دیگه از اجرا ها من و دوستم هستیم و بی کلامه.
    _ وای...چه جالب.
    _ در جریان هستم که تیام دارد بهت گیتار را یاد میدهد. امیدوارم روزی برسه که تو هم یکی از اعضای گروهمون باشی.
    _ ممنونم. ولی راستش فکر نمی کنم که ان روز برسه.
    _ بی انصافی نکن. تیام خیلی از کارت راضیه.
    لبخندی زدم و در سکوت به پوست کردن میوه پرداختم.

    ادامه دارد

  3. 259 کاربر از پست دلداده تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $$$NAFAS , * حدیث * , **پناه** , *mania* , *rainbow* , *ROJA* , *sara , *sogol* , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Mona. , .Monire. , 271529 , abby7 , abien , adobba , aflak , aidai , alikhademi , Altin ay , angel04 , angur , aram-anlin , aram_joon , architect_shima , armin.kz , armita1819 , aroosak , arosha73 , ART!ST , asal-1412 , aseman_82 , ashoka , asma-m , atyek , avaa... , azade_sh , azad_awesome , azita_esy , b.maryam , barni , behi_aquarius , betiya , bikari , CAT-WOMAN , cccccccc , coral , degeer , dokhtare babash , eglantine-m96 , Elen , eli5 , elnaz 90 , elnaz89 , evilgirl , faezeh88 , farahi , faraz_90 , faribash , fariba_hed , Farnaz , fatemehjojo , foozhan az , gandomsa , ghorbani , golabaton , gole , Gole Yassaman , Goleyas2 , gorestan man , green girl , hala , haniko1376 , harimeshgh , hasti59 , Heart of stone , honey_x , hooramohebtash , hsdhsd , htamspam , ili mah , Irani , joana , JonasRahimi , katy , khakbaz , king _ panther , lake , lale joon , Lale7 , leila.kh , leila93 , leili_zzz , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahda , mahdiar , mahdieh67 , mahnazmom , mahshid_3d , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , mahya92 , makhmal_66 , mamorin , many22 , marjanagn , mary341 , maryam.khakbaz , maryam.mani , melodina , meno , MINA JOOJOO , mina khanom , mina_k , misha_kavir , Miss NiloO , miss.Shima , mojeze_69 , monir 11 , monir1343 , morteza va ati , ms_f90 , my ring , m_h_n , nafas-t , nafas44 , Nahid72 , nastaran86 , nazi shirazi , nedaj , neg neg , neliel , nika21 , niloofarafoolin , niloofarane , niyayeeeeeesh , nlp16001 , NO ONE , olala , oldooz bala , omran , OoPs , orange man , paiz , pariedarya , patrishiya , pegah! , reem1368 , Rez1_ds , rezi_7m , Rha.sh , saba 68 , saba_lovly , saharmn , samim , samir , SaMirA.Ha , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sara*star , sarah1 , sazin513 , Semin309 , sepide90 , serentipiti , setare-samavat , setareh67 , setayesh73 , sevin62 , sh1998 , shabnamsobhabi , shafagh 69 , shakiba_2510 , sharghi , sharona , shima2011 , shimaaaaa , shiva joon , Silber , silverstar , Snow Dream , Sokout , somy_kh , soooorati , Sorati90 , stiv , suger , syhbyt , taban_1352 , TARANOMEMEHR , tghyasfr , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , vampire123 , violet_kl , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zebeli , zeinabjoon , zohreh17 , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~Spunk!e~ , ~Starlet~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آرشا , آرنیکا , آسوده , اسمون , ايلين , ایماز , باران6 , بازیگوش , بخاری , برادپیت , بلور , بهار سرد , بهارجون , تاجه , ترنم , تهمتن , خانم فسقلی , ذوب شده , روژان , رویای باران , زوها , ساس بکس , سوانا77 , سکوت من , شرقي , شیوا , طبیعت , علی رضاایران , فاطیما8 , فرگلf , ققنوس98 , م.م.ر , محمد حسن424 , مسافر كوچولو , منيژه , نیان , نیلوفر:-) , وینا , پیازچه , گنجشک , گنجیشک , یغما , یگانه , ღ ghazali ღ

  4. Top | #13

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    946
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,873
    تشکر شده 27,260 در 1,227 پست
    اندازه فونت

    Red face

    اینم یه پست دیگه...
    یه مشکلی دارم. تو را خدا برام دعا کنید طاقت بیارم
    یکمم تو رو خدا نقدی چیزی...برید نقد کنید دیگه. روحیه بدین...
    همه ی گل های دنیا تقدیم شما باد

    -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    این چند روزی که ترانه هم پیشمون بود خیلی لذت داشت...هرچند که ترانه و تیام دائما در حال تمرین بودند و ما هم سعی می کردیم که مزاحم تمرین هاشون نباشیم.البته بعضی از شب ها هم 4 نفری لب اب میرفتیم و ترانه و تیام برامون اهنگ میزدن و بعضی از شب ها هم تیام برامون میخوند. و الحق که صدای معرکه ای داشت.5 روز از امدن ترانه به خانه گذشته بود که یک روز که همه دور هم نشسته بودیم گوشی بردیا زنگ خورد. بردیا که تا قبل از صحبت کردنش باب شوخی و خنده را گذاشته بود و داشت حرف می زد با دیدن شماره افتاده بر گوشیش نیشش تا بنا گوشش باز شد و بدون حرفی بلند شد و گوشی را روشن کرد و به سمت بالا راه افتاد. با تعجب به بردیا نگاه کردم. دو سه روزی بود که بردیا از این تلفن های مشکوک و نیش باز کن داشت. وقتی رومو از بردیا که حالا از پیچ پله ها هم گذشته بود گرفتم نگاهم به ترانه افتاد. رنگ صورتش کمی رنگ پریده تر بود و لب هایش به لرزه در امده بود. ناگهان لامپی بالای سرم روشن شد....یعنی...؟
    اما اجازه به فکر های مزخرف ندادم. توی این چند شب ترانه توی اتاق من می خوابید. هرشب با هم روی زمین جا می انداختیم و هر دو روی زمین می خوابیدیم و به حرف مشغول می شدیم.
    شب وقتی داخل رخت خواب خوابیدم ترانه بی مقدمه پرسید:
    _ باران..تو عاشق شدی؟
    دوباره یاد بردیا افتادم...دیگه با این پرسش مطمئن شدم که ترانه به بردیا بی میل نیست...
    _ باران اگه از سوالم ناراحت شدی متاسفم.
    به خودم امدم. هنوز جواب سوالش را نداده بودم.گفتم: اصلا اینطور نیست...ولی چی شد که یه همچین سوالی پرسیدی؟
    _ ولش کن...مهم نیست.
    _ خواهش می کنم بگو...اونوقت منم همه چیو بهت میگم.
    می خواستم بدونم که واقعا حدسیاتی که زدم درست بوده یا نه...اما تازه به یاد اوردم که ترانه خواهر تیام هست. و من نمی توانم به او بگم که من شیفته ی برادرش شدم؟!
    اما قبل از اینکه بتونم کاری کنم ترانه شروع به حرف زدن کرد.
    _باران خیلی وقته که این حرفمو تو دلم نگه داشتم. چون به هر کسی می گفتم تیام با خبر می شد. و من از این موضوع ترس داشتم. ترسی که تمام روحو و روانم را به هم ریخته. ولی از لحظه ای که تو را دیدم بهت علاقه پیدا کردم. احساس می کنم که چندین ساله که تو را می شناسم.شاید به خاطر اینکه چشات خیلی شبیهشه...
    سرشو انداخت پایین. هرچند که می دونستم که از چه کسی حرف میزنه ولی برای اینکه ترغیبش کنم برای حرف زدن گفتم:
    از کی حرف میزنی ترانه؟
    _ حدود 3 سال پیش بود. من و تیام داشتیم برای کنکور میخوندیم. البته تیام بیشتر شب ها من را همراهی می کرد و در طول روز یا با بهترین دوستش به کلاس و کتابخانه می رفتند و یا اینکه با هم به خانه می امدند و در اتاق تیام به درس خواندن مشغول می شدند. من توی شیمی خیلی بهتر از تیام بودم...برای همین بیشتر سوال های شیمی اش را از من می پرسید و من هم سوال های فیزیکم را از او...
    با ضربه ای که به در خورد ترانه حرفش را قطع کرد . صدام را روی سرم انداختم و داد زدم: هوی...چته بردیا نصف شبی اینجوری در میزنی؟ چی کار داری؟
    اما صدای تیام باعث شد که از طرز حرف زدنم شرمنده بشم...ازم خواست که برم پشت در
    در را به ارامی باز کردم و فقط سرم را بیرون کردم و بدنم را پشت در پنهان کردم.گفتم: بله تیام؟ کا...
    اما ادامه ی جمله ام در دهانم ماسید و با وحشت به صورت رنگ پریده و بی حال تیام خیره شدم.صدام کمی اوج گرفت و گفتم: چی شده تیام؟ چرا اینجوری ای؟
    _ باران پهلوم درد میکنه. میشه به ترانه بگی چند لحظه بیاد؟
    ترانه که صدای تیام را به وضوح شنیده بود با وحشت امد جلوی در و در را کامل باز کرد. منم که با یک تاپ و شلوارک بودم در حین داخل امدن تیام به سرعت چپیدم بیرون و به سمت اتاق بردیا حمله ور شدم. از طرفی هم به خاطر تیام دل توی دلم نبود. در را باز کردم و به سمت تخت بردیا رفتم. کنار تختش ایستادم و شروع به تکان دادنش کردم. بیچاره با وحشت پرید هوا ...
    _ چی شده؟ زلزله است؟
    _ چرا چرت و پرت میگی؟ زلزله کجا بود نصف شبی؟
    _ پس چی شده؟
    _ حال تیام بد شده. میگه پهلوم درد میکنه. تورو خدا پاشو. تزانه دست تنهاست..
    بردیا دیگه اجازه ای به من برای ادامه ی صحبتم نداد و من را پس زد و به سمت پایین شروع به دویدن کرد. داد زدم: بردیا کجاااا؟ توی اتاق منه.
    بردیا راه رفته را برگشت به اتاق من رفت.
    منم به دنبالش با پاهای لرزان و بغضی در گلویم راه افتادم. پاهایم یاریم نمی کردند. همان لحظه بردیا در حالی که با صدای بلند ادرس را میداد از اتاق خارج شد. گوشی ترانه دستش بود و نمی دانم به کی ادرس خانه را می داد.
    همانطور که به سمت اتاقش می دوید داد زد: باران کارت عابر منو و دفترچه بیمه و شناسنامه ی تیام و هرچی که فکر می کنی توی بیمارستان لازم بشه را بردارید و اماده بشوید.
    با این حرف بردیا ترانه هم از اتاق پرید بیرون و به سمت پایین شروع به دویدن کرد. ولی من مغزم هنگ کرده بود . نمی دانستم چرا همه مسابقه دو می دهند و در حال دویدن هستند.
    بردیا از اتاقش امد بیرون. لباساش را عوض کرده بود. ولی تا چشمش به من که هنوز وسط راهرو ایستاده بودم و بهت زده نگاه می کردم افتاد یه داد الله اکبری زد که چسبیدم به کره ماه و برگشتم. تازه فهمیده بودم چه خبره. حالا منم مثل بقیه می دویدم. تیام ناله می کرد و جگرم را کباب می کرد.
    ترانه حین اماده شدن هق هق میزد و سعی داشت تیام که چشماش را بسته بود و فقط از درد ناله می کرد را ارام کند. در همین موقع اورژانس وارد شد وبعد از معاینه پزشک رو به بردیا اعلام کرد که اپاندیسش هست و باید سریعا به بیمارستان منتقل بشه.
    بردیا هم که برعکس ما کاملا منتظر شنیدن این حرف بود سوئیچ را به طرف من پرت کرد و گفت: شما ها دنبال ما بیایید. من با تیام میرم.
    _ اقا بردیا میشه من با تیام برم؟
    اما پاسخ بردیا به ترانه فقط نخیری بود که هم داد توش داشت و هم عصبانیت و هم اخمی که بر روی پیشانیش جا خوش کرده بود.
    _ بردیا خب بزار بره. مگه حالشو نمی بینی؟
    _ می بینم. اما تا اونجا میخواد با دونه دونه ناله ها و دادایی که تیام میزنه هق هق کنه. میگم نه یعنی نه.
    و بعد هم به دنبال تیام که بر روی برانکارد بود به راه افتاد.

    راستی ببینید این چه شکل خوکشلیه---------> ازش استفاده کنید
    ویرایش توسط دلداده : 1390,04,17 در ساعت ساعت : 18:46

  5. 255 کاربر از پست دلداده تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $$$NAFAS , * حدیث * , *mania* , *rainbow* , *ROJA* , *sara , *sogol* , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Baharak. , .Mona. , .Monire. , 271529 , abby7 , abien , adobba , aflak , aidai , alikhademi , Altin ay , amisha , angel04 , aram-anlin , architect_shima , armin.kz , armita1819 , aroosak , arosha73 , ART!ST , asal-1412 , aseman_82 , ashoka , asma-m , atyek , avaa... , azade_sh , azad_awesome , azita_esy , b.maryam , bahar316 , barane khazan , barni , behi_aquarius , betiya , bikari , cccccccc , coral , daneshmand , dokhtare babash , eglantine-m96 , Elen , eli5 , elmiraa_20 , elnaz 90 , elnaz89 , evilgirl , fadai , faezeh88 , farahi , faraz_90 , faribash , fariba_hed , Farnaz , fatemehjojo , fatima983 , foozhan az , frokni , gandomsa , ghazghaz , ghorbani , golabaton , Gole Yassaman , Goleyas2 , gorestan man , green girl , hala , hanas , haniko1376 , harimeshgh , hasti59 , hooramohebtash , hsdhsd , htamspam , ili mah , Irani , jery jon , JonasRahimi , katy , khakbaz , khiyal99 , king _ panther , lale joon , Lale7 , leila.kh , leila93 , leili_zzz , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahdieh67 , mahshid_3d , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , mamorin , many22 , marjanagn , mary341 , maryam.khakbaz , maryam.mani , melodina , meno , MINA JOOJOO , mina khanom , mina_k , misha_kavir , Miss NiloO , miss.Shima , mojeze_69 , monir 11 , monir1343 , m_h_n , nafas-t , nafas44 , Nahid72 , nastaran86 , nazi shirazi , nedaj , neg neg , neliel , nika21 , niloofarane , niyayeeeeeesh , nlp16001 , NO ONE , olala , omran , OoPs , orange man , pani jooni , pariedarya , patrishiya , pegah! , pr.delafrouz , priya , reem1368 , Rez1_ds , rezi_7m , Rha.sh , saba 68 , saharmn , samim , samir , SaMirA.Ha , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sara*star , sarah1 , sazin513 , Semin309 , sepide90 , serentipiti , setare-samavat , setayesh73 , sevin62 , sh1998 , shabnamsobhabi , shafagh 69 , shakiba_2510 , sharghi , sharona , sharun , shimaaaaa , shiva joon , Silber , silverstar , Snow Dream , Sokout , somy_kh , sonia1357 , soooorati , Sorati90 , stiv , syhbyt , taban_1352 , TARANOMEMEHR , tghyasfr , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , vampire123 , violet_kl , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zebeli , zeinabjoon , zina , zohreh17 , ~ELAHE~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~Spunk!e~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آرنیکا , آسوده , ارتمیس * , اسمون , ايلين , ایماز , باران6 , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار سرد , بهارجون , ترنم , تهمتن , خانم فسقلی , ذوب شده , روژان , رویای باران , زردولگ , زوها , سانازارمان , سوانا77 , سکوت من , شرقي , شیوا , طبیعت , علی رضاایران , فاطیما8 , فرگلf , فرگون آسمانی , ققنوس98 , م.م.ر , محمد حسن424 , مسافر كوچولو , منا64 , منيژه , نیان , نیلوفر:-) , وینا , پرهامه , پهره , پیازچه , گنجشک , گنجیشک , یغما , یگانه , ღ ghazali ღ

  6. Top | #14

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    946
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,873
    تشکر شده 27,260 در 1,227 پست
    اندازه فونت

    Red face

    خیلی کمه ....میدونم...به خدا از صبح کلاس بودم.
    از خستگی نای نوشتن نداشتم. ولی چون فردا کلاس ندارم تا صبح بازم میزارم....
    منتظر باشید...
    همه گل های دنیا تقدیم شما باد

    -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


    فصل سوم
    من و ترانه دیر تر از بردیا اینا رسیدیم. معاینه روی تیام انجام شده بود . قرار بود عملش کنند. وقتی این خبر را بردیا به ترانه داد گریه اش بیشتر شد. نمی دونستم باید چی کار کنم. حال خودمم ریخته بود به هم. از کلافگی دستی به صورتم کشیدم که در کمال تعجب دیدم صورتم خیس خیس است. اما اخه من کی گریه کرده بودم؟
    کی اشک هام روی صورتم راه افتادند که من نفهمیدم؟
    ساعت ها خیلی سخت گذشتند. هرچند عملی ساده بود.ولی اینکه پشت ان در منتظر و چشم به راه عزیزت باشی سخت است.
    دستم و بالا اوردم که ساعت و نگاه کنم. ولی ساعتم نبود. یادم امد قبل از خوابیدن روی میز ارایشم گذاشته بودم...دلم میخواست ببینم چقدر گذشته. اطراف را از نظر گذروندم تا ببینم ساعتی هست یا نه!
    ترانه هم ارام شده بود و سرش را به دیوار تکیه داده بود و فقط هر چند لحظه یکبار اشکی از گوشه ی چشمش به پایین می افتاد.
    از جایم بلند شدم و به سمت بیرون راه افتادم...بالاخره ساعت را پیدا کردم. ساعت 2:40 دقیقه بامداد را نشان میداد. فکر میکردم دیر تر باشه...اما نبود. زمان هم دیر می گذشت.
    به اخر راهرو نگاهی انداختم.دلم نمیخواست دوباره پشت ان در برگردم.پله ها را یکی پس از دیگری پایین رفتم. هوای ازاد نیاز داشتم. به محوطه ی بیمارستان که رسیدم یک صندلی پیدا کردم و نشستم. پاهایم دیگه قدرت نگه داشتن وزن بدنم را نداشت!
    چشم هایم را بستم و سعی کردم فکرم را خالی از هرچیزی بکنم.داشتم موفق میشدم که با صدای اژیر و بعد از ان هم گریه و شیون یه سری زن هرچی رشته بودم را پنبه کرد.
    بلند شدم و نزدیک شدم. جمعیت زیادی بودند.وقتی بیماران را از امبولانس خارج کردند احساس کردم خون توی رگ هام یخ بست. بلندش کردند و روی برانکارد گذاشتنش. نگاهم به لباسش افتاد. مثل همه عروس ها لباسش پر از تور بود و زیبا...
    مثل همه ی عروس ها لباسش سفید بود و زیبا...
    اما نه! دیگه سفید نبود...از خون خودش و عشقش رنگین شده بود.نگاهم را گرداندم...داماد رو که او هم غرق خون بود ازاورژانس خارج کردند. اجازه ی ورود همه را به داخل سالن ندادند. با صدای اخ گفتن ضعیفی که نمی دانم چه شد که توی ان همه سر و صدا شنیدم به سمت دیگری چرخیدم. دختری هم سن و سالای خودم به روی زمین افتاده بود. بی صدا اشک می ریخت. به سمتش رفتم و بی هیچ حرفی دست به زیر بازویش انداختم و بلندش کردم.
    او هم حرف نمی زد.
    فقط لحظه ای سرش را بلند کرد و نگاه کوتاهی بهم انداخت.از اب خوری برایش ابی اوردم و سرش را روی شانه های خودم گذاشتم و سعی کردم ارومش کنم.
    نمیدانم چرا هیچ کس محلی به او نمیذاشت. جمعیت زیادی بودند ولی همه غافل از او.
    دیگه هق هق نمی کرد...فقط اشک هایش دونه دونه گونه هایش را بوسه باران می کردند.
    _ باهاشون نسبتی داری؟
    با بغضی که باعث لرزش صدایش میشد گفت: خواهر عروسم...

    ادامه دارد.....
    بابا یکم نقد کنید....یکم انرژی بدید..اگرم به نظرتون بهتره دیگه ادامه ندم بهم بگین خب...

  7. 241 کاربر از پست دلداده تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $$$NAFAS , $~roya~$ , * حدیث * , *GolDeN* , *mania* , *rainbow* , *ROJA* , *sara , *sogol* , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Baharak. , .Mona. , .Monire. , 271529 , abby7 , abien , aflak , aidai , alikhademi , angel04 , angur , aram-anlin , architect_shima , armin.kz , armita1819 , aroosak , arosha73 , ART!ST , asal-1412 , ashoka , asma-m , atyek , avaa... , aygeen , azade_sh , azad_awesome , azita_esy , b.maryam , barane khazan , barni , behi_aquarius , betiya , bikari , CAT-WOMAN , cccccccc , coral , daneshmand , eglantine-m96 , eli5 , elmira.t , elnaz 90 , elnaz89 , evilgirl , fadai , faezeh88 , farahi , faraz_90 , faribash , fariba_hed , Farnaz , fatemehjojo , fatima983 , foozhan az , frokni , gandomsa , ghazghaz , ghorbani , golabaton , Gole Yassaman , Goleyas2 , gorestan man , green girl , hala , haniko1376 , harimeshgh , hasti59 , hooramohebtash , hsdhsd , htamspam , ili mah , Irani , JonasRahimi , katy , khakbaz , king _ panther , lale joon , Lale7 , leila.kh , leila93 , leili_zzz , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahda , mahdiar , mahshid_3d , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , mamorin , many22 , marjanagn , mary341 , maryam.khakbaz , maryam.mani , melodina , meno , MINA JOOJOO , mina khanom , mina_k , mirage , misha_kavir , Miss NiloO , mojeze_69 , monir 11 , monir1343 , ms_f90 , m_h_n , nafas-t , nafas44 , Nahid72 , nastaran86 , nazi shirazi , nedaj , neg neg , neliel , nika21 , niloofarane , niyayeeeeeesh , nlp16001 , NO ONE , olala , omran , OoPs , orange man , paiz , pani jooni , pariedarya , patrishiya , pegah! , pr.delafrouz , reem1368 , Rez1_ds , rezi_7m , Rha.sh , robika , saba 68 , samim , samir , SaMirA.Ha , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sarah1 , sazin513 , Semin309 , sepide90 , serentipiti , setare-samavat , setareh67 , setayesh73 , sevin62 , sh1998 , shafagh 69 , shakiba_2510 , sharghi , sharona , shima2011 , shimaaaaa , shiva joon , Silber , silverstar , Sokout , somy_kh , sonia1357 , Sorati90 , stiv , syhbyt , taban_1352 , TARANOMEMEHR , tghyasfr , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , vampire123 , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zeinabjoon , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~Spunk!e~ , ~Starlet~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آرنیکا , آسوده , ارتمیس * , اسمون , ايلين , ایماز , باران6 , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار سرد , بهارجون , تاجه , ترنم , خانم فسقلی , ذوب شده , روژان , رویای باران , زوها , سوانا77 , سکوت من , شرقي , شیوا , طبیعت , علی رضاایران , فاطیما8 , فرگلf , فرگون آسمانی , ققنوس98 , م.م.ر , مسافر كوچولو , منيژه , نیان , نیلوفر:-) , وینا , پهره , پیازچه , گل یاس , گنجشک , گنجیشک , یغما , یگانه , ღ ghazali ღ

  8. Top | #15

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    946
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,873
    تشکر شده 27,260 در 1,227 پست
    اندازه فونت

    Red face

    اینم یه پست دیه....
    جان من نقد کنین.....
    دیگه اینکه دوستون دارم یه عالمه هرچی بگم بازم کمه...
    انرژ هم با تشکر ها + هاتون بهم بدین
    همه گل های دنیا تقدیم شما باد

    -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    دلم به حالش سوخت...بیچاره چه حالی داشت. ولی تعجبم از این بود که اگر خواهر عروس است که بقیه باید هوایش را داشته باشند. نیم نگاهی به ان سمت انداختم ... ولی اخه چرا؟
    دیگه باید می رفتم. میخواستم ببینم تیام در چه وضعیتی است. ارام ازش پرسیدم: میتونی خودتو نگه داری؟
    _ اره...ممنونم...اذیتت کردم.شما دیگه بفرمایید.
    _ نه اصلا هم اینطور نیست. این چه حرفیه میزنی اخه؟ ... میخوای برم یکی را صدا کنم که پیشت باشه؟
    _ نه ممنونم. نیازی نیست...اونا خانواده داماد هستند. کسی از خانواده من انجا حضور ندارد.
    چشم هایم را گرد کردم ونگاهش کردم.
    اما حرفی نزد و بلند شد که داخل سالن بشه. اما من هنوز انجا ایستاده بودم...
    وقتی به طبقه ای که اتاق عمل در ان بود رسیدم بردیا به سرعت به طرفم امد و از بازوم یک نیشگون گرفت که دلم ضعف رفت. بردیا هیچ وقت از این کارا نمی کرد. عصبانی شدم...
    _ چته؟ چه مرگته؟ بازوم کبود شد!
    _ به جهنم...کجا رفته بود؟ این دختره غش کرد. من بیچاره هم نمی دانستم باید چی کارش کنم. تو اون هیری ویری تیام را هم اوردند بیرون....حالا خانم کجاست؟ رفته بچرخه و خوش بگذرونه؟!
    اوه...پس تیام را اوردند بیرون...
    _تیام چی شد؟ خوبه؟کجاست؟
    _ ا؟ یادت افتاد؟ ....میگم جواب من را بده؟
    _ اقای محترم چرا داد میزنید؟ اینجا بیمارستانه! کمی شعور داشته باشید...
    بردیا به دخترکی که مانتو سفیدی داشت و مقنعه سرمه ایش صورت گرد و سفیدش را در بر گرفته بود و سر بردیا جیغ جیغ می کرد چنان خشمگین نگاه کرد که گفتم دختره الان 4 تا سکته را زده و به ابدیت پیوست...
    اما بیچاره نه حرفی زد و نه سکته کرد...فقط دوتا پا داشت و 6 تای دیگه هم قرض کرد و الفرار....
    _خب کجا بودی؟
    باز به من بیچاره گیر داد...ولی می دانستم چون نخوابیده و بابت تیام هم نگران بوده ..دیگه نخواستم عصبانیش کنم به همین خاطر گفتم: بابا جایی نرفته بودم که الکی داد و هوار می کنی! رفته بودم توی محوطه بیمارستان...به خدا از سر درد داشتم می مردم.خواستم یکم هوا بخورم.
    کمی اروم شد ولی بدون حرف پشتش را به من کرد و رفت.به دنبالش که قدم های تندی برمی داشت دویدم و به بازوش چسبیدم و گفتم: ترانه کجاست؟
    نگاه بی حالش را بهم دوخت و گفت: توی اورژانس بهش سرم زدند...برو پیشش.من میرم پیش تیام .
    _ وضعیت اون چطوره؟
    _ دکترش راضی بود. خدارو شکر به خیر گذشته.
    ***
    تیام دو روز بعد به خانه امد. باز هم ارامش را خانه بدست اورده بود. منم که دیگه هیچی!
    یکی باید منو جمع میکرد. تیام شده بود شمع و منم پروانه.هی به دورش میچرخیدم. یک بارم که ترانه خواب بود و ساعت دارو های تیام شده بود خودم رفتم اب پرتغال براش گرفتم و با قرصاش بردم براش. وارد اتاقش که شدم دیدم خوابه.ارام بالای سرش رفتم و صداش کردم...اما بیدار نمی شد . چه خر و پفی هم می کرد. ایش....انقدر از مردایی که خر و پف می کنند بدم میاد...ارام بهش نزدیک شدم و بالشتش را زیر سرش صاف کردم. دیگه خر و پفش بند امده بود. نفسش بهم می خورد...داشتم خودمو کنار می کشیدم که یهو چشماشو باز کرد.
    احساس مجرمی را داشتکم که موقع ارتکاب جرم بگیرنش. قدرت عکس العملم را از دست داده بودم و فقط نظاره گر تعجبی که توی نگاهش بود بودم.
    _باران...
    به خودم امدم...وای خدای من....چه موقعیت بدی بود. صورتم را که فقط کمی با صورتش فاصله داشت را سریع کشیدم کنار. ولی نباید خودم را می باختم! اصلا من چرا انجا بودم؟...........چرا؟ ....چرا؟
    ولی هرچه فکر می کردم چیزی به خاطرم نمی امد.بهتر دیدم که فرار کنم و نگاه سرزنش امیز تیام را ببینم. برگشتم که خارج بشم که نگاهم به اب پرتغالی که روی پاتختی قرار گرفته بود افتاد...اوه خدایا ممنونم که ضایعم نکردی و بهم نشون دادی چرا اونجا بودم.
    خرامان خرامان و در کمال خونسردی ای که فقط ظاهری بود به سمت اب پرتغال رفتم و برداشتمش را گفتم:
    وقت قرصاته...ترانه خوابه. نخواستم بیدارش کنم. خسته است...چقدر تو خواب خر و پف می کنی؟ سه ساعت هی بالشتت را تکان میدادم ولی فایده ای نمی کرد...بلند شو قرصتو بخور...
    روی تختش نشست و حین اینکه قرص و لیوان را از دستم می گرفت تشکر کرد. وقتی قرصشو خورد خواستم از اتاق خارج بشم که با صدا کردنم توسطش متوقف شدم...
    _باران..
    چقدر باران گفتنش را دوست داشتم...ایی ...حالم بد شد! من که همیشه این شخصیت ها را که توی رمان ها همش قربون صدقه طرف توی دلشون می رفتند و مسخره می کردم حالا خودم شدم مثل خودشون...گفته باران که گفته. لابد میخواد دستور بده پسره پر رو.ابروم را بالا انداختم و گفتم:
    .بله؟ چیزی میخوای؟
    _ نه
    _ پس چی؟
    لبخندی را زینت بخش صورتش کرد و گفت: تو که میخواستی برای قرص خوردن بیدارم کنی پس دیگه چرابالشتم را تکان میدادی تا خر و پف نکنم؟

    _ یعنی چی؟
    _ یعنی اینکه به جای اینکه بالشتو تکان بدی کافی بود بیدارم کنی تا هم قرص را بخورم هم اینکه دیگه خر و پف نکنم...
    واقعا چرا خودم اینکارو نکرده بودم...نمی دانستم باید چی جواب بدم...دهانم نیمه باز بود تا حرفی بزنم اما دریغ از یک کلمه که از دهانم خارج بشه.
    این دفعه دیگه جدی جدی گند زده بودم. می دانستم داره مسخره ام میکنه...دلم ازش گرفت. من به خاطر اون این وقت شب بلند شدم که قرصشو بدم حالا اون...نگاهی از سر رنجیدگی بهش انداختم و از در خارج شدم.صداش را از پشت در که صدایم میکرد را شنیدم و بی توجهی کردم.
    هنوز پشت در بودم که ترانه با شیشه اب و لیوان خواب الو خواب الو به سمتم می امد. وقتی من را پشت در اتاق تیام دید سر جایش بدون حرکت ایستاد...
    خدای من...حالا این یکی را چی کار کنم؟ چرا همه امشب کمر همت بستند که مچ من بیچاره را بگیرند.
    _باران تو اینجا چی کار میکنی؟ تیام چیزیش شده؟
    _نه عزیزم...ساعت گوشیت که برای قرص تیامم گذاشته بودی زنگ خورد دیدم خوابی ساعت را قطع کردم . خودم امدم و قرصشو دادم.
    _ وای شرمنده با...
    دیگه حوصله شنیدن حرف های کلیشه ای ترانه را نداشتم. به سمت پله ها به راه افتادم و فقط گفتم : خواهش می کنم.
    سر جایم دراز کشیدم و چند دقیقه بعد ترانه هم امد.
    نیم ساعتی بود که دائما غلت میزدم و فکر نگاه تمسخر امیز تیام رهایم نمی کرد. خوابم نمی برد . اخه یعنی چی در مورد من فکر می کرد؟
    اصلا چرا من قرصشو دادم؟ ...که چی اخه بالشتش را تکان دادم تا خروپف نکنه؟ اصلا یکی نیست بگه خروپف میکنه که بکنه...به تو چه اخه دختره ی فضول؟
    _ خوابت نمی بره؟
    _ تو بیداری هنوز؟
    _ اره...منم خوابم نمی بره...میخوای بخوابی؟
    _ واگه نخوام چی میشه؟
    _ادامه حرفای اونشبم را میزنم...راستش من و تیام پس فردا صبح میریم تهران برای اجرامون. دلم میخواد قبل از رفتنم خودمو خالی کرده باشم.
    جیغ کوتاهی شیدم و سر جایم نشستم و گفتم : من دو روز نمیخوابم..در بست در اختیارتم دختر....

    ادامه دارد.....

  9. 240 کاربر از پست دلداده تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $$$NAFAS , $~roya~$ , * حدیث * , *GolDeN* , *mania* , *rainbow* , *ROJA* , *sara , *sogol* , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Baharak. , .Mona. , .Monire. , 271529 , abby7 , abien , adobba , aflak , alikhademi , angel04 , angur , aram-anlin , architect_shima , armin.kz , armita1819 , aroosak , ART!ST , artnous , asal-1412 , ashoka , asma-m , atyek , avaa... , aygeen , azade_sh , azad_awesome , azita_esy , b.maryam , babasi , barni , behi_aquarius , betiya , bikari , cccccccc , coral , daneshmand , dokhtare babash , eglantine-m96 , eli5 , elmira.t , elnaz 90 , elnaz89 , evilgirl , fadai , faezeh88 , farahi , faribash , fariba_hed , Farnaz , fatemehjojo , fatima983 , foozhan az , gandomsa , ghazghaz , ghorbani , golabaton , golchaghe , Gole Yassaman , Goleyas2 , gorestan man , green girl , hala , haniko1376 , harimeshgh , hasti59 , hooramohebtash , hsdhsd , htamspam , ili mah , Irani , JonasRahimi , katy , khakbaz , king _ panther , lale joon , Lale7 , leila.kh , leila93 , leili_zzz , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahdieh67 , mahshid_3d , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , mamorin , many22 , marjanagn , mary341 , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , melodina , meno , MINA JOOJOO , mina khanom , mina_k , misha_kavir , mojeze_69 , monir 11 , monir1343 , ms_f90 , m_h_n , nafas-t , nafas44 , Nahid72 , nastaran86 , nazi shirazi , nedaj , neg neg , neliel , nika21 , niloofarane , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , omran , OoPs , orange man , paiz , pariedarya , patrishiya , pegah! , raha55 , reem1368 , Rez1_ds , rezi_7m , Rha.sh , saba 68 , saba_lovly , samim , samir , SaMirA.Ha , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sarah1 , sazin513 , Semin309 , sepide90 , serentipiti , setare-samavat , setareh67 , setayesh73 , sevin62 , sh1998 , shafagh 69 , shakiba_2510 , sharghi , sharona , shimaaaaa , shiva joon , Silber , silverstar , Sokout , somy_kh , sonia1357 , soooorati , Sorati90 , stiv , syhbyt , taban_1352 , TARANOMEMEHR , tghyasfr , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , vampire123 , violet_kl , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zebeli , zeinabjoon , zina , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آرنیکا , آسوده , ارتمیس * , اسمون , ايلين , باران6 , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار سرد , بهارجون , تاجه , تهمتن , خانم فسقلی , ذوب شده , رضوانه خیال , روژان , رویای باران , زوها , سانازارمان , سوانا77 , سکوت من , شرقي , شیوا , طبیعت , علی رضاایران , فاطیما8 , فرگلf , فرگون آسمانی , ققنوس98 , م.م.ر , مسافر كوچولو , منا64 , منيژه , نیان , نیلوفر:-) , هوفریا , وینا , پهره , پیازچه , گل یاس , گنجشک , گنجیشک , یغما , یگانه , ღ ghazali ღ

  10. Top | #16

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    946
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,873
    تشکر شده 27,260 در 1,227 پست
    اندازه فونت

    Red face

    سلام سلام...ببخشید...میدونم خیلی دیر به دیر میزارم.
    ولی به خدا وقت نمیکنم. این کنکور جون همه را می گیره. ما هم که تازه شروع کردیم. هنوز شروع نکرده همش امتحان داریم. ایش ش ش ش
    بعدشم گله دارم...بابا نه تشکری...نه + نه نقدی...جان مریم برین نقد کنید دیگه.
    باور کنید از اینجا به بعد خوب پیش میره......روحیه بدید...نقد هم فراموش نشه.
    همه گل های دنیا تقدیم شما باد...دوستون دارم.

    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    _ خوابت نمی بره؟
    _ تو بیداری هنوز؟
    _ اره...منم خوابم نمی بره...میخوای بخوابی؟
    _ واگه نخوام چی میشه؟
    _ادامه حرفای اونشبم را میزنم...راستش من و تیام پس فردا صبح میریم تهران برای اجرامون. دلم میخواد قبل از رفتنم خودمو خالی کرده باشم.
    جیغ کوتاهی شیدم و سر جایم نشستم و گفتم : من دو روز نمیخوابم..در بست در اختیارتم دختر....

    _ تا کجاش گفته بودم؟
    کمی فکر کردم و گفتم: برو بابا....من یادم نیست دیشب شام چی خوردم! ازم میپرسی چی میگفتی؟
    با حرف من به نقطه ای از اتاقم خیره شد و بعد از کمی تامل گفت:
    _ اهان....خودم یادم اومد. تا اونجا گفتم که داشتیم برای کنکور می خوندیم...
    درست می گفت...خودمم یادم امده بود.
    _ اره اره..تا اونجا گفتی که شیمی تو خوب بود و فیزیک تیام...
    _ درسته...خب پس یادت اومد؟ نیاز به تکرار نیست خانم حافظه؟
    _ مسخره کردن ممنوع...اره...ادامه بده.
    _ خلاصه اینکه تقی به توقی می خورد این تیام پشت در اتاق من بود و سوال داشت. منم که خودم درس داشتم و تیام نمی گذاشت به درسم برسم شروع به داد و هوار می کردم. این ماجرا ادامه داشت تا اینکه یه روز سوال فیزیک داشتم...
    هر کاری می کردم نمی توانستم حل کنم و به بد مشکلی خورده بودم.به پشت در اتاق تیام رفتم که از پشت در صدای هم درس تیام را شنیدم...خواستم برگردم که دیدم در مورد من حرف میزنند...دوست تیام که می دانستم اسمش بردیا است ...
    ( به محض اینکه اسم بردیا را اورد به من نگاه کرد...شاید از ادامه دادن حرفش واهمه داشت ولی سعی کردم که با نگاهم بهش اطمینان خاطر بدم که من تنها برای او مثل سنگ صبورم)
    لبخندی زد و در ادامه ی حرفاش گفت : بردیا می گفت " خب برو از خواهرت بپرس...اونکه همیشه اشکالای تو شیمی مونو میتونه جواب بده...البته لابد معلمشون خوب بوده...وگرنه این دخترا که عقلشون به این چیزا نمیرسه"...اولش عصبی شدم.ولی وقتی تیام به دفاع از من بلند شد اروم شدم. هرچی بردیا اصرار می کرد که تیام بیاید و از من اشکالشون را بپرسه تیام قبول نمی کرد و می گفت الان برم دوباره داد و هوار می کند...بزار اخر شب ازش می پرسم و فردا بهت می گم.
    لبخندی از ضایع شدن بردیا روی لبم جا خوش کرد.خواستم برگردم که نگاهم به برگه ای که سوال فیزیک توش بود افتاد...خودم باید چی کار می کردم...اخه من اشکالم جوری بود که اگه نمی پرسیدم نمی توانستم سوال های بعدی را هم حل کنم.بالاخره دلم را به دریا زدم و چند تقه به در زدم.
    تیام به جلوی در امد و تا من را دید نیشش باز شد...وقتی گفتم اشکال دارم بردیا قهقهه ای سر داد که خود تیام هم تعجب کرد.چه برسه به من که اون را تنها زمانی می دیدم که وارد خانه می شد یا اینکه قصد رفتن داشت...تازه هر موقع هم میدیدمش سرش تا روی سینش پایین بود.
    خلاصه هم بردیا اشکال من را رفع کرد و هم اینکه من اشکال اون دو را...و البته...
    _ و البته اینکه از اون موقع سه نفری درس می خوندید ...نه؟
    گونه های ترانه از به یاد اوردن ان روز ها رنگ گرفت و با سر حرفم را تایید کرد. اما لبخندی که تازه به صورتش روح داده بود محو شد و گفت:نزدیک به 10 ماه شب و روز با هم درس میخوندیم...الحق که داداش خرخونی داری...البته تیام میگه هنوزم همون جوریه. با هم کتابخونه می رفتیم...باهم گردش می رفتیم...شوخی...خنده. منم شده بودم مثل تیام برای بردیا...اما اون برای من...
    ترانه سرش را پایین انداخت و دیگه هیچی نگفت...
    اروم اروم شونه هاش می لرزید. اونم هم درد من بود. به ارامی بغلش کردم و اون در اغوشم می گریست...اما چرا من همیشه برای همه باید اغوش باشم تا بگریند...پس من چی؟ من برای کی خودم را خالی کنم؟ ساعت گوشیم که برای نماز گذاشته بودم به صدا در امد. باورم نمی شد..
    اذان صبح را هم گفته بودند و ما هنوز بیدار بودیم...
    ترانه را از خودم جدا کردم و گوشیم را خاموش کردم و گفتم:
    ترانه میای با هم نماز بخونیم؟
    _ نماز؟
    _ اره..پاشو با هم بخونیم...میخوام انرژی بگیرم تا حالا من برات درد و دل کنم!
    _ مال من از داداش جنابعالی بود... تو را کی درد داده؟
    جوابش را ندادم و به سرویس داخل اتاقم رفتم. کوبید به در و گفت: هوی...بد جنس...بهت میگم تو را کی درد داده؟
    وضوم را با ارامش خاطر گرفتم و خارج شدم. ترانه از فضولی در حال انفجار بود وهی این پا اون پا می کرد. چادر نمازم را به سرم انداختم و دستام را کنار گوشم گذاشتم و گفتم:
    داداش تو...
    سریع قامت بستم تا اجازه سوال پرسیدن را بهش ندم.وسط نماز داشتم از خنده غش می کردم. دیگه هیچ صدایی از ترانه نمی امد. نمازم را خواندم و برگشتم به سمت ترانه تا چادر را به اون بدم که دیدم همونجوری ایستاده و به نقطه ای خیره شده.
    پقی زدم زیر خنده و گفتم:
    _ خوبی تو...مگه من چی گفتم؟ مگه تو گفتی داداش من را دوست داری من خسیس بازی در اوردم؟ مگه من چمه؟ دختر به این ماهی...خوبی....خانمی...
    میخواستم همین جوری ادامه بدم که با بالا امدن دست ترانه سکوت کردم. قیافه ترانه اصلا به شوخی نمی خورد. کاملا جدی بود. ارام بلند شد و به سرویس رفت. حالا نوبت ترانه بود که من را بازی بده.
    وقتی نمازش را تمام کرد کنارم روی رخت خواب دراز کشید و گفت:
    باران من را ببخش...
    _ چته؟ چی میگی؟ مگه چی کار کردی؟
    _ باران نخند...دارم جدی می گم...فقط میتونم بگم من را ببخش.
    نیشم بسته شد.گفتم: برای چی؟
    _ باران فراموشش کن. شما دوتا بهم نمی رسین...هیچ وقت.
    (هیچ وقت را انقدر قاطع و محکم گفت که احساس کردم تمام وجودم خالی از روح شده)
    باید خودم را بدست می اوردم. باید...باید...باید...
    خنده ای عصبی کردم و گفتم: برو بابا...واقعا جدی فکر کردی من عاشق داداش خودخواه جنابعالی شدم؟ عمرا! فکر کن دوبار....
    لبخند تلخی زد که فقط یک معنی می داد....اونم اینکه:" خر خودتی"
    و واقعا هم خر خودم بودم...اما چرا هیچ وقت..مگه من چمه؟ شاید پای کس دیگه ای در میون باشه...درسته...حتما همین طوره.
    باید دیگه به تیام فکر نکنم..و این با در گیر کردن خودم تو مسئله ی دیگه ای ممکن است...اما هر کاری کردم نتونستم ذهنم را باز هم خالی کنم.
    دائما صدای ترانه توی گوشم می پیچید ( هیچ وقت) انقدر فکر کردم و فکر کردم تا همزمان با اشکی که از گوشه ی چشمم بیرون می چکید به خواب رفتم.. ..
    ---------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------


    ادامه دارد.....روحیه فراموش نشه

  11. 226 کاربر از پست دلداده تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $$$NAFAS , $~roya~$ , * حدیث * , *GolDeN* , *mania* , *ROJA* , *sara , *sogol* , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Baharak. , .Mona. , .Monire. , 271529 , abby7 , abien , adobba , aflak , alikhademi , angel04 , aram-anlin , architect_shima , armin.kz , armita1819 , aroosak , arosha73 , ART!ST , asal-1412 , ashoka , atyek , avaa... , aygeen , azade_sh , azad_awesome , azita_esy , b.maryam , babasi , barni , behi_aquarius , betiya , bikari , cccccccc , coral , dokhtare babash , eglantine-m96 , elnaz 90 , elnaz89 , evilgirl , fadai , faezeh88 , falakbin , farahi , fariba_hed , Farnaz , fatemehjojo , fatima983 , foozhan az , gandomsa , ghazghaz , ghorbani , gipsy_sepideh , golabaton , golchaghe , Goleyas2 , gorestan man , green girl , hala , haniko1376 , harimeshgh , hasti59 , hooramohebtash , horin , hsdhsd , htamspam , ili mah , Irani , katy , khakbaz , king _ panther , lale joon , Lale7 , leila.kh , leila93 , leili_zzz , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahda , mahdieh67 , mahshid_3d , mahtab payda , mahtab10 , mamorin , many22 , marjanagn , mary341 , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , melodina , meno , MINA JOOJOO , mina khanom , mina_k , misha_kavir , miss.Shima , mojeze_69 , monir 11 , monir1343 , ms_f90 , m_h_n , nafas-t , nafas44 , Nahid72 , nastaran86 , nazi shirazi , nedaj , neg neg , neliel , nika21 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , omran , orange man , paiz , pariedarya , patrishiya , pegah! , persian-star , reem1368 , Rez1_ds , rezi_7m , Rha.sh , robika , saba_lovly , samim , samir , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sarah1 , sazin513 , Semin309 , sepide90 , serentipiti , setare-samavat , setareh67 , setayesh73 , sevin62 , sh1998 , shabnamsobhabi , shafagh 69 , shakiba_2510 , sharona , shimaaaaa , shiva joon , Silber , silverstar , Sokout , somy_kh , sonia1357 , stiv , syhbyt , taban_1352 , TARANOMEMEHR , tghyasfr , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , vampire123 , violet_kl , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zeinabjoon , zina , ~jOojoO.tAlA~ , ~Ordibeheshti~ , ~Spunk!e~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آذردخت , آرنیکا , آسوده , ارتمیس * , اسمون , انائل , ايلين , ایماز , باران6 , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار سرد , تاجه , ترنم , خانم فسقلی , دریا دل , ذوب شده , روژان , رویای باران , زوها , ساس بکس , سکوت من , شرقي , شیوا , طبیعت , علی رضاایران , فرگلf , فرگون آسمانی , ققنوس98 , م.م.ر , مسافر كوچولو , منا64 , نیان , نیلوفر:-) , وینا , پهره , پیازچه , گنجشک , گنجیشک , یغما , یگانه , ღ ghazali ღ

  12. Top | #17

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    946
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,873
    تشکر شده 27,260 در 1,227 پست
    اندازه فونت

    Wink

    همه گل های دنیا تقدیم شما باد
    نقد.....نقد.....نقد

    --------------------------------------------------------------------------------------------------

    دائما صدای ترانه توی گوشم می پیچید ( هیچ وقت) انقدر فکر کردم و فکر کردم و فکردم تا همزمان با اشکی که از گوشه ی چشمم بیرون می چکید به خواب رفتم....
    _ پاشو تنبل خانم....بابا پاشو دیگه. از ساعت 10 تا حالا دارم صدات می کنم.
    با رخوت لای چشم هایم را باز کردم و گفتم: مگه ساعت چنده؟
    _تازه میگی ساعت چنده؟ ... سر کار خانم ساعت از یک و نیم هم گذشته. نمی خوای بیدار بشی؟
    از تعجب احساس کردم شاخ هایی است که روی سرم سبز میشود.
    _ چرا بیدارم نکردی؟
    _ اول خودم خواستم بگذارم بخوابی. اما بعد خواستم بیام سراغت که تیام نگذاشت. گفت مزاحمت نشم.
    کش و قوسی به بدنم دادم و از جایم بلند شدم .
    _ این چه حرفیه؟ مزاحم کدومه دیگه؟
    نگاه ترانه گویای ان بود که چشم هایم از گریه بدجور باد کرده و مایه ی ابرو ریزیه. نگاهش رنگ دلسوزی داشت. اما نباید دیگه خودمم دلم برای خودم بسوزه. چه برسد به اینکه کس دیگه ....
    _ راستش اگر منم دلم میخواست بیدارت کنم برای این بود که این روز اخری را بیش تر با هم باشیم.
    از اینکه قرار بود ترانه بعد از دو هفته برگردد دلم گرفت. دوست خوبی بود. مثل ارام. با به یاد اوردن ارام تازه یادم افتاد که ارام را این چند وقت که ترانه امده بود فقط سر کلاسا می دیدمش و اصلا وقت نشده بود تا در مورد حسام با هم صحبت کنیم.
    با ترانه به طبقه ی پایین رفتیم که با سبد های پیک نیک که جلوی در ساختمان بودند مواجه شدم. بردیا که تازه من را دیده بود شروع به غر غر کرد.:
    خرس انقدر که تو می خوابی نمی خوابه! نکنه مرض پرض گرفتی؟ من حوصله نعش کشی ندارم ااا.
    _ بردیا زبونت و گاز بگیر. بیچاره دیشب جور ترانه خانم را که داشت هفت پادشاه را خواب می دیدرا کشید و امد بالای سر من و غرصم را داد. برای همین هم تا الان خواب بود. دیشب نخوابیده...
    بردیا پوزخندی زد و با حالتی مسخره گفت: بارااااان؟
    تیام_ اره ...باران
    _ تیام جان تو مطمئنی حالت خوبه ؟
    _ یعنی چی؟
    _ یعنی اینکه باران بمیره هم از این کارا نمی کند. باران به خاطر من که برادرشم از خوابش نمی گذره این کارا رو نمی کند...اونوقت...
    تیام نگذاشت بردیا به حرفاش ادامه بده . خنده ای کرد و گفت: شاید به خاطر من بکند...
    احساس کردم تمام وجودم داره یخ میکند. نوک انگشتام به شدت سرد بود و حتی طاقت نگه داشتن عینکم را که در دستم بود را نداشتم.
    وقتی به خودم امدم که بردیا داشت صدام می کرد تا به داخل اشپزخانه بروم. خواستم داخل اشپز خانه بشم که از کنار تیام گذشتم. نگاهش سراسر پشیمان و نادم بود. با نگرانی ای غیر قابل وصف داشت به من نگاه می کرد.
    وارد اشپز خانه که شدم بردیا پشت به من رو به پنجره اشپز خانه که منظره ی اشپزخانه را نشان میداد ایستاده بود.
    _جانم؟
    _ میخوایم بریم جنگل...برو کارات و بکن تا بریم.
    _ باشه...
    _ چرا ایستادی...خب برو دیگه.
    _یعنی فقط همین را می خواستی بگی؟
    _ نه....اما در این مورد بعدا که تنها شدیم صحبت می کنیم.
    _ نمی شه الان بگی؟ اخه کمی کنجکاو شدم.
    _ نه نمی شه.
    _ چرا؟
    _ چون باید کمی تنبیه بشی.
    _ هر کسی هم بخواد تنبیه بشه بالاخره باید جرمش را بدونه. اون بد بختی را هم که می خواهند دار بزنند اول بهش می گویند که دلیلش چیه بعد دارش می زنند. اصلا شاید نیازی ...
    _ انقدر حرافی نکن...برو اماده شو که تا حالاشم خیلی دیر شده. می خواهیم زودتر راه بیفتیم.
    _ هیچ وقت نمی گذاری حرفم را کامل بزنم.
    _ خب اول حرفتو کامل بگو و بعدشم برو اماده شو.
    با غیض رومو برگردوندم و گفتم: نمی خوام...به قول تو حرافی نمی کنم.
    از کنارم بی تفاوت رد شد و گفت: بعضی موقع ها اصلا از این لوس بازی هات خوشم نمیاد. همش هم تقصیر بابا است که انقدر تو را لوس کرده.
    واقعا من لوس بودم؟ اما چرا خودم این را احساس نمی کردم...به نظر خودم که خیلی هم جدی و با ثبات بودم.
    _ باران! کجایی تو دختر؟ بیا اماده شو دیگه.
    من نمی دونم ترانه این همه انرژی را از کجا می اورد.؟
    وقتی اماده شدیم همه سوار ماشین بردیا به سمت جنگل به راه افتادیم. هرچند که جنگل را هم دوست داشتم. ولی ارامش دریا را به همه چی ترجیح می دادم. زیر اندازی پهن کردیم و بساطی را که تمام زحمت جمع اوری اش را ترانه کشیده بود را روی ان قرار دادیم. بردیا و تیام شروع به وصل کردن تور والیبال کردند تا کمی بازی کنیم...من با کمی من من گفتم:
    _ مگه ناهار نمی خورید؟ ساعت 2:30 دقیقه است !
    _ ابجی خانم شما تا لنگ ظهر خواب بودی و هیچی نخوردی. ما صبحانه را زدیم تو رگ و حالا حالا ها هم گرسنه نمی شویم.
    و بعد از اتمام حرفش در حالی که سعی در بستن تور داشت رو به ترانه گفت: ترانه خانم چیزی داریم به این خواهر شکموی بنده بدیم تا کمی دست از غر زدن بکشه؟
    ترانه با لبخندی به بردیا نگاه کرد که کیسه تهوع لازم شدم ....اما تا نگاه از محبوب گرفت شروع کرد به در اوردن خوراکی ها.
    الحق که خانمی بود برای خودش. همه چی با خودش اورده بود. کمی نان و پنیر و خیار خوردم و بعد از ان هم چهار نفری از فلاکسی که ترانه اورده بود چایی گرمی خوردیم که واقعا هم تو اون هوا بهمون می چسبید.
    قرار شد 4 نفری والیبال بازی کنیم. ترانه تمایلی به بازی نداشت . ولی بردیا دائما بهش اصرار می کرد که او هم بازی کند.
    _بابا بردیا این خواهر من را ولش کند. من میدونم اون دردش چیه...
    من که کاملا از ماجرا پرت بودم بی حواص گفتم:دردش چیه؟
    _ حالا باران من یه چیزی گفتم...تو چرا جدی می گیری...منظور من این نبود که اون حتما یه دردی داره که...اخه ترانه بازی والیبالش افتضاحه. اصلا خوب بازی نمی کند. برای همین هیچ وقت تو بازی شرکت نمی کند.
    _ اره ترانه؟
    _ اره باران جون...بابا چرا اینجوری نگاه می کنی؟ خب بلد نیستم دیگه!
    _ اخه ترانه خانم مشکل اینجاست که باران به طور حرفه ای بازی می کند. برای همین فکر می کند همه خانم ها مثل خودش هستند.
    دوست داشتم ترانه هم از این روز اخری لذت ببره تا اینکه تنها بشینه و بازی ما ها رونگاه کند. برای همین هم گفتم:
    من و ترانه توی یک تیم...شما دوتا هم تویک تیم.
    دستم را به طرف ترانه که هنوز روی زیر انداز نشسته بود دراز کردم و گفتم: پاشو گل دختر که امروز روز من و توئه.
    _ وای...نه باران...من نه.
    با لحن کش داری گفتم: ضایم نکن دیگه....پاشو که میخواهیم بریم سوسکشون کنیم.
    نگاهی از سر استیصال بهم انداخت و دستم را گرفت.
    وارد زمین شدیم و اولین سرویس توسط تیام زده شد. بازی واقعا جدی بود. بردیا هم هر بار با فرود امدن توپ روی زمین ما داد و هواری راه می انداخت که مامانمم توی خونه می فهمید که بردیا اینا امتیاز گرفتند. والبته اینکه واقعا این ترانه بازیش بد بود. نمی دونم این بشر چه علاقه ای به ساعد داشت. در هم حالت دستش را به صورت ساعد زدن می گرفت. هیچی نمی گفتم. وقتی بیست و پنجمین توپشون توی زمینمون افتاد به جای اینکه ناراحت باشم فقط از قیافه ی ترانه می خندیدم.
    از شدت عصبانیت انقدر سرخ شده بود که دود هایی را که از گوشاش بیرون می زد را می دیدم. وقتی بردیا یا سر و صورتی خیس داشت از کنارش رد می شد اروم در گوشش چیزی گفت که نفهمیدم. ولی هرچی بود مثل ابی روی اتیش بود. ترانه هنوز با نیش باز وسط زمین بازی ایستاده بود.
    به نزدیکش رفتم و گفتم:
    چیه؟ داغ کردی؟
    یک تای ابروش را بالا انداخت و گفت: همش تقصیر توئه دیگه...چی می شد یکم بیشتر سعی می کردی؟ ایش ش ش.
    دهنم از تعجب کاملا باز مونده بود.چون در اصل ترانه و تیام بازی نمی کردند. تیام که بیشتر ایستاده و بود به خاطر دردی که از جای بخیه های تازه کشیده شده اش ساطع میشد نمی توانست بازی کند و ترانه هم که فقط بلد بود واسه من ساعد بزند.
    حالا من" بیشتر سعی می کردم؟"
    به نزدیک زیر انداز که رفتم دیدم تیام دراز کشیده. سعی کردم بی تفاوت باشم ولی باز هم نتوانستم. ارام دهانم را به کنار گوش ترانه بردم و گفتم:
    تیام چیزیش شده...؟
    ترانه نگاهی زیر زیرکی به تیام انداخت و اون هم به ارامی در کنار گوشم زمزمه کرد:
    درد داره...مثل اینکه همین یه ذره ای هم که دویده بهش فشار امده.
    یه مدتی همه در سکوت روی زمین نشسته بودیم. البته بجز تیام که دراز کشیده بود و دستش را هم سایه بان چشمهایش کرده بود.
    بردیا – تیام خوبی؟
    _ اره داداش...شما ها برید ادامه ی بازیتونو بکنید . من ترجیح میدم یکم دراز بکشم...پاشو برادر من.
    _ نه دیگه...منم خسته شدم. شماها چطور؟
    _ من که داغونم...باران را نمی دونم.
    _ منم همین طور. بی خیال. مهم اینه که اقایون سوسک شدند.
    تیام لای چشماشو باز کرد و خیره به چشمانم گفت: ما سوسکیم؟
    لبخندی زدم و سرم را با شیطنت تکان دادم.
    خنده ای شیطانی کرد و گفت: باشه...هرچی شما بگین. اصلا ما سوسک.
    و به ارامی به بردیا چشمک زد که از دید من پنهان نماند...خدا به دادمان برسد. معلوم نیست به چه فکری افتادند.
    شروع کردیم رای گیری که چه کاری کنیم. با جمع ارا به این نتیجه رسیدیم که تیام و ترانه برامون بزنند و تیام هم برامون بخونه....که البته با مسخره بازی ها و اصرار تیام که بعد از اعلان نظرش بردیا هم با او هم دست شد قرار شد هر کس یک شعر بخونه....
    اولین نفر نوبت ترانه بود....

    ادامه دارد...
    بابا نقد کنید.....

  13. 230 کاربر از پست دلداده تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $$$NAFAS , * حدیث * , *GolDeN* , *mania* , *ROJA* , *sara , *sogol* , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Baharak. , .Mona. , .Monire. , 271529 , abby7 , abien , adobba , aflak , alikhademi , angel04 , aram-anlin , architect_shima , armin.kz , armita1819 , aroosak , ART!ST , asal-1412 , aseman_82 , asha , ashoka , avaa... , aygeen , azade_sh , azad_awesome , azita_esy , b.maryam , babasi , barane khazan , barni , behi_aquarius , betiya , bikari , cccccccc , coral , daneshmand , doda23 , dokhtare babash , eglantine-m96 , elmira.t , elnaz 90 , elnaz89 , evilgirl , fadai , faezeh88 , fany , fariba_hed , Farnaz , fatemehjojo , fatima983 , foozhan az , gandomsa , ghazghaz , golabaton , golchaghe , Gole Yassaman , Goleyas2 , gorestan man , green girl , hadi88 , hala , haniko1376 , harimeshgh , hasti59 , hooramohebtash , horin , hsdhsd , htamspam , ili mah , Irani , katy , khiyal99 , king _ panther , lale joon , leila93 , leili_zzz , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahda , mahshid_3d , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , mamorin , many22 , marjanagn , mary341 , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , melodina , meno , MINA JOOJOO , mina khanom , mina_k , misha_kavir , mojeze_69 , monir 11 , monir1343 , ms_f90 , m_h_n , nafas-t , nafas44 , nahayat007 , nastaran86 , nazi shirazi , nedaj , neg neg , neliel , nika21 , niloofarane , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , omran , orange man , paiz , pariedarya , patrishiya , pegah! , persian-star , raha55 , Rez1_ds , rezi_7m , Rha.sh , saba 68 , samim , samir , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sarah1 , sazin513 , Semin309 , sepide90 , serentipiti , setare-samavat , setareh29 , setareh67 , setayesh73 , sevin62 , sh1998 , shafagh 69 , shakiba_2510 , sharona , shimaaaaa , shiva joon , Silber , silverstar , sogolmehrabon , Sokout , somy_kh , sonia1357 , star72 , stiv , syhbyt , taban_1352 , TARANOMEMEHR , tghyasfr , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , vampire123 , violet_kl , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zebeli , zeinabjoon , ziglernata , zina , zohreh17 , ~jOojoO.tAlA~ , ~Spunk!e~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آرنیکا , آسوده , ارتمیس * , اسمون , انائل , ايلين , ایماز , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار سرد , بهارجون , تاجه , ترنم , خانم فسقلی , ذوب شده , روژان , رویای باران , زوها , ساس بکس , سانازارمان , سوانا77 , سکوت من , شیوا , عشق یخی , علی رضاایران , فاطیما8 , فرگلf , م.م.ر , مسافر كوچولو , منا64 , نیان , نیلوفر:-) , هوفریا , وینا , پرهامه , پهره , پیازچه , گل یاس , گنجشک , گنجیشک , یغما , یگانه , ღ ghazali ღ

  14. Top | #18

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    946
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,873
    تشکر شده 27,260 در 1,227 پست
    اندازه فونت

    Red face

    چرا همین یه ذره تشکراتونم اب میره....
    همه گل های دنیا تقدیم شما باد.
    ------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    با جمع ارا به این نتیجه رسیدیم که تیام و ترانه برامون بزنند و تیام هم برامون بخونه....که البته با مسخره بازی ها و اصرار تیام که بعد از اعلان نظرش بردیا هم با او هم دست شد قرار شد هر کس یک شعر بخونه....
    اولین نفر نوبت ترانه بود....

    باید اعتراف کنم ترانه هرچند که والیبال افتضاحی داشت صدای محشری داشت...وقتی همه با نظر سنجی موافقت کردیم خود ترانه پیشنهاد کرد که اول خودش بخونه...
    همه براش دست زدیم و بالاخره با کلی شوخی و خنده شروع کرد:

    چشات ارامشی داره که تو چشمای هیشکی نیست
    میدونم که توی قلبت
    بجز من جای هیشکی نیست....
    ترانه فقط قسمتی از اهنگ را خونده بود که تیام شروع به نواختن کرد. مثل همیشه عالی می زد. عالی و بی نظیر. تیام...مردیکه خواهرش بهم گفته بود دست نیافتنیه... اما چرا..؟
    چقدر خوشتیب بود...مثل همیشه عالی لباس پوشیده بود. یک پلیور طوسی با شلوار جین سرمه ای. صورت استخوانی و مردونش ...با ابرو های پر و مشکی اش. ..وای که چقدر اون صورت جذابش را دوست داشتم. دیگه یواش یواش دوست داشتم بپرم یه ماچ محکم بکنمش که سرش را بلند کرد و بهم نگاه کرد. از نگاهش غافلگیر شده بودم. ولی دوست نداشتم خودم را لو بدم..لبخندی بهش زدم و از او رو گرفتم و به بردیا خیره شدم...!
    صورت بردیا را نمی دیدم.سرش را کاملا انداخته بود پایین. اندازه ی تمام دنیا دوسش داشتم. کاش هیچ وقت زنش ازم نگیرتش.
    غلط کرده. بچه پر رو. اصلا نمی گذارم زن بگیره. زن می خواد چی کار؟ اصلا هر وقت من شوهر کردم اونم زن بگیره....حالا شوهر کجا بود توی این قحطی شوهر؟!
    از بردیا هم گذشتم. به ترانه نگاه کردم که جو گیر شده بود در حد لالیگا و رفته بود تو حس. چشماشو بسته بود و میخوند...ولی خدایی این خانواده کلا صداهاشون عالیه. مثل خانواده ما. مخصوصا زمانی که میریم توی حموم ... به قول مامان خاندان بردباری ها اگه وارد خوانندگی می شدند همه فرار می کردند.
    _ هورا ...هورا...به افتخار اجی ترانه...
    با این بچه بازی های تیام فهمیدم اهنگ تموم شده.
    یکی نیست بهش بگه دست و پاتو اره کن نی نی کوچولو. هوراااا هورااا راه انداخته واسه من. بی مزه. من و بردیا هم برای ترانه دست زدیم. ترانه هم که ماشالله بی جنبه در حد لالی...نه نه این دفعه دیگه لالیگا نه. بد تر. در حد تیم ملی اوروگوئه. نیششو باز کرده بود تا اورست و هی به بردیا می گفت :
    اقا بردیا واقعا خوب بود؟
    انگار این داداش ما با اون صدای نکره اش کارشناس تشخیص صداست. دوباره گوشی بردیا زنگ خورد و این نیش ترانه بسته شد. باز خوبه گوشی بردیا زنگ زد. وگرنه تیام بردیا را می کشت. انقدر که این ترانه تابلوئه. همچین به بردیا نگاه میکنه که انگار داره برت پیت نگاه میکنه.
    _ الو سلام مامان خوشکلم...چطوری؟
    پس مامان پشت خط بود. وای قیافه ی ترانه دیدنی بود. همچین نفس راحت کشید که تیام هم فهمید داستان از چه قراره و خانم یه دل نه صد دل عاشق سینه چاک این بردیا ی در پیته...
    _ باران گوشی تو خاموشه؟
    _ اره...شارژ نداره خاموش شده.
    _ اره مامان. گوشیش شارژ نداشته. ......باشه. حالشو میگیرم. تو خودتو ناراحت نکن. اوکی مامی جونم. پس از من خدافظ...به بابا سلام برسون.
    بردیا گوشی را داد دست من و خودشم به سمت تیام رفت.
    _ سلام مامان بی معرفت خودم.
    _ خیلی پر رویی باران..من باید به تو زنگ بزنم.؟ از اسمان به زمین می باره یا از زمین به اسمان؟
    _ اوخی...چیه مامانم ؟ باز دوباره چی شده که داری سر من خالی می کنی؟
    _ چیزی نشده.
    _ چرا...مامان لوس من هر وقت چیزی شده باشه اینجوری داد و هوار میکنه.
    _ تو ادم بشو نیستی دختر. چند دفعه گفتم ادم با بزرگ ترش اینجوری حرف نمی زنه؟
    _ خب با آددددددم. نه با من.
    _ استغفرالله. چی بگم به تو اخه؟ پس خودتم میدونی که از ادم ها به دوری..نه؟
    _ اره مامان جون. می دونم. من فرشته ام.
    _ واه واه. یکم خودتو تحویل بگیر.
    _ چشم عزیز دلم. حالا که تو گفتی حتما.
    _ انقدر وقت من و نگیر.
    _خوبه شما زنگ زدی...من وقت شما را گرفتم؟
    _ اخ اخ. دختر خوب شد گفتی. هواس برای ادم نمی ذاری که. میدونی امروز کی زنگ زد؟
    _ اخ جوووووون.
    _ مگه میدونی که کی زنگ زده؟
    _ اره.
    _ مگه به خودتم زنگ زده؟
    _ نه..معلومه که نه.
    _ پس از کجا میدونی که کی زنگ زده؟
    _ خب هر دختری وقتی مامانش اینجوری باهاش حرف می زند میفهمه که کی زنگ زده دیگه.
    _ یعنی چی؟ جرا چرت و پرت میگی؟
    _ مگه خواستگار زنگ نزده؟؟؟ اخ خدا....انقدر هی گفتم "ای اسمون کبود واسه همه بود واسه من نبود" که بالاخره واسه منم خواستگار اومد. هی مامان منم دیگه رفتنی شدم. مامان من شرایطشو می پذیرم. نظر من مساعده. فقط زمان عقد را به من خبر بدین. مامان من دیگه باید برم. کاری نداری؟
    _ باران من واقعا از تو قطع امید کردم. تو هیچ وقت ادم نمی شی.
    _ ا؟ ماماااان!
    _ مامان و زهر مار. مامان و زهر حلاحل. ادم به مامانش میگه اخ جون شوهر؟
    _ مامان من من اگه به تو نگم به کی بگم اخه؟
    _ بگو غلط کردم!
    _ ا؟ واسه چی؟ خب دلم شوهر میخواد. مگه چیه؟
    _ باران...به ولای علی دارم عصبانی میشم ااا.
    اوه اوه. اصولا مامان من وقتی میگفت به ولای علی یعنی عصبانی هست. دیگه نیازی نیست عصبانی بشه. از در غل کردن و شکر خوردن وارد شدم و گفتم:
    _ به جون بردیا شوخی کردم.
    _ جون بردیا رو قسم نخور..
    _ اخه میگی میدونی کی زنگ زده؟
    _ یعنی هرکی به این خونه زنگ میزنه خواستگاره؟
    _ منم فهمیدم کسی خر نمیشه بیاد من را بگیره. ولیخواستم مزاح کنم که از بی حوصلگی در بیای.
    _ مزاح کنی دیگه؟
    _ بله...البته اگه مزاح در ایران ممنوع نباشه.
    _پس من هم فقط میگم کی زنگ زده. دیگه نمیگم که چی گفته تا یکم جوش بزنی از بی حوصلگی در بیای.
    _ خب حالا بالاخره کی بوده؟
    _ یاشار
    یک لحظه احساس کردم تمام مخیله ام پلمب شده. یاشار...یاشار...نفهمیدم چی شد ...ولی فقط احساس کردم که جنگل را گذاشتم رو سرم....داد زدم: کی؟ یاشااار؟
    _ خب...مثل اینکه دوزاریت افتاد. خب عزیزم...بابات داره صدام میکنه.بای بای.
    مثل یخ وا رفتم. کاش انقدر مسخره بازی در نمی اوردم تا ببینم این یاشاری که زنگ زده همون یاشاره یا یه یاشار دیگه. اما یاشار دیگه کجا بود؟ من در تمام عمرم فقط یه یاشار میشناختم...اما...مگه میشه؟
    _ باران بیا دیگه. ایش. اقا بردیا میخواد برامون بخونه. دوساعته معطلمون کردی.
    من که کلا پرت بودم گفتم: بخونه؟ چی بخونه؟
    _ خوبی؟ مگه قرار نبود هرکی یه اهنگ بخونه؟
    _ اهان..اومدم.
    تا به ترانه رسیدم دهنشو چسبوند به گوشمو شروع کرد به غر غر کردن:
    ایش...نمی شد زود تر قطع کنی؟ یه بار این داداش تو میخواد برامون بخونه ها...
    با دستم صورتشو کنار زدم و گفتم:
    ایش...انقدر غر نزن...توی گوش بیچاره ی من فوت نکن. کر شدم. حالا هم به جای غر غر کردن بگذار بخونه.
    به بردیا نگاه کردم و گفتم: بردیا بخون که باید بعدش یه چیزی بهت بگم که شاخ در بیاری.
    _ چی؟
    _ حالا بخون...بعدا بهت میگم.
    بردیا شونه ای بالا انداخت و بی تفاوت سینی رو از کنار دستش برداشت صداشو نازک کرد و خوند:
    نبینم که بازنشستی منتظر چی هستی؟
    تو جشن شب نشینی باید پاشی برقصی، باید پاشی برقصی

    خشگلا باید برقصن
    خشگلا باید برقصن
    خشگلا باید برقصن
    خشگلا باید برقصن
    تا بردیا این اهنگ و شروع کرد تیام هم گیتار را پرت کرد و بلند شد...اون وسط هی قر میداد و عشوه میومد. زیر موهایی که تا گردنش بود دست می برد و هو هو میکرد.
    بعدشم دست انداخت و شالگردن من را از گردنم کند و بست به کمرش. دیگه من و ترانه از خنده ولو شده بودیم.اما بردیا دست بردیار نبود و باز هم ادامه میداد و جلو تیام زانو زده بود و میخوند...

    "آخ من قربون اون صورت خوشگلت برم
    تو دلت غم نشینه قربون اون دلت برم
    پاشو باز با من برقص تا گل بریزم زیر پات
    تا به آتیش بکشی صحنه رو با دلبری هات
    "'خشگلا باید برقصن
    خشگلا باید برقصن
    خشگلا باید برقصن
    خشگلا باید برقصن''
    تو اگه میخوای برات زمستونو بهار کنم
    واصه تو از آسمون ستاره رو شکار کنم
    تو گل یاس منی دشت شقایق واسه چی؟
    تا منو داری دیگه این همه عاشق واسه چی؟
    ''خشگلا باید برقصن
    خشگلا باید برقصن
    خشگلا باید برقصن
    خشگلا باید برقصن''
    چه خوبه با تو بودن فدات بشم الهی
    تو عشق آخرینی راستی چقدر تو ماهی
    مثل نگاه اول روزهای آشنایی
    هنوز برام شیرینی دختر قصه هایی
    دختر، دختر دختر قصه هایی...
    ''خشگلا باید برقصن
    خشگلا باید برقصن
    خشگلا باید برقصن.....
    وقتی اهنگش تموم شد پرید و لپ تیام یک ماچ محکم کرد. تیام هم مثل این زنا یک جیغ بنفش کشید و رفت پشت یکی از درختا و ادای گریه کردن در اورد. هممون می خندیدیم. واقعا که از بودن با این جمع راضی بودم.

    نقد یادتون نره...خواهش میکنم برید نقد کنید...بابا نقد کنید دیگه.
    اینم تاپیکش :میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
    ویرایش توسط دلداده : 1390,04,28 در ساعت ساعت : 17:05

  15. 221 کاربر از پست دلداده تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $$$NAFAS , *GolDeN* , *mania* , *ROJA* , *sara , *sogol* , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Baharak. , .Mona. , .Monire. , 271529 , abby7 , abien , adobba , aflak , alikhademi , angel04 , angur , aram-anlin , architect_shima , armin.kz , armita1819 , ART!ST , asal-1412 , aseman_82 , ashoka , atyek , aygeen , azade_sh , azita_esy , b.maryam , barni , behi_aquarius , betiya , cccccccc , coral , daneshmand , dokhtare babash , eglantine-m96 , elmira.t , elnaz89 , evilgirl , fadai , faezeh88 , fariba_hed , Farnaz , fatemehjojo , fatima983 , foozhan az , ghazghaz , ghorbani , golchaghe , Goleyas2 , gorestan man , green girl , hala , hana_m , haniko1376 , harimeshgh , hooramohebtash , horin , hsdhsd , htamspam , ili mah , Irani , katy , khakbaz , king _ panther , lale joon , leila93 , leili_zzz , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahshid_3d , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , mamorin , many22 , marjanagn , mary341 , maryam56 , maryam.khakbaz , maryam.mani , melodina , meno , MINA JOOJOO , mina khanom , mina_k , mirage , misha_kavir , mojeze_69 , monir 11 , monir1343 , ms_f90 , m_h_n , nafas-t , nafas44 , Nahid72 , nasi & somi , nastaran86 , nazi shirazi , nedaj , neg neg , neliel , Niayesh- 74 , nika21 , niloofarane , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , oldooz bala , omran , Oo eli oO , orange man , paiz , pani jooni , pariedarya , parisa.1564 , patrishiya , pegah! , persian-star , Rez1_ds , rezi_7m , Rha.sh , saba 68 , samim , samir , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sarah1 , sazin513 , Semin309 , sepide90 , serentipiti , setare-samavat , setareh67 , setayesh73 , sevin62 , sh1998 , shabnamsobhabi , shafagh 69 , sharona , shimaaaaa , shiva joon , Silber , sogolmehrabon , Sokout , somy_kh , sonia1357 , Sorati90 , stiv , syhbyt , Taataa , taban_1352 , TARANOMEMEHR , tghyasfr , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , vampire123 , violet_kl , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zebeli , zeinabjoon , ziglernata , zina , ~ kamelia ~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Spunk!e~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آرنیکا , آسوده , ارتمیس * , اسمون , ايلين , ایماز , باران6 , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار سرد , بهارجون , تاجه , ترنم , خانم فسقلی , ذوب شده , رضوانه خیال , روژان , رویای باران , زوها , سانازارمان , سوانا77 , سکوت من , شرقي , شیوا , عشق یخی , علی رضاایران , فاطیما8 , فرگلf , ققنوس98 , م.م.ر , مسافر كوچولو , منا64 , نیان , نیلوفر:-) , وینا , پرهامه , پهره , پیازچه , گنجیشک , یغما , یگانه , ღ ghazali ღ

  16. Top | #19

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    946
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,873
    تشکر شده 27,260 در 1,227 پست
    اندازه فونت

    Red face

    اینم یه پست دیگه...بازم از بابت تاخیرم عذر میخوام.
    -----------------------------------------------------------------------------------
    خلاصه بعد از کلی ادا اطواری که تیام سر یه ماچ که داداش بیچاره ی ما ازش گرفته بود در اورد بالاخره نشستند سر جاشون و اروم گرفتند. اما تازه بد بختی من شروع شده بود که اصرار می کردند باید بخونم. اخه یکی نیست بگه من با این صدای خروسیم و چه به خوندن. انقدر گفتند که بالاخره بهشون افتخار دادم و قرار شد بخونم. اما اخه چی بخونم؟...از اون بالا کفتر میاید...نه بابا این چیه؟ اهان ... پارسال با هم دست جمعی رفته بودیم زیارت...اره دیگه باران خانم...اصلا کلا جوادی ...حالا اینو به بقیه هم ثابت نکنی مشکلی نیستا...اخه چی بخونم...مادر من مادر من...خوبه؟...( وای..مامان.)
    سرم و بلند کردم که دیدم بردیا و تیام و ترانه زل زدند به من. باز مثل اینکه بلند فکر کرده بودم.
    _ مامان چی؟
    _ بردیا مامان یه چیزی گفت که تازه الان یادم افتاد!
    بردیا چشماشو ریز کرد و گفت: ما رو سیاه نکن ابجی کوچیکه. ما خودمون ذغال فروشیم. حرفو چرا میپیچونی؟ بخون بینیم بابا.
    _ به جون بردیا راست میگم.
    _ از خودت مایه بگذار دختر. از کیسه خلیفه می بخشی؟
    _ خیل و خب بابا. به جون خودم راست می گم.
    تیام _ بردیا جان خب بذار حرفشو بزنه. تو اصلا نمی گذاری این بیچاره حرف بزنه هی می گی خالی نبند.
    _ تیام خان کی بیچاره است؟ یکم ادبم خوب چیزیه هاااا.
    _ اصلا به تو خوبی نیومده. بردیا جان این بارانی که من می شناسم کلا ادم دروغ گوییه. حرفاشو باور نکن.
    _ واقعا که...
    بردیا _ به جای یکه به دو با تیام بگو ببینم مامان چی گفت...
    خودم و سر جام کمی تکون دادم و یکمم به سمت بچه ها خم شدم و به ارومی گفتم: بردیا...
    بردیا هم از حالت من پیروی کرد و با صدای یواشی گفت: چی شده باران؟
    از زیر چشم به تیام و ترانه هم نگاه کردم که مثل این فضولا اونا هم خم شده بودند و منتظر بودند تا من جواب بدم. اصلا کلا از خیال اینکه جریان رو بگم منصرف شدم و کمی شیطنتم گل کرد. به همین خاطر باز هم صدایم را یواش تر کردم که در مقابل این کارم اون ها هم سرشون را نزدیک تر کردند...
    _ مامان می گفت دیشب ساعت 8:30 شامشون را خوردند.
    از قصد مکث کردم...( هر سه با هم گفتند : خب...) یکی نیست به این دوتا بگه مسائل خانوادگی ما به شما دوتا فضول چه مربوطه؟ کلشونو همچین نزدیکه کرده بودند که انگار دارند در مورد یک مسئله مملکتی حرف می زنند.
    ادامه دادم: اخه از موقعی که منم دیگه امدم پیش تو زود شامشون را می خورند و می خوابند و خوابشون هم بیشتر شده.
    باز هم من مکث کردم و باز هم ان ها همزمان گفتند: خب...دیگه بازیم گرفته بود. قیافه هاشون دیدنی بود. از قصد صدام و یواش تر کردم که کمی بیشتر هیجان بدم: جدیدا همسایه ی دست چپی ها...همونایی که یه خانواده 4 نفره بودند..
    این دفعه بردیا به تنهایی و به ارامی گفت: اره اره...یادمه. خب..
    _ انها رفتند...خونشون رو به یه زن و شوهر جوون فروختند.
    دوباره هر سه گفتند : خب...( دیگه داشتم قاطی می کردم. اخه مهلتم دیگه نمی دادند که کمی مکث کنم و یه ذره هیجان بدم...مثل پارازیت هی میگویند خب خب ...این دفعه بگویند خب ...چمیدونم. یه کاری میکنم دیگه)
    _ خلاصه..این چند وقت که از اسباب کشیشان می گذشته نه بابا دیده بودشان..نه مامان...البته بجز همون روز اسباب کشی.
    دوباره یکصدا و همدل گفتند: خب...
    یکی نیست بهشون بگه شما که انقدر با حالین و مثل گروه سرود یک صدایین برین حداقل چند تا راهپیمایی شرکت کنید این مملکت بهتون افتخار کند...چهارتا مرگ بر امریکایی مرگ بر اسرائیلی...
    ترانه با صدایی که می لرزید گفت: باران نصف عمرمون کردی...خب...بگو دیگه.
    _ اره..داشتم می گفتم. ..(صدامو وحشت زده کردم و گفتم):تا دیشب..
    تیام _ حالا جریان دیشب چیه؟
    (فقط این تیام خونسرد بود...نگران نباش دااااش...خونسردی تو را هم می پرونیم..به من میگویند بچه زرنگ تهران)
    _ دیشب مامان و بابا وقتی شامشون و می خورند مامان ظرف هارو میچینه تو ماشین و از اشپزخونه بیرون میاد و ...( با هر کلمه ای که من می گفتم اینا هم کله هاشونو نزدیک تر می کردند ) میره توی اتاق خوابشون و کمی پلکاشون روی هم می افته...که یهو....
    با رعد و برقی که زده شد ترانه همچین جیغی کشید که خودمم ترسیدم و باهاش شروع کردم به جیغ کشدن. البته تیام و بردیا هم وضع بهتری از ما نداشتند و ترسیده بودند.
    (دیدی اقا تیام من بچه زرنگ تهرانم)
    بردیا که خودشم رنگش پریده بود میخواست تریپ مرد بازی در بیاره که اره نترسیده برای همین گفت:چتونه ؟ چرا داد می زنید؟ رعد و برق بود! نازک نارنجی ها!
    تیام که نمیخواست بین ما بحثی بشه و از طرفی دوست داشت بقیه ماجرا رو بشنوه گفت: خب باران ...ادامه حرفتو بزن.
    ترانه_ نه باران ... من نمیدونم چرا ترسیدم. نگو. ولش کن...بیاید در مورد چیزای خوب خوب حرف بزنیم.
    تیام _ ا؟! ترانه! خب می ترسی پاشو برو اونطرف بشین. اینا خواهر برادرند. می خواهند حرف بزنند..
    جناب اقای فضول خودش میخواهد فضولی کنه میگه خواهر برادرند. یکی نیست بهش بگه اصلا شاید به قول تو من خواهر بخواهم به بردیای برادر چیزی یواشکی بگم...تو چی میگی این وسط..
    بردیا_ ترانه بیا بشین...چیزی نیست که یک حرف عادیه. باران ادامه بده..
    ترانه نشست و منم یواش یواش دوباره به حالت قبلیم برگشتم و گفتم: اره...داشتم می گفتم...ا؟! راستی چی داشتم می گفتم؟
    بردیا_ زهر مار...چرا داد میزنی؟ فاصلمون یه وجبه ها
    تیام_ داشتی می گفتی که مامانت اینا خوابیدند که یهو...بعدشم رعد و برق زد.
    _ اره...داشتم میگفتم...( خودم از کارای خودم خندم گرفته بود...100بار گفتم اره داشتم می گفتم. اما دریغ از یه اعتراض این ها...بیچاره ها چه رفتند توی خماری) مامان و بابا می خوابند که یهو صدای جیغ می شنوند..
    ترانه با وحشت گفت: جیغ؟!...جیغ کی؟
    تیام_ هیس...بذار حرفشو بزنه.
    من صدام و از اونا که به ارومی حرف می زدند هم کمتر کردم و گفتم: جیغ همان خانم جوان...
    ترانه_ خدای من...
    این دفعه بردیا بود که به پارازیت های ترانه اعتراض می کرد: هیس...خب؟!
    _جیغ میزده...هی التماس می کرده...
    ترانه_ به کی التماس می کرده؟...چی می گفته؟ ( نه بابا...این ادم بشو نیست..تا این دوتا زبونشو از حلقومش نکشند بیرون ادم نمیشه)
    _ هی اسم شوهرشو صدا میزده ( دستام و مشت کردم و به حالت التماس و عجز و لابه و البته کمی هم همراه با وحشت گفتم:" حامد...حامد...حامد تو رو خدا خواهش میکنم..حامد من دارم سکته میکنم...حامد..بکشش..بکشش" دیگه مامان که بیدار شده بوده هیچ...بابا هم بیدار شده بوده.
    باز مکث کردم تا تاثیر حرفام و روشون ببینم...قیافه هاشون فراتر از خنده بود.اصلا شده بود بمب خنده. رنگ ترانه ی بیچاره که زرد زرد بود و چشم هاشم مثل وزق زده بود بیرون. تیام هم خیره خیره من را نگاه می کرد. اما قیافه ی بردیا از همشون خنده دار تر بود. سعی می کرد خود دار باشه...ولی انقدر کنجکاو بود و البته کمی هم ترسیده بود که همه ی سعی اش بیهوده بود.
    _ دوباره می شنوند که دختره این بار دیگه جیغ نمیزده...بلکه اربده میکشیده...( مکثی کردم و یهو فریاد زدم): حامد....سوسک ک ک ک...
    دیگه نمی تونستم خودم و نگه دارم ...کف حصیر ولو شده بودم و به قیافه ی وحشت زده و رنگ پریده ی انها نگاه می کردم. بیچاره ترانه..این بارهم پا به پای من جیغ زد. همشون که با جیغ من از روی دوتا سنگ روبه روی همی که رویشان نشسته بودیم نیم خیز شده بودند دوباره سر جایشان نشستند و کمی نفس تازه کرده بودن. اما فقط من بودم که هنوز داشتم می خندیدم.
    بردیا_خیلی شوخی بی مزه ای بود. که چی؟ حالا مثلا ما ترسیدیم؟
    _ اره داداشی...بی فایده بود. اخه نیست تو نترسیدی؟( و پشت بند حرفم زدم زیر خنده) بیچاره داداشم. خیلی عصبانی بود. اینو از پره های بینیش که باز و بسته می شدند کاملا می تونستم حس کنم. نگاهی به تیام کردم که دیدم نگاه اون هم به سمت منه..وقتی من را متوجه خودش دید لبخندی زد و سری تکان داد که یعنی از دست تو دختر...
    من هم لبخندش رو بی پاسخ نگذاشتم . تیام به شانه ی بردیا زد و گفت:
    خبه...خبه..انقدر زیر لب غر غر نکن.همچین موضوع جدی ای هم نبوده...پاشو جوجه بازی..
    بردیا هم باز از ان نگاه های میرغضبی به من کرد و بلند شد و رفت کمک تیام.


    ادامه دارد...امشب یه پست دیگه هم میگذارم..دارم تایپش می کنم.

  17. 191 کاربر از پست دلداده تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $$$NAFAS , *GolDeN* , *mania* , *ROJA* , *sara , *~Faezeh~* , -نازلی- , .Baharak. , .Mona. , .Monire. , 271529 , abby7 , abien , adobba , aflak , alikhademi , angel04 , aram-anlin , architect_shima , armita1819 , ART!ST , asal-1412 , aseman_82 , atyek , avaa... , aygeen , azade_sh , azita_esy , b.maryam , barni , behi_aquarius , betiya , cccccccc , coral , daneshmand , eglantine-m96 , fadai , faezeh88 , fariba_hed , Farnaz , fatemehjojo , fatima983 , foozhan az , ghazghaz , ghorbani , golabaton , Goleyas2 , gorestan man , green girl , hala , haniko1376 , harimeshgh , hasti59 , hooramohebtash , horin , hsdhsd , htamspam , Irani , katy , king _ panther , lale joon , leila.kh , leila93 , leili_zzz , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahda , mahshid_3d , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , mamorin , many22 , marjanagn , mary341 , maryam.khakbaz , maryam.mani , melodina , meno , MINA JOOJOO , mina khanom , mina_k , misha_kavir , mojeze_69 , monir 11 , ms_f90 , m_h_n , nafas-t , nafas44 , Nahid72 , nastaran86 , nazi shirazi , nedaj , neg neg , neliel , Niayesh- 74 , nika21 , niloofarane , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , omran , OoPs , orange man , paiz , pani jooni , pariedarya , patrishiya , pegah! , Rez1_ds , rezi_7m , Rha.sh , samim , samir , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sarah1 , sazin513 , Semin309 , sepide90 , serentipiti , setare-samavat , setareh67 , sevin62 , sh1998 , shabnamsobhabi , shafagh 69 , sharona , shimaaaaa , shiva joon , Silber , silverstar , Sokout , somy_kh , soooorati , star72 , stiv , syhbyt , taban_1352 , TARANOMEMEHR , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , vampire123 , violet_kl , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zebeli , zeinabjoon , zina , ~ kamelia ~ , ~jOojoO.tAlA~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آرنیکا , آسوده , ارتمیس * , انائل , ايلين , ایماز , باران6 , بازیگوش , برادپیت , بلور , بهار سرد , بهارجون , ترنم , خانم فسقلی , ذوب شده , روژان , رویای باران , سوانا77 , سکوت من , شیوا , علی رضاایران , فرگلf , فرگون آسمانی , ققنوس98 , م.م.ر , مسافر كوچولو , منا64 , نیان , نیلوفر:-) , گنجیشک , یغما , یگانه , ღ ghazali ღ

  18. Top | #20

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1389
    نوشته ها
    946
    میانگین پست در روز
    0.61
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    5,873
    تشکر شده 27,260 در 1,227 پست
    اندازه فونت

    Smile

    اینم اخرین پست امشب...
    و باز هم میگم: همه ی گل های دنیا تقدیم شما باد...نقد هم فراموش نکنید...خواهشا.
    اینم تاپیکش:میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
    اگه خوب بود من را با تشکر هاتون شرمنده کنید.

    -------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------
    تیام به شانه ی بردیا زد و گفت:
    خبه...خبه..انقدر زیر لب غر غر نکن.همچین موضوع جدی ای هم نبوده...پاشو جوجه بازی..
    بردیا هم باز از ان نگاه های میرغضبی به من کرد و بلند شد و رفت کمک تیام.ناهار را که خوردیم همه به اتفاق هم پیاده رویه جانانه ای کردیم و دوباره هممون ولو شدیم...ترانه گفت: ولی خودمونیم باران...خوب از زیر خوندن در رفتی.
    به شوخی چشمکی به ترانه زدم و گفتم: بچه ها مامانم می گفت چند روز پیشا....
    تیام_ ترانه جان بیکاری؟! ... شماها نفهمیدید این نمیخواد بخونه؟..حالا هی بهش گیر بدید. خوشت میاد الان شروع کنه دوباره یه چیزی بگه که مجبور شی تمام شب از ترس خوابت نبره و بیدار باشی دختر؟
    _ وا؟! مگه حالا من اون موقع ترسیدم که حالا بترسم؟
    بردیا_ بسه تو رو خدا. انقدر در مورد شاهکار این خرس گنده حرف نزنید.
    از بردیا عصبانی شدم. جدیدا خیلی بی ادب شده بود. اون حق نداشت جلوی اون دوتا اینطوری حرف بزنه: اقا بردیا خوبه یکم ادب داشته باشی..
    _ ادم با کسی با ادب صحبت می کنه که کمی شعور و درک داشته باشه.
    _ دیگه نمی تونستم این دیوونه بازی هاشو تحمل کنم. از جام بلند شدم و همونطوری که داشتم از بالا خیره خیره بهش نگاه می کردم گفتم: الان تو خیلی شعور داری که جلوی دیگران این حرف ها را می زنی؟
    مثل فنر از جاش بلند شد و سیخ جلوی من وایساد( فکر کرده از هیکلش می ترسم بچه پر رو)بلافاصله تیام هم ایستاد و اروم طوری که مثلا می خواست من نفهمم چند بار به دست های بردیا که کنار پهلوهایش افتاده بود زد که یعنی کوتاه بیا. من نمیدونم این نخود هر اشی نشه نمی شه؟ لابد نمیشه دیگه.
    این بردیا ی پر رو هم که حالیش نمیشه که تیام فضول مثلا میخواد من نفهمم: هان؟ چیه؟ تو چی میگی این وسط؟
    تیام چشم غره ای رفت و گفت: بس کن دیگه..یه موضوع مسخره رو داری کش میدی . هم اعصاب خودتو خرد می کنی هم بقیه رو. این ابجی بیچار ی من چه گناهی کرده که روز اخری مجبوره داد و هوار های شما دوتا را بشنوه؟
    بردیا بی توجه به حرفای تیام راهش را کشید رفت و خودشو میان درخت ها پنهان کرد. دیگه ساعت 7:30 دقیقه بود. همه خسته بودیم و حوصله ادامه دادن به گردش را نداشتیم. تیام چندبار شماره ی بردیا را گرفت که بگوید برگردد که برویم ولی موفق نشد. ترانه هم یه گوشه نشسته بود و غمبرک زده بود. داشتم وسایل را جمع می کردم که سر و کله ی داداشی هم پیدا شد. محلش نگذاشتم اون هم بی تفاوت از کنارم گذشت. تیام که در حال زیر نظر گرفتن ما بود به سمت من اومد و گفت:
    باران زودتر بریم...ترانه بلند شو به باران کمک کن و بعد از اتمام حرفش خودش سریعا زیر انداز و کمی خرت و پرت و برداشت. توی ماشین هیچ کس حرف نمیزد. تنها صدایی که سکوت را می شکست صدای شادمهر بود. اهنگ عادت...همان سی دی ای بود که چند روز پیش تیام ازم خواست برایش رایت کنم.داشتم به این چیزا فکر می کردم که خوابم برد. با صدای ترانه که داشت صدام می کرد بیدار شدم.
    _ خانم خوش خواب...بلند شو. رسیدیم.
    کش و قوسی به بدنم دادم و از ماشین خارج شدم. نمیدانم چرا بردیا انقدر عصبی بود. همیشه همینه. یهو جن میگیرتش. بچه دعاشو گم میکنه میاد خر من بدبخت و میگیره. ترانه هم که خدای غمبرک بود. دپ زده بود در حد...ای بابا. من نمیدونم این تیکه کلام از کی افتاده توی دهن من. هی در حد درحد...! توی اتاق خودم با ترانه تنها شدم که گفتم: ترانه جونم...
    _ بله؟!
    _ اجی چته؟ ( اون هم از لحن مزخرف و بی مزه ی من پیروی کرد و گفت): اجی دلم گرفته!
    _ خب اجی برو دست شویی باز شه. میخوای قرص بهت بدم؟؟لابد از دست پخت این بی مصرف هاست دیگه! اخه پسرا رو چه به اشپزی؟!
    _ باران میدونی چیه...دارم فکر میکنم بعضی موقع ها واقعا نیاز داری که یکی برات شاخ شانه بکشه.
    _ واقعا که. اگه منظورت به بردیا ی خل و چله باید بگم اون غلط می کنه برای من شاخ شانه بکشه. امروزهم جن گرفته بودش. وگرنه غلط میکنه از این کارها بکنه. الانم من فقط شوخی کردم شاید این دلت بدون قرص هم باز بشه.اخه میگویند که این قرص های شیمیایی کلیه را از کار میندازه.
    زیر چشمی نگاهم کرد و سرش را انداخت پایین. دیدم شانه هایش داره می لرزه. خدایا...من چرا باید همیشه شاهد اشک و اه این و اون باشم. ایش ش ش .
    _ اجی چی شد؟ چرا داری گریه میکنی؟ اصلا من غلط کردم. خب؟ گریه نکن دیگه...
    سرشو بلند کرد که دیدم داره هر هر می خنده.: رو اب بخندی دختر. من را بگو که دلم داشت برای تو کباب می شد. همتون لنگه ی هم خل و چلید. اصلا همان به درد داداش دیوونه ی من میخوری. خدا در و تخته رو خوب باهم جور کرده.
    دوباره خندش پرید. ایش...ای بردیا خدا بگم چی کارت کنه که عامل ناراحتی همه هستی. من نمیدونم این غازقلنگ چی داره که همه عاشقش میشوند. مامانم یه نوه عمه داشت که هم سن بردیا بود. اسمش پریسا بود. این پریسا خانم به دلیل اینکه باباهامون شغلشون یکی بود و بعضی مواقع با هم کار می کردند و دلیل بر رفت و امدبود سعادت دیدار برادر بنده را زیاد پیدا می کرد. وای که تا بردیا را گیر می اورد دیگه هیچ کس را نمی دید. انقدر هم لوس بود که میخواستی بکشیش. یعنی اینکه همیشه من میخواستم بکشمش. البته از حق نگذریم که بردیا هم دل خوشی ازش نداشت.
    _ کجایی باران؟....نگران نباش.یا خودش میاد یا خبرش.
    _ زبونتو گاز بگیر. دختره ی بی تربیت. در مورد اقامون یک بار دیگه بشنوم اینطوری حرف میزنی من دانم و تو ها...
    _ اوه اوه...اقامون اقامون...
    _ پس چی فکر کردی؟ هان؟ من اگه چشمامم به اقامون بد نگاه کنه چشمام و در میارم زیر پام له میکنم.
    _ خدای من...از اون شوهر پرستایی هستی که دومی نداره.
    _ عمرا...برو بابا . شوهر تو این دوره زمونه کیلویی چنده؟
    _ یا خدا...من بالاخره به کدوم ساز تو برقصم؟
    _ برقصی؟ استغفرا...! دخترم این کارا از شما بعیده.
    من میگم اینا همشون دیوونن هیشکی باور نمی کند. همچین بی مقدمه یهو پرید بغلم کرد که کپ کردم.: چته؟ چرا اینجوری می کنی؟
    _باران خیلی دلم برات تنگ میشه.
    نگاهی به چشای غرق اشکش کردم و گفتم: منم دلم برات تنگ میشه اجی جونم. بی وفا نشیا. اس بده. زنگم بزن. خب؟
    _ رو چشمم...حتما.تو هم همینطور.
    همچین دماغش را کشید بالا که حالم بهم خورد...ایی...حیف که الان موقعیتش نیست.وگرنه حالی ازت می گرفتم که باراول اخرت بشود که اینجوری دماغتو میکشی بالا.
    کمی من من کردم. نمی دانستم باید بگم یا نه. شایدم باید کارم را می کردم و بعدا به ترانه می گفتم. ولی ترجیح می دادم که اون هم در جریان باشه. واگر هم مخالفتی داره همین الان بگه...البته خودش هم باید کمکم می کرد..
    _چیزی میخوای بگی باران جان؟
    _ اره...یعنی...میشه اینجوری زل نزنی به من تا راحتتر بتونم بگم؟
    چشماشو به زیر انداخت و گفت:بیا..خوبه؟
    _اره اره...عالیه. ( نفس عمیقی کشیدم و گفتم): نظرت چیه که در مورد تو از زیر زبون بردیا حرف بکشم؟
    به سرعت دستای من را که در دست داشت پس زد و بلند شد ایستاد. کاملا فهمیدم که منظور من را بد متوجه شده..
    _باران من اگه به تو حرفی زدم نه برای اینکه بخوام تو یک کاری کنی و من را به ریش داداشت ببندی. فقط یک دردو دل بود...همین. اما تو انگار این چیزا را نمی فهمی. من فقط میخواستم بالاخره این راز و برای یکی بشکافم...چون داشتم می ترکیدم..اونم فقط به عنوان یک دوست نه به عنوان خواهر عشقم...می فهمی؟( ودوباره با صدای بلند تری تاکید کرد): فقط یک دوست.
    _ هیس...چرا داد میزنی دختر؟ حالا مگه من چی گفتم؟!
    _ دیگه چی میخواستی بگی؟
    _ببین ترانه ازت میخوام تا زمانی که دارم حرف میزنم از جات تکون نخوری! و تا اخر حرفام را به خوبی گوش کنی. Ok?
    _فقط ازت میخوام حرف بی مورد نزنی که دوباره قاطی می کنم.
    _ حرف بی مورد نیست...ترانه کتاب شازده کوچولو را خوندی؟
    _ اره..چطور مگه؟
    _ داستان روباهی که با شازده کوچولو اشنا میشه چی؟؟...یادته؟
    _ خب اره...یادمه.
    _ پس خوب یادته که وقتی روباه از شازده کوچولو میخواد که اهلیش کنه بهش میگه مدتی باید با فاصله ازش بشینه و فقط بهش نگاه کند.و حتی کلمه ای حرف نزند...چون زبان سرچشمه ی تمام سوء تفاهم هاست.
    ترانه نگاهی عاقل اندر سفیه بهم انداخت و گفت: خوبی تو؟ ..یاد بچگی هات و کتاب داستان هایی که مامانت برات می خواند افتادی؟
    وقتی از من پاسخی نشنید گفت: من نمی فهمم منظور تو از این حرف ها چیه؟ چی میخوای بگی؟ هرچی میخوای بگی رک و پوست کنده بگو.
    _ پس می رسیم به همان حرف من. که تو ساکت باشی و من حرف بزنم.
    سر تکان داد و با کلافکی گفت: باشه بابا...بگو...آه...آه. وبا دست جوری نشان داد که انگار زیپ دهانش را کشیده. لبخندی زدم و با اعتماد به نفس گفتم:
    _ببین ترانه من از رفتار های بردیا کاملا مطمئنم که به تو بی میل نیست. ولی مشکل اینجاست که بردیا خیلی مغرور است.و تا از چیزی مطمئن نباشه پا پیش نمی گذاره.
    _ لابد میخوای من برم خواستگاری داداش مغرورت...
    _ ترانه باور کن اگر به من باشه نمی گذارم که تو زن داداشم بشی. تو خیلی عجولی..امروز هم که داشتم داستان و میگفتم هی می پریدی وسط حرفم. اعصابم را ریخته بودی بهم...حالا هم که اینطوری. تو زیپ دهانت را که بکشی اینجوری وای به حال اینکه نکشی.
    _ خب حالا...انگار پشت چشمای من باز مانده که زن داداش بیریخت تو بشم.
    _ خدا از ته دلت بشنوه...
    _ لبخنده نمکینی زد و گفت: بابا غلط کردم. خوبه؟ ادامه حرفت را بگو.
    _ قول بده که حرف نزنی...
    _ نمیزنم. بگو دیگه...واه واه. خدا به داد شوهرت برسه.
    _ببین ترانه تو باید یه مدتی بردیا را به خودت عادت بدی یعنی اینکه اگه می توانی چند وقتی وقت و بی وقت پاشی بیای شمال. اینجوری میشه که بردیا بهت عادت می کند.
    انگشتش را بالا اورد و اشاره به لب های بسته اش کرد که یعنی میخواد حرف بزند: بگو بابا...بگو ببینم دیگه چی میگی؟!
    _باران تو هیچ کمکی نکن.چون فقط من را عصبی می کنی..بابا جان چرا نمی فهمی؟ نمیخوام بهم عادت کند.
    _ تو چرا نمی فهمی که میگم بردیا هم از تو خوشش میاد؟
    با عجزی که تو صداش جلب توجه می کرد گفت: اخه پس این تلفن ها چیه؟!
    تازه فهمیدم که حدسم درست بوده و درد ترانه همان تلفن های این چند روزه است.
    _ ببین ترانه اگر به حرفام گوش کنی بد نمی بینی. من 19 سال است که بردیا را می شناسم.پس راه کار بدی را نشونت نمی دهم.
    کمی فکر کرد و گفت: باشه..قبول..از الان هرچی تو بگی ولی چرا داری کمکم می کنی؟
    لبخندی شیطانی زدم و برای تلافی اذیت کردن هایش که نمی گذاشت من حرفم را بزنم گفتم: برای اینکه حداقل تو بهتر از پریسایی. اگر قرار باشه پریسا زن داداشم بشه ترجیح میدهم تو جای ان را بگیری.
    به وضوح دیدم که ترانه مثل یخ وا رفت..با صدای لرزانی گفت: دوست دخترشه؟
    _ دوست دختر کی؟ ( می دانستم منظورش چیه. ولی ترجیح می دادم که کمی بپیچونمش تا بیشتر برای این موضوع تلاش کنه)
    _ب..ردیا ...دیگه!
    دیگه دلم نمی امد اذیتش کنم..: برو بابا. تو هم خلی ها! دوست دخترش کجا بود؟
    _ پس پریسا که میگی کیه؟
    _ پریسا نوه عمه ی مامانم است. و البته عاشقو شیفته ی داداشی من! که داداشی بیچاره ی من حاضر نیست 2 دقیقه هم ان را تحمل کنه. اخه خیلی لوسه.
    _ پس برای چی میگی اگر قرار باشه زنداداشت بشه؟! مگه خبریه؟
    به دروغ متوسل شدم : میدونی چیه بابا و عمو کاوه بابای پریسا همکار هستند ..فامیل هم که هستند..به همین خاطر بابا و مامان خیلی اصرار دارند که بردیا با پریسا ازدواج کند. ولی اگر تو وارد جریان بشی موضوع تغییر می کند. چون این دفعه شازده داماد خودش عاشق و شیفته است.از جهت ان هم من مطمئنت می کنم. تو می توانی یک مدتی بیایی و بری ؟
    _ اخه من مشکل دانشگاهمم دارم.
    _ تعطیلی هایی..پنج شنبه ها! چمیدونم بالاخره موقعیت گیر میاری دیگه.
    _ خب مگه خودتون ان موقع ها نمیایید تهران؟
    _ خدا را شکر نکته ی مثبت همین جاست. بردیا و یک سری از دوست هاش همه داخل شرکت یکی از دوست هاشون مشغول هستند.که اگر در جریان باشی تا حالا تیام جزئشان نبوده ولی انقدر بردیا زیر گوشش خوانده که اون هم دارد راضی میشود.برای همین ما تعطیلات از اینجا تکان نمی خوریم.
    _باشه..
    _ خوبه...فقط نباید هر هفته پاشی بیای این جا. باید یکم بگذاری اذیت بشه.
    لبخندی زد و گفت: باران من دارم دیگه بیهوش میشوم از خستگی.فقط یک سوال مانده که ازت بپرسم.
    _بپرس؟!
    _بعدش چی میشه؟
    _نقشه زیادی برای تو و داداشی دارم. بعدا برای بعدا است. بخوابیم که خیلی دیره.
    ***
    با به خواب رفتن ترانه نگاهی به ماه کردم و یاد حرف مامان افتادم که توی بچگی هام همیشه وقتی من را توی تختم می خواباند کنار گوشم میگفت: امشبم ارزو هایت را به ماه بگو شاید برود پیش خدا و ازش بخواهد ارزو هایت را براورده کند. و من از خواستن شبیه عروسکی که جدیدا ساناز خریده بود شروع می کردم تا به این که دکتر بشوم می رسیدم و بعدشم انقدر خسته می شدم که بیهوش می شدم.
    امشبم دلم هوای این را کرده بود که باز هم مثل بچگی هام ارزو کنم...اما فقط یک دونه.چشم هایم را بستم و از ته دلم ارزو کردم.
    " ماه جونم...میشه بری به خدا بگی که ترانه و بردیا مال هم بشن؟ اخه میدونی ماه جونم دوست دارم ترانه زن داداشم بشه. ماه جونم میدونی چیه؟ اخه ترانه خیلی بردیا را دوست دارد...خواهش میکنم...پس حله؟ اوکی شد دیگه؟ این دوتا مال هم شدند؟!" اخ جون...خدایا شکرت ...این داداش ما هم رفت سر خانه زندگیش. منم دیگه بخوابم که باید به فکر لباس عروسی باشم...وای چی بپوشم حالا؟
    راستی چرا ما شام نخوردیم؟ ولش کن...خواب را بچسب.
    ***

  19. 208 کاربر از پست دلداده تشکر کرده اند .

    #PARDIS# , $$$NAFAS , *GolDeN* , *mania* , *ROJA* , *sara , *~Faezeh~* , -دایان- , -نازلی- , .Baharak. , .Mona. , .Monire. , .هازال. , 271529 , abby7 , abien , adobba , aflak , alikhademi , Altin ay , angel04 , angur , aram-anlin , architect_shima , armin.kz , Arrosha , ART!ST , atyek , avaa... , aygeen , azade_sh , azita_esy , b.maryam , babasi , barni , behi_aquarius , betiya , bikari , cccccccc , coral , daneshmand , doda23 , eglantine-m96 , evilgirl , fadai , faezeh88 , fariba_hed , Farnaz , fatemehjojo , fatima983 , foozhan az , ghazghaz , ghorbani , golabaton , golchaghe , gole , Goleyas2 , gorestan man , green girl , hala , hana_m , haniko1376 , harimeshgh , hooramohebtash , horin , hsdhsd , htamspam , Irani , katy , king _ panther , lale joon , leila.kh , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , m0zhdeh , mahshid_3d , mahtab payda , mahtab10 , mahtaj , mamorin , many22 , marjanagn , mary341 , maryam.khakbaz , maryam.mani , melodina , meno , MINA JOOJOO , mina khanom , mina_k , misha_kavir , miss.Shima , mojeze_69 , monir 11 , ms_f90 , m_h_n , nafas-t , nafas44 , Nahid72 , nastaran86 , nazi shirazi , nedaj , neg neg , neliel , nika21 , niloofarafoolin , niloofarane , nilooye abb , niyayeeeeeesh , nlp16001 , olala , omran , OoPs , orange man , paiz , pariedarya , patrishiya , Rez1_ds , rezi_7m , Rha.sh , robika , saharmn , sahel_m , samim , samir , sanaz2000 , sanaz_ , sapidkooh , sarah1 , sazin513 , Semin309 , sepide90 , serentipiti , setare-samavat , setareh29 , setareh67 , sevin62 , sh1998 , shabnamsobhabi , sharona , shimaaaaa , shiva joon , Silber , silverstar , Sokout , somy_kh , soooorati , star72 , stiv , Taataa , taban_1352 , TARANOMEMEHR , tghyasfr , Tifani Jon , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , vampire123 , violet_kl , YAS95 , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zebeli , zeinabjoon , zina , ~ kamelia ~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Spunk!e~ , °•ღ بـــامـــزی ღ•° , آرنیکا , آسوده , ارتمیس * , اسمون , انائل , ايلين , ایماز , باران6 , بازیگوش , برادپیت , بهار سرد , بهارجون , تاجه , ترنم , خانم فسقلی , ذوب شده , روژان , رویای باران , سانازارمان , سوانا77 , سکوت من , شرقي , علی رضاایران , فاطي91 , فرگلf , فرگون آسمانی , ققنوس98 , م.م.ر , مسافر كوچولو , منا64 , نیان , نیلوفر:-) , پهره , پیازچه , گنجیشک , یغما , یگانه , ღ ghazali ღ

صفحه 2 از 10 نخستنخست 123456 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
    توسط دلداده در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 111
    آخرین نوشته: 1392,07,07, ساعت : 14:58
  2. دانلود رمان موبایل میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت | پرنیان . کتابچه . اندروید
    توسط Farnaz در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1391,09,30, ساعت : 13:05
  3. دانلود رمان میوه بهشتی | دلداده کاربر سایت
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 2
    آخرین نوشته: 1390,11,06, ساعت : 15:56

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •