ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان خوشگلی دردسر داره ! | سودابه آزاد کاربر انجمن - صفحه 8
جشنامه

http://fidibo.com/



نودهشتیا
فید آر اس اس

نظرسنجی: خواننده ی گرامی لطفا سن واقعی خود را در صورت تمایل وارد کنید:

صفحه 8 از 17 نخستنخست ... 456789101112 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 71 تا 80 , از مجموع 170
  1. Top | #71

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    890
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    تشکر از کاربر
    40,089
    تشکر شده 67,448 در 1,331 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ***
    تقریباً نه و ده شب بود که رسیدیم خونه . مهمونی ناهار خانم وکیلی با صمیمیت و رفاقتی که بین بابا و شوهرش بوجود اومده بود به صرف شام هم کشیده شد .
    به همه مون خیلی خوش گذشته بود . بابا و مامان عاشق خونواده ی گرم و صمیمیش شده بودن .
    شوهرش مرد فوق العاده ای بود . مهربون ،فهمیده ، آقا .هر چی از محسناتش بگم بازم کم گفتم . کاملاً برازنده ی آرزو بود و از هر نظر بهم می اومدن .
    از خوشگلی هم چیزی از اون کم نداشت . فقط یه کوچولو جلوی سرش طاس بود . که البته بنظرم خوشگلتر و بامزه ترش کرده بود .زود با بابا جوش خورد . عیاق شدن و نشستن پای بساط تخته نرد .
    اونقدر با هم بازی کردند که صدای آرزو رو درآوردند . بابا از بس توی پارک با رفیق رفقاش تخته نرد بازی کرده بود حسابی تو این بازی استاد شده بود .
    مرتب از آقا منصور می برد .آرزو هم می خندید و بیچاره رو دست می انداخت :
    ــ فکر کردی آقای محبی هم منم که تند تند ازم ببری و جیبم و با شرط و شروطات خالی کنی ؟آقای محبی ترو خدا بهش رحم نکن !تمام شام و ناهارایی رو که ازم برده پس بگیر ازش .چطوری آقا منصور ؟دست بالای دست بسیار است !
    اونم برای اینکه جواب دندان شکنی به کُرکُری خوندن زنش بده.که مرتب با خنده بهش تیکه می پروند، و یا روی بابام و کم کنه .با هر دور باخت ، درخواست دور جدید بازی رو می کرد .
    اما چون حریف قدری برای بابا نبود شکست می خورد و بازم دور جدید دیگه ای رو با خواهش و تمنا یا رجزخونی شروع می کرد .
    ــ ترو خدا بس کن منصور . من جای آقای محبی حالم بد شد . امون بده بنده خدا از خودش پذیرایی کنه .
    بالاخره با صدای اعتراض آرزو خانم، تسلیم شد و شکست و پذیرفت .
    به خودش و خانم وکیلی وعده داد و برای بابا خط و نشون کشید که دفعه ی بعد برای باخت ،خودش و آماده کنه .
    با اینکه هنوز ضعف داشتم و از بقایای خواب عجیب و غریبم منگ می زدم اما نتونستم خواهش و تمنای بچه ها رو رد کنم .
    تو حیاط نسبتاً بزرگشون به هر مدل بازی ایی که خواستند تن در دادم . چشم گذار ، گرگم به هوا ، تاب بازی که البته من و فقط برای چشم گذاشتن و گرگ شدن و هل دادنشون می خواستن .
    وقتی سر سفره نشستم تموم استخوونام درد می کرد.ماشالله بچه ها چه انرژی دارن . بلکل از تاب و توان انداخته بودنم . اما خودشون انگار نه انگار .
    سر سفره هم برای اینکه در کنارم بشینن حسابی دعواشون شد .بدبختی هیچ جوری هم رضایت نمی دادن از جاشون تکون بخورن . مجبور شدم برای ختم قائله ،از جام بلند شم و وسط شون بشینم .
    این جوری هر دو به خواسته شون رسیده بودن .این یکی از این طرف دستم و می کشید و خودش و می چسبوند بهم . اون یکی از اون طرف خودش و لوس می کرد .
    حالا که به توافق رسیده بودیم . با سرک کشیدن بهم دیگه ، واسه من بیچاره نقشه می کشیدن که چی یا کجا بازی کنیم .
    به شوخی چشام و چپ کردم و با اخم داد کشیدم سرشون و گفتم :
    ــ آهای آپاچی های کوچولو ! چی خیال کردین ؟ فکر کردین مهمون خر صابخونه اس که هر چی گفتین بگم چشم ؟ یادتون نره من رئیس بزرگِ قبیله تونم .هر چی گفتم می گید چشم .دور بازی تو حیاط و خط بکشید . بکشید منو با این آفتاب سوزان ،پا تو حیاط نمیزارم . بالا بلندی و دست اِشته یا خرس وسطی هم تو خونه ممنوع . حال نقاشی کشیدن و حوصله ی داستان خوندنم ندارم . یه فکر دیگه کنید !
    با چشای براق خوشگل و دهن بازشون با تعجب نگام می کردن . سامان طاقت نیاورد و گفت :
    ــ پس خاله چی بازی کنیم ؟
    ــ یه بازی که توش رئیس قبیله بشینه و شما با رقص و آواز ازش پذیرایی کنید .
    طفلکی های ساده دل با خوشحالی هورا کشیدن و از مامانشون خواستن تا زودتر ناهار و بکشه تا بریم به بازی مون برسیم .
    داد کشیدم سرشون و گفتم :
    ــ ساکت . حرف نباشه ! رئیس می خواد با روح کرکس بزرگ درباره ی بازی بعدی مشورت کنه !
    آرزو جون بخاطر راحتی بابا و مامان سفره رو روی زمین پهن کرده بود .
    همونطور که وعده داده بود نگذاشت من و مامان دست به سیاه و سفید بزنیم با آقا منصور تمام وسایل سفره رو چیدند .
    بعد از غذا ووروجک ها اجازه ندادن تو شستن ظرفها کمک کنم . دستم و کشیدن و بزور بردنم به اتاقشون .فکر می کردم با دادی که سرشون کشیدم دست از سرم برمی دارن و رهام می کنن .اما نشون دادن که بچه ی خلف آرزو هستن و وقتی مهر کسی به دلشون بیفته دیگه ول کنش نیستن .
    طفلک آرزو همه ی ظرفها رو به تنهایی شست و نگذاشت کسی برای کمک پاشو تو آشپزخونه بگذاره . برای بابا و مامانم که می دونست عادت به خواب نیمروزی دارند . بالشت و ملافه گذاشت تو اتاق مهمون و خودشم با یه سینی چایی اومد پیش ما . وقتی جریان دیشب و خوابم و که فکر می کردم واقعاً اتفاق افتاده . براش تعریف می کردم . مرده بود از خنده .
    بچه ها رو با روشن کردن پلی استیشن که تازه اومده بود به بازار سرگرم کرد و روی تخت بچه ها کنارم نشست و با شوخی یا جدی گفت :
    ــ خودمونیم یاسی . چرا تو انقدر پرخاشگری ؟ حتی تو خوابتم می زنی مردم و ناکار می کنی
    ــ دست شما درد نکنه دیگه . یهو بگین وحشی ام و خیالتون و راحت کنین .
    ــ نه بجون بچه هام . منظورم این نبود .عجب دیوونه ای هستی آ . فقط ...
    ــ فهمیدم چی می خواین بگین .شما تا بگین « ف » من فسنجونم جا افتاده ! ببین آرزو خانم جون ،خداتون و شکر کنین که جای من نیستین !
    ــ غلط کردی ! یعنی من زشتم ؟
    ــ نخیر ،کی همچی حرفی زد . منظورم چهره تون نیست . دردسرام و میگم .
    ــ آهان ! این یه چیزی !
    ــ بفرما .دیدین حالا ؟ شما اگه جای من بودین فکر کنم بدتر از من رفتار می کردین .
    ــ ای بابا شوخی هم باهات نکنم .تو که دست از لفظ قلم حرف زدن برنمی داری . چکاری کردم آ؟بابا ترو خدا با من راحت حرف بزن .
    ــ آشیه که خودتون پختید . دیگه نمی تونم .حالا میزارین جوابتون و بدم . نمی دونم اینارم براتون تعریف کردم یا نه ؟ هر جاش تکراری بود بهم بگین .
    آهی کشیدم و ادامه دادم :
    ...نمی دونم چرا خدا بعضی از نعمت هایی رو که بی چک و چونه و بی منت به آدم میده بی عوض نمی زاره و جاش خیلی چیزای دیگه رو از آدم می گیره .
    بچه ای بودم که تو خانواده و اطرافیانم از روز اول بدنیا اومدنم متفاوت بودم .عروسکی که جون داشت و تکون می خورد .برای همین برای خیلی ها جالب بودم . اما هیچکی فکر نمی کرد این عروسک کوچولو جونش بدرد میاد وقتی تو بغلشون می چلوننش و با بوسه های محکم و آبدار پوست صورتش و خراش میدن .اینا رو مامانم می گفت که از دست دیگرون حرص می خورد . به مرور که بزرگتر شدم .فهمیدم زیبایی ام همه رو تحت تأثیر قرار می ده . محال بود کسی از کنارم رد بشه ، لپام نکشه یا دولا نشه ماچم کنه .
    اوایل از اینکه مورد توجه همه قرار می گرفتم غرق لذت می شدم . اما زمانی که عقلم کامل تر شد بخودم اومدم .
    با برخوردای محبت آمیز و سطحی مردم ، احساس کردم همه ظاهرم و می بینن . این قیافه امه که همه می پسندند . کسی با احساساتم با اندیشه هام با اخلاقم کاری نداره .
    بدتر از همه دیدن حسرت دخترای هم سن و سال اطرافم و آه هایی که می کشیدن بود. زندگی برام تلخ و زجرآور شده بود وقتی فکر می کردم اونا منو تو آفرینش صورتشون مقصر می دونن .البته اونا فکر می کردن من خیلی خوشحال و خوش بختم که یه همچین قیافه ی عروسکی دارم . و دیگه غم و غصه ای ندارم .
    نمی دونستن زیبایی ای که برای همه حسرت و آه بهمراه داشته .برای من فقط تنهایی و انزوا به ارمغان آورده و به جرم داشتن این نعمت محکومم کرده به اسارت .
    شاید فکر کنین بخاطر صورتم همیشه دور و برم پر بودهاز آدم و بی نیاز از محبت بودم ! نه بالعکس .با اینکه تو خانواده و محل پر دختر و شلوغ پلوغی زندگی می کردم .ولی همیشه تنها بودم . چون خواهرام با تفاوت سنی شون مثل عروسک باهام رفتار می کردن و هیچوقت تو جمع صمیمی شون راهی نداشتم .و چون عزیز دردونه ی بابام بودم . با اینکه دوستم داشتن ، اما همیشه احساس می کردم بهم حسودی می کنن .و اشتباه فکر نمی کردم چون یه وقتایی از دست کارای بابا تحملشون طاق می شد و بزبون میاوردن .
    سهم من از دوستی و صمیمیت و درد دلاشون فقط قربون صدقه و ماچاو گازای محکمی بود که رو دوست داشتن و علاقه از همه جای بدنم می گرفتن . مردمم درست همین رفتار و باهام داشتن .باور می کنی ، همیشه صورتم از ماچ و بوسه هاشون زخم بود از بس که تفای آبدار یا ریش و سیبیلاشون و به صورتم می مالوندن . مجبور بودم برای اینکه با ماچا و فشارا و چلوندناشون مقابله کنم . عکس العمل تندی از خودم نشون بدم تا دیگه نزدیکم نشن . آخه نمی فهمیدن که با این کاراشون عذابم میدن . فکر می کردن دارن دوست داشتن و محبت شون و نشونم میدن .فقط همین . هیچکس وقتی برای درددلای من نداشت . دوستی نداشتم .سر همین شکل و شمایلم ، شده بودم مطرود از جمع بچه های هم سن و سالم . همه می خواستن با من باشن و سر با من بودن باهم می جنگیدن . اما آخرش با توجهاتی که به من می شد طاقت نمی آوردن و ولم می کردن . یه کم که بزرگتر شدم با خواستگارا و عاشقای سینه چاکم بابا قدغن کرد تنها جایی برم . همیشه تو خونه و تو تنهایی خودم غرق می شدم و با خودم نقشه می کشیدم چه جوری مردم و از دور خودم فراری بدم . البته خودت که می فهمی منظورم از مردم ،جماعت مرداس . اگه خدا مریم و بهم نمی رسوند فکر می کنم تا حالا زنده نبودم .واقعاً از دست سخت گیری های خانواده ام دق می کردم . هر کی نزدیکم می شد فقط ظاهر و صورت خوش آب و رنگم و می خواست .کاری با عقیده و افکار و خونواده ام نداشت . مجبور بودم برای رهایی از دستشون ،یاد بگیرم از خودم دفاع کنم . و تندخویی تنها حصاری بود که قادرم می کرد از خودم مراقبت کنم . همه جا که نمی شد بابا یا مامانم همراهم باشن . باید برای رهایی بهشون نشون می دادم که می تونم از خودم در برابر توجهات مردم مراقبت کنم و آسیب نبینم .باور کن خیلی سخته تو چشم بودن و مورد توجه بی اندازه قرار گرفتن!با اینکه از خدا متشکرم و برای این نعمتی که بهم داده شکر گزارم امادیگه خسته شدم .من که هر چی تو آینه بخودم نگاه می کنم چیز بخصوصی که دیگران و به تعجب می اندازه نمی بینم بجز رنگ عجیب چشام .نمی دونم مردم چی می خوان ازم .
    ــ اتفاقاً الان می خواستم همین و بگم . در حال حاضر رنگ چشات شده رنگ چشای آقای امین .
    با اینکه به خودم قول داده بودم دیگه بهش فکر نکنم . اما ته دلم همش می خواست یه جوری سر حرف کشیده بشه به نامش و آرزو برام ازش حرف بزنه . انگار شنیدن نامش دلتنگی ها مو برای دیدنش رفع می کرد . چه بدبختی ام من ! چقدر با خودم کلنجار رفته بودم فکرش و از سرم بدر کنم . با یادآوری موقعیتم دوباره حرصم دراومد و برای اینکه فیلم یاد هندستون نکنه با اخم گفتم :
    ــ آرزو خانوم عین کش شلوار می مونی . تا ولت می کنن می پری پیش جناب رئیست .خدا بده شانس ! خوش بحالش اینجام ولش نمی کنی ؟
    یکی تو دلم گفت :
    ــ الهی قربون چشای خاکستری اش بشم .
    عجب گرفتاری ایی ، نمی دونم چند نفر تو منه ؟!

    ***

  2. 248 کاربر از پست ترنج خاتون تشکر کرده اند .

    !!!mah!!! , #لـــــــــیلا . م # , **parya** , **Silver Star** , *mania* , *RaHa2* , *شهرزاد , +Neda+ , --Nila-- , .maryam. , .parniya. , 2rrin , 6236sara , 677389 , 7toranj , :.happy girl.: , @ DINA @ , abby7 , adobba , aflak , Ahorat , angel04 , arman_iran , aroosak , arshan_2010 , asal Queen , asal-1412 , asam , ash.1 , ashkannia , atefeh_49 , atish69 , atyek , AVESTA , ayandeh1 , ayda90 , azam 24 , Banooye Koochak , baran_1990 , baroon12 , Behnoush , betiya , blub2000 , blue berry , blue69 , brain storm , choghor , coral , daneshmand , darya... , degeer , deragun , dokhtar baran , elham*d , elmira.t , Eluxa , esike , fadai , famdavari , fanoos_68 , farah2 , fariba48 , Farnaz , fatemeh.ss , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazale49 , ghazghaz , Gole Yassaman , golnuosh , hanayi , harimeshgh , hasti59 , homa* , homa41 , homaa , Hoopoe , hyunah , Inoosh , ir2007 , Irani , kandi201022 , katy , kiumars , kornelia , latifa , leila.kh , leila93 , leilyk , libra272 , lilipoot33_68 , mahana1 , mahda , mahdieh.k , mahnazmom , mahsadina , mahsan70 , mahsaok , mahtab10 , mahtaj , malus , mani0020 , mansor64 , mansoure , mansuri , many22 , marmara25 , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam63279 , matin_a , matrix , mehrnoush_re , meno , mfr60 , mindrella , mishkafeh , miss.no1.2004 , mo68 , monir1343 , M~SAMI , nadia1 , nahayat007 , nanazkhanoom , narciss , Nas.noor , nasrin22 , nasrin44 , nedaj , nima fafa , nina86 , nlp16001 , omidi , pariedarya , parmis91 , peymaneh , pr.delafrouz , rahaiii , rahha , roshan* , roya1365 , roya62 , s4sultan , sabamanager , sahel_m , samare , samir , Samira_Sabbaghi , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sara parvizi , sara.HB , saratab , Satiya , sedena , sefid65 , serentipiti , SETARE SOHEYL , setayesh1363 , sharafi , sharghi , shatot , shimena , shiva joon , Siahosefid , silverstar , some61 , sun-banoo , sydney , szszsz , S_64 , T T--THR , tama1011 , tannaz22 , TanNazZz , tarane , tara_5877 , tatar , tenten , tondar1365 , white rose , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , Z.BITA , Zahra_niki , Zarizar , zeinab75 , zeinabjoon , ziglernata , zina , zizi66 , ~*SaHaR*~ , ~elin~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آبجی خانم , آذردخت , آرام25 , آسوده , آمستريدا , آنی گل , آنیتا , اسمون ابری , اقاقی , باربارا , بازیگوش , برادپیت , ترنم , تریلوبیت , توکا , روشناک , زوها , س_م_م_ , سافانا , ستاره بارون , سرتق , سوداا , شكوفه هاي گيلاس , شمیم کوچولو , شهرزاد ن , طبیعت , طلوع عشق , غریبه... , غزال- ارشیا , فرشته تيموري , لیلا931 , م.نوری , مرضی2 , منيژه , مهتا 1090 , مهتاب999 , مهستی , مژگان حضرتی , ناشناس58 , نامی , ندای بهار , نسيا , نصرا... , هادیانا , هانیه نیکو , هدیه , یاسی جان , یگانه , ღ♥Mary★Joon♥ღ , ♣ Elvira ♣

  3. Top | #72

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    890
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    تشکر از کاربر
    40,089
    تشکر شده 67,448 در 1,331 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    از اتوبوس پیاده شدیم و صحبت کنان به ساختمون شرکت رسیدیم . بابا رحمان طبق معمول هر روز به پیشوازم اومد .
    ــ سلام بابا رحمان ، صبح بخیر .
    ــ سلام دختر خوبم . صبح شما هم بخیر . پیر شی الهی بابا!
    جواب سلامم و با محبت داد و کنجکاوانه به صورت پدرم خیره شد . پیش دستی کردم و قبل از اینکه سؤالی کنه گفتم :
    ــ بابا رحمان معرفی می کنم . ایشون پدرم هستن . بابا ایشونم بابا رحمانه که اینجاخیلی زحمت من و می کشن !
    ــ این حرفا کدومه ؟ چه زحمتی !
    انگار سالها با هم آشنا بودن .دستشون و به سمت هم دراز کردند و بادست دادن صورت هم و بوسیدند .
    ــ به به ، آقای محبی . خیلی خیلی خوش اومدید . چه عجب از این طرفا ؟! چه سعادتی !بالاخره چشممون به جمال شما روشن شد .
    کمی مکث کرد و با دقت به بابا نگاه کرد بعد با تردید پرسید :
    ــ بنظرم چهره تون خیلی آشناست . قبلاً شما رو زیارت نکرده بودم ؟
    ــ والله چه عرض کنم . اگه خدا بخواد از امروز قراره اینجا مشغول بشم و از این ببعد زحمت مون واسه ی شما زیاده !
    ــ این حرف و نزنید . دلخور می شم .
    ــ بابا جون . همونطور که براتون تعریف کردم بابا رحمان خیلی مهربونه . اینجا حسابی هوام و داره و مثل شما مراقبمه .
    صورتش از خجالت سرخ شد.با شرمندگی سرش و تکون داد و گفت :
    ــ دخترم ،بیشتر از این چوبکاری مون نکن . هر کاری کردم وظیفه ام بوده !
    بابا با امتنان گفت :
    ــ اختیار دارید آقا رحمان . محبتتون بوده . خدا خیرتون بده . ایشاالله بتونم جبران کنم براتون .
    ــ ای بابا آقای محبی . این چه فرمایشیه ! بازم میگم ، کاری نکردم .
    هر کاری هم کردم واسه این بود که دخترتون خانمه ، با محبته ، مهربونه ... بخدا هر چی از خانمی ایش بگم کم گفتم . خدا ببخشه بهتون .
    تو این دوره زمونه کم مثل این خانم و نجیب و سر بزیر پیدا میشه . خدا بحق علی خوشبختش کنه . هر کاری هم واسش کنم کم کردم .
    ــ لطف می کنید . خدا بچه های شما رو واستون حفظ کنه ! بزرگی کردین . کوچیک شماست .
    از تعریفایی که پیش پدرم ازم می کرد تو دلم ممنونش شدم . برق رضایت تو چشای مهربون بابا می درخشید . بخودم بالیدم و طاقت نیاوردم وبا محبت به بابا رحمان گفتم :
    ــ حیف که محرمم نیستید بابا رحمان . وگرنه دستاتون و می بوسیدم .با تعریفاتون بابام و تو اولین روز کارش شارژکردین . ممنونم .

    خانم وکیلی غروب همون روزی که دعوت مون کرده بود . سر یه فرصت مناسب که من و بچه ها و مامان توی حیاط تو سایه نشسته بودیم و عصرونه می خوردیم .
    با پدرم صحبت کرده بود . و قرار گذاشته بودند یک هفته بطور آزمایشی کار کنه . اگه دوست داشت و براش سخت نبود ادامه می داد .
    وگرنه آگهی می دادن و تا بابام سرکار بود. سر صبر یه آدم مطمئن و پیدا می کردند .
    بابا تو آسانسور رو کرد بهم و با نگرانی پرسید :
    ــ بابا جون تو هر روز این راه و میری و میای خسته نمی شی . کاشکی یه جایی نزدیکتر پیدا می کردی !
    ــ اووی آقای محبی ، نبینم کم بیاری آ ! رفیق نیمه راه نشی ؟
    خندید و گفت :
    ــ دیگه از بچه ی خودم کم بیارم . مرد نیستم که .
    هل هلی صورتش و بوسیدم و بادی به غبغب انداختم و کلاه خیالی رو از سرم برداشتم و با قیافه گفتم :
    ــ اختیار دارید ما کوچیکتیم سالار ،رخصت بدین از این ببعد در رکابتون باشیم !
    لپم و کشید و با خنده گفت :
    ــ رخصت ! باش تا سیبیلات سبز شه جوون !
    نگاهی به ساعتش کرد و ادامه داد :
    ... جای گلنار خانم خالی . امروز بهش سخت میگذره !
    ــ قربونش برم ! بجاش با پولای سر برجمون حال می کنه .

    با ورودمون به شرکت و دیدن بزرگی و تجملاتش ، دهان بابام از تعجب باز مونده بود . وقتی دفتر مجزا و دم و دستگاه تو اتاقم و دید .
    لبخند رضایت رو لباش نشست . اطمینان و آرامش و تو چشاش دیدم و خوشحال بودم که به حرف خانم وکیلی گوش کردم .
    آرزو با احوال پرسی گرم و خیر مقدم ، با احترام بابا رو به همه معرفی کرد و پس از شرح مفصل کاراش ، هر کدوم به سوی کار خودمون روانه شدیم .




    ***



    سه ماه از کار کردن من و تقریباً یک ماه و نیم از کار کردن پدرم می گذشت .
    حقوق بسیار خوبی که از هر دو کارم می گرفتم به اضافه ی حقوق بابا دست و بالمون و باز کرده بود .
    مقدار زیادی از خرده بدهی ها و قرض های بابا رو پرداخته بودیم . حالا مادرم انقدر تو کیفش پول داشت که خانمانه و بی ترس از کم آوردن وارد مغازه های محل مون بشه و براحتی خرید کنه .
    بابا از کارش خیلی راضی بود . چنان شیفته و فریفته ی مرام آقای امین شده بود که مثل خانم وکیلی جرأت نداشتم پیشش شکایتش و کنم . ( خدا شانس بده )
    حتماً مامان هم با دیدنش به صف وکیل مدافعانش می پیوست .ندیده که از تعاریف بابا خاطر خواهش شده بود .
    کاش منم می تونستم راز دلم و به زبون بیارم و مثل اونا قربون صدقه اش برم .
    [ بیخود . ور مفت نزن . قرارمون یادت رفته . ]
    برای فراموش کردن و پرتابش از دلم بیرون .مجبور بودم مرتب باهاش مخالفت کنم و زیر آبش و پیش اونا بزنم . وقتی حریف شون نمی شدم با حرص می گفتم :
    ــ آدم پولدار همه جا هوادار داره . بنازم قدرت پول رو که اسم دیگه اش ستار العیوبه . راست میگن " پول داشته باش کوفت داشته باش ".
    حالا چون پولداره ، شما چشاتون و رو عیب و ایراداش بستین .
    بعدم با چارتا فحش ولرم بهش ، به بحثم خاتمه می دادم . مامان فقط ، از تنها موندنش تو خونه ناراضی بود .
    بدجنس بدجوری به بودن بابام تو خونه عادت کرده بود که اونم با خرید یه تی وی 21 اینچ رنگی قسطی حل شد .
    البته من به قولهام عمل کرده بودم و هر ماه براش چیزای قشنگی گرفته بودم .
    حالا با چادر جدید و حلقه ی پر نگین و جورابای مارکدارش ، مرتب می رفت خونه ی زن دائی بابا و تنهائی هاش و با غیبت های زن دائی پشت سر عروس جوونش پر می کرد .
    بابا مرتب دعاگوی آقای امین بود . می دونست دستمزدش خیلی بیشتر از زحمتی ست که می کشه .
    درست مثل من . اما من مزه اش زیر زبونم رفته بود و حالا ادعا می کردم که حقمه ! ماه قبل علاوه بر حقوقش ، به بابا بن خرید روغن و برنج مجانی هم داده بودن .
    که اینم خودش خیلی کمک حالمون شد . با وجود بابا دیگه ترسی از دیر و زود رسیدن به خونه رو نداشتم .
    تو اتوبوس با خیال راحت چرت می زدم . روزای اول از همکارام خجالت می کشیدم .
    اما در کمال ناباوری دیدم رفتار همگی شون با من محترمانه تر شده ! به بابا خیلی احترام می گذاشتن و هنوز جا نیفتاده عاشقش شده بودند .
    رفتار محبت آمیز و صمیمانه ی پدرم در محیط کار باعث جو دوستانه و همکاری متقابل بچه ها تو شرکت شده بود .
    رقابت تبدیل به رفاقت شده بود و چقدر کار تو چنین محیطی لذت بخش و آرامش دهنده است .!


    ***




    اون روز کارم از همیشه بیشتر بود . روی میزم پر بود از نامه هایی که باید تایپ یا ترجمه می کردم .
    جواب چندتا فکس و باید می دادم و کلی کپی می گرفتم . تلفن هم مرتب زنگ می زد و تا دستم گرم تایپ می شد .
    باید گوشی و برمی داشتم و جواب می دادم و با درخواست هاشون وصل می کردم به اتاقایی که منظورشون بود . بابا با در زدن وارد اتاقم شد .
    تو لیوان مخصوصم قهوه آورده بود . از وقتی خانم وکیلی چای خوردن و ترک کرده بود . منم برای کلاس گذاشتن ، قهوه می خوردم .
    نگاهی به شلوغی روی میزم کرد و گفت :
    ــ کارت زیاده بابا ؟ از دست من کاری بر میاد ؟
    ــ دستت درد نکنه بابا جون . کار شما نیست . باید خودم انجام بدم .
    ــراستی باباجان . آقای امین کارت داره . میخواد همین الان بری دفترش .
    ــ باشه بابا . قهوه ام و خوردم ،میرم .
    لبخندی زد و از اتاقم خارج شد . تو شرکت کمتر همدیگه رو می دیدیم . سعی می کرد زیاد مزاحم کارم نشه .
    فقط موقع صرف ناهار بود که با خانم وکیلی دور هم جمع می شدیم و همدیگه رو خوب می دیدیم . . بازم دلشوره ی لعنتی گریبانم و گرفت . از خیر خوردن قهوه گذشتم .
    دستی به مانتوی قهوه ای رنگم کشیدم و گره ی شالم و باز کردم و دسته هاش و دور سرم تاب دادم و مرتب از دوطرف شونه ام به یک اندازه آویختم .
    عادت نداشتم تو آینه به خودم نگاه کنم .
    اما وسواس نگذاشت . همیشه مرتب و آراسته لباس می پوشید و محال بود کراوات نزنه .نمی خواستم پیشش شلخته به نظر بیام .هر چند کت و شلوارای مارکدار خارجی ایش کجا و ...
    برگشتم و تو آینه ی کوچیک کیفی ام نگاهی خریدارانه به صورتم انداختم . رژلبم و برداشتم تا یه خورده لبای قرمزم و صورتی کنم .
    حالا اگه خدا لبام و صورتی می آفرید حتماً قرمزش می کردم . یه کم رژلب مالیدم و لبام و مالیدم بهمدیگه .
    [ هر کاری کنی ،گنجیشک و نمی تونی جای قناری قالب کنی . ]
    باز تو پیدات شد ؟با حرص پشت دستم و رو لبم کشیدم و هرچی مالیده بودم و پاک کردم .
    "قرار نیست دلبری کنم . باید از دلم بیرونش کنم . "
    صبر نکردم تا چیز دیگه ای وسوسه ام کنه با شتاب به سمت دفترش راه افتادم .پشت در ایستادم و آهسته در زدم . یادم مونده بود و دیگه بی اذن دخول وارد دفترش نمی شدم .
    منتظر ایستادم تا جوابم و بده . اما صداش و نمی شنیدم . دوباره و دوباره در زدم . خبری نبود .
    مستأصل مونده بودم . باید بازم در بزنم یا دستگیره رو بگیرم و داخل شم ؟به ریسکش نمی ارزه ! بازم در زدم و این بارگوشم و محکم چسبوندم به در .شاید من نمی شنوم .
    هیچ صدایی نمی اومد . همونطور که گوشام رو در بود تو دلم گفتم :
    " ببین آ .بازم سر کارم گذاشته عوضی ! مرض داره . انگار خوشش میاد حرصم بده . مگه نگفته بودی همین الان بیام . پس کدوم گوری هستی . جهنم . جواب نمی دی ،نده .
    کورخوندی اگه فکر کردی همین جوری درو باز می کنم . از یه سوراخ دوبار گزیده نمی شم . تا جوابم و ندی درو باز نمی کنم .که چی مثلاً... ؟ می خوای بهم ثابت کنی فکر و خیالام باطله و آدم حسابم نمی کنی ؟! باشه !
    هر جور میلته . دارم برات ! "
    ــ خانم محبی !
    ــ وای ...
    با وحشت برگشتم و [ زدی دهن بابا رو سرویس کردی ] آخه ... چه می دونستم خارج از اتاقش باشه .
    تصور اینکه مچ من و تو اون وضع گرفته ،خودش به اندازه ی کافی باعث خجالتم بود .فکر نمی کردم شرمندگی ام بیشتر از این هم میشه !
    آخ ،یاسی بمیره واسه آخ گفتنت . آخه من چه می دونستم تو پشت سرم ایستادی .
    زده بودم به دستش و صدای آخ سوزناکش ، بند دلم و پاره می کرد.
    ویرایش توسط ترنج خاتون : 1390,09,25 در ساعت ساعت : 11:14

  4. 262 کاربر از پست ترنج خاتون تشکر کرده اند .

    !!!mah!!! , #لـــــــــیلا . م # , **parya** , **Silver Star** , *mania* , *RaHa2* , *ریحانه# , *شهرزاد , +Neda+ , --Nila-- , .maryam. , .parniya. , 2rrin , 6236sara , 677389 , 7toranj , :.happy girl.: , abby7 , adobba , aflak , ahmadi_1362_2 , Ahorat , angel04 , architect_shima , arman_iran , aroosak , arshan_2010 , asal Queen , asam , ash.1 , asha , ashkannia , atefeh_49 , atish69 , atyek , AVESTA , ayandeh1 , ayda90 , azam 24 , b3251 , Banooye Koochak , baran_1990 , Behnoush , betiya , binam , blub2000 , blue69 , brain storm , choghor , coral , daneshmand , darya... , deragun , dokhtar baran , ehsany , elham*d , elmira.t , Eluxa , esike , fadai , famdavari , fanoos_68 , farah2 , fariba48 , Farnaz , fatema1356 , fatemeh.ss , fatima983 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazale49 , ghazghaz , golnuosh , hanayi , harimeshgh , hasti59 , havijjo0nam , homa* , homa41 , homaa , Hoopoe , hyunah , Inoosh , ir2007 , Irani , Joni , kandi201022 , katy , KHEHKZH , kiumars , kobramahmod , latifa , leila.kh , leila93 , leilyk , libra272 , lilipoot33_68 , M.shasusa , mahana1 , mahboob21 , mahda , mahdis23 , mahnazmom , mahsadina , mahsaok , mahtab10 , mahtaj , mansor64 , mansoure , mansuri , many22 , marmara25 , martire , maryam.khakbaz , maryam.mani , matin_a , mehrnoush_re , meraj_afsaneh , mfr60 , mindrella , mishkafeh , miss.no1.2004 , mo68 , monir1343 , M~SAMI , nadia1 , nahayat007 , NAJVA66 , nana22 , nanazkhanoom , Nas.noor , nasrin22 , nasrin44 , nedaj , nima fafa , nlp16001 , omidi , pariedarya , parmis91 , peymaneh , pr.delafrouz , rahaiii , rahha , roshan* , roya1365 , roya62 , s.d.yeganeh , s4sultan , sabamanager , saegheh , sahar03 , sahel_m , samare , Samira_Sabbaghi , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sara parvizi , sara.HB , saratab , Satiya , sayeh779 , sedena , sefid65 , serendipity6812 , serentipiti , SETARE SOHEYL , setayesh1363 , shamim-27 , shanti , sharafi , sharghi , shatot , shima joon , shimena , Siahosefid , silverstar , Sokout_momtad , some61 , sun-banoo , sunshine.h , sydney , szszsz , S_64 , T T--THR , tama1011 , tannaz22 , TanNazZz , tara_5877 , tatar , tenten , tondar1365 , white rose , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , Z.BITA , Zahra_niki , Zarizar , zeinab75 , zeinabjoon , zeinab_bl , ziglernata , zina , zizi66 , ~*SaHaR*~ , ~elin~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آبجی خانم , آذردخت , آرام25 , آسمان ابری , آسوده , آنی گل , آنیتا , اسمون ابری , اقاقی , باربارا , بازیگوش , برادپیت , ترنم , تریلوبیت , توکا , روشناک , رژلب , زوها , س.و.ن.ی.ا , س_م_م_ , سافانا , سرتق , سوداا , شكوفه هاي گيلاس , شهرزاد ن , طبیعت , طلوع عشق , علی رضاایران , غریبه... , غزال- ارشیا , فانتین , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , مرضی2 , منيژه , مهتا 1090 , مهتاب999 , مهستی , مژگان حضرتی , ناشناس58 , نامی , ندای بهار , نسيا , نصرا... , هادیانا , هانیه نیکو , هدیه , یاسی جان , یگانه , ღ♥Mary★Joon♥ღ , ♣ Elvira ♣

  5. Top | #73

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,437
    میانگین پست در روز
    9.16
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,622
    تشکر شده 422,605 در 26,767 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    Wink

    نقل قول نوشته اصلی توسط HeNnes نمایش پست ها
    ......................................واقعا دچار دردسر سختی شده بود..


    اینجا نباید پست بدین !
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



  6. Top | #74

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    890
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    تشکر از کاربر
    40,089
    تشکر شده 67,448 در 1,331 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با یکه ایی که خورده بودم .زده بودم به دستش و لیوان چایی داغ و پاشیده بودم رو بدنش .پیراهن سفید ابریشمی اش از زیر قفسه ی سینه اش و قسمتهایی از جلوی کتش خیس از مایع زرد رنگ چایی شده بود .
    [ آخه جا قحطی بود . خب یه کم اونورتر می ایستادی .بی سر صدا اومدی . می خواستی مچ بگیری ، خدا زد تو کاسه کوزه ات ! ]
    "خدا نزد .دست من خورد بهش"
    تند تند لباسش و که با فاصله از بدنش گرفته بود ،باد می داد و نفسای عمیق می کشید .از قیافه ی دردناک و چشای بهم فشرده اش معلوم بود حسابی سوخته . دست و پام و گم کرده بودم و نمی دونستم ، چه کاری باید انجام بدم .
    [ کلکت کنده ست . با یه ضربه ی آروم کیفت ،حالت و اونجوری گرفت . حالا که سوزوندیش . اشهدت و بخون . ]
    بجای اینکه کاری براش انجام بدم تا سوزشش کمتر بشه . مثل ماست وایستاده بودم و مرتب عذرخواهی می کردم .
    کلافه به سمت اتاقش رفت و در و باز کرد و داخلش شد . منم خاله خوش وعده ، دنبالش راه افتادم . رو مبل دم دستش نشست و کتش با حالتی عصبی از تنش درآورد و پرت کرد کنارش
    .با عجله از رو میزش جعبه ی دستمال کاغذی رو برداشتم و سریع آوردم و گرفتم طرفش .
    [ آخه خنگ خدا دستمال به چه دردش می خوره . خیر سرت ، تو دانشجوی پزشکی هستی ! ]
    یه نگاه به جعبه ی دستمال کلینکس تو دستم انداخت . سرش و به سمت صورتم بالا آورد و برخلاف اونچه تصور می کردم .نگاهش نوازشگر و آرامش بخش بود شایدم من اینطور تصور می کردم . از خجالت کاری که باعث و بانی اش خودم و می دونستم. سرم و انداختم پایین. جعبه رو از دستم گرفت و گذاشت روی میز پذیرایی جلوش و خیلی آروم گفت .
    ــ ممنون .
    [ یعنی زحمت کشیدی !... حداقل یکی از اون تیکه های نابت و بنداز بهم . تا یه کم دلت خنک شه . ]
    اون لحظه دلم می خواست بدترین فحشای عالم و بهم بده تا از عذاب وجدانم کم کنه !
    ــ خیلی داغ بود ؟
    [واقعاً که :از کرامات شیخ ما چه عجب . پنجه را باز کرد و گفت ، یه وجب . خاک تو گورت . آخه اینم پرسیدن داشت . ندیدی بدبخت چه پر پری می زد !]
    ــ اگه دلتون خنک میشه ؟ بله !
    [ تحویل بگیر . همین می خواستی دیگه ؟ ]
    با اینکه دلم می خواست یه چیزی بهم بگه تا آرومتر شده و منم احساس آسودگی کنم . اما نه به این قلمبه گی که تو گلوم گیر کنه !حالم گرفته شد . من که دلم نمی خواست بهش آزاری برسونم . چرا فکر می کنه دلم خنک شده ؟
    "خدای من ! عجب شانسی دارم . اون از ضربه ی اولین روز ورودم به شرکت . این هم از این !حتماً فکر کرده من عمداً اینکارو کردم ! "
    [ کور که نبود . ندید تو چطور جا خوردی ؟ مگه کف دستت و بو کرده بودی که تو اتاقش نیست و مثل جن پشت سرت ظاهر میشه . ]
    می خواستم با یه کلام آتشین ،جواب کنایه اش رو بدم . اما دلم سوخت .بس اشه . به اندازه ی کافی سوزونده بودمش . لال شدم .
    همونطور وسط اتاق ایستاده بودم و تو دلم خودم و ناله نفرین می کردم . صدایی ازش در نمی اومد . فقط آروم آه می کشید و گاهی هم یه آخ نامفهوم و کوتاه از دهنش در می اومد که فقط گوشای حساس من اونو می شنیدن . اونم حتماً از حضور من تو اتاقش ناراحت بود . شاید می خواست لخت شه ببینه چه بلایی سرش اومده . اما چیزی نمی گفت تا تکلیف منم روشن شه . برم یا بمونم ؟
    "حالا چی کار کنم ؟ چی بگم ؟ چه قدر دیگه عذرخواهی کنم .از خجالت و فکری که می کنه نمی تونم به صورتش نگاه کنم . "
    با تعارفش برای نشستن ،از اون حالت بیچارگی رها شدم .همونطور که ایستاده بودم گفتم :
    ــ می دونم معذرت خواهیم از درد و سوزش شما کم نمی کنه . ولی نمی دونم چی بگم . باور کنید.دلم خنک نشده . من اصلاً متوجه نشدم شما کی پشت سرم اومدید . هر چی در زدم جواب ندادید .
    [آفرین . رفع اتهام کن و هرچی تقصیره بنداز گردن خودش . ]
    ... نمی خواستم مثل روز اول ورودم به شرکت مرتکب اشتباه بشم و تا اجازه ندادین وارد دفترتون بشم . نمی دونستم داخل اتاقتون تشریف ندارید . آخه بابا...آقای محبی فرمودن با من کار دارید ...
    از بلایی که سرش اومده بود . چنان نادم و شرمنده بودم که ،کلی طول کشید تا همین چند جمله رو بیان کنم . خیلی خودداری کردم تا اشکام پایین نریزه. در حالی که می دیدم داره زجر می کشه و بروش نمیاره از رو مبل بلند شد . لبخند نیمه جونی بهم زد و با دیدن چهره ام اخماش تو هم رفت و با دلخوری گفت :
    ــ این چه قیافه ایه به خودت گرفتی . مگه طوری شده ؟
    با صدایی که هر چه سعی کردم کنترلش کنم تا نلرزه ،اما همچنان می لرزید. می خواستم بگم :
    " بمیرم برات .دستم بشکنه . سوزوندمت عزیزم . "
    [ غلطای اضافی باز خر شدی ؟ ]
    ــ لباستون و خراب کردم !
    " بمیری یاسی !با ور ورت ، گند می زنی به احساس آدم . آخه اینم حرف بود .زدم دل و جیگر بابا رو سوزوندم .اونوقت ...! "
    خدا رو شکر خندید و پوزخند نزد :
    ــ واسه ی این ناراحتی ؟
    نگاهی به لکِ باقی مونده روی لباسش کرد .
    ــ فدای سرت ، خوشبختانه اینجا زیاد لباس دارم .
    خودش فوراً متوجه ی لحن کلامش شد . بی اندازه صمیمی و محبت آمیز بود .
    ویرایش توسط ترنج خاتون : 1391,07,17 در ساعت ساعت : 16:25

  7. 274 کاربر از پست ترنج خاتون تشکر کرده اند .

    !!!mah!!! , #لـــــــــیلا . م # , **parya** , **Silver Star** , *mania* , *RaHa2* , *ریحانه# , *شهرزاد , +Neda+ , --Nila-- , .maryam. , .parniya. , 2rrin , 6236sara , 677389 , 7toranj , :.happy girl.: , @ DINA @ , abby7 , aflak , ahmadi_1362_2 , Ahorat , angel04 , architect_shima , arman_iran , aroosak , arshan_2010 , asal Queen , asal-1412 , asam , ash.1 , ashkannia , atefeh_49 , atish69 , atyek , AVESTA , ayandeh1 , ayda90 , azam 24 , a_jojo , b3251 , Banooye Koochak , baran_1990 , Behnoush , betiya , binam , blub2000 , blue69 , brain storm , choghor , coral , daneshmand , darya... , deragun , dokhtar baran , ehsany , elham*d , elhamz , elmira.t , elmira_star16 , Eluxa , fadai , famdavari , fanoos_68 , farah2 , fariba48 , Farnaz , fatemeh.ss , fatima983 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazale49 , ghazghaz , golnuosh , hanayi , harimeshgh , hasti59 , havijjo0nam , homa* , homa41 , homaa , Hoopoe , hyunah , Inoosh , ir2007 , Irani , Joni , kakaoo66 , kandi201022 , katy , kiumars , kobramahmod , latifa , leila.kh , leila93 , leilyk , lilipoot33_68 , M.shasusa , mahana1 , mahboob21 , mahda , mahdieh.k , mahnazmom , mahsadina , mahsaok , mahtab10 , mansor64 , mansoure , mansuri , many22 , marmara25 , martire , maryam.khakbaz , maryam.mani , matin_a , mehrnoush_re , meraj_afsaneh , mfr60 , mindrella , mishkafeh , miss.no1.2004 , mo68 , mojgan am , monir1343 , mozhmozh , m_h_n , M~SAMI , nadia1 , nahayat007 , NAJVA66 , nana22 , nanazkhanoom , Nas.noor , nasrin22 , nasrin44 , nedaj , nima fafa , nlp16001 , omidi , pariedarya , parmis91 , peymaneh , pr.delafrouz , rahaiii , rahha , rashno , Romani , roshan* , roya1365 , roya62 , s.d.yeganeh , s4sultan , sabamanager , saegheh , sahar03 , sahel_m , samare , samir , Samira_Sabbaghi , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sara parvizi , sara.HB , saratab , Satiya , sedena , sefid65 , serendipity6812 , serentipiti , SETARE SOHEYL , setare.jaberi , setayesh1363 , shamim-27 , shamsa 51 , shanti , sharafi , sharghi , shatot , shima joon , shimena , shiva joon , sh_karan , Siahosefid , silverstar , some61 , sun-banoo , sunshine.h , sydney , szszsz , S_64 , T T--THR , tama1011 , tannaz22 , TanNazZz , tara_5877 , tatar , tenten , tondar1365 , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , Z.BITA , Zahra_niki , Zarizar , zeinab75 , zeinabjoon , ziglernata , zina , zizi66 , ~*SaHaR*~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~Tulip~ , آبجی خانم , آذردخت , آرام25 , آرشا , آسمان ابری , آسوده , آمستريدا , آنی گل , آنیتا , اسمون ابری , اقاقی , باربارا , بازیگوش , برادپیت , ترنم , تریلوبیت , تمنای دل , توکا , روشناک , رژلب , زوها , س.و.ن.ی.ا , س_م_م_ , سافانا , سرتق , سوداا , شكوفه هاي گيلاس , شمیم کوچولو , شهرزاد ن , طبیعت , علی رضاایران , غریبه... , غزال- ارشیا , فانتین , فرشته تيموري , لعیا , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , مرضی2 , مریمی__ , منيژه , مهتا 1090 , مهتاب999 , مهستی , مهنازخانوم , مژگان حضرتی , نامی , ندای بهار , نسيا , نصرا... , هادیانا , هانیه نیکو , هدیه , هلن ناز , یاسی جان , یگانه , ღ♥Mary★Joon♥ღ , ♣ Elvira ♣

  8. Top | #75

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    890
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    تشکر از کاربر
    40,089
    تشکر شده 67,448 در 1,331 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    رفت پشت میزکارش و هنگام نشستن روی صندلی اش چهره اش دردناک شد .
    بازم صدای آه دردمند آهسته اش به گوشم رسید . پیراهنش رو با دستش جلو کشید و ت*** داد .
    دیگه ایستادنم جایز نبود . بنده خدا از حضور من معذب بود و راحت نمی تونست آخ و ناله کنه .
    من اگه جای اون بودم، شرکت که سهله . ساختمون و روی سرم گذاشته بودم .
    بدون اینکه ازش اجازه بگیرم با عجله از اتاقش خارج شدم .

    [ خالی نبند دروغگو . بگو که هوای اتاق با وجود اون برات غیر قابل تحمل شده بود .
    هر دوتون از جو احساسی که بین تون بوجود اومده بود . می ترسیدید .
    ندیدی دیگه نگات نمی کرد و سرش و با کاغذای روی میزش مشغول کرده بود .
    خودش فهمید زیاده روی کرده و طبق همون اصلی که تو مجبوری ازش دوری کنی اونم مجبوره احساسش و نادیده بگیره . ]
    تا رسیدن به آشپزخونه و دیدن بابا . هزارتا فکر با سرعتی معادل نور از مغزم گذشت .
    یعنی واقعاً احساسی به من داره ؟
    یا من چون اولین مورد احساسی تو زندگی مه این جوری فکر می کنم !
    من چه احساسی به اون دارم ؟
    چرا وقتی نزدیکش هستم بدنم گر می گیره ؟ نفسم تنگ می شه و قلبم تند تند می زنه !
    چرا دوست دارم بوی عطر خاص و خوشبوی بدنش و با تمام قدرت به درون ریه هام بکشم و هوایی رو که توش نفس می کشه رو ببلعم ؟
    چرا یه حس موذی و شیطانی وادارم می کنه به چیزایی که نباید فکر کنم ، فکر کنم ؟
    چرا وقتی می بینمش همش یاد صحنه ی بوسیدن رت باتلر و اسکارلت تو فیلم برباد رفته می افتم و دلم می خواد ... ؟
    [ هُش ! ایست ! سرعتت غیر مجازه بابام جان .یواشتر ! توی این هیر و ویر ، بیا ابروم و بگیر !
    اون بدبخت داره زجر می کشه تو کم کم داری رختخوابم پهن می کنی براش .
    احساس ؟؟؟ اونم توی بی احساس !؟حرفای خنده دار نزن .
    تو جز نفرت هیچ احساس دیگه ای نسبت بهش نداری .
    پشت در یادت رفته چی بهش می گفتی . آدمی که احساس داره ...
    هو ...حواست هست ؟
    نمی گم عاشق . آدمی که احساس داره طرف مقابلش و نمی بنده به فحش .
    از دست کاراش زودی آمپرش نمی ره بالا !
    تو هنوز تو احساس خودت ول معطلی . دنبال سر درآوردن از احساس اونی ؟ ]

    تو جعبه ی کمک های اولیه به دنبال پماد سوختگی همه ی وسایل با نظم چیده شده رو بهم ریختم .
    با پیدا کردن پماد مورد نظرم چشمم به بابا افتاد که سینی بدست ایستاده دم در مات و متحیر زل زده به دست پاچگی و عجله ام !
    ــ نبودی بابا جون . کجا بودین ؟
    ــ هیچ جا باباجان جایی نبودم . همین جا تو اتاق مهندس سلطان جو نشسته بودم .
    خنده ی موذیانه ای کرد و گفت :
    ــ منتظر خواستگار بعدی باش باباجون !
    ــ داشتیم بابا . شما هم هی دست رو نقطه ضعف من بزارین آ .
    ــ بجان یاسی شوخی نمی کنم بابا . داشت با تعریف از خودش و خانواده اش زمینه رو برای خواستگاری آماده می کرد . ما که این موها رو تو آسیاب سفید نکردیم .
    با عصبانیت گفتم :
    ــ بابا ترو خدا ! من هنوز تو دست به سر کردن اکبر سیا موندم آ.
    یه وقت رو ندین این پسره ی چشم چرون پاش و از گلیمش دراز تر کنه و حرف از خواستگاری ماستگاری بزنه.
    بجون بابا این دیگه اکبر نیست که ملاحظه ی همسایه گری شو کنم آ .
    دهنش و باز کنه ، می کوبونم تو دهنش .
    ــ ماشالله پهلوون ! دیگه چی بابا ؟ این یاسی من بود این گفت یا یاسی خانوم شما ؟
    ــ بابا !
    سرش و با تأسف ت*** داد و گفت :
    ــ بنده ی خدا مشت و مال دادن نداره که :
    تا که از جانب معشوقه نباشد کششی کوشش عاشق بیچاره به جایی نرسد .
    حالا که خبری نیست بابا جان !به مرور زمان ،خودش از برخوردایی که می کنی باهاش ،می فهمه .حالا دنبال چی می گردی باباجون ؟
    دستش و گرفتم و نشوندمش رو صندلی میز ناهار خوری و صندلی خودمم نزدیکتر کردم و آهسته شروع کردم به تعریف ماجرا .وقتی به قسمت ترسیدن و پریدنم به عقب رسیدم و ریختن چایی بروش .
    بابا همچی کوبید رو دستش که صداش پیچید تو آشپزخونه و با نگرانی گفت :
    ــ پناه برخدا ! چیکار کردی دختر جان ؟! لولو خورخوره نبود که زهره ترک شی .
    ترسیدن نداشت . اصلاً دیدی جواب نمی ده برمی گشتی تو دفترت .
    "طفلی بابام از بس روی خوشش و دیده .از اون روی ناخوشش خبر نداره ! نمی دونه اگه جوش بیاره چه عزائیلیه !"
    ...لااله الا الله . گفتم بهش شما بفرمائید من میارم آ .
    گوش نکرد و گفت تا اینجام خودم می برم . شما دیگه زحمت نیفتی !
    ــ می بینی بابا ،شانس من ِ بیچاره اس ! همیشه قهوه می خوره تو فنجون قهوه خوری . اَد باید امروز هوس چای لیوانی کنه آقا !
    ــ اونم چه چایی ایی ! سماور قل قل می کرد .
    یهو قلبم تیر کشید . دستم و گذاشتم روش و یه نفس عمیق کشیدم .
    انگار رنگمم پریده بود .چون بابا با دلجویی گفت :
    ــ تو که عمداً نکردی بابا جون! اتفاقیه که افتاده . ایشاالله که چیزی نشده باشه .
    ــ ترو خدا بابا این و زودتر ببرین ببین چه بلایی سرش اومده !من میرم تو اتاقم .
    فقط ترو خدا ، زود به من خبر بدین چش شده .
    بابا رفت و من با عذاب وجدان فاصله ی آشپزخونه تا دفترم و طی کردم .
    "همیشه روزای حساس این آرزو خانم غایبِ ! کاش اینجا بود و یه کم دلداریم می داد .
    درسته که زبونم مثل نیش مار دل خیلی ها رو سوزونده . اما دل اینکه جسم کسی رو آزار بدم ندارم ."
    [ از بس خری دیگه . نشنیدی میگن زخم شمشیر خوب میشه ، زخم زبون خوب نمیشه .]
    اینم حرفیه !
    نمی دونم چه مدت گذشت ! برای من که به اندازه ی عمری بود تا پدرم درو باز کرد و وارد اتاق شد .
    نگاهی به چهره ی مضطرب و افسرده ام کرد و گفت :
    ــ بابا جان پاشو برو ببین چه کارت داره . این قیافه رو هم بخودت نگیر !
    ــ بابا خیلی سوخته ؟
    ــ بله بابا جون . ولی خدا رو شکر، سطحیه .
    ــ وای ... حالا چه جوری برم تو اتاقش ؟ حتماً میخواد اخراجم کنه !
    ــ انقدر گمان بد به مردم نزن . چه ات شده بابا جان ؟ چرا قصاص قبل از گناه می کنی ؟
    ــ آخه بابا جون شما که نمی دونید چی شده ! ماجراش طولانیه .
    ــ ماجرای چی ؟
    ــ ماجرای روز اولی که اومدم برای مصاحبه ...
    با لکنت ادامه دادم :
    ... اون روزم یه بلای دیگه سرش آورده بودم .
    بابا خندید و گفت :
    ــ آهان ! پس بگو . مار گزیده از ریسمان سیاه و سفید می ترسه . حتماً تنبیه شدی !حالا چه دسته گلی به آب داده بودی .
    وقتی ماجرا رو سیر تا پیاز براش تعریف کردم . مرده بود از خنده .
    ــ که اینطور ! بنده خدا از روز اول ضربه شستت و دیده . این چه جرأتی داره باز ترو تو شرکتش نگه داشته ؟!
    ــ بابا !
    ــ این زخما زود خوب میشه بابا جان ، خدا نکنه اون زبون تند و تیزت ، کسی رو زخمی کنه .
    پشت چشمی نازک کردم و با قهر گفتم :
    ــ خیالتون راحت . با وکلای مدافعی که داره از این یکی جون سالم بدر برده !
    بعدشم ما که زیاد باهم سروکار نداریم .رابطمون خانم وکیلیه و حالا هم شما .
    بابا با شوخی و سر به سر گذاشتنم کمی حالم و بهتر کرد و رفت .
    نفس بلندی کشیدم و رفتم به سمت در . اگه می دونستم این گامها ، قدم هایی ست که منو به سوی نابودیم هدایت می کنه. هرگز قدم از قدم بر نمی داشتم و با تمام جان افلیج شدنم و از خدا درخواست می کردم .


    ***
    ویرایش توسط ترنج خاتون : 1390,09,29 در ساعت ساعت : 07:52

  9. 270 کاربر از پست ترنج خاتون تشکر کرده اند .

    !!!mah!!! , #لـــــــــیلا . م # , **Silver Star** , *mania* , *RaHa2* , *ریحانه# , *شهرزاد , +Neda+ , --Nila-- , .maryam. , .parniya. , 2rrin , 6236sara , 677389 , 7toranj , :.happy girl.: , @ DINA @ , abby7 , aflak , ahmadi_1362_2 , Ahorat , angel04 , architect_shima , arman_iran , aroosak , asal Queen , asal-1412 , asam , ash.1 , asha , ashkannia , atefeh_49 , atish69 , atyek , AVESTA , ayandeh1 , ayda90 , azam 24 , a_jojo , b3251 , Banooye Koochak , baran_1990 , Behnoush , betiya , binam , blub2000 , blue berry , blue69 , brain storm , choghor , coral , darya... , deragun , dokhtar baran , ehsany , elham*d , elhamz , elmira.t , Eluxa , esike , fadai , famdavari , fanoos_68 , fariba48 , Farnaz , fatemeh.ss , fatima983 , fayzeh , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazale49 , ghazghaz , golnuosh , hanayi , harimeshgh , hasti59 , homa* , homa41 , homaa , Hoopoe , hyunah , Inoosh , ir2007 , Irani , kandi201022 , katy , kdhc , KHEHKZH , kiumars , kobramahmod , latifa , leila.kh , leila93 , leilyk , lilipoot33_68 , M.shasusa , mahana1 , mahboob21 , mahda , mahdieh.k , mahnazmom , mahsadina , mahsan70 , mahsaok , mahtab10 , malus , mansor64 , mansoure , mansuri , many22 , marmara25 , martire , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam63279 , matin_a , matrix , mehrnoush_re , meraj_afsaneh , mfr60 , mindrella , mishkafeh , miss.no1.2004 , mo68 , mojgan am , monir1343 , morteza va ati , mozhmozh , M~SAMI , nadia1 , nahayat007 , NAJVA66 , nana22 , nanazkhanoom , Nas.noor , nasrin22 , nasrin44 , nedaj , nima fafa , nina86 , nlp16001 , omidi , pariedarya , parmis91 , pr.delafrouz , rahaghi , rahaiii , rahha , rashno , roshan* , roya1365 , roya62 , s4sultan , saegheh , Sahar.M , sahar03 , sahel_m , sam85 , samare , samir , Samira_Sabbaghi , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sanni , sara parvizi , sara.HB , saratab , Satiya , sedena , sefid65 , serendipity6812 , serentipiti , SETARE SOHEYL , setare.jaberi , setayesh1363 , shamim-27 , shanti , sharafi , sharghi , shatot , shima joon , shimena , shiva joon , Siahosefid , silverstar , some61 , sun-banoo , sunshine.h , sydney , szszsz , S_64 , T T--THR , tama1011 , tannaz22 , TanNazZz , TARANOMEMEHR , tara_5877 , tatar , tenten , tondar1365 , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , Z.BITA , Zahra_niki , Zarizar , zeinab75 , zeinabjoon , zeinab_bl , ziglernata , zina , zizi66 , ~*SaHaR*~ , ~pArnYa~ , ~SAREH~ , ~Tulip~ , آبجی خانم , آذردخت , آرام25 , آسوده , آمستريدا , آنی گل , آنیتا , اسمون ابری , اقاقی , باربارا , بازیگوش , برادپیت , ترنم , تمنای دل , توکا , روشناک , رژلب , زوها , س.و.ن.ی.ا , س_م_م_ , سافانا , سرتق , سوداا , شكوفه هاي گيلاس , شمیم کوچولو , شهرزاد ن , طبیعت , غریبه... , غزال- ارشیا , فانتین , لعیا , م.م.ر , م.نوری , مرضی2 , منيژه , مهتا 1090 , مهستی , مژگان حضرتی , ناشناس58 , نامی , ندای بهار , نسيا , نصرا... , هادیانا , هانیه نیکو , هدیه , هلن ناز , یارا , یاسی جان , یگانه , ღ♥Mary★Joon♥ღ , ♣ Elvira ♣

  10. Top | #76

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    890
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    تشکر از کاربر
    40,089
    تشکر شده 67,448 در 1,331 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    با اولین تقه ای که به در زدم گفت :
    ــ بفرمائید خانم محبی .
    وارد شدم و درچوبی رو آهسته پشت سرم بستم .
    همونجا پشت به در ایستادم و بدون اینکه نگاهش کنم با شرم گفتم :
    ــ حالتون بهتره ؟
    ــ بهترم ،متشکرم .
    " چه جواب سرد و مختصری ! عجب ! انگار همون آدم یه ساعت پیش نیست !تو اوج درد رفتارش خیلی بهتر از این بود ."
    ــ آقای امین مم ...من واقعاً ...
    ــ بله می دونم . شما واقعاً و قلباً متأسفید !
    [ ای بابا ! بزار حرفش و بزنه بچه . مام می دونیم که تو همه چیزو می دونی . این سرش داغه نمی دونه ! "
    " چرا اینطوری می کنه ؟ چرا مسخره ام می کنه ؟ "
    با تته پته گفتم :
    ــ بله ... تقریباً همین و می خواستم بگم .
    ــ خیل خوب . عذرخواهی تون و می پذیرم . پس دیگه تمومش کنید .
    " تمومش کنم . چی رو ؟عذرخواهی کردن و ؟ شرمندگیم و ؟ یا احساسی رو که بهت پیدا کردم ؟
    یعنی بویی از احساسم برده ؟ حتماً این و ازم می خواد که اینجور رفتارش تغییر کرده ؟
    حتی نگاهش گرمی و مهربونی چن ساعت پیش و نداره ! به همین راحتی ؟ یعنی این و ازم می خوای ؟ "
    [حالا رسیدی به حرفم ؟نگفتم این جایی نمی خوابه که آب بره زیرش ! دو دو تا چهار تا کرده ، دیده تو کیس مناسبی برای سرکارگذاشتن نیستی !
    زود دل بستی و حتماً زودم می خوای خودت و به ریشش بچسبونی ! دیدی تو خیلی ساده و پخمه ای؟! ]
    " باشه تمومش می کنم . هر جور میل تونه آقای رئیس . آدم اینهمه دو رو و دو رنگ ؟ دمدمی مزاج ! با خودشم صادق نیست . "
    [ مثلاً اگه قربون صدقه ات می رفت و می گفت ،دمت گرم زدی ناکارمون کردی. دست پنجه ات طلا .دمدمی نبود ؟ ]
    " تو هم بدتر از اون . آخه چن نفر تو منه ؟ به کدوم سازتون برقصم ؟ "
    ــ خانم محبی . خانم محبی.خانم محبی !
    ــ بله !!!
    ــ گفتم تمومش کنید خانم . کار مهمی دارم و به همه ی هوش و حواستون نیاز دارم .
    " اینجوریاس ؟ باشه ! حالا شدم خانم . تا چن دقیقه پیش فدای سرت بود .
    آهان پیراهنت و عوض کردی که خودتم رنگ عوض کردی! باشه . من احمق بودم . یاسی خانوم حق داشت . پس برو که ،داشته باشیم ! "
    ــ خانم محبی ... بفرمائید بنشینید.
    به مبل نزدیک میزش اشاره می کرد . می خواستم طبق خواسته اش و خواسته ام برم و روی همون مبل بشینم تا هر چه بیشتر نزدیکش باشم .
    اما نه ...دیگه تموم شد . وقتی اراده کنم ، هیچ چیزی نمی تونه سد راه عزم آهنینم باشه . از این ببعد دوری و دوس... نه ... دوری و دوری !
    روی مبل نزدیک در نشستم و با احترام گفتم :
    ــ می شنوم .امرتون و بفرمائید .
    انگار توقع نداشت چنین رفتاری رو ازم ببینه . چون برای یه لحظه خیره بهم خشکش زد .
    بعد برای اینکه قافیه رو نبازه و ازم کم نیاره خیلی جدی با لحنی محکم و بیگانه وار مخاطبم قرار داد و گفت :
    ــ خوب خانم محبی شما تقریبا! دو سه ماهی میشه که اینجا مشغول به کار هستید ...
    میون کلامش پابرهنه دویدم و گفتم :
    ــ سه ماه و ده روز قربان .
    ــ بله ، ...
    انگار رشته ی کلام از دستش خارج شده بود . سرش و تکون داد و پلکاش و محکم بهم زد . اخماش هم که از اولش تو هم بود . نگاه سرزنش بارش و بهم دوخت و ادامه داد :
    ــ بله ! منم گفتم تقریباً .
    بهر حال تو این مدت از کار شما فوق العاده راضی بودم .
    شما همونطور که ادعا داشتید ثابت کردید که هدفی جز انجام خدمت در ازای دستمزدی که دریافت می کنید ، ندارید .
    خوشبختانه شما علاوه بر اینکه در انجام کارهای محوله سریع و دقیق هستید.
    در انجام دادن بعضی از کارا ...
    " واسه چی داره انقدر ازم تعریف و تمجید می کنه ؟ منظورش چیه ؟ "
    بازم پریدم وسط حرفش و مثل خودش جدی و خشک گفتم :
    ــ آقای رئیس ممنون از تعریفتون .
    نیازی به تمجید و تشکر نیست . در قبال حقوقی که دریافت می کنم وظیفه ام و انجام میدم .
    لطفاً بیشتر از این شرمنده ام نکنید . امرتون و بفرمائید .
    متوجه ی کنایه ام شد و خیلی خونسرد و عادی جوابم و داد :
    ــ بله حق باشماست . شما رو اینجا خواستم تا خواهشی ازتون داشته باشم .ممکنه ؟
    ــ بله حتماً . اگر در توانم باشه . کوتاهی نمی کنم .
    ــ البته لازمه بگم اگر بزرگواری کنید و قبول کنید . محبت شما رو به بهترین وجه ممکن جبران می کنم .
    تکیه ی غلیظش روی کلمات « بهترین وجه » وادارم کرد تا پاسخش و به تندی بدم .
    ــ آقای رئیس عرض کردم اگر بتونم حتماً .
    نیازی به وجه اضافه یا جبران نیست .
    مثل خودش کلمه ی «وجه » رو غلیظ ادا کردم . مکدر از تکیه ای که روی این کلمه کردم اونم جوش آورد و با تندی گفت :
    ــ منظورم جبران با پول نبود خانم محبی . مگه همه چیزو میشه با پول خرید ؟ چرا شما همیشه مترصد پیدا کردن یک بهانه برای شروع یک جنگ بیهوده هستید ؟ خودتون خوب می دونید که همیشه حرفای منو به عمد سوء تعبیر می کنید و به عنوان توهین به شخصیت تون ، فوراً چنگ و دندون نشون می دید و در مقابلم جبهه می گیرید .
    خانمی کردم و کنایه اش رو زیر سیبیلی ... اما سیبیل ندارم که ...!!!
    ــ من هیچ جنگی با شما ندارم آقای رئیس. نکنه فکر می کنید من عمداً به شما صدمه می زنم ؟آخه میگن کافر همه را به کیش خود پندارد .
    [خاک تو گورت با این حرف زدنت . چون سیبیل نداشتی طاقت نیاوردی ؟!
    آبرومون و بردی . صد بار گفتم : تیغ است زبان کشیده هموار ....زین تیغ کشیده ، سَر نگهدار !
    الانه که خونت و بریزه !]
    بازم نشون داد که آقاست و بزرگوارانه متلکم و با اینکه سیبیل نداره ،زیر سیبیلی رد کرد .
    ــ خانم محبی اون بحث تموم شده ست .دوباره شروعش نکنید .
    نمی دونم چرا خوشم میومد صداش و دربیارم . درست احساس روزای اولم و پیدا کرده بودم !
    ــ بله بزبون می گید تموم شده . اما در عمل چیز دیگه ای نشون می دید .
    شما نمی خواهید تمومش کنید .دائم دارید پولتون و به رخ من می کشید . غیر از اینه ؟ شما گفتید خواهشی از من دارید . منم گفتم بتونم ،حتماً .
    و حالا اضافه می کنم که ، در مقابل کارایی که شما برای من انجام دادید ، خوشحالم میشم بتونم کاری براتون انجام بدم .
    اما شما هنوز نگفته چه خواهشی ازم دارید ، دارید فکر جبرانش و می کنید اونم به بهترین وجه ، یعنی چی ؟ یعنی با پول دیگه ! غیر از اینه ؟
    ــ برداشت های غلط تون و به حساب گفته های من نگذارید .
    پیراهنش کشید جلو و تکونش داد .گویا فشارش رفته بود بالا و جای سوختگی هاش می سوخت .
    اصلاً دلم براش نسوخت و با حرص گفتم :
    ــ کلمات با تأکیدهایی که روی تلفظ شون انجام میشه . تغییر مفهوم میدن ،آقای رئیسسس .
    ــ بله دقیقاً با شما موافقم .مثل همین آقای رئیسی که فرمودید .
    قبل از اینکه جوابی بهش بدم .سرش و مثل پاندول ساعت تکون داد و لبش و گاز گرفت و یک برگ دستمال کاغذی از جا کلینکسی بیرون آورد و تکون داد .
    خنده ام گرفت و گفتم :
    ــ امیدوارم متقاعد شده ، تسلیم شده باشید .
    جای آرزو خالی ! کاش بود و می دید رئیس گند دماغ دمدمی مزاجش که اون اینهمه ازش می ترسه ، چه پرچم سفیدی در مقابلم به اهتزاز درآورده ! این قبول شکست، همون بهترین وجه ای بود که می تونست در مقابل خواهشی که نمی دونستم چیه و هنوز به زبون نیاورده بود ، بپردازه برام ! یه پوئن مثبت دیگه !
    [ دیدی حالا ؟! دیدی احساسی بهش نداری ... من دروغ نمی گفتم . ]





  11. 280 کاربر از پست ترنج خاتون تشکر کرده اند .

    !!!mah!!! , #لـــــــــیلا . م # , **parya** , **Silver Star** , *RaHa2* , *ریحانه# , *شهرزاد , +Neda+ , --Nila-- , .maryam. , .parniya. , 2rrin , 6236sara , 7toranj , 871519018 , :.happy girl.: , @ DINA @ , abby7 , adobba , ahmadi_1362_2 , Ahorat , angel04 , aran11 , architect_shima , arman_iran , arshan_2010 , asal Queen , asal-1412 , asam , ash.1 , asha , ashkannia , atefeh_49 , atish69 , atyek , AVESTA , ayandeh1 , ayda90 , azam 24 , a_jojo , b3251 , bahar ps , Banooye Koochak , baran_1990 , Behnoush , betiya , binam , blub2000 , blue berry , blue69 , brain storm , choghor , coral , daneshmand , darya... , degeer , deragun , dokhtar baran , ehsany , elham*d , elhamz , elmira.t , Eluxa , esike , f.m71 , fadai , faezeh.sn , famdavari , fanoos_68 , farah2 , fariba48 , Farnaz , fatema1356 , fatemeh.ss , fatima92 , fatima983 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazale49 , ghazghaz , golnuosh , hanayi , harimeshgh , hasti59 , homa* , homa41 , homaa , Hoopoe , hyunah , Inoosh , ir2007 , Irani , Joni , kakaoo66 , kandi201022 , katy , KHEHKZH , kiumars , kobramahmod , latifa , leila 67 , leila.kh , leila93 , leilyk , libra272 , lilipoot33_68 , mahana1 , mahda , mahnazmom , mahsadina , mahsaok , mahtab10 , malus , mani0020 , mansor64 , mansoure , mansuri , many22 , marmara25 , martire , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam63279 , masin , matin_a , mehrnoush_re , meraj_afsaneh , mfr60 , mindrella , mishkafeh , miss.no1.2004 , mo68 , mojgan am , monir1343 , morteza va ati , mozhmozh , m_h_n , M~SAMI , nadia1 , nahayat007 , NAJVA66 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nas.noor , nasrin22 , nasrin44 , nedaj , nina86 , nlp16001 , omidi , pariedarya , parmis91 , pegiiiiiiiii , peymaneh , pr.delafrouz , rahaiii , rahha , reem1368 , roshan* , roya1365 , roya62 , s.d.yeganeh , s4sultan , sabamanager , saegheh , Sahar.M , sahar03 , samare , samir , Samira_Sabbaghi , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sara parvizi , sara.HB , saratab , Satiya , sedena , sefid65 , serendipity6812 , serentipiti , SETARE SOHEYL , setare.jaberi , setayesh1363 , shahtut , shamim-27 , shanti , sharafi , sharghi , shatot , shima joon , shimena , Siahosefid , silverstar , some61 , sun-banoo , sydney , szszsz , S_64 , T T--THR , tama1011 , tannaz22 , TanNazZz , tara010 , TARANOMEMEHR , tara_5877 , tatar , tenten , tondar1365 , white rose , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , Z.BITA , Zahra_niki , Zarizar , zeinab75 , zeinabjoon , zeinab_bl , ziglernata , zina , zizi66 , ~*SaHaR*~ , ~ELAHE~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آبجی خانم , آذردخت , آرام25 , آسوده , آمستريدا , آنی گل , آنیتا , اسمون ابری , اقاقی , باران21 , باربارا , بازیگوش , برادپیت , ترنم , تریلوبیت , توکا , رژلب , زردولگ , زوها , س.و.ن.ی.ا , س_م_م_ , سافانا , سرتق , شكوفه هاي گيلاس , شهرزاد ن , طبیعت , غریبه... , غزال- ارشیا , فانتین , لعیا , م.م.ر , م.نوری , مرضی2 , مروه جون , منجی , منيژه , مهتا 1090 , مهستی , مژگان حضرتی , ناشناس58 , نامی , ندای بهار , نسيا , نصرا... , هادیانا , هانیه نیکو , هدیه , یارا , یاسی جان , یگانه , ღ♥Mary★Joon♥ღ , ♣ Elvira ♣

  12. Top | #77

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    890
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    تشکر از کاربر
    40,089
    تشکر شده 67,448 در 1,331 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ــ مجبورم فعلاً آتش بس اعلام کنم !
    " آهان ! یادم نبود . فعلاً خرت گیر رد شدن از رو پل منه ! "
    صورت مهربون و جذابش با لبخندی که رو لباش نقش بسته بود ،با نمک تر به نظر می اومد .
    ــ مثل اینکه با آتش بسم موافق نیستید ؟ چهره تون که این طور نشون میده . هنوز خواهان ادامه ی جنگید ؟!
    بدون اینکه تغییر حالتی به چهره ی درهمم بدم یا به شوخی بی مزه اش که برای خارج کردن جو سنگین و متشنج بین مون بیان شده بود ، لبخندی بزنم .خیلی جدی و محکم گفتم :
    ــ اجباراً با آتش بس تون موافقم . حالا امرتون و بفرمائید .
    اخماش و کشید توهم و گفت :
    ــ دستور نیست . فقط یه خواهشه !
    کمی مکث کرد . نمی دونم تو قیافه ام چی دید که بلافاصله با لحنی تحکم آمیز ادامه داد :
    ... مثل اینکه شما اصلاً میونه ی خوبی با خواهش و تمنا ندارید؟!حتماً باید دستور بدم !... خیل خب ! ... فرض کنید خواهشم یا بقول شما درخواستم یه جور مأموریت اداریه که شما باید طی دو سه روز آینده انجامش بدید.
    این جاست که می گن "رو بدی ، آسترم باید بدی " . پرو پرو زل زدم تو چشاش و خیلی مقتدرانه گفتم :
    ــ خودتون خوب می دونید که من بخاطر چندرغاز حقوق ، زیر بار هر دستور و فرمانی نمی رم . هیچ باید ونبابد و مأموریتی رو تا نخوام ، نه می پذیرم ، نه انجامش میدم !البته صراحت لهجه ام رو می بخشید . فکر می کنم بدون تعارف تیکه پاره کردن ، یا تو لفافه صحبت کردن ، زودتر به نتیجه می رسیم .
    [ وای ... کیف کردم !باریکلا ! دمت گرم . هدف گیریت عالی بود .بمب و انداختی درست جایی که انتظارش و نداشت . قیافه اش واقعاً دیدنیه ! کاش یه دوربین عکاسی داشتم تا یه عکس یادگاری ازش می گرفتم .یه تکونی بخور یه چیزی بگو ، تا از این شُکی که بهش دادی دربیاد .بیچاره خشکش زده . ببخشید قربان . سربازامون فرمان آتش بس و دیر شنیدن !
    صورتش سرخ شد و با چشای گشاد شده بر و بر نگام می کرد .
    " حتماً تو دلش میگه : عجب گربه صفت و بی چش و رویی ! کوفتت بشه اون پولایی که اضافه رو حقوقت دادم . "
    حدسم درست بود . عصبانی اش کرده بودم .اما فکر نمی کردم منظورم و اشتباه متوجه شده باشه ! با تغیر گفت :
    ــ متوجه نشدم ، منظورتون چیه ؟! فکر می کنید من از شما خواهش نابجایی دارم ؟؟؟...یعنی شما فکر کردین من ...من ازتون تقاضای ...
    " خدای من ... دیوونه ست ! من کی همچی فکری کردم ... ؟!!!
    از فکری که کرده بود شرمم اومد . جواب منفی ام و با چهره ی متغیر و اخمای تو همم نشونش دادم و اجازه ندادم ادامه بده و با حرص گفتم :
    ــ آقای رئیس لطفاً ادامه ندید . فکر نمی کردم راجب من اینطوری فکر کنید ! یعنی انقدر کوته فکرم که از یه درخواست ساده ی شما ...
    نفس راحتی کشید ومجال ادامه ی صحبت و ازم گرفت و با خشنودی گفت :
    ــ خدارو شکر ...
    تا نگاهش به صورتم دوخته شد .سرم و پایین آوردم . سعی می کردم به هیچ وجه چشام به چشاش نیفته .حالا می فهمیدم منظور مادرم چی بود و چرا اصرار داشت هرگز به چشای نامحرم زل نزنیم .
    براستی که چشم ها پل ارتباطی قلب هاست . از درون اونا میشه براحتی ،بدون گفتن کلامی ، از مکنونات قلبی هم آگاه شد. رساترین صدا و مفهوم ترین ترجمان نیاز دل .آینه ای زلال و شفاف برای انعکاس نامرئی ترین تصاویر ذهن و تلگرافچی کارکشته و ماهری برای بازخوانی کلمات مورس مانند ضربان قلب .
    ... خانم محبی با شما هستم ...پس در مورد مقدار دستمزدتون مشکل دارید ؟اگه فکر می کنید درقبال زحمتی که می کشید حقوقتون کم و ناچیزه ،چرا به من نگفتید . چرا زودتراعتراض نکردید ؟
    " ای بابا ! حالا خر بیار باقالی جمع کن . هر چند با یه کانتینرم نمی شه این باقالی های ریخته شده رو جمع کرد . چیکار کنم ؟ "
    خودم و نباختم و فی الفور گفتم :
    ــ حالا این شمائید که دارید حرفای منو سوءتعبیر می کنید آقای رئیس ! من کی گفتم حقوقم کمه ؟
    ــ شما همین الان گفتید برای چندرغاز ...
    ــ ای وای آقای امین ... من منظورم کلی بود . به شما چی کار داشتم ... یعنی اگه قرار بود زیر بار ...
    ــ نخیر خانم ... مثل اینکه ما زبون همدیگه رو نمی فهمیم بهتره خاتمه اش بدیم . ...اصلاً فراموشش کنید چی گفتم . یه فکر دیگه می کنم ...
    " ای وای ،نه ...! ترو خدا ...! جون مادرت ! اخم و تخم کن . متلک بگو . تحقیرم کن ، اما از پیشت نرونم ...ترو خدا "
    [ "غایت جهل بود مشت زدن بر سندان !"... چی کار کنم "نرود میخ آهنین در سنگ ". ای بترکه این سرت که معلوم نیست چی توش پر کردن ؟! والله اینهمه که من تو گوش تو یاسین خوندم ، اگه تو گوش خر خونده بودم پروفسور شده بود . خاک تو گورت . بشکن خودت و تا اونم راحت غرورت و بشکنه !حالا که بشکن بشکنِ ... بشکن !... چرا اون نشکنه ؟ بشکن ! چرا من بشکنم ؟ بشکن ! فقط من بشکنم ؟بشکن . نمی خوام بشکنم ! بشکن . اینجا بشکنم من گله دارم . اونجا نشکنم تو گله داری . ای عاشق دیوونه ، عجب حوصله داری !اوووووف]
    ــ خانم محبی ؟ خانم محبی !
    ــ بله !!!
    ــ ممنون از اینکه وقتتون و بهم دادید . می تونید برگردید سرکارتون .
    ــ امّا ؟ ... شما که هنوز نگفتید چه خوا...
    ــ مهم نیست .یه کاریش می کنم .
    سرش و پایین انداخت و روی کاغذی که جلوش روی میز بود ، یه چیزایی نوشت . بعدم گوشی رو برداشت و شروع به گرفتن شماره کرد .
    با این کارش با زبون بی زبونی و غیر مستقیم عذرم و خواست .با اکراه از روی مبل بلند شدم .
    "اییییییش ،خیلی احمقم ! بهترین فرصتی وکه بدست آورده بودم تا کمی از زیر دینش دربیام و با انجام خواسته اش منتی سرش بگذارم و با حماقت خودم از بین بردم . اَه "


    ***

    احساس یک سردار شکست خورده ی ژاپنی رو داشتم . سرداری که همه ی سربازا و اسلحه های جنگی اش رو در میدان نبرد باخته بود و سرشکسته می رفت تا مانندسامورایی های جنگجو با یک هاراگیری سریع به زندگی خودش خاتمه بده ،می رفتم تا به احساس بیهوده و بی حاصلم پایان ببخشم . با سری افتاده و قدم های سست ، عقب نشینی اجباری رو پذیرفتم و تا دم رفتم . آهسته دستگیره ی در رو پایین کشیدم .به نجوا با کسی که پشت خط تلفن بود گفتگو می کرد . صداش بقدری آرام و آهسته بود که در صدای افکار درهم و آشوب زده ام گم گشته بود و به گوشم نمی رسید .در و پشت سرم با همان ملایمتی که سخن می گفت بستم . با کشیدن نفس عمیق سد محکمی بر روی ریزش اشک های ناخواسته ام کشیدم . خاک تو گورم ،چه دل نازک شده بودم . دائم اشکم دم مشکم بود . اگه بابا تو شرکت نبود . می رفتم و براحتی توی اتاقم آبغوره می گرفتم . اما جواب بابا رو نمی تونستم بدم . اگر می پرسید دلیل این اشک ها چیه ؟ چی بهش می گفتم ؟! بابایی که براحتی می تونه با نگاه کردن به چهره ام ، از زبان جاسوس درون چشمهام ، راز های نهفته ی درونم و بیرون بکشه !
    با دیدن آقای سلطان جو که از داخل راهرو بیرون اومد . خودم و جمع و جور کردم . با انگشت قطرات اشک گوشه ی چشمم رو گرفتم . با شتاب به سمتم اومد و با نگاه عمیقی به چهره ام ، آهسته پرسید :
    ــ چیزی شده ؟ حالتون خوبه ؟
    می دونستم چرا آروم صحبت می کنه . نزدیک قلمرو رئیس ایستاده بودیم . می ترسید بلند صحبت کنه و صداش به گوشای تیز رئیس برسه !از صمیمیت کلامش خوشم نیومد .
    با گفتن :
    ــ نه ! چطور مگه ؟!
    راهم و گرفتم و بدون توجه بهش به سمت اتاقم رفتم .
    پشت سرم اومد و قبل از اینکه در اتاقم رو باز کنم صدام کرد :
    ــ خانم محبی .
    نمی دونستم با فاصله ی کمی در پشتم ایستاده . وقتی برگشتم کاملاً رو در روش قرار گرفتم . از چشاش می خوندم به هیچ وجه قصد نداره فاصله ی بین مون و رعایت کنه و کمی عقب تر بایسته .اخمام و تو هم ریختم ودستم و عقب بردم تا با گرفتن دستگیره و باز کردن در فاصله ی بین مون رو زیاد کنم و با فرار به اتاقم انزجار و نفرتم رو از وقاحت و پر روئی اش به رخش بکشونم .
    " مردیکه ی پر رو ،چشم رئیس و دور دیدی ؟! از بابام خجالت نمی کشی ، اگه الان سر برسه ؟"
    قبل از اینکه موفق بشم درو باز کنم . در دفتر رئیس گشوده شد و قامت بلند و استوارش میان چارچوب در قرار گرفت .
    [ ایول چه حلال زاده ! ]
    چهره ی آروم و نگاه معصومش به اندازه ی یک پلک بر هم زدنم جمع شد و از شدت خشم چروکیده شد .
    "اوه خدای من ، از نگاهش داره آتیش می باره ."
    اگر با صدای بلندش آقای سلطان جو رو صدا نمی کرد . او همچنان محو و مات رودرروم ایستاده بود و غرق در رویاهای خودش بود . بنده ی خدا از دیدن چهره ی رئیس از ترس هل کرد و با سرعت از کنارم دور شد و نزدیکش رفت .
    شاید فکر می کردبادیدن این صحنه ، زیادی واکنش نشون داده یا لرزی رو که با فریادش به جون مهندس انداخته بود دید که بلافاصله چهره اش آروم گرفت و اخماش از هم باز شد . اما نگاهش هنوز به روی او خصمانه بود .
    ــ ببخشید مهندس ، دست خودم نبود . از شما که به قوانین اینجا کاملاً آشنایی دارید توقع نداشتم . اگه کار ضروری ای با ایشون دارید ،لطف کنید بفرمائید تو دفترشون .
    ــ حق با شماست . کاملاً درست می فرمائید . باید منتظر می شدم تا ایشون وارد دفترشون بشن .
    برگشت و به من خیره شد .
    اخمام و ریختم پایین و وارد اتاقم شدم .
    " حالا که خیالش از رئیس راحت شده و اجازه داره ، خدا بفریادم بسه !معلوم نیست چی می خواد بگه ؟!"
    پشت میز کارم جابجا شدم و با کشوی میزم بازی کردم. می خواستم متوجه بشه هیچ دوست ندارم تعارفش کنم وارد اتاقم بشه .
    فقط خدا می دونه تو دلش چی می گذشت که چهره اش باز و خندون میون در قرار گرفت و آروم گفت :
    ــ اجازه هست ؟
    "آخ که من فداش بشم . دمت گرم . "
    قبل از اینکه اجازه بدم تا وارد اتاقم بشه آقای امین پشت سرش قرار گرفت و با مهربونی بهش گفت :
    ــ مهندس شرمنده .اگه کارت خیلی ضروری نیست بزارش برای بعد .اگرم فوری ایه که هیچ . خانم محبی لطف کنید بعد از اینکه آقای مهندس تشریف بردن سریع بیایید دفترم . کار خیلی مهمی دارم .
    آقای سلطان جو لب و لوچه اش آویزون شد . اما خودش و کنترل کرد و با لبخند گفت :
    ــ نه دکترجون مهم نیست . باشه بعداً میام .کار شما مهم تره !
    حالا دوتایی شون دم دفترم ایستاده بودن و بهمدیگه تعارف تیکه پاره می کردن !
    خیلی تعجب کردم ! چطور رئیس و "دکتر" خطاب کرد .
    " پزشک که نیست این و مطمئنم . شاید دکترای مدیریت یا اقتصاد داره . آخه به سن و سالش نمی آد . شاید خواسته هندونه زیر بغلش بگذاره . "
    بالاخره تعارفاتشون تموم شد و آقای سلطان جو با نگاه عمیقی که هزاران حرف نگفته توش داشت ، نگام کرد و سرش تکون داد و شرش و کم کرد .
    "حالا تو یکی چی می خوای ؟خیلی پر رویی والله ! همین چند دقیقه پیش بود که از دفترت بازبون بی زبونی بیرونم کردی ."
    سرم و پایین انداخته بودم و عمداً نگاش نمی کردم . حالم و بدجوری گرفته بود . باید حالش و حسابی می گرفتم . دست خودم نبود این کینه شتریه از ازل با جون و خونم درآمیخته بود .
    حالا خوبه روی میزم غوغا بود و می تونستم الکی با وسایل روی میزم بازی کنم . از این ور بر می داشتم می گذاشتم اون ور و دوباره بلعکس .نمی خواستم باهاش حرف بزنم و بگم برای چی این جوری ایستادی و بر بر نگام می کنی .بی خیال . میگن"زخم بی محلی ، از زخم شمشیر بدتره ! "
    ویرایش توسط ترنج خاتون : 1390,10,29 در ساعت ساعت : 08:01

  13. 256 کاربر از پست ترنج خاتون تشکر کرده اند .

    !!!mah!!! , #لـــــــــیلا . م # , **parya** , **Silver Star** , *RaHa2* , *رویا* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .maryam. , .parniya. , 2rrin , 6236sara , 7toranj , :.happy girl.: , @ DINA @ , abby7 , adobba , ahmadi_1362_2 , Ahorat , angel04 , architect_shima , arman_iran , asal Queen , asal-1412 , ash.1 , asha , ashkannia , atefeh_49 , atish69 , atyek , ayandeh1 , ayda90 , azam 24 , a_jojo , b3251 , bahar ps , Banooye Koochak , baran_1990 , Behnoush , betiya , blub2000 , blue69 , coral , daneshmand , darya... , deragun , dokhtar baran , elhamz , elmira.t , esike , fadai , famdavari , fanoos_68 , farah2 , fariba48 , Farnaz , fatemeh.ss , fatima92 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazale49 , ghazghaz , golnuosh , hanayi , harimeshgh , hasti59 , homa* , homa41 , homaa , Hoopoe , hyunah , Inoosh , ir2007 , Irani , Joni , kandi201022 , katy , KHEHKZH , kiumars , kobramahmod , latifa , leila.kh , leila93 , leilyk , libra272 , lilipoot33_68 , mahda , mahnazmom , mahtab10 , malus , mansor64 , mansoure , mansuri , many22 , marmara25 , martire , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam63279 , matin_a , mehrnoush_re , meraj_afsaneh , mesi , mfr60 , mindrella , mishkafeh , miss.no1.2004 , mo68 , mojgan am , monir1343 , morteza va ati , mozhmozh , m_h_n , M~SAMI , nadia1 , nahayat007 , NAJVA66 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nas.noor , nasrin22 , nasrin44 , nedaj , nilsampad , nina86 , nlp16001 , omidi , Pari* , pariedarya , parmis91 , peymaneh , pr.delafrouz , rahaiii , rahha , reem1368 , roshan* , roya1365 , roya62 , s.d.yeganeh , sabamanager , saegheh , sahar03 , sam85 , samare , samir , Samira_Sabbaghi , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sara angel , sara.HB , saratab , sara_roz , Satiya , sedena , sefid65 , serendipity6812 , serentipiti , SETARE SOHEYL , setare.jaberi , setayesh1363 , SH.CH , shahtut , shanti , sharafi , sharghi , shatot , shimena , sh_karan , Siahosefid , silverstar , some61 , sun-banoo , sydney , szszsz , S_64 , T T--THR , tama1011 , tannaz22 , TanNazZz , tara010 , tara_5877 , tatar , tenten , tina bigdeli , tondar1365 , white rose , yalda1354 , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , Z.BITA , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , zeinab_bl , ziglernata , zina , zizi66 , ~*SaHaR*~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آبجی خانم , آرام25 , آسمان ابری , آسوده , آمستريدا , آنی گل , آنیتا , اسمون ابری , اقاقی , باران21 , باربارا , بازیگوش , برادپیت , ترنم , تریلوبیت , توکا , رژلب , زوها , س.و.ن.ی.ا , س_م_م_ , سافانا , سرتق , سوداا , شكوفه هاي گيلاس , شهرزاد ن , طبیعت , غریبه... , غزال- ارشیا , فانتین , لعیا , لیلا931 , م.م.ر , م.نوری , مرضی2 , منجی , منيژه , مهتا 1090 , مهستی , مژگان حضرتی , ناشناس58 , نامی , نسيا , نصرا... , نیلوفر.. , هادیانا , هانیه نیکو , هدیه , ویولون , یاسی جان , یگانه , ღ♥Mary★Joon♥ღ , ♣ Elvira ♣

  14. Top | #78

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    890
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    تشکر از کاربر
    40,089
    تشکر شده 67,448 در 1,331 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    دم درخیلی این پا و اون پا کرد تا نگاهش کنم . وقتی دید تحویلش نمی گیرم و نیم نگاهی هم بروش نمی اندازم . با انگشتان دستش تقه ای به در زد تا مثلاً من و متوجه ی خودش کنه . انگار آدم به اون گنده گی رو دم در نمی دیدم . خیلی خونسرد سرم وبالا آوردم و گفتم :
    ــ بله !
    ساکت زل زده بود به صورتم و همین طوری نگام می کرد .
    راستی که خیلی رو دارم . منم راحت زل زدم تو چشاش . هیچ هم بروم نیاوردم همین چن ساعت پیش ، چه بلایی سرش آورده بودم تا کمی احساس شرمندگی کنم و اون طور میخ نشم تو صورتش .کاش می تونستم قفل درون چشاش و باز کنم و سر از احساسات درون نگاهش دربیارم .. چرا نمی تونستم از عمق نگاهش پی به مکنونات قلبی اش ببرم .چرا این مرد انقدر پیچیده ومرموزه ؟ اگر ساعتها هم خیره به چشمان خاکستری براقش زل می زدم محال بود بفهمم چی درون اونا می گذره ! شاید اگه من نمی تونستم زبون نگاهش و بخونم ، اون به سادگی می تونست حرف های ساده و بی آلایش دلم رو ،از طرز نگاهم بخونه . نباید دستم رو پیشش رو می کردم . کلافه سرم و پایین انداختم و گفتم :
    ــ امری داشتید .
    انگار تازه به خودش اومده باشه. جا خورد و با لحنی التماس آمیز گفت :
    ــ ممکنه چند لحظه تشریف بیارید تو دفترم .
    حدس زدم کارش حسابی گیر کرده به من .گردن کج ولحن التماس آمیزش ،چیزی غیر از این و بیان نمی کنه !
    ــ شما بفرمائید ، چشم . الان خدمت می رسم .
    ــ فقط خواهش می کنم لطف کنید زیاد معطلم نکنید.
    "ای بابا این دیگه کیه ؟ چه خوب فهمید می خواستم سرش و به طاق بکوبم و معطلش کنم . حالا که دستم و خونده ، دیگه این دست دست کردن ، فایده ای نداره ."
    از پشت میزم بیرون اومدم وبرای سرپوش گذاشتن رو نیتی که داشتم ، با اشاره به مدارک روی میزم خیلی مظلومانه گفتم :
    ــ پس فعلاً با اینا کاری ندارید ؟
    ــ نه ! مهم نیست . کار واجب تری با شما دارم .بفرمائید .
    "چه کاری ست که اینجا نمی تونه بگه و باید بریم تو دفترش ؟! خدا به خیر کنه .
    کنار در ایستاد تا مطمئن بشه دست دست نمی کنم و همراهش میرم . از کنارش که می گذشتم تنم داغ کرد و تپش قلبم شدت گرفت . با تند کردن گام هام،از کنارش به سرعت عبور کردم . پشت در دفترش ایستادم و صبر کردم تا خودش اول وارد اتاقش بشه .بازم وقتی به کنارم رسید همون احساس لعنتی گریبانم و گرفت . انگاردروجودش نیروی مغناطیسی عظیمی جریان داشت که با شدت من و به سمت خودش می کشوند . حتماً قطب غیر همنامش بودم که این چنین به سمتش جذب می شدم !
    [ چش بسته غیب گفتی ؟! خوب معلومه که جنس مخالف شی ! ]
    " از اون نظر نمی گم . چرا خنگ بازی در میاری ؟ مگه اکبرسیا و مهندس سلطان جو هم ، جنس مخالفم نیستن ؟ "
    ــ خانم محبی لطفاً بفرمائید .
    انقدر که تو ذهنم حرف می زنم نفهمیدم کی درو باز کرده ! الان با خودش می گه این گیج قاقولی دیگه کیه که کار من گیر کرده بهش !
    [ حالا اینی که می گی چی هست ؟ ]
    " گیر نده . یه چیزی همین جوری پروندم "
    ــ چی گفتین ؟ متوجه نشدم !
    " خاک تو گورم ! چرا این جوری شدم . از کی تا حالا بلند بلند با خودم حرف می زنم ! "
    ــ با شما نبودم .
    نگاه خیره ای بهم کرد و رفت و پشت سنگر همیشگی ایش نشست . با دست اشاره کرد که روی مبل نزدیکش بشینم .
    وقتی خوب جابه جا شدم . به سمتش برگشتم و دیدم داره با خودنویس طلایی رنگش بازی می کنه . نگاه پرسشگرم و به صورتش دوختم .انگار تردید داشت خواسته اش رو بزبون بیاره . برای اینکه براحتی حرفش وبزبون بیاره و من و از این استرس و نگرانی خلاص کنه ، پیش قدم شدم وعجولانه گفتم :
    ــ کار مهم تون مربوط به درخواست یا بقول شما خواهش قبلی تونه ؟
    سرش و به علامت مثبت تکون داد وخیلی متواضعانه گفت :
    ــ باور کنید سعی ام رو کردم . ولی گویا قراره این گره ، فقط با دستای شما باز بشه . البته اگه محبت کنید .
    دیگه واقعاً کنجکاو شده بودم بدونم چه مشکلی پیش اومده براش یا درخواستش چیه که این طور آویزونم شده و بخصوص با اون دسته گلی که به آب داده بودم رو ترش نکرده و با ناسازگاری هام کنار میاد ؟!
    ــ خواهش می کنم . اگه کاری از دستم بربیاد وظیفمه .
    ــ شما لطف دارید . ببینید خانم محبی ، یه مشکلی پیش اومده برای من ، که شدیداً به حضور شما نیاز دارم . یعنی چه جوری بگم ؟ در حال حاضر کس قابل اعتمادی رو پیدا نکردم که بتونه این کارو برای من انجام بده . البته یکی از دوستانم قول داده اما با گرفتاری ایی که براش پیش اومده در حال حاضر نمی تونم روی کمکش حساب کنم .
    ــ می شه لطفاً بدون حاشیه رفتن بگید مشکلتون چیه ؟
    ــ دارم سعی می کنم همین کارو کنم ... ببینید من یک میهمان خارجی دارم که فردا از لندن وارد ایران می شه . ومتاسفانه به زبان ما آشنایی نداره .بنابراین ...
    میون کلامش دویدم و گفتم :
    ــ کسی رو می خواهید که به زبان ایشون آشنایی داشته باشه و نقش دیلماج رو براتون بازی کنه ؟!
    ــ احسنت !
    ــ اما شما که خودتون براحتی می تونید انگلیسی صحبت کنید ... برای چی به مترجم نیاز دارید ؟
    ــ بله ، همینطوره که می فرمائید . اما مشکل این جاست که مهمون من خانم هستند و من نمی تونم به تنهایی همه جا همراه ایشون باشم . بخصوص این روزها که سرم حسابی شلوغه و قرارهای مهمی برای عقد قراردادهای ضروری دارم .
    "تو که رودرواسی نداری وحرفات و براحتی می زنی . می خواستی به مهمون گرامی تون بفرمائید : الان وقت ندارم . بعداً مزاحم شو .آهان ، حالا فهمیدم ! بی خود نیست رابرا سر از لندن درمیاری تند و تند تشریف می برید اونجا! این خانم ، کسی ست که جنابعالی به بهانه ی کار و تجارت ،می رید دست بوس و زیارت !!! حتماً دلت براش تنگ شده که زبون به دهن گرفتی و نگفتی فعلاً تشریف فرما نشه ؟!چشت کور ، دندت نرم . جورش و بکش . به من چه ! "
    [ چیه ؟ هنوز طرف و ندیدی حس حسادتت گل کرد ؟ ]
    " من ؟ عمرناش ! تحفه اس "
    ــ می بخشید ،قصد دخالت ندارم . ولی چرا از ایشون نخواستید سفرشون و عقب بندازن .
    نمی دونم لحن گفتاریا طرز بیان جمله ام چه طور بود که فوراًیه لنگه ابروش و بالا انداخت و در حالی که سرش و کج می کرد نگاه عمیقی به چهره ام انداخت و با لبخند گفت :
    ــ نمی تونستم این کار و کنم به این دلیل که ، با پذیرفتن دعوت دوستانه شون ، چند روزی رو در یکی از ویلاهای کنار دریاشون مهمون بودم وبا پذیرایی گرم و عالی که از من بعمل آوردند خودم رو مدیون ایشون می دونم و همچنین ایشون علاوه براینکه یکی از سهام داران عمده ی شرکت طرف قرارداد تجاری ما در انگلیس هستند نماینده ی اون شرکت هم محسوب می شن و برنامه ی کاری شون رو طوری ...
    نمی دونم درست احساس می کردم یا اشتباه بود که فکر می کردم با انتخاب کلماتی که بکار می بره تعمداً سعی داره به من بفهمونه که این خانم براش خیلی مهمه . حالا به واسطه ی پذیرایی ایی که درویلای کنار دریا ازش کرده بود ... که خدا می دونه چه جور پذیرایی ای بوده ؟؟؟ یا بخاطراینکه یکی از سهام داران عمده ی شرکتی بود !!!
    داشتم می مردم از حسادت یا فضولی که بدونم این خانم چند سالشه و چه شکلی اس که اون خاله خوش وعده دعوتش رو پذیرفته وچند روزی رو باهاش تو ویلای کنار دریا ش بوده ؟ بنابراین متوجه ی باقی حرفاش نشدم و نفهمیدم چی گفت .
    وقتی از خیالات و پرسش های کنجکاوانه ی ذهنم خلاص شدم ، دیدم با خونسردی با نوک خود نویسش تمام صفحه ی کاغذ سفیدی رو که زیر دستش بود خط خطی و سیاه کرده . و لبخند تمسخرآمیزی کنج لباش جا خوش کرده که علتش رو نمی دونستم . اما از جوابی که داد حدس زدم بازم فکرم رو خونده .
    ــ همونطور که گفتم این خانم یکی ازشرکا و سهامداران عمده ی شرکتی هستند که به تازگی در لندن با اونها قرارداد کاری رو امضا کردم . اگر فقط بازدید از شرکت و کارخونه بود مشکلی نبود ولی ایشون قصد دارند چند روزی که در ایران هستند از شهرهای توریستی ایران هم دیدن کنند .
    هاج و واج نگاهش کردم .
    " یعنی توقع داره من همه جا دنبال این خانم باشم .چرا به یه تور سیاحتی معرفی اش نمی کنه ؟"
    ــ با این همه تورهای مسافرتی معتبر ، این که دیگه مشکلی نیست . یه تور خوب براش پیدا کنید تا هر جا دلش می خواد بره .
    نگاه عاقل اندر سفیهی بهم انداخت .نگاهی که می گفت :" نمی دونستم خوب شد گفتی !" با دلخوری گفت :
    ــ ایشون مهمون من هستند و درتمام مدتی که در تهران هستند قراره در منزل ما اقامت داشته باشن . اگه قرار بود با تور سیاحتی ایرانگردی کنند نیازی نبود از شرکت شون با من تماس بگیرن .
    "خوب بابا چه زود به تریج قباتون بر می خوره . به من چه کجا اقامت می کنن خونه یا هتل .بگو از خدات بوده بیاد خونه تون و خودت و خلاص کن . "
    ... ببخشید یه کم صدام بلند شد . از وقتی بهم اطلاع دادن این خانم قراره تشریف بیارن ایران بقدری اعصابم ازدست بی برنامه گی و سفر غیر مترقبه شون بهم ریخته که تسلطی روی اعمالم ندارم . مادرم برخلاف زبان فرانسه شون که بسیار سلیس و روان صحبت می کنن انگلیسی رو بسیار کم و دست و پا شکسته بلد هستن از خدمه ی خونه هم کسی به این زبان وارد نیست .
    [ یعنی مامانش فرانسه می دونه و تو خونشون پر از کلفت نوکره !!! "
    ــ متوجه شدم . خواهش شما اینه که تا فرد مورد اعتمادتون و پیدا کنید من در منزل شما از ایشون پذیرایی کنم .
    ــ نه ... به هیچ وجه !!!
    ــ پس منظورتون چیه ؟
    ــ نه ، یعنی بله . اما نه اینکه شما ازشون پذیرایی کنید به حد کافی افرادی که از ایشون پذیرایی کنند در
    منزل وجود دارند . شما فقط ایشون و همراهی می کنید وهر جا لازم شد در گفتگوها کمک شون می کنید .
    ــ شاید این خانم زبان فرانسوی بلد باشن .
    ــ چون مطمئن هستم بلد نیستن از شما تقاضا کردم . مطمئن باشید اگر چاره ی دیگه ای داشتم مزاحم شما نمی شدم و چنین خواهشی رو از شما نمی کردم .
    ــ اولاً از این که به من اعتماد دارید و قابل دونستید که مشکل تون رو با من در میان بگذارید ازتون سپاسگزارم .
    [ صنار بده آش به همین خیال باش . آره جون خودت ! نشنیدی میگن تو شهر کورا یه چشی پادشاس ؟ اینم کس دیگه ای رو گیر نیاورده بود .تو واسش قابل اعتماد شدی ... هاهاها ... ]
    "راست میگه چه هندونه ای واسه خودم قاچ کردم ."
    ...ثانیاً اجازه می دید فکرامو بکنم بعد پاسخ تون رو بدم ؟
    ــالبته .حتماً .
    این فرصت خوبی بود تا بابا رو قانع کنم و بگم اگه رئیس چنین درخواست یا اجازه ای رو ازتون خواست جواب رد بدید و قاطعانه بگید مادرش هرگز اجازه نمی ده . البته دروغ نمی گفتم . محال بود مامان اجازه بده تنهایی خونه ی مردم برم . خونه ی برادر و خواهرام نمی گذاشت تنهایی بمونم . حالا بگذاره تو خونه ی مردی که هیچ شناختی روش نداریم ، بمونم . پس دروغ نبود . همه ی تقصیر ها رو می انداختیم گردن مامان .مامان که با اون رو در رو نمی شد ما بودیم که باید هر روز چش تو چشش می شدیم و بار شرمندگی رو که خواهشش رو رد کردیم به دوش می کشیدیم . نمی دونم چرا هر چی می خواستم بگم :
    " باشه قبول عزیزم . کور از خدا چی می خواد ؟ دو چشم بینا ! از خدامه نزدیکت باشم "
    اما یه نیروی قوی و گردن گلفت در دهنم و می بست و اجازه نمی داد پاسخ مثبت ام رو به زبون بیارم .
    در بد مخمصه ای گیر کرده بودم . از یک سو دلم به حالش می سوخت و دلم می خواست به جای چشای ملتمسش زبونش به التماس در بیاد .
    [ خدا خر و شناخت ،شاخش نداد ! بیچاره ... حالا خوبه یه دفعه کارش به تو گیر کرده ؟! ]
    " تو کدوم یکی هستی ؟ طرفدارشی یا بر ضد شی ؟ تکلیفم و روشن کنید ! "
    [ یادت رفته چطور تو چشات نیگا می کرد و می گفت لب دریا ئو، تو ویلا ئو با ژیلا ئو... ]
    با اینکه لحنش کمی تغییر کرده بود و دیگه از موضع قدرت دستور نمی داد . اما وقتی یادم اومد با چه تعمدی از خوشگذرونی ایی که کنار دریا کرده بود صحبت می کرد. تصمیم گرفتم با یه نه گنده ، دستش و تو حنا بگذارم . تا یاد بگیره وقتی کارش گیره عاجزانه خواهش کنه و لاف الکی نیاد .
    [ باباجون چغندر دوست نمی شه . دشمنم دوست نمی شه . از روز اول موضع اش رو نسبت به تو نشون داده بود . این تویی که داری با صد من عسل اون وتو دلت جا می کنی ! عزیزم عسل و خربزه با هم جور در نمیان و با هم نمی سازن . آخرش شیکم درده . حالا هی من بگم تو پشت گوش بنداز . ]
    ــ خانم محبی اگه ممکنه تا یک ساعت دیگه جواب تون و بدید .
    وقتی چشای گرد و قیافه ی دمغم رودید فوراً توضیح داد که :
    ــ برای این می گم تا اگه جواب تون منفی بود ، راه حل دیگه ای برای مشکلم پیدا کنم .
    گفتم که وقتی عصبانی می شم همه ازم حساب می برن .اما فکر نمی کردم جناب رئیس هم شامل اون آدما باشن .
    ... در ضمن من با اجازه از پدرتون بخودم اجازه دادم که این خواهش و از شما داشته باشم . می دونستم شرط اول شما اجازه از پدربزرگوارتونه .و محض اطلاع تون بگم پدرتون رضایت شون و مبنی بر رضایت داشتن شما اعلام کردند .
    از بابا انتظار چنین پاسخی رو نداشتم . حسابی لجم و درآورده بود . چطور بدون مشورت با من موافقتش رو اعلام کرده بود . من و بگو که می خواستم کازه کوزه ی مخالفتم رو سر مامان بیچاره بشکنم .
    " چاه کن ته چاهه "
    بابا از فوت و فن کوزه گری من استفاده کرده بود و کاسه کوزه رو سر خودم شکسته بود . عجب کلکی ست بابا ! با اخلاقی که از من می شناسه می دونست که صد در صد مخالفت می کنم و بابا هم این طوری به مرادش می رسید . هم نمی رفتم خونه شون و هم شرمنده ی رئیس نمی شد . پس معلوم می شه دست بالای دست بسیار است . و من بابا خان رو دست کم گرفته بودم . او خواسته یا ناخواسته بهترین بهانه ام را با کنار کشیدن خودش به باد داده بود . شاید هم خواسته بود به من شخصیت ببخشه و بهش بفهمونه که من اونقدر عاقل و بالغ هستم که بتونم خودم برای خودم تصمیم بگیرم . با شناختی که از بابا دارم مطمئنم تنها به این دلیل بوده که بدون مشورت با من چنین جوابی رو به رئیس داده . حالا باید چه جوابی به این آقا که آروم نشسته و بی تابانه چشم به دهنم دوخته ، بدم .
    [الانتظارو اشد و من الموت . گناه داره جوابش رو بده ]
    [ چطوری آقای رئیس ؟ یادته روز اول ، خودت و زده بودی به کری و وسط اتاق بلاتکلیف ،منتظرم گذاشته بودی ؟ ]
    وقتی نگاهم به چشای خسته و بی قرارش که برخلاف زبون تند و تیزش بسیار مهربان بود افتاد .جادوی چشاش افسونم کرد . نیروی مغناطیسی قوی چشاش نگاهم و جذب خودش کرد و فریاد استمدادش رو به گوشام فرستاد. با بستن چشمم از حیطه ی نیروی مخرب دیدگان جذاب و فریبنده اش گریختم . نئشه از شراب ناب نگاهش بی اراده گفتم :
    ــ لطفاً آدرس منزل تون و بدید به پدرم . از فردا صبح هر ساعتی که بفرمائید در خدمت میمان شما هستم .
    گویا باورش نشده بود . با اضطراب پرسید :
    ــ درست شنیدم ؟ جواب تون مثبته ؟! نمی خواهید بیشتر فکر کنید . باور کنید هیچ اجباری نیست .
    ــ آقای رئیس من فکرامو کردم . نیازی به وقت بیشتر ندارم . مهم خدمت به شرکت شماست .( یعنی خودت نه ) جاش تفاوتی نداره .
    ــ خانم محبی ، شما طی این چند روز میهمان من هستید. به هیچ وجه دلم نمی خواد از لفظ خدمت استفاده کنید . اگر قلباً تمایلی ندارید اصرار نمی کنم و چاره ی دیگه ای می اندیشم .
    حیف که کمی شرمنده ی سوزوندنش بودم . چون دائم با باد زدن لباسش ، من و یاد کاری که کرده بودم می انداخت . وگرنه سرش داد می کشیدم و می گفتم اگه چاره ی دیگه ای داری چرا منت من و می کشی؟ چرا دست از این بازی هات بر نمی داری ؟ با دست پس می زنی . با پا پیش می کشی ؟! با چشات قلبم و می سوزونی . با زبونت نیش می زنی ؟! خودت می دونی که راه دیگه ای برام نگذاشتی .
    ــ آقای رئیس ...
    سرش و با حرص تکون داد و سعی کرد طوری صحبت کنه که خشونت درون صداش مشهود نباشه :
    ــ کلافه ام می کنید خانم محبی . می شه لطفاً دیگه بهم نگید آقای رئیس . از کلمه ی رئیس و قربان ، حالم بهم می خوره .
    " اِ راست می گی . جون من . کاش زودتر می گفتی ! "
    برای اینکه اذیتش کنم و از فشار عصبی ایی که به مغزم وارد کرده بکاهم خیلی جدی گفتم :
    ــ آقای رئیس ،گفتن یا نگفتن آقای رئیس من ، واقعیت رو تغییر نمی ده . درسته قربان ؟ شما اینجا و در محل کارم رئیس من هستید و منم عادت کردم شما رو آقای رئیس خطاب کنم ( هر چند تو خونه مون هم آقای رئیس هستید ) باور کنید دست خودم نیست قربان . نمی خوام شما روبا گفتن آقای رئیس ناراحت کنم .
    متوجه ی تعمدی که در گفتارم بود شد و صلاح ندونست تا فعلاً ریشش در گروی من گیر کرده سر به سرم بگذاره .
    حالا که به منظورش رسیده بود و جواب مثبت و ازم گرفته بود . دیگه مستقیماً به صورتم نگاه نمی کرد .
    ــ باشه خانم محبی . هر جور راحتید . راننده ام رو فردا راس ساعت 9 می فرستم سر کوچه تون .
    فکر این که همسایه ها من و سوار اون ماشین مدل بالا ببینن هم لذت بخش بود هم اسباب حرف و حدیث بیشتر . می دونستم خوراک خوبی برای نشخوار کنندگان تهمت و غیبت خواهم شد و تا مدت ها صحبت رنگ و مدل ماشینش بین دختران کوچه دهن به دهن می گرده .اما ارزشش رو داره ... از تجسم قیافه ی اکبر سیاه وقتی که سر کوچه من و سوار اون ماشین خارجی مدل بالا ببینه ، بدنم به لرزه افتاد . می دونم که راننده ی بدبخت و با ماشینش یه جا قیمه قیمه می کنه .بی خیال نخواستیم .
    با التماس گفتم :
    ــ نه نه ...نیازی نیست . شما که وضعیت محل ما رو می دونید . فقط آدرس منزل تون و لطف کنید . من خودم میام .
    ــ می دونید از منزل شما تا خونه ی ما چقدر راهه ؟ تازه خیابون ما سر بالایی خسته کننده ای داره که هیچ ماشینی با کرایه ی زیاد هم وارد این خیابون نمی شه . می گم راننده ام ساعت 9 در میدان راه آهن منتظر شما باشه . خوبه ؟
    از پشت میزش بلند شد و تا دم در همراهی ام کرد . در و برام باز کرد و گفت :
    ــ محبت شما رو ...
    حرفش و خورد و کوتاه گفت :
    ... فراموش نمی کنم .
    ــ نگران نباشید قبلاً جبران کردید آقای رئیس .



    ***
    ویرایش توسط ترنج خاتون : 1390,10,30 در ساعت ساعت : 01:20

  15. 267 کاربر از پست ترنج خاتون تشکر کرده اند .

    !!!mah!!! , #لـــــــــیلا . م # , **parya** , **Silver Star** , *RaHa2* , *ROJA* , *رویا* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .maryam. , .parniya. , 2rrin , 6236sara , 7toranj , :.happy girl.: , @ DINA @ , abby7 , adobba , ahmadi_1362_2 , Ahorat , anagalis , angel04 , architect_shima , arman_iran , arshan_2010 , asal Queen , asal-1412 , ash.1 , asha , ashkannia , atefeh_49 , atish69 , atyek , ayandeh1 , ayda90 , azam 24 , a_jojo , b3251 , babakball6 , bahar ps , Banooye Koochak , baran_1990 , baroon12 , Behnoush , betiya , blub2000 , blue69 , carrie , coral , daneshmand , deragun , dokhtar baran , elham*d , elmira.t , fadai , famdavari , fanoos_68 , farah2 , fariba48 , Farnaz , fatemeh.ss , fatima92 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , ghazghaz , golnuosh , hanayi , harimeshgh , hasti59 , hoda_b , homa41 , homaa , Hoopoe , hyunah , Inoosh , ir2007 , Irani , jlss , Joni , Just Say No , kakaoo66 , kandi201022 , katy , kdhc , KHEHKZH , kiumars , kobramahmod , latifa , leila.kh , leila93 , leilyk , lilipoot33_68 , mahdieh.k , mahdis23 , mahnazmom , mahsan70 , mahtab10 , mansor64 , mansoure , mansuri , many22 , marmara25 , martire , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam63279 , matin_a , mehrnoush_re , mesi , mfr60 , mindrella , mishkafeh , miss.no1.2004 , mo68 , mojgan am , monir1343 , mozhmozh , m_h_n , M~SAMI , nadia1 , nahayat007 , NAJVA66 , nana22 , nanazkhanoom , narciss , Nas.noor , nasrin22 , nasrin44 , nazidosti , nedaj , nilsampad , nina86 , niroomand , nlp16001 , nooshin1389 , omidi , p.gh , pariedarya , parmis91 , peymaneh , pr.delafrouz , rahaiii , rahha , rashno , reem1368 , Romani , roshan* , roya1365 , roya62 , ROYAJOON , roya_amiri , s.d.yeganeh , saegheh , Sahar.M , sahar03 , sam85 , samare , samir , Samira_Sabbaghi , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sara angel , sara.HB , saratab , Satiya , sedena , sefid65 , serendipity6812 , serentipiti , SETARE SOHEYL , setayesh1363 , SH.CH , shahtut , shamsa 51 , shanti , sharafi , sharghi , shatot , shimena , sh_karan , Siahosefid , silverstar , sun-banoo , sydney , szszsz , S_64 , T T--THR , tama1011 , tannaz22 , TanNazZz , tara010 , tara_5877 , tatar , tenten , tina bigdeli , tondar1365 , vafa1980 , white rose , yalda1354 , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , Z.BITA , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , zeinab_bl , ziglernata , zina , zizi66 , ~ Abji ZAhra ~ , ~*SaHaR*~ , ~pArnYa~ , ~Tulip~ , آبجی خانم , آرام25 , آسمان ابری , آسوده , آنی گل , آنیتا , اسمون ابری , اقاقی , باران21 , باربارا , بازیگوش , برادپیت , تریلوبیت , توکا , خرس قهوه ای , زوها , س.و.ن.ی.ا , س_م_م_ , سافانا , سرتق , سوال , شكوفه هاي گيلاس , شمیم کوچولو , شهرزاد ن , طبیعت , غریبه... , غزال- ارشیا , لعیا , م.م.ر , مرضی2 , منجی , منيژه , مهتا 1090 , مهستی , مونا** , مژگان حضرتی , ناشناس58 , نامی , نسيا , نصرا... , نیلوفر.. , هادیانا , هانیه نیکو , هدیه , هلیایی , ویولون , یاسی جان , یگانه , ღ♥Mary★Joon♥ღ , ♣ Elvira ♣

  16. Top | #79

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    890
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    تشکر از کاربر
    40,089
    تشکر شده 67,448 در 1,331 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام دوستای نازنینم . ممنون از پیگیری هاتون . ممنون از احوالپرسی هاتون . خدا رو شکر بهتر شدم و تا یه کم تونستم بشینم فوراً براتون نوشتم . پیری ام غیرخوشگلی هزار تا دردسر داره . ببخشید اگه خیلی دیر شد . بیماری دیگه دست خودم نیست .


    موقع برگشتن به خونه مون ،همیشه وقتی عرض خیابون و برای رفتن به ایستگاه اتوبوس یا گرفتن تاکسی یا هر وسیله ی شخصی دیگه ای که گیر مون می اومد ،طی می کردیم . دستم و دور بازوی بابا حلقه می کردم و شونه ام و محکم به شونه اش تکیه می دادم . حیف که تو خیابون روم نمی شد . وگرنه سرمم روی شونه اش می گذاشتم و عطر خوشبوی تنش و به مشامم می کشیدم . شونه هاش به قدری گرم و مطمئن بود که با تکیه کردن به اون خستگی یه روز کاری از تو جونم بیرون می اومد . وقتی دنبال کارای دانشگاه یا خریدام همراهم می اومد و مامان باهامون نبود . یه حس مالکیت قوی وادارم می کرد مرتب دستش و تو دستم بگیرم یا دور بازوش حلقه کنم . گوش شیطون کر که به گوش مامان گلی حساسم نرسونه . انگار بابا در اون لحظات تنها مال خودم بود . دوست داشتم این حس مالکیت رو یه جوری بهش القاء کنم . وقتی از این حس های مالکانه ی قویم که گاهی باعث می شد به مامان خانوم حسادت کنم با مریم صحبت می کردم .با پنجه ی دستش هر چی خاک تو دنیا بود ، پرتاب می کرد روسرم و با تمسخر می گفت :
    ــ خاک تو گورت کنم . مردم ریخت و قیافه ندارن دو سه تا دوست پسر تو آستین و دو سه تّام تو آب نمک خوابونده دارن واسه خودشون !!! اونوقت تو ببو گلابی مرد ندیده ی بی عرضه ،با این همه خوشگلی بایدم آویزون بابات بشی !من اگه خوشگلی ترو داشتم کاری می کردم که"زن و مرد از برایم غش نمایند ........ز بهرم نعل در آتش نمایند ."ردیف شن کشته مرده زیر پایم .... زبهرم لعل با آزارو بیارند !!! این بیت ساخته ی خود طماعش بود !

    هر چند بابا همیشه غر می زد و می گفت :
    ــ زشته بابا ، درست راه بیا. مردم دارن نگامون می کنن .
    خودم و لوس می کردم و با جیغ می گفتم :
    ــ چیش زشته بابا جون . مگه دست پسر مردم و گرفتم . دست بابامم نمی تونم تو خیابون بگیرم ؟.
    وقتی جوابم و نمی داد و فقط سرش و تکون می داد . به شوخی می گفتم :
    ــ آهان ! حالا فهمیدم !نکنه فکر می کنید که مردم با این نگاه هاشون دارن فکر می کنن که ما زن و شوهریم ،آره ؟
    الکی اخم می کرد و روش و بر می گردوند تا سرخ شدن صورتش و از شرم نبینم .مثل دختر بچه ها لباش و گاز می گرفت و سعی می کرد به صورتم نگاه نکنه. کار دنیا رو ببین اونی که باید خجالت می کشید و حرفاش و قر ، قره می کرد و بعد می پاشید بیرون ، صاف زل می زد تو چشش و با پر روئی می گفت :
    ــ ایول بابا ، حالا فهمیدم ! گفتم چرا مردم اینجوری نگامون می کنن آ . حتماً با خودشون می گن حیف این دختر خوشگله نیست دادنش به این پیرمرد زپرتی؟
    با اخمای الکیش جلوی خنده اش و می گرفت و می گفت :
    ــ پیرمرد زپرتی باباته ، خانم خوشگله ... پس زن من و ندیدی ...؟؟؟ تو خوشگلی تکه !
    ــ بعععععله ، می دونم... می گفتن مال باغ ونکه !
    ــ اما حیف مثل دخترش ، خیلی کلکه !
    ــ آخه بابای دخترش ، خوردنی چون زال زالکه !
    ــ اما خود دختره عین لک لکه !
    تا سوار اتوبوس شده و از هم جدا بشیم .با اشعار آبدوغ خیاری همقافیه که بابا هم تو ساختنش استاد شده بود ، کلی سربه سر هم می گذاشتیم .
    منتظر بود طبق معمول همیشه ، دستم و جلو ببرم و بازوش و به اسارت دستام دربیارم . اما بی توجه به انتظارش با فاصله ،کنارش ایستادم و با گام های بلند سریع تر از اون به اونطرف خیابون رفتم . بابا وقتی دید اخم هام تو هم رفته و لب و لوچه ام آویزون شده ،فهمید که دلخورم و تو قهرم .جلوی ماشین ها رو گرفت تا به جای سوارشدن به اتوبوس ، با تاکسی برگردیم .بمیرم براش ،کرایه ی سه نفر و حساب کرد تا آقای راننده کسی رو روی صندلی عقب سوار نکنه . مثلاً می خواست راحت باشم . اما من که می دونستم تو دلش چه خبره !هم طاقت قهر و اخم و تخمم و نداشت .هم می خواست قبل از رسیدن به خونه ، حرفامون و با هم جور کنیم . مثل اینکه تازه دوزاری ایش افتاده بود . حیرون مونده بود این خبر و چه طور به گوش مامان خانومم برسونه !
    " از اون حیرون ترم وقتی می شد که بفهمه قصد ندارم این بار پشتش دربیام و جلوی مامان گلی ازش حمایت کنم ." خود کرده را خود چاره نیست " حالا که اون خیانت کرده بهم و با آقای رئیس سازش کرده ! منم می رم توجبهه ی مامان خانم و حالش و با هم جا میاریم . "اینجوری یادش می مونه دیگه تصمیم های عجولانه واسه ی من نگیره . "
    [ گنه کرد در بلخ آهنگری به شوشتر زدند گردن مسگری ؟؟؟بابای بیچاره ات چه گناهی کرده ؟ اون مارمولک موزمار معلوم نیست با چه زبونی بدبخت و خام کرده ؟خودمونیم آ ...چه راحت لم بابات و بدست آورده ! هر چی می گه انگار وحی مُنزل صادر شده بابات دست به سینه اطاعت می کنه !]
    [ای بابا ، مگه چیکار کرده بدبخت ؟؟؟ دزدی کرده ، هیزی کرده ... ؟؟؟ یه تقاضا داشته که مثل آدم از بابات خواهش کرده ، قتل که نکرده !!!]
    " ساکت ، خفه شین بینم !!! آخه چند نفر به یه نفر ؟ خاله خوش وعده چپیدین تو مغزم که چی ؟ نمی ذارین ببینم چه غلطی باید بکنم ؟! "
    به ظاهر خونسرد و بی خیال نشسته بودم و دستام و چلیپاوار تو سینه ام جمع کرده بودم و سر مم کجی تکیه داده بودم به صندلی . بر خلاف جهت نگاه مهربونش ، چشم به بیرون دوخته بودم .
    [آخه میگن : "آرامش خاصیت قدرتمندانه ".تو هم که قربونش برم ، خدای جذبه ای ! ]

    در ظاهر چهره ی آرام و صبوری از خودم براش به نمایش گذاشته بودم که پی به آتشفشان درونم نبره . هرگز بهش بی احترامی نکرده بودم و نمی خواستم چیزی بگم که دل مهربونش بشکنه !، اما در درونم غوغای عجیبی بر پا شده بود انگار یکی تو دلم رخت چنگ می زد .
    [ خاک تو گور بدبختِ گدات کنم . تو دلت اَم ماشین لباسشویی نداری ؟!]
    خشم و ناراحتیم از دست تصمیم های عجولانه ی بابا از یک طرف ! از طرف دیگه دلهره و اضطراب از ورودم به مکانی ناآشنا و غریب ،قلبم و تو مشت شون گرفته بودن و بشدت می فشردن . از اینکه تنها باید به خونه ای می رفتم که هیچ کس و توش نمی شناختم ،از همین حالا زَهره ام آماده ی ترکیدن بود .وقتی تصور می کردم دارم وارد خونه شون می شم و آدمایی که نمی شناسم جلو روم ، ردیف ایستادن .خود به خود از ترس چشام بسته می شد تصورش هم نفس گیر بود وای به حال واقعیت ! احساس خفگی داشتم و نفسم بالا نمی اومد . انگار یکی با قدرت دستاش و دور گردنم انداخته بود و گلوم و می فشرد . آخه منه بقول مریم "بچه ننه" کی و کجا تنهایی رفته بودم مهمونی که این دفعه ی دومم باشه . نمی دونم باعث این حالت های بدی که در وجودم به وجود اومده بود ،کدوم شون بودن؟! گلگی و کدورت از بابا که بندرت کاری می کرد از دستش دلخور شم ؟ یا احساسی که سرگردونم کرده بود و نمی دونستم عشقِِ یا نفرت ؟!
    "اگه ازش متنفرم و بدم میاد ،چرا پس تا چشم به هر طرف می گردوندم ، تصویر چشای زلال و معصوم خاکستری رنگش به نظرم میاد ؟! اگه ازش خوشم میاد و دوسش دارم ، چرا فوراً ازش شاکی می شم و دلم می خواد سر به تنش نباشه ؟! هر چی ته و توی دلم و می کاویدم و بالا پایینش می کردم تا یه راه درست و حسابی برای رسیدن به احساس واقعی ام پیدا کنم . همه ی راه ها به بن بست می رسید .یا می خورد به جاده خاکی !
    [خاک تو گورم . آخه توی بی احساس که همه رو دست می انداختی و عشق و عاشقی رو باور نداشتی ، کی و کجا چش من و دور دیدی ،کلاه به این گندگی رو گذاشتی روسر مبارکت ؟! تازه داشتی با پرداخت خرده بدهی ها و سر و سامون گرفتن و کار و بار بابا یه نفس راحت می کشیدی !انگار خوشی بهت نیومده و دائم باید فکر و ذهنت درگیر یه ماجرایی باشه !
    به هوای چرخوندن گردنم و شکستن قولنجش ،سرم و چرخوندم و زیر چشمی ،نگاش کردم . منتظر چشم به دهانم دوخته بود و ناشکیبا با باز و بسته کردن انگشتای دستش و بازی کردن با دگمه ی سر آستین پیراهنش ،بی تابی اش رو نشون می داد .ترجمه ی حالت های مختلفش مثل آب خوردن بود برام . دلش می خواست بدونه با آقای امین چه صحبتی کردم و این قهر و کدورت و سکوت از کجا آب می خوره . می دونستم آقای امین همه چیز و براش تعریف کرده ،پس نیازی نبود بیشتر از اون چیزی که اون بهش گفته ، چیزی بدونه .با اینکه بروش نیاورده بودم که با تصمیم عجولانه و دادن رضایت شتاب زده اش چطور قلب و روحم و شکسته و با دستای خودش تو دردسری انداختتم که بزودی متوجه ی عواقب اون خواهد شد .عواقب خطرناکی که تمام حس های بدنم اون و بهم اخطار می دادن !!! اما می دونست حسابی از دستش شکارم !
    فقط امیدم به این بود که زمانی که در منزل شون هستم و با میهمان خارجی شون به سر می برم .خودش حضور نداشته باشه و به هیچ وجه با هم مواجه نشیم . چرا که مطمئن بودم کنترل احساسات ضد و نقیضی که هر دم به سویی می کشاندم ، از دستم خارج خواهد شد و " ترسم به مکه نرسی ای اعرابی .... کاین راه که می روی به ترکستان است ... !!! ".
    هنوز که از احساسات متغیر خودم اطمینان کامل نداشتم ،اعصابم کشش خوندن و مرور درس ها و جزوات ترم قبلی مو نداشت .گرایش هایی که من و به سمت اون سوق می دادن باعث شده بودن تمام فکر و ذکرم معطوف به اون شن و ذهنم فضای خالی برای یادگیری و یادآوری درس هایی که خونده بودم نداشته باشه .
    بابا که رفتار و کردارم مثل یک کتاب باز براش قابل خوندن بود ،بخوبی فهمیده بود که از دستش دلخورم . برای رفع دلخوری ام ،تو آسانسور که بودیم تعارفم کرده بود از شیرینی فروشی نزدیک محل کارمون یکی از اون پلمبیرای الگانس که عاشقش بودم و مهمونم کنه .خودش هم از خوردن اونا بدش نمی اومد و با اینکه دلش نمی اومد بدون حضور مامان خانم چیزی بیرون از خونه بخوره . اما به هوای این که خوردنی ای که برام خریده به دلم بچسبه برای خودش هم سفارش می داد . البته بابا فرانسویش و دوست داشت. با این که با شنیدن اسمش حس ذائقه ام تحریک شده بود و زبونم که ساعت ها می شد به تلخی می زد خود به خود شیرین شده بود . اما برای اینکه بابا رو از خوردنش محروم کنم . قبول نکردم و با بدجنسی گفتم ترجیح می دم زودتر برسیم خونه تا کارام و سریع ترانجام بدم و بخوابم. باید صبح بتونم سرحال و آماده از جام پاشم که برم خونه ی مردم .بمیرم براش ، چه ضد حالی زدم بهش. فکر می کرد با شنیدن اسم اون دسرای خوشمزه آب ازدهنم راه می افته و اخمام از هم باز می شه !
    متوجه ی کنایه ی تو حرفام می شد و ترجیح می داد فعلاً چیزی بروش نیاره . با اخلاقم بهتر از خودم آشنا بود .می دونست با خودم درگیرم و حسابی اعصابم خراب شده و حال درستی ندارم ! وگرنه محال بود از خوردنش صرف نظر کنم . سرتاسر راه صورتم و به سمت خیابون برگردونده بودم و هر چی می گفت محلش نمی کردم . هر کاری می کرد تا سر حرف و باز کنه و بفهمه نظرم چیه و با آقای امین چه صحبتی کردم .رغبتی برای ادامه ی گفت و گو نشون نمی دادم و با جواب های کوتاه و مختصر پاسخش رو می دادم . با اینکه خودم و متقاعد کرده بودم کاری که در حقم کرده از روی حسن نیتش بوده ، امابرام خیلی گرون تموم شده بود که بدون نظر خواهی از من ، رضایتش و به اون عوضی اعلام کرده بود .نمی دونم چم شده بود .با اینکه عاشقش بودم و از قیافه ی مظلومی که به خودش گرفته بود ، دلم واسش ریش می شد و می خواستم تو بغل بگیرمش و حسابی گونه های زبرش و با ته ریشی که داشت ، بچلونم .اما خودم و به سختی کنترل کرده بودم و قادر نبودم دلخوری ام و ازش پنهون کنم .
    هر چی با خودم فکر کردم و به سوابق رفتار و کردارش در رابطه با خودم نگاه کردم با توجه به حساسیتی که روی من داشت . هیچ جوری کار امروزش برام قابل درک نبود . آخه با خودش چه فکری کرده بود ؟ رو چه حسابی به راحتی رضایت داده بود ؟!
    [ ترو خدا نگو که بدت اومده و یه همچی چیزی رو از خدا نمی خواستی ... برو کلک ... من که قلقلکای ته دلت و بخوبی احساس می کنم . واسه من یکی جانماز آب نکش . همین الان که چشات و بسته بودی ،بدون عینک مخصوص هم ، سه بُعدی می دیدم اون تخیلات رنگی قشنگ ، اما ممنوعه ای رو که جلوی چشات یکی یکی رژه می رفتن و ...!نزار دهنم و باز کنم و بگم تو کدوم تصویر محکم تر و آبدارتر از اون یکی تصاویر می بوسیدیش .تازه عکسات با آهنگی که به تازگی اجرای جدید شده ،میکس شده بودن و آهنگ نی ناش ناشم داشتن .
    دوسِت دارم می دونی . که این کار دله گناه من نیست ... تقصیر دله !!! عشق تو دیوونه ام کرده ... بی آشیونم کرده ... نام تو نازنینم ورد زبونم گشته !!!
    " گمشو دیوونه !!! این تویی که داری زور زورکی من و می چسبونی بهش .کور بودی ؟ ندیدی وقتی گفتم قبول . دیگه یه ذره هم نگام نکرد .می خواستی به جای عینک سه بعدی ، عینک ذره بینی ات رو بزنی تا بهتر ببینی ! اون می خواست فقط خرش از رو پل رد شه .که با ندونم کاری بابا براحتی رد شد .فکر کردی عاشق چش و ابرومه .فکر می کنی اگه نظری بهم داشت ،حاضر می شد این طوری و با این عنوان ( دیلماج ) من و ببره تو خونه شون و به مامانش معرفی کنه . خاک تو گورم . لیاقتم همینه . اون همه آدم خودشون و واسم می کشتن محل شون نکردم . اونوقت واسه کی خودم و مچل کردم !تو هم خواهشاً یا خفه شو یا سکوت کن تا ببینم چه خاکی باید تو سرم بریزم ! "

    [ چیه ؟مگه دروغ گفتم ؟ چون حرف حساب می زنم ، باید خفه بشم ؟ هر چند تو حق داری جونم . بایدم تکذیب کنی .تقصیر نداری !اگه اون همه سخت نگرفته بودن و هر چیزی رو واست گناه نمی کردن و برای یه نگاه کوچیک حواله ات به آتیش جهنم نبود . عشق و علاقه ات رو نسبت به اون کتمان نمی کردی ، این جوری امیال خفته و غریزه های سرکوب شده ات فرصت نمی کردن در درونت بیداد کنن . ]
    " چرا دست از سرم برنمی داری ؟ چه عشقی ؟ چه علاقه ای ؟ وقتی اون تره هم برام خرد نمی کنه و قدمی به سمتم برای ابراز علاقه اش بر نمی داره ، برای چی باید بهش فکر کنم ؟مگه دیوونه ام بهش فکر کنم . کدوم دفعه ،کدوم بار ، تو کدوم فیلم ، نشستم و صحنه های عشقولانه اش و نگاه کردم که تو اصرار داری به من بقبولونی دیدن این تصاویر تو ذهنم عمدی بوده؟ بخدا دست خودم نیست . من حتی نمی خوام بهش فکر کنم . نمی دونم چطور تمام افکارم منتج به نام اون می شه ؟ مگه کم بهم ابراز علاقه شده که حسرت یه حرف یا یه نگاه عاشقانه رو داشته باشم . با تمام نفرتی که ته دلم نسبت بهش احساس می کنم . نمی دونم چرا تمام فکر و ذکرم صاف و مستقیم می دویه میره به سمتش ؟
    [ آره جون خودت تو یکی که راست میگی ! گله داشتم ، رمه داشتم ، پشت کوه کنگر می کاشتم . سگم آب یخ می خورد ، خودم حسرت اش و داشتم ...!!! ؟ تو که اصلاً نمی خوای به اون فکر کنی !؟ ]
    دو سه تا خیابون مونده به سر کوچه مون بابا از تاکسی آخری که نشسته بودیم ، پیاده شد تا ازمغازه ی مرغ فروشی آقا سید که می گفت انصاف داره و برای سنگین تر شدن وزن مرغاش آب نمی بنده بهشون ، برای شام امشب مون خرید کنه . وقتی بقیه ی پول کرایه رو از آقای راننده پس می گرفت . با لحن سرد و قیافه ای که گرفته بودم گفتم :
    ــ یه سر میرم خونه ی مریم اینا و زود برمی گردم .به مامان بگین اگه دیر کردم نگران نشه . نمی خوام کسی دنبالم بیاد . خودم برمی گردم .
    حالا که نسبت بهم بی خیال شده بود و فرقی نمی کرد براش ،کجا و به خونه ی کی می رم . پس دلیلی نداشت نگران بشه برام و از تنهایی اومدنم تو تاریکی هوا بترسه .
    الهی قربون چشای غمگین و آزرده اش بشم که براحتی می تونستم حرفای دلش و توش بخونم . یه دنیا گله و شکایت و بزرگوارانه توش قایم کرده بود .
    می خواستم سر کوچه مون پیاده شم و برخلاف گفته ام به بابا ، برم خونه ی خودمون و دل نگرانش نکنم . در اصل حالشم نداشتم برم پیش مریم و با نیش و کنایه و متلک های آبدارش مواجه بشم . .در طول راه ،انقدر با خودم کلنجار رفته بودم و حرف از یاسی خانم شنیده بودم که حال و حوصله ی خودم و نداشتم چه برسه به زخم زبونای مریم خانوم !
    تا خواستم به راننده اشاره کنم سر کوچه مون نگه داره .با دیدن اکبر سیا و دارو دسته اش ، دوباره تغییر عقیده دادم و تا رسیدن به سر خیابون مریم اینا سکوت کردم. حتی اگه کتکم می زد بهتر از این بود که با قیافه ی طلبکارانه و حق به جانب اکبر آقا روبرو بشم .از روز خواستگاری کذایی اش به این ور تا چشش بهم می خورد ، به جای التماس و خواهش و قربون صدقه رفتنای همیشگی اش ، روز خواستگاری هم نه ... روز بله برون و برام تعیین می کرد .انگار بله رو ازم گرفته بود . می گن رو بدی ،آسترم باید بدی . نقل این باباست . حالا که پاش به خونه مون باز شده بود فکر می کرد دیگه کار تمومه و اختیارم افتاده دستش .بقول مامان شانس آورده بودم ! اگه زور نداشتم ، یه زبون یه متری داشتم که جور کم قوتی بازوم و بکشه ! آخ آخ !!! اگه آدم عاجزی بودم و مجبور بودم سر تسلیم به اوامرش فرود بیارم ...گمونم شیش تا شکم تا حالا زاییده بودم براش !




    ***
    ویرایش توسط ترنج خاتون : 1390,11,28 در ساعت ساعت : 22:11

  17. 194 کاربر از پست ترنج خاتون تشکر کرده اند .

    !!!mah!!! , #لـــــــــیلا . م # , **Silver Star** , *RaHa2* , *رویا* , +Neda+ , --Nila-- , .maryam. , .parniya. , 2rrin , 6236sara , 7toranj , :.happy girl.: , @ DINA @ , abby7 , angel04 , arman_iran , arshan_2010 , asal Queen , asal-1412 , ash.1 , ashkannia , atefeh_49 , ayandeh1 , ayda90 , azam 24 , b3251 , Banooye Koochak , baran_1990 , baroon12 , Behnoush , betiya , blub2000 , blue69 , coral , dokhtar baran , elham*d , elmira.t , esike , fadai , famdavari , fanoos_68 , fariba48 , Farnaz , fatemeh.ss , fatima92 , fereshth , fk-osh-d , gandomsa , golnuosh , hanayi , hasti59 , hitana , homa41 , Hoopoe , hyunah , Inoosh , ir2007 , Irani , Just Say No , kandi201022 , katy , kiumars , latifa , leila.kh , leila93 , leilyk , lili 20 , lilipoot33_68 , magenta , mahdieh.k , mahnazmom , mahtab10 , malus , mansor64 , mansoure , mansuri , many22 , maryam.khakbaz , maryam63279 , matin_a , mehrnoush_re , mfr60 , mishkafeh , miss.no1.2004 , mo68 , monir1343 , M~SAMI , nadia1 , nahayat007 , NAJVA66 , nana22 , nanazkhanoom , Nas.noor , nasrin22 , nasrin44 , nlp16001 , omidi , orkidehyesurati , pariedarya , peymaneh , pr.delafrouz , rahaiii , rahha , rashno , reem1368 , roshan* , roya1365 , roya62 , s.d.yeganeh , Sahar.M , sam85 , samir , Samira_Sabbaghi , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sara.HB , saratab , Satiya , sedena , sefid65 , serendipity6812 , serentipiti , SETARE SOHEYL , setare.jaberi , shahtut , shanti , sharafi , sharghi , shatot , sh_karan , Siahosefid , sun-banoo , sydney , szszsz , S_64 , T T--THR , tama1011 , tannaz22 , TanNazZz , tara010 , tatar , tenten , tondar1365 , white rose , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , Z.BITA , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , ziglernata , zina , ~*SaHaR*~ , ~Tulip~ , آبجی خانم , آرام25 , آنی گل , آنیتا , اسمون ابری , اقاقی , باربارا , بازیگوش , برادپیت , تریلوبیت , توکا , رژلب , زوها , س_م_م_ , سرتق , شكوفه هاي گيلاس , شمیم کوچولو , شهرزاد ن , غزال- ارشیا , فانتین , فرشته تيموري , لعیا , م.م.ر , مرضی2 , مهتا 1090 , مهستی , مژگان حضرتی , نامی , نسيا , نصرا... , هادیانا , هانیه نیکو , هدیه , ویولون , یاسی جان , یگانه , ♣ Elvira ♣

  18. Top | #80

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1389
    نوشته ها
    890
    میانگین پست در روز
    0.63
    محل سکونت
    خواب خوش شاپرک
    تشکر از کاربر
    40,089
    تشکر شده 67,448 در 1,331 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ــ به به یاسی خانم . پارسال دوست و امسال غریبه . ببینم ذلیل نمرده ، بازم کشتی هات غرق شده اومدی اینجا ؟ مگه من شرکت بیمه ام که زرتی می دویی میای واسه گرفتن خسارت ...؟!
    خیلی وقت بود فرصت نکرده بودم ببینمش و حق داشت گلگی کنه . خودش بارها به شرکت زنگ زده بود و تلفنی احوالم و پرسیده بود . با اینکه خانم وکیلی گفته بود مشکلی نیست و می تونم از شرکت به هر جایی که خواستم زنگ بزنم . اما می دونستم اگه مریم بفهمه همچی اجازه ای دارم .هر دقیقه و ساعت توقع داره بهش زنگ بزنم . کار و بارم و باید ول می کردم و می شستم پای حرفای صد من یه غازش ! بنابراین مجبور شده بودم به دروغ بگم از شرکت نمی تونم باهاش تماس بگیرم . همین طوری یکی دو روز در میون که خودش زنگ می زد ،با چرت و پرت گفتن هاش دو ساعت مخم و می خورد .وقتی بعد از دوساعت من و من کردن جریان و براش تعریف کردم ، محکم زد تو سرم و گفت :
    ــ خاک تو گورت ،نگفتی شاید این یه بهانه اس تا تو رو بکشه تو خونه شون و خفتت کنه بیچاره ؟
    سرم و که بدجور درد گرفته بود مالیدم و با ناله گفتم :
    ــ آخ آخ !!!... عجب خری هستی ها !... چرا می زنی تو سرم ،دیوونه ... الهی مهرداد خانت سرش بشکنه که هر چی درمیاره میده تو کوفت می کنی که این جوری زور و بازوت زیاد شده . خوبه حالا چند وقته من و ندیدی این جوری ازم پذیرایی می کنی ؟ !...پشمالو ...اوخ ، اوخ ...چه دست سنگینی داره ! ابراز نگرانی دردناکت و برای مهرداد جونت نگه دار . اگه اون بلایی سرم نیاره تو با این ضربه ای که زدی ،ضربه مغزی ام کردی رفت . دیگه پام نمی رسه به خونه شون !
    ــ دیوونه ، عوض تشکراتشه ! این و زدم تا اگه مغزت تکون خورده و جابه جا شده ، برگرده سر جاش . به جون خودم اگه باباتم این جا بود یه مشت هم می زدم تو سر اون . یعنی چی ؟ اینجا که می خوای بیای ، دو ساعت باید التماس کنی و یه دقیقه نگذشته ، صد تا بادیگارد می فرستن دنبالت . حالا یه کاره می فرستت جایی که معلوم نیست کجاست ؟!
    ــ اِ همچی می گی که انگار داره می فرستدم کشتارگاه ؟!
    ــ بدتر از اون . غیرتش کجا رفته ؟... فقط واسه ما گدا گدوله ها تعصب داره ؟ به بچه مایه دارا که می رسه دست و دلباز می شه ؟!
    ــ هو ... مریم خانم درست صحبت کن آ... داری راجب بابام این حرفا رو می زنی ؟
    ــ نه واسه سبزی فروش سر کوچه مون !معلومه دیگه ...! آخه لج آدم درمیاد . ترو خدا می بینی ؟ پولدارا همه جوره شانس دارن ! یادت نیست سر خریدم چقدر التماسش کردم اجازه بده ترو هم شام خونه ی پدر شوهرم ببرم ، نذاشت که نذاشت. گفت نمی دونم خونه شون کجاست . آدرس که دادم ، گفت نه ... بده ، زشته ،...یاسی بیاد بگه چه کاره ته . خوبیت نداره !
    با اخم نگاهش کردم و گفتم :
    ــ پس یاد دق دلیات افتادی . نگران من نیستی ؟
    ــ یاسی بخدا یکی دیگه می زنم تو سرت تا آدم شی آ !!!
    ــ غلط کردی ...ده تا هم بزنی آدم نمی شم ،... چون حــــوّااام !
    منتظر یه جرقه بود که براحتی براش زدم !
    غش غش خندید و گفت :
    ــ مسخره !!! ...یه ذره اومدیم تریپ جذبه برداریم نذاشتی آ !!!حالا راسی راسی فردا می خوای بری خونه شون ؟ نمی ترسی ؟
    ــ از خودش که نه . تو این دو سه ماهه بقدر کافی شناختمش ؟... خره چرا این جوری نگام می کنی . خوب شناختمش دیگه !
    ــ خر تویی اِشّک . هفت هشت ماهه دارم با مهرداد جونم زندگی می کنم و دم به ساعت تو بغلشم ، هنوز نشناختمش !...
    ــ خاک تو گور بی عفتت ... ببین دهن منِ ِ آفتاب مهتاب ندیده رو چطوری وا می کنی...اگه هی نپری تو بغلش و اون جاهایی رو که باب میلته نشناسی ، شاید یه چیزی از اخلاقش ، دستگیرت می شد .
    ــ حالا خودت سایه خانم، جون بابات و قسم بخور که بدون این که پریده باشی تو بغلش ،اخلاقش و شناختی !؟
    ــ عجب رویی داریا ! من الاغ بگو که پاشدم اومدم اینجا تا دلم باز شه ...
    ــ غصه ی دلت و نخور عزیزم . خوب جایی اومدی . همین دیشب مهرداد جونم یه ظرف از این لوله باز کنای تاپ خریده . میگه کارباز کردنش حرف نداره .سه سوته همه چی تو لوله حله .برم بیارم یه کم بریزم تو حلقومت تا کار دل تو هم حل شه .
    ــ کجا دیوونه ؟
    ــ نترس بابا . کار دل تو با رفتنت به خونه ی این بابا ...متینه ... امینه ...زمینه ... چی چی بود اسمش ، آخرم یاد نگرفتم ... حله آبجی !برم یه چای لب دوز و لب سوز و قند پهلوی هزار بار جوشیده بیارم برات ، تاشاید مغر آفتاب مهتاب ندیده ی خشکیده ات ، تر بشه !بعداً قر نیای برام ازت پذیرایی نکردم .
    دم در که رسید خنده ی موذیانه ای کرد و با هر هر گفت :
    ببین ...اگه هنوز باز نشده تلمبه همین جا دم دستِ ها... تعارف نکن .
    ــ کوفت ، رو آب بخندی . پشمالو !
    از داخل پاگرد جلوی درش ،نرفته برگشت . آخه آشپزخونه اش بین پاگرد اول و دوم تو راهرو قرار داشت . در حالی که از ترس و نگرانی درون چشاش به خوبی احساس وحشتش رو می خوندم به حرف اومد و با صدایی که می لرزید ، گفت :
    ــ یادته اون روزکه اومدی و گفتی استخدام شدم ، چی بهت گفتم ؟!
    نگاه استفهام آمیز و پرسشگرم و به چهره اش دوختم و چون بیاد نمی آوردم منظورش کدوم یکی از اون مزخرفاتی بودکه بین مون رد و بدل شده بود با تمسخر گفتم :
    ــ نمی دونم منظورت کدوم حرف اته! اونروز واسم خیلی تخم کردی !
    با اخم گفت :
    ــ گم شو .جاده خاکی نزن !خوبم یادته ! نگفتم مواظب باش ،میون عشق و نفرت فاصله ایست به باریکی یک تار مو ...؟؟؟... و حالا احساس می کنم اون تار مو پاره شده ، همینطوره ؟؟؟
    بدون اینکه منتظر پاسخم باشه .پشتش و کرد و رفت .
    این جهان کوه است و فعل ما ندا ......... باز می گردد نداها سوی ما
    هنوز یکساعت از رنجوندن پدرم نگذشته بود که دوست عزیزم و از خودم رنجوندم و حال خودم گرفته شد . مگه می شد بعد از این همه وقت از چشای هم حال هم و درک نکنیم . چقدر سریع پی به احوالات درونم برده بود و من با لاپوشانی احساساتم از او ، می خواستم فریبش بدم . این اولین باری بود که چیزی رو تو زندگیم ازش پنهان می کردم . حق داشت دلگیر باشه . بازم به معرفت اون که تو ذوقم نزد و مراعاتم و کرد . اگه من بودم کلی اخم و تخم و قهر و مَر می کردم که چرا من و محرم اسرارش ندونسته و حرف دلش و بهم نگفته !

    ــ یاسی به جون مامانم همچی می زنم تو سرت که صدای سگ بدی آ... ترو خدا دلم ترکید از بس گریه کردی ... بابا غلط کردم ، گه خوردم... بسه دیگه ، چشات ترکید بخدا .
    کاش نمی ذاشتم حرف بزنی آ ... الهی بمیرم برای دل کوچولوت ...
    آخه دیوونه ، این همه حرف و واسه چی تلمبار کرده بودی رو دلت ... مگه چی شده بود ... همه روزی هزار بار عاشق می شن و فرداش به سلامتی سه قلو فارغن... حالا یه بار تو عمرت مزه ی عشق و چشیدی ، این که دیگه خجالت نداره ... فکر کردی پیشم کوچیک میشی ، از ابهتت کم میشه ؟...خیلی دیوونه ای ... من که ترو مثل کف دستم می شناسم . احساس کرده بودم یه طوری شدی ، اما از بس سرد و یخی باور نمی کردم !
    بخدا کم کم داشتم نگرانت می شدم .والله این آقای امینی که مامان و بابات ازش تعریف می کنن اگه الان نمی گفتی احساست باهاش درگیر شده ...باور کن شک می کردم که یا سرد مزاجی ...یا شایدم ... هو ...سرت رو پامه ها ...گازم نگیری یه وقت ... همجنس گرایی ...!!!
    در اوج گریه سرم و بلند کردم و گفتم :
    ــ چی ؟؟؟
    ــ نخودچی ، پیچ پیچی ، آرپیچی !!! ... چیه ؟ گفتم پام و گاز نگیر. مگه چی گفتم ؟قرار بود یه جنسی بگیری برام . اون جنس اِ چی بود ؟؟؟

    آخیش چقدر خوب شد رفتم خونه شون . با اینکه کلی همدیگه رو زدیم و خندیدیم و گریه کردیم ، اما احساس می کردم بعد اعترافی که پیشش کردم روحم سبک شده و از احساس گناهی که دچار عذاب وجدانم کرده بود خلاص شدم .با تمام شوت بودن و سبک مغزی ایش به قول خودش گاهی حرفایی می زد که تو هیچ کتاب فیلسوف خردمندی ،گیر نمی آوردیمش . از دید او احساس علاقه ام به او که از هر نظر دریافته بود مرد کاملیست . یک احساس منطقی و عقلایی بود . چرا که اگر غیر از این بود به عقل و احساساتم شک می کرد . حتی غرایز جنسی خفته ی بیدار شده ام براش قشنگ و هیجان انگیز بود . بازم طبق راهنمایی های فیلسوفانه اش تشویقم کرد از همین غرایز جنسی و حیله های مکارانه ی زنانه ام به اضافه ی زیبایی حیرت برانگیزی که اون رنگ و لعابش اَم زیاد می کرد استفاده نموده و به هر وسیله ای شده پوزه ی مردک مغرور آقای امین رو به شدت به خاک بمالونم و بعد هر دو مون به ریشش قاه قاه بخندیم .

    کنار بابا راه خونه رو طی می کردیم .طاقت نیاورده بود و با این که به خواسته ام احترام می گذاشت یا ازم حساب می برد اما بازم دنبالم اومده بود . از چشای قرمزم حدس زده بود دلم حسابی گرفته و ناراحتم . تمام طول راه ساکت بود و فقط گاهی دستش و پشت کمرم می گذاشت تا از کنار تجمعی که آقایان بیکار کنار مغازه ها ایجاد کرده بودند رد بشم .
    سر کوچه اکبر سیا با دیدن ما فوراً پاش و از رو دیوار برداشت و سلام کرد . آماده بود تا درخواستش و دوباره تکرار کنه . اما نگاهم که به صورتش افتاد . ساکت شد و کنار کشید تا راه عبورمون و باز کنه .
    اما تمام شب پشت پرده ی پنجره ی اتاقش کشیک رفت و آمدم و به حیاط می کشید و چون نگاهش نمی کردم ، تنها به دید زدن اکتفا می کرد.

    ***

  19. 179 کاربر از پست ترنج خاتون تشکر کرده اند .

    !!!mah!!! , #لـــــــــیلا . م # , **Silver Star** , *mania* , *RaHa2* , *ریحانه# , +Neda+ , --Nila-- , .maryam. , .parniya. , 2rrin , 6236sara , 7toranj , :.happy girl.: , @ DINA @ , abby7 , adobba , angel04 , arman_iran , aros , arshan_2010 , asal Queen , asal-1412 , ash.1 , ashkannia , atefeh_49 , ayda90 , azam 24 , b3251 , bahar ps , Banooye Koochak , baran_1990 , Behnoush , betiya , blub2000 , blue69 , coral , dokhtar baran , elham*d , esike , fadai , famdavari , fariba48 , Farnaz , fatemeh.ss , fatima92 , fereshth , gandomsa , golnuosh , hanayi , hitana , homa41 , hyunah , Inoosh , ir2007 , Irani , joojetighi , Just Say No , kandi201022 , latifa , leila93 , leilyk , lili 20 , lilipoot33_68 , magenta , mahnazmom , mahsa.s.t.n.y. , malus , mansor64 , mansuri , many22 , marmara25 , maryam.khakbaz , maryam63279 , matin_a , mehrnoush_re , mfr60 , mishkafeh , miss.no1.2004 , mo68 , monir1343 , M~SAMI , nadia1 , NAJVA66 , nana22 , nanazkhanoom , Nas.noor , nasrin44 , nlp16001 , omidi , orkidehyesurati , pariedarya , pr.delafrouz , rahaa_m , rahaiii , rahha , roshan* , roya1365 , roya62 , Sahar.M , samir , Samira_Sabbaghi , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sara.HB , saratab , Satiya , sedena , sefid65 , serentipiti , SETARE SOHEYL , shahtut , sharafi , sharghi , shatot , shimena , Siahosefid , silver moon , sun-banoo , sydney , szszsz , S_64 , T T--THR , tannaz22 , TanNazZz , tatar , tenten , tondar1365 , yalda1354 , yas baran , yas6662 , yasaman20 , yasamin_34 , Z.BITA , Zahra_niki , zeinab75 , zeinabjoon , zina , zohre74 , _Azadeh_ , ~*SaHaR*~ , ~Tulip~ , آبجی خانم , آرام25 , آمستريدا , آنی گل , آنیتا , اب و اتش , اقاقی , باربارا , بازیگوش , برادپیت , تریلوبیت , توکا , رژلب , زوها , س_م_م_ , شكوفه هاي گيلاس , شهرزاد ن , غزال- ارشیا , فرشته تيموري , م.م.ر , مرضی2 , مهتا 1090 , مهستی , مژگان حضرتی , نامی , نسيا , نصرا... , هادیانا , هانیه نیکو , هدیه , هلیایی , ویولون , یاسی جان , یگانه , ღ♥Mary★Joon♥ღ , ♣ Elvira ♣

صفحه 8 از 17 نخستنخست ... 456789101112 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رمان عشق دردسر ساز | زهرا.م کاربر انجمن
    توسط زهرا1372 در انجمن تایپ رمان
    پاسخ ها: 127
    آخرین نوشته: 1393,09,26, ساعت : 22:37
  2. معرفی و نقد رمان خوشگلی دردسر داره | سودابه آزاد کاربر انجمن
    توسط ترنج خاتون در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 348
    آخرین نوشته: 1393,09,02, ساعت : 09:57
  3. پاسخ ها: 14
    آخرین نوشته: 1393,05,27, ساعت : 12:06

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •