ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان blue-prince | عسل کاربر انجمن - صفحه 4
تور


نودهشتیا
صفحه 4 از 9 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 31 تا 40 , از مجموع 86
  1. Top | #31

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    26,249
    میانگین پست در روز
    13.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    182,748
    تشکر شده 418,964 در 36,759 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط many22 نمایش پست ها
    خسته نباشی .منتظر باقی رمان هستیم قشنگه
    تو تاپیک تایپ رمان نباید پست بدین
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




    مـاندگار های نود و هشتـیا

    قوانين بخش عكس | قبل از فعالیت در بخش حتما مطالعه کنید!

    قوانین مهم بخش ترول

    ترول چیست؟ به نظرم خوبه كه همه اينو بدونيم

    قوانین مهم بخش والپیپر


  2. Top | #32

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    26,249
    میانگین پست در روز
    13.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    182,748
    تشکر شده 418,964 در 36,759 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط zznanin نمایش پست ها
    خواهشا ادامش بده!!!!!
    تذکر بالا رو نخوندین؟
    اینجا نباید پست بدین


  3. Top | #33

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,216
    میانگین پست در روز
    9.64
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    88,421
    تشکر شده 414,275 در 26,497 پست
    حالت من
    Ghamgin
    اندازه فونت

    Exclamation

    نقل قول نوشته اصلی توسط zombi نمایش پست ها
    سلام مامنتظریم چرابقیه اشونمیذارید؟
    پستای بالا رو نخوندین ؟

    اینجا نباید پست بدین
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!
    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    مدیران بخش کتاب:
    patrin* asal_cheshmak* sanaz.p* hediyeh_b*Sepid
    ***یه غرور یخی یه ستاره سرد***
    یه شب از همه چی به خدا گله کرد
    یه دفعه به خودش همه چی رو سپرد
    دیگه گریه نکرد فقط حوصله کرد

    نگران منی به تو قرصه دلم
    تو کنار منی نمیترسه دلم
    بغلم کن ازم همه چیمو بگیر
    ***بذار گریه کنم پیش تو دل سیر
    ***


  4. Top | #34

    مدیر بخش عکس


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1388
    نوشته ها
    26,249
    میانگین پست در روز
    13.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    182,748
    تشکر شده 418,964 در 36,759 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    نقل قول نوشته اصلی توسط vourojak نمایش پست ها
    عزيزم رمانت خوبه فقط سعي كن به تيم هاي ديگه توهين نكني
    ای بابا یعنی شما واقعا تذکرا رو نمیخونی؟یا میخونی و بی اهمیتی؟
    تو تاپیک تایپ کتاب پست ندین


  5. Top | #35

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    985
    میانگین پست در روز
    0.83
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    9,961
    تشکر شده 39,927 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Cool blue-prince

    عکاسا عرض اندام کردن ده نفرریختن سرمون که چه ژستایی بگیریم چه مدلی همو بغل کنیم چه مدلی همو ببوسیم(ایش مزخرف ترین قسمتش هم همین بود)
    از یکی از ژستایی که گرفتیم خیلی خوشم اومد البته استثنا من نشستم کنار استخر توی باغ ودامنمم باز کردم فرهاد سرشو گذاشت روی پام ودستشو انداخت پشت گردنم وسرامونوبه هم نزدیک کردیم خیره شدیم به لب های هم ....
    بعد از سه ساعت معطلی و گرفتن ژستای مزخرف(البته به استثای همون یکیا) که شکنجه ی روحی برای من به حساب میومد بالاخره عکس انداختنا تموم شد.............
    یه نفس عمیق کشیدم وآرزو کردم زودتر این نامزدیه کوفتی تموم بشه ........از بچگی از مهمونی رفتن ویا توی جمعی بودن عاجزبودم .....
    ساعت پنج بودکه دیگه عاقد قدم رنجه کرد،مجلس مارو منور کردن واقعا.....
    همونجور عاقد برای خوش میخوند منم پرش زده بودم توی فکرواقعا نمیدونستم این کارم درسته ؟؟؟؟؟؟؟
    خب اینکه سوال نداره معلومه از نظر یه آدم عاقل وبالغ حماقته......
    یعنی خاک برسرت،پریا خودت با همکاریه خودت و یه مغزمعیوب داری خودتوبدبخت میکنی .......
    حالا البته شایدم بدبخت نشما ......
    ولی این دیوونگیه این یه ریسکه بزرگه،اصلا از کجا معلوم که فرهاد به قولش عمل کنه ،ها؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    توی فکر در حال غرق شدن بودم که یه مُنگُل گازم گرفت....نه نه نه فکرکنم نیشگونم گرفت آخه ران پاموکه نمیتونه گازبگیره ..........
    پریس-پریا کجایی سومین باربود چرا جواب ندادی؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    -اِ جدی؟کی تموم شد من نفهمیدم؟
    پردیس(با حرص) - نمیدونم واالله ....
    خانم پریا متین برای بار چهارم میپرسم آیا وکیلم شما را با مهریه ............
    داشت برای خودش میخوند که جفت پا پرش زدم وسط حرفشو گفتم بلهههههههههههه نه یعنی با اجازه ی پدرومادرم بلههههههه.....
    امروز یه حس خیلی خیلی خاص دارم نمیدونم چرا احساس میکنم از فرهاد خوشم میادیعنی این حس چند وقتیه که همراهمه ولی امروز احساس میکنم داره قلبمو از کار میندازه.....
    از وقتی که فرهادو گاز گرفتم احساس میکنم ازش خوشم میاد فکر کنم خیلی بهم مزه داده....
    مثلا وقتی میخنده توی دلم قنج میره دلم میخاد انگشتمو فرو کنم توی چالی گونه اش .....
    ********
    من نمیدونم چرااینقدر از نامزی بدم میومد ولی هر طوری بود باید تحمل میکردم...
    آخه هیچ اتفاق خاصی توش نمیافته حوصله ی آدم کف میره........
    همینطوریش از نامزدی بدم میومد که یه اتفاقی افتاد که ازش متنفرتر شدم اونم آشنا شدن بارقیب عشقیم بود ،ای بابامنم عجب جو گیریما عشق کدومه من فقط احساس میکنم ازش خوشم میاد،نه بابا پریا عجب کودنی هستیا پس اگه عاشقش نیستی چرا با هر بار دیدنش دلت براش ضعف میره،نه بابا پری توهمی زدی از نوع خالصش مگه فرهاد غذاس که بخاطر هر بار دیدنش دلت ضعف بره الانم که ماه رمضون نیست که گرسنه باشی.....
    تقریبا وسطای مجلس بود که بعد از یه تماس تلفنی حالش دگرگون شد جوری که هر آدمی میتونست هیجان وبرق شادی روتوی چشمای نازش ببینه ولی من اونقدر از دیدن بازیکنای تیم محبوبم ذوق داشتم که اصلا بهش توجه نکنم داشتم با امیر حسین صادقی وهمسرش خوش وبش میکردم که از دیدن یه صحنه تقریا چشمام چهار تا شد ......
    جایی که ایستاده بودم دید خوبی به در ورودی داشت فرهادم بعد از اون تماس تلفنی جلوی در سالن رژه میرفت که در بازشدفرهادم برگشت چی داشتم میدیدم فرهاد جوری طرف رو بغل کرد که با این همه فاصله ای بینمون بود نظرمو بخودش جلب کردجوری همو توی بغل هم میفشردن که از اون فاصله ی دورهم احساس کردم این فرهاد همون فرهاد کوه کنه که زنده شده وبعد از قرن ها انتظار شیرینو توی آغوش گرفته (ای بابا اینم که یه شایعه بوده ......فرهاد نمرده بود بیچاره خسرو چقدر از مرم فحش خورده .....ببین تورو خدا این مطبوعات ایران چقدر خالی بندن فقط قصه ی الکی درست میکنن به خور مردم میدن ......فکرا همونطور پشت سر هم توی مغزم میومد )ودلمم از حسادت در حال انفجار بود .......... فاصله زیاد بود اندام ورزیده ی فرهادم جلوی دیدمو میگرفت نمیتونستم درست چهره ی یارورو ارزیابی کنم چند دقیقه به همین منوال گذشت تااینکه فرهاد با دختری که خودشوتقریبا بهش آویزون کرده بوداومد تو ......
    حسی که اون لحظه داشتم قابل گفتن نیست اصلا خودم حال خودمو نمیفهمیدم از یه طرف احساس تعجب میکردم از حرکات فرهاد وهم اینکه یه حس جدید رو داشتم تجربه میکردم که نمیدونستم چه اسمی میتونم روش بذارم آخه فکر کنم حدود 100000000000برابر حسات داشت از پادرم میوورد اون لحظه دلم میخاست طرف رو تیکه تیکه کنم (ای بخشکی شانس ای روزگار میذاشتی حداقل دله من رسم عاشقی بیاموزه بعد برام یه رقیب میفرستادی ......اِی خدا یعنی میشه نسل هر چی رقیب عشقه نابود شه ؟؟؟؟؟؟)......
    حالا جلوم قرار گرفته بودمیتونستم چهرشو ارزیابی کنم قدِ خیلی رازی داشت وبه شدت لاقر(اگه نیشا اینجا بود مطمئنا میگفت درازه بی قواره )به همراه پوستی سبزه وبه همراه چشم هایی آبی رنگ که تضاد جالبی رو با رنگ قهوه ایه سوخته ی موهاش ایجاد کرده بود وابروهای مشکی ولب هایی نازک وفکی که سه کیلومتر توی افسایدبود ودماغی سر بالادر کل چنکی به دل نمیزد(ولی خومم قبول دارم این جملم کاملا مغرضانه بود اتفاقا قیافه ی قشنگی داشت ولی خیلی خیلی بیشتر از قیافش داشت خودشو تحویل میگرفت) جوری با غرورراه میرفت که هرکی ندونه فکرمیکنه زیباترین زن جهان جلوت داره عشوه میاد وقتی به من رسیدن فرهاد خیلی خیلی خونسرد چشماشو زوم کرده بود روی من دختره که نمیدونم اسمش چی بود در حالیکه یه لبخند ذاغارت که بیشتر شبیه پوزخن بود به لب داشت
    گفت-فکر کنم عروس فرهاد تو باید باشی
    -زیاد فکر نکن خسته میشی ..
    خیلی ضایع شد همونطورکه با غرور بهم نگاه میکرد ادامه داد-منم المیراهستم المیرا رادان ،مدیر برنامه های فرهادم......
    چشمام از تعجب داشت از کاسه میوفتاد بیرون .......مدیر برنامه ی فرهادبود بابا اینا خیلی خفنن مرمو الاغ فرض کردن مدیر برنامه وبازیکن اینقدر لاو میترکونن؟؟؟؟؟؟؟؟ ......بیشتر بهش میومد معشوقه ی فرهاد باشه......فکر کنم اولین جایی بود نه یعنی اولین کسی بود توی ایران که مدیر برنامه اش یه خانم بود ......
    هنوز خیلی ازنشستنش نگذشته بود که فرهاد بهش پیشنهاد رقص داد اون لحظه قیقا دلم میخاست فرهادو با دیوار یکیش کنم ......

    حرفاوکارای فرهاد برام غیر قابل ملموس بوداز زهرا شنیدم که فرهاد والمیرا سال هاست عاشق همن یک بارم تا آستانه ی ازدواج پیش رفتن ولی خوناشون بهم نمیخورده میگفت فرهاد بخاطر اینکه نمیتونه با المیرا طعم بچه دار شدنو بچشه قید ازدواج با المیرا رو زده (هه اینا چقدر واقعا عاشقن.....) یه سوالیم که ذهنمو داشت داغون میکرد این بود اگه فرهاد المیرا رو داشت چرااونو برای ازدواج قرارادیش انتخاب نکرد اونی که عاشقش بودو؟؟؟؟؟؟
    دوباره شیطون رفته بود توی جلدم وتوی ذهنم در حال بالا کشیدن خودم وتوی سر زدنه المیرا بودم
    خداییش برای انتخاب معشوقه،نه ببخشید همون مدیر برنامه اش( آخه چکار کنم بیشتر بهش میخورد عاشق ومعشوق باشن فرهاد خیلی نامردی حالا خوبه منم برم عاشق یه موجود مزخرف مثل خودت بشم؟؟؟؟؟؟؟ )سلیقش رفته بوده ولی چلی آخه حداقل یکی رو انتخاب میکرد آدم رقبت بکنه بهش نگاه کنه منکه هر بار بهش نگاه میکردم احساس میکردم یکی شوتم میکنه قطب جنوب از بس این بشر بی نمک ویخچال بود!!!!!!!!!!
    واقعا حسادت بد دریه .....
    ******
    امروز پنج روز از اون روزکوفتی وچهار روزم از برگشتنمون
    میگذره نوی این چندروز نه فرها دبه من زنگ زده نه من به اون وبه طور کلی دارم نفس میکشم ........
    همون شب وقتی که تنها شدم احساس خیلی بدی داشتم احساس حسادت نمخوردم نه اصلا (البته شایم میکرم واشتم خودمو میزدم راه) ولی واقعیت این بود که رودست خوره بوم بدم رودست خورده بودم واحساس ترس شدیدی از آینده توی دلم داشتم ........
    مامان از وقتی اومدیم در حال تهیه ی جهازه منه هر چیم بهش میگم آخه مادر من عزیز من اینقدر به خودتون زحمت ندیدآخه اون جهاز خریدنت به چه درد من میخوره؟ اون سرمایه ای که میذارید تا صرف وسایل خونه خریدن کنید و بریزیدتوی حساب خودم من که قرار نیست آخه توبی اون خونه زندگی کنم ولی اصلا انگار نمیشنون!!!!!!!!!در آخر هم با همکاری نرگس جون تموم وسایلو رو توی خونه ی فرهاد چیدن(خونه ای که هیچوقت طعم زندگی کرنو توش نچشیدم)......
    ************
    این یکماه مثل برق وباد گذشت وتموم شد در حالی که حتی یکبار هم فرهادرو ندیم برامم اصلا مهم نبود(یعنی مهم بود خیلیم مهم بود ولی بحث بحثه رو کم کنی بود لم میخاست اینقر دم پرش نچرخم تا کم بیاره ....)فقط سوال های تموم نشنی مامان برام شکنجعه ی روحی بود که هر بارم بایه خالی بندی زیرمیزی ردش میکردم ......
    کلا تموم کارافرهاد برام شکنجه ی روحی به حساب میمومد اینقر توی این چند وقت حرص خوردم که دلم میخاست فرهادو با مدیر برنامه هاش جفتشونو خفه کنم.....
    لباس شب عروسیمو خودم نه یعنی باهمکاریه نیشا خریدم البته نیشا خانم بعد ار اینکه هر چی عقده بابت نبودنش توی مراسم نامزدی داشت خالی کردبعد قول خریدن پیراهن عروسیو داد ......
    دو روز مونده بود به عروسی که نیشااومد بعد از دیدن پیزاهن واقعا به سلیقه اش تبریک گفتم که آخرم معلوم شد سلیقه ی خودش نیست سلیقه ی نیماس(برادر نیشا)باریکلا نیما!
    پیراهنی که آوره بود افسانه ای بودهمون چیزی بود که وقتی بچه بودم توی رویای بچه گونم می پوشیدمش....
    پیراهن کلته ی سفی رنگ که از پشت تانزدیکی های کمرمو به نمایش میذاشت مثل مدلای ایرانی شلوغ نبود در عین سادگی زیبایی خیره کننده ای داشت بههمراه پفی متوسط ودنباله ای بلند .......
    ودستکش های توری که تا روی بازوانم رومیپوشوند ........
    لباس رو نشون هیچکدوم اعضای خانوادم ندادم و به همه وعده ی شب عروسی رو دادم حالا بماند که چقدر بخاطر همین موضوع غر غر شنیدم وشدت این غر غر ها وقی شدت گرفت که گفتم آرایشگاهی که میرم اسمش سکرته و دوستم ندارم هیچ همراهی داشته باشم حالا چه خانواده ی فرهاد خوششون بیاد چه نیاد چون دوست ندارنم تا وقتی وارد سالن میشم هیچکس نبینتم وهمچنین خودم تا باغ میام احتیاجی نیست دامادبه خودش زحمتی بده هه چقدر که برای داما مهم بود ......
    ادامه دارد..........
    سعی میکنم یا امروز یا فردا بازم بذارم.
    نــــــــــــــــــــقـــ ـــــــــــــــــــــد
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1390,07,20 در ساعت ساعت : 18:20

  6. 155 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    ~Niayesh~ , *~aida bala~* , *زهرا* , *میلاد , -bahareh- , ...sara... , .Mona. , .نویان , 677389 , 9nish9 , aabba , abien , aflak , ahmadi_1362_2 , Anolin , Arrosha , atish69 , Ati__377 , aygeen , Aypinar , Az@de , azad_awesome , azar1 , babsaneh , baran_1990 , behnazhmz , coral , dokhtare babash , eglantine-m96 , elahe atash , enchanter , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh88 , Farnaz , fatima983 , ghazghaz , gheisareh , gorestan man , haniko1376 , harimeshgh , helen888 , helga1980 , hoda.4470 , Hodaa37 , katy , leila.kh , leila93 , lili5225 , lina.m , LOVE STOR , M.gIrL , mahsa.a , makhmal_66 , mamorin , many22 , marry1375 , martire , mehrave09 , meno , mfr60 , min00o , mina68 , Miss NiloO , morteza va ati , my ring , N A F A S , nafas44 , Nana_m0rena2006 , Nayiri , nedaj , neg neg , neshan , nika21 , niloofarane , niloufar_rose , nita.viok , nlp16001 , perijooon , polymehr , Raha*10* , *Arefeh* , rahha , riitaa , rogzana , saba 68 , saba_lovly , saman84 , samim , sanamjooje , sara 42 , sara parvizi , sarma1010 , sazin513 , serentipiti , setayesh1363 , setayesh73 , setayesh_p995 , sevda76 , sharona , Shifteh , shiva joon , silver moon , soda 70 , Soha94 , somy_kh , SONIA B , soso.naznazi , stiv , Taataa , tama1011 , tina 1989 , tinairn , UnKnOwN_Sh , vayi , wildfire14 , yasekabud , zanbagh , zznanin , ~MAR MAR~ , ~pArnYa~ , آبجی نیلوفر , آذردخت , آسوده , ایماز , بازیگوش , بلور , بلوط , بهار سرد , بيريا , تهمتن , جیهو98 , رامونا , رز آبی , رونیا , ساراجیکر , سوال , شیما؟ , علی رضاایران , فاطیما8 , فرانـک , فـــرهاد.م , لیلی آسمانی , ماهی گلی , منا64 , نادیا** , نرگس بانو , نیکولا 71 , هانی عسل , وینا , پهره , پیازچه , کردلیا , گلنار , یغما

  7. Top | #36

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    985
    میانگین پست در روز
    0.83
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    9,961
    تشکر شده 39,927 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Wink blue-prince

    تموم این نقشه ها بخاطر این بود که در واقع هیچ آرایشگری در کار نبود مامان نیشا با یه خانم ایتالیایی آشنا بود که بنا به دلایلی مدتی رو ایران زندگی میکر واز قضا اونخانمیه آرایشگر ماهر بود منم به تعریف وتمجید های نیشا اعتماد کردم وخودمو به دستاش سپردم ..........
    وقتی از روی صندلی بلند شدم خودم خودمو نشناختم تموم این کارارو کرده بودم تا خودمو به فرهاد ثابت کنم وهمچنین چشمای سهیل از حسادت چهار تا باشه البته اگه افتخار بده وبیاد........
    موهامو مدل باز درست کردم همونی که آرزشو داشتم (عجب تیکه شده بودم ،من)وچتری هامو بدون اینکه پفی بهشو بدم جمع کرده بودم از روی پیشونی کوتاهم وموهای ویو شدم که دورم ریخته بود در درون اون لباس عروس همه وهمه ازم عروسکی ساخته بود !
    آرایش چندانی نداشتم در واقع روی صورتم گریم کرده بود وبه خواسته خودم لنز های آبیرنگمو به یاد تیم محبوبم درون چشمام قرار گرفت...
    نیشا در حالی که درون چشماش اشک جمع شده بود خودشو انداخت توی بغلم
    نیشا- پریا توحیفی خودتو وار این بازی نکن...(چند روزپیش همه ی ماجرارو برای نیشای عزیزم تعریف کرده بودم چون بین هیچ رازی نباید به وجود میومد این قولی بود که از وقتی پیمان دوستی بستیم باید بهش عمل میکردیم)
    وصدای هق هق گریه اش منو بیشتر از قبل پشیمون کرد
    -نیشا ترو خدا گریه نکن الان وقت این حرفا نیست بیا سریع برو بشین رستت کرنه دیر شد
    ودر حالیکه یه بغض گنده توی گلوم جا خوش کرده بود نیشا رو از خودم جدا کردم.......
    ساعت 7:30بود که آماده ی رفتن شدیم خیلی دیر شده بود البته این خاسته ی خودم بود که وقتی وارد سالن میشم همه ی مهمونا باشن........
    شنل بلندمو به کمک نیشا پوشیدم شنلم خیلی بلند بود تقریبا به اندازه ی دنباله ی لباسم روی زمین کشیده میشد .......
    نیما جلوی در منتظرمون بود ....هرچی تلاش کرد تا بتونه شنلمو از سرم دربیاره تا ببینتم حریف نشد که نشد(کلا این بشر خیلی چیز فضولیه میگفت میخام ببینم چه شکلی شدی ؟؟؟؟؟؟آخ بدبخت به توچه؟؟؟؟؟)
    لحظه ای که میخاستم وارد عمارت بشم اصلا قابل توصیف نیست این باغ برای من خلاصه میشد در تموم خاطرات کودکی خاطراتی از زیبا ترین وپاک ترین دوران زندگیه من واین برام سخت بود که حالا به عنوان عروس وارد این باغ بشم وبا همه ی خاطراتم وداع کنم ..........
    ***********
    چشماموبستم ودر حالیکه زیر لب بسم الله میگفتم وار شدم لحظه ی اول کسی متوجه ی حظورم نش ومن با قدمایی محکم به سمت جایگاه عروس ودوماد جاییکه فرها با چشمش داشتقورتم میداد پیش رفتم .........
    تقریبا دیگه همه ی نگاه ها روی من زوم شده بود یه دفعه از زوم شدن این همه نگاه روی خودم هول شدم این بودکه پام پیچ خورد
    وروی زمین ولو شدم (وای خا چقر خیط شدم)فرزاد اولین کسی بود که به خودش اومد وچون بهم نزدیک بود اومد کمکم ودستشو گرفت جلوم ومن در حالیکه یه لبخند صمیمی بهش هدیه میکردم از روی زمین کنده شدم وفرهاد هم چشماش سرخ شدشو زوم کرده بو روی من بود ویه لبخند خیلی جیگر به لب داشت وبا یه اخم خیلی خیلی نمکی(الهی بمیری که وقتی منیخندی لپ ها خوشگلت دختر کشی میکنه )فرزاد وقتی دستامو در دستای فرهاد قرار میداد در حالیکه زیر لب وطوری که فقط مادوتا بشنویم بهمون یاد آور شد که حتمازود تند سریع به مهمونا خوش آمد بگیم ....(اِی خدا !!!!!!!حالا کی حال داره با 500نفر آدم خوش وبش کنه )
    بالا خره سلام واحوال پرسیا تموم شدهومن نفس حبس شدمو بیرون دادم (آخیش).......
    هردوتامو باهم بون اینکه بهم حرفی بزنیم در حال لج ولجبازی بودیم بعد از اینکه دایی رو دیدم از خوشحالی در حال مرگ بودم دایی نمیدونم چرا همش آشفته بود و؟آخرم نتونست طاقت بیاره و وسطای مجلس ،مجلس رو ترک کرد وتنها از موثع خداحافظیش توی گوشم زنگ خورد این بود(هر وقت به معنی واقعیه کلمه تونستی کلمه ی مجنون زو درک کنی حق داری درباره ی گذشته ی من بدونی ولی پریا حتی اگه الانم وقت پایان دادن به یه صبر توام با عذاب 23 ساله باشه بدون تریدی نمیکنم ولی قول بده که وقتی تونستی کلمه ی مجنون رو درک کنی از بهزاد بخواه تا علت نفرتشو از من وهمچنین طرد شدنمو برات تعریف کنه شد تونستی حماقت منو در ک کنی هر چند که حماقت من در کردنیم نیست........)
    دیگه عادت کرده بودم به این کجکاوی وخیلی دیگه نمیذاشتم ذهنمو در گیر خودش کنه چون بابا تا وقتی از عاشقی در حالمرگ نمیوفتادم نمیهست لب از لب باز کنه ......
    از اول تاآخر مجلس منو فرهاد با هم کورس گذاشته بودیم وبدون اینکه صحبتی باهم بکنیم در حال رو کم کنی بودیم تقریبا هیچ پسری نبود که از دور رقص باهم محروم شه باشهوفرهاد هم مثل من البتهمن یه جوری میرقصیم که کمترین تماس رو باهاشون داشته باشم کلا بدم میومد ستای پسری به تن وبدنم بخوره الانم که داشتم بغلشون حرکات موزون انجام بم مجبوربودم چه کار کنم رو کم کنی بود دیگه .....
    طبق رسم همیشگی ما که عروس باید با پدرش یهدور ئاله برقصه وبعد هم بابا برای همیشه دستامو میذاشت توی دستای فرها تا بالاخره عروس ودومادهم یه دور باهم برقصن .......
    دستای بابا دورم حلقه شده بود ودر حالیکه زیر لب لالایی رو که همیشه وقتی کوچولو بودم زیر لب زمزمهمیکرد وچشمای اشکیشو رو خیره کرده بود به من ......
    با تموم شدن آهنگ بابا پیشونیمو بوسید (پریا تو بای خوشبخت بشی اگه بلای سر تو بیاد من دیگه طاقت یه داغ دیگه رو ندارم اینو مطمئن باش روزی که من شکست تورو ببینم اون روز ،روزِمرگه منه بعد هم دستامو توی دستای فرهاد قرار داد واز فرهاد قول گرفت که بای خوشبختم کنه .......
    بابا این حرفا رومیزد از خودم متنفر میشدماز اینکهدارم بازیش میدم فرهاد دستامو کشی وبرم وسط همه ی لامپا خاموش شد واقعا ایبن طلسم داشت میشکست ومنو فرهاد برای اولین بار داشتیم میرقصیدیم ........
    ولی دیگه نفسی برام نمونده بود اصلانم توی فکر لجبازی کنی نبودما نه اصلا ولی میترسیم از زور خستگی گاف بدم وبخاطر همینم بود که پاهاموگذاشتمروی پاهای فرهاد،فرهاد همانتظارشو نداشت وایستاد.
    -توروخا فرهاد وای نیسااصلا نفس ندارم(شروع کرد به رقصیدن)
    یه زل زدم به چشمای فرهاد که خیره شده بود به چشمام که دیدم دارم خاک برسر میشم(دیونه ی حالت چشماش میشم)این بودکه تر جیح دادم چشمامو ببندم .....
    دیگه واقعا داشتم از نفسای تند فرهاد که میخور توی صورتم کلافه میشدم که آهنگ تموم شد اومدم چشمامو باز کنم که فرهاد تورم رو زد عقب ودستشو چسبوند روی کمرم ومنو بیشتر به خودش چسبوند وبه دستشم گردنمو سفت گرفت وبلام روبا لبای داغش قفل کرد........
    فرهاد –عزیزم دوستت دارم
    ادامه دارد......
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1390,07,20 در ساعت ساعت : 18:25

  8. 151 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    *~aida bala~* , *زهرا* , *میلاد , -bahareh- , ...sara... , .Mona. , .نویان , 677389 , 9nish9 , aabba , abien , aflak , angle92 , angur , Anolin , Arrosha , Ati__377 , aygeen , Aypinar , Az@de , azad_awesome , azar1 , babsaneh , baran_1990 , behnazhmz , coral , dokhtare babash , eglantine-m96 , elahe atash , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh88 , fakhteh 13 , Farnaz , fatima983 , footy , ghazghaz , gheisareh , gorestan man , haniko1376 , harimeshgh , HAsti-Nj , helen888 , helga1980 , Hodaa37 , katy , khatereh14 , leila.kh , leila93 , lili5225 , lina.m , LOVE STOR , M.gIrL , maedeh angel , mahsa.a , mahtaj , mamorin , many22 , marry1375 , mehrave09 , meno , mfr60 , min00o , mina68 , miny , Miss NiloO , morteza va ati , N A F A S , nafas44 , Nayiri , nedaj , neg neg , neshan , nika21 , niloofarane , niloufar_rose , nita.viok , nlp16001 , perijooon , Raha*10* , raha55 , *Arefeh* , rahha , riitaa , rogzana , saba 68 , saba_lovly , samim , sanamjooje , sara 42 , sara parvizi , sazin513 , sedo , serentipiti , setayesh1363 , setayesh73 , setayesh_p995 , sevda76 , sharona , Shifteh , shiva joon , soda 70 , Soha94 , somy_kh , SONIA B , stiv , tama1011 , tina 1989 , tinairn , UnKnOwN_Sh , vayi , wildfire14 , YA29+1 , yasekabud , zanbagh , zina , zznanin , ~MAR MAR~ , ~pArnYa~ , آبجی نیلوفر , آذردخت , آسوده , ایماز , بازیگوش , بلور , بلوط , بهار سرد , بهار من , بيريا , تهمتن , جیهو98 , رامونا , رز آبی , رونیا , ساراجیکر , سوال , شیما؟ , علی رضاایران , فاطیما8 , فرانـک , فـــرهاد.م , ماهی گلی , منا64 , نادیا** , نرگس بانو , نیکولا 71 , وینا , پهره , کردلیا , گلنار , یغما

  9. Top | #37

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    985
    میانگین پست در روز
    0.83
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    9,961
    تشکر شده 39,927 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Cool blue-prince

    بعد ازاون حرکت فرهادفقط صدای کف وسوت بود که میومد
    یه دفعه به خوم اومدم عوضی داشت اسکلم میکرد که بعدا بهم بخنده منم نامردی نکردم همونطور که لباشو دوباره روی لبام فشار میداد دستمو گذاشتم پشت گرنش وناخن مصنوعی هامو فرو کرم توی گردنش وسرمو کشیدم عقب ......
    هنوز از پنجولی که به گرنش انداخته بودم عصبانی بود همونطور که سرخ شده بود گفت-لیاقت نداری آدم یه بار آدم حسابت کنه....دلیل اینم که که این حرکتو کردم از روی علاقه نبود فقط میخاستم مردم نگن چه داماد سردی،پس لطفا هر چی شنیدی رو فراموش کن.......
    با عصبانیت نفسمو دادم بیرون- کی بهت گفته که خیلی جذابی؟؟؟؟؟؟؟؟من ازت حالم بهم میخوره اون حرکتت هم برای من حال بهم زنترین کار دنیا بود.امثال تو زیادن که به من ابراز علاقه کنن حالا چه راست چه دروغ.........
    منتظر جوابش نشدم داشتم از عصبانیت گر میگرفتم وای که چقدر راحت آدمو تحقیر میکنه ......
    ******
    موقع وداع با بابا تلخ ترین لحظه ی زندگیم بو جلوی عمارت بابا شنلم رو دورم پیچید ودرحالی که که کلاهشو روی سرم مینداخت دوباره پیشونیمو بوسید وآرزو ی خوشبختی برام کرد واینبار دیگه بغضم شکست گریه ای که هیچکس نمیتونست آرومش کنه حتی پرهام وفرهاد هم مثلا میخاست ادای آدمای عاشقودر بیاره با دستمالی که در دست داشت سعی داشت تا آشکامو با ملایمت پاک کنه اگه قدرتشو داشتم شوتش میکرم اونطرف (تو حرصم نده احتیاجی نیست اشکامو پاک کنی..........)بالاخره بعد از به جا آوردن همه ی رسم ورسومات خودمو توی
    (BMV KROOS)
    فرهاد دیدم.......
    انگار جناب آقای داماد حوصله اش سر رفته بود چون بعد از اینکه با سرعت زیادش همه مهمونا رو پیچوند جلوی هتل (......)نگه داشت که باعث تعجب من شد
    -چرا وایستادی پس؟
    فرهاد-خب اینکه دیگه سوال پرسین نداره وایستادم تا برای عروسم یه شب رویایی بسازم ...
    با حرص نفسمو دادم بیرون واز ماشین پیاده شدم همونطور سرمو از پنجره کردم تو-دلم برای زنت میسوزه که قراره تورو تاآخر عمرش تحمل کنه .........
    همونطور که پیاده میشد گفت-اِچه جالب تا حالا ندیده بودم کسی دلش برای خوش بسوزه
    -توی خواب ببین ......
    فرهاد –توی بیداریم میبینم خانمی........
    -یه سوال ؟؟؟؟؟؟؟
    فرهاد-بگو
    - المیرا میر برنامه هات(معشوقه ی عزیزت)چرا نبود؟
    یه نگاه به چشمام کردبعد در حالی که یه لبخند خبیثانه میزد گفت-رفته بارسلون تا شرایط حظورمنو برای آخرین بار بررسی کنه ،اتفاقا خیلیم دلم براش تنگ شده ......
    نفسمو به تندی دادم بیرون میخاست حرصم بده ........مردشور خودتو معشوقه ات رو باهم ببرن........
    با هم وارد شدیم فرهاد هنوز از حرص دادنه من سر خوش بود منم کارد میزدی خونم در نمیومد فرهاد داشت درو میبست که مثه موتور جت خودمو رسوندم به اتاق خواب ودرو از پشت قفل کردم
    -از تنهاییت استفاده کن بشین یه کمی عذا داری برای مدیر برنامه های (معشوقه)محترمت به جا بیار جناب شایان.
    فرهاد-اِ پریا این کارا چیه ؟منم خوابم میاد کجا بخوابم ؟
    -روی سر من .......خب معلومه دیگه روی کاناپه.
    فرهاد-عمرا من روی کاناپه بخوابم (!)اونطوری کمرم داغون میشه اذیت نکن بابا منکه کاریت ندارم تو یه طرف بخواب منم یه طرف دیگه........
    -منم عمرا بذارم توبیای توی اتاق اونطوری امنیت ندارم حلا هم لطفا خفه شو دیگه خوابم میاد
    فرهاد یه لقد زد به در وبه حرفم گوش داد دیگه خفه شد.
    ********
    امروز چهارمین روزیه که وارد خاک اسپانیا شدیم از وقتی از خاک وطنم جداشدم بخاطر حماقتم از خودم متنفر شدم واقعا مامان راست میگفت من خیلی احمقم !!!!
    ادامه دارد...............
    نـــــــــــــــــقــــــ ـــــد
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1390,07,20 در ساعت ساعت : 18:19

  10. 158 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    *~aida bala~* , *زهرا* , *میلاد , -bahareh- , ...sara... , .Mona. , .نویان , 677389 , 90ia , 9nish9 , aabba , abien , afafa , aflak , ahmadi_1362_2 , Amirsam1 , Anolin , Arrosha , Ati__377 , aygeen , Aypinar , Az@de , azad_awesome , azar1 , babsaneh , baran_1990 , behnazhmz , coral , dokhtare babash , eglantine-m96 , elahe atash , enchanter , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh.t , faezeh88 , fakhteh 13 , farah2 , Farnaz , fatima983 , footy , ghazghaz , gheisareh , ghorbani , gorestan man , granaz , haniko1376 , harimeshgh , HAsti-Nj , helen888 , helga1980 , Hodaa37 , katy , khatereh14 , leila.kh , leila93 , lili5225 , lina.m , M.R.K , maedeh angel , mahsa.a , mahtaj , makhmal_66 , mamorin , many22 , marmara25 , marry1375 , martire , mehrave09 , meno , mfr60 , min00o , mina68 , Miss NiloO , morteza va ati , my ring , N A F A S , nafas44 , Nayiri , nedaj , neg neg , neshan , nika21 , niloofarane , niloufar_rose , nita.viok , nlp16001 , perijooon , polymehr , Raha*10* , *Arefeh* , rahha , riitaa , rogzana , saba 68 , saba_lovly , samim , sanamjooje , sara 42 , sara parvizi , sazin513 , serentipiti , setayesh1363 , setayesh73 , setayesh_p995 , sevda76 , sharona , Shifteh , shiva joon , soda 70 , Soha94 , somy_kh , SONIA B , stiv , Taataa , tama1011 , tina 1989 , tinairn , UnKnOwN_Sh , wildfire14 , YA29+1 , yasekabud , zahra1371 , zanbagh , zina , zznanin , ~MAR MAR~ , ~pArnYa~ , آذردخت , آسوده , ایماز , بازیگوش , بلور , بلوط , بهار سرد , بيريا , تهمتن , جیهو98 , رامونا , رز آبی , رونیا , ساراجیکر , سوال , شیما؟ , علی رضاایران , فرانـک , فـــرهاد.م , ماهی گلی , منا64 , نادیا** , نرگس بانو , نیکولا 71 , هانی عسل , وینا , پیازچه , کارولین , کردلیا , یغما

  11. Top | #38

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    985
    میانگین پست در روز
    0.83
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    9,961
    تشکر شده 39,927 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Cool blue-prince

    مامان راست میگفت من واقعا احمقم ،یه احمقی که خیلی خیلی ادعای عاقل بودن داره.......
    دلم گرفته این چند روز فرهاد کاملا مثل یه غریبه باهام برخورد کرده البته شاید تقصیریم نداره چون تمرینات بدن سازی خیلی خسته اش میکنه وقتی میاد خونه دیگه حا ل کل کردن با منو نداره.......
    امروز دیگه تصمیم گرفتم یه دوری توی خیابونای اطراف بزنم آخه اینطوریم که نمیشدهمینطور ول بگردم توی این 2سال باید به فکر ادامه تحصیل میفتادم مگه نه اینکه من همیشه آرزوی دندون پزشکی رو داشتم الانم که موقعیتم جور بود باید سریع تراقدام میکردم
    حالا این بحثو بیخی الان باید به فکر گردشم باشم وایییییییییی خداچقدرجای نیشاخالیه دلم براش یه نقطه شده.........
    خیلی خب بابا بسه دیگه رسمادارم منگل میشم با خودم دارم درد ول میکنم، وایییییییی نه خدا نکنه ایشاالله که المیرا پیش مرگم بشه دختره وزق........
    جای فرهاد خالی دارم حسابی قربون دست وپای بلوری معشوقه ی عزیزش میرم.
    اَه دوباره یادم افتاد اعصابم حسابی داغون شد اصلا الان اون وزقو بیخیال الان بایبه فکر عشق وحال خودم باشم
    با این ازروی کاناپه بلند شدم وبطرف اتاق رفتم امروزشدیدا هوای بیرون گرم بود رفتم سمت کمدم داشتم نبال یه لباس خنک میگشم که چشمم به سارافون سفید رنگم افتاد بون فکر سریع کشیمش بیرون وتوی تنم پرو کردم نه خدایی خوب بود فقطمشکلش این بودکه خیلی کوتاهه که اونم با ساق سفید رنگ حل کردم سارافونم یقه ی گرد داشت وآستینای سه رب و قدمشم تا ران پاهام میومد سریع صندل های قرمزم پوشیدم ورفتمجلوی آینه.......
    نه خدایی خیلی جیگرشدم الهی که المیرا پیشمرگم بشه.........
    برم برای خودم صدقه بذارم که مطمئنم الان اگه برم بیرون همه غش میکنن.
    موهای فرم صورتمو قاب گرفته بود همه رو باز ریخته بودم دورم این چندوقته بخاطراینکه کوتاه شون نکرده بودم بتا پایین کمرم میومد چتری هامم که دیروز از بس حوصلم کف رفته بود اتو کرده بودم .......
    دیگه بابا بسه چقدر قربون صدقه ی خودم رفتم بابا فهمیدم خیلی جیگرم، بذار برم یه ذره ولگردی..........
    همونطور سرمو انداخته بودم پایین وداشتم راه میرفتم وهم زمانم فکر میکردم که اِی خدا الان کجا برم که با دیدن یه اعلامیه که خطاب به هوارای بارسا بود نظرمو بخودش جلب کرد از طرف مدیریت بارسا بودکه خطاب به هوادارا اونا رو جهت حظور در جشن معرفی بازیکنای جدیداین تیم از اونا دعوت به عمل آورده بود تا در نیوکمپ حظور پیدا کنن......
    با دیدن اعلامیه مثل اسپندروی آتیش از جا پریدم .........
    نامرد عوضی یه کلام به من نگفته بود (حال تو میگیرم ببین کجاس آقای شایان!)
    اصلا نفهمیدم چطور یه تاکسی گرفتم وخودمو به نیوکمپ رسوندم وقتی از ماشین پیاده شدم از جمعیتی که به طرف استایوم میرفتن دهنم باز موندالبته من شبیه این جمعیتو توی دربی دیده بودم ولی باورم نمیشد بخاطر معرفی بازیکناشون هم چنین جمعتی بیاد....
    حالا اینو بیخی.......
    یه دفعه به فکر کِرم ریختن به فرهاد افتادم البته بعید میدونستم گوشیش روشن باشه ولی خیلی خب باکی نیست امتحانش هم ضرری نداره........
    دیگه داشتم ناامید میشدم از برداشتن گوشیش که صدای نکره اش توی گوشم پیچید.....
    فرهاد-هااااااااااااااااااان؟

    -خیلی بیشعوری این چه طرز سلام کردن به عشقته هان؟؟؟؟؟؟-
    فرهاد-پریا به سرت دیوونه شدی؟؟؟؟چکار داری ؟؟؟؟؟کارتو بگو باید گوشیمو خاموش کنم سریع؟؟؟؟
    -هان؟؟؟؟هیچی کار خاصی نداشتم....
    داشتم همونطور حرف میزدم که انگار فرهاد از صدای همهمه ای که از اطرافم میومد فهمید بیرونم
    فرهاد-تو رفتی بیرون؟؟؟؟؟الان کجایییییییی؟
    -داشتم میگفتم من شاید امشب دیر بیام خونه میخاتستم بدونی خب حالا کاری نداری؟؟؟؟(شدیدا میخاستم کرم بریزم خب چکار کنم دیگه ؟؟؟؟؟؟)
    فرهاد- پریا دیوونه نشو اینجاایران نیست امنیت ایران ونداره هر جا هستی زود برو خونه خواهش میکنم (!)تو دست من امانتی!
    -امانت!!!!!واژه ی غریبیه تو فقط حکم یه هم خونه ای 2ساله رو برای من داری دیگه هم چرت وپرت نگو اوکی؟داشتم میگفتم دوست پسرم دعوتم کرده پارتیش میخاد منو به بقیه ی دوستاش معرفی کنه الانم فقط زنگ زدم یه احوالی ازت بپرسم که فهمیدم زنده ای خب دیگه کاری نداری عزیزم؟؟؟؟؟
    فرهاد-پریا خودت حکم خودتو امضا کردی مطمئن باش اگه بفهمم که داری راست میگی زندت نمیذارم چون روی بد جاییم دست گذاشتی الانم مطمئن باش اگه بیام خونه ببینم نیستی سالم نمیذارمت مطمئن باش،چون تا وقتی اسمت توی شناسنامه منه حق نداری از این غلطا بکنی !
    -چرت نگو بچه میترسونی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ببین من هر کاری دلم بخاد میکنم به تو هم ربطی نداره الانم دیگه کار دارم بایییییییییییییی!
    فرهاد- تهدیدمو جدی بگیر با من بازی کنی بد جور بازیت میدم !بهتره اینو هم در نظر بگیری تو فقط 2سال مهمون منی !
    -خفه شوعوضی خدارو شکرمیکنم که قرار نیست تا آخر عمرم تحملت کنم برو به درک ..........
    فرهاد-پریا فکر نکن با خارج شدن از ایران من اصل خودمو فراموش کردم با غیرتم بازی کنی بهت ثابت میکنم غیر از یه همخونه ای 2ساله من الان همسرتم تو هم حق نداری از این غلطا بکنی فقط لازمه 2سال تحمل کنی بعد از اونم دیگه به من ربطی نداره ........
    با گریه جیغ زدم – با حرفات چی رو میخای ثابت کنی هان؟اینکه برات مهم نیستم و فقط بخاطر اون اسم لعنتی که توی شناسنامه ات رفته داری باهام حرف میزنی ؟بهتره بدونی خودم همه ی این حرفاتو از حفظم الانم فقط میخام برم حال کنم همونطوری که توحق داری با مدیر برنامه ی عزیزت لاس بزنی الانم برو به درک .......
    فرهاد –خفه شو تو حق نداری........
    داشت حرف میزد ولی حوصله ی اینکه بیشتر قلبمو بشکنه رو نداشتم وبخاطر همینم قطع کردم.......
    نمیدونم اون حرف چطور به ذهنم رسیدفقط میدونستم اصلا حرف خوبی نبود ولی میخاستم فقط عکس العملشو ببینم که حالمو حسابی گرفت
    حرفاش واقعا تحقیرم میکرد خاک بر سر این قلب احمقم بکنن که دلشو به کی خوش کرده آخه این اصلا لیاقت دوست داشتن داره؟؟؟؟؟؟؟؟
    واقعا حرفاش اشکمو در آوردبعد از اینکه یه ذره گریه کردم اشکامو پاک کردم ویه بلیط گرفتمو رفتم توی استادیوم......
    خدا من آخه به کی رفتم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    که اینقثدر خنگم !!!!
    همیشه ی خدا باید اول یه کاری رو بکنم بعد فکر بکنم که آیا درست بود یانه حالا با این غلطی که کردم فرهادو کجای دلم بذارم ....مطمئنم امشب باهدف ادب کردنهمن میاد خونه....
    سعی کردم کمتر فکرکنم وشروع کردم به دید زدنه بازیکنا.......
    اِی جان مسی رو ببین چه جیگر شده موهاشو کوتاه کرده.......
    وای وای داویدو ببین نمیدونم دنی (جیگرم)چی در گوشش گفت که از خنده منفجر شدخب این که دیگه فکر کردن نداره دنی به دلقک بودن معروفه(!)واااااااااااا دلقک چیه؟ بچم دنی فقط یه کمی شوخه قربونش برم .........
    وای وای ژاویوببین چه اَخمیم کرده با یه من عسل هم نمیشه خوردش.........
    نگاهم روی سسک (فابرکاس)زوم شد ای جانم چه پیراهن بارسا بهش میادا........
    وامافرهاد ،شدیدا عصبی بود همونطور که با چهره ی سرخ شدش زل زده بود به زمین وهی دستشو میکرد لای موهاش که ازش دعوت شد تا برای هوادا یه کمی صحبت کنه........
    فرهاد همونطور که داشت ابراز خوشحالی میکرد از اینکه میتونه جز کوچکی از مجموعه ی بزرگ بارسا باشه وباعث شادی هواداباشه.......
    خلاصه همون چرت وپرتایی که هر بازیکنی برای مخ زنی هوادای تیمش تحویل مردم میده دیگه......
    حالا من همونطورهنگ کرده بوم که بااون عصبانیتش چجور این کلامت قلمبه سلوبه رو چطور ریف میکنه قافل از اینکه بابا اینا همشون استاد مخ زنین ........
    دیگه حوصله ی ادامه ی جشنو نداشتم اونقدر گرمم بود که دیگه تحملم تموم شد واز استادیوم زدم بیرون البته بیشتر بخاطر قهرم از فرهاد بودبااینکه اون نمیدونست من نیوکپم ولی بازم وقتی بهش نگاه میکردم احساس میکردم دارم غرورمو زیر پا له میکنم.
    همونطور با بی حوصلگی سرمو انداخته بودم پایین وداشتم قمامو میشمردم چون پرنده هم پر نمیزد بیرون استادیوم انگار همه ی مردموتکونده بودن توی استادیوم از شنیدن صدای ماشینی با ذوق خودمو پرت کردم توی خیابون ولی تا نگاهم به پسر که نه بیشترواژه ی میانسال براش مناسب بود یه هیکل گوریلیم داشت بایه قیافه توی مایه های میمون با یه لبخند وحشتناک که هوس رو توش میتونستی ببینی که جلوی پام زد روی ترمز سنگکوپ کردم .برگشتم همونطور که سعی میکردم که اعتماد به نفسمو حفظ کنم به سرعت قدم هام افزودم .....
    ولی انگار یارو نمیخاست بیخیال بشه ول کنم نبود دنبالم راه افتاده بو همینطور یه چیزایی رو بلغور میکرد که توی اون شرایط اینقدر ترسیده بودم نمیتونستم حرفاشو بفهمم همونطور داشتم تقریبامیدویدم که یارو بازومو گرفت و نگهم داشت وهمونطور که تیکه از موهامو گرفت توی دستش وشروع کر دوباره به بلغور کردن ولی من با صدای ویراژ ماشینی که دوباره در حال رد شدن بود به خودم اومدم وچشمامو بستم وشروع کردم به جیغ زدن شاید 5قیقه به طور مداوم جیغ میزدم اونقدر ترسیده بودم که در حال قبض روح بودم ودست به دامن همون جیغایی شده بودم که پژمان ازش متنفر بود.
    دیگه آخریا صدام در نمیومد فقط صدای دادگوریلو شنیدم که با سرعت منو ول کردوبعدم صدای کشیده شنه لاستیکای ماشینشو ومنم همونطور که چشمامو بسته بودم زانو هام شل شد وهمونطورکه چشمام بسته بودقطره های اشکم راهشونو توی صورتم پیداکردن از ترسم جرات اینو نداشتم ک هچشمامو باز کنم که ببینم چی شد که یارو گذاشت رفت.........
    ادامه دارد........
    من نقد میدوستم بچ ها دارم افسردگی میگیرم از بس منتظرم 1کی بیاد توی تایپیک نقد ولی هیچکس به خوش زحمت نمیده بیاد
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1390,07,20 در ساعت ساعت : 18:14

  12. 156 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    ~Niayesh~ , *~aida bala~* , *زهرا* , *میلاد , -bahareh- , ...sara... , .Mona. , .نویان , 677389 , 9nish9 , aabba , aflak , ahmadi_1362_2 , Amirsam1 , Anolin , Arrosha , Ati__377 , aygeen , Aypinar , Az@de , azad_awesome , azar1 , babsaneh , baran_1990 , behnazhmz , dokhtare babash , eglantine-m96 , elahe atash , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh.t , faezeh88 , farah2 , Farnaz , fatima983 , ghazghaz , ghorbani , gorestan man , haniko1376 , harimeshgh , helen888 , helga1980 , Hodaa37 , jewelry , katy , khatereh14 , lake , leila.kh , leila93 , lili5225 , lina.m , LOVE STOR , mahbano , mahsa.a , mahtaj , makhmal_66 , mamorin , many22 , marmara25 , marry1375 , mehrave09 , meliika , meno , mfr60 , min00o , mina68 , miny , Miss NiloO , morteza va ati , N A F A S , nafas44 , Nana_m0rena2006 , Nayiri , nedaj , neg neg , neshan , nika21 , niloofarane , niloufar_rose , nita.viok , nlp16001 , perijooon , polymehr , Raha*10* , raha55 , rahha , riitaa , rogzana , saba 68 , saba_lovly , saman84 , samim , sanamjooje , sara 42 , sara parvizi , sazin513 , sedo , serentipiti , sevda76 , sharona , shiva joon , soda 70 , Soha94 , somy_kh , SONIA B , Patient.Stone , stiv , Taataa , tama1011 , tina 1989 , tinairn , UnKnOwN_Sh , wildfire14 , yasekabud , zahra1371 , zanbagh , zeinab_bl , zina , zznanin , ~MAR MAR~ , ~pArnYa~ , آبجی نیلوفر , آذردخت , آسوده , ایماز , بازیگوش , بلور , بلوط , بهار سرد , بهار من , بيريا , تهمتن , جیهو98 , رامونا , رز آبی , رونیا , زهرا زهرایی , ساراجیکر , سوال , شیما؟ , عسل ماهانی , علی رضاایران , فاطیما8 , فرانـک , فـــرهاد.م , ماهی گلی , منا64 , نادیا** , نرگس بانو , نیکولا 71 , هانی عسل , وینا , پهره , کردلیا , گلنار , یغما

  13. Top | #39

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    985
    میانگین پست در روز
    0.83
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    9,961
    تشکر شده 39,927 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    Cool blue-prince

    همونطور داشتم از گریه میلرزیدم که یکی بازو هامو گرفت وبه شدت تکونم داد یارو مدام تکرار میکرد چشاتو باز کن خانم اتفاقی نیوفتاده ....
    نمیدونم چی شد ولی آهنگ صداش باعث شد بهش اطمینان کنم وهمون اطمینان هم باعث شد چشمامو باز کنم ......
    با باز کردن چشمام بجای اینکه چشمم به یه گوریل بیوفته توی چشمای سبز جذابی غرق شدم که بااخمی عمیق چشماشو دوخته بود به من واقعا اون لحظه هیچ کنترلی روی خودم ورفتارم نداشتم فقط به دنبال تکیه گاهی بودم که ترسمو از خودم دور کنم وچشمای معصومانه ی اون آقاهه ام یه اطمینان غیر قابل توصیفی رو توی تنم تذریق کرد وبخاطر همینم شیرجه زدم توی بغلش وشروع کردم به گریه طرف هم با چشمای گشاد شده زل زده بود به من .......
    نمیدونم دقیقا اون لحظه چه احساسی داشتم ولی با همه ی وجود به چهره ی معصومانه ی آقاهه اطمینان داشتم وشاید یکی از دلایلش هم حس این بود که چهره اش شدیدا برام آشناس.......
    موهای سیخ سیخی قهوه ای تیره......چشمای سبز تیره .......پوست سفید .......ته ریش قهوه ای رنگ خیلی جیگرش کرده بود.........هیکل روی فرم ورزشکاری وقد بلند که توی تیشرت چسبون طوسی رنگ و شلوار مشکی رنگ جذاب تر هم نشونش میداد .......
    احساس میکردم میشناسمش ولی هرچی به مخم فشار میووردم هیچی یادم نمیومد شاید بخاطر ترسی بود که هنوز همه ی بدنم رو روی ویبره نگه داشته بود.
    اونم انگارترسی که توی وجودم بود رو حس کرده بود ........
    بعد از چند دقیقه به خودم اومدم و با چهره ی سرخ شده خودمو از توی بغلش کشیدم بیرون ........
    غریبه ی آشنا-خانم فکر کنم خیلی ترسیدید.........اگر مایل باشید میتونم شما رو تا یه مسیری برسونم چون حال حالا از اینجا ماشینی عبور نخواهد کرد........
    با تردیدی غیر قابل وصف قبول کردم .......
    منو به سمت ماشینش برقه کر د........
    چند دقیقه ای بود که داشتم فکر میکردم که ای خدا من اینو کجا دیدم که یه دفعه با خودم گفتم ای جانننننننننن چه چقدر شبیه جرارد پی کیه .........
    وبدون فکر شروع کردم به حرف زدن
    -من نمیدونم چطور باید از شما تشکر کنم واقعا یه دنیا مدیونتونم
    هیچی نگفت فقط باهمون ژست خیره شده بود به جلو........(واه واه چه بی شخصیته بی ادب.............ولش کن خوشگله گناه داره بهش فوش بد بد بدم منظورم همون فحشه ها .........)
    منم همونطور ادامه دادم -شما ........نه یعنی چطور بگم.......خیلی چهرتون برام آشناس.......
    پیکی-باعث افتخاره ولی احتمالا که نه همون 100%توی بازیای بارسا منو دیدید مدافع وسط گواردیولا هستم .
    ماشینشو یه گوشه نگه داشت وبرگشت به طرفم
    پیکی-مایه ی افتخاره که منو میشناسی.......نمیخای خودتومعرفی کنی؟
    -پریا هستم پریامتین
    پیکی –چه اسم زیبایی پریا.......پریا اهل کجایی؟
    -من اهل ایرانم
    پیکی یه دفعه به هیجان اومد ورحالیکه سرشو نکون میداد تکرار کرد ایران ........همون کشور افسانه ای وبا تمن آخه میدونی چیه من شیدا عاشق تاریخم ویه چند وقتیه عاشق افسانه ها وتمدن کشورتو شدم وبعد همبا خودش تکرار کرد ایران سرزمین کوروش هخامنش ......فرهاد وشیرین ......لیلی مجنون ......وسزمین آرش کمانگیر......
    وبعد هم سینشو با غرورداد جلو پیکی-حال کردی من اهل خالی بندی نیستم ولی واقعا کشور رویایی داری من بهت حسودیم میشه بخاطر داشتن وطنت ......چی باعث شده که کشوری بااون قدمت وزیبایی رو رها کنی و به یه کشور دیگه مهاجرت کنی ،زیبای پارسی.......
    -زیبای پارسی یعنی چی؟؟؟؟؟
    پیکی-آره!!!!!! زیبای پارسی باورت نمیشه برو خودتو توی آینه نگاه کن تو با اون موهای مشکیت هر آدمی رو میتونی مسخ کنی پریاتو واقعازیبایی.......
    از تعریفش سرشوق اومدم وبه تعبیر دیگه جو گیر شدم
    -بخاطر شغل همسرم
    پیکی یه ابروشو داد بالا وبا تعجب زمزمه کرد همسرت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
    -آره بخاطر همسرم همکار وهمباشگاهیت ......
    پیکی-تو همسر فرهادی ؟؟؟؟؟؟باورم نمیشه .....
    -چرا ؟خیلی دور از واقعیته؟
    -نه نه آخه توخیلی بچه ای چطور باور کنم که ازدواج کردی؟؟؟؟؟؟؟
    هیچی نگفتم فقط با یه لبخند تلخ نگاهش کردم اونم کنجکاوی نکردوهمونطورادامه داد –ولی بهت تبریک میگم بخاطر داشتن فرهاداون خیلی فوق العاده اس هنوز نیومده بازار مارو کسات کرده هر روز سر تمیرن هودارا خالی میشن سرش وبعد هم با شیطنت خندید وبازم ادامه دادبرای اینکه حسودید نشه به فرهادم تبریک میگم بخاطر داشتم همسری مانند پری درست مثل اسمش ........
    دوباره جو گیر شدم ونیشم تا پس کله ام باز شد
    پیکی-ولی خیلی جالب شدا نه؟؟؟؟؟؟؟
    -چی؟
    پیکی-اینکه درست روزی که من حوصله نداشتم جشن بارسا برگذار شد و جالبتر اینکه وسطای جشن که دیگه حسابی طاقطم طاق شد وقتی قصد ترک نیوکمپ رو داشتم دختری رو از دست یکی از اراذل اوباش اسپانیا نجالت میم که از قضا اون همسر ستاره ی جدیده بارسا فرهاد شایانه ......
    واین شد زمینه ی دوستی منوپیکی اونم درست زمانی که داشتم افسردگی حادی میگرفتم اون روزا آشنایی ما باهم یه نعمت بزرگ بود برای من .....
    پیکی کسی شد که نبودنیشا سنگ صبورم بود.
    میدونستم توی عُرف ما وقتی یه دختر وپسر باهم دوستن تهش منتهی میشه به عشق و ازدواج و..........
    ولی دوستی ما باهم دوتا تفاوت بزرگ با بقیه داشت یکی اینکه هم من ذره ذره داشتم بیشترتوی عشق فرهاد غرق میشدم هم پیکی همسرش شکیرا رو در حد لالیگا میپرستید واینکه ما جفتمون متاهل بودیم ومن نسبت به پیکی حسی برادرانه داشتم درست همتای حسی که البته دخترونه اش روبه نیشا ی عزیزم داشتم وهمه ی اینارو گفتم تا برای همیشه توی قلبم نگه دارم که پی کی فقط یه دوست ساده وهمدمی بود برای روزای سخت غربتم .........
    ادامه دارد ...........
    یه نقد کوچولو بکنید چیز زیای از دست نمیدیدا هی من هیچی نمیگم شماها از رو نمیرید بخدا اصلاکارسختی نیست برید نقد کنیدبدونم دوست دارید چطور تمومش کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟blue_prince | عسل کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
    منتظر نقداتون هستم.............
    یه سری هم به وبم بزنیدخوشحال میشم اس اسی های گل
    http://blue-prince.blogfa.com/
    نــــــــــــــــــــــــ ــــــــــقــــــــــــــ ـــــــــــــــــــــــــ ــــــــــد
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1390,07,20 در ساعت ساعت : 18:18

  14. 147 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    ~Niayesh~ , *~aida bala~* , *~Faezeh~* , *زهرا* , *میلاد , -bahareh- , ...sara... , .Mona. , .نویان , 9nish9 , aabba , abien , aflak , ahmadi_1362_2 , Amirsam1 , Anolin , atish69 , Ati__377 , aygeen , Az@de , azad_awesome , azar1 , babsaneh , baran_1990 , behnazhmz , boyegandom , doda23 , dokhtare babash , eglantine-m96 , Eyes Wide Shut , fadai , faezeh.t , faezeh88 , Farnaz , fatima983 , ghazghaz , gheisareh , ghorbani , gorestan man , haniko1376 , harimeshgh , helen888 , helga1980 , Hodaa37 , katy , khatereh14 , leila.kh , leila93 , lili5225 , LOVE STOR , maedeh angel , mahsa.a , makhmal_66 , many22 , marmara25 , marry1375 , mehrave09 , meno , mfr60 , min00o , mina68 , miny , morteza va ati , N A F A S , nafas44 , Nayiri , nedaj , neg neg , neshan , nika21 , niloofarane , niloufar_rose , nita.viok , nlp16001 , parisa.1564 , polymehr , Raha*10* , raha55 , rahha , riitaa , rina_rita14 , rogzana , saba_lovly , samim , sanamjooje , sara 42 , sara parvizi , sazin513 , sedena , sedo , serentipiti , setayesh1363 , sevda76 , sharona , shf_aboops , shiva joon , sizert69 , soda 70 , Soha94 , somy_kh , SONIA B , stiv , Taataa , tama1011 , tina 1989 , tinairn , UnKnOwN_Sh , wildfire14 , zanbagh , zina , zznanin , ~MAR MAR~ , ~pArnYa~ , آبجی نیلوفر , آذردخت , آسوده , ایماز , بازیگوش , بلور , بلوط , بهار سرد , بهار من , بيريا , جیهو98 , رامونا , رز آبی , رونیا , ساراجیکر , سوال , شیما؟ , علی رضاایران , فاطیما8 , فرانـک , فـــرهاد.م , مامانی جون , ماهی گلی , منا64 , نادیا** , نرگس بانو , هانی عسل , والا , وینا , پهره , پیازچه , کردلیا , یاسمن71 , یغما

  15. Top | #40

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1390
    نوشته ها
    985
    میانگین پست در روز
    0.83
    محل سکونت
    زیرِ آسمونِ آبـ♥ـــیِ خدا
    تشکر از کاربر
    9,961
    تشکر شده 39,927 در 976 پست
    حالت من
    Ashegh
    اندازه فونت

    پیش فرض blue-prince

    روزهام بدون هیچ اتفاق خاصی در حال گذر بودن ....
    تصمیم گرفتم برای اینکه کمتر حوصلم کف بره ادامه تحصیل بدم وبخاطر همین آزمون وروی کالج .......دادم وبدون هیچ دردسری دوباره غرق درس خوندن شدم جالب این بود که منی که همیشه درس خوندن برام شکنجه ی روحی به حساب میومد با ذوق وشوق درس میخوندم چون تنها امیدم بعد حماقت بزرگی که کردم همین کتابا بودن .......
    من دقیقا احساس قطره ی معلق بارونی رو داشتم که بزودی فرو میریزه همش منتظر یه اتفاق بودم اتفاقی که باعث بشه اون کور سوی امیدی که به عشق فرهاد داشتمم تموم بشه،نمیدونم چرا ولی یه دفعه همه ی وجودمو یاس وناامیدی میگرفت ولی دوباره همه ی وجودم از امیدوآرزو پر میشد .......
    واین برای من ،منی که غرورم شهره ی خاص وعام بود یعنی مرگ ..........
    بخاطر همینم برای فرار از فکر کردن شدم یه بچه خر خوان از صبح که چشمام باز میشد کتابم جلوی چشمم بود تا وقتی که دیگه از خستگی بیهوش میشدم فرهاد هم دیگه مراحل سخت تمرینات پر فشار بدن سازی رو پشت سر گذاشته بود دیگه سر برنامه میرفت به تمرین وسر برنامه هم برمیگشت ولی برنامه اش طوری بود که کم پیش میومد پیش هم باشیم فرهاد شبا دیگه خیلی دیر میخوابید 11 بود وصبح بعد خواندن نمازش و یه صبحانه ی مفصل که انواع واقسام مواد غذایی که یه نفر(که چه عرض کنم به اندازه ده نفر میخورد) میتونه برای صبحانه بخوره میل میکردبعد هم میرفت پیاده روی وبعد هم سالن وزنه وساعت 10 بود که دیگه برمیگشت یه کمی به خونه ور میرفت یه کمی با فرزاد ویا هم باشگاهیای سابقش چت میکرد وبه ایران زنگ میزدوبعد هم میخ کتابای روانشناسی میشد (عاشق کتاب خوندن بود مخصوصا روانشناسی) بعد هم دیگه ناهارشو میخورد ومیرفت سر تمرین وساعت 8 برمیگشت ...........
    توی این دوهفته که از شروع کلاسا گذشته با یه دختر هندی دوست شدم ولی هر کاری میکنم که بتونم باهاش صمیمی بشم نمیتونم ما تفاوتای زیادی باهم داریم ولی مهم تر از اون یه چیز دیگه اس نمیدونم چرا ولی دیگه نمیخام کسی جایگزین نیشا یا جرارد کنم .
    وهمینطور اینکه اگه قضیه ی اینکه من همسر فرهادم توی دانشگاه لو بره شاید برام درد سر درست بشه ..........
    *********
    دِ لعنتی تو کی میخای بزرگ شی ،آخه چرا اینقدر بچه ای........
    ودویاره دستمو مشت کردمو فرود آوردم توی سرم .
    دوباره امروزم مثل یک هفته ی اخیر به حالت یوگا نشسته ام روی کاناپه های خونه ودارم به بدبختی ها وخنگ بازیای خوم فکر میکنم .
    هر چی بیشتر میگذره بیشتر به عمق حماقتای بزرگم پی میبرم !
    وقتی درست به هشت روزپیش برمیگردم چند تا حس متفاوت روتجربه میکنم حس خواستن وتمنا ی رسیدن وحس پس زده شدن وسر خوردگی!
    به همون میزان که دوتا ی اولیش میتونه شیرین وزندگی بخش باشه دوتای آخریش میتونه تلخ ونابودگرباشه .........
    چهارشنبه صبح استاد نیومد ه بود ودوباره مثل چند روز اخیر پارو سعی داشت خودشو به من نزیک کنه ...
    از صبح دپرسم دلم هوای ایرانو کرده .........هوای غذاهای مامان ..........فضای گرم وصمیمی خونه .........کرم ریختن به پژمان............... آغوشای گرم پرهام و...........
    خلاصه همونطور با اخمای توی هم داشتم به طرف خونه میرفتم هنوز خیلی از کالج دور نشده بودم که نمیدونم پارواز کجا پیداش شد وخودشو انداخت جلوی منو وبابالحن مسخره اش به خوردن یه قهوه دعتوتم کرد هر کاری کردم که نرم ولی اینقدرالتماس کردکه قبول کردم از بچگی دوست نداشتم کسی بهم التماس کنه ولی آخرم من روشو زمین بندازم بخاطر همینم بود قبول کردم .........
    پارو ابتدا از سنگین بودن درسا حرف زد انگارفهمید حوصله حرفاشو ندارم .
    مثلا میخاست هیجانیش کنه نه گذاشت ونه برداشت بحثو کش داد به بازی ال کلاسیکویی که سه شنبه برگزار میشد واین روزاکوره ی بحث ها وکری هایی که طرفدارای دوطرف میخوندن داغه دغ بود ..........
    همونطورداشت چرت وپرت میگفت منم اصلابهش گوش نمیدادم ولی یه دفعه از حرفی که داشت میزد آمپرم پرید بالا ومنو به خودم آورد.
    پارو-واقعا بهت حسودیم میشه ......فرهاد خیلی عالیه خوشبحالت بخاطر داشتن هموطنی مثل اون! منکه حاظرمهمه ی داراییمو بدم ولی فقط یک هفته باهاش رفیق شم .خیلی جیگره خداییییییییییی.دلم میخاد فقط یه بار بدن خوشگلشو لمس کنم (ایشششششششششششش چه هیزیه ،عوققققققققققق)وطعم لبای جیگرشو بچشم(عوقققققققققققققققق).... .....دیگه حال خودمو نفهمیدم .
    غیرتی شدم بد فرم وتنها صدایی که گوشمو پر کردصدای سیلی بود که زیر گوشش خوابوندم
    -برات متاسفم ,برو به درک !دیگه هم دنبال من نیا وگرنه حالت میگیرم .
    وبه حالت دو کافی شاپوترک کردم وبا وجدان خودم در گیر شدم پریا ،احمق پر ادعا !
    کی میخای به خودت بیای؟؟؟؟؟؟؟؟؟تو فقط ادعای عاشقی داری توفقط بلدی توی فکرت از عشق بگی دِ لعنتی اگه میخایش چرا یه کاری نمیکنی نمیگم بروازش عشق گدایی کن نه ولی با بی توجهی هات راهروبرای بقیه باز نکن ...........
    تو خودتم میدونی فرهاد طرفارایی مثل پارو زیا داره پس به خودت بیا اولین گامشم که مشخصه تو باید بشی یه خانم ایرانی ودست از این بچه بازیای مسخرت هم برداری باید خونه رو یه طوری درست کنی که فرهاد بعد از تمرین به عشقه اینکه الان بره خونه میتونه توی خونه اش یه فضای گرم ورومانتیک ایرانی رو پیدا کنه یه راست بیاد خونه چون مردای ایرانی اونم توی این فضای سرد وخشک غربت فقط اینطوری پابند خونه میشن اونطوری شاید از اون تفکر بچه گونه ای که از من توی ذهنشه دور بشه ......
    خب بیچارهحقم داره از وقتی منو دیده فقط به فکر لج لجبازی وحرص دادنشم همش تقصیر خوده بی عرضمه.
    از ساعت 12 که رسیم خونه به جای اینکه مثل یه پرنسس به فکر ولگردی باشم دارم خونه روتمیزمیکنم البته تمیز کرن خوب نمیشه اسمشوگذاشت !
    همین دوروز پیش بودکه جولی اومده بوداینجارو تمیز کنه ولی دوباره......آه راستی یادم رفت جولی رومعرفی کنم جولی یه خانم سیاه پوسته که هر وقت میبینمش تامرز سکته کردن پیش میرم .........
    فرهاد استخدامش کرده که هفته ای 2الی3روز بیادیه دستی به خونه بکشه .(نمیدونم این فرهاد چرا اینقرر از آمای سبزه ی مایل به سیاه خوشش میاد اون المیراز اینم از جولی...........)
    حالا داشتم میگفتم خونه عین بازار شام میمونه منم که اصلاتمیز کردن توذاتم نیست هر چی رو از روی زمین ریخته رو بیتوجه به اینکه جاش کجاست بردم توی یکی از اتاقای ته راهرو وهمه رو تخلیه کردم بعدم دستمال کشی وجارو برقی ............الانم که دیگه کمرم ازدرد بیحس شده.....
    ادامه دارد......
    نقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقدنقد نقد نقد
    ویرایش توسط .Dreamy-girl. : 1390,07,20 در ساعت ساعت : 18:11

  16. 147 کاربر از پست .Dreamy-girl. تشکر کرده اند .

    *~aida bala~* , *~Faezeh~* , *زهرا* , *میلاد , -bahareh- , -دایان- , ...sara... , .Mona. , .نویان , 677389 , 90ia , 9nish9 , aabba , abien , aflak , ahmadi_1362_2 , angur , Anolin , Arrosha , Ati__377 , aygeen , Az@de , azad_awesome , azar1 , babsaneh , behnazhmz , dokhtare babash , eglantine-m96 , Eyes Wide Shut , fadai , farah2 , Farnaz , fatima983 , ghazghaz , ghorbani , haniko1376 , harimeshgh , helen888 , helga1980 , Hodaa37 , khatereh14 , lake , leila.kh , leila93 , lili5225 , LOVE STOR , maedeh angel , mahsa.a , mahsafall , mAhTa_sAsI , makhmal_66 , many22 , marmara25 , marry1375 , mehrave09 , meliika , mfr60 , min00o , mina68 , miny , morteza va ati , ms_f90 , N A F A S , nafas44 , Nayiri , nedaj , neg neg , neshan , nika21 , niloufar_rose , nita.viok , nlp16001 , paieez , perijooon , polymehr , Raha*10* , *Arefeh* , rahha , riitaa , rogzana , rytu , saba_lovly , samim , sanamjooje , sara 42 , sara parvizi , sazin513 , sedena , sedo , serentipiti , sevda76 , sharona , shf_aboops , sizert69 , Soha94 , somy_kh , SONIA B , stiv , tama1011 , tina 1989 , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vayi , wildfire14 , yasekabud , yasesefid , Z.BITA , zahra1371 , zeinab_bl , zina , zznanin , ~MAR MAR~ , آبجی نیلوفر , آذردخت , آسوده , ایماز , بازیگوش , بلور , بلوط , بهار سرد , بيريا , جیهو98 , رز آبی , ساراجیکر , سوال , شیما؟ , علی رضاایران , فاطیما8 , فرانـک , فـــرهاد.م , ققنوس98 , مامانی جون , ماهی گلی , منا64 , نادیا** , نرگس بانو , نسیا , نیکولا 71 , هانی عسل , هورتاش , وینا , پهره , پیازچه , کردلیا , کلمه , یاسمن71 , یغما

صفحه 4 از 9 نخستنخست 12345678 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان خاک غریب | Blue Ocean کاربر انجمن
    توسط Blue Ocean در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 96
    آخرین نوشته: 1393,05,22, ساعت : 17:30
  2. blue-prince | عسل کاربر انجمن | موبایل
    توسط Farnaz در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 4
    آخرین نوشته: 1391,04,11, ساعت : 03:25
  3. دانلود رمان blue-prince | عسل کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1390,11,10, ساعت : 11:12

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •