بازگشت   نودهشتیا > اخبار > حوادث > داخلی

 تبلیغات 
سریال خاطرات یک خون آشام (The Vampire Diaries) – فصل اول و دوم – زیرنویس فارسی شال دخترانه ترنج
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۱ اسفند ۱۳۸۸, ۰۶:۳۵ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
مدیر بخش عکس
 
آنیتا آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Red face گفتگو با يك قاتل عفو شده

جوان است و اميدوار به زندگي. تا چند روز پيش سايه طناب دار را بالاي سرش احساس ميكرد اما حالا ديگر نامش در ميان اعداميان نيست و در روياهايش خواب ميبيند چطور در شهر راه ميرود و مانند جوانان ديگر ميخندد و تلاش ميكند تا به آرزوهايش برسد. پوريا كه متهم است دو نفر را با انگيزه سرقت به قتل رسانده است بعد از 3 سال موفق شد رضايت هر دو خانواده را جلب كند. او اكنون در زندان است و بايد منتظر محاكمه به لحاظ جنبه عمومي جرم باشد. وي براي ما از آنچه اتفاق افتاد، آنچه بر او گذشت و آرزوهايش ميگويد.

چند سال است در زندان هستي؟
چند ماه ديگر 4 سال تمام و وارد پنجمين سال ميشود. چه روزهاي سختي بر من گذشت و چقدر عذاب كشيدم. هيچكس نميتواند بفهمد من چه ميگويم مگر آن كساني كه به مانند من آزار ديدهاند.
متهم به قتل 2 نفر شدي، چرا؟
مقصر خودم هستم و از اتفاقي كه افتاده است خيلي ناراحتم. من و همدستم براي سرقت به محل رفته بوديم و نه قتل اما شرايط آنجا طوري شد كه ما مجبور شديم برخورد تندتري بكنيم. البته من مرتكب قتل نشدم.
پس چه كسي مرتكب قتل شده است؟
همدستم اين كار را كرد اما سير پرونده طوري بود كه من نتوانستم حرفم را ثابت كنم.
اما تو در اعترافات اوليه گفته بودي كه صاحب حجره را كشتي و شاگردش را هم با همدستي دوستت به قتل رساندي، چطور است كه حالا ميگويي كار تو نبوده است؟
آن اتفاق واقعا كار من نبود، من در دادگاه هم گفتم كه اعترافات اوليهام را قبول ندارم اما قضات از من قبول نكردند، حتي نامهاي را كه همجرمم نوشته بود به آنها دادم ولي باز هم مورد استناد واقع نشد چون ميگفتند نوشتههاي او نشان دهنده اينكه خودش مرتكب قتل شده است، نيست.
ماجراي نامه چيست؟
در جواب نامه من كه از او خواسته بودم جرم را به گردن بگيرد نامه برايم فرستاد اما به هر حال نامه مورد تاييد دادگاه قرار نگرفت و قضات گفتند اين نامه به معناي پذيرش جرم نيست.
چه كسي نقشه سرقت را كشيد؟
همجرمم اين كار را كرد. من در آن زمان بچه بودم و نميدانستم كاري كه ميكنم چقدر خطرناك است و ممكن است چه عاقبتي داشته باشيم. او به من گفت پيرمردي را ميشناسد كه هميشه پول زيادي را در حجرهاش نگهداري ميكند و به من گفت شبها او و شاگردش در مغازه نيستند. من هم قبول كردم كه همراهش شوم و پول سرقت كنم. البته اول قرار بود فقط سرقت باشد اما وقتي ما به حجره رفتيم شرايط تغيير كرد.
وقتي شما وارد حجره شديد كسي آنجا بود؟
بله صاحب حجره و شاگردش در طبقه بالا داشتند حساب و كتاب ميكردند. ما ابتدا متوجه نشديم. مشغول پيدا كردن گاو صندوق بوديم كه يكباره صدايي شنيديم، صدا از بالا ميآمد، وقتي سرم را بالا كردم متوجه شدم كه كسي در طبقه بالا است. موضوع را به همدستم اطلاع دادم. ما به سمت طبقه دوم رفتيم من چوبي در دست داشتم، وقتي آرام بالا رفتيم من ضربهاي با چوب به هر دو نفر زدم، آنها به زمين افتادند و بعد ما با طناب انها را بستيم. من در طبقه پايين بودم كه همدستم با طناب مرد حجرهدار را خفه كرد.
اما تو در اعترافاتت همه چيز را برعكس تعريف كردهاي و گفتهاي كسي كه طناب را دور گردن مرد حجرهدار انداخت تو بودي اما حالا چيز ديگري ميگويي. حتي همدستت اين اعترافات را قبول كرده است.
گفتم كه آن اعترافات را قبول ندارم. آن گفتهها در شرايط عادي نبوده است.
اما با واقعيت مطابق است.
بله چون من در آنجا بودم و هر آنچه اتفاق افتاده بود را ديدم.
بقيه ماجرا را تعريف كن.
بعد از آن ماجرا بود كه همدستم شاگرد مرد حجره دار را هم خفه كرد.
چرا با او همكاري كردي و با طناب شاگردش را هم كشتي؟
آن موضوع به من ربطي نداشت، من شاگردش را نكشتم او دروغ ميگويد. من فقط با چوب به سر آنها زدم.
تو به پول احتياج داشتي؟
نه اينطور هم نبود كه من واقعا به پول احتياج داشته باشم در واقع ميخواستم هيجان اين كار را تجربه كنم و واقعا ناراحتم كه اين اتفاق افتاد. من اصلا فكر نميكردم اينطور شود.
با همدستت چطور آشنا شدي؟
آشنايي ما از زماني بود كه هممحلي شديم. كمكم به هم نزديك شديم و نميدانستم اين دوستي ممكن است به كجا ختم شود و من را به پرتگاه ببرد.
فاصله سني شما هم زياد است، چه لزومي داشت با هم دوست باشيد؟
او خيلي به من لطف ميكرد و هميشه ميگفت از من خوشش ميآيد و دلش ميخواهد رابطهاش را با من بيشتر كند. كم كم به من نزديك شد و بعد هم دوستي ما عميق شد و آن پيشنهاد را به من داد.
قبل از اينكه سرقت كني چه ميكردي؟
من در آن زمان دانشآموز سال آخر دبيرستان بودم و درس ميخواندم. البته علاقه چنداني به درس نداشتم اما به اجبار خانواده درس ميخواندم تا اينكه سرقت كرديم و در پي آن دو فقره قتل اتفاق افتاد و بعد از آن من بازداشت شدم و درسم هم نيمه تمام ماند.
وقتي زنداني شدي با هم جرمت يكجا بوديد؟
در زندان ، زندانيان جوان را از افراد ديگر جدا ميكنند، من در بند جوانان بودم. او مدتي با من بود اما به خاطر اينكه خطاهايي در زندان انجام داد او را به بند ديگري منتقل كردند.
در زندان چه كارهايي ميكردي؟
اول درسم را تمام كردم و بعد از آن هم سعي ميكردم كتاب بخوانم و دعا كنم تا از اين مخمصه بيرون بيايم و خدا را شكر دعايم مستجاب شد.
واقعيت اين است كه در اين چند سال جهنمي من دوستان زيادي را از دست دادم؛ بچههايي كه بهطور اتفاقي مرتكب قتل شده بودند و نتوانستند رضايت بگيرند و اعدام شدند. شبهاي اعدام براي ما خيلي سخت بود، تعدادي از بچهها را به انفرادي ميبردند و ما نميدانستيم كه آنها صبح باز ميگردند يا نه

واقعيت اين است كه در اين چند سال جهنمي من دوستان زيادي را از دست دادم؛ بچههايي كه بهطور اتفاقي مرتكب قتل شده بودند و نتوانستند رضايت بگيرند و اعدام شدند. شبهاي اعدام براي ما خيلي سخت بود، تعدادي از بچهها را به انفرادي ميبردند و ما نميدانستيم كه آنها صبح باز ميگردند يا نه. بعضي وقتها ميشد كه برميگشتند اما در بعضي موارد هم اين طور نبود و آنها بازنميگشتند. آنها به صورت اتفاقي مرتكب قتل شده بودند و من متهم بودم كه به طور عمدي قتل كردهام. سخت بود كه بتوانم از دو خانواده رضايت بگيرم. واقعا سخت بود اما من هيچوقت اميدم را از دست ندادم، حتي زماني كه دوستانم اعدام ميشدند.
چطور توانستي دل خانوادهها را به دست آوري؟
بيشتر كارها را پدر و مادرم كردند. آنها بيش از حد توانشان به من لطف كردند و از آنها تشكر ميكنم. مادرم روز و شب مقابل خانه مرد حجرهدار ميرفت و پشت در ميايستاد تا بتواند يك دقيقه با آنها صحبت كند. مادرم درك ميكرد آنها چقدر داغدار هستند و حتي اگر برخورد بدي هم با او ميشد اصلا امكان نداشت كه ناراحت شود. او و پدرم تلاش زيادي را براي اينكه بتوانم زنده بمانم كردند. آنها بعد از اينكه موفق شدند رضايت اولياي دم مرد حجرهدار را بگيرند، سراغ خانواده شاگردش رفتند و رضايت آنها را هم گرفتند.
خودت هم تلاش ميكردي؟
نميتوانستم كاري بكنم. در زندان بودم و تنها ميتوانستم به تلفن دسترسي داشته باشم و با آنها تماس تلفني بگيرم البته چند بار به هر دو خانواده زنگ زدم و از آنها طلب بخشش كردم و خواستم تا من را عفو كنند و به جوانيام رحم كنند. من هرگز به آنها بياحترامي نكردم. هميشه گفتم كه ميدانم جانم دست آنهاست و اگر بخواهند ميتوانند بگيرند و خواستم اجازه زندگي به من بدهند.
مگر نگفتي بيگناه هستي پس چرا سعي كردي رضايت بگيري؟
من چارهاي بجز اين كار نداشتم. بعضي از زندانيان هستند كه به دنبال رضايت نميروند و بر بيگناهي خود اصرار ميكنند و سعي نميكنند دل اولياي دم را به دست آورند اما من ميدانستم اين كار فايدهاي ندارد و تمام تلاشم را براي گرفتن رضايت كردم و دوباره به زندگي باز گشتم.
تو رضايت گرفتي و بعد از گذراندن دوران زندانت آزاد ميشوي. حالا كه فقط مجازات زندان در انتظار توست ميخواهم واقعيت را بگويي. قبول داري كه مقصر هستي؟
بله قبول دارم كه نبايد براي سرقت ميرفتم و به حرف همجرمم گوش ميكردم. قبول دارم كه از راه راست در زندگيام خارج شدم و حالا هم دارم تاوان همين موضوع را پس ميدهم و خيلي ناراحت هستم.
برنامهاي براي آيندهات داري؟
بله در اين مدت كه شنيدم اولياي دم رضايت دادند خوشحال شدم و براي آيندهام برنامهريزي كردم. ميخواهم درس بخوانم و كار كنم تا بتوانم خسارتي كه خانوادهام به خاطر من پرداخت كردهاند را جبران كنم. ميخواهم از اين به بعد مانند انسانهاي ديگر راحت و آرام و با شخصيت زندگي كنم. از خداوند ميخواهم من را در اين راه هدايت و راهنمايي و حمايت كند.




...در دل من چیزی اسـت،
مثل یک بیشه نور ، مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم ، که دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت ، بروم تا سر کوه
دورها آوایی ست که مرا می خواند . . .


 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید





آنیتا آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :

محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان

مجموعه ۲۵۰ فیلم برتر سینما به انتخاب سایت معتبر IMDb – زیرنویس فارسی 	کامل ترین مجموعه آموزش زبان انگلیسی برای اولین در ایران

موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
با, شده, عفو, قاتل, يك, گفتگو

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
گفتگو با خدا ! azadehsunny داستان های کوتاه و حکایات 0 ۳ بهمن ۱۳۸۸ ۰۵:۳۳ قبل از ظهر
ای قاتل !!! zizi متفرقه 14 ۱ آبان ۱۳۸۸ ۰۲:۰۷ بعد از ظهر
گفتگو با تهي كلاريز سرگرمی 1 ۳۱ شهريور ۱۳۸۸ ۱۰:۱۵ بعد از ظهر
اتاق گفتگو narin بحث و گفتگو 78 ۲۵ تير ۱۳۸۸ ۰۳:۳۹ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

فروشگاه بزرگ ایرانیان | دانلود کتاب رایگان