| |||
| |||||||
| نمایش نتیجه های نظرسنجی ها: پست مخصوص تبلیغ رمان کاربران 98یا رو چطور ارزیابی میکنید؟ | |||
| خوبه - نیاز بود. | | 809 | 97.47% |
| افتضاح - حذف بشه. | | 21 | 2.53% |
| رأی دهندگان: 830. شما نمی توانید در این نظرسنجی رای دهید. | |||
![]() |
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #81 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹
نوشته ها: 4,733
تشکرها: 22,783
تشکر شده 164,629 بار در 7,917 پست
کتاب مورد علاقه : the Secret حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز اسم رمان : لحظه ها ژانر : اجتماعي ، عاشقانه ... راوي : سوم شخص خلاصه : توكا تصميم به قتل پدرش مي گيره و بعد اون از تهران فرار كرده و راهي شمال كشور مي شه ، ولي با عذاب وجدان نمي تونه زندگي كنه و كم كم مي فهمه كه اين انسانها نيستند كه حق دارند هم ديگر رو مجازات كنند ، از طرفي با عده اي آشنا مي شه كه لحظه لحظه هاي نويي رو براش مي سازند . لحظه هاي خوب و بد ... نقد : لحظه ها | # NEGAR #| معرفي و نقد دكلمه : صداي ثانيه ها را مي شنوي ؟ اين همان لحظه هاست كه مي گذرد ... وقتي غم هايم را مي شمردم ، لبخند مي زدم ، اشك مي ريختم ، تظاهر مي كردم ، راه مي رفتم ، نفس مي كشيدم ؛ همه و همه لحظه لحظه هاي زندگيم بود ... تو هم شاد باش براي لحظه هايي كه داري ، هر چند كه گاهي رنگ ها رنگ مي بازد ... بخند ، زندگي جاريست ، لحظه ها پيمانه هاي عمرمان را پر خواهند كرد ... عكس جلد : ![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| تبلیغات | |
| | |
| | #82 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 1,387
تشکرها: 14,063
تشکر شده 35,610 بار در 1,486 پست
کتاب مورد علاقه : وارث عذاب عشق حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز نام رمان : نیکیتا خلاصه: دکتر پژمان یک پژوهشگر است که در زمینه هوش مصنوعی افتخارات زیادی کسب کرده است و با ساختن ربات های هوشمند بسیار مورد توجه قرار گرفته است ، دکتر پژمان در زمان دانشجویی به دختری زیبا به نام نیکا دل می بندد ولی نیکا در یک سانحه رانندگی می میرد. در طی سالهای بعد دکتر پژمان در فکر این است که نیکا را دوباره به دنیا بازگرداند بنابراین تصمیم به ساخت ربات پیشرفته ای می گیرد . بارها شکست می خورد ولی موفق می شود ربات انسان نمایی بسازد. دکتر پژمان اسم این ربات را نیکیتا می گذارد و سعی می کند روزش را با او بگذراند. نیکیتا چهره ای شبیه نیکا دارد و یادبودی از عشق گذشته دکتر است . لينك اصلي :نیکیتا | redmoon333 کاربر سایت لينك نقد :نیکیتا | redmoon333 کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب لينك پي دي اف :- لينك جاوا :- تعداد صفحات : نامعلوم تعداد فصول : 7 فصل مضمون : تخیلی ، عاشقانه ، ترسناک نوع نگارش : سوم شخص + اول شخص شخصيتهاي اصلي رمان : دکتر پژمان ، مارال ، نیکیتا ، دکتر رستگار... قسمتی از رمان : ربات 1074 هر چقدر هم پیشرفته و مدرن باشد بدون سیستم یادگیری فایده ای ندارد و به درد سطل زباله بزرگ موسسه می خورد . از زمان دانشجویی روی چند پروژه ocr پیشرفته و طراحی سیستم های عصبی کار کرده ام و حالابا استفاده از نرم افزاری برپایه تئوری دستور زبان "نوام چامسکی" به ربات حروف الفبا یاد می دهم . باید هوش یادگیری زبان فارسی با الفبای پیچیده ای را که دارد بصورت فشرده به روبات 1074 منتقل شود . روی اعراب ها و آوا ها باید کار کنم.... روی اجزایی که در نقش تارهای صوتی باید عمل کنند... همه این ها زمانی عملی می شوند که کامپایلر را برای میکروکنترلر ها اجرا کنم.برای میکروکنترلر هیچ چیز دیگری غیر از 0 و 1 معنی ندارد... و شاید هم برای من.... مغز من هم بی شباهت به یک کامپایلر نیست...با این تفاوت که قسمتی از مغزم در هر زمان مشغول فکرکردن به نیکا است....بانوی زیبای قرمز پوش شب های سرد.... نگاهم را از روی برگه یاداشت گرفتم و به روبات 1074 نگریستم... آیا او قادر بود خاطره نیکا را برای من زنده کند؟ بی اختیار اشک از چشمانم سرازیر شد.... حتی خودم هم باور نداشتم موجودی از جنس آهن بتواند احساسی که نیکا در دلم زنده کرده بود را دوباره بوجود بیاورد.... - آه نیکا....عزیزم....چرا منو تنها گذاشتی؟ خودکار را روی دفتر انداختم و از شدت اضطرابی که داشتم پوست لبهایم را با دندان کندم... می توانستم طمع خون را که با بزاقم مخلوط شده بود ، حس کنم.... نگاهم هنوز به روبات 1074 بود... صدای تقه ای به در آمد... و لامپ اتاق سوسو زد ... تقریبا روشن و خاموش می شد .... نگاهم را به سمت در اتاق برگرداندم ، دستانی سفید و زیبا در حال نمایان شدن بود... نیکا دوباره آمده بود....برای اولین بار بود که به اتاق کارم می آمد... در حالیکه یک حریر قرمز به تن داشت و سفیدی سینه اش از زیر یقه دلبری لباسش کاملا مشخص بود ... با قدمهایی آهسته به سمتم آمد ، توانایی تکان خوردن نداشتم... محو تماشای جذابیت فریبنده ش بودم ، پشت سرم ایستاد و موهای لخت و بلند خوشبویش را روی صورتم شناور کرد.... از عطرش مست شدم... ![]() انسان مجموعه ای از آن چه دارد نیست ، بلکه مجموعه ای است از آن چه هنوز ندارد ، اما می تواند داشته باشد. (ژان پل ساتر) /رمان روزگار عاقبت خواهمت بخشید/رمان آخرین خون آشام/رمان عاشق بودیم/رمان بهشت متروک/رمان نیکیتا/رمان بگو که رویا نیست رمان دختران ممنوعه(گروهی) انسان پدیده ای غریب است : به فتح هیمالیا می رود به کشف اقیانوس آرام دست میابد ، به ماه و مریخ سفر می کند تنها یک سرزمین است که هرگز تلاش نمی کند آن را کشف کند و آن دنیای درونی وجود خود است . . . | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #83 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۹ محل سکونت : تهران
نوشته ها: 509
تشکرها: 7,497
تشکر شده 5,532 بار در 729 پست
کتاب مورد علاقه : سوال سختیه! حالت من : | پست بسیار مفید : +7 امتیاز * نام رمان: افسانه ی ققنوس * خلاصه: سرزمین سومزتریا در گذشته تحت سلطه ی جادگر سیاهی به اسم امریک بوده، اما با همکاری بین انسان ها و بلیر ها - یه نژاد جدید - امریک از بین رفته. بعد از اون خانواده ی رکسامیلر بر سومزتریا حکومت می کنن و 5 نفر از بلیر ها برای محافظ از اونها و سومزتریا با عنوان حامی کنارشون هستند. چندین قرن بعد از نابودی امریک، تاریکی این بار در ظاهر فرد دیگه ای برمی گرده تا سومزتریا رو به نابودی بکشه. در این بین دختر بلیری تو یه خانواده ی انسان معمولی متولد می شه که سرنوشتش با سرنوشت سرزمینش گره خورده...... *لینک اصلی : http://www.forum.98ia.com/t406990.html * لینک نقد: افسانه ی ققنوس | diena کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب * لینک پی دی اف / لینک جاوا به ترتیب: هنوز تمام نشده * مضمون: فانتزی - حماسی و رمانتیک * نوع روایت: اول شخص – امّا روایتگر یک نفر نیست. بین شخصیت اوّل زن ( دینا ) و شخصیت اول مرد ( آرن ) و گاهی کاراکتر های فرعی داستان می چرخه . * کاراکتر ها: دینا، آرن ، استاد میور، ایرسلین ، کریکس و ...... * قسمتی از متن: ما انسان ها هر لحظه ی زندگی مون تصمیماتی می گیریم و فکر می کنیم که این تصمیمات فقط روی زندگی خودمون تاثیر دارند. غافل از اینکه تصمیمات ما نه تنها روی زندگی خودمون و اطرافیانمون تاثیر دارند؛ بلکه زندگی آیندگانمون رو هم تحت الشعاع قرار می دند. من این رو خیلی خوب درک کردم. اینکه من الآن اینجام انتخاب خودم نبوده؛ انتخاب اطرافیانم هم نبوده. هزاران تصمیم کوچیک و بزرگ از صدها سال پیش باعث شده من الآن تو چنین وضعی و اینجا باشم. چرا که اگر دست خودم بود هرگز چنین انتخاب هایی نمی کردم. آخه کدوم بچه ای دلش می خواد بدون پدر و دور از مادرش بزرگ بشه؟! کدوم پسری دلش می خواد تو بهترین سالهای کودکی اش از عزیزترین آدم هایی که داره دور بشه؟! و کدوم مرد عاقلی می خواد که روی زمین افتاده باشه و تنها عشق تمام زندگی اش شمشیر به دست بالای سرش، قصد جون اون رو کرده باشه؟! So I lay my head back down And I lift my hands and pray To be only yours, I pray, to be only yours I know now, you're my only hope وبلاگم ویرایش توسط diena : ۲۴ تير ۱۳۹۱ در ساعت ۱۲:۱۲ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : | -ShaDi-, -نازلی-, abby7, ANTIFA, ashoka, elnaz 90, golabeton, hiva, M mehrane, mehrsa_m, pr.delafrouz, redmoon333, sh1998, shaghhayeghh, SunDaughter☼, sαвα, tondar1365, بی کس, ماچی, نیکــی, پروانه!, ღMoOn GiRlღ |
| | #84 (لینک مستقیم) | ||||||||
| Banned تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۹
نوشته ها: 1,069
تشکرها: 19,609
تشکر شده 220,354 بار در 1,809 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز خوب ما آمدیم با یک کار گروهی .... نام رمان :به صداقت یک فریاد خلاصه:آرتا تهرانی و به همراه دوستش سحر با اردویی که دانشگاه تدارک دیده به استان سیستان نزدیکای مرز ایران میرن و در اونجا طی یک اتفاق سر از یکی از پاسگاه های مرزی تحت فرماندهیه سرگرد فریاد ارفع درمیارن جایی که آبستن حادثه ایه که مسیر زندگی آنها رو تغییر میده ... لینک اصلی :به صداقت یک فریاد | شایسته بانو و آنالیا و mirage کاربران انجمن لینک نقد:به صداقت یک فریاد | شایسته بانو و آنالیا و mirageکاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب لینک پی دی اف / لینک جاوا به ترتیب: ----------- تعداد صفحات: ------------ مضمون و نوع نگارش : ژانر پلیسی ، اکشن ، عاشقانه ...( طبیعتا هرجا من باشم کل کل و طنز هم هست !!! طنز جزء جدایی ناپذیر وجود منه ) آنالیا از زبان اول شخص مرد مینویسه ... شایسته از زبان اول شخص زن من هم نقش سحر ( دوست و همراه آرتا ) رو ایفا می کنم که قراره همه جوایز رو درو کنه ... برنده بهترین بازیگر مکمل زن تشریف داریم ما !!!! ![]() سایر توضیحات: فرياد من از داغ توست ...... بيهوده خاموشم مکن ...... حالا که يادت ميکنم ...... ديگر فراموشم مکن ...... همرنگ دريا کن مرا ...... يکبار معنا کن مرا.... با ما همراه باشید ![]() | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #85 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۹۰ محل سکونت : همین دور و بر
نوشته ها: 775
تشکرها: 4,859
تشکر شده 16,793 بار در 776 پست
کتاب مورد علاقه : سهم من حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز نام رمان: به خاطر رها خلاصه: به خاطر رها داستان دو تا دوست هست به نام های رکسانا و رها که جز همدیگه کس دیگه ای رو توی دنیا ندارن. یکی از اون ها بیماری مادرزادی داره و اون ها دنبال یک راهی برای کسب درآمد و درمانش اند. تا این که برای رها دست به یکسری کار هایی میزنه که باعث میشه رکسانا به دنبالش برای حفظ زندگی رها از خیلی چیز ها بگذره و این میان احساساتش هم یلی لطمه میبینه.مجبور میشه تن به کاری بده که ممکنه قلبش رو برای همیشه خرد خاک شیر کنه...لازم به ذکره که رکسانا دختر خیلی محکم و البته مغروریه. کلا داستان راجع به فداکاریه. نوع داستان: عاشقانه-اجتماعی شخصیت ها: رکسانا. رها. فرهاد. سهراب. خشایار. شیرین. مانی و... راوی داستان رکساناست و بعد از یک مدت عوض میشه ولی نیمیگم کی!!!!! لینک رمان: http://www. forum.98ia.com/t414631.html لینک نقد: http://www. forum.98ia.com/t415144.html صفحه هاش هم معلوم نیست در حال تایپه. بخشی از متن رمان: با کنجکاوی نگاهش می کردم. داستان های تکراری. از همون ها که تو رمان ها خونده بودم.پسری که عاشق دختری شده بود که باباش نمی خواست و حالا هم لابد باباش اومده من رو با پول بخره که پسرش رو از خودم برونم. ولی با جمله ی بعدی که از دهنش خارج شد چارشاخ شدم... - کاوه می گفت فرهاد رو نمی خوای. منم ازت می خوام پیشنهاد دوستیش رو قبول کنی فکر کنم موضوع نسبتا جدیدی داشته باشه. نمی گم صد در صد چون همه ی رمان های دنیا رو نخوندم... ولی هرچی هست از ذهن خودمه و برگرفته از رمان دیگه ای نیست. چنین داستانی هم عمرا در واقعیت اتفاق نمی افته. منظورم اینه که چنین آدم ها و زندگی هایی وجود دارند ولی همشون کنار هم جمع نشدند. ولی من تو این رمان یک گروه از آدم های مختلف از طبقات اجتماعی مختلف قرار دادم. I wish you could just undrestand that I can't say hello to you and risk another goodbye مثل شش های این سیگار پر از هندسه دودم... یک روزی که نفهمیدی....یک روزی عاشقت بودم. برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #86 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹
نوشته ها: 4,733
تشکرها: 22,783
تشکر شده 164,629 بار در 7,917 پست
کتاب مورد علاقه : the Secret حالت من : | پست بسیار مفید : +6 امتیاز «عروسک قصه ی من ، زخم شکسته با تنت بمیرمت شکسته دل چه بی صداست شکستنت» به نام تصويرگر زيبايي ها عروسك شكستني روايت يه انسانييست كه گاهي در زندگي اش لحظاتش را عروسكي مي گذراند ، در سكون و سكوت ...گاهي كَر مي شود گاهي نگاه خيره اش كور ميشود ، كمرش مثل يه عروسك كه دل كودكي رو زده باشه مي شكند و گوشه اي رها ميشه ...و شايد مثل يه عروسك فراموش شه...من يك عروسكم ، يك عروسك شكستني... با دو چشم خيره به خوشبختي هاي دور ... با لباني قفل خورده به سكوت ... با مشامي خالي از تنفس زندگي ... با ذهني فلج از بودن ... با اندامي كه بازيچه س ... با موهايي كه فقط حرير سياهيست براي كامل كردن صورتك يك عروسك زيبا . عروسكي كه پشت پنجره هاي دلتنگي جا مي ماند و به باران نقره اي خاطرات اجازه فروپاشي مي دهد ... عروسك شكستني اي كه قلب داره ، يه قلب شكستني ، نه پارچه اي ... عروسكي شكستني با خيالي شكستني ... ![]() عروسك شكستني | # NEGAR # كاربر انجمن عروسك شكستي | نقد و نظرات | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #87 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۹ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۹
نوشته ها: 4,733
تشکرها: 22,783
تشکر شده 164,629 بار در 7,917 پست
کتاب مورد علاقه : the Secret حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز داستاني با تركيب قلم بي كس و نگار . داستان دختري به نام گلاره كه بعد گذراندن زندگي اشرافي و تجربه ي عشق بعد سالها دوباره خاطراتش مرور ميشه . از زبون گلاره بخونيد : بعد سال ها | بی کس و # NEGAR # کاربران سایت داستان يه عشق با فراز و نشيب هاش . ![]() ای ذهن مرا یاری کن .. ای کلمات جاری شید ای قلم بنویس ... بنویس برای به تصویر کشیدن روزهای زیبای رویایی ... بعد آن همه سال ... دوباره برگ هاي كهنه ي دفتر خاطراتم ورق مي خورند .... آن روزها ديگر گذشته ي من هستند ولي گاهي مرور گذشته براي يادآوري اينكه كه بوديم و چه كرديم بد نيست ... برگ هاي دفتر خاطراتم اين بار به دست كسي غير من ورق خورد تا من مروري به آنچه كه بودم داشته باشم . تا به ياد آورم ، من ، ما ، او و آنهايي بودند ، كه در گذشته جا ماندند . حالا بنويس اي قلم سرنوشت ، بنويس از آينده اي نا معلوم ... بعد سال ها | بی کس و # NEGAR # کاربران انجمن | معرفی و نقد کتاب | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #88 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : تير ۱۳۹۰ محل سکونت : مـــــاه
نوشته ها: 1,186
تشکرها: 6,803
تشکر شده 7,675 بار در 2,302 پست
کتاب مورد علاقه : بینوایان.کوری.سینوهه. حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز نام رمان: ...و عشق آخرین حرف مـــــا بود تنها صداست که می ماند و جذب ذره های زمان حواهد شد و عشق آخرین حرف مـــــا بود چرا که نه؟! خلاصه داستان: "تــــارا" دخترکی ست 18 ساله که در کشاکش رخداد های مسیر زندگی اش و انبوه مشکلاتی روحی ای دارد ؛ به دنبال روزنه ای از عشق و امید سرگردان است. تـــــا اینکه.... ... و عشق آخرین حرف ما بود | ღMoOn GiRlღ کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب ![]() پیش به ســــــوی کنکور 92 خدافظ نودهشتیا... ![]()
| ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #89 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: آذر ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : آذر ۱۳۹۰ محل سکونت : هرکجاباشم اسمان مال من است
نوشته ها: 514
تشکرها: 913
تشکر شده 27,265 بار در 458 پست
کتاب مورد علاقه : امیر ارلان نامدار حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز ما امدیم...... ![]() اومدم تبلیغ کنم.....بدوییید وبشتابید کتابی بی نظیر(حرف دوست خوبمو گوش کردم خود خواه باشم)نخونید از دست میدین نام رمان :پژواک سکوت خلاصه: درمورد یک دختریه که عاشقانه خانواده اشو دوست داره وبه خاطر همین علاق دست به یک فداکاری می زنه که ناگفته نماند نه تنها به ضررش تموم نمیشه بلکه به نفعشم هست لینک اصلی :پژواک سکوت | sorena joon کاربر انجمن لینک نقد:پژواک سکوت | sorena joon کاربر انجمن | معرفی و... تعداد صفحات:نا معلوم فضای داستان=عاشقانه-اجتماعی-جنایی نوع نثر=تلفیقی نام شخصیت های اصلی=مهرسادوبارانه جلد داستان= ![]() تو عالم رویا بود یا واقعیت ...هر چی بود دیدم ...دیدم که همه چی خوب شده بابا مامانم پیشم هستند مامانم کنارم نشسته وداره سرمو نوازش می کنه بابا هم پایین تخت نشسته وداره پاشویم می کنه از بچه گی عاشق این بودم که بابام با اون دستای بزرگش که تموم کف پام توش جا می شد ....پاشویم کنه ....خنده ام گرفته بود اومدم حرفی بزنم که مامان انگشت اشارشو روی لبام گذاشت ویک اخم کوچولو کرد با تعجب بهش چشم دوختم:چرا با خودت این کارو کردی....نگفتی سرما می خوری اون وقت منو بابات باید چیکار کنیم.... با مظلومیت بهش نگاه کردم لب برچیدم :ببخشید من دیگه این کارو نمی کنم مامان لبخندی زد وخم شدو گونه امو بوسید وبعد هم از جاش بلند شد باباهم بلند شد داشتن می رفتن سمت در ...ترسیدم ....همه جا تاریک بود من از تاریکی می ترسیدم...نه ....نرید ....تروخدا واستین ...من می ترسم....نرید اگه دوست دارین داستانی بخونید که متفاوت باشه مکانیک عشق رو بهتون معرفی می کنم اگر دوست دارین داستانی بخونید که ..... پژواک سکوت رو معرفی می کنم ویرایش توسط sorena joon : ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۱ در ساعت ۱۰:۳۷ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #90 (لینک مستقیم) | ||||||||
| رمان نویس انجمن ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۹۰ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۹۰ محل سکونت : خانه پدری
نوشته ها: 846
تشکرها: 5,630
تشکر شده 199,833 بار در 852 پست
کتاب مورد علاقه : روی ماه خدا را ببوس... حالت من : | پست بسیار مفید : +5 امتیاز پايان بازی... خلاصه: تارا دختر 25 ساله ايه که به واسطه ی حادثه ای تلخ، عشقش ( حامد) رو از دست داده...! و روزهای تلخی رو پشت سر ميذاره... حمايت های خانواده حتی حسام، نزدیکترين دوست تارا نمی تونه به بهبود حالش کمک کنه... توی اين بهبوهه ی توجهات و حمايتها ... تارا تصميم می گيره برای هميشه از ايران بره... تو فرصت باقی مونده تا سفر... اتفاقاتی می افته که پای تارا رو برای رفتن شل می کنه...!! بخشی از داستان: حرفهای معترضم که از دهانم خارج می شه.. رفته رفته اخمهای اون هم غليظ تر می شه... منتظر تموم شدن حرفم نمی مونه... : - نه‼! انگار بدهکار خانومم شديم... خيلی لی لی به لالات گذاشتم که انقدر زبونت دراز شده... هيچ معلوم هست تو چته؟ اين بازی که ازش حرف می زنی، تو به راه انداختی... مثل اينکه قول و قرارهامون يادت رفته... نکنه نياز به يادآوری داری ... خانوم مهندس‼! نکنه بايد تو کله ی پوکت فرو کنم که چی بين ما گذشته... اگه پشيمون شدی حرفی نيست... اما حق نداری، يه روزه زير همه چيز بزنی... حق نداری منو برای محبت خالصانه ام مواخذه کنی... من آدم حسابت کردم که انقدر واست وقت گذاشتم.... از حرف آخرش جوشی می شم... عصبانيتم به اوج می رسه... اين بار اين منم که با فريادم، حرفش رو قطع می کنم: - انقدر تند نرو آقای افشار... من ازت نخواستم که نقش پدر ژپتو رو واسم بازی کنی و حمايتم کنی... من احتياجی به تو و اون محبت نصفه و نيمه ات ندارم... تو که دورو ورت پره از امثال نازی... چطور می تونی انقدر راحت از خلوص محبتت حرف یزنی و واسه چیزی که ازت نخواستم منت سرم بذاری... اگه نشونه ی آدم بودن پا دادن به آدم هرزی مثل توئه... آره... من آدم نيستم... به اين آدم نبودن هم افتخار می کنم... حاليت شد؟؟؟ حرف من همونیه که گفتم... ديگه نه می خوام ببينمت... نه می خوام صدات رو بشنوم... لينک رمان: پايان بازی | mahtab26 کاربر انجمن لينک نقد: پايان بازی | mahtab26 | معرفی و نقد کتاب تعدا صفحات: بالای 400 صفحه ( درحال تايپ) ژانر: عاشقانه - اجتماعی - تکراری نيست...! - هم خونه نيست...! - عشق دم دستی و کوچه بازاری و با يه نگاه عاشق شدن هم نيست...! - آدمهای داستان من جديدن...! - شايد شوخ و شايد مغرور... اما چيزی نيستند که توی داستان های معمول در جريان باشند...! - تو اين داستان شوخی داريم.. غم داريم.. خنده داريم.. تلخی داريم.. عاشقانه هم داريم.. راستی: - تو داستان من اثری از مهمونی و جشن های آنچنانی و مستی و عاشقانه های از سر مستی و بی خبری هم نيست... *** ضــــربان | mahtab26 *** سراب رد پای تو، کجای جاده پیدا شد...کجا دستاتو گم کردم که پایان من اینجا شد؟! کجای قصه خوابیدی که من تو گریه بیدارم...که هر شب حرم دستاتو به آغوشم بدهکارم تو با دلتنگی های من تو با این جاده هم دستی...تظاهر کن ازم دوری تظاهر میکنم هستی تو آهنگ سکوت تو به دنبال یه تسکینم...صدایی تو جهانم نیست فقط تصویر می بینم یه حسی از تو در من هست که میدونم تو رو دارم...واسه برگشتنت هرشب درا رو باز می زارم ویرایش توسط mahtab26 : ۲ خرداد ۱۳۹۱ در ساعت ۰۷:۲۰ بعد از ظهر | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| 98یا, تبلیغ, رمان, سایت, مخصوص, کاربران |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| کدام رمان نوشته شده توسط کاربران سایت زیباتر است؟ | سپید و سیاه | نظرسنجی های کتابی | 2807 | دیروز ۰۵:۴۶ بعد از ظهر |
| اریکا | نادیا و هیوا بهرامی کاربران انجمن | lilil | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 63 | ۱۸ اسفند ۱۳۸۹ ۱۱:۴۸ قبل از ظهر |
| عشق دردناك | کاربران سایت | دانلود | یگانه | نوشته کاربران سایت | 2 | ۱ اسفند ۱۳۸۹ ۰۱:۵۱ قبل از ظهر |
| عشق دردناك | کاربران انجمن | soshyans | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 50 | ۲۴ شهريور ۱۳۸۹ ۰۶:۳۱ بعد از ظهر |