| |||
| | #31 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: یه جای خوب اما دور
نوشته ها: 941
(View Stats)
تشکرها: 13,033
تشکر شده 22,738 بار در 2,145 پست
کتاب مورد علاقه : خاطره حالت من : | پست بسیار مفید : +206 امتیاز حالا کم کم داشتم میفهمیدم چقدر خسته م ، پاهام درد گرفته بود ....اما در مقابل احساس وحشتناکی که از لمس کردن این روی جامعه از نزدیک پیدا کرده بودم هیچی نبود . بغضم رو قورت دادم ... به اندازه کافی گریه کرده بودم باورم نمیشد یه روزی برسه که من ! مانی ! بدتر از دخترا تو خیابون زار بزنم چراغهای رنگی و زیبای مغازه های شهر از پشت شیشه ی ماشین به سرعت رد میشدن اما ... دیگه شب برای من شروع خوشی نبود ! دیگه چراغهای چشمک زن ویترینها منو به پرسه زدن تو خیابونها دعوت نمیکرد ! شهری که زیر نور خورشیدش برام امنيت نداشت , تاریکی اش بسی ترسناکتر بود ! مثل کودکی بی پناه و کتک خورده ای بودم که درو دیوار امن خونه اش رو میخواست نمیدونم من دلتنگ پناه خونه بودم یا ترافیک سنگین بود که راه برام طولانی به نظر میرسید , اما بالاخره رسیدیم ... با دیدن چراغهای خونه دلم گرم شد کرایه رو حساب کردم و با عجله به سمت خونه رفتم جایی که فکر میکردم میتونم ترس و آزردگی و آشفتگی ام رو زمین بذارم ... هنوز در خونه رو نبسته بودم که صدای میلاد رو سرم آوار شد _ تا حالا کدوم گوری بودی ؟ مات نگاهش کردم _ میگم تا حالا کدوم گوری بودی ؟ نمیدونی نباید تا این وقت شب بیرون بمونی ؟ حتی میلاد هم میدونست که یک زن نباید تا این وقت شب بیرون بمونه ، یه زن ؟! ....خدای من ! انگار خودم هم دیگه باورم شده ... اما میلاد هم مثل من فقط شنیده بود ... هه ! شنیدن کی بود مانند دیدن ؟ ...بدتر از اون ! لمس کردنش از نزدیک من خسته بودم ... احساسم کتک خورده بود ... باران واقعیت چهره اجتماعم رو شسته بود و من صورت بی آرایش و کریهش رو دیده بودم با حرص به سینه ی میلاد که جلوی راهم رو سد کرده بود زدم تا کنار بره اولش تعجب کرد اما یکدفعه به طرفم خیز برداشت و خواست مانع رفتنم بشه که با صدای جیغ مانندی داد زدم : _ به من دست نزن مامان از آشپزخونه بیرون اومد و پشت سرش بابا , مامان با لحنی اعتراضگر پرسید : _ مانیا برگشتی ؟ تو که منو دق دادی .. معلومه کجایی ؟ یه نیگاه به ساعت بنداز بی اختیار به ساعت نگاه کردم 10 شب بود من همیشه تازه این ساعت از خونه بیرون میرفتم و با فرزین تو خیابونا چرخ میزدیم ... آره ! حتی واسه دخترا بوق هم میزدیم ! گاهی متلک میگفتیم .. گاهی مسخره میکردیم .. گاهی حتي مثل عروسکِ پشت ویترین نگاهشون میکردیم ! _ چرا زنگ میزدم به گوشیت جواب نمیدادی ؟ چرا اینهمه بی خیالی ؟ با کی داری لجبازی میکنی , ها ؟ سکوتم بسی دردناک بود .. به بابا نگاه کردم حتما حالا نوبت اون بود خوب یادمه زمانیکه هنوز مانی بودم بابا زیاد ازم ایراد میگرفت .. اما بابا هیچی نگفت مامان با حرص ادامه داد : _ علی چند بار زنگ زده رو موبایلت , چند بار هم زنگ زده اینجا .. چرا اینکارا رو میکنی ؟ نمیگی نامزدت چه فکری میکنه ؟ تا این وقت شب باید بیرون باشی ؟ خدایا چرا من متهمم ؟؟؟؟ یقین دارم هیچکدوم از اون پسرایی که بهم متلک گفتن و مزاحمم شدن و برام بوق زدن الان بازجویی نمیشن اما من! ... منی که از همه ی دنیا گله داشتم ! با این تنِ خسته و دلِ شکسته و روحِ وحشتزده باید جواب چی رو پس بدم ؟ ؟ ؟ ! میلاد همونطور که از کنارم رد میشد یکی زد پس کله ام و گفت : فقط هیکل گنده کرده مامان سری به تاسف تکون داد ! و این کارش خیلی برام سنگین بود یعنی چی ؟ مگه چه گناهی انجام داده بودم ؟ فقط بابا بود که هشدار گونه گفت : میلاد ! اگه هر وقت دیگه ای بود دستشو خورد میکردم اما امشب نه .. نه برای اینکه مانی نبودم .. برای اینکه میخواستم هر چه زودتر از کنار کسایی که اینقدر غریبه بودن برم همونطور ساکت به طرف اتاقم رفتم .. چه حرف میزدم چه سکوت میکردم ..من محکوم بودم ! مامان گفت : به علی زنگ بزن .. نگرانته یهو منفجر شدم و داد زدم : بره بمیره ! و در اتاق رو محکم به هم کوبیدم | ||||||||
| | |
| | #32 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: توی کتاب
نوشته ها: 1,006
(View Stats)
تشکرها: 11,204
تشکر شده 115,364 بار در 1,381 پست
کتاب مورد علاقه : بر باد رفته،کوری حالت من : | پست بسیار مفید : +199 امتیاز لباسامو با انزجار بیرون آوردم و خودمو انداختم رو تخت . چیزی نگذشت که مامان اومد داخل . بدون اینکه توجهی بهش بکنم سرمو زیر پتو کردم و گذاشتم هر چقدر میخواد غر بزنه . من یک کلمه از حرفاشم نمیشنیدم . بعد از چند لحظه همونطور با غرغر از اتاق خارج شد . پتو رو کنار زدم و زل زدم به سقف . باید یه کاری میکردم . نمیتونستم دست رو دست بذارم . باید یه فکری به حال خودم میکردم . همینطور توی درگیریهای ذهنیم دست و پا میزدم که نفهمیدم کی خوابم برد . اما قبل از اینکه خوابم ببره تصمیم خودمو گرفته بودم ! با تکونهای دستی چشم باز کردم . کش و قوسی به خودم دادم و به سختی چشمامو باز کردم . یه حوری بهشتی با یه تاپ قشنگ بالای سرم نشسته بود . خدایا پس بالاخره تصمیم گرفتی منو از این جهنم نجات بدی و بفرستی بهشت ؟! قربون مرامت ! _ مانی ؟! ....پاشو دیگه .... یه دفعه به خودم اومدم و پتو رو به تندی کنار زدم و سیخ سر جام نشستم ، _ مهلا ؟! ...اینجا چیکار میکنی ؟... _ پاشو لباس بپوش....میخوایم بریم مانتو بخریم .... با تعجب تو چشاش زل زدم و گفتم : _ من ؟!!!! در حالیکه رو تخت دراز میکشید و یه دستتشو زیر سرش میذاشت با خونسردی گفت : _ آره دیگه تو ... دوستام همشون عین خر خونا نشستن واسه امتحان فردا بخونن ، مجبور شدم بیام سراغ تو دوباه سر جام دراز کشیدم و با بیحوصلگی گفتم : _ من باید برم جایی کار دارم ... با پاش بهم لگد زد و گفت : _ هوی ! نامردی نکن دیگه مانی ....پاشو بریم ... بعد سر جاش نشست و در حالیکه به کمرم نگاه میکرد با یه اخم نمایشی گفت : _ من کمر تو رو که میبینم از زندگی ناامید میشم ...هر چقد میخوای میخوری اما کمرت تکون نمیخوره ... بعد در حالیکه انگشتاشو دور کمرش حلقه میکرد و اندازه کمرش رو نشونم میداد گفت : _ الان یه ماهه شبا اصلا شام نمیخورم ، به نظرت لاغرتر نشده ؟ جانم؟!!! این مهلا هم مثل اینکه اساسی تعطیله ها ! ....با این اندام محشری که داره به من حسودی میکنه ؟! .... به کمر باریکش نگاه کردم و صادقانه جواب دادم : _ حرف نداره .... روی شکم دراز کشید و در حالیکه پاهاشو تو هوا تکون میداد با چشمک گفت : _ واسه همین میگم بیا بریم مانتو بخریم دیگه ، همون جاییکه فروشنده هاش خیلی خوشتیپن ... من اصلا حواسم به حرفای مهلا نبود ، نگاهم به یقه ش بود ، این احساس که بازم بخوام تمایلات مردونه مو زنده کنم باعث شد بی اراده دستامو باز کنم و بگم : _ بیا اینجا ... با خنده گفت : _ ای خاک تو سرت ، من که میدونم دلت واسه علیرضا تنگ شده ... بازم خودتو واسش لوس کردی و قهر کردی آره ؟ ....بس که دیوونه ای دیگه ....آخه آدم با همچین تیکه ای قهر میکنه ؟! چطور تا الان متوجه اینهمه فعالیت فک مهلا نشده بودم ؟! یه بند حرف میزد ، اصلا وقت میکرد نفس بکشه ؟! بی توجه به حرفاش زل زده بودم بهش . احساس میکردم یه چیزی عوض شده ! ...با اینحال بیخیال این حس شدم و مهلا رو انداختم رو تخت و خودم خم شدم روش و به لباش زل زدم .....نه! ......انگار واقعا یه چیزی عوض شده بود !....تمایلی به بوسیدنش نداشتم که هیچ ، از فکر اینکه بخوام عاشقانه ببوسمش حالم هم به هم میخورد ! چشمامو با حرص رو هم فشار دادم و خودمو پرت کردم رو تخت ، دندونامو انقدر محکم رو هم فشار میدادم که هر ان ممکن بود بشکنه ...ای لعنت بهت مانی ....مردونگیت دود شد رفت هوا ! ...اگه به مهلا تمایلی نداشتم پس اون حس لعنتی که تو وجودم مهتاج یه رابطه بود دیگه چه گهی بود و از کجا اومده بود ؟! باید تصمیم دیشبمو هر چه زودتر عملی میکردم ! دیگه بیشتر از این صبر جایز نبود ! نگاهم به سقف بود و داشتم از عصبانیت آتیش میگرفتم که مهلا یه غلت زد و دوباره رو شکم دراز کشید ، دسته ای از موهامو بلند کرد و گفت : _ موهات خیلی خوب شده ها ....نکنه سر همین با علیرضا دعوات شده ؟ آره ؟ .... خوب اگه اینقدر سختته قهر کنی کرم داری که قهر میکنی ؟ ... پاشو یه زنگ بهش بزن خوب ! کلافه موهامو از دستش بیرون کشیدم و از تخت بیرون اومدم ، رفتم سمت کمد و مشغول لباس پوشیدن شدم ، وقتی میخواستم شلوارمو عوض کنم یه نگاه به مهلا کردم ، اصلا دوست نداشتم مهلا اندام دخترونه مو ببینه ... مهلا وقتی تعللمو دید همونطور که بالشمو بغل کرده بود و نگاهم میکرد گفت : _ بکش پایین دیگه ... با پوزخند گفتم : _ اول تو بکش پایین ... مهلا ابروهاشو داد بالا و با نیشخند گفت : _ منم به وقتش میکشم پایین ، خیالت تخت ... همون لحظه موبایلش زنگ زد ، وقتی به صفحه ش نگاه کرد یه دفعه خودشو جمع و جور کرد و خیلی مودبانه جواب داد : _ بله بفرمایید . _...... _ خیلی ممنونم شما خوب هستید ؟ _...... _ خواهش میکنم اختیار دارید ، چه مزاحمتی ؟! _....... _ بله .... بله ، حتما فردا براتون میارم دانشگاه .. _ ..... _ خواهش میکنم ، زحمتی نیست ....خداحافظ شما . وقتی داشت با موبایل حرف میزد نگاهم نمیکرد منم از فرصت استفاده کردم و سریع شلوارمو عوض کردم . اما در همون حال حواسم به مکالمه ی مهلا هم بود ، وقتی داشت پشت تلفن حرف میزد دوباره شده بود همون مهلای مودب و مغروری که همیشه میشناختم . کاملا مشخص بود که کسی که پشت خط بود پسره ، عجب دو رویی بود این مهلا ....از اینور یه بند داره از پسرای خوشتیپ واسم میگه و قربون صدقه ی قد و بالاشون میره ، از اونور همشونو از دم عز و جز میده ! آخ که چقدر گشنه م بود ، در حالیکه به سمت در میرفتم گفتم : _ مهلا من باید برم جایی ... مثل فنر از جاش پرید و دنبالم راه افتاد ، _ دبه نکن دیگه مانی ، مگه میخوای کجا بری ؟ ....بابا تازه مانتوهای زمستونی جدیدشونو آوردن ، تموم میشه ها ! بی توجه بهش به سمت آشپزخونه رفتم و گفتم : _ چی چیو تموم میشه ؟! ....مگه کوپونیه که تموم بشه ، اگه میترسی تموم شه خوب خودت برو دیگه ... _ نمیشه ، همه ی مزه ش به اینه که دوتایی بریم ... آخرش هم نتونستم بپیچونمش ، گیر داده بود بهم و ول نمیکرد . از سر ناچاری باهاش رفتم اما همه ی فکرم جای دیگه ای بود . توی مسیر وقتی سوار تاکسی بودیم و داشتیم به سمت پاساژ مورد نظر مهلا میرفتیم جلو ی یه ساختمون تابلوی بزرگی دیدم که اسامی دکترای مختلف روش نوشته شده بود . زیاد با پاساژی که مهلا از راننده خواست جلوش نگه داره فاصله نداشت . پس خیلی هم بد نشده بود که با مهلا اومده بودم ! ببین دیازپام 10 خورانده اند خلق را ... برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید روزان دیروزم | خورشید آنتي عشق | ~sun daughter & shahrivar~ هستی من|ترجمه ی گروهی کاربران انجمن ![]() | ||||||||
| | |
| | #33 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 14,988
(View Stats)
تشکرها: 107,857
تشکر شده 197,081 بار در 18,552 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +49 امتیاز رمان ادامه داده میشه دیر باریدى باران ... دیر... من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!! | ||||||||
| | |
| | #34 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: یه جای خوب اما دور
نوشته ها: 941
(View Stats)
تشکرها: 13,033
تشکر شده 22,738 بار در 2,145 پست
کتاب مورد علاقه : خاطره حالت من : | پست بسیار مفید : +172 امتیاز سلام یک عذرخواهی به تمام مخاطبین پایان بدهکاریم .... سعی میکنیم حداقل هفته ای 4 - 5 پست بگذاریم شاید جبران مافات کرده باشیم این پست رو به تمام عزیزانی که تو این مدت با پیغامهاشون ما رو دلگرم نگه داشتن , و به تمام عزیزانی که از ما به خاطر اینهمه تاخیر رنجیده خاطر شدن تقدیم میکنم ![]() ----------------------------------------------------- با تردید این پا و اون پا کردم .... یکبار دیگه به تابلوهای بالای ساختمون نگاه کردم اصلا باید پیش کدومشون میرفتم ؟ چی میگفتم ؟ کم کم داشتم از تصمیم دیشبم منصرف میشدم .. اما وقتی یاد اتفاقای این چند وقته می افتادم باز یه چیزی تو وجودم وادارم میکرد برم جلو واقعا مانیا موندن سخت بود و از توانم خارج .. باید هر چی زودتر برمیگشتم به دنیای مانی به خودم گفتم : قوی باش مانی , نا سلامتی مردی ! بعد یاد صبح افتادم .. هِه ! عجب مردی بودم من ! دیگه حتی از پس بوسیدن مهلا هم برنمیومدم واقعا دلم واسه مانی بودن تنگ شده بود.... عزمم رو جزم کردم و رفتم داخل کوله ام رو از این دوش به اون دوش کردم و برای بار چندم تابلوها رو از نظر گذروندم , نگام رو تابلو (( دکتر احمد محمودی فوق تخصص داخلی )) ثابت موند ... فکر کنم خودش باشه , نمیدونستم واسه مشکلم باید به کدوم متخصص مراجعه کنم ؟ حداقل اگه این دکتره متوجه نمیشد میتونست منو به دکتر مربوطه مراجعه بده از شانس من مطب حسابی شلوغ بود . بیشتر از یکساعت معطل شدم تا بالاخره نوبتم شد اونقدر استرس داشتم که واسم مهم نبود چقدر معطل موندم مرتب با خودم تکرار میکردم که چی بگم و از کجا شروع کنم ... دلم اینقدر پر بود که .. تمام مدت به صورت عصبی با پام رو کف پارکت مطب ضرب گرفته بودم و توجهی به نگاه اخم آلود منشی و مریض روبروییم نداشتم دستامو که تو هم قلابشون کرده بودم یخزده بود وقتی منشی اسممو صدا زد و اعلام کرد نوبتم شده اضطرابم چند برابر شد با سلام و صلوات و صد تا راز و نیاز که خدا جونم مشکلم حل بشه رفتم داخل دکتر یه مرد میانسال بود با یه قد نسبتا کوتاه , هیکل چاق و شکم گنده ای داشت و قیافه اش مهربون میزد با لبخندنگاهم کرد و پرسید مشکلت چیه دخترم ؟ یه لحظه احساس کردم مثل دخترا از خجالت سرخ شدم , خودم میدونستم که دیگه فنا شدم , دیگه عمرا اون مانیِ سابق بشم اقای دکتر که سکوتم رو دید با تعجب تکرار کرد : مشکلتون چیه ؟ تمام اون جمله هایی که تو ذهنم ردیف کرده بودم دود شد و رفت هوا انگار نه انگار اونهمه تمرین کردم .. اونهمه فکر کردم خیلی سخت بود از مشکلم بگم ! اصلا باورش میشد ؟ _ امممم ... راستش .. اِ اِ .. چجوری بگم آقای دکتر ؟ _ دخترم یه پزشک محرم بیماراشه .. هر مشکلی که داری بگو مرگ یکبار , شیونم یکبار !باید خودمو خلاص میکرد , شرمزده گفتم : _ آقای دکتر ... راستش ( یه نفس عمیق کشیدم , ضربان قلبم رو هزار بود و کف دستام عرق سرد نشسته بود, تمام شهامتم رو جمع کردم , تنها جمله ای که اون لحظه به ذهنم رسید این بود ) .. راستش من یه پسرم عکس العمل آقای دکتر دیدنی بود , ابروهاش رفته بود بالا و چشماش گرد شده بودن , دهنش هم نیمه باز مونده بود یه دفعه پقی زد زیر خنده و گفت : شوخی میکنی ؟ کجای وضعیت اسفناکم شوخی بود ؟ واقعا حرصم در اومده بود .. کدوم دانشگاهی به این مثلا دکتر مدرک فوق تخصص داده بود ! _ یعنی فکر کردین اونهمه پول بی زبون دادم و دو ساعت تو مطب نشستم که بیام با شما شوخی کنم ! جا خورد , خنده اش رو جمع کرد و با دقت براندازم کرد از اومدنم پشیمون شده بودم , هم عصبی بودم , هم خجالت میکشیدم , هم ناامید بودم سرفه ی مصنوعی ای کرد و تو صندلیش کمی جا به جا شد سرش رو پایین انداخت .. (انگار که میترسید با دیدنم بازم بخنده ) و در حالیکه با خودکارش بازی میکرد پرسید : _ چند وقته که احساسات پسرونه داری ؟ خدایا آخه من چجوری بگم از اول پسر بودم , بعد یه شبه دختر شدم ! کلافه گفتم : از اولش معلوم بود دکتره بازم میخواد بخنده آخه کلی مکث کرد و چند تا نفس عمیق هم کشید , قیافش هم سرخ شده بود خیلی وضعیتم احمقانه بود .. انگار یه جایی بین زمین و آسمون آویزون بودم _ از اولش یعنی از کی ؟ چند سال پیش ؟ نمیشد بهش حقیقت رو بگم .. یقین داشتم اگه همین الان بهش میگفتم من یه پسر بودم منو مستقیم میفرسته تیمارستان بهتر دیدم بعضی حقایق رو مسکوت بذارم و اینجوری جواب بدم : _ از وقتی یادم میاد _ چطور متوجه شدی ؟ _ هیچ علاقه ای به کارهای دخترونه ندارم .. از لباسام بدم میاد ... از اینکه به چشم یه دختر بهم نگاه کنن بدم میاد .. از اینکه مثل دخترا ضعیف باشم بدم میاد ... حتی از قیافه و هیکلم بدم میاد دستش رو به نشونه اینکه متوجه شده و کافیه آورد بالا _ تا حالا با مردی رابطه ی عاطفی داشتی ؟ _ نامزد دارم با تعجب بهم نگاه کرد , برخلاف ابتدای ورودم به اتاق , حالا دیگه راحت میتونستم حرف بزنم میتونستم عقده های این دوهفته رو بیرون بریزم و یکم سبک بشم و ظاهرا دکتر هم مشکلم رو جدی گرفته بود _ چرا نامزد کردی ؟ مگه از احساسات خودت خبر نداشتی ؟ _ به اختیار و انتخاب خودم نبود _ چند سالته ؟ _ بیست سال _ رابطه ات با نامزدت چجوره ؟ منظورم از نظرِ پریدم تو حرفش و قبل از اینکه سوالشو کامل کنه گفتم : افتضاحه ! حتی دلم نمیخواد دستش بهم بخوره _ رابطه ات با بقیه ی پسرا چطوره ؟ _ عادی ... _ احساس بخصوصی به دخترا داری ؟ یعنی .. (کمی مکث کرد) .. منظورم کشش جنسیه _ بله ... (یاد صبح افتادم , من واقعا نتونستم مهلا رو ببوسم ) راستش نمیدونم , فکر کنم بله _ خانواده ات تا چه حد در جریان مشکلت هستن _ هیچی نمیدونن _ چرا مشکلت رو باهاشون درمیون نذاشتی ؟ با اخم گفتم : میدونم باورشون نمیشه .. فکر میکنن دیوونه شدم _ از نظر جسمی مشکلی نداری ؟ دقیقا نفهمیدم منظورش چیه اما گفتم نه سرش رو تکون داد و مشغول نوشتن شد بعد رو به من کرد و گفت : هر چند فکر نمیکنم مشکل جسمی داشته باشی اما برات یه سری آزمایش که مربوط به میزان هورمونهای بدنت میشه نوشتم ... شاید مشکلت به خاطر اختلالات هورمونی باشه نسخه ای که نوشته بود رو گرفتم ... با امیدواری گفتم آقای دکتر یعنی اگه اختلال هورمونی داشته باشم راهی برای درمان هست ؟ _ البته جانم .. چرا که نه بیرون اومدنم از اتاق کلی با ورودم فرق داشت یه مانی ناامید و بریده از همه جا رفته بود تو و یه مانی سراپا امید و آرزو اومده بود بیرون اونقدرها هم که فکر میکردم سخت نبود , یه نفس راحت کشیدم .. انگار یه وزنه ی سنگین از رو دوشم برداشته بودن نمیدونستم ساعت چنده ولی فکر کنم هنوز یه ساعتی تا تاریک شدن هوا مونده بود دست کردم تو کولم و موبایلم رو در آوردم تازه فهمیدم که چرا دیروز هر چی بهم زنگ زدن جواب نداده بودم ... در واقع نشنیده بودم که جواب بدم , چون از دیروز که سر کلاس موبایلمو رو سایلنت کرده بودم دیگه یادم رفته بود درستش کنم 5 تماس بی پاسخ از خونمون و 8 تماس بی پاسخ از قمپز الممالک و 3 تا اس که همشون از طرف نریمان بود از دیدن اسم قمپزالممالک رو صفحه گوشیم خنده ام گرفت http://www.forum.98ia.com/t243867.html ویرایش توسط مسافر كوچولو : ۱۱ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۰۲:۰۴ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| | #35 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: یه جای خوب اما دور
نوشته ها: 941
(View Stats)
تشکرها: 13,033
تشکر شده 22,738 بار در 2,145 پست
کتاب مورد علاقه : خاطره حالت من : | پست بسیار مفید : +164 امتیاز 5 تماس بی پاسخ از خونمون و 8 تماس بی پاسخ از قمپز الممالک و 3 تا اس که همشون از طرف نریمان بود از دیدن اسم قمپزالممالک رو صفحه گوشیم خنده ام گرفت همون لحظه موبایلم زنگ خورد .. از خونمون بود حتما بازم مامی خانم دلشوره داشت _بله ؟ از شنیدن صدای علیرضا نریمان جا خوردم : معلومه کجایی ؟ _ به تو مربوط نیست _ اون روی سگ منو بالا نیار مانیا ! کدوم گوری هستی بیام دنبالت _ روی تو سگ خدادای هست .. چه بالا باشه چه پایین صدای نفس زدنای عصبیش حتی از پشت گوشی هم قابل تشخیص بود و منو کیفور میکرد ! بالاخره آه بلندی کشید و پرسید : کجایی بیام دنبالت ... کارت دارم مثل بچه های تخس گفتم : من با تو کاری ندارم .. تو هم اینقده آویزون نباش منتظر حرفاش نشدم و قطع کردم تازه یادم اومد از خونه ی خودمون زنگ زده بود , زدم رو پیشونیم .. بخشکی شانس .. گورم کنده بود اگه مامان میفهمید چیا بار شازده دامادش کردم کی گفته مادر زن بده ... اگه علیرضا نریمان باشه و اون مهره ی مار معروفش مادر زن میشه جواهر سریع یه دربست گرفتم تا قبل از تاریکی خونه باشم ... واقعا میترسیدم از اینکه شب بیرون از خونه تنها باشم چشمم از دیروز ترسیده بود ای خدا هر چی زودتر خوب شم .. قول میدم بنده ی خوبی بشم خدا رو شکر به ترافیک نخوردم و زود رسیدم تازه غروب شده بود ولی هوا هنوز روشن بود کلید رو انداختم و درو باز کردم , از سکوت خونه تعجب کردم فقط چراغ ورودی روشن بود چه بهتر , تو راه کلی واسه دادگاهی که قرار بود مامان در دفاع از داماد عزیزش برام ترتیب بده دلیل و برهان درست کرده بودم حسابی گشنه ام بود . شال و کوله ام رو یه گوشه انداختم و رفتم سمت آشپزخونه اما قبل از رسیدن به آشپزخونه از دیدن شبحی که رو مبل تو هال نشسته بود قبض روح شدم و یه جیغ خفیف کشیدم .. فکر کنم یه متر هم پریدم هوا ! شبح بلند شد از سرجاش و گفت : نترس , منم در حالیکه هنوز نفسام تند و نا منظم بودن گفتم : _ مرگ ! زهره ام ترکید و به طرف آشپزخونه رفتم تا یه لیوان آب بخورم در یخچال رو باز کردم و بطری اب رو برداشتم و درشو بستم که دیدم علیرضا نریمان دقیقا پشت یخچاله سعی کردم بی اعتنا باشم .. بطری رو سرکشیدم از گوشه چشم نگاش میکردم , دست به سینه به یخچال تکیه داده بود و منتظر بود اب خوردنم تموم بشه منم تا مرز ترکیدن آب خوردم .. اما آخرش کم آوردم بطری رو زیر شیر اب گرفتم تا دوباره بزارمش تو یخچال که صدای نکره اش بلند شد _ کجا بودی ؟ _ به تو مربوط نیست _ مانیا بازی درنیار , عین یه آدم عاقل و بالغ جواب بده ... چرا تلفنامو جواب نمیدی ؟ _ واسه اینکه میخوام از رو بری , ولی ظاهرا روت زیادی زیاده ! بازومو گرفت و منو به طرف خودش برگردوند : مانی این چند وقته که من نبودم چه اتفاقی افتاده ؟ اینهمه تغییر واسه چیه ؟ دستمو به شدت از بین انگشتاش که حلقه شده بودن رو بازوم کشیدم بیرون _ اولا به من دست نزن , دوما هیچ اتفاقی نیوفتاده فقط ... نمیدونستم وقتشه یا نه .. اما خسته ام کرده بود ,شاید اگه رک بهش میگفتم دوسش ندارم ولم میکرد .. تو چشاش زل زدم و سریع و قاطع گفتم : دوستت ندارم ! دیدم فکش منقبض شد , دندوناشو بهم سایید , چشماشم رنگ خطرناکی گرفت یه لحظه ترسیدم , نکنه بلایی سرم بیاره ! هیچ کس هم خونه نبود , اصلا چرا وقتی کسی خونه نبود .. علیرضا اینجا بود ؟ راستی چرا قبلش سوال نکرده بودم ؟ فکر کنم نقشه ی مشترک مامان و نریمان بود با صدایی که از فرط عصبانیت دورگه شده بود پرسید : فقط دوستم نداری ؟ یا پای یکی دیگه وسطه ؟ ای خدا ! من کجا بودم این کجا بود .. !!!! پوزخندی زدم و در حالیکه سعی میکردم خونسرد باشم جواب دادم : برو بابا .. توهم زدی انگار که دیگه منفجر شد چون یه دفعه خیز برداشت منم دیدم اوضاع حسابی پسه مثل فشنگ در رفتم و دویدم سمت اتاقم به غلط کردن افتادم , از فکر اینکه به سرش بزنه و بخواد به زور .. تنم میلرزید منتظر یه کتک کاری حسابی باشین | ||||||||
| | |
| | #36 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: یه جای خوب اما دور
نوشته ها: 941
(View Stats)
تشکرها: 13,033
تشکر شده 22,738 بار در 2,145 پست
کتاب مورد علاقه : خاطره حالت من : | پست بسیار مفید : +168 امتیاز نرسیده به اتاق از پشت منو گرفت و به طرف خودش چرخوند قلبم مثل یک گنجشک میزد هر لحظه فشار انگشتاش رو بازوهام بیشتر و بیشتر میشد میخواستم خونسرد باشم و نترسم اما قیافه ی نریمان واقعا ترسناک بود ! _ که توهم زدم .. آره ؟ منتظر جوابم نموند و محکم تکونم داد _ فکر کردی نبودم خبر ازت ندارم .. فکر کردی خرم ؟ چشمام گشاد شده بود , یادم باشه وقتی دوباره پسر شدم به نامزدم بیخودی شک نکنم همیشه بین خودمون شکاک بودن و دوست دخترامون رو چک کردن رو یه نوع تعصب و مردی میدونستیم ... اما حالا که خودم رو جای اونا میذاشتم میدیدم چقدر چرت و مزخرفه این فکر ! خواستم خودمو از دستش رها کنم اما اون بدتر بازوهامو چنگ زد _ تو با امیر سرمدی چه صنمی داری که به خاطرش تو بوفه با رستمی دعوات شده بود ؟؟! چشمام گرد شدن و یه لحظه احساس کردم رنگم پرید شایدم ضعفم به خاطر این بود که خیلی وحشتناک تکونم میداد .. واقعا دردم میومد اما جیک نمیزدم انتظار هر چیزی رو داشتم جز اینکه اون قضیه رو پیش بکشه تازه فراموشش کرده بودم ... خیلی مسخره بود که همچین فکری راجع به من کرده .. من و امیر !!!!!!! واقعا خنده دار بود جای هومن خالی که این حرفا رو بشنوه و برامون دست بگیره .. من و امیر ! سکوت منو به نفع خودش تعبیر کرد و با خشم و تمسخر ادامه داد : _ چی شد ؟ زبونتو موش خورد , فکر نمیکردی بو ببرم ؟ .. فکر کردی گاگولم ؟ با تمام زوری که داشتم پسش زدم نباید کوتاه میومدم .. تو اینجور مواقع هر گونه ترسیدن و عقب کشیدن یه جور حقانیت واسه طرف مقابل محسوب میشد خیلی محکم و قاطع گفتم : _ کی همچین مزخرفی سر هم کرده ؟ _ انکار نکن ! شهروز خودش دیروز بهم گفت _ شهروز کدوم خریه دیگه ؟ با تغیر نگام کرد .. نگو که شهروز ایمانی رو نمیشناسی !! خیلی زود چهره ی ایمانی تو ذهنم جون گرفت .. همونی که اون روز تو بوفه ازم طرفداری کرده بود ... از بچه های ارشد ... همکلاسی علیرضا نریمان مرده شور خودشو دوستاشو ببره که یک از یک پردردسر تر بودن با طلبکاری و حق به جانب گفتم : شهروز گه زیادی خورده با ... خواستم بگم تو , که از برق چشماش وحشت کردم و حرفمو نیمه کاره خوردم _ یعنی با سارا رستمی دعوات نشده ؟ _ چرا , با اون آشغال حرفم شده ولی نه به خاطر امیر ! ابروهاش هشدار آمیز بالا رفتن ! آخ .. آخ !!! گند زدم ... ولی به روی مبارکم نیاوردم و ادامه دادم _ سرمدی هم شد آدم که به خاطرش دعوا کنم ؟ مشکوکانه نگاهم کرد ... معلوم بود نتونسته حرفمو باور کنه ! کلافه دستشو بین موهاش فرو برد و بهمشون زد و نفسشو بیرون داد یه سکوت کوتاه افتاد بینمون ... داشت سعی میکرد آرامش خودش رو حفظ کنه _ پس بهم بگو علت اینهمه تغییر چیه ؟ تو این مدت که نبودم مگه چه اتفاقی افتاده ؟ چی شده که اخلاقت , رفتارت , حتی نوع حرف زدنت .. حتی نوع کلماتی که به کار میبری اینهمه عوض شده ؟؟!!! آخه من چجوری میتونستم مشکلم رو بگم .. اگه میگفتم مگه باورشون میشد ؟ باید صبر میکردم ببینم آقای دکتر میتونه منو دوباره مانی کنه یا نه ؟ تو فکر و خیال خودم بودم و نفهمیدم کی نریمان منو بغل کرده .. از بوسه ای که رو موهام زد و هرم گرم نفسش به خودم اومدم ....ایشششششششش !!!!!! چندشم شد گل سر سبد دانشگاه هم تو زرد از آب دراومد که !!! این بود آقا پسر سر به زیر و نجیب دانشگاه ؟ با نفرت خودمو از آغوشش جدا کردم و قبل از اینکه به خودش بیاد و مانعم بشه چپیدم تو اتاقم دقایقی به سکوت گذشت و من همونجا پشت در , رو زمین ولو بودم با تقه ای که به در خورد از جام پریدم .. همه رقمه باید حالمو میگرفت ! صداشو از پشت در میشنیدم : _ عروسک ! اوققققققققققققققققق !!! همینم مونده بود بهم بگن عروسک .... ولی عیب نداره , بذار زرِ خودشو بزنه تا چند وقته دیگه بی سر و همسر میشد .. مهره ی مارش واسه من بی اثر بود با اینکه سرتاپاش دردسر بود ولی حداقلش این بود که وقتی حالشو میگرفتم , حالم بهتر میشد _ خانومم ! بی جواب گذاشتمش و رفتم تا لباسامو عوض کنم یه مشت به در کوبید و بعدم صدای محکم در ورودی به گوشم خورد هوووووووووووووووووی روان پریش .. ارث بابات نیستا ! ايندفعه رو علیرضا نریمان آقایی کرد کتک کاری صورت نگرفت http://www.forum.98ia.com/t243867.html | ||||||||
| | |
| | #37 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: یه جای خوب اما دور
نوشته ها: 941
(View Stats)
تشکرها: 13,033
تشکر شده 22,738 بار در 2,145 پست
کتاب مورد علاقه : خاطره حالت من : | پست بسیار مفید : +170 امتیاز هوووووووووووووووووی روان پریش ! .. ارث بابات نیستا ! اگه راست میگی یه بارم جلو مامان بابام اینجوری درو بکوبون تا بفهمن چه عتیقه ای هستی ! لباسامو که عوض کردم در اتاق رو باز کردم و به بیرون سرک کشیدم از این نریمانِ موزمار بعید نبود که نرفته باشه .... نه مثل اینکه واقعا رفته بود خواستم برم سمت آشپزخونه نگام افتاد به کوله ام ... دوباره نسخه رو نگاه کردم هرچند اصلا سر در نمی آوردم که چی نوشته ولی یه کورسوی امید بود برام یعنی میشه که به خاطر اختلالات هورمونی اینجوری شده باشم ؟ میدونستم دارم اشتباه میکنم اما چه اشکالی داشت بعد از مدتها به یه چیز دلخوش کنم ؟ یه چند وقتی بود که کمتر به مانی فکر میکردم ... یعنی فکر که میکردم بدتر عصبی میشم فردا باید کلاس ساعت اولم رو میپیچوندم و میرفتم آزمایشگاه , چون پس فردا با استاد ابراهیمی داشتیم و اصلا نمیشد دودرش کرد صبرم نداشتم تا دو روز دیگه صبر کنم خیلی دلشوره داشتم حالا اگه هورمونهام به هم ریخته باشه واقعا با مصرف دارو دوباره خوب میشدم ؟ صبح با صدای مامان که میگفت : مانیا پاشو .. مگه امروز کلاس نداری ؟ از خواب پریدم عجله ای لباسامو پوشیدم و کوله ام رو آماده کردم حالا دیگه یاد گرفته بودم چجوری مقنعه سرم کنم اول باید وارونه اش میکردم ... قسمت سه گوش مقنعه رو میپوشیدم بعد بقیه مقنعه رو از سمت بیرون برمیگردوندم دم در مامان یه ساندویچ داد دستم که به جای صبحونه بخورم .. اما یهو یادم اومد واسه آزمایش باید ناشتا باشم لقمه رو انداختم تو کوله ام و گذاشتم واسه بعد . یه آزمایشگاه طرفای دانشگاه بلد بودم از اونهمه استرس و هیجان و ترس خسته شده بودم زود نوبتم شد , قرار شد فردا جوابو بدن باید عجله میکردم تا کلاس بعدی رو از دست ندم تا وارد کلاس شدم طبق عادت چشم گردوندم و دنبال امیر و نوید و هومن گشتم ایندفعه تو یکی از ردیفهای وسط نشسته بودن می خواستم برم طرفشون .. اصلا حواسم نبود , که دیدم پریسا برام دست تکون داد و کیفشو از رو صندلی بغلیش برداشت .. یعنی که برام جا گرفته خواستم محلش ندم .. اما با خودم گفتم هفته ی دیگه میان ترمها شروع میشه و باز به دردم میخوره یه لبخند زورکی و کج و کوله براش زدم و از سر اجبار رفتم سمتش شانس رو میبینی .. آخه اینهمه دختر خوشکل تو کلاس بود اَد رفتی با پری ورپریده دوست شدی ؟ مانیا آخه کج سلیقگی تا کجا ؟ حالا پری هیچ .. اینهمه پسر باحال دورو برت بودن باید حتما انگشت میذاشتی رو نریمان که من اینهمه ازش بدم میاد ؟ صدای قهقهه های بلند امیر و نوید و هومن تو کلاس پیچید و چند تا از بچه ها به طرفشون برگشتن بمیرین الهی !!! ..... الهی به هر چی میخندین کوفتتون بشه !! ... الهی از دماغتون دربیاد این خوشی ![]() عین پیرزنا تو دلم ناله ونفرین راه انداخته بودم با ورود استاد به کلاس صداها خوابید و یه سکوت نسبی برقرار شد آخر ساعت باز روی امتحان جلسه ی بعد تاکید کرد نگاهی به جزوه ی پریسا امیرزادگانی که داشت آخرین مطالب رو اضافه میکرد انداختم خداییش خیلی مرتب و تمیز که نوشته بود هیچ , از درس استاد حتی یه واو رو هم ننداخته بود اونوقت مای خر میرفتیم جزوه ی نصفه ناقصِ صفا محمدی و ندا سلطانی و دو سه تا از دختر خوشکلای کلاس رو با هزار خواهش و التماس میگرفتیم که چی ؟ ... شاید فرجی بشه و باب دوستی باز شه یادم باشه واسه پایان ترم جزوه ی پریسا رو بردارم ! همونجور که سرش پایین بود و مینوشت گفت : _ مانیا جان .. ساعت قبلی علیرضا رو تو بوفه دیدم سراغتو گرفت .. گفتم نیومدی ابروهامو دادم بالا و بلافاصه دست کردم تو جیب مانتوم و موبایلم رو درآوردم ... نه , هیچ تماسی ازش نداشتم شونه ای بالا انداختم و وسایلم رو جمع کردم و انداختم تو کوله ام میخواستم برم .. اما مجبور بودم واسه پری ورپریده صبر کنم آخه هنوز بهش نیاز داشتم بالاخره خانم دل از نکته نوشتن کند و بلند شد تقریبا همه ی بچه ها رفته بودن .. اتفاقا تو راهرو هم خیلی خلوت بود دیدم نوید دم پله ها ایستاده بود و امیر و هومن کمی عقبتر کنار در یکی از کلاسا منتظر نگاش میکردن میدونستم باز دارن یه نقشه ای پیاده میکنن یه لبخند شیطنت آمیز اومد رو لبام دلم میخواست برم قاطی بازیشون ... دلم واسه شیطنتهام تنگ شده بود ! چند وقت بود که دیگه کسی رو سرکار نذاشته بودم ؟ ! آخ مانی کجایی که یادت بخیر یه آه سوزناک و بلند کشیدم و ناخودآگاه ایستادم تا لااقل از دور تماشاچی باشم به این لینک سر زدین تا حالا ؟ http://www.forum.98ia.com/t243867.html جای باحالیه حتما برین | ||||||||
| | |
| | #38 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۹ محل سکونت: یه جای خوب اما دور
نوشته ها: 941
(View Stats)
تشکرها: 13,033
تشکر شده 22,738 بار در 2,145 پست
کتاب مورد علاقه : خاطره حالت من : | پست بسیار مفید : +156 امتیاز یه آه سوزناک و بلند کشیدم و ناخودآگاه ایستادم تا لااقل از دور تماشاچی باشم پری برگشت و گفت : چی شد ؟ چرا وایسادی _ تو برو , من یه کاری دارم _ صبر میکنم با هم بریم با حرص گفتم : برو دیگه , معلوم نیست کارم چقدر طول بکشه . آزرده گفت : باشه بالاخره پری رو دک کردم و خودم با حفظ فاصله تو چهارچوب یکی از پنجره های قدی راهرو نشستم نوید خیلی معمولی دستشو بالا آورد و نگاهی به ساعتش انداخت و رفت پایین این علامت ما بود .. یعنی طرفی که منتظرش بودیم داره میاد مشتاقانه بهشون خیره شدم امیر وهومن در حالیکه مثلا با هم حرف میزدن رفتن سمت پله ها بحثشون هم عمیق و فلسفی بود و به اصطلاح تو عالم خودشون بودن دیدم سارا و یکی از دوستاش از پله ها اومدن بالا و همینکه پیچیدن تو راهرو امیر بهش تنه زد , از همون تنه معروفاش که معمولا ختم به خیر ( ختم به دوستی ) میشد جزوه ای که دست سارا بود پخش زمین شد سارا و دوستش جیغ جیغ کنان گفتن : چه خبرتونه ... جلو پاتونو نگاه کنین حالا منکه میدونستم تو دل جفتشون عروسیه هنوز یادم نرفته بود که تو بوفه همین سارا چه ذوقی کرده بود که امیر به میزشون نگاه انداخته چه جنس خرابی دارن این دخترا .. چقدر تودارن با دست پس میزنن ... با پا پیش میکشن امیر و هومن هم هی ببخشید و معذرت خواهی که حواسمون نبوده .. شما ببخشین ای روزگار ! همش فیلم بود ! ولی سارا حالمو گرفتی .. بدجور حالتو میگیرم .. حالا ببین ! .. مانی نیستم اگه حالتو نگیرم ! حالا درسته مانی نبودم واقعا , ولی هنوز اونقدر چلغوز و بی دست و پا نشده بودم که حال این آشغال رو نتونم بگیرم ! بالاخره دل ازهمدیگه کندن و با روی خندون از هم جدا شدن , آخه سارا اینا کلاس داشتن مثلا نمیذارم سارا .. تلافی نامردی و خیانتی که بهم کردی رو درمیارم یه کاری میکنم هر روز با حسرت به امیر نگاه کنی یادمه سارا یه دوستی داشت به اسم نگار که امیر ازم خواسته بود آمارشو براش بگیرم میدونستم امیر نگار رو به سارا ترجیح میده اما چجوری باید این کارو میکردم ؟ ! دِ یالا پسر ... فکرتو به کار بنداز .. تو میتونی مانی اینجور که اینا خوش و خرم از هم جدا شدن .. بعید میدونستم دیگه فردا و پس فردا بتونم کاری بکنم باید قبل از اینکه اینا بازم همو ببینن کاسه کوزشونو میریختم به هم هنوز فکرامو یه جا نکرده بودم ولی با عجله رفتم سمتشون , وسط پله ها بودن و حالا نوید هم بهشون پیوسته بود و داشت شرح ماوقع رو گوش میداد قلبم تند تند میزد .. سختم بود حالا تو قالب یه دختر باهاشون باشم تا دیروز یه اکیپ بودیم واسه خودمون .. اما حالا صدای نوید رو میشنیدم : _ ای تو روحت امیر .. تو چجوری تنه میزنی که همیشه صید رو به تور میندازی امیر به شوخی بادی به غبغب انداخت و با نگاهی عاقل اندر سفیه به نوید گفت : _ مربوط به هیکل و استایله که تو نداری نوید رو ترش کرد و زد پس کله ی امیر : _ گُه زیادی ! توی قناس حتی نمیدونی استایل با ث سه نقطه است یا با ص صابون به شوخی چند بار همدیگه رو زدن یه سرفه کردم تا صدام موقع حرف زدن نلرزه اما هر سه برگشتن عقب ! خوب خیلی هم بد نشد .. میتونستم بدون مقدمه برم سر اصل مطلب ! یه چند ثانیه ای اونا بر وبر منو نگاه کردن و منم بر و بر اونا رو نگاه کردم یه دفعه امیر رفت کنار و راه رو باز کرد تا مثلا من رد بشم : بفرمایین خانم مهرورز نمیدونستم به عنوان یه خانم چجوری موضوع رو پیش بکشم واسه همینم بی هیچ پس زمینه ای گفتم : _ فکرنمیکردم اینقدر بی سلیقه باشی ( تازه اگه دست خودم بود دو تا دستمو به علامت خاک بر سرت بالا میاوردم ! ) هر سه تاشون با چشمای گرد شده نگام کردن _ بله ؟ _ آخه سارا رستمی هم آدمه که اینهمه براش نقشه کشیدین ؟ امیر با تته پته پرسید از چی حرف میزنین ؟ _ از این تئاتری که الان بازی کردی نوید و هومن که خفه شده بودن ! قیافه اشون دیدنی بود , امیر هم دست کمی نداشت اما مجبور بود انکار کنه و آبروی خودشو بخره _ خانم مهرورز سوءتفاهم شده .. اصلا متوجه منظورتون نمیشم پوزخندی زدم و گفتم منو سیاه نکن , من خودم ختم روزگارم دیگه کم کم شاخاشون که از تعجب زده بود بیرون قابل رؤیت میشد ! هومن زودتر از بقیه خودشو جمع و جور کرد و گفت : خانم مهرورز لطفا اگه کاری ندارین وقتمون رو نگیرین مثلا محترمانه داشت میگفت زر زیادی نزن و راهتو بکش برو پی کارت خودمو نباختم و خیلی خونسرد رو به امیر کردم و گفتم : _ ظاهرا این آقایون عجله دارن .. میتونم چند دقیقه وقتت رو بگیرم ؟ امیر بدبخت تو منگنه گیر کرده بود .. نه راه پس داشت نه راه پیش ! ... چند لحظه مردد به نوید و هومن نگاه کرد و با نگاهش عاجزانه خواست یه کاری براش بکنن پیشدستی کردم و بقیه ی پله هایی باقیمونده رو طی کردم و پایین پله ها ایستادم اونم ناچار دنبالم اومد دست تو جیب شلوارش کرد و کلافه گفت : خوب ؟ _ سارا رستمی به دردت نمیخوره _ اصلا نمیفهمم منظورتون چیه .. گفتم که دچار سوءتفاهم شدین _ سارا رستمی دو تا دوست پسر داره .. میخوای شما سومیش باشی ؟ چشمای امیر از تعجب گرد شد و پرسید چی ؟ شما مطمئنی ؟ با اطمینان سرمو تکون دادم _ شما از کجا میدونی ؟ _ از دوستش نگار رحمانی شنیدم امیر کمی جابه جا شد و من به صورت اتفاقی چشمم به انتهای راهرو افتاد و خشکم زد !!!!!!!! حتی از اون فاصله هم میشد قیافه ی عصبانی علیرضا نریمان رو تشخیص داد ..... http://www.forum.98ia.com/t243867.html قسمت بعد رو شهریور میذاره | ||||||||
| | |
| | #39 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: توی کتاب
نوشته ها: 1,006
(View Stats)
تشکرها: 11,204
تشکر شده 115,364 بار در 1,381 پست
کتاب مورد علاقه : بر باد رفته،کوری حالت من : | پست بسیار مفید : +151 امتیاز ترس برم داشت ، اين چرا همه جا پيداش ميشد ؟! ببين كارت به كجا رسيده ماني كه بايد از اين مردك بترسي ! الان داره چه فكراي نامربوطي پيش خودش درباره ي من و امير ميكنه ! اصلا بذار هر فكري ميخواد بكنه به درك ! با اين حال نميشد از اين صورت برافروخته نترسيد ، مانيا نامزدش بوده ديگه ، حق داره وقتي نامزدشو با يكي ديگه ميبينه آتيشي بشه ، اگه منم بودم ميشدم ، اصلا خود منم الان واسه همين موضوع اينجام ، چون دوست دخترم و در حال خيانت ديدم ! با صداي امير به خودم اومدم ، _ خانوم مهرورز ؟...نگفتين اون دو تا دوست پسرش كيا هستن ؟ در حاليكه يه چشمم به نريمان بود گفتم : _ الان نميتونم بايد برم ، شماره ي منو داري ؟! _ نه متاسفانه ، ندارم ... سريع نگاهش كردم و ابروهامو به نشانه ي خر خودتي بالا انداختم ، اكيپ ما شماره ي بيشتر دختراي دانشگاه به استثناي بعضي از دخترا كه خيلي سر به زير و خيلي مثبت بودن و داشت ، حتي شماره ي پري ورپريده رو هم داشتيم ، حالا اين اميرِ گاگول اومده تو چشماي من زل زده ميگه شماره ي منو نداره ؟! مگه میشه شماره ی دافی مثل مانیا رو نداشته باشه ؟! مانيا به اين خوشگلي و خوش تيپي ، عمرا اگه امير اينا همچيين تيكه اي رو به امان خدا ول كرده باشن . با نگاه عاقل اندر سفيهي سر تكون دادم و گفتم : _ خيلي خوب ، من شماره تو دارم ، بهت زنگ ميزنم منتظر باش ... زير چشمي نگاه ديگه اي به قيافه ي عصبي نريمان انداختم ، وقتي نگاه منو متوجه خودش ديد پوزخند خطرناكي زد كه من با ديدنش سريع گفتم : _ من برم ديگه ... امير كه متوجه نگاهم شده بود رد نگاهمو گرفت و با لحن معني داري كه به نظرم پر حرص ميومد گفت : _ بله خوب ، بايد بريد ... بند كوله مو روي دوشم جابجا كردم و به سرعت در مسيري مخالف جهتي كه نريمان ايستاده بود حركت كردم . دو تا راهرو و كه رد كردم نفس راحتي كشيدم ، مدام به عقب نگاه ميكردم كه مبادا دنبالم راه افتاده باشه ، اما نه ...خبري نبود ... وارد پاسیو شدم و یه نفس راحتی کشیدم كه چشمام تو چشماي نريمان قفل شد ، به سختي جلوي خودمو گرفتم كه جيغ نكشم ، ياللعجب ...اين چيه ديگه ؟! جنه ؟! وقتي داشتم فرار ميكردم اصلا حواسم نبود كه از سمت مخالف دو تا مسير يه دور ميزنن و تو پاسیوی وسط دانشکده به هم ميرسن ، اگه مغزم درست كار ميكرد به جاي اينكه مسير و دور بزنم يه چند قدم عقب تر از در پشتي در ميرفتم . نريمان هم ظاهرا دستمو خونده بود چون از مسير مخالف من حركت كرده بود و تو روم در اومده بود . همینطور که تو چشماش زل زده بودم عقب عقب حرکت کردم و اونم جلو جلو همرام شد . پامو که گذاشتم بیرون از پاسیو با حركت ابرو به كلاس خالي كنارمون اشاره كرد ، منظورش اين بود كه برم تو ... با ترس دور و برمو براي پيدا كردن يه راه فرار از نظر گذروندم ، اينجا ديگه نميشد دويد ، راهرو شلوغ بود و هر حركتي كه ازم سر ميزد توجه همه رو جلب ميكرد ، همينجوريش هم خيلي از دختر پسرا داشتن نگامون ميكردن تا حس فضوليشون ارضا بشه . هنوز روزنه ي فراري پيدا نكرده بودم كه صداي عصبي نريمان در حاليكه دندوناشو رو هم ميساييد بلند شد : _ فكر فرار به سرت نزنه ، الان ديگه هيچي واسم مهم نيست ، هر كاري كه فكرشو بكني ازم بر مياد ، برو تو كلاس ... حالا كه فرارم ناموفق بود سعي كردم با حرف روشو كم كنم : _ اين كارا چه معني ميده ؟ زده به سرت ، آره ؟ ... براي گول زدن كسايي كه چشم به ما دوخته بودن لبخندي زد و در همون حال به ارومي از بین دندوناش گفت : _ آره زده به سرم ... شايد ديگران گول لبخندشو خورده باشن اما صداش و نگاه ِ خطرناكش مو به تن آدم سيخ ميكرد . سعي كردم خودمو نبازم ، _ غلطاي زيادي ... _ براي آخرين بار ميگم ...برو تو ... هه ...اينو باش ، چه دوري هم برداشه ، اصلا ميرم تو ببينم چه غلطي ميخواد بكنه ... ماني نيستم اگه پوز اينو نمالم به خاك . واسه من تريپ غيرت برميداره ...با وجود همه ي اين ادعاها با ترس پا تو كلاس گذاشتم . پشت سرم وارد كلاس شد و در و بست ، قبل از اينكه به سمتش برگردم يا فرصت كار ديگه اي پيدا كنم بازومو گرفت و كوبيدم به كنج ِ در و خودش در حاليكه منو بين ديوار و بدنش گير انداخته بود روبروم قرار گرفت . با صورتي برافروخته گفت : _ خوب ؟ ... با اينكه قيافه ش و حركاتش ترسناك بود اما سعي كردم كم نيارم ، با لحن خودش گفتم : _ اولا روتو كم كن ... دوما كلاسا دوربين داره ، برو اونور تا ننداختيمون تو دردسر ... البته داشتم زر الکی میزدم . این که کلاسا دوربین داره فقط شایعه ای بود که بین دانشجوها پخش شده بود . كف دستشو محكم كوبيد بغل گوشم رو ديوار كه باعث شد يه متر بپرم هوا ، _به درك كه دوربين داره ...داشتي چه غلطي ميكردي ؟ _ به تو چه ؟! ..فكر كردي كي هستي ...هاااا ؟ خنده ي عصبي اي كرد و گفت : _ من كيم ؟! ... نفسهاش تند شده بود و چشماش سرخ ِ سرخ ، صورتش به كبودي ميزد ، توچشمام زل زد و غريد : _من كيم آره ؟ قبل از اينكه بتونم مغزمو به كار بگيرم كه چيكار ميخواد بكنه يا چي ميگه دستشو با يه حركت تند پشت سرم گذاشت و شروع كرد به وحشيانه بوسيدنم ....انگار ميخواست هر چي عصبانيت تو وجودش هست و اين شكلي خالي كنه ....انزجار به كنار ، قفل كرده بودم ، نميتونستم هيچ حركتي بكنم ، توانايي تقلا كردن هم از دست داده بودم ، مغز و بدنم با هم قفل شده بودن ، تنها حسي كه به قوت خودش باقي بود احساس انزجار بود ، اين دومين بار توي چند روز اخير بود كه يكي از همجنساي خودم سعي ميكرد به زور بهم نزديك بشه ... بعد از چند لحظه سرشو عقب برد و با تحكم گفت : _ حالا فهميدي من كيم ؟! من همچنان قفل بودم ، چند لحظه نگاهم كرد و بعد سري تكون داد و با قيافه ي پشيموني پيشوني شو به ديوار بغل گوشم تكيه داد و با درموندگي زمزمه كرد : _ داري چه غلطي ميكني ماني ؟! داري چيكار ميكني ؟! ....داري با خودمون چيكار ميكني ؟! با باز شدن در هر دوتامون شوکه شدیم ... سه تا از بچه های ترم اولی با خنده وارد کلاس شدن که با دیدن ما تو اون وضع اونا هم یه لحظه مات شدن با چشمهای گرد شده و دهن بازمونده نگامون میکردن بعد از دو سه دقیقه که واسه من یه قرن گذشت به خودشون اومدن و بلافاصله برگشتن تو راهرو و درو هم به شدت به هم کوبیدن ! بالاخره قفلم باز شد ، به سختي سعي كردم جلوي جاري شدن اشكام و بگيرم و مثل چند روز پيش به گريه نيوفتم ولی بی اراده تمام تنم میلرزید ! هر روز كه ميگذشت بيشتر از قبل از دختر بودن حالم به هم ميخورد . با شدت كنارش زدم و به سرعت از كلاس و بعدش از دانشكده خارج شدم ... خدای من چه غلطی کرده بودیم ؟ ! من دیگه با اینهمه آبروریزی چطور میتونستم تو اون دانشگاه درس بخونم ؟ اون از ماجرای بوفه ... اینم از الان ... وایییییی !!!! دیگه جام اونجا نیست همش به خاطر اون نریمان گور به گور شده بود , بايد هر چه زودتر از زندگيم مينداختمش بيرون ، مرتيكه ي آشغال ! داشت چه غلطي ميكرد ؟! ...بايد همين امروز به مامان بفهمونم كه اگه نامزدي اي هست بايد همين الان تموم بشه ، نميخوام ريخت نحسشو ببينم ...عوضي ....دهن مهنمو سرویس کرده .... ![]() یادتونه علیرضا نریمان ترم اخر لیسانس بود ؟ حالا اصلاحش کردیم ، دانشجوی ارشده .... | ||||||||
| | |
| | #40 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر ویژه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۹ محل سکونت: توی کتاب
نوشته ها: 1,006
(View Stats)
تشکرها: 11,204
تشکر شده 115,364 بار در 1,381 پست
کتاب مورد علاقه : بر باد رفته،کوری حالت من : | پست بسیار مفید : +143 امتیاز وقتي داشتم با قدماي تند و عصبي از محوطه ي دانشگاه رد ميشدم چشمم به امير خورد كه كنار بچه ها وايستاده بود و با ديدن من با نيشخند برام تعظيم كوتاهي كرد ، بي اراده به عقب نگاه كردم . حدسم درست بود ، نريمان كنار ستونهاي محوطه ي بيروني دانشكده ايستاده بود و نگاهم ميكرد . بهتر ! بذار حرص بخوره ، براش خوبه ... از فردا ديگه مانيايي نداره كه بخواد براش حرص بخوره . با تصور اينكه وقتي ببينه من پسر شدم چه حالي ميشه يه پوزخند رو لبم جا خوش كرد . قبل از اينكه كامل از دانشگاه برم بيرون كنار آبخوري نزديك در خروجي تا ميتونستم دهنمو آب كشيدم ، البته علي الحساب تا وقتي كه برسم خونه و با مسواك و خمير دندون قشنگ دهنمو غسل بدم . سوار تاكسي كه شدم تازه متوجه شدم كه نريمان ِ مرض گرفته مقنعه اي كه صبح با هزار دردسر سرم كرده بودمو زده داغون كرده . پوفي كشيدم و درش اوردم تا دوباره درست سرم كنم كه صداي راننده بلند شد : _ خانوم چيكار ميكني ؟ زود باش سرت كن الان نگهمون ميدارن ... زير لب گفتم : خانوم و مرض ... يه دفعه يادم اومد كه ما مرداي نديد بديدِ ايراني همينطوريش نزده ميرقصيم ، نمونه ش همين پريروز كه نزديك بود دودمان داشته و نداشته م به باد فنا بره . چه زود يادم ميرفت كه نبايد گزك دست اين قوم وحشي نديده بدم ! سريع مقنعه رو كشيدم سرم و زير لب فحشي نثار خودم و راننده و نريمان و امير و كلهم جمعيت مذكر دنيا كردم تا بلكم كمي حرصم بخوابه . از هر چي كه مطمئن نبودم از يه چيز مطمئن بودم ، اونم اينكه وقتي دوباره ماني بشم يَك جنتلمني ميشم كه تو تاريخ اسممو بنويسن . اصلا مدافع حقوق زنان ميشم ...اي خدا يعني ميشه ! تا رسيدن به خونه تمام مدت داشتم در مورد حرفايي كه ميخواستم در رابطه با نريمان به مامان بزنم فكر ميكردم . اينكه چه جوري موضوع و مطرح كنم كه مامان ديگه نه تو كار نياره و سريع شر نريمان از زندگيم كم بشه . خودم كم بدبختي نداشتم . وارد خونه كه شدم بوي قورمه سبزي و مرغ سرخ شده و روغن سوخته به سمتم هجوم آورد . به محض اينكه تو چارچوب در آشپزخونه قرار گرفتم مامان در حال تند تند سبزي خورد كردن گفت : _ ماني اومدي ؟ بدو ماني ....بدو سبزيا رو هم بزن تا نسوخته ... بدون اينكه توجهي به حرفش نشون بدم گفتم : _ چه خبره ؟ اين چه دود و دميه راه انداختي ؟... _ دِ بدو ســــــــــــــوخت ... چنان دادي زد كه بي اراده به سمت ماهيتابه دويدم و بعد از اينكه از رو گاز برداشتمش براي راحتي خودم گفتم : _ فايده نداره ، اينا ديگه قابل خوردن نيست ...حالا چرا اينهمه زياد داري درست ميكني ؟ مامان ماهيتابه رو از دستم گرفت و گفت : _تو مرغا رو سرخ كن ، حواست باشه نسوزه ....اين كجاش قابل خوردن نيست ؟ خيلي هم خوبه ... و بعد در حاليكه خودش مشغول هم زدنش ميشد گفت : _ امشب دارم ساناز و شوهرش و پاگشا ميكنم ، كلي كار داريم ...بدو برو لباساتو عوض كن بيا كمكم ... اي بابا ! تا ميخوايم يه خورده با خودمون خلوت كنيم و سرو ساموني به زندگيمون بديم مهموني دادنا و مهموني گرفتنا شروع ميشه ، عروسي كردن ، شق القمر كه نكردن كه تا شيش ماه بعد از عروسيشون مثل پرنسس و شاهزاده به افتخارشون مهموني ميدن . با حرص گفتم : _ ول كن مامان ....آخه تو چيكاره اي كه ميخواي واسشون مهموني بگيري ؟ چي به ما ميرسه خداييش ؟ بخور بخورش مال اوناست ....ميخواي خودتو به زحمت بندازي ، كمر خودتو بزني داغون كني واسشون غذا بپزي كه بخورن تازه پشت سرت بگن غذاش شور بود ، روغنش كم بود ، ته ديگش سوخته بود ....آخه چي به تو ميرسه مادر من ؟ _ مانيا بهت ميگم برو لباستو عوض كن بيا كمك ....اينقدر غر نزن ...يه روزي هم خاله ت تو رو پاگشا ميكنه ، نميخواد حرص بخوري ... اين مامان ما هم كه كلا از مرحله پرته ، حالا كووووو تا من بخوام زن بگيرم ! ....با اين فكر يكه اي خوردم ، تازه يادم اومد كه قرار بود راجع به نريمان با مامانم حرف بزنم . از گاز فاصله گرفتم و گفتم : _ مامان يه دقيقه بشين كارت دارم ... _ چي چي رو بشينم ، همه ي كارام مونده ، تو هم عوض كمك كردنت اومدي منو گرفتي به حرف ؟ ....زود باش بيا الان مهمونا ميرسن هيچ كاري نكردم ... و بعدش شروع كرد به صدا زدن ميلاد و مجبورش كرد هال و پذيرايي رو جاروبرقي بكشه ، منم كه ديدم اوضاع اينجوريه بيخيال حرف زدن با مامان شدم و ترجيح دادم بعد از رفتن مهمونا كه وضعيت آرومتر شد با آرامش بشينم باهاش حرف بزنم و قشنگ توجيه ش كنم . ديگه اونروز مجبوري شده بودم دختر نمونه واسه مامانم ، هر جوري ميتونست ازم بيگاري كشيد و آخر سرم خسته و كوفته منو فرستاد تو اتاقم كه تا اومدن مهمونا حموم كنم و لباس بپوشم ... دو تا كاري كه يه زماني جزو كاراي مورد علاقه م بودن و حالا برام مثل جون كندن شده بودن . | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| شهریور, مسافر, و, پایان, پسر, کوچولو, یک |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| شروع از پایان | شهریور کابر انجمن | معرفی و نقد کتاب | ~shahrivar~ | نوشته کاربران سایت | 136 | ۱۶ فروردين ۱۳۹۱ ۰۶:۵۶ بعد از ظهر |
| مسافر به مقصد نرسيد| درگيري خونين مسافر و راننده آژانس | آنیتا | داخلی | 1 | ۱۷ آبان ۱۳۹۰ ۱۰:۱۴ قبل از ظهر |
| مسافر کوچولو | سعيد نيری | م.ن | داستان های کوتاه و حکایات | 0 | ۲۲ فروردين ۱۳۹۰ ۱۱:۲۰ بعد از ظهر |
| رمان خاطره | مسافر کوچولو کاربر انجمن | مسافر كوچولو | جزیره متروکه کتاب | 24 | ۱۶ بهمن ۱۳۸۹ ۱۱:۵۳ قبل از ظهر |
| 686 هزار نوزاد تا پایان شهریور ماه در کشور به دنیا آمده اند | 2012 | اجتماعی | 0 | ۲۹ مهر ۱۳۸۹ ۰۹:۳۲ قبل از ظهر |