آپلود سنتر
ابزار
تور


نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 8 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 74
  1. Top | #1

    تاریخ عضویت
    1389,04,18
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    somwhere around here
    نوشته ها
    598
    تشکرها
    2,160
    تشکر شده 8,678 بار در 1,220 پست

    پیش فرض چیزی از نایت سایت | سایمون آر. گرین | تایپ

    سلام دوستای گل نودهشتی
    کتابی که میخوام براتون بذارم جلد اول از مجموعه 11 جلدی کتابهای نایت سایته. ترجمه و تایپ هم متعلق به سایت زیره
    lordza.blogfa.ir

    مشخصات کتاب هم به شرح زیره:
    چیزی از نایت سایت something from the nightside
    نوشته سایمون آر. گرین
    174 صفحه


    مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟
    بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !!
    بـاران کـه بـاریــد... چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه!!!
    خـورشـیـد کـه تـابـیـد... پـنـجـره ببـندم و تـاریـک !!!
    اشـک کـه آمـد... دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک !!!
    او کـه رفـت نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت

     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




  2. Top | #2

    تاریخ عضویت
    1388,12,25
    عنوان کاربر
    مدیر بازنشسته
    میانگین پست در روز
    3.77
    محل سکونت
    Neverland
    نوشته ها
    5,986
    تشکرها
    72,585
    تشکر شده 185,323 بار در 12,820 پست

    پیش فرض

    با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

    توضیحاتی راجع به کتاب،تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

    از فونتTahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه.

    کمتـر از 20 خط در هر پست قرار ندهید!

    ممنون

    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    از نگارش مطالب خلاف شرع در داستان ها بپرهیزید!

    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید][فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید][فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


  3. Top | #3

    تاریخ عضویت
    1389,04,18
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    somwhere around here
    نوشته ها
    598
    تشکرها
    2,160
    تشکر شده 8,678 بار در 1,220 پست

    پیش فرض

    فصل اول

    پول خودش وارد می شود

    كارآگاهان خصوصی در همه شكل و اندازه وارد مي شوند اما هيچ كدام از آنها مانند ستاره های
    تلويزيون نيستند. بعضي به كار بيمه مي پردازند، بعضی به امید يافتن مدا ركی بر ا ی طلاق در
    هتل های ارزان قيمت دوربين های مخفی كار می گذارند ، و عد ه ای لعنتی به موارد پيچيده ی قتل
    رسيدگي می كنند. بعضي از چيزهای تعقيبی وجود ندارد، يا نبايد داشته باشد . من؟ من چيزها را پيدا
    مي كنم. بعضي وقت ها ترجيحاً آن ها را پيدا نمي كنم، اما به قلمروها مربوط مي شود.
    در آن روزها علامت پوسته پوسته شده ی روی در نشان تحقيقات تيلر را نما يش می داد. من
    تيلر هستم . بلند، تيره اما خوش قيافه نيستم. زخم هايی كهن را مفتخرانه بر تن دارم و هرگز يك
    مشتری را مايوس نمي كنم. مشروط به اينكه آنها حداقل پولشان را بپردازند.
    اگر كمي مهربان بوديد ؛ از اين سو دفتر من جای دنجی بود، و اگر نبوديد جای تنگی به شمار
    مي آمد. من وقت زيادی را در آن جا می گذراندم . شايد يك عمر . يك دفتر با اجاره ای كم در
    منطقه ای ارزان نشين. تمام مشاغلي كه پيشرفتي داشتند اين محل را تر ك كرده بودند . فضای
    بيشتری بر ای كسانی از ما كه می خواهند در مناطق خا كستری قانو نی و غيرقانو نی فعا ليت كنند ،
    ايجاد می شد. حتي موش ها به جايی كه بيشتر شهری شده باشد، مي رفتند. همسايه های من يك
    دندانپزشك و يك حسابدار بودند، هر دوی آنها مصيبت زده و هر دوی آنها بيشتر از من پولساز بودند.
    آن شبی كه جوآنا برت برا ديدن من آمد، باران سختی می باريد. باران بي رحم، شد يد و سرد
    بود ، از ا ينكه در داخل و خشك بوديد احساس خو بی داشتيد. باید از آن به عنوان فال نيك نام
    مي بردم ، اما شايد، هرگز در دريافت اين نكات ظريف خوب نبودم. دير شده بود، از نقطه ای كه شب
    بر روز غلبه می يافت گذشته بود و ساكنان د يگر ساختمان به خانه هايشان رفته بودند . من هنوز پشت
    ميزم نشسته بودم . هنگامی كه آن مرد در گوشی تلفن من فرياد می كشيد. نيم نگاهی به تلو يزیون
    قابل حمل روی ميز با صدای كم شده می انداختم، او پول می خواست، احمق. من صد ايی غمخوارانه در تمام مواقع داشتم، منتظر او بودم تا خسته شود و برود . و سپس ، گوش من با شنيدن صد ای
    گام هايی در راهرو تيز شد، به سوی در دفتر من می آمد. استوار، بدون عجله... و يك زن.
    جالب بود . زن ها هميشه بهترين مشتری ها بودند . آنها می گويند كه اطلاعات می خواهند . اما
    بيشتر، چيزی كه می خواهند انتقام است؛ و هنگامی كه می خواهند پول بپردازند آنچه می خواهند يا
    آنچه نياز دارند را مطرح نمی كنند. و من بايد بدانم كه جهنم روح انتقام ندارد.
    گام ها بيرون در متوقف شد، سا يه ی بلند سوراخ گلوله ای كه بر روی شيشه ی برفك زده ی
    پنجره ی در بود را مورد مطالعه قرار داد . من حقيقتا بايد آن را می ديدم، اما قسمتيی از يك مكالمه
    خوب را ا يجاد می كرد. مشتری ها از حس كردن عاطفه و خطر هنگام كرايه ی يك كارآگاه خصوصی
    خوششان می آمد. حتی اگر چند كاغذ بدردنخور بخواهند. در باز شد و آن زن به درون قدم گذاشت .
    بلوند قدبلند خو ش رويی كه پول و كلاس مانند دود از او متصاعد می شد ، نگاهی سريع به مبلمان
    خرد شده و گچهای ترك برداشته ديوار دفتر من انداخت.
    لباس هايش ظرافت و سبك خاصی داشتند كه پول هنگفتی را فرياد می زد، وقتی نام من را
    گفت، تيزی صد ای اشرافی اش می توانست شيشه را ببرد . همچنين ، به نظر می رسيد كه يا بهترين
    پانسيون و مدارس را تمام كرده و يا درس های سخن وری بسياری را گذارنده است. شايد با صورت
    استخوانی سرد كمی قلمی به نظر می رسيد، اما با كمتر ين آرایش نشان می داد كه او هميشه
    خوش قيافه است تا اينكه ز يبا باشد . از طريق ايستادنش، طو ری كه خودش را نگاه داشته بود،
    مشخص بود كه فردی دمدمی مزاج اما كنترل شده است، دهان كاملا ثابتش نشان می داد كه مجبور
    به فرمان بردا ری است . من به چيزهايی مانند آن دقت می كنم. اين شغل من است . با بهترين حالتی
    از بی توجهی سرم را برا يش تكان دادم و با اشاره به او فهماندم كه درست مقابل میز من بر روی
    تنها صند لی د يگر دفتر بشيند. بدون استفاده از دستمالی برای تمیز كردن صند لی بر روی آن
    نشست. برای هوش سرشارش امتياز اضافی در نظر گرفتم . صداي پشت تلفن بيش از حد هيجان زده
    شده بود، با تهديد پول می خواست. تهديد هايی خيلی خاص . با زحمت صورتش را آرام، و حتی بی
    احساس نگاه داشته بود . هنگامی كه نگاهی به اطراف دفترم انداختم ، خيلی ساده میشد دفتر را
    همانطور كه او ديد، مشاهده كرد.
    يك ميز داغان، به همراه چندين كاغذ نشانه گذاری شده در درون و بيرون سينی های پرونده ها،
    يك كابينت دست چهارم و يك تخت سفری كه به د يوار چسبيده بود . پتوی كپه شده و بالش گود
    رفته روی تخت نشان می داد كه كسی مرتباً بر روی آن می خوابد ،. تنها پنجره پشت میز من
    ميله هايی از بيرون داشت و شيشه ی آن با سقلمه های باد تق تق آرامی می كرد. سوراخ هايی روی فرش كهنه د يده می شد، تلويزيون قابل حمل روی ميز من نيز سياه و سفيد بود، تنها نشانه ی رنگ
    روی د يوار اتاق من، تقويم هد يه شده ی دخترانه ای بود. جعبه های پيتزای خورده شده در گوشه ای
    روی هم پشته شده بود . برای فهميدن اين نكته كه اين جا فقط يك دفتر كار نيست و كسی اينجا
    زندگی می كند، نياز به هوش سرشار نبود . همچنين آشكارا واضح بود كه اين دفتر به محل كار كسی
    در اين روال كاری شباهتی ندارد.
    برای آنچه دلا يل خوبی به نظر می رسيد، من برای زندگی در دنيای واقعی انتخاب شده بودم،
    اما هيچ گاه آسان نبود.
    ناگهان تصميم گرفتم كه به اندازه ی كافی صد ای تلفن را شنيده ام. در همان آهنگ منطقی که اگر صح ح ادا می شد می توانست به را تی بر مردم تاثير بگذارد، گفتم:« ببين، اگر من پول داشتم، بهت می دادم، اما من پول ندارم . بنابراين تو می تونی يه شماره رو بگيری و وصل بشی، خوشحال می شم كه از راه قانونی وارد بشی. دراين مورد من می تونم همسايه م رو كه يك وكيله بهت پيشنهاد كنم. به كار احتياج داره، و وقتی هم بهش بگی كه می خوای پول گیر بیاری به قيافه ت
    نمی خنده. هرچند، اگر تو بتونی بيشتر صبور باشی، ممكنه پول زيادی گيرم بیاد... می دونی، برای
    فشار خونت اون هيجانات خوب نيست. من پيشنهاد می كنم كه نفس عميق بكشی و به كنار دريا
    بری. هميشه دريا برام آرامش بخش بوده... من در نهايت پولت رو بر می گردونم.»
    محكم تلفن را بر سر جايش گذاشتم و به بازديد كننده ام با ادب لبخندی زدم . در پاسخ به
    لبخند من، لبخندی نزد . فقط می دانستم كه بحثی طولا نی در پيش خواهيم داشت . با منظور خاصی زمزمه كنان به تلويزيون روي ميز من نگاه كرد... و من آن را خاموش کردم.
    به آرامی گفتم:« یه شریکه، بیشتر مثل یک سگ می مونه، اما خوبیش اینه که نیاز نیست به پیاده روی ببریدش.»
    لحن صدایش به گونه ای بود که برای مطلع شدن می پرسید، نه بدین منظور که توجه اش جلب شده است.
    « آیا هیچ وقت به خانه رفته اید؟»
    هم اكنون بين خانه های بزرگ، خالی و با چيزهای گران هستم. در كنارش، من اينجا را دوست
    دارم. همه چيز در دسترس هست و هنگا می كه روز به پايان می رسه، كسی مزاحم من نمی شه. البته
    اغلب.
    « من متوجه آن نمی شوم.» بینی اش را کمی بالا کشید و ادامه داد: « شما روی در دفتر خود یک سوراخ دارید آقای تیلر.»
    سرم را تکان دادم: « بیدها...»
    گوشه ی دهان قرمز تيره اش پايين آمد، برا ی لحظه ای فكر كردم كه می خواهد بلند شود و
    برود. من آن تاثير را بر مردم داشتم، اما او خودش را كنترل كرد و بهترين نگاه خيره ی ترسناكش را
    تحويلم داد.
    « من جوآنا برت هستم.»
    متعهدانه سرم را تكان دادم.« طوری گفتين كه انگار بايد چيزی برای من تداعی بشه.»
    کمی بداخلاقانه گفت:« برای هر کس دیگری، بله... اما خب، من فکر نمی کنم شما صفحه های اقتصادی را مطالعه کنید، می کنید؟»
    « نه تا وقتی کسی برای این کار به من پول بپردازد. باید متوجه شوم که شما پول دار هستین؟»
    « قطعا.»
    پوزخندی زدم.« بهترین نوع مشتری. چه کاری می توانم برای شما انجام دهم؟»
    به نرمی در صندلی اش جا به جا شد، كيف دستی بيش از اندازه بزرگ و سفيدش را محكم
    چنگ زده بو د . نمی خواست اينجا باشد و در مورد خوشايندهای من صحبت كند. شكی نبود كه او
    اغلب افرادی را برای انجام چنين كارهای ناخوشايندی داشت . اما چيزی او را اذيت می كرد. چيزی
    شخصی، چيزی كه نمی توانست به شخص ديگری اعتماد كند . او به من احتیاج داشت . من
    می توانستم بگويم... جهنم! در حال پول شمردن بودم.
    ناگهان گفت:« من به دنبال يك محقق خصوصی می گردم، شما... به من توصيه شده بودين.»
    من سرم را به نشانه فهميدن موضوع تكان دادم.« پس شما قبلا پلیس، و تمام آژانس های خصوصی را امتحان کردین، و هیچ کدام نتوانستند به شما کمک کنند. این نشان می ده که مشکل شما یکی از آن مشکلات معمول نیست.»
    سرش را با تحکم به نشانه تاید تکان داد.« همه ی آنها مرا مأ يوس كردند. حرام زاد ه ها پول
    من را گرفتند و چيزی به جز عذرخواهی به من ندادند. هر مساعدتی كه می توانستم انجام دادم، هر
    سرنخی كه داشتم دنبال كردم و درنهايت شخصی اسم تو را به من داد، من می دانم كه تو افراد را پیدا میکنی.»
    « اگر نرخ درست باشد، من میتوانم هرچيز يا هر كسی را پيدا كنم. اين يك هديه است، من تلاش گر، ترشرو و خيلي چیزهای ديگه كه با حرف ت شروع می شوند، و من تا وقتی كه چك ها به سمت من می آيند تسليم نمی شوم. اما، من كار بيمه انجام نمی دهم، در طلاق دستی ندارم، مشكلات جنايی را حل نمی كنم و وقتی بر روی سوژه ای كار می كنم آن را نمی شناسم . من فقط چيزها را پيدا می كنم، چه مايل به پيدا شدن باشن چه نباشن.»
    جوآنا برت بهترين نگاه سرد سرزنش آميز را نثار من كرد.« من خوشم نمياد برايم نطق كنند.»
    به آسانی لبخندی زدم.« در همه ی بخش های انجام وظیفه ام.»
    « و طرز برخورد شما هم برایم مهم نیست.»
    ـ برای خیلی ها مهم نیست.»
    او اين بار به طور جدی می خواست محل را ترك كند . من تلاش او با خودش را تماشا
    می كردم، صورتم آرام و سا كت بود، كسی مانند او اين راه را نمی آمد مگر اينكه واقعا بيچاره شده
    باشد.



