| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر ارشد ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran - Iran
نوشته ها: 11,007
(View Stats)
تشکرها: 90,855
تشکر شده 190,673 بار در 24,977 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز سلام مجدد. تشکر خیلی گرم و صمیمی از طرف خودم و همه نودهشتیا از دوستای گلی که تو تایپ کتابها همکاری می کنن . ![]() فراخوان رویا تموم شد. حالا می ذاریمش برای تایپ. (این کتاب تو قسمت کتابهای اسکن شده هست و تاپیک فراخوان هم آدرسش اینه [فقط کاربران میتوانند لینک ها را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] پس خواهشا پست اضافی ندید و اگر مشکلی بود تو تاپیک فراخوان اعلام کنید.) دوستای گلم می آن به ترتیب قسمتهاشون رو می ذارن. اینم ترتیب بچه ها برای اینکه نظم تاپیک حفظ شه. قبل از گذاشتن حتما چک کنید که قسمتهای قبلی اعلام آمادگی کردن یا بخششون رو گذاشنن. پیشاپیش از همگی ممنونم. ![]() 1. من و باران 2. مهسان ![]() 3. الهه sabri 4. alonechile5. نیاز ![]() 6. اسماء ![]() 7. بهانه و مهسا ![]() 8. فرناز و سمان ![]() 9. حمید ![]() 10. اسماء ![]() 11. alonechile12. محی و فرناز ![]() 13. هانا و مینا70 ![]() 14. الهه sabri و فاطی ![]() 15. شاهید ![]() 16. setareh_0171 و مهدیه و فاطمه ![]() 17. ستاره و فرناز ![]() 18. فرناز و الهه و میشول و مریم ![]() 19. مهدیه ![]() 20. مهدیه ![]() 21. آناهیتا و محی ![]() 22. زهرا ![]() 23. فرناز از مبدأ ِ مدارِ خلقتِ آدم ، / تا مُنتهي اليه ِ رأسُ السرطان ِ نَفَس از خون ِ چكيده بر دست قابيل ، / تا تمرين ِ تمدن در ساحل ِ هَوَس و از نصفُ النهار اُستواي عشق ، / تا قلب ِ قطب ِ شُمال ِ عطش... ![]() هرچه خط ِ صاف كشيدم ؛ باز هم قاعده ي ِ زندگي بشر / ارتفاعش كج شد . | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *GolDeN*, .ELHAM., .maryam., @parisa@, abdolghani, ady25, aftab, alma gol, alonesachlie, Anahita.s, asalcheshmak, AVESTA, azami, brain storm, Donya-70, ELAHE, farajoon, farnaz58, fatima_59, gherti, goleyakh117, golgh, golpokh, hana_89, hediyeh74, Hella, kelara, khale rize, koshi, m.gabryel, m0zhdeh, m2reza, mahdiyeh, mahsan, manoli, masoumehjan, Mina, nemesis, Niloufarjojo, sama33, samane7, sayeh_sard, shahzad, Sokout_shab, tarane, tatar1, uranoos, yeshil, اهنگ, ایماز, باران, شکیبا.., ملیساا, نياز |
| محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر ارشد ![]() تاریخ عضویت: مرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: Tehran - Iran
نوشته ها: 11,007
(View Stats)
تشکرها: 90,855
تشکر شده 190,673 بار در 24,977 پست
کتاب مورد علاقه : Gone with the Wind حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل اول من و باران ![]() صفحات 7 تا 23 ساعت از 2/5 شب گذشته بود.همه در خواب بودند.دریچه ی بالای گلخانه به آرامی و بدون سرو صدا باز شد.با اشارۀ او مرد دیگر آهسته پایین پرید وبه دنبال او خودش نیز همراه شد.خانه غرق سکوت بود.با اشاره به هم اسلحه ها را از پشت درآوردند وهمزمان با یکدیگر وارد اتاق خواب شدند.هردو کارخود را خوب می دانستند.اسلحه ها نشانه گرفت....اتاق بعدی تقسیم شدند.یکی اتاق دخترها ودیگری اتاق پسرها.از صدای باز شدن در که تازگی ها احتیاج به روغن کاری پیدا کرده بود شقایق بیدار شد.تازه داشت خوابش می برد؛چون به عادت همیشه در اتاق پسرها که نور را بیرون نمی زد با حامد مشغول مطالعه بودند.منتظر صدا ماند؛اما وقتی هیچ صدایی نشنید گوشۀ چشمش را گشود.برای لحظه ای فکر کرد خواب می بیند.از وحشت تمام توان خود را از دست داده بود.مغزش از کار افتاد،اما چشمانش داشت می دید.آرزو کرد که از خواب بیدار شود ولی خواب نبود.در مقابل چشمانش،مرد اسلحه به دست نزدیک شد.لحظه ها به کندی می گذشت.دست او بالا رفت وناگهان سوزش شدیدی درفضای سینه اش احساس کرد.نفسش بند آمد.چشمانش کاملاً گشوده شد.دست مرد چرخید وروی شبنم ثابت شد.شبنم مثل همیشه آرام ومظلومانه در خواب بود.صدای آشنا تکرار گشت وشبنم از شدت سرعت ضربه تکانی خورد همین فریاد در گلوی شقایق تنها به صدای یک بچه گربه تبدیل شد.مرد نزدیک اوشد. لحظه ای ایستاد تا مطمئن شود صدا متعلق به او بوده است.همین مدت نیز به شقایق این فرصت را داد که صورت او را ببیند.مرد از او فاصله گرفت.قبل از رفتن محض اطمینان شلیک مجددی به او کرد.درد در سینۀ او شدید تر گشت.نفسش تنگ شد و دیگر چیزی نفهمید. دقیقه ای بعد خانه از حضور مهاجمین خالی شد.حامد به زحمت خود را روی زمین کشید وخزید.تاخودرا به تلفن برساند.خون بالا می آورد.دیگرجانی برایش نمانده بود.با دستانی لرزان گوشی را برداشت.شماره ها را گرفت.آن سوی خط مردی پاسخ داد:((ستوان ستوده،بفرمایید)) صدای خش دار وضعیفی گفت:بیاین به .....آدرس ....خیابان من...منوچهری....کو...چه.....لادن. ...6 ....پ....80 ــ الو الو صدای من را می شنوید؟......الو گوشی هنوز دستتان است؟ ارتباط قطع نشده بود ولی کسی دیگر جواب نمی داد.میان شک وتردید از خط آزاد دیگر استفاده کرد وبه افسر نگهبان موضوع را گزارش داد.محض احتیاط یکی از ماشین های گشت را به محل مورد نظر فرستادند.بازپرس پناهی خمیازه کشان از میان جمعیت تماشاچی همسایه گذشت.مأموری جلویش را گرفت وگفت:شما نمیتوانید جلوبروید. بازپرس به جای پاسخ کارتش را نشان داد وبدون معطلی وارد خانه شد.معاونش جلوآمد وگفت:سلام قربان. بازپرس اخمی کردوگفت:بازهم که تواین کلمه رو پیش من گفتی.لطفی چندبار بهت بگم به من قربان نگو؟ لطفی خندیدوگفت:معلومه که ازدندۀ چپ بیدارشدید. باهم وارد ساختمان شدند.داخل خانه از حضور مأمورین مختلف پربود وهرکسی هم کار خودرا می کرد.وارد اولین اتاق شدند.یکی از جنازه ها را روی برانکارد گذاشته بودند ودیگری راهم پایین می آوردند.بازپرس جلو رفت ونگاهی به اجساد انداخت.گلوله ای پیشانی هردو را شکافته بود.لطفی گفت:یک قصابی تمام بوده.زن وشوهر به اضافۀ چهار تا بچه. ــ همه مردند؟ ــ دوتا بچه در دم جان دادند ولی دوتای دیگه.... ــ زجرکُش شدند؟ ــ پسره بله،اما دختره خیلی حالش بد است.به بیمارستان منتقل شده. ــ پس شاهد داریم. نه فکر نمی کنم.جون اولاً درخواب بهشون حمله شده،دوماًاینطورکه دکتر گفته میشه به دختره هم امیدوار بود. دوتا گلوله به سینه اش خورده.موقع بردن حتی نبضم نداشت. ــ بگو یه مرده رو به بیمارستان بردید! ــ همینطورم هست. ــ ممنون!.....انگیزشون چی بوده؟ ــ ظاهراً دزدی بوده. مشخص شده چی می خواستند؟ نه، اما همۀ اتاق ها بهم ریخته است.بفرمایید،این گزارشی است که تهیه شده. بازپرس صورت اولیۀ گزارش را نگاه کردوگفت:وقتی کامل شد بده. ــ چشم. بازپرس به اتق های دیگر سرکشی کرد ونگاهی به اجساد انداخت.پرسید:دختره چند ساله است؟می شود حرف هایش را به عنوان مدرک قبول کرد؟ ــ اگر زنده بماند،بله.به نظر هفده،هجده ساله می رسید.فعلاًکه می خواستند عملش کنند. ساعت هشت صبح بودکه دکتر از اتاق عمل خارج شد.بازپرس که چند دقیقه پیش وارد شده بود،برخاست وجلو رفت.بعد از معرفی خود پرسید:خوب آقای دکتر؟ ــ واقعاً دختر خوش شانسی بوده،گلوله از یک سانتی متری قلبش رد شده است. ــ زنده می ماند؟ ــ باید امیدوار بود.ماهرکری که از دستمان برمی آمد کردیم. ــ کی می توانیم با او صحبت کنیم؟ باید صبرکنید تا به هوش بیاید.تازه بعد از آن هم هرگونه هیجان اورا می کشد.او حداقل باید تاچند روز تحت نظر باشد.نبایستی به اوفشار بیاید. ــاما دکترماحتماًباید با اوصحبت بکنیم. ــ از یک مرده هیچ اطلاعاتی نمی توانید به دست بیاورید.اینطورکه من متوجه شدم همۀ اعضای خانواده اش مردند.کافی است شما به اوبگویید تنها فرد زندۀ خوانواده اش است،آنوقت شماهم هیچ فرقی باقاتل نخواهید داشت. اما.... در اتاق عمل باز شد و دوپرستار مرد درحالیکه برانکارد را هل می دادند،بیرون آمدند.دختر جوان بیهوش،رنگ پریده وبیشتر شبیه یک مرده بود.بازپرس متوجه شباهت فوق العاده او با برادرش شد.بسیار زیبا ودوست داشتنی.بی اختیار سرش را تکان داد. ساعت 12 ر وز بعد آقای لطفی با پرونده جدید وارد اتاق شد وگفت:اوضاع از آنچه که فکرش را می کردیم جدی تر است. باز پرس سر از گزارش صحنه جنایت بلند کرد وپرسید:چطور؟ ــ این پرونده ای است که بازپرس کیانفر روی آن کار می کرد. ــ لطفاً نگو که باید روی دوتا پرونده کار بکنیم. ــ متأسفم،ولی ماجرا پیچیده تر از آن هم هست.خانواده ای که قتل عام شدند ،شاهد عینی یک پروندۀ دیگر بودند. ــ پس ماجرای دزدی دروغ بوده. ــ همینطور است.فروردین امسال جنازۀ زن جوانی موسوم به فائزه رسولی در پارک چیتگر پیدا شد.بعد از انعکاس این خبر در روزنامه ها پدر خانواده یعنی حمید نیازی،مهندس نفت به اداره آگاهی مراجعه کرده واعلام نموده که در سر خیابان خانه شان شاهد بوده زن از اتومبیل خارج شده.قصد فرار داشته که از پشت مورد اصابت گلوله قرار گرفته.با مشخصات داده شده معلوم شده که قاتل،منوچهر زربافت پدر شوهر مقتوله بوده است.آقای نیازی تأکید کرده بود در صورتیکه خودش هم نتواند برای شهادت بیاید هریک از اعضای خانواده اش که همگی شاهد قتل بودند ،در این باره شهادت می دهند.زربافت خود به اتهام هدایت باند مواد مخدر در ایران مظنون بوده است،الان هم در زندان به سر می برد ولی.... ــ با یک وکیل خوب می تواند فرار کند.درست است؟ ــ کاملاً. ــ از بیمارستان خبری نشد؟ ــ فعلاً که نه. صدای مادرش را می شنید که او را صدا می کرد. چرا این قدر درد داشت؟ مثل این بود که بند بند بدنش را از هم جدا می کردند. از شدت درد اشکی از گوشه چشمش پایین لغزید. چشمهایش را به زحمت گشود. هنوز صدای مادر که منتظر پاسخی از طرف او بود در گوشش صدا می کرد. لبهایش تکان خوردند اما صدایی از آن خارج نشد. دوباره از هوش رفت. نسیم خنکی داشت به صورتش می خورد. دست پر نوازش پدر را بر روی موهایش احساس می کرد. حامد دنبال بچه ها کرده بود و آنها از شدت هیجان فریاد می زدند و می خندیدند. دوید تا او هم وارد بازی آنها شود، اما صدای وحشتناک شلیک گلوله ای او را بر سر جایش متوقف نمود. دست روی گوشهایش گذاشت. فریاد زد: - نه... همه جا غرق در سکوت شد. تاریکی امکان دیدن را به آدم نمی داد. کورمال کورمال جلو رفت. در خانه خودشان بود. خون همه جا را گرفته بود. می خواست فریاد بزند، اما نمی توانست حتی نفس هم بکشد. بدنش دچار تشنج شد. پرستار بلافاصله دکترش را پیچ کرد و خودش به طرف اتاق او دوید. ظرف چند دقیقه اتاقش پر از دکتر و تجهیزات شد. اتفاقا در همان لحظه بازپرس و آقای لطفی وارد سالن گشتند و از پرستار سراغ دکتر را گرفتند. از آنجا که همه می دانستند دختری که به بیمارستان رسانده شده کیست، پرستار بدون هیچ پنهان کاری گفت: - حال بیمارتان وخیم است. چند دقیقه پیش دچار تشنج شدند و الان هم دکتر بالای سرش است. بازپرس زیر لب غرید: - بیا نوبت ما که شد آسمان طپید. این هم از زنده ماندن شاهد ما. * * * دو روز بعد علیرضا پناهی در اتاق کارش مشغول بررسی و مطالعه گزارش پزشکی قانونی بود که ضربه ای به در خورد و بعد از آن لطفی وارد شد: - آقای پناهی خواهر آقای نیازی را پیدا کردیم. گویا امروز صبح از طریق روزنامه دیروز از ماجرا با خبر شده و الان هم اینجاست. - خودش آمده؟ - بله. می خواهید بگویم بیایند اینجا؟ - آره. آره. چند لحظه بعد زنی غرق در لباس سیاه با چشمانی پف کرده به همراه مردی که زیر بازویش را گرفته و او را به زحمت نگه داشته بود، وارد شدند. زن همچنان می گریست و با دستمالی که جلوی دهانش گرفته بود می خواست صدای گریه اش را خفه کند. بازپرس برخاست و جلو رفت: - سلام. من بازپرس پناهی هستم. مامور تحقیق این پرونده. خانم از صمیم قلب به شما تسلیت می گوییم. اگر حالتان خوب نیست می توانیم بعدا با هم صحبت کنیم. زن به زحمت بر هق هق گریه اش فایق شد و گفت: - تا جایی که بتوانم کمکتان می کنم. - متشکرم... امکانش هست کمی درباره خانواده برادرتان برایمان حرف بزنید؟ اشک دوباره بر گونه های زن جاری شد و با گریه گفت: - بیچاره خانواده ی برادرم دو سه سال پیش به تهران آمده بودند و تصمیم داشتند تا یکی دو ماه دیگر هم از ایران بروند... ولی... دوباره گریه امکان صحبت را از او گرفت. به جای او مرد شروع به سخن کرد: - شما سوال کنید من جای ایشان جواب می دهم. - خانواده آقای نیازی قبلا کجا بودند؟ - یک مدت در کشورهای جنوب خلیج فارس زندگی می کردند، بعد هم در آبادان، قرار بود همراه با هم به آمریکا مهاجرت کنیم. - می توانم بپرسم چرا؟ - بله، خانواده های ما خارج از ایران هستند. از طرفی هم ما، یعنی من و آقای نیازی به نوعی برای ماموریت هم عازم می شدیم و این سفر برای ما اداری نیز محسوب می شد. من خودم هم مهندس پتروشیمی هستم. - شما درباره این وضعیت چه نظری دارید؟ کسی را هم مقصر می دانید؟ او کمی فکر کرد و گفت: - چه بگویم؟ نه کسی به نظرم نمی رسد. - احتمال می دهید که این از سر دشمنی باشد؟ قبل از پاسخ مرد، زن به صدا درآمد و میان گریه گفت: - خب معلومه که از سر دشمنی است. مگر بی دلیل هم می شود آدم کشت؟ آن هم یک خانواده را با آن بچه های طفل معصوم... زن دیگر آرام نشد و آنها مجبور شدند جلسه را تعطیل کنند. در موقع خروج، زن ناگهان ایستاد و پرسید: - آقای بازپرس می توانم اونها را ببینم؟ او سرش را تکان داد و گفت: - من با پزشکی قانونی تماس می گیرم تا مشکلی پیش نیاید. مرد تشکر کرد. این بار نوبت بازپرس بود که آنها را مورد خطاب قرار دهد و بپرسد: - لطفا چند دقیقه صبر کنید. خانم نیازی شما به بیمارستان هم سر زدید؟ - نه برای چه؟ - مگر شما نمی دانید که یکی از برادرزاده هایتان هنوز زنده هستند؟ هق هق گریه خانم نیازی تبدیل به شادی شد. این خبر آب قدر برایش غیر منتظره بود که دیگر نتوانست بر سر پا بماند و تا آنها به خودشان بیایند او نقش زمین گشت. ساعتی بعد خانم نیازی به جای مراجعه به پزشکی قانونی همراه با بازپرس و آقای لطفی به بیمارستان رفت. نمی دانست بخندد یا گریه کند. وقتی آنها را به اتاق دکتر راهنمایی کردند، به عجله قبل از همه وارد اتاق شد و بلافاصله خود را معرفی کرد و در میان گریه شروع به التماس نمود که دکتر اجازه دهد او شقایق را ببیند و باورش شود که واقعا از خانواده برادرش کسی هم توانسته از دست قصاب جان سالم به در ببرد. اما دکتر به جای اجازه به پرستاری دستور بستری شدن و تزریق یک آرامبخش قوی را داد. عمه شقایق آنقدر ضعف داشت که هیچ گونه مقاومتی هم نکرد. بعد از رفتن زن و شوهر، بازپرس پرسید: - من می توانم تقاضای ملاقات بکنم یا من را هم بستری می کنید؟! دکتر با خستگی خندید و گفت: - فقط می توانید او را ببینید ولی حق پرس و جو و بازپرسی ندارید. البته اگر خواب نباشد. در ضمن او هنوز چیزی درباره خانواده اش نمی داند و من هم صلاح نمی دانم فعلا چیزی بداند. هر گونه هیجان او را می کشد. - اما دکتر... - من شرطم را گفتم. اگر زیاد اصرار کنید می گویم شما را هم بستری کنند. شقایق با اشتیاق چشم به در دوخته بود تا آشنایی از راه برسد و درباره خانواده اش از او چیزی بپرسد. هنوز هم درد داشت اما نمی خواست به پرستار بگوید چون آنها بلافاصله به او مسکن می زدند و او نمی خواست که بخوابد. خواب برایش دردناک بود و اصلا راضی نبود بخوابد. به محض چشم روی هم گذاشتن کابوسهایش شروع می شد. با به یاد آوردن کابوسش دردی شدید در سینه اش پیچید. در اتاق باز شد و پرستاری وارد اتاق گردید. پشت سر او نیز دو مرد داخل گشتند. هر دو غریبه بودند. یکی جا افتاده تر از دیگری به نظر می رسید، حدودا سی و پنج ساله. قد متوسطی داشت و با چهره ای دلنشین. دیگری بلندتر و جوانتر، اما با سبیلی هیلتری که صورتش را با مزه می کرد: - سلام. به خاطر درد نمی توانست بلند صحبت کند. پاسخش آنقدر آهسته بود که اگر تکان سر و لبهایش نبود نمی شد فهمید که به آنها جواب داده است. آنها جلو آمدند و مرد به حرف درآمد: - من پناهی هستم. پلیسم. حالتان چطور است؟ اشاره دقیقی به شغلش نکرد تا به قول دکتر هیچ هیجانی به او وارد نکند. سرش را به زحمت تکان داد. نالید: - خانواده ام؟ - نگران آنها نباشید. جایشان امن است. - کجا هستند؟... می... خواهم... آنها را ببینم... - در یک بخش دیگر هسنتد و نمی توانند از جا بلند شوند. اشک در چشمان او جمع شد و گریست و گفت: - اما... او به آنها شلیک کرد. - شما بیدار بودید؟ درد را کنار گذاشت. به جهنم او می خواست آنها را ببیند. - بله. - خوب؟ - من تازه داشتم می خوابیدم که... که صدا آمد... من مادرم را می خواهم... خواهش می کنم... - گفتم که اجازه حرکت ندارند. درد امانش را برید. فریاد زد: - پس بگذارید من آنها را ببینم. - نمی شود. - پس دروغ می گویید. حتما اتفاقی افتاده... خدایا... من آنها را می خواهم. فریاد زد اما این بار از شدت درد بود. - مادر... از صدای فریاد او پرستاری داخل اتاق گشت و با دیدن شقایق که از درد به خود می پیچید به آن دو گفت: - لطفا بروید بیرون. جلو دوید و سعی کرد او را آرام کند تا اینقدر تکان نخورد و به بخیه هایش صدمه نزند. با فشار دگمه بالای سر او دکتر نیز وارد شد و با دیدن آن دو گفت: - بالاخره کار خودتان را کردید؟ بعدازظهر دکتر اجازه داد که خانم نیازی شقایق را ببیند مشروط بر اینکه اولا لباس سیاهش را در بیاورد تا او شکی نکند و همین طور درباره مرگ خانواده اش به او چیزی نگوید. گرچه حال عمه اش بهتر از او نبود اما به شوق اینکه کسی از خانواده برادرش زنده است خود را سرپا نگه داشته بود. بازپرس با عصبانیت از اتاقش خارج شد و گفت: - با اینهمه مراقبتی که دکترها از او می کنند ما نمی توانیم با او حرف بزنیم. آنهم کسی را که به قول خودش در لحظه مورد نظر بیدار بوده است. - چاره ای نیست. باید صبر کرد. - بله اگر صبر نکنیم، چه کنیم؟ خوب چه خبر؟ - هیچ هیچ. نه ردی، نه نشانه ای. - تنها برگ برنده ما همین دختر است. ببینم هنوز که از زنده ماندن او کسی خبر نداره؟ - نه همان طور که دستور داده بودید به روزنامه ها گفته شده که خانواده آقای نیازی همگی کشته شده اند. بدون ذکر نام و تعداد اعضای خانواده. امیدوارم تا این خبرنگارها به خودشان بیایند و بفهمند که چه کلاهی سرشان گذاشتیم بتوانیم با این دختر صحبت کنیم. - مامورهایی که گفتم برای مراقبت در بیمارستان هستند؟ - بله احمدی و سهندی مامور شدند. - خوبه. * * * آنچه برای شقایق اهمیت داشت دیدن خانواده اش بود. با اطمینان که عمه اش به او داده بود حالا از نگرانی اش کاسته شده بود. به امید اینکه او زودتر بتواند آنها را ببیند روزهای بیمارستان را می گذراند. دو هفته از آن ماجرا می گذشت و او هنوز یا قرصهای آرامبخش بسیار قوی به خواب می رفت و آرام می خوابید. عمه اش هر روز تا جایی که وقت ملاقات و دکتر اجازه می داد نزد او می ماند. وضعیت جسمی اش رو به بهبود بود. در این مدت بازپرس نیز بیکار نمانده و موفق شده بود که با راهنماییهای شقایق هویت یکی از قاتلین را شناسایی کند. مجرم از سابقه داران بود که این بار عرصه کار خودش را وسعت بخشیده و دست یه اسلحه برده بود. با وجود موفقیت در این مرحله پلیس هنوز نتوانسته بود او را دستگیر کند. مجرم از دو روز پیش از ماجرا تاپدید گشته و همه جا پخش کرده بود که به دبی رفته است. با این همه پلیس دست بردار نبود. تمام خبرچینها گوش به زنگ بودند تا با کوچکترین خبری آماده گزارش باشند. منوچهر زربافت نیز همان طور که انتظار می رفت هر گونه ارتباط با این قضیه را انکار نمود. کار به بن بست خورده بود. هفته سوم در حالی آغاز شد که دکتر اجازه ترخیص شقایق را داد. قسمت سخت کار برای عمه شقایق تازه شروع شده بود. او تمام این مدت تلاش نموده بود که شقایق را با امید دیدن خانواده اش زنده نگه دارد و حالا باید به او چه می گفت؟ شقایق شاد و خندان لباسهایش را تعویض کرده و منتظر بود. عمه اش وارد شد و پرسید: - حاضری؟ - بله. - دخترها بیرون منتظرت هستند. - عمه جون هنوز مامان و بابا ترخیص نشدند؟ رنگ از روی خانم نیازی پرید. دوباره پرسید: - عمه جون چرا من را به اینجا آوردید و آنها را به بیمارستان دیگر بردید؟ - گفتم که عزیزم این بیمارستان جا نداشت. - عمه الان کجا میریم؟ - خانه ما. - عمه تو رو به خدا دلم طاقت ندارد. اول برویم آنها را ببینیم. خانم نیازی نفس عمیقی کشید تا جلوی ریزش اشکهایش را بگیرد. - نه عزیزم الان دیگه وقت ملاقات تمام شده است. - عمه به خدا دلم شور می زند انگار دارند توی دلم رخت می شورند. - نگران نباش. اما تا روز بعد برسد شقایق نتوانست آرام بگیرد. تمام شب را تا صبح بیدار بود و از شدت ناراحتی و اضطراب در اتاقش راه رفت. درست در اتاق طبقه پایین نیز عمه و شوهر عمه اش بیدار بودند. خانم نیازی تا صبح آنقدر گریه کرده بود که چشمانش به یک کاسه خون تبدیل شده بود. همین که ساعت 8 شد، شقایق لباس پوشید و پایین رفت. شوهر عمه اش با دیدن او گفت: - چرا این قدر زود بیدار شدی؟ تا ساعت ملاقات خیلی مانده. از طرفی دیگر فراموش کردی دکتر سفارش کرد که استراحت... - شما را به خدا من را پیش پدر و مادرم ببرید. من دیگر نمی توانم اینجا بمانم. - اما الان که وقتش نیست... شقایق به گریه افتاد: - من نمی توانم. می فهمید؟ برویم بیمارستان. آنجا آرام می گیرم تا ساعت ملاقات برسد. قول می دهم. خانم نیازی نیز با لباس بیرون وارد سالن گشت و گفت: - حق با شقایق است. به آنجا می رویم، من هم دیگر طاقت ندارم. شقایق خودش را در آغوش عمه اش انداخت و تشکر نمود. از لحظه ای که حرکت کردند شقایق از شدت اضطراب گریست. خودش هم نمی دانست که چرا نمی تواند آرام بگیرد. صحنه زخمی شدن شبنم مدام مقایل چشمش بود و او را وامی داشت تا به حرفهای عمه اش شک کند. سرانجام زمانیکه به سر خیابان پزشکی قانونی رسیدند شوهر عمه اتومبیل را متوقف کرد. نگاهی به همسر و دو دختر رنگ پریده اش انداخت و بعد رو به شقایق نمود. آنها توانسته بودند جنازه ها را در سردخانه آنجا به امانت بگذارند تا حال شقایق بهتر شود و در مراسم تدفین خانواده اش حضور داشته باشد. گر چه شوهر عمه اش آن را بیشتر به ضرر شقایق می دانست. شقایق دختر شدیدا حساسی بود و مطمئنا این حادثه اثر بدی بر روی او می گذاشت. اما نظر او در مقابل همسر و دخترانش رد شد. شقایق پرسید: - چرا اینجا ایستادید؟ مگر نگفتید آنها در بیمارستان... بستری اند؟ شوهر عمه اش آب دهانش را قورت داد و گفت: - دخترم واقعا متاسفم که این خبر می دهم... اما... انگار از چیزی که وحشت داشت و در تمام مدت تلاش کرده بود از آن فرار کند صورت حقیقت به خود می گرفت. بی اختیار از اتومبیل پیاده شد و شروع به دویدن کرد. مثل کسی که هدایت می شود به طرف مقصد نا معلومی می رفت. در میانه راه در مقابل پزشکی قانونی از حرکت ایستاد. دست به دیوار گذاشت و وارد شد. دنیا دور سرش داشت می چرخید. سینه اش به شدت می سوخت. صدای عمه و شوهر عمه اش را از پشت سر شنید که او را صدا می کردند. زبانش بند آمده بود. با لکنت گفت: - دروغ است مگر نه؟ عمه خودش به من گفت که آنها زنده هستند. عمه اش او را محکم در آغوش گرفت و گریست. -الهی عمه برایت بمیرد... شقایق خود را از آغوش او بیرون کشید و به طرف نا معلومی حرکت کرد. نفسش به سختی در می آمد. داشت از حال می رفت، اما با خود می گفت: نه حالا وقتش نیست. باید ببینم که آنها دروغ گفته اند . چطور ممکن است؟ همه به من گفتند که آنها زنده اند. گریه اش بند آمده بود. فریاد زد: دروغه، می خواهم آنها را ببینم . من خانواده خودم را می خواهم. شما گفتید که زنده اند. همه در سالن برگشته و او را نگاه می کردند؛ اما برای او مهم نبود. او می خواست مطمدن شود همه اینها دروغ است و او باز هم می تواند خانواده اش را ببیند. نمی دانست که بود ولی کی دستش را گرفت و داخل یک سالن که بوی بدی می داد کشید. احساس می کرد هر آن بالا می آورد اما گلو و دهانش خشک بودند. صداها در اطرافش کشیده می شد. در مقابلش درهای سردخانه باز شدند و افرادی که داخل آنها بودند بیرون کشیده شدند. چشمانش را بیشتر باز کرد تا از افتادن خودش جلوگیری کند. در مقابل چشمهای وحشت زده ی او پدر، خواهر و دو برادر و دست آخر مادرش قرار گرفتند. پیشانی ها و سینه ها شکافته بودند. به شدت شوکه شده بود. با انگشتان بی جانش تمام اجزای صورت آنها را لمس نمود . واقعی بودند. دلش می خواست فریاد بزند ؛ از ته دل، اما دهان و زبانش قفل شده بودند. از دوردستها صدای گریه می آمد. میان زمین و آسمان معلق بود و کم کم همه چیز در اطرافش در مهی غلیظ فرو می رفت. تلاش برای سر پا نگه داشتن خود بیهوده بود و تا به خود بیاید نقش بر زمین گشت. در میان بهت و حیرت او همه عزیزانش را در زیر تلی از خاک ئفن می کردند . از دو روز پیش که در بیمارستان به هوش آمد هیچ حرفی نزده بود، نه اشکی نه گریه ای و نه هیچ عکس العملی در مقابل اطرافیانش. اصلا متوجه چیزی در اطرافش نبود . صدای گریه و شیون زنی را در کنار خود می شنید اما خود هیچ. کمی دورتر بازپرس و همکارش ایستاده بود . بازپرس زیر لب زمزمه کرد : به نظر می آد دخترش در حال طبیعی نیست. -فکر کنم طبیعی است که آدم وقتی تمام خاتنواده اش در مقابلش کشته شوند و فقط او زنده بماند و تازه مدتها فکر کند که آنها هم سالم هستند یک دفعه وقتی با حقیقت روبرو شود ، ناراحت باشد. -نه این ناراحتی نیست. انگار اصلا متوجه محیطش نیست . شوکه است. امیدوارم این پرونده هم زودتر بسته شود، احساس خوبی ندارم. هنوز هم باور آن برایش سخت بود. چطور می توانست این ماجرا به این سادگی انجام شده باشد و او تمام اعضای خانواده اش را در عرض چند دقیقه از دست بدهد. در تمام مدت در اتاق خود را زندانی می کرد و به گوشه ای خیره می شد. روانپزشکی حال او را شوک عاطفی نامیده و معتقد بود اگر او کمی گریه کند ، بهتر می شود ولی دریغ از یک قطره اشک. سه هفته گذشت و او در سکوت خود به سر می برد. کابوس های شبانه اش نیز امکان خواب را از او ربوده بودند. شبها به خاطر فرار از کابوس نمی خوابید و مثل یک بیمار روانی روی صندلی چرت می زد. با وجود اینکه قرص هایی که مصرف می کرد به شدت قوی بودند و دکتر توصیه کرده بود که تا حد ممکن از آنها استفاده نکند، ولی او بدون آن قرص ها حتی در بیداری هم دچار کابوس می شد. صدای پا می شنید و تمام اطرافش را خونین و به هم ریخته می دید. وضعیت آشفته روحی اش کاملا در چهره اش هم هویدا بود یزی نگذشت که حالتهای جدیدی نیز از خود بروز داد. دچار نوعی گم گشتگی و فراموشی می شد که اوایل فقط چند دقیقه طول می کشید . یکباره شاد و خندان حرف می زد و سر به سر دیگران می گذاشت. با اعضای خانواده اش بلند بلند صحبت می کرد . لباسهای رنگی می پوشید و می خواست به خانه خودش برود . وقتی با هزار حیله و ترفند یادش می آوردند چه موقعیتی دارد و به خود می آمد دوباره در سکوت و بهت و بیماری فرو می رفت . کم کم وقت این رفتارها به روز هم کشیده شد . وحشت و نگران یاز آینده به جان خانم نیازی و خانواده اش افتاد . صبح شقایق از روی تختش برخاست. لباس پوشید و به طبقه پایین رفت. جز سحر کس دیگری خانه نبود که او هم در اتاقش مشغول جمع و جور کردم وساسلش بود تا بداند برای رفتن چه چیزهایی لازم دارد. بدون ایجاد سر و صدای اضافی از خانه خارج شد . در دلش آشوبی برپا بود که نشستن و نگاه کردن به در و دیوارهای اتاقش آن را آرام نمی کرد. به اولین اتومبیلی که مقابل پایش استاد سوار شد. راننده پرسید: کجا برم؟ شقایق آدرس خانه خود را داد و مردبه راه افتاد . سرش را به شیشه تکیه داد و چشمانش را بست. هر نفسی که می کشید برایش عذابی بود تصور اینکه او زنده بود و راه می رفت و نفس می کشید در حالیکه تمام عزیزانش در زیر خاک خفته بودند دیوانه اش می کرد. هوای داخل سالن را بویید . ذره ذره فضای آنجا بوی آنها را می داد. در اتاق خودش و شبنم باز بود. کنار کمد دیواری او ایستاد. دکور کمد خالی بود. حدس زد عمه اش آن را خالی کرده باشد. کمد پایین آن هم قفل بود. به شدت دستگیره در را کشید اما در کمد باز نشد. روی زمین نشست و زیر پایه میز تحریر شبنم را بلند کرد او همیشه کلید کمدش را انجا پنهان می کرد کلید را پیدا نمود و با آن در را باز کرد. به محض باز شدن در کند خرگوش عروسکی شبنم که بسیار دوستش داشت بیرون افتاد. خم شد و آن را برداشت . روی یک یا زمبلهای سلطنتی محبوب مادرش نشست عروسک را به شدت به خود چسباند. هق هق گریه هایش سکوت خانه را می شکست . می دانست تا حالا حتما همه متوجه غیبتش در خانه شده بودند . اما برایش مهم نبود . می خواست پیش خانواده اش باشد. به اتاقش رفت و روی تخت دراز کشید. چشمانش کم کم گرم شدند و کمی بهپعد به خواب رفت. باز داشت خواب می دید. خواب یکی از آن روزهایی که هنوز در عمان بودند . زندگی چقدر شیرین بود. دوستان عربش که ساعتها با هم در کوچه و خیابان بازی می کردند ، به پارک می رفتند و با غروب آفتاب پرد به دنبال آنها می آمد. با نوازش صورتش چشمهایش را گشود . نور چشمانش را زد ولی با ریز بودن چشمهایش عمه اش را دید که بالای سرش نشسته بود : تو که ما را نصفه جان کردی. چرا نگفتی اینجا می آیی؟ می خواستم در خانه خودم باشم. – در خانه ما راحت نیستی؟ - می خواهم در خانه خودم باشم. پیش خانواده ام. – ما با هم صحبت کردیم؛ مگر نه؟ گفتم که اگر خانه ما باشی من خبالم راحت است. اینجا تنهایی می خوای چی کار کنی؟ ولی من تنها نیستم همه اینجا هستند. عمه اش دوباره با نگرانی به او نگاه کرد. – عمه اینطور نگاهم نکن. من حالم خوب است . فقط می خواهم با آنها باشم. من در خانه شما راحت نیستم. - من چطور چنین اجازه ای به تو بدهم؟ در خانه خودم جرات نمی کنم که تو را تنها بگذارم. آن وقت اجازه بدهم که تو تنها اینجا که یک بار هم امنیتش از بین رفته است، بمانی، غیرممکن است. شقایق به شدت فریاد زد: - من می توانم برای خودم تصمیم بگیرم. ولم کنید. می خواهم تنها باشم. سر و صدای خانه شما دیوانه ام می کند. من خانواده خودم را از دست دادم. آن وقت چطور ببینم که تو به بچه هایت محبت می کنی، در حالیکه مادر من زیر خاک است. - اما عزیزم من هم تو را دوست دارم. من هم مثل مادرت هستم... شقایق دست روی گوش هایش گذاشت و با تمام توان فریاد زد: - نه، نه. من مادر دارم! نمی خواهم تو مادر من باشی. از اینجا برو، نمی خواهم جای مادرم را بگیری. برو... خانم نیازی تلاش نمود تا او را آرام کند، اما غیرممکن بود. او فقط فریاد می زد. سارا جلو دوید و مادرش را وادار کرد تا او را تنها بگذارد. مادرش او را به آغوش کشید و گریست. وضعیت بدی بود. شقایق آن قدر وابسته خانواده اش بود که نمی توانست این حقیقت را به راحتی بپذیرد زمان لازم بود تا خوب شود. * * * بازپرس پناهی دوبار تماس گرفته بود تا شاید بتواند با شقایق صحبت کند، ولی بنا به گفته عمه اش او حاضر به هیچ مسالمتی نبود. عمه اش برایش وقت دکتر گرفته بود و منتظر بود تا شاید از این طریق او را از خانه بیرون بکشد چند روز بیشتر به پروازشان نمانده بود و باید او را هم برای رفتن آماده می کردند. وقتی آن سه از مطب دکتر به خانه برگشتند دخترها با نگرانی به طرف مادرشان رفتند تا نظر دکتر را بدانند، اما با دیدن چهره درهم مادر فهمیدند که نباید امید خبر خوب داشته باشند. سحر جلو رفت و بازوی شقایق را گرفت و از مادر خواست که اجازه دهد او شقایق را به اتاقش ببرد. شقایق به آرامی روی تختش نشست. سحر پرسید: - چیزی می خواهی؟ سرش را تکان داد و گفت: - آره، مرگ. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | .ELHAM., .maryam., abdolghani, Admin, ady25, aftab, alma gol, alonesachlie, Anahita.s, asma66, AVESTA, azad_awesome, ELAHE, farnaz21, farnaz58, fatima_59, gherti, goleyakh117, Hella, Irani, mahsa.gh, mahsan, marjanagn, masoumeh, Mehrnoush, Mina, nemesis, parisaparisa, Parnam, reha, sama33, samane7, shahzad, Sokout_shab, tarane, vision, اهنگ, باران, خورشید خانم, ساده, مامیچکا, ملیساا, نياز |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال معرفی و نقد کتاب ![]() تاریخ عضویت: مهر ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : مهر ۱۳۸۸ محل سکونت: Neverland
نوشته ها: 2,651
(View Stats)
تشکرها: 10,052
تشکر شده 14,583 بار در 2,393 پست
کتاب مورد علاقه : حلقه | پست معمولی : +1 امتیاز فصل دوم شقایق بدون هیچ مقاومتی در بیمارستان بستری شد . برای او دیگر هیچ فرقی نمی کرد که کجا باشد . فقط میخواست دوباره او را راحت بگذارند تا هر طور که میخواهد روزهای خود را بگذراند .بر خلاف عمه و دختر عمه هایش در سکوت لباس عوض کرد و خیلی آرام زیر پتو رفت وچشم هایش را بست . انگار اصلا متوجه اطرافش و جایی که اورا آورده بودند ، نبود . پرشکش که مردی میانسال بود وارد اتاق شد . جلو رفت و او را صدا کرد. شقایق چشمانش را به آرامی گشود . به مقابلش خیره شد . دکتر پرسید : شقایق حالت خوبست ؟ جواب نداد دوست دارم کمی بنشینی تا با هم صحبت کنیم نه من نمی خواهم . من میخواهم بخوابم . چراغ را خاموش کنید . راحتم بگذارید دکتر به انها اشاره کرد تا اتاق او را ترک کنند. به پرستاری که همراهش بود گفت: یک آرامبخش اعصاب تزریق کنید تا کمی بخوابند ******* بازپرس برخاست تا اتاق را ترک کند ساعت کار تمام شده بود. اما هنوز در را قفل نکرده بود که صدای تلفن بلند شد . می خواست بدون توجه برود . ولی با تصور اینکه شاید مادرش باشد با عجله برگشت و جواب داد بله آقای پناهی بفرمایید خودم هستم من نیازی هستم ، عمه شقایق آه بله ، حالتان چطور است ؟ ببخشید شما را نشناختم . صدایتان گرفته است صدای خش دار ناشی از بغض او در گوشی پیچید : اقای پناهی تماس گرفتم بگویم که ..که... شقایق ... شقایق حالش زیاد خوب نیست بازپرس با نگرانی ناشی از پریدن تنها شاهد پرونده اش پرسید : اتفاقی افتاده خانم نیازی راستش آقای پناهی ما ... مجبور شدیم او را در ... بیمارستان بستری کنیم اما چرا متاسفانه دچار افسردگی بده شده خانم نیازی به گریه افتاد خیلی متاسفم . امیدوارم هر چه زودتر حالشان خوب شود ممنون . تماس گرفتم تا اگر ممکن است با شما ملاقاتی داشته باشم . امکانش هست بله خواهش میکنم . امروز بعدازظهر خوب است خوبه. ساعت 3:30 در بیمارستان ... منتظر شما میمانم ضربه ای به در خورد و بلافاصله آقای لطفی وارد شد و گفت: قربان من دارم میروم . کاری ندارید لطفی گاومان زاییده چرا قربان دختر نیازی چه شده ؟ نکند کار دست خودش داده است دست خودش که نه ، ولی دست ما چرا .... مشکل روحی پیدا کرده ، مجبور شدند بستری اش کنند عالیه ؛ همین کم بود . شاهدی که تعادل روانی ندارد. زربافت بشنود از خوشحالی سکته میکند آقای پناهی از پشت میزش برخاست پرسید هنوز از پرویز خبری نشده نه متاسفانه ، مثل اینکه راستی راستی از ایران خارج شده بد پرونده ای شده . بعد از ظهر با خواهر نیازی در بیمارستان قرار ملاقات دارم میتوانی از خانمت اجازه بگیری آقای لطفی خندید و گفت: اگر شما بتوانید از مادرتان اجازه بگیرید من هم می توانم حیاط بیمارستان با حضور ماههای اول پاییز به یک باغ ماتم گرفته بیشتر شباهت داشت تا یک بیمارستان . در گوشه و کنار چند مریض بروی نیمکت نشسته و هرکدام به کاری مشغول بودند . یکی با خودش میخندید ؛ دیگری با مریضی که بغل دستش نشسته بود حرف میزد ؛ آن یکی با حضور پرستاری بالای سرش به نقطه ای خیره شده بود وغرق در تفکرات خود بود . بیمار دیگری روی ویلچری نشسته و با پای گچ گرفته اش ور می رفت . قلب بازپرس پناهی با دیدن آنها گرفت. دلش به حال شقایق سوخت که در اینجا مجبور به اقامت شده بود. حالا دیگر مطمئن شده بود که این پرونده را باید بدون شاهد پیگیری نماید . فکر کرد اگر مجرم فراری ، پرویز هم دستگیر نشود باید این پرونده را بدون به نتیجه مختومه اعلام کند. جلوی درب ورودی ساختمان خانم نیازی را شناخت که منتظر ایستاده بود. از چهره اش غم با تمام وجود نمودار بود. غصه از دست دادن برادرش از یک طرف ، بیماری شقایق هم از سوی دیگر او را روز به روز از پا می انداخت سلام خانم نیازی خانم نیازی انگار از عالم رویا بیرون آمده بود .سر بلند نمود و با دیدن او لبخندی بی روح بر لب نشاند و گفت: سلام حالتان چطور است متشکرم . شما چطورید اگر به خاطر شقایق و خانواده خودم نبود می گفتم که منتظر مرگم تا بیاید و راحتم کند . اصلا خوب نیستم . غصه شقایق دارد دیوانه ام میکند . باور نمی کنم دختریکه اینجا افتاده همان دختر شاد و شیطان برادرم باشد که مادرش از دستش همیشه ناله میکرد شده یک تکه گوشت بی حرکت ناراحت نباشید . ان شاءا... حالش خوب میشود و دوباره همان دختری که میخواستید میشود.... مامورهای ما در بیمارستان هستند؟ بله از همان لحظه که شقایق را بستری کرده ایم جلوی در اتاقش نگهبانی می دهند من میتوانم شقایق را ببینم بله البته ، اما فکرنمی کنم بیتوانید از اواطلاعاتی به دست آورید راستش هنوز خیلی از چیزها برایمان معلوم نشده است و جز شقایق کس دیگری هم نمی تواند به ما کمک کند بیاید بالا برویم ستوان سهندی با دیدن مافوقش به حالت خبردار ایستاد آزاد باش ستوان همراه خانم نیازی وارد اتاق شقایق شد که به دلیل مراقبتی که پلیس از او می کرد در اتاق تنها بود . پرده ها کشیده و اتاق تاریک بود . شقایق روی تختش به گوشه ای خیره شده بود. درحال خود نبود حدس زد تحت تاثیر دارو است. خانم نیازی کنار گوشش زمزمه کرد : حاضر به خوردن هیچ قرص و دارویی نیست . دکتردستور داده که همه داروهایش را به اوتزریق کنند لاغر و تکیده تر از آخرین دیدارش به نظر می رسید . موهای بلند و سیاهش با آشفتگی بافته شده بود و چهره اش را درمانده تر نشان میداد . خانم نیازی کنارشروی تخت نشست و او را به آرامی صدا کرد: عزیزم ؟ شقایق به زحمت از عالم بهت خارج شد به عمه اش نگاه کرد . سرش را روی سینه اش گذاشت و گریست گ عمه هنوز صدایش در گوشم است آرام باش عزیزم . آرام باش دخترکم هق هق گریه شقایق را پشت سرش از اتاق میشنید . در انتهای سالن ایستاد و سعی نمود تا با چند نفس عمیق بر اعصاب خود مسلط شود . ده دقیقه بعد خانم نیازی با چشمانی سرخ نیز به او پیوست و پیشنهاد کرد : لطفا بروییم پایین اینجا نمی توانم نفس بکشم روی یکی از نیمکت ها نشستند . خانم نیازی بینی اش را با دستمال گرفت و گفت: می بینید دچار چه بدبختی شده ام خودتان را ناراحت نکنید . بالاخره تمام می شود او حتما خوب میشود آقای پناهی برای این میخواستم امروز اینجا بیاید که بگویم ما باید تا پس فردا عازم شویم . تلاش شوهرم نیز برای استفاده از بیشترین فرصتمان برای ماندن در ایران دیگر امکان ندارد . ما سعی کردیم کارهای قانونی را برای بر عهده گرفتن سرپرستی شقایق انجام دهیم . ولی هنوز موفق نشده ایم . بیشتر مشکلمان از طرف کشور آمریکا است چون باید برای اقامت او بتوانیم مجوز بگیریم که نیاز به زمان دارد و تا اقامت خودمان در امریکا این مسئله امکان ندارد . همان طور هم که قبلا به شما گفتم ،تمام فامیلها و دوستان خانوادگی که ما بتوانیم از آنها کمک بگیریم خارج از ایران هستند . شقایق یک داییدر سوییس دارد که شاید بتواند تا مهیا شدن کارهای اقامتش در آمریکا او را به عنوان مهمان به آنجا دعوت کند و برایش دعوت نامه بفرستد. در این فاصله ما هم میتوانیم مراحل قانونی سرپرستی را از آمریکا دنبال کنیم بازپرس با ناراحتی گفت: متاسفم که این رامیگویم اما شما مثل اینکه فراموش کرده اید که شقایق شاهد پلیس است و تا زمانیکه پلیس اجازه ندهد او نمی تواند از ایران خارج شود ؛ از طرف دیگر شما خودتان هم راضی میشوید که تنها سرنخ ما برود و قاتل خانواده برادرتان به همین راحتی فرار کند لبخند تلخی بر لبان خانم نیازی نشست نه مسلما نه ... مسئله ما هم در همین است. ما نمی خواهیم که تنها شانس شما هم از دستتان خارج شود ولی نمی دانیم چه کنیم . البته یک شانس دیگر هم داریم و ان اینکه من و برادرم ، خاله پیری داریم که در بوشهر ساکن است . یک پیرزن تنها که بچه هایش در خارج از ایران هستند . مدتهاست که از او خبری نداریم ولی مطمئنم که اگر بداند احتیاج به کمکش داریم دست رد به سینه مان نمی زند تا پایان کار شما هم حاضر میشود که شقایق را پیش خود نگه دارد . در این فاصله هم ما به کارهای اقامت خودمان می رسیم و هم شما به کارتان. مشکل دیگر هم در اینجا است که شقایق تا زمانیکه خوب شود و از بیمارستان مرخص گردد باید تنها بماند چون خاله ام پیرتر از آن است که بتواند تا اینجا بیاید و از او مراقبت نماید حالا با این شرایط شما هر تصمیمی بگیرید ما قبول داریم بازپرس با سردرگمی سر به زیرانداخت. می دانست نمی تواند در این باره خود تصمیم بگیرد. بنابراین گفت: اگر اجازه بدهید من این مسئله را با مافوقهای خودم مطرح کنم بعد به شما بگویم که چه کنید هر جور که خودتان صلاح بدانید . فقط لطف کنید تا فردا به من یک خبری بدهید تا من اقدامات لازم را انجام بدهم . به خدا آقای پناهی نمیدانید من در چه وضعیتی گرفتار شده ام . نه میتوانم شقایق را رها کنم و به امان خدا بسپارم و بروم و نه میتوانم بمانم دردسرهای بعدی مهاجرت را تحمل کنم . خودم از خودم خجالت می کشم بازپرس پناهی برخاست و با همدردی گفت : نگران نباشید خدا بزرگ است ، بالخره یک طوری می شود اگر خدا شقایق را از میان آن همه بلا سالم بیرون اورده است پس برای بقیه زندگی او هم کارها را درست میکند خانم نیازی با دلگرمی از این حرف او لبخندی بر لب اورد و گفت: نمی دانید چه کمک بزرگی به ما می کنید خواهش می کنم ،وظیفه ام است شب هنگام بود که صدای زنگ تلفن درخانه پیچید . پناهی بود که گفت: من با مافوقم صحبت کردم . همان طور که گفته بودم آنها اجازه نمی دهند که شقایق از ایران خارج شود اما حاضرند که تازمان لازم از جان ایشان مراقبت کنند و هر کاری که لازم باشد برای او انجام دهند پس من کی می توانم شقایق را با خود ببرم به محض اینکه دادگاه تمام بشود و دیگر نیازی به شقایق نباشد او میتواند هر جا که بخواهد برود پس تا آن موقع شقایق چه کار کند توصیه میکنم با خاله تان تماس بگیرید و ضمنا آدرس و شماره تلفن تماس ایشان را در اختیار ما بگذارید تا ما خودمان ترتیب کارها را بدهیم تا رفتن او به بوشهر چه کسی از او مراقبت میکند تا انجا که من با دکتر صحبت کردم باید شقایق مدتی تحت نظر پزشک باشد تا آن موقع پلیس هم از او مراقبت میکند صدای گریه خانم نیازی درگوشی تلفن پیچید لطفا گوشی را داشته باشید تا دخترم آدرس و شماره تلفن خاله ام را برایتان بگوید . از لطفی که کردید بسیار متشکرم ****** خانم نیازی به آرامی همراه خانواده اش وارد اتاق شقایق شد. مثل روزهای گذشته اتاقش تاریک بود و او در روی تختش به ارامی در خواب بود .دکتر که همراهشان وارد شده بود گفت: متاسفانه شقایق حاضر به هیچ گونه همکاری با ما نیست . اتفاقا به دنبال راهی برای عذاب دادن و رسیدن به مرگ زودتر است. ما مجبور هستیم طبق روال سابق داروهایش را به او تزریق کنیم و مدام سرم به او وصل کنیم تا جبران غذا نخوردنش را بکند خانم نیازی پرسید ک پس داروها هیچ تاثیری ندارند چرا ، اما هنز زود است درباره اثر داروها قضاوت کنیم . این گونه داروها با یک یا دو روز مصرف در حال بیمار اثری ندارند . تصور کنید او از این حادثه صدمه دیده است از طرف دیگر عدم همکاری او با ما هم مشکل را دو چندان میکند خیلی وقت است خوابیده؟ ما باید با او خداحافظیکنیم . بعد ازظهر پرواز داریم احتمالا بیدار میشود ، ولی اثر دارو باعث میشود که زیاد متوجه اطرافش نباشد من بیشتر توصیه میکنم که سریع خداحافظی کنید تا او زیا د متوجه رفتن شما نشود این فکر که تنها در اینجا باید بماند برای حالش مساعد نیست شقایق دقیقه ای بعد به زحمت چشمان خواب الودش را بازنمود. هنوز اثر داروی آرام بخشی که به او تزریق کرده بودند باعث میشد که اتاق دور سرش بچرخد و چهره ها برایش همچون امواج دریا بالا و پایین بروند. چیزهای مبهمی متوجه میشد ؛ صورتهای اشک الود که به او دوخته شده بودند و صداهای خداحافظی و وعده هایی که میگفتند که او را حتما نزد خود می برند . نمی دانست چرا ولی خودش هم می گریست سرش به شدت درد میکرد زمزمه نمود سرم درد می کند خوابم می اید بوسه هایی بر گونه و سرش زده شد و بالخره او را راحت گذاشتند و چند لحظه بعد دوباره به عالم شیرین خواب و بی خبری پناه برد چند ساعت بعد نیز لطفی د رمحل کارشان وارد اتاق مافوش گشت و گفت: قربان تلفن شما را میخواهد بگو بعدا تماس بگیرند گفتم ، اما خانم نیازی گفتند آخرین فرصتشان است و باید بروند و دیگر نمی توانند صحبت کنند بسیار خوب آمدم گوشی را برداشت و گفت: خانم نیازی سلام ، ببخشید که مزاحمتان شدم خواهش میکنم آقای پناهی می دانم تقاضای خیلی زیادی است اما چه کنم ، دلم طاقت نمی اورد تماس گرفتم تا به شما خبر بدهم که من رضایت نامه ای امضا کردم که در بیمارستان هر تصمیمی که درباره شقایق بخواهند بگیرند باید با موافقت شما باشد و در غیاب ماشما صاحب اختیار شقایق هستید . متاسفم اما غیر از شما و همکارتان آقای لطفی کس دیگری از افرادتان را نمی شناختم کار خوبی کردید .من خودم بعد ازظهر می روم وکارهای لازم و باقی مانده را انجام میدهم . از اینکه اجازه دادید شقایق بماند از طرف خودم و مافوقهایم ازشما متشکرم آقای پناهی شما را به خدا مراقبش باشید . من او را به شما می سپارم . دستم از همه جا کوتاه است . جز خدا و شما هیچ کس را ندارم . در حق من برادری کنید و هر کاری که برایش لازم می دانید انجام دهید . در اولین فرصتی که بتوانم برای بردنش اقدام خواهم کرد چشم نگران نباشید . قول میدهم از هیچ کاری برایش کوتاهی نکنم ******* وقتی وارد بیمارستان شد تازه شقایق را از اتاق عمل بیرون آورده و به اتاق دیگر برده بودند . وارد اتاقی که در ان بستری بود گشت . ستوان احمدی هم به دنبالش داخل شد و گفت: قربان هنوز اجازه ندادیم کسی وارد اینجا شود تخت کاملا غرق به خون بود . روی زمین تکه های ریز شد در زیر اینه هنوز باقی بود . نگاه به دیوار و اینه شکسته همه چیز را برایش مشخص می کرد آقای لطفی خمیازه کشان وارد اتاق شد و گفت : سلام قربان سلام . از رختخواب گرم و نرم بیرون امدی تازه از دست غرغرهای زنم کپه مرگم را گذاشته بودم دختره را دیدی بله ، اتاق 240 بستری اش کردند گزارش را تهیه کرده ای همه چیز اماده است . آینه را شکسته و با ان رگ دستش را زده است پروردگارا با هم از اتاق خارج شدند و آقای لطفی راهنمایی رئیسش را بر عهده گرفت شقایق بیهوش روی تخت افتاده بود .رنگش همچون مرده ای به سپیدی میزد . زیر لب گفت: دختر دیوانه دست چپش را باند پیچی کرده بودن . پرسید ؟ چطور فهمیدند ستوان احمدی داشته سرکشی میکرده که متوجه شده است . دیده سر تا پا خون است و خیلی راحت روی تختش خوابیده است بازپرس دستی به کیسه خونی که به او وصل کرده بودند کشید و گفت: حتما تا فردا ظهر هم به هوش نمی اید آقای لطفی خندید وگفت: نه دکترش از عجله شما با خبر شده مقدار داروی بیهوشی اش را کم کرده بود پوزخندی زد و گفت: چه عجب دکتری را هم دیدیم که به فکر ما باشد آقای لطفی نگاهی به ساعتش کرد وگفت: حداکثر تا یک ساعت دیگر به هوش میاید خوبه اخرین نگاه را به چهره زیبا و دوست داشتتی او انداخت و همراه همکارش از اتاق خارج شد ساعتی بعد ستوان احمدی به انها نزدیک شد و گفت: قربان دختره به هوش امده ؛ولی دکتر می خواهد دوباره به او آرامبخش تزریق کند بازپرس لیوان چاییش را روی میز کوبید و با عجله برخاست و به دنبال ستوان احمدی دوید وقتی وارد اتاق او شدند پرستاری در حال تزریق آمپولی در سرم شقایق بود . گریه شقایق فضای اتاق را شلوغتر میکرد . دوباره دستانش را بسته بودند . پرستار با ناراحتی گفت : اگر جیغ و داد کنی میگویم دهانت را هم ببندند شقایق از لج پرستاز جیغ بلند تری کشید . بازپرس بی اختیار خنده اش گرفت اما به زحمت برخودش مسلط شد. به اندازه کافی از دست او عصبانی بود که بتواند حتی بدتر از پرستار با او رفتار کند . پرستار قبل از خروج به آرامی به انها گفت: اگر حرفهای بی سر وتهی زد تعجب نکنید ؛ آرامبخش در سرمش ریخته ام بهتر است تا بعد از ظهر صبر کنید تا حالش سرجا بیاید با بیرون رفتن پرستار هر دو جلو رفتند اما شقایق با دیدن انها دوباره داد وفریادش را از سر گرفت بروید بیرون چه از جان من میخواهید ؟چرا نمی گذارید به درد خودم بمیرم خیلی دلت میخواهد راحت شوی آره با این روشهای بچه گانه ؟ در طول عمرم آدمی به زبونی تو ندیده بودم . خیلی مانده تا بزرگ شوی به شما هیچ ربطی ندارد .بروید بیرون با کشتن خودت به کی میخوای کمک کنی؟ به قاتلین پدر و مادرت که همین الانش هم از طناب دار فرار کرده اند ؟ آن وقت فرق تو با قاتل خانواده ات در چیست فرق شما با او در چیست ؟ شما هم شریک جرم آنها هستید به جای این همه فضولی در کار من اگر به خانواده ام هم توجه کرده بودید من هم کنار خانواده ام بودم آقای قاتل این همه جیغ و داد نکن مثل بچه آدم سعی کن هر چه زودتر از اینجا بیرون بیایی.هر موقع که تخلیه اطلاعاتی شدی می توانی هر بلایی که دلت خواست سر خودت بیاوری اما تا ان موقع تنها شاهد پلیس هستی و حق این جور بچه بازیها را هم نداری. فهمیدی من هر کاری که دلم بخواهد میکنم به کسی هم ربطی ندارد بازپرس پناهی با عصبانیت برگشت و گفت: کاری نکن بگویم مامور در داخل اتاقت بگذارند دنیا دوباره شروع به چرخش دور سرش کرد. با تمام نفرتی که در درونش انباشته بود گفت: همین الانش هم از دست فضولیهایشان ارامش ندارم هر کاری که دلتان میخواهد بکنید ، خواهیم دید چه کسی پیروز میشود از همین حالا به تو میگویم که پیروز این میدان کیست . میخواهی بدانی ؟ اون قاتلین خوش شانس که از زور خوش شانسی شان اگرهم کسی از زیر دستشان سالم در رفته باشد یک دیوانه تمام عیار است که برای کشتن خودش رگ زنی می کند چشمان شقایق داشت سنگین میشد صداها درسرش می پیچید و منعکس میشد شنید که او گفت: اگر تا پایان دادگاه تحمل کنی ، مطمئن باش خودم راهی جلوی پایت میگذارم که به درک واصل شوی آقای لطفی گفت : فکرنمی کنم دیگر حرف هایتان را شنیده باشد چون دارو زودتر از انچه که فکر می کردم اثر کرد آقای پناهی از اتاق او خارج شد و گفت: بهتر است چون داشت حسابی اعصابم را خرد می کرد ،مشکل دارتر از آن است که فکرش را میکردم تا به حال ندیده بودم که با کسی حتی مجرمین هم این طور تند برخورد کنید آره ؛ چون تا به حال مسئولیت هیچ یک از انها را بر عهده نگرفته بودم، نمی خواهم در امانتداری کوتاهی کرده باشم آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم اگر بروی شادم اگر بمانی شادتر تو را شاد میخواهم با من یا بی من , بی من امـــــــــــا شادتر اگر باشی کمی - فقط کمی - ناشادم و این همان عشق است عشق همین تفاوت است همین تفاوت که به مویی بسته است و چه بهتر که به موی تو بسته باشد خواستن تو تنها يک مرز دارد و آن نخواستن توست و فقط يک مرز ديگر و آن آزادي توست تو را آزاد مي خواهم JUST ENGELAND ویرایش توسط mahsan : ۲۵ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۰۷:۲۴ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همراه نودهشتیا ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۸ محل سکونت: از خونه ی بابام رفتم خونه ي آقام ...
نوشته ها: 1,516
(View Stats)
تشکرها: 10,733
تشکر شده 12,259 بار در 2,737 پست
کتاب مورد علاقه : رمان حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز اینم از فصل سوم ![]() مانده تا بزرگ شوي. - به شما هيچ ربطي ندارد برويد بيرون - با كشتن خودت به كي مي خواهي كمك كني؟ به قاتلين پدر و مادرت كه همين الانش هم از طناب دار فرار كرده اند؟ آنوقت فرق تو با قاتلان خانواده ات در چيست؟ - فرق شما با او در چيست؟ شما هم شريك جرم آنها هستيد. به جاي اين همه فضولي در كار من اگر به خانواده ام هم توجه كرده بوديد من هم كنار خانواده ام بودم . آقاي قاتل. - اين همه جيغ و داد نكن . مثل بچه آدم سعي كن هر چه زودتر از اينجا بيرون بيايي. هر موقع كه تخليه ي اطلاعات شدي مي توني هر بلايي كه دلت خواست سر خودت بياوري. اما تا آن موقع تنها شاهد پليس هستي و حق اين جور بچه بازيها را هم نداري. مي فهمي؟ - من هر كاري كه دلم بخواهد مي توانم با خودم بكنم. به كسي هم ربطي ندارد. بازپرس پناهي با عصبانيت برگشت و گفت: كاري نكن بگويم مامور در داخل اتاقت بگذارند. دنيا دوباره شروع به چرخش دور سرش كرد. با تمام نفرتي كه در درونش انباشته بود گفت: همين الانش هم از دست فضولهايشان آرامش ندارم هر كاري كه دلتان مي خواهد بكنيد. خواهيم ديد چه كسي پيروز مي شود .... - از همين حالا به تو مي گويم كه پيروز اين ميدان كيست. مي خواهي بداني؟ اون قاتلين خوش شانس كه از زور خوش شانسي اشان اگر هم كسي از زير دستشان سالم در رفته باشد. يك ديوانه تمام عيار است كه براي كشتن خودش رگ زني مي كند. چشمان شقايق داشت سنگين مي شد. صداها در سرش مي پيچيد و منعكس مي شد. شنيد كه او گفت: اگر تا پايان دادگاه تحمل كني مطمئن باش خودم راهي جلوي پايت مي گذارم كه به درك واصل شوي... آقاي لطفي گفت: فكر نمي كنم ديگر حرف هايتان را شنيده باشد . چوت دارو زودتر از آنچه كه فكر مي كردم اثر كرد. آقاي پناهي از اتاق او خارج شد و گفت: بهتر، چون داشت حسابي اعصابم را خرد مي كرد. مشكل دار تر از آن است كه فكرش را مي كردم. - تا به حال نديده بودم كه با كسي حتي با مجرمين هم اين طور تند برخورد كنيد. - آره چون تا بحال مسئوليت هيچ يك از آنها را بر عهده نگرفته بودم. نمي خواهم در امانت داري كوتاهي كرده باشم. حس جديدي كه شقايق بعد از آن گفتگو در خود احساس مي كرد، ذهن او را وادار به فعاليتهاي جديدي نمود . در اولين فرصت از ماموري كه در مقابل اتاقش نگهباني مي داد خواست تا اقاي لطفي را به بيمارستان بياورد. انتقام از تمام كساني كه د قضيه قتل خانواده اش شركت داشتند تمام فكر و ذهنش را اشغال كرد. اما اين انتقام با انتقام هاي ديگ فرق داشت حالا كه امكان بازگشت خانواده اش نبود امكان تقاص گرفتن به خاطر ناتواني در انجام ماموريت كه مي توانست باشد. او بايد تقاص اشتباهش در شليك كردن را مي داد. نمي گذاشت كه اين پليسهاي مغرور و بي عرضه ناتواني خودشان را در انجام كارهايشان بر گردن او بيندازند. با ورود اقاي لطفي به اتاق براي لحظه اي به طرف او برگشت و دوباره به مسير نگاه سابق خود خيره شد. هنوز ضعيف و ناتوان بود و مدت زيادي نمي توانست بنشيند. اما او بدون توجه به گفته دكتر و پرستارها كنار پنجره روي صندلي نشسته بود و اجازه داده بود نور ضعيفي از لا به لاي پرده به صورتش بتابد. آقاي لطفي با احتياط جلو آمد و گفت: سلام حالتون چطوره؟ با صدايي كه ناشي از ضعفش مي شد گفت: براي شما هم فرقي مي كند؟ - بله چرا فرقي نداشته باشد؟ - حق با شماست فراموش كرده بودم كه من هنوز به قول آن رئيس احمقتان تخليه اطلاعات نشده ام. او مي داند كه شما اينجا هستيد؟ - نه - دروغ مي گوييد. - نه دروغ نمي گويم. چون احتياجي به آن نمي بينم.اين موقع روز آقاي پناهي كمتر در اداره هستند. معمولا بايد به دنبال كارهاي مربوط به دادگستري بروند. ضمنا امروز هم روز دادگاه زربافت است. و آقاي پناهي رفتند تا در صورت امكان دادگاه را راضي كنند تا به روز ديگري موكول شود. - چرا؟ - چون مي خواهيم از همكار شما در حل اين پرونده استفاده كنيم. شقايق بي اختيار شروع به خنده كرد. - آخر شما از كجا مي دانيد من به شما كمك مي كنم؟ - به ما شايد نخواهي كمك كني، ولي مسلما مي خواهي كه به خانواده خودت كمك كني درست است؟ خنده شقايق كم كم قطع شد. و جاي آن را اشك گرفت. پشتش را به او نمود تا صورتش را نبيند . پرسيد : امروز چه روزي است؟ - دوشنبه سوم آبان است. آه از نهاد شقايق برخاست. زير لب زمزمه كرد : چقدر زود گذشته است.... دقيقه اي به سكوت گذشت. ولي بعد به آرامي گفت: مي خواهم از شر آن پليس ديوانه راحت شوم. اما نمي دانم چگونه؟ شما مي دانيد؟ - اما آقاي پناهي كه كاري با شما ندارند. فقط نگران شما هستند. شقايق با عصبانيت گفت: نگران من يا نگران بي عرضگي خودشان؟ چند ماه از اين ماجرا مي گذرد، ولي شما هنوز نتوانسته ايد كاري بكنيد. - ما تمام سعي خودمان را مي كنيم. - ولي بي فايده است. - چون هنوز شما به ما هيچ كمكي نكرده ايد. شقايق دوباره پوزخندي زد و گفت: چه كمكي از دست من براي شما ساخته است؟ نمي دام اگر اين بهانه را نداشتيد چه مي كرديد؟ اصلا فكر كنيد كه من هم مرده ام. شما چطور بدون شاهد مي خواستيد كارتان را پيش ببريد؟ پرونده را مي بستيد؟ - نه، مسلما به اين راحتي ها پرونده اي بسته نمي شود.... ولي شما حالا زنده هستيد و اگر خواهان دستگيري قاتلين خانواده اتان باشيد بايد با پليس همكاري كنيد. شقايق سرش را در ميان دستان لرزانش گرفت و روي صندلي به جلو خم شد. از اينكه نمي توانست بر گريه هايش مسلط باشد از دست خود زجر مي كشيد. ولي كاري نمي توانست بكند. كلما ت همانطور بي اختيار بر لبانش جاري شدند و ماجراي آن شب براي هزارمين بار در ذهنش جان گرفت. ديگر هيچ اختياري از خود نداشت. كلمات و وقايع از دهان او خاج مي شد. اما خودش هم باور نمي كرد كه آنها در واقعيت اتفاق افتاده باشند ته دلش مطمئن بود كه در خارج از اين ديوارهاي بلند و زشتي كه به شدت از آنها نفرت داشت، خانواده اش زنده و سالم منتظر او هستند. چطور مي توانست باور كند كه مادر مهربانش، پدر فداكارش مرده است. به خود مي گفت كه همه چيز يك خواب است. يك خواب وحشتناك كه وقتي چشم باز كند مادرش با مهرباني سرش را در آغوش مي گيرد و مي گويد عزيزم همه چيز خواب بود. ببين همه پيش هم هستيم. ولي او مي خواست هر چه زودتر از اين كابوس رهايي يابد. ديگر نمي توانست به اين وضع ادامه دهد. صبح روز بعد آقاي لطفي وارد اتاق رئيسش شد و گفت: سلام قربان. - سلام قربان! آخر چند بار بگويم .... - ببخشيد قر .... آقاي پناهي - كجا بودي ديروز؟ - دنبال انجام وظيفه. - براي اداره يا براي رئيست؟ آقاي لطفي خنديد و گفت: كار ما با اين رئيس را فقط خدا بايد درست كند. كارمان از اين حرفها گذشته است. شما چه كرديد؟ لبخند پيروزمندانه اي بر لب او نشست و گفت: خوشبختانه موفق شدم، ولي با افشاي وجود دختره از اين به بعد بايد با دقت و مراقبت بيشتري عمل كنيم ... نگفتي تو ديروز براي انجام چه ماموريتي رفته بودي؟ او نشست و گفت: ديروز بعد از رفتن شما سهندي تماس گرفت. - نگو تا آخرش رو خواندم، فقط بگو ببينم اين بار هم زنده است و هنوز مي تواند كمك حالمان باشد يا نه؟ لطفي خنديد و پشت ميزش كمي جابه جا شد: اين بار حدستان اشتباه است، بلايي سر خودش نياورده است. - خب خدارا شكر. لطفي بر خاست و از داخل كيفش نوار و پوشه اي را روي ميز او گذاشت و گفت: نوار صحبتها و متن آن تمام ماجرا از شب قبلفائزه رسولي تا زمانيكه به آنها حمله شده. - باور نكردني است. دو هفته خيلي زود گذشته بود و در اين مدت دكتر با كمال تعجب به دنبال يافتن دليل تغيراتي بود كه ناگهان در او شروع شده بود. به خواست خود او و با رضايت دكتر او را از بخش آسايشگاه به بخش مغز و اعصاب منتقل كرده بودند. شقايق حالا با كمال ميل خود داروهايش را مي خورد. اجازه مي داد كه پرده هاي اتاقش باز باشد و حتي اخيرا با يكي از پرستارها حاضر شده بود براي چند دقيقه در حياط قدم بزند. هر چه دكتر مي گفت گوش مي داد و هيچ اعتراضي نمي كرد. فقط حاضر نشده بود با بازپرس حتي كلمه اي صحبت كند. مي دانست كه او سعي مي كند كه سري به بيمارستان بزند، يا حداقل خبري از او بگيرد. از او با تمام وجودش متنفر بود. نفرتي كه از او و قاتلين خانواده اش در دل داشت بهترين محرك براي خلاصي اش از بيمارستان بود. گرچه هنوز ساعاتي از روز پيش مي آمد كه فقط دلش مي خواست تنها باشد و بدون هيچ علت خاصي بگريد. در اين ساعات صداي مشتهايي كه به اطراف و در و ديوار مي كوبيد، واقعا حوصله ستوان احمدي و سهندي را سر مي برد.اما چاره اي جز تحمل محيط دل آزار آنجا نداشتند. دكتر كه اين همراهي را مي ديد به پرستارها سپرده بود اجازه دهند او آزاد باشد و تا زماني كه به خودش صدمه اي نزده است رهايش كنند. شقايق در بي خبري كامل از جهان بيرون به سر مي برد و نمي دانست كه متاسفانه وجود او توسط يكي از روزنامه نگارهاي كنجكاو مدتي پيش افشا گشته است. وجود بيماري تازه وارد در بخش چهار كه هميشه دو مامور به نوبت در ماقبل در اتاق او كشيك مي ايستادند. براي دكتر جوان كه به تازگي در اين بيمارستان مشغول به كار شده بود موجب سوال بود. در ابتدا فر كرد كه شايد از زندانيهايي باشد كه براي درمان به آنجا منتقل شده است.ولي وقتي به صورت پنهاني از يكي از دكترها درباره او شنيد كه بيمار يك دختر جوان است كه دچار افسردگي است و در آستانه چند شخصيتي هم بوده تعجب كرد. از دو پرستاري كه مسئول رسيدگي به كارها و امور مربوط به او بودند، چند بار به صورت ضمني سوالاتي كرده بود ، اما مثل هميشه جوابها سربالا بودند: (يك مريض مثل بقيه مريضهاست.) - پس چرا اجازه نمي دهند كسي به اتاقش وارد شود و هميشه از او محافظت مي كنند. ببينم نكند دختر يكي از آن كله گنده هاست؟ پرستار به او اخمي نمود و گفت: اگر خيلي درباره اش كنجكاو هستيد، چرا از ماموراني كه به قول خودتان 24 ساعته از او مراقبت مي كنند اين را نمي پرسيد؟ حتما از آنها جواب مي گيريد. - آدم از قيافه شان مي ترسد چه برسد به اينكه طرف صحبتشان شود. - پس بهتر است با كنجكاوي تان يك جوري كنار بياييد. اما او دست بردار نبود و مي خواست هرطور شده ته و توي كار را در بياورد. با اينكه ساعتها از وقت خواب بيماران گذشته بود، اما او در رختخوابش در تاريكي از اين دنده به اون دنده مي غلطيد. سر جايش نشست. نگاهي به قرصي كه ساعتي پيش پرستار مهربانش برايش آروده بود كرد. از اينكه او را فريب داده بود، عذاب وجدان داشت. به دروغ اداي قورت دادن قرص را در آورده بود و پرستار هم با اعتمادي كه به او داشت از او نخواسته بود كه دهانش را باز كند تا مطمئن شود قرصش را خورده است يا نه؟ به محض خروج او قرص را كه داشت در دهانش مزه تلخي مي گرفت در آورد و با احتياط در ته ليوان آبش انداخت. مي خواست امشب كمي بيشتر بيدار بماند . دلش عجيب هواي خانه اشان را داشت. اين قرص ها او را كاملا از عالم بيداري دور مي كرد. با اينكه گاهي از خوردن آنها امتناع مي كرد، اما به خوبي مي دانست كه بدون آنها حتي نمي تواند براي يك لحظه هم راحت بخوابد. در طول سه ماه اقامت در اينجا، اين را به دفعات تجربه كرده بود. ساعتي بعد داخل ليوانش كمي آب ريخت. تكانش داد تا قرصشداخل آن حل شود. بعد آن مايع تلخ را يك دفعه سر كشيد و روي تختش خوابيد. هنوز كاملا به خواب نرفته بود كه باز دچار يكي از آن كابوسهايش شد. ولي اين بار كابوسش نه مربوط به خانه خودشان مي شد و نه به خانواده اش. اين بار خودش بود كه مورد تهاجم قرار گرفته بود. مي ديد كه در همان اتاق خودش است. مردي سياه پوش به راحتي پنجره را باز نمود و داخل اتاقش شد. نگاهي به اطراف انداخت و بعد به طرف در رفت. صندلي را پشت در و زير دستگيره گذاشت تا مانع باز شدن در از آن سو شود . سنگيني حضور او را آنقدر ملموس احساس نمود كه فكر كرد همه چيز در واقعيت است. تمام بدنش از شدت هيجان و ترس خيس از عرق شده بود. مي خواست فرياد بزند اما مثل هميشه صدا در گلويش خفه شده بود. به نظرش همه چيز در اطرافش كش مي آمد. تلاش نمود تا خود را از اين كابوس بيرون بكشد. ولي وقتي تماس دستكشهاي سرد را بر روي پوست دستش احساس كرد، چيزي از درونش فرياد كشيد: اين بار خواب نيست. او واقعا مي خواهد مرا بكشد. بدنش كه لحظه به لحظه بيشتر تحت تاثير داروي خواب آورش سست و ضعيفتر مي شد شروع به تقلاي بيهوده نمود. ناگهان در خم و قوس تصاوير اطرافش چشمانش برق تيغ را تشخيص داد و تا خواست به خود بجنبد، سوزشي شديد گويي كه دستش را قطع كرده باشند، در مچ دست راستش احساس كرد. آهي از سر درد كشيد. اما آنقدر بي صدا بود كه جز خودش مطمئنا كس ديگري آن را نشنيد. درد چنان امانش را بريد كه دقت نكرد مرد ناگهان كجا غيبش زد.شروع به چنگ انداختن به اطرافش نمود، دستش را به زحمت بالا آورد. گرمي خون را روي صورتش احساس كرد. به خوبي متوجه شد كه خونريزي اش شديدتر از دفعه پيش است. دستش را به سينه اش فشرد تا شايد به اين طريق جلوي خونريزي را بگيرد.دنياي اطراافش داشت در تاريكي و سكوت مطلق فرو مي رفت و او با درماندگي اختيار اشكهايش را از دست مي داد. دستش به چيزي خورد و به نظرش صدايي از آن برخاست. اما نه آن اندازه كه توجهي را به خود جلب نمايد. با آخرين توانش در روي تختش غلطيد و تنها به ياد سپرد كه از افتادنش بر روي زمين بدنش به شدت درد گرفت. بدون اينكه بخواهد مقاومتش از بين رفت و به خوابي سنگين فرو رفت. در آن سوي در ستوان از شدت بي خوابي چشمانش به خون نشسته بود. سعي مي كرد با حل كردن جدول مغزش را بيدار نگه دارد. هنوز خميازه اش را تمام نكرده بود كه صداي افتادن شي روي زمين خواب را از سش پراند. چند لحظه بعد نيز سقوط چيزي سنگين تر به گوشش خورد. محض احتياط برخاست و از پنجره روي در نگاهي به داخل انداخت. با ديدن تخت خالي شقايق با دقت بيشتري اتاق را زير و رو نمود. اما وقتي مطمئن شد اشتباهي نكرده است به آرامي به دستگيره ي در فشار آورد تا وارد اتاق او شود. اما با كمال تعجب متوجه شد در باز نمي شود. سر و صدايي كه او براي باز كردن در به پا كرد. باعث شد تا پرستارهاي كشيك از ايستگاه خارج شوند و به طرف او بروند. ستوان سهندي در حاليكه به در ور مي رفت گفت: بياييد كمك در از داخل بسته شده است. ظرف چند دقيقه سكوت در سالن به شلوغي تبديل شده بود. يكي از پرستارها بلافاصله به دستور ستوان احمدي به سمت تلفن رفت تا گزارش دهد. چند دقيقه بعد با كمك چند تن از دكترها و پرستاران كشيك شب در اتاق شقايق شكسته شد و آنها خود را به اتاق انداختند. ستوان سهندي خيلي زود بر اوضاع مسلط شد و همه را به جز پزشك و پرستاران مجاز بيرون كرد. شقايق روي زمين در ميان خون خود مي غلتيد.دكتر با عجله خود را به بالاي سرش رساند و با ديدن مچ بريده او انگشتانش را روي نبض گردنش گذاردو توانست ضربان ضعيف آن را احساس كند. دستورات در كمال آرامش اما با سرعت صادر شد. چند دقيقه بعد شقايق چون مرده اي كه لحظات آخر عمرش را مي گذراند، به اتاق عمل برده شد. آقاي لطفي هم زمان با آقاي پناهي وارد بخش شدند. حالا بيمارستان در سكوت هر شب خود به سر مي برد. و بيمارهايي كه از خواب بيدار شده بودند، دوباره در خواب بودند. از چشمان سرخ آقاي پناهي كه ناشي از بي خوابي و عصبانيت بود مي شد حدس زد كه اگر شقايق را همين الان به دستش بدهند خفه اش كند. آقاي لطفي كه از شدت عصبانيت او آگاهي داشت سكوت نموده بود و تنها به وارسي اتاق شقايق پرداخت. ستوان سهندي همه ماجرا را براي او تعريف كرد و اجازه داد تا با خيال راحت در اتاق گشتي بزند. وقتي بيرون آمد. در داخل كيسه اي كه در دست داشت تيغ را بالا آورد و گفت: اگر اين بار زنده بماند واقعا يك معجزه است. فكر نمي كنم خوني هم در بدنش باقي مانده باشد. هنوز حرف او به پايان نرسيده بود كه پرستاري سبزپوش از اتاق عمل بيرون آمد و به طرف ايستگاه پرستارها رفت و گفت: تماس بگير بگو فعلا يك واحد خون -A بفرستند. بگو فقط سريعتر ... پرستار بلافاصله دست به تلفن برد و مشغول صحبت شد. از اين فرصت آقاي پناهي استفاده نمود و جلو رفت و پرسيد: خانم حالش چطور است؟ پرستار نگاه مشكوكي به او نمود و پرسيد: شما؟ - من بازپرس پليس هستم. چهره پرستار اندكي نرم شدو گفت: ببخشيد اگه تندي كردم. قبل از عمل رئيس بيمارستان به ما تذكر دادند كه درباره اين بيمار مراقب باشيم. - بله بايد تحت نظر باشد. خوب؟ دكتر مشغول است. نمي توان چيز مشخصي گفت.مثل اينكه قبل از آن هم دارو مصرف كرده اند كه كار را كمي مشكل نموده است. ولي بايد به خدا توكل نمود. سرپرستار با ناراحتي گفت: امشب بدآورديم. مي گويند+A هست اما منفي نه. - نياز شديد به خون دارد. - مي خواهيد از جاهاي ديگر بخواهم. - خيلي دير مي شود. - پس چه كنم. از هيچي كه بهتر است. - باشد ولي به كمك آن دل نبند. پرستارها به تكاپو افتادند. تا خون لازم را پيدا كنند. شروع به سركشي به طبقات پايين و بخشهاي ديگر نمودند. تا اگر كسي با اين گروه خوني است به آنجا بفرستند. آقاي لطفي جلو آمد و گفت: شايد بتوانم من كمكي كنم. پرستار سبزپوش كه به تقلا افتاده بود گفت: گروه خونيتان؟ - +O - نه آقا احتياج به يك گروه خوني منفي داريم. آقاي لطفي با سرخوردگي و ناراحتي عقب رفت. تلاشهاي پرستارها حالا حتي بازپرس را هم نگران نموده بود. زمان داشت مي گذشت و هيچ كاري از دست كسي ساخته نبود. در اين گير و دار دكتر شهروز با عجله خود را به ايستگاه رساند و گفت: شنيدم احتياج به خون پيدا كرديد. سرپرستار با عجله گفت: بله. - من فكر كنم بتونم كمك كنم. گروه خوني ام مي خورد. آهي از سر شادي از گلوي همه برخاست. خود سرپرستار همراه او به اتاق كنار اايستگاه رفت. دكتر روپوش سفيدش را در آورد و آستينش را بالا زد. خودش دست به كار شد و پرستار سوزن را در دست او فرو كرد. ساعت از هشت داشت مي گذشت. شيفت ها عوض شد. ولي دكتر شهروز با وجود خستگي و پايان وقت كاري اش منتظر ماند تا از نتيجه عمل مطلع شود. پشت در اتاق عمل دو مردي را كه كنار هم نشسته بودند و گاهي با هم صحبتي رد و بدل مي كردند زير نظر داشت. حالا ديگر مي دانست بيمار مورد نظر همان بيمار مرموز است و آن دو مرد هم پليس هستند. تعجب مي كرد كه چرا از خانواده بيمار هنوز خبري نيست. سرپرستار پرسيد: آقاي دكتر تشريف نمي بريد؟ - چرا منتظر دوستي هستم بعد از ديدنش خواهم رفت. در همين وقت در اتاق عمل باز شد و دكتر جراح بيمارستان را ديد كه همراه دو تن از همكارانش خسته از اتاق عمل بيرون آمد. به طرف آن دو مرد رفتند و كمي صحبت كردند و بعد هم از هم جدا شدند. مي دانست كه دكتر بسيار در كارش ماهر است. پس مطمئن بود كه همه چيز مرتب است. چند دقيقه بعد در اتاق عمل گشوده شد و بيمار بيرون آمد. بازپرس و آقاي لطفي به شقايق كه از نبرد با مرگ دوباره سالم بازگشته بود نگاه كردند. بازپرس گفت: نمي فهمم چرا اين دختر نمي خواهد بفهمد كه خدا هنوز مي خواهد او زنده بماند. چه اصراري دارد كه با خدا و خودش لج كند. همراه با برانكارد به طرف اتاق جديد او رفتند. دكتر شهروز در مقابل خود دختري ديد با چهره اي مريض و به شدت رنگ پريده كه بيشتر به سفيدي ميزد. با اين وجود ملاحت صورتش انسان را به تماشا وادار مي كرد. حالا اين سوال با شدت بيشتري او را مي آزرد كه اين دختر چه كرده است كه پليس براي زنده نگه داشتنش در تلاش است. نور از ميان چشمان نيمه بازش آزارش داد. سرش را چرخاند و از ديدن پرستار مهربان سابق در كنار خود فهميد او بوده كه نوازشش مي نمود. حالش داشت به هم مي خورد. مي خواست بالا بياورد. دوباره سرگيجه امانش را بريد ناليد : دارم مي افتم. دستانش را محكم به تختش گرفت. تا از افتادن خودش جلوگيري كند ولي كسي دستانش را از تخت جدا كرد و گفت: نمي افتي، فكر مي كني بخواب. - چراغ ... چراغ ها رو خاموش كنيد. صداي كشيده شدن پرده ها رو شنيد. - بخواب عزيزم. با تمام تلاشش براي بيدار نگه داشتن خود دوباره ميان زمين و آسمان معلق شد. بازپرس با خستگي آخرين سفارشها را هم به ماموران نمود و همراه آقاي لطفي عازم بازگشت به اداره شد. - مي ترسم آخر مجبور شوم خودم اين دختر احمق را بكشم. آقاي لطفي خنده اي كرد و گفت: پس به ستوان احمدي و سهندي بگويم مانع ورود شما به اتاق او شوند. بازپرس پوزخندي زو و سرش را تكان داد. - شما فراموش كرده ايد كه او در كجاست؟ او بيمار است و دست خودش نيست. - داشتم كم كم اميدوار مي شدم كه حالش خوب شده است وقتي از دكترش شنيدم كه سر به راه ... هنوز هم تمام نشده بود كه پرستاري از پشت سر آنها را صدا كرد : آقاي پناهي؟ - بله - دكتر مي خواهد شما را ببيند. هر دو به دنبال دكتر راه افتادند. دكتر جلوي اتاق شقايق ايستاده بود و در پرونده پزشكي او مشغول يادداشت بود. آقاي دكتر من رو مي خواستيد ببينيد؟ - آقاي پناهي ... نه من نمي خواستم شما را ببينم. بازپرس با تعجب نگاهي به همكارش نمود و قبل از اينكه چيزي بپرسد دكر گفت: من نمي خواستم شما را ببينم، بيمارم مي خواهد شما را ببيند. تعجب بازپرس بيشتر شد و گفت: مگر نگفتيد كه هنوز حالش خوب نيست و اجازه ملاقات ندارد؟ - چرا هنوز هم مي گويم كه حالش سر جايش نيامده است. ولي او اصرار دارد كه با شما صحبت كند. مي گويد چيزي هست كه بايد هر چه زودتر به شما بگويد. - نكند مي خواهد سر به سرمان بگذارد و نشان بدهد كه توانسته است حرفش را عملي كند! دكتر با ناراحتي از اينكه بيمارش را به تمسخر گرفته اند گفت: اگر به خاطر آرام گرفتن بيمارم نبود اجازه نمي دادم حتي دور و بر اتاقش بگرديد. بازپرس كه متوجه شد بازپرس را ناراحت كرده است لب به عذر خواهي گشود. دكتر سرش را تكان داد و گفت: آقاي پناهي لازم است كه بهتان بگويم كه شقايق قبل از اين كار قرص آرام بخشي را كه براي خوابش تجويز شده بود خورده است. اين قرص اثر بسيار سريع و در عين حال قوي دارد. شقايق در حين عمل هم مقداري داروي بيهوشي استفاده نموده است. بنابراين نبايد انتظار داشته باشيد كه بتواند زياد به شما كمك كند. از نظر من او هنوز تحت تاثير داروهاست اما خودش اصرار دارد كه با شما صحبت كند. - بسيار خوب ممنونم. هر سه به اتفاق هم وارد اتاق شدند. پرستاري كنار شقايق نشسته بود و حال او را زير نظر داشت. با آمدن آنها او به پا خاست. شقايق همچون زمانيكه از اتاق عمل بيرون آمد ، رنگ پريده روي تخت خوابيده بود. بازپرس با خود فكر كرد اين دختر چه بلاها که بر سر خود نمی آورد. کنار تخت او ایستادند. دکتر به آرامی دست روی دست او گذاشت و صدایش کرد: "شقایق،دخترم؟ صدایم را می شنوی؟" شقایق گیج و خواب آلود سرش را به طرف بازپرس برگرداند و گفت:"من کاری نکردم ... این کار من نبود..." بازپرس با کنجکاوی پرسید:"چه چیزی کار تو نبود؟" - دیشب ... باز آن مرد... آمد. - کی؟ چشمان شقایق پر شد و نالید:"خوب ...من چه می دانم کی؟... همان مردی که از آن شب... به خانه ما حمله کرد..." -اما دیشب کسی در اتاق تو نبوده است. تو خودت در را از داخل بسته بودی. یادت نیست؟ -نه نه کار من نبود... همان مرد بود. او پشت در... صندلی گذاش. -شقایق همکارهای من تمام آن اتاق را زیر و رو کردند کسی در آن اتاق نبوده است،ما مطمئن هستیم. شقایق به گریه افتاد. گفت:"به خدا بود... من خودم دیشب او را در... *** مثل آن شب بود. به خدا همان بود... همان که به شبنم من شلبک کرد...من به خوبی چهره اش را به خاطر دارم." -می دانم که تو او را به یاد داری، اما آن متعلق به آن شب است نه دیشب، تو خودت قبلاً به من گفته بودی که این کار را خواهی کرد. وقتی که خودت با تکه آینه مچت را بریده بودی. شقایق می فهمید که آنها حاضر به قبول حرفهای او نیستند. با التماس به آقای لطفی گفت:"شما که می دانید... من به شما گفته بودم که.... تا..." دیگر نتوانست ادامه دهد. معده اش ناگهان منقبض شد و تا خواست به خود بیاید، چیزی تلخ و سوزاننده راه دهانش را پیش گرفت. دست به طرف دهانش برد و مانع از بیرون ریختن آن چیز تلخ از دهانش شد. دکتر بلافاصله متوجه شد. با عجله از آن دوخواست که هر چه زودتر اتاق را ترک کنند و از پرستار خواست به او کمک کند. به محض خروج دکتر بازپرس به طرفش رفت: -می توانیم دوباره او را ببینیم؟ -نه متاسفانه. دیگر نمی توانم اجازه دهم خودش را تا این حد اذیت کند. ضمناً از حال رفته است و تا زمانیکه دوباره به خودش بیاید باید صبر کنید. بعد از رفتن دکتر بازپرس که دچار شک شده بود دوباره به اتاقی که شقایق دیشب در آن بوده است رفت. در اتاق بنا به خواست پلیس بسته بود. پرستار در را برای آنها باز کرد و خود بیرون ایستاد. ملافه های روی تخت خونی بود. زمینی که شقایق آنجا افتاده بود، از خون خشک شده بود. صندلی که پشت در گذاشته بود ،گوشه ای کنار دیوار بود. کلید در به جز فشاری که دیشب برای باز نمودن آن کرده بودند، معلوم بود که سالم است. شیشه پنجره ها سالم و دست نخورده بودند: -هیچ سر در نمی آورم هیچ چیز غیر طبیعی در اینجا نیست. جز اینکه این دختر باز دچار یکی از کابوسهای همیشگی اش شده، هیچ جواب دیگری به ذهنم نمی رسد. -بعید هم نیست، به قول دکتر هنوز تحت تاثیر داروهایش بوده است. شاید هذیان می گفته است. چند دقیقه ای به سکوت گذشت. عاقبت آقای لطفی پرسید:"خوب چه می کنید؟" -چه می توانیم بکنیم؟ فکر کنم باید صبر کنیم تا این دختر هوس حرف زدن کند و دکترش هم اجازه این کار را به ما بدهد. فعلاً محض احتیاط بگو همچنان در این اتاق بسته باشد و کسی حق وارد شدن به اینجا را نداشته باشد. در ضمن بگو ستوان احمدی با دقت بیشتری عمل کند و اجازه ندهد کسی جز همان افرادی که قبلاً مشخص کردیم به اتاق او بروند. در صورتی که به هوش آمد حتماً با ما تماس بگیرید. می خواهم دوباره با او حرف بزنم... امیدوارم این بار هم قصد نداشته باشد که ما را سر کار بگذارد؛ وگرنه کاری می کنم که بفهمد ما مسخره او نیستیم. این بار وقتی دورباره شقایق به هوش آمد، حالش بهتر شده بود و از آن سرگیجه و تهوع خبری نبود. فقط کمی ضعف داشت که اصلاً برایش مهم نبود. نگاهی به دست پانسمان شده اش انداخت. پرستار که متوجه بیداری او شد جلو آمد و گفت: “سلام. حالت چطور است؟” - خوبم. - درد داری؟ - نه مهم نیست خیلی وقت است که خوابم؟ - نه، آن قدری که اثر دارو در بدنت از بین برود. - آنها هنوز اینجا هستند؟ - چه کسانی؟ - احمق هایی که اسم پلیس روی خودشان گذاشته اند. پرستار خندید و گفت: "جز مامورهای نگهبان، نه رفته اند. چند ساعتی می شود." -پس حرفهای مرا باور نکردند. -من هیچ وقت به اندازه حالا آرام نبوده ام. لطفاً به مامورشان بگویید آن رییس کله پوکش دوباره برگردد. -بهتر نیست فردا با آنها حرف بزنی؟ -ببینید من آرام هستم ،اما شما دارید کاری می کنید که من کنترل خودم را از دست بدهم. خواهش می کنم. پرستار رفت و ده دقیقه بعد همراه دکتر و ستوان احمدی بازگشت. دکتر پرسید: "تو باز هم می خواهی با آنها حرف بزنی؟" -بله .باید قبول کنند که من دیشب خودکشی نکردم. -هر چه بوده تمام شده است و تو هنوز زنده هستی. -آقای دکتر خواهش میکنم. من باید با آنها حرف بزنم. بالاخره یک چیزی پیدا میشود که آنها را قانع کند. کاری نکنید که دیگر پشیمانی فایده ای نداشته باشد. ستوان احمدی مداخله نمود و گفت:"بازپرس دستور دادند من به محض به هوش آمدن ایشان، آنها را خبر کنم" بحث با این گفته ستوان احمدی به نفع شقایق به پایان رسید. وقتی بازپرس وارد شد، شقایق سر جایش نیم خیز شده و به بیرون نگاه می کرد.آقای لطفی سلام کرد و حالش را پرسید و شقایق مودبانه جوابش را داد. از بی اعتنایی او لجش گرفت، ولی به روی خود نیاورد. از آقای لطفی پرسید:"آقای لطفی توانستید چیزی پیدا کنید؟" او نگاهی به مافوقش نمود که به طرف پنجره رفته بود و ظاهراً به آنها توجهی نداشت. جواب داد: "نه متاسفانه!" -هیچ چیزی؟ -متاسفم... ما حتی تیغ را به آزمایشگاه دادیم... -خوب؟ آقای لطفی کمی دست دست کرد و بعد با ناراحتی گفت:"اثر انگشت خودتان رویش بود." شقایق آن قدر از این حرف شوکه شد که نفس در سینه اش حبس گردید. او مطمئن بود که دیشب کسی در اتاقش بود. به خاطر مالیدن دماغ آن پلیس از خود راضی هم که شده مطمئن بود که نمی خواهد بمیرد . چطور ممکن بود که خودش تا این حد به خودش صدمه بزند. نه خواب بود و نه کابوس. این عین واقعیت بود. صدای بازپرس سکوت را شکست:"خوب؟ چه می توانید بگویید؟" با تمام نفرتش گفت:"این امکان ندارد. من می دانم که شب گذشته کسی در اتاق من بود." -خانم نیازی چرا نمی خواهید قبول کنید که کار خودتان بوده است. اگر زندگی این قدر برایتان غیر قابل تحمل شده که تصمیم گرفتید هر طور شده خود را از بین ببرید و برایتان هم مهم نیست که چه بلایی سر قاتل خانواده تان می آید، خوب چرا مثل دفعه پیش رک و پوست کنده نمی گویید که این قدر هم برای ما دردسر ایجاد نکنید. -من از زندگی ام آنقدر سیر هستم که به راحتی می توانم همین جا خودم را نابود کنم و احتیاجی هم ندارم که برای پنهان کردن آن به دروغ متوسل بشوم.مثل دفعه پیش خیلی راحت می گویم که کار خودم بوده و دوباره هم اگر لازم باشد اینکار را تکرار می کنم تا زمانیکه خودم را از شر این دنیای لعنتی و آدمهای بیکاری که جز رفع تکلیف از خودشان کار دیگری ندارند، راحت کنم. اگر می گویم که کار من نبود، پس بدانید که دروغ نمی گویم. -شاید در عالم بی خبری خواستید عالم را از فیض وجودتان محروم کنید! دکتر گفت که داروی خواب آور مصرف کرده بودید. -همان دارویی که هر شب قبل از خواب استفاده می کنم و مورد تجویز خود پزشک است نه چیز دیگر. من کاری خارج از برنامه هر روزه ام انجام نداده ام. اگر قرار به رگ زنی بود چرا باید بترسم و از داروی خواب آور استفاده کنم؛ در حالیکه دفعه پیش هم همین کار را کرده ام و اگر قرار به ترس یا بی خبری بوده قبلاً آن را امتحان کرده بودم... آخر من از کجا باید بتوانم تیغ گیر بیاورم؟ -این را شما به ما باید بگویید نه ما به شماا. -اگر قرار به دسترسی به تیغ بود که می توانستم دفعه پیش هم آن را به دست بیاورم. -خوب این بار به دست آوردید. چیزی بگویید که قانعم کند. ناگهان شقایق عصبانی شد و اختیار خود را از دست داد: -می خواهم صد سال سیاه قانع نشوید. آخر من به چه زبانی باید به شما بگویم که کار من نبود؟ بازپرس با خونسردی که شقایق را به مرحله انفجار می رساند گفت:"من اصراری برای قانع شدن ندارم. مثل اینکه شما بودید که می خواستید ما را قانع کنید و به همین دلیل هم ما را خواستید" -جایی هست که من از شما به آنجا شکایت کنم؟ -بله. -کجا؟ -شعبه ...جنایی،طبقه دوم، اتاق شماره4، بازپرس پناهی! لطفاً شکایتتان را بفرمایید. -از اتاق من بروید بیرون. مطمئنم که در این کشور بی در و پیکر، یک نفر پیدا می شود که بتوانم از او اسلحه ای بخرم به جای شما دست به کار بشوم. بازپرس خندید و گفت:"چه عالی، ببینم تو حتماً طرفدار فیلمهای مافیایی ایتالیایی هستی." -و شما هم بیننده فیلمهای هندی که همیشه پلیس هایش بعد از تمام شدن کار تازه از خواب بیدار می شوند و می گویند، ای وای چی شده... آقای لطفی بحث آنها را قطع کرد و گفت:" با این حساب ما تا شب هم به جایی نمی رسیم. فکر نمی کنید که بهتر باشد که به جای این حرفها به کار خودمان برسیم؟" بازپرس عقب نشینی نمود و دوباره کنار پنجره رفت. چند دقیقه بعد که اوضاع تازه آرام شده بود، پرستاری وارد اتاق شد و گفت :"آقایون متاسفم؛ ولی دکتر بیشتر از این اجازه ملاقات نمی دهد. بهتر است اتاق را ترک کنید، چون وقت داروی خانم نیازی هم هست." شقایق قرصها را از او گرفت و گفت:"چقدر از اینجا متنفرم. اگر یک روزی کاره ای شوم، اول دستور می دهم که بیمارستانها را ویران کنند" پرستار خندید و بعد از اطمینان از خوردن قرصهایش گفت: "پس آن وقت بیمارهایی را که احتیاج به جایی برای نگهداری دارند چه می کنی؟" -پیش خودم می برمشان. -و به این ترتیب یک بیمارستان خودت تاسیس می کنی. با رفتن پرستار شقایق سر جایش نشست. سرش را روی زانویش گذاشت و در حالیکه سعی داشت اشکهایش را پنهان کند، به آنها که ایستاده بودند و او را نگاه میکردند گفت:"به چه این طور زل زده اید؟تنهایم بگذارید." بازپرس بدون هیچ حرفی از اتاق خارج شد. به دنبال او آقای لطفی هم قصد خروج نمود که شقایق سرش را بلند نمود و او را صدا کرد: "آقای لطفی؟" او ایستاده جواب داد: "بله" -من این کار نکردم. این را به رئیستان بفهمان. من بیش از شما میخواهم که گرفتار شدن آن حیوان را ببینم؛چون در مقابل چشمانم عزیزانم را کشتند. من آرزوی مرگ دارم؛ اما نه قبل از زمانیکه مرگ او را ببینم. او باید تقاص پس بدهد و من باید به آرزویم برسم. میخواهم شما دیگر این را باور کنید من به شما دفعه پیش هم اعتماد کردم، شما هم به من اعتماد کنید." صدای قدمهایی که در اتاق پیچید به او فهماند که بازپرس دوباره بازگشته است. سر بلند کرد و به او که روی نزدیکترین صندلی نشست، نگاه کرد. -یک فرصت دوباره به شما می دهم و به شما اعتماد می کنم. حالا بدون اینکه عصبانی شوید بگویید که دیشب چه اتفاقی افتاد. شقایق بینی اش را بالا کشید و تمام وقایع شب گذشته را به طور دقیق برای آنها تعریف کرد. می دانست که قرص هایش باعث گیجی اش می شود و باید همه چیز را سریعتر بگوید. وقتی حرفهایش تمام شد بازپرس گفت: "اما ما حتی پنجره ها را هم امتحان کردیم، هیچ کدام مشکلی که به این ماجرا مربوط باشد نداشتند." -من که گفتم، او بدون هیچ مشکلی وارد شد پنجره ها قفل نیستند. اینجا بیمارستان است، آسایشگاه روانی نیست که پنجره ها حفاظ داشته باشند یا بیماران حق بازکردن پنجره ها را نداشته باشند... آقای بازپرس قسم می خورم من تا دیشب هیچ وقت تیغ موکت بری از نزدیک ندیده ام و حتی نمی دانم که چطور می شود از این استفاده کرد. من یک بار اقدام به خودکشی کرده ام، اما زخمی که آن دفعه بر خودم وارد کردم خیلی سطحی بود. من فقط می خواستم رگم را بزنم ،ولی شما حتی اگر از دکتر هم بپرسید به شما خواهد گفت که زخم دیشب چه قدر عمیق بود. من از اینکه حتی دستم سر جایش باشد،شک داشتم. این زخم روی دست راست من که راست دست هستم و نمی توانم با دست چپ کار کنم، غیر ممکن است. -اما اثر انگشت روی تیغ هست. -نمی دانم چطور چنین چیزی ممکن است. شاید وقتی خواستم جلوی کارش را بگیرم، دستم به تیغ خورده است. گفتم که این قرصهای لعنتی کاملاً عقل و هوشم را در موقع مصرف از بین می برد. من حتی یادم نمی آید که آن مرد چطور غیب شد. بازپرس برخاست و شروع به قدم زدن و فکر کردن نمود. شقایق که اثر داروها را احساس می کرد ، با خستگی به بالشهایش تکیه کرد دوباره ضعف شدیدی داشت. دستش را دراز کرد و مقدار خروجی مایع سرم را زیاد کرد تا جلوی ضعفش را بگیرد. با اینکه شدیداً گرسته بود اما مثل همیشه هیچ اشتهایی به غذا نداشت. قرصها دیواره معده اش را داشتند سوراخ می کردند؛ ولی به آن اهمیتی نداد. سکوت همچنان در اتاق حاکم بود. آقای لطفی که گفته های شقایق را داشت می نوشت، کارش را تمام کرد. آنها برای ادامه کار نیاز به تایید جراح شقایق داشتند تا بتوانند کار را دنبال نمایند. بازپرس همانطور که سرش پایین بود و در اتاق بالا و پایین می رفت پرسید: "توانستید صورت او را ببینید؟" شقایق صدای او را از میان تونلی وسیع و به زحمت می شنید. چشمانش را به زور باز نگه داشته بود. می خواست بگوید متاسفانه اتاق خیلی تاریک بود، اما تنها چیزی که از دهان او خارج شد "نه" بود که بیشتر به یک ناله شبیه بود تا نه. هر دو مرد سر بلند کردند و با دیدن وضعیت شقایق فهمیدند که دیگر وقت رفتن است. -بسیار خوب خانم نیازی ما دیگر باید برویم. بهتر است شما هم دیگر استراحت کنید. با رفتن آنها اشکهای شقایق از این وضعیتی که در آن گرفتار شده بود، بر صورتش جاری شد. روز بعد حال شقایق آن قدر خوب بود که دکتر به او اجازه داد برای چند دقیقه روی صندلی چرخ دار بنشیند و همراه پرستار و مامور محافظش به حیاط برود. هنوز از سوی پلیس هیچ جوابی به صحبتهای دیروز شقایق داده نشده بود و این نشان میداد که حرفهای او را باور نکرده اند. با خودش فکر می کرد حالا که آنها هیچ علاقه ای به دنبال کردن کارها ندارند، پس او هم نمی تواند کاری بکند. چشمان ستوان سهندی در حال حرکت بود و همه جا را زیر نشر گرفته بود. در گوشه ای که او را آورده بودند. جز آنها کس دیگری نبود. او را مثل همیشه تافته جدا بافته کرده بودند. دکتر شهروز که تازه وارد بیمارستان شده بود، او را دید که در کنار مردی که معمولاً جلوی در اتاقش می ایستاد، نشسته و به نقطه نامعلومی خیره شده است از چهره اش غم هویدا بود. به سمت او رفت تا شاید این بار بتواند از نزدیک با او آشنا شود. هنوز چند قدمی به آنها مانده بود که احساس کرد مامور حالت آماده به خود گرفت. با خود گفت: "از آن چیزی که فکرش را هم می کردم، مهمتر است." با لبخندی جلوتر رفت و گفت: "سلام" نگاه شقایق و پرستار به طرف او برگشت. پرستار دکتر را شناخت: -سلام آقای دکتر، صبح بخیر. -چطور صبح به این زودی برای هواخوری آمده اید؟ -چندان هم زود نیست. دستور دکتر ارجمند است. ستوان به حرف آمد و گفت : "می توانیم کمکی به شما بکنیم؟" -نه نه ممنون. آمدم ببینم حال این خانم جوان چطور است؟ شقایق جوابی به او نداد و فقط سرش را از او برگرداند. دکتر متوجه شد که او هیچ علاقه ای به هم صحبتی با او ندارد. بنابراین صلاح دید تا یک فرصت دیگر او را تنها بگذارد. هنوز دکتر از آنها جدا نشده بود که شقایق صدای بازپرس پناهی را شنید که گفت: "ستوان لطفاً هر چه زودتر خانم نیازی را به اتاقش برگردانید." شقایق برگشت و به چهره عبوس او نگاه کرد که همچون ستوان سهندی مشغول مراقبت از اطراف بود. به محض ورود شقایق به اتاقش ،بازپرس پناهی نیز به همراه همکار همیشگی اش وارد شدند: -سلام. حالتان چطور است؟ شقایق متعجب از طرز برخورد او مختصر و کوتاه گفت: "هنوز زنده ام." -و زنده هم خواهید ماند. آقای لطفی هم با لبخند سلام و احوالپرسی نمود و پاسخی نسبتاً گرمتر از بازپرس دریافت کرد. آقای پناهی گفت: "دستور داده شده که اتاق شما عوض بشود و به یک اتاق با مراقبت و امکانات حفاظتی بیشتر منتقل شوید." -به عبارت دیگر مرا به زندان تحویل می دهید. -می توانید اینطور فرض کنید. تا نیم ساعت دیگر، ترتیب همه کارها داده خواهد شد. -نمی خواهید به من بگویید که به چه جرمی باید از اینجا منتقل شوم و افتخار این اسکورت بی موقع پلیس را برخودم بپذیرم؟! بازپرس نفسی عمیق کشید و گفت: "من باید به شما چیزی بگویم." -لطفاً فقط نگویید که چون نتوانسته اید آن مردک را دستگیر کنید، به این نتیجه رسیده اید که مرا به جای او و به جرم خودکشی زندانی کنید. -اگر کمی مهلت به من بدهید می گویم به چه جرمی شما را زندانی می کنم. مامورهای ما دیروز دوباره دست بکار شدند. تمام وجب به وجب آن اتاق را بررسی کردند. هیچ چیزی به دست نیاوردند. -خوب تبریکات مرا بپذیریئ. من هنوز سر حرف خودم هستم؛ این کار من نبود... -در حین جستجو، ما متوجه یک لکه خون روی دیوار حیاط شدیم که اتفاقاً خون شما بوده و اتفاقاً روی دیواری بوده که پنجره اتاق شما به آن سمت حیاط باز می شده است. لبخندی زیبا و از سر آسودگی بر لبان شقایق مهمان شد و به آرامی سر جایش دراز کشید: -خوب بالاخره حرف مرا باور کردید. -بله متاسفانه حق با شما بوده است. -از اینکه حرفتان اشتباه از آب درآمد ،متاسفید؟ -نه از اینکه هویت شما فاش شده و به این ترتیب این مرد از زنده بودن شما باخبر شده متاسفم. اگر آنها توانسته اند، تا این حد به شما نزدیک شوند و دست به این کار بزنند، پس آگاهی از عدم موفقیت نقشه شان آنها را وامی دارد که این بار دست به کار جدیتری بزنند. -می بینم که به جنب و جوش افتاده اید! نترسید تا پلیس ها هستند، آنها جرات نمی کنند، این طرفها پیدایشان شود؛ چه برسد به اینکه به من نزدیک شوند! بازپرس تمام نیش و کنایه های او را می شنید؛اما با خودش عهد کرده بود که در مقابل این دختر از کوره در نرود. او بیمار و صدمه دیده بود و کنترلی بر اعمال و کارهای خود نداشت. بایستی با او همدردی می نمود. بنابراین گفت: "به جای این حرفها بهتر است کمی عاقلانه به نتیجه این وقایع فکر کنید. این یک شوخی نیست." -من هم نگفتم که شوخی است. اتفاقاً من بیشتر از همه شما می دانم که این جریان تا چه حدی جدی است و نتیجه اش چه می تواند باشد. برایم مهم نیست، البته تا زمانی که به هدف خودم نرسم. بازپرس قصد خروج از اتاق او را نمود؛ اما در نیمه راه ایستاد و گفت: "متاسفانه تا زمانیکه ممکن است و شما در اینجا هستید، نباید در حیاط یا سالن دیده شوید. ما نباید هیچ ریسکی بکنیم و ... لطفاً با ما همکاری کنید؛ چون ما هم به اندازه شما خواهان پایان خوب و عادلانه این پرونده هستیم." -بله حق با شماست، شما هم خواهان یک زندگی آرام و بی دردسر هستید. شما هم خواهان یک موفقیت برای پرونده کارینان هستید. شما نیستید که بعد از پایان این پرونده، باید هر روز بمیرید و زنده شوید و جای خالی عزیزانتان را ببینید... شقایق از آنها رو برگرداند و به بیرون خیره شد. صدای بازپرس را شنید که گفت: "به خاطر اینکه حرفتان را قبول نمی کردن، به شما یک معذرت خواهی بدهکار هستم..." -مهم نیست دلم نمی خواهد کسی به حالم ترحمکند. ساعتی بعد شقایق به اتاقی که دست کمی از یک زندان هم نداشت منتقل شد. این چهارمین اتاقی بود که عوض می کرد. میله های محافظ سفید رنگ آن سوی پنجره اتاق و مثل همیشه یک سلول انفرادی. صندلی اش را بعد از رفتن پرستار کنار پنجره گذاشت و به حیاط غم زده و پاییزی بیمارستان چشم دوخت. ضربه ای به در اتاق زده شد و تا شقایق سر بلند کرد، مرد جوان صبح را دید که وارد شد. زود اشکهایش را پاک کرد و منتظر ماند تا ببیند او چه می خواهد. دکتر شهروز با قد بلند و موهای قهوه ای و چشمان درشت و زیبایش یکی از دکترهای محبوبی بود که هنوز نیامده بسیار امیدها در دل زنان دکتر و پرستار بخش به وجود آورده بود. با لبخندی که همیشه بر لب داشت، به نظر خیلی خوش اخلاق می رسبد. جلو آمد و گفت: "اتاقتان را عوض کردند." شقایق از او رو برگرداند و جوابش را نداد. -به نظر نمی آید این قدرها که می خواهی نشان دهی، بد اخلاق باشی. -چه کار دارید؟ -هیچی فقط خواستم ببینمت. -خوب دیدید. حالا راحتم بگذارید. -باشد، دختر بداخلاق چیزی لازم نداری بگویم برایت بیاورند؟ -به ستوان سهندی بگویید من نمی خواهم اینجا موزه باشد و او اجازه دهد هر کس که راهش را گم کرد، از اتاق من سر در بیاورد. -چه زبانی داری! باشد می گویم که اجازه ندهد جز افراد مجاز کسی به اتاق جدیدت قدم بگذارد. بعد به سمت در به راه افتاد؛ اما قبل خروج گقت: آه یادم رفت خودم را معرفی کنم. من دکتر شهروز هستم و از این به بعد با دکتر ارجمند کار می کنم، پس مرا در اتاقت زیاد خواهی دید. -مرا تنها بگذارید... دکتر شهروز. چنان با غیض روی دکتر شهروز تاکید کرد که او دانست چندان مورد توجه دختر جوان قرار نگرفته است. با وجود بی توجهی شقایق، دکتر شهروز هر روز چند ساعتی را در اتاق او می گذراند. شقایق با وجود اینکه از حضور او ناراضی بود، اما ناچار بود که او را در اتاق خود تحمل کند؛ چون دکتر شهروز از آن دسته مردانی بود که به این راحتیها حاضر به خالی کردن عرصه نبود. بعد از اطلاع بازپرس پناهی از این رفت و آمدها، در صدد برآمد تا از طریق دکتر ارجمند،دکتر شقایق و رئیس بیمارستان، مانع رفت و آمد او شود، اما جواب دکتر یکی بود دکتر شهروز به عنوان یکی از اعضای بیمارستان این حق را داشت که خودش بتواند تصمیم بگیرد که با بیمار چطور رفتار کند و در ضمن به خاطر تخصصی که در زمینه بیماری هایی نظیر افسردگی داشت می توانست کمک دکتر ارجمند باشد و شقایق را به خوبی تحت نظر داشته باشد. با بسته شدن این در به روی بازپرس او دستور داد حداقل درباره او یک تحقیق دقیق به عمل آید تا از جهت امنیت شقایق خیالش راحت باشد. زندانی شدن شقایق در آن اتاق و عدم ارتباط او با دنیای بیرون، به جای اینکه حال شقایق را بهبود بخشد، روز به روز وخیم تر می کرد و اگر حضور دکتر شهروز نبود، او در آن اتاق حتماً به مرحله جنون می رسید. شقایق گرچه هنوز از احساس خود به دکتر چیزی نگفته بود، اما شدیداً به رفت و آمدهای او عادت کرده بود. داروها و اقدامات پزشکی در شقایق به خوبی پیش می رفت و حالا او تقریباً داشت به شکل یک دختر عادی در می آمد. گریه هایش کمتر شده بود و از آن بدخلقی سابق در او کمتر نشانی دیده می شد. مدتی می شد که زمستان هم فرا رسیده بود و هنوز شقایق در بخش بیماران مغز و اعصاب بیمارستان بستری بود. شقایق مثل هر روز منتظر ورود دکتر شهروز بود و وقتی وارد شد، چون همیشه خود را به بی اعتنایی زد. دکتر با وجود خستگی لبخندی بر لب داشت؛ -سلام. -سلام. -باز که بغ کردی. بلند شو بیرون را نگاه کن،داره برف میاد. -مهم نیست. -چرا مهم است. خیلی هم مهم است. بلند شو،تنبلی نکن. رفت و رو تختی او را کنار زد و وادارش کرد تا پشت پنجره برود. برف نرم،زیبا، همچون بانویی آداب دان بر زمین می نشست: -زیبا نیست؟ شقایق گفت: نه -باز چه شده؟ امروز هم از آن روزهایی است که تو حسابی از روی دنده چپ بلند شدی. بگو چی ناراحتت کرده؟ شقایق سرش را به شیشه تکیه داد و در سکوت به بارش برف خیره شدو دکتر شهروز روی تخت او نشست و به نیم رخ چهره او چشم دوخت. زیبای چهره او با این غمی که بر صورتش نشسته بود، او را معصومتر می نمایاند. دلش می خواست این پرنده کوچک و دوست داشتنی را در آغوش خود بگیرد و آن قدر در گوشش حرفهای امید دهنده بزند تا باور کند که باز هم می توان زندگی کرد. او عاشق این دختر بود.اگر اجازه داشت او را با خود از اینجا می برد؛ چون می دانست و می دید که چطور در این قفس همچون روز پیش غمگین و افسرده است. او نیاز به هوای آزاد و آزادی داشت. دید که اشکی به آرامی از روی گونه اش پایین می لغزد: -شقایق ؟ نمی خواهی چیزی بگویی؟ -نه. -این قدر لجبازی نکن. به من بگو شاید بتوانم کمکت کنم. شقایق اشکش را پاک نمود وبینی اش را بالا کشید. دکتر برخاست و دستمال خود را به او داد: -این قدر بینی ات را بالا نکش، من بدم می آید. شقایق دستمال را از او گرفت و گفت :مجبور نیستی اینجا بایستی و گوش کنی. برو و خودت و من را راحت کن. -خیلی خوب بیرونم نکن. بینی ات را بالا بکش! شقایق نتوانست جلوی لبخندی را که بر لبش نشست بگیرد و خندید: -خوب خوب. بالاخره خانم اخموی ما لبانش به خنده هم گشوده شد. فکر می کردم لبانت را دوخته اند و نمی توانی آن را بیشتر از این باز کنی. شقایق از کنار او دور شد و روی تخت بازگشت. دکتر نگاهی به میز کنار تخت او انداخت و با دیدن کتابی که برای او آورده بود پرسید: کتاب را خواندی؟ شقایق سرش را تکان داد و گفت: نیمی از آن را خواندم. -خوب چطور بود؟ -برای وقت کشی چیز خوبی است. -آه بارک ا... پس وقت کشی هم می کنی! خوش به حالت. کاش من هم به اندازه تو وقت داشتم. -که چه کار کنید؟ تعداد درزها و ترکهای دیوار را بشمارید یا فکر کنید که چه بودید و چه چیزهایی از دست داده اید؟ فکر کنید مثل یک دیوانه زنجیری تمام وقت باید روی یک تختی که با هر تکان تو صدای جیر جیرش بلند می شود و اعصابت را خرد می کند باشی؟ یا فکر کنی که تا کی باید در این دیوانه خانه بمانی در حالیکه خیلی از کسانی که لیاقت بدتر از اینجا را دارند آزاد برای خودشان می چرخند و عین خیالشان هم نیست که چه بلایی سر من آورده اند... اگر این طور است بیایید من حاضرم جایم را به شما بدهم تا هر قدر که دلتان می خواهد فکر کنید و خودتان را سین جیم کنید که چرا فرصتهای خوب زندگی تان را از دست داده اید و نتوانستید هیچ وقت آن طور که دلتان می خواهد به پدر و مادرتان بگویید که دوستشان دارید. آن طور که دلتان می خواهد برادر و خواهرتان را در آغوش بگیرید و آنها را ببویید و ببوسید. فکر کنید همه اینها فقط یک خواب است و تو بالاخره یک روزی از این کابوس بیدار خواهی شد و می بینی که همه چیز مثل سابق است و تو می توانی هنوز خوشبخت باشی. دلتان اینها را می خواهد؟ هان؟ بغض در گلوی شقایق آنقدر بزرگ شده بود که می ترسید مبادا از بیرون هم قابل دیدن باشد. از شدت عصبانیت رنگ صورتش ارغوانی شده بود و چشمانش می درخشید. دکتر برخاست و روبروی او ایستاد و گفت: می خواهم بگویم تخت را عوض کنند تا کمتر جیرجیر کند یا می خواهی بگویم که جرز و ترک دیوارها را بگیرند تا مجبور نباشی آنها را تماشا کنی؟! -شوخی نکنید من کاملاً جدی هستم. -این قدر همه چیز را جدی نگیر. دنیا ارزشش را ندارد. -اگر تا پیش از این هم داشت، بله دیگر ندارد. دنیایی که هر روز وقتی بیدار می شوی و می بینی هنوز نفس می کشی ... تنهایم بگذارید . می خواهم تنها باشم. -که باز بشینی و بر گذشته ای که از دست رفته غصه بخوری؟ شقایق عاقل باش. فریاد زد: نمی خواهم عاقل باشم. مگر دیوانگی چه عیبی دارد؟ -بسیار خوب دیوانه باش و به چیزی که از دست رفته آن قدر فکر کن که مغزت منفجر شود؛ اما این راهش نیست. ببین با ماندن در اینجا چه چیزهایی از دست می دهی. اینجا همیشه ساکت و صامت است. درست مثل یک برکه که اگر در آن بمانی می گندی... -او درست انگشت روی نقطه درد گذاشته بود. چیزی که شقایق روزها به آن فکر می کرد و نمی دانست تا کی باید این وضعیت را ادامه دهد نمی خواست به دکتر بگوید که چه در دلش می گذرد. اعصابش داشت کش می آمد. آن دعواها هنوز برای او زود بود. با ناتوانی گفت: لطفاً راحتم بگذاریدو می خواهم کمی بخوابم. دکتر سرش را تکان داد و گفت: بسیار خوب. قبل از رفتن در یخچالش را باز کرد و سرکی در آن کشید. نالید: تو که هنوز دست به این آبمیوه ها و خوراکیها نزدی... شقایق اینقدر با خودت لج نکن. با این کارها چیزی درست نمی شود. -باشد می خورم. می دانست برای از سر باز کردن او می گوید؛ ولی کوتاه آمد و گفت: دو جلد کتاب جدید دستم آمده بود، آنها را آورده ام. می دهم پرستار برایت بیاورد. -ممنون. -آنها را بخوان تا کمی درباره شان با هم صحبت کنیم. شقایق فقط سرش را تکان داد ... و او رفت. با رفتن او دوباره بغض در گلوی او شکست و خود را به دست اشکهایش سپرد. وقتی این بار دکتر ارجمند برای دیدارش آمد، شقایق با دلواپسی از او پرسید: آقای دکتر چیزی از شما بپرسم راستش را به من می گویید؟ -من به بیمارهایم دروغ نمی گویم. -از همین جا معلوم است که دروغ می گویید. هیچ دکتری نیست که به خاطر مریضش هم که شده تا حال دروغ نگفته باشد. می دانم که گاهی از اوقات گفتن حقیقت به بیمار صلاح نیست؛ اما من می خواهم حقیقت را بدانم چون غیر از خودم اینجا فعلاً سرپرستی ندارم. -چه می خواهی بدانی؟ -من آنقدر خوب شدم که شما به من اجازه بدهید مرخص شوم. من نزدیک به دو-سه ماه است که در اینجا تحت مراقبت بوده ام و باید تا حالا نتیجه ای از اقامت در این هتل درجه یک گرفته باشم. دکتر همانطور که روی صندلی مقابل او نشسته بود گفت: از این جا خسته شدی ؟ -بله. -دکتر شهروز به من گفته بود که تو حالت خوب شده، اما فکر نمی کردم تا این حد. -می خواهم از اینجا بروم. -از آنجا که خواستی من با تو صادق باشم، باید بگویم از نظر من تو می توانستی از دو سه هفته پیش مرخص شوی. من این را به بازپرس پناهی گفتم؛ اما او خواست تو فعلاً این جا باشی. شقایق با تغیر از جایش پرید: -به او چه مربوط است؟ من هر چه لازم بوده به آنها گفته ام و آنها هم دیگر به من احتیاجی ندارند. تمام این بازیها هم فقط برای کاستن از عذاب وجدان خودشان است. این مراقبتها باید خیلی بیشتر از اینها و نه تنها از من بلکه از کل خانواده ام انجام می شد. حال که اینقدر کوتاهی کرده اند، این مسخره بازیها به هیچ دردی نمی خورد. آقای دکتر من می خواهم از اینجا بروم. دیگر نمی توانم در اینجا دوام بیاورم و به او هیچ ربطی ندارد. -متاسفانه تو تحت نظر پلیس هستی و تا وقتی که آنها نخواهند تو باید در اینجا باشی. -ولی من نمی خواهم تحت الحمایه هیچ کس باشم. -عمدات بعد از رفتن خودش هر گونه تصمیم گیری درباره امور بیمارستانت را به پلیس سپرده است. -یعنی من تا زمانیکه آنها می خواهند باید در اینجا زندانی باشم؟ -متاسفم. دکتر از میان لبهای به هم فشرده او شنید که گفت: لعنتی. قبل از اینکه دکتر اتاقش را ترک نماید پرسید: آقای دکتر؟ -بله؟ -من می توانم در خارج از بیمارستان هم به سر ببرم؛ منظورم اینست که از نظر شما پس نیازی به حضور دائم من در بیمارستان نیست؟ -نه. تو در صورتیکه بتوانی با همین روند روحی خودت را بازسازی نمایی قول می دهم حتی تا مدتی بعد می توانی داروها را هم کنار بگذاری. منتها باید مدتی تحت نظر پزشک باشی. به محض اینکه شقایق صدای آقای لطفی را از پشت در شنید که با مامور نگهبانش صحبت می کند، از روی تختش پایین پرید و به طرف در رفت. در چنان باز شد که برای لحظه ای هر دو مرد به تصور اینکه اتفاقی افتاده است، دست به اسلحه هایشان بردند؛ اما با دیدن شقایق، نفسشان را بیرون دادند و دست از روی سلاحهایشان برداشتند. آقای لطفی با ناراحتی گفت: خانم نیازی ما را ترساندید. چرا اینطور بیرون آمدید؟ -آقای پناهی هم همراهتان آمده اند؟ -بله. چطور مگر؟ -پس کجا هستند؟ -رفتند پیش دکترتان. -آنجا برای چه؟ مگر غیر از حرف خودشان حرف کس دیگر هم برایشان مهم است؟ می خواهم ایشان را ببینم. در را به هم کوبید و به اتاقش برگشت. چند دقیقه بعد آقای پناهی نزد همکارانش آمد. -خسته نباشید. ستوان احمدی از حالت خبردار خارج شد و تشکر کرد. آقای پناهی رو به همکارش نمود و گفت: برویم؟ -برای رفتن من حرفی ندارم؛ اما مثل اینکه خانم نیازی می خواهد شما را ببیند. -مرا ببیند؟ -اگر راستش را بخواهید می خواهد سر از تنتان جدا کند. نمی دانم باز چه شده است توپش حسابی پر بود. آقای پناهی خندید و گفت: خدا عاقبت ما را با این پرونده به خیر کند. اگر این هم به خیر بگذرد و بی دردسر تمام شود ، می روم خودم را به شفاخانه مشهد می بندم، تا خدا به من عقلی دهد و از شر این کارها خودم را راحت کنم.! در اتاق که باز شد، شقایق نگاه از پنجره گرفت و به کسانی که وارد شدند، چشم دوخت. آقای پناهی با لبخندی سلام کرد؛ اما شقایق با بدخلقی جوابش را داد. -از دکتر شنیدم که حالتان روز به روز بهتر می شود. فکر می کنم آن قدر خوب شوید که بتوانید در دادگاه علیه زربافت شهادت بدهید. -من همین حالا هم آمادگی این کار را دارم. -خیلی خوب است. من را امیدوار کردید. -جداً؟ ... آقای پناهی من می خواهم از اینجا مرخص شوم، اما دکتر گفتند که باید شما این حکم ترخیص را تحویل بگیرید که گویا از این کار هم امتناع می کنید. -بله. -می توانم بپرسم چرا؟ -بله. چون اینجا در امنیت بیشتری هستید. -اما من در اینجا به هیچ وجه احساس امنیت نمی کنم بلکه فکر می کنم اگر باز هم در اینجا بمانم، ممکن است از آن امیدی که دکتر به بهبودی من دارد، دیگر خبری نباشد. -نگران نباشید. من همین الان با دکترتان صحبت کردم و او هیچ ناراحتی برای شما پیش بینی نمیکند. -اتفاقاً من هم با دکترم صحبت کردم و به نظر می رسد ترخیص من باید چند هفته پیش انجام می گرفته است. -اینجا برای شما بهتر است. -اگر من نخواهم شما برای من تصمیم بگیرید باید با چه کسی صحبت کنم؟ -متاسفانه هیچ کس چون عمه تان این اجازه را فقط به من داده است و تا زمانیکه خودشان بیایند، این اجازه در دست من است. -ولی من نمی خواهم اینجا بمانم. -چرا؟ می ترسید باز هم به شما در اینجا صدمه ای برسد؟ نگران نباشید، مامورهای ما بیست و چهار ساعته مراقب شما هستند. -نمی خواهم آنها تمام وقتشان را برای من بگذارند. می خواهم از این جای جهنمی بیرون بروم. برایم مهم نیست اینجا امنیت دارد یا نه؟ مهم این است که من اینجا دیگر قادر به نفس کشیدن نیستم. دیگر نمی توانم این جا را تحمل کنم. می خواهید باز به سیم آخر بزنم و دیوانگی کنم؟ این را می خواهید؟ پناهی کلافه چشم روی هم گذاشت و گفت: نه -پس دیوانه ام نکنید می خواهم بیرون بیایم ،حتی اگر آن بیرون همه اسلحه بدست گرفتند تا شر من را از سر خودم هم کم کنند. -می خواهی کجا بروی؟ -هر جایی جز این جهنم دره! -حتی بوشهر؟ -هر جا! پناهی به او که از خشم می لرزید نگاه کرد. حالا دیگر مطمئن بود از او هیچ کاری بعید نیست. سری تکان داد و گفت: "شاید بتوانم تو را پیش خاله ات در بوشهر بفرستم. قبلا عمه ات ترتیب کارها را داده است." حماقت كه شاخ و دم ندارد! حماقت يعني من كه اينقدر ميروم تا تو دلتنگ من شوي! خبري از دلتنگي تو نمي شود! بر مي گردم چون دلتنگ مي شوم!!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | .ELHAM., .maryam., @parisa@, abdolghani, ady25, alonesachlie, Anahita.s, asma66, azad_awesome, azar1, farnaz21, fatima_59, gherti, goleyakh117, Hella, Irani, koshi, M.R.K, mahsan, marjanagn, masoumeh, Mehrnoush, Mina, nemesis, Niayesh- 74, P@rya, parisaparisa, reha, sama33, samane7, shahzad, Silver_Moon, Sokout, Sokout_shab, tarane, vision, ایماز, باران, باقری, بهار121, خورشید خانم, ساده, شبنم, مامیچکا, ملیساا |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۸ محل سکونت: کرج
نوشته ها: 1,496
(View Stats)
تشکرها: 32,838
تشکر شده 12,575 بار در 1,577 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز این هم فصل 4 که قرار بود من بذارم. -هر جایی جز این جهنم دره -حتی بوشهر؟ -هر جا پناهی به او که از خشم می لرزید نگاه کرد.حالا دیگر مطمئن بود از او هیچ کاری بعید نیست.سری تکان داد و گفت:شاید بتوانیم تو را پیش خاله ات در بوشهر بفرستیم.قبلا عمه ات ترتیب کارها را داده است. فصل 4 بازپرس پناهی با خستگی گوشی تلفن را سر جایش گذاشت و نفسش را بیرون داد آخرین تیر ترکش هم به هدف نخورده بود باید دنبال راه حل تازه ای میگشتند.آقای لطفی پرسید:به چه ای نطور فکر می کنید؟ -یک دردسر تازه -باز ستوان احمدی یا سهندی بودند؟ -نه با یکی از دوستان در بوشهر صحبت می کردم. -به خاطر خاله خانم نیازی؟ -بله این جا هم بد اوردیم.خاله اش یک ماه پیش در خانه اش سکته کزده و بچه هایش هم بلافاصله امده اند و همه چیز را فروخته و هر کس دنبال کار خودذ رفته است. -چقدر عالی!شسته و رفته کار کارده اند.حالا تکلیف او دراین میان چیست؟ -نمی دانم.بد مخمصه ای است.می ترسم اگر باز هم در انجا بماند کار دست خودش بدهد.او به ما اصلا اعتمادی ندارد.این را هم که بشنود خیال می کند خواسته ایم او را بازی دهیم. -حالا کجا می روید؟ -می روم اداره مرکزی ببینم چه می توانیم بکنیم شقایق داشت کتاب می خواند که دکتر ارجمند با ساکی در دست وارد شد.معلوم بود که عجله دارد؛چون ساک را روی تخت شقایق گذاشت و بدون هیچ مقدمه ای گفت:یک ساعت بعد که بخش ارام است،آقای پناهی دنبالت می اید که تو را با خودش ببرد زئدتر لباس بپوش و اماده باش.نباید کسی از خروج تو از اینجا چیزی بداند.به خاطر حفظ جان خودت است.قرار است این طور شایع کنیم که تو فررا کرده ای و پلیس هم به دنبال توست.هیچ چیزیبا خودت نبر.هر چیزی که اقای پناهی می گوید گوش کن و با او یکی به دو نکن.قرار است برای ادامه درمانت باز هم تو را ببینم.اما نه در اینجا.خود اقای پناهی می داند که چه کند. دکتر ارجمند بدون اینکه شقایق فرصت کند چیزی بپرسد خارج شد.برای چند لحظه از حرفهای او گیج شده بود.اما بالاخره به خود امد و در حالیکه قلبش از شدت هیجان نزدیک بود از سینه اش بیرون بزند لباسهایش را عوض کرد لباسها گر چه سیاه بودند اما لباسهای تابستانی بودند که او در اخرین خروج ازخانه عمه اش بر تن داشت و مناسب این هوا نبود.چاره ای نبود.اماده شد و برای اینکه بتواند بر اوضاع مسلط شود رفت و روی تخت دراز کشید و پتو را تا زیر گردن بالا اورد.باید بر هیجانش فائق می امد وگرنه ممکن بود کاری بکند که همه چیز لو برود.زمان به کندی می گذشت.وقتی ساعتی بعد در اتاق به نرمی باز شد شقایق از ترس نفسش را در سینه حبس کرد و خود را به خواب زد.متوجه شد که کسی به او نزیدک می شود.صدای نفسهای او را می شنید.دعا میکرد که در این شرایط دکتر شهروز نباشد چون نمی دانست به او چه بگوید.به محض شنیدن صدا چشمانش زا گشود: -شقایق خواب هستید؟ از صدای اقای پناهی نفسش را به ارامی بیرون داد و در حالیکه سعی میکرد هیجانش را نشان ندهد گفت:سلام -سلام حاضرید؟ شقایق از روی تخت خپایین پرید و گفت:بله اقای پناهی تگاهی به لباسهای او کرد وگفت:لباس گرمتری نداشتید؟بیرون خیلی سرد است -مهم نیست. او پالتویش را در ا.رود و گفت:این را بپوشید کمکش کرد تا پالتو را که برای هیکل ظریف و لاغر او بسیار هم گشاد بود به تن کند.سالن مثل هر روز در این ساعت خلوت بود.طبق قرار قبلی ستوان سهندی سر پستش نبود.ان دو در کمال ارامکش اما با سرعت به طرف درب خروجی ساختمان رفتند هوا کاملا تاریک شده بود.اقای پناهی با کمی فاصله کنار در پارک شده بود.اقای پناهی اشاره کرد تا او نزدیکش همچون یک سایه راه برود تا توجه نگهابان را به خود جلب نکند.شقایق از شدت هیجان و ترس داشت صعف می کرد اما مدام به خود ناسزا می گفت تا ارام باشد و خوددش را کنترل کند.اقای پناهی در جلو را برایش باز کرد و در حالیکه همچنان اطراف را زیر نظر داشت گفت:همانجا روی زمین بنشینید و سعی کنید بی حرکت بمانید تا از در بیمازستان خارج شویم. شقایق مطیعانه همانجا کز کرد.انقدر کوچک بود که بتواند خودش را در انجا جا دهد.اقای پناهی هم سوار شد و به سرعت اتومبیل را روشن کرد.شقایق روی سرش را کشیده بود و جز صدای نفسها و ضربان قلبش گوشهایش چیز دیگری نمیشنیدند.تمام مقدسات عالم را که به انها معتقد بود زیر لب نام می برد تا کمکمشان کنند.اتومبیل برای خروج از در لحظه ای توقف نمود و نگهخبان با دیدن اقای پناهی که دیگر اشنای انجا شده بود سری برایش تکان داد و در را بریاش باز گرد.تمام وجود شقایق داشت می لرزید.هر ان منتظر بود دستی جلو بیاید و پالتو را کنار بزند و انها را رسوا بکند.ناکهان کنار رفتن پالتو را احساس کرد و بی اختیار از وحشت جیغ کشید.اقای پناهی که به اندازه کافی از بیمارستان دور شده وبد گوشه خیابان نگه داشت و گفت:ارام باشید همه چیز تمام شد و می توانید بلند شوید. شقایق بدن لرزانش را بالا کشید و نفسی از سر اسودگی بیرون داد.باور نمی کرد به این راحتی ازاد شده باشد.با اشتیاق به اطرافش نگاه کرد و زیر لب گفت:بیعنی باور کنم؟ لبخندی بر لب اقای پناهی نشست و گفت:حسابی ترسیدی.اره باور کن که تمام شد.حالت خ.بست؟ -هان...بله بله خوبم بازپرس می دید که حتی در تاریکی هم رنگ پریدگی صورتش به خوبی معلوم بود؛اما به روی او نیاورد.دوباره ماشینش را به حرکت واداشت و تا رسیدن به مقصد چیزی نگفت تال او هم ارام شود. شقایق وقتی به خود امد دید که در مقابل خانه ای نااشنا ایستاده اند.بازگرس گفت:رسیدیم.پیاده شوید. همچون بچه ای مطیع در را باز کرد و پیاده شد.نمی دانست کجا است.می خواست بپرسد؛اما حرف دکتر در گوشش می پیچید که به حرفهای اقای پناهی گوش کگند و همه چیز را به وا بسپارد.کوچه خلوت و ساکت بود.خانه ای که در مقابلش ایستاده بودند جنوبی بود و دو طبقه.همه چراغها خاموش بود و این طور به نظر می رسید که کسی در خانه نیست.اقای پناهی در را باز کرد و خود را عقب گشید تا او وارد شود اخرین نگاه را هم به اطراف انداخت و بعد از اطمینان از عادی بودن همه چیز به دنبال شقایق وارد خانه شد.سرما در تمام بدنش رخنه کرده بود.بازپرس پیشاپیش او راه افتاد و گفت:بیایین تو.داخل گرم است. با باز نمودن در راهرو،گرما به انها خوش امد گفت.چراغها روشن شد و او در مقابل خود سالن نسبتا بزرگی با یک دکور زیبا مشاهده کرد.مبلهای راحتی سبز تیره در وسط سالن انسان را به نشستن دعوت می کردند.دیوارها با کاغذ دیواری شبز روشن و ملایم پوشانده شده بود و گلخانه ای با گلهای سبزو با طراوت به خانه روح می بخشید.کنار در ورودی اشزخانه تمیزی قرار داشت و ان وس راه پله ای به طبقه بالا و پایین راه پیدا یمکرد.گوشه سالن اتش در شومینه ای کوچکتر از شومینه خانه خودشان به ارامی می سوخت و خانه را گرم میکرد.دو در دیکر که به نطر اتاق خواب می رسیدند باقی مانده فضای سالن را تشکیل می دادند.صدای بازپرس را شنید که گفت:چرا دم در ایستاده اید؟بیایید بنشینید. شقایق پالتوی او را از تن در اورد و با نوعی احتیاط و خجالت روی اولین راحتی سال ننشست.پناهی تلویزیون را روشن گرد تا از اخرین اخبار مطلع شود و خود به اشپزخانه رفت.قلب شقایق بی اختیار در سینه به شدت می تپید و نمی دانست ان را چگونه ارام کند.تمام فکرش حول اینکه چرا او در اینحاست و او را نزد خاله شمسی مهربان نمی برند،می گردید.صدای بلند تلویزیون و را که ماهها بود از هر گونه سروصدایی دور بود ازار می دادو این مسئله ذلشوره ی ا.و را تشدید میکرد.به زحمت جلوی زبانش را گرفته بود تا هیچ سوالی نپرسد.بالاخره اقای پناهی با سینی حاوی فنجانهای چای داغ و خوشبو برگشت و ان را مقابل شقایق روی میز گذاشت و دوباره به اشپزخانه رفت.چند دقیقه بعد با ظرف میوه امد و روی مبلی ان طرفتر از شقایق نشست.نگاهی گذرا به او که چون بچه ای ترسیده و مضطرب به نظر می رسید انداخت.معلوم بود که ارام و قرار ندارد.فنجان چای را در مقابل او گذاشت و گفت:بفرمایید تا سرد نشده. و فنجانی هم برای خودش برداشت.شقایق انقدر پریشان بود که حتی نفهمکید ایا تشکر رکده است یا خیر.اقای پناهی در ضمن روشن کردن سیگاری،دوباره توجه اش را معطوف تلویزیون نمود تا شقایق هم با خیال راحت چایش را بنوشد.چند دقیقه بعد او را یر نظر گرفت که با دستانی لرزان فنجان را به دهانش نزدیک کرده و مثل روزهای گذشته به نقطه ای خیره شده و ظاهرا غرق مرور خاطرات گذشته اش است.باور اینکه این همان دختر بداخلاق و اشتی ناپذیر دو روز پیش است که ان طور با تحکم . سرکشی حرف میزد و فریاد می کشید.سخت بود.او را کمتر اارم دیده بود.ار تنفر این دختر نسبت به خودش به خوبی اکاه بود و بیشتر مواقع که با اوملاقات میکرد،اعصاب خودش و او به هم می ریخت.این یک چهره جدید از شقایق نیازی بود که تا این ساعت برایش ناشناخته مانده بود.شاید همین غیز قابل پیش بینی بودن حالات و رفتار وی بود که وادارش کرد علیرغم همه تندیهایش،نتواند به راحتی چشم بر روی او ببندد و با او چون یک مورد معمول وظیفه اش برخورد کند.به نظرش شقایق موجودی ارام،در عین حال وحشی بود!از یان فکر لبخندی پنهان بر گوشه ی لبش نشست.شقایق تنها راه فرار از این ترس و نا ارامی درونی اش را رها کردن زمان حالش تشخیص داد و اجازه داد تا ذهن فعال و قوی اش دوباهر در خاطرات و حوادث گذشته سیر کند.بی توجهی اقای پناهی به او این اجازه را داد که او هم بی توجه اظرافش برای خودش باشد.نمی دانست چقدر به این حال بود که صدای اقای پناهی او را به خود اورد که او را حانم نیازی خطاب کرد.شقایق چون وقتی که از خواب بلند شدهباشد لحظه ای گیج شد اما زود بر خود مسلط گشت. -فکر می کنم خسته باشید.بیایید تا اتاقتان را نشان بددهم. شقایق برخاست و به دنبال او رفت.راه پله پایین به نشیمن مستقلی منتهی میشد.یک اتاق زیبا و دنج تختی در وسط،با میزی بلوطی رنگ در کنار خود،دکور دیواری در یک طرف اتاق پر از قابهای عکس و مجسمه و کتاب و اشیا زینتی.روی دیوار پوستری از یک صحنه شکار حماسی و در کنارش هم پوستر دیگری از یکی از شاعرانی که شقایق تصویر او را زیاد دیده بود اما حالا به یاد نمی اورد که نامش چه بود.دیوار مقابل دکور،پنجره های بلند رو به حیاط و دری هم در سمت دیگر برای رفتن به حیاط.تزیینات اتاق جوان بودغملی سقایق ذهنش را برای حدش زدن صاحب اتاق به کار وانداشت.برای اوو چه فرقی میکرد؟اقای پناهی گفت:من بالا هستم اگر به چیزی احتیاج داشتید صدایم کنید. شقایق باز در سکوت فقط سرش را تکان داد اما ناگهان قبل از اینگه او در زا به رویش ببندد پرسید:ببخشید او متقف شد: -بله؟ آب دخانش را قورت داد و گفت:کی به بوشهر می ریم؟ -فعلا استراحت کنید.بعدا درباره اش صحبت می کنیم. دوباهر همان شقایق لجباز شد.گفت:کی؟ اقای پناهی خوشحال از بازشدن زبان شقایق گفت:فردا خوبست؟...ضمنا دکترتان خواست یاداوری کنم که داروهایتان را فراموش نکنید. شقایق با تکان دادن سرش اجازه داد تا او در را ببندد.با رفتن او شقایق کنار پنجره رفت و نگاهی به حیاط زمستانی انها انداخت.نفسی عمیق کشید و دوباره سردش شد.چشمش به صندلی گهواره ای که در گوشه ای قرار داشت افتاد.دستهایش را روی سینه به هم قلاب کرد.هیچ وسیله گرما زایی در این اتاق نبود.از بی توجهی او عصبانی شد؛اما به خود گفت برای یک شب می توان در ان ماند.روی تخت دراز کشید و سعی کرد به این فکر کند که بالاخره از ان بیمارستان لعنتی راحت شده است.فکر بیمارستان او را به یاد دکتر شهروز انداخت.از او خداحافظی نکرد و حتی برایش یادداشت هم نگذاشت.از دست خودش ناراحت شد،ولی بعد فکر کرد او حتی فرصت نداشته که خودش هم بفهمد در اطرفاش چه خبر است؛پس طبیعی بوده که فراموش کند.امیدوار بود که در اینده این فرصت را به دست بیاورد تا از وی به خاطر همه کمکهایی که به او نموده بود تشکر کند.تنها چیزی که توانسته بود از انجا با خود بیاورد کتاب او بود.برخاست تا قرصش را بخورد و خود را هر چه زودتر به فردا برساند؛اما با ناراحتی به یا داورد که فرموش کرده داروهایش را بگیرد.روی تختش نشست حالا چه کارمی توان کرد.به سرش زد تا بدون داروهایش سرش را روی زمین بگذارد و بخوابد تا فردا در مسیر رفتن به بوشهر انها را هم تهیه کنند؛اما با یاداوری تذکر دکتر ازیک سو و از سوی دیگر بی خوابیها و ناارامیهای بدون دارویش دچار دلشوره شد.برخاست و دوباره نشست.بلند شد و به طرف در رفت؛ولی دوباره عقب نشینی کرد.هنوز چیزی نشده بی عرضگی خودش را نشان داده بود.اگر به اقای پناهی می گفت با چه عکس العملی روبرو مشد؟ارامش فکری چند دقیقه پیشش از بین رفت.به عادت همیشه که عصبی میشد دلش می خواست به اطراف مشت بکوبد.مشتش را به دیوار حواله کرد.به درد دستش هم ون گذشته توجهی نکرد.صندلی گهواره ای را پیش پنجره برد.پتو را به دور خود پیچید و همانجا نشست.شام هم نخورده و گرسنه بود.تازه داشت فکرش ازاد میشد که صدای ضربه ای به در اتاق او را وحشت زده از جا پراند.صدای اقای پناهی را شنید که او را صدا میکرد:خانم نیازی بیدارید؟ با خود گفت:با این سر و صدا کسی هم می تواند خواب باشد؟ پاسخ داد:بله بفرمایید. در باز شد و اقای پناهی همانجا در استانه در ایستاد.از دیدن شقایق ایستاده کنار صندلی گهواره ای و پتو بر دوش تعجب کرد.حداقل انتظار داشت که کنار تختش او را ببیند: -شما امشب از داروهایتان استفاده کردید؟ شقایق مردد بر جا ماند.راستش را بگوید و شرمندگی فراموشی را تحمل کند یا دروغ بگوید و تا صبح همچون شبحی در اتاق بگردد.بی اختیار سرش را به علامت نه تکان داد و گفت:فراموش کردم داروهایم را از دکتر ارجمند بگیرم. اقای پناهی دستش را بالا اورد و کیسه داروها را نشان داد: -شما فراموش نکردید،من یادم رفت بگویم نسخه داروهایتان را از دکتر ارجمند گرفتم.چرا نگفتید که دارو ندارید؟ شقایق سکوت کرد و سر به زیر اندخت.اقای پناهی وارد شد و داروها را روی میز کنار تخت او گذاشت.بدون هیچ حرفی رفت و در اتاق زا هم باز گذاشت.ماند چه کند؟برود و در را ببندد با او خودش خواسته که در باز بماند.هنوز از جای خود تکانی نخورده بود که دوباره امد و این بار لیوان ابی را هم اورد.لحظه ای ایستاد و به او نگاهی انداخت.شقایق زیر نگاه او بی اختیار پتو را محکمتر به دور خود پیچید. -اینجا سرد است.چرا نگفتید تا وسیله ای باری گرم شدنتان بیاورم. زیرلب در حالیکه به زمت میشد صدایش را شنید،گفت:مهم نیست.می توانم همین طور سر کنم. او باز هم اتاق را ترک رکد و این بار بازگشتش طول کشید. وقتی به ااتق شقایق باز گشت دید که در همان جای سابق حود است و تنها روی صندلی نشسته که با ورود او برخاست.بخاری برقی را به برق وصل کرد و گفت:کم کم گرم می شوید.من فراموش کردم اتاق را گرم کنم...اگر اینجا ناراحت می شوید می توانید به سالن بروید کنار شومینه جا می اندازم بخوابید. رنگ از روی شقایق پرید و با عجله گفت:نه نه...همین جا خوبست.ممنونم. -پناهی فهمید که حدسش درست بوده و شقایق از او می ترسد.اگر ترس از کارهای غیر عاقلانه او نبود،کلید اتاق را میداد تا در را از داخل قفل کند و راحت بخوابد،اما ای نامر ممکن نبود.با لبخندی ارام شب بخیر گفت.و از ااتاق خارج شد.این بار در را پشت سر خود بست.شقایق نفسش را که در سینه اش سنگینی میکرد بیرون داد و به طرف میز رفت.دیگر تحملش را نداشت.قرصش را پیدا کرد و با یک لیوان اب ان را داخل معده اش فرستاد و سریع به رختخواب رفت تا ناذاحتی معده اذیتش نکند.خود را به خدا سپرد.چیزی نکشید که فرشته خواب بر چشمان و جسم خسته از هیجانات ان روزش مهمان شد. وقتی چشم از خواب گشود،نمی دانست چه ساعتی از روز است.اتاق کاملا روشن بود؛اما به نظر می رسید که هوا گرفته وابری باشد.به عادت قدیم نگاهی به مچ دستش کرد تا ببیند چه ساعتی از روز است؛اما با دیدن جای زخم و بخیه های روی ان به یاد اورد که ماهها از ان روز های قدیم میگذرد.نگاه دیگری به اتاق به او یاداور شد که شب گذشته را در خانه ای غریبه و با مردی که از نظر او دست کمی از قاتل خانواده اش نداشت،سر کرده است.وحشت زده سر جایش نشست و بطور غریزی تمام بدنش را دست کشید: -نه من سالم هستم. از فکر اینکه تا چند ساعت بعد می تواند نزدیک اشنا برگردد،لبخندی بر لبانش نشست.خانه در سکوت کامل فرو رفته بود.فکر کرد:یعنی او هم تا الان خواب است؟ برخاست و با احتیاط در را باز کرد.صدای تیک تاک ساعت سالن تلاش می گرد تا این سکوت را بشکند.همان یک نگاه کافی بود تا سرش سوت بکشد.نزدیک یازده بود.از این همه خوای خود تعجب کرد.گویی منتظر ان بود که فقط از ان بیمارستان خارج شود تا یک خواب حسابی بکند.به رخت اویز کنار در ورودی نگاه کرد.هیچ اثری از لبلاسهایی که دیشب بر تن داشت در انجا نبود.به اشپزخانه رفتو سماور را با صدای قل قلش همراه با ساعت اتاق نشیمن دید.قوری چینی کوچک بر روی سماور را با سفره صبحانه یک نفری که روی میز چیده شده بود،مشان می داد بر خلاف انچه فکر میکرد،او از خانه خارج شده است.با الینکه گرسنه بود ولی هیچ اشتهایی برای خوردن نداشت.سماور را خاموش کرد و به اتاق خودش برگشت.روی صندلی دیشب نشست و خود را در ان تاب داد.با خود فکر کرده بود که حتما او را همان روز صبح به بوشهر می فرستند؛اما به نظر می رسید که هیچ عجله ای برای این کار ندارند.امیدوار بود مجبور نباشد یک شب دیگر هم در این خانه سر کند.نگاهش به اتاق چرخید.برخاست و بی اختیار به طرف دکور شیشه ای رفت.کتابها را همچون دوستی قدیمی انگشت گشید و به انها سلام کرد.عکسها توجه اش را بهخود جلب کرد.چهره بازپرس پناهی را خندان در لباس اسکی کنار زنی جوان مشاهده کرد.روی قله کوه بودند.انجا را می شناخت.همان پیست اشنای دیزین بود.عینکی که بر چشمان زن بود امکان اینکه سن و سال او را تشخیص دهد از او می گرفت.اما چهره سرخ ازسرمایش شادی و لذت زندگی را به رخ بیننده می کشید.عکس های دیگر متعلق به یک کودک در سنین پنج شش سالگی بود.فکر کرد ثمره ی یک همیشه زنده... از صدای باز وبسته شدن در پارکینگ که به سالن راه داشت از خواب پرید.تمام بدنش در ان سرما خیس عرق بود.باز همان کابوش همیشگی او را گرفتار خود نموده بود.نفسش به سنگینی از سینه بیرون می امد و ان قدر از وحشت عضلات بدنش را در خواب منقبض کزده بود که احساس می کرد کتک خورده است.انگشتش را روی نقطه ای از سینه اش که زخمی شده بود فشار داد تا از درد عصبی ان بکاهد.در اتاق باز بود و اقای پناهی با ضربه ای به در توجه او را به خود جلب کرد.پس صدای در متعلق به او بود که بازگشته است.اقای پناهی با خستگی در استانه در ایستاد.شقایق سعی کرد تا ارامش خود را به دست بیاورد. -سلام -سلام حالتان چطور است؟ -خوبم. رنگش پریده به نظر می رسید اما به رویش نیاورد. -خواب بودید؟ -خوابم برده بود...ساعت چند است؟ -چیزی به پنج نمانده است. زیر لب با خود با خود گفت:عجیب است چرا من اینقدر می خوابم؟ -چایی می خورید؟ سرش را به علامت نه تکان داد و اقای پناهی به اتاق خود رفت. از فرصت استفاده کرد و به اشپز خانه رفت تا با لیوان ابی قرصهایش را بخورد.صدای قدمهای او را از پشت سر شنید.با عجله سعی کرد قبل از امدن او اشپزخانه را ترک کند.جلوی در سینه به سینه او برخورد و با عذرخواهی خواست برود که صدای او سر جا میخکوبش کرد:شما صبحانه نخوردید؟ -نه سراغ یخچال رفت و سرکی به ان کشید. -انی طور به نظر می رسد که ناهار هم نخوردید،درست ااست؟ -اشتهایی نداشتم. -چه دختر کم خرجی!فکر می کنم جز اب مصرف دیگری نداشته باشید.بیخود نیست این طور رنگتان پریده است.در یخچال چیزی پیدا نمی شد که با مذاق شما سازگار باشد؟ سرب هزیر انداخت و گفت:نه میلی به غذا داشتم که مرا به این کار وادارد و نه ادب اجازه چنین کاری را میداد. -عالیه...پس به این ترتیب،من باید یک پرستار هم استخدام بکنم تا به خورد و خوراک شما هم برسد. -احتیاجی به پرستار ندارم.خودم می توانم به کارهای خودم برسم؛...البته اگر هر چه زودتر بدانم چه تصمیمی دارید. -برای چه تصمیمی باید داشته باشم؟ به چشمان او نگاه کرد و با خونسردی گفت:درباره رفتنم به به بوشهر.گویا قرار بود بعد از ترخیص من تا اندن عمه ام پیش خاله ام بروم.فراموش کردید؟ -نخیر من فراموش نکرده ام. اقای پناهی لحظه ای صبر گرد و سعی نمود تا ارام باشد. -متاسفانه امکان رفتن شما به بوشهر نیست. شقایق مثل برق گرفته ها خشک شد.مثل اینکه اشتباه شنیده باشد.پرسید:ببخشید متوجه منظور شما نشدم. -منظورم این است که رفتن شما به بوشهر کنسل شد. اتشفشانی که به ان عادت داشت فوران کرد.خون به صورت خشمگین او دوید و گفت:چرا؟چه کسی ان را کنسل کرده است؟ -من بی تقصیر هستم.روسا اینطور خواستند. -خیلی بیخود کرده اند... -لطفا داد نزنید و مراقب حرف زدنتان هم باشید. -انها چه کاره من هستند که برای من تصمیم گرفته اند.مگر دست انهاست؟ -فعلا که این طور است. -خواهیم دید. بدون اینکه لحظه ای صبر کند به اتاقش بازگشت و همان ساک دستی کوچک دیروز را که تمام وسایل ان شامل یک کتاب و مقدار کمی پول و دسته کلید های خانه خودشان و منزل عمه اش بود.برداشت و خارج شد؛اما جلوی در اقای پناهی ایستاده بود: -کجا؟ -بوشهر.لطفا از سر راهم کنار بروید. ابروی اقای پناهی در عین خونسردی بالا رفت. -فکر خوبیست.به شرط اینکه کسی در انجا از شما استقبال کند. -اگر شما کنار بروید انقدر مهربان هستند که از من استقبال هم بکنند. -انها را می شناسم که چقدر مهربان هستند.ولی خانه تان در ایران نیستند و به همین دلیل نمی توانند شما را بپذیرند. مستقیم به چشمان او چشم دوخت و گفت:درو.غ است. -چه نفعی برای من دارد که به شما دروغ بگویم؟مامورهای ما از همسایه ها پرس و جو کردند و انها گفته اند که یک ماه پیش از انجا رفته است.پسرانش به ایران امده بودند.می خواهید مشخصات فرزندانشان را هم بدهم تا باور کیند که ما واقعا دنبال کار شما بوده ایم؟ شقایق دقیقه ای یخ کرد.خاله ای که او می شناخت امکان نداشت این طور بی توجه به او عمل کند؛اما با به یاد اوردن پسرانش دچار شک شد.پسرانش همیشه می خواستند که او را با خود به فرانسه و نزد خودشان ببرند.بعید نبود که بالاخره موفق شده و او را با خود همراه کرده باشند.اقای پناهی می ترسید باز شوک تازه ای بر او وارد کرده باشد.قلب خودش بیش از شقایق در تلاطم بود.هر چه میشد در خانه او بود و این به ضررش بود.در حالیکه سعی میکرد خود را خونسرد نشان دهد،هر ان منتظر وقوع یک اتفاق بود.اما دقیقه ای بعد با کمال تعجب دید که شقایق بدون اینکه خود را ببازد گفت:بسیار خوب،به بوشهر نمی روم...می روم به خانه خودمان. این دیگر خیلی دور از انتظار بود. 0انجا هم نمی توانید بروید. -به چه دلیل؟ -به دستور پلیس. -برای خودشان گفته اند.انجا خانه من است و هیچ کس هم نمی تواند مرا از انجا بیرون کند. -سرپیچی از قانون مجازاتهای سختی دارد. -بدتر از اینکه مرا از یک دیوانه خانه بیرون اورده اید و معلوم نیست چه بلایی سر من بیاورید؟ -قرار نیست بلایی سرشما بیاوریم.شما تا زمان دادگاهتان در اینجا می مانید.بعد هم که عمه تان می اید و به امریکا می روید. شقایق با چشمانی از تعجب گرد شده گفت:کجا می مانم؟ -همین جا خانه ی من. -غیر ممکن است.من اینجا نمی مانم. ناگهان دردی بی امان از گلو تا معده اش را سوزاند.ساک از دستش افتاد و مشتش روی معده اش نشست.سعی کرد نفس خود را حبس کند تا از دردر بکاهد؛اما نتوانست صاف بایستد.پناهی با نگرانی مشهودی در صدایش پرسید:حالت خوب است؟ دست دراز کرد تا شانه اش را بگیرد و او را به طرف خود برگرداند اما شقایق به تندی دست او را پس زد.دوباره پرسید:معده ات است؟به خاطر داروهاست نه؟ شکم خالی و این همه قرص نتیجه اش جز این نمی شود.بیا بشین. اما شقایق از جایش تکان نخورد.این بار پناهی با ملایمتی که شقایق کمتر در او دیده بود گفت:با هر کسی که می خواهی لج کنی،مطمئنا با خودت نمی توانی لج کنی.بیا بشین و چیزی بخور.بعد که حالت خوب شد هر جا که خواستی خودم ترا می رسانم.تو با این حالت جز بیمارستان جای دیگری نمی توانی بروی. نفسش در گلو ازارش می داد.از درد دست دیگرش هم مشت شد و به دیوار فشار اورد و او میدید که درد دارد.نزدیکتر شد و گفت:می خواهی کمکت کنم؟ با غیض گفت:نخیر خودم می توانم. حق با او بود و نمی توانست با این وضعیت جایی برود.اقای پناهی او را در اشپزخانه نشاند و خود مشغول شد.شقایق از درد به خود می پیچید و سرش را روی میز گذاشته بود تا او قیافه اش را نبیبند.بوی خوش غذایی که او درست می کرد اشتهایش را بیشتر تحریک می کرد.چند دقیقه بعد بشقاب غذا مقابلش گذاشته شد و او با گفتن اینکه باید با جایی تماس بگیرد ار اشپزخانه بیرون رفت. صدای صندلی مقابلش او را به خود اورد.اقای پناهی ان سوی میز رویس صندلی نشست و برای خودش در فنجانی قهوه ریخت.چه بوی خوشی داشت.یاد گرمای عمان می افتاد.برای او در فنجانی که مقابلش گذاشته بود قهوه ریخته بود؛اما او انقدر در افکار و گذشته خود غرق بود که متوجه نشدته بود.در حالیکه به صندلی اش تکیه می داد و صبر می کرد تا قهوه اش خنک شود به او چشم دوخت.پرسید:حالت بهتر شد؟ به جای جوای سرش را تکان داد و حتی به خود زحمت یک تشکر را هم نداد.بعد از لحظه ای سکوت گفت:کی میرویم؟ اقای پناهی فنجانش را در بشقاب جابجا کرد و گفت:اول قهوه ات را بخور.در سکوت قهوه اش را نوشید و همانطور سر به زیر ومتفکر منتظر ماند.اقای پناهی او را کاملا زیر نظر داشت.فکر کرد حق با دکتر بود که او برای بازگشت به حالت عادی نیازمند زمان است.در یک لحظه چنان جوش می اورد که کویی می خواهد دنیا را به هم بریزد و بعد چنان ارام میشود که انسان او را با یک مجسمه اشتباه می گسرد.دنیا برای او تا این لحظه نخواسته بود.باید با او حرف میزد.گلویش را صاف کرد و گفت:شقایق می خواهم چیزی بگویم. او سر بلند کرد و با نگاهی گذرا به چشمان او نشان داد که گوش میکند. -نمی دانم که عمه ات درباره خودت چه گفته است؛اما باید بدانی کع تو تنها شاهد زنده پرونده خانواده خودت و فائزه رسولی هستی.می فهمی این چه مسوولیت سختی بر دوش تومی گذارد؟عمه ات به خاطر وضعیت پیش امده نتوانست تو را با خودش ببردو خاله ات هم که...این به هیچ وجه تقصیرمن یا تو یا کس دیگری نیست.تو در شرایط خطرناکی هستی.نمی دانم ایا درباره امضایی که عمه ات درباره تو داده است خبر داری یا نه.تو الان تخت کفالت پلیس هستی.تنهایی و سنت اولا اجازه نمی دهد که تو به جایی مثل...پرورشگاه فرستاده شوی.دوم اینکه بودن تو در جاهایی که ملا عام است هم برای تو هم برای کسانی که در اطرافت هستند خطرناک است.ما چاره ای نداشتیم جز مراقبت شخصی ات.خودت هم میدانی که انها تا چه حد خطرناک هستند.تا به حال دوبار از انها ضربه خورده ای.از بدشانسی تو تعهد را فقط من سپرده ام که از تو مراقبت کنم و مافوقهای من هم جز این چاهر دیگری به نظرشان نمی رسد و تو در اینجا امنیت بیشتری داری یا حداقل ما خیالمان راحت است که تو پیش ما هستی و خطری تهدیدت نمی کند...نمی خواهم هیچ اجباری به تو بکم و با زور وادارت کنم که اینجا بمانی.برای من هیچ فرقی ندارد؛چه بسا خیالم راحت است که اگر هم خدای نکرده اتفاقی افتاذ،کوتاهی از طرف من نبوده است.من به خاطر قولی که به عمه ات داده ام خودم را مسئول میدانم و می خواهم تو همین جا باشی.می دانم تو در اینجا راحت نیستی و این را هم خوب میدانم که از پلیس بهخ صوص من متنفر هستی!اما کجا تو راحت هستی و خیال ما از بابت تو راحت؟خانه خودتان و عمه ات به خاطر بیماریت نمی توانی.در ضمن اینکه انجا احتمال خطر برایت هست و هم اینکه رفتن به انجا از نظر پلیس جرم است. شقایق با همان ارامش خود حرف او را قطع کرد و گفت:ولی من مدتها انجا بودم و کسی به من اعتراضی نکرد. -بله اما ان متعلق به زمانی بود که هویت تو معلوم نشده بود و در ثانی انقدر خطر به ت ونزدیک نبود که ما را نگران کند.از همه مهمتر من هیچ تعهدی نسبت به حفظ جان تو نداشتم. -الان هم ندارید. -از نظر تو بله ولی از نظز قانون و مافوقهایم من در برابر تو مسوول هستم...شقایق من با مادرم اینجا تنها زندگی می کنم.اگر مشکل تو من هستم،باید بگویم نیازی به فرار کردن از اینجا به خاطر من نیست.من تا بعدازظهر در اداره مشغولم و بعد از ان هم کارهایی که با خودم می اورم از یک طرف و خستگی ام از طرف دیگر من را بیشتر در اتاق خودم زندانی می کند.پس من را زیاد نخواهی دید.مادرم هم زن خوبی است که تا چند روز دیگر از مسافرت بر می گردد و مطمئنم که با هم خیلی خوب کنار می ایید.پیشنهاد اول برای امدن تو به اینجا را مادرم به من داده،در جریان ماجرای توست و بیش از هر کسی مشتاق ماندنت در اینجاست.فقط یکی دو هفته است. شقایق سر به زیر اندخت تا او اشکی را که در چشمانش جمع شده بود نبیند.با صدای از بغض دورگه اش گفت:من احتیاج به ترحم ندارم. -چرا فکر می کنی من به تو ترحم میکنم؟این کار من است.اگر اسمش ترحم است من به همه ترحم میکنم و این قط تو نیستی که مورد ترحم قرار می گیری.اما واقعیت این است که من در مقابل این به اصطلاح ترحم تو پول می گیرم و تا حالا هم ندیده ام که کسی به خاطر دلسوزی پول گرفته باشد. شقایق سکوت کرده بود.نمی دانست چه بگوید.از یک طرف بی پناهی و بی کسی او را ازار میداد و از سوی دیگر نفرتی که از او در دل داشت اجازه نمی داد تا درست وراحت تصمیم خود را بگیرد.صدای او را شنید که در حین برخاستن گفت:فکرهایت را تا فردا صبح بکن.اگر بخواهی بروی من حرفی ندارم.فردا به اداره می رویم و خودت برای رییس من توضیح بده که چه تصمیمی گرفته ای.این طور هم تو راحت میشوی هم خیال من راحت میشود.گر چه کار من در انصورت مشکلتر می گردد. شب در نور چراغ مطالعه مشغول کار بود که ضربه ای به در خورد.با تعجب سر بلند کرد و گفت:بله؟ شقایق در استانه در هویدا شد.همانجا ساکت ایستاده وبد که او باز به زبان امد:چرا انجا ایستاده ای؟بیا تو.کاری داشتی؟ با همان سر به زیر افتاده با لحنی سرد گفت:من برای اینجا ماندن لباس ندارم و نه وسیله ای با خودم اورده ام.باید به خانه خودمان بروم. اقای پپناهی دور از چشمان او لبخندی برلبش نشست و گفت:می خواهی امشب برویم؟ سرش را تکان دادو همانطور که امده بومد برگشت.شوق اقای پناهی از تصمیم شقایق قابل وصف نبود. زياد خوب نباش زياد دم دست هم نباش زياد كه باشي،زيادي مي شوي!! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | .ELHAM., .maryam., abdolghani, ady25, Anahita.s, azad_awesome, azar1, ELAHE, farnaz21, fatima_59, gherti, goleyakh117, Hella, Irani, mahsan, marjanagn, masoumeh, Mehrnoush, Mina, nemesis, Niayesh- 74, parisaparisa, purija, sama33, samane7, shahzad, Sokout, Sokout_shab, tarane, triti, ایماز, باران, خورشید خانم, شبنم, مامیچکا, ملیساا, ناهور, نياز |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸ محل سکونت: مشهد
نوشته ها: 6
(View Stats)
تشکرها: 158
تشکر شده 118 بار در 22 پست
کتاب مورد علاقه : رمانهاي عاشقانه | پست معمولی : +1 امتیاز منم قسمت 5.1 و 5.2 رو می ذارم خودش هم باورش نمي شد كه به اين سرعت در خانه او ساكن شده باشد. خانه او درسكوت هرروزه خود او رادرميان خودمي گرفت. گاهي اين سكوت برايش كسل كننده مي شد. ان زمان بودكه همچون حيواني در قفس دلش مي خواست. همه چيزرابه هم بريزد وبراي لحظه اي هم كه شده بيرونبرود. لباس مي پوشيدوبه طرف در ميرفت: ولي هيچ گاه نمي توانست در را باز كند. ميديد كه حوصله بيرون را هم ندارد. مثليكديوانه ير مي گشت و لباسهايش را در مياورد و به گوشهاي پرت ميكرد. مدتي سرگردان از اين طرف به ان طرف مي رفت و عاقبت گو شهاي در اتاق خود مي نشست و گريه مي كرد. انقدر كه ديگر اشگي نداشته باشد يا دردسر بگيرد. اقاي پناهي همانطور كه گفته بود. صبحها قبل از بيدار شدن او خانه را ترك ميكرد و بهد از ظهر نزديك ساعت چهاريا پنج به خانه ميامد: زمانيكه هوا داشت رو به ناريكي مي رفتو شقايق بيش از هر زمان ديگري احساس پوچي ميكرد. شام درست ميكردو اورا صدا مي زدتا بيايدوغذايش را بخورد. غذا هم در سكوت خورده مي شدو شقايق بعد از ان دوباره به اتاق خود بر مي گشت و خود را در تنهايي وخلوت اتاقش مدفون مي كرد.صداي اهسته تلويزيون را مي شنيدو حالا مي دانست كه او عادت به گوش كردن اخبار دارد. بعد از تماشاي تلويزيون كل خانه در سكوت فرو مي رفت: چون او هم به اتاقش ميزفت و به كارهاي خود مي رسيد. شقايق از اين گردونه تكراري زندگي كه هر روز او را پيش از پيش نابود ميكرد. پيش از زمانيكه در بيمارستان بود. حرص مي خورد و اذيت مي شد. روز جمعه هم از راه رسيدو او باز مثل روزهاي پيش. قبل از بيداري اواز خانه بيرون رفته بود. صبحانه اش رادر تنهاييو سكوت خوردو براي فرار از محيطش به كتا پناه برد.از ظهر گذشته بود كه متو جه امدن او شد. ناهار را حاظري از بيرون گرفته بود. مثل دو غريبه سر ميز غذا نشستندو او بعد از غذا دوباره خانه را ترك كرد. بيرون هوا ابريبود ديگر حوصله كتاب خواندن . كتاب را هم نداشت. كتاب را كناري گذاشت ورفت كنارپنجره ايستاد . چند دقيقهاي به تماشاي حياط خانه مشغول شد : اما يكدفعه احساس خفگي كرد به طرف در رفت وانرا باز كرد. بعد از روزها بالا خره دوبا ره هواي آزاد بود كه استنشاق مي كرد هوا سرد بود: اما از بودن در اين هوا لذت مي برد. روي پله اي نشست وبه درختان بي برگ چشم دوخت. ساعتي همانجا نشست ;ولي بازخسته شد. باز همان احساس دم غروب به سراغش امده بود . برخاست و به اتق خودبازگشت. لباس گرم پوشيد واز اتاقش خارج شد. وارد نشيمن كه شد. از تعجب سرجايش خشكش زد.او كنارشومينه نشسته بودو مجله ميخواند. كيبه خانه آمده بودكه ا. متوجه نشده بود. لحظهاي بعد به خود امد. دوباره دلش فشرده شدو خواسته اش را يادآوري كرد.شانه اش را بالا انداخت و به طرفدر راهرو رفت. صداي او ناگهان بر خاست : جايي ميروي؟ جواب به او نداد. در راهرو را باز كرد كه خارج شود. او مجله اش را كنار گذاشت و اين بار با صداي محكمتر و بلند تري صدا كرد: شقايق؟.... باتو بودم. نشنيدي ؟ دست روي دستگيره در گفت: چرا. شنيدم. _خوب بايد همه چيز را بدانيد؟ _ به نظرم اينطور است. بايد بدانم كه تو كجا ميروي دستگيره در را فشرد و دندانهايش را روي هم گذاشت. به زحمت توانست بگويد ( مي روم بيرون ) - خودم مي بينم كه بيرون مي روي . كجا ميروي؟ --مي رروم كمي قدم بزنم... البته اگر اجازه دهيد. صداي او نرمتر شدو گفت: چيز خوبي است: ولي تو كه ميداني... ب ا عصبانيت گفت: ترور ميشوم!... دست برداريد. نمي خواهم ونمي توانم يك دقيقه ديگر هم اينجا بمانم. مي خواهم كمي هواي آزاد بخورم. _ تو كه در حياط بودب. هواي بيرون هيچ فرقي با هواي حياط ندارد. شقايق برگشت و با خشم نگاهش كرد. پس اورا ديده بود كه در حياط بوده و اينطور با خيال راحت اينجا لميده است. بي محابا پرسيد: ( امروز به اداره رفته بوديد؟) ازسوال او جاخورد.گفت: منظورت چيه؟. _ لطفا جواب سوالم را بذهيد. با خونسردي گفت: نهو بايد به ديدن دوستي ميرفتم. با تحكم گفت: پس من هم حق دارم براي خودم روز جمعه داشته باشم ومر خصي بروم...و ميروم. لحظه اي به او نگاه كرد. انتظار نداشت كه شقايق هوس بيرون رفتن بكندو حتي تا اين حد هم اصرار داشته باشد. شنيده بود كه بيماران افسرده تمايلي به بيرون رفتن و خارج شدن از خانهشان ندارند:ولي گوياشقايق آ نقدر خوب شده بود كه به يك زندگي عادي برگردد. برخاستو به طرفش رفت. پالتويش را از رخت اويزبرداشتو گفت: با هم ميرويم... متعجب از رفتار او گفت: ولي من ميخواهم تنها باشم. _ ميداني كه تنها نمي شود. _من ميتوانم مراقب خودم باشمو شهر را هم انقدر مي شناسم كه احتياجي به يك بزرگتر نداشته باشم. اقاي پناهي پالتويش را روي بازويش انداختو گفت: تنها به اين شرطمي توانيبروي. مي خواي خانه باشي يا باهم برويم؟ شقايق به زحمت جلوي زبانش را گرفت تا كلمه لعنتي از دهانش بيرون نپرد. نگاهش را از چشمان قاطع او برداشت و بهتر ديد خود را بيرون برساند تا كنترل دهانش را از دست ندهيد. برگشتوبا خشم در را باز كردوراه افتاد. پياده رفت كه دقيقهاي بعد او با اتو مبيل كنار پايش توقف كردو اشاره كرد سوار شود. دندانهايس راروي هم فشردودر را باز كرد و كنار او نشست. با ناراحتي گفت: من مي خواستم پيادرويكنم . گفته بودم كه ماشين روي كنم؟ نه ولي فكر نكني به جاي پياده روي . يك اطلاعيه به روزنامه هاي روزبدهيم و محل اقامت را اعلام كنيم . خيلي راحت تر وبهتر است؟! __ اصلا نمي خواهم برويم. برگرديم به خانه. او به راه افتادو گفت: قهر نكن. مگر نمي خواهي راه بروي من تو را به جايي مي برم كه راه بروي. وقتي در سكوت تپه زير پايش نگاه كرد.از آمدن با او خوشحال و راضي بود. شهر در زير پاي او ، همچون جعبه جواهرات مي درخشيد و برفها ، زيبا و نرم ، روي زمين مي نشستند . تاريكي و سكوت بعد از عبور از خيابانهاي شلوغ شهر براي روحش همچون مائده اي بهشتي بود يقه پالتويش را بالا كشيد و وروسري را كه دور گردنش بود در آوردو به سر بست . اينطور سرما را كمتر احساس مي كرد دستهايش را روي سينه اش ، در هم كرده و دست به سينه ايستاده بود. مدتها بود كه اين قدر راحت و بي هيچ فكري در جايي نبود در آن حال دلش نزد خدا بود و براي خود با او راز و نياز مي كرد آقاي پناهي كه در فاصله اي آن طرفتر داخل اتومبيلش نشسته بود و سيگار دود مي كرد . به او چشم دوخته بود كه در نوك تپه زير برف همچون مجسمه اي خشكش زده بود . مثل يك تنديسي كه در نقطه بلندي از شهر به اهتزاز در آمده باشد نزديك يك ساعت بود كه بدون هيچ تكاني به نقطه اي ازمقابلش خيره شده بود به زحمت مي توانست لبخندي را كه از روي لبش بود ببيند . اميدوار بود كه پيش بيني دكتر به همين خوبي صحت يابد و او دوباره خوب شود .برف داشت شديدتر مي شد. در را باز كرد و بيرون امد. سرما به صورتش زد. با خود فكر كرد بي خود نيست كه بي حركن ايستاده است. يخ زده است. سيگارش را دور انداخت وبه طرف او رفت. ان چنان در فكر بودكه متوجه نزديكي اش نمي شد. روي سر وشانه هايش برف نشسته بود. به نرمي صدايش كرد: شقايق؟ او نشيند. دست روي شانهاش گذاشتو تكانش داد:شقايق؟ همچون كسي كه از خواب بيدار شده باشد.پريد و به طرف او برگشت. يقه پالتوي خودش را هم بالا كشيد و گفت : كا فيه بيا برويم برف دارد. شديد تر مي شود.نگاهش دوباره به منظره روبرو دوخته شدو گفت: كمي ديگر هم بمانيم. ولي لبا سهابت دارند خيس مي شوند و ممكن است سرما بخوري.اين بار لبخند را روي لبانش به خوبي تشخيص داد. _ مهم نيست. _ فقط چند دقيقه. _ باشد كنار او ايستادو مانند او به مقابلس چشم دوخت. منظره جالبي بود اينجا مامن خودش بود. هر وقت كه از شهر خسته مي شد. به اينجا مي امد. خودش هم عاشق اينجا بود و به او حق مي داد كه نتواند از انجا دل بكند. نمي دانست چرا او را به اينجا اورده است . شايد متوجه شده بود كه چقدر از همه چيز خسته استو مثل اوبه دنبال جايي است كه دلش ارام گيرد. چند دقيقه تبدل به يك ربع شد. برف شديدتر از سابق بر سرشان مي بارد. دستانش از سرما به گزگز افتاد. برگشتو گفت:بس است ديگر. اگر باز هم بمانيم برف راه بر گشتمان را مشكل مي كند. بيا باز هم مي اييم. اين بار شقايق سرش را به علا مت موافقت تكان دادو برگشت. تكان دادان بد نش بعد از ان همه سكون . باعث شد از درد ناله اي كند. انگشتان دست و پايش بي حس شده بود وروي سرش سنگيني برف را احساس مي كرد. دست برد تا برفها در كنار بزند : اما حركت ناگهاني خون در بدنش. اهش را در اورد. اقاي پناهي مي پرسيد: چي شده؟ حالت خوبه؟ سرش را تكان دادو گفت: چيزي نيست. بدنم خشگ شده است. او خنديدو گفت: عيبي ندارد اين باعث شد. از اين به بعد يادت باشد كه موافق ميل دلت رفتار نكني. بعد كمكش كردو برفهارا از روي سرو شانه هايش كنار زد. شقايق با درد بدنش خود را به ماشين رساند و با نشستن روي صندلي اهي دوباره از سردرد كشيد بدنش بي حس بود . اقاي پناهي در را برايش بست و خود هم نشست. اتو مبيل را روشن كرد و بخاري با شدت شروع به كار كرد . گفت: الان گرم مي شوي. شقايق در سكوت. براي با اخر به منظره بيرون نگاه كردو با انجا خدا حافظي كرد . وقتي به خانه رسيدند. سرما به زحمت از بدنش خارج شده بودو نوك انگشتان دست و پايش . به گزگز افتاده بود. مثل ادمي لنگ خود را به اتاقش رساندو بعد از كندن لباسهايش به بخاري چسپيد. چه گرماي مطبوعي داشت. يك ربع بعد. ديگر كاملا گرم شده بود كه صداي در اتاقش را شنيد. اجازه ورود داد واو با ليواني از چايي داغ وارد شد. ليوان را به دستش دادو گفت : بيا بخور ضربه اخر را به سرما هميشه يك چاي داغ مي زند. سرش را تكان دادو ليوان را گرفت و زير لب تشكر كرد. به او نگفت: ولي هم براي چاي متشكر بودو هم به خاطر گردشي كه او را برده بود. پناهي ليوان چايش را به لبانش نزديك كرد و گفت : خواهش مي كنم. برگشت و اتاق او را ترك كرد. با خود گفت : مثل اينكه تشكر را جدي جدي بلد است! مثل روزهاي پيش دير وقت بود كه از خواب بيدار شدو خود را همچون هفته گذشته تنها ديد. بعد از خوردن صبحانه اش . تلويزيون را روشن كرد و ساعتي را در مقابل ان گذراند. نزديك ظهر بود كه با صداي تلفن با تعجب از جا جست نمي دانست چه كند؟ گوشي را بردارد يا بگذارد زنگ بزند. فكر كرد هر كسي كه يا او كار داشته باشد ميداند كه اين موقع روز او خانه نيست . داشت گوشي را بر مي داشت كه ناگهان به خود گفت: اگر كسي بپرسد تو انجا چه مي كني. چه بگويم؟ از تلفن دور شدوبه اتاقش رفت. تلفن بعد از دقيقه اي زنگ زدنهاي متوالي بالاخره قطع شد. كتابش رابه دست گرفت تا قسمتي راكه با خود قرار گذاشته بود تمام كند. بخواند. انچنان در خواندن غرق شده بود كه متوجه گذر زمان نشد . وقتي از صداي شكمش متوجه گرسنگي خود شد. نگاهي به ساعت انداخت چيزي به چهار نمانده بود. با عجله از روي تختش پايين پريد قبل ار امدن او بايد غذايش را مي خورد تا هم او به سرش نق نزند و هم اينكه مجبور نباشد در مقابل او غذا بخورد . از يخچال قا بلمه را بيرون كشيدو زير شعله را روشن كرد. انقدر عجله داشت كه متو جه اطرافش نشد. از سنگيني نگاه خود را از قابلمه گرفت وبه در گاه اشپز خانه چشم دوخت. از تعجب خشكش زد. زني جوان با چشمان درشت ميشي رنگ ايستاده بود. واو نيز با تعجب نگاهش كرد. چهرهاش به نظر بسيار اشنا امد. كجا او راديده بود؟ فكر كرد شايد قبلا با او برخوردي داشته است . شقايق زودتر از او به خود امد. رنگش پريده بود. اب دهانش را قورت داد و سلام كرد. انقدر هول بود كه با عجله زير قابلمه را خا موش كردو بدون هيچ تو قعي به طرف اتاقش رفت. او نيز با تعجب تمام حركات اورا از نظر گذراندو رفتن اورا به اتاق تماشا كرد. نميدانست ايا جواب سلامش را داد يا نه؟ شقايق همچون غريقي كه به ساحل امن نجات رسيده باشد. دررا بست و به ان تكيه داد. نگاه كوتاهش به قفسه دكور ديواري به يادش انداخت كه او را كجا ديده است. او همان كسي بود كهدر عكس با اقاي پناهي ايستاده بود. جلو رفت و چهره او در عكس نگاه كرد. خودش بود. سعي كرد قيافه فعلي او را هم به ياد بياورد: اما انقدر هول شده بود كه جز چشمهاي درشت ميشي رنگ از او چيزي به ياد نمي اورد. قلبش به شدت مي كوبيد. نگاه متعجب او اين فكر را به ذهنش رساند كه ايا علت تعجب او عدم اطلاع او از وجودش بوده است؟ از تصويرچيزي كه در ذهن زن شكل گرفته است .بدنش يخ كردو عرق سردي بر پيشاني اش نشست با غيض زيرلب لعنتي نثار اقايي پناهي نمود كه به همسرش درباره او چيزي نگفته است. ناگهان به ياد حرف او افتاد كه گفته بود با مادرش تنها زندگي مي كند. پس اين زن كه بود؟ از چيزهايي بي امان و بي رحمانه به مغزش خطور كرد وحشت كرد سكوت درخانه چندان به طول نكشيد. موزيك بلند يكي از خواننده هاي خارجي در همه جا طنيين انداخت. از روي تختش بر خاست و به طرف پنجره رفت. گويي مي خواست با اين كار از اين همه صدا فرار كند. بغضي سخت در گلويش جمع شده بود . مثل كودك بي پناهي شده بود كه مادرش را گم كرده و در ميان غريبه ها افتاده بودو دلش مي خواست با صداي بلند گريه كند. دست به گوشهايش برد و انها رو فشرد تا كمتر بشنود. دنيا دور سرش مي چرخيد... بازازخدا پرسيد{ خدايا چه گناهي به در گاهت كرده ام كه بايد اينطور عذاب ببينم ؟}سرش را ميان دستهايش گرفت ودر گوشه اتاق كز كرد. سعي كرد به چيزهاي ديگري فكر كند. سعيش گر چه به جايي نميرسيد ولي مدت زيادي طول نكشيد كه موزيك يك دفعه قطع شد و صداي اقايي پناهي را شنيد. براي اولين بار بود كه از شنيدن صداي او و از امدن او به خانه خوشحال شده بود. فرياد ملي بلند شد. لخظه اي بعد پاسخ راشنيد. به نظر از طبقه بالا داشت پايين امد. پاسخ او هم از نارضايتي حكايت مي كرد فكر كرد حالا هم بايد به دعواي اين دو نفر گوش دهد. اي كاش مي توانست از اينجا خارج شود. براي يك ساعت هم كه شده مي رفت بيرون تا نفسي تازه كندو با خيال راحت بغضش را بشكند. صداي اقاي پناهي كه سعي مي كرد اهسته صحبت كند جز پچ پچ چيز ديگري را به گوش او نمي رساند. فرياد زن بر خاست. تعجب كرد وقتي شنيد او انگليسي صحبت مي كند. اوكيست؟ تو به من قول داده بودي. بله مي دانم. اما نشد. چرا؟ به خدا خجالت دارد مگر تو بچه اي؟ مي داني من مهمان دارم؟ بله. مي دانم و او را هم ديدم. او كيست؟ افرين. خيلي هم زيباست. خوب از وقتت لذت مي بري! سا كت شو ملي. فرياد علير ضا مانع حرافي زن شد: اما انگار زن دست بردار نبود. حر فهايي را كه به ذهن شقايق از حضور زن غريبه در اين خانه رسيده بود. او كلمه به كلمه به زبان مي اورد. نفهميد چه مي كند. در اتاق را باز كردو ميان دعوا و فرياد ان دو با خونسردي اجباري كه سعي داشت بو سيله ان بر روي خشمش پرده كشيد گفت: معذرت مي خواهم كه در گفتگوي خا نوادگي تان پريديم: اما از انجا كه داريد درباره من بحث مي كنيد خواستم بگويم اگر مي خواهيد من متوجه صحبتهايتان نشوم لطفي در حق من بكنيدو به زبان ديگري حرف بزنيد. متا سفانه من به انگليسي و عربي مثل زبان مادري مسلط هستم. رو به منيكا نمود كه بازار تعجب نمي دانست چه كندو گفت: خانم خواهش مي كنم مراقب حرف زدنتان باشيد. گر چه در اينجا مهمان هستم: اما وقتي به شخصيتم تو هين شود اداب معاشرت را فراموش مي كنم. سكوت مطلقي در فضا حاكم شد. صورت شقايق از ناراحتي سرخ شده بود و ان دو سفيد. تصميم گرفت قبل از اينكه بغضش او را در مقابل انها خوار سازد. تركشان كند برگشت تا به اتاق خود برودكه صداي اقاي پناهي اورا وادار به تو قف نمود: _ لطفا صبر كنيد. بر گشت و سر به زير انداخت و نشان داد منتظر است. اقاي پناهي در تلاش بود تا سوء تفاهم حاصله را رفع كند: مي بخشيد. مثل اينكه سوء تفاهمي به وجود امده است. بهتر است شما به هم معرفي شويد. سر بلند كردو به چشمان خجالت زده اقاي پناهي خيره شد _ ايشون خانم شقايق دختر يكي از دوستان من و مهمان ما هستند. مدتي پيش ما مي مانند. چون خانوادهاش به امريكا رفته اندو خاطر مشكلي كه پيش امده بود او مجبور به ماندن شد. اين دختر خانم هم مليكا است. برادرزاده من. با تعجب نگاهش از او به سوي دختر برگشت. باورش نمي شد كه او برادرزادهاي به اين سن و سال داشته باشد. اقاي پناهي گفت: شقايق من واقعا متاسفم. انتظار امدن ملي را نداشتم و اصلا فراموش كرده بودم درباره تو چيزي به او بگويم. او تو را نمي شناخت و منظوري هم از ان حرفها نداشت. او دلش از من پر بودو اينطوردل خودش را خالي كرد. _ بله مثل اينكه ايشان حاضرند به قيمت لجن مال كردن شخصيت ديگران خودشان را ارضاء كنند. بر خلاف انتظارش مليكا با شرمندگي گفت: ببخشيد من اصلا چنين منظوري نداشتمو خودم هم معذرت مخواهم. شقايق از برخوردو عقب نشيني فوري او تعجب كرده بود گفت: بله مي فهمم. خواهش مي كنم. صبركردن را ديگر جايز ندانست و با عذر خواهي به اتاقش بر گشت. اقاي پناهي با تاسف سرش را تكان دادو به اتاق خود رفت. مليكا هم كه شرايط را اينگونه ديد. فكركرد تا عادي شدن اوضاع از ديد عمويش دور باشد: اما نشستنش در طبقه بالا زياد طوول نكشيد. چون كنجكاوي درباره مهمان عمويش اورا ارام نمي گذاشت. بنابراين پايين امد. اورا در اشپز خانه در حال شستن ميوه ها ديد. رفتو به كابينت نزديك اوتكيه داد. از چهره او خواند كه هنوز از دستش ناراحت است. خود نيز از حماقتي كه به خرج داده بود. سر افكنده بود. گفت: عليرضا . شاه ييخشيد. شاه قلي نمي بخشد؟ اقاي پناهي بدون نگاه كردن به او گفت: مثل اينكه غير از ان شاه من را هم اذيت كردي فراموش كردي؟ _خوب شما هم ببخشيد. كارت خيلي بچه كانه بود. اصلا انتظارش را از تو نداشتم. فكر مي كردم بزرگ شدي: اما تو به خاطر اينكه من يادم رفته. قرار بود تو را جمعه به پيست اسكي ببرم. مي اييو من و مهمانم را متهم ميكني. مي داني اگر كسي ديگري بود چه مي كردم؟ _ بله حدس مي زنم كه چه مي كردي. ولي خوب حالا كه چيزي نشده. من هم از تو معذرت خواستمو هم ارز او. _ راستش را بخواهي نمي توانم از گناهت بگذرم. _اخرچرا؟تو كه از اين شوخيها ناراحت نمي شدي. _ اگر تنها من بودم. بله به اين شوخيهاي تو عادت دارم: اما تو كه فهميدي من مهمان دارم بايد مواظب حرف زدنت مي بودي يا نه؟ اونم هم با اين دختري كه نمي شود به او گفت بالاي چشمت ابروست. او خيلي حساس هست. _اوه...انگار نوبرش را اورده است. _باز كه يادت رفت. _ ببخشيد. همه اش تقصير خودت استكه حرف را به اينجا ميكشي. حرفهاي من را نياد جدي بگيري _حرفهايترا جدي نگيرم. كارهايت را چه كنم؟ منظورت از روشن كردن پخشچه بود؟ مثلا مي خواستي نشان بدهي كه تو صا حبخانه هستي؟ _مگر چه عيبي داشت؟ من دلم مي خواست اهنگ گوش بدهم. _مي گويم سريه هوايي دادت به اسمان مي رود كه روي من اسم مي گذاري. توحق اين كار را نداشتي. _چرا؟.... اصلا چرا اينقدراز او حمايت مي كني؟ نو كه امد به بازار شده است؟ اصلامي خواهي راستش را بگويم؟ از كارش لجم گرفت. با تعجب برگشتو نگاهش كردو پرسيد: چه كرد؟ مليكا پشت ميز غذا خوري نشست ودر حين بازي با ناخنش گفت: مثل ادمهاي از خود راضي راست دماغش را گرفتو بدون اينكه به من توضيحي بدهد كه اينجا چه مي كند رفت تو اتاق من. _خوب؟ _خوب كه چه؟ من خوشم نيامد. _ خوشت نيامد بااواين كاررا كردي؟ او اخلاقش همين است. تو يكدفعه داخل خانه شديو انتظار داشتي بيايد و بدونهيچ سوال و جوابي خودش را به تو معرفي كند؟ _پس معلوم است ادم متكبري است. با غيض گفت: ملي؟ مليكا هم با ناراحتي از پشت ميز برخاست وگفت: چيه هي ملي ملي مي كني؟ تو كه مي داني من اخلاقم چطور استاگر نمي خواهي اينجا باشم خيلي راحت مي تواني بگويي تا بروم و مزاحم شما نشوم. پناهي با ملا يمت گفت: لوس نشو. بشين سر جايت. وقتي تو اينطورسركوفت ميزني. بهتر است بروم ديگر _اخر خودت را به جاي من بگذار. چه مي كني؟ من از تووا قعا انتظار نداشتم. _ من عذر خواهي كردم. پس اگر من به جاي تو بودم كوتاه مي امدم و خودمو تورا ازار نمي دادم. او سرش را تكان دادو گفت: نمي دانم چه بگويم؟ _ نمي خواهد چيزي بگوبي نگاهت از صد تا فحش هم بدتر است. او ديگر چيزي نگفت و ميوه ها را در يخچال گذاشت. مليكا با احتياط پرسيد اين فصل 5_ 2_ ببينم او از ان دسته ادمهايي است كه اين طور اهنگها را دوست ندارد؟ براي همين بود كه تو انطوري از او معذزت خواهي مي كردي؟ _ نمي دانم: ولي عذز خواهي من به اين خاطر نبود. _پس چه؟ به چشمان او خيره شدو گفت: خودت هنوز نفهميدي؟ _ نه اگر مي دانستم كه نمي پرسيدم. _او عزادار است. همين قدر بدانو بيشتر از اين هم نپرس. اودوست ندارد كسي دماغش را داخل زندگيش كند. مخصوصا تو كه اينطور براي خودت سابقه درست كردي. _ او چرا اينجاست؟ مگر كس و كار ديگري ندارد؟ _ خانوادهش در خارج از ايران زندگي مي كنند. در ايران تنها با من اشنا است. _ چقدر وحشتناك! او در اينجا جا گذاشته اند در حا ليكه به قول تو عزادار هم هست... اصلا دلم نمي خواهد جاي او باشم. _ خوبه كه حداقل دركش مي كني. _ببينم عليرضا درباره من چه فكري مي كني؟ من هم ادم هستم. اگر يگ بار اشتباه كردم دليل نمي شود كه تو هر چه دلت مي خواهد بگويي. اقاي پناهي ناگهان متوجه قابلمه غذا شد. درش را برداشتو ان دست نخورده ديد. با ناراحتي زير لب غرزد: باز كه غذايش را نخورده است. داشت از اشپز خانه خارج مي شد كه مليكا جلو دويدو مانعش شد: _ صبر كن عليرضا. كجا مي روي؟ _ بايد حاليش كنم كه بااو شوخي ندارم واو بايد به خاطر داروهايش هم كه شده غذا بخورد. مليكا با شر مندگي گفت: تقصير او نبود. من باعث شدم غذايش را نخورد. عمويش با تعجب گفت: چيزي به او كه نگفتي؟ _نه نه: ولي انقدر از ديدن هم تعجب كرده بوديم كه نمي دانستم چه كنيم. او داشت غذا را گرم مي كرد: اما با ديدن من دست ار ان كشيدو به اتاق رفت... اينطوري نگاهم نكن. اقاي پناهي برگشتو زير قابلمه را روشن نموددر حين كار گفت: معدهاش ناراحت ااست. دارو هم مصرف مي كند. اگر تا حالا غذا نخورده باشد. مي بايستي منتظر باشيم كه هر ان معدهاش كار خودرا شروع كند _ چقدرلي لي به لا لايش مي گذاري. _ ملي؟! _ خوب راست مي گويم... خيلي خوب دوباره معذرت مي خواهم. اقاي پناهي ديگر حرفي نزد. غذاي او را در ظرفي كشيدو در سيني گذاشت. مي خواست به اتاق شقايق برودكه باز مليكا پيش دستي كردو گفت: خودم خرابش كردم . خودم درستش ميكنم. بده خودم مي برم. سيني را از دست او بيرون كشيد. اقاي پناهي گفت: نري بدترش كني. _گرچه دست به خرابكاري ام خوب است. اما درست كردن كارها هم از عهده ام بر مي ايد. من در زندگي لنگ نمي مانم. ضربه اي به دراتاق او زدو پرسيد: اجازه هست؟ صداي شقايق را شنيد كه به داخل دعوتش كرد. وارد شدو اورا سر پا كنار پنجره ديد. لبخند شيريني بر لب اوردو گفت: مثل اينكه شما هنوز ناهار نخورديد؟ _مهم نيست. كرسنه نيستم. _گرسنه هم نباشيد. بهتر است چند قاشقي ميل كنيد. سيني را روي تخت گذاشت. شقايق دوباره گفت: ولي من اصلا نمي توانم الان چيزي بخورم. مليكا به طرف اورفتو گفت: معلوم است كه هنوز از دست من دلخور هستيد. البته حق هم داريد. من هم اگر جاي شما بودم. ناراحت مي شدم: ولي باور كنيدمن منظوري نداشتم. من خيلي احمق هستم. بعضي از مواقع كارهايي مي كنم كه ازيك دختر به سن من بعيد است. اماخوب چه كنم. كارهايي كه ميكنم گاهي از حيطه عقلم خارج است. امروز هم چون او به قول خود عمل نكردهو براي اسكي رفتن نيامده بوداز دستش عصباني شدمو خواستم اذيتش كنم. نمي دانستم حرفهايم اينطور باعث خرابكاري خواهد شد. لطفا من را ببخشيدو رفتارم را فراموش كنيدوبياييد غذايتان را بخوريد. شقايق نگاهش را به چهره با نمك و دوست داشتني او دوخت. به نظرش دختر جالبي امد. چه راحت به اشتباه خود اعتراف مي كندو عيب خود رابيان كند. صورت كشيدهو پوست روشني داشت. انقدركه روي چند لك افتاده بود. چشمانش همانطور كه در اولين برخوردش ديده بود. ميشي بودو به چشم مي زدند. دماغي كوچكو گرد داشت كه صورتش را با نمك ميكرد. نگاهش مهربان و صميمي بود خودش هم نفهميدكه چطور شدبه رويش لبخند زدو گفت: نه من شمارابخشيدم. شايد از من بود. نبايد انطور فرار مي كردم. ديدن يك غريبه در خانه خوب ممكن است اين فكرها را هم به سر ادم هم بياندازد. اگر گفتم كه غذا نمي خورم نه به دليل ناراحتي ام از شما بلكه واقعا به خاطر بي اشتهايي ام بود. لبخندي هم روي لبان مليكا نشستو گفت: هر قدر هم كه بي اشتها باشيد بياييد چيزي بخوريد راستش من مي ترسم بشقاب را دست نخورده برگردانم: چون مطمئنم كه عليرضا حتي نامم را هم نخواهد برد كه مهمانش را اينطورازخودم و خانواده اش رنجا نده ام. بياييد. خواهش مي كنم. من با اينكه گرسنه ام نيست. ولي براي فرار از نق زدنهاي او حاضرم شماراهمراهي كنم. كمكتان كنم ان را تمام كنيد. دست اورا گرفت و به طرف تخت برد. قاشقي را به دستش دادوخودش رفت تا قاشقي ديگر بياورد. بدون اينكه فرصتي به عليرضا بدهد كه چيزي بپرسد. قاشقي هم براي خود اورد. مقابل او نشست و با اشتها خوردن را شروع كرد. شقايق متعجب از اخلاق او قاشقشرا در غذا برد. وقتي به خود امد. متو جه شد كه بشقاب را خالي كرده اند. مليكا قاشق را داخل سيني گذاشت و روي تخت دراز كشيد. _ اخي چقدر خوب است ادم عذاب وجدان نداشته باشد. نمي دانيد اين علير ضا چه بلايي سر من اورد. از امدنم داشتم پشيمان مي شدم. سرش را به دستش تكيه دادو گفت: دست پخت عليرضا هيچ وقت بهتر از اين نمي شود. درست مثل يك بچه مدرسه اي است كه مدام در جا مي زند. تا به حال صدبار برايش گفته ام كه جه كند تا طعم غذا بهتر شود: ولي به گوشش نميرود. شقايق دهانش را با دستمالي پاك كرد و گفت : پيداست اشپزي خودتان خيلي خوب است كه به دستپخت عمو يتان ايراد مي گيريد. _ اگر بين خودمان بماند بايد بگويم جز سوزاندن خودم سر اجاق گاز چيزي از اشپزي واشپز خانه نميدانم. اينجا كه هستم. مادر جونم خودش اشپزي مي كندولازم نيست من دست به كار شوم. در خانه خودمان هم يا اقدس خانم اشپزمان غذا ميپزد يااز بيرون مي گيريم. براي من زياد فرقي نمي كند كه غذاي خانه بخورم يا نه پدرم معمولا خانه نيست. چون تاجر است و مدام سفر مي كند. من هم كه تنها هستم. بيشتر وقتم را در اينجا مي گذرانم. به خاطر همين بود كه امروز اينطور يك دفعه پيدايم شد. مي ايم و تا امدن پدرم اينجا مي مانم. گاهي وقتها هم وقتي كه او در ايران هم باشد باز به اينجا مي ايم . انقدر كه اينجا وقتم را مي گذرانم در خانه خودمان نيستم. _ پس مادرتان چه؟ ناراحت نمي شود كه شما اينجا مي اييد؟ _ نه او اصلا ايران نيست. چهار پنچ سالي مي شود كه از پدرم محمد رضا جدا شده و برگشته به كشور خود. مادرم سوزان اهل سويس است. محمد رضا در يكي از سفر هايش با او اشنا مي شودو با هم ازدواج مي كنند. اما نتوانستند با هم بسازند. سوزان نمي خواست ايران بماندو محمد رضا هم نمي خواست در يك كشور ديگر عمرش را بگذراند. پس به اين نتيجه اخلاقي رسيدند كه طلاق بگيرند! _متاسفم _چرا؟ من اينطور راحت هستم. از دعواو مرافعه خبري نيست و راحت براي خودم زندگي مي كنم. من هم زياد اينجا نمي مانم. دنبال كارهايم هستم. من هم مثل تو مي خواهم از ايران بروم. حداكثر تا بهار اينده ايران هستم. بعد پيش مادرم مي روم. اه راستي مي خواستم بپرسم چطوري تو اينجا مانديو خانواده ات رفته اند؟ شقايق سرش را زير انداخت. نمي دانست به او چه بگويد.بگويد پاسپورت او هم مهر خورده بود ولي در مرز مانعش شدندواو را دوباره به اين طرف فرستادند. او هم ازخدا مي خواست كه با خا نواده اش همسفر باشد: ولي كار تقدير با او شكل ديگري بوده است. _ متا سفم مثل اينكه باز حرف بي خود زدم. سر بلند كردو پلكهايش را بر هم زد تا اشگي را كه در چشمش حلقه زده بود. كناركشد. لبخند محزوني بر لبش نشست و گفت: نه مسئله اي نيست. من هم بايد با خانواده ام مي رفتم: ولي بدشانسي اوردم. لحظه رفتن براي من مشگلي پيش امد. _ اميدوارم زودتر مشكلت حل شودو بتواني به خانواده ات ملحق شوي... تو ... ببخشيد. من ادب را هم فراموش كردم. _نه اينطور بهتر است. _بسيار خوب تو هم من را ملي صدا كن راحت تراست... تو چند سالت است؟ _تقريبا هجده سالم... يا نه هجده سالم شده است؟... راستش نميدانم يادم رفته است. مليكا هم به او خنديدو گفت: خوبه منو تو خيلي شبيه هم هستيم. تو هم مثل من از اين نوع فرا موشيها داري. من هم بيست سالم است. _ اما به تو نمي ايد برادرزاده اقاي پناهي باشي. مليكا دو انگشتش را بالا اوردو گفت: نه قسم مي خورم كه من برادر زاده اش هستم و هيج نسبت ديگري با او ندارم. يعني راستش را بخواهي او عرضه چنين چيزهايي را ندارد. _ مي توانم سوالي بكنم ؟ _البته راحت باش. من هميشه گفته ام ادمها براي سوال كردن ازادن: ولي براي پاسخ گفتن مختار. با خجالت پرسيد: چرا درباره من دفعه اول انطور فكر كردي؟...ايا عمويت... منظورم اين است كه.. نتوانست حرفش را بزند: اما مليكا خنديدو گفت: نمي خواهد به خودت فشار بياوري. منظورت را فهميدم. نه عليرضا همان طور كه گفتم عرضه و حو صله اين چيزهارا ندارد. تا به حال هم مادرجونم را به خاطر زن نگرفتنش پير كرده است. راستش مي خواستم اورااذيت كنم. مي دانم كه به اينطور چيزها حساسيت نشان ميدهد.به همين دليل خواستم تلافي بد قولي اش رابا ناراحت كردنش در بياورم. قسم مي خورم قصد نداشتمبه تو توهيني بكنم. منظور من فقط وفقط عليرضا بود. نميدانستم تو انگليسي ميداني وتازه صدايم انقدر بلند شده كهتو بشنوي... شقايق هزار بار معذرت ميخواهم. _فراموش كن. باعث شديك اشنايي به ياد ماندني شود. _اخ كه چقدرتو نازي. تو از كي اينجاهستي؟ _يك هفته ميشود. _ اي مارمولك!ميدوني دراين مدت من چند بار با او حرف زده بودم؟ نكرد به من چند كلمه درباره تو بگويد. بگذار مادر جون بيايد. حسابش را ميرسم. برخاستو سيني را برداشت. _چاي ميخوري؟ فكر كنم عليرضا تر تيبش را داده باشد. _ممنون ميشوم مليكا وقتي از اتاق او خارج شد. عمويش در اتاق خودش بود. او هم خارج شدو به دنبالش به اشپزخانه رفت. به سيني خالي نگاه كرد وگفت: غذايش را خورد؟ چرا اينقدر دير كردي؟ حالت را نگرفت؟ مليكا سيني ديگري را برداشتو فنجانها را در ان چيدودر كمال خونسردي وبي تو جهي در فنجانها چاي ريخت. علير ضا گفت: ديوار؟ من با تو حرف ميزنم. _ تو چرا هميشه عادت داري كاسه داغتر از اش شوي؟ _منظورت چيست؟ _ اگراز همان اول رفته بودم پيش خودش و از او معذرت خواهي كرده بودم بهتر بودو اينقدر خودم را پيش تو سبك نميكردم. _خوب خوب چيزهاي جديد ميشنوم. نزد توي صورتت؟ _وا...مگر همه مثل تو هستند. نه خيلي خانم است. _كدامتان مهره مار داريد؟ _هيچ كدام. ولي كساني را كه بد اخلاق هستند هردو خوب مي شناسيم. سيني را برداشتو پرسيد: امر ديگري نداريد؟ او خنديد و گفت: نخير. خوش باشيد. ما كه بخيل نيستيم... اه فقط به شقايق ياد اوري كن دارو هايش را خورده باشد. _چشم دايه. با خنده وارد اتاق شد. شقايق همانطور روي تخت نشسته بود: ولي اين بار نگاهش بر روي قاب عكسي كه روي ميز كنار تخت بود. ثابت مانده ودرفكرهاي خود غرق بود: طوريكه حتي متوجه امدن او نشد. مليكا سيني را روي صندلي گذاشت.ازهما نجا كه ايستاده بود. به چهره افرادي كه درعكس بودند. نگاه كرد . شقايق از صداي او به خود امد. _دلت برايشان خيلي تنگ شده است؟ سرش را تكان دادو از نگاه او فرار كرد. _اولش سخت است. يك هفته ديگر كه بگذرد عادت ميكني _ نه فكر نمي كنم اينطور باشد. من بيش از يك هفته است كه از انها جدا شده ام:ولي نمي توانم به ان عادت كنم. مليكا فنجان جاي را به دستش دادو گفت: مگر نگفتي يك هفته است به اينجا امده اي؟ _چرا: ولي... _قبل از ان كجا بودي؟.... البته اگر دوست داري بگو. با فنجانش بازي مي كرد. ازاينكه اقاي پناهي چيزي درباره او نگفته است. خوشحال بود. حالا ميتوانست هر طور كه بخواهد حرف بزند. _مدتي مريض بودم. _ اه خداي من.پس براي همين است كه اينقدر لا غر شدي و رنگ پريده هستي. حتما بيماري بدي گرفته بودي... خوب شد يادم امد. عليرضا خواست سفارش كنم داروهايت را مصرف كني. _ممنون . خورده ام _ خوب پس چايت را هم بخور. شقايق جرعه اي از چايش را نوشيدو براي تغيير مسير صحبت پرسيد: به نظرم اينجا قبلا اتاق تو بوده است. درسته؟ او با لبخند مهرباني گفت: همه جاي اين خانه مال من است.من انقدر راحت هستم كه همه اتاقهاي اين خانه را اتاق خودم كرده ام. _ من جاي تورا گرفته ام. __اصلا حرفش راهم نزن.گفتم كه من هر جا كه باشد راحت هستم. اين خانه را خيلي دوست دارم و برايم اين اتاق وان اتاق ندارد. با همان لبخند برگشتو نگاهي به دور تا دور اتاق سابق خودانداخت و يك دفعه با هيجان گفت: اين چيه؟ مال تو است؟ برخاست وبه طرف قاب سه تار شقايق كه روي صندلي كنار پنجره بود. رفت. شقايق گفت: يك سه تار است... با كلي خاطرات. _مي شود ان را ببينم؟ شقايق فنجانش راداخل سيني گذاشتو به طرف ساز رفت _بله البته. سه تار را از قابش بيرون كشيد. براي لحظه اي حضور او را فراموش كردوبه ان دست كشيد: گويي نوازشش مي كند.چشمهايش دوباره پر از اشك شد. ذوق مليكااز ديدن ساز ان قدر بود كه متوجه اشك او نشد پرسيد: تو بلدي ان را بزني؟ به زحمت بر اشگهايش غلبه كردوگفت: يگ چيز هايي ميدانم. _ شقايق مي شود يك كوچلو بزني؟ با ساز به سر جاي سابقش بر گشت و مليكا همچون كودكي ذوق زده. كنارش نشست. شقايق بعد از مدتها از به دست گرفتن ان ديوانه شده بود. نمي توانست گذشته را فراموش كند . انگشتان همچون تشنه اي بر روي ساز رقصيد ند و صداي سازدر اتاق و خانه پيچيد. اقاي پناهي با تعجب سرش را بلند كردو گوش داد. وقتي شقايق بالاخره دست كشيد. مليكا برايش دست زد و شقايق با لبخندي اشكش را پاك كرد. مليكا پر سيد: من مي توانم ان را دست بگيرم؟ _ بله البته ساز را به او داد و اوبا خنده اي سر مستانه گفت: واي چقدر سبك است. من هيچ وقت از نزديك يك ساز را نديده بودم. سعي كرد ان را درست در دست بگيردو شقايق كمكش كرد. مليكا به زحمت انگشتانش را روي سيمها تنظيم كردو مليكا خنديد و گفت: من خيلي در اينجورموارد. دست و پا چلفتي هستم. _ نه اتفا قا براي كسي كه تا به حال دست به ساز نبرده خوب است. جدي مي گويي يا مي خواهي دلم را نشكني ؟ تعارف نكن! من خيلي راحت هستم وبا اين چيزها ناراحت نمي شوم. _نه مطمئن باش تعارف نمي كنم. مليكا در حين خنده و تمرين نا گهان مچ دستهاي او را گرفت و با تعجب به جاي زخمها نگريست و پرسيد: واي خداي من اين جاي چيست؟ رنگ از روي شقايق پريد. بي اختيار استينهايش را پايين تر كشيدو روي مچش را پو شاند. سرش را با ساز گرم كرد و بدون اينكه نگاهش كند. گفت: چيزي نيست... ملي. اينطور اگر ساز را بگيري راحت تر خواهي بود. مليكا متوجه شد باز چيزي گفته كه نبايد بر لب اورد. ساعتي بعد وقتي به اتاق عمويش رفت. اورا مشغول كار ديد. پرسيد: مي توانم بيام تو؟ اقاي پناهي روي تختش نشست و سيگارش را خاموش كرد. _اره بيا تو. مليكا روي صندلي پشت ميزش نشست و او پرسيد. شقايق كجاست ؟ _ در اتاق خودش است. _ حالش چطور بود؟ چيزي نگفتي كه ناراحتش كني؟ _ نه. حالش هم خوب است به نظرم خسته شده بود. امدم تا استراحت كند. _ اره اوزود خسته ميشود. _چرا اين قدر غمگين است؟ شادي اش بيشتر از يك لبخند نيست. _ اخلاقش همين است. _ عليرضا؟ او چه بيماري داشته است؟... اينطور نگاهم نكن. خودش گفت كه مدتي مريض بوده است. _ من كه به تو گفته بودم . از او چيزي نپرسي. _پيش امد. خوب _ اگر در همين حد گفته نمي خواسته بيشتر از اين بداني.. به نظر مي رسد خوب با هم ديگر كنار امده ايد. مليكا خنديدو گفت: من كه گفتم اباد كردنم خوب است. اصلا فراموش كرديم . كه چنين حرفهايي را زده ايم. _ پس بايد دختر خيلي خوبي باشد مه از تو گذشته. من به جاي او بودم. چنان بلايي سرت مي اوردم كه ديگر هوس نكني كسي را اينطور اذيت كني. _ از او خوشم مي ايد. گر چه به نظرم كمي مغرور است. خودش را زياد كنار مي كشدو كم حرف مي زند. _ به خاطر غرورش نيست. حالش خوب نيست. پايش بيفتد ميتواند جاي تمام ادمها هم حرف بزند و سر جات بنشاند: اما وقتي حالش خوب نباشد. اينطور به نظر مي ايد. _ چرا؟ _ فضولي موقوف. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | .ELHAM., .maryam., abdolghani, alonesachlie, asma66, azad_awesome, azar1, ELAHE, farnaz21, fatima_59, gherti, goleyakh117, Hella, kelara, marjanagn, Mehrnoush, Mina, nemesis, parisa.1564, sama33, samane7, Sokout, Sokout_shab, tarane, ایماز, باران, باقری, بهار121, خورشید خانم, شبنم, مامیچکا, ملیساا, ناهور |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: اتورپاتگان
نوشته ها: 846
(View Stats)
تشکرها: 1,374
تشکر شده 4,259 بار در 642 پست
کتاب مورد علاقه : غرور و تعصب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل 6 صبح روز بعد،دو دختر در خانه تنها بودند.شقایق از شنیدن پیشنهاد او سر جایش خشکش زد .ملیکا گفت:«چرا اینطوری نگاه می کنی؟مگر چه گفتم ؟یکی دو ساعت بیرون رفتن این همه تعجب ندارد.» شقایق خودش را جمع و جور کرد و گفت:اشکالی دارد من نیایم؟ - چرا؟من دوست داشتم که با باهم برویم .می رویم کمی خرید می کنیم و بعد هم نهار با هم می خوریم . - آخر.......... - نترس ناهار مهمان من هستی.خوب می آیی؟ - من به خاطر پول نگفتم.فکر نمی کنم آقای پناهی راضی باشد. او خندید و گفت:«اوه....اینقدر از او می ترسی ؟نترس جونم.او فقط جذبه دارد.مخصوصا به تو چیزی نمی گوید.ما که نمی خواهیم جای بدی برویم یا خلاف کنیم .می رویم چندتا پاساژ سر می زنیم .کمی تفریح برایت خوب است .علیرضا هم خوب می داند که این همه در خونه ماندن خوب نیست .من نمی توانم زیاد در خانه بند شوم.مخصوصا وقتی مادر جون خونه نیست.بلند شو خوش می گذرد.» - اما......... - اما و اگرنکن.نکند دوست نداری با من بیرون بیایی .نترس من بیرون اینهمه شلوغ نمی کنم تا آبروریزی کنم. با وجود اینکه می ترسید موجب ناراحتی آقای پناهی شود،ولی نتوانست در مقابل او مقاومت کند.خودش هم دلش می خواست به زندگی عادی برگردد،اما در شب و تاریکی و جایی که هیچ کس نباشد و هیچ خطری تهدیدش نکند.بالاخره دل به دریا زد و همراه او شد.ملیکا با سرخوشی دست او را گرفته بود و از پاساژی به پاساژ دیگر می کشید .جلوی ویترینها می ایستاد و از او درباره چیزهای مختلف سوال می کرد .اعصابش تحمل این چیزها را با این شدت نداشت.اتومبیلها،صدای بوقها،موتورها ،شلوغی و مردم و پیاده روی تا ظهر ،دیوانه اش کرده بود.ولی ملیکا هنوز سرحال بود و او نمی خواست،شادی و خوشی او را با نق زدن های خود ضایع کند .همراهی اش می کرد ،اما اگر می توانست و خجالت نمی کشید ،همانجا گوشه ایی می نشست و گریه می کرد.مجبور به تظاهر بود و این بیشتر عذابش می داد.وقتی ساعتش هم از ظهر گذشت .بالاخره ملیکا از خرید خسته شد و گفت :«من گرسنه هستم.تو چی؟» -خیلی زیاد. پس برویم جایی که بشه این شکمها رو پر کرد. فکر نمی کنی بهتر باشه بریم خونه و خودمون یه چیزی درست کنیم؟ شقایق تو چه حرفها می زنی .با این همه خرید و خستگی برویم و خودمان غذا درست کنیم؟بیا گفتم که مهمان من هستی می خواهم تو را جایی ببرم که از این به بعد خودت التماس کنی که به آنجا برویم یک چهار راه پایین تر یک غذا خوری دنج و خوشگل هست. بعد بدون هیچ تحملی برای تاکسی دست بالا کرد و شقایق را به داخل آن هل داد. وقتی به خانه برگشتند ،شقایق باور نمیکرد ،تمام چیزهایی که آنروز از سر گذرانده واقعیت داشته است. سرش سنگین بود و درد می کرد .ساعت نزدیک سه و نیم ،چهار بود .وارد که شدند،با تعجب ،علیرضا را دیدند که در خانه و در حال صحبت کردن با تلفن است .شقایق نگاه گذارایی به او انداخت و همان نگاه کافی بود بفهمد همانطورکه حدس مس زد این گردش با مذاق او سازگار نبوده است .با سر به سلام هر دوی آنها جواب داد.ملیکا هم گویی برای اولین بار متوجه حال عمویش شد،شقایق رابا عجله به طرف اتاقش هل داد و در را پشت سرش بست .کیسه خریدش را روی زمین گذاشت و لب پایینش را به دندان گرفت. - فکر می کنم هوا پس است.یادم رفته بود برایش یک یادداشت بگذارم.خودم را باید برای یک غر غر آماده کنم. بعد برای تبرئه خودش اضافه کرد:خوب چی کار کنم؟فراموش کردم دیگر، خودش چه طور فراموش کرده بود که جمعه دنبال من بیاید؟» شقایق در سکوت لباسهایش را عوض کرد.او می دانست که قضیه به یک غر زدن معمولی ختم نخواهد شد.او خشم را در چشمهای او دیده بود و از دلشوره داشت سکته می کرد.روی تخت نشست و سعی کرد آرام باشد.ملیکا شانه اش را بالا انداخت و گفت:«هر کی هندونه می خوره زیر پای لرزش هم می نشیند.ولش کن .اخلاقش همین است می دان چه طور درستش کنم.» بعد به راحتی نشست و خریدهایش را بیرون کشید.هنوز بسته را باز نکرده بود که ضربه ای به در خورد و صدای او را شنید که می گوید:« می توانم داخل شوم؟» ملیکا با لودگی شکلکی در آورد و گفت:«آره بیا تو چادر سرمان هست» تا در باز شود،شقایق احساس کرد قلبش از حلقش بیرون خواهد زد.دست و پا یش یخ کرده بود.او در را باز کرد و وارد شد .سرد و رسمی همانطور که او را هر روز در بیمارستان می دید.ملیکا خواست پیش دستی کند،گفت:«ببخشید علیرضا یادم رفته بود برایت یادداشت بگذارم ما فکر کردیم......» او حرف ملیکا را قطع کرد و گفت:«ملی ممکن است مرا چند دقیقه با شقایق تنها بگذاری ؟» ملیکا سکوت کرد.خواست پچیزی بگوید.برگشت و نگاهی به شقایق کرد و شقایق بدون اینکگه خود بداند لبخندی به روی او زد و به این ترتیب خواست تا به حرف او گوش کند.با تنها شدنشان ضربان قلبش گویی شدت بیشتری گرفت .از نگاه کردن به او پرهیز می کرد.تا مبادا از حال برود یا گریه اش بگیرد.امیدوار بود حالت قدیم در او باشد و خبر از حال درونی اش ندهد و او را رسوا نکند.دستانش عرق کرده بود و سکوت او بیش از پیش نفس او را بند می آورد.معده اش به سوزش افتاده بود.بالاخره به خود جرات داد و سر بلند کرد .نگاهش به نگاه او تلاقی کرد .دیدن او کافی بود تا باز در وجودش همان حس سابق نفرت و لجبازی با او جان بگیرد .نفس عمیقی کشید و انگار با آن همه ی ترسهایش از او را بیرون داد.محکم ایستاد و به چشمان او زل زد او همانطور که کنار در ایستاده بود،دست در جیبهایش کرد. - حساب ملی جداست،ولی می خاهم بدانم تو چرا این کار را کردی؟ شقایق دوباره روی تخت نشست و گفت :«چه کاری؟» - خودت را به اون راه نزن.می دانی که درباره چی صحبت می کنم.چرا بیرون رفتی؟ - باید اجازه می گرفتم آقای پلیس؟! - مسخره بازی در نیاور .تو وقتی می بینی برای یک پیاده روی باید با شرایط خاص بیرون بروی .چطور توانستی خودسر و بدون هیچ اطلاعی همراه ملی بروی ؟ - من هیچ شرایط خاصی را بر روی خود احساس نمی کنم و نیازی هم نمی بینم که برای یک گردش اجازه بگیرم؟من در خانه شما زندگی می کنم ولی یادم نمی آید برای قیمومیتم به شما امضا داده باشم.نکند در خواب چنین کاری کرده باشم؟! - اتفاقا چون در اینجا زندگی می کنی باید بیشتر مراقب کارها و رفت و آمدهایت باشی. - جدی؟فکر می کردم در یک خانه زندگی میکنم؛ولی مثل اینکه دست کمی از یک بازداشتگاه ندارد.باید برای رفت وآمدها امضاء داد و کارت انداخت! - اینجا یک خانه است،مثل همه خانه های دیگر نه بازداشتگاه .تو در اینجا زندانی نیستی .نمی خواهی این را بفهمی ؟ شقایق در مقابل فریاد او صدایش را بالا آورد و گفت:«آقای بازپرس سر من داد نزنید .بله به قول شما اینجا بازداشتگاه نیست و من به خانه شما توهین کردم .باید می گفتم قفس طلایی .قفسی که به جای پرنده و حیوان ،در آن آدم به اسارت اورده اید.اگر اینجا قفس و زندان و بازداشتگاه نیست چرا من باید در اینجا حبس باشم ؟برای هر کارم اجازه بگیرم؟فرقش با آن جهنم دره ای که در ان بودم چیست ؟جز اینکه حداقل چند ساعتی بیرون می رفتم و نفس می کشیدم و اینجا نمی توانم . آقای پناهی با صدای بلندی گفت :« در آن جهنم دره هم تنها نمی رفتید ،یادت رفته است؟دو نفر همراهت بود.» - آن مربوط به زمانی بود که مریض بودم .من خوب شدم می فهمید و احتیاج به مراقبت و للگی شما ندارم.نمی خواهم هر جا که می روم یک نفر را پشت سر خودم بکشم.آقای پناهی من آدم هستم .یکی مثل خودتان .نه حیوان وحشی هستم که چنگ بیندازم و به کسی صدمه بزنم و نه پرنده که گربه بخواهد به او پنجول بکشد.شما با این کارهایتان به جای اینکه به من کمک کنید دارید روز به روز دیوانه ترم می کنید.می خواهم آزاد باشم می خواهم مثل همه مردم نفس بکشم و مثل سابق برای خودم شخصیت داشته باشم تا هر کسی که از راه می رسد ،برایم للگی نکند و سر من فریاد نکشد.من این مراقبت شما را نمی خواهم .اگر نمی توانید تحملم کنید ،بگویید من از خدا می خواهم که از شر شما راحت شوم .همانطور که شما می خواهیدچشمتان به من نیافتد تا یاد کمکاری و ناتوانیهای خودتان نیفتید. - تو هنوز بچه های و نمی دانی چه به نفعت است و چه نیست . - همین هستم که می بینید،دلم می خواست بیرون بروم ،رفتم . می خواستم مثل مردم عادی شوم که شدم.نه شما و نه کس دیگری نمی تواند جلوی مرا بگیرد .من هر کاری دلم بخواهد خواهم کرد. - حق چنین کاری را نداری.می خواستی همان روزی که قبول کردی اینجا بمانی فکر امروز را می کردی .مجبوری اینجا باشی.حالا به هر شکلی که برایت باشد.قفس یا بازداشتگاه .برای هر رفت و آمد،باید من با خبر بشوم.حق نداری سرت را پایین بیاندازی و هر کجا که دلت می خواهد بروی و بیایی.اگر پدر و مادرت هم ذره ای چیز یادت داده باشند باید بدانی که اگر تو به فکر خودت نیستی ،حق نداری برای دیگران دردسر درست کنی.می فهمی؟من در اداره به اندازه کافی کار می کنم نمی خواهم در خانه هم نگران باشم. - کسی به شما گفته نگران باشید؟بالاتر از مرگ که نیست . - بله بالاتر از سیاهی رنگی نیست.عاقبتش مرگ هست ،اما نه حالا قبلا هم به تو گفتم بعد از پایان قضیه می توانی به این عاقبت برسی.همین و بس. به او فرصت نداد تا جوابی به او بدهد و به سرعت از اتاق خارج شد و در را پشت سر خود کوبید.شقایق هم بی اختیار رفت و در را باز کرد و محکمتر آن را کوبید.همانجا پشت در نشست و مشتی هم حواله زمین کرد.در آن سوی در پناهی خود را به زور کنترل کرد تا برنگردد و کشیده ای به صورت او نزند.به اشپزخاه رفت و برای خود لیوان آب سردی ریخت و سر کشید .متوجه وارد شدن ملیکا به آشپزخانه شد.برگشت و نگاه گذرایی به او کرد رنگش پریده بود.معلوم بود صدایشان را شنیده بود.به خودش خندید.با آن فریادهایی که می کشیدند اگر همسایه ها صدایشان را نشنیده باشند باید خدا را شکر می کرد ملیکا با ترس به علیرضا که پشتش به او بود گفت:علیرضا.او تقصیری نداشت.نمی خواست بیرون بیاید من وادارش کردم .فکر کردم اینقدر گرفته است اگر بیرون بیاید حالش بهتر می شود.او گفت ممکن است تو ناراحت شوی.» بدون نگاه به او گفت:«پس چرا با تو آمد؟.» گفتم که من اصرار نمودم و مجبورش نمودم.تو چرا اینطور کردی؟ما که کار اشتباهی نکرده بودیم.چند ساعتی برای خودمان بیرون رفته بودیم. - تو شاید در نظر خودت کار اشتباهی نکرده ای ولی او در دست من امانت است . - مگر عسل است او را با یک خرید رفتن انگشت بزنند.تازه تنها که نبود من همراهش بودم. با عصبانیت گفت:«تو هم اشتباه کردی.او را با خودت برداشتی بردی بیرون که چی ؟من مگر به تو نگفته بودم به او کاری نداشته باشی.» ملیکا با ناراحتی گفت:«خوبه خوبه معلوم نیست چت شده است.فقط می خواهی کوفتمان کنی بیرون رفتیم که آن هم خیالت راحت باشد کوفتمان شد.خیلی نگران خوش قولی خودت هستی رفتارت را تغییر بده.حق با شقایق است.اسارت نیامده که تو با او اینطور رفتار کردی.» او هم آشپزخانه را ترک کرد و به اتاق خود در طبقه بالا رفت شقایق میان گریه خود،متوجه دعوای انها شد ؛ولی برایش مهم نبود.در عمرش تا به حال کسی با او اینطور رفتار نکرده بود،از او متنفر بود.در خانواده اش حتی پدر نیز با او چنین نکرده بود ،اما امروز در خانه یک غریبه او را چنین کوچک کرده بودند.برخاست و خود را روی تختش کشید.ضعف خاصی داشت .حالی که تا آنروز تجربه نکرده بود.سعی کرد بخوابد تا شاید اینگونه آرام بگیرد؛ولی نمی توانست حرفهای او همینطور رفتارش را فراموش کند.ضعفش داشت شدت می گرفت،فکر کرد به خاطرگریه زیاد است،تلاش کرد خود را مشغول کند .کتابی را که دکتر داده بود برداشت و گویی اینبار موفق شد،زیرا یاد دکتر او را آرام می کرد.او واقعا دوست خوبی برایش بود.در دل آرزو کرد که ای کاش به جای آمدن به این خانه پیش دکتر رفته بود،دکتر او را بهتر درک می کرد و می دانست مشکلش چیست و چطور با او رفتار کند.مراقب رفتارش بود و او بهتر می توانست با دنیا آشتی کند.بازپرس به جای کمک به او تا به حال فقط ناراحتش کرده بود.دلش می خواست فقط دراز بکشد و از جایش تکان نخورد.اعصابش کش می آمد.نمی توانست ناراحتی خود را کنار بگذارد.وقتی تا شب این حالش ادامه یافت و ملیکا هنگام دعوت او به شام ،سست و ناتوان در اتاقش پیدایش کرد ،برای فرار از رویارویی با این مرد منفور قرصش را زودتر از هر شب خورد و به این ترتیب از نگاه حق به جانب او در بالای سرش راحت شد. شقایق صبح با سر و صدایی که از سالن می امد بیدار شد .نگاهی به ساعتش کرد و دید هشت است .کمی گوش داد .صدای ملیکا و آقای پناهی را می شنید.تعجب کرد چون تا این موقع صبح او باید سر کارش می رفت .با دقت بیشتری گوش داد و صدای زن دیگری را تشخیص داد.با خود گفت:« یعنی مهمان دارند؟» ضربه آهسته ای به در خورد و در باز شد.ملیکا سرش را به آرامی داخل اورد.با دیدن تخت خالی،خود را بیشتر داخل کشید.نگاهش در اتاق چرخید و او را در کنار پنجره دید.لبخندی به رویش زد و سلام کرد. - کی بیدار شدی؟فکر می کردیم هنوز خواب باشی. - نه بیدار شده بودم. - پس چرا بیرون نیامدی؟ - مثل اینکه مهمان داری؟ نمی خواستم مزاحم بشم . - ملیکا با اخم جلو آمدو دستش را گرفت و بلندش کرد. - مهمان نه،صاحبخانه داریم؛از طرفی ببینم خودت رو اینجا خیلی غریبه احساس می کنی که اینطور حرف می زنی؟ - ایشان می دانند که من اینجا هستم؟ - آره بابا،غریبه این خانواده مثل اینکه من بودم که علیرضا چیزی در مورد تو به من نگفته بود.علیرضا برای همه مادر است برای من دایه! - وارد سالن شدند و علیرضا که صدای او را شنیده بود گفت:«حقا که خیلی نمک نشناس هستی.» - شقایق سلام کرد و او با خشرویی جوابش را داد.سرش را به سوی زنی که از جایش برخاست چرخاند.زنی در حدود شصت ساله،چشمانی درشت و سیاه مثل چشمان پسرش ،قد کوتاه ،نگاهی مادرانه و مهربان ،نمی دانست،ولی رنگش پریده بود.او مهمانی بود که پیش صاحبخانه آمده بود.سلام کرد و او همچون پسرش پاسخ داد.خجالت می کشید و همه متوجه این امر شده بودند.آقای پناهی به خود گفت مثل روز اولی که به اینجا آمده بود.دست پایش را گم کرده استو نمی داند چه کن،واقعا دختر غلط اندازی است.در این حال مثل یک بچه بره معصوم به نظرمی رسد،اما وقتی داغ کند مثل یک مار می شود که فقط نیش می زند.» - به کمک او رفت و به مادرش گفت:«مادر ایشون همون شقایقی هست که قبلا بهتون گفتم .مدتی است اینجاست و نوز چیزی نشده ملیکا را دیوانه خودش کرده است .خیلی راحت جلوی من می ایستد و از دوست جدیدش دفاع می کند.» خانم پناهی خندید و جلو رفت. من هم جای ملی بودم همین کار را می کردم و عاشقش می شدم.چه دختر نازی است.ماشاءا...یادم باشد برایش اسفند دود کنم . شقایق را که همانطور سر به زیر داشت و از خجالت گونه هایش گل انداخته بود به آغوش گرفت وبه او گفت:«خیلی خوش امدی دخترم .اینجا را خانه خدت بدان.» - ممنونم. شنید که او در گوشش آهسته گفت:«علیرضا به من همه چیز را گفته است. به خاطر خانواده ات تسلیت می گویم.بقای عمر تو باشد.» پیشانیش را بوسید و او را از خود جدا کرد.بدون جلب توجه دیگران با انگشتان شصتش اشکهای چشمان او را پاک کرد و گفت:«تو واقعا دختر صبوری هستی .به رضای خدا باید تن در داد.نه؟» سرش را تکان داد و به این زن مهربان نگاه کرد .لبخندی به رویش زد و اجازه داد تا او دستش را بگیرد و کنار خود روی راحتی بنشاند.ساعتی دیگر هم گذشت و شقایق متوجه شد همان نگاه اول درست بوده و خانم پناهی زنی است که می توان در کنار او با احساس امنیت خاطر زندگی کرد.کم صحبت کرده بود و بیشتر به تعریف های او از خانه دخترش گوش سپرده بود.با رفتن آقای پناهی به اداره زنها در خانه تنها شدند و این همان فرصتی بود که ملیکا حرفهایی را که در دلش تلنبار کرده بود بخه مادربزرگش بگوید.شقایق در میان این حرفها متوجه شد که ملیکا با پدرش مشکل دارد.قبلا هم حدس زده بود که بین پدر و دختر چندان رابطه گرمی وجود ندارد؛اما از آنجا که در خانه ایی بزرگ شده بود که هیچ وقت چنین چیزهایی در آن دیده نمی شد.باورش برایش سخت بود دختری به این راحتی ار پدرش انتقاد کند و مادربزرگش به قضاوت بنشیند تا ببیند کدام یک مقصر بوده اند .ملیکا تمام وقایعی را که در نبود مادربزرگش اتفاق افتاده بود ،تعریف کرد و رسید به روزی که با شقایق بیرون رفته بود و علیرضا با هر دوبه خصوص با شقایق دعوا کرده بود.شقایق با خجالت سر به زیر انداخته و سکوت کرده بود.چون می دانست که تقصیر او بوده است.ملیکا که انتظار داشت این بار هم با حمایت مادربزرگش روبرو شود،تعجب نمود وقتی دید او تا حدی علیرضا را تبرئه نمودو سعی داشت تا او را توجیه کند.نگاهی که بین خانم پناهی و شقایق رد و بدل شد،به همدیگر فهماند که در این مورد با هم نظر مشترکی دارند و به او حق می دهند. بعد از ظهر بوی خوش غذا در خانه پیچیده بود.ساعت سه بود که در باز شد و آقای پناهی هم رسید.تعجب کرد،ولی به خود گفت شاید به خاطر مادرش زود آمده است.سر میز غذا او مثل همیشه ساکت بود؛ولی این بار برخلاف روزهای پیش با بودن خانم پناهی و ملیکا سکوتی برقرار نشد .بعد از غذا به اتاق خود رفته بود که ضربه ای به در اتاقش خورد.روی تخت نشست و اجازه ورود داد.آقای پناهی بود وارد شد و همانجا پشت در گفت :«نمی خواهم مزاحمت بشم .خواستم بگویم امروز دکتر ارجمند با من تماس گرفته بود .می خواهد تو را ببیند.» با تعجب پرسید:« برای چه؟» - فراموش کردی؟تو باید تحت نظر باشی. - اما هنوز دوره داروهایم تمام نشده است. - بهتر است تو را ببیند.عصر ساعت شش حاضر باش.باهم می رویم. سرش را تکان داد و او رفت.با رفتن او با کنجکاوی روی صندلی نشست و فکر کرد چرا دکتر خواسته او را ببیند.اوکه حالش خوب شده بود و به نظر خودش فعلا احتیاجی به دکتر نداشت.فکری به ذهنش خطور کرد. سرجایش صاف نشست. - نکند او درباره من چیزی به دکتر گفته است؟شاید بدون اینکه خودم بفهمم مثل سابق شده ام.نکند خسته شده و می خواهد مرا دوباره به بیمارستان برگرداند،اما من خوب شدم.دیگر گریه نمی کنم و حتی حاضر شدم شلوغی و مردم دیگر را هم بپذیرم.......... از دست خودش عصبانی شد؛چون متوجه شد که گریه می کند. کنجکاوی اش در مطب دکتر برطرف شد.سوالاتی که دکتر از او می کرد ،نشان می داد که پناهی در مورد ضعف با او صحبت کرده است.از دستش عصبانی شده بود.به زحمت توانست علت آن را به دکتر بگوید.دکتر مثل سابق باز به سوالات خود بازگشت.در بیرون اتاق دکتر،جز آقای پناهی و منشی دکتر کس دیگری نبود.دکتر خواسته بود که آخرین مریضش شقایق باشد و ان هم به خاطر اصرار آقای پناهی برای مراقبت از شقایق بود.او نشسته و انگشتان دستش را در هم قلاب کرده و جلوی دهانش گرفته بود.نگران بود.می ترسید که باز شقایق به حالتهای سابقش باز گردد.در آنصورت هر آنچه را رشته بودند پنبه می شد.نیم ساعت بود که شقایق در اتاق دکتر بود.وقتی در اتاق باز شد و او بیرون آمد،از همان نگاه گذرایی که به صورت او انداخت فهمید که باز گریه کرده است .شقایق با عصبانیت،نگاهش را از او دزدید و سر به زیر انداخت.دکتر که پشت سرش بود،با دیدن آقای پناهی ،خواست چند دقیقه ایی با او حرف بزند. شقایق به سمت پنجره اتاق انتظار رفت و به انها پشت کرد و آنها وارد اتاق دکتر شدند.دلش می خواست از آنجا فرار کند.اشکی سعی می کرد خود را به چشمانش برساند،اما مانعش شد.به خود گفت به خاطر همین اشکهاست که کارش به اینجا کشید.خسته شده بود.تاریکی در شهر سایه افکنده بودو زیر پایش در خیابان ترافیک بیداد می کرد از دیدن خیابان شلوغ احساس خفگی می کرد.ای کاش می توانست به جایی برود که از همه چیز و همه کس دور باشد.دست به گلویش برد و آن را فشرد.برگشت رفت و روی یکی از صندلی ها نشست.منشی داشت با تلفن صحبت می کرد و به او توجهی نداشت و این به نظرش خیلی عالی بود.سرش را میان دستهایش گرفت و به جلو خم شد.آرنجهایش را به روی پاهایش گذاشت.سرش درد می کرد؛اما وقتی دقت کرد دید سردردی ندارد ولی مغزش انگار به هم ریخته بود.فریادی در گلو آزارش می داد.چقدر دوست داشت می توانست برخیزد و همه چیز در اطرافش را برهم بریزد.مخصوصا میز منشی را با یک حرکت دست،خالی کند.مشتی به دیوار بکوبد و چیزی را با پایش شوت کند تا شاید چیزی را که در دلش بزرگتر و بزرگتر می شد و نفسش را داشت تنگ می کرد سبک می شد سرش را رها کرد و به صندلی تکیه داد.سرش را اینبار به دیوار تکیه داد و چشمانش را بست.دقیقه ای بعد در باز شد و صدای آشنایی را شنید؛اما به خود زحمت باز کردن چشمهایش را نداد.احساس کرد مرد نزدیکتر آمد و رو به خانم منشی گفت:«ببخشید من باز هم دیر کردم .دکتر که نرفته است؟» منشی با لحن عشوهگرانه خندید و گفت:«نه،خوش شانس هستید.پرونده ها را آورده اید دیگر؟» - بله. - اگر عجله دارید بگذارید باشد من خودم به دکتر می دهم.فعلا که مریض دارد. بوی عطر آشنایی به مشامش خورد.این با نتوانست بر خودش مسلط باشد.چشمانش را باز کرد.ناگهان نگاهش با نگاه مرد در آمیخت هر دو تعجب کردند.اشتباه نکرده بود.دکتر شهروز بود.دکتر زودتر ازاو به خود آمد و با شادی محسوسی گفت:«شقایق خودت هستی؟» او نیز با شادی برخواست و سلام کرد. - بله خودم هستم.خیلی عوض شدم؟ دکتر با نگاهی تحسینگر او را برانداز کرد و گفت :«کجا یکدفعه غیبت زد ؟نمی دانی با رفتنت چه قیامتی در بیمارستان به پا شد.چرا فرار کردی؟» شقایق لبخندی زد و گفت:«دیگر نمی توانستم آنجا را تحمل کنم . به قول تو هر کس که در آنجا بماند ،آدم سالم هم که باشد،دیوانه می شود.فکر کردم آنها که دست از سرم بر نمی دارند،خودم دست به کار شوم.» - پس چرا به من نگفتی؟اینقدر غریبه شده بودم.اگر به خودم گفته بودی بدون فرار و دردسر با دکتر صحبت می کردم .من که قبلا به تو گفته بودم تو حالت خوب شده بود و نیازی نبود که در انجا باشی. - هیجان کار اینطور برایم بهتر بود.بعد از مدتها سکوت و رخوت برایم خوب بود! - بله برای تو خوب بود؛اما نمی دانی چه بلایی سر ما اوردی.خیلی نگرانت شده بودم. - چرا ؟تو که می گویی حالم خوب شده بود؟ - خوب شده بو،اما نه برای آرتیست بازی.آرام و قرار نداشتیم تا از دکتر شنیدیم پیدایت کردند .خیلی دلم می خواست قبل از رفتن تو را ببینم .خیلی هم دنبالت گشتم ،ولی کسی نم پس نمی داد. نگاه دکتر صحت کلامش را تائید می کرد.حالا مثل سابق در مقابل او چموش بازی در نمی آورد و خوب می دانست که چقدر مدیون اوست .لبخندی دیگر از سر حق شناسی به او زد؛ولی تاب نگاهش را نیاورد.برای تغییر صحبت پرسید:«هنوز در همان بخش هستی؟» - آره دکتر اجازه داده که در همانجا بمانم . - هنوز هم بیمارهای بداخلاقی مثل من داری؟! - فراوان؛ولی هیچکدام تو نمی شوند؛...آه راستی چرا اینجایی؟ - شانه هایش را بالا انداخت و با حالتی عصبی گفت:«خودم هم نمی دانم به نظرم دکتر ارجمند از من خیلی خوشش آمده است......!» لحظه ایی سکوت کرد و گفت:«برای اعتراف آمده بودم.امروز چند شنبه است؟یکشنبه است؟!دکتر از آن نوع کشیشانی است که هر لحظه که باشد بالای سر مریضش حاضر می شود و آخرین اعترافاتش را هم می شنود.» دکتر خندید و شقایق فقط لبخندی زد.از نگاه و حرفهایش می فهمید که از آمدن به اینجا ناراحت است.دکتر خواست چیزی بگوید که در اتاق دکتر ارجمند باز شد و ان دو نفر بیرون آمدند.آقای پناهی با دیدن دکتر ابرو در هم کشید.معلوم بود که دکتر هم از دیدن او تعجب کرده است،ولی خود را نباخت.به دکتر سلام کرد و آقای پناهی بعد از دست دادن به دکتر و خداحافظی با او به طرف شقایق آمد. - برویم. شقایق برگشت تا از دکتر خداحافظی کند.دکتر با دستپاچگی گفت:«شماره تلفن و آدرسی بده تا بیام ببینمت .» شقایق هم هول شد نه به خاطر خواسته او بلکه به خاطر اینکه نمی دانست چه ادرس و شماره ایی بدهد.سکوت او اینبار به دادش رسید.دکتر دست در جیبش کرد و از کیف پولش کارتی را در آورد.پشت کارت،شماره تلفن خانه و آدرس خود را یاداداشت کرد و با لبخندی به دست او داد: - نمی خواهد چیزی بگویی.فهمیدم .بیا خوشحال می شوم. شقایق کارت را گرفت و با تشکری از او خداحافظی کرد.کنار آقای پناهی در ماشین نشست .از ترافیک نه تنها چیزی کم نشده بود،بلکه شدیدتر هم شده بود .سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست تا خیابان را نبیند.احساس تهوع داشت ماشین لحظه ای حرکت می کرد و ده دقیقه پشت چراغ قرمز می ماند.صدای بوق اتومبیلهای دیگر،سکوت بین آنها را کم رنگ کرده بود.شیشه را کمی پایین کشید،اما دود و سر و صدا وادارش کرد تا آن را به شکل اولش برگرداند.ناگهان او لب به سخن گشود. - درباره جایت چیزی که به او نگفتی؟ - به کی؟ - همان مرد!دکتر. - می ترسید؟ - سوال کردم. - من هم شنیدم جناب بازپرس. - خوب؟ - می ترسید این بارهم بیاییند و به خاطر من حساب شما را برسند؟ - مسخره بازی در نیار .جواب سوالم را بده. پوزخندی زد و گفت:«نترسید ادرس خونه شما رو ندادم.اما به نظرم از محل کارتان آگاهی داد؛شاید حاضر شود برای شما و من و به خوصوص جناب آقایان قاتل لطفی کند.» - اگر قرار باشد از بزمچه ژیگولی که برای کشتنم می آید بترسم،تا به حال دوام نیاورده بودم. - آه بله فراموش کرده بودم جناب شرلوک هولمز سر نترسی دارند.فقط مانده ام چرا آقای هولمز در این کار کوچک مانده اند و از گفتگوی ساده با یک دوست اینقدر ترسیده اند. - حقت است که...... چشمانش را باز کرد و به سوی او برگشت.از دستش عصبانی بود و به دنبال بهانه ای می گشت تا بزرگش کند.با خونسردی پرید:«حقم است که چه؟چرا دامه ندادید.بگویید که حقم بود من هم بمیرم و شما هم راحت شوید.پس چرا دست از سر من بر نمی دارید و خود را راحت نمی کنید...» او هم برگشت و محکم گفت«بس است نمی خواهم حرف بزنیم.خسته هستم.» او هم با همان قاطعیت گفت:«ولی من می خواهم.منظورتان از بردن من پیش دکتر چه بود؟می خواستید بدانید چقدر خطرناک شده ام؟...یا نه شاید هم می خواستید بدانید که مردنی هستم یا نه ؟من آب می خورم باید دکتر مطلع شود؟» - درباره چه حرف می زنی؟ - همان چیزی که خودتان هم خوب می دانید.چرا به دکتر درباره ضعف کردن من گفته بودید؟ لحظه ایی او سکوت کرد و در حین تعویض دنده برای حرکت،گفت:«دکتر پرسید من هم گفتم» - خوب؟ - خوب چه؟ - خوب دکتر امیدوارتان کرد که از شرم خلاص می شوید؟ - بس کن شقایق.گفتم نمی خواهم بحث کنم. - باشد ساکت می شوم؛ولی این را بگویم که دیگر دوست ندارم گزارش روزانه از حال من به او بدهید.اگر سالم هستم که دست از سرم بردارد و اگر فکر می کند هنوز مشکل دارم،این لطف را بکند و به خودم بگوید و خیلی راحت دستور برگشتم به آن جهنم را صادر کند تا شما راحت شوید. از او رو برگرداند و به خیابان نگریست؛اما با دین اتومبیلهای دیگر ،حالش به هم خورد.با عصبانیت گفت:«راه خراب شده ی دیگری نیست تا از آن راه بروید؟.» آقای پناهی با بی حوصلگی گفت:«تو چت شده؟چرا اینقدر بهانه می گیری؟» صدای شقایق هم بالا رفت و گفت:«من بهانه نمی گیرم.می خواهم زودتر از اینجا بروم.» - خوب من هم دارم همین کار را می کنم. - پس چرا از اینجا می روید ؟ - از کجا بروم؟راه دیگری به خانه ام می شناسی؟ - چرا باید خانه شما از میان این همه شلوغی بگذرد؟شما این همه مدت که در ان خانه زندگی می کنید. راه دیگری برای خانه تان پیدا نکرده اید؟همیشه باید از این جهنم رد شوید؟هر خانه ای............ فریاد آقای پناهی او را ساکت کرد. - شقایق .......ساکت شو. صدایش از اتومبیل بیرون رفت و سرنشینان ماشین های دیگری که در کنار آنها پشت چراغ قرمز ایستاده بودند،برگشتند و به آنها نگاه کردند.شقایق لحظه ای بهتش زد.بعد مثل اینکه کم کم به خود اید سرجایش تکیه داد و از او رو برگرداند. آقای پناهی هم ناگهان به خود امد چراغ سبز شده بود و صدای بوق اتومبیلهای پشت برخاست.با ناراحتی حرکت کگرد از دست خودش عصبانی شده بود.تمام چیزهایی را که دکتر گفته بود فراموش کرده بود.دکتر تمام این حالات او را برای او تشریح کرده بود و خواسته بود تا در برابر همه آنها تحمل به خرج دهند تا حالش بهتر شود .حق را به او داده بود و می دانست که دست خودش نیست،ولی گاهی کارهایی می کرد و حرفهایی می زد که او کنترلش را از دست می داد.دکتر که اینجا نبود ببیند این دختر سر او چه می آورد و چطور اعصابش را بر هم می ریزد.در تقاطع بعدی وارد بزرگراه شد.راه مقدار زیادی طولانی می شد؛اما دیگر از آن ترافیک شدید خبری نبود.پا را روی پدال گاز فشار داد و سرعت گرفت .معده شقایق می سوخت.گیج شده بود و نمی دانست چه کار کند و در چه حالی است.نفسش داشت تنگی می کرد.شیشه را تنا آخر پایین کشید و باد به صورتش زد.سرش را به صندلی تکیه داد و چشمانش را بست ؛ولی نتوانست تاب بیاورد احساس کرد به سوی یک گودال کشیده می شود.سرعت ماشین داشت او را با خود می برد و به جلو پرتاب می کرد.باد موهایش را به هم ریخت و سرما به تنش دوید.چشمانش را گشود و سعی کرد بر خود مسلط شود.دست به دستگیره در برد و خود را محکمتر به صندلی اش چسباند.معده اش منقبض شد.احساس کرد در نفس کشیدن دچار مشکل شده است.نفس عمیق کشید؛اما با وجود پر شدن ریه هایش از هوا ،اکسیژن پایین تر از ریه هایش نرفت.حالا دیگر به تکاپو افتاده بود.دستش بر روی قفسه سینه اش رفت و سعی کرد آرام باشد.سینه اش بی محابا بالا و پایین رفت و تلاش کرد نفس بیشتری بکشد؛ولی فایده ای نداشت.آقای پناهی از صدای نفسهای بلندش از گوشه ی چشم نگاهی به او انداخت و با دین حال او وحشت کرد.او را صدا کرد؛ولی نگاه مضطرب او به سویش برگشت.پا را از روی گاز برداشت و اتومبیل را به زحمت کنار بزرگراه کشید .با نگرانی پرسید :«چی شد؟» خودش هم نمی دانست چه شده است فقط این را می فهمید که نمی تواند نفس بکشد صدای نفسهایش آنقدر بلند بود که در داخل ماشین می پیچید.آقای پناهی سعی کرد خونسردی خود را حفظ کند .به یاد آورد که دکتر قبلا در مورد این حال او به او تذکر داده است .بنابراین با آرامش پرسید:«درد داری؟» شقایق که زبانش بند آمده بود،سرش را تکان داد.حالا ریه هایش هم به سوزش افتاده بودو درد را در سینه اش می فشرد تا درد را کنترل کند.آقای پناهی دست برد و شانه هایش را گرفت و سعی نمود او را به صندلی تکیه دهد؛اما شقایق بی اختیار مچ دست او را گرفت و چنان فشرد که او هم متوجه شدت دردش شد.گفت:«نفس عمیق بکش و سعی کن آرام باشی.نفس نفس نزن.» سرش را به علامت ناتوانی تکان داد.آقای پناهخی او را به طرف خود کشید و سرش را به شانه اش تکیه داد و با دست آزادش پشتش را ماساژ دادو به نرمی گت:« عیبی نداره چیزی نیست.یک حمله عصبی است.الان خوب می شوی.آرام نفس بکش.سعی کن نفست را نگه داری و از نفس نفس زدنت جلو گیری کنی.» شقایق سرش را تکان داد؛اما اوهنوز فشار انگشتانش را روی مچش با همان شدتن احساس می کرد.دقیقه ای بعد یکدفعه نفس زدنهایش آرام گرفت،اما هق هق گریه اش بلند شد.در حال خود نبود.مچ دست او را رها کرد و جلوی دهانش گرفت تا صدای گریه خود را خفه کند.شنید که او با مهربانی گفت:«راحت باش.چیزی نیست.» خود را از او جدا کرد و با بی حالی بر صندلی اش تکیه زد.از او رو برگرداند و گریست.از خودش متنفر شده بود.چه می کرد؟چرا اینطور شده بود؟داشت از او فرار می کرد،باز به او برگشته بود.مثل اینکه طلسم شده بود.چطور می توانست این طلسم را بشکند و خود را راحت کند.اشکهایش کم کم بند آمد.صدای او را شنید که پرسید:«بهتری؟» سرش را تکان داد و از نگاه کردن به او پرهیز کرد.دوباره پرسید:«می خواهی به دکتر برویم؟» نه نمی خواهم.خانه برویم بهتر است. او با شک و تردید راه افتاد.شقایق تا رسیدن به خانه سکوت کرد و به نقطه ایی خیره شد.حوصله چیزی را نداشت.می خواست فقط همه دنیا ساکت شودو او را به حال خود بگذارد.وقتی به خانه رسیدند،خانم پناهی دیگر نگرانشان شده بود.شقایق سلام کرد و بدون هیچ حرف دیگری به سوی اتاقش رفت.بدون لحظه ای تامل قرص خوابش را بلعید .حتی نمی خواست لحظه ای در مورد آنچه از گذرانده فکر کند.تمام راه خود را آزار داده بود و به جایی نرسیده بود.ملیکا و خانم پناهی متعجب از رفتار او خواستند به اتاقش بروند که اقای پناهی دخالت کرد و خواست تا او را راحت بگذارند.از مادرش خواست تا میز شام را بچیند تا همه بعد از شام آرام بگیرند.میز شام چیده شد و ملیکا رفت تا او را صدا کند؛اما در کمال تعجب دید که او بدون تعویض لباس به خواب رفته است.پالتوی او را که روی زمین افتاده بود برداشت و روی صندلی گذاشت .نزدیکش شد و چند بار صدایش کرد .اما وقتی جوابی نگرفت ،مطمئن شد که خوابش سنگین است و بیدار نخواهد شد.پتو را رویش کشید و شعله بخاری را که چند روز پیش آقای پناهی در اتاقش گذاشته بود تنظیم کرد.آقای پناهی با دیدن او پرسید:«چرا نیامد؟» ملیکا پشت میز نشست و گفت:«مثل اینکه خیلی خسته شده بود.خوابش برده بود.» سرش را تکان داد و فکر کرد این شرایط برای او خیلی آزار دهنده شده که اینگونه به خواب پناه می برد. پایان فصل 6 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | .ELHAM., .maryam., abdolghani, alonesachlie, Anahita.s, AVESTA, azad_awesome, azar1, ELAHE, fatima_59, gherti, goleyakh117, Hella, kelara, marjanagn, masoumeh, Mehrnoush, Mina, nemesis, reha, samane7, Silver_Moon, Sokout, Sokout_shab, tarane, ایماز, باران, خورشید خانم, شبنم, مامیچکا, ملیساا, ناهور |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| خبرنگار ویژه ماهنامه ![]() تاریخ عضویت: شهريور ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : شهريور ۱۳۸۸ محل سکونت: چندقدمی خدا،آنقدرکه دستم را بگیرد
نوشته ها: 2,193
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : law book/ novel | پست معمولی : +1 امتیاز فصل هفتم- قسمت اول و دوم شقایق کارت را در دستش بازی می داد. می خواست دکتر را ببیند، ولی هم خجالت می کشید و هم اینکه می ترسید نتواند جلوی زبانش را بگیرد و چیزی بگوید که بعد پشیمان شود. بداخلاقی آقای پناهی هم که روی شاخش بود. او به یک نصیحت ساده، آن طور ایراد گرفته بود. با این دیگر دیوانه می شد. بعد از بازگشتشان از پیش دکتر ارجمند، یعنی هفته پیش او را کم دیده بود. هم خودش کمتر از اتاق بیرون می آمد و هم اینکه آقای پناهی کمتر در مقابل او ظاهر می شد. تنها بر سر میز غذا بود که شقایق مجبور می شد با او سر یک میز بنشیند. بعد از آن شب دیگر دچار آن حالت نشده بود؛ ولی همان کافی بود که تمام غرور او را بشکند. هنوز هم از به یادآوردن آن شب فرار می کرد. تصور اینکه چطور دست به دامن کسی شده بود که چشم دیدنش را ندارد، دیوانه اش می کرد. حالا با گذشت یک هفته دوباره هوایی شده بود. از بودن در خانه خسته شده بود و می دانست اگر چنین حرفی بر زبانش بیاید باید حضور او را در کنار خود تحمل کند. بعد از بازگشت خانم پناهی کم کم مهمان ها هم از راه رسیدند. شقایق مثل سابق دختر یکی از آشنایان خانواده پناهی به همه معرفی شده بود. بیشتر اوقات نمی توانست نگاههای کنجکاوانه آنها را تحمل کند و بعد از دقایقی به اتاق خود می رفت. ملیکا گرچه توانسته بود دیوار تنهایی او را بشکند؛ ولی خودش هم خوب می فهمید که شقایق گاهی اوقات به هیچ وجه تحمل او را ندارد. آن روز هم قرار بود که یکی از فامیل های خانم پناهی به آنجا بیاید. نمی خواست و نمی توانست در خانه بماند. بالاخره تصمیم خود را گرفت. برخاست و رفت بهسراغ تلفن. آقای پناهی خانه نبود و خانم پناهی در آشپزخانه مشغول تدارک وسایل پذیرایی بود. گوشی را برداشت و شماره منزل او را گرفت. بعد از سه بوق صدای گرم او را شنید. -دکتر؟ -بله؟ -منم شقایق. با شادی گفت: " خدای من. فکر می کردم شماره ها را پاره کردی و من را فراموش نمودی." -متاسفم نتوانستم زودتر تماس بگیرم. حالت چطور است؟ -در این لحظه عالی. تو چطوری؟ -من هم زنده ام و نفس می کشم. -آن روز که دیدمت فکر کردم دیگر خوب شدی؛ ولی مثل اینکه هنوز سیمهایت اتصالی دارد. شقایق خندید و پرسید: -تنهایی؟ -نه. چطور مگر؟ نکند تو هم می ترسی لولو سراغم بیاید. -لولو مال بچه هاست. می ترسم غول سراغت بیاید و تو را خودش به غار تاریکی ببرد. -برای خودت دارویی تجویز کن. فکر و خیال زیاد می کنی. -چشم چطور است خودم را در بخش زنجیری ها بستری کنم؟ -نه آن دیگر خیلی زور است. او یک دفعه گفت: -شقایق می توانی بیرون بیایی؟ بیا می خواهم تو را ببینم. دستپاچه شد. همین الانش هم برای خودش دردسر درست کرده بود.: -من را برای چه می خواهی ببینی؟ همان هستم که هفته پیش دید. -ولی من هفته پیش نتوانستم تو را خوب ببینم -چرا می خواهی یک آدم مریض را ببینی؟ -بس کن. به جای این مزخرفات بگو کجا دنبالت بیایم؟ گویی دوباره خوی سرکشی در جانش زنده شد. می خواست او را ببیند. کسی را که با او راحت است و او را می فهمد. آزارش نمی دهد. گفت: -زیاد نمی توانم بیرون باشم. تا یک ساعت دیگر میادان ... منتظرم باش. -خوبه. من که راه افتادم. به امید دیدار. -باشد. به امید دیدار. گوشی را گذاشت و با لبخندی بر لب به اتاق خودش رفت. چند دقیقه بعد لباس پوشیده و آماده بود. به خانم پناهی که از دیدن او در این لباس تعجب کرده بود گفت: -خانم پناهی من برای چند ساعت بیرون می روم. اگر دیر کردم نگران نباشید. -نمی خواهی منتظر باشی علیرضا بیاید و تو را برساند. -نه می خواهم خودم بروم. البته اگر اشکالی نداشته باشد. با وجود اینکه دلش راضی نبود، نخواست موجب حساسیت و ناراحتی شقایق شود. گفت: -فقط زیاد دیر نکن. اگر کارت زیاد طول کشید یک زنگی به خانه بزن. -شقایق به ساعتش نگاه کرد و گفت: -- حداکثر تا ساعت هشت خانه هستم. خداحافظ. -در امان خدا. دیدن شهروز چون روزهای اقامت در آسایشگاه باعث آرامش خاطر و روحش گشت. حرفهایش، لبخندهایش ناخودآگاه باعث قوت گرفتن امید در وجودش می گردید. ولی ای کاش می توانست این حس و حال را در خانه هم حفظ کند. پناهی به او این اجازه را نداد. قبل از رفتن هم می دانست که واکنش او چون خروج بی اجازه پیشین باعث شماتتش خواهد شد؛ اما این بار پناهی سخت تر از پیش به او خروشید. هرکس می خواست حرف خود را به کرسی بنشاند. همین باعث شد دعوا و بحثشان به شدت بالا بگیرد. تا آنجا که شقایق از تصمیم خود برای ماندن در آنجا منصرف شد. ساکش را بیرون کشید و لباسهایش را جمع کرد تا همان هنگام به خانه خود یا عمه اش برود. مصمم در این کار بود و اگر خانم پناهی پادرمیانی نمی کرد حتمامی رفت، ولی وقتی او خواهش کرد و صورتش را با محبت بوسید ناچار به ماندن دوباره شد. چطور می شد خواهش زنی چون او را رد کرد؟ *** از روز بعد آن دعوا، شقایق قدم در راهی گذاشته بود که خودش هم از آن حال لذت می برد. برای فرار از گذشته خود و رهایی از آن تا زمانی که به حیاتش نیاز داشت سعی کرد هر کاری کند تا او را از مرز دیوانگی کنار بکشد. خود را همراه ملیکا نمود و تلاش کرد حتی اگر عذاب هم می کشید، عقب نشینی نکند. می خواست مثل یک آدم عادی باشد. تلاشش به جایی رسید که خودش هم باورش شد که دوباره می تواند. قرص هایش را با اکراه می خورد و اگر ترس از کابوس هایش نبود می خواست مثل سابق بدون استفاده از قرص بخوابد و صبح ها هم با سبکی از خواب بیدار شود. آقای پناهی نیز خود را از او دور می کرد. سعی می کرد با او عادی رفتار کند؛ اما از ترس اینکه مبادا باز با صحبت های عادی هم به دعوا برسند، با او همکلام نمی شد. آن شب آقای پناهی تازه رسیده بود و مثل همیشه با آستین هایی که بالا زده بود، چنگال به دست به غذا ناخنک می زد. خانم پناهی گویی که به این امر عادت کرده باشد، به او گفت: -علیرضا ناخنک به غذا نزن. تو کی می خواهی این را یاد بگیری؟ ملیکا گفت: -وقتی زن گرفت. عمویش را خندید و گفت: -یعنی وقت گل نی. -می بینم شام خورده شد و شقایق سر میز مثل همیشه ساکت بود. بر سر میز خانواده اش معمولا کسی حرف نمی زد و این عادت برای او مانده بود و به ندرت می شد که حرفی بزند. از سر میز بعد از ملیکا برخاست تا پیش او برود؛ اما آقای پناهی پرسید: -در اتاقت هستی؟ تعجب کرد. نمی دانست منظورش او است یا مادرش؟ وقتی نگاه گذرای او را بر خود دید، بالاخره فهمید که طرف صحبت او بوده است. همانطور که ایستاده بود گفت: -کاری دارید؟ در اتاق خودم بمانم. او آخرین لقمه اش را قورت داد و لیوان آب را برداشت. شقایق فکر کرد همیشه دوست دارد آدم را زجر دهد و معلق و منتظر نگه دارد. او در حالیکه نشان می داد چیز مهمی نیست، گفت: -نه به کارهایت برس. آخر شب می گویم. حرصش گرفت؛ ولی فقط سرش را تکان داد و از آنجا رفت. پیش ملیکا نشست و به گلدوزی که او می کرد، چشم دوخت. ملیکا به کتابی که روی میز بود، اشاره کرد و گفت: -اگر بیکار هستی و می خواهی اینجا بمانی، بردار این را بلند بخوان تا هم دستمان کار کند و هم گوشهایمان. -ولی من باید هم دستم کار کند، هم گوشم، هم زبانم. -خوب برایت خوب است. زود باش تنبلی نکن. کتاب را برداشت و ظاهرا مشغول خواندن شد. نگاهش روی خطوط می لغزید و زبانش آنچه می دید، بلند می خواند؛ اما فکرش با او نبود. نمی دانست چه می خواند. تمام هوش و حواسش پیش او بود. دلش می خواست زودتر بفهمد او چه می خواهد بگوید. تا موقع خواب ذهنش آن قدر مشغول یافتن جواب سوالش بود که سردرد گرفته بود. با خستگی چشمان ملیکا به خاطر گلدوزی که اتفاق درست هم درنمی آمد، کتاب را کنار گذاشت و با شب بخیری به اتاق خود رفت. وقتی از سالن گذشت، کسی نبود. چراغ آشپزخانه خاموش بود و این نشان می داد که خانم پناهی برای خواب رفته است. او شبها زود به رختخواب می رفت. از آقای پناهی هم خبری نبود. با غیض گفت: -فقط می خواسته من را سرکار بگذارد و اذیتم کند. زودتر از من رفته و خوابیده است. به اتاق خودش رفت. با ناراحتی لباسش را عوض کرد و لباس خوابش را به تن کرد. ژاکت سیاه و بلندش را روی آن پوشید و کنار پنجره رفت. آسمان همچون شب تابستانی، صاف و پرستاره بود و زمین، به عکس او، هنوز جامه سپید چند روز پیش را به تن داشت. نگاهش به بیرون بود؛ ولی افکارش غرق گذشته ها بود. صدای در او را به خود آورد. از همانجا که ایستاده بود، جواب داد. می توانست حدس بزند که کیست. او وارد شد و به عادت همیشه کنار در ایستاد. با این تفاوت که در را بست. با خود گفت: -احتمال داد و فریاد می دهد که در را هم بست... پرسید: -خواب که نبودی؟ دو طرف ژاکتش را گرفت و دور خود پیچید. سردش نبود؛ ولی دلش می خواست کاری در برابر خونسردی او انجام دهد. گفت: -نه هنوز نخوابیده بودم. او دستش را دراز کرد و چراغ را روشن نمود. شقایق در مقابل خود دوباره کوهی از یخ می دید. خشک، جدی و رسمی. صدایش را شنید که گفت: -بنشین. برگشت و دید که کنار صندلی گهواره ای ایستاده است. نشست و منتظر ماند و سعی کرد کنترل ضربان قلبش را به دست گیرد؛ اما مگر ممکن بود؟ خود را آماده کرد تا اگر باز بهانه گیری کرد، کوتاه نیاید. این بار دیگر نمی توانست تحمل کند تا به او توهین کند. او در سکوت جلو آمد و در نزدیکی وی به دیوار تکیه داد. خیلی دلش می خواست به نحوی وادارش کند تا حرفش را بزند؛ اما باید صبر می کرد تا ضربه اول را او بزند. بالاخره لب باز کرد و گفت: -امروز مطلع شدم که قرار روز دادگاه زربافت را مشخص کرده اند. احساس کرد از بالای بلندی پرت شد. تمام حالت تدافعی بدنش از بین رفت و در صندلی افتاد. انتظار هر چیزی را داشت، غیر از این. به زحمت صدا از گلویش خارجشد. دهانش خشک شده بود و زبانش همچون تکه چوبی در دهانش چرخید. -خوب؟ نگاه از نگاه او برنمی داشت: -ده روز دیگه. با خود زمزمه کرد: -ده روز دیگه...بالاخره رسید...چقدر دیر... -شقایق؟ سر بلند کرد. -می دانی که باید خودت را آماده کنی. فکر می کنی بتوانی از عهده اش بربیایی؟ بیشتر شوکه شده بود. سرش را تکان داد. -فکر نمی کنی اگر با دکتر ارجمندی ملاقتی داشته باشی، بهتر می توانی آن را پشت سر بگذاری؟ با قاطعیت گفت: -احتیاجی نیست. منتظر ماند تا دوباره اگر حرفی دارد بزند؛ اما وقتی دقیقه ای گذشت، خود پرسید: -چیز دیگری هم هست که من باید بدانم؟ -نه...حالت خوب است؟ با سرسختی سربلند کرد و به چشمانش دیده دوخت. با اینکه اشک در کاسه چشمانش هنوز می درخشید گفت: -چرا باید بد باشم؟ -هیچی همینطوری پرسیدم...چیزی نمی خواهی؟ -چرا. لطفا چراغ را خاموش کنید. متوجه منظورش شد و سرش را تکان داد. چراغ را خاموش کرد و اتاق را ترک نمود. صندلی را تکان داد و به خودش اجازه داد در تاریکی دل خود را سبک کند. گذشت زمان از اختیارش خارج شد. گریه اش شدیدتر شده بود و خود نمی دانست دچار حالت هیستیریک شده است. برخاست و خود را روی تختش کشید. سرش را در متکا فرو کرد تا صدای گریه اش را کسی نشنود. گرچه در آن ساعت مطمئنا کسی بیدار نبود. تمام ذهنش در حال گردش در گذشته بود. تمام خاطراتش در مقابل چشمانش جان گرفته بود. به یاد آورد، چند سال پیش که در عمان بودند، برای گردش به منطقه خوش آب و هوایی رفته بودند. روی تپه ای نشسته بودند که به رودخانه ای منتهی می شد. شیب تند تپه باعث شده بود که پدرش قدغن کند که بچه های نزدیک لبه بروند. با بچه ها داشتند توپ بازی می کردندو با شادی و خنده به هر طرف می دویدند. از دویدن ها و بازی ها و خنده ها خسته شده بود. خود را از بازی کنار کشید و برای قدم زدن پرداخت. از آنها و از جایی که نشسته بودند، دور می شد و برای خودش میان سبزه و گلها می گشت و لذت می برد. به دنبال بچه خرگوشی داخل دشت دوید؛ اما ناگهان زمین زیر پایش شروع به لرزیدن کرد. آنچنان با وحشت فریاد می کشید. روی زمین افتاد و محکم ساقه گلهایی را که روی زمین بودند گرفت تا شاید آنها کمکش کنند. زمین داشت می لرزید و او فریاد می زد. پدرش را صدا می زد تا به فریادش برسند. ناگهان دقیقه ای بعد همه چیز متوقف شد و سکوتی مرگبار بر فضا سایه انداخت. خیس عرق بود و بدنش هنوز می لرزید. به زحمت برخاست و به طرفی که خانواده اش را در آنجا ترک کرده بود، دوید. طوفانی به پا شده و همه جا در تاریکی شامگاه فرو رفته بود. سفره ای که انداخته بودند، در هم پیچیده شده بود. همه چیز به هم ریخته و کسی در آنجا نبود. فریاد زد و آنها را صدا کرد. صدایی را شنید. به طرف لبه تپه دوید و حامد را آویزان از یک تکه چوب دید. داشت پایین می رفت. نشست و دستش را گرفت و سعی کرد او را بالا کشد؛ ولی سنگین تر از آن بود که بتواند کاری کند. صدای وحشت زده او در گوشش می پیچید: -شقایق دستم را رها نکن. من می افتم. سر برگرداند تا شاید کسی را ببیند و از او کمک بگیرد؛ ولی پشت سرش طوفان به پا شده بود. برگشت تا خود کاری کند که ناگهان با دیدن حامد فریاد زد. خون آلود بود و می نالید. دستش داشت لیز می خورد. با گریه و وحشت التماس کرد دستش را محکمتر بگیرد. حامد بی جان می شد و سنگینی اش بیشتر می گردید. ناله او را شنید که گفت: -ولم کن. تو هم داری می افتی. تا سینه آویزان شده بود. نه، غیر ممکن بود. دستان او را محکمتر گرفت و فریاد زد: -نمی گذارم بیفتی... انگشتان حامد، یکی یکی از میان دستانش بیرون می آمد. فریاد می زد و می گریست: -نه تو را به خدا نه... حامد... تو را به خدا. بیا ...خدا... حامد در مقابل چشمانش از او جدا شد و به سوی ته دره سرازیر گشت. -خدایا... کسی داشت صدایش می زد و تکانش می داد: -شقایق بیدار شو... از درد و وحشت می گریست و صدای خودش را می شنید. بدنش حتی جانی هم نداشت. چشم باز کرد و آقای پناهی را کنار خود دید. می لرزید و می گریست. آقایپناهی آبی را که آورده بود، به لبانش نزدیک کرد و می خواست تا بنوشد. صدای حامد، التماس هایش، صدای خنده مادرش، فریاد پدرش را هنوز می شنید. دست روی گوشهایش گذاشت تا شاید نشنود؛ اما صداها در مغزش می پیچید و رهایش نمی کرد. ناگهان همه چیز در ذهنش به هم ریخت. صدای رعد و برق، زلزله، فریادها، سقوط... و شلیک پیاپی گلوله... نالید: -بسه...خدایا...بسه... آقای پناهی برخاست و روی تخت نشست. دستهای او زا سعی کرد که از سرش جدا نماید: -شقایق...چیزی نیست. خواب بود. چشمانت را باز کن... شقایق؟ وقتی با مقاومت او روبرو شد، گفت: -شقایق تو دستهایت را رها کن. من گوشهایت را می گیرم. شقایق... شقایق آرام نمی شد و او نمی دانست چه کند. می ترسید بقیه هم بیدار شوند و او را در این حال ببینند. تازه به خواب رفته بود که از صدای گریه او بیدار شده بود. اول فکر کرده بود که خودش در بیداری اینطور می گرید؛ اما وقتی صدای فریاد هایش را هم شنید، معطل نکرد و به اتاقش آمد. چاره ای نداشت، باقیمانده آب داخل لیوان را برداشت و به صورت او پاشید. شقایق همچون آتش آب پاشیده، فریاد خفه ای کشید و یک دفعه ساکت شد. انگار خواب تازه از سرش پرید. چشمانش باز شد و این بار آقای پناهی سرش را نزدیک گوشهایش کرد و خواست تا دستش را از روی گوشهایش بردارد. اشکهایش همچنان می ریخت. نالید: -صدایشان... -من گوشهایت را می گیرم. تو آرام باش. شقایق با تردید دست از گوشهایش برداشت و او با مهری پدرانه، صورت او را در قاب دستانش گرفت و انگشتش را آرام روی گوش او گذاشت؛ طوریکه صدای او را که حرف می زد، بشنود. -همه چیز خواب بود. ببین همه چیز سرجایش است و تو هم جایت امن است. شقایق همچون کودک بی پناهی گریست. -حامد افتاد... من نتوانستم او را بالا بکشم... -حتما نمی توانستی او را نجات بدهی. -من التماس کردم.. خواستم دستم را رها نکند؛ ولی.. من هم داشتم می افتادم... او خودش را پایین پرت کرد تا..تا من نیفتم... همه افتاده بودند... فقط... فقط او مانده بود. من نتوانستم... نتوانستم کمکش کنم...او در مقابل چشمان من افتاد... حامد را زخمی کرده بودند... من صدای شلیک را شنیدم... ما فقط داشتیم بازی می کردیم...ما که با آنها کاری نداشتیم... -آرام. آرام. گریه نکن. دیگر به آن فکر نکن. شب با کر آنها خوابیدی به همین دلیل خوابشان را دیدی. قرصت را خورده بودی؟ شقایق در حال خود نبود. صورتش را به طرف خود برگرداند و دوباره صدایش کرد. انگشتهایش را از روی گوشهایش برداشته بود. با نگاهش به او نشان داد که متوجه حرفش نشده است. دوباره پرسید: -قرصت را خوردی؟ لحظه ای فکر کرد. مثل اینکه خاطره دوری را سعی می کند که به یاد آورد. گفت: -یادم نمی آید. -احتمالا نخوردی که دچار کابوس شدی. گریه او دوباره شدت گرفت: -کابوس نبود. من پیش آنها بودم. دوباره به عمان رفته بودیم... همانجایی که همیشه برای پیک نیک می رفتیم... من خواب نبودم. آنها پیش من بودند. مطمئنم. -شاید حق با تو بود و آنها آماده بودند که به تو سر بزنند. -حامد من را هرگز نمی بخشد. خودم را هرگز نمی بخشم... چرا کمکش نکردم... بهتر بود که با هم به آن دره می افتادیم... داشت هزیان می گفت. آقای پناهی او را به حال خود گذاشت. رفت تا لیوان دیگری آب بیاورد و قرصش را به خوردش بدهد. اشتباه کرده بود که شب موقع خواب به او درباره دادگاه زربافت گفته بود. در واقع انتظار چنین چیزی را نداشت. فکر کرده بود که او قرصش را می خورد و تا به خود بیاید، خواب او را می ربود. پیش بینی این را نکرده بود که احتمال دارد او از خوردن دارویش امتناع ورزد. خواست در اتاق او را پشت سرش ببندد تا صدای او بیرون نرود؛ اما صدای وحشت زده شقایق بر جا میخکوبش کرد. -نه در را نبندید. آنها می آیند. -بسیار خوب. باز می گذارم. فریاد نزن. با عجله رفت و با لیوانی آب برگشت. شقایق سرش را روی زانویش گذاشته بود و می گریست؛ اما نه به شدت چند لحظه قبل. احساس کرد لحظه به لحظه بیشتر به خود می آید. قرصش را پیدا کرد و یکی را در کف دستش گذاشت. شقایق آن را با لیوان آب سرد، به معده اش فرستاد. بقیه آب را هم به سرش ریخت. از سرمای آب کهبر پوستش نفوذ کرد، آرامشی بر وجودش نشست. آقای پناهیلیوان را از او گرفت و روی میز گذاشت. همانطور نشست تا ببیند چه باید بکند. سر شقایق پایین افتاده بود و گاهی اشکی از چشمش فرار می کرد. نمی توانست چهره حامد را از نظرش دور کند. به آرامی صدایش کرد: -شقایق؟ سر بلند کرد و به او نگریست. نه به خود آمده بود. -بهتری؟ -من تقصیر داشتم؟ -درباره چه؟ -حامد؟ -نه. مگر تو تا قبل از بیمارستان می دانستی که چه اتفاقی برای خانواده ات افتاده است؟ تو در خانه عمه ات تازه فهمیدی که غیر از خودت، برادرت هم چند دقیقه ای بیش از دیگران زنده مانده است. از اینها گذشته یک آدم بیهوش چطور می تواند مقصر باشد؟ مقصر کسی است که تا چند روز دیگر گرفتار خواهد شد. شقایق دوباره سکوت کرد و سر به زیر انداخت. سکوت او باعث شد تا دوباره بگوید: -شقایق دیگر به خوابت فکر نکن. همه یک خواب بود و تمام شد. کابوس اصلی را مدتها پیش تو گذرانده ای. شاید علت اینکه اینقدر خواب آنها را می بینی این باشد که زیاد به فکر آنها هستی و خودت را عذاب می دهی. می دانی آنها از نارحت بودن تو، غمگین می شوند؟ او با سکوتش جوابش را داد. آقای پناهی از کنار او برخاست و روی صندلی نزدیک تختش نشست. منتظر بود ببیند حالش چطور می شود. چیزی نزدیک به پنج دقیقه در سکوت گذشت. ناگهان شقایق پرسید: -حق باشماست. من دیوانه ام مگر نه؟ از سوالش جا خورد و گفت: -چرا این فکر را می کنی؟ کابوس متعلق به دیوانه ها نیست. اگر قرار باشد هرکسی که کابوس می بیند دیوانه باشد، پس آن وقت فکر نمی کنم آدم عاقلی در دنیا پیدا می شد. -ترس از دیوانه های حیوان صفت اشتباه است؟ -می ترسی؟ -هیچ وقت نترسیدم. حتی زمانی که در بیمارستان او را دوباره بالای سرم دیدم؛ اما.. حالا... امشب می ترسم... -ترس از آنها به اندازه ای که تو را در کارهایت فلج کند خوب نیست؛ ولی اگر فقط امشب می ترسی. عادی است. من خودم هم بعضی وقت ها که خواب بد می بینم، حتی می ترسم از جایم تکان بخورم مبادا آنها در واقعیت باشند... با لحنی امید بخش اضافه کرد: -ولی تو در اینجا در امان هستی. نباید از چیزی بترسی. شقایق بینی اش را بالا کشید و با پشت دست اشکهایش را پاک کرد. پرسید: -ساعت چند است؟ آقای پناهی به ساعتش نگاهی انداخت و گفت: -- چیزی به صبح نمانده است. -حتما خیلی سر و صدا کردم که بیدار شدید. -مهم نیست. حالت خوب است؟ سرش را تکان داد و گفت: -خوبم دیگر می توانم بخوابم. -می خواهی همین جا بمانم تا بخوابی؟ خنده اش گرفت و با دستپاچگی گفت: -نه شما هم بروید بخوابید. او برخاست و به طرف در راه افتاد: -اگر نور آباژور اذیتت نمی کند بگذار روشن باشد. در را هم باز می گذارم. اگر چیزی خواستی صدایم کن. من خوابم خیلی سبک است. سرش را به علامت تشکر و تفهیم تکان داد و زیر پتویش لغزید. خواب حتی به او فرصت لحظه ای اندیشیدن هم نداد و این بار به راحتی خوابید. هنوز خسته و خواب آلود بود. از گوشه چشم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت. با دیدن ساعت یازده، هر دو چشمش راب ا تعجب باز کرد و برای اینکه مطمئن شود اشتباه نکرده است، ساعت را دقیق تر نگاه کرد؛ اما اشتباه نکرده بود. یک ربع به سازده بود. از گوشه کنار رفته پرده، نور به داخل اتاق می تابید. از رختخوابش برخاست. بدنش را کش و قوسی داد. صدای سرخ کردن چیزی از آشپزخانه می آمد. قدم به آشپزخانه گذاشت و به خانم پناهی که مشغول بود، سلام گفت. خانم پناهی با لبخندی از سر شیطنت گفت: -سلام به روی ماه نشسته ات. ظهر بخیر. بالاخره بیدار شدی؟ خوب خوابیدی؟ شقایق خجالت زده گفت: -چرا زودتر بیدارم نکردید؟ -صبح علیرضا قبل از رفتن اتفاق دیشب را برایم تعریف کرد و گفت که قرصت را نزدیک صبح خورده ای؛ پس حتما دیر بیدار می شوی. سفارش کرد کاری نداشته باشم تا خوب بخوابی. این حرف خانم پناهی، مثل اینکه تازه یاد کابوس شب پیش افتاده باشد، اخمهایش در هم رفت. خانم پناهی گفت: -نمی خواهی دست و رویت را بشویی؟ شقایق با همان لبخند غمگینش گفت: - نه با اجازه تان می روم یک دوش بگیرم تا خوب خواب از سرم بپرد. خانم پناهی سرش را به عامت موافقت تکان داد و سفارش کرد موقع بیرون آمدن خودش را بپوشاند. از سفارش مادرانه او، لبخندی زد و وارد حمام شد. وقتی دوش آب را باز کرد، کابوس را فراموش کرده بود و رفتار آقای پناهی در ذهنش در حال جولان بود. صبح که بیدار شده بود، نه آباژور روشن بود و نه در اتاقش باز بود. معلوم بود حسابی باعث نگرانی شده بود که او را واداشته از ترسش دوباره به او سر بزند. وقتی از حمام درآمد، خانم پناهی داشت با تلفن حرف می زد. به اتاقش رفت و محض اطمینان ژاکت سیاهش را به تن کشید. از صدای گفتگوی او حدس زد که با پسرش حرف می زند. شنید که می گفت: -آره تازه از حمام در آمد و حالش هم خوب است... باشد. باشد من مراقب هستم. تو هم مواظب باش... همزمان با قطع شدن تماس او هم از اتاقش بیرون آ»د. -عافیت باشد. -سلامت باشید. -بیا بریم یه چیزی درست کنم بخور. دیشب هم که درست شام نخوردی. -ممنونم. اشتهایی ندارم. منتظر ناهار می مانم. -تا ناهار چند ساعت است. بیا بنشین تا چایی دم کنم. -گفتم که منتظر می شوم. *** سر میز صبحانه خانم پناهی با عجله غذا خورد و برخاست. ملیکا از عجله ای که او داشت، تعجب کرد و پرسید: -چه شده مادرجون؟ چرا اینقدر عجله می کنید؟ -می خواهم بیرون بروم. به سراغ غذایی که روی شعله اجاق با حرارت پایینی مشغول جوش خوردن بود، رفت. ملی لقمه اش را فرو داد و پرسید: -کجا؟ -می روم زیارت امامزاده. از آنجا هم سری به خدابیامرز پناهی می زنم. دیشب خوابش را دیدم. لحنش غمگین شد و غم او، ملیکا را نیز ناراحت کرد. او از پدربزرگش جز پیرمردی موسفید چیز دیگری به یاد نمی آورد. خانم پناهی متوجه شقایق شد. سرش پایین بود و در سکوت فرو رفته بود. لحظه ای نگاهش کرد و پرسید: -شقایق تو نمی خواهی به دیدن کسی بروی؟ او در سکوت همچنان سرجایش ماند. همین کافی بود تا خانم پناهی بدون هیچ حرف اضفه ای به اتاق خود برود. پشیمان شد از اینکه چنین پیشنهادی داده است. چادرش را به سر کشید و کفشهایش را زمین گذاشت که در مقابل خود، شقایق را لباس پوشیده دید. لبخند مهربانی بر لبان خانم پناهی نشست و در سکوت همراه با او از خانه خارج شد. قبستان سرد و ساکت در میان برف ها پوشیده شده بود. برفهای باقیماده، نور خورشید را منعکس می کردند و چشم را می آزردند. اما شقایق از پشت عینک سیاهش با سردرگمی به مقابلش چشم دوخته بود. در سکوتی که از همان خانه بین شان ایجاد شده بود، هم قدم با خانم پناهی به سوی قبر همسر او رهسپار شده بود. کنار قبر نشست و برای انسان زنده زیر آن با فاتحه ای که خواند سلام فرستاد. شاخه ای از گلهایی که خریده بود، در آورد و روی سنگ قبر خیس از برف گذاشت. خانم پناهی با لبخندی تشکر کرد. شقایق عقب عقب رفت تا او راحت با همسرش درددل گوید. احساس خفگی می کرد. قلبش به کندی می زد و گویی نمی توانست خون را به درستی و نیاز بدنش پمپ کند. نفس کشیدن در این شرایط به سختی انجام می گرفت. ربع ساعت بعد، خانم پناهی اشک چشمانش را گرفت و و با گفتن "یا علی" از جایش برخاست. به او نزدیک شد و پرسید: -کدام طرف برویم؟ شقایق بالاخره قفل روی دهانش را شکست و پاسخ داد: -نمی دانم. خوب به خاطر ندارم آخرین باری که اینجا بودم، چند ماه پیش بود و آنقدر حالم خراب بود که متوجه اطرافم نمی شدم. -هیچ نشانی، شماره ای، چیزی به خاطر نداری؟ نگاه شقایق به اطراف گشت. به گوشه ای اشاره کرد. -فکر می کنم همان حوالی بود. یادم می آید عمه ام سفارش کرده بود روی... روی... قبرشان یک سرپوش لند بزنند. رنگش سیاه بود... شاید اگر ببینم بشناسم. -خوب بسم ا.. بیا به امید خدا پیدایش می کنیم. خدای بزرگ به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم, کمی با کفش های او راه بروم (دکتر شریعتی) [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] ویرایش توسط ناهور : ۱۴ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۱۲:۲۳ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: تير ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : تير ۱۳۸۸ محل سکونت: زمین
نوشته ها: 1,597
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : مهر و مهتاب حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل هفتم: قسمت 3 و 4 شد. وقتی دید او هم به فرعی پیچید و همانجا نبش خیبان توقف کرد قلبش از حرکت باز ایستاد.اشتباهی در کار نبود. او را داشتند تعقیب می کردند. از ذهنش گذشت« یا از ماموران پلیس است که او برایم گذاشته است و یا ... از طرف آنهاست». برگشت و در حالیکه سعی می کرد توجه او را به خود جلب نکند نگاهی دیگر به راننده انداخت. از ان فاصله قادر به دیدن صورت او نبود اما مطمئن بود که مرد آن شب نیست. در هر صورت باید فکری به حال خود می کرد. رنگ از رویش پریده بود و قلبش امکان داشت که هر آن از سینه بیرون بزند. انگار کسی دست روی گلویش گذاشته بود و مانع نفس کشیدنش بود. با تلاش بسیار نفس عمیقی کشید تا جلوی لرزیدن درونش را بگیرد. نگاهی به ساعتش کرد، از دوازده گذشته بود. به راه افتاد. روزنه امیدی در دلش جان گرفت. وارد پاساژ شد و ایستاد و از گوشه ای نگاهی به بیرون انداخت. راننده داشت دور و بر را نگاه می کرد. فهمید که دنبال جای پارک می گردد. بلافاصله او نیز به دنبال جای خالی گشت. با خوشحالی دید تمام پارکینگ گوشه خیابان را اتومبیلها گرفته اند. ماشین او با صدای وحشتناکی به عقب برگشت. پایین ترین جای خالی پارک بود اما شقایق باید از فرصت استفاده می کرد. به سمت دیگر پاساژ دوید. دیدن نور بزرگی در انتهای پاساژ بزرگترین هدیه ای بود که در تمام عمرش گرفته بود. با تمام وجود به سمت در دیگر پاساژ دوید. نگاهی به پشت سرش کرد. از او نشانی نبود. از پاساژ بیرون پرید و به اطرافش نگاه کرد تا مطمئن شود که آنچه در فکرش بود امکان دارد. خلوت بود و از او هم خبری نبود. به طرف خیابان اصلی دوید. سر خیابان که رسید نفس نفس می زد. از نگاه متعجب عابرین پیاده به راحتی می گذشت. برایش مهم نبود درباره اش چه فکر کنن. باید برای خود راهی پیدا می کرد قبل از اینکه گرفتار شود. به محض اینکه پا در خیابان گذاشت به وسط خیابان پرید و جلوی اتومبیل خالی دست بالا گرفت. چیزی نمانده بود که با اتومبیل برخورد کند. برای یک لحظه تنش یخ کرد اما الان وقت مات ماندن نبود. داخل ماشین که بر حسب تصادف تاکسی بود نشست و گفت: « آقا دو تومن میدان...» راننده به دختر جوان و دیوانه ای که رنگ به صورت نداشت ولی کاملا خونسرد نگاهش می کرد از آینه نگاهی کرد و سری تکان داد. گفت: « فقط کمی عجله کنید چون قراری دارم که دیرم شده» راننده پا روی پدال گاز فشار داد و ماشین از جا کنده شد. او را دید که از فاصله صد متری می دوید تا به او برسد. اما دیگر امکانش وجود نداشت. راننده او را به موقع دور کرد. نفسش را با خنده ای از سینه بیرون داد. چقدر خوشحال بود. در دل گفت:« آه خدای من شکرت... متشکرم» تا ساعت قراری که با دکتر گذاشته بود خود را در پارکی سرگرم کرد و بالتخره ساعت چهار شد و شقایق در میدان... منتظر ایستاد. مدتی بعد اتومبیل دکتر شهروز در مقابل پایش توقف کرد. با دیدن او بر خلاف روزهای بیمارستان خنده ای روی لبانش دوید. او نیز با همان لبخند دلنشینش در را برایش باز کرد و گفت:« سلام بر تو دختر خوب و خوش قول» شقایق کنارش قرار گرفت و گفت:« سلام» _ دیر که نکردم؟ _ نه. کاملا به موقع بود. از اینکه وقتت را گرفتم یک دنیا متاسفم ولی... _ اصلا حرفش را هم نزن. خیلی خوشحالم کردی. چه خبر؟ حالت چطور است؟ خوبی؟ _ بهتر از این نمی توانستم باشم. به خانه خود برگشته ام. دکتر با شادی به طرفش برگشت و گفت:« تبریگ می گویم. چه طور شد که بالاخره دوستانت اجازه دادند؟ آن مامور چه؟ به نظر می رسید که به این راحتیها از کنارت جم بخورد؟» نمی دانست بدبینی بازپرس بود که روی او تاثیر گذاشته بود یا اینکه خودش هم از تمام چیزهایی که در اطرافش بود، ترسیده بود که جلوی دهانش را گرفت تا همه چیزهایی را که در زندگیش وجود دارد به او نگوید. با وجود اینکه از بازپرس دل خوشی نداشت ولی بدون اینکه خودش هم بداند چرا، در صدد دفاع از او برآمد. _او مامور است و معذور. مرا به دست او سپرده اند. مجبور است که مراقبم باشد. _چطور شد که امروز گذاشت نفسی تازه کنی؟ دفعه پیش آنچنان هول شده و ترسیده بودی که فکر کردم او سرت را بیخ تا بیخ می برد تا بعد از این به دیدن من نیایی. او از من خوشش نمی آید. چنان نگاهم می کرد که هر آن حس می کردی الان است که رویت بپرد. شقایق لبخندی زد و گفت:« از اینها بگذریم. اگر بخواهیم درباره او بحث کنیم وقت خودمان را بیهوده تلف کرده ایم.» در همان حال دوباره به یاد خانواده پناهی ها افتاد. حالا چه می کردند؟ مطمئنا تا به این ساهت متوجه یبتش شده بودند. بازپرس شاید نفس راحتی بکشد و بگوید به جهنم، چرا زودتر نرفت تا از شرش راحت شویم؟ اما نه، حتما عصبانی است و داغ کرده و عنت نثار من و خودش می کندکه اینهمه دردسر درست کرده ام. صدای دکتر او را به خود آورد:«چرا ساکت شدی؟ به چی فکر می کنی؟» _ چیز خاصی نیست . مثل همیشه ذهن من در حال جولان میان حال و گذشته است. چیز هایی که به درد هیچ کس جز خودم نمی خورد. _ از کجا می دانی؟ بگو شاید به درد کس دیگر بخورد. شقایق لبخند تلخی زد و گفت: «فراموشش کن. اصلا یادم رفت برای چه وقتت را گرفتم. من برایت دردسر دارم.» دکتر نگاه جدی به او کرد و نشان داد که منتظر شنیدن حرف او است. _ اول اینکه از عمه ام هیچ خبری ندارم. چند ماه است که هیچ تماسی با آنها نداشتم. نمی دانم خبر داشتی یا نه اما من باید همراه آنها از ایران خارج می شدم... متاسفانه مدارکم حاضر نبود و من ماندم. حالا هم که... به امان خدا سپرده شدم. هیچ شماره و آدرسی از آنها در دستم نیست. البته حدس می زنم که عمه ام با پلیس تماس داشته است اما من نمی خواهم به آنها بگویم که به دنبال عمه ام هستم. محل کار شوهر عمه ام نیز مشخص نبودچون معلوم نبود ، چون معلوم نبود که کجا بتوانند دوام بیاورند. واشنگتن یا لس آنجلس. این مشکل اولم است. دوم اینکه پدرم بیمه بود پس باید حق بیمه اش را بگیرم در حالیکه در این مدت من از جایی چیزی نگرفته ام. حقوق او هم بود که مسلما بعد اینهمه مدت بایستی یک حق بازنشستگی دریافت می کرد... بغضش را با خشم پایین داد. الان وقت احساساتی شدن نبود. به سوی او برگشت و پرسید: فکر می کنی بتوان در اینباره کاری کرد؟ دکتر دقایقی به فکر فرو رفت و بعد گفت: من در زمینه کارهای حقوقی هیچ سر رشته ای ندارم ولی حدس می زنم که برای حقوق پدرت باید تو سری به اداره پدرت بزنی. فکر می کنم علت اینکه آنها در این زمینه اقدامی نکرده اند به این بر می گردد که وجود حتمی فردی از خانواده تو باید ثابت شود. با این کارهای پلیسی نگهبانت آنها باید مطمئن از وجود و هویت تو باشند. یک مدت به خورد همه دادند که کسی از خانواده نمانده و بعد در روزنامه ها چاپ می شود که یک دختر به جا مانده است. اگر در اینصورت نتوانستی کاری بکنی باید به فکر یک وکیل باشی. اشکی را که در چشمانش جمع شده بود با فشردن انگشتش پاک کرد. چانه اش می لرزید. از او رو برگرداند و به نقطه ای در هوا خیره ماند. _ این پولها برایم ارزشی ندارد، هیچ هیچ. اما وقتی فکرش را می کنم که پدرم بعد از بیست سال کار برای این سازمان و آوارگی کشیدن خودش و مادرم به این راحتی آنها چشم روی کار او می بندند عذاب می کشم. شاید اصلا این پولها را به یک مرکز خیریه دادم. مهم اینست که حق پدرم را از آنها بگیرم. صدای گرم و دلنشین دکتر گوشش را نوازش داد: « می فهمم چه می گویی. در هر صورت آن پول برای تو و خانواده ات بود. پدرت آن را برای چنین روزهایی که خودش در کنار شما نیست فراهم کرده بود.» سکوتی در فضا حاکم شد. دکتر اجازه داد تا کمی آرام بگیرد. شقایق با تمام وجود با خودش مبارزه کرد تا اشکهایش در جای خود باقی بماند. بالاخره برای وض کردن موضوع پرسید:«عمه ام چی؟ می توان برای او کاری کرد؟» دکتر نفسش ا بیرون داد و گفت:« درباره این نمی دانم چه بگویم. مسلما پیدا کردن یک خانواده ایرانی در کشوری مثل آکریکا راحت نیست شاید هم غیر ممکن باشد. مگر اینکه بخواهی از طریق سفارت اقدام بکنی که آن هم امکان ندارد چون نیاز به چیزهایی مثل تقاضا از سوی پلیس و چیزهای دیگر دارد که تو هم نمی خواهی آنها در این امر دخالت کنند. راه دیگری هم هست ولی هم به همین اندازه غیر ممکن است. دوستی آشنایی آنجا نداری که آدرسی از انها داشته باشی و او بتواند در انجا برایت خبر بگیرد؟» با درماندگی گفت:« یعنی من باید در اینجا بلاتکلیف بمانم؟» با لبحخندی به روی او برگشت و گفت:« ناامید نباش. گفتم که من در این باره کم اطلاع هستم برایت پرس و جو می کنم شاید راه بهتری باشد که بتوان اقدام کرد و نتیجه گرفت. کسی را در امریکا داری؟» _ باید از فامیلهای پدری ام کسی باشد اما متاسفانه من از آنها خبری ندارم. حداقل سالهاست که بی اطلاعم. _ پدرت هم با آنها هیچ ارتباطی نداشت؟ _ نمی دانم. شاید در وسایل پدرم بتوانم چیزی درباره آنها پیدا کنم. باید وسایلش را بگردم. به چهره نگران او نگاه کرد و با محبت گفت:« نگران نباش بالاتخره یک طوری می شود. خیلی راغب به رفتن از ایران هستی؟» _ مساله رفتن نیست. دلتنگی ام از یک طرف و مهم تر از آن بی خبری آزارم می دهد. ببخشید که باعث ناراحتی تو شدم. من کس دیگری را در تهران نمی شناسم. این هم یکی دیگر از بدبختیهای خانواده من بود که نتوانست هیچ وقت برای همیشه یک جا ساکن شود تا بتوانیم رای خودمان دوست و آشنایی پیدا کنیم... من به این زندگی عادت کرده ا. حالا نمی توانم حرفهای دیگران را باور کنم که خانواده و عزیزانم برای همیشه در گوشه ای از این سرزمین تا ابد باشند... با خشم اشکهایش را پاک کرد. چرا نمی توانست بر خودش مسلط شود؟ دکتر به خوبی حسرتی را که در کلام او بود درک می کرد. او هم حسرت می خورد که چرا نمی تواند برای او کاری بکند. ای کاش می توانست برای او اگر شده تا آن طرف دنیا برود و خانواده اش را برایش برگرداند. شادی او را ببیند. شادی از ته دل و با تمام وجود. شام را همانطور که دکتر قولش را داده بود در یک رستوران زیبا و شیک خوردند. بعد از مدتها شام را با ولع بسیار خورد. دکتر مردی خوش مشرب و شوخ و در عین حال مودب بود. حالا بیش از گذشته از بودن در کنار او لذت می برد. از دیدن عقربه های ساعت که روی ده بود به یاد آورد که باید برود. دکتر گفت:« این بار دیگر اجازه نخواهم داد. برای خودت تاکسی بگیری و بروی» _ خواهی نخواهی مجبوری من را برسانی. چون این موقع شب دیگر نمی توانم منتظر تاکسی باشم. دکتر کمکش کرد تا پالتویش را بپوشد. در راه بازگشت شقایق سکوت کرده بود تا دکتر از کار و خاطراتش حرف بزند. وقتی در مقابل خانه عمه اش توقف کردند، از تاریکی خانه دچار دلهره شد. صدای شهروز بلند شد که :« مثل اینکه هنوز نیامده اند» _ هان؟ ... آهان. بله خوب تا یکی دو ساعت دیگر حتما پیدایشان می شود. _ از تاریکی و تنهایی نمی ترسی؟ می خواهی تا آمودن آننها گشتی در این اطراف بزنیم؟ _ نه نه . اتفاقا تنهایی را دوست دارم. خوب ش خوبی وبد. به خاطر همه چیز ممنونم. امیدوارم بتوانم روزی جبران کنم. _ برای من هم شب خوبی بود. امیدوارم همه چیز خوب پیش رود تا دیگر نگران چیزی نباشی. حتما باز هم با من تماس بگیر و ضمنا شماره ای بده تا بتوان در صورت لزوم با تو تماس بگیرم. شقایق در کاغذی شماره تلفن عمه اش را نوشت و به او داد. با او خداحافظی کرد و پیاده شد. کلید را در قفل انداخت و وارد خانه شد. دکتر تا وارد شدن او منتظر ایستاد و بعد از اطمینان دنده ماشین را عوض کرد و به راه افتاد. شقایق به همه اتاق ها سر کشید. چراغها را یکی پس از دیگری روشن کرد. عمه اش روی همه مبل ها را پرده کشیده بود. خانه شبیه خانه ارواح شده بود. تلویزیون را باعجله روشن کرد تا سکوت ترسناک خانه را از بین ببرد. خانه سرد بود و از بخاری خبری نبود. زیر لب زمزمه کرد «فقط همین را کم داشتم. نصف شبی هم که نمی شود به موتورخانه رفت. پس نتیجه می گیریم که امشب باید در سرما سر بکنیم.» از پنجره نگاهی به حیاط پشت خانه انداخت. برفها هنوز روی زمین بودند. معلوم بود آنقدر سخت و سرد شده اند که با نور آفتاب زمستانی هم اب نشده اند. دستهایش را از سرما به هم مالید . کمی بالا و پایین پرید تا گرم شود. به طبقه بالا رفت. دعا می کرد که حداقل از لباسهای زمستانی دخترها چیزی در کمدهایشان پیدا شود. اتاقهای بالا سردتر بودند. به خودش گفت:«چقدر بی فکر بودم که به اینجای کار فکر نکردم. باید لباسهای خودم را می آوردم یا حداقل از خانه خودمان چیزی می آوردم.» بالاخره بعد از بازرسی کمدهای طبقه توانست چند تخته پتو پیدا کند. خسته بود و به نظرش رسید هیچ چیز در این شرایط دلچسب تر از خواب نیست. باید زودتر می خوابید تا بتواند فردا صح به خانه برسد و آنجا را برای زندگی مرتب کند. به اتاق خواب سابق دخترها رفت. اتاق لخت او را بیشتر مشمئز کرد.یکی از پتو ها را روی تخت پهن کرد و با لباسهای بی مصرف کمد برای خود متکایی درت کرد. بقیه پتوها را هم به عنوان روانداز استفاده می کرد. حدس می زد بتواند وسایل مورد نیازش را از پایین پیدا کند ولی باید تا فردا صبح صبر می کرد. دوباره به طبقه پایین رفت. چراغ اتاقها را جز لوستر نشیمن خاموش و درها را قفل کرد. هنوز از پله ها بالا نرفته بود که صدای زنگ در قلبش را از جا کند. فریادی زد و از ترس همانجا روی اولین پله نشست تا حالش سر جا بیاید اما وقتی دوباره صدای زنگ در بلند شد وحشت زده در حالیکه دستش هنوز روی قلبش بود به طرف آیفون رفت. گوشی را برداشت و پرسید: کیه؟ برای لحظاتی سکوتی محض برقرار شد. اما ناگهان صدای مردی را شنید که گفت: « ببخشید خانم ممکنه چند دقیقه دم در تشریف بیاورید؟» _ برای چه؟ _ عرض می کنم خدمتتان. _ شما؟ _ همسایه روبرو هستم. گوشی را با دستانی لرزان سر جایش گذاشت. رنگش پریده بود و فکرش کار نمی کرد. به خود گفت« یعنی ممکنه که آن مرد باشد؟ اگر او باشد چه خاکی به سرم کنم؟ چه غلطی بود که کردم. نکند همانی باشد که صبح تعقیبم می کرد. ای کاش با دکتر مانده بودم. ای کاش به او می گفتم به خانه بیاید؟ اما تا کی؟ از کجا معلوم اگر او هم می فهمید که تنها هستم دردسر درست نمی کرد. ای خدا چه کنم؟ کاش از خانه خارج نمی شدم. شاید در خانه خودمان در امان بودم. احمق نشو. اگر قرار به خطر باشد. خطر در آنجا بیشتر بود. وای خدا جون حالا چه کنم؟» ناگهان فکری به ذهنش رسید. به طرف تلفن دوید. گوشی را برداشت تا شماره منزل پناهی ها را بگیردکه چیزی ته دلش گفت « پناهی اگر می توانست کاری بکند باید دفعه قبل و برای خانواده ام می کرد. تا او به اینجا بیاید سر من را بیخ تا بیخ می برند. در ثانی اگر راضی بود که کاری انجام دهد، آنطور صبح رجز نمی خواند. بگذار فکر کند که ما اصلا خانوادتا اینطور هستیم که خودمان از خودمان دفاع کنیم و احتیاج به کسی هم نداریم.» باز هم این پا و ان پا کرد. وسط نشیمن بالا و پایین رفت. اما برخاستن صدای مجدد زنگ در او را وحشتزده وادار کرد که تصمیم خود را بگیرد. از کیفش چاقویی را که همیشه با خود اینطرف و آنطرف می برد در آورد و پشت خود گرفت. چراغ سر در خانه را روشن کرد. در را با احتیاط کمی باز کرد تا اگر لازم شد بتواند به سرعت دوباره ببندد. با دیدن زن و مرد میانسالی پشت در قلبش کمی آرام گرفت. مرد پالتویی روی دوشش انداخته بود. گفت « بفرمایید» _ ما همسایه روبرویی هستیم. دیدیم چراغهای خانه روشن هستند نگران شدیم. این خانه خالی است. شما اینجا چه می کنید و چه کسی هستید؟ شقایق که از حرفهای متوجه شد خطری در کار نیست. با خیال راحت گفت: من برادرزاده خانم نیازی هستم. زن قبل از مرد به حرف آمد. «یعنی شما دختر آقای نیازی برادر گلناز خانم هستید؟» _ بله من شقایق نیازی هستم. زن با دقت بیشتری او رابرانداز کرد و گفت: « آره یادم میاد. چند بار شما را خانه عمه تان دیده بودم. سه چهار ماه پیش اینجا بودی.» _ بله درست است. اما نگاه مرد هنوز مشکوک بود. با لبخندی به او گفت: « می خواهید برای امینان کارت شناسایی بیاورم؟» _ نه ... نخیر احتیاجی نیست. می بخشید که مزاحم شدیم. ولی خوب بالاخره آنها خانه را به همسایه ها سپرده اند. و بعد اضافه کرد « بچه های ما تا صبح بیدارند و درس می خوانند اگر خبری شد و یا احتیاج به کمک داشتید به ما خبر بدهیذ. به بچه ها می گویم که مراقب خانه و گوش به زنگ باشند.» شقایق از کلام او بوی تهدید را شنید اما به جای ناراحتی خوشحال شد. اینطور با خیال راحت می توانست در این خانه بخوابد. لبخندی زد و گفت: « ممنون می شم. اگر کار دیگری ندارید شب به خیر.» _ شب شما هم به خیر. در را بست و قفل کرد. سردش شده بود. چاقو را قلاف کرد و با عجله به طبقه بالا دوید. چراغ راهروی بالا را عوض اتاقش روشن گذاشت و به رختخواب رفت. پالتو و جورابهای پشمی اش را به تن داشت. نمی خواست آنها را دربیاورد. خانه آنقدر سرد بود که به آنها نیاز داشت. سرش را زیر پتو کرد تا با نفسهایش خود را گرم کند. امشب می خواست باز بدون قرص بخوابد. از اینکه آنها را دور ریخته بود راضی بود. تنها نگرانی اش از بابت کابوسهایش بود. اگر کابوس می دید مطمئنا تا صبح دیگر نمی توانست بخوابد. ولی به خودش گفت: « عوضش اینطوری مثل گذشته ها خوابم سبک است اگر لازم شد زود بیدار می شوم. مطمئنا خدا هم نخواهد خواست که من در چنین وضعیتی دچار کابوس شود.» مدتی بعد یاد بازپرس افتاد. _ امشب دیگر حتما راحت سر بر زمین خواهد گذاشت. تا این ساعت گزارش فرار من را هم به رئیسش داده است. حتی اگر از کار بیکارش هم بکنند، چون از دست من راحت شده است راضی خواهد بود... متاسف خواهم شد اگر به خاطر من از کار اخراج شود. مرد خوبی است ولی یک دیوانه تمام عیار بود گرچه به نظر می رسد هر وقت که بخواهد می تواند خوش اخاق شود. مثل وقتهایی که حالم بد می شد. یا آن شب که کابوس دیده بودم. سفارشهایی که به خان پناهی می کرد که مراقب من باشد. نفهمید که چه زمانی به خواب رفت. اما خواب سبک بالانه ای بدون کابوس بود. از صدای زنگ از خواب پرید، چشمانش را به زخمت گشود. برای چند لحظه نفهمید کجاست، اما وقتی چشمش به در و دیوار لخت خانه افتاد به یاد آورد که در خانه عمه اش است. نگاهی به ساعتش انداخت. دوازده و نیم بود. به یاد زنگ در افتاد. اما با سکوتی که در خانه وجود داشت فکر کرد حتما خواب دیده و خیالاتی شده است. ا به جا شد تا دوباره بخوابد. بدنش زیر پتو گرم شده بود. هنوز چشمانش را نبسته بود که دوباره زن زده شد. نوچی کرد و دوباره پتو را کنار زد. با خود فکر کرد: « باز هم یکی از همسایه های فضول است. اصلا باید همه چراغها را خاموش می کردم.» دوباره سردش شد. پالتویش را محکمتر به خود پیچید و به طبقه پایین را افتاد. گوشی را برداشت، پرسید: کیه؟ صدای مردی جواب داد: باز کن. به خود گفت : این دیگر پر رویش است. متعجب پرسید: شما؟ _ پناهی هستم. دهانش باز ماند. « پناهی » _ صبر کنید. گوشی را گذاشت و همانجا خشکش زد. _ او اینجا چه می کند؟ اصلا از کجا فهمیده که من اینجا هستم؟ خنده اش گرفت ولی سوالش واقعا مسخره بود. او پناهی بود. یعنی سمج. با عصبانیت زیر لب گفت: « دیگر چه می خواهد؟ چرا امشب بدون لعنت خود خوابش نبرده است؟ » دسته کلید راب رداشت و به طرف در راه افتاد. به محض باز کردن در سوز سردی به داخل وزید. شقایق سر بلند کرد و از دیدن مردی با پالتوی سیاه و یقه بالا آمده و چهره ای که در شال فقط چشمانش بیرون بود و می درخشید وحشت زده جیغی زد و به عقب پرید. مرد به سرعت داخل خانه پرید و بلافاصله دست برد و شال را پایین کشید. به او که همچنان ترسیده به دیوار چسبیده بود و نگاهش می کرد. گفت: « اینطوری می خواهید از خودتان دفاع کنید؟» شقایق به خود آمد. از حرف او با عصبانیت دندانهایش را روی هم فشرد و از اینکه اینطور ضعف کرده است از خودش بدش آمد. به خود مسلط شد و پرسید: « اینجا چکار می کنید؟ چه می خواهید؟» بازپرس پناهی در حین بالا رفتن برگشت و نگاهی به او انداخت و گفت « از من می پرسید؟ خودتان چه فکر می کنید؟» شقایق به دنبال او به طرف نشیمن راهی شد و جواب سوال او را نداد. در راهرو را بست. شنید که او پرسید: « تنها هستید؟» روی یکی از پله های راه پله نشست و گفت: « باید مهمان داشته باشم؟ آن هم این وقت شب؟ » بازپرس شروع به قدم زدن کرد و گفت: « پس چکار می کردید؟ آن هم در این وقت شب؟» شقایق خمیازه اش را فرو خورد و گفت: « به لطف تنهایی ام خواب بودم.» ایستاد و به نشانه تعجب ابروهایش را بالا انداخت: _ خوب پس خیال راحت و وجدان آسوده ای دارید! اینجا چقدر سرد است. _ مجبور نیستید اینجا باشید و از سرمایش ناله کنید. در ضمن کاری هم نکرده ام که به خاطرش عذاب وجدان داشته باشم. اگر قرار به عذاب وجدان باشد باید شخص دیگری آن را داشته باشد. با بی حوصلگی گفت: « خسته تر از آن هستم که اینجا بایستم و با تو جر و بحث کنم. زودتر لباس بپوش برویم.» _ کجا؟ _ خانه. _ من در خانه ام هستم. _ بله شما در خانه تان هستید و فراموش کرده اید که جایی در این جهنم دره کسان دیگری نگران و منتظر شما هستند. نکند به این زودی مادرم و ملیکا را فراموش کردید؟ البته از شما بعید نیست. کسی به راحتی سر بر بالش بگذارد و جز خودش به فکر کسی دیگر نباشد باید هم اینطور باشد. بلند شوید. من هم می خواهم به خانه خود بازگردم. بدون تو هم باز نمی گردم. چون می خواهم مادرم نیز با خیال راحت استراحت کند. از اینهمه رسمی صحبت کردن او خون خونش را داشت می خورد. برخاست و به طرف تلفن رفت. _ اگر مشکل شما مادرتان است من همین حالا با ایشان تماس می گیرم تا به او بگویم کجا هستم و حالم خوب است. بازپرس با عصبانیت جلو آمد و گوشی تلفن را از دست او کشید و سر جایش کوبید. _ می خواهید نصفه شبی هم همسایه ها را بیرون بریزم. وقتی... شقایق نیز عصبانی شد و با صدای بلند اعتراض کرد: سر من داد نزنید . من نه دزدم و نه جانی که با من مثل یک متهم رفتار می کنید. ضمنا اگر به بیرون ریختن همسایه ها باشد من بهتر می توانم اینکار را بکنم. هر چه باشد من یک زن هستم و مردم به صدای زن جماعت حساس تر هستند. در ثانی من بی گدار به آب نمی زنم. از کجا معلوم تا وقتی از اینجا خارج شوید پلیس تمام اینجا را محاصره نکرده باشد؟ مسلما سر و صدا و فریاد مردان همسایه عمه ام را مشکوک کرده است. برای چند دقیقه سکوت بینشان حاکم شد. نمی خواست گریه کند. هر دو از یکدیگر رو برگرداندند. بازپرس از اینکه باز به این زودی اسیر خشم و عبانیت شده بود از خود بیزار شد. از او عصبانی بود ولی نمی بایست خود را اینگونه می باخت. ذهنش مغشوش بود. از جا برخاست و بدون اینکه به او بنگرد با لحن تحکم آمیزی گفت: « چراغها را خاموش کنید و از قفل بودن درها مطمئن شوید. من تو اتومبیل منتظرم مطمئنا شما هم نمی خواهید آن دو نفر در خانه منتظر باشند.» بعد از رفتن او اشکهای شقایق دیگر تاب مقاومت نیاورد. به طبقه بالا رفت. پتوها را روی همدیگر جمع کرد و همانجا روی تخت باقی گذاشت. چراغهای راهرو را خاموش کرد و پایین آمد. کیفش را برداشت و لوستر را هم خاموش کرد. قبل از خارج شدن اشکهایش را پاک کرد و نفس عمیقی کشید. هوای سرد بیرون صورتش را سوزاند. آهسته و بی خیال قدم برداشت و به اتومبیل او که شیشه هایش را بخار گرفته بود نزدیک شد. بوی تند سیگاری که او می کشید گلویش را تحریک کرد. نشست و مانند او سکوت نمود. با خودش گفت: « فقط و فقط به خاطر ملیکا و خانم پناهی که در این مدت آنقدر برایم زحمت کشیده اند وگرنه به او نشان میدادم که یک من ماست چقدر کره می دهد. در اولین فرصت دوباره برمی گردم هنوز آنقدر ذلیل نشده ام که با یک اشاره او کاری را بکنم.» علیرضا پناهی شیشه را پایین کشید تا دود سیگار خارج شود. ماشین را روشن کرد و به راه افتاد. حالا دیگر خیالش از هر جهت راحت شده بود. می توانست با آرامش به خانه اش بازگردد و این فراری کوچک را به مادرش تحویل دهد تا او هم هر جور که می خواهد او را لوس کند. نگاهی به او کرد که بیرون را تماشا می کرد. سکوت بوجود آمده او را هم آرام می نمود. حالا می توانست با او حرف بزند. شقایق نیز متوجه سنگینی نگاه او شده بود وی به روی خود نیاورد. سرمای هوا باعث شده بود تا کسی از خانه آن هم در این وقت شب خارج نشود. خیابانها زیر نور لامپ ها روشن بودند. اگر علیرضا نبود ترجیح می داد ساعتی در این خیابانها راه برود و نفس بکشد. صدای او را شنید که پرسید: « منظورت از این مسخره بازیها چیه؟ آن نامه، خروج بی سر و صدا و از آن مهمتر آن شیشه خالی قرصها... مثلا می خواستی به من بگویی تهدیدت را عملی کرده ای؟ یا می خواستی مرا بترسانی؟ هان؟» شقایق لحظه ای گیج و مردد از طرز حرف زدن او که گاه تو خطابش می کرد و گاه شما حواسش به شیشه قرصهای آرام بخش رفت و بعد به یاد حرفی افتاد که درباره خودکشی اش گفته بود. از اینکه ناخواسته باعث ایجاد ترس برای او شده بود خوشحال شد. ولی گفت: « من چنین قصدی نداشتم» _ پس چه قصدی داشتی ؟ گفتن اینکه به جهنم می روی و به هیچ وسیله ای احتیاج نداری چون می روی تا از زندگی خلاص شوی در کنار شیشه چه معنی دیگری می تواند داشته باشد؟ _ شما اینطور برداشت کردید. آن نامه هم جواب خواسته شما بود. اگر می دانستم که به جای اینکه خیالتان را راحت کند باعث ناراحتی تان شده است، بی خبر می رفتم. علت خالی بودن شیشه هم این بود که قرصهایم تمام شده بود. _ ولی من یادم هست که چند روز پیش به تو از آن شیشه دارو دادم. حداقل پنجاه تا قرص داشت. نکند همه را دیشب خوردی؟ _ قرصها را می خوردم و شما را از دست خودم راحت می کردم؟ من چنین حماقتی نمی کنم. _ بله می دانم که تو قصد زجرکش کردن من را داری ولی فکر نمی کنم به هدفت برسی. اگر قرصها را نخوردی پس چه کردی؟ _ برای روز مبادا نگه داشتم. روزی که نتوانم اطرافیانم را تحمل کنم. _ پس هنوز می توانی اطرافیانت را تحمل کنی؟ _ من چنین چیزی گفتم؟ به یاد نمی آورم شب دراز است و قلندر بیدار. همین که از آنجا بیرون آمدم نشان می دهد که تا چه حد می توانم مقاومت کنم. درست نیست؟ _ من رفتن تو را به حساب مشکلی که با خودت داشتی گذاشته ام و همینطور ... عدم تحمل حرف حق. شقایق با تمسخر گفت: حرف حق؟ تو را به خدا من را نخندانید چون اصلا حال و حوصله خندیدن را ندارم. به یاد نمی آورم حرف حقی شنیده باشم. من شما را وادار نکرده بودم که مرا بپذیرید. عمه ام هم که از شما خواهشی کرده بود می توانستید آن را نپذیرید و بگویید که شرایطش را ندارید. گرچه معتقدم عمه ام با این خواهشش کار اشتباهی کرده است و به جای اینکه موجبات راحتی و بهبود من را فراهم نماید کار را برعکس کرده است . پس می بینید که انتظار شما از من برای اینکه حرف حق گوش کنم انتظار اشتباهی است. به نظر می رسد که این شما هستید که با خودتان مشکل دارید نه من. _ تا آنجا که به یاد دارم این تو بودی که دیروز بدون هیچ حرف و دلیلی بعد از آن نگرانی و ناراحتی که برای بقیه ایجاد کردی به اتاقت رفتی و باعث آن حرفها شدی. _ به نظر می رسد فراموشکار هم هستید. بد نیست گاهی از اوقات وقتی چنین چیزهایی رخ می دهد فکر کنید ببینید شاید اشتباه از سوی شما بوده است یا خیر. دقت در اعمال و کردار به خصوص در حرفها خیلی از مشکلات را حل می کند. _ شاید حق با تو باشد. من گاهی قت ها فراموش می کنم تو یک دختر هفده ساله هستی و با تو مثل یک زن پخته و کامل رفتار می کنم. شقایق با عصبانیت گفت: اولا هجده ساله نه هفده ساله. ثانیا گاهی رفتارهایتان طوری است که حتی باعث رنجش مادر خودتان که یک زن پخته و کامل است می شود. پس می بینید که هیچ ربطی به سن و سال من ندارد. حرفها و طعنه هایتان که خیال می کنید به جا است از مردی به سن شما که متوجه عملکرد دیگران است و آنها را زیر سوال می برد. بعید است. بازپرس جوابی نداشت که بدهد. زیر لب زمزمه کرد: «پس مشکل اصلی من هستم.» وقتی وارد خانه شدند. همه جا ساکت و تاریک بود و فقط چراغ آشپزخانه نور به داخل نشیمن می زد. از دیدن خانم پناهی پشت میز آشپزخانه که سر روی کیز گذاشته و به خواب رفته بود خجالت کشید. روی این را نداشت که بایستد و با او روبرو شود. به اتاقش رفت رم و مثل اولش دنج. لباسهایش را درآورد. در همان حال شنید که علیرضا مادرش را بیدار می نمود. _ مادر چرا اینجا خوابیدید؟ کمر دردتان را فراموش کردید؟ _ علیرضا مادر تویی؟ چه خبر؟ پیدایش کردی؟ _ آره مادر پیدایش کردم. _ پس کو؟ کجاست؟ علیرضا خندید و گفت: « فکر می کنید کجا باشد؟ رفت به اتاق خودش.» صدای خوشحال خانم پناهی را شنید که گفت: « زنده باشی پسرم..» و بعد صدای قدمهایش که به اتاق او نزدیک می شد قلب او را به طپش واداشت. فکر اینکه چگونه از او معذرت خواهی کند گیجش کرد. ضربه ای به در خورد و بعد باز شد. خانم پناهی چراغ را روشن کرد. از دیدن شقایق که در چند قدمی اش ایستاده بود خدا را شکر کرد که به آنها کمک کرده تا شرمنده عمه شقایق نشوند. شقایق سر به زیر انداخت و با شرمندگی سلام کرد. _ سلام به روی ماهت عزیزم کجا رفتی؟ نگرانت شده بودم. جلو رفت و شقایق را به آغوش کشید. _ نمی دانم چطور باید معذرت خواهی کنم. باید حداقل تماس می گرفتم. ولی ... _ اشکالی نداره دختر خوب. حالا دیگه برگشتی و پیش خودم هستی. حالت خوبه؟ شام خوردی؟ شقایق خود را از آغوش او بیرون کشید. قبل از اینکه بتواند پاسخی بدهد علیرضا در حالیکه دست و صورتش را خشک می کرد جلوی در اتاق او ظاهر شد و گفت: « حالش از من و تو بهتر است و شام هم مفصل مهمان یکی از دوستانش بوده است. تنها چیزی که احتیاج دارد یک خواب راحت در یک رختخواب گرم است. امروز هوا آنقدر سرد بوده که مطمئنم تا حالا هم از مغز استخوانهایش بیرون نرفته است. چشمان سرخ و پف کرده اش هم فریاد خواب خواب می زنند.» خانم پناهی خندید و شقایق برای مقابله به مثل گفت: « آقای پناهی از چشمان خودشان غافلند.» _ چشمانم که سهل است تمام سلولهای بدنم فریاد خواب می زنند. اگر شماها جای من بودید حتما صد بار ضعف کرده بودید. خانم پناهی گفت: « الهی بمیرم. حسابی خسته شدی. شام هم که نخوردی. برای هر دویتان غدا را کنار گذاشته ایم. می خواهی برایت گرم کنم؟» _ نه مادر ممنونم. الان اشتهایم به اندازه کافی کور شده است. تنها چیزی که می تواند خستگی من را از تنم بیرون کند. یک فنجان قهوه داغ است. _ الان برایت حاضر می کنم. _ نه بهتر است بروید استراحت کنید. _ چند دقیقه که بیشتر وقتم را نمی گیرد. در اتاق خود را باز کرد و گفت: « دست شما درد نکند... آخ فراموش کردم. ملیکا کجاست؟» خانم پناهی نگاه مادرانه به شقایق کرد و با صدای بلند گفت: « خوابیده است. داشت چرت می زد. فرستادمش اتاق خودش. از من خواسته است وقتی شما برگشتید بیدارش کنم.» _ نه مادر بگذارید بخوابد. کج خلق است بیدار شود تا صبح نمی تواند بخوابد. خانم پناهی صدایش را پایین آورد و گفت : « خیلی نگرانت بود. مدام بین آشپزخانه و اتاق تو قدم می زد. روی یکی از راحتیها خوابش برده بود. به زحمت راضی شد به اتاقش برود. می خواست از آمدن تو مطمئن شود.» شقایق شرمگینانه گفت: « فکر نمی کردم رفتن من تا این حد باعث ناراحتی شما شود.» _ هم من و هم ملیکا و هم علیرضا هر سه نگرانت بودیم. علیرضا از صبح به دنبالت همه جا را زیر پا گذاشته است. نمی دانم حتی ناهار هم خورده است یا نه. کج خلقی اش را نگاه نکن دل نازکی دارد. صبح هم به خاطر بدخوابی دیشب بدخلق شده بود و ناخواسته آن حرفها را به تو زد. مطوئن باش از ته دل نبود. _ عیبی ندارد. من هم از ایشان دلگیر نیستم. باور کنید. بالاخره هر چه باشد پذیرفتن مسوولیت یک نفر دیگر ، آن هم در شرایط من که نباید آفتاب مهتاب مرا ببینند و بیست و چهار ساعته باید مراقبم باشند و از آن مهمتر با سابقه بیماری که داشته ام کار طاقت فرسایی است. رفتنم هم فقط به خاطر ایشان بود. نمی خواستم که سربار شما باشم. _ دیگر ادامه نده. چون اگر بخواهی از این حرفها بزنی کلاههایمان در هم می رود. بهتر است من به جای ایستادن در اینجا سراغ قهوه او بروم. قبل از خواب رفت تا سری به ملیکا بزند با انگشتش گونه او را نوازش کرد. بی اختیار خم شد و گونه اش را بوسید. چند دقیقه ای کنار او روی زمین نشست و به سرنوشت او و خودش فکر کرد. آنها به گونه ای هر دو از محبت خانواده محروم بودند و از محبت دیگران بهره مند شده بودند. هیچ یک در هیچ کجا احساس تعلق نمی کردند. اینکه چه آینده ای خواهند داشت و چگونه با آن کنار خواهن آمد. فقط خدا می دانست. ساعت یک و نیم را نشان می داد که در اتاق باز شد و خانم پناهی با لبخندی او را که همانجا نشسته بود صدا کرد. شقایق برخاست و گونه او را بوسید. خانم پناهی در رابست و پرسید:« نمی خواهی بخوابی؟ دیر وقت است. حتما خسته ای. برو بخواب.» _ چشم. او را هم بوسید و شب بخیر گفت. خانم پناهی در جایش ایستاد و رفتن او را ماشا کرد. این اولین باری بود که شقایق نسبت به آنها اظهار محبت آشکار می کرد. یک روز دوری از آنها او را تا میزان بسیاری عوض کرده بود. این باعث تعجب او شده بود. به اتاقش بازگشت. در را پشت سر خودش بست. وسط اتاق ایستاد و نفس عمیقی کشید و بدنش را کش و قوسی داد. با وجود اینکه چشمانش می سوخت ولی خوابش نمی آمد. چراغ را خاموش کرد و در نور آباژور صندلی گهواره ای را کنار بخاری گذاشت. کتابش را از روی میز برداشت. نور را به گونه ای تنظیم کرد که بتواند کمی مطالعه کند تا خوابش بگیرد. اما ساعت دیگری هم گذشت. آخرین صفحات کتابش را تمام کرد ولی هنوز از خواب در خود سراغی نمی دید. کتاب را روی زانوانش گذاشت. صندلی را تکان داد. ذهنش مشغول مرور وقایع روز گذشته بود. به خودش گفت: « نمی فهمم از کجا توانست جای من را پیدا کند. از آن مهمتر او گفته بود که من شام مفصلی با دوستم خورده ام. او چگونه خبردار شده بود. اگز تعقیبم کرده باشد که اولا نمی تواند بفهمد من چگونه غذا خورده ام و ثانیا چرا وقتی به خانه برگشتم همانجا به دنبالم نیامد و گذاشت چند ساعتی بعد از نیمه شب در خانه را زد... واقعا او شیطان را درس می دهد. فقط تعجب می کنم که چرا با اینهمه زرنگی نتوانست کاری را که باید بکند انجام دهد تا اینهمه نیز بدبختی پشت سرش...» کسی آهسته به در اتاقش زد. چشمانش را باز کرد و از جا برخاست. پرسید:«کیه؟» در باز شد و در میان تعجب او علیرضا وارد اتاق شد. _ نمی خوای بخوابی؟ _ شما چرا بیدارید/ بیداری من اذیتتان می کند؟ فکر کنم گفتید که به شدت خوابتان می آید. بجای جواب گفت: «اجازه هست؟» _ بله بفرمایید. در را پشت سر خود بست. به طرف پنجره رفت و از آنجا به آسمان چشم دوخت. گفت: « فکر من مشغول است. به همین دلیل خوابم نمی آید و تو؟» _ قبل از آمدن شما در خانه عمه ام خواب بودم. _ جدی؟ پس واقعا خواب بودی؟ چطور تونستی صدای زنگ در را بشنوی؟ فکر می کردم اثر داروهایت بیشتر از اینها باشد. شقایق به جای اولش بازگشت و گفت: « بدون قرص خوابیده بودم.» _ و کابوس؟ _ به نظر می رسید کابوس شبهای من بدون قرص خواب من امشب به شما منتقل شده است که اینطور پریشان شده و خوابتان نمی برد. _ خوب تو که درد را تشخیص دادی. چرا دارو تجویز نمی کنی؟ با این حساب من به قرصهای روز مبادایت نیاز دارم. _ نمی دانم شما چه اصراری دارید درباره داروهایم با من بحث کنید. یک بار جوابتان را دادم. _ نه اشتباه نکن. قصد اذیت ندارم. جدی می گویم. قرص می خواهم. شقایق با تعجب نگاهش کرد. سعی می نمود از چهره اش پی به منظورش ببرد. ولی چیز نفهمید. صندلی را تکان داد و گفت: « گویا کمال همنشین در شما اثر کرده است. بهتر است خود را به خوردن قرص و دارو عادت ندهید. من به علت بی خوابی شما واقفم. باید بگویم تقصیر خودتان است که خوابتان نمی برد. یادتان رفته از مادرتان قهوه خواستید؟» _ فراموش نکرده ام ولی بعد از خوردنش پشیمان شدم.. پس تو نمی خواهی کمکی کنی؟ شقایق بی اختیار گفت. « اگر قرص داشتم اول خودم یکی می خوردم و تا این موقع شب هم بیدار نمی نشستم.» _ نداری؟ پس چکارشان کردی؟ _ دورشان انداختم. _ از کجا باور کنم؟ _ این مشکل خودتان است که به کسی اعتماد ندارید. این دومین شبی است که پای پنجره من به خواب عمیقی رفته است. _ منظورت چیست؟ شقایق از او رو برگرداند و دستانش را در مقابل دهانش در هم قلاب کرد. او دوباره پرسی:« مسئله طرح می کن؟» شقایق شانه بالا انداخت و علیرضا در سکوت کمی فکر کرد و بعد با خنده ای از روی پیروزی گفت:« پای پنجره! ... دیشب قرصها را پای پنجره ریختی درسته؟» او فقط لبخندی زد. علیرضا نفس آسوده ای کشید و با همان شادی ادامه داد: « خیالم راحت شد. همین را می خواستم بشنوم. دیگر تهدیدی در کار نیست.» خنده از روی لبان شقایق پرید. متوجه شد که از او رودست خورده و به سادگی در تله او افتاده است. با چشم غرید «کار مسخره ای کردید. این باعث می شود که دیگر به شما اطمینان نکنم.» _ اگر مشکل من بی اعتمادی به دیگران است ، مشکل تو اعتماد سریع و زیاد به دیگران است. این خطرناکتر از مشکل من است. _ مشکل من دامنگیر شما هم می شود. در آینده خواهید دید کار اشتباهی کردید که از من اینطور بازجویی کردید. به قول خودتان من هنوز بچه ام و کارهای بچه گانه زیاد می کنم. علیرضا متوجه حال او شد و فهمید که باز او را تحریک نموده است. _ هنوز هم تهدید می کنی؟ _ بالاخره از میان این همه تهدید یکی عملی می شود. این را مطمئن باشید. _ خیلی نازک نارنجی هستی. طاقت شوخی نداری و زود از کوره در می روی. _ طاقت شوخی ندارم چون اهل شوخی نیستم. من با شما شوخی می کنم؟... دوست ندارم مسخره دیگران باشم. تعجب می کنم شما که اینقدر در بازجویی و رسیدن به هدفتان موفق هستید چرا تا به حال نتوانستید ان جانی را که آزادانه برای خودش می گردد و خوش می گذراند، بگیرید؟ علیرضا به او که با خونسردی و آزردگی نگاهش می کرد چشم دوخت. با خود گفت:« این شیطان کوچک خوب می داند چطور باید اوقات تلخی برای انسان درست کند.» از نگاه او برگشت و گفت:« او را هم می گیریم. مطمئن باش. دنیا دار مکافات است.» _ بله. ولی من می خواهم خودم نوع مکافات را تعیین کنم. منتظرم تا روزی که قولش را داده بودید برسد. علیرضا نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و گفت:« من هم امیدوارم هر چه زودتر این روز برسد تا هر چه زودتر تو به آرزویت برسی.» و بعد به طرف در به راه افتاد که خارج شود. شقایق از بی حوصلگی او پی به ناراحتی اش برد و خوشحال شد که به نوعی انتقامش را از او گرفته است. حالا نوبت او بود. او را صدا کرد : « آقای پناهی؟» ایستاد. _بله؟ _ من به سوالات شما پاسخ دادم. حالا شما جواب سوال من را بدهید. _ چه سوالی؟ _ اینکه شما از کجا فهمیدید من امروز کجا بودم؟ لحظه ای سکوت نمود. دست در جیبش کرد و گفت: « از دکتر شهروز پرسیدم.» با تعجب پرسید: « شهروز؟ شما از کجا او را پیدا کردید؟ مرا تعقیب می کردید؟ نکند آن مرد از شما بود؟» علیرضا چشمهایش رار یز کرد و راه رفته را بازگشت. _ کدام مرد؟ _ خوب همان مردی که صبح مرا تعقیب می کرد. یک پیکان قهوه ای داشت. خودش هم قد بلند، سبزه با موهای فردار بود. ولی من از دستش فرار کردم. او خندید و گفت:«آهان حبیبی را می گویی. بله. او از افراد پلیس است. فرار کردنت هم باعث عصبانیت و هم باعث خوشحالی من شد. عصبانی شدم چون بدون مراقب بودی و اگر بلایی سرت می آمد، ما بی خبر بودیم. خوشحال شدم از اینکه اگز دچار چنین وضعیتی شدی شاید بتوانی مثل اینبار شانس بیاوری.» _ پس من مراقب هم دارم؟ _ انتظار داری وقتی به اداره می روم بدون محافظ خانه را ترک کنم؟ _ من هیچ وقت متوجه کارهای شما نمی شوم. همان بهتر که با ریزبینی باعث ناراحتی خود نشوم... اما از سوال اصلی دور شدم. نگفتید حالا که مراقبتان هم کاری نتوانست بکند چگونه فهمیدید من پیش شهروز هستم؟ _ فقط حدس زدم و به نظر خودم حساب دو دو تا بود. چون قبلا هم گفته بودی که با دوستان قدیمت هیچ رابطه ای نداری. هیچ دوست و آشنای دیگری هم در تهران نمی شناختی جز دکتر که آن روز در مطب دیدم به تو آدرس و شماره داد. دفعه پیش هم که بیرون رفته بودی حبیبی از ملاقات تو با مردی با مشخصات آن دکتر برایم گفت. خوب به نظر می رسید این بار هم به او سری بزنی یا حداقل در آینده خواهی زد. فکرم درست بود. هنوز نخوابیده بود که سراغش رفتم و با او حرف زدم. گفت که تا بعد شام پیش او بودی و او تو را به آدرس عمه ات برده است. _ به او نگفتید که چرا دنبالم می گردید؟ _ لزومی نمی دیدم. همان دیدارمان در مطب خود مشکل گشا بود. _ چرا دیر وقت حدس زدید؟ خندید و گفت: « برای اینکه تا آن ساعت مشغول پرس و جو از بیمارستانها بودم برای اینکه مطمئن شوم کسی با مسمومیت دارویی را به آنجا نرسانده باشند.» شقایق از اینکه یک روز او را فقط به خاطر یک شیشه خالی دارو گرفتار نموده است در دل خندید. _ به هر حال تو یک روز مرا از کار انداختی. شقایق با سرخوشی گفت:« اگر خوابتان نبرد. دو روز... اما من مقصر نیستم. خودتان چنین کردید.» علیرضا لبخند تلخی زد و از به یاد آوردن حرفهایی که زده بود سر به زیر انداخت. دوباره به کنار پنجره رفت. بعد از مدتی سکوت گفت:« من واقعا به خاطر حرفهایی که زدم. متاسفم. همانطور که مادر گفت از جای دیگر ناراحت بودم...و...و خوب راستش باید بگویم. تو نمی دانی من تا چه حد نگران تو هستم. مسوولیت سنگینی را قبول کردم. تو یک دختر هستی ، روحیه خاصی داری که من نمی توانم آن را بشناسم گرچه ملی هم یک دختر مثل توست و حتی هم سن و سال توست ولی خیلی با هم فرق دارید. فکر می کنم آن اتفاق تو را به اندازه کافی اذیت کرده است. نمی خواهم با رفتارهای خودم و با آنچه که پیرامونت است بیش از پیش آزرده شوی اما هر کاری می کنم عکس جواب می دهد. به تو سخت می گیرم، می رنجی. نرمش نشان می دهم، قهر می کنی. به حال خودت رهایت می کنم کارهای غیر اقلانه انجام می دهی و یا اصلا فکر می کنی من، تو و خانواده ات را فراموش کرده ام. علت خیلی از کارهای تو را نم فهمم و این باعث عصبانیت من می شود. نمی توانم به راحتی از کنار همه چیز بگذرم. چون... چون فکر می کنم این را به خانواده ات مدیون هستم حتی اگر عمه ات و همسرش مراقبت از تو را به من واگذار نمی کردند من اول به خاطر وظیفه انسانی و دوم به خاطر این دین حتما این کار را می کردم حتی اگر شده به صورت غیر مستقیم. هر شب می گذرد و من سر روی بالش می گذارم و نفس راحتی می کشم که یک روز هم بدون دردسر گذشت و از این بابت خدا را شکر می کنم. از بابت خانواده ات من بی تقصیر هستم و خودم را بی گناه می دانم. مسئول این پرونده زربافت و قاتل فائزه رسولی من نبودم یکی از همکاران من در اداره بود. او از پدرت خواسته بود اجازه دهد تا حمایت و مراقبت شوید اما پدرت نخواسته وبد و گفته بود که خودش قادر است از خانواده اش محافظت کند. فکر می کرد مراقبت پلیس باعث جلب توجه می شود. می خواست خیلی عادی این کار انجام شود به همین خاطر حتی خودش نامه ای نوشت و کتبا این را خواسته بود. پدرت زربافت را نمی شناخت و او را دست کم گرفته بود. همین نیز باعث این ضرر خیلی بزرگ شد. من بعد از قتل خانواده و مسئول این پرونده شدم ولی من هم به سهم خودم از اینکه چرا پلیس بدون اجازه پدرت از شما مراقبت نکرده عذاب وجدان دارم. نفرت تو از من بی دلیل است.» شقایق با پشت دستش اشکش را پاک کرد و با صدای شکسته از بغضش گفت:« ولی من هم احتیاج به ترحم ندارم. نمی خواهم سربار کسی باشم. نمی خواهم دیگران به خاطر سبک کردن گناهان خودشان به فکر مراقبت از من باشند...» _ چه کسی به تو ترحم می کند... _ شما فکر می کنید اگر من را لای پنبه بگذارید و بزرگم کنید وظیفه تان را انجام داده اید؟ شما می گویید چون من دختر هستم نمی وانید با من کنار بیایید، یعنی اگر به جای من برادرم نجات پیدا کرده بود شما راحت می توانستید به کارها برسید؟ شاید رفتارتان شکل دیگری داشت؟ اما به نظر من فرقی نمی کند. در هر صورت شما همین روش را داشتید. همین اخلاق را داشتید. شاید اگر برادرم جای من بود حتی دیگر به این خانه برنمی گشت. _ یعنی تو در اینجا اینقدر در عذاب هستی؟ _ به شما هم قبلا هم گفتم که شما حرفهایی می زنید و کارهایی می کنید که باعث آزار دیگران می شوید. فکر می کنید که من به خاطر مهربانی شما بی ظرفیت و بی جنبه شدم که یک دفعه با آن حالم به اتاقم پناه بردم؟ هیچ در حرفهایتان دقت کردید که چه گفتید؟ شما مدام نیش و کایه می زنید و به قول خودتان اشتباه پدرم را بر سرم می کوبید. علیرضا با تعجب از شنیدم حرفهای او جلوتر آمد و پرسید:« من چنین کاری می کنم؟» _ بله شما چنین کاری می کنید. مگر شما نبودید که گفتید تصمیم گیریهای خودسرانه در خانواده ما موروثی است یا وقتی تازه به اینجا آمده بودم نمی خواستم اینجا باشم، گفتید که پدرم هم مثل من آدم مغروری بود و نمی خواست دیگران کمکش کنند و سرانجام هم چوب غرورش را خورد... شما به راحتی خطاهای خودتان را فراموش می کنید اما اشتباهات دیگران را مثل یک چوب آماده دارید تا بر سرش بکوبید. بعد انتظار دارید که دیگران هم مثل خودتان خیلی راحت از شما بگذرند. من بر خلاف نظر شما نه بچه هستم و نه فراموشکار. من یک دتر هجده ساله هستم. سنی که همه به عنوان سن قانونی قبولش دارند. این گناه من نیست که به عنوان یک دختر در این سن یتیم شده ام. گناه من چیست؟ چرا من را مثل یک بچه به هر طرفی که می خواهید می رانید؟ علیرضا هیچ جوابی نداشت که به او بدهد. با خودش فکر کرد :« یعنی من واقعا چنین کرده ام؟» هق هق گریه شقایق به او فهماند که او را نمی توان با هیچ دلیلی آرام کرد. در سکوتش به دنبال یافتن کلامی بود که بتواند رنجیدگی خاطر او را بزداید. شقایق روی تختش نشسته و سر را بین دستانش گرفته بود. گریه اش مانند سوهانی ذهن و روح علیرضا را می آزرد. با چه نیتی آمده بود و چه شده بود؟ از اینکه در تمام این مدت روح این دختر را صدمه زده بود و هیچ کاری هم برای جبرانش نمی کرد و بعد هم نزد خود او را دختری سبک مغز و ناسپاس خوانده بود که منتظر کوچکترین فرصت برای زدن تیر انتقام به سینه اوستف از خود خجالت می کشید. صندلی را طرف تخت برگرداند و نشست. با مهربانی صدایش کرد:« شقایق؟... گریه نکن... چرا گریه می کنی؟ تو که حرف دلت را زدی. هان؟... ببین شقایق... مرا نگاه کن. سرت را بالا بگیر... آفرین... دختر با پسر بودن تو هیچ فرقی در این ماجرا نداشت. چه تو و چه برادرت، مطمئنم هر دو به یک اندازه خواستار قصاص قاتل بودید. به قول تو شاید پسر بودن تو هم این اخلاق مرا عوض نمی کرد. تا به حال کسی این حرفها را به من نزده بود . از خودم می پرسم که آیا رفتارم فقط نسبت به تو اینگونه است و یا نسبت به دیگران هم چنین هستم. باور کن اگر من چنین حرفهایی را به تو می زنم برای اذیت کردن تو نیست. شاید دلم از این می سوزد که با سهل انگاری پدر تو، جان پنج نفر دیگر هم در این میان به وسیله ان وحشی گرفته شد. گاهی وقتها هم اگر به تو حرفهایی می زنم که همه را خوب در خاطر دارم. فقط به خاطر این است که تو هم اشتباه نکنی، دلم نمی خواهد قربانی ششم را هم این پرونده بگیرد. می فهمی؟... با این وجود حق با تو است. من اشتباه کردم و نباید احساسات تو را جریحه دار می کردم. به قول تو من اخلاق خوبی ندارم. شاید به همین دلیل است تا به امروز تنها مانده ام. با این حساب باید از مادرم خیلی متشکر باشم که من را تحمل کرده اند. من امشب اینجا آمدم که مثلا با هم آشتی کنیم و این چند روز را با دوستی سپری کنیم ولی بیشتر از هر وقت دیگری اذیتت کردم. واقعا معذرت می خواهم... من را می بخشی؟» شقایق بینی اش را بالا کشید. با معذرت خواهی او حالا آرامتر شده بود. بالاخره به اشتباهش اعتراف کرده و آن را به گردن گرفته بود. شانه هایش احساس سبکی می کردند. این حرفها را باید روزی به او می زد و جوابش را می شنید. _ سکوت را به علامت رضا بگیرم! یا به حساب کینه و عداوت زیادی که در دلت هنوز از من داری بگذارم؟ _ نمی دانم، هنوز نمی دانم. علیرضا بعد از لحظه ای مکث ، از جا برخاست و گفت« بسیار خوب. هر طور که مایلی فکر کن.» به طرف در راه افتاد و ادامه داد:« فکر می کنم که اثر قهوه ان قدر از سرم پریده باشد که چند ساعت باقی مانده را تا صبح بخوابم.» یک دفعه ایستاد و گفت:« مطمئنی که حتی یک قرص هم باقی نمانده که آن را بخوری؟» از سماجت او خنده اش گرفت و گفت:« بله. مطمئنم. همینطور مطمئنم که کسی با یک قرص نمی تواند خودکشی کند.» _ خودکشی نه، ولی حداقل می توانی آن را بخوری و آسوده بخوابی. چون با این حرفهایی که من زدم اگر بخوابی حتما دچار کابوس خواهی شد. _ من کابوس را امشب در بیداری ام دیدم. نگران نباشید. شما رابیدار نمی کنم. او لبخندی زد و گفت:« شب بخیر» _ شب بخیر. تا چند دقیقه بعد از رفتن او به همان حال باقی ماند. کم کم او هم احساس خستگی می کرد. آباژور را خاموش کرد و روی تختش دراز کشید. برخلاف چیزی که به علیرضا گفته بودف آن شب هم کابوس دید اما کابوسی متفاوت با بقیه. در یک بیابان خشک و داغ گرفتار شده بود. باد شنهای داغ را از زمین بلند می کرد و به هوا می برد و با شدت هر چه تمام تر به صورت می کوبید. هیچ چزی در آن زمین دیده نمی شد. ولی گوشهایش در میان زوزه باد صدایی را تشخیص می داد. یکی داشت تار می زد. نوایی محزون و روح نواز. این نوا را قبلا شنیده بود. در هر سو که قدم بر می داشت صدای طرف دیگر بلندتر می شد و او را به سمت مخالف می خواند. گیج و حیران مانده بود که ناگهان صدا را شناخت. صدای دکتر شهروز بود که او را به سوی خود می خواند. با خوشحالی به سمت او دوید. در عین حال صدای تار بلندتر و بلندتر می شد. طوریکه گوش را می آزرد. دست به گوشهایش برد و آنها را گرفت. خسته شده بود و نفس نفس می زد بالاخره در میان بیابان به بیشه ای نزدیکتر گشت. طوفان آرامتر شده بود. دست از روی گوشهایش برداشت. صدا دیگر گوش خراش نبود. صدا زد: «شهروز؟» صدای شهروز از میان بیشه به او جواب داد. جلوتر رفت و با خنده پرسید:« کجایی؟ بیا بیرون.» چیزی میان بوته ها تکان خورد و ناگهان گرازی وحشی از ان میان بیرون جست و قبل از اینکه او بتواند کاری کند به روی او پرید. سنگینی اش نفس او را بند آورد. بوی تعفن شدیدی به مشامش رسید. متوجه دندانهای تیز او شد که بر گردن و سینه اش می خواهد فرو آید. دستش را به اطراف کشید و درست قبل از تماس دندانش بی اختیار با چیزی بر سرش کوبید. خون فواره زد و به صورتش پاشید وحشت زده چشم باز کرد و صدای ملیکا را شنید که با خنده گفت:« بیدار شو فراری.» هراسان در جایش نشست. نگاهی به اطراف کرد. دوباره در خانه وبد. همه چیز خواب بود. نفسی را که در سینه اش سنگینی می کرد، بیون داد و نفس دیری کشید. دست به گردن و سینه اش کشید که خیس بودند. ملیکا مقابلش روی تخت پرید و گفت:« سلام، صبح بخیر.کجایی بابا؟» _ سلام، من چقدر عرق کردم. _ همین که خفه نشدی خیلی است. بخاری اتاقت گرم کرده بود. وقتی بالای سرت آمدم از لابلای موهایت عرق راه افتاده وبد. دست و صورتت را بشویی خنک می شوی. پاشو ببینم تنبل خانم. صدای خانم پناهی بلند شدکه:« ملیکا اذیتش نکن. تازه از خواب بیدار شده است. _ ای بابا مادر جون کم لوسش کنید. پتو را کناری زد. دو دستش را گرفت و با یک حرکت او را از تخت جدا کرد. [فقط کاربران میتوانند لینک ها
را مشاهده کنند برای عضویت اینجا را کلیک کنید] God!!! It's me. I need some help, PLZ از هیچ کار بچگی lم پشیمون نیستم جز این که آرزو داشتم بزرگ شوم..... ویرایش توسط nemesis : ۱۶ اسفند ۱۳۸۸ در ساعت ۰۲:۰۲ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: tehran
نوشته ها: 10,620
(View Stats)
تشکرها: 79,030
تشکر شده 137,201 بار در 12,481 پست
کتاب مورد علاقه : بامداد خمار | بدون امتیاز : 0 امتیاز قسمت 8.1 شب وقتی علیرضا از بیرون آمد دخترها را مشغول تماشای تلویزیون دید .مادرش هم در آشپزخانه داشت سالاد درست میکرد با آمدن او دیگر وقت خوردن شام بود خانم پناهی بچه ها را به اشپزخانه فراخواند تا میز شام را بچینند.شقایق هم بافتنی خانم پناهی را زمین گذاشت و برخاست تا به ملیکا کمک کند.علیرضا شقایق را صدا کرد و او نیز ایستاد گفت:یک شیشه دیگر ارامبخش برایت گرفته ام. آن را بطرف او گرفت و شقایق دست دراز کرد تا آنرا ضمن تشکر بگیرد اما علیرضا شیشه را عقب کشید و گفت:آدم عاقل یکبار بیشتر از یک سوراخ گزیده نمیشود اینها را من نگه میدارم هر بار فقط یک عدد کافیست شبها قبل از خواب بخواهید تا در اختیارتان بگذارم و شما تا صبح با آرامش بخوابید. شقایق به چشمان شیطنت بار او نگاه کرد و با لبخندی گفت:پس ترجیح میدهم با کابوسهایم کنار بیایم تا اینکه هر شب منتظر دارو باشم.کابوسهایم مسالمت جو تر از شما هستند. از نظر من فکر خوبی است که میخواهی دارو را کنار بگذاری ولی دکترت معتقد است هنوز باید از داروهایت استفاده کنی. شقایق بطرف آشپزخانه رفت و گفت:اگر بنظر دکترها باشد آنها میخواهند بیمارشان همیشه دارو مصرف کند تا خودشان هم به نان و نوایی برسند دکترم باری خودش چنین تجویزی کرده است فراموشش کنید. علیرضا شانه بالا انداخت و دنبالش راه افتاد:هر جور که دوست داری بهر حال جای این داروها نزد من امن است و بر سر حرفم هستم. بعد از شام خانم پناهی به جمع دخترها اضافه شد و بافتنی اش را در دست گرفت.علیرضا تلفن را برداشت و به اتاق خودش رفت ملیکا ظرف میوه و سینی چای را روی میز گذاشت خانم پناهی علیرضا را صدا کرد تا برای خوردن میوه به آنها ملحق شود علیرضا از اتاقش فریاد زد شما بفرمایید من کار دارم. ملیکا شبکه های تلویزیون را این طرف و آن طرف نمود و چون چیز قابل ملاحظه ای پیدا نکرد آنرا خاموش کرد و خود را بغل شقایق انداخت شقایق دست زیر بازوی ملیکا انداخت و خود را به او نزدیک کرد .خانم پناهی به آندو با محبت نگاه کرد و لبخندی برویشان زد عطر خوشبوی ملیکا مشام شقایق را نوازش میکرد و در همان حال چایش را با لذت مزه نمود ملیکا با بی حوصلگی گفت:شقایق امشب دلم بدجوری گرفته است برایم تار میزنی؟ شب وقتی به اتاقم آمدی برایت میزنم. ملیکا سر از شانه شقایق برداشت و با ناراحتی گفت:من گفتم الان دلم گرفته است تا آخر شب سرجایش می آید. با خنده گفت:خوب بهتر. دوست نداری برایم بزنی؟ الان نه چون شنیدی که آقای پناهی چه گفت کار دارد و صدا مزاحمش میشود تازه مادرجونت هم احتیاج به ارامش و سکوت دارد. خانم پناهی قبل از ملیکا به حرف آمد و گفت:حق با توست ولی ارامش من با صداب ساز تو بیشتر میشود علیرضا هم وقتی غرق کارهایش میشود .سر و صدای اطرافش را نمیشنود مطمئن باش .اگر بخاطر م نمیخواهی بزنی ما ناراحت نمیشویم حالا که ملی میخواهد خودت اگر حوصله ای را داری بزن. ملیکا از جایش برخاست و بطرف اتاق شقایق دوید. دیگر هیچ بهانه ای نمیتوانی بیاوری. شقایق بی اختیار به رسم دیرین دستی به نوازش روی سازش کشید و آهی همراه با آن از سینه اش بیرون فرستاد .با لبخند ملیحی بر لب شروع کرد.خانم پناهی نیز دست از بافتن کشید و گوش به نوا داد.مثل همیشه نوای شور در دل هر دو دختر شوری بپا کرد و تمام وجودشان گوش شد.قطعه که به پایان رسید ملیکا و مادربزرگش برایش کف زدند و شقایق با ونه های سرخش خندید:خوب دیگر؟ملیکا کمی این دست و آن دست نمود و مثل اینکه در گفتن حرفش شک داشته باشد بعد از چند لحظه گفت:دیگر هر چه دوست داری بزن همه زیبا هستند و دست چین کردنشان سخت است ...اما...اما قبل از آن همان قطعه ای را که خودت هر وقت دلت میگیرد مینوازی بزن اسمش چه بود؟آهان مهتاب... هاله غم بر چهره شقایق نشست و گفت:اما مهتاب دلتنگی های مرا از بین میبرد ممکن است برای شما دلنشین نباشد. امتحانش کرده ام مرا هم آرام میکند بزن؟ با سماجت ملیکا او پایش را عوض کرد و کمی جابجا شد انگشتهایش روی سیمها لغزید و صدا برخاست. ملیکا به چهره غم گرفته شقایق چشم دوخته بود .مثل همیشه هر لحظه ای که میگذشت او بیشتر غرق در افکار خود میشد.موهای افشان افتاده روی پیشانی اش میرقصیدند و چهره اش را زیباتر میکردند.راز این آهنگ هنوز برایش مجهول بود اما حدس میزد که با عزیز از دست رفته ای ارتباطی داشته باشد عزیزی که او برایش سیاه پوشیده و تا به امروز نیز حاضر نشده هیچ رنگی را جانشین آن کند.او هم تمامی حواسش پیش آهنگ بود و متوجه ورود علیرضا نشد.وقتی شقایق آهنگ را به پایان رساند ملیکا در چشمان او اشکی را که حلقه زده بود دید بدون هیچ عکس العملی فقط بهم نگاه کردند .صدای تشویق خانم پناهی و علیرضا ملیکا را نیز بخود آورد و او را نیز به تشویق وا داشت وقتی او سر بزیر انداخت ملیکا دو قطره اشک را دید که از چشمان شقایق روی سازش چکیدند خانم پناهی گفت:واقعا عالی بود شقایق تو انقدر هنرمند بودی و پنهان میکردی؟ ملیکا به مادربزرگش نگاهی کرد در حالیکه خوب میدانست خوب میدانست که او هر شب وقتی شقایق تار میزد در اتاق خود صدای آن را میشنید تا زمان خواب شقایق چند آهنگ دیگر هم زده بود وقتی ملیکا متوجه شده بود که او دیگر آن شقایق چند ساعت پیش نیست غمگین و د رخود فرو رفته و این حتما با مهتاب ارتباط داشت.شقایق تازه به اتاق خود رفته بود که ملیکا در زد و وارد شد.در تاریکی نشسته و گریه میکرد کنارش گوشه اتاق نشست و به دیوار تکیه داد.شقایق اشکهایش را پاک کرد و با مهربانی و با صدای بغض گرفته اش پرسید:ارام شدی؟ بله و بنظر میرسید ارامش کم به قیمت پریشانی تو تمام شد. شقایق برخاست و رفت چراغ آباژرو را روشن کرد همانجا روی تخت نشست با پشت دستش اشکی را که میرفت از چشمش فرار کند پاک کرد. من همیشه پریشانم و این اصلا ربطی به خواسته تو ندارد مطمئن باش. میدانم که هیچگاه آرام نمیشوی... او نیز برخاست و جلوتر آمد .مقابل پای او روی زمین نشست و ادامه داد:فکر میکنم علت نارارامی ات هم به علت دوری از خانواده ات است اینطور نیست؟تو با هر وسیله ای که همراهت آورده ای یاد خانواده ات می افتی من اینرا خوب متوجه شده ام. شقایق با تکان سرش حرفش را تایید نمود و ملیکا با محبت دستان او را نوازش کرد با لبخندی گفت:خوب اینکه ناراحتی ندارد تا عید تو هم پیش آنها خواهی رفت مدارکت زیاد طول نمیکشد که حاضر شود .از کجا معلوم شاید فردا مادرت تماس بگیرد و بگوید که پدرت برای بردن تو می آید. میان هق هق سخنش گفت:دعا کن اینطور شود من هر شب قبل از خواب اینرا از خدا میخواهم ولی انگار خدا نمیشنود. مدتی سکوت برقرار شد ولی ملیکا سکوت را شکست و گفت:شقایقی... سوالی دارم... ادامه حرفش را با دیدن چشمهای اشک آلود او خورد . بپرس. نه فراموشش کن بهتره منهم فراموشش کنم. برخاست که برود اما شقایق دستش را گرفت و او را واداشت تا سرجایش بنشیند .اشکهایش را پاک کرد و لبخندی برویش زد. حالا بپرس تا نگویی هم نمیگذارم از اینجا خارج شوی میدانم که کنجکاوی تو هم مثل من است و راحتت نمیگذارد. آخر...آخر میترسم ناراحت شوی. گفتم که من خودم همیشه ناراحت هستم از سوال تو ناراحت تر نمیشوم. ملیکا کمی من و من نمود و عاقبت پرسید:آهنگ مهتاب...تو را بیاد چه کسی می اندازد که همیشه با نواختنش آنچنان از خود بی خود میشوی؟ شقایق در سکوت اشک میریخت و نمیتوانست جلوی آنها را بگیرد بنابراین گذاشت تا چشمانش به هر اندازه که میخواهند سبک شوند پرسید:تو چه فکر میکنی؟ من...خوب نمیدانم ولی حدس میزنم که خاطرات خوشی را برایت از کسی زنده میکند کسی که...به خاطرش این همه مدت را سیاه پوشیده ای شقایق...آیا او...همسرت بود؟ شقایق سر بلند کرد و با تعجب پرسید:چرا فکر میکنی که من ازدواج کرده بودم ظاهرم شبیه زنان شوهر دار است؟ با دستپاچگی گفت:نه نه ! به هیچ وجه اما خوب فکر کردم وقتی خانواده ات طی همین چند ماه گذشته به امریکا رفته اند حتما تو را پیش کسی گذاشته اند و اصلا چرا نباید تو را با خودشان ببرند!میتوانستند آنقدر صبر کنند که با هم بروید مگر اینکه تو ازدواج کرده و در ایران ماندگار شده باشی ...متاسفم که اشتباه کردم...به قول مادرجوت من زیادی فضول هستم... خانواده من به امریکا نرفته اند ازاصلا از ایران خارج نشده اند. ملیکا با تعجب نگاهش کرد. منظورت چیه؟ولی تو که گفتی... رابطه من و مهتاب هم در اینست که مهتاب من را بیاد خانواده ام بخصوص سازنده آن برادرم می اندازد. ولی مگر تو نگفتی که منتظر حاضر شدن مدارکت برای رفتن به امریکا هستی؟تو گفتی نزد خانواده ات خواهی رفت. بله گفتم و دروغ هم نبوده است .نزد خانواده فعلی و جدیدم خواهم رفت خانواده که نه پیش قیم جدیدم یعنی عمه گلنازم خواهم رفت. ولی آخر چرا؟وقتی خانواده ات در ایران هستند... چقدر در جریان پرونده های عمویت هستی؟ تقریبا هیچی علیرضا اجازه نمیدهد سر از کارهایش در بیاورم چطور مگر؟ من دختر دوست عمویت نیستم پدرم حتی اسم عمویت را هم نشنیده بود من...من شاهد یکی از پرونده هاهی عمویت میباشم. ملیکا وحشت زده حرف او را برید:چی؟ تمام خانواده من...تابستان امسال کشته شدند... سرش را بلند کرد و از پشت پرده اشک به چهره متعجب او نگاه نمود. منهم باید همراه آنها میمردم ولی آن دیوانه روانی اشتباه کرد...همه چیز از عید امسال شروع شد... تا بخود بیاید حرفها پشت سر هم از دهانش بیرون ریخت و راز سر به مهر او برای ملیکای وحشت زده گشوده شد.شقایق دستش را جلوی دهانش گرفت تا صدای گریه اش بلندتر نشود ملیکا آنچنان بهت زده شده بود که هیچ حرفی نمیتوانست بزند ملیکا از نفس نفس زدن او ترسید و بخود آمد.برخاست و با عجله برایش لیوانی آب آورد او را واداشت تا آخر او را سر بکشد کنارش نشست و او را در آغوش گرفت .شقایق سر روی سینه او گذاشت و گریست.ملیکا او را بیشتر بخود فشرد و آهسته و ارام همچون کودکی رو سینه نوازش کرد و تکانش داد.خودش هم اشک میریخت چطور میتوانست آرام باشد.حتی تصور چنین چیزی برای او وحشتناک بود چه برسد به اینکه در مقابل چشمانش عزیزانش را بکشند .شقایق در میان هق هق گریه اش زمزمه کرد:خودم هم هنوز باور نمیکنم که من چنین چیزهایی را به چشم خودم دیده ام و هنوز زنده ام آن روزهای سخت و رنج آورم در اسایشگاه و بعد در بیمارستان کابوسهایم تنهایی ام...و نبودن خانواده ام و از دست رفتن خوشبختی ام ...یاد می اید زمانی بتو گفتم تو خوشبختی ولی خودت نمیدانی.بخاطر همین بود اینکه بالاخره خانواده ات هر قدر هم که پراکنده باشند در گوشه ای از این دنیا زنده اند و تو هر وقت که اراده کنی میتوانی باز آنها را ببینی ایا خوشبختی نیست؟عمو و مادربزرگی داری که تو را بیشتر از جانشان دوست دارند و نمیخواهند تو در زندگیت کمبودی را حس کنی اسم این خوشبختی نیست؟ ملیکا نمیدانست چه بگوید سرنوشت شقایق او را کاملا گیج کرده بود جز اینکه روی یک حس غریزی او را در آغوش بگیرد هیچ کاری از دستش بر نمی آمد ساعتی بعد هر دو ارام شده بودند.ملیکا خود را کنار شقایق که دراز کشیده بود انداخت و پرسید:میتوانم امشب پیش تو بخوابم؟ با تعجب پرسید :برای چه؟ نمیدانم ولی احساس میکنم تنها در کنار تو ارام میشوم راستش کمی هم دلشوره دارم. بطرف او چرخید و د رحین حال کمی جابجا شد تا او راحتتر دراز بکشد. دلشوره چی داری؟ میترسم اگر آنها بفهمند تو اینجا هستی... دست دور گردن او انداخت و با مهربانی گفت:اینجا امن ترین جای ممکن برای من است مطمئن باش من دیگر هیچ ترسی از کسی ندارم بالاتر از مرگ هم چیزی هست؟این بزرگترین آرزوی من است. ملیکا بعد از مدتی سکوت گفت:شقایق...داشتم فکر میکردم که تحمل این درد خیلی سخت است خداوند با وجود اینکه خانواده ات را از تو گرفت ولی صبر زیادی بتو داد. اسم این را صبر میگذاری که انسان از شدت درد چندین ماه در آسایشگاه بستری باشد و بعد از آن هم با دارو فقط آرام بگیرد؟من امروز کم کم صبر را در خودم حس میکنم حسی که بتازگی از آن برخوردار شده ام و بعد از دیدن سنگ قبرهای آنها فهمیدم که میتوانم تحمل کنم یعنی باید تحمل کنم. شقایق؟ بله؟ هنوز هم...هنوز هم از علیرضا متنفری؟ نفرت من از او تو را ازار میدهد!این سوالی است که خودش هم دیشب از من پرسید..خودم هم نمیدانم بعضی وقتها شاید او را بخشیده ام ولی برخی اوقات هم تنفرم مثل گذشته در وجودم جان میگیرد موضع مشخصی نسبت به او ندارم شاید رای دادگاه در تعیین احساس من نسبت به او موثر باشد.نمیدانم... دو روز اینده را شقایق در اضطراب شدیدی سپری نمود .در طول آن دو روز با دکتر شهروز تماس گرفت و با اجازه علیرضا شماره تلفن منزل او را برای تماس با او در اختیارش گذاشت.بالاخره روز دادگاه فرا رسید .شقایق از زمانیکه از خواب کوتاه خود که آن نیز به مدد قرصهایش بود بیدار شده بود رنگ پریده بنظر میرسید اضطرابش به اوج خود رسیده بود .بهمین خاطر نمیتوانست هیچ حرفی بزند.درست حالتهای قبل از ضعفش را داشت ولی بخود تلقین میکرد که حالش خوب است و میتواند سرپا بایستد .برای صبحانه فقط یک فنجان بزرگ قهوه خورد.همه د رخانه متوجه حال او بودند و نگران از اینکه تحمل فضای سنگین دادگاه را خواهد داشت یا خیر.علیرضا هم خود دست کمی از او نداشت ولی حداقل بروی خودش نمی آورد با گفتن خوب وقت رفتن است سکوت سر میز صبحانه را شکست ساعت نه دادگاه برپا میشد و آنها تا آن زمان وقت زیادی نداشتند. در سالن دادگاه شقایق کنار علیرضا و اقای لطفی نشسته بود و همچنان سکوت اختیار کرده بود .علیرضا به مادرش و ملیکا اجازه حضور در دادگاه را نداده بود.حاضر شد یک ساعت تمام کنار مادرش بنشیند و دستوران او را درباره مراقبت از وضعیت روحی و جسمی شقایق بشنود.او برای آخرین بار محتویات پوشه در دستش را چک کرد و از جا برخاست.شقایق که حواسش در جای دیگری بود به گمان اینکه او نیز باید برود از جایش جهید علیرضا متوجه آشفتگی اش شد به ارامی گفت:نه تو اینجا باش آقای لطفی هم کنار تو میماند. پس شما؟ برمیگردم میخواهم اینها را ضمیمه پرونده امروز کنم. شقایق یک لحظه فکر کرده بود باید به تنهایی وارد دادگاه شود و از این فکر وحشت نموده بود ارام شد.سرجایش نشست و سر بزیر انداخت یک ساعت بعد وقتی برگشت به اقای لطفی که با دیدن او از جایش برخاسته بود نزدیک شد و در گوشش چیزی گفت و به همان صورت نیز جواب گرفت .گفتگوی در گوشی آنان شقایق را که در افکار خود غرق شده بود بخود اورد.چند دقیقه بعد علیرضا بسوی او چرخید و گفت:حالت خوب است؟ شقایق فقط سرش را تکان داد. سرگیجه که نداری؟ زیاد مهم نیست. چیزی میخواهی بخوری؟یا میخواهی آبی به دست و رویت بزنی؟ نه گفتم که مهم نیست. دست روی شانه او گذاشت و با لبخندی گفت:عالیه د رهر صورت حتی اگر ضعف هم بکنی کاملا طبیعی است...ببین دادگاه نیم ساعت پیش شروع شده است. تکان سختی را که شقایق خورد متوجه شد. احتمالا تا چند دقیقه دیگر ماموری که آنجا ایستاده تو را احضار میکند.میبینیش؟من باید بداخل سالن برگردم و تو تنها با آقای لطفی میمانی فقط ارام و خونسرد باش به سوالاتی که از تو میپرسند مثل همیشه قرص و محکم جواب بده شک بخودت راه نده امکان دارد وکیل زربافت حرفهایی بزند که تو را ناراحت و عصبانی کند و یا بخواهد تو را تحت فشار بگذارد تا خسته شوی و اشتباه کنی.ولی اگر خسته هم شدی بروی خودت نیاور شمرده و فکر کرده جوابش را بده...اگر چیزی خواستی به اقای لطفی بگو خوب...من دیگر باید بروم در دادگاه میبینمت موفق باشی. شقایق برای چند لحظه به چشمان مصمم و محکم او دیده دوخت و ناخودآگاه احساس ارامش نمود با خود گفت من حتما میتوانم. چند دقیقه تبدیل به ساعت شد ساعت11 بالاخره دادگاه او را احضار نمود. همه نگاهها به او بود ولی شقایق بدون اینکه علتش را بداند با ارامش و اعتماد بنفس تمام جلو رفت و با راهنمایی ماموری در جایگاه شهود ایستاد.نگاهی به جمعیت و افراد حاضر در سالن انداخت .چشمش به او افتاد اما قبل از اینکه عکس العمل او را ببیند در ردیف جلوی او مردی را که بعنوان قاتل آن دختر شناسایی کرده بود دید او نیز چشم به شقایق دوخته بود.نگاهش سرد و خشن بنظر میرسید به سرعت از او رو برگرداند تا ارامش خود را از دست ندهد.با سوگند او به کتاب خدا سوال و جوابها آغاز شد.بعد نوبت وکیل متهم رسید شقایق از قاطعیت خود در پاسخ دادن به او تعجب میکرد .گرچه خوب متوجه شده بود که طبق گفته های علیرضا وکیل قصد تحت فشار گذاشتن روحی او را دارد.بخصوص زمانیکه بستری شدن در اسایشگاه او را پیش کشید شقایق را تحریک کرد که عکس اعمل تندی از خود نشان دهد ولی شقایق طبق هشدار قبلی فقط سکوت نمود. ساعت دوازده و نیم دادگاه با حکمی بارو نکردنی به پایان رسید و پرونده منوچهر زربافت بسته شد.شقایق آنقدر شوکه شده بود که دیگر متوجه چیزی در اطرافش نبود نور فلاشهای دوربینهای عکاسان و خبرنگاران باعث سرگیجه اش شده بود خودش را هر چه بیشتر در پناه بازپرس پناهی قرار داد.تنها چیزی که میشنید حکم دادگاه بود که هنوز در گوشهایش زنگ میزدند:متهم ردیف اول منوچهر زربافت به اتهام دخالت در باند قاچاق مواد مخدر هروئین و همچنین قتل خانم فائزه رسولی گناهکار شناخته شده و به این منظور به موجب قانون مجازات کشور ایران دادگاه کیفری او را در مورد اتهام اول به 25 سال زندان و در مورد اتهام دوم به قصاص نفس محکوم مینماید بدیهی است که اتهام ایشان مبنی بر دخالت در قتل اقای نیازی و خانواده شان به دلیل فقدان مدارک منتفی میباشد رای صادره قطعی میباشد. آقای پناهی زیر بازوی شقایق را گرفته بود و با عجله ی بسیار او و خود را از میان خبرنگاران و جمعیت کنجکاو حاضر در سالن بیرون برد.او نیز مانند شقایق انتظار چنین رای را نداشت دخالت زربافت در قتل این خانواده برای او مثل روز روشن بود آنقدر که حتی مدارک گردآوری را شده را هم زیادی میدانست .تا اتومبیلش چنان قدمهایش را محکم برمیداشت که شقایق مجبور بود دنبالش بدود تا بتواند در کنارش باشد .نمیخواست او بیش از این در محیط و فضای ازار دهنده دادگاه باشد.باید هر چه زودتر او را دور مینمود.در اتومبیلش را برای او باز کرد و کمکش کرد تا بنشیند اما قبل از نشستن خود صدای لطفی را شنید که او را میخواند و برای رسیدن به آنها میدوید در را بست و منتظر شد لطفی نفس زنان گفت رئیس میخواهد شما را ببیند. بازپرس پناهی نگاهی به داخل ماشین نمود و شقایق را از نظر گذراند میدانست که این کوه یخ زیاد طاقت نخواهد اورد و باید او را بخانه میرساند. به او بگو بعدازظهر به اداره می ایم. گفته موضوع مهمی است که باشد شما در جریانش باشید. بگو حال خانم نیازی خوب نیست نمیتوانم اینجا بمانم به محض رسیدن بخانه تماس میگیرم تا زیاد وقت نگیرد. اما آخر...بسیار خوب خودم یک کاری میکنم شما مرا بعد از دادگاه ندیدید باشد؟تماس ما هم تلفنی بود. بازپرس به افسر زیر دستش نگاهی از سر تشکر انداخت و سر تکان داد تمام حواسش نزد دادگاه و دلیل قاضی برای تبرئه زربافت از کشتن خانواده شاهد و حال شقایق بود او فقط برپدال گاز فشار می آورد و مانند شقایق سکوت اختیار کرده بود.غافل از اتومبیلی که از مقابل در دادگاه بدنبال آنها تمام خیابنها را پشت سر میگذاشت علیرضا از اتومبیل پیاده شد ولی شقایق همچنان نشسته و در فکر فرو رفته بود.در را برایش باز کرد و او را صدا زد:شقایق رسیدیم پیاده شو. با بهت نگاهی به او کرد چند لحظه طول کشید تا بفهمد او چه گفته است خانم پناهی و ملیکا بشدت نگران و مضطرب بازگشت آنها بودند.با باز و بسته شدن در راهرو هر دو با عجله از اشپزخانه بیرون دویدند. سلام چی شد؟ علیرضا جواب سلام آنها را داد خانم پناهی با دیدن حال و روز شقایق با نگرانی پرسید:چه شده؟این چرا این شکلی شده؟چرا رنگش پریده؟دوباره حالش بد شد؟ مادرجان یکی یکی اول صبر کنید او را به اتاقش ببرم باید استراحت کند. ملیکا جلو رفت و بازوی شقایق را از علیرضا گرفت و گفت:من او را میبرم. شقایق مثل کودکی ناتوان بدون هیچ حرفی در کنار ملیکا به اتاقش رفت ملیکا او را روی تخت نشاند و کمکش کرد تا پالتو لباسهایش را در بیاورد.شقایق مات و مبهوت فقط به مقابل رویش چشم دوخته بود و هیچ صدایی از گلویش در نمی امد.پرسید:میخواهی چیزی برایت بیاورم؟ آری تو راست می گویی آسمان مال من است پنجره ، فکر ، هوا ، عشق ، زمین ، مال من است اما سهراب تو قضاوت کن بر دل سنگ زمین جای من است من نمی دانم که چرا این مردم ، دانه های دلشان پیدا نیست. صبر کن ای سهراب قایقت جا دارد? من هم از همهمه ی داغ زمین بیزارم به سراغ من اگر می آیید ، تند و آهسته چه فرقی دارد؟ تو به هر جور دلت خواست بیا مثل سهراب دگرجنس تنهایی من چینی نیست، که ترک بردارد مثل مرمر شده است چینی نازک تنهایی من... برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, رویا, صیدی, مهناز, نود, نودهشتیا, هشتیا, گروهی |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| رویا | مهناز صیدی | معرفی و نقد کتاب | باقری | ایرانی | 75 | ۹ بهمن ۱۳۹۰ ۰۸:۴۶ بعد از ظهر |
| رویا | مهناز صیدی | موبايل | R.A.S.O.O.L | رمان ایرانی | 1 | ۲۵ مهر ۱۳۹۰ ۰۶:۳۴ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نود و هشتیا | خواب و بیدار(مهناز صیدی) | -ALI- | فراخوان تایپ | 106 | ۴ آذر ۱۳۸۹ ۰۸:۵۳ بعد از ظهر |
| رویا | مهناز صیدی | دانلود | Silver_Moon | ایرانی | 4 | ۱ آبان ۱۳۸۹ ۰۳:۳۳ بعد از ظهر |
| فراخوان تایپ گروهی نود هشتیا ... رویا | شبنم | فراخوان تایپ | 271 | ۹ فروردين ۱۳۸۹ ۱۱:۵۹ بعد از ظهر |