ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
بیوگرافی ابوالقاسم فردوسی | همه چیز از شاهنامه
جشنامه

http://fidibo.com/



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 51
  1. Top | #1

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    تیر 1388
    نوشته ها
    1,284
    میانگین پست در روز
    0.64
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    1,923
    تشکر شده 7,460 در 1,215 پست
    اندازه فونت

    Smile بیوگرافی ابوالقاسم فردوسی | همه چیز از شاهنامه

    فردوسی استاد بی همتای شعر و خرد پارسی و بزرگترین حماسه سرای جهان است. اهمیت فردوسی در آن است چه با آفریدن اثر همیشه جاوید خود، نه تنها زبان ، بلکه کل فرهنگ و تاریخ و در یک سخن ، همه اسناد اصالت اقوام ایرانی را جاودانگی بخشید و خود نیز برآنچه که میکرد و برعظمت آن ، آگاه بود و می دانست که با زنده نگه داشتن زبان ویژه یک ملت ، در واقع آن ملت را زندگی و جاودانگی بخشیده است .
    بسی رنج بردم در این سال سی
    عجم زنده کـردم بدیــن پــــارسی
    فردوسی در سال 329 هجری برابر با 940 میلادی در روستای باژ از توابع طوس در خانواده ای از طبقه دهقانان دیده به جهان گشود و در جوانی شروع به نظم برخی از داستانهای قهرمانی کرد. در سال 370 هجری برابر با 980 میلادی زیر دید تیز و مستقیم جاسوس های بغداد و غزنین ، تنظیم شاهنامه را آغاز می کند و به تجزیه و تحلیل نیروهای سیاسی بغداد و عناصر ترک داخلی آنها می پردازد. فردوسی ضمن بیان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنین ، بلکه با عناصر داخلی آنها نیز می ستیزد و در واقع ، طرح تئوری نظام جانشین عرب و ترک را می ریزد حداقل آرزوی او این بود که ترکیبی از اقتدار ساسانیان و ویژگیهای مثبت سامانیان را در ایران ببیند. چهار عنصر اساسی برای فردوسی ارزشهای بنیادی و اصلی به شمار می آید و او شاهنامه خود را در مربعی قرار داده که هر ضلع آن بیانگر یکی از این چهار عنصر است آن عناصر عبارتند از: ملیت ایرانی ، خردمندی ، عدالت و دین ورزی او هر موضوع و هر حکایتی را برپایه این چهار عنصر تقسیم می کند. علاوه بر این ، شاهنامه ، شناسنامه فرهنگی ما ایرانیان است که می کوشد تا به تاخت و تاز ترک های متجاوز و امویان و عباسیان ستمگر پاسخ دهد او ایرانی را معادل آزاده می داند و از ایرانیان با تعبیر آزادگان یاد می کند؛ بدان سبب که پاسخی به ستمهای امویان و عباسیان نیز داده باشد؛ چرا که مدت زمان درازی ، ایرانیان ، موالی خوانده می شدند و با آنان همانند انسان های درجه دوم رفتار می شد بنابراین شاهنامه از این منظر، بیش از آن که بیان اندیشه ها و نیات یک فرد باشد، ارتقای نگرشی ملی و انسانی و یا تعالی بخشیدن نوعی جهانبینی است.
    سی سال بعد یعنی در سال 400 هجری برابر با 1010 میلادی پس از پایان خلق شاهنامه این اثر گرانبها به سلطان محمود غزنوی نشان داده می شود. به علت های گوناگون که مهمترینشان اختلاف نژاد و مذهب بود اختلاف دستگاه حکومتی با فردوسی باعث برگشتن فردوسی به طوس و تبرستان شد. استاد بزرگ شعر فارسی در سال 411 هجری برابر با 1020 میلادی در زادگاه خود بدرود حیات گفت ولی یاد و خاطره اش برای همه دوران در قلب ایرانیان جاودان مانده است.
    زبان ، شرح حال انسان هاست اگر زبان را برداریم ، تقریبا چیزی از شخصیت ، عقاید، خاطرات و افکار نظام یافته ما باقی نخواهد ماند بدون زبان ، موجودیت انسان هم به پایان می رسد زبان ، ذخیره نمادین اندیشه ها، عواطف ، بحران ها، مخالفت ها، نفرت ها، توافق ها، وفاداری ها، افکار قالبی و انگیزه هایی است که در سوق دادن و تجلی هویت فرهنگی انسانها نقش اساسی دارد.همگان بر این باورند که واژه ها در کارگاه اندیشه و جهان بینی اندیشمندان و روشنفکران هر دوره در هم می آمیزند تا زایش مفاهیم عمیق انسانی تا ابد تداوم یابد. با وجود این ، در یک داوری دقیق ، تمایزات غیرقابل کتمان و قوت کلام سخنسرای نام آور ایرانی حکیم ابوالقاسم فردوسی با همتایان همعصر خود آشکارا به چشم می خورد زبان و کلمات برآمده از ذهن فرانگر و تیزبین او، در محدودیت قالبهای شعری ، تن به اسارت نمی سپارد و ناگزیر به گونه شگفت آوری زنده ، ملموس و دورپرواز است فردوسی به علت ضرورت زمانی و جو اختناق حاکم در زمان خود، بالاجبار برای بیان مسائل روز: زبانی کنایه و اسطوره ای انتخاب کرده است ؛ در حالی که محتوای مورد بحث او مسائل جاری زمان است بدین اعتبار، فردوسی از معدود افرادی است که توان به تصویر کشیدن جنایات قدرت سیاسی زمان خویش را داشته است پایان سخن آن که انگیزه فردوسی از آفریدن شاهنامه مبارزه با استعمار و استثمار سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی خلفای عباسی و سلطه امیران ترک بود .
    آنچه کورش کرد و دارا وانچه زرتشت مهین
    زنده گشت از همت فردوسی سحـر آفرین
    نام ایــــران رفته بــود از یـاد تا تـازی و تـرک
    ترکــتــازی را بــرون راندند لاشـــه از کـمین
    ای مبـــارک اوستـــاد‚ ای شاعـــر والا نژاد
    ای سخنهایت بســوی راستی حبلی متین
    با تـــو بد کـــردند و قــدر خدمتت نشناختند
    آزمـــنـــدان بــخیـــل و تاجـــداران ضـنــیــن

    زندگی نامه



    حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است.
    فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید.
    همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت.
    چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه ی اصلیی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.
    او خود می گوبد:
    بسی رنج بردم بدین سال سی
    عجم زنده کردم بدین پارسی
    پی افکندم از نظم کاخی بلند
    که از باد و باران نیابد گزند
    بناهای آباد گردد خراب
    ز باران و از تابش آفتاب
    فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.
    اَلا ای برآورده چرخ بلند
    چه داری به پیری مرا مستمند
    چو بودم جوان برترم داشتی
    به پیری مرا خوار بگذاشتی
    به جای عنانم عصا داد سال
    پراکنده شد مال و برگشت حال
    بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.
    اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد.
    علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست.
    عضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد (در واقع اعتقاد فردوسی به شیعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به این موضوع اضافه شد) و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد.
    ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند.
    به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".
    گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت.
    تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند.
    فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.


    در تاریخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجوئی کنند.
    اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند.
    از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر فوت کرده بود و گفته شده است که دختر فردوسی هم این هدیه سلطان محمود را نپذیرفت و آن را پس فرستاد.
    شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است.
    فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد.
    او در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.

    ویژگیهای هنری شاهنامه
    "شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.
    اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد. ارد بزرگ متفکر شهیر کشورمان می گوید : ایرانیان نیک نامی و پاکی تبار گذشتگان خویش را در شاهنانه فردوسی می بینند و در هر دودمانی که باشند برآن راه خواهند بود .
    ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است.
    شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است.
    فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد.
    در برخورد با قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد.
    زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.
    حکیم فردوسی خود توصیه می کند:
    تو این را دوغ و فسانه مدان
    به یکسان روش در زمانه مدان
    از او هر چه اندر خورد با خرد
    دگر بر ره رمز معنی برد
    شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند.
    جنگ کاوه و ضحاک ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارند.
    تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان محسوب می شود همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد.
    زیبایی و شکوه ایران، آن را در معرض مصیبت های گوناگون قرار می دهد و از همین رو پهلوانانش با تمام توان به دفاع از موجودیت این کشور و ارزشهای عمیق انسانی مردمانش بر می خیزند و جان بر سر این کار می نهند.
    برخی از پهلوانان شاهنامه نمونه های متعالی انسانی هستند که عمر خویش را به تمامی در خدمت همنوعان خویش گذرانده است.
    پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند.
    شخصیت های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است.
    آنها مأموران اهریمنند و قصد نابودی و فساد در امور جهان را دارند.
    قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستیزی هماره دارند و این ستیز نه روی گردانی از مرگ است و نه پناه بردن به کنج عافیت، بلکه پهلوان در مواجهه و درگیری با خطرات بزرگ به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ می دزدد.
    اغلب داستانهای شاهنامه بی اعتباری دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار می خواند ولی در همین حال آنجا که هنگام سخن عاشقانه می رسد فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی موضوع را می پروراند.
    نگاهی به پنج گنج نظامی در مقایسه با شاهنامه، این حقیقت را بر ما نمایان تر می کند. در پنج گنج، شاعر عارف که ذهنیتی تغزلی و زبانی نرم و خیال انگیز دارد، در وادی حماسه چنان غریق تصویرسازی و توصیفات تغزلی شده که جای و مقام زبان حماسه را فراموش کرده است حال آنکه که فردوسی حتی در توصیفات تغزلی در شأن زبان حماسه، از تخیل و تصاویر بهره می گیرد و از ازدحام بیهوده تصاویر در زبان حماسی اش پرهیز می کند.


    تصویرسازی
    تصویرسازی در شعر فردوسی جایی بسیار مهم دارد. شاعر با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، گویی خواننده داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است.
    تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی اغلب توصیفات طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی موجب هماهنگی جزئی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستان ها شده است.
    چند بیت زیر در توصیف آفتاب بیان شده است:
    چو خورشید از چرخ گردنده سر
    برآورد بر سان زرین سپر
    ***
    پدید آمد آن خنجر تابناک
    به کردار یاقوت شد روی خاک
    ***
    چو زرین سپر برگرفت آفتاب
    سرجنگجویان برآمد ز خواب
    و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:
    چو خورشید تابنده شد ناپدید
    شب تیره بر چرخ لشگر کشید
    موسیقی
    موسیقی در شعر فردوسی از عناصر اصلی شعر محسوب می شود. انتخاب وزن متقارب که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند.
    علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، فردوسی با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد.
    اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظات طبیعت و زندگی از دیگر مشخصات مهم شعر فردوسی است.
    برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
    هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
    چو برق درخشنده از تیره میغ
    همی آتش افروخت از گرز و تیغ
    هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش
    ز بس نیزه و گونه گونه درفش
    از آواز دیوان و از تیره گرد
    ز غریدن کوس و اسب نبرد
    چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر
    ز خون یلان دشت گشت آبگیر
    زمین شد به کردار دریای قیر
    همه موجش از خنجر و گرز و تیر
    دمان بادپایان چو کشتی بر آب
    سوی غرق دارند گفتی شتاب

    منبع داستانهای شاهنامه
    نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور بود.
    این کتاب به دلیل آن که به دستور و سرمایه "ابومنصور توسی" فراهم آمد، به "شاهنامه ابومنصوری" شهرت دارد و تاریخ گذشته ایران به حساب می آید.
    اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود در بعضی نسخه های خطی شاهنامه موجود است.
    علاوه بر این شاهنامه، یک شاهنامه منثور دیگر به نام شاهنامه ابوالموید بلخی وجود داشته که گویا قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف یافته است، اما چون به کلی از میان رفته درباره آن نمی توان اظهارنظر کرد.
    پس از این دوره در قرن چهارم شاعری به نام دقیقی کار به نظم در آوردن داستانهای ملی ایران را شروع کرد.
    دقیقی زردشتی بود و در جوانی به شاعری پرداخت.
    او برخی از امیران چغانی و سامانی را مدح گفت و از آنها جوایز گرانبها دریافت کرد.
    دقیقی ظاهراً به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ی ابومنصوری را که به نثر بود به نظم در آورد.
    دقیقی، هزار بیت بیشتر از این شاهنامه را نسروده بود و هنوز جوان بود که کشته شد (حدود 367 یا 369 هـ. ق) و بخش عظیمی از داستانهای شاهنامه ناسروده مانده بود.
    فردوسی استاد و هشمهری دقیقی کار ناتمام او را دنبال کرد.
    از این رو می توان شاهنامه دقیقی را منبع اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست.

    بخش های اصلی شاهنامه
    موضوع این شاهکار جاودان، تاریخ ایران قدیم از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا انقراض حکومت ساسانیان به دست اعراب است و کلاً به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.
    دوره اساطیری
    این دوره از عهد کیومرث تا ظهور فریدون ادامه دارد. در این عهد از پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید سخن به میان می آید. تمدن ایرانی در این زمان تکوین می یابد. کشف آتش، جدا کرن آهن از سنگ و رشتن و بافتن و کشاورزی کردن و امثال آن در این دوره صورت می گیرد.
    در این عهد جنگها غالباً جنگ های داخلی است و جنگ با دیوان و سرکوب کردن آنها بزرگ ترین مشکل این عصر بوده است. (بعضی احتمال داده اند که منظور از دیوان، بومیان فلات ایران بوده اند که با آریایی های مهاجم همواره جنگ و ستیز داشته اند)
    در پایان این عهد، ضحاک دشمن پاکی و سمبل بدی به حکومت می نشیند، اما سرانجام پس از هزار سال فریدون به یاری کاوه آهنگر و حمایت مردم او را از میان می برد و دوره جدید آغاز می شود.
    دوره پهلوانی
    دوره پهلوانی یا حماسی از پادشاهی فریدون شروع می شود. ایرج، منوچهر، نوذر، گرشاسب به ترتیب به پادشاهی می نشیند. جنگهای میان ایران و توران آغاز می شود.
    پادشاهی کیانی مانند: کیقباد، کیکاووس، کیخسرو و سپس لهراست و گشتاسب روی کار می آیند. در این عهد دلاورانی مانند: زال، رستم، گودرز، طوس، بیژن، سهراب و امثال آنان ظهور می کنند.
    سیاوش پسر کیکاووس به دست افراسیاب کشته می شود و رستم به خونخواهی او به توران زمین می رود و انتقام خون سیاوش را از افراسیاب می گیرد. در زمان پادشاهی گشتاسب، زرتشت پیغمبر ایرانیان ظهور می کند و اسفندیار به دست رستم کشته می شود.
    مدتی پس از کشته شدن اسفندیار، رستم نیز به دست برادر خود، شغاد از بین می رود و سیستان به دست بهمن پسر اسفندیار با خاک یکسان می گردد، و با مرگ رستم دوره پهلوانی به پایان می رسد.
    دوره تاریخی
    این دوره با ظهور بهمن آغاز می شود و پس از بهمن، همای و سپس داراب و دارا پسر داراب به پادشاهی می رسند.
    در این زمان اسکندر مقدونی به ایران حمله می کند و دارا را که همان داریوش سوم است می کشد و به جای او بر تخت می نشیند.
    پس از اسکندر دوره پادشاهی اشکانیان در ابیاتی چند بیان می گردد و سپس ساسانیان روی کار می آیند و آن گاه حمله عرب پیش می آید و با شکست ایرانیان شاهنامه به پایان می رسد.
    رمان هایی که می خونم و دوستشون دارم
    خوشگلی درد سر داره /خالکوبی /گناهکار/میوه ی منحوس
    پشت یک دیوار سنگی





  2. 5 کاربر از پست طیبه تشکر کرده اند .


  3. Top | #2

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    2,009
    میانگین پست در روز
    1.15
    تشکر از کاربر
    57,570
    تشکر شده 41,050 در 6,233 پست
    اندازه فونت

    Smile هفت خان شاهنامه | فردوسی شاعر نامدار پارسی

    لهراسب كه كيخسرو او را جانشين خود كرده است پسري دارد موسوم به گشتاسب كه چون از پدر رنجيده ميشود به خاك روم ميرود و داستان عشق او باكتايون دختر قيصر اتّفاق ميافتد. بعد از آن كه به ايران بازگشته به جاي پدرش مينشيند، زردشت به پيغمبري ظهور ميكند. ارجاسب پادشاه چين و توران از اين كه ايرانيان دين خود را تغيير داده اند و به جاي بتكدة نوبهار آتشكده زردشت را قبلة خود ساختهاند برآشفته لشكر به ايران ميكشد پهلوان ايران پيشواي زردشتيان در اين جنگها اسفنديار پسر گشتاسب است. ارجاسب لشكر به بلخ برده لهراسب را ميكشد و دختران گشتاسب را به اسارت ميبرد. اسفنديار ميآيد و لشكر ارجاسب را شكست ميدهد و از براي باز آوردن خواهران خويش به جانب توران ميرود در راه هفتحادثه از براياو رويميدهد كههفتخان اسفنديارناميده ميشود. بدين ترتيب:

    1. كشتن گرگان


    2. جنگ با شيران


    3. هلاك كردن اژدها


    4. كشتن گنده پيرجادو


    5. پيكار با سيمرغ


    6. نجات از برف و سرما


    7. عبور از دريا و رسيدن به رويين دز


    اين هفت ماجرا با هفت پيش آمد رستم بي شباهت نيست.





    خان اول:

    سخنگوي دهقان چو بنهاد خوان

    يكي داستان راند از هفت خان

    اسفنديار راه توران در پيش گرفت و با سپاهش تاخت تا به دو راهي رسيد. سراپرده و خيمه زد و فرمود تاخواني گستردند و مي رود و رامشگر خواست و با بزرگان به بزم نشست. سپس دستور داد تا گرگسار را كه همچنان در بند بود به مجلس بياورند و چهار جام مي دمادم به او نوشانيد. آن گاه گفت:

    «اگر به آنچه مي پرسم پاسخ درست بدهي پس از پيروزي ترا به تاج و تخت توران مي رسانم. اما اگر دروغ بگويي با خنجر به دو نيمت مي كنم تا عبرت ديگران شود.» گرگسار گفت:«اي نامور از من جز راست نخواهي شنيد.» اسفنديار پرسيد رويين دژ كجاست و بهترين راه براي رسيدن به آن كدام است؟ گرگسار پاسخ داد:

    «از سه راه مي توان به آن دژ رسيد. نخست راهي كه از ميان شهر و آب و آبادي مي گذرد به سه ماه، ديگري از بيابان خشك و بي آب و گياه مي رود به دو ماه و راه سوم به يك هفته دژ مي رسد اما پر است از شير و گرگ و اژدها كه كسي از آنها رهايي ندارد. افزون بر اينها فريب زن جادوست كه يكي را از دريا به ماه مي برد و يكي را درچاه مي افكند و از اينها گذشته، دشواري سيمرغ و سرماي سخت و گرماي سوزان در پيش است. رسيدن به خود دژ نيز كار بسياري دشواري است كه ديوارهاي بلندش بر ابرها مي سايند و بر گرداگردش آب و رودي روان است كه جز با كشتي نمي توان از آن گذشت. در دژ از سپاه گرفته تا كشتزار و درخت آن قدر فراوان است كه اگر ارجاسپ صد سال در حصار بماند به هيچ چيز از بيرون نيازمند نخواهد بود. اسفنديار زماني انديشيد و آن گاه سومين راه را برگزيد. گرگسار گفت:

    «شهريارا مگر از جان خود گذشته اي از اين هفت خان به زور هم نمي توان گذشت.» اسفنديار گفت:«باش تا زور و دل مرا ببيني، تنها بگو در نخستين خان چه پيش خواهد آمد؟» گرگسار پاسخ داد:«اي بي باك در نخستين خان دو گرگ سترگ هست هر يك به بزرگي فيل، يكي نر و يكي ماده كه شاخي چون شاخ آهو بر سر و دندانهايي چون شير دارند.» اسفنديار اسير را به زندان فرستاد و خود شب را به بزم نشست. چون خورشيد برآمد اسفنديار با سپاهش رو به سوي راه هفت خان نهاد. در جايگاه نخست لشكرش را به پشوتن سپرد و خود خفتان پوشيد و سوار اسب شبرنگ تنهايي پيش رفت. اسفنديار همچنان رفت تا به جايگاه گرگان رسيد و آن دو گرگ چون دو فيل جنگجو بر او حمله بردند. مرد دلير كمان را به زه كرد و بر آنها تير پولادين باريد. هر دو جانور سست افتادند. اسفنديار فرود آمد و سرشان را بريد. آن گاه سر و تن را از خون گرگان شست. رو به خورشيد كرد و يزدان را نيايش كرد و براي اين پيروزي سپاس ايزد را به جاي آورد. در همان زمان پشوتن و سپاهيان به او رسيدند. و گرگان را كشته و وي را در حال نماز و نيايش ديدند، از دلاوريش در شگفت ماندند. اسفنديار فرمود تا خواني گستردند و خورش و مي آوردند. سپس اسير بسته را فرا خواند و سه جام پياپي به دستش داد و از خان دوم پرسيد. گرگسار گفت:

    «اي شير دل فردا دو شير به جنگت مي آيند كه عقاب را ياراي پرواز بر آنها و نهنگ را تاب جنگيدن با آنان نيست.» اسفنديار خنديد و سپاه را در تاريكي شب به سوي خان دوم به پيش برد.
    ویرایش توسط REAL LOVE : 1389,07,28 در ساعت ساعت : 14:50

    Tek çare tanrıdan sabır dilemek
    ?Kadere sitemin ne faydası var


  4. 6 کاربر از پست REAL LOVE تشکر کرده اند .


  5. Top | #3

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    2,009
    میانگین پست در روز
    1.15
    تشکر از کاربر
    57,570
    تشکر شده 41,050 در 6,233 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض خان دوم كشتن اسفنديار شيران را

    چون آفتاب برآمد سپاه به جايگاه شيران رسيد. اسفنديار باز لشگر را به پشوتن سپرد و خود به تنهائي پيش رفت. نخست شير نر به پهلوان حمله برد. اسفنديار با يك ضربه شمشير او را دو نيم كرد، آن گاه شير ماده بر آشفت و بر او تاخت و مرد دلاور تيغي بر سرش فرود آورد كه با همان ضربه سر شير بر خاك غلتيد.

    اسفنديار سر و تن را شست و سپاس خداوند به جاي آورد. آن گاه لشكر به آنجا رسيد. همه بر اسفنديار آفرين خواندند و بساط خورش و مي گستردند. اسفنديار گرگسار بدانديش را فرا خواند و سه جام از مي لعل فام او را نوشانيد و از خان سوم پرسيد. گرگسار پاسخ داد:

    «بد و بد كنش از تو دور باد، تو از دو بلا گذشتي، اما پندم را بپذير و از همين جا باز گرد كه در خان سوم اژدهايي در انتظار تست كه تنش چون كوه خاراست و از كامش آتش مي بارد، بر خويشتن رحم كن و به نبرد او نرو.» اسفنديار گفت:«اي بد نشان ترا بسته به آنجا خواهم برد تا بچشم ببيني كه اژدها از شمشيرم رهايي ندارد.» اسفنديار فرمود تا درود گران گردونه اي ساختند، بر گردش تيغهايي نشاندند و صندوقي بر آن استوار كردند و آن را آزمودند و شبانگاه به سوي جايگاه سوم پيش راندند.

  6. 5 کاربر از پست REAL LOVE تشکر کرده اند .


  7. Top | #4

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    2,009
    میانگین پست در روز
    1.15
    تشکر از کاربر
    57,570
    تشکر شده 41,050 در 6,233 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض خان سوم كشتن اسفنديار اژدها را

    چون بامداد برآمد اسفنديار خفتان پوشيد، لشكر را به پشوتن سپرد و خود در صندوق گردونه نشست و با اسبهاي نيرومندش به سوي اژدها راند. اژدهاي دمان كه بانگ گردونه و اسبان را شنيد، چون كوهي سياه از جاي جنبيد، از كامش آتش باريد و دهانش را چون غاري سياه گشود و بر پهلوان غريد. اسفنديار به يزدان پناه برد كه ناگهان اژدها، اسبها و گردونه و صندوق را با يك نفس در كشيد و فرو برد كه تيغهاي گردونه در كام و گلو گاهش ماند و دريايي از خون و زهر سبز رنگ از دهانش روان شد.

    اژدها كه توان فرو بردن يا بيرون راندن تيغها را نداشت سست گشت. اسفنديار از صندوق بيرون آمد و با شمشيرش مغز اژدها را شكافت. دودي از زهر او برخاست كه پهلوان را مدهوش كرد و پشوتن و لشكريان گمان بردند كه بر او گزندي رسيده زاري كنان به سويش شتافتند و بر تاركش گلاب ريختند. اسفنديار چشمان را گشود و گفت:

    «از دود زهر بيهوش شدم، گزندي بر من نرسيد» و چون مستان خود را به آب رساند و سر و تن شست، جامه نو پوشيد و به درگاه ايزد نيايش كرد. اما گرگسار بدانديش از اينكه پهلوان را زنده ديد دلش سياه و اندوهگين شد. اسفنديار فرمود بر لب آب سراپرده زدند، خوان گستردند و مي در آن نهادند و باز اسير را پيش خواند. سه جام مي لعل فام به او داد و از خان روز ديگر پرسيد. گرگسار گفت در منزل فردا زن جادويي به ديدارت مي آيد كه او را غول مي نامند. لشكر بسيار ديده و گزندي بر او نرسيده. اگر بخواهد بيابان را به دريايي بيكران بدل مي كند. به جواني خود رحم كن و از همينجا باز گرد. اسفنديار خنديد و گفت:«فردا به ياري خداي يگانه پشت و دل جادوان را مي شكنم.»

  8. 5 کاربر از پست REAL LOVE تشکر کرده اند .


  9. Top | #5

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    2,009
    میانگین پست در روز
    1.15
    تشکر از کاربر
    57,570
    تشکر شده 41,050 در 6,233 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض خان چهارم كشتن اسفنديار زن جادو را

    اسفنديار در شب تيره با لشكر تاخت و چون خورشيد برآمد به خان چهارم رسيد. سپاه را به پشوتن سپرد و خود جامي شراب و طنبوري برداشت و به بيشه خرم و پر گلي كه در آن نزديكي بود آمد. در كنار چشمه ساري كه آبي چون گلاب داشت نشست، قدري از جام مي نوشيد و چون شاد گشت طنبور را در بر گرفت و با نواي آن آوازي در وصف رنجها و ناكاميهاي خويش خواند.

    زن جادو آواز اسفنديار را شنيد و دانست كه شكاري به دامش آمده است. پس روي زشت و چروكيده خود را به جادو زيبا كرد: به بالاي سرو و چو خورشيد روي فرو هشته از مشك تا پاي موي و آراسته و پر رنگ بوي نزد اسفنديار آمد و نشست. پهلوان از ديدن آن پريچهره شادمان شد و جامي مي به دستش داد. ولي چون دريافت كه جادوگر بد گوهر و بد تن است زنجيري كه بر بازو داشت و زرتشت آن را از بهشت آورده بود بر گردنش افكند و نيرو را از او گرفت.

    جادوگر خود را به صورت شير در آورد و اسفنديار شمشير كشيد و گفت:«اگر كوه بلند هم شوي گزندت به من نخواهد رسيد.» در يك آن جادوگر به صورت گنده پيري زشت درآمد سياه روي و سفيد موي كه اسفنديار به يك ضربه خنجر سرش را بر خاك انداخت. ناگهان آسمان تيره شد و باد و گرد و خاك برخاست و روي خورشيد را پوشيد. اسفنديار چهره بر زمين نهاد و يزدان را سپاس گفت: همان گاه پشوتن و سپاه به او رسيدند، پهلوان را ستودند، در همان بيشه خيمه زدند و خوان گستردند.

    اسفنديار اسير در بند را پيش خواند سه جام مي لعل فام به او نوشاند و سر جادوگر را كه به درخت آويخته بود نشانش داد و گفت: اين سر همان جادوگري است كه مي گفتي بيابان را دريا مي كند. حال بگو ببينم در منزل بعدي چه شگفتي در پيش است؟» گرگسار پاسخ داد:«راه دشواري در پيش داري، به كوهي بلند مي رسي كه سر بر آسمان مي سايد، بالاي آن جايگاه سيمرغ و جوجه هاي اوست. او چون كوهي است پرنده كه نهنگ را از دريا و فيل را از زمين به چنگ بر مي دارد. پند مرا بشنو و از همينجا باز گرد كه تو ياراي رسيدن به آن كوه نخواهي داشت. اسفنديار خنديد و گفت:

    «من سر سيمرغ را از همان بالا به زير خواهم كشيد.»

  10. 5 کاربر از پست REAL LOVE تشکر کرده اند .


  11. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    2,009
    میانگین پست در روز
    1.15
    تشکر از کاربر
    57,570
    تشکر شده 41,050 در 6,233 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض خان پنجم كشتن اسفنديار سيمرغ را

    چون شب فرا رسيد، اسفنديار با لشكرش به راه افتادند و تا بر آمدن خورشيد راه مي پيمودند. آن گاه اسفنديار لشكر را به برادر سپرد و خود همان گردونه و صندوق و اسبان را برداشت و به كوه سر بر آسمان كشيده نزديك شد. گردونه را در سايه اي نگه داشت و نام ايزد يكتا به زبان آورد. سيمرغ گردونه و اسبان را از سر كوه ديد و فرود آمد تا آن را به چنگ گيرد، ولي تيغها در بال و پرش فرو رفت و پرنده چندي به چنگ و منقار تلاش كرد و سست بر زمين افتاد و خونش گردونه و صندوق را شست.

    جوجه ها هم كه مادر را بر خاك و خون ديدند از آن جايگاه پريدند و رفتند. اسفنديار از صندوق بيرون آمد، با شمشير سيمرغ را پاره پاره كرد و به نيايش ايستاد. همان گاه لشكريان از راه فرا رسيدند و دشت را آكنده از پر و خون ديدند. بر پهلوان آفرين خواندند، سپس سراپرده زدند، خوان گستردند و مي خواستند. گرگسار چون شنيد كه اسفنديار باز هم به پيروزي رسيده تنش لرزان و رخسارش زرد شد. اسفنديار او را پيش خواند سه جام مي پياپي بر او نوشانيد و پرسيد اين بار چه شوري در پيش است؟

    گرگسار پاسخ داد:«دشواري راه فردا را با تير و كمان و شمشير چاره نتواني كرد، تو و لشكريانت در يك نيزه برف خواهيد ماند و بادهاي سختي خواهند وزيد كه زمين را مي درند و درختان را مي برند. اگر از آنجا هم رهايي يابي، به بياباني مي رسي به طول سي فرسنگ كه بر ريگزار داغش مرغ و مور و ملخ گذر نتواند. يك قطره آب در همه آن بيابان نخواهي يافت. اگر برايت توش و تواني ماند و از آن زمين جوشان هم گذشتي چهل فرسنگ ديگر بايد بروي تا به رويين دژ برسي. به دژ هم كه رسيدي بر آن داخل نتواني شد كه ديوارهايش به آسمان مي رسند و اگر صد هزار سوار خنجر گذار صد سال بر آن تير ببارند آسيبي به دژ نخواهد رسيد.

    دشمن هميشه چون حلقه بر در مي ماند و بدرون راه ندارد.» ايرانيان از گفته هاي گرگسار بيمناك شدند و از اسفنديار خواستند از همانجا باز گردد و آنها را به كام مرگ نكشاند. اسفنديار به خشم آمد و آنها را سرزنش كرد كه: «مگر شما براي نامجويي به اينجا آمديد كه عهد و پيمان و سوگند فراموشتان شد و با يك حرف اين ديو ناسازگار سست شديد؟ شما همه باز گرديد كه ياري يزدان، برادر و پسر مرا بس است.» ايرانيان به پوزش گفتند:

    «ما غم رنج را داريم و گرنه از جنگ نمي هراسيم و تا آخرين نفر بر سر پيمان خود هستيم.» اسفنديار بر آنها آفرين كرد و گفت:«رنجتان بي گنج نخواهد بود.» و چون هوا خنك شد و نسيمي از كوه وزيد سپاه به راه افتاد.
    ویرایش توسط REAL LOVE : 1389,07,28 در ساعت ساعت : 14:02

  12. 5 کاربر از پست REAL LOVE تشکر کرده اند .


  13. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    2,009
    میانگین پست در روز
    1.15
    تشکر از کاربر
    57,570
    تشکر شده 41,050 در 6,233 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض خان ششم گذشتن اسفنديار از برف

    چون خورشيد كوه نهان شد سپاه به منزلگاه رسيد و در آن هواي دلفروز چون بهاران سراپرده خيمه زدند و بزمي آراستند كه ناگهان تند بادي برخاست و ابرهاي سياه آسمان را تيره كرد. آن گاه سه شبانه روز برف باريد و باد وزيد و برف و بوران خيمه و سراپرده را پوشانيد. اسفنديار ناگزير به لشكريانش گفت:

    «اكنون زور و دلاوري سودي ندارد، پس به يزدان كه جز او راهنمايي نداريم پناهنده شويد و ياري بخواهيد تا مگر اين بلا را از ما بگرداند.» پشوتن و سپاهيان دست به دعا و نيايش برداشتند:

    بادي خوش برخاست و ابرها را پراكند و روي آسمان باز شد. سه روز ديگر در آن هواي دلپذير آسودند و روز چهارم اسفنديار بزرگان سپاه را فراخواند و گفت:«به ياري و نيروي يزدان ما بر دژ پيروز خواهيم شد. شما بار و بنه اضافه را همين جا بگذاريد و جز سلاح و آب و خورش با خود برنداريد و بدانيد چون به دژ رسيديد همه توانگر خواهيد شد.» لشكريان بنه را بر جاي گذاشتند و به راه ادامه دادند. چون پاسي از شب گذشت صداي مرغان دريايي برخاست. اسفنديار دانست كه گرگسار كينه بر دل دارد و دروغ مي گويد. از او پرسيد:

    «تو كه گفتي به بيابان خشك و بي آب مي رسيم پس آواز مرغان دريايي از كجاست؟» گرگسار پاسخ داد:«آب اينجا چون زهر شورست و تنها به درد مرغان و جانوران مي آيد.»

  14. 6 کاربر از پست REAL LOVE تشکر کرده اند .


  15. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    2,009
    میانگین پست در روز
    1.15
    تشکر از کاربر
    57,570
    تشکر شده 41,050 در 6,233 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض خان هفتم گذشتن اسفنديار از رود و كشتن گرگسار

    پاسي از شب گذشته بود كه ناگهان خروش از پيشروان برخاست. اسفنديار بي درنگ به آنجا شتافت و درياي ژرفي ديد كه شتر پيشرو و كاروان در آن غوطه مي خورد. پهلوان به تنهايي شتر را از آب كشيد و فرمود تا گرگسار را فرا خواندند. بر او خروشيد كه:

    «اي مار پليد، چه ريايي در كار داشتي كه دريا را به بيابان جلوه دادي، چيزي نمانده بود كه به گفته تو همه هلاك شوند.» ناگهان گرگسار چهره راستين خود را نمود و گفت:«مرگ سپاه تو شادي من است، من كه جز بند و بلا از تو چيزي نمي بينم.» اسفنديار خشم خود را فرو خورد، خنديد و گفت:

    «اي بي خرد اگر من پيروز شوم ترا به سپهبدي دژ مي گمارم و اگر با من راست باشي تو و خويشانت آزاري از من نخواهيد ديد.» نور اميد بر دل گرگسار تابيد، زمين را بوسيد و از گفته خود پوزش خواست. اسفنديار او را بخشيد، فرمود بند از پايش برداشتند و از او خواست تا گذرگاه آب را نشان بدهد. گرگسار مهار شتري را در دست گرفت و از پاياب رود گذر كرد. اسفنديار فرمان داد تا مشكهاي آب را پر كردند، بر پهلوي اسبها بستند و به اين ترتيب همه سپاه از گذر گاهي كه گرگسار نموده بود گذشتند و به خشكي رسيدند.

    اسفنديار ده فرسنگ به دژ مانده فرمود تا خيمه زدند و به خوردن و نوشيدن پرداختند. گرگسار را هم فرا خواند و پرسيد:«راستش را بگو، اگر من بر ارجاسپ چيره شوم و سرش را ببرم، جگر كهرم و اندريمان را به تير بدوزم و زنان و كودكانشان را به اسيري ببرم تو شاد خواهي بود يا دژم.» گرگسار دلتنگ شد و با پرخاش و نفرين گفت:

    همه اختر بد بجان تو باد

    بريده به خنجر ميان تو باد

    به خاك اندر افكنده پر خون تنت

    زمين بستر و گور پيراهنت

    اين بار اسفنديار برآشفت، شمشير بر سرش زد، دو نيمش كرد و لاشه را به دريا افكند تا خوراك ماهيان شود. اسفنديار از آن جايگاه به رويين دژ آمد از كوهي بالا رفت و دژ را ديد كه حصار آهنين آن با سه فرسنگ بالا تا چهل فرسنگ كشيده و بر پهناي ديوارش چهار سوار به آساني با هم مي گذرند و از هيچ راه به درون آن راهي نيست. اسفنديار در شگفت ماند و از آن همه رنجي كه برده بود دريغش آمد.

    ناگهان دو ترك را ديد كه با سگهايشان به شكار آمده بودند. پهلوان از كوه پايين آمد آن تركان را با نيزه از اسب پايين كشيد، به اسيري گرفت و از دژ و راه ورود به آن پرسشها كرد. اسيران گفتند:

    «اين دژ يك در سوي ايران و دري سوي توران داد. صد هزار سپاه در آن است كه همه بنده ارجاسپ اند. به هنگام نياز صد هزار سوار ديگر از چين و ماچين به ياري مي رسند. خوراك و آذوقه ده سال در انبارهاي دژ است.» اسفنديار اسيران ساده دل را كشت و به پرده سراي خود آمد.

  16. 3 کاربر از پست REAL LOVE تشکر کرده اند .


  17. Top | #9

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    آبان 1389
    نوشته ها
    110
    میانگین پست در روز
    0.07
    محل سکونت
    بوشهر
    تشکر از کاربر
    286
    تشکر شده 758 در 325 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض ورزش در شاهنامه

    س از آنکه در بخش گذشته وجود ورزش در شاهنامه را با ذکر دلايلي که آمد، اثبات کرديم و بعد از آنکه اهميت جايگاه ورزش را با بررسي کارکردهاي ورزش و همچنين مطالعه طبقه اي که بيش از همه طبقات ديگر با ورزش بود و به ورزش وابسته بود، يعني پهلوانان نشان داديم در اين بخش به سراغ ورزشهاي شاهنامه اي مي رويم و با ورق زدن کتاب بزرگ حکيم طوسي، به مطالعه مورد به مورد ورزش در شاهنامه مي پردازيم:

    در فصل اول اين بخش سعي شده است علاوه بر آنکه همه مواردي که در شاهنامه ورزش در نقش و کارکرد خودش يعني ورزش ظاهر شده است نشان داده شود و به تفکيک ضمن معرفي هر رشته، به چگونگي انجام، زمان انجام، مکان انجام، خاستگاه ورزش مورد نظر (از حيث وابستگي ملي)، جمعي و انفرادي بودن، سوار يا پياده انجام شده ابزار مورد استفاده و ... در هر مورد خاص اشاره شود.

    به علاوه بر بخش ورزش در شاهنامه، فصول ديگري نيز وجود دارد که در آنها سعي شده است موضوعاتي که در ارتباط مستقيم با ورزش است نيز استخراج و بيان شود. موضوعاتي نظير مربي و مربي گري در شاهنامه، مکان هاي ورزشي، زن و ورزش، پوشاک ورزش، جوايز ورزش و ... که اميدواريم مورد استفاده و قبول واقع شود.


    فصل اول: شکار

    در ميان انواع بازي ها، سرگرمي ها، هنرها و در يک کلام و به قول امروزي ها رشته هاي ورزشي موجود در شاهنامه شکار در کنار چوگان و کشتي بيشتر از ساير رشه هاي مطرح است و علاقمندان و طرفداران بيشتري داد و در کتاب حکيم بزرگ طوس به موارد شکار بسيار بر مي خوريم... به همين علت در بررسي انواع ورزش هاي شاهنامه ابتدا از شکار آغاز مي کنيم.

    شکار امروز هم به عنوان يک ورزش تقريباً گران مطرح است و شکار با اسلحه گرها و ماهي گيري و ... همچنان رواج دارد. از لحاظ تشکيلات جهاني و فدراسيونها بين المللي بايد گفت:

    اين رشته از اين نظر فاقد يک تشکيلات واحد و فدراسيون يک پارچه است و شايد به همين دليل باشد که هنوز در بازيهاي المپيک و مسابقات رسمي بين المللي (زير نظر کميته جهاني المپيک) جايي ندارد. با اين حال شکار همچنان از ورزشهاي پرطرفدار در سراسر جهان است و مانند تشکيلات بوکس حرفه اي جهان فدراسيونهاي مختلفي در گوشه و کنار دنيا که هر کدام تعدادي عضو دارند درباره اين ورزش فعاليت مي کنند و مسابقاتي را بر پا مي دارند. لازم به ذکر است که امروز نيز براي شکار از سلاحهاي مختلف، سرد و گرم، قديم و جديد استفاده مي شود.

    نام ورزش: شکار. اين ورزش باهمين نام در شاهنامه خوانده مي شود و امروز نيز با همين نام خوانده مي شود.

    چگونگي انجام: در مکانهاي خاصي که نخجيرگاه در شاهنامه خوانده مي شود انجام مي گرفته است. شکار بيشتر سواره و کمتر پياده انجام مي گرفته است. شکار حيوانات با سلاح صورت مي گرفته و مبارزه از راه دور انجام مي شده است.

    زمان: به نظر مي رسد در زمان خاصي از لحاظ ساعت انجام نمي شده، ولي بيشتر در فصول بهار، تابستان و پاييز انجام مي شده و از نظر ساعت هم در همه ساعات مي توانسته صورت بگيرد و ... اما معمولاً شکاري وقتي به عنوان ورزش و تفريح انجام مي شد از صبح خيلي زود و آفتاب طلوع نکرده و به اصطلاح «پگاه» انجام مي شده و تا موقع شب يعني تا وقتي هوا روشن بوده و «ديد» وجود داشته ادامه پيدا کرده است.

    مکان: شکار به عنوان تفريح و ورزش معمولاً در جايگاههاي خاص و شکارگاههاي اختصاصي صورت مي گرفته است. ما در شاهنامه چند بار مي بينيم ؟؟؟؟ نخجيرگاههاي اختصاصي سخت رفته ... شاهان ؟؟؟؟ از اين شکارگاهها برخوردار بوده اند و پهلوانان ؟؟؟؟ همچون رستم نيز نخجيرگاه خاص خود را داشته است. به علاوه شکار در دشت، کوه، در جنگل، در بيابان و بيشه و ... صورت مي گرفته است که به موارد آن در شاهنامه اشاره خواهيم کرد.
    ویرایش توسط AИITA : 1389,08,06 در ساعت ساعت : 20:47

  18. 4 کاربر از پست AИITA تشکر کرده اند .


  19. Top | #10

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    آبان 1389
    نوشته ها
    110
    میانگین پست در روز
    0.07
    محل سکونت
    بوشهر
    تشکر از کاربر
    286
    تشکر شده 758 در 325 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خاستگاه: در شاهنامه مشخص نمي شود که شکار از کجا، چگونه و به وسيله چه کسي شروع شده است، اما مسلماً شناختن شکار به وسيله انسان از مدتها پيش از آغاز داستانهاي شاهنامه شروع شده است. از آن زمان که بشر در جنگ بقا و براي حفظ و تغذيه خود به طبيعت ميوه ها و علفها و بعد با دستيابي به ابزار به حيوانات چشم دوخت... شکار در ابتدا به عنوان ابزاري براي دستيابي به غذا مطرح بوده و در دوران هاي بعدي، کارکردهاي ديگري از جمله تفريح و ورزش هم پيدا کرده است. به علاوه شکار تعلق به نژاد و قوميت خاصي ندارد و انسان پيش از آنکه به تقسيمات نژادي و خوني و طايفه اي پي بررد شکار را شناخته و از آن استفاده مي کرده است. در شاهنامه هم مي بينيم که هم تورانيان، هم ايرانيان، هم رومي ها و هم تازيان و عربها و... شکار مي روند و شکار مي کنند و از شکار در کارکردها و نقش هاي متفاوت استفاده مي کنند.

    جمعي يا انفرادي: معمولاً شکار به ويژه در کارکرد تفريحي و ورزشي آن به صورت گروهي و جمعي انجام مي شده است هر چند که در شاهنامه به مواردي هم بر مي خوريم که مثلاً رستم به تنهايي شکاري نرفته است...

    اما در پيشکارهاي بزرگ و در اکثر شکارهاي شاهنامه و زماني که شکار در کارکرد ورزشي و تفريحي آن مطرح است به صورت گروهي انجام مي شد با اين حال در معرفي اين ورزش بايد گفت انجام آن هم به صورت جمعي و هم به صورت انفرادي ممکن بوده است که به موارد آن اشاره خواهيم کرد. البته خود عمل شکار هميشه به صورت انفرادي بوده و هر کس دنبال شکار خودش مي رفته مگر در موارد استثنايي و هنگام برخورد با حيوانات عظيم الجثه و خطرناک.

    ابزار: در شکار معمولاً از همه ابزارهاي متداول جنگي در آن روزگار استفاده مي شده است. ابزارهاي غالباً تهاجمي از ابزار برنده و کوتاهي همچون خنجر و کارد گرفته تا نيزه و زوبين. البته در استفاده از سلاحها بسته به موارد و مواقع و موقعيت هاي مختلف اولويت هايي در کار بوده است اما معمولاً سلاح غالب و سلاح بيشتر مورد استفاده بود «تير و کمان» و وسايل تيراندازي بوده است به گونه اي که ورزش شکار را مي توان حتي «تيراندازي» و هدف زني هم نام نهاد. تيراندازي که هدف آن پيک حيوانات بوده است.

    حيوانات دستيار: در هنگام شکار از حيوانات دستيار و راهنما نظير، باز و سگ و ... حتي حيوانات وحشي چون شير و پلنگ نيز استفاده مي شده است. که به آنها اشاره شده است.

    موضوع شکار: حيوانات مختلف از پرنده گرفته تا حيوانات بزرگ و کوچک و ...

    شکارچيان: عمدتاً شهرياران و پهلوانان و يا کساني که از طريق شکار امرار معاش مي کردند.

    چرايي يا کارکرد شکار: تفريح، آزمون، دفع شر و خطر، امرار معاش و ... از کارکردهاي شکار به حساب مي آمده است.

    نکات ديگري که لازم به اشاره مي بينيم اين است که اولين مورد شکار در شاهنامه مربوط است به شکار زال که در حين آن شکار با رودابه ملاقات مي کند و آخرين مورد شکار مربوط است به شکار رفتن خسرو پرويز مي شود. بيشترين مورد شکار نيز مربوط است به دوران بهرام گور. کمترين دوران شکار هم مربوط است به دوران فاصل دوران پس از بهرام گور تا دوران خسرو پرويز که مقطع پراغتشاش و متزلزل ايران از لحاظ وضعيت حکومتي است.

    مورد به مورد شکار در شاهنامه

    بعد از توضيحاتي درباره شکار که با چکيده کردن کليه مواردي که درباره شکار در شاهنامه وجود دارد به دست آمد حال به سراغ مواردي که در شاهنامه به موضوع شکار بر مي خوريم، مي رويم. در اين قسمت ابزارهايي که به کار مي رود، مکان هايي که شکار انجام مي شود، زمان هايي که شکار انجام مي شده است، طبقاتي که به شکار مي رفته اند، شکل انجام از لحاظ سوار يا پياده بودن، جمعي يا انفرادي بودن و ... در هر مورد خاص و با ذکر مورد و آدرس مورد در شاهنامه معرفي مي شوند:


    1- زمان شکار

    با بررسي موردي شکار در شاهنامه اين نتيجه به دست مي آيد که شکار معمولاً در فصل بهار و در بامداد و همچنين در روز و نه در شب انجام مي شده است. البته در ابيات مربوط به شکار در شاهنامه، بيشتر به زمان از لحاظ ساعات شبانه روز انجام شده است و تنها در دو مورد است که زمان شکار از لحاظ فصل نيز مشخص شده است:

  20. 3 کاربر از پست AИITA تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 6 12345 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. شاهنامه ی فردوسی
    توسط *راحيل* در انجمن دفتر شعر و مشاعره
    پاسخ ها: 620
    آخرین نوشته: 1392,05,26, ساعت : 21:05
  2. تصاویر: آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی
    توسط ارتافرن در انجمن نویسندگان و شعرای ایرانی
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1391,02,25, ساعت : 01:17
  3. روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی (شاهنامه: نامهنام)
    توسط dokhtare sahra در انجمن فرهنگی و هنری
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1390,02,25, ساعت : 10:17
  4. گزارش تصویری/ نابسامانی در آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی
    توسط مینا در انجمن شهرها و آثار تاریخی ایران
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1390,02,24, ساعت : 11:01
  5. شاهنامه های پیش از شاهنامه فردوسی
    توسط hakhamanesh در انجمن مقاله
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,01,16, ساعت : 19:52

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •