بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > جزیره متروکه کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
 
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۲۸ اسفند ۱۳۸۸, ۰۱:۲۸ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
yasi88 آواتار ها
 
yasi88 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Post داستان مرگ شيرين

چراغ راهنمایی برای عبور عابرین قرمز بود . مرد رهگذر در میان خیل جمعیتی که میخواستن به اون طرف خیابون برن ایستاده بود و برای سبز شدن چراغ بیقراری میکرد . چراغ سبز شد و مرد رهگذر به همراه بقیه عابرین به اون سمت خیابون رفت . به مرد رهگذر ماموریتی محول شده بود ، ماموریتی که هیچ کس از اون آگاهی نداشت .

همان طور که مرد رهگذر داشت در پیاده رو قدم میزد ، نگاهش به بچه ای افتاد که در کنار پیاده رو کفش عابرین رو واکس میزد . مرد رهگذر نگاهی به کفشهای کثیف خود کرد و بعد به سمت بچه واکسی رفت . بچه که سر و صورتی کثیف داشت و لباسهای کهته و مندرس به تن کرده بود نگاهی به مرد رهگذر کرد ، مرد رهگذر یک پاشو روی جعبه ای که جلوی بچه بود گذاشت و گفت : برام برقش بنداز . و هنوز حرف مرد رهگذر تمام نشده بود که بچه دست به کار شد و در عرض کمتر از پنج دقیقه کفشهای مرد رهگذر رو برق انداخت .

بچه منتظر گرفتن دستمزدش بود و با نگاهش از مرد رهگذر میخواست تا زودتر پولش را بدهد . اما مرد رهگذر میخواست به نحوه دیگه ای دستمزد بچه رو پرداخت کنه ، مرد رهگذر برای بچه هدیه ای فراتر از هدیه های مادی داشت .

بچه : آقا پس چرا پولمو نمیدی ؟ مگه نمیبینی کفشهاتونو برق انداختم .

مرد رهگذر لبخندی زد و گفت : چرا میبینم ، و حالا میخوام دستمزدتو بدم ، خب دستمزدت چقدر میشه ؟

بچه : ۱۰۰ تومن .

مرد رهگذر : همش ۱۰۰ تومن ؟

بچه : آره ، همش ۱۰۰ تومن ، چیه .. نکنه میخوای بیشتر بدی ؟

مرد رهگذر : آره ، خیلی بیشتر ، من میخوام چیزی بهت بدم که هیچ وقت تموم نمیشه ، میخوام بهت خوشبختیه ابدی بدم ، ثروت بی نهایت ، حالا نظرت چیه ؟

بچه واکس زن با دهانی باز به مرد رهگذر خیره شده بود ، مرد رهگذر میدونست که بچه از حرفهاش سر در نیاورده ، برای همین کنارش نشست و گفت : دوست داری به یه جای خوب ببرمت ، جایی که هر چیزی که دوست داری توش پیدا میشه .

بچه : آره ، ولی چه جوری ؟

مرد رهگذر : کاری نداره ، فقط باید تو بخوای ؟

بچه : فقط همین ؟ یعنی من بخوام تمومه ؟

مرد رهگذر : آره ، اما قبلش باید تو یک چیزی رو قبول کنی ؟

بچه : چه چیزی رو ؟

مرد رهگذر : اینکه من هر جا رفتم تو هم بیای . من میخوام تو رو جایی ببرم که متعلق به اون جایی ، جایی که همه چی هست .

بچه : مثلا چی ؟

مرد رهگذر : مثلا بهترین غذاها ؟

بچه : یعنی پیتزا هم هست ؟

مرد رهگذر : آره .

بچه : دیگه چه غذاهایی هست ؟

مرد رهگذر : هر چی تو بخوای هست و هر چی تو بخوای سریع برات محیا میشه .

بچه : دیگه چه چیزهایی اونجا هست ؟

مرد رهگذر : انواع وسیله های بازی برای تو .

برق خوشحالی صورت معصوم بچه رو فرا گرفت : یعنی پلی استیشن ، سگا ، کامپیوتر و این چیزا هم هست ؟

مرد رهگذر : آره همه اینا هست ، اونجا بهترین خونه ها برای تو هست ، بهترین خدمتکاران رو در اختیار داری ، بهترین مرکب ها رو میتونی سوار شی ، میتونی هر وقت که خواستی از نهرهای شیر و عسلی که در باغهات جارین بنوشی ، میتونی بهترین و خوشگل ترین زنها رو در اختیار داشته باشی ، میتونی گرونقیمت ترین لباسها رو بپوشی ، میتونی خوش بو ترین عطرها رو به خودت بزنی ، میتونی مثل پرنده ها در اسمونا پرواز کنی و ...

شوق و اشتیاق عجیبی در بچه واکس زن ایجاد شده بود ، اون برای رفتن به جایی که مرد رهگذر وعده شو داده بود بیقرار بود ، از طرفی نمیدونست حرفهای مرد رهگذر صحت داره یا نه . برای همین گفت : من چرا باید حرفهای تو رو باور کنم .

مرد رهگذر : چون دلیلی برای باور نکردنت وجود نداره ، من ماموریت دارم که تو رو از اینجا به یک جای خوبی که گفتم ببرم ، چون تو دیگه نباید اینجا بمونی ، وگرنه دیگه هیچ وقت نمیتونی با من به اونجای خوب بیای .

بچه : ولی تو کی هستی ؟

مرد رهگذر : عزرائیل . و ماموریت دارم که تو رو با خود ببرم .

برای بچه نام عزرائیل هیچ مفهومی نداشت و نمیدونست این ملک الموت است که کنارش ایستاده .

عزرائیل : منو خدا فرستاده تا تو رو به بهشت ببرم ، چون خدا دیگه دوست نداره تو توی این دنیا بیش از این سختی بکشی ، چون خدا تحمل دیدن گرسنگی کشیدن تو رو نداره ، چون خدا نمیتونه ببینه بنده هایی مثل تو با شکم خالی سر بر بالین میذارن ، چون خدا طاقت دیدن ظلم در حق بچه هایی مثل تو رو نداره ، خدا به فرشتگانش دستور داده تا بهشت رو برای ورودت تزئین کنن ، خدا بچه ها رو خیلی دوست داره ، مخصوصا بچه هایی مثل تو رو که کسی رو جز خودش توی این دنیا ندارن ، خدا میخواد تو رو پیش خودش ببره ، به جایی که بهش تعلق داری . حالا حاضری با هم به دیدن خدا بریم .

بچه که همچنان در آتش اشتیاق رسیدن به اون غذاها و بازیها و سایر وعده ها بود ، با هیجان گفت : آره حاضرم .

عزرائیل : ولی یک شرطی داره .

بچه : چه شرطی ؟

عزرائیل : اینکه از این دنیای مادی دل بکنی ، اونوقته که برای رسیدن به اون نعمتها و دیدن خدا آماده ای ، تو هنوز بچه ای و قلبت پاکه پاکه ، تو به راحتی میتونی خدا رو ببینی ، حالا دستتو به من بده و دنبالم بیا .

بچه بی اختیار دستش رو در دست عزرائیل جا داد و همراهش راهی شد .

بچه و عزراییل به پشت خیابون شلوغی رسیدند که ماشینها با سرعت در حال حرکت بودند ، عزراییل دست بچه رو کشید و پا به خیابون گذاشت ، آنها تقریبا به وسط خیابون رسیده بودند که ناگهان صدای جیغ ترمزی در فضای اطراف پیچید .

همه نگاه ها به طرف صدای ترمز برگشت ، عده ای سریع خودشونو به سمت ماکسیمایی که وسط خیابون متوقف شده بود رسوندند و دیدند که شیشه جلویش شکسته است و خون روی اونو پوشونده و درست کمی اونطرف تر بچه ای حدودا ۱۲ ساله در حالی که قسمتی از مغزش متلاشی شده روی زمین افتاده است . بچه به سمت بهشت پرواز کرده بود ...
yasi88 آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۹ اسفند ۱۳۸۸, ۱۱:۰۱ قبل از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
yasi88 آواتار ها
 
yasi88 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Post داستان زيباي واقعيت من

لای در باز بود که وارد خونه شدم و نگاهی به آن انداختم ، چه قدر همه چیز فرق کرده بود . انگار چند سال بود به این خونه نیامده بودم . باغچه بزرگ خونه دیگه مثل سابق پر از گل های بنفشه و شمعدونی های زیبا نبود .

حوض خونه هم مثل سابق پر از آب نبود و به جای آب از برگهای خشک شده درخت پیر گردو پر شده بود و دیگه از ماهی های کوچک قرمز ان خبری نبود ، نمیدونم چه بلایی سر این خونه آمده بود ، که رنگ زندگی از آن پر بسته بود .

از سنگ فرشهای قدیمی خونه گذشتم و خودم رو به ساختمون قدیمی آن رساندم . باز هم در باز بود . وارد شدم .سکوت وحشتناکی بر خونه حاکم بود . همه جا سکوت بود و سکوت .

از هال گذشتم و از پله ها بالا رفتم و به اتاق خودم رسیدم . همه چیز مثل آخرین باری که از اتاقم بیرون رفته بودم سرجایش بود ، تمیر مرتب . هنوز ساز گیتارم روی زمین کنار تختم بود . هنوز عکس نازنین ، نامزدم روی میز کامپیوترم بود که داشت به من لبخند میزد . چقدر دلم برایش تنگ شده بود . نمیدونم چند وقت بود که ندیده بودمش ، حتما باید به دیدنش میرفتم . اما اول باید پدر و مادرم رو میدیدم ، میدونستم دلشون برام تنگ شده و برای دیدنم بیتابن .

از اتاقم بیرون آمدم . به آشپزخونه رفتم . اما خبری از مادرم نبود . صدایش زدم اما جوابی ازش نشنیدم . به اتاقش رفتم . روی تختش خوابیده بود . اما ... اما چرا اینقدر پیر و داغون شده بود ، چرا همه موهاش مثل برف سفید شده بود ، چرا پوست شفافش این قدر چروک خورده بود .

بهش نزدیک شدم ، پای چشماش گود افتاده بود و آثار شکستگی در چهره اش نمایان بود . آهسته صدایش زدم ، اما جوابی نشنیدم ، خواب خواب بود . دلم نیومد از خواب بیدارش کنم .

از اتاق بیرون آمدم و به حیاط رفتم ، تصمیم داشتم به دیدن نازنین بروم و بعد دوباره به دیدن پدر و مادرم بیایم . از خونه بیرون آمدم که پدرم رو دیدم که نون به دست داشت به سمت خونه میامد . وای خدای من چه بلایی سر او آمده بود ، او که با عصا راه نمیرفت ، او که پشتش خمیده نبود ، او که عینک به چشم نمیزد ، پس چرا این طوری شده بود . خدایا چه بلایی سر پدر و مادرم آمده ؟

پدرم بی آنکه متوجه من شود ، وارد خونه شد و در را پشت سرش بست و من ماندم یک دنیا سوال . حالا باید به دیدن نازنین میرفتم ، او حتما از همه چیز خبر داشت . اون حتما میدونه چه اتفاقی افتاده ، که پدر و مادرم این قدر پیر و شکسته شدند .

خونه نازنین اینا فاصله زیادی با ما نداشت و خیلی زود به آنجا رسیدم . ماشین مدل بالایی دم در خونه شون ایستاده بود . با خودم فکر کردم حتما مهمان دارند . تقریبا به پشت درشون رسیده بودم که در باز شد و نازنین من دست در دست مردی غریبه از خانه بیرون آمد . در جا خشکم زد ، خدایا او چه کسی بود که دستای نازنین منو توی دستش گرفته بود . او چه کسی بود که نازنین من به بدنش تکیه داده بود و به او اجازه داده بود تا دستش را به دور کمرش حلقه زند . او چه کسی بود که نازنین به رویش میخندید . مگر نازنین نامزد من نبود ، پس چرا عشقش را با مردی دیگر قسمت کرده بود ، آخر او که بود که نازنین من را از من گرفته بود .

(( به کیلومتر شمار نگاه کردم ، سرعتم از ۱۲۰ گذشته بود ، صدای موسیقی تکنو بلند بود و هیجان مرا دو چندان کرده بود و بیشتر مرا ترغیب میکرد تا پارا بر پدال گاز بفشارم .

امین پسر عمویم کنارم نشسته بود . میدونستم ترسیده ، من هم برای اینکه اونو بیشتر بترسونم ، شروع کردم به ویراژ دادن و لایی کشیدن . از بدجنسی خودم خنده م گرفته بود ، امین مثل دخترها جیغ میکشید و قسمم میداد که بایستم ، اما من گوشم به این حرفها بدهکار نبود . ))

نمیدونم این افکار از کجا به یکباره به مغزم هجوم آوردند ، اما تا اومدم به خودم بجنبم ، نازنین من همراه اون مرده غریبه سوار ماشین مدل بالایی که دم در پارک بود شدند و با سرعت از آنجا دور شدند و من ماندم یک دنیا سوال که برایم بی جواب مانده بودند . چه کسی میتوانست جواب این سوالها را به من بدهد ؟

یاد امین افتادم ، او حتما از همه چیز خبر داشت ، پس باید به دیدن او میرفتم .

نیم ساعت بعد به خونه امین رسیدم . پشت در ایستادم و خواستم زنگ را فشار دهم ، که متوجه شدم دستم بدون اینکه زنگ را بفشارد از میان آن عبور میکند ، از ترس چند قدم به عقب برداشتم و دستم را جلوی صورتم آوردم و به آن خیره شدم

هیچ دلیل منطقی ای برای این کار وجود نداشت . دوباره به سمت در رفتم و این بار دستم را روی در گذاشتم و فشار دادم ، دستم از میان در گذشت . از شدت ترس سر جایم میخکوب شده بودم .

.... : هی پسر داری چی کار میکنی ؟

سرم را به طرف صدا برگرداندم ، امین بود که روی درخت جلوی خونه شون نشسته بود . او از روی درخت پرید و به طرفم آمد و گفت : داری امتحان میکنی ببینی روح هستی یا نه ؟

متوجه حرفهایش نمیشدم ، امین وقتی دید جوابی ندادم گفت : باید به عرض شما برسونم که شما یک روح سرگردان هستید که دوست ندارید باور کنید مردید ، برای همین هر از چند گاهی به سمت زمین کشیده میشید و این من بدبخت هستم که باید بیام دنبالتون و شما رو به سر جای اولتون برگردونم .

(( سرعتم از مرز ۱۵۰ کیلومتر گذشته بود ، امین تقریبا به گریه افتاده بود ، خودم هم دیگه ترسیده بودم ، تا حالا این سرعت رو تجربه نکرده بودم ، خواستم سرعتم را کم کنم که ناگهان تپه ای شنی سر راهم سبز شد و تا امدم به خودم بجنبم ، دیدم ماشینم روی هواست و بعد از چند ثانیه به شدت با زمین برخورد کرد و بیش از ۱۰ ملاق زد .

همه جا گرم بود ، به سختی چشمانم را باز کردم و دیدم چشمهای امین بازه و به یک نقطه خیره شده ،از سرش داشت خون میرفت .

شدت گرما بیشتر شده بود .

درد در همه جای بدنم پخش شده بود ، میخواستم خودم را از داخل ماشین بیرون بکشم ، اما نمیتواستم ، صندلیم به فرمون چسبیده شده بود و من را ان بین پرس کرده بود .

کم کم زبانه های آتش را به چشم میدیدم ، ماشین آتش گرفته بود و من داخل آن گیر کرده بودم ، امین را صدا زدم ، اما جوابی ازش نشنیدم ، به جون عزیزش قسمش دادم تا جوابمو بده ، اما ساکت بود و فقط به یک نقطه خیره گشته بود .

تلاشم را دو چندان کردم ، اما فایده نکرد ، آتش به داخل ماشین رسیده بود و من تا جزغاله شدن فاصله ای نداشتم .))

امبن : هی پسر حواست کجاست ؟

به خودم آمدم و با نگرانی از امین پرسیدم : چه بلایی سر من اومده ؟

امین : اتفاق خاصی براتون نیفتاده ، شما فقط یه کم مردید . پسر تو چطور یادت نمیاد ، اون روز تو ماشین نشسته بودیم ، تو گاو مثل خر داشتی تو بزرگراه ویراژ میدادی و لایی میکشیدی ، من چقدر جز و پر زدم که یواش تر برو ، اما تو شیطون رفته بود تو جلدت و به حرفم گوش نمیدادی ، آخرشم که زدی هم منو و هم خودتو جون مرگ کردی و فرستادی این دنیا .

-: یعنی ما الان مردیم ؟

امین: با اجازه بزرگترها بله ، پسر تو این سوال رو تا حالا صد بار ازم پرسیدی .آخه تو کی میخوای باور کنی ؟

با بغض گفتم : هیچوقت ، من نمیخوام مرده باشم ، من هنوز کلی آرزو تو اون دنیا داشتم . میخواستم با نازنین ازدواج کنم و برای پدر و مادرم توه بیارم ، آخ که چقدر دلشون میخواست دامادیه من ، دامادیه تنها پسرشونو ببینن .

امین : من هم کلی آرزو داشتم که به خاطر توی نفهم به هیچ کدومشون نرسیدم ، باور کن ، حقته که بدمت دو سه روز دسته اون هیولای سه سر توی جهنم باشی تا آدم بشی .

-: اما نازنین نامزدم ....

امین : اونو ولش کن ، چقدر بهت گفتم ، ارزششو نداره ، چقدر گفتم این دنبال پولته ، اما تو گوش نکردی ، حالا خودت دیدی ، بعد از سالت چقدر راحت رفت زن یکی پولدار از تو شد .

-: یعنی یکساله که ما مردیم ؟

امین : بیشتر از یکسال ، تقریبا یکسال و دو ماهه که سقط شدیم .

-: پس پدر و مادرم به خاطر من اینقدر پیر و شکسته شدن ؟

امین : بله جیگر جون ، بالاخره یک هفته بعد از اون حادثه مراسم عروسیت بوده و حتی پدرت تالار هم رزرو کرده بوده ، اما بدبخت مجبور شده توی همون تالار مراسم هفتتو برگذار کنه . حالا تو هم نمیخواد اینجا واستی به آدمهای زمینی نگاه کنی وغصه نازنین رو بخوری و برای پدر و مادرت دل بسوزونی . بیا بریم بالا ، ببرمت پشت در بهشت دو تا حوری بهت نشون بدم ، تادیگه هیچوقت هوس زمین رفتن به سرت نزنه . وای نمیدونی چه چیزایی هستن ... خدایا یعنی میشه من برم بهشت .

امین دستش رو در دست من گذاشت و هر دو به سوی آسمان پرواز کردیم .
*******************************
سم.ميهن بلاگ
yasi88 آنلاین نیست.  
قدیمی ۱ فروردين ۱۳۸۹, ۱۱:۰۲ قبل از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
yasi88 آواتار ها
 
yasi88 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Post داستان زندگی با بهترین عشق در دنیا

یکی از دوستان صمیمی ام در تعطیلات پیش من آمد

و چند روزی را در خانه ام مهمان بود.

همزمان شوهرم به ماموریت رفت و متاسفانه

پسر پنج ساله ام هم به شدت سرما خورده بود.

ادامه مطلب:



این روزها، از صبح تا شب مشغول کار و مواظب بچه ام بودم و فوق العاده گرفتار شدم

دوستم با دیدن چهره استخوانی من، شوخی کرد و گفت:

«عزیزم، زندگی تو رو که می بینم دیگه جرئت نمی کنم بچه دار بشم.»

از حرف های دوستم بسیار تعجب کردم و پرسیدم:

«عزیزم، چرا چنین احساسی داری؟»

دوستم با همدردی به من گفت:

«چون این روزها دیدم که هر روز از صبح تا شب مثل یه روبات کار می کنی.

غذا می پزی، لباس می شوری، بچه را به مدرسه و بیمارستان می بری،

چه روز بارونی چه آفتابی ، کار یه مادر هیچ وقت تعطیل نمی شه.

از قبل خیلی لاغرتر شدی و توی صورتت چین وچروک پیدا شده.»

دوستم آهی کشید و باز گفت:

«بهترین روزها برای یک زن در همین روزمرگی ها و کارهای فرعی به هدر میره.

عزیزم، منو نگاه کن. چه برای کار چه برای مسافرت هیچ بار خاطری ندارم و زندگی آسانی دارم.»

از حرف های دوستم بسیار خندیدم و گفتم:

«درسته عزیزم اما همه چیز رو دیدی به جز خوشحالی من.»

دوستم خندید و گفت:

«خوشحالی؟ داری خودتو فریب می دهی؟»

جواب دادم: نه و چند خاطره کوچک درباره ی پسرم براش تعریف کردم. گفتم:

چند سال پیش که پسرم تازه وارد کودکستان شد،

در ناهارخوری برای اولین بار بال مرغ سرخ کرده می خورد.

خیلی خوشمزه بود و پسرم ازش خیلی خوشش اومد.

اما فقط نصفش رو خورد و نصف دیگه رو در آستینش پنهان کرد.

چون می خواست اونو به خونه بیاره تا منم مزه اش رو امتحان کنم.

هنوز صحنه ای که او نصف بال مرغ رو از آستینش درآورد

و با هیجان منو صدا کرد، تو ذهنم باقی مانده

و هر بار با دیدن لکه زرد روغن روی آستینش دلم گرم می شه.»

دوستم از حرف های من کمی سکوت کرد و انگار به خاطراتی دور فرو رفت. من ادامه دادم:

پریروز، برای معالجه ،پسرم را به بیمارستان بردم. دکتر بهش گفت:

پسرم گروه خونی تو با مادرت یکیه.

پسرم پرسید: دکتر، پس اگر مادرم مریض بشه می تونه از خون من استفاده کنه، درسته؟

دکتر جواب داد: آره پسر باهوش.

پسرم بی درنگ به من گفت:

مامان خیالت راحت باشه اگه مریض بشی از خون من استفاده می کنی و زود خوب می شی.

با شنیدن حرف های پسرم، آدم های اطرافم با غبطه به من نگاه کردند و گفتند:

با همین بچه دوست داشتنی چه زندگی خوبی دارید.

حرف هایم که تمام شد، دیدم صورت دوستم از اشک خیس شده است.

به او گفتم: «ندیدی که در خستگی هم از سعادت و خوشحالی زندگی لذت می برم.

تو نمی توانی عمیق ترین دلگرمی منو در روزهای عادی درک کنی.

اما عزیزم باور کن که

زندگی با بچه ها زندگی

با بهترین عشق در دنیاست.»
yasi88 آنلاین نیست.  
قدیمی ۴ فروردين ۱۳۸۹, ۰۳:۰۱ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
yasi88 آواتار ها
 
yasi88 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Post داستان زيباي حس عاشقي

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشید روی دکمه های پیانو

صدای موسیقی فضای کوچیک کافی شاپ رو پر کرد

روحش با صدای آروم و دلنواز موسیقی , موسیقی که خودش خلق می کرد اوج می گرفت
مثه یه آدم عاشق , یه دیوونه , همه وجودش توی نت های موسیقی خلاصه می شد

.

هیچ کس اونو نمی دید

.

همه , همه آدمایی که می اومدن و می رفتن

همه آدمایی که جفت جفت دور میز میشستن و با هم راز و نیاز می کردن فقط براشون شنیدن یه موسیقی مهم بود

.

از سکوت خوششون نمیومد

.

اونم می زد

.

غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه دلشون می زد

.

چشمش بسته بود و می زد

.

صدای موسیقی براش مثه یه دریا بود

.

بدون انتها , وسیع و آروم

.

یه لحظه چشاشو باز کرد و در اولین لحظه نگاهش با نگاه یه دختر تلاقی کرد

.

یه دختر با یه مانتوی سفید که درست روبروش کنار میز نشسته بود

.

تنها نبود ... با یه پسر با موهای بلند و قد کشیده

.

چشمای دختر عجیب تکونش داد ... یه لحظه نت موسیقی از دستش پرید و یادش رفت چی داره می زنه

.

چشماشو از نگاه دختر دزدید و کشید روی دکمه های پیانو

.

احساس کرد همه چیش به هم ریخته

.

دختر داشت می خندید و با پسری که روبروش نشسته بود حرف می زد

.

سعی کرد به خودش مسلط باشه

.

یه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن

.

نمی تونست چشاشو ببنده

.

هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد

.

سعی کرد قشنگ ترین اجراشو داشته باشه ... فقط برای اون

.

دختر غرق صحبت بود و مدام می خندید

.

و اون داشت قشنگ ترین آهنگی رو که یاد داشت برای اون می زد

.

یه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه ولی نتونست

.

چشاشو که باز کرد دختر نبود

.

یه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد

.

ولی اثری از دختر نبود

.

نشست , غمگین ترین آهنگی رو که یاد داشت کشید روی دکمه های پیانو

.

چشماشو بست و سعی کرد همه چیزو فراموش کنه

.

....

شب بعد همون ساعت

وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره اونو دید

.

با همون مانتوی سفید

با همون پسر

.

هردوشون نشستن پشت همون میز و مثل شب قبل با هم گفتن و خندیدن

.

و اون برای دختر قشنگ ترین آهنگشو

,

مثل شب قبل با تموم وجود زد

.

احساس می کرد چقدر موسیقی با وجود اون دختر براش لذت بخشه

.

چقدر آرامش بخشه

.

اون هیچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای گوشای اون دختر انگشتای کشیده شو روی پیانو بکشه

.

دیگه نمی تونست چشماشو ببنده

.

به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ رو با صدای موسیقی پر می کرد

.

شب های متوالی همین طور گذشت

.

هر روز سعی می کرد یه ملودی تازه یاد بگیره و شب اونو برای اون بزنه

.

ولی دختر هیچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد

.

ولی این براش مهم نبود

.

از شادی دختر لذت می برد

.

و بدترین شباش شبای نیومدن اون بود

.

اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگیزه انگشتاشو روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت

.

سه شب بود که اون نیومده بود

.

سه شب تلخ و سرد

.

و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد دوباره زنده شده

.

دوباره نت های موسیقی از دلش به نوک انگشتاش پر می کشید و صدای موسیقی با قطره های اشکش مخلوط می شد

.

اونشب دختر غمگین بود

.

پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ریخت

.

سعی کرد یه موسیقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود

.

دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای دخترو از صورتش پاک کنه

.

ولی تموم این نیازشو توی موسیقی که می زد خلاصه می کرد

.

نمی تونست گریه دختر رو ببینه

.

چشماشو بست و غمگین ترین آهنگشو

به خاطر اشک های دختر نواخت

.

...

همه چیشو از دست داده بود

.

زندگیش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که نمی شناخت خلاصه شده بود

.

یه جور بغض بسته سخت

یه نوع احساسی که نمی شناخت

یه حس زیر پوستی داغ

تنشو می سوزوند

.

قرار نبود که عاشق بشه

...

عاشق کسی که نمی شناخت

.

ولی شده بود ... بدجورم شده بود

.

احساس گناه می کرد

.

ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل مثل شب اول ... فقط برای اون می زد

.

...

یک ماه ازش بی خبر بود

.

یک ماه که براش یک سال گذشت

.

هیچ چی بدون اون براش معنی نداشت

.

چشماش روی همون میز و صندلی همیشه خالی دنبال نگاه دختر می گشت

.

و صدای موسیقی بدون اون براش عذاب آور بود

.

ضعیف شده بود ... با پوست صورت کشیده و چشمای گود افتاده

...

آرزوش فقط یه بار دیگه

دیدن اون دختر بود

.

یه بار نه ... برای همیشه

.

اون شب ... بعد از یه ماه ... وقتی که داشت بازم با چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پیانو جون می داد دختر

با همون پسراز در اومد تو

.

نتونست ازجاش بلند نشه

.

بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش

.

بغضش داشت می شکست و تموم سعیشو می کرد که خودشو نگه داره

.

دلش می خواست داد بزنه ... تو کجاییآخه

.

دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به ریخته مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود اون

و برای خود اون بزنه

.

و شروع کرد

.

دختر و پسرهمون جای همیشگی نشستن

.

و دختر مثل همیشه حتی یه نگاه خشک و خالی هم بهش نکرد

.

نگاهش از روی صورت دختر لغزید روی انگشتای اون و درخشش یک حلقه زرد چشمشو زد

.

یه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سینه اش لغزید پایین

.

چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو زیر نگاه سنگین آدمای دور و برش حس کرد

.

سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت

.

سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد

.

-

ببخشید اگه میشه یه آهنگ شاد بزنید ... به خاطر ازدواج من و سامان .... امکان داره ؟

صداش در نمی اومد

.

آب دهنشو قورت داد و تموم انرژیشو مصرف کرد تا بگه

:

-

حتما ..

یه نفس عمیق کشید و شاد ترین آهنگی رو که یاد داشت با تموم وجودش

فقط برای اون

مثل همیشه

فقط برای اون زد

اما هیچکس اونشب از لا به لای اون موسیقی شاد

نتونست اشک های گرم اونو که از زیر پلک هاش دونه دونه می چکید ببینه

پلک هایی که با خودش عهد بست برای همیشه بسته نگهشون داره

دختر می خندید

پسر می خندید

و یک نفر که هیچکس اونو نمی دید

آروم و بی صدا

پشت نت های شاد موسیقی

بغض شکسته شو توی سینه رها می کرد!!
yasi88 آنلاین نیست.  
قدیمی ۴ فروردين ۱۳۸۹, ۰۳:۳۹ بعد از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
yasi88 آواتار ها
 
yasi88 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Post داستان فوق العاده زيباي به رنگ عشق

از زندگي خسته شده بود.... شقيقه هاش تير مي کشيد ..

بي تفاوت به ديوار سفيد خيره شده بود... چقدر خسته بود... از نگاهش پيدا بود. تنها اوميدانست...

چقدر دوستش داشت؟ جواب اين سوال را نمي دانست اما کسي در درونش فرياد ميزد
يک دنيا اما دنيا به چشمش کوچک بود...به اندازه ي تمام ثانيه هايي که با ياد او.فکر او صداي او زندگي کرده بود...

اما باز هم کم بود چون همه ي انها به نظرش به کوتاهي يک روياي شيرين بي بازگشت بود....

هر اندازه که بود.مطمعن بود که ديگر بدون او حتي نفس هم برايش سنگين خواهد بودو مي دانست ديگر بي او زندگي چيزي کم دارد به رنگ عشق!

نگاهش به جعبه ي کوچکي بود که روي ميز بود. دستش را دراز کرد جعبه را برداشت.نفسش داشت بند مي امد. ياد يک هفته پيش افتاد که با چه شوق و ذوقي رفت

و خريدش تا بدهدش يادگاري .يادگاري که با ان عشق را جاودان سازد..چه قدر زيبا بود ... درخشش نگينش توجه همه را به خود جلب ميکرد. چه قدر با خودش تمرين

کرد. شب از هيجان خوابش نبرد. اخه فردا باهاش قرار داشت . صبح زود بلند شد . يک دوش گرفت. کت شلواري را که مي دانست خيلي دوست دارد پوشيد. حسابي

خوش تيپ کرد. جعبه را گذاشت تو جيبش. اما طاقت نياورد باز کرد و بار ديگر نگاهش کرد. چه قدر زيبا بود اما ميدانست اين زيبايي در برار ان عزيز که دلش را سال ها

بود دزديده بود هيچ است.

سر ساعت رسيد. از تاخير داشتن متنفر بود.چند دقيقه بعد او امد. کمي اشفته بود. با خودش گفت حتما براي رسيدن به من عجله کرده است. سر ميز هميشگي

شان نشستند. کمي صحبت کردند. کم حرف بود. بيشتر دوست داشت که بشنود. از همه چيز برايش گفت. داشت کم کم حرفاش را جمع و جور مي کرد. از اضطراب

تو جيبش با جعبه بازي مي کرد. تا خواست حرف دلش را بزنه.. وسط حرفش پريد گفت.. .... يک چيزي را مي خواستم بهت بگم. من دارم ميرم. تا اخر هفته ي ديگه...

ديگه هيچي نشنيد .. انگار که مرد.. قلبش ديگه نمي زد.. صداش در نمي امد.گلوش خشک شده بود....تا اينکه به سختي گفت؟ چي ؟؟؟ يک بار ديگه بگو... بغض کرد

گفت: من دارم ميرم. مجبورم. بابا برام بيليت گرفته. خودم هم نمي دونستم.. اصلا باورم نميشه.فقط يک خواهش دارم اين يک هفته ي اخر را باهم خوش باشيم و بذار

با يک دنيا خاطرات قشنگ اين داستان تموم شه...نمي خواست هيچي بشنوه. حاضر بود بقيه عمرش را بده و زمان در چند دقيقه قبل ثابت بمونه. اما حيف نمي شد..

از سر ميز بلند شد. ناي راه رفتن نداشت. انگار همه ي دنيا روي دوشش بود. گفت بعدا بهت زنگ ميزنم. صدايي راشنيد که ميگفت: تو را خدا اروم باش.. مواظب خودت

باش... نفهميد چه طوري خودش را رساند خونه . رفت تو اتاقش . خودش را انداخت رو تخت. و تنها صداي يک احساس خيس بود که سکوت تنهاييش را مي شکاند.

نفهميد چند ساعت گذشته بود. برايش مهم نبود. موبايلش را نگاه کرد 10 تا اس ام اس با 3 تا ميسکال! مي دانست که از نگراني دارد مي ميرد. بهش زنگ زد. سعي

کرد بروز ندهد اما نشد تا صدايش را شنيد که گفت بله بفرماييد بغضش ترکيد....گوشي را قطع کرد . چند دقيقه بعد دوباره زنگ زد.. با خودش عهد بسته بود که اخرين

خواسته اش را با جون دل انجام بدهد. و اين يک هفته را با هم خوش باشند. هر روز به جاهايي سر ميزدند که با هم رفته بودند. جاهايي که با هم خاطره داشتند.

شب ها هم تا سپيده با تلفن حرف مي زدند. به ياد تمام شب هايي که با هم تا صبح از عشق گفته بودند.

ثانيه برايشان عزيز بود. قيمتش قدر تمام عشقي بود که بهم تقديم کرده بودند. اما اين ثانيه ي عزيز خيلي بي رحم و بي تفاوت به زمين و زمان در گذر بود و يک هفته به

سرعت يک نيم نگاه عاشقانه گذشت.. روز اخر شد ... لحظه ي اخر فرا رسيد ... وقت گفتن خداحافظي ... نمي خواست از دستش بدهد . نمي خواست بذارد برود...

نمي خواست.......... اما...............

نگاهش کرد. اخرين نگاه. چقدر دوستش داشت... گفت مواظب خودت باش.. گفت: تو هم همين طور. سخت نگير اين نيز بگذرد.

گفت: بي تو نمي گذره!!! اشک تو چشامانش حلقه زده بود اما نمي خواست اشکهايش را ببيند!بوسيدش.. چقدر گرمايش را دوست داشت . اما حيف که اخرين بوسه

بود... براي اخرين بار نگاهش کرد سرش را به زير انداخت و رفت بي خداحافظي.. صدايي را مي شنيد که مي گفت: خداحافظ...

نگاهش به ساعت افتاد.هنوز نرفته بود . با اينکه همين چند ساعت پيش او را ديده بود اما دلش تنگ شده بود.. خيلي تنگ.

صداي موبايل او را از عالم رويا به واقعيت بازگرداند . گوشي را برداشت. صداي اشنايي بود..: من پروازم را از دست دادم. نميرم.

مي اي دنبالم؟

اين بار هم چيزي نمي شنيد . صدا گفت: صدام مياد؟ ميگم نمي رم. پيشت مي مونم . دوست دارم. مي اي دنبالم؟

به خودش امد: اره . همين الان اومدم

گوشي را قطع کرد. چه قدر خوشحال بود. زندگي با عشق و ديگر هيچ.چشمش به جعبه ي روي ميز افتاد هنوز هم درخشش زيبا بود!!!!
yasi88 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۴ فروردين ۱۳۸۹, ۰۳:۵۰ بعد از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
yasi88 آواتار ها
 
yasi88 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Post داستان عاشق واقعي

سلام . دلم برات خیلی تنگ شده بود

پسرک از شادی تو پوست خود نمی گنجید...

راست میگفت ...خیلی وقت بود که ندیده بودش..

دلش واسش یه ذره شده بود..
تو چشای سیاهش زل زد همون چشمایی که وقتی ۱۶سال بیشتر نداشت

باعث شد تا پسرک عاشق شود و با تهدید و داد و هوارو عربده بالاخره کاری کرد که باهم دوست شدن

دخترک نگاهی به ساعتش کرد و میون حرفای پسرک پرید و گفت:

من دیرم شده زودی باید برم خونه...

همیشه همین جور بوده هر وقت دخترک پسرک را میدید زود باید بر میگشت...

پسرک معطل نکرد و کادویی که برای دخترک خریده بود رو با کلی اشتیاق به دخترک داد

دخترک بی تفاوت بسته را گرفت و تشکری خشک و خالی کرد...

حتی کنجکاویی نکرد داخل بسته رو ببیند پسرک خواست سر سخن روباز کند که دخترک گفت :

وای دیرم شد..من دیگه برم خداحافظ...

خداحافظی کردند و پسرک در سوک لحظه جدایی ماتم گرفت و رفتن معشوق را نظاره کرد ....

دخترک هراسان و دل نگران بود...

در راه نیم نگاهی به بسته انداخت ...یه خرس عروسکی خوشگل بود..

هوا دیگه داشت کم کم سرد میشد

وسرعت ماشین هاییکه رد میشدند ترس دخترک رو از دیر رسیدن بیشتر میکرد
پسره مثل همیشه ۵ دقیقه تاخیر داشت

اما بازم مثل همیشه ریلکس بود...دخترک سلام کرد و پسر پاسخ گفت
دخترک بی درنگ بسته را به پسر داد و نگاه پر شوقش را به نگاه پسر دوخت.

پسر نیم نگاهی به بسته انداخت و گفت: مرسی...

بسته را باز کرد و ناگاه چشمش به نامه ای افتاد که عاشق خوش خیال دخترک برای او نوشته بود...

لبخندی زد و به روی خود نیاورد...

چند دقیقه ای را با هم سپری کردن

و باز مثل همیشه خداحافظی و نگاه ملتمس عاشقی که از لحظه ی وداع بیزار است..

این بار دخترک عاشق بود و پسره معشوق او..

معشوقی که شاید جسم اون سر قرار با 5 دقیقه تاخیر حاضر شده بود ،

اما دلش از لحظه اول جای دیگه ای بود ........

کمی آن طرف تر صدای جیغ لاستیکی دخترک و پسر را متوجه نقطه ای در آن طرف کرد..

پسرکی در زیر چرخ های ماشین جان می داد
و آخرین نگاهش دوخته شده به معشوقه ای بود که به او خیانت کرده بود.
yasi88 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۴ فروردين ۱۳۸۹, ۰۴:۰۱ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
yasi88 آواتار ها
 
yasi88 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Post داستان پياده روي طولاني

اولین ملاقات ایستگاه اتوبوس بود

ساعت هشت صبح من و اون تنها

نشسته بود روی نیمکت و چشاش خط کشیده بود

به آسفالت داغ خیابون

سیر نگاش کردم...
هيچ توجهی به دور و برش نداشت.

ترکيب صورت گرد و رنگ پريدش با ابروهای هلالی و چشمای سياه يه ترکيب استثنايی بود.

يه نقاشی منحصر به فرد.

غمی که از حالت صورتش می خوندم منو هم تحت تاثير قرار داده بود.

اتوبوس که می اومد اون لحظه ساکت و خلسه وار من و شايد اون تموم می شد.

ديگه عادت کرده بودم.

ديدن اون دختر هر روز در همون لحظه برای من حکم يه عادت لذت بخش رو پيدا کرده بود.

نمی دونم چرا اون روزای اول هيچوقت سعی نکردم سر صحبت رو با اون باز کنم.

شايد يه جور ترس از دست دادنش بود.

شايدم نمی خواستم نقش يه مزاحم رو بازی کنم.

من به همين تماشای ساده راضی بودم.

دختر هر روز با همون چشم های معصوم و غمگين با همون روسری بنفش بی حال و با همون کيف مشکی رنگ و رو رفته می اومد و همون جای هميشگی خودش می نشست.

نمی دونم توی اون روزها اصلا منو ديده بود يا نه.

هر روز زودتر از او می اومدم و هر روز ترس اينکه مبادا اون نياد مثل خوره توی تنم می افتاد.

هيچوقت برای هيچ کس همچين احساس پر تشويش و در عين حال لذت بخشی رو نداشتم.

حس حضور دختر روی اون نيمکت برای من پر بود از آرامش ... آرامش و شايد چيزديگه ای شبيه نياز.

اعتراف می کنم به حضورش هرچند کوتاه و هر چند در سکوت نياز داشتم.

هفته ها گذشت و من در گذشت اين هفته ها اون قدر تغيير کردم که شايد خودمم باور نمی کردم.

ديگه رفتنم به ايستگاه مثل هميشه نبود.

مثل ديوانه ها مدام ساعت رو نگاه می کردم و بی تابی عجيبی روحم رو اسير خودش کرده بود.

ديگه صورتم اصلاح شده و موهام مرتب نبود.

بی خوابی شبها و سيگار های پی در پی.

خواب های آشفته لحظه ای و تصور گم کردن يا نيامدن او تموم شب هامو پر کرده بود.

نمی دونم چرا و چطور به اين روز افتادم.

فقط باور کرده بودم که من عوض شدم و اينو همه به من گوشزد می کردن.

يه روز صبح وسوسه عجيبی به دلم افتاد که اون روز به ايستگاه نرم.

شايد می خواستم با خودم لجبازی کنم و شايد ... نمی دونم.

اون روز صدای تيک تاک ساعت مثل پتک به سرم کوبيده می شد و مدام انگشتام شقيقه های داغمو فشارمی داد.

نمی تونستم.

دو دقيقه مونده به ساعت هشت ديوانه وار بدون پوشيدن لباس مناسب و بدون اينکه حتی کيفم رو بردارم دوان دوان از خونه زدم بيرون و به سمت ايستگاه رفتم.

از دور اتوبوس رو ديدم که بعد از مکثی کوتاه حرکت کرد و دور شد و غباری از دود پشت سرش به جا گذاشت.

من ... درست مثل يک دونده استقامت که در آخرين لحظه از رسيدن به خط پايان جا می مونه دو زانو روی آسفالت افتادم و بدون توجه به نگاه های متعجب و خيره مردم با چشمای اشک آلود رفتن و درو شدن اتوبوس رو نگاه می کردم.

حس می کردم برای هميشه اونو از دست دادم.

کسی که اصلا مال من نبود و حتی منو نمی شناخت.

از خودم و غرورم بدم می اومد.

با اينکه چيزی در اعماق دلم به من اميد می داد که فردا دوباره تو و اون روی همون نيمکت کنار هم می نشينيد و دوباره تو می تونی اونو برای چند لحظه برای خودت داشته باشی ... بازم نمی دونستم چطور تا شب می تونم اين احساس دلتنگی عجيب رو که مثل دو تا دست قوی گلومو فشار می داد تحمل کنم.

بلند شدم و ايستادم.

در اون لحظه که مضحکه عام و خاص شده بودم هيچی برام مهم نبود جز ديدن اون.

درست لحظه ای که مثل بچه های سرخورده قصد داشتم به خونه برگردم و تا شب در عذاب اين روز نکبت وار توی قفس تنهايی خودم اسير بشم تصويری مبهم از پشت خيسی چشمام منو وادار به ايستادن کرد.

طرح اندام اون ( که مثل نقاشی پرتره صورت مادرم از بر کرده بودم ) پشت نيمکت ايستگاه اتوبوس شکل گرفته بود.

دقيق که نگاه کردم ديدمش.

خودش بود.

انگار تمام راه رو دويده بود.

داشت به من نگاه می کرد.

نفس نفس می زد و گونه های لطيفش گل انداخته بود.

زانوهام بدون اراده منو به جلو حرکت داد و وقتی به خودم اومدم که چشمام درست روبروی چشم های بی نظيرش قرار گرفته بود.

دسته ای از موهای مشکی و بلندش روی پيشونيشو گرفته بود و لايه ای شبيه اشک صفحه زلال چشمشو دوست داشتنی و معصومانه تر از قبل کرده بود.

نمی دونستم بايد چی بگم که اون صميمانه و گرم سکوت سنگين بينمونو شکست.

- شما هم دير رسيديد؟

و من چی می تونستم بگم.

- درست مثل شما.

و هر دو مثل بچه مدرسه ای ها خنديديم.

- مثه اينکه بايد پياده بريم.

و پياده رفتيم ...

و هيچوقت تا اون موقع نمی دونستم پياده رفتن اينقدر خوب باشه
yasi88 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۴ فروردين ۱۳۸۹, ۰۸:۰۷ بعد از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
yasi88 آواتار ها
 
yasi88 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Post داستان قلب و تير

صدای زنگ موبایل لعنتی نمیذاشت بخوابم. واسه ساعت هفت صبح روی تایم گذاشته بودم که واسه مدرسه بیدارم کنه. اصلا اون روز حوصله مدرسه رفتن رو نداشتم. مامان و بابام هم رفته بودن تهران واسه دیدن مامان بزرگ و بابا بزرگم. دیگه کسی هم نبود که بخواد هی بگه بلند شو برو مدرسه. وقتی دیدم همه چیز دست به دست هم داده که مدرسه نرم با خودم گفتم چرا خودم رو عذاب بدم؟ گوشیم رو خاموش کردم و گرفتم خوابیدم. یه بارون نم نم هم میزد که قشنگ تر از صدای لالایی بود. یهو از خواب پریدم. ساعت یازده بود. یه خواب دیده بودم ولی اونقدر ترسیده بودم و عرق کرده بودم که یادم نمی اومد چه خوابی دیدم. رفتم صورتم رو شستم و یه چیزی خوردم که ته دلم رو بگیره. به دوستم شیوا پیامک دادم که مدرسه در چه حاله. جواب داد که زنگ آخر معلم نیومد و خودش هم الان خونه است.» بهش زنگ زدم و گفتم:

- سلام خوبی؟

شیوا- سلام دیوونه. چرا نیومدی سر کلاس؟ شنبه خودت رو آماده کن که باید با مامانت بری مدرسه

- چرا؟ همه اش واسه یه غیبت؟

شیوا- چه میدونم. میای بیرون؟ بریم یه گشتی بزنیم.

- باشه بیا دم خونمون با هم بریم. خداحافظ

« رفتیم توی شهر و از این مغازه به اون مغازه و خلاصه ولگردی. یه پسره هم خورد تو پستمون. اصلا ازش خوشم نمی اومد. اسمش کاوه بود. پسر خوش تیپ و شوخی بود. ولی اصلا از شوخی هاش خوشم نمی اومد. تا من رو میدید یه جور مظلوم وای میستاد که مثلا به من بگه خیلی پسر خوبیه. خیلی دوست داشت باهام دوست بشه. بهم نگفته بود ولی غیر مستقیم از کسی شنیده بودم. همینطور از رفتارش هم که تابلو بود.» اومد جلو و گفت:

- سلام مژگان خانم

- علیک سلام. باز میخوای مزاحم بشی؟ برم دم خونتون و به بابات بگم دهنت رو سرویس کنه؟

کاوه - بابا مگه من تا حالا چند بار مزاحم شما شدم که این بار دومم باشه؟ به خدا فقط سلام کردم. مگه سلام کردن بده؟ تازه میگن سلام سلامتی میاره. مگه بده واسه سلامتیتون دعا کنم؟

- آقا کاوه، به دعای گربه کوره بارون نمیاد. دیگه جلو چشمام ظاهر نشو بی زحمت.

« ولش کردیم و رفتیم. چند قدمی بیشتر ازش دور نشده بودیم که گفت:

- خدا نگهدار

« برگشتم نگاش کردم دیدم روش رو کرده اون ور و داره میره. بهش برخورده بود که ازش خداحافظی نکردم. با شیوا یه مشت ولخرجی کردیم و برگشتیم خونه. خونه خالی در دست من و شیوا بود و همین دیگه. زنگ میزدیم به شماره های الکی و مزاحم مردم میشدیم. مخصوصا پیرمردها و پیرزن ها. اینقدر میخندیدیم که داشتیم روده بر میشدیم. گوشی رو قطع کردیم که تلفن زنگ خورد. شماره غریب افتاده بود. گفتیم حتما از اقوام همین هایی هست که مزاحمشون شدیم. شیوا گفت من جواب میدم.

شیوا - بله؟

تلفن - بله و بلا. گوشی رو بده دست صاحب خونه

شیوا - دهنت رو ببند بی شعور. بلا بخوره تو سر خودت و عمت

تلفن - خفه شو میگم گوشی رو بده به مژگان خانم

« یهو رنگ جفتمون پرید و تلفن رو قطع کردیم. تو سر خودمون میزدیم که وای که یکیشون آشنا دراومد. یه پیامک واسم اومد. بازش کردم دیدم همون شماره است. نوشته بود: من کاوه هستم. به خدا میخوام چند دقیقه باهاتون جدی حرف بزنم. زنگ میزنم گوشی رو بردار. یه نفس راحت کشیدم و خدا رو شکر کردم که فک و فامیل و آشنا نبوده که شکایت کنه. نمیدونم شماره من رو از کجا آورده بود. گوشی زنگ خورد ولی کاوه نبود. رضا بود. همون پسری که عاشقش بودم. تنها پسری بود که دلم میخواست نگاش کنم. سریع گوشی رو برداشتم:»

- سلام رضا خوبی؟

رضا - سلام عزیزم. ما رو نم یبینی خوشی؟ نباید یه احوال از ما بپرسی؟

- به خدا درس و مشقم زیاد شده. ببخشید

رضا - این حرفا چیه؟ شوخی کردم بابا. چون دوستت داشتم خواستم یه کم اذیتت کنم گلم

- رضا

رضا - بله عززم؟

- عاشقتم به خدا

رضا - من بیشتر گلم

« خلاصه تا تونستیم قربون صدقه همدیگه رفتیم و دل دادیم و قلوه گرفتیم. گوشی رو قطع کردم. چند لحظه بعد کاوه زنگ زد. این پسره اعصابم رو خورد کرده بود. برداشتم و اول تا تونستم بهش بد و بیراه گفتم. انگار خیلی ناراحت شده بود که صداش میلرزید. انگار گریه میکرد. یه کم دلم سوخت و گفتم:

- ببین آقا کاوه من خودم کس دیگه رو دوست دارم و میخوایم با هم ازدواج کنیم. بنابراین یه جورایی نامزد دارم. تو رو خدا مزاحمم نشو

کاوه - به خدا من قصد مزاحمت ندارم فقط....

« نذاشتم حرفش رو تموم کنه و قطع کردم. شب شد. چها پنج تا فیلم سینمایی توپ نگاه کردم و دیدم ساعت سه نصف شب شده. فردا هم جمعه بود و خواب خوش خیلی می چسبید. ساعت ده بیدار شدم رفتم خونه شیوا اینا که با هم بریم بیرون. ماشین بابام رو برداشته بودم که حالی به حولی کنیم. شیوا گفت که بیا داخل تا صبحونه بخوره بعد با هم بریم. رفتیم از خونه بیرون و از این خیابون به اون خیابون. گفتیم روز جمعه حیفه که یه گردش نریم. از یه رستوران چهار پرس چلو کباب گرفتیم و راهی شدیم. رفتیم یه پارک توپ و بساطمون رو پهن کردیم و شروع کردیم به خوردن. راستی من هجده سالم بود و پیش دانشگاهی بودم. رضا هم سه سال از من بزرگتر بود. خلاصه بعد از ناهار رفتیم یه کم پیاده روی توی این پارک که شیوا بهم گفت مژگان اونا رو چه دل و قلوه ای میدن و میگیرن. منظورش یه پسر و دختری بود که بیست متری اونطرف ما روی صندلی نشسته بودن و پشتشون به ما بود و پسره به دختره گل میداد و بوسش میکر و.... نیم رخش طرف ما شد که شیوا گفت:

- این پسره رضا نیست؟

- نه بابا رضا اینجا چی کار داره اونم با یه دختر قرتی. اصلا واستا یه زنگ به رضا بزنم که حالیت کنم رضا همچین آدمی نیست

« زنگ زدم دیدم بر نمیداره. دوباره زدم و به اون پسره نگاه میکردم. توی دلم هزار فکر ناجور میکردم و خدا خدا میکردم که اون پسره رضا نباشه. زنگ خورد و اون پسره گوشی رو گزاشت در گوشش. دلم به هم ریخت. گفتم:

- سلام. کجایی رضا؟

رضا - سلام. من خونه. چه طور مگه؟

- چرا عزیزم و گلم رو فراموش کردی؟

رضا - ببین من الان سرم شلوغه خودم باهات تماس میگیرم

« گوشی رو قطع کرد. اشک تو چشمام جمع شده بود. رفتم طرف اون پسر و دختر. خدا خدا میکردم که اشتباه کرده باشم. شیوا م هی میگفت کجا میری، وایسا و ... رفتم جلوشون دیدم رضا بود. یه بغض گنده گلوم رو گرفته بود که نمی تونستم حرف بزنم. رنگش پریده بود. اون دختره هم هاج و واج به ما نگاه میکرد. رضا بلند شد و جلوم وایساد. سرش رو انداخته بود پایین و روش نمیشد به من نگاه کنه. گفتم:

- سرت رو بیار بالا

« تا سرش رو آورد بالا یه سیلی محکم خوابوندم زیر گوشش. نمی دونست چی بگه. اصلا حرفی برای گفتن نداشت. بهش گفتم که بره گم شه و دیگه با من حرف نزنه. با شیوا حرکت کردیم و رفتیم طرف ماشین. نشستیم تو ماشین و در رو بستیم. به جلو نگاه میکردم و رفته بودم توی این فکر که چرا رضا اینقدر نامرد و پسته؟ چرا این همه وقت من رو بازی داده بود؟ مگه اون دختره چیش از من بهتر و قشنگتر بود؟ این افکار ولم نمیکرد. ماشین رو روشن کردم و پام رو گذاشتم روی گاز. با سرعت سرسام آوری رانندگی میکردم. شیوا داد میزد و گریه میکرد و میگفت: مژگان تو رو خدا آروم برو. ولی کو گوش شنوا؟ داشتم میرفتم طرف خونه. فقط به تخب خوابم فکر میکردم که بخوابم روش و تا میتونم گریه کنم. توی همین فکر ها بودم و نزدیکی های خونمون که یه پسر جوون رو وسط خیابون دیدم. اصلا حواسم نبود که چیکار میکنم و خیلی هل شده بودم. زدم بهش. چنان زدم که ده متر اونطرف تر افتاد. سریع اومدم بیرون و بهش نگاه میکردم. تکون نمی خورد. نفسم در نمی اومد. سرم گیج رفت و چشمام بسته شد. چشمام رو باز کردم و دیدم خوابیدم روی یه تخت و شیوا هم روی صندلی کنارم خوابه. گفتم شیوا من کجام؟ بلند صداش کردم که از خواب پرید. با گریه گفت:

- بیمارستان

- چی شد؟ اون پسره سالمه؟ چیزیش نشد؟ بگو دیگه دق کردم

شیوا - مرد. درجا تموم کرده بود. میدونی کی بود؟

- کی؟

شیوا - کاوه بود. خودش رو پرت کرده بود جلو ماشین تو. خودکشی کرده بود.

« اشک، بینایی چشمام رو گرفته بود و گفتم:

- من کشتمش. شیوا من کاوه بد بخت رو کشتم

شیوا - نه عزیزم خودکشی کرده. پزشک قانونی و کسانی که صحنه رو دیدن تایید کردن که خودش پریده جلو ماشین.

- شیوا من رو اعدام میکنن؟

شیوا - نه عزیزم میگم تو نقصر نبودی

« همش توی این فکر بودم که وقتی بابا و مامانم برگرد چی جوابشون رو بدم. از همه بدتر چی جواب مامان کاوه رو بدم. داشتم دیوونه میشم. زدم زیر گریه. شیوا هم بغلم میکر و دلداریم میداد. فردا رسید و بابام اینا از تهران اومدن و قضیه رو فهمیده بودن. اومدن بیمارستان و تا دیدمشون زدم زیر گریه بابام اومد پیشم و بغلم کرد و گفت:

- چیزی نیست دخترم. تقصیر تو نبوده.

- بابا من کشتمش نه؟

بابا - نه عزیزم خودکشی کرده.

«خلاصه من رو بردن پیش یه روان پزشک و قانعم کردن که من مقصر نبودم. ولی نمیدونم چرا باز هم عذاب وجدان داشتم. پس فردای اون روز دکتر مرخصم کرد و رفتم خونه. دیگه روم نمیشد برم مدرسه. ولی به زور رفتم. همه یه جوری نگام میکردن انگار ارث باباشون رو بالا کشیدم. صبح یه نامه واسم اومد. پستچی آورده بود. مامانم گرفت و آورد واسم. بازش کردم و توش نوشته بود:

"سلام بهتر از جانم. نمیگم عزیزم چو نشاید ناراحت بشی که عزیز من باشی .وقتی بهم گفتی کس دیگه ای رو دوست داری فقط خواستم واست آرزوی خوشبختی کنم که گوشی رو قطع کردی. من از چهار سال پیش به مامانم گفته بودم که اگه روزی ازدواج کنم میخوام مژگان زنم باشه. که نشد. الان که داری نامه رو میخونی احتمالا من مرده باشم. تصمیم گرفتم خودم رو از دنیا جدا کنم. راست میگن که خاهان کسی باش که خواهان تو باشد. ولی من از این که تو رو دوست داشتم هنوز هم پشیمون نیستم. لا اقل یکبار فرصت نشد که بهت بگم دوستت دارم. هر چند تو کس دیگه ای رو دوست داشتی. حلالم کن.

عاشق و دوست دار تو

کاوه"

«باز هم اشک تو چشمام جمع شده بود. فکر نمیکردم این پسری که اینقدر ازش متنفر بودم اینقدر من رو دوست داشته باشه که با جواب رد شنیدن امیدش نا امید بشه و همچین کاری کنه. ولی دیگه چیکار میشد کرد. کاش زودتر از عشقش با خبر میشدم و .... حیف. یکی که واقعا عاشقه باید بختش سیاه بشه ولی یکی که عاشق ها رو به بازی میگیره همیشه شاد و سر زنده. آخر نامه اش هم یه قلب کشیده بود و یه تیر هم خوردخ بود توش. مشخص بود که دلش رو شکسته بودم. دیگه نایی نداشتم که واسه کاوه هم گریه کنم. فقط به احترامش هر هفته پنج شنبه ها میرم سر خاکش و هنوز هم ازدواج نکردم. تصمیم گرفتم عشقم رو پای کسی بزارم که دیگه امکان نداره من رو به بازی بگیره. اون هم روح کاوه بود.



نویسنده: ح.صیادی
yasi88 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۷ فروردين ۱۳۸۹, ۰۲:۳۷ قبل از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
yasi88 آواتار ها
 
yasi88 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Post داستان عاشقانه ي راشل

امروز بعد از مدت ها دوست دوران کو دکیمو دیدم.زهرا.وقتی حلقه ی نامزدیشو تو دستش دیدم گفتم:به زهرا خانوم شمام قاطی مرغا

شدی؟یه نگاه به حلقش کردو خندید.نمیدونم این غم چی بود که تو چشاش شناور بود.بهش گفتم با همون پسره که دوسش داشتی

نامزد کردی؟(این رفیق آبجیم از دوم راهنمایی با یکی دوست بود.اما خودمونیمااااااااا سرو گوشش غلیظ میجمبیده.من دوم راهنمایی

بودم بلد نبودم مقنعمو درست سر کنم)زهرا به من نگاه کرد .چشاش پر از اشک بود.گفتم چی شده؟حرف بدی زدم؟زهرا اشکاشو پاک

کردو گفت نه.آخه خیلی اتفاقا افتاده که نمیدونی.گفتم خوب برام تعریف کن.گفت:من و علی تا سال پیش با هم بودیم.من دیوونش

بودم.اونم منو دوست داشت.روزی که اومد خاستگاریم داشتم بال در می آوردم.گفتم آره قرارا رو گذاشتیم.حالا زنش بودم.اون روزا

خوشبخت بودم خیلی.اما یه دفعه علی غیبش زد.دیوونه شدم.کل دنیا رو دنبالش گشتم.اما نبود.تا این که بعد یه ماه پیداش کردن.اما

اون دیگه زنده نبود.معلوم شد سر یه مسئله با دوستاش دعواش میشه.نمیدونم چطور میشه که یه ضربه به سرش میخوره.جا در جا می

میره.اون نامردام از ترسشون دفنش میکنن.داشتم از غصه می مردم.ولی نمردم.موندم و بدون اون زندگی کردم.اما این زندگی فرقی با

مردن واسم نداشت.تا این که حسین اومد خاستگاریم.خانوادم گفتن آره .حالا اون نامزدمه.نمیدونم شاید خدا اونو به جای علی واسم

فرستاده.ولی اینو میدونم که گاهی از شباهتش با علی شوکه میشم.بعد وقتی با بهت بهش خیره میشم ..اون با خنده بهم نگاه میکنه

و میگه چی شد دختر؟منم با یه لبخند جوابشو میدم و میگم:فقط یه خاطره
**************************
ما 2تا آبجي.پرشين بلاگ
yasi88 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
قدیمی ۹ فروردين ۱۳۸۹, ۰۵:۰۵ بعد از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
yasi88 آواتار ها
 
yasi88 به Yahoo ارسال پیام
بدون امتیاز  0 امتیاز     
Post يك داستان واقعي

اين يك ماجراي واقعي است:

سالها پيش ' در كشور آلمان ' زن و شوهري زندگي مي كردند.آنها هيچ گاه صاحب فرزندي نمي شدند.

يك روز كه براي تفريح به اتفاق هم از شهر خارج شده و به جنگل رفته بودند ' ببر كوچكي در جنگل' نظر آنها را به خود جلب كرد.

مرد معتقد بود : نبايد به آن بچه ببر نزديك شد.

به نظر او ببرمادر جايي در همان حوالي فرزندش را زير نظر داشت.پس اگر احساس خطر مي كرد به هر دوي آنها حمله مي كرد و صدمه

مي زد.

اما زن انگار هيچ يك از جملات همسرش را نمي شنيد ' خيلي سريع به سمت ببر رفت و بچه ببر را زير پالتوي خود به آغوش كشيد '

دست همسرش را گرفت و گفت :

عجله كن!ما بايد همين الآن سوار اتوموبيلمان شويم و از اينجا برويم.

آنها به آپارتمان خود باز گشتند و به اين ترتيبببر كوچك ' عضوي از ا عضاي اين خانواده ي كوچك شد و آن دو با يك دنيا عشق و علاقه به ببر

رسيدگي مي كردند.

سالها از پي هم گذشت و ببر كوچك در سايه ي مراقبت و محبت هاي آن زن و شوهر حالا تبديل به ببر بالغي شده بود كه با آن خانواده

بسيار مانوس بود.

در گذر ايام ' مرد درگذشت و مدت زمان كوتاهي پس از اين اتفاق ' دعوتنامه ي كاري براي يك ماموريت شش ماهه در مجارستان به دست

آن خانم رسيد.

زن ' با همه دلبستگي بي اندازه اي كه به ببري داشت كه مانند فرزند خود با او مانوس شده بود ' ناچار شده بود شش ماه كشور را ترك

كند و از دلبستگي اش دور شود.

پس تصميم گرفت : ببر را براي اين مدت به باغ وحش بسپارد.در اين مورد با مسوولان باغ وحش صحبت كرد و با تقبل كل هزينه هاي

شش ماهه ' ببر را با يك دنيا دلتنگي به باغ وحش سپرد و كارتي از مسوولان باغ وحش دريافت كرد تا هر زمان كه مايل بود ' بدون ممانعت

و بدون اخذ بليت به ديدار ببرش بيايد.

دوري از ببر' برايش بسيار دشوار بود.

روزهاي آخر قبل از مسافرت ' مرتب به ديدار ببرش مي رفت و ساعت ها كنارش مي ماند و از دلتنگي اش با ببر حرف مي زد.

سر انجام زمان سفر فرا رسيد و زن با يك دنيا غم دوري' با ببرش وداع كرد.

بعد از شش ماه كه ماموريت به پايان رسيد ' وقتي زن ' بي تاب و بي قرار به سرعت خودش را به باغ وحش رساند ' در حالي كه از شوق

ديدن ببرش فرياد مي زد :

عزيزم ' عشق من ' من بر گشتم ' اين شش ماه دلم برايت يك ذره شده بود ' چقدر دوريت سخت بود ' اما حالا من برگشتم ' و در حين

ابراز اين جملات مهر آميز ' به سرعت در قفس را گشود : آغوش را باز كرد و ببر را با يك دنيا عشق و محبت و احساس در آغوش كشيد.

ناگهان ' صداي فريادهاي نگهبان قفس ' فضا را پر كرد:

نه ' بيا بيرون ' بيا بيرون : اين ببر تو نيست.ببر تو بعد از اينكه اينجا رو ترك كردي ' بعد از شش روز از غصه دق كرد و مرد.اين يك ببر وحشي

گرسنه است.

اما ديگر براي هر تذكري دير شده بود.ببر وحشي با همه عظمت و خوي درندگي ' ميان آغوش پر محبت زن ' مثل يك بچه گربه ' رام و آرام

بود.

اگرچه ' ببر مفهوم كلمات مهر آميزي را كه زن به زبان آلماني ادا كرده بود ' نمي فهميد ' اما محبت و عشق چيزي نبود كه براي دركش نياز

به دانستن زبان و رسم و رسوم خاصي باشد.چرا كه عشق آنقدر عميق است كه در مرز كلمات محدود نشود و احساس آنقدر متعالي

است كه از تفاوت نوع و جنس فرا رود.

براي هديه كردن محبت ' يك دل ساده و صميمي كافي است ' تا ازدريچه ي يك نگاه پر مهر عشق را بتاباند و مهر را هديه كند.

محبت آنقدر نافذ است كه تمام فصل سرماي ياس و نا اميدي را در چشم بر هم زدني بهار كند.

عشق يكي از زيباترين معجزه هاي خلقت است كه هر جا رد پا و اثري از آن به جا مانده تفاوتي درخشان و ستودني ' چشم گير است.

محبت همان جادوي بي نظيري است كه روح تشنه و سر گردان بشر را سيراب مي كند و لذتي در عشق ورزيدن هست كه در طلب آن

نيست.
بيا بي قيد و شرطعشق ببخشيم تا از انعكاسش ' كل زندگيمان نور باران و لحظه لحظه ي عمر ' شيرين و ارزشمند گردد.

در كورترين گره ها ' تاريك ترين نقطه ها ' مسدود ترين راه ها 'عشقبي نظير ترين معجزه ي راه گشاست.

مهم نيست دشوارترين مساله ي پيش روي تو چيست ' ماجراي فوق را به خاطر بسپار و بدان سر سخت ترين قفل ها با كليد عشق و

محبت گشودني است.
****************************
ج.تالك
yasi88 آنلاین نیست.  
تشکر شده توسط :
 

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
داستان, عشقولانه،جذاب, مجموعه, هاي

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
مجموعه رینگتونهای کاملاجدید ( منحصر به فرد!) hapal888 کلیپ صوتی و زنگ موبایل 17 ۱۳ فروردين ۱۳۸۹ ۰۵:۴۹ بعد از ظهر
مجموعه بی همتایی از عکس های ایران به قدمت ۱٣٠ سال قبل asaman شهرها و آثار تاریخی ایران 0 ۱۱ اسفند ۱۳۸۸ ۰۴:۲۵ قبل از ظهر
مجموعه تلويزيوني «قهوه تلخ» sama33 اخبار و معرفی فیلم 0 ۲۴ بهمن ۱۳۸۸ ۰۴:۲۳ بعد از ظهر
مجموعه ای شگفت انگیز از تصـــاویر یکپـــارچه fatima_66 متفرقه 0 ۲۵ مهر ۱۳۸۸ ۰۱:۱۶ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.

دانلود کتاب رايگان