بازگشت   نودهشتیا > کتاب > متفرقه کتاب > معرفی و نقد کتاب

 
 تبلیغات 
عصر پادشاهان
نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: پست مخصوص تبلیغ رمان کاربران 98یا رو چطور ارزیابی میکنید؟
خوبه - نیاز بود. 1,162 96.67%
افتضاح - حذف بشه. 40 3.33%
رأی دهندگان: 1202. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید.

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۳۰ بهمن ۱۳۹۰, ۰۱:۰۰ بعد از ظهر   #81 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

اسم رمان : لحظه ها
ژانر : اجتماعي ، عاشقانه ...

راوي : سوم شخص


خلاصه
: توكا تصميم به قتل پدرش مي گيره و بعد اون از تهران فرار كرده و راهي شمال كشور مي شه ، ولي با عذاب وجدان نمي تونه زندگي كنه و كم كم مي فهمه كه اين انسانها نيستند كه حق دارند هم ديگر رو مجازات كنند ، از طرفي با عده اي آشنا مي شه كه لحظه لحظه هاي نويي رو براش مي سازند . لحظه هاي خوب و بد ...


نقد :
لحظه ها | # NEGAR #| معرفي و نقد

دكلمه :
صداي ثانيه ها را مي شنوي ؟
اين همان لحظه هاست كه مي گذرد ...
وقتي غم هايم را مي شمردم ، لبخند مي زدم ، اشك مي ريختم ،
تظاهر مي كردم ، راه مي رفتم ، نفس مي كشيدم ؛ همه و همه لحظه لحظه هاي زندگيم بود ...
تو هم شاد باش براي لحظه هايي كه داري ، هر چند كه گاهي رنگ ها رنگ مي بازد ...
بخند ، زندگي جاريست ، لحظه ها پيمانه هاي عمرمان را پر خواهند كرد ...

عكس جلد :



# NEGAR # آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول

تبلیغات

دانلود

قدیمی ۱۰ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۰۷ بعد از ظهر   #82 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
redmoon333 آواتار ها
 
redmoon333 به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

نام رمان : نیکیتا

خلاصه:
دکتر پژمان یک پژوهشگر است که در زمینه هوش مصنوعی افتخارات زیادی کسب کرده است و با ساختن ربات های هوشمند بسیار مورد توجه قرار گرفته است ، دکتر پژمان در زمان دانشجویی به دختری زیبا به نام نیکا دل می بندد ولی نیکا در یک سانحه رانندگی می میرد. در طی سالهای بعد دکتر پژمان در فکر این است که نیکا را دوباره به دنیا بازگرداند بنابراین تصمیم به ساخت ربات پیشرفته ای می گیرد . بارها شکست می خورد ولی موفق می شود ربات انسان نمایی بسازد. دکتر پژمان اسم این ربات را نیکیتا می گذارد و سعی می کند روزش را با او بگذراند. نیکیتا چهره ای شبیه نیکا دارد و یادبودی از عشق گذشته دکتر است .

لينك اصلي :رمان نیکیتا | redmoon333 کاربر انجمن
لينك نقد :نیکیتا | redmoon333 کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
لينك پي دي اف :-
لينك جاوا :-
تعداد صفحات : نامعلوم
تعداد فصول : 7 فصل
مضمون : تخیلی ، عاشقانه ، ترسناک
نوع نگارش : سوم شخص + اول شخص
شخصيتهاي اصلي رمان : دکتر پژمان ، مارال ، نیکیتا ، دکتر رستگار...

قسمتی از رمان :

ربات 1074 هر چقدر هم پیشرفته و مدرن باشد بدون سیستم یادگیری فایده ای ندارد و به درد سطل زباله بزرگ موسسه می خورد . از زمان دانشجویی روی چند پروژه ocr پیشرفته و طراحی سیستم های عصبی کار کرده ام و حالابا استفاده از نرم افزاری برپایه تئوری دستور زبان "نوام چامسکی" به ربات حروف الفبا یاد می دهم . باید هوش یادگیری زبان فارسی با الفبای پیچیده ای را که دارد بصورت فشرده به روبات 1074 منتقل شود . روی اعراب ها و آوا ها باید کار کنم....
روی اجزایی که در نقش تارهای صوتی باید عمل کنند...
همه این ها زمانی عملی می شوند که کامپایلر را برای میکروکنترلر ها اجرا کنم.برای میکروکنترلر هیچ چیز دیگری غیر از 0 و 1 معنی ندارد... و شاید هم برای من....
مغز من هم بی شباهت به یک کامپایلر نیست...با این تفاوت که قسمتی از مغزم در هر زمان مشغول فکرکردن به نیکا است....بانوی زیبای قرمز پوش شب های سرد....
نگاهم را از روی برگه یاداشت گرفتم و به روبات 1074 نگریستم...
آیا او قادر بود خاطره نیکا را برای من زنده کند؟
بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد....
حتی خودم هم باور نداشتم موجودی از جنس آهن بتواند احساسی که نیکا در دلم زنده کرده بود را دوباره بوجود بیاورد....
- آه نیکا....عزیزم....چرا منو تنها گذاشتی؟
خودکار را روی دفتر انداختم و از شدت اضطرابی که داشتم پوست لبهایم را با دندان کندم...
می توانستم طمع خون را که با بزاقم مخلوط شده بود ، حس کنم....
نگاهم هنوز به روبات 1074 بود...
صدای تقه ای به در آمد... و لامپ اتاق سوسو زد ...
تقریبا روشن و خاموش می شد ....
نگاهم را به سمت در اتاق برگرداندم ، دستانی سفید و زیبا در حال نمایان شدن بود...
نیکا دوباره آمده بود....برای اولین بار بود که به اتاق کارم می آمد...
در حالیکه یک حریر قرمز به تن داشت و سفیدی سینه اش از زیر یقه دلبری لباسش کاملا مشخص بود ...
با قدمهایی آهسته به سمتم آمد ، توانایی تکان خوردن نداشتم...
محو تماشای جذابیت فریبنده ش بودم ، پشت سرم ایستاد و موهای لخت و بلند خوشبویش را روی صورتم شناور کرد....
از عطرش مست شدم...



انسان مجموعه ای از آن چه دارد نیست ، بلکه مجموعه ای است از آن چه هنوز ندارد ، اما می تواند داشته باشد.
(ژان پل ساتر)

redmoon333 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۴ اسفند ۱۳۹۰, ۰۷:۳۸ بعد از ظهر   #83 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
diena آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض

* نام رمان:
افسانه ی ققنوس

* خلاصه:
سرزمین سومزتریا در گذشته تحت سلطه ی جادگر سیاهی به اسم امریک بوده، اما با همکاری بین انسان ها و بلیر ها - یه نژاد جدید - امریک از بین رفته. بعد از اون خانواده ی رکسامیلر بر سومزتریا حکومت می کنن و 5 نفر از بلیر ها برای محافظ از اونها و سومزتریا با عنوان حامی کنارشون هستند.
چندین قرن بعد از نابودی امریک، تاریکی این بار در ظاهر فرد دیگه ای برمی گرده تا سومزتریا رو به نابودی بکشه. در این بین دختر بلیری تو یه خانواده ی انسان معمولی متولد می شه که سرنوشتش با سرنوشت سرزمینش گره خورده......


*لینک اصلی :
افسانه ی ققنوس | diena کاربر انجمن

* لینک نقد:
افسانه ی ققنوس | diena کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب

* لینک پی دی اف / لینک جاوا به ترتیب:
هنوز تمام نشده

* مضمون:
فانتزی - حماسی و رمانتیک

* نوع روایت:

اول شخص – امّا روایتگر یک نفر نیست. بین شخصیت اوّل زن ( دینا ) و شخصیت اول مرد ( آرن ) و گاهی کاراکتر های فرعی داستان می چرخه .

* کاراکتر ها:
دینا، آرن ، استاد میور، ایرسلین ، کریکس و ......

* قسمتی از متن:

ما انسان ها هر لحظه ی زندگی مون تصمیماتی می گیریم و فکر می کنیم که این تصمیمات فقط روی زندگی خودمون تاثیر دارند. غافل از اینکه تصمیمات ما نه تنها روی زندگی خودمون و اطرافیانمون تاثیر دارند؛ بلکه زندگی آیندگانمون رو هم تحت الشعاع قرار می دند.
من این رو خیلی خوب درک کردم.
اینکه من الآن اینجام انتخاب خودم نبوده؛ انتخاب اطرافیانم هم نبوده. هزاران تصمیم کوچیک و بزرگ از صدها سال پیش باعث شده من الآن تو چنین وضعی و اینجا باشم. چرا که اگر دست خودم بود هرگز چنین انتخاب هایی نمی کردم.
آخه کدوم بچه ای دلش می خواد بدون پدر و دور از مادرش بزرگ بشه؟!
کدوم پسری دلش می خواد تو بهترین سالهای کودکی اش از عزیزترین آدم هایی که داره دور بشه؟!
و کدوم مرد عاقلی می خواد که روی زمین افتاده باشه و تنها عشق تمام زندگی اش شمشیر به دست بالای سرش، قصد جون اون رو کرده باشه؟!






داستان های کوتاه من: پرتگاه | زندان من

تنها یک روز...| diena


ویرایش توسط diena : ۲۴ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۱۲ بعد از ظهر
diena آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۸ اسفند ۱۳۹۰, ۱۲:۵۵ قبل از ظهر   #84 (لینک مستقیم)
Banned
 
mirage آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض

خوب ما آمدیم با یک کار گروهی ....
نام رمان :به صداقت یک فریاد
خلاصه:آ
رتا تهرانی و به همراه دوستش سحر با اردویی که دانشگاه تدارک دیده به استان سیستان نزدیکای مرز ایران میرن و در اونجا طی یک اتفاق سر از یکی از پاسگاه های مرزی تحت فرماندهیه سرگرد فریاد ارفع درمیارن جایی که آبستن حادثه ایه که مسیر زندگی آنها رو تغییر میده ...
لینک اصلی :به صداقت یک فریاد | شایسته بانو و آنالیا و mirage کاربران انجمن
لینک نقد:به صداقت یک فریاد | شایسته بانو و آنالیا و mirageکاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب

لینک پی دی اف / لینک جاوا به ترتیب: -----------
تعداد صفحات: ------------
مضمون و نوع نگارش : ژانر پلیسی ، اکشن ، عاشقانه ...( طبیعتا هرجا من باشم کل کل و طنز هم هست !!! طنز جزء جدایی ناپذیر وجود منه)
آنالیا از زبان اول شخص مرد مینویسه ...
شایسته از زبان اول شخص زن
من هم نقش سحر ( دوست و همراه آرتا ) رو ایفا می کنم که قراره همه جوایز رو درو کنه ... برنده بهترین بازیگر مکمل زن تشریف داریم ما !!!!
سایر توضیحات:

فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا....


با ما همراه باشید
mirage آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۸ اسفند ۱۳۹۰, ۰۳:۲۳ قبل از ظهر   #85 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه حرفه ای
 
Frost آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

نام رمان: به خاطر رها
خلاصه: به خاطر رها داستان دو تا دوست هست به نام های رکسانا و رها که جز همدیگه کس دیگه ای رو توی دنیا ندارن. یکی از اون ها بیماری مادرزادی داره و اون ها دنبال یک راهی برای کسب درآمد و درمانش اند. تا این که برای رها دست به یکسری کار هایی میزنه که باعث میشه رکسانا به دنبالش برای حفظ زندگی رها از خیلی چیز ها بگذره و این میان احساساتش هم یلی لطمه میبینه.مجبور میشه تن به کاری بده که ممکنه قلبش رو برای همیشه خرد خاک شیر کنه...لازم به ذکره که رکسانا دختر خیلی محکم و البته مغروریه.
کلا داستان راجع به فداکاریه.
نوع داستان: عاشقانه-اجتماعی
شخصیت ها: رکسانا. رها. فرهاد. سهراب. خشایار. شیرین. مانی و...
راوی داستان رکساناست و بعد از یک مدت عوض میشه ولی نیمیگم کی!!!!!
لینک رمان:
http://www. forum.98ia.com/t414631.html
لینک نقد: http://www. forum.98ia.com/t415144.html
صفحه هاش هم معلوم نیست در حال تایپه.
بخشی از متن رمان:
با کنجکاوی نگاهش می کردم. داستان های تکراری. از همون ها که تو رمان ها خونده بودم.پسری که عاشق دختری شده بود که باباش نمی خواست و حالا هم لابد باباش اومده من رو با پول بخره که پسرش رو از خودم برونم. ولی با جمله ی بعدی که از دهنش خارج شد چارشاخ شدم...
- کاوه می گفت فرهاد رو نمی خوای. منم ازت می خوام پیشنهاد دوستیش رو قبول کنی

فکر کنم موضوع نسبتا جدیدی داشته باشه. نمی گم صد در صد چون همه ی رمان های دنیا رو نخوندم...
ولی هرچی هست از ذهن خودمه و برگرفته از رمان دیگه ای نیست.

چنین داستانی هم عمرا در واقعیت اتفاق نمی افته. منظورم اینه که چنین آدم ها و زندگی هایی وجود دارند ولی همشون کنار هم جمع نشدند. ولی من تو این رمان یک گروه از آدم های مختلف از طبقات اجتماعی مختلف قرار دادم.



به دادم برس عمق این نیمه شب بعد اتفاق تو کوتاه نیست
به دادم برس از جنون تا زمین دو تا پنجره بیشتر راه نیست!
آتش پرست:

مثل شش های این سیگار پر از هندسه دودم...
یک روزی که نفهمیدی....یک روزی عاشقت بودم.
 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید


بعد تو هیچ چیزی دوست داشتنی نیست...
Frost آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۱۵ فروردين ۱۳۹۱, ۱۲:۰۸ بعد از ظهر   #86 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض


«عروسک قصه ی من ، زخم شکسته با تنت
بمیرمت شکسته دل چه بی صداست شکستنت»
به نام تصويرگر زيبايي ها
عروسك شكستني روايت يه انسانييست كه گاهي در زندگي اش لحظاتش را عروسكي مي گذراند ، در سكون و سكوت ...گاهي كَر مي شود گاهي نگاه خيره اش كور ميشود ، كمرش مثل يه عروسك كه دل كودكي رو زده باشه مي شكند و گوشه اي رها ميشه ...و شايد مثل يه عروسك فراموش شه...


من يك عروسكم ، يك عروسك شكستني...

با دو چشم خيره به خوشبختي هاي دور ...
با لباني قفل خورده به سكوت ...
با مشامي خالي از تنفس زندگي ...
با ذهني فلج از بودن ...
با اندامي كه بازيچه س ...
با موهايي كه فقط حرير سياهيست براي كامل كردن صورتك يك عروسك زيبا .
عروسكي كه پشت پنجره هاي دلتنگي جا مي ماند و به باران نقره اي خاطرات اجازه فروپاشي مي دهد ...
عروسك شكستني اي كه قلب داره ، يه قلب شكستني ، نه پارچه اي ...
عروسكي شكستني با خيالي شكستني ...





عروسك شكستني | # NEGAR # كاربر انجمن

عروسك شكستي | نقد و نظرات
# NEGAR # آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۱:۱۸ بعد از ظهر   #87 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
# NEGAR # آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

داستاني با تركيب قلم بي كس و نگار .

داستان دختري به نام گلاره كه بعد گذراندن زندگي اشرافي و تجربه ي عشق

بعد سالها دوباره خاطراتش مرور ميشه .


از زبون گلاره بخونيد :

بعد سال ها | بی کس و # NEGAR # کاربران سایت

داستان يه عشق با فراز و نشيب هاش .




ای ذهن مرا یاری کن ..
ای کلمات جاری شید
ای قلم بنویس ...
بنویس برای به تصویر کشیدن روزهای زیبای رویایی ...
بعد آن همه سال ...
دوباره برگ هاي كهنه ي دفتر خاطراتم ورق مي خورند ....
آن روزها ديگر گذشته ي من هستند
ولي گاهي مرور گذشته براي يادآوري اينكه كه بوديم و چه كرديم بد نيست ...
برگ هاي دفتر خاطراتم اين بار به دست كسي غير من ورق خورد
تا من مروري به آنچه كه بودم داشته باشم .
تا به ياد آورم ، من ، ما ، او و آنهايي بودند ، كه در گذشته جا ماندند .
حالا بنويس اي قلم سرنوشت ، بنويس از آينده اي نا معلوم ...

بعد سال ها | بی کس و # NEGAR # کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب

# NEGAR # آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۱۴ بعد از ظهر   #88 (لینک مستقیم)
کاربر حرفه ای
 
ღMoOn GiRlღ آواتار ها
 
ღMoOn GiRlღ به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +2 امتیاز     
Wink

نام رمان: ...و عشق آخرین حرف مـــــا بود





تنها صداست که می ماند
و جذب ذره های زمان حواهد شد

و عشق آخرین حرف مـــــا بود

چرا که نه؟!

خلاصه داستان: "تــــارا" دخترکی ست 18 ساله که در کشاکش رخداد های مسیر زندگی اش و انبوه مشکلاتی روحی ای دارد ؛ به دنبال روزنه ای از عشق و امید سرگردان است.
تـــــا اینکه....

... و عشق آخرین حرف ما بود | ღMoOn GiRlღ کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب











همــــه چــــی داشتــــــــ خـــــو بــــــ پیشـــــــــ می رفـتــــــــ

.
.
.


تــــــا اینــــــــکه بزرگـــــــ شدیـــــــم !!!




من برگشتم ؛ بعد از مدت ها



ღMoOn GiRlღ آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۳۳ بعد از ظهر   #89 (لینک مستقیم)
کاربر فعال
 
sorena joon آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

ما امدیم......
اومدم تبلیغ کنم.....بدوییید وبشتابید کتابی بی نظیر(حرف دوست خوبمو گوش کردم خود خواه باشم)نخونید از دست میدین
نام رمان :پژواک سکوت
خلاصه:
درمورد یک دختریه که عاشقانه خانواده اشو دوست داره وبه خاطر همین علاق دست به یک فداکاری می زنه که ناگفته نماند نه تنها به ضررش تموم نمیشه بلکه به نفعشم هست

لینک اصلی :پژواک سکوت | sorena joon کاربر انجمن
لینک نقد:پژواک سکوت | sorena joon کاربر انجمن | معرفی و...
تعداد صفحات:نا معلوم
فضای داستان=
عاشقانه-اجتماعی-جنایی
نوع نثر=تلفیقی
نام شخصیت های اصلی=مهرسادوبارانه
جلد داستان=
تو عالم رویا بود یا واقعیت ...هر چی بود دیدم ...دیدم که همه چی خوب شده بابا مامانم پیشم هستند مامانم کنارم نشسته وداره سرمو نوازش می کنه بابا هم پایین تخت نشسته وداره پاشویم می کنه از بچه گی عاشق این بودم که بابام با اون دستای بزرگش که تموم کف پام توش جا می شد ....پاشویم کنه ....خنده ام گرفته بود اومدم حرفی بزنم که مامان انگشت اشارشو روی لبام گذاشت ویک اخم کوچولو کرد با تعجب بهش چشم دوختم:چرا با خودت این کارو کردی....نگفتی سرما می خوری اون وقت منو بابات باید چیکار کنیم....

با مظلومیت بهش نگاه کردم لب برچیدم :ببخشید من دیگه این کارو نمی کنم

مامان لبخندی زد وخم شدو گونه امو بوسید وبعد هم از جاش بلند شد باباهم بلند شد داشتن می رفتن سمت در ...ترسیدم ....همه جا تاریک بود من از تاریکی می ترسیدم...نه ....نرید ....تروخدا واستین ...من می ترسم....نرید




اگه دوست دارین داستانی بخونید که متفاوت باشه مکانیک عشق رو بهتون معرفی می کنم
اگر دوست دارین داستانی بخونید که .....
پژواک سکوت رو معرفی می کنم

ویرایش توسط sorena joon : ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۳۷ بعد از ظهر
sorena joon آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
قدیمی ۳۱ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۰۳:۵۲ قبل از ظهر   #90 (لینک مستقیم)
رمان نویس انجمن
 
mahtab26 آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +5 امتیاز     
پیش فرض

پايان بازی...

خلاصه: تارا دختر 25 ساله ايه که به واسطه ی حادثه ای تلخ، عشقش ( حامد) رو از دست داده...! و روزهای تلخی رو پشت سر ميذاره...
حمايت های خانواده حتی حسام، نزدیکترين دوست تارا نمی تونه به بهبود حالش کمک کنه... توی اين بهبوهه ی توجهات و حمايتها ... تارا تصميم می گيره برای هميشه از ايران بره...
تو فرصت باقی مونده تا سفر... اتفاقاتی می افته که پای تارا رو برای رفتن شل می کنه...!!

بخشی از داستان:

حرفهای معترضم که از دهانم خارج می شه.. رفته رفته اخمهای اون هم غليظ تر می شه... منتظر تموم شدن حرفم نمی مونه... : - نه‼! انگار بدهکار خانومم شديم... خيلی لی لی به لالات گذاشتم که انقدر زبونت دراز شده... هيچ معلوم هست تو چته؟ اين بازی که ازش حرف می زنی، تو به راه انداختی... مثل اينکه قول و قرارهامون يادت رفته... نکنه نياز به يادآوری داری ... خانوم مهندس‼! نکنه بايد تو کله ی پوکت فرو کنم که چی بين ما گذشته... اگه پشيمون شدی حرفی نيست... اما حق نداری، يه روزه زير همه چيز بزنی... حق نداری منو برای محبت خالصانه ام مواخذه کنی... من آدم حسابت کردم که انقدر واست وقت گذاشتم....

از حرف آخرش جوشی می شم... عصبانيتم به اوج می رسه... اين بار اين منم که با فريادم، حرفش رو قطع می کنم: - انقدر تند نرو آقای افشار... من ازت نخواستم که نقش پدر ژپتو رو واسم بازی کنی و حمايتم کنی... من احتياجی به تو و اون محبت نصفه و نيمه ات ندارم... تو که دورو ورت پره از امثال نازی... چطور می تونی انقدر راحت از خلوص محبتت حرف یزنی و واسه چیزی که ازت نخواستم منت سرم بذاری... اگه نشونه ی آدم بودن پا دادن به آدم هرزی مثل توئه... آره... من آدم نيستم... به اين آدم نبودن هم افتخار می کنم... حاليت شد؟؟؟ حرف من همونیه که گفتم... ديگه نه می خوام ببينمت... نه می خوام صدات رو بشنوم...

لينک رمان: پايان بازی | mahtab26 کاربر انجمن

لينک نقد: پايان بازی | mahtab26 | معرفی و نقد کتاب

تعدا صفحات: بالای 400 صفحه ( درحال تايپ)

ژانر: عاشقانه - اجتماعی


- تکراری نيست...!
- هم خونه نيست...!
- عشق دم دستی و کوچه بازاری و با يه نگاه عاشق شدن هم نيست...!
- آدمهای داستان من جديدن...!
- شايد شوخ و شايد مغرور... اما چيزی نيستند که توی داستان های معمول در جريان باشند...!
- تو اين داستان شوخی داريم.. غم داريم.. خنده داريم.. تلخی داريم.. عاشقانه هم داريم..


راستی:
- تو داستان من اثری از مهمونی و جشن های آنچنانی و مستی و عاشقانه های از سر مستی و بی خبری هم نيست...




به طرز عجیب و احمقانه ای دلم برایت تنگ است...

ویرایش توسط mahtab26 : ۲ خرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۲۰ بعد از ظهر
mahtab26 آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
98یا, تبلیغ, رمان, سایت, مخصوص, کاربران

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are غیر فعال
Refbacks are غیر فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
کدام رمان نوشته شده توسط کاربران سایت زیباتر است؟ سپید و سیاه نظرسنجی های کتابی 4188 دیروز ۱۱:۰۱ قبل از ظهر
رمان اریکا | نادیا و هیوا بهرامی کاربران انجمن lilil رمان های کامل شده نوشته کاربران 63 ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۴۸ قبل از ظهر
دانلود رمان عشق دردناك | کاربران سایت یگانه رمان نوشته کاربران سایت 1 ۱ اسفند ۱۳۸۹ ۰۱:۵۱ قبل از ظهر
رمان عشق دردناك | کاربران انجمن soshyans رمان های کامل شده نوشته کاربران 50 ۲۴ شهريور ۱۳۸۹ ۰۶:۳۱ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۵:۲۴ قبل از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

استفاده از مطالب اين سايت به هر نحو ، منوط به قرار دادن نام و لینک نودهشتیا به صورت مستقیم (http://www.forum.98ia.com) می باشد .

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب و رمان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا