| |||
| |||||||
| | LinkBack | ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع | نحوه نمایش |
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 10,622
(View Stats)
تشکرها: 79,030
تشکر شده 137,207 بار در 12,482 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +8 امتیاز نویسنده:ثریا طباطبایی(والاجم) 321 صفحه قسمت اول با شنیدن صدای ترمز اتومبیل حالت اشمئزازی پیدا کرد و بی اختیار با هر دو دست سرش را چسبید و آرزو کرد او نباشد.ولی با گشوده شدن در حیاط و وارد شدن اتومبیل و مثل همیشه درست دو دقیقه پس از ایست کامل با شنیدن صدای بسته شدن در اتومبیل بطلان آرزوهایش را فهمید.بدنش بدنبال سردی مشمئز کننده ای داغ شد . به دور و برش نگاهی پرتاسف انداخت .بدنبال راه فرار میگشت.هیچ نبود باید می ایستاد تن به قضا میداد و میدید و میشنید و یا جواب میگفت یا نمیگفت درست مانند بیشتر اوقات با حال تسلیم با دستهای شل و وارفته ای که در دو طرف بدنش با رخوت و سنگینی افتاده بود روبدر اتاق قرار گرفت و خیره خیره به آن نگریست.قدمهایی که بحزمت صدای آنرا از روی کناره ای کرمانی راهرو میشنید از پشت در دور شد.نفسش را که حبس کرده بود با نگرانی بیرون داد .اصلا او اینجا چکار میکند ؟چه میخواهد؟بدن خسته اش را روی صندلی متحرک انداخت سرش را به بالای صندلی تکیه داد و با به حرکت در آوردنش صای غژ و غژ آهسته اش را شنید .مدتی در همین وضع ماند با باز شدن در نگاهش را که دیگر آرام بود به آنطرف دوخت. مریم خانم گل مریم من دختر جون بلند شو بیا مادر.برو پیش شوورت تا هنوز سگ نشده و پاچه ات رو نگرفته برو پیشش. هنوز هم این طرز حرف زدن ننه که د رحقیقت سر جهازی مادرش بود و حالا هم ننه ی همه خانواده بود به خنده اش می انداخت. ننه جون چیزی گفته؟ نه بابا کی باشه که بخواد به ننه ات چیزی بگه مادر ؟نبین که احترامش میکنم .محض گل روی توست وهم دارم که عینهو سگ هار واق واق کنه و تو بچه ی نازنین رو که ناحق و ناروا گیر این لندهور افتادی پاره پاره بکنه! مریم دوباره پرسید:حالا یک کلام جواب مرا بده از من سراغ گرفته؟ خب آره دیگه اون که میدونی تا وارد بشه مث بچه ای که دنبال مادرش میگرده دنبال تو میگرده.بلند شو ننه جون تا هنوز شر به پا نشده و خبر مرگش صداشو سرش نکشیده برو پهلوش تو کتابخونه نشسته. مریم نفس عمیقی کشید پا شد و پس از مکث کوتاهی بسوی د راتاق راه افتاد.از راهرو گذشت و بدون توجه به اتاق پذیرایی از در نیمه باز کتابخانه نگاهی سرسری به درونش انداخت. روی مبل چرمی نشسته بود و دستهایش را به دسته های پهن آن تکیه داده و چشمهایش را بسته بود .مریم بخوبی میدانست که چرا او در این لحظه پلکهایش را روی هم گذاشته این تظاهری ریاکارنه بود برای آنکه او را مجبور کند که زودتر سلام کند یا حرفی بزند. پوزخندی لبهای خوش ترکیب مریم را از هم گشود .زیر لب سلامی کرد.دم در بی حرکت ایستاد و پرسید:کی آمدی؟ ... کاری داشتی؟ اوهوم. چه کاری؟ دم در نایست و مثل طلبکارها حرف نزن!بیا بنشین! راحتم! من راحت نیستم .بتو میگویم بنشین. مریم کمی بالاتنه ظریف و پوشیده با بلوز ابریشمش را خم کرد و با خنده ای که رگه های تزویر داشت پرسید:پس از اجرای دستور اوامرتان را میفرمایید یا پیش از آن؟ گفتم بنشین یا بزبان بهتر بگیر بتمرگ! مریم روی پاشنه ی پا چرخید و آماده ی خروج از اتاق شد که از پشت سر دو دست قوی او را چسبید و چرخاند و ول کرد.خوشبختانه دقیقا روی یکی از مبلهای چرمی افتاد.سرش گیج میرفت و کمی حالت تهوع و دل آشوبه پیدا کرد.ولی سعی کرد او حالش رادرک نکند.موهای سیاه رنگش که بشکل زیبایی پشت گردن چنبره شده بود با چنگ انداختن انگشتان دو دست قوی باز شد و درهم پیچید و بطرفین صورت گندمگون و بسیار ظریف و عروسکی اش فرو افتاد.حوصله ی مقاومت و جر و بحث نداشت و برغم دردی که در سرش وجود داشت با دیدگانی که بهمه رنگ بود ولی هیچ رنگ بخصوصی نداشت و با پوشیدن هر لباسی رنگ همان لباس را میگرفت بصورت مهاجمی که روبرویش ایستاده بود زل زد ولی حرف نزد و انتظار کشید تا پرده ی دیگری از نمایش تکراری زندگیش را ببیند. مگر یک حرف را چند بار میزنند؟مگر دیشب گوشهایت کر بود و نشنیدی که گفتم سند زمین خیابان یوسف آباد را آماده کن با شناسنامه ی خودت و هر کوفت و زهرماری که لازم است تا برای معامله به محضر برویم؟صبح مگر پیام مرا از تلفن نگرفته ای که الان اینطور بلاتکلیف نشسته ای و باز سوال میکنی کارم داشتی؟ مریم سرش را بالا گرفت و با قاه قاه خنده با صدایی که خیلی خونسرد و آرام بود گفت:آخر نمیدانستم سند کدام زمینت را باید دم دست بگذارم و واقعا تا همین لحظه بروح بابام نمیدانستم توی خیابان یوسف اباد هم زمین داری. آره ارواح باباجونت نمیدانستی کدام زمین را میگویم.همان زمینی را میگویم که به یک سگ پدری رسیده و او سندش را مثل هارون جهود قایم کرده و معلوم نیست میخواهد به کدام توله سگ دیگری به ارث بدهد. مریم با واکنش شدیدی که هر وقت به پدرش توهین میشد از خود نشان میداد صدایش را با خشم بلند کرد و چشمهای معصوم خوشرنگ و خوش حالتش را از هم دراند و گفت:هزار بار بتو اخطار داده ام که اگر همه چیز را تحمل کنم توهین به بابام را تحمل نمیکنم.تو تو حتی اگر بخواهی اسم آن بزرگوار را به زبان بیاوری باید دهانت را آب بکشی. اشک حدقه ی چشمهایش را پر کرد و چانه ی گرد و خوش حالتش به لرزه در آمد.آماده ی بلند شدن شد که بناگاه سرش با اصابت مشت سنگینی به پشت مبل خورد.مریم با وجود ضربه ای که خورده بود روی پاهای لرزانش ایستاد و در دل دعا کرد که بتواند محکم بایستد و حرف بزند.از سر راهم برو کنار رزل بی هویت.و با گامهایی که بظاهر خیلی استوار و محکم بود از کتابخانه خارج شد.از برخورد زیر سیگاری چوبی کار آفریقا که یادگار یکی از سفرهای پدرش بود به چارچوب در از صلابت خودش در واکنشی که نشان داده بود احساس رضایت کرد. وارد اتاق پذیرایی شد . روی مبل سفید رنگی که کنار شومینه قرار داشت مردی نشسته بود که با ورود مریم به آنجا و شنیدن آه از دهانش از جا برخاست و با نیمه نعظیمی سلام کرد و همراه با لبخندی نیمه پیدا پرسید:حتما سرکار خانم امیدی هستید؟سلام عرض میکنم. مریم بدنش را صافتر کرد و با قیافه ای بی توجه نگاه زود گذری به چهره ی گوینده ی این سخنان انداخت و بلافاصله دیدگانش را برگرداند و بزمین خیره شد و زیر لب گفت:سلام آقا بفرمایید. و از همان وسط اتاق عقبگرد کرد و خواست از در بیرون برود که باز شنید:خانم افتخار میدهید چند دقیقه ای در حضورتان باشم و در مورد معامله ای که با توافق با اسی جان قرار است گویا امروز انجام شود و یا دست کم به تصمیمی قطعی برسیم گپی بزنیم؟ مریم تنها سرش را روی گردن چرخاند و با دیدگانی کنجکاوتر بهصورت مرد نگریست و با زهر خندی سوال کرد:مگر حضرت عالی با ایشان به توافق نرسیده اید؟پس گفتگو با من دیگر چه صیغه ای است؟ سرکار خانم تشریف داشته باشید چند دقیقه بیشتر مزاحمتان نمیشوم. مریم کاملا برگشت و با لحنی که یادآور هر چه بود جز رنج گفت:آقای محترم عرض میکنم معاملات ایشان با هر کس و هرکجا و هر موقع مربوط بمن نیست بخصوص پس از رسیدن به توافق فیمابین. خانم.من نه بدلیل استراق سمع بلکه به علت استماع سمع متوجه شدم که زمین مورد معامله بشما تعلق دارد صحیح است؟ صحیح باشد یا نباشد چه تفاوتی میکند؟ تفاوت میکند خانم من آدمی نیستم که خریدار ملکی باشم که مالک آن یا نمیداند یا در کل راضی نیست.من هرگز مالی را نخواسته ام که غصبی باشد یا امایی در کارش باشد. سکوت کامل برقرار شد و نگاه مریم خیره ماند. سرکار خانم قصد جسارت ندارم ولی اصرار دارم که با شما صحبت کنم و اجازه میخواهم که خودم را معرفی کنم. ببینید آقا...من مشغله های زیادی دارم و واقعا وقت ندارم. خانم محترم تصور نمیکنم چند دقیقه تاخیر تغییری در روند هیچ نوع مشغله ای بدهد. مریم متعجب و خشمگین از این برخورد و اصرار بیجا سراپای مرد را برانداز کرد و بیدرنگ روی دسته ی اولین مبل نزدیک در نشست و از لای پلکهای نیمه باز بار دیگر او را نگریست و با متانت گفت:معرفی کنید آقا معرفی کنید. من محمد شریف وکیل دعاوی هستم که در سفر به سویس با شوهر آشنا شده ام و این اشنایی به مناسبت دوستان مشترک و دیدارهای مکرر تا به امروز دوام پیدا کرده است.نمیدانم شما خانم عزیز تا چه حد با دوستان و آشنایان اسی آشنا هستید و آیا تا به امروز اسم مرا شنیده اید یا خیر. مریم در سکوت کامل با اشاره سر و بالا گرفتن ابرو جواب داد. پس من وجود من تا این لحظه برای شما ناشناخته بوده و بهمین علت بناچار باید از حدود اشنایی ام با اسی و علت حضور امروزم در این خانه برایتان توضیح بدهم.من برای منزل نیاز به محل جدیدی دارم و وقتی از اسی شنیدم که صاحب زمینی در خیابان یوسف آباد است و خیال فروش آنجا را دارد با تشویق سایر دوستان درصدد خرید آن زمین بر آمدم.ولی د رکمال تاسف مطالبی را شنیدم که بناچار هم باید اصل و حقیقت امر را بداتم و هم گویا باید در انجام دادن معامله تجدید نظر کنم. مریم سنگینی سایه ی اسی را روی پشتش حس کرد اما حتی سعی نکرد حالت نشستن خود را عوض کند.ولی قرار گرفتن دستی قوی روی شانه ی راستش و فشرده شدن دردناک آن مجبورش کرد که کمی به جلو خم شود. اسی آمرانه زیر گوشش گفت:خوب شد خودت زحمت ما را کم کردی عزیزم و با دوست محترم من آقای شریف اشنا شدی.و با فشار دست مریم را وادار کرد که از روی دسته ی مبل برخیزد و روی مبل بنشیند.در حالیکه خودش جای او را روی دسته ی مبل اشغال کرده بود و کماکان دستش روی شانه ی مریم قرار داشت. مریم احساس شاهپره ای را داشت که د رحباب روشن و داغ چراغ سقف گیر افتاده و راه فرار نداشته باشد. جناب شریف از افراد سرشناس جامعه ی امروز ما هم د رایران و هم خارج از این مرز و بوم هستند و خلاصه یکی دو سالی است که افتخار دوستی و همنشینی با ایشان را پیدا کرده ام.این مرد خودش هم مانند نامش شریف است و قرار است ضمن دوستی معامله ی کوچکی هم با هم انجام دهیم. سپس فشار انگشتانش را روی شانه ی مریم مضاعف کرد و خطاب به شریف گفت:خوشحالم که با خانم من اشنا شدی. شریف با طمانینه سرش را پایین آورد و با صدای خوش آهنگ و کشداری گفت:افتخاری نصیب من شد. بله آنهم چه افتخاری شریف جان چون همسر بنده کمتر این افتخار را بهمه میدهند که با ایشان از نزدیک آشنا شوند و دقیقا بهمین دلیل است که با وکالت تام از مریم جان امور مربوط به ایشان را هم من انجام میدهم.زیرا مریم اعتقاد دارد زنان هر چه از اجتماع بخصوص از امور مالی بدور باشند سلامتتر خواهند بود و عمر بیشتری خواهند داشت. شریف از زیر چشم واکنش مریم را پایید و از خونسردی غیرطبیعی او به شگفت افتاد او بطرزی باور نکردنی ساکت و بی تاثر به تابلوی روبرویش خیره شده بود. مریم جان آقای شریف زمین یوسف آبادمان را دیده و پسندیده است و امروز برای آخرین مذاکره و رفتن به محضر اینجا تشریف آورده اند.من البته علت فروش آنجا را توضیح داده و گفته ام از آنجا که خیال داریم بخارج از کشور برویم و چند سالی در آنجا زندگی کنیم درصددم و تصمیم گرفته ام اقدام به فروش یکی دو قطعه زمین و خانه ی مقصود بیک بکنم تا بقول رفقا با دست پر و اعتبار لازم سفر کنیم. شریف بلافاصله بصورت مریم خیره شد و از زهر خندی که بروی لبهایش دید احساس رضایت کرد و از ذهنش گذشت که پس براستی مسخ شده و بیتوجه نیست. ناگهان مریم از روی مبل بلند شد و در اثر این حرکت دست اسی از روی شانه به پشتش لغزید. کجا میخواهی بروی عزیزم؟داری ما را ترک میکنی؟تصور میکنم هنوز وجودت لازم باشد. مریم به سهولت و اسانی دست اسی را از روی بدنش دور کرد و با صدای رسایی گفت:ولی من فکر نمیکنم زیرا همین الان از تصمیم جدیدت مبنی بر سفر به خارج و زندگی در آنجا اطلاع پیدا کردم و در ضمن تازه فهمیدم که حضرتعالی قصد دارید اقدام به فروش کلیه مایملکتان بفرمایید .مال ماله شماست .نیازی به شرکت بنده در این امور نیست و نخواهد بود چون برای جوانی و زیبایی ام ضرردارد.و مستقیم به آقای شریف خیره شد و گفت:خداحافظ آقا موفق باشید. آنگاه هیکل ظریف و کشیده اش را صاف کرد و با قدمهای محکم به در اتاق نزدیک شد و با قدمی تند به هال خانه وارد شد و سپس به سرعت از آنجا هم عبور کرد و به اتاق خواب رفت و در را پشت سرش قفل کرد. ادامه دارد آری تو راست می گویی آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است من نمی دانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست. صبر کن ای سهراب قایقت جا دارد? من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم به سراغ من اگر می آیید ، تند و آهسته چه فرقی دارد؟ تو به هر جور دلت خواست بیا مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من... برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), * Star, *TARA*, -ALI-, -دایان-, Admin, afviolet7, Anahita.s, anana, arezoue, arizona, asalgole, atish69, atousa27, AVESTA, azar1, batul1s, behiii319, behnazhmz, eglantine-m96, elhamtt, Eluxa, eshgh_m, farnaz21, fatima_59, gandomsa, golaleh, hana_89, harimeshgh, hiva, Irani, koyar, ladysadeghi, m0zhdeh, mahbobe26, mahdiyeh, mahsadina, maryam1363, maryam_mariusz, mazari, mehrnoush2009, melijooon, Miss-Mani, nafas3000, nasimepaeze, nedaj, nina86, P@rya, parisaparisa, Parnam, safo, samane7, sayeh_sard, shimaaaaa, sinsor, soha.f, tinairn, triti, yasi88, zarin, zina, zohreh17, آویژه, اسوده, اهنگ, بازباران, باقری, بی بی گل, ترنج خاتون, ترنم, حاجي وروجك, خانم فسقلی, خورشید خانم, خيال, روحی33, شبنم, یگانه |
| محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 10,622
(View Stats)
تشکرها: 79,030
تشکر شده 137,207 بار در 12,482 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست مفید : +4 امتیاز قسمت دوم گرفتگی شدید و دردناک عضلات شکم همراه با دل بهم خوردگی او را مجبور کرد که با هر دو دست شکمش را بچسبد و فشار دهد و دو زانو روی زمین نزدیک تختخواب روی پوست ببری که قسمتی از کف اتاق را پوشانده بود بنشیند و در حالیکه بالاتنه اش را کاملا خم نموده بود با کمک انگشتان دست به جدار شکمش فشار بیاورد.رزیش اشک صورتش را تر نموده بود ولی د رواقع خودش هم مطمئن نبود که این اشکها بخاطر درد جسم است یا درد روح. از پشت در صدای مشتهای بی رمق ننه را روی در اتاق شنید ولی حال و حوصله ی جواب دادن نداشت.اما صدای لرزان و پر غصه ی ننه وادارش کرد که بگوید:ننه جون حالا نه برو تو رو بخدا برو.تو را به اما م رضا برو .خودم می ایم پیشت. مریم خانم دختر بیچاره م بذار بیام تو ببینم چه دردی داری. ننه برو.گفتم که خودم می آیم بیرون ولی چند دقیقه ی دیگر. تو بچه جون مادر مرده داری گریه میکنی.من تو رو بزرگ کردم و صدای گریه و خنده ات رو میشناسم.یاالله درو واکن تو رو به همون امام رضایی که قفلشو گرفتیم بذار بیام تو .ببینم ننه دردت چیه؟من قسم خوردم که بعد از اون خدابیامرزها ازت مواظبت کنم تا اون جایی که جون توی این بدنه لاجون هم هست. مریم یک دستش را روی پوست ببر گذاشت و نفس عمیقی کشید و از جا برخاست.بطرف در اتاق رفت و کلید را در قفل چرخاند و لای در را بهمان اندازه که ننه را ببیند باز کرد :حالم خوب است ننه جون.و بزور تبسمی روی صورتش نشاند. ننه در را هل داد و از لای در نیمه باز خود را بدرون اتاق انداخت و مانند اینکه از سر بالایی تندی بالا آمده باشد نفس نفس زنان گفت:خدا ذلیلش کنه خدا رو سیاه دنیا و آخرتش کنه که تو رو انقدر اذیت میکنه.خون بدلش بشه که خون بدلت میکنه .و محکم مریم را بغل گرفت و دوباره با بغض و غیظ پرسید:بچه ی بیچاره دیگه پیش تو چی چی سراغ کرده که میخواد تتمه ش رو بالا بیاره ؟هر چی زر و زیور داشتی که بزور ازت گرفت و یک قلپ آب هم روش سر کشید .بی پدر و مادر بشه که تو یتیم بی پدر و مادر رو عذاب میده.با پشت دست اشکهایش را از روی گونه های چروکیده اش پاک کرد و گفت:نمیخوام خون بدلت بکنم ننه ولی چقدر اون مادر بیچاره اون پدر دردمند منعت کردن پندت دادن که دختر جون نکن دل واموندت رو از این اسماعیل همه فن حریف یا بقول خودت اسی جون پس بگیر.مرده شور اسمش رو ببرن .اسی اسی درد بی درمون به تنش بیفته خونه خراب بشه الهی. مریم سرش را پایین آورد و روی چارقد ننه وسط سرش را بوسید و سوال کرد کجاست؟ خبرش با اون یارو رفت بیرون گفت بگم شب هم برای شام خونه نمیاد یه جایی مهمونه.و با مشت محکم به سینه استخوانی اش کوبید و گفت:که الهی بره و برنگرده. نفرینش نکن ننه جون اون مقصر نیست.تقصیر از من بود که او را انتخاب کردم هر چه نفرین داری بمن بکن که بخاطر او همه را از خودم رنجاندم و ناامید کردم. چی چی رو من نفرین کن؟تو بنده ی خدا به اندازه کافی داری زجر میکشی دیگه لازم نیست کسی تو رو نفرین بکنه.و دستش را دور کمر مریم حلقه کرد و سرش را که با آن قد کوتاه بزحمت به سرشانه ی مریم میرسید روی سینه اش گذاشت و گفت:حالا مادر یه غلطی کردی تا آخر عمرت که نباید بسازی و بسوزی بگو جونم رو آزاد کن مهرم حلال جونم آزاد. مریم عصبی و بلند خندید و گفت:آره بهمین سادگی مهرم حلال جانم آزاد و بعد سری تکان داد و اضافه کرد:کدام مهر کدام جان؟ کدوم مهر یعنی چی؟مگه ننه 1 کیلو طلا مهرت نکرده؟ خدا عمر بده دریغ از یک گرم درست یک هفته پس از عقد خودم مهریه و تمام حق و حقوقم را به او بخشیدم. اون پدر و مادر بخت برگشته ات که نمیدونستن؟ نه هیچکس نمیدانست و نمیداند. پس این نمک به حروم دستت رو از عرب و عجم کوتاه کرده.پس بگو که چرا دم نمیزنی و با دستش محکم توی فرقش کوبید و نالید:نامسلمون!سید اولاد پیغمبر رو بی زبون و بی یار و یاور گیر آورده.بخشکی شانس!آخه شبون بسته حیف از تو نبود؟خودت رو دستی دستی انداختی توی دهن این غول بیابونی خدانشناس!نونت نبود ابت نبود عزت و ابروت نبود پدر و مادر مثل دست گلت نبود برادر دلاورت نبود چی کم داشتی که یه دل نه صد دل خاطرخواه این ب یهمه چیز لندهور شدی و خودت رو بدبخت و منو هم روسیاه کردی؟و بلند بلند با های های شروع کرد به گریه و زاری و فین فیت کردن و گفت:به همون شهید کربلا به خواهر اسیرش قسم ننه دلم تو آتیشه وقتی میبینم اینجوری جلز و ولز میکنی و هیچکس رو دور وبرت نداری که حق نامرد نانجیب رو کف دستش بذاره. مریم دولا دولا بسوی میز توالت رفت و از جا دستمالی دستمال کاغذی برداشت و آنرا طرف ننه گرفت و با ناله ای خفه گفت:حالا دیگر بس است تو دیگر با این اشک ریختن بیشتر ازارم نده.بگیر چشمهایت را پاک کن و برو آبی به سر و صورتت بزن و فقط و فقط دعا کن خدا صبرم را زیاد و عاقبت زندگی ام را ختم بخر کند. ادامه دارد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *TARA*, -ALI-, Admin, afviolet7, Anahita.s, arezoue, arizona, asalcheshmak, asalgole, atish69, atousa27, ayda90, azar1, batul1s, behnazhmz, eglantine-m96, elhamtt, eshgh_m, farnaz21, fatima_59, gandomsa, golaleh, harimeshgh, hiva, Irani, koyar, m0zhdeh, mahsadina, marjanagn, maryam_mariusz, mazari, mehrnoush2009, melijooon, Miss-Mani, nasimepaeze, nedaj, nillooo, nina86, P@rya, parisaparisa, Parnam, purija, safo, samane7, sanazpomme, sayeh_sard, shimaaaaa, sinsor, soha.f, tama1011, tinairn, triti, zarin, zina, آویژه, اسوده, اهنگ, بی بی گل, ترنج خاتون, حاجي وروجك, خانم فسقلی, خورشید خانم, خيال, شبنم, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 10,622
(View Stats)
تشکرها: 79,030
تشکر شده 137,207 بار در 12,482 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +6 امتیاز قسمت سوم در اتاق خواب بشدت بهم خورد.وقتی وارد شد و به وسط اتاق رسید فریاد زد:باز چه مرگت شده که گرفته ای و کپیدی؟و در حالیکه هوای اتاق از بوی گند مشروی که خورده بود آلوده میشد با سرپنجه ی کفش به بدنه ی تخت کوبید و عربده کشید:هیچ احمقی در زندگی بتو یاد نداده که باید منتظر شوهرت بنشینی ؟همه چیز یادت داده اند جز آن چیزی که بیاد یادت میدادند و با لحن مستانه اضافه کرد :خوشبخت آنکه کره خر آمد و الاغ رفت. مریم دیدگان از تب قرمز شده اش را بزحت گشود و از لای پلکهای نیمه بازش نگاه گنگی به اسی انداخت و با لبهای داغ زده به اهستگی حرفی زد که چون اسی آنرا نفهمید جلوتر آمد و با پشت دست محکم بصورت او کوبید.مریم از شدت تب و گر گرفتگی قدرت نشان دادن واکنشی در مقابل این ضربه نداشت و کاملا از حال رفت. اسی از در بیرون رفت و با همان لباس روی زمین هال دراز کشید و فوری بخواب رفت. ننه در حالیکه زیر لب لعن و نفرینش میکرد خود را به اتاق خواب پایین تختخواب مریم رساند و در حالیکه با انگشتهای لاغر و جمه شده اش گونه اش را چنگ میزد با صدای لرزان و پر از وحشت و غم نالید:بمیرم برات ننه چته؟چی بروزت اومده؟این مرتیکه ی عرق خور لات چیکارت کرده؟و جلوتر آمد و دستش را روی پیشانی مریم گذاشت و موهای خیس از عرقش را کنار زد و با تشویش و نگرانی گفت:خدا ننه ت رو مرگ بده تو که مادر یه پارچه آتیشی!توی تب داری میسوزی!این وقت شب و نصفه شب من ناتوون از کجا دکتر و دوا برات گیر بیارم ؟عزیز کرده ی پدر و مادر!ببین به چه روزگاری افتادی!داداشت که نیست یه گوشه ی جهون داره واسه خودش زندگی میکنه و خوش میگذرونه و از حال و روز تو که مث شب تیره وتاره خبر نداره .به بقیه ی فامیلت و کس و کارت هم که نمیذاری خبر بدم!پس من چه خاکی بسر تو خودم بریزم؟بخت برگشته! و فوری از اتاق خارج شد و به آشپزخانه رفت و کاسه ی آب سرد با حوله برداشت و آمد بالای سر مریم و حوله را با آب خیس کرد و گذاشت روی سر و پیشانی او او اینکار را آنقدر تکرار کرد تا مقداری از التهاب سرو صورت مریم فرو نشست .کف پاهایش را هم از زیر ملافه بیرون گذاشت تا خنک شود.خودش هم روی زمین کنار تختخواب بحالت نشسته در حالیکه سرش را به لبه ی تخت تکیه داده بود بخواب رفت !خواب پیرانه ای که در هر جا و در هر موقعیت به سراغ آدم می آید. مریم بسختی چشم گشود صدای نفسهای ننه باعث شد سرش را روی بالش بگرداند و از گوشه ی چشم به او نگاه کند و با عطوفت دست تبدارش ار از روی چارقد او بکشد و آهسته صدا بزند :ننه جون ننه بلند شو. پس از چند بار صدا زدن بالاخره بلند شد و با دلهره و رافتی وصف نشدنی آهسته پرسید:بچه جون حالت چطوره؟ داغم داغ داغ .چرا تو اینجا خوابیده بودی؟ خدا پدرت رو بیامرزه دیشب مث دل سماور میجوشیدی !از حرارت تنت اتاق هم گرم شده بود. هنوز هم سرم درد میکنه و چشمهایم دارد میسوزد و پس از کمی مکث پرسید:او کجاست؟ نمیدونم یه دقه بذار برم بیرون ببینم کجا کپه ی مرگش رو گذاشته دیشب که دراز به دراز وسط حال خوابیده بود. ننه دستش را روی زمین تکیه داد و کش و قوسی به بدن نحیف و خشکیده اش داده و شانه اش را چسباند به دیواره ی تختخواب و یا علی مدد گویان از کف اتاق برخاست .کف دستش را روی پیشانی مریم نهاد و بی اختیار زمزمه کرد :مادر مرده بمیرم برات هنوزم عینهو کوره های آهنگری داغ داغی .باید دوا دکتر کنی .اینطوری که نمیشه به امان این یارو ولت کرد. ننه جون کمک کن از تخت پایین بیایم شاید بتوانم یک کاری بکنم. تکیه ات رو بده بمن بذار دستام رو زیر بدنت ببرم بگو یا علی یا علی مدد بگو هان بارک الله. مریم با صد در صد قوای موجود در بدن و با ذکر یاامیرالمومنین یا حضرت علی یا جدا به فریادم برس روی تختخواب نشست و در حالیکه سعی میکرد پایش را روی کف اتاق قرار دهد گرفتار حالت سرگیجه و تهوع شد و بی اختیار گردنش به روی سینه خم شد و با ناله گفت:نمیتوانم قدرت ندارم مامان کجایی؟کجایی؟ ننه با زحمت زیاد بالاتنه سنگین شده و بی رمق مریم را روی تخت خواباند و هراسان از اتاق خارج شد و با بغض در گلو پی در پی گفت:یا اطمه زهرا یا عزیز دل علی به فریاد دل این دختر برس .خانم اولاد پیغمبره مادر نداره گیرنامرد افتاده تو رو بجون اولادت به دادش برس. و پس از رسیدن به هال مشاهده کرد که اسی آنجا نیست به این طرف و انطرف سر کشید و با شنیدن صدای ریزش آب در حمام متوجه شد که آنجاست به آشپزخانه رفت و بساط صبحانه را آماده کرد بعد دست نماز گرفت و به اتاقش رفت و نماز صبح را به سرعت خواند و خودش را بالای سر مریم رساند.نفسهای کوتاه شده ی توام با ناله ی مریم نشان میداد که برغم ظاهر بی حالش بیهوش نیست ننه بالش زیر سرش را مرتب و صاف کرد و رواندازش را هم کشید و محوذتین را خواند و به او فوت کرد و رفت دم در حمام ایستاد. اسی که د رحالیکه حوله به تنش بود و با حوله ی کوچک سر و رویش را خشک میکرد از حمام بیرون آمد. ننه زیر لب غری زد که مثلا سلام بود. اسی هم درست مثل او جواب داد و پرسید:چه خبره؟مریم هنوز بیدار نشده؟برو صداش کن باهاش کار دارم.و بعد دهانش را کج کرد و گفت:با اینهمه کار و مشغله آدم نمیتونه درست و حسابی استراحت بکنه و باید از کله سحر بدنبال کار بره.و نگاهی تند به ننه انداخت و گفت:دیاالله زود برو بیدارش کن دیگه ننه! کی رو بیدار کنم؟بدبختی رو که از دیروز تاحالا از شدت تب بیهوش و بیگوش افتاده و هیچ خدانشناسی هم نبوده که دکتر بالای سرش بیاره؟ این کارها همه اش بازیست ارواح باباش مریضه من این سگ بابای حرامزاده را میشناسم. ننه با دستهای استخوانی محکم به بازوی اسی کوبید و با تعرض و خشم با حداکثر صدایی که در گلو داشت فریاد زد:مرد خجالت بکش .از خدا خجالت بکش از اجدادش خجالت بکش یه موی گندیده ی پدر و مادر اون بتن تو امثال تو نیست تن اون بیچاره ها رو توی گور نلرزون اگه میخوای عاقبت بخیر باشی این دختر رو اذیت نکن عذابش نده آزادش کن آزاد. اسی با همه ی وقاحت از این پیرزن حیا میکرد و یا بیشتر میترسید چون دوبار پیرزن را هل داده و به ناسزا گفته بود و او نفرینش کرده و گفته بود:الهی از در بیرون نرفته جوابشو بگیری.و هر دوبار او بشدت با ماشینش تصادف کرده بود.یکبار به موتور سواری زده بود و یکبار هم به یک عابر.هر دوبار هم به دردسر افتاده بود.و واقعا دیگر وحشت داشت که ننه را ازار بدهد ولی در حقیقت از پیرزن بدلیل سرسپردگی کاملش به مریم و خانواده اش بسیار نفرت داشت و دلش میخواست روزی بمنزل بیاید و جنازه ی او را وسط هال ببیند و نفس راحتی از ته دل بکشد. میروم نگاهی بکنم ببینم حضرت عالیه چطورند. ننه هم پشت سرش راه افتاد و دستهای مشت کرده اش را آماده نگه داشت که در صورت حمله ی بقول خوشد غول بیابونی به آن طفلک مظلوم از مریم دفاع کند. اسی به سرعت وارد اتاق شد و بالای سر مریم ایستاد و با نوک انگشتهایش پوست صورت او را لمس کرد و از حرارت آن فوری دستش را کنار کشید و سرش را نزدیک صورت مریم برد و آهسته پرسید:راستی راستی مریضی؟ و با ندیدن هیچ حرکتی از او پای تلفن رفت و شماره محمد شریف را گرفت و پس از کمی معطلی با شنیدن صدای او گفت:شریف جان سلام میبخشی که صبح به این زودی مزاحمت شدم .میخواستم برای قرار امروز صبحمان معذرت بخواهم .چون خانم بشدت ناخوش شده و باید ببرمش دکتر یا خبر بدهم که برای دیدنش به منزل بیاید.البته شک دارم این ساعت بتوانم دکتری را در مطبش پیدا کنم شاید به اورژانس ببرمش. آقای شریف پرسید:دکتر مخصوصی باید بیاید؟ نه آقا دکتر دکتر است دیگر!به یکی باید خبر بدهم که بیاید. پس اگر اجازه بدهی من میتوانم از برادرم دکتر محمود شریف و یا خانمش که جراح زنان است بخواهم از خانم ویزیت کنند. عالی شد شریف جان عالی. منتظر تلفن من باش .حدااکثر تا یک ربع دیگر اطلاع میدهم که تا چه ساعتی خواهیم آمد. ادامه دارد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), *TARA*, -ALI-, aflak, afviolet7, Anahita.s, arezoue, arizona, asalgole, atish69, atousa27, AVESTA, ayda90, azar1, batul1s, behnazhmz, eglantine-m96, elhamtt, eshgh_m, farnaz21, fatima_59, gandomsa, golaleh, harimeshgh, hiva, Irani, m0zhdeh, mahbobe26, mahsadina, marjanagn, maryam_mariusz, mazari, mehrnoush2009, melijooon, Miss-Mani, nasimepaeze, nedaj, nillooo, nina86, P@rya, parisaparisa, Parnam, safo, samane7, sanazpomme, sayeh_sard, shimaaaaa, sinsor, soha.f, tama1011, tinairn, triti, yasi88, zarin, zina, آویژه, اسوده, اهنگ, ترنج خاتون, ترنم, حاجي وروجك, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, یگانه |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 10,622
(View Stats)
تشکرها: 79,030
تشکر شده 137,207 بار در 12,482 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست مفید : +3 امتیاز قسم چهارم اسی و آقای شریف د رتالار نشستند و دکتر شریف مشغول معاینه ی مریم شد و از ننه که با اندوه و نگرانی در کنارش ایستاده بود و تند و تند توضیح میداد خواهش کرد خیلی خیلی شمرده به او بگوید که خانم از چه زمانی تب کرده و برایش چه کارها شده است. آقای دکتر قربون قد و بالات از دیروز عصری من فهمیدم تب داره.طفلکی مثل کوره میسوخت و بیگوش و هوش بود.فقط گاهی زحمت لای چشمانش را باز میکرد و منکه کاری از دستم بر نمیآمد فقط تونستم پیشونی و پاهاشو خنک نگه دارم .همین کار ازم ساخته بود که براش کردم. مگر شوهرشان یا کس دیگری منزل نبودند که خانم را به مطب دکتر برسانند یا از دکترشان بخواهند که برای معالجه بمنزل بیاید؟ ای آقای دکتر خدا خیرت بده.و صدایش را پایینتر آورد و زیر گوش دکتر گفت:مگه خیال میکنی شوورش آدمه؟اگه حالا هم باهاش کار نداشت شومارو خبر نمیکرد تا ذره ذره جونشو نگیره مگر براش دکتر و دوا حاضر میکنه؟ فامیل دیگری هم ندارد؟مثلا برادری خواهری پدر یا مادری؟ ای آقای دکتر چی برات بگم مادر ؟پدر و مادرش پارسال توی ماشین خودشون سوار بودن و داشتن میرفتن مسافرت که با یکی از اون ماشین بزرگا که خیلی چرخ داره ها چی بهش میگن؟من که یاد نمیگیرم.تصادف کردم و خدا رحتشون کنه هر دو تاشون در جا مردن.خدا بیامرزها هنوز پیر نبودن .خانم هنوز چند سال مونده بود که 50 ساله بشه و آقا اون آقای نازنین مث دسته گل محمدی مرد مومن خدا شناس پنجاه و دو سه سالش بود. سرش را با تاثر تکان داد و با گریه ی شکسته ای در گلو گفت:نور به قبرشون بباره مردم شریفی بودن.مریم هم طفلکی بنده ی خدا کردار و اخلاقش هم به پدرش و هم به مادرش شبیهه.هر چی خاک اوناست عمر این باشه.و با پشت دست صورتش را که از اشک خیس شده بود خشک کرد و برو به دکتر شریف کرد و با حالتی متفکرانه گفت:ولی با بودن این یارو و این آزارهایش گمون نکنم.خدای ناکرده میترسم از غم و غصه دق مرگ بشه. دکتر شریف گوشی را میان کتف مریم گذاشت و پس از شنیدن صدای تنفس او رو به ننه کرد و پرسید:خانم تنگی نفس دارد؟ خانم تنگی زندگی داره که خب نفس هم جزیی از اونه. دکتر بخنده افتاد و گفت:برو آقا رو صدا کن که بیاد اینجا. ننه از در بیرون آمد و آقای و نزد اسی و آقای شریف رفت و با لحنی قهر آلود و خشمگین غرید:بیا پیش آقای دکتر میخواد باهات راج به اون مادر مرده حرف بزنه. اسی از جا برخاست و رو به شریف کرد و گفت:شریف جان میبخشی با اجازه ات برویم ببینیم چه خبر است. اگر از دست من کاری ساخته است و کمکی میتوانم بکنم خبرم کن. اسی سرش را زیر انداخت و وارد اتاق خواب شد. آقای امیدی خانم د رحال حاضر نیاز شدید به کمی پیش معالجه دارد ولی باید برای اطمینان خاطر اقدام به چند نمونه ازمایش هم بشود و برای اینکار من ازمایشگاه بیمارستان خودمان را توصیه میکنم.و پس از نوشتن نسخه آنرا بسوی اسی گرفت و گفت:تا شما داروهای لازم را تهیه کنید من از داروهایی که فعلا در دسترس دارم استفاده میکنم.و بلافاصله حرکت کرد. در هال به برادرش برخورد کرد و با حالتی متاثر و متفکر پرسید:تو که کاری نداری و میتوانی مدتی اینجا بمانی نه؟ کارت تمام شد؟میروی؟ نه میخواهم دو آمپول به این مریض تزریق کنم ولی باید تا ظهر از حالش بمن خبر بدهند و اگر لازم باشد عصری هم دوباره از او عیادت خواهم کرد. ناراحتی و کسالت خاصی دارد؟کسالتی نگران کننده؟ نه نباید خیلی مهم باشد ولی برای اطمینان کامل ازمایش خون و ادرار هم ضروری است.و به دور و برش نظر انداخت و آهسته سوال کرد:با شوهرش خیلی دوستی؟ چطور مگر؟ نبیاد خوش اخلاق و رفتار باشد .از صحبتهای این پیرزن که گویا تنها فرد نزدیک به مریض است اینطور استنباط کردم و البته نه قطعا ولی تصور میکنم مریض از ناراحتی عصبی شدید هم رنج میبرد.بعد روشن خواهد شد.و در ضمن خیلی هم تنها و بدون فامیل است و شاید لازم باشد برایش پرستار بگیریم. آقای شریف بازوی دکتر را گرفت و خیلی اهسته به حالت زمزمه گفت:گویا نیازمند به توجه زیادی است هر کاری از دستت بر می اید و لازم میدانی دستور بده من خودم اینجا هستم و شوهرش را مجبور میکنم که دستورهایت را انجام بدهد. ادامه دارد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), *TARA*, -ALI-, aflak, afviolet7, Anahita.s, arezoue, arizona, asalcheshmak, asalgole, atish69, atousa27, AVESTA, ayda90, azar1, batul1s, CAT-WOMAN, elhamtt, eshgh_m, farnaz21, fatima_59, gandomsa, ghazalehmz, golaleh, harimeshgh, hiva, Irani, kian, koyar, m0zhdeh, mahbobe26, mahnazmom, mahsadina, marjanagn, maryam_mariusz, mazari, mehrnoush2009, melijooon, nasimepaeze, nedaj, nina86, P@rya, parisaparisa, Parnam, safo, SAGHIIIII, samane7, sanazpomme, sayeh_sard, sinsor, sogand.m, soha.f, tama1011, tinairn, triti, zarin, آویژه, اسوده, اهنگ, بی بی گل, ترنج خاتون, حاجي وروجك, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 10,622
(View Stats)
تشکرها: 79,030
تشکر شده 137,207 بار در 12,482 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +5 امتیاز قسمت پنجم بمن تکیه بده و یواش یواش راه بیا .قوه از زانوهات رفته باید یه مدتی خوب بخوری خوب بخوابی تا رمق به بدنت برگرده. مدتی است خیال میکنم اسی از جوش و خروش افتاده و سر و صدای در خانه ندارد آره؟ آره ننه خبر مرگش این چند روزه از بس که از او یارو اون اقاهه همون برادر دکتره ملاحظه میکنه بیشتر وقتا توی خونس و بی سر و صدا می آد و میره.یعنی اون آقاهه هم این دو سه شب تا نزدیک ساعت ده و یازده اینجا بوده .هم اون بود که از مریضخونه پرستار با خودش آورد تا تو را بپاد و مواظبت کنه خدا عمرش بده باهاس آدم نجیبی باشه.وقتی از تو احوالپرسی میکنه پیداست که دلش برات میسوزه.شاید اون هم یه خواهر یا دختر بیچاره مث تو داره .اما راستش بیچاره سنش انقده نیست که بتونه دختر بزرگی قد تو داشته باشه گمونم مادر آدمه.خب دنیای خدا پر از مرد و نامرده و کس و ناکس هر دو توی اون زندگی میکنن.فقط مریم جون فکری ام که این یارو که مرد خوبیه با این نامرد نا اصل اسماعیل چرا حشر و نشر میکنه آدم قحطیه! ننه جون گول ظاهر افراد را نخور .من حالا دیگه به هیچکس اعتماد ندارم.مار گزیده ای هستم که از هر جنبنده ای واهمه دارم که نکند بخواهد نیشم بزند و از پا درم بیاورد. حالا درسته که تو بد آوردی ولی این دلیل نمیشه که ا زهمه و همه واهمه کنی و همه ی مردم رو بدتر از مار و اژدها بدونی. مریم بعد از چند دقیقه قدم زدن در راهرو هال و پذیرایی به اتاق خواب پا گذاشت و روی صندلی محبوبش نشست.در اینه به چهره خودش نگریست و رویش را به ننه کرد و پرسید:خیلی زشت و سیاه سوخته شدم؟ خب مریضی رو آدم اثر میذاره ولی الحمدالله حالت خوبه .زشت و سیاه هم نشدی یعنی نه خیلی .دو سه روز استراحت و غصه نخوردن و عصبونی نشدن مث همیشه خوشگلت میکنه .فقط فکر یه چاره ای باش که دیگه انقد این زبون نفهم الوات سربسرت نذاره .یعنی میشه خدا یه لطفی بکنه یه روز بره و دیگه برنگرده؟خدایا همه گره ها بدست خودت باز میشه .گره کور این بنده خدا رو هم خودت به حق محمد و آل محمد وا کن. ننه باز نفرین کردی؟با تمام مصائبی که از دستش میکشم ولی چون خودم مسبب این بدبختی بودم راضی نمیشوم که نفرینش کنم.ولی دعا میکنم که خداوند متعال مرا از این فلاکت و درماندگی نجات دهد .و با زهر خندی اضافه کرد:اگر جستم از این تیرزن! دختر جون از یارو آبستنی؟ مریم دستش را بی اختیار روی دهان او گذاشت و صدایش را تا حد زمزمه پایین آورد و گفت:وای ننه تو را بخاک مامان و بابام جلوی هیچکس به خصوص اسی از این حرفا نزنی ها. ننه سرش را جنباند و او هم صدایش را کوتاه کرد و گفت:خیلی خب دختر جون فهمیدم.میخوای یارو اسی جونت بو نبره که داری ازش بچه پیدا میکن ...آخه طفلکی مگه میشه بابای بچه ای رو از اینکه داره صاحب اولاد میشه بیخبر گذاشت؟هر بچه ای حتی اگه باباش بیخود هم باشه باز باباش رو میخواد دیگه نکنه ننه میخوای بچه رو پایین بیاری؟سقط بچه معصومیت داره ها!خدا قهرش میگیره و بیچاره تر از اینی که هستی میکندنت حالا حتم شده که آبستنی؟ آره دیگر بعد از آزمایش شک ندارم .تو ننه جون چی خیال کردی من اگر پدرش را هم نخواهم بچه ام را که هنوز بدنیا نیومده و نمیدانم کی هست و چی هست میخواهم و خیلی هم دوستش دارم .ولی میدانم اگر از این قضیه بویی برد دیگر بیشتر از همیشه ترکتازی میکند و پدرم را در می آورد.میخواهم در بیخبری باقی بماند تا شاید راه چاره ای پیدا کنم و خودم را زندگی را و بالاتر از همه حیثیتم را از چنگش نجات بدهم. هنوز خیلی بچه و ساده ای مریم جون یعنی پاری وقتا خیال برم میداره که ننه خل و چلی و گرنه ملک و ممکلت قانون داره حساب و کتاب داره گیریم که آدم نیست.این الدنگ لامصب و بیدین و ایمونه خب اینجور آدما اگه از خدا نترسن از یه آجان که دنبالشون بکنه شلوار زرد میکنن. مریم حرکت تندی به سر و گردنش داد و با تعرض گفت:حوصله داری ننه ها پدر و پردبزرگ اسی از افسرهای قلدری بودند که هم ردیفهایشان هم از آنها حساب میبردند .حالا تو میگی اون از آژان و پلیس میترسه؟ اره واالله اینجور آدما هر چی هم که بی کس و کار و نانجیب باشن باز تا بفهمن پاشون داره به عدالت خونه باز میشه خودشون رو جمع میکنن میگی نه؟همین امشب بهش بگو از دستش عارض میشی. مریم سرش را روی دسته صندلی تکیه داد و با چشمانی که نگاهش داشت نور میگرفت به ننه زل زد و گفت:تو کار خودت را بکن فقط دعایم کن خیلی برایم نذر و نیاز کن. ادامه دارد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | (((maz))), *TARA*, -ALI-, Admin, aflak, afviolet7, Anahita.s, arezoue, arizona, asalgole, atish69, atousa27, ayda90, azar1, batul1s, CAT-WOMAN, elhamtt, farnaz21, gandomsa, ghazalehmz, golaleh, goleyakh117, hana_89, harimeshgh, hiva, Irani, koyar, k_fari, m0zhdeh, mahbobe26, mahnazmom, mahsadina, maryam_mariusz, mazari, mehrnoush2009, melijooon, nafas3000, nasimepaeze, nedaj, parisaparisa, Parnam, safo, SAGHIIIII, saharaaa, samane7, sanazpomme, sayeh_sard, shimaaaaa, sinsor, sogand.m, soha.f, tama1011, tinairn, triti, zina, آویژه, اسوده, اهنگ, بی بی گل, ترانه عشق, ترنج خاتون, حاجي وروجك, خانم فسقلی, خورشید خانم, خيال, شبنم, یگانه |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 10,622
(View Stats)
تشکرها: 79,030
تشکر شده 137,207 بار در 12,482 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +5 امتیاز قسمت ششم سرتیپ امیدی خشن و سریع از اتومبیلی که در آن را گماشته اش باز کرده بود خارج شد و بیدرنگ پرسید:ابراهیم خان خانه است؟ گماشته با ترس بدون آنکه از بودن او د رخانه مطمئن باشد جواب داد:بله قربان. صدایش کن بگو تیمسار گفتند :فوری بیا کارت دارم. گماشته پاشنه بهم کوبید و دستش را بحالت سلام نظامی بالای گوشش گذاشت و عقب گرد گرد و دوید توی خانه. غلامرضا .غلامرضا مشهدی. بعله بعله. حضرت اجل منزلند ؟تیمسار احضارشان کرده اند. مشهدی غلامرضا بی اعتنا با ته چکمه های لاستیکی اش برگهای افتاده کنار چمن را کنار زد و دو تا آب پاش سنگین را برداشت و در حال راه رفتن جواب داد:آقا منزله .البته و صد البته اوقاتش خیلی تلخ و زهرماریه چون همین چند دقیقه پیش کلی فحش و بد و بیراه از خانم نوش جان کرده و حالا دیگه واقعا وقت وقتشه و آماده س که یه مشت بد و بیراه هم از پدرش تیمسار تحویل بگیره.با صدای زیری خندید و گفت:یارو حضرت اجل حوضخونه تشریف داره البته اگه بالا نرفته باشه که لباس زیرش رو عوض کنه !خدایا شکرت همه از این قلدر حساب میبرن این از اون یه وجب قد و بالای جیغ جیغو. گماشته جوان دم پله های حوضخانه ایستاد و با صدایی که ترس در آن موج میزد پرسید:حضرت اجل اینجا تشریف دارید؟تیمسار امر فرمودند خدمتشان برسید. از درون حوضخانه صدای آهسته و نرم ابراهیم خان بگوش رسید که:پسر برو خدمتشان عرض کن پیام داده شد الان می ایند. حضرت اجل بلافاصله پس از دریافت دستور پدر از پله ها بالا آمد و از مشهدی غلامرضا سوال کرد :مشهدی کجا تشریف دارند؟ دم در منتظر شماست. هنوز ابراهیم خان به دم در نرسیده بود و روی آخرین تکه ی سنگفرش حیاط قرار داشت که در باز شد و تیمسار وارد شد و فریاد زد:پسر کجا هستی؟مگر قرار نبود امروز در ستاد خدمات ارتشبد برسی؟ با آنکه اگر در ستاد بودند تیمسار باید به حضرت اجل احترام میگذاشت و سلام میداد اینجا این یکی به آن یکی سلام کرد و با متانت پاسخ داد:قربان پدرجان اقاجان ملاقات امروز منتفی شده دیروز آجودان ایشان خبر بهم خوردن ملاقات را اعلام نمود.و با کمی مکث و تردید اضافه کرد:و منهم توسط مادرجان برایتان پیغام گذاشتم اگر ایشان کوتاهی کرده بنده مقصر نیستم. باز شما پای مادرجانتان را میان کشیدی؟ایشان که طبق معمول حتی اگر شما کاری را هم فراموش کرده باشید به گردن میگیرد.خلاصه امروز مرا جلوی این مرتیکه سنگ رو یخ کردی.پسر خبر مرگت تلفن که دم دستت بود خودت قضیه را اطلاع میدادی.دوست داری که این مرتیکه ی بی همه چیز به آجودانش بسپرد که دم در اتاق در ستاد بمحض رسیدن من اعلام کند که حضرت اجل امروز وقت ولاقات را با جناب عالی و سایر امرا را ندارند چون والاحضرت احضارشان فرموده اند و برای شرفیابی باید بروند. حضرت اجل کمی این پا و اون پا شد و مثل دوره ای که سیزده چهارده ساله بود با من من جواب داد:آقا جان من از این جسارتها ندارم که جناب عالی را پیش آن غلام زر خرید بی اعتبار کنم.شما آقاجان خودتان آگاهترید که مردک تمام سعی اش در سکه ی یه پول کردن بنده و شماست.پس بنده انقدر خام نیستم که بدست مرک همه فن حریف گزک بدهم.مادرجان احتمالا به دلیل مشغله زیاد عرض بنده را فراموش کرده اند حالا قربان چرا تشریف نمیآورید کمی استراحت کنید؟بفرمایید اقدام بعدی چه باید باشد. تیمسار کمی عقب و جلو رفت و این پا و آن پا کرد و واکسیلش را مرتب کرد و با انگشتانش نوک سیبیلش را تاباند و با چوب دستی به پاشنه ی پایش زد و تعرض گفت:میبینم پسر اوقاتت خیلی تلخ است و سگرمه هایت سخت د رهم رفته و پاک قیافه ات بهم ریخته .بگانم باز این همشیره الهاک دیو خدمتت رسیده؟صدها بار بتو احمق زن ذلیل سفارش کردم برای توبیخ و تنبیهش با یکی دو تا زن خوشگل که دور وبرت ریخته اند روی هم بریز .بدبخت آن زنها با همه ی اهن و تلپشان واهمه ای ندارند آنوقت تو باک داری میترسی؟ آقاجان بحث ترس و رودبایستی نیست .من اینکاره نیستم پایبند حرمت خانواده ام درست است افسر جان بداخلاق و تند زبان است و جلوی زبانش را نمیتواند بگیرد و هر چه ته دل دارد نوک زبانش است ولی خوب بنده نه میخواهم و نه میتوانم که حرفی بزنم.اعتراض نمودن همان و قد علم کردن اسی و الهه هم همان.آنچنان از مادرشان حمایت میکنند که انگار نعوذبالله ایشان اولاد پیغمبرند و بنده شمر. تیمسار سرتاپای ابراهیم خان را برانداز نمود و زیر لب غرید:قرمساق تو شیر بیرونی و موش توی خانه؟هرچه بیرون برایت پاشنه بهم میکوبند و دست بگوش میشوند در منزل حضرت اجل باید پیش فنگ و پس فنگ کنی و سرت را پایین بگیری که افسرجان که خیر هفت سر جان که درست مثل اژدهای هفت سر شش سر را هم که بزنی باز یک سر دیگر برای بلند کردن دارد محکم بیخ گوشت بکوبد؟من مرد هفتاد و چهار پنج ساله هنوز هم اگر اوضاع مرتب باشد دمی به خمره میزنم.آنوقت تو که پسر منی و هنوز سنی نداری و درست 22 سال از من جوانتری شده ای عینا شیخ صنعا که معلوم نیست بالاخره کدام پریوشی از راه بدرت خواهد کرد؟هنوز تعجب میکنم در آن جنگ زپرتی چه تاجی به سر ملوکانه زدی که نور چشم شدی و تند تند مدارج ارتشی را پشت سر گذاشتی انسان بی عرضه در هر زمینه و کاری بی عرضه و نالایق است ببینم تو باید از آن عفریته زاده ی اسی خان بترسی؟چشم بنده روشن!اسی و الهه شده اند توله سگهای پاچه گیر خانه ؟افسوس و صد افسوس که هر دویشان را خیلی دوست دارم یعنی آنها از بقیه نوه هایم برام عزیزتر هستند والا چنان خدمتی به هر دو نفرشان میکردم که کر کری خواندن از یادشان برود شده اند توله سگهای پاچه گیر خانه حضرت اجل؟چه روزگاری شده؟پسر بنده که در 14 سالگی در ییلاق اوشان با دختر کی کی سلطنه روی هم ریخته و ثابت نموده بود که کمالات جسمانی د رایشان ظاهر شده و کاری کرده بود کارستان که اگر خانواده ی دختره ناموس پرست بودند دمار از روزگارش در می آوردند حالا زاهد شده است و پابند اخلاقیات و شرف و جوانمردی و از دو تا بچه هایش و زن... هنوز تیمسار جمله اش را تمام نکرده بود که با شنیدن صدای افسر جان لرزشی در تنش احساس کرد و سرش را فوری بطرف صاحب صدا چرخاند و به چهره اش نگریست. پدرجان سلام عرض میکنم .چرا آنجا ایستاده اید؟باز این ابراهیم یادش رفته که تعارفتان کند؟و با نگاهی تند بصورت حضرت اجل اضافه کرد :آخر ابراهیم تو که هنوز آقاجان را بخانه دعوت نکرده ای؟پس تو کی میخواهی آداب معاشرت را بجا بیاوری؟و باز رویش را به تیمسار گرداند و گفت:شرمنده ام تو را بخدا شما بزرگواری بفرمایید و تشریف بیاورید در تالار هم کمی رفع خستگی بفرمایید و هم من حرفهایی دارم که خدمتتان عرض کنم. تیمسار این پا و آن پا شد و د رحالیکه برخلاف همیشه تبسمی روی لبهایش نشسته بود با لحن نرمی جواب داد:سلام افسر جان حالت چطوره؟دلم برایتان تنگ شده بود ضمنا کاری هم با ابراهیمخان داشتم گفتم تک پایی بیایم هم دیداری داشته باشم هم در مور کارمان صحبت کنیم .راستی افسر جان پدر جان و مادرجانتان چطورند؟ارادت بنده را خدمتشان برسان دلتنگشان شده ام باید موقعیتی فراهم کنیم تا زیارتشان کنم. افسرجان حالت مکش مرگ مایی گرفت و گفت:خدا حفظ کند شما را که تا این اندازه با توجه و بزرگوارید .والله آقاجان و مامان خوبند.فعلا ایران نیستند و گرنه خودم ترتیبی میدادم که شبی شام خدمت آنها و شما باشیم. تیمسار ته دلش فحشی نثار افسر جان و یا بقول خودش هفت سر جان و این طرز تعارفش کرد ولی باز هم دستی به سبیل کشید و پرسید:خانم افسر جان چرا خدمت خانم نمی آیی؟ آقاجان کار و بار و گرفتاریهای فکری که امروز میخواهم قمستی از آن را بشما بگویم مگر میگذارد جایی بروم؟راستی خانم جان چطورند؟رژیم غذایی را که حفظ میکنند؟چون د راین سنین هیچ خطری بالاتر از بی مبالاتی در تغذیه و خورد و خوراک نیست و خدای ناکرده ممکن است کاری دستشان بدهد. نه بحمدالله ایشان در نهایت سلامتی و تحت نظر دکتر عزیزی دارند زندگی روزمره شان را ادامه میدهند .فقط گاهی دلتنگ بچه ها و نوه هایشان میشوند که این بی غیرتها هم ملاحظه ایشان را نکرده اند و نمیکنند که زود به زود به دیدارشان بیایند. والله ما که غیر از مسئله گرفتاری بیشتر ملاحظه حال و احوال خانم جان را میکنیم .چون گاهی داریم باهاشون حرف میزنیم که خر و پوفشان بلند میشود و میفهمیم که باید رفع زحمت کنیم خوب بهر حال پیری است و این حرفها دیگر. تیمسار از آنجا که هر جمله ای اشاره به پیری او داشت از کوره بدرش میبرد اینبار خشمناک بصورت افسر جان زل زد و گفت:زیاد وقت و حوصله ی وراجی ندارم ولی چون تو خواهش کردی نیم ساعتی مینشینم تا به حرفهایت گوش بدهم.و بتندی با نگاهی خشن به اطراف نگریست و پرسید:بچه ها کجا هستند؟اسی و الهه که هیچوقت خانه نیستند اگر هم باشند یا دارند خودشان را میجنبانند یا با تلفن مشغول وراجی هستند. تو را بخدا نفرمایید .الی که میدانید بعد از برشگت از امریکا با مهندس شهاب شرکت تشکیل داده و مشغول فعالیت است و اگر ابراهیم کمی بیشتر به او برسد زودتر نتیجه کارشان را بدست می آورند که البته ایشان خوابشان سنگینتر از این حرفهاست. قرار است با این شهاب عروسی کند؟ نمیدانم واالله فعلا که با هم دوست و همکارند .شاید کارشان به ازدواج هم برسد عجالتا که الی میگوید عجله ای در کار نیست. عجله ای در کار نیست؟همین حرفهاست که کار دست آدم میدهد خوب وقتی یارو خوب لاس زد و لفت و لیسش را کرد دیگر دنبال ازدواج و این مسائل نمیگردد .مدتی با دخترک رفیق است بعد لابد میگوید ما فهمیده تر از آن هستیم که عمرمان را بیخود و بیجهت بپای همدیگر تباه کنیم چون توافق اخلاقی نداریم .خیلی که بخواهد عزت بگذارد لابد میگوید همکاری بهتر از همسری است.از نمد بافی پف نم زدنش را یاد گرفته اند از فرنگ رفتن هم بی بند و باریهایش را.من از عاقبت این دختر میترسم به سرش همان بیاید که به سر دختر تیمسار... حضرت اجل وسط صحبت را گرفت و فوری گفت:آقاجان به دختر این و آن چکار دارید؟قاتلش که دستگیر شد و به زندان افتاد و نوه ی شما هرگز مثل او نخواهد بود و نخواهد شد.و نفس عمیقی کشید و با دلخوری گفت:شما را بخدا انقدر بدبین نباشید .تمام تلاش من این بوده که بالا دستی ها از وجودش هم اطلاع نداشته باشن بهمین دلیل خودم تشویقش کردم که با مهندس شهاب شرکت باز کند و بی سر و صدا بکار مشغول گردند و خاطر جمع باشید که دوستی آنها از آن نوع خاص نیست.هر دو با تحصیلا عالی و فهم و شعوری که دارند بد و خوب زندگیشان را درک میکنند و به بیراهه نمیروند.فعلا که فقط و فقط همکارند .خوب اگر ضمن همکاری بهم علاقه هم پیدا کردند اشکالی ندارد که ازدواج کنند.در کل آقاجان معاشرت صحیح قبل از ازدواج بیش از آنکه خطر زا باشد امنیت ایجاد میکند.بخصوص که الهه از آن دخترها نبوده که اهل ولنگاری و بی بند و باری باشد .تا در ایران درس میخواند که سرش لای کتابها بود و حتی خودتان بارها وبارها به او اعتراض نمودید که چرا بعضی اوقات از درس منفک نمیشود و د رمجالس و محافل خانوادگی و دوستانه حاضر نمیگردد و حتما جواب او را هم بخاطر دارید که میگفت:آقاجان من از این معاشرتها چه خانوادگی باشد و چه دوستانه خوشم نمی اید و نمیخواهم کسی مرا بعنوان نوه و دختر فلان آدم مهم و مشهور بشناسد وآرزو دارم روزی خودم بدلیل ارزشها و لیاقتهایم شناخته بشوم و سری توی سرها دربیاورم که آنهم تصور نمیکنم جز از راه درس خواندن و قاطی نشدن با این مردم دور وبرمان حاصل شود.و اگر یادتان باشد با دست خودتان بخاطر این حرفهایش که دیگر به دفعات تکرار شد به صورتش سیلی زدید. تیمسار سینه ای صاف کرد و زیر لب غرید:تو له سگها صاحب اراده و رای شده اند.به او گوشزد کنید که فردا شب سری بمن بزند چون هم دلم برایش تنگ شده و هم تکه ای زمین د رلواسان به نامش کرده ام که بیاید و سندش را بگیرد. افسرجان بالاتنه اش را جلو و عقب برد و با خنده پرسید:آقاجان غیر از الی اسی هم نوه تان است ها زمین و سندی هم به او مرحمت نمیکنید؟ تیمسار پاشنه ای روی زمین کوبید و گفت:مال او وقتی است که بسلامتی به دانشگاه وارد شود و از این علافی یک ساله در بیاید در آنوقت خیلی فکرها برایش دارم که اسی را واقعا اسی بکنم. اتفاق منهم قصد داشتم در همین مورد با شما صحبت بکنم. تیمسار با طمانینه و با قر برافراشته برغم بالا بودن سن از پله های پهن ورودی ساختمان که دو طرفش دو ستون سنگی دیده میشد بالا رفت و در ضمن به حضرت اجل هم اشاره کرد که دنبالش برود. روی کاناپه بزرگ طلایی رنگی نشست و با دست به عروسش اشاره کرد در کنارش بنشیند و بعد سرش را کمی بالا گرفت و پرسید:خوب قضیه از چه قرار است؟اسی دسته گلی به اب داده؟آثاری را برایش باید محو و نابود کرد؟نوز که با دختر دکتر دوست هست؟نکند قضیه مربوط به اوست و باید جوری ماست و مالی اش کرد؟ افسر صورتش را در هم کشید و بادلخوری غرید:آقاجان شما هم ماشاالله حوصله داریدها .دختر دکتر که شکر خدا هیچ بند و بستی ندارد.با صد نفر رفیق است یکی اش هم اسی. آخر پس چه مرگش شده؟ تو را بخدا تو را بجان خانم جان نگویید.درباره ی خارج رفتن و ادامه ی تحصیلش در آنجا میخواستم با شما مشورت کنم .شما رایزن آن بالا بالایی ها هستین آنوقت از نوه تان دریغ میکنید؟ دریغ نمیکنم ولی خارج رفتن که اینهمه دنگ و فنگ ندارد .میتوان از دریغ سفارت برایش از دانشگاهی معتبر پذیرش گرفت و راهی اش کرد.چنان حرف زدی که من ترسیدم نکند مساله ای مهمی پیش آمده باشد. آقاجان شما مادرش که نیستید تا حال مرادرک کنید. ببینم یعنی تو افسرجان از دوری اش ناراحت میشوی؟و با خنده ای زیرکانه منتظر شنیدن پاسخ شد. بحث دلتنگی نیست البته دلم برایش تنگ میشود ولی آن راه دارد.هروقت خواستم خودم نزدش میروم. پس دیگر مشکل چیست؟ ابراهیم تیمسار ابراهیم.پسر حضرت عالی!که در فکر همه کس و ناکس هست جز فرزندان خودش و بخصوص این حیوانکی اسی. ابراهیم؟چه مانعی برای این واقعا حیوانکی ایجاد میکند؟ خوب من میگویم باید برود کالیفرنیا پیش مامانم و پدرم و خاله اش و او بسختی با این امر مخالفت میکند و هی روی این حرف پافشاری میکند که اگر اسی میخواهد کسی بشود باید دور از همه ی فامیل و آشناها زندگی کند و درس بخواند آخر شما را بخدا اینهم شد حرف؟ تیمسار سرش را پایین انداخت و بعد از چند دقیقه به چشمهای عروسش زل زد و بتندی و خشونت گفت:راستش را بخواهی منهم با ابراهیم خان در این مورد بخصوص موافقم.و پس کمی مکث اضافه کرد:این پسر خیلی ول میگردد و فراموش میکند که وابسته به چه خانواده ای است.او متعلق به خانواده ای نظامی است و باید مانند یک نظامی مقداری سختی و ناراحتی و مضیقه را تحمل کند و روی پای خودش بایستد تا بفهمد دنیا و زندگی یعنی چه.افسر خانم زیاد به اهن و تلپ امروزمان دل خوش نباش .با اوضاعی که من میبینم بالاخره یک روزی هر چه ته دیگ است به رو می اید و تق همه چیز و همه کس در می آید .پس او باید بنحوی درس بخواند و تحصیل کند که اگر هیچکدام از امتیازات امروزش را هم نداشته باشد باز بتواند راحت و بی سر و صدا زندگی کند.الهه میگوید که من نمیخواهم بخاطر پدر و پدربزرگم مورد توجه و پذیرش قرار بگیرم و این پسرک تمام هم و غمش این است که بزمین و زمان بفهماند که نشان از دو کس دارد این نیک پی.پدرسوخته خیال برش داشته که نوه ی اتول خان رشتی است و همهی مردم باید اداهایش را تحمل کنند و خم به ابرو نیاورند.پاک شده رقاص پای نقاره دائم مثل میمون بالا و پایین میپره و وسط میدان رقص شلنگ تخته میاندازد و هر روز مدل مو و لباسش عوض میشود.به ابراهیم خان نمی اید پسرش رقاص و لاابالی باشد ولی بشما جسارت نمیکنم. افسر مثل برق گرفته ها لرزید و سرش را بالا گرفت و با اعتراض پرسید:پس بنظر جناب عالی به بنده می آید که پسرم رقاص و لاابالی باشد؟ تیمسار زور زورکی خندید و دستش را پشت او گذاشت و گفت:نخیر خانم نخیر سرکار افسر خانم بشما هم نمی اید ناسلامتی شما عروس خانواده ی ما هستید ما کجایمان به رقاصها شبیه بوده که عروسمان از رقاص خوشش بیاید؟ افسر سری جنباند و چون از نفوذ پدر شوهرش میخواست به نفع پسرش استفاده کند کلامی بزبان نیاورد.در حالیکه ته دلش برای او ابراهیم خط و نشان میکشید.آهی کشید و مظلومانه گفت:د آقاجان منهم بهمین دلیل که اسی از راه بدر نشود و باعث سرافکندگی دو خانواده مشهور و متشخص نشود و با خیال آسوده بتواند درس بخواند میخواهم اول کار نزد خانواده ی من باشد خوب هر وقت که پدر و مادرم هم آنجا نباشند باز خواهرم هست.نمیگذارد که اسی ول بگردد و درس نخواند و مثل فرزندان خیلی از اشناهای دور و نزدیک که هنوز بعد از گذشت هشت یا نه سال دارند ترم آخر دانشگاه را میگذرانند درس نخوانده به ایران برگردد.یا همان جاها ماندگار شود و دست آخر خیلی که ترقی کند یا صاحب جایگاه پمپ بنزین یا راننده ی تاکسی بشود درست است که از 13 سالگی هر ساله تابستان را در انگلیس پانسیون بوده و با استعدادی که داشته زبان انگلیسی را خوب یاد گرفته ولی باز هم هیچوقت تک و تنها دور از خانواده زندگی نکرده دست کم یک سال با آنها زندگی کند بعد که زندگی اش رو غلطک افتاد تنها زندگی کند.منکه حرفی ندارم منهم درست مثل شما و ابراهیم دوست دارم او ضمن حفظ موقیعت خانواده خودش هم موقعیتی پیدا کند.شاید اگر تحصیل کند و بازگردد بجای این یارو سفیر کبیر فعلی سفریش کنند و بفرستندش امریکا تازه هر چند این سفری فعلی که میگویند و البته درست هم میگویند چون خودم شخصا از زبان زن پدرش شنیدم در آمریکا الواتی میکرده و درس هم نخوانده که قابل توجه باشد باز هم همین اندازه اسم در کرده که د رخارج تحصیل کرده و با نفوذ پدرش راه به بالا بالاها باز کرده و شده سفیر کبیر ایران در ینگه دنیا.و بدنبال این سخنان چین و چروکی به صورتش داد و دهانش را کج و کوله کرد و گفت:آخر اسی چه چیزش از او کمتر است؟شما بفرمایید با بودن پدربزرگی مثل شما و پدری مثل ابراهیم نباید ترقی کند؟بخدا تیمسار دلم خون است که این یکسال اخیر درس نخوانده است میترسم همین دوستیهای دراز و کوتاه و اتل و متل از راه بدرش ببرند و او هم مثل خیلی از جوانهای دیگر که همه مان میشناسیم منقلی بشود.آنوقت چه خاکی بسرمان بریزیم؟ تیمسار خنده کنان گفت:بخاطر این نازدانه پسر حیوانکی تان هر خاکی میتوانید بسرتان بریزید .و قبل از آنکه که عروسش به اعتراض در اید گفت:البته عزیزم من ببا شوخی بود.و گرنه بهتر میدانی که من تا زنده ام اجازه نمیدهم نوه ام هرز برود و هر غلطی دلش خواست بکند.سپس برق نگاه خشمناکش را بصورت ابراهیم خان متوجه کرد و پرسید:تو چه میگویی حضرت اجل؟افسر جان حرف پر بی راهی نمیزند مساله ی رفتن و درس خواندنش چند بعد دارد.با کدامش موافق و با کدامش مخالفی؟ آقاجان من صد در صد میل دارم که اسی به دانشگاه وارد شود ولی ترجیح میدهم ابتدا در ایران درس بخواند و دست کم از دانشگاه تهران لیسانس بگیرد و بعد برای ادامه ی تحصیل به خارج سفر کند. آقاجان من نمفهمم کجای اینکار اشکال دارد که او از همین حالا به آمریکا برود و درس بخواند.والله منکه فکر میکنم همین اندازه که مدرکی با خودش از خارج بیاورد خیلی عالی است.من مادر هستم و زود دلتنگ میشوم و باید برایش اضطراب داشته باشم و نخواهم از کنارم دور بشود آنوقت این آقا مانع رفتنش میشود نخیر آقاجان ابراهیم میترسد اگر اسی با خانواده من زندگی کند از سلطه ی او دربیاید.وگرنه کس و کار من چه هیزم تری به او فروخته اند که چشم ندارد روی هیچکدامشان را ببیند؟روی هر کدامشان عیب و ایرادی میگذارد و هر چه دلش میخواهد بار آنها میکند خیال میکند که مادر بنده دشمنش است خدا بدور نمیدانید چه اندازه با او بد است.اگر از من میپرسید میگویم چون میخواهد با مامانی لجبازی کند این سفسطه بازیها را در آورده شکر خدا که از اول زندگی ما مامانی نه تنها مادرزن نبوده که از مادر هم برای ابراهیم مهربانتر بوده.ولی او چشم ندارد که نزدیکی عاطفی این مادربزرگ و نوه را ببیند.در کل آقاجان ما عده ای مظلوم بی صدا هستیم که اگر میتوانست میگفت نه بدون اجازه ی من حرفی بزنید و نه کاری بکنید.آخر تیمسار این هم شد زندگی که مادر حق نداشته باشد ارزویش را در مورد فرزندش عملی کند؟اگر به این پدر باشد که تنها عشقش این است که اسی درست شبیه خودش سرش لابلای کتابهای جورواجور باشد و بخواند و وارسی و تحقیق کند و بنویسد .و دوباره نگاه تند وتیزی به شهورش انداخت و با صدای بلندی گفت :واالله بخدا نوبر است ندیده بودیم که یک نظامی اینگونه در مقابل شعر و ادب نرم و لطیف فکر و عمل کند.آقاجان ابراهیم یک پارچه عاشق و عارف است با خواندن کتاب بخوصص اگر بزبان اصلی باشد آنچنان واله و شیفته میشود و به به و چه چه میکند که اگر کسی اصل موضوع را نداند گمان میکند دریای نور را به او بخشیده اند .مثنوی مولوی را میخواند خودش میشود شمس تبریزی حافظ را میخواند و ترک شیرازی میشود و سمرقند و بخارایش را به سند میرساند.گاهی خیال برم میدارد که این لباس نظامی نیست که بتن دارد بلکه دلق پشمی و منتشاست که هیکلش را پوشانده.آقاجان ایشان انتظار دارند که اسی و الی در کتابخانه و حوضخانه اطراق کنند و بدور وبرشان کتاب بریزند و شعری یا جمله ای را خطاطی کنند و به در و دیوار بزنند و من بیچاره را گرفتار سردرد کنند.حالا حضرت اجل شانس آورده الهه کما بیش لنگه ی خودش از کار در آمده ولی اسی هنوز بچه است سنی ندارد.20 سالش که بیشتر نیست بیشتر وقتها بسرم میزند که با اسی لجبازی میکند و این حیوانکی را ابدا دوست ندارد.آقاجان شما فکری بکنید شما دستوری بدهید ابراهیم حرف و دستور شما را انجام میدهد این حیوانکی تمام امیدش به شما... خانم بس کنید!انقدر پسر خودتان را حیوانکی صدا نزنید .وقتی افسرجان تو میگویی حیوانکی انسان تصور میکند این پسر خیلی بی ارزش است و باید یک پایش را گرفت و دور انداخت.برایش شخصیت واقعی و موقری قائل باش .بگذار هم خودش بفهمد کسی است و هم دیگران بفهمند و رویش را چرخاند بطرف ابراهیم خان و پرسید:حالا گیرم که نتوانست یا نخواست در ایران به دانشگاه برود .پس چون هوش و استعداد دارد باید فرستادش یه گوشه ای .با امریکا مخالفی میفرستیمش اروپا.بالاخره یک خراب شده ای باید برود .منتها چون سر و گوشش میجنبد باید کار ی کرد که نه خیلی پول و پله د راختیار داشته باشد و نه بیخبر از ما زندگی کند و هر چه دلش خواست انجام دهد.فکرهایت را بکن و هر چه زودتر تصمیمت را بمن اطلاع بدهتا کارش را روبراه کنم.بخودش هم بگو حتما پیش من بیاید تا راه و رسم زندگی کردن و درس خواندن را نشانش بدهم و چشم و گوشش را با گفتن یک مقداری از حقایق مملکتی باز کنم و اینده ی این مملکت را پیش رویش بیاورم و اتمام حجت کنم.و دستش را روی شانه ی افسر گذاشت و سوال کرد:راضی شدی خانم؟باور کردی که سعادت این آقازاده سخت مورد توجه من است؟باید روشنش کرد راهش را نشان داد و به جلو هلش داد.و از جا بلند شد و با تمام کهولت صاف و مستقیم ایستاد و به ابراهیم خان گفت:تو هم عصری سری به مادرت بزن.راجع به کار امروزمان در ستاد صحبت میکنیم.و به صورت افسر زل زد و با پوزخند گفت:مرخص میفرمایید؟خدا نگهدار خدا عاقبت این خانواده را با این طرز فکرها و رفتارها بخیر کند.و دستش را روی ستون فقرات ابراهیم خان نهاد و با هم از تالار خارج شدند. ادامه دارد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *TARA*, -ALI-, aflak, afviolet7, arizona, asalgole, atousa27, AVESTA, ayda90, azar1, batul1s, behiii319, behnazhmz, elhamtt, farnaz21, gandomsa, ghazalehmz, golaleh, goleyakh117, hana_89, harimeshgh, hiva, katy, koyar, k_fari, mahbobe26, mahsadina, marjanagn, maryam_mariusz, melijooon, Miss-Mani, nasimepaeze, nedaj, parisaparisa, Parnam, safo, SAGHIIIII, saharaaa, samane7, sayeh_sard, shimaaaaa, sinsor, soha.f, tama1011, tinairn, triti, zina, آویژه, اسوده, اهنگ, بی بی گل, ترنج خاتون, حاجي وروجك, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, یگانه |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 10,622
(View Stats)
تشکرها: 79,030
تشکر شده 137,207 بار در 12,482 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست مفید : +4 امتیاز قسمت هفتم زنگ تلفن د راتاق پیچید و ابراهیمخان خواب آلوده گوشی را برداشت و با صدایی گرفته پرسید:بله؟الو؟بله.خودم هستم شما؟ای وای!همین الان خودم را میرسانم.و شتابزده در حالیکه کوچکترین اثری از خواب آلودگی نداشت لحاف را به کناری زد و کف پاهایش را روی فرش گذاشت و با هر دو دست سرش را چسبید و ناباورانه بخود گفت:واقعا آقاجان حالش بهم خورده؟ افسر با عجله روی تخت نشست و سوال کرد:آخر مرد چی شده؟خوب بمن هم بگو پدر تو یا پدر من؟چه کسی حالش بهم خورده؟ ابراهیم خان با افسردگی جواب داد:پدر من او که دیروز خیلی سرحال و قبراق بود. افسر آه رضایت آمیزی کشید و گفت:پس الحمدالله از امریکا خبری نشده. حضرت اجل نگاه ملامت گرش را به چشمهای او دوخت و زیر لب زمزمه کرد :نه شکر خدا مربوط بتو نیست و گرنه الان چه قشقرقی در این خانه بپا شده بود. حالا عجله کن دیگر ابراهیم میخواهی منهم همراهت بیایم؟ نه فعلا تنها میروم شاید هم اسی را همراهم ببرم. دیشب دیر بمنزل آمده و شاید خسته باشد تو برو اگر لازم بود تلفن کن من و اسی و الی هم میاییم. لابد دیشب بمنزل پدر نرفته؟اسی را میگویم .الهه هم قرار بود امشب به آنجا برود .بیچاره آقاجان تصور نمیکنم در وضع و حالی باشد که...و سری با تاسف جنباند و از جا بلند شد و یک دست کت و شلوار معمولی بتن کرد و موهای سرش را با کمک انگشتان دستش مرتب نمود و به حمام رفت و با زدن دو مشت آب به صورت ته مانده ی خواب آلودگی را هم از چهره پاک کرد و قرآن بغلی و تسبیح شاه مقصودش را از روی کتابخانه ی کوچکی که در اتاق خواب وجود داشت برداشت و براه افتاد. افسر صدایش را شنید که به زیور مستخدمه ی خانه دستور میداد که راننده را خبر کند که او را بمنزل پدرش ببرد.با آنکه ابدا مایل نبود از رختخواب جدا شود برای ظاهر سازی از جا بلند شد و روبدوشامبر طلایی رنگش را بتن کرد و سرپایی های بنفش رنگی هم بپا کرد و بدنبال شوهرش بدورن هال قدم گذاشت .ابراهیم خان هنوز آنجا ایستاده بود و داشت کیف بغلی اش را جابجا میکرد. از دلواپسی نتوانستم سرجایم بخوابم .آمدم ببینم رفته ای یا نه.خدا کند جدی نباشد هنوز حیف است که آدم به آن نازنینی را از دست بدهیم .خانم جان حال و روزشان طوری است که آدم اگر خبر حال بهم خوردگی شان را میشنید زیاد دور از انتظار نبود.ولی اقاجان بخدا اصلا باور کردنی نیست .دیروز آنقدر سرحال و با قدرت و صلابت بنظر میرسید که انگار 10 سال دیگر هم در همین وضعیت خواهد بود.و دستی روی دست دیگر کوبید و ناامیدانه گفت:انگار نه انگار که مردی هفتاد و چهار و پنج ساله است.حالا شاید هم چیز مهمی نباشد البته د راین سن و سال اگر آدم بی حس و حال و بی فایده گوشه ای بیفتد جوری که باشد دیگران تر و خشکش کنند همون بهتر که د رجا بمیرد. حضرت اجل که بندرت جرات اینرا داشت که به افسر غضب کند اینبار آنچنان گرفتار خشم و نفرت شد که دیدگانش را برنگ سرخ در آمده بود.از هم دراند و با صدایی فریاد وار خطاب به او گفت:خانم خجالت دارد.واالله قباحت دارد مادر بنده با شما چه کرده است که بالاخره آرزوی ناگفته خود را برزبان آوردی و علنا میگویی که انتظار مرگش را داری؟و با صدای بلند تری گفت:مگر خبر داری که آقاجان فلج و از کار افتاده میشود که پیشاپیش داری برایش تعیین تکلیف میکنی؟عمر دست خداست هز کس تا آن لحظه ای که در این دنیای خاکی زندگی میکند که او مقدر کرده باشد.تعیین عمرها نه بخواست ماست و نه به حرفها و چرندیات ما. افسر هر دو دستش را در فضای اتاق به گردش در آورد و شاید برای اولین بار با صدایی نرم و آهنگی ملایم به او گفت:ابراهیم جان منکه منظوری نداشتم.هر چه گفتم از سوز دلم بود و گرنه خدا نکند که سایه ی اقاجان و خانم جان از سر ما کم و کوتاه بشود .خدا مرا فدای آنها بکند ولی کاش زودتر از این قال و مقالها سهم این دو بچه های مرا زودتر مشخص میکردند و میدادند. ابراهیم خان نگاه تندی به او انداخت و زیر لب غرید:بی فایده است بیفایده اب در هاون کوبیدن است .از کوزه همان برون تراود که د راوست.و سری تکان داد و به سرعت عرض هال را پیمود و از د رخارج شد. افسر نگاهی به عقربه های ساعت انداخت .هنوز ساعت 5 صبح هم نبود.فکری کرد و سری تکان داد و زیر لب گفت:نه خواب بی خواب لابد یک طوری شده وگرنه این ساعت تلفن نمیزدند.خوب است در این هیر و ویر خودی نشان بدهم .بهتر الی و اسی را از خواب بیدار کنم و آماده باشیم که بلافاصله بعد از خبر گرفتن از آنجا حرکت کنیم.خدا را چه دیدی؟شاید حق و حساب همه را مشخص و تعیین کرده باشد.بارها خودش گفته که باغ الهیه بعد از مال ابراهیم و خانواده اش است.خودش از همه بهتر میداند که ابراهیم به رغم درویش مسلکی اش از تمام افراد خانواده و فامیل بیشتر رفت و آمد دارد و به آن باغ و عمارت واقعا احتیاج دارد.منکه خودم تا زنده هستم حق و حقوق بچه هایم را تعیین میکنم و بدست خودشان میسپارم .یکی نبود به او بفهماند که بابا هفتاد و چند سال از سن و سالت گذشته خانم جان هم که با این عمر با برکتی که کرده دیگر احتیاجی به خانه بالا و پایین ندارد پس سهم بچه ها و نوه هایت را بده دیگر.خدا را شکر و صدها هزار بار شکر که من چشمداشتی به مال و منال کسی ندارم و این فکرها را هم تنها بخاطر از بین نرفتن و حرام نشدن سهم ابراهیم خان عارف و حیوانکی ها پسر و دخترم میکنم. سپس به سرعت به اتاق خواب برگشت و در قفسه ی لباسهایش را باز کرد و کت و دامن مشکی رنگی را که تازه خریده بود و هنوز هیچکس از افراد فامیل و آشنایان آنرا ندیده بود از بین لباسها انتخاب کرد و بیرون آورد و روی تخت گذاشت.آنگاه دوباره از اتاق خارج شد و بطرف اتاق الهه در طبقه دوم براه افتاد و لحظاتی پشت در بسته ایستاد و بالاخره دستگیره ی در را چرخاند و وارد شد و آهسته صدا زد:الهه الی جان. الهه از احساس وجود فرد دیگری در اتاق و با شنیدن اسمش دیدگانش را گشود و ابتدا با حالتی منگ و بی حواس به مادرش خیره شد و یکباره بخود آمد و با هشیاری نگاه کرد و برخاست و پرسید:چی شده مامی؟ساعت که هنوز زنگ نزده؟ میدانم به این زودی بیدار نمیشوی اما موضوعی پیش آمده که به ناچار بیدارت کردم. چه موضوعی؟چی شده مامی؟ نگران نشو.نیم ساعت پیش از منزل پدربزرگت تلفن زدند و خبر دادند که آقاجان حالش بهم خورده و بهمین دلیل پاپا بلافاصله عازم آنجا شد تا ببیند چه خبر شده قرار است بمن تلفنی همه ی خبرها را بدهد.ولی چون من حس میکنم مساله جدی است این است که میخواهم قبل ازدیگران ما یعنی من و تو اسی خودمان را بمنزلش برسانیم.البته چون خبر رسمی نداریم نمیخواهد لباس مشکی بپوشید ولی الی کاش دیشب رفته بودی و ملاقاتش کرده بودی. الهه به سرعت د رتختخواب نشست و با یک دست سرشانه ی لباس خوابش را مرتب کرد و با دست دیگر چشمهایش را پاک کرد و با لحنی پر گله و تاسف رو به مادرش نمود و گفت:خدا نکند طوریش شده باشد بابا تی تی هنوز زوده.و صدایش بغض آلود شد و سرش را برطف شانه اش خم کرد. خدا عقلت بدهد.کجا زود است که بابا تی تی بمیرد؟سن وسالی از او گذشته .بگذریم که اینجور آدمها دو دستی به زندگی چسبیده اند ودلشان نمیخواهد غزل خداحافظی را بخوانند.پناه بر خدا دیروز درست مانند فردی جوان شق و رق راه میرفت.والله چی بگویم.انگار که همه مشتی سرباز و جیره خور زیر دست هستند و جناب ایشان فرمانده.گاهی دلم برای خانم جان میسوزد که چه طوری آن خانم با اصل و نسب زیر دستش افتاده و اینهمه باد و فیس را تحمل کرده و باز بلبل زبانی میکند که اقا فرمودند آقا رفتند اقا میفهمند .الی جان من ساده دل دلم برای همه میسوزد و گرنه همان خانم جان از فرط زرنگی در طول زندگی اینقدر تمکین کرده .چه میدانم حتما کاسه ای زیر نیم کاسه بوده و گرنه چطور دختر یکی یکی دانه ی خانواده ی معروف و پوادار میتواند تا این حد تو سری خور و بی عرضه تشریف داشته باشد؟ ناله ی پر گریه الهه د راتاق پیچید و او خطاب به مادرش به تعرض گفت:آخه مامی یه خورده انصاف داشته باش.هر چه دلت میخواهد پشت سرشان بد و بیراه میگویی .کی میخواهی دست از این حرفها و حرکات برداری؟بابا تی تی و خانم جان که هر چه هستند همیشه از شما طرفداری کرده اند الان که میشنوم بابا تی تی حالش بهم خورده درک میکنم با آنکه از رفتارش دل خوشی نداشته ام .چه اندازه دوستش دارم.و از جا بلند شد و به حمام رفت و صدای فین فینش بگوش مادرش رسید. افسر سری جنباند و تقریبا فریاد زد:خدا عقلت بدهد راستی راستی که هر چه آن پاپای بی عرضه ات ریخته توی دیوانه جمع کرده ای.انگار نه انگار که من تربیت و بزرگت کردم دیوانه جان این فین فین را جلوی رویشان بکن که فایده ای برایت داشته باشد .اگر خودش مرده باشد که خانم جان هست.بگذار غم و غصه ات را بچشم خودش ببیند و بابت آن یک چیزی بسلفد.وگرنه پیش من و در این اتاق زر و زر کردن چه سودی دارد؟حالا شاید هم نمرده باشد و از دیدن صورت پف کرده ات محبتش گل کند و سند زمین لواسان و یکی از گردنبندهای خانم جان را زودتر بتو ببخشد.خدا را چه دیدی؟من بیچاره که هیچوقت از این امامزاده ها معجزه ای ندیدم .شاید اقبال تو بیشتر باشد.و راه افتاد طرف در اتاق و بلند گفت:دارم میروم اسی را هم بیدار کنم.و با خودش زمزمه کرد:دختره الاغ!مثل اینکه خبر مرگ جوان 20 ساله را داده اند که زر و زر میکند.تازه معلوم هم نیست که خدا بیامرز شده باشد.شاید هنوز الحمد الله خوب باشد .دلم تنها و تنها به اسی خوش است.اگر در این خانواده یک نفر عاقبت بخیر بشود و به جاه و مقامی برسد همین اسی است.وگرنه چشمم که از الهه آب نمیخورد .خیال میکند با چند سال درس خواندن در دانشگاه آن هم دانشگاه آمریکایی شاخ غول را شکسته و دیگر از همه کس و همه چیز بی نیاز است.دنبال سر این شهاب افتاده و خیال برش داشته که حقیقتا از نفوذ پدرش و خانواده اش خارج شده و خودش کیا و بیایی پیدا کرده است.نیم وجبی!با این یک ذره قد و بالا و یک جو سواد چه ادعایی دارد.اگر رویش بشود بمن هم میگوید قبولت ندارم .چه فضولیها!می افتد و به خلسه فرو میرود و به به چهچه گفتنش شروع میشود وامانده را درست مثل اینکه نافش را با کتاب و موزیک بریده اند.احمق گمان میکند که با این صحبتها میشود زندگی کرد و پول را باید به آن حدی داشت که بشود در زندگی با آن کر و کری کرد.کاملا برعکس اسی که بزندگی با دیده ی باز نگاه میکند و در خط احساس و این چرندیات و مزخرفات نیست.با 20 سال سن درک و شعورش از پدرش زیادتر است.شکر خدا که مانند این پدر و دختر احمق نیست که با شنیدن شعرهای حافظ و مثنوی مولانا به دنیای هپروت برود و اشک از گوشه ی چشمش سرازیر شود .بخدا اگر دل و جرا ت خودم نبود در زندگی با این قلندر نظامی ضایع و دیوانه میشدم.نمیدانم چگونه در ارتش گل کرده و توانسته در آن محیط خشک و مقرراتی دوام بیاورد و ترقی کند.نظامی و اینهمه اشک و آه؟نظامی و اینهمه احساسات؟نوبر است والله! سپس با دلخوری وبا سرعت در اتاق اسی را گشود و با مهربانی صدایش زد:پسرم عزیز دلم اسی جون بلند شو.و چون دید او با این طرز صدا زدن از خواب بیدار نمیشود جلوتر رفت و دستش را آهسته روی موهایش کشید و گفت:اسی جون بلند شو اقا! بالاخره بعد از مدتی نوازش اسی دیدگانش را باز کرد و پرسید:مامی چی شده؟ احتمالا خیلی چیزها ممکن است اقاجان وضعش وخیم باشد .خبر که دادند پاپا راه افتاد و رفت که ببیند چه اتفاقی افتاده.تو هم از جایت بلند شو و زودتر بجنب تا به آنجا برویم یک وقت دیدی حضورمان لازم باشد. اسی کاملا خواب از سرش پرید و نشست و پرسید:حالا میگویی چکار کنم؟وای اگر آقاجان بمیرد من چه کار کنم؟ تو چکار کنی؟مردن پیرمرد بتو چه ربطی دارد؟ آخر او به خلاف توپ و تشرش خیلی بمن محبت دارد و واقعا دلم نمیخواهد بمیرد. بلند شو بلند شو.خدا عقلت بدهد لنگه ی آن الهه نمیخواهد بنشینی و ضجه و مویه کنی.چه بچه های مهربونی داشتم و خودم خبر نداشتم.زودتر راه بیفت برویم و ببینم چه شده و چه خبر است.خداوند سایه ی پدر و مادر من را به سرمان نگه دارد.آنها بشما علاقه و عشق دارند و هرکاری از دستشان بربیاید در حقشان دریغ ندارند. ادامه دارد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *TARA*, -ALI-, aflak, afviolet7, arezoue, arizona, asalgole, atousa27, AVESTA, ayda90, azar1, batul1s, behnazhmz, golaleh, goleyakh117, harimeshgh, hiva, koyar, k_fari, mahbobe26, marjanagn, maryam_mariusz, mazari, melijooon, nasimepaeze, nedaj, parisaparisa, Parnam, safo, SAGHIIIII, samane7, sayeh_sard, shimaaaaa, sinsor, soha.f, tama1011, tinairn, triti, اسوده, اهنگ, بی بی گل, ترنج خاتون, ترنم, حاجي وروجك, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, یگانه |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 10,622
(View Stats)
تشکرها: 79,030
تشکر شده 137,207 بار در 12,482 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست مفید : +4 امتیاز قسمت هشتم حدود ساعت شش و نیم صبح بود که الهه ماشین را جلوی منزل پدربزرگش متوقف کرد و مادر و برادرش را پیاده کرد و به اتفاق آنها از در بزرگ خانه که نیمه باز مانده بود بدرون رفت. راننده ی تیمسار کنار ماشین ایستاده بود و با بهت و حیرت بدور و برش نگاه میکرد .با دیدن عروس و نوه های تیمسار سلام کرد و انتظار کشید که اگر سوالی بشود جواب بدهد.ولی هیچکس او را تحویل نگرفت و همه شتابان از پله های جلوی عمارت بالا رفتند و بمحض آنکه به در پهنی که به راهرویی وسیع که با فرش کرم رنگی پوشانده شده بود رسیدند ابراهیم خان را دیدند که با دکتر عزیزی مشغول صحبت بود و تا چشمش به این جمع افتاد و خانواده اش را پرسان یافت لبهایش به لرزه در آمد و با تحسر سری تکان داد و با دست به ایشان اشاره کرد که به هال وارد شوند.آنها ضمن سلام و احوالپرسی با دکتر عزیز وارد هال شدند.درون هال روی سجاده ی مخملی زرشکی رنگی خانم جان نشسته بود و سوره ای از قران را تلاوت میکرد و روسری لطیف خالدار سفید و سیاهش را تا نیمه ی پیشانی جلو کشیده و چادر نماز گلدار سپیدی هم روی شانه هایش انداخته بود از بالای عینک به عروس و نوه هایش خیره شد و در جواب سلامشان سرش را پایین آورد و بغض آلود گفت:آخ بچه های من بی سرور شدیم. افسر با عجله دو دستی به سرش کوبید و همراه با گریه های متظاهرانه خودش را کنار سجاده ی نماز انداخت و سرش را روی زانوهای لاغر و فرتوت پیرزن گذاشت و گفت:خانم جان چه شده؟چه بلایی سرمان نازل شده؟آقاجان چطور هستند ؟خدا بکشدم.آقاجان که دیروز سرحال و سالم بودند. خانم جان قران را بوسید و روی میز گذاشت و با دست سر افسر را نوازش کرد و گفت:خدا نکند افسر جان انشاالله که عمر طولانی داشته باشی و سایه ات بر سر بچه ها باشد.حال اقا خوب بود ولی حدود ساعت دوازده شب کتابی را که میخواندند بستند و کنار گذاشتند و بمن که روی تشک دراز کشیده بودم گفتند:خانم جان زرین تاج خانم خداوند پاداش خیرت بدهد خوب مرا تحمل کردی .هر بدی از ما دیدی حلالمان کن .در جوابشان گفتم آقا شوخی میکنید شما را تحمل کرده ام؟وظیفه ام بوده کار شاق و فوق العاده ای نکرده ام درست است که شما گاهی اختیار از کف میدهید و بدقلقی کرده اید .خوب عادت نظامی گریتان است .دیگر شما بعد از اینهمه شال که با هم سر کرده ایم دیرگ به همه خلقیات و عادات هم خو گرفته ایم تازه بیادت آمد از من پیرزن حلالیت بطلبی؟خداوند از تقصیرات هر دویمان بگذرد .هر دو بنده ی گناهکار او هستیم .یکی کمتر یکی بیشتر آقا شما اگر تقصیری در قبال دیگران داشته اید از آنها به وسیله ی استغفار به درگاه خدا حلالیت بگیرید من که با خوب و بدتان سازگار بوده ام و شکر هیچوقت مانع دلخوشیهایم که به زیارت رفتن و عبادت دست و پا شکسته بوده نشده اید.من از شما راضی ام .خداوند باریتعالی و چهارده معصوم ازتان راضی باشند.شما هم اگر از من قصوری خلالی و نافرمانی دیده اید حلال کنید.ولی آقا چرا این وقت شب این صحبتها را میکنید ؟بلند شوید و مانند پیرمردی عاقل و سربراه که به موقع میخوابد و صبح به موقع بیدار میشود به تخت بروید .خودم هم شب بخیر گفتم و ملافه را به سرم کشیدم و خوابیدم.نزدیک اذان صبح بود که به صدای ناله ای شدید از خواب پریدم و دیدم آقادر تخت به پهلو افتاده و مانند آدمی که خنجر به سینه دارد تقلا و ناله میکند.خود را بالای سرش رساندم فهمیدم در چه موقعیتی قرار دارد .این بود که تا آنجا که قوه داشتم بدنش را چرخاندم و خودم را زیر تنه اش قرار دادم و هی گفتم آقا بگو یا علی یا مولا به فریادم برس.نفسهای آخرش را در وضعیتی که سرش روی بازویم بود کشید و بعد از آن به بقیه ی اهل خانه اطلاع دادم و سفارش کردم که ابراهیم خبر بدهند که فوری خود را برساند. هق و هق گریه ی خانم جان در هال پیچید و همه حتی افسر را هم به گریه انداخت. الهه گریان از زیر چشم به مادرش نظر انداخت و دید واقعا دارد اشک میریزد.الهه و اسی از دو طرف مادربزرگشان را بغل گرفتند و شروع به گریه کردند.و پس از مدتی به اتفاق وارد اتاق خواب شدند .تیمسار با قد بلند و هیکل درشت زیر ملافه ی سپید رنگی بی حرکت و بی روح قرار داشت. الهه از ذهنش گذشت که یک دنیا قدرت و ابهت بی رمق و بی واکنش بعد از عمری تلاش و زورگویی و بگیر و ببند اینجا دراز کشیده و دستی دیگر پلکهایش را روی هم میگذارد و ملافه برویش کشیده است.فایده اش چه بوده؟از آنهمه سرمایه و قدرت چه چیز را با خود برده است؟گیریم که امروز با تشریفات کامل به خاک سپرده شود و مجلس ختمش که یا در مسجد سپهسالار و یا مسجد ارگ گرفته خواهد شد .شلوغترین مجلس ختم باشد و صاحب مقامها و مناصب بخاطر خودشان در وهله ای اول و رخ پاپا کشیدن که در مراسم خاک سپاری و ختم پدرت سنگ تمام گذاشتیم و در وهله ی دوم مسجد را پر و خالی کنند و صفحات روزنامه ها را با تسلیتهایشان بپوشانند.ولی چه سودی نصیب او خواهد شد؟ خودش را به پایین تخت رساند و با دستش پاهای بیجان پدربزرگش را لمس کرد و یادش افتاد که چقدر روی این پاها نشسته و خود را برای صاحب آن به رغم اخلاق تندش لوس کرده است.شاید او تنها نوه ای بود که پدربزرگ اجازه میداد از سر و کولش بالا برود و هیبت و شکوهش را نادیده بگیرد و با سبیلهای پرپشتش بازی کند و بعد از او اسی.و همین امر موجب ناراحتی بقیه فامیل و خانواده شده بود و اسم آنها را گذاشته بودند .عزیز بی جهت تیمسار. الهه به عقب برگشت و دست پدرش را که بالای سرش ایستاده بود و بی صدا اشک میریخت محکم چسبید و لبهایش را روی آن دستهای مهربان گرم و نوازشگر گذاشت و دیگر نتوانست خود را نگه دارد و با صدای بلند شروع کرد به گریه کردن .از گریه ی او اسی و مادرش هم به گریه افتادند . خانم جان با حرکت دست آنها را دعوت به سکوت کرد و خطاب به آنها گفت:عزیزان من صلوات بفرستید برایش استغفار کنید برایش دعا کنید.و متوجه پسرش شد و بغض آلود پرسید:دکتر عزیزی جواز را صادر کرد؟ بله نوشت به علت سکته قلبی مادر. چکار میخواهی بکنی؟من چه باید بکنم؟ شما هیچ مادر .همین کاری که میکنید.برای پدرم قران بخوانید و خواهش میکنم به تالار تشریف ببرید تا پنجره های این اتاق را باز کنم. ابراهیم خان نمیشود همین جا باشم؟بعد از اینهمه سال با هم بودن در کنار هم زیستن با بد و خوب هم ساختن نمیتوانم به این سرعت از او جدا بشوم .شما بروید و هر کار باید انجام شود انجام دهید.من میخواهم در خلوت با او وداع کنم.و با دستمال توری سفید رنگی اشکهایش را از روی چهره ی تکیده اش پاک کرد. همه به احترام تقاضای او با دستور محترمانه اش از اتاق خارج شدند.ابروهای بالا جسته ی افسر و لبهای جمع شده اش گویای خیلی حرفها بود الهه ضمن ترک اتاق زیر لب غرید:خوب خانم جان آدم است . با عاطفه است بزرگوار است میبخشد.و از کشیده شدن محکم بازویش توسط افسر متوجه شد که چه اندازه او را عصبانی کرده است. اهل منزل دسته جمعه به تکاپو افتادند و به تمام نزدیکان و اقوام خبر فوت آقا را دادند .ساعتی بعد سراسر خانه پر بود از افرادی که بعضی گریان و بعضی حیرا ن بودند و معلوم بود باور نمیکردند که آن شخصیت قدرتمند از هم پاشیده باشد آنچنان که حتی یکی از نزدیکان تیمسار از حضرت اجل سوال کرد:خودشان دستور خاصی ندارند؟و دیگر ابراهیم خان نتوانست خودداری کند و شروع به خندیدن کرد. همانطور که انتظار میرفت طی مراسم چشمگیری در مقبره ی خانوادگی به خاک سپرده شد و مجلس ختم هم با شرکت تمام آدمهای نشان دار و اسم و رسم دار برگزار شد. سند زمین لواسان را خانم جان به الهه داد و گفت:الهه جان آقاجان ترتیب اینکار را داده است .خیرش را ببینی.و پس از گذشت شب چهلم نیز پنهان از بقیه اعضای خانواده گردنبند و دستبند و گوشواره های یاقوتش را به او بخشید و سفارش کرد:دلم میخواهد تا آن حد دهانت قرص و محکم باشد که حتی افسر جان نداند اینها را بتو داده ام.ممکن است عمرم آنقدر طولانی نباشد که خودم در مجلس عقدت این سری جواهر را که همیشه به نیت تو نگه داشته ام به گردنت بیندازم و لذت ببرم.پس بهتر است همین الساعه از تحویلشان بتو کیف کنم و لذت ببرم.و او را محکم و با علاقه ای عمیق روی سینه ی لاغرش فشار داد و سرو و گردنش را بویید و بوسید. الهه پرسید:خانم جان به اسی هم چیزی داده اند؟ یعنی آقا جان داده است؟ بله و خود شما. نخیر .برایش چیز مشخصی قرار نداده .و منهم برای او مثل بقیه بچه ها سهمی د رنظر گرفته ام .الهه جان تو اهل حیف و میل و سودجویی نیستی .از اول هم دختر عاقل و دانایی بوده ای ولی اسی هنوز خام است بچه است بدت نیاید بچه ننه است.دوست دارد گوش همه را ببرد.از اون بچگی هم همین عادت را داشته است آقاجان خیلی نگرانش بود خدابیامرز میگفت میترسم از آن واهمه دارم که تقاص کارهای مرا این یک الف بچه پس بدهد با لوس بازیهایش و با دغل کاریهاش. الهه به دفاع از برادر به مادربزرگش گفت:خانم جان خوب میشود به دانشگاه که وارد بشود و سرش به درس و کتاب مشغول گردد و دنیا را ببیند فرق میکند.بالاخره اسی هم اولاد این خانواده است .دیگر به قول پاپا مرد و مردانه میتواند در برابر زندگی بایستد و تلاش و مقاومت کند و حالا دیگر خیال میکنم زور و سنیه ی مامی به پاپا بچربد و اسی عازم امریکا بشود. ادامه دارد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *TARA*, -ALI-, afviolet7, arezoue, arizona, atousa27, ayda90, azar1, batul1s, behnazhmz, eshgh_m, golaleh, hiva, koyar, ladysadeghi, mahsadina, marjanagn, maryam_mariusz, mazari, melijooon, nedaj, parisaparisa, Parnam, safo, samane7, sayeh_sard, soha.f, tama1011, tinairn, triti, اسوده, اهنگ, بی بی گل, ترنج خاتون, حاجي وروجك, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, یگانه |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 10,622
(View Stats)
تشکرها: 79,030
تشکر شده 137,207 بار در 12,482 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست مفید : +4 امتیاز قسمت نهم دو ماه پس از فوت تیمسار اسی عازم آمریکا شد و همانطور که مادرش آرزو داشت کالیفرنیا نزد خاله اس رفت و هنوز سال چهل و هفت شمسی تمام نشده بود که به دانشگاه وارد شد. هر چه برای پدرش و الهه رشته ی تحصیلی او اهمیت داشن افسر تنها میخواست که اسی از دانشگاهی معتبر مدرکی دست و پا کند و به ایران برگردد.در تعطیلات دانشگاه افسر بنام سرکشی به وضع او به آمریکا رفت و دو ماه آنجا ماندگار شد و بعد به اتفاق پدر و مادرش به ایران برگشت و هر کجا نشست از موفقیتهای تحصیلی اسی د رهمین مدت کوتاه صحبت کرد و پز داد وو افاده فروخت و باعث خجالت و شرمندگی الهه و حضرت اجل شد. چندین بار الهه به او گفت:مامی کدام موفقیت؟کدام پیشرفت؟بخدا مردم بما میخندند در دلشان مسخره مان میکنند.نبین که بدلیل احترام گذاشتن به پاپا حرف دلشان را بلند نمیزنند.بس کن انقدر همه مان را مورد استهزای مردم قرار نده. و مادرش در جواب با فریاد میگفت:تو اصلا چشم نداری برادرت بجایی برسد.یعنی گمان میکنی اگر او هم با مدرکی از آمریکا برگردد جای تو را تنگ میکند.آن پیرمرد آدم نبود خدا نیامرزدش بجای آنکه از نفوذش برای ترقی و پیشرفت نوه اش استفاده کند فقط حرف زد و وراجی کرد و الدرم بلدرم کرد و آخرش هم چیزی که قابل ذکر باشد برای این حیوانکی نگذاشت و حالا هم که پیرزنه افتاده روی هر چه مال و منال است و گمان هم نمیکنم زودتر از صد سالگی رضایت به مردن و رفتن بدهد. مامی اینهمه بدبین نباش خدا را شکر کن که همه چیز داریم پاپا خودش به اندازه ی کافی و حتی خیلی خیلی بیشتر از کافی نفوذ و قدرت و پول و از مهمتر فرهنگ و انسانیت دارد.فقط راضی نیست دلش نمیخواد تنها پسرش به هوای همه ی این داشته ها موجودی لاابالی سر به هوا و پا در هوا از آب در اید نمیبینی همیشه هشدار میدهد اوضاع در این مملکت دگرگون خواهد شد و از همه بالاتر اشتیاق دارد آرزو دارد پسرش سر سلامت به در ببرد و تخصصی و دانشی کسب کند که اگر هیچ پشتیبانی هم نداشته باشد باز بتواند بی نیاز از نفوذ خانواده اش زندگی کند و راحت باشد و سرسپرده ی هیچ قدرت ناپایداری هم نباشد. بس است بس است تو دیگر خفه خون بگیر .سرکار خانم هم شده اند لنگه ی پدرشان و دم از دگرگونی و درهم ریختگی میزنند .کور بشود حسود الحمد الله این کشور مثل کوه استوار و ارام است.این تخم لق را آن پیرمرد و پسرش که خیر سرشان امیر ارتش هم هستند در دهان تو شکسته اند اوضاع عوض میشود!اوضاع عوض میشود!تو کی میخواهی زندگی ات را عوض کنی؟فکر خودت باش مملکت صاحب دارد و مواظبش هستند مانند توله سگ عقب سر این یارو شهاب افتاده ای و معلوم نیست او از تو مراقبت میکند یا تو از او؟الی خانم پیاده شو با هم برویم. اگر اجازه بدهی میخواهم د رمورد همین امر با شما صحبت کنم. همین امر مراقبت؟ به نوعی بله. چون من و شهاب تصمیم گرفته ایم ازدواج کنیم و از همدیگر مراقبت کنیم اشکالی دارد؟ افسر با خوشحالی تغییر لحن داد و پرسید:الی جان راست میگویی؟جان من راست میگویی؟چه وقت تصمیم گرفتید؟بنظر من شهاب جوان برازنده ای است .حالا گیرم که خانواده اش سرشناس نیستند .پدر تو که هست چه تاجی به سر ما زده؟اگر تو درست از او حمایت کنی و بگذاری همه ی ما هدایتش کنیم خودش میشود سرسلسله جنبان فامیلی معتبر و متشخص.اما لابد تا ما بخواهیم دم بزنیم و لب از لب وا کنیم خانم جان و ابراهیم خان صدایشان به اسمان میرسید که هنوز زود است هنوز سال اقاجان هم نشده است. من با خانم جان درباره ازدواجم مشورت کرده ام و خودش بمن اجازه داده که چون امر امر خیر است حتما روح اقاجان هم از این وصلت شاد میشود هر چه سریعتر دست بکار شویم و ترتیبش را بدهیم. خب خب الحمد الله که علیا مخدره موافقند.حالا موافقت ابراهیم چه میشود؟ خانم جان به پاپا گفته و او هم موافقت کرده و بخودم هم اجازه داده. افسر دستش را زد روی سرش و عربده کشید:پس بفرمایید مادر عروس باید آخرین نفری باشد که از برنامه ی عروس خانم باخبر میشود.ارواح پدرت ارواح جد و آبادت پس منهم مخالفت میکنم ببینم جرات داری با این یاروی جعلق شهاب عروسی کنی. الهه بیخ گوش مادرش زمزمه کرد :یا شهاب با هیچکس دیگر.ضمنا یادت باشد که من پاپا نیستم که بعنوان اینکه مادرم هستی سرنوشتم رادربست د راختیارت بگذارم. خفه شو مگر تو اجازه ات دست خودت است؟چه غلطا. مامی فراموش نکن همان روزی که مرا برای تحصیل خارج فرستادی اجازه ی تعیین سرنوشت و اینده ام را بدستم سپردی .بابات این اجازه در غربت در سن کم چه شبها که از درد دوری و فراق خانواده گریه کردم زار زدم و مستاصل شدم ولی توانستم بخود بقبولانم که باید مقاومت کنم و موفق هم شدم تو حتی بمن اجازه نمیدادی که د رنامه هایم شکوه و شکایتی بکنم.دستور میدادی خودت را ننر نکن .خیلی از دختران آرزوی داشتن موفقیت تو را دارند.برگردی ایران که چه غلطی بکنی؟تا موفق به کسب مدرک نشده ای حق بازگشتن به ایران را نداری .و همین شهاب بود که با کمک های بی دریغ و بی توقعش حمایتم کرد و بخاطر مواظبت و کمک بمن دوست دخترش را هم ترک کرد. بیچاره.دوست دخترش را حتما به این دلیل ترک گفت که بتو نزدیک بشود. نه بخدا نه به جان پاپا نه.برای دلتنگی های من دلش سوخت.به دلواپسی های من توجه نشان داد.چون خودش 8 سال قبل از من به آمریکا رفته بود و از آنجا که امیدی هم به هیچکس و هیچ جا جز خدا نداشت و هدف مشخصی هم داشت و توانسته بود با مشکلات بنوعی کنار اید و حتی با زنگی و هوشیاری آنها را به نفع خود حل کند.در سال دوم تحصیل توانسته بود از دانشگاه بورس تحصیلی بگیرد و در تابستانها کار کرده و پس انداز نموده بود تا بقیه ی سال را با خیال اسوده و فکر راحت درس بخواند همیشه مثل ایرانیی متعصب و با غیرت از من حمایت میکرد با آنکه تا چند سال حتی نمیدانست من متعلق بکدام فامیل هستم که چشمداشتی به بهره گیری از نفوذ این فامیل و خانواده داشته باشد.زمانیکه من وارد کالج شدم او در آنجا تدریس میکرد و همانجا بعنوان دختری هم وطن با من اشنا شد.حتی دوست دخترش هم با آنکه آمریکایی بود با من خیلی نزدیک و صمیمی شده بود .تا زمانیکه دیدم دیگر با هیچکس مراوده ندارد و تنها معاشرتش من هستم.مامی دخترت را حتی زندگی و تحصیل در آمریکا در آن جامعه ی بی بند و بار و ولنگار هم نتوانست تغییر بدهد.و تو امروز که من بقول خودت خودسرانه دارم عروسی میکنم تازه به این فکر افتاده ای که ایا در طی این سالها من با شهاب یا هر کس دیگری نزدیک بوده ام یا خیر!نمیگویم معاشر نبوده ام.ادعا نمیکنم که در محدودیت کامل زندگی میکرده ام.ولی هرگز هرزه نبوده ام و هرگز مرتکب عملی نشده ام که پیش خدا شرمنده باشم.مامی از یاد نبر که من بیشتر از آنکه تربیت شده ی تو باشم دست پرورده ی خانم جان و پاپا هستم بقول خودت آن پیرزن زرنگ متظاهر و این قلندر نظامی.شهاب و شناختن او کار امروز و دیروز نیست .شش هفت سالی است که با هم دمخوریم.به او اعتماد دارم چهارده سال در آمریکا زندگی کرده ولی خمیره اش هنوز پاک و سالم مانده.همین پابندم کرده.همین وادارم ساخته که خودم زمینه ی مساعد را برای تقاضای ازدواج فراهم کنم.و اگر هوار راه نیندازی شاید بنوعی من از خواستگاری کرده ام.بگذار یک دفعه ام ضوابط و روابط و معیارهای اجتماعی و سنتی ما بدست من بدست دختر تو و حضرت اجل و نوه ی تیمسار و نتیجه ی چیچی ملک خراب شود.شاید طی این سالها شهاب بدلیل داشتن غریزه ی سالم با زن دیگری هم نزدیک بوده شاید هم نبوده ولی من به این چیزها چندان بهایی نمیدهم .آنچه برایم ارزش دارد انسانیت اوست بی توقعی اش و بزرگ منشی اش است.بتو گفتم یا شهاب یا هیچکس دیگر.و به گفته ی خودت شهاب میتواند بنیان گذار و سر سلسله جنبان خاندانی شریف و نخبه ای نامدار باشد. ادامه دارد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *TARA*, -ALI-, afviolet7, arezoue, arizona, asalgole, atousa27, azar1, batul1s, eshgh_m, golaleh, goleyakh117, hiva, koyar, ladysadeghi, mahsadina, marjanagn, maryam_mariusz, melijooon, nedaj, parisaparisa, Parnam, safo, samane7, sanazpomme, sayeh_sard, soha.f, tama1011, tinairn, triti, اهنگ, بی بی گل, ترنج خاتون, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, یگانه |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 10,622
(View Stats)
تشکرها: 79,030
تشکر شده 137,207 بار در 12,482 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | پست بسیار مفید : +5 امتیاز قسمت دهم افسر جان زنگ بزن شهاب و الی و بچه ها برای شام پیش ما بیایند دو شب است بچه را ندیده ام. ندیده ای که ندیده باش .فردا پیغام میدهم الهه یک تک پا بیاید و او را بیاورد.دیگر تلفن بزن شهاب و این و آن بیایند چه صیغه ای است؟تو را بخدا بس است هر چقدر خانم جان لیلی به لالای شهاب میگذارد کافی است. شما مادر و پسر کاری میکنید که این مردک پاک فراموش کند کیست.چنان اداهای مکش مرگ مایی در می آورد که اگر کسی نداند تصور میکند آقا وزیر دربار است .همین پریشب بود که با ملایمت به او گفتم شهاب جان هر طور که صلاح میدانی وسیله ای فراهم کن که توسط شخصی مطمئن دو تا قالیچه را برای اسی بفرستیم که اگر لازم باشد به رییس دانشگاهی استادی کادو بدهد دستش باز باشد.مرتیکه ی بی پدر و مادر نه برداشت و نه گذاشت جواب داد:خانم چنانچه لازم به این امور باشد پاپا خودشان اقدام میکنند.لابد ضرورتی ندیده اند و خوشبختانه تا آنجا که من اطلاع دارم اسی د رامر تحصیلی خیلی موفق است و احتیاجی به خرید رییس و استاد دانشگاه ندارد.جسارت نباشد بهتر است شما هم اجازه بفرمایید او از استعدادش بهره بگیرد تا آنجا که خبر دارم به رشته ی تحصیلی وارد شده و اگر با همین کیفیت و روال پیش برود حداکثر تا 4 سال دیگر لیسانس میگیرد و راه برای ادامه ی تحصیل او باز است.البته چنانچه مایل به ادامه دادن باشد.با آنکه شنیده ام با یکی دختران هم دوره اش زندگی میکند حواسش جمع است و د رگذران درسها موفق بوده .مردک هنوز چشم ندارد موفقیت اسی حیوانکی را ببیند. خانم چرا بی جهت بد و بیراه میگویی ؟شهاب داماد این خانواده است و اگر بتوانی باور کنی تنها داماد حسابی و بی غل و غش این خانواده هم هست.سری به راه پایی براه.زحمت خودشان را میکشند و بی منت بنده و سرکار زندگی خوش و راحتی را هم میگذارنند.با آمدن این بچه هم که خانه ی ما روشن شده است من عاشق تواضع این زن و شوهر هستم. ول کن ابراهیم دست بردار .مگر خانه ی ما تاریک بود که این یک وجب بچه روشنش کرده باشد؟خدا نکند که تو بخواهی چیزی یا کسی را بزرگ کنی .بچه بچه است دیگر.منهم دوستش دارم نوه ی منهم است.ولی دیگر سر و سینه برایش به آتش نمیچسبانم .دختر بچه ی مامانی و قشنگی است شکر خدا به خودمان هم شبیه شده و انشاالله در زندگی رو سفیدتر از مادرش بشود. مگر مادرش چکار کرده که رویش بنظر حضرت علیه کدر و تار جلوه میکند؟خانم به دخترتان افتخار کنید.خیلی تعین و تشخص دارد.نجابت و اصالت و فروتنی اش مرا هم رو سفید کرده.با خانواده ی شهاب آنچنان برخورد و رفتار کرده که همه ی آنها را شیفته خود نموده .خداوند عمر با عزت بدهد به خانم جان که در تربیت و پرورش او در کودکی و نوجوانی سنگ تمام گذاشته.آخرین ترجمه اش را هم به پاس تمام خوبیهایی که به او کرده ام بمن تقدیم کرده.وقتی کاملا دقت میکنم مشاهده میکنم او از همه ی ما بهتر و داناتر است.کاش اسی هم تا حدودی پابند همین اصول و تفکر باشد تا به یاری حق در زندگی خوشبخت باشد .این اقازاده چاه ویل است هر چه برایش حواله میکنی پر نمیشود.دیدی خلاف خواست سرکار با خاله اش هم زندگی نکرد و از همان ابتدا اعلام استقلال نمود . خود را از یوغ اسارت خارج کرد. ابراهیم راستی راستی دیگر داری از حد خودت تجاوز میکنی ها.زندگی با کس و کار من یوغ اسارت است؟خوب کرد که اعلام استقلال کرد میبینی که چه اندازه هم عالی میتواند مستقل باشد و روی پای خود تکیه کند.ولی حضرت اجل اگر مال و منال شما صرف پسرتان نشود باید صرف چکاری بشود؟سپس بلند شد و عرض و طول اتاق را قدم زد و روبروی ابراهیم خان ایستاد و جیغ و فریاد زد:مردک ناحسابی پول برای این نیست که بعد از مرگ انسان هپل هپو شود .خوب است من هیچوقت طمع به مال و ثروت نداشته ام و پولت خرج بچه هایت شده وگرنه چه ابرویی از من میریختی .دارد در کشود دیگری درس میخواند زحمت میکشد حیوانکی معلوم است که دست و بالش هم باید باز باشد.با گدایی که بزرگ نشده هر موقع هر چه هوس کرده من بدون توقع از تو برایش تهیه کرده ام.حالا که 2 سال است برایش خرج میکنی شده است چاه ویل؟واقعا عجب رویی داری مردم از دور زندگی ما را نظاره میکنند خیال برشان میدارد که بنده از بدو زندگی د رخانه تو طلا ریخته ام و جواهر جمع کرده ام.منت به ثروت پدر و مادری خودم. خانم افسر خانم از بدو زندگی تمام در آمد این خانواده در دست شما بوده هر کار خواسته اید کرده اید .نه تنها بقول تو مال و منال من بلکه ابروی مرا هم اختیار دار بوده اید دیگر از جان من چه میخواهی؟آنقدر برایم حرمت قائل نیستی که حتی به گماشته و پیشخدمت منهم میگویی به ابراهیم بگو بیاید.ابراهیم کجاست؟ابراهیم کدام گورستان خوابیده؟ابراهیم ابراهیم. عربده ی افسر در و دیوار تالار را به لرزه در آورد و با دو دستش قلبش را گرفت و بی حال و بی رمق روی مبل چرمی ولو شد. ادامه دارد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *TARA*, -ALI-, -دایان-, afviolet7, arezoue, arizona, asalcheshmak, asalgole, atousa27, azar1, batul1s, behnazhmz, eshgh_m, farajoon, gheisareh, golaleh, goleyakh117, hiva, katy, koyar, mahsadina, marjanagn, maryam1363, maryam_mariusz, mazari, melijooon, Miss-Mani, nedaj, parisaparisa, Parnam, Romina__68, safo, samane7, sayeh_sard, shimaaaaa, soha.f, tama1011, tinairn, triti, اهنگ, بی بی گل, ترانه عشق, ترنج خاتون, ترنم, خانم فسقلی, خورشید خانم, شبنم, یگانه |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| اسکن, تایپ, تو, ثریا, رمان, طباطبایی, طباطباییتایپ, عطفی, من, نقطه, پایان, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| فراخوان تایپ گروهی نود و هشتیا |تو نقطه عطفی و من نقطه پایان | -ALI- | فراخوان تایپ | 38 | ۱۸ آذر ۱۳۸۹ ۰۷:۵۴ بعد از ظهر |
| تو نقطه عطفی و من نقطه پایان | ثریا طباطبایی | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان ایرانی | 0 | ۱۶ آذر ۱۳۸۹ ۰۱:۰۴ قبل از ظهر |
| تو نقطه عطفی و من نقطه پایان | ثریا طباطبایی | دانلود | mahdiyeh | ایرانی | 0 | ۱۶ آذر ۱۳۸۹ ۰۱:۰۳ قبل از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی با ثریا تا ثریا | samane7 | فراخوان تایپ | 286 | ۲۴ شهريور ۱۳۸۹ ۱۲:۵۰ بعد از ظهر |