  4. Top | #4

    تاریخ عضویت
    1389,04,18
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    somwhere around here
    نوشته ها
    598
    تشکرها
    2,160
    تشکر شده 8,678 بار در 1,220 پست

    پیش فرض

    در نهایت از روی اکراه گفت:« دختر من... گم شده، میخوام برام اون را پیدا کنی.»
    يك تصوير هشت در ده براق از كیف بيش از اندازه بزرگش در آورد، با ضربتی سريع ازعصبانيت، در طول ميز به سمت من سُر داد. بدون برداشتن عكس آن را دیدم. تصو يری از سر وشانه ی يك دختر نوجوان ترشرو كه عبوسانه به من نگاه می كرد، چشمان با ريكش در ميان موهای بلند بلوندش، مانند لانه ی موش بود. اگر به آن شدت اخم نمی كرد، زيبا می نمود.
    « اسمش کترین است، آقای تیلر.» صدای جوآنا برت آرامتر و بیشتر مطیع شده بود:« فقط به کتی پاسخ می ده، البته فقط وقتی بخواد جواب بده، پانزده ساله است، می ره تو شانزده سال، و می خوام که پیدا بشه.»
    سرم را تكان دادم، در بخشی آشنا با يكديگر بوديم. « چه مدت است که رفته؟»
    « فقط یک ماه.» مکثی کرد و بعد از روی اکراه اضافه کرد:« این دفعه.»
    دوباره سرم را تكان دادم. به من كمك می كرد كه متفكر به نظر برسم.« اخیرا چیزی باعث آشفتگی دخترتان شده است؟»
    « يك بار بحث شد . قبلش چيزی نگفته بوديم، خدا می داند. من نمی دانم چرا فرار می كند . او هرچيزی كه بخواهد دارد. هر چيزی.»
    دوباره دستش در كيف فرو رفت و اين بار با فندك و سيگاری بيرون آمد. سيگار فرانسوی وفندك طلا و منقش به مونوگرام بود. از همين رو من نرخم را بالا بردم . او با دستی استوار يگار راروشن كرد و سپس فوت پراكنده و عصبی از دود را در دفتر من پخش كرد. مردم در این گونه موقعيت ها نبايد دود می كردند. خيلی آشكارا بود . من زيرسيگاری ام را رو ی میز هل دادم، كه به شكل ريه انسان ساخته شده بود. دوباره عكس را مطالعه كردم. فوراً نگران كتی برت نشدم، به نظر می رسيد كه بتواند از خودش مراقبت كند، و هر كس د يگری، احمق بود اگر مزاحمش می شد. وقت آن بود كه تصميمم را برای پرسيدن چند سوال صريح عملی كنم.
    « پدر کاترین چطور؟ دخترتان چطور با او کنار می آید؟»
    « او اين كار را نمی كند. وقتی كه دو سالش بود آن خودپسند حرام زاده كه فقط از خودش آراستگی به جای گذاشته بود ما را ترك كرد. وكلايش به او دسترسی داشتند، اما هميشه به شدت از اين موضوع استفاده می كرد. من هنوز برای هزينه ی نگه داری به دنبال او هستم . البته به آن احتیاج نداريم، اما قاعده كلی چيز ديگری است . و قبل از اينكه بپرسيد... نه، او هيچ مشكلی با مواد مخدر، الكل و يا دوستان ناباب نداشت. من او را می فهميدم، هميشه از او مراقبت كرده ام و من ه يچ گاه كسی نبودم كه رويش دست بلند كند. او يك نق نقوی كوچولوی ترشروست.»
    برای لحظه ای چيزی در چشمش برق زد كه ممكن بود اشك باشد، اما آن لحظه گذشت . طوری كه انگار به مناظره ی او توجه نشان داده باشم، به پشت صندلي ام تكيه دادم. اما تا حدی گستاخانه به نظر می رسيد. جستجوی يك فراری موردی خيلی عادی نبود، اما اگر رخ می داد موارد را سريع حل می كردم و به پولم می رسيدم. و صورت حساب هايی بود كه منتظر پرداخت شدن بودند . سال خوبی نبود ... نه برای مدت طولا نی... به جلو خم شدم، آرنجم را به ميز تكيه دادم و صورتم را به حالتی جدی و متعهد تغيير دادم.
    « خب خانم برت، در اصل، آنچه كه ما فع ا داريم، دختر پولدار بی نوايی است كه فكر می كند همه چيز دارد جز عشق . شايد برای تنوع در خفا گدايی می كند، غذاهای باقی مانده را می خورد و نان می دزدد، در نيمكت های پارك ها می خوابد؛ خودش را با تمام چيزهای اشتباه گول می زند و فكر می كند كه ماجراجوی بزرگی است. در مكانی نمناك و با مردم واقعی زندگی می كند. از اجرای كامل فرمان های مادرش در امان است . من در مورد او چندان نگران نيستم. هنگامی كه شب ها كم كم سرد شوند، به خانه برخواهد گشت.»
    جوآنا برت، از قبل داشت سر آرايش شده به مدل مردانه ی گرانقيمتش را به نشانه نفی تكان می داد. « اين بار نه. قبلا افرادی كه هفته ها به دنبال او جستجو كردند را تجربه كردم و كسی قادر به پيدا كردن حتی يك رد از او نشد . هيچ كدام از ... قبلی ها، هيچ چيزي از او نديدند ، حتی با جايزه ی بيشتری كه من پيشنهاد داده بودم . مثل اين بود كه در زمين آب می شود. قبلاً هميشه موفق به پ دا كردنش می شدم. افراد من همه جا رابطه هايی دارند . اما اين بار، همه ی تلاش من برای نامی بود كه نمی فهمم. نامی كه توسط همان فردی به من داده شد كه اسم شما را داد . او گفت كه من دخترم را در... نايت سايد پيدا خواهم كرد.»
    دست سردی قلب من را فشار داد، به طوری كه راست نشستم. بايد می دانستم، بايد می دانستم.
    گذشته هيچ گاه شما را رها نمی كند، مهم نيست به چه فاصله ای از آن فرار كنيد.
    مستقيم به چشمهايش نگاه كردم:« از نایت ساید چی می دونید؟»
    شانه هايش را بالا نينداخت ، اما به نظر می رسيد كه می خواهد اين كار را بكند. من می توانم هر وقت مجبور باشم خطرناك به نظر برسم . با له كردن ته سيگار نيمه تمامش در جا س يگاری من بر لغزش اش فائق آمد، برای تمركز كردن روی پاسخ صحيح نمی توانست در چشمان من نگاه كند.
    دست آخر گفت:« هيچ چيز، حتی يك چيز لعنتی. من آن نام را قبلاً نشنيده بودم و بخشی از افراد من كه می شناختندش... درباره ی آن با من صحبت نكردند. وقتی آن ها را تحت فشار قرار دادم ، آن ها رفتند . مرا ترك كردند. از پول بيشتری كه قبلاً هيچ گاه در زندگی شان به دست نياورده بودند، دوری كردند. به جای اين كه در مورد نايت سايد بحث كنند ، به من نگاه كردند ، انگار من ... مر يض بودم. فقط به خاطر ميل به گفتگو درباره ی آن.»
    اگرچه صدايم هنوز جدي بود، اما آرام گفتم:« من متعجب نشدم.» کلمات گفتگوی خودم را با دقت انتخاب کردم.
    « نايت سايد، قلب تا ريك، پنهان و رازآلود شهر لندن است. دوقلوی ناشناخته ی لندن . جايی كه چيزهای وحشی در آنجا هستند. اگر دخترتان به آنجا راه يافته است، در مشكل بزرگی است.»

    جوآنا گفت:« به همين علت است كه پيش شما آمدم . من فهميدم كه شما در نایت سايد كار می کنید.»
    « نه، مدت طولا نی است كه اينطور نيست. من فرار كردم، قسم خوردم كه هرگز برنگردم . محل بدیه.»
    لبخند زد، به همان حالت آشنای قديمی برگشت:« آماده م كه خيلی سخاوتمند باشم آقای تيلر. چقدر می خواهید؟»
    روي اين موضوع فكر كردم. چه مقدار، برای بازگشت به نايت سايد... روحتان چند می ارزد؟ سلامت عقلتان؟ عزت نفستان؟ اما حالا ... كار خيلی سخت گير می آمد و من به پول احتياج داشتم . در اين قسمت لندن هم افراد بدی بودند و من از بعضی از آنها بيش از حد پول قرض كرده بودم . روی اين موضوع فكر كردم. يافتن يك نوجوان فراری نبايد سخت باشد. يك كار سريع "بروتو - بيابيرون"، شايد ورود و خروج من حتی قبل از اينكه كسی من را آنجا ببيند به اتمام برسد. البته اگر خوش شانس بودم. به جوآنا برت نگاه كردم و آنچه قبلاً مدنظر داشتم از او بخواهم، دو برابر كردم.
    « روزی هزار چوق، بعلاوه هزینه ها.»
    به صورت خودکار گفت:« پول زیادی است.»
    « دخترتان چقدر می ارزد؟»
    سرش را به تندی تكان داد، موضوع را تصد يق كرد. او واقعاً برايش مهم نبود كه چقدر پول بخواهم. مردمی مانند من برای مردمی مثل او، هميشه رنگ عوض می كردند.
    « دخترم را پيدا كن، آقای تيلر. هر چقدر طول بكشد.»
    « مشکلی نیست.»
    « و او را پیش من بازگردان.»
    « اگر او بخواهد. من بر خلاف عقيده اش او را به خانه نمی كشانم. كار من آدم ربايی نيست.»
    نوبت او بود كه حالا به جلو خيز بردارد . سعی كرد تا خطرناك به نظر برسد . نگاهش خيره و سخت بود، و لغاتی كه بيان ميكرد از يخ بلند می شد.
    «وقتی پول من را می گيری، هر كاری كه می گم بكنی. اون گو ساله ی كوچولوی فاسد رو پيدا می كنی، از هر جايی كه الان توش قايم شده بيرونش می كشی، و اون رو به خونه پيش من بر می گردونی. سپس، و فقط سپس، پولت رو می گيری. واضحه؟»
    آنجا نشستم و طوری به او لبخند زدم كه نشان بدهم تحت تاثيرش قرار نگرفته ام. در زمان خودم از او ترسناك ترش را ديده بودم و در مقايسه با آنچه در پشت نايت سايد منتظرم بود ، عصبانيت و تهديدهای ضمنی او هيچ بود. در كنار اين موضوع ، من آخرين شانس او بودم ، و هر دو ما اين را می دانستيم. هيچ كس برای اولين بار پيش من نمی آمد، و هيچ كاری با پولی كه من می گرفتم انجام نمی شد. من برای انجام اين كار در روش خودم شهرت كسب كرده بودم ، برای جستجوی حقيقت، هرچه بخواهد ، و هر كس كه تكليف كند تا جهنم می روم. اغلب شامل مشتری های من می شد. آنها هميشه می گفتند كه حقيقت را می خواهند، فقط حقيقت و هيچ چيز به جز حقيقت نمی خواهند. اما تعداد كمی از آنها واقعاً اين كار را می كردند. نه وقتی كه دروغی مفيد می تواند راحت تر باشد . اما من با دروغ ها سر و كار ندارم .كه اين هم دليلی بود كه هرگز پولی كه در محدوديت های خانم برت باشد انتخاب نمی كنم. مردم هميشه هنگامی به سوی من می آمدند كه هر چيز د يگری را امتحان كرده بودند، حتی دعاخوان ها و پيشگوها. هيچ شخص ديگری برای جوآنا برت نمانده بود . سعی كرد برای مد تی به من خيره شود ... نتوانست. به نظر رسيد كه آن را راحت تر يافت. دوباره در كيفش به جستجو پرداخت، چك آماده اي را خارج كرد، و بر روی ميز به سمت من سر داد. ظاهرا وقت اجرای برنامه دوم بود.
    « پنجاه هزار پوند، آقای تيلر. يك چك ديگر مانند اين نيز خواهد بود»
    من صورتم را ثابت نگه داشتم ، اما در درون به پهنای صورتم می خنديدم. برای صدهزار دلا ر ، من خدمه مری سلستی رو پیدا خواهم کرد. اين تقريباً ارزش بازگشت به نايت سايد را تامين می كند. تقريباً...
    « یک شرط هست.»
    من لبخند زدم. « می دانستم كه بايد شرطی باشد.»
    « من با شما ميايم.»
    دوباره راست نشستم. « نه. راهی نيست. راهی در جهنم نيست.»
    « يك ماهه كه رفته ، هيچ گاه اين مقدار طول نكشيده بود. هرچيزی می تواند الان برايش اتفاق بيفتد. وقتی پيدايش می كنيد... من بايد آنجا باشم.»
    سرم را به نشانه مخالفت تكان دادم ، اما قبلش می دانستم كه اين يك مورد را از دست خواهم داد. وقتی مسئله خانواده در ميان بود هميشه ضعف داشتم . اين چيزی بود كه هيچ وقت كسی چيزی در مورد آن نمی دانست. جوآنا هنوز گريه نمی كرد، اما چشمانش براق و درخشنده شده بودند ، و برای اولين بار صدايش ناپايدار بود.»
    « خواهش می کنم.»
    هنگام گفتن آن لغت راحت نبود، اما به هر حال آن را گفت. نه برای خود ش ، بلكه به خاطر دخترش.
    « من بايد با تو بيايم . من بايد بدانم. نمی توانم بيش از اين در خانه بنشينم و منتظر زنگ تلفن باشم. تو نايت سايد را می شناسی، من را به آنجا ببر.»
    برای لحظه ای به همديگر خيره شدیم ، هر دوی ما شايد بيش از آن چه نشان می دادیم فهميده بوديم. و در پايان من سرم را به نشانه موافقت تكان دادم ، همانطور كه هردوی ما می دانستيم كه من اين كار را می كنم. اما به خاطر او، من يك بار ديگر سعی كردم منطق را ببيند.
    « جوآنا، بگذار درباره ی نايت سايد برايت توضيح بدم. آنها می گويند لندن دودی ، و هر كسی می داند كه دود بدون آتش نيست . اگر به نقشه های رسمی اعتماد داريد ، نايت سايد يك مايل مربع از خيابان های باريك و كوچه های پشت سر هم در مركز شهر است ، املاك استيجاری و محلات فقير نشين كه هنگام آغاز قرن جديد قديمی شده بودند عملا ، نايت سايد از آن بزرگتر است ، انگار فضای خودش را گسترش داده تا تمام تاريكی ، شرارت و به طور كلی چيزهای عجيب كه آنجا را خانه ی خود كرده اند بپوشاند . اين روزها، كسانی هستند كه می گويند نايت سايد در حقيقت بزرگتر از شهری است كه احاطه اش كرده است . گذشته از اميال حيوانی. نايت سايد هميشه مكانی بين المللی بوده است.»
    « در نايت سايد هميشه شب است . هميشه ساعت 3 نيمه شب و هيچ گاه طلوع از راه نمی رسد مردم هميشه می آيند و می روند، توسط نيازهايی به آنجا كشيده می شوند كه جرات به زبان آوردن اسمش را ندارند. در جستجوی لذ ت ها و خدمات غيرقابل بخششی از طرف دنيای سالم و روشن بيرون هستند . می توانی در نایت سايد هر چيزی را بخری و يا بفروشی بدون این كه كسی سوالی بپرسد. كسی اهميت نمی دهد. يك نايت كلاب آنجا هست ، جايی كه می توانی پول بدی و فرشته ای سقوط كرده سوزا نی را كه در درون ستاره ی پنج پر طلسم شده ای از خون بچه قرار داره، ببينی . يا سر بريده ی بزی كه می تونه آينده رو از عبارات مبهم نوشته شده روی پنج وجهی بگوید. اگر پول سر بريده ی بزی كه می تونه آينده رو از عبارات مبهم نوشته شده روی پنج وجهی بگوید. اگر پول كافی بدهی، اتاقی هست كه در آن سكوت زندانی شده و رنگ ها ممنوع شده اند ، جای ديگری هست كه راهبه ای مرده رنج هايی مشابه آنچه مسيح كشيد نشانت خواهد داد ، او دوباره طغيان نخواهد كرد . اما در نهايت، به تو اجازه می دهد انگشت هايت را به سوراخ های پوشيده از خون بچسبانی، اگر بخواهی.
    « هر چيزی كه تو بترسی ، يا در رويا ببينی ، سرگردان در خيابان های متحرك نايت سايد يا دراتاق های محرمانه ای در باشگاه های فقط -مشتری انتظارت را می كشد. می توانی هر چيزی را در نايت سايد پيدا كنی ، البته اگر قبل از تو پيدايت نكرد . مكان خطرناك ، جادويی و ناخوشی است . هنوز می خواهی به آنجا بروی؟»
    « باز برایم نطق کردی.»
    « به سوال پاسخ بده.»
    « چطور چنين مكانی وجود دارد ، درست اينجا و در قلب لندن ، بدون این كه كسی چيزی بداند؟»
    « آن وجود دارد چون هميشه وجود داشته است ، به خاطر قدرت هايی كه وجود دارند ، قدرت های واقعی ، يك راز باقی می ماند آنطور می خواهند. می توانستی آن جا بميری. من می توانستم آنجا بميرم ، و راهم رو می دونم. يا حداقل ، می دونستم . من سال هاست كه بر نگشتم . هنوز می خواهی اين كار رو بكنی؟»
    جوآنا به طور محكم گفت:« هر جا دخترم هست می روم، ما هرگز ... به اين نزديكی كه من می خواهم نبوديم، اما من به خود جهنم می روم تا او را برگردانم.»
    « من به او لبخندی زدم، در آن لبخند كمی شوخی وجود داشت.« تو اين كارو انجام می دی، جوآنا. تو ممكنه خيلی خوب انجامش بدی.»

    راهنما
    مری سلستی(Mary Celeste ): نام كشتی مرموزی كه در سال 1860 به دريا انداخته شد، نام اصلی اش آمازون بود در سال 1872 ، كاپيتان 38 ساله ای به نام بنيامين بريگز، هدايت كشتی را به عهده گرفت، او نيويورك را به همراه همسر و دخترانش و خدمه كشتی و 1700 بشكه الكل نارس را به مقصد جنوا ايتاليا ترك كرد، كاپيتان و خدمه كشتی هرگز ديده نشدند.


    پایان فصل یک



    ویرایش توسط .:BlooM:. : 18 فرو 1390 در ساعت ساعت : 05:12 بعد از ظهر


  5. Top | #5

    تاریخ عضویت
    1389,04,18
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    somwhere around here
    نوشته ها
    598
    تشکرها
    2,160
    تشکر شده 8,678 بار در 1,220 پست

    پیش فرض

    فصل دوم

    رفتن به آن جا

    نام من جان تيلر است. هر كسی در نايت سايد اين نام را می شناسد در دنيايی عادی زندگی ای معمولی داشتم و به عنوان جايزه اش ، در آن دوران كسی سعی نمی كرد مرا بكشد . از ناشناس بودن خوشم می آمد. فشار را از بين می برد، فشار شناخته شدن ، فشار توقع و سرنوشت. اما نه؛ هنوز نمی توانم هيچ كدام از آن ها را توضيح بدهم. چند ماه قبل سی سال را رد كردم، اما بيشتر از آن به نظر می آيد . وقتی شما بدشانسی هايی كه من در زمان خودم داشتم، به همراه می برديد، ياد می گرفتيد كه برای چيزهای كوچك عرق نريزيد . اما مشكلات كوچك دنيای معمولی نيز می تواند به حساب بيايد. پنج سال قبل نايت سايد را ترك كردم، از مرگی قريب الوقوع و خيانت دوستان گريختم، با لبان خونين چاك خورده سوگند ياد كردم كه هرگز و به هيچ دليلی بر نگرد م. بايد به ياد داشته باشم؛ خدا عشق زيادی به خرج می داد تا بنده اش را وادار به شكست سوگندش بكند.
    خدا، يا شخصی ديگر...
    * * *
    در حال بازگشت به جايی بودم كه همه مرا می شناختند، يا لااقل آن ها اينطور فكر می كردند. اگر به قدر كافی دقت می كردم، برنده بودم ، شايد مردمان زيادی را گذراندم، برای رسيدن به آنجا، برای گفتن حقيقت، كه سعی كردم هيچ گاه علنی به زبان نياورم ، چرا كه آنطور جاه طلب و تازه وارد كه شما نجاری را خطاب می كرديد، نبودم . از اين رو راه خودم را می رفتم ، مراقب خودم بودم و سعی می كردم با تعريف خودم از افتخار زندگی كنم. تمام آن فرار مفتضحانه تقصير من نبود . خودم را به مانند شواليه آواره ای ديدم ... اما محتری از پشت به من خنجر زد، شمشيرم در مخفيگاه اژدها خرد شد و هدف نهايی من انتهای بطری ويسكی از آب در آمد.
    در حال بازگشت به عقب بودم، چهره ها، آمد و شدها و صدمات قديمی و همه چيزهايی كه می توانستم به آن اميدوار باشم اين بود كه لااقل ارز ش اش را داشت.
    هيچ نقطه ی اميدواری برای شناخته نشدن نبود. جان تيلر در نايت سايد نامی بود برای سوگند دادن . پنج سال دوری آن را عوض نكرده بود . البته؛ هيچ كدام از آنها هيچ گاه من واقعی را نشناختند . در يك دوجين مكان مختلف درباره ی من بپرسيد، يك دوجين پاسخ مختلف در يافت خواهيد كرد . به عنوان جادوگر و مغ، تردست و مكار ، و ولگرد صادق شناخته می شدم. البته، همه شان در اشتباه بودند . نمی گذاشتم هيچ گاه كسی به من نزديك شود. برای عده ای قهرمان و برای عده ای ديگر تبه كار و تقريباً هر چيزی در فيمابين بودم
    در كنار يافتن مردم، می توانم كارهای ديگری نيز انجام دهم كه بعضی از آن ها كاملاً پرابهت هستند . وقتی سوالی می پرسم، مردم هميشه پاسخ می دهند . هميشه مانند مرد خطرناكی بودم ، حتی برای نايت سايد، اما آن پنج سال قبل بود. قبل از اينكه تقدير مرا در چرخه ی عشق شكست بدهد . نمی دانستم كه و اقعاً هنوز آن توان خطرناك بودن را در خودم داشتم يا خير، اما اينطور فكر می كردم. مثل اين بود كه كسی شما را با چوب بيس بال از موتور پايين بيندازد؛ حقيقتاً استخوانی از بدنتان می شكست.
    هيچ گاه اسلحه حمل نمی كردم، هرگز نيازی نداشتم
    پدر من بر اثر بدمستی به كام مرگ كشيده شد . هرگز متوجه نشد كه همسرش انسان نيست. به هيچ وجه او را نشناخت . مردم محله ما به جايش با ميزان های متفاوتی از علاقه و اكراه از من مراقبت كردند . نتيجه اين شد كه هرگز احساس نكردم جايی خانه ام است . سوال های زيادی درباره خودم داشتم و هنوز به دنبال پاسخ هايش می گردم. اينكه چرا سر از كار محقق شخصی در آوردم؟ اگر نمی توانستيد مشكل خود را حل كنيد ، راحتی مسلماً در ميان يافتن مشكلات ديگران بود . هنگام كار، كت بلند و سفيدی مربوط به معدن چی ها می پوشيدم. تا اندازه ای چون از من انتظار می رفت و تا اندازه ای چون سودمند بود، بيشتر به خاطر اين بود كه تصويری كه از من انتظار می رود نمايش می دهم و می توانم وجود واقعيم را در پشت آن پنهان كنم . از اينكه مردم اشتباه برداشت كنند خوشم می آيد و ديگر هرگز اجازه نمی دهم كسی نزديك شود. به اندازه ای كه حريم آنها و من خدشه دار نشود.
    تنها می خوابم، هرچيزی كه برايم بد باشد می خورم و شستشوی لباس هايم را خودم به عهده می گيرم. از وقتی به ياد دارم، برايم مهم بوده كه بی نياز باشم و محتاج كسی نباشم. در برابر زنان بدشانس بودم، اما اول بايد قبول كرد كه بيشتر تقصير خودم است . با وجود اين ز ندگی، هنوز احساساتی هستم . نزديك ترين دوست مونث من كه مختصراً در نايت سايد فعاليت می كرد، صياد جايزه 1 بود . يك بار سعی كرد مرا بكشد، اما من كينه ای به دل نگرفتم ، آن فقط يك كسب و كار بود زياد می نوشم و بيشتر مواقع، دقت نمی كنم . به چگونگی كرخ كردنش ارزش می گذاشتم. چيزهای زيادی بود كه ترجيح می دادم به ياد نياورم
    و حالا، با تشكر از جوانا برت و آن دختر آواره اش، به درون جهنم باز می گشتم . بازگشت به جايی كه از وقتی به ياد دارم، مردمش برای دلايلی كه هرگز نفهميدم سعی در كشتن من داشتند . به تنها جايی كه در آنجا احساس زنده بودن می كردم. به نايت سايد ... يكی از دلايلی كه من آن جا را ترك كردم اين بود: من چيزي بيش از آن كارآگاه خصوصی بودم اما از آنچه بودم خشنود نبودم . اما هنگامی كه شانه به شانه جوانا برت به سيستم زيرزمينی خيابان های لندن رفتم، لعنت به من اگر احساسی غير از احساس بازگشت به خانه را داشتم.
    مهم نبود چه ايستگاه يا خطی را انتخاب می كردم. تمامی مسيرها به نايت سايد منتهی می شد و نكته ی كلی زيرزمين اين بود كه همه ايستگا ه ها شبيه يكديگر بودند . همان ديوارهای كاشی شده، همان دستگاه های زشت و نئون های روشن و فيلم های بزرگ و پوسترهای تبليغاتی . دستگاه های خاكی، كه فقط توريست های زبان بسته بودند كه انتظار داشتند از آن ها چيزی بيرون بكشند . بی خانمان ها، نشسته يا خوابيده در پاتوق هايی چركين، در حال گدايی برای تغييری جزئی يا خوشحال از دوری از محيط طبيعی و البته، صدای پای بی پايان، در هر ايستگاه وجود داشتند. لندن هنوز از خريداران، مسافران، توريست ها، تاجران و انواع دلالان كه هميشه عجله داشتند در جايی ديگر باشند، به آن اشباع نرسيده بود كه مانند توكيو، افرادی را استخدام كنند تا مسافرين درون واگن ها را هل بدهند تا درهای قطار بسته شود. اما، به آنجا خواهيم رسيد...
    هنگامی كه به سوی تونل ها حركت كردم، جوانا بسيار نزديك به من حركت می كرد واضح بود كه برای محيط يا جمعيت ، بی تفاوت بود . شكی نبود كه به چيزهای بهتری مثل ليموزين های طويل با راننده های يونيفرم دار و شامپاينی خنك كه هميشه آماده بود، عادت داشت. سعی كردم هنگامی كه او را به سوی جمعيت فشرده شده می برم لبخندی نزنم . ازدحام تغييري در رفتارش ايجاد نكرد ، از اين رو من برای دو نفرمان بليط تهيه كردم . حتی مجبور بودم نشانش بدهم كه چطور با آن بليط و دستگا هها كار كند.
    پلكان های برقی همه شان مدام كار می كردند، راهمان را به سوی اعماق نظام در پيش گرفتيم. به غرايز كهنه خودم اعتماد كردم، به صورت ناگهانی تغيير مسير دادم تا وقتی كه علامتی كه به دنبالش بودم را يافتم . به زباني نوشته شده بود كه تنها كسانی می توانستند آن را تشخيص بدهند كه بتوانند آن را بخوانند . انوچین. اگر شما به اين زبان علاقه مند شده ايد، زبانی مصنوعی است كه در گذشته ای دور برای گفتگوی فانی ها با فرشتگان ايجاد شد، اگرچه من فقط يك نفر را ملاقات كردم كه می دانست چطور آن را صحيح تلفظ كند . بازوی جوانا را سفت گرفتم و به زير علامت هلش دادم. با عصبانيت بازويش را آزاد كرد، اما به من اجازه داد تا او را در تسريع رفتن به سمت دری كه نشان "تعميرات" را بر خود داشت، راهنمايی كنم . هنگامی كه به آن مكان شبيه پستو رسيديم، بيش از نيمی از اتاق پر از عروسك هايی با لباس يونيفرم راه آهن بريتانيا بود . اعتراض های جوانا متوقف شد و سوالی نپرسيد . در پشت سرمان را بستم و لحظه ی خوشايندی بود كه ما از آن جمعيت غرش كنان بيرون در جدا شديم . تلفني روی ديوار روبه رو بود . گوشی را برداشتم، صدای بوق ممتدی شنيده نمی شد، يك كلمه را ادا كردم:
    « نایت سایت»
    گوشی را سر جايش گذاشتم و با انتظار به ديوار نگاه كردم . جوانا به من نگاه انداخت، گيج شده بود . ديوار كهنه ی خاكستری روبه رو از بالا به پايين به دو تكه شكافت، هر دو طرف در حركتی كه زمين را می لرزاند، برای ايجاد تونلی روی زمين ساييده می شدند. ديوارهای بدون پوشش سطحی مانند زخمی كه باز شده باشد به سرخی خون بود، نوری بی منبع و ميرا تونل دود گرفته را روشن می كرد. بويی مانند عطر فاسد شده و گُل له شده به مشام می رسيد. نجواهايی از درون تونل می آمد، از منابع زيادی بود. صدا كم و زياد به گوش مي رسيد، گويي از جلوه آغاز و پايان موسيقی دزديده شده باشند، انگار سيگنال های راديويی از همديگر سبقت گرفته باشند . جايی زنگ صومعه ای به صدا در می آمد، تنها و گم شده، با صدايی مغمون.
    در نهايت صدای جوانا شنيده می شد كه گفت:« تو از من انتظار داری برم اون تو؟ مثل جاده ای به سوی جهنم می مونه!»
    به آرامی گفتم:« بيا جلوتر ، اين راه به سوی نايت سايده. به من اعتماد كن؛ اين بخش از سفر كاملاً امنه.»
    جوانا آهسته گفت:« احساس بدیه.» طوری به تونل خيره شده بود كه انگار افسون آن شده بود. « انگار... غیرطبیعیه.»
    « هوم، اين همه ی راهه . اما بهترين راه رسيدن به دخترته . اگر نمی تونی اين رو تحمل كنی، همين الآن برگرد. از اين به بعد بدتر می شه.»
    پس از لحظه ای مكث سرش بالا آمد و گفتارش مثل هميشه راسخ شد:« تو پیش قدم بشو.»
    « البته.»
    قدمی به درون تونل گذاشتم، جوانا درست پشت سر من بود . و حالا، ما دنيای روزمره را در پشت سر رها كرديم.
    از تونل رابط به سكوی ايستگاهی رسيديم كه در منظر اول، از آنچه منتظرش هستيد، هيچ تفاوتی با ديگر ايستگاه ها نداشت . جوانا، نفسی عميق از سر آسودگی كشيد . چيزی نگفتم. بهتر بود كه خودش به اطراف توجه می كرد. هنگامی كه جوانا را به سمت سكو راهنمايی كردم، ديوار پشت سر ما بی صدا بسته شد . از آخرين باری كه اينجا بودم پنج سال می گذشت. اما حقيقتاً چيزی تغيير نكرده بود . ديوارهای كاشی شده ی كرم رنگ، با لخته های خون كهنه ای اينجا و آنجا آلوده شده بودند، ترك های عميقی كه ممكن بود كار چنگال هايی قوی باشند و انواع گرافيتی ديده می شدند. مثل هميشه، كسی سيثولهو را اشتباه نوشته بود.
    بر انحناء ديوار روبه روی سكو، ليست مقصدها تغيير نكرده بود . سایه ها. سقوط. نايت سايد. هسل داما. خيابان خدايان.
    پوسترها هنوز عجيب و مانند بهترين صحنه های فراموش شده ی روياها آشفته كننده بودند. چهره های مشهور، فيلم ها، مكان ها و خدماتی از نوع عادی را نجواكنان تبليغ می كردند. مردمی كه در سكو تجمع كرده بودند، سرشان در كار خودشان بود و من از واكنش جوانا لذت بردم. واضح بود كه بايستد و با دهان باز خيره بماند، اما لعنت بر او اگر اين موقعيت خوب را نصيب من می كرد.از اين رو سهواً و با ديدی غيرمنتظره به تندی از يكی به ديگری نگاه می كرد.
    ویرایش توسط .:BlooM:. : 24 فرو 1390 در ساعت ساعت : 10:55 قبل از ظهر


  6. Top | #6

    تاریخ عضویت
    1389,04,18
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    somwhere around here
    نوشته ها
    598
    تشکرها
    2,160
    تشکر شده 8,678 بار در 1,220 پست

    پیش فرض

    اينجا و آنجا، رهگذران ترانه هايی با نغمه هايی ناآشنا می خواندند. كلاه هايشان روی زمين و پيش رويشان بود، از تمامی محل ها در درون كلاه ها سكه هايی بود كه بعضی از آنها ديگر وجود نداشتند و حتی بعضی ديگر هرگز وجود نداش تند. مردی شعری كاملاً لاتين و احساسی از عشقی بی جواب در قرن سيزدهم می خواد. در صورتی كه فردی كه از سروده های باب ديلان می خواند و گيتاری هم به همراه داشت، چندان از او عقب تر نبود . چند سكه در هر دو كلاه شان انداختم. هرگز نمی دانيد چه هنگام در دستگاه كردار به اعتبار بيشتری نياز پيدا خواهيد كرد.
    كمی پايين تر از سكو، انسان غارنشين قوزكرده ای در جامه ای تجارتی، در حال گفتگوي سرزنده ای با دورفی بود كه يونيفرم "اس - اس " نازی ها را به تن كرده بود . نجيب زاده ای از بارگاه ملكه اليزابت اول، با يقه ی گرد و چين دار مردمان مخصوص به آن زمان و ژاكتی برش دار، در حال گپ زدنی خودمانی با مرد ز ن نمای شش فوتی در جامه ای مشابه خوانندگان گروه كر بود . خيلی سخت بود كه بگوييم كدام يك بيشتر افراطی به نظر می رسيدند. زنی در لباسی مربوط به فضای آينده و مرد لختی كه سرتاسر بدنش را خالكوبی و نقاشی فرا گرفته بود، مشغول خوردن چيزهايی بودند كه هنوز مانند كرم در هم می جنبيدند. جوانا حالا كاملاً متوقف شده بود . به شانه اش زدم، نزديك بود از درون پوستش به بيرون بپرد.
    به خشكی گفتم:« سعی نكن توريست باشی.»
    « اینجا...» مجبور شد صحبتش را متوقف كند و دوباره سعي كند:« اینجا چه جاییه؟من رو كجا آوردی؟ اين مردمای لعنتی كين؟»
    شانه ام را بالا انداختم.
    « سريع ترين راه به نايت سايد، راه های ديگه ای هم هستن، بعضی رسمی و بعضی شون نه. هر كی می تونه مسير اشتباهی بره، در اشتباهی رو باز كنه و از نايت سايد سر در بياره . بيشترشون زياد دوام نميارن، گرچه، لندن و نايت سايد زمان زيادی است كه به هم ساييده می شن و حالا حصارها به طور خطرناكی نازك شدن . روزی همه ی اون حصارها نابود می شن و تمام زهرهای درون نايت سايد به بيرون ريخته می شه، اما تصميمم اينه كه تا اون زمان مرده و توی قبرم باشم. بگذريم، اين هنوز امن ترين راهه.»
    « و این مردم؟»
    فقط مردمن، به دنبال زندگی خودشون می رن. تو بخشی از دنيايی كه هرگز چيزی درباره ش نمی دونی رو داری می بينی. بخش زيرين، مسيرهای مخفی كه توسط افراد و كارهايی اسرار آميز به دنبال اهداف و مأموريت هايی كه می تونيم فقط حدس بزنيم دنبال می شن. از آنچه ما می دونيم، يا می خواهيم كه بدونيم، دنياهای بيشتری هستند، بيشتر آنها دير يا زود مردمشان را به نايت سايد می فرستند. همه جورش رو می تونی اينجا ببينی، در زيرزمين، و تا وقتی كه جنگ باستانی متوقف شده، ضرر نمی كنی. هر كسی به نايت سايد مياد. اسطوره و افسانه، مسافر و سياح . بازديدكننده هايی از ابعاد بالاتر يا پايين تر . فناناپذيرها ، مرگ-گردها، سايكونات ها... سعی كن زل نزنی...»
    به سمت سكو هدايتش كردم، اين نشانه ای از موافقت بود، چون چيزی برای اظهارنظر نداشت . حتی به اين كه بازويش را گرفته بودم هم اشاره ای نكرد . مردم مقابل ما بدون نگاه به اطراف، بدون قطع كردن مكالمه شان يا هر چيزی كه حضور من را بفهماند، از سر راه ما به كناری رفتند تا اجازه دهند عبور كنيم . تعداد كمی از آنها، وقتی فكر می كردند كه نمی توانم ببينم، علامت صليب و نشانی قديمی تر بر عليه شيطان را درست می كردند . به نظر می ر سيد كه فراموش شده ام. كشيشی در ردای كهنه ی خاكستری رنگ، با يقه ای سفيد و دست نخورده و چشم بندی خاكستری روی چشمانش، اجناسش را جلوی ما به معرض نمايش گذاشته بود، چمدانی بسيار-سفركرده در جلوی پاهايش باز بود.
    در صدايی ناملايم و گوش خراش فرياد زد:« پای كلاغ ! آب مقدس ! سحر! ميخ چوبی و گلوله ی نقره ! می دونين كه بهشون احتياج دارين ! اگه لنگ لنگان و با طحال كس ديگه ای سر از خونه تون در آوردين، گريه كنان سراغم نياين»
    هنگامی كه من و جوانا به او رسيديم، صدايش ر ا قطع كرد . بينی اش را از روی بدگمانی بالا كشيد و سر بزرگ و كورش را به يك سمت گرفت . انگشتانش به تسبيحی كه از استخوان انگشت انسان ساخته شده بود، مشغول بودند . ناگهان قدمی به جلو برداشت تا راه ما را سد كند و انگشتی به نشانه اتهام به سوی من گرفت
    بی مقدمه گفت:« جان تیلر!» كلمات تقريباً از دهانش به بيرون پرتاب می شد. « فرزند لعنت شده! تخم ديو و پليدی! قاتل تمامی انتخاب شده ها! برو! برو!»
    به آسانی گفتم:« سلام پو، خوبه كه دوباره گير تو افتادم . مي بينم كه هنوز تو نقش قديمي كار می كنی... كار و بار چطوره؟»
    « آه، ممنونم جان، خيلی بد نيست.»
    به طور مبهمی در جهتی كه من بودم لبخندی زد، صدای رسمی اش را برای لحظه ای كنار گذاشت.
    « اجناس من مثل بيمه ی مسافرتی می مونه؛ هيچ كس هرگز باور نمی كنه كه بهشون احتياج پيدا می كنه، تا وقتی كه خيلی دير می شه، ناله می كنن. اين نمی تونه برای من اتفاق بيفته. اما البته، در نايت سايد می تونه، و اتفاق ميفته . ناگهان، شديد و اغلب به طور هولناكی اتفاق ميفته . من اينجا زندگی ها رو نجات می دم، البته اگر فقط توجه كنن . احمق ها. خب؛ چرا دوباره برگشتی جان؟ فكر كردم تو عقلت بيشتر از اين كار بكنه . تو می دونی كه نايت سايد برات خوب نيست.»
    « نگران نباش، روی يه پرونده كار می كنم. از كار نمی فتم.»
    پو غرغر كرد:« چيزيه كه همه ی اونا می گن.» شانه های پهنش را درون ردای كهنه ش جابه جا كرد. « هنوز... من گمان می كنم ما كاری رو انجام می ديم كه مجبوريم، اين دفعه كيه كه دنبالش می گردی؟»
    « يه فراری . يه نوجوان به اسم كترين برت . فكر نمی كنی اين اسم چيزی رو به يادت بياره؟»
    « نه، اما خب، اين روزها به انتخاب خودم از جريانات رفتم بيرون . اوقات سختی ميان... يه كلمه نصيحت پسر، چيزهايی ميشنوم، چيزهايی بد . چيزی جديد به نايت سايد مياد. و مردم دوباره نام تو رو ذكر می كنن. مواظب پشت سرت باش پسر، اگر كسی بخواد تو رو بكشه، بيشتر ترجيح می دم تا اون من باشم.»
    ناگهان برگشت و صدای نافذش را دوباره بلند كرد . كسی نزديك تر نبود، بيشتر مانند فاميل تا دشمنان قديمی.
    سكو لرزيد ، صدای نزديك شدن چيزی از جريان هوا احساس می شد . قطاری غرش كنان به درون ايستگاه آمد ، سرعتش كم شد تا بايستد ... گلوله ای درخشان و نقره ای، بدون اينكه پنجره ای در جايی از آن مشخص باشد . واگن ها تماماً لوله هايی پولادين بودند، فقط دری جوش خورده كمال آن را بهم می زد. درها با صدای هيسی باز شدند و مردم از آن خارج يا داخل می شدند. آماده بودم تا دوباره بازوی جوانا را بگيرم و ببرم، اما نيازی نبود. او بدون تأمل و با گام هايی بلند و سری بالا گرفته به سوی واگن روبه رويش حركت كرد. من او را دنبال كردم و كنارش نشستم . واگن تقريباً خالی بود، از اين بابت سپاسگذار بودم. هرگز دوست نداشتم در جمعيت قرار بگيرم . تمام چيزهايی كه می توانست در ميان جمعيت پنهان شود . مردی روبه روی ما نشسته بود و با تمركز فوق العاده ای روزنامه ای به زبان روسی می خواند. تاريخ شناسنامه مجله، هفته ی آينده را نشان می داد. در سمت پايين تر واگن، زن جوانی در لباسی ولگردانه فاخر ديده می شد . در حال خواندن كتاب مقدسی با اندازه بزرگ و جلد چرمی بود . صفحه های كتاب به نظر خالی می رسيدند، اما سفيدی چشمان چشمك نزده ی او نشان از تحصيل وی در مدرسه ای عالی داشت، و من می دانستم كه فقط و فقط برای او، صفحه ها پر از نكات فرزانگی خوفناكی هستند.
    جوانا در حال نگاه كردن به اطراف واگن بود، سعی كردم از ديدگاهش اطراف را ببينم. كمبود كامل پنجره ها بيشتر آنجا را شبيه سلول كرده بود تا وسيله ی نقليه و بوی قوی داروی ضدعفونی مرا به ياد جراحی طاقت فرسای دندان می انداخت . هيچ كجا نقشه ای نبود. مردمی كه اين قطار را انتخاب كرده بودند، می دانستند كه چه مي كنند.
    جوانا بعد از مدتی گفت:« چرا هیچ پنجره ای نیست؟»
    گفتم:« چون تو نمی خوای كه بيرون رو ببينی، ما مجبوريم از ميان مكان های عجيب و زننده ای عبور كنيم تا به نايت سايد برسيم . مكان هايی خطرناك و غيرطبيعی كه می تونه ديد چشم و عقل مغزت رو ازت بگيره . يا اينطور به من گفته شده . من هيچ وقت زيرچشمی هم نگاه نكردم.»
    « راننده چطور؟ نبايد ببينه كه كجا ميره؟»
    متفكرانه گفتم:« متقاعد نشدم كه راننده ای هم وجود داره، هيچ كس رو نمی شناسم كه حتی يك بار كسی رو ديده باشه . فكر می كنم قطارهايی كه اين مسير رو برای مدت طولانی رفته اند، حالا خودشان كاملاً قادر به انجام اين کار هستند.»
    « منظورت اينه كه هيچ آدمی قطار رو كنترل نمی كنه؟»
    « شايد راه بهتری هست، انسانها خيلی محدودند.» به چهره ی غافلگير شده اش لبخندی زدم:« متأسفم، تاحالا نيومدی؟»
    «نه.»
    «نگران نباش. خواهی شد.»
    ناگهان چيزی از بيرون به واگن، روبه روی جايی كه ما نشسته بوديم، برخورد كرد و آن مرد روسی را به زمين پرتاب كرد . او با دقت كاغذهايش را جمع كرد و قسمت پايين تر واگن را برای نشستن انتخاب كرد . فلز سنگين، به آرامی به حمله ی مصمم بيرون تسليم شده و به درون فرو رفته بود . دختر ولگرد ، سرش را از كتابش بلند نكرد، هرچند حالا بی صدا كلمات را لب می زد. فرو رفتگی فلز بيشتر شد، و تمام آن بخش با فشاری نحس و غيرقابل تصور به درون قوس يافته بود. جوانا در صندلی اش فرو رفت.
    من دوباره به او قوت قلب دادم:« آروم باش، نمی تونه بياد تو . قطار محافظت شده است.»
    كمی وحشيانه به من نگاه كرد، شوك فرهنگی ... قبلاً مشابه اش را ديده بودم . در نهايت گفت:« محافظت شده؟»
    « قراردادها و پيمان های قديمی؛ به من اعتماد كن، واقعاً دلت نمی خواد بدونی كه چه اتفاقی افتاده. خصوصاً اگه اخيراً چيزی هم خورده باشی.»
    بيرون واگن، چيزی با خشمی از ناتوانی غرش می كرد. به هيچ وجه صدای انسان نبود. هنگامی كه قطار آن را ترك كرد، به آرامی صدای عقب نشينی اش شنيده شد . ديوار فلزی بازگشت به شكل اصلی اش را بدور از عجله از سر گرفت . فرورفتگی ها يكی يكی ناپديد می شدند و سپس چيزی، يا يك سری از چيزهايی، مانند حشرات غول پيكر در آهنگی يكسان و در طول كنار واگن به سمت سقف واگن سبك، عجولانه و با شتاب می رفتند. به نظر می رسيد تعداد زيادی از آن ها در سقف، به عقب و جلو ول می خوردند صداهايی شناور به سمت ما آمد، تيز، بلند و در همديگر فرو رفته، مانند همان صدايی كه برای تطبيق با خودش صحبت می كند. وزوزی ضعيف در طول لوله می پيچيد كه ستون فقرات من را به لرزه در می آورد. خواهران بريتل دوباره به دنبال شكار بودند.
    صدای همخوان از يك صدا گفت:« بيا بيرون، بيا بيرون، هر چه هستی . بيا بيرون و با ما بازی كن . يا بگذار وارد شويم، بگذار وارد شويم و با تو آنقدر بازی می كنيم كه نتوانی بايستی. می خواهيم انگشتان چسبناك خودمان را در استخر ژن تو حركت دهيم، و شكمت را با چاقوی كالبدشكافی خود بدريم...»
    جوانا محكم گفت:« خفه شان كن. نمی توانم صداشون رو تحمل كنم. انگار دارن مغز من رو خراش می دن، می خوان بيان تو.»
    به مرد روسی و ولگرد نگاه كردم، اما آن دو سخت مشغول كار خود بودند . به سقف واگن نگاهی انداختم.
    قاطعانه گفتم:« دور شويد و مزاحم ما نشويد، چيزی اينجا نيست، بر طبق قوانين عهدنامه و قربانی كردن.»
    تقريبا همه ی صداهای پاهايشان به طور ثابت از بين رفت، هم هی صداها در يك صدا گفتند:« چه كسی جرات می كند به ما آدرس بدهد؟»
    واضح گفتم:« جان تيلر، وادارم نكنيد بيام اون بالا.»
    مكث طولانی بود . همگی بی حركت بودند، تا وقتی كه سر انجام صدای غيرانسانی همخوان گفت:« پس بدرود شاهزاده عزيز، هنگامی كه به قلمروپادشاهی خود می آيی ما را فراموش نكن.»
    حركت سريع پاهاي حشرات و همه شان رفته بودند، و قطار راهش را در سكوت پی گرفت. مرد روسی و ولگرد به من نگاه كردند، و قبل از اينكه نگاهم با نگاهشان تلاقی كند به سرعت رويشان را برگرداندن . جوانا نيز به من نگاه می كرد. به طور مدام زل زده بود، اما صدايش نمی توانست آن را مديريت كند.
    « آنها تو رو شناختند. معنای حرفشون چي بود؟»
    « نمی دونم. هرگز نفهميدم . هميشه مشكلم بوده . عجايب خيلی زيادی در نايت سايد هستند، خيلی ها برخلاف ميل من، و خودم يكی از اونهام.»
    هيچ كس ديگر چيزی برای گفتن نداشت، تمام راه ها به سوی نايت سايد منتهی می شد.


  7. Top | #7

    تاریخ عضویت
    1389,04,18
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    somwhere around here
    نوشته ها
    598
    تشکرها
    2,160
    تشکر شده 8,678 بار در 1,220 پست

    پیش فرض

    فصلسوم

    نئون نوار

    مانند ارواحی كه از دنيای آندرورلد (دنیای مردگان در اساطیر یونان) بيرون می آيند، به همراه ازدحام شديد جمعيت پايان ناپذير و گفتگوكنان كه حركتی موج دار و دوطرفه داشتند، از زيرزمين خارج شديم قطار گويی كه از ترك كردن ما خوشحال باشد، زودتر حركت كرد . پلكان های برقی با حركتی كند، پر از مسافرين و افراد شاكی بودند، همه شان دقت می كردند به ديگری نگاه نكنند. كسی نمی خواست تا وقتی به بيرينگ 3 می رسد توجهی را جلب كند . تعداد كمی ارواح با چشمانی بی روح كه آشكار ا شبيه شكارچيان درنده و باز به نظر می رسيدند، شكار بعدی شان را انتخاب كردند . كسی آشكارا به من نگاه نمی كرد، اما جهنمی مالامال از نظرهای اجمالی و فقط كمی پچ پچ وجود داشت . برای بازديدی ساكت بسيار زياد بود . تنها چيزی كه سریعتر از نور حركت می كند، شايعات بی اساس در نايت سايد است.
    هنوز، جمعيت به همان اندازه بود كه به ياد می آوردم. دخترها و پسرها و عده ای ديگر، همه به دنبال اوقات خوش بودند . تجارت مثل هميشه در سمت تاريك شهر. به خيابان آمديم، همه از ايستگاه قطار خارج شدند، می شد آزادی را در آن هوای خشك بوييد و در درون شب بی پايان، به دنبال تباهی و رهايی شان پراكنده شد . جوانا هر يك دوجين گام توقف می كرد؛ با چشمانی گشاد ، شوك زده و ميخكوب شده از تمام عجايب و غرايب دنيای جديد.
    اين شهر لرزان تقريبا بطور مقاومت ناپذيری زنده بود؛ تمام رنگ های هيجان انگيز روشن و سايه های سياه كهربايی، خوش آمدگو و پذيرا، هراسناك و ترسناك، اغوا كننده و منفور... همه در يك جا جمع بودند . نئون های روشن در همه جا چشمك می زدند، تيز و پر زرق و برق مانند ويترين های درخشان مغازه ها؛ قربانيان و فريب خوردگان بی انتها و ارواح تنهايشان . نشان های اغوا كننده بدون نگرانی د ر تمام انواع باشگاه ها، كه اميدبخش لذت های تاريكی و شهوت رانی ناآشنايی بودند، رقصيدن با غريبه ها در اتاق های پر از دود، هيجانی كه هيچ گاه تمام نمی شد، زندگی در شهری شلوغ بدون شكستن حصار ها در مكانی... سكس لبهايش را می ليسيد و بالا و پايين می پريد. تمامش ما نند جهنم خطرناك و دوبرابر آن بيشتر تفريح بود.
    لعنتی، خوب شد كه بازگشتم.
    هنگامی كه غرش ترافيك هرگز متوقف نشد ، مردم در بالا و پا يين خيابان موج می زدند، در همه نوع، از غيرطبيعی تا نامناسب، تمامشان به دنبال كار خود بودند.
    هر خودرو با سرعتی هنگفت حركت می كرد، برای هيچ چيز نمی ايستاد، خيابان ها خشك، سرد و پر سر و صدا بودند، درست نقطه مقابل شهر محصور شده ی لندن، جايی كه عموماً سرعت حمل و نقل در طول قرن ها تغيير نكرد . با تشكر از اين ازدحام ترسناك ، اصلا مهم نيست كه شما چقدر مهم باشيد ، هنوز ميانگين ده مايل در ساعت رعايت می شد. اگر چه اين روزها بوی گند دود مواد نفتی به جای تپاله اسب احساس می شود و نمی توانيد سهواً پايتان را روی آن بگذاريد.
    و در ميان نايت سايد، بسياری از خودروهای براق و درخشنده به سرعت حركت می كردند، اشيا ، اشكال و حتی مفاهيمی كه هرگز روشنايی روز را نديده اند، بايد برای جوانا جديد باشد . بعضی از آنها از منابعی قدرت می گرفتند كه اگر شما می خواهيد شب بخوابيد، بهتر است درباره اش فكر نكنيد . تاكسی هايی كه از آب مقدس حقير شده استفاده می كردند، در كنار آن ليموزين هايی كه از خون تازه استفاده می كردند و آمبولانس هايی كه از درد و رنج تقطير شده استفاده می كردند. در نايت سايد، می توانيد هر چيزی را به سود تبديل كنيد.
    مجبور شدم بازوی جوانا را بگيرم، چرا كه او بی حواس به سوی لبه ی خيابان رفت.
    بلند در گوشش گفتم:« مواظب باش ! بعضی از آن چيزها واقعاً ماشين نيستند، و بعضي از آنها گرس... نه هستند.»
    اما او به من گوش نمی كرد. به آسمان نگاه می كرد، و صورت تغيير يافته اش پر از تعجب و ترس بود . لبخند زدم، و من هم به بالا نگاه كردم . سياهی ژرف و عميق، آسمان، برای هميشه در دوردست نزول می كرد، در حالی كه با فروغ درخشان هزار ان و هزاران ستاره می درخشيد، بيشتر از آن چيزی كه در تمام عمرتان در بالای هر شهر زمينی ديده باشيد، توسط ماهی كه يك دوجين برابر بزرگ تر از آن چيز ضعيف رنگ و رو رفته ای بود كه جوانا عادت داشت ببيند، اشغال شده بود . هرگز مطمئن نبودم كه آيا ماه واقعاً در نايت سايد بزرگ تر است، يا فقط نزديكتر است . شايد روزی كه مرا با پول خوبی در خدمت گرفتند، بفهمم.
    به جوانا نگاه كردم، اما هنوز به طور واضحی در تلاش بود تا تعادل اش را بيابد، ازاينرو آنجا ايستادم و به آرامی به وضعيت خودم نگاه كردم . پس از پنج سال گذشته، هنوز همه چيز همانطور كه به ياد می آورم بود . همان مردم از جان گذشته خاموش، كه در همان خيابان های جلايافته از باران با عجله به سوی همان تله های قديمی شيرين حركت می كردند. يا شايد من بدگمان شده ام. عجايب و شگفتی هايی برای يافتن در نايت سايد وجود داشت، منظره ها و لذت هايی كه برای مدت طولانی قابل چشيدن باشند و قلب ش ما را برای هميشه چنگ بزنند؛ شما بايد كمی سخت تر به دنبال آن ها باشيد . اين همه چيز بود. نايت سايد واقعاً مانند شهرهای بزرگ ديگر بود، فقط قويتر و سخت تر بود، مانند خيابان های شهر كه گويی در رويا و كابوس قدم می گذاريم.
    كيوسكی در كنار ورودی ايستگاه بود كه قفسه هايی از تی شرت های بسته بندی شده را می فروخت. بعضی از افسانه ها را بر جلوی پيراهن ها از نظر گذراندم . پسرهای خوب به بهشت می روند، پسرهای بد به نايت سايد می روند. مادرم تاليدومين را برداشت، و تمام چيزی كه من دارم اين پنج هبكس نكبت است. و آن هميشگی مايكل جكسون برای گناهان ما مرد. غرشی به آرامی كردم . كالاهای معمول توريستها. جوانا ناگهان به من نگاه كرد، دهانش به سرعت بسته شد، مثل اينكه تازه متوجه شده بود كه دهانش باز شده است.
    گفتم:« به نايت سايد خوش آمدی.» لبخند می زدم.« كسی كه اينجا مياد، همه مزه ها رو ترك می كنه.»
    به سستی گفت:« شبه، چه اتفاقی برای بقيه ی روز افتاده؟ وقتی ما اومديم، تازه داشت تاريك می شد.»
    « به تو گفته بودم؛ هميشه اينجا شبه . مردم براي چيزهايی اينجا ميان كه نمی تونن هيچ كجای ديگه پيدا كنند و خيلی از آن چيزها فقط در تاريكی كامياب می شن.»
    سرش را به آرامی تكان داد.« ما ديگه توی كانزاس نيستيم، هستيم؟ فكر می كنم بايد سعی كنم و ذهنم رو باز نگه دارم.»
    به سنگینی گفتم:« اوه، من آن كار را نمی كنم، هرگز نمی دونی چه چيز وارد می شود.»
    نگاه سختی به من انداخت.« هرگز نمی تونم حدس بزنم چه هنگام شوخی می كنی.»
    « در نايت سايد، بعضی وقت ها خودم هم نمی توانم. تا حدی مانند جايگاهه. زندگی، مرگ و حقيقت مفاهيم انعطاف پذيری در اين جايگاه هستند.»
    يك گروه خيابانی فرياد و سوت كشان به سمت ما آمدند، مردم سر راهشان را كنار می زدند، و تفريح كنان عده ای از آنان را به ميان جاده می انداختند تا در ميان ماشين ها جاخالی بدهند، ماشين هايی كه حتی با بوق هم خودشان را به زحمت نمی انداختند ، می گذاشتند به حال خود سرعتش كم شود . اعضای گروه خنديدند و به همديگر با آرنج ضربه زدند و به سختی از بطری هايی كه از عقب و جلو بين خود پخش می كردند، می نوشيدند. پر سر و صدا و نفرت انگيز بودند، اما از هر دقيقه آن لذت می بردند و تهديد خطر گير دادن ناگهانی آنان مانند بوی بدنشان بد بود آن ها سيزده نفر بودند كه چرم براق و زنجيرهای آويخته شده به آن را پوشيده بودند، با رنگ هايی قبيله ای در صورت هايشان . دندان هايشان نقاط تيزشان بود، و تسمه هايی با نشان شاخ های شيطان 5 بر پيشانی شان بسته بودند. جاروجنجال كنان و متكبرانه به سمت پايين خيابان آمدند، به طور نفرت انگيزی به هر كس كه به اندازه كافی سريع از راهشان كنار نمی رفت ناسزا می دادند و مشتاقانه به اطراف نگاه می كردند تا آشفتگي اي ببيند و خود را داخل كنند . چه بهتر اگر جايی پيدا می كردند كه كسی صدمه ديده باشد.
    و نگاه يكی از آنها به جوانا افتاد، سريع فهميد كه او تازه وارد است . هدفی سريع، پول راحت و بعلاوه، يك زن . به برادرانش اشاره كرد، و آنها جلو آمدند ، با يك هدف . قدمی به جلو گذاشتم، از سایه ها خارج شدم، و خودم را بين آن ها و جوانا قرار دادم. گروه ناگهان به توقفی ناگهانی رسيد و می توانستم نام خودم را روی لبانشان بشنوم . دستانشان به سرعت پر از چاقو شد، تيغ های بلندی كه عبوسانه در نور نئون می درخشيدند.لبخندی به آن گروه زدم، بعضی از آن ها چرخيدند تا برگردند، اجازه دادم لبخندم بيش تر شود، ناگهان، گروه بازگشت و دور شد . احساس رهايی بيشتری داشتم اما مطمئن نبودم كه بلوفم می گيرد يا خير.
    جوانا كه صدايش كاملا پيوسته بود، گفت:« ازت ممنونم، يه لحظه مضطرب شدم، اونا كی بودند؟»
    « دیمون ها.» (به معنی شیطان)
    « اين اسم گروهشونه؟»
    « نه، آنها ديمون هستند، با گروه خيابانی بودن تفريح می كنن. شايد روزی آزاد بشن. همه جورش رو اينجا داريم.»
    در مورد گفته ام فكر كرد.« از تو می هراسیدند؟»
    « بله.»
    « چه چيز تو رو اينجا خاص كرده؟»
    مجبور شدم لبخندی بزنم.« لعنت به من اگر بدونم . بذار فقط بگيم كه من چيزی مثل شهرت رو در نايت سايد دارم . يا حداقل، اينطور عادت كردم . جالبه در بعضی جاهايی كه بايد بريم و سر بزنيم ببينم هنوز چقدر اسمم اينجا می ارزه.»
    جوانا به اطرافش نگاه كرد.« نباید به پلیس یا چیز دیگه ای خبر می دادیم؟ اون... ديمون ها ممكنه به كس ديگه ای حمله كنند.»
    « پليسی در نايت سايد فعاليت نمی كنه.» با متانت توضيح دادم:« قانون زيادی هم نيست. هر چيزی اينجا اتفاق مي افته؛ بخشی از جذابيت اينجاست . اينجا ... اوليای امور وجود داره . آنهايی كه قدرت دارند تا متجاوزين جدی قانون رو تنبيه كنن . دعا می كنم كه ما گير آنها نيفتيم.»
    جوانا نفس عميقی به درون كشيد و اجازه داد تا به آرامی خارج شود.« بسیار خب، اين رو فهميدم . اينجا اومدم تا دخترم رو پيدا كنم، و من می توانم با هر چيزی كه بهم كمك كنه اون رو از اينجا خارج كنم؛ رو به رو بشم . گفتی موهبتی داری كه مردم رو پيدا كنی. نشونم بده.»
    « به اين سادگی ها نيست.»
    « چرا بايد همچين حرفی رو بزنی؟»
    نگاه خيره ی متهم كننده اش را ديدم، با دقتی بيش از حالت معمول جمله هايم را انتخاب كردم.« موهبت دارم . اون رو جادو، يه چيز خاص، يا هر چيزی كه از ذهنت عبور می كنه و راحت تره بنام . من می توانم از آن موهبت برای جستجوی افراد يا اشيا استفاده كنم، چيزهايی كه از ديد عادی و رويه های تحقيقی عادی پنهان هستند . فقط اينجا در نايت سايد كار می كند، جايی كه قوانين حقيقی به آن سختی و كاملی كه به نظر می رسه نيستند. اما من بايد دقت كنم چطور و كجا و كی ازش استفاده می كنم. دشمن هايی اينجا دارم. آدم های بد . استفاده از موهبتم مانند روشن كردن نوری درخشان در مكانی تاريكه . جلب توجه می كنه. دشمنان من می توانند نور رو دنبال كنند تا من رو پيدا كنند. و من رو بكشن.»
    جوانا گفت:« این دشمنان کجان؟» و برای اولين بار چيزی مانند نگرانی در چشمان آبی روشنش ديده می شد.« چرا انقدر مشتاق كشتن تو هستند؟ تو چكار كردی؟ و چرا مردی كه می تواند ديمون ها رو بترسونه از اين مردم هراس زيادی داره؟»
    « اونازيادن و من يه نفرم . از وقتی كه می توانم به ياد بياورم آنها دنبال من هستند . وقتی كه بچه بودم شروع شد . يك بار تمام محل ما رو سوزاندند تا به من برسن. در طول سالها افراد زيادی كه با من نزديكی داشتند، به كام مرگ فرستادند . جای تعجبی نيست كه هيچ دوستی ندارم . هيچ وقت اون بيرون نيستند ... بعضی وقت ها احساس می كنم از من می ترسند. از اين رو، هيچ وقت نتوانستم بفهمم آنها كی هستند، يا چرا به اين بدی مرده ی من رو می خواهند. من در دنيای خاكی امن بودم . آنها نمی توانستند من را آنجا ردگيری كنند. اما اينجا همانطور كه قلمرو من هست، قلمرو آنها نيز هست . من فقط اين مورد رو قبول كردم چون به نظر می رسيد كه كار سر راستی باشه . با كمی شانس، ما می توانيم دختر تو رو ردگيری كنيم، شما دوتا رو دل به دل بذاريم و گورمون رو از اينجا گم كنيم . بدون اينكه كسی متوجه بشه من اينجام . حالا خاموش شو و بذار تمركز كنم . هر چه كمتر اين موضوع رو ادامه بدم، بهتره.»
    تمركز كردم، به اعماق وجودی خودم می رسيدم، و موهبت من مانند گلی باز شد، جوانه می زد تا ذهنم را پر كند، سپس به سوی شب رها می شد. چشم سوم من كاملا باز شد، چشم شخصی ام و ناگهان ... می توانستم ببينم؛ جايی كه او بود، درست پشت سرم؛ تصوير كتی برت در شب می درخشيد و محو می شد. روحی كه او ترك كرده بود، زمانی كه آنجا بود را مهر زده بود؛ مانند روح نيمه شفافی بود كه با مدادشمعی سايه زده باشند. افراد پياده به اطراف می رفتند بدون اينكه به او توجه كنند، بر تصويرش تمركز كردم، گذشته را به ياد آوردم، به دقت به كتی كه دوباره از درون ايستگاه زيرزمينی بيرون آمد و به اطرافش نگاه كرد ، به دنيای جديدی كه يافته بود خيره تماشا می كرد، نگاهی انداختم . لباس تشكيلات مسيحيان دور انداخته شده ای بر تن كرده بود، اما خوشحال و به اندازه كافی سالم به نظر می رسيد . ناگهان كتی به اطراف نگاه كرد، مثل اينكه كسی نامش را صدا زده باشد. سپس لبخندی زد، لبخندی عريض و شادمان كه حالت چهره اش را تغيير داد . به نظر تابناك، خوشحال و طوری كه انگار مرحمی مطلوب و كهنه را يافته باشد می رسيد . به سمت پايين خيابان شروع به حركت كرد، با عجله به سمت ... چيزی حركت می كرد .چيزي كه نمی توانست ببيند يا حس كند، اما او را با اراده به سمت خود می كشاند، هدفی بی رحمانه، مانند حشره ای كه در مشعل آهنگری غرق می شود.
    تصوير را از ابتدا بازبينی كردم، به تماشای دوباره ی شبح هايی از گذشته كه از ورودی ايستگاه به هم تنه می زدند و خارج می شدند، مشغول شدم . اثر كتی هنوز برای بيش از چند هفته واضح و خراب نشده بود. آثاری كه از تصوير می گرفتم مرا آشفته كرد. برخلاف بيشتر فرارها، كتی به نايت سايد نيامده بود تا از چيزی پنهان شود، يا درد و رنج قديم را فراموش كند . او اينجا با يك هدف آمده بود، بدنبال چيز يا شخص خاصی می گشت چيزی يا شخصی اينجا او ر ا فرامی خواند. اخم كردم و خطوط ذهنی ام را كمی بيشتر باز كردم، اما قلب هيچ موجود غيرمعمولی در هوای شب نمی تپيد. هيچ كرنايی به قدر كافی قوی نبود تا مردم را از مرگ امن خود به دنيای مردگان فرا خواند.
    مگر اينكه فراخواننده در برابر من محافظت می شد . فكری نگران كننده به شمار می آمد، چرا كه چيز زيادی نبود تا از من پنهان شود . ذهنم را روی آن متمركز كردم . من جان تيلر هستم، لعنت به آن. من چيزها را پيدا می كنم. خواه مايل به پيدا شدن باشند يا نه.
    مگر اينكه ... با يكی از قدرت های كبير در افتاده بودم . خودم را تحريك كردم و تمام راه های ذهنم را باز كردم . دنيای پنهان در اطراف من ناگهان به تمركز در آمد . مسيرهای قديمی قدرت همديگر را قطع می كردند، بی توجه به دنيای مادی همديگر را می بريدند، آنقدر درخشان می سوختند كه مجبور بودم جای ديگری را نگاه كنم . اشباح مهر خورده و فريادكشان، به سوی گام های بی پايانشان بارها و بارها حركت می كردند، مانند حشره های گرفتار شده در كهربا در محدوده ی زمانی گير افتاده بودند. غول های سبك و غيرواقعی خرامان و به آهستگی ، بدون اينكه نگران فانی های كوچكی باشند كه زيرشان هستند درميان شهر راه می رفتند. پريان و موجودات گذرا و قوم ترسناكی كه به دنبال كار خود گشت می زدند، و هيچ كدام آنها به آن زيادی به من نگاه نمی كردند . و هنوز هيچ ردی هيچ كجا از آنچه كه بتوان آن را مربوط به كتی برت دانست، وجود نداشت.
    ذهنم را دوباره بستم، لايه به لايه و با دقت، سپرهايم را بنا می كردم . از هنگامی كه شانسی داشتم تا در نگاه های موهبت خودم كه تمام هشدارها را در موردش فراموش كرده بودم بدرخشم، مدت ها می گذشت. برای اين زمان، بايد مانند خورشيد درخشيده باشم . وقت آن بود كه اين نمايش را به خيابان بكشانيم . به جوانا رسيدم و محكم دستش را گرفتم، ذهنش را به خودم ارتباط دادم و هنگامی كه خيابان را از چشم شخصی من می ديد نفس نفس می زد. تصوير نيمه شفاف كتی را می ديد و به او اعلام خطر می كرد، به جلو حركت كرد . ناگهان دستش را رها كردم و همه چيز را بستم، لبه های ذهنم را بطور كامل بستم، بنابراين بارقه ی نوری نبود تا به خودم خيانت كند . جوانا با عصبانيت به سمت من برگشت.
    « چی شد؟ كجا رفت؟ من ديدمش!»
    با دقت گفتم:« تو تصويری از گذشته رو ديدی . يك رد پا كه در زمان گذاشته شده بود. كتی حداقل دو هفته است كه اين جاست، بيشتر از آن زمان كافی كه به مشكل جدی بر بخوره، اما حداقل می دونيم كه اون اومده اينجا، و دو هفته ی گذشته زنده و خوب بوده . به صورتش نگاه كردی؟ به دليلی اينجا اومده. به جايی خاص می رفت.»
    چهره جوانا همان پوشش خشك هميشگی را به خود گرفت، مثل اينكه از اينكه احساسات واقعی او را ديدم، شرمنده شده . وقتی صحبت كرد، صدايش كاملاً آرام بود.
    « خاص. این خوبه یا بده؟»
    با صداقت گفتم:« بستگی داره . اينجا نايت سايده. الان می تونه همه جا باشه . ممكنه دوست ها، محافظت ، روشن فكری يا نفرين بدست آورده باشه . همه شان ارزان و خوشگل هستند. فكر می كنم... در اين يك مورد نياز به كمك دارم . چطوره كه قديمی ترين بار نايت كلاب 7 بنا شده در دنيا رو ببينيم؟»
    لب های قرمز تيره اش جمع شد، می توانست نشانی از لبخند باشد.« به نظرم خوبه. می تونستم از نوشيدنی خشك استفاده كنم ... جهنم، می تونستم چندين نوشيدنی خشك و يه آدرنالين روش استفاده كنم. اسم اين مكان چيه؟»
    پوزخندی زدم.« استرنجفلوز »( به معنای اشخاص غریب.)


  8. Top | #8

    تاریخ عضویت
    1389,04,18
    عنوان کاربر
    کاربر فعال
    میانگین پست در روز
    0.41
    محل سکونت
    somwhere around here
    نوشته ها
    598
    تشکرها
    2,160
    تشکر شده 8,678 بار در 1,220 پست

    پیش فرض

    سلام بچه ها به دلیل اینکه از این کتاب استقبال نشد کلشو به صورت PDF میذارم امیدوارم خوشتون بیاد
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


  9. Top | #9

    تاریخ عضویت
    1388,02,25
    عنوان کاربر
    مدیر بخش عکس
    میانگین پست در روز
    13.61
    محل سکونت
    تهران
    نوشته ها
    25,792
    تشکرها
    181,064
    تشکر شده 415,553 بار در 36,352 پست

    پیش فرض

    FAH!ME عزیز تایپ رو ادامه میدن

    لطفا پست ندین و با امتیاز + و تشکر بهشون دلگرمی بدین
     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]
    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]

    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


  10. Top | #10

    تاریخ عضویت
    1388,08,19
    عنوان کاربر
    کاربر حرفه ای
    میانگین پست در روز
    1.11
    محل سکونت
    همونجا
    نوشته ها
    1,896
    تشکرها
    15,301
    تشکر شده 50,425 بار در 1,981 پست

    Smile

    فصل چهارم
    همه اگر بدانند چه چیز برایشان خوب است، به استرنج فلوز می روند
    با پیاده رفتن در خیابان هایی که مو را بر پشت گردنتان سیخ می کند، و سپس انحراف به کوچه ای که همیشه در آنجا نیست، به قدیمی ترین سوراخ آشامیدن، گودال گفت و گو و پست ترین جذب کننده در تاریخ انسانیت، به استرنج فلوز می رسید.بیشتر مواقع فکر می کنمکه این کوچه از در ارنباط بودن با این مکان شرم سار است. کوچه به تاریکی روشن شده و خیابان سنگ فرش شده است. ورودی استرنج فلوز دال قارچی فولادی صیقل خورده به همراه دیوارهای کثیف سیاه است. بالای درنشان نئون کوچک اما با وقاری است که نام بار را به زبان سانسکریت باستان هجی می کند. مالک اینجا به تبلیغات اعتقادی ندارد. نیازی به این کار نیست، اگر بخواهید قدیمی ترین میخانه در انگلیس را بیابید، اینجار را میابید، و اگر نتوانید، حتی تمام روزهای زندگیتان هم برای پیدا کردنش کافی نیست. بعضی وقتها برای ورود هیچ لیست انتظاری در کار نبود. اما عوارض باید داده می شدند. نشان را برای جوان ترجمه کردم. او به آن نشان بی معنی نگاهی انداخت.
    «اینجا بار همجنس خواهانه؟»
    مجبور شدم لبخند بزنم:«نه. فقط مکانیه که مردم غریب دنیا میان در سکوت و صلح چیزی بنوشن.کسی مزاحمت نمی شه. کسی اتظار نداره درباره ورزش، سیاست یا مذهب صحبت کنی، و کسی ازت امضا نمی گیره.خوب و ببد می تونن برای هم نوشیدنی بخرن، و بی طرف بودن اکیداً تقویت شده.استرنج فلوز جاهای دیگه هم بوده، با هویت های گونا گون. بررای قرن هاست که اینطوریه. کسی نمی دونه چقدر اون قدیمیه، اما همیشه یه جور بار بوده. آخرین راه با بهترین مشروبات الکلی و یک...ارباب رجوع جالب. اما هویت ها در طرف شب خیلی سریع می تونه عوض بشه بنابراین وقتی رسیدیم اونجا به من بچسب، کیفت رو سفت بگیر و با هیچ زن غریبه ای صحبت نکن.»
    جوآنا به سردی یخ گفت:«من قبلاً در نایت کلاب ها بودم.»
    «مثل این، نه نبودی!»
    به سمت در گام برداشتم، به آرامی جلوی من باز شد.اگر چه از تقبل آن متنفر بودم.کمیی مرا تسلی می داد.در فقط برای کسانی باز می شد که با مالک رابطه ی خوبی داشتند، و مطمئن نبودم که شهرتم چه مقدار است، بعد از آن همه مدت.کلمه های خوبی را رد و بدل نکردیم. جهنم، هنوز در صورت حساب بارم پول داشتم. اما در باز شد، از این رو من طوری وارد شدم که مکان متعلق به خودم است، به همراه جوانا که به او نگاهی فریب دهنده و ترس آور انداختم، وارد شدم. سرت را بالا بگیر و نگاهت استوار باشد. به یاد داشته باش، می توانند اینجا بوی ترس را حس کنند.
    در میان سر سرا توقف کردم، به خودم در زمان خودم فکر کردم.در مکان قدیمی در نهایت طی این مدتتغییر زیادی نکرده بود. همان مبلمان تودور«سبکی از معماری انگلیسی، معمولاً در خانه هایی کاربرد داشت که دکوراسیون مربوط به رنسانس و معماری گوتیک را بین سال های 1485 تا 1558 را تشکیل می دادند. این سبک را به خانواده سلطنتی تودور در انگلیس نیز نسبت می دهند.م.»
    به همراه مردمانی که مانند اسباب بازی های لش روی آن می افتادند و خود را قبل از رفتن به خانه با مستی تسلی می دادند.همان نقاشی آبرنگی شهوت انگیز روی دیوار وسقف که بعضی هایشان کم برجسته بودند. همان لکه های چربی روی فرش ایرانی بود. مطلقاً احساس دلتنگی می کردم.به جوانا نظری اجمالی انداختم، اما او با دقت استوار ترین چهره استوار را از خود می ساخت. به جلو رهسپار شدم گام برداشتن های میسوت لازم بود تا جایی که می توانستیم به پلکان فلزی زیر پایمان که درون گودال سنگی عظیمی که جایگاه بار را برپا می داشت، نگاه کنیم.
    اولین لغتی که از دیدن دوباره آن بار به ذهنم رسوخ می کرد "مندرس" بود. با وجود آن "وارفته" نیز بعد از کثری از ثانیه رسوخ می کرد. آشکارا تجربه ای از فروش کرفته نشده بود. راهم را به سوی پله ها در پیش گرفتم. صدای جلنگ جلنگ زیر پایمان شنیده می شد. طراحی کف اینطور بود. مشتریان بار ترجیح می دادند که با کسی دمخور نشوند دریایی بی کران از میز و صندلی های ناجور و غرفه هایی در انتهای این دریا برای کسانی که کمی خواهان خلوت بیشتر بودند. یا جایی که جسدی را برای مدتی پنهان کرد، نیز وجود داشت. نور ها همیشه برای ایجاد جو خاصی کم نور بودند، وبخشی به این علت که نتوانید درست اطرافتان را ببینید.
    بیشتر میز ها توسط جمعیت در هم و برهمی که مرا یاد اولین باری که طرف شب را ترک کردم می انداخت، اشغال شده بود. با وجود آنکه بیشتر آنها خودفروشانه مرا نگاه نمی کردند، اما بیشتر آنها را می شناختم. ورورهای عادی و بلند در میان موسیقی راک هوی متال که از بلندگوهای نامرئی پخش می شد، تقریباً به گوش نمی رسیدند. هوای بسته و ساکن پر از دود و سنگین بود. بخشی از قانون آن، بخشی از خاکی بودنش به حساب می آمد. علامتی روی دیوار زیر پله ها می گفت:"احتمال خطر را خود بپذیرید و وارد شوید." جوانا توجه مرا به آن جلب کرد.«اینا رو جدی می گن؟»
    به آرامی گفتم:«مطمئناً، غذای بار وحشتناکه.»
    جوانا به خشکی گفت:«این محیط وحشتناکه. می تونم احساس کنم مقدار اعتبار تو حسابم فقط به خاطر اینجا بودن داره پایین میاد. بهم بگو حدأقل برای هدفی اینجا هستیم.»
    صبورانه گفتم:«به دنبال اطلاعات هستیم.»
    ضرر نداشت اگر رک و پوست کنده سراغ مشتری ها می رفتیم، مخصوصاً وقتی بدانید این موضوع آنها را خشمگین می کند.
    « ما باید بدونیم چه کسی یا چه چیزی کتی رو به طرف شب فراخونده، و بعد از اینکه موهبت من اون رو گم کرد، کجا رفته. عملاً می تونیم پاسخ هر سوالی رو توی استرنج فلوز پیدا کنیم، البته اگر بدانیم از چه کسی باید بپرسیم.»
    «و اگر بدونی سیبیل کی رو باید چرب کنی؟»
    «می فهمی؛ یاد می گیری. پول فقط تو طرف شب حرف نمی زنه، اون فریاد می زنه، جیغ می کشه و می جنگه.کمک می کنه بیشتر صاحبین واقعی اینجا یا جای دیگه رد بشن، برن و بیان. یه سری هستن که می گن این مکان از وقتی که تمدن بشری شروع شده پا برجاست.»
    جوانا فین فینی کرد:«به نظر هم نمی رسه از اون موقع تا حالا تمیز شده باشه.»
    «بعد از سقوط لوگرسمرلین سیطان اسپاون اینجا، درست زیر انبار شراب دفن شده.هنوز گاه و بیگاه ظاهر می شه. تا همه رو صادق نگه داره. در طرف شب مرده بودن باعث نمی شه نتونی نقشت رو بازی کنی.»
    «وایسا ببینم. مرلین؟»
    «از اینکه فکرنم بیشتر از یه بار بودف متنفرم. فقط یکبار دیدمش. اما همون به اندازه کافی منزجر کننده بود.»
    جوانا سرش را تکان داد:«من همین الان باید یه نوشیدنی بزرگ بخورم!»
    « تو طرف شب خیلی از مردم اینطوری احساس می کنن.»
    انسان های بی هدف مجبورند تمام عمر برای انسان های هدفمند کار کنند.

    [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید]


صفحه 1 از 8 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. پاسخ ها: 91
    آخرين نوشته: 06 شهر 1391, ساعت : 03:05 بعد از ظهر
  2. آنی شرلی در گرین گیبلز | ال.ام.مونتگمری | نیمه تایپ
    توسط !tara در انجمن کتابهای کامل شده خارجی
    پاسخ ها: 72
    آخرين نوشته: 02 مرد 1391, ساعت : 12:24 قبل از ظهر
  3. نایت ساید | سایمون ار گرین | دانلود
    توسط bloodred prince در انجمن خارجی
    پاسخ ها: 9
    آخرين نوشته: 07 خرد 1391, ساعت : 08:37 بعد از ظهر

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •