بازگشت   نودهشتیا > فرهنگ و هنر > بیوگرافی > نویسندگان و شعرا

 تبلیغات 

عجیب تو جیب

ارسال موضوع جدید  پاسخ
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۹ اسفند ۱۳۸۸, ۱۲:۱۶ قبل از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
مدیر بازنشسته
 
طیبه آواتار ها
 
پست معمولی  +1 امتیاز     
Smile بیوگرافی ابوالقاسم فردوسی | همه چیز از شاهنامه

فردوسی استاد بی همتای شعر و خرد پارسی و بزرگترین حماسه سرای جهان است. اهمیت فردوسی در آن است چه با آفریدن اثر همیشه جاوید خود، نه تنها زبان ، بلکه کل فرهنگ و تاریخ و در یک سخن ، همه اسناد اصالت اقوام ایرانی را جاودانگی بخشید و خود نیز برآنچه که میکرد و برعظمت آن ، آگاه بود و می دانست که با زنده نگه داشتن زبان ویژه یک ملت ، در واقع آن ملت را زندگی و جاودانگی بخشیده است .
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کـردم بدیــن پــــارسی
فردوسی در سال 329 هجری برابر با 940 میلادی در روستای باژ از توابع طوس در خانواده ای از طبقه دهقانان دیده به جهان گشود و در جوانی شروع به نظم برخی از داستانهای قهرمانی کرد. در سال 370 هجری برابر با 980 میلادی زیر دید تیز و مستقیم جاسوس های بغداد و غزنین ، تنظیم شاهنامه را آغاز می کند و به تجزیه و تحلیل نیروهای سیاسی بغداد و عناصر ترک داخلی آنها می پردازد. فردوسی ضمن بیان مفاسد آنها، نه تنها با بغداد و غزنین ، بلکه با عناصر داخلی آنها نیز می ستیزد و در واقع ، طرح تئوری نظام جانشین عرب و ترک را می ریزد حداقل آرزوی او این بود که ترکیبی از اقتدار ساسانیان و ویژگیهای مثبت سامانیان را در ایران ببیند. چهار عنصر اساسی برای فردوسی ارزشهای بنیادی و اصلی به شمار می آید و او شاهنامه خود را در مربعی قرار داده که هر ضلع آن بیانگر یکی از این چهار عنصر است آن عناصر عبارتند از: ملیت ایرانی ، خردمندی ، عدالت و دین ورزی او هر موضوع و هر حکایتی را برپایه این چهار عنصر تقسیم می کند. علاوه بر این ، شاهنامه ، شناسنامه فرهنگی ما ایرانیان است که می کوشد تا به تاخت و تاز ترک های متجاوز و امویان و عباسیان ستمگر پاسخ دهد او ایرانی را معادل آزاده می داند و از ایرانیان با تعبیر آزادگان یاد می کند؛ بدان سبب که پاسخی به ستمهای امویان و عباسیان نیز داده باشد؛ چرا که مدت زمان درازی ، ایرانیان ، موالی خوانده می شدند و با آنان همانند انسان های درجه دوم رفتار می شد بنابراین شاهنامه از این منظر، بیش از آن که بیان اندیشه ها و نیات یک فرد باشد، ارتقای نگرشی ملی و انسانی و یا تعالی بخشیدن نوعی جهانبینی است.
سی سال بعد یعنی در سال 400 هجری برابر با 1010 میلادی پس از پایان خلق شاهنامه این اثر گرانبها به سلطان محمود غزنوی نشان داده می شود. به علت های گوناگون که مهمترینشان اختلاف نژاد و مذهب بود اختلاف دستگاه حکومتی با فردوسی باعث برگشتن فردوسی به طوس و تبرستان شد. استاد بزرگ شعر فارسی در سال 411 هجری برابر با 1020 میلادی در زادگاه خود بدرود حیات گفت ولی یاد و خاطره اش برای همه دوران در قلب ایرانیان جاودان مانده است.
زبان ، شرح حال انسان هاست اگر زبان را برداریم ، تقریبا چیزی از شخصیت ، عقاید، خاطرات و افکار نظام یافته ما باقی نخواهد ماند بدون زبان ، موجودیت انسان هم به پایان می رسد زبان ، ذخیره نمادین اندیشه ها، عواطف ، بحران ها، مخالفت ها، نفرت ها، توافق ها، وفاداری ها، افکار قالبی و انگیزه هایی است که در سوق دادن و تجلی هویت فرهنگی انسانها نقش اساسی دارد.همگان بر این باورند که واژه ها در کارگاه اندیشه و جهان بینی اندیشمندان و روشنفکران هر دوره در هم می آمیزند تا زایش مفاهیم عمیق انسانی تا ابد تداوم یابد. با وجود این ، در یک داوری دقیق ، تمایزات غیرقابل کتمان و قوت کلام سخنسرای نام آور ایرانی حکیم ابوالقاسم فردوسی با همتایان همعصر خود آشکارا به چشم می خورد زبان و کلمات برآمده از ذهن فرانگر و تیزبین او، در محدودیت قالبهای شعری ، تن به اسارت نمی سپارد و ناگزیر به گونه شگفت آوری زنده ، ملموس و دورپرواز است فردوسی به علت ضرورت زمانی و جو اختناق حاکم در زمان خود، بالاجبار برای بیان مسائل روز: زبانی کنایه و اسطوره ای انتخاب کرده است ؛ در حالی که محتوای مورد بحث او مسائل جاری زمان است بدین اعتبار، فردوسی از معدود افرادی است که توان به تصویر کشیدن جنایات قدرت سیاسی زمان خویش را داشته است پایان سخن آن که انگیزه فردوسی از آفریدن شاهنامه مبارزه با استعمار و استثمار سیاسی ، اقتصادی و فرهنگی خلفای عباسی و سلطه امیران ترک بود .
آنچه کورش کرد و دارا وانچه زرتشت مهین
زنده گشت از همت فردوسی سحـر آفرین
نام ایــــران رفته بــود از یـاد تا تـازی و تـرک
ترکــتــازی را بــرون راندند لاشـــه از کـمین
ای مبـــارک اوستـــاد‚ ای شاعـــر والا نژاد
ای سخنهایت بســوی راستی حبلی متین
با تـــو بد کـــردند و قــدر خدمتت نشناختند
آزمـــنـــدان بــخیـــل و تاجـــداران ضـنــیــن

زندگی نامه



حکیم فردوسی در "طبران طوس" در سال 329 هجری به دنیا آمد. پدرش از دهقانان طوس بود و از نظر مادی دارای ثروت و موقعیت قابل توجهی بود. از احوال او در عهد کودکی و جوانی اطلاع درستی در دست نیست ولی مشخص است که در جوانی با درآمدی که از املاک پدرش داشته به کسی محتاج نبوده است؛ اما اندک اندک آن اموال را از دست داده و به تهیدستی گرفتار شده است.
فردوسی از همان ابتدای کار که به کسب علم و دانش پرداخت، به خواندن داستان هم علاقمند شد و مخصوصاً به تاریخ و اطلاعات مربوط به گذشته ایران عشق می ورزید.
همین علاقه به داستانهای کهن بود که او را به فکر به نظم در آوردن شاهنامه انداخت.
چنان که از گفته خود او در شاهنامه بر می آید، مدتها در جستجوی این کتاب بوده است و پس از یافتن دستمایه ی اصلیی داستانهای شاهنامه، نزدیک به سی سال از بهترین ایام زندگی خود را وقف این کار کرد.
او خود می گوبد:
بسی رنج بردم بدین سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
پی افکندم از نظم کاخی بلند
که از باد و باران نیابد گزند
بناهای آباد گردد خراب
ز باران و از تابش آفتاب
فردوسی در سال 370 یا 371 به نظم در آوردن شاهنامه را آغاز کرد و در اوایل این کار هم خود فردوسی ثروت و دارایی قابل توجهی داشت و هم بعضی از بزرگان خراسان که به تاریخ باستان ایران علاقه داشتند او را یاری می کردند ولی به مرور زمان و پس از گذشت سالهایی، در حالی که فردوسی بیشتر شاهنامه را سروده بود دچار فقر و تنگدستی شد.
اَلا ای برآورده چرخ بلند
چه داری به پیری مرا مستمند
چو بودم جوان برترم داشتی
به پیری مرا خوار بگذاشتی
به جای عنانم عصا داد سال
پراکنده شد مال و برگشت حال
بر خلاف آن چه مشهور است، فردوسی سرودن شاهنامه را صرفاً به خاطر علاقه خودش و حتی سالها قبل از آن که سلطان محمود به سلطنت برسد، آغاز کرد؛ اما چون در طی این کار رفته رفته ثروت و جوانی را از دست داد، به فکر افتاد که آن را به نام پادشاهی بزرگ کند و به گمان اینکه سلطان محمود چنان که باید قدر او را خواهد شناخت، شاهنامه را به نام او کرد و راه غزنین را در پیش گرفت.
اما سلطان محمود که به مدایح و اشعار ستایش آمیز شاعران بیش از تاریخ و داستانهای پهلوانی علاقه داشت، قدر سخن فردوسی را ندانست و او را چنانکه شایسته اش بود تشویق نکرد.
علت این که شاهنامه مورد پسند سلطان محمود واقع نشد، درست معلوم نیست.
عضی گفته اند که به سبب بدگوئی حسودان، فردوسی نزد محمود به بی دینی متهم شد (در واقع اعتقاد فردوسی به شیعه که سلطان محمود آن را قبول نداشت هم به این موضوع اضافه شد) و از این رو سلطان به او بی اعتنائی کرد.
ظاهراً بعضی از شاعران دربار سلطان محمود به فردوسی حسد می بردند و داستانهای شاهنامه و پهلوانان قدیم ایران را در نظر سلطان محمود پست و ناچیز جلوه داده بودند.
به هر حال سلطان محمود شاهنامه را بی ارزش دانست و از رستم به زشتی یاد کرد و بر فردوسی خشمگین شد و گفت: که "شاهنامه خود هیچ نیست مگر حدیث رستم، و اندر سپاه من هزار مرد چون رستم هست".
گفته اند که فردوسی از این بی اعتنائی سلطان محمود بر آشفت و چندین بیت در هجو سلطان محمود گفت و سپس از ترس مجازات او غزنین را ترک کرد و چندی در شهرهائی چون هرات، ری و طبرستان متواری بود و از شهری به شهر دیگر می رفت تا آنکه سرانجام در زادگاه خود، طوس درگذشت.
تاریخ وفاتش را بعضی 411 و برخی 416 هجری قمری نوشته اند.
فردوسی را در شهر طوس، در باغی که متعلق به خودش بود، به خاک سپردند.


در تاریخ آمده است که چند سال بعد، محمود به مناسبتی فردوسی را به یاد آورد و از رفتاری که با آن شاعر آزاده کرده بود پشیمان شد و به فکر جبران گذشته افتاد و فرمان داد تا ثروت فراوانی را برای او از غزنین به طوس بفرستند و از او دلجوئی کنند.
اما چنان که نوشته اند، روزی که هدیه سلطان را از غزنین به طوس می آوردند، جنازه شاعر را از طوس بیرون می بردند.
از فردوسی تنها یک دختر به جا مانده بود، زیرا پسرش هم در حیات پدر فوت کرده بود و گفته شده است که دختر فردوسی هم این هدیه سلطان محمود را نپذیرفت و آن را پس فرستاد.
شاهنامه نه فقط بزرگ ترین و پر مایه ترین مجموعه شعر است که از عهد سامانی و غزنوی به یادگار مانده است بلکه مهمترین سند عظمت زبان فارسی و بارزترین مظهر شکوه و رونق فرهنگ و تمدن ایران قدیم و خزانه لغت و گنجینه ادبـیات فارسی است.
فردوسی طبعی لطیف داشته، سخنش از طعنه و هجو و دروغ و تملق خالی بود و تا می توانست الفاظ ناشایست و کلمات دور از اخلاق بکار نمی برد.
او در وطن دوستی سری پر شور داشت. به داستانهای کهن و به تاریخ و سنن قدیم عشق می ورزید.

ویژگیهای هنری شاهنامه
"شاهنامه"، حافظ راستین سنت های ملی و شناسنامه قوم ایرانی است. شاید بی وجود این اثر بزرگ، بسیاری از عناصر مثبت فرهنگ آبا و اجدادی ما در طوفان حوادث تاریخی نابود می شد و اثری از آنها به جای نمی ماند.
اهمیت شاهنامه فقط در جنبه ادبی و شاعرانه آن خلاصه نمی شود و پیش از آن که مجموعه ای از داستانهای منظوم باشد، تبارنامه ای است که بیت بیت و حرف به حرف آن ریشه در اعماق آرزوها و خواسته های جمعی، ملتی کهن دارد. ارد بزرگ متفکر شهیر کشورمان می گوید : ایرانیان نیک نامی و پاکی تبار گذشتگان خویش را در شاهنانه فردوسی می بینند و در هر دودمانی که باشند برآن راه خواهند بود .
ملتی که در همه ادوار تاریخی، نیکی و روشنایی را ستوده و با بدی و ظلمت ستیز داشته است.
شاهنامه، منظومه مفصلی است که حدوداً از شصت هزار بیت تشکیل شده است و دارای سه دوره اساطیری، پهلوانی، تاریخی است.
فردوسی بر منابع بازمانده کهن، چنان کاخ رفیعی از سخن بنیان می نهد که به قول خودش باد و باران نمی تواند گزندی بدان برساند و گذشت سالیان بر آن تأثیری ندارد.
در برخورد با قصه های شاهنامه و دیگر داستانهای اساطیری فقط به ظاهر داستانها نمی توان بسنده کرد.
زبان قصه های اساطیری، زبانی آکنده از رمز و سمبل است و بی توجهی به معانی رمزی اساطیر، شکوه و غنای آنها را تا حد قصه های معمولی تنزل می دهد.
حکیم فردوسی خود توصیه می کند:
تو این را دوغ و فسانه مدان
به یکسان روش در زمانه مدان
از او هر چه اندر خورد با خرد
دگر بر ره رمز معنی برد
شاهنامه روایت نبرد خوبی و بدی است و پهلوانان، جنگجویان این نبرد دائمی در هستی اند.
جنگ کاوه و ضحاک ظالم، کین خواهی منوچهر از سلم و تور، مرگ سیاوش به دسیسه سودابه و . . . همه حکایت از این نبرد و ستیز دارند.
تفکر فردوسی و اندیشه حاکم بر شاهنامه همیشه مدافع خوبی ها در برابر ظلم و تباهی است. ایران که سرزمین آزادگان محسوب می شود همواره مورد آزار و اذیت همسایگانش قرار می گیرد.
زیبایی و شکوه ایران، آن را در معرض مصیبت های گوناگون قرار می دهد و از همین رو پهلوانانش با تمام توان به دفاع از موجودیت این کشور و ارزشهای عمیق انسانی مردمانش بر می خیزند و جان بر سر این کار می نهند.
برخی از پهلوانان شاهنامه نمونه های متعالی انسانی هستند که عمر خویش را به تمامی در خدمت همنوعان خویش گذرانده است.
پهلوانانی همچون فریدون، سیاوش، کیخسرو، رستم، گودرز و طوس از این دسته اند.
شخصیت های دیگری نیز همچون ضحاک و سلم و تور وجودشان آکنده از شرارت و بدخویی و فساد است.
آنها مأموران اهریمنند و قصد نابودی و فساد در امور جهان را دارند.
قهرمانان شاهنامه با مرگ، ستیزی هماره دارند و این ستیز نه روی گردانی از مرگ است و نه پناه بردن به کنج عافیت، بلکه پهلوان در مواجهه و درگیری با خطرات بزرگ به جنگ مرگ می رود و در حقیقت، زندگی را از آغوش مرگ می دزدد.
اغلب داستانهای شاهنامه بی اعتباری دنیا را به یاد خواننده می آورد و او را به بیداری و درس گرفتن از روزگار می خواند ولی در همین حال آنجا که هنگام سخن عاشقانه می رسد فردوسی به سادگی و با شکوه و زیبایی موضوع را می پروراند.
نگاهی به پنج گنج نظامی در مقایسه با شاهنامه، این حقیقت را بر ما نمایان تر می کند. در پنج گنج، شاعر عارف که ذهنیتی تغزلی و زبانی نرم و خیال انگیز دارد، در وادی حماسه چنان غریق تصویرسازی و توصیفات تغزلی شده که جای و مقام زبان حماسه را فراموش کرده است حال آنکه که فردوسی حتی در توصیفات تغزلی در شأن زبان حماسه، از تخیل و تصاویر بهره می گیرد و از ازدحام بیهوده تصاویر در زبان حماسی اش پرهیز می کند.


تصویرسازی
تصویرسازی در شعر فردوسی جایی بسیار مهم دارد. شاعر با تجسم حوادث و ماجراهای داستان در پیش چشم خواننده او را همراه با خود به متن حوادث می برد، گویی خواننده داستان را بر پرده سینما به تماشا نشسته است.
تصویرسازی و تخیل در اثر فردوسی چنان محکم و متناسب است که حتی اغلب توصیفات طبیعی درباره طلوع، غروب، شب، روز و . . . در شعر او حالت و تصویری حماسی دارد و ظرافت و دقت حکیم طوس در چنین نکاتی موجب هماهنگی جزئی ترین امور در شاهنامه با کلیت داستان ها شده است.
چند بیت زیر در توصیف آفتاب بیان شده است:
چو خورشید از چرخ گردنده سر
برآورد بر سان زرین سپر
***
پدید آمد آن خنجر تابناک
به کردار یاقوت شد روی خاک
***
چو زرین سپر برگرفت آفتاب
سرجنگجویان برآمد ز خواب
و این هم تصویری که شاعر از رسیدن شب دارد:
چو خورشید تابنده شد ناپدید
شب تیره بر چرخ لشگر کشید
موسیقی
موسیقی در شعر فردوسی از عناصر اصلی شعر محسوب می شود. انتخاب وزن متقارب که هجاهای بلند آن کمتر از هجاهای کوتاه است، موسیقی حماسی شاهنامه را چند برابر می کند.
علاوه بر استفاده از وزن عروضی مناسب، فردوسی با به کارگیری قافیه های محکم و هم حروفیهای پنهان و آشکار، انواع جناس، سجع و دیگر صنایع لفظی تأثیر موسیقایی شعر خود را تا حد ممکن افزایش می دهد.
اغراقهای استادانه، تشبیهات حسی و نمایش لحظات طبیعت و زندگی از دیگر مشخصات مهم شعر فردوسی است.
برآمد ز هر دو سپه بوق و کوس
هوا نیلگون شد، زمین آبنوس
چو برق درخشنده از تیره میغ
همی آتش افروخت از گرز و تیغ
هوا گشت سرخ و سیاه و بنفش
ز بس نیزه و گونه گونه درفش
از آواز دیوان و از تیره گرد
ز غریدن کوس و اسب نبرد
چکاچاک گرز آمد و تیغ و تیر
ز خون یلان دشت گشت آبگیر
زمین شد به کردار دریای قیر
همه موجش از خنجر و گرز و تیر
دمان بادپایان چو کشتی بر آب
سوی غرق دارند گفتی شتاب

منبع داستانهای شاهنامه
نخستین کتاب نثر فارسی که به عنوان یک اثر مستقل عرضه شد، شاهنامه ای منثور بود.
این کتاب به دلیل آن که به دستور و سرمایه "ابومنصور توسی" فراهم آمد، به "شاهنامه ابومنصوری" شهرت دارد و تاریخ گذشته ایران به حساب می آید.
اصل این کتاب از میان رفته و تنها مقدمه آن که حدود پانزده صفحه می شود در بعضی نسخه های خطی شاهنامه موجود است.
علاوه بر این شاهنامه، یک شاهنامه منثور دیگر به نام شاهنامه ابوالموید بلخی وجود داشته که گویا قبل از شاهنامه ابومنصوری تألیف یافته است، اما چون به کلی از میان رفته درباره آن نمی توان اظهارنظر کرد.
پس از این دوره در قرن چهارم شاعری به نام دقیقی کار به نظم در آوردن داستانهای ملی ایران را شروع کرد.
دقیقی زردشتی بود و در جوانی به شاعری پرداخت.
او برخی از امیران چغانی و سامانی را مدح گفت و از آنها جوایز گرانبها دریافت کرد.
دقیقی ظاهراً به دستور نوح بن منصور سامانی مأموریت یافت تا شاهنامه ی ابومنصوری را که به نثر بود به نظم در آورد.
دقیقی، هزار بیت بیشتر از این شاهنامه را نسروده بود و هنوز جوان بود که کشته شد (حدود 367 یا 369 هـ. ق) و بخش عظیمی از داستانهای شاهنامه ناسروده مانده بود.
فردوسی استاد و هشمهری دقیقی کار ناتمام او را دنبال کرد.
از این رو می توان شاهنامه دقیقی را منبع اصلی فردوسی در سرودن شاهنامه دانست.

بخش های اصلی شاهنامه
موضوع این شاهکار جاودان، تاریخ ایران قدیم از آغاز تمدن نژاد ایرانی تا انقراض حکومت ساسانیان به دست اعراب است و کلاً به سه دوره اساطیری، پهلوی و تاریخی تقسیم می شود.
دوره اساطیری
این دوره از عهد کیومرث تا ظهور فریدون ادامه دارد. در این عهد از پادشاهانی مانند کیومرث، هوشنگ، تهمورث و جمشید سخن به میان می آید. تمدن ایرانی در این زمان تکوین می یابد. کشف آتش، جدا کرن آهن از سنگ و رشتن و بافتن و کشاورزی کردن و امثال آن در این دوره صورت می گیرد.
در این عهد جنگها غالباً جنگ های داخلی است و جنگ با دیوان و سرکوب کردن آنها بزرگ ترین مشکل این عصر بوده است. (بعضی احتمال داده اند که منظور از دیوان، بومیان فلات ایران بوده اند که با آریایی های مهاجم همواره جنگ و ستیز داشته اند)
در پایان این عهد، ضحاک دشمن پاکی و سمبل بدی به حکومت می نشیند، اما سرانجام پس از هزار سال فریدون به یاری کاوه آهنگر و حمایت مردم او را از میان می برد و دوره جدید آغاز می شود.
دوره پهلوانی
دوره پهلوانی یا حماسی از پادشاهی فریدون شروع می شود. ایرج، منوچهر، نوذر، گرشاسب به ترتیب به پادشاهی می نشیند. جنگهای میان ایران و توران آغاز می شود.
پادشاهی کیانی مانند: کیقباد، کیکاووس، کیخسرو و سپس لهراست و گشتاسب روی کار می آیند. در این عهد دلاورانی مانند: زال، رستم، گودرز، طوس، بیژن، سهراب و امثال آنان ظهور می کنند.
سیاوش پسر کیکاووس به دست افراسیاب کشته می شود و رستم به خونخواهی او به توران زمین می رود و انتقام خون سیاوش را از افراسیاب می گیرد. در زمان پادشاهی گشتاسب، زرتشت پیغمبر ایرانیان ظهور می کند و اسفندیار به دست رستم کشته می شود.
مدتی پس از کشته شدن اسفندیار، رستم نیز به دست برادر خود، شغاد از بین می رود و سیستان به دست بهمن پسر اسفندیار با خاک یکسان می گردد، و با مرگ رستم دوره پهلوانی به پایان می رسد.
دوره تاریخی
این دوره با ظهور بهمن آغاز می شود و پس از بهمن، همای و سپس داراب و دارا پسر داراب به پادشاهی می رسند.
در این زمان اسکندر مقدونی به ایران حمله می کند و دارا را که همان داریوش سوم است می کشد و به جای او بر تخت می نشیند.
پس از اسکندر دوره پادشاهی اشکانیان در ابیاتی چند بیان می گردد و سپس ساسانیان روی کار می آیند و آن گاه حمله عرب پیش می آید و با شکست ایرانیان شاهنامه به پایان می رسد.



رمان هایی که می خونم و دوستشون دارم
خوشگلی درد سر داره /خالکوبی /گناهکار/میوه ی منحوس
پشت یک دیوار سنگی




طیبه آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :

تبلیغات

64 محصول اسپیکر

قدیمی ۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۴۱ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
AИITA آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض ورزش در شاهنامه

س از آنکه در بخش گذشته وجود ورزش در شاهنامه را با ذکر دلايلي که آمد، اثبات کرديم و بعد از آنکه اهميت جايگاه ورزش را با بررسي کارکردهاي ورزش و همچنين مطالعه طبقه اي که بيش از همه طبقات ديگر با ورزش بود و به ورزش وابسته بود، يعني پهلوانان نشان داديم در اين بخش به سراغ ورزشهاي شاهنامه اي مي رويم و با ورق زدن کتاب بزرگ حکيم طوسي، به مطالعه مورد به مورد ورزش در شاهنامه مي پردازيم:

در فصل اول اين بخش سعي شده است علاوه بر آنکه همه مواردي که در شاهنامه ورزش در نقش و کارکرد خودش يعني ورزش ظاهر شده است نشان داده شود و به تفکيک ضمن معرفي هر رشته، به چگونگي انجام، زمان انجام، مکان انجام، خاستگاه ورزش مورد نظر (از حيث وابستگي ملي)، جمعي و انفرادي بودن، سوار يا پياده انجام شده ابزار مورد استفاده و ... در هر مورد خاص اشاره شود.

به علاوه بر بخش ورزش در شاهنامه، فصول ديگري نيز وجود دارد که در آنها سعي شده است موضوعاتي که در ارتباط مستقيم با ورزش است نيز استخراج و بيان شود. موضوعاتي نظير مربي و مربي گري در شاهنامه، مکان هاي ورزشي، زن و ورزش، پوشاک ورزش، جوايز ورزش و ... که اميدواريم مورد استفاده و قبول واقع شود.


فصل اول: شکار

در ميان انواع بازي ها، سرگرمي ها، هنرها و در يک کلام و به قول امروزي ها رشته هاي ورزشي موجود در شاهنامه شکار در کنار چوگان و کشتي بيشتر از ساير رشه هاي مطرح است و علاقمندان و طرفداران بيشتري داد و در کتاب حکيم بزرگ طوس به موارد شکار بسيار بر مي خوريم... به همين علت در بررسي انواع ورزش هاي شاهنامه ابتدا از شکار آغاز مي کنيم.

شکار امروز هم به عنوان يک ورزش تقريباً گران مطرح است و شکار با اسلحه گرها و ماهي گيري و ... همچنان رواج دارد. از لحاظ تشکيلات جهاني و فدراسيونها بين المللي بايد گفت:

اين رشته از اين نظر فاقد يک تشکيلات واحد و فدراسيون يک پارچه است و شايد به همين دليل باشد که هنوز در بازيهاي المپيک و مسابقات رسمي بين المللي (زير نظر کميته جهاني المپيک) جايي ندارد. با اين حال شکار همچنان از ورزشهاي پرطرفدار در سراسر جهان است و مانند تشکيلات بوکس حرفه اي جهان فدراسيونهاي مختلفي در گوشه و کنار دنيا که هر کدام تعدادي عضو دارند درباره اين ورزش فعاليت مي کنند و مسابقاتي را بر پا مي دارند. لازم به ذکر است که امروز نيز براي شکار از سلاحهاي مختلف، سرد و گرم، قديم و جديد استفاده مي شود.

نام ورزش: شکار. اين ورزش باهمين نام در شاهنامه خوانده مي شود و امروز نيز با همين نام خوانده مي شود.

چگونگي انجام: در مکانهاي خاصي که نخجيرگاه در شاهنامه خوانده مي شود انجام مي گرفته است. شکار بيشتر سواره و کمتر پياده انجام مي گرفته است. شکار حيوانات با سلاح صورت مي گرفته و مبارزه از راه دور انجام مي شده است.

زمان: به نظر مي رسد در زمان خاصي از لحاظ ساعت انجام نمي شده، ولي بيشتر در فصول بهار، تابستان و پاييز انجام مي شده و از نظر ساعت هم در همه ساعات مي توانسته صورت بگيرد و ... اما معمولاً شکاري وقتي به عنوان ورزش و تفريح انجام مي شد از صبح خيلي زود و آفتاب طلوع نکرده و به اصطلاح «پگاه» انجام مي شده و تا موقع شب يعني تا وقتي هوا روشن بوده و «ديد» وجود داشته ادامه پيدا کرده است.

مکان: شکار به عنوان تفريح و ورزش معمولاً در جايگاههاي خاص و شکارگاههاي اختصاصي صورت مي گرفته است. ما در شاهنامه چند بار مي بينيم ؟؟؟؟ نخجيرگاههاي اختصاصي سخت رفته ... شاهان ؟؟؟؟ از اين شکارگاهها برخوردار بوده اند و پهلوانان ؟؟؟؟ همچون رستم نيز نخجيرگاه خاص خود را داشته است. به علاوه شکار در دشت، کوه، در جنگل، در بيابان و بيشه و ... صورت مي گرفته است که به موارد آن در شاهنامه اشاره خواهيم کرد.

ویرایش توسط AИITA : ۶ آبان ۱۳۸۹ در ساعت ۰۸:۴۷ بعد از ظهر
AИITA آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۴۸ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
AИITA آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

خاستگاه: در شاهنامه مشخص نمي شود که شکار از کجا، چگونه و به وسيله چه کسي شروع شده است، اما مسلماً شناختن شکار به وسيله انسان از مدتها پيش از آغاز داستانهاي شاهنامه شروع شده است. از آن زمان که بشر در جنگ بقا و براي حفظ و تغذيه خود به طبيعت ميوه ها و علفها و بعد با دستيابي به ابزار به حيوانات چشم دوخت... شکار در ابتدا به عنوان ابزاري براي دستيابي به غذا مطرح بوده و در دوران هاي بعدي، کارکردهاي ديگري از جمله تفريح و ورزش هم پيدا کرده است. به علاوه شکار تعلق به نژاد و قوميت خاصي ندارد و انسان پيش از آنکه به تقسيمات نژادي و خوني و طايفه اي پي بررد شکار را شناخته و از آن استفاده مي کرده است. در شاهنامه هم مي بينيم که هم تورانيان، هم ايرانيان، هم رومي ها و هم تازيان و عربها و... شکار مي روند و شکار مي کنند و از شکار در کارکردها و نقش هاي متفاوت استفاده مي کنند.

جمعي يا انفرادي: معمولاً شکار به ويژه در کارکرد تفريحي و ورزشي آن به صورت گروهي و جمعي انجام مي شده است هر چند که در شاهنامه به مواردي هم بر مي خوريم که مثلاً رستم به تنهايي شکاري نرفته است...

اما در پيشکارهاي بزرگ و در اکثر شکارهاي شاهنامه و زماني که شکار در کارکرد ورزشي و تفريحي آن مطرح است به صورت گروهي انجام مي شد با اين حال در معرفي اين ورزش بايد گفت انجام آن هم به صورت جمعي و هم به صورت انفرادي ممکن بوده است که به موارد آن اشاره خواهيم کرد. البته خود عمل شکار هميشه به صورت انفرادي بوده و هر کس دنبال شکار خودش مي رفته مگر در موارد استثنايي و هنگام برخورد با حيوانات عظيم الجثه و خطرناک.

ابزار: در شکار معمولاً از همه ابزارهاي متداول جنگي در آن روزگار استفاده مي شده است. ابزارهاي غالباً تهاجمي از ابزار برنده و کوتاهي همچون خنجر و کارد گرفته تا نيزه و زوبين. البته در استفاده از سلاحها بسته به موارد و مواقع و موقعيت هاي مختلف اولويت هايي در کار بوده است اما معمولاً سلاح غالب و سلاح بيشتر مورد استفاده بود «تير و کمان» و وسايل تيراندازي بوده است به گونه اي که ورزش شکار را مي توان حتي «تيراندازي» و هدف زني هم نام نهاد. تيراندازي که هدف آن پيک حيوانات بوده است.

حيوانات دستيار: در هنگام شکار از حيوانات دستيار و راهنما نظير، باز و سگ و ... حتي حيوانات وحشي چون شير و پلنگ نيز استفاده مي شده است. که به آنها اشاره شده است.

موضوع شکار: حيوانات مختلف از پرنده گرفته تا حيوانات بزرگ و کوچک و ...

شکارچيان: عمدتاً شهرياران و پهلوانان و يا کساني که از طريق شکار امرار معاش مي کردند.

چرايي يا کارکرد شکار: تفريح، آزمون، دفع شر و خطر، امرار معاش و ... از کارکردهاي شکار به حساب مي آمده است.

نکات ديگري که لازم به اشاره مي بينيم اين است که اولين مورد شکار در شاهنامه مربوط است به شکار زال که در حين آن شکار با رودابه ملاقات مي کند و آخرين مورد شکار مربوط است به شکار رفتن خسرو پرويز مي شود. بيشترين مورد شکار نيز مربوط است به دوران بهرام گور. کمترين دوران شکار هم مربوط است به دوران فاصل دوران پس از بهرام گور تا دوران خسرو پرويز که مقطع پراغتشاش و متزلزل ايران از لحاظ وضعيت حکومتي است.

مورد به مورد شکار در شاهنامه

بعد از توضيحاتي درباره شکار که با چکيده کردن کليه مواردي که درباره شکار در شاهنامه وجود دارد به دست آمد حال به سراغ مواردي که در شاهنامه به موضوع شکار بر مي خوريم، مي رويم. در اين قسمت ابزارهايي که به کار مي رود، مکان هايي که شکار انجام مي شود، زمان هايي که شکار انجام مي شده است، طبقاتي که به شکار مي رفته اند، شکل انجام از لحاظ سوار يا پياده بودن، جمعي يا انفرادي بودن و ... در هر مورد خاص و با ذکر مورد و آدرس مورد در شاهنامه معرفي مي شوند:


1- زمان شکار

با بررسي موردي شکار در شاهنامه اين نتيجه به دست مي آيد که شکار معمولاً در فصل بهار و در بامداد و همچنين در روز و نه در شب انجام مي شده است. البته در ابيات مربوط به شکار در شاهنامه، بيشتر به زمان از لحاظ ساعات شبانه روز انجام شده است و تنها در دو مورد است که زمان شکار از لحاظ فصل نيز مشخص شده است:
AИITA آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۶ آبان ۱۳۸۹, ۰۸:۵۳ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
کاربر خودمونی
 
AИITA آواتار ها
 
بدون امتیاز  0 امتیاز     
پیش فرض

روردين (بهار):

شکار رفتن زال:

به فروردين و سر سال بود

سحرگه:

شکار رفتن رستم و هفت پهلوان

سحرگه چو از خواب برخاستند

بامداد:

رفتن رستم به شکار در سرزمين سمنگان:

که رستم برآراست از بامداد

خروش خروس (سحرگاه):

به شکار رفتن پهلوانان ايراني و يافتن مادر سياوش:

بدانگه که خيزد خروش خروس

روز:

نخجير کردن سياوش و افراسياب:

برفتند روزي به نخجير گاه

طلوع آفتاب:

رفتن کيخسرو با جمعي از پهلوانان به شکار:

چو بگذشت نيمي زد رو زد راز

سپهبد ز نخجير گه گشت باز

پگاه:

شکار رفتن شاپور:

به نخجير شد شاه روزي پگاه

بفردخت هور (طلوع آفتاب):

شکار رفتن بهرام گور:

به روز چهارم چو بفروخت هور

شد از خواب بيدار بهرام گور

روز:

شکار رفتن بهرام گور:

چنان بد که يکروز بي انجمن

به نخجير گه رفت با چنگزن

شبگير:

شکار رفتن بهرام گور:

بيامد سوم روز به شبگير شاه

سوي دشت نخجير خود با سپاه

بهار:

به شکار رفتن بهرام گور:

بهار آمد و خاک شد چون بهشت

همه بومها پر ز نخجير گشت

روز:

به شکار رفتن بهرام گور:

به روز سه ديگر برون رفت شاه

ابالشگر و ساز ز نخجير گاه

پگاه، بامداد:

به شکار رفتن بهرام گور:

بخفت آن شب و بامداد پگاه

بيامد سوي دشت نخجيرگاه

بامدادن پگاه:

به شکار رفتن بهرام گور:

ببود آن شب و بامدادان پگاه

سوي بيشه رفتند شاه و سپاه

طلوع آفتاب:

به شکار رفتن بهرام گور:

دگر روز چون تاج بنمود هور

جهاندار شد سوي نخجير گور

طلوع آفتاب:

رفتن بهرام گور و شنگل شاه به شکار:

بينداخت آن چا در لاجورد

بگسترد بر دشت ياقوت زرد

به نخجير شد شاه بهرام گور

شه هندوان را ابا خود ببرد

طلوع آفتاب:

رفتن به شکار بهرام جوبينه و کشتن شير:

چوبدار شدن آن فر خورشيد زرد

روز:

فتن خسرو به شکار و ديدن شيرين و...

چنان بد که يک روز شاه

همي آرزو کرد نخجيرگاه
AИITA آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۲۷ قبل از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
کاربر فعال داستان و حکایت
 
.RAHA. آواتار ها
 
.RAHA. به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

حکیم ابوالقاسم حسن بن علی طوسی معروف به فردوسی (حدود ۳۱۹ تا حدود ۳۹۷ هجری شمسی)، شاعر حماسهسرای ایرانی و گویندهٔ شاهنامهٔ فردوسی است که مشهورترین اثر حماسی فارسی است و طولانیترین منظومه به زبان فارسی تا زمان خود بودهاست. او را از بزرگترین شاعران فارسیگو دانستهاند. در ایران ۲۵ اردیبهشت بنام روز ملی فردوسی نامگذاری شده است.[۱]

زندگی
در مورد زندگی فردوسی افسانههای فراوانی وجود دارد که چند علت اصلی دارد. یکی این که به علت محبوب نبودن فردوسی در دستگاه قدرت به دلیل شیعه بودنش، در قرنهای اول پس از پایان عمرش کمتر در مورد او نوشته شدهاست، و دیگر این که به علت محبوب بودن اشعارش در بین مردم عادی، شاهنامهخوانها مجبور شدهاند برای زندگی او که مورد پرسشهای کنجکاوانهٔ مردم قرار داشتهاست، داستانهایی سرِهم کنند.

تولد
بنا به نظر پژوهشگران امروزی، فردوسی در حدود سال ۳۱۹ هجری شمسی در روستای باژ در نزدیکی طوس در خراسان متولد شد. استدلالی که منجر به استنباط سال ۳۱۹ شدهاست شعر زیر است که محققان بیت آخر را اشاره به به قدرت رسیدن سلطان محمود غزنوی در سال ۳۷۵ شمسی میدانند:
بدانگه که بُد سال پنجاه و هشت
نوانتر شدم چون جوانی گذشت
[...]
فریدون بیدار دل زنده شد
زمین و زمان پیش او بنده شد
و از این که فردوسی در سال ۳۷۵ پنجاه و هشت ساله بودهاست نتیجه میگیرند او در حدود سال ۳۱۹ متولد شدهاست.
تولد فردوسی را نظامی عروضی، که اولین کسی است که دربارهٔ فردوسی نوشتهاست، در ده «باز» نوشتهاست که معرب «پاژ» است. منابع جدیدتر به روستاهای «شاداب» و «رزان» نیز اشاره کردهاند که محققان امروزی این ادعاها را قابل اعتنا نمیدانند. پاژ امروزه در استان خراسان ایران و در ۱۵ کیلومتری شمال مشهد قرار دارد.
نام او را منابع قدیمیتر از جمله عجایب المخلوقات و تاریخ گزیده (اثر حمدالله مستوفی) «حسن» نوشتهاند و منابع جدیدتر از جمله مقدمهٔ بایسنغری (که اکثر محققان آن را بیارزش میدانند و محمدتقی بهار مطالبش را «لاطایلات بیبنیاد» خواندهاست) و منابعی که از آن مقدمه نقل شدهاست، «منصور». نام پدرش نیز در تاریخ گزیده و یک منبع قدیمی دیگر «علی» ذکر شدهاست. محمدامین ریاحی، از فردوسیشناسان معاصر، نام «حسن بن علی» را به خاطر شیعه بودن فردوسی مناسب دانسته و تأیید کردهاست. منابع کمارزشتر نامهای دیگری نیز برای پدر فردوسی ذکر کردهاند: «مولانا احمد بن مولانا فرخ» (مقدمهٔ بایسنغری)، «فخرالدین احمد» (هفت اقلیم)، «فخرالدین احمد بن حکیم مولانا» (مجالس المؤمنین و مجمع الفصحا)، و «حسن اسحق شرفشاه» (تذکرة الشعراء). تئودور نولدکه در کتاب حماسهٔ ملی ایران در رد نام «فخرالدین» نوشتهاست که اعطای لقبهایی که به «الدین» پایان مییافتهاند در زمان بلوغ فردوسی مرسوم شدهاست و مخصوص به «امیران مقتدر» بودهاست، و در نتیجه این که پدر فردوسی چنین لقبی داشته بوده باشد را ناممکن میداند.

کودکی و تحصیل
پدر فردوسی دهقان بود که در آن زمان به معنی ایرانیتبار و نیز به معنی صاحب ده بودهاست (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۲) که میتوان از آن نتیجه گرفت زندگی نسبتاً مرفهی داشتهاست. در نتیجه خانوادهٔ فردوسی احتمالاً در کودکی مشکل مالی نداشتهاست و نیز تحصیلات مناسبی کردهاست. بر اساس شواهد موجود از شاهنامه میتوان نتیجه گرفت که او جدا از زبان فارسی دری به زبانهای عربی و پهلوی نیز آشنا بودهاست. به نظر میرسد که فردوسی با فلسفهٔ یونانی نیز آشنایی داشتهاست (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۷۴).

جوانی و شاعری
کودکی و جوانی فردوسی در دوران سامانیان بودهاست. ایشان از حامیان مهم ادبیات فارسی بودند.
با وجود این که سرودن شاهنامه را بر اساس شاهنامهٔ ابومنصوری از حدود چهل سالگی فردوسی میدانند، با توجه به توانایی فردوسی در شعر فارسی نتیجه گرفتهاند که در دوران جوانی نیز شعر میگفتهاست و احتمالاً سرودن بخشهایی از شاهنامه را در همان زمان و بر اساس داستانهای اساطیری کهنی که در ادبیات شفاهی مردم وجود داشتهاست، شروع کردهاست. این حدس میتواند یکی از دلایل تفاوتهای زیاد نسخههای خطی شاهنامه باشد، به این شکل که نسخههایی قدیمیتری از این داستانهای مستقل منبع کاتبان شده باشد. از جمله داستانهایی که حدس میزنند در دوران جوانی وی گفته شده باشد داستانهای بیژن و منیژه، رستم و اسفندیار، رستم و سهراب، داستان اکوان دیو، و داستان سیاوش است.
فردوسی پس از اطلاع از مرگ دقیقی و ناتمام ماندن گشتاسبنامهاش (که به ظهور زرتشت میپردازد) به وجود شاهنامهٔ ابومنصوری که به نثر بودهاست و منبع دقیقی در سرودن گشتاسبنامه بودهاست پی برد. و به دنبال آن به بخارا پایتخت سامانیان («تختِ شاهِ جهان») رفت تا کتاب را پیدا کرده و بقیهٔ آن را به نظم در آورد. (سید حسن تقیزاده حدس زدهاست که فردوسی به غزنه که پایتخت غزنویان است رفته باشد که با توجه به تاریخ به قدرت رسیدن غزنویان، که بعد از شروع کار اصلی شاهنامه بودهاست، رد شدهاست.) فردوسی در این سفر شاهنامهٔ ابومنصوری را نیافت ولی در بازگشت به طوس، امیرک منصور (که از دوستان فردوسی بودهاست و شاهنامهٔ ابومنصوری به دستور پدرش ابومنصور محمد بن عبدالرزاق جمعآوری و نوشته شده بود) کتاب را در اختیار فردوسی قرار داد و قول داد در سرودن شاهنامه از او حمایت کند.

سرودن شاهنامه
شاهنامه مهم ترین اثر فردوسی و یکی از بزرگ ترین آثار ادبیات کهن فارسی میباشد.
فردوسی برای سرودن این کتاب در حدود پانزده سال بر اساس شاهنامهٔ ابومنصوری کار کرد و آن را در سال ۳۷۲ شمسی پایان داد. فردوسی از آنجا که به قول خودش هیچ پادشاهی را سزاوار هدیه کردن کتابش ندید («ندیدم کسی کش سزاوار بود»)، مدتی آن را مخفی نگه داشت و در این مدت بخشهای دیگری نیز به مرور به شاهنامه افزود.
پس از حدود ده سال (در حدود سال ۳۸۲ هجری شمسی در سن شصت و پنج سالگی) فردوسی که فقیر شده بود و فرزندش را نیز از دست داده بود، تصمیم گرفت که کتابش را به سلطان محمود تقدیم کند از این رو تدوین جدیدی از شاهنامه را شروع کرد و اشارههایی را که به حامیان و دوستان سابقش شده بود، با وصف و مدح سلطان محمود و اطرافیانش جایگزین کرد. تدوین دوم در سال ۳۸۸ هجری شمسی پایان یافت (به حدس تقیزاده در سال ۳۸۹) که بین پنجاه هزار و شصت هزار بیت داشت. فردوسی آن را در شش یا هفت جلد برای سلطان محمود فرستاد.
به گفتهٔ خود فردوسی سلطان محمود به شاهنامه نگاه هم نکرد و پاداشی را که مورد انتظار فردوسی بود برایش نفرستاد. از این واقعه تا پایان عمر، فردوسی بخشهای دیگری نیز به شاهنامه اضافه کرد که بیشتر به اظهار ناامیدی و امید به بخشش بعضی از اطرافیان سلطان محمود از جمله «سالار شاه» اختصاص دارد. آخرین اشارهٔ فردوسی به سن خود یکی به حدود هشتاد سال است («کنون عمر نزدیک هشتاد شد/امیدم به یک باره بر باد شد») و یکی به هفتاد و شش سال («کنون سالم آمد به هفتاد و شش/غنوده همه چشم میشار فش»).

مرگ و آرامگاه
اولین منبعی که به سال مرگ فردوسی اشاره کردهاست مقدمهٔ بایسنغری است که آن را در سال ۴۰۳ هجری شمسی آوردهاست. این مقدمه که امروز نامعتبر شناخته میشود به منبع دیگری اشاره نکردهاست. اکثر منابع همین تاریخ را از مقدمهٔ بایسنغری نقل کردهاند، به جز تذکرة الشعراء (که آن هم بسیار نامعتبر است) که مرگ او را در ۳۹۸شمسی آوردهاست. محمدامین ریاحی، با توجه به اشارههایی که فردوسی به سن و ناتوانی خود و آثار پیری کردهاست، نتیجه گرفتهاست فردوسی حتماً قبل از سال ۳۹۸ مردهاست.
پس از مرگ، جنازهٔ فردوسی اجازهٔ دفن در گورستان مسلمانان را نیافت و در باغ خود وی یا دخترش در طوس دفن شد. منابع مختلف علت دفن نشدن او در گورستان مسلمانان را به دلیل مخالفت یکی از دانشمندان متعصب طوس (چهار مقالهٔ نظامی عروضی) دانستهاند. عطار نیشابوری در اسرارنامه این داستان را به شکل نماز نخواندن «شیخ اکابر، ابوالقاسم» بر جنازهٔ فردوسی آوردهاست و حمدالله مستوفی در مقدمهٔ ظفرنامه این شخص را شیخ ابوالقاسم کُرّکانی دانستهاست که مریدان زیادی داشتهاست. در بعضی منابع دیگر نام این فرد «ابوالقاسم گرگانی» یا «جرجانی» نیز آمدهاست که احتمالاً مسخ نام کُرّکانی است. ریاحی انتساب این مسئله به کُرّکانی صوفی را تهمت دانستهاست و از آنجا که او در هنگام مرگ فردوسی حدود سی سال داشتهاست از نظر تاریخی نیز این مسئله را ناممکن گرفتهاست.
از زمان دفن فردوسی آرامگاه او چندین بار ویران شد. در سال ۱۲۶۳ شمسی به دستور میرزا عبدالوهاب خان شیرازی والی خراسان محل آرامگاه را تعیین کردند و ساختمانی آجری در آنجا ساختند. پس از تخریب تدریجی این ساختمان، انجمن آثار ملی به اصرار رئیس و نایبرئیسش محمدعلی فروغی و سید حسن تقیزاده متولی تجدید بنای آرامگاه فردوسی شد و با جمعآوری هزینهٔ این کار از مردم (بدون استفاده از بودجهٔ دولتی) که از ۱۳۰۴ هجری شمسی شروع شد، آرامگاهی ساختند که در ۱۳۱۳ افتتاح شد. این آرامگاه به علت نشست در ۱۳۴۳ مجدداً تخریب شد تا بازسازی شود که این کار در ۱۳۴۷ پایان یافت.

افسانههای دربارهٔ فردوسی
افسانههای فراوانی دربارهٔ فردوسی و شاهنامه وجود دارد که عمدتاً به علت اشتیاق مردم علاقهمند به فردوسی و خیالپردازی نقالان به وجود آمدهاند. بیشتر این افسانهها بهآسانی با استفاده از شواهد تاریخی یا با استفاده از اشعار شاهنامه رد میشوند. از این جملهاست قصهٔ رفتن منبع پهلوی شاهنامه از تیسفون به حجاز و حبشه و هند بالاخره به ایران آمدنش به دست یعقوب لیث، قصهٔ راه یافتن فردوسی به دربار سلطان محمود، مسابقهٔ بدیههسرایی فردوسی با سه شاعر دربار غزنویان (عنصری، فرخی، و عسجدی)، قصههای سفر فردوسی به غزنه یا اقامتش در غزنه، قصهٔ فرار او به بغداد، هند، طبرستان، یا قهستان پس از نوشتن هجونامه، قصهٔ اهدا کردن شاهنامه به سلطان محمود به خاطر نیاز مالی برای تهیهٔ جهیزیه برای دختر فردوسی، قصهٔ فرستادن صلهای که سلطان محمود به فردوسی قول داده بودهاست به شکل پول نقره به جای طلا به پیشنهاد احمد بن حسن میمندی و بخشیدن آن صله به فقاعفروش و حمامی به دست فردوسی و پشیمانی سلطان محمود و همزمانی رسیدن صلهٔ طلا با با مرگ فردوسی

آثار فردوسی
تنها اثری که ثابت شدهاست متعلق به فردوسی است متن خود شاهنامهاست (منهای بیتهایی که خود او به دقیقی نسبت دادهاست). آثار دیگری نیز به فردوسی نسبت داده شدهاست از جمله چند قطعه، رباعی، قصیده، و غزل که برخی محققان امروزی در این که شاعر آنها فردوسی باشد بسیار شک دارند و از جمله قصیدهها را سرودهٔ دوران صفویان میدانند (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۴۵).
آثار دیگری نیز به فردوسی نسبت داده شدهاست که اکثراً مردود دانسته شدهاند. معروفترین آنها مثنویای به نام یوسف و زلیخا است که در مقدمهٔ بایسنغری به فردوسی نسبت داده شدهاست. اما این فرض توسط بسیاری از معاصران رد شدهاست و از جمله مجتبی مینوی در سال ۱۳۵۵ هجری شمسی گویندهٔ آن را «ناظم بیمایهای به نام شمسی» یافتهاست. محمدامین ریاحی این نسبت را از شرفالدین یزدی (که ریاحی او را «دروغپرداز» نامیدهاست) دانستهاست و حدس زدهاست که مقدمهٔ بایسنغری را هم همین شخص نوشته باشد (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۵۱). یکی از آثار دیگر منسوب به فردوسی گرشاسبنامه است که مشخص شدهاست اثر اسدی طوسی است و چند دهه بعد از مرگ فردوسی سروده شدهاست.
نوشتهٔ دیگری که به فردوسی نسبت داده شدهاست «هجونامه»ای علیه سلطان محمود است که به روایت نظامی عروضی صد بیت بودهاست و شش بیت از آن باقی ماندهاست. نسخههای مختلفی از این هجونامه وجود دارد که از ۳۲ بیت تا ۱۶۰ بیت دارند. وجود چنین هجونامهای را بعضی از محققین رد و بعضی تأیید کردهاند. از جمله محمود شیرانی با توجه به این که بسیاری از بیتهای این هجونامه از خود شاهنامه یا مثنویهای دیگر آمدهاند و بیتهای دیگرش نیز ضعیفاند نتیجه گرفتهاست که این هجونامه ساختگی است ولی محمدامین ریاحی با توجه به این که اشارهای به این هجونامه در شهریارنامهٔ عثمان مختاری (مدّاح مسعود سوم غزنوی)، که قبل از چهار مقالهٔ نظامی عروضی نوشته شدهاست، آمدهاست، وجود آن را مسلم دانستهاست.

دوستداران و مخالفان فردوسی
در همان سالهای آغازین پس از مرگ فردوسی مخالفت با شاهنامه آغاز شد و عمدتاً به خاطر سیاستهای ضد ایرانی دربار بنی عباس و مدارس نظامیه ادامه یافت. از جمله سلطان محمود پس از فتح ری در سال ۴۰۷ شمسی، مجدالدولهٔ دیلمی را به خاطر خواندن شاهنامه سرزنش کردهاست (ریاحی ۱۳۸۰، ص ۱۶۰). نویسندگانی نیز، از جمله عبدالجلیل رازی قزوینی که مانند فردوسی شیعه بودهاست، شاهنامه را «مدح گبرکان» دانستهاند (همین طور عطار نیشابوری) و خواندن آن را «بدعت و ضلالت». شاعران دیگری نیز، از فرخی سیستانی («گفتا که شاهنامه دروغ است سربهسر») و معزی نیشابوری («من عجب دارم ز فردوسی که تا چندان دروغ/از کجا آورد و بیهوده چرا گفت آن سمر») گرفته تا انوری («در کمال بوعلی نقصان فردوسی نگر/هر کجا آید شفا شهنامه گو هرگز مباش»)، احتمالاً به دلیل علاقهٔ ممدوحانشان به ردّ فردوسی، شاهنامه را دروغ، ناقص، یا بیارزش دانستهاند.
با وجود بایکوتی که دربارهٔ فردوسی وجود داشتهاست و در نتیجهٔ آن بسیاری از منابع نامی از فردوسی یا شاهنامه نیاوردهاند، در مناطقی که حکومت عباسیان در آنها نفوذ کمتری داشتهاست، از شبهقارهٔ هند گرفته تا سیستان، آذربایجان، اران، و آسیای صغیر، کسانی از فردوسی یاد کردهاند یا او را ستودهاند. از جمله مسعود سعد سلمان گزیدهای از شاهنامه تهیه کرد و نظامی عروضی در اواسط قرن ششم هجری اولین شرح حال موجود از فردوسی را در چهار مقاله نوشت. در حدود سال ۶۰۱ شمسی نیز خلاصهای از شاهنامه در شام به دست بنداری اصفهانی به عربی ترجمه شد.
پس از حملهٔ مغول و انقراض عباسیان توجه به شاهنامه در محافل رسمی نیز افزایش یافت و از جمله حمدالله مستوفی در اوایل قرن هشتم هجری در دوران ایلخانان تصحیحی از شاهنامه بر اساس نسخههای مختلفی که یافته بود ارائه کرد. در دوران تیموریان نیز، در سال ۸۰۴ شمسی در هرات، به دستور شاهزادهٔ تیموری بایسنغر میرزا نسخهٔ مصوری از شاهنامه تهیه شد و احتمالاً تعداد زیادی از روی آن نوشته شد.
صفویان با توجه به این که خودشان مانند فردوسی شیعه و ایرانی بودند، توجه خاصی به فردوسی کردند که تا امروز ادامه یافتهاست.

فردوسیپژوهی
پس از تلاش حمدالله مستوفی در تصحیح شاهنامه در قرن هشتم و شاهنامهٔ بایسنغری در قرن نهم هجری، اولین تصحیح شاهنامه در کلکته صورت گرفت و بار اول به شکل ناقص در ۱۱۹۰ شمسی (توسط ماثیو لمسدن) و بار دوم به طور کامل در ۱۲۰۸ (به تصحیح ترنر ماکان انگلیسی) منتشر شد. از مصححین بعدی شاهنامه میتوان از ژول مول فرانسوی، وولرس و لاندوئر هلندی، ی. ا. برتلس روس، نام برد. از مصححین ایرانی شاهنامه باید به عبدالحسین نوشین، مجتبی مینوی، محمد مختاری، و جلال خالقی مطلق و فریدون جنیدی اشاره کرد.
به علت محبوبیت فردوسی، تحقیقات فراوانی دربارهٔ وی و شاهنامه منتشر شدهاست. ژول مول، تئودور نولدکه، سید حسن تقیزاده، هانری ماسه، فریتز ولف، عبدالحسین نوشین، محمد قزوینی، و ایرج افشار از جملهٔ معروفترین محققین دربارهٔ فردوسی هستند.
در میان شاهنامهپژوهان نامبرده، جلال خالقی مطلق، منقح ترین متن انتقادی شاهنامه را همراه با پژوهشها و یادداشتهای فراوان تهیه و منتشر کردهاست.شاهنامه تصحیح وی همچنین به گفته برخی قویترین نسخه از شاهنامه است که بصورت انتقادی در ۸ جلد توسط انتشارات ایرانیکا منتشر گردید.[۲] [۳]
هانس هاینریش شِدِر ایران شناس آلمانی در سخنرانی که به مناسبت کنگره فردوسی در در ۲۷ سپتامبر سال ۱۹۳۴ میلادی (پنجم مهرماه ۱۳۱۳ خورشیدی) بهمناسبت هزاره فردوسی و در شهر برلین بر پا شده بود می گوید اشغال ایران توسط مغولان و از بین رفتن توان ایران پس از یک قرن استقلال از دلایل استقبال ایرانیان از شاهنامه و تلاش برای بازیابی هویت خویش توسط وی است. همچنین وی تشابه وضعیت ایرانیان در دران فردوسی با آلمان قرن نوزدهم را علت گرایش اندیشمندان آن کشور به سمت شاهنامه فردوسی و ترجمه آن به آلمانی می داند.[۴]
اما به گفته بسیاری از ادیبان ایران فردوسی بزرگترین اثر حماسی جهان یعنی شاهنامه را پدید آورده است.

پی نوشت
1. شاهنامه در روز فردوسی ( بی بی سی فارسی ۲۵اردیبهشت۱۳۸۷)
2. شاهنامه فردوسی، مشهورترین اثرِ ناشناخته (بی بی سی فارسی،۷خرداد۱۳۸۷)
3. گفت و گو با دکتر "جلال خالقی مطلق" ؛می دانستم تصحیح شاهنامه 40 سال طول می کشد (آتی بان ،اردیبهشت ۱۳۸۷)
4. فردوسی و شاهنامه او در آلمان(بی بی سی فارسی)

منابع:
1. خطیبی، ابوالفضل، «بیتهای عربستیزانه در شاهنامه»، نشر دانش، سال بیست و یکم، شمارهٔ سوم، پاییز ۱۳۸۴.
2. روایی، محمد. «بر چکاد شاهنامه»، صص نه تا نوزده، مندرج در بر چکاد شاهنامه (برگزیدهٔ شاهنامهٔ فردوسی). چاپ اول، تهران: انتشارات ناهید، ۱۳۷۱.
3. ریاحی، محمدامین، فردوسی. چاپ سوم، تهران: طرح نو، ۱۳۸۰. شابک ‎۹۶۴‐۵۶۲۵‐۳۸‐۶.
4. مول، ژول، دیباچهٔ شاهنامه. ترجمهٔ جهانگیر افکاری، چاپ چهارم، تهران: انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی، ۱۳۶۹.
5. http://fa.wikipedia.org



کنارم که هستی
خیابان ها از ماهیت می افتند
رسیدنی در کار نیست
من,
شانه به شانه ی مقصدم
قدم می زنم .

.RAHA. آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۲۸ قبل از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
کاربر فعال داستان و حکایت
 
.RAHA. آواتار ها
 
.RAHA. به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

تولد حکیم ابوالقاسم فردوسی را پایان دهه سوم از قرن چهارم (سال 329 یا 330 هجری) و وفات او را در دومین دهه قرن پنجم (بین سالهای 411 تا 416) ذکر نموده اند. به عبارتی در مهمترین دهه های قرن چهارم و دهه اول قرن پنجم که از درخشان ترین دوره های فلسفه اسلامی و به یک عبارت دوره بنیانگذاری این فلسفه توسط بزرگانی چون ابو یوسف یعقوب بن اسحاق کندی (متوفی 252 هجری)و مهمتر، فیلسوف بزرگ ایرانی ابونصر فارابی (متوفی 338 هجری) است.
چنان که تاریخ روایت می کند فردوسی شاهکار عظیم خود را (که صورت منظوم شاهنامه منثور ابو منصوری(1) است) در سال 400 هجری پس از سی یا سی و پنج سال تلاش مستمر و جانکاه به پایان رسانده است. بنابر این سرایش شاهنامه در دهه های پایانی قرنی به اتمام رسیده که مورخان آن قرن را قرن شکفتگی علم و فرهنگ در تمدن اسلامی می دانند (2) به بار نشستن ثمرات نهضت ترجمه و به تبع آن رواج وسیع اندیشه های یونانی، ایرانی، سریانی و هندی در کنار ظهور مکاتب کلامی قدرتمندی چون معتزلی و اشعری و در پناه نهضت قدرتمند علمی امامان مذهب شیعه به ویژه امام محمد باقر(ع) و امام جعفر صادق(ع) و شکل گیری اولین دانشنامه اسلامی – شیعی (رسائل اخوان الصفاء که تاثیری عمیق بر دوره های بعدی گذاشت) و نیز چنان که ذکر شد بنیادگذاری فلسفه اسلامی توسط کسی که ابن خلکان او را« بزرگترین فلاسفه اسلام می داند علی الاطلاق3» (فارابی) و نهایت نگارش عظیمترین متن فلسفی جهان اسلام تا آن روزگار، یعنی الشفای شیخ الرئیس ابو علی سینا، به قرن چهارم برجستگی خاصی بخشیده است که تمامی مورخان، آن رایکی ازمهمترین قرون تمدن اسلامی در عرصه اندیشه و حکمت می دانند.حکیم طوس شاهنامه خود را در سه دهه پایانی چنین قرنی سروده است.
حال مهمترین سوال این است که آیا بین جریان وسیع اندیشه، نظرات، مکاتب کلامی، مباحث گسترده فلسفی و شکل گیری مکاتب عرفانی این قرن، با اندیشه و نوع نگاه حکیم این مقاله، یعنی حکیم ابوالقاسم فردوسی، ارتباطی وجود داشته است؟ آیا فردوسی در حوزه طوس و خراسان که علمای بزرگی را در بطن و متن خود پرورانده دل به هوای حکمت و فلسفه رایج عصر خود سپرده و این سرسپردن در شاهنامه اش ظهوری یافته است؟
طوس که فردوسی تمامی عمر خود را در آن بسر برد و جز یکی دو بار از آن جا خارج نشد منطقه ای از مناطق خراسان آن روزگار است.خراسانی که آن را مهد تصوف و حکمت می نامند زیرا خاستگاه نامدارترین صوفیان و حکیمان تمدن اسلامی است.ابراهیم ادهم که او را سرمشق زهاد و صوفیه خراسان می دانند (متوفی 161 هجری) از این دیار است.بایزید بسطامی بزرگترین شطاح تصوف اسلامی و سرسلسله صوفیان سُکری از همین دیار است(متوفی 261هجری) حکیمیان وسیاریان دو فرقه بلند آوازه خراسانند که در قرن دوم و سوم بر اندیشه و جهان بینی منطقه شمال شرق ایران تاثیر گذارده اند.ابوالحسن خرقانی (متوفی 425)، ابو سعید ابوالخیر(متوفی 440) امام ابوالقاسم قشیری (متوفی 465) ابو علی دقاق(متوفی 405) ابو عبدالرحمن سلمی(متوفی 412) هجویری، صاحب کشف المحجوب(متوفی 456) خواجه عبدالله انصاری (متوفی 481) و مهمترین حکما و عرفای آن زمان یعنی امام محمد و امام احمد غزالی که هردو اندکی پس از فوت فردوسی (سال 450 و 45... هجری) در طوس دیده به جهان می گشایند، خراسانی و بلکه طوسی بوده اند. بنابر این هرچه منطقه غرب ایران یعنی جنوب غرب آن و منطقه ای که امروزه عراق نامیده می شود به دلیل خاستگاه اصلی نهضت ترجمه(حران و نصیبین) فلسفه گراست(بیشتربه معنای یونانی آن) جهان شرق ایرانی شیدای عرفان و حکمتی خاص به معنای شرقی آن است و این خود از مهمترین دلایل ظهور نوعی حکمت خاص شرقی و فلسفه گریزی یونانی در شاهنامه فردوسی است.
بنیان این مقاله بر این تحقیق قرار دارد که حکمت در شاهنامه فردوسی نه به معنای فلسفه در معنای خاص آن که نوعی حکمت شرقی ِ مبتنی و مستند بر اخلاق وعمل است.همچون نگاه خاص شرقیانی که در آن فکر وسیله معرفت نیست بلکه آلت عمل است و به تعبیر « ماسون اورسل» در کتاب «فلسفه شرق» شرقیان (و به ویژه قدمای هند) فکر را به قدر فعالیتش ارج می نهادند و نه صرف اندیشه ورزیش«.هندی از خلال همه وظایف حیاتی خود به عقل می نگرد و تنها به جنبه نظری آن بسنده نمی کند»(4)
شرح این معنا و تبیین مفهوم حکمت در شاهنامه فردوسی نیازمند وقوف به مفهوم حکمت در اندیشه اسلامی و بازتاب آن و یا دستکم برداشتی خاص از آن توسط فردوسی در شاهنامه است.ابتدا آشنایی با مفهوم حکمت در دوران اولیه شکل گیری اندیشه اسلامی و سرایش شاهنامه.

الف مفهوم حکمت در قرون اولیه شکل گیری اندیشه اسلامی
حکمت اصالتا یک اصطلاح قرآنی است این کلمه که با مشتقات دیگر خود درقرآن بسیار مورد استفاده قرار گرفته است در لغت به معنای اتقان واستوار کردن امورتعریف شده وحکیم کسی است که «المتقن للامور» است یعنی آن که کارها را استوار ومحکم می کند (5) این اتقان و استواری چنان که از جان مایه حکمت و مهمتر شواهد و قرآئن قرآنی(من جمله درترادف معنوی با کتاب در آیاتی چون ویعلمهم الکتاب والحکمه) بر می آید مستلزم نوعی شناخت و معرفت است.براین اساس حکمت را نوعی حالت وخصیصه درک وتشخیص نیزدانسته اند که شخص بوسیله آن می تواند حق وواقعیت را ادراک نموده وبا انجام متقن ومحکم کار مانع از فساد آن شود(6)راغب اصفهانی درمفردات حکمت را وسیله ای برای رسیدن به حق، بواسطه علم وعقل می داند و معتقد است چون این صفت برای حق تعالی بکار رود به معنای معرفت به اشیاء و خلق آنها براساس غایتشان و چون به عنوان صفتی برای انسان به کار رود به معنای شناخت موجودات و انجام خیرات توسط انسان است(7) این واژه (حکمه) که بیست بار درقرآن ذکر گردیده است نوعی وحی ربانی (ذلک مما اوحی الیک ربک من الحکمه 8) وعطای رحمانی است (لقد اتینا لقمان الحکمة ان اشکرلله 9) عظمت حکمت درقرآن چنان والاست که گاهی هم سنگ با کتاب آمده (ویعلمهم الکتاب والحکمه 10) وازجمله مصادیق خیر کثیر درقرآن است. خیری که خداوند به هرکه بخواهد می بخشد (یعطی الحکمة من یشاء ومن یعطی الحکمه فقد اوتی خیرا کثیرا 11)وحکیم که از جمله اسماء الحسنی است صفت کسی است که کار را از روی تشخیص ومصلحت انجام می دهد این واژه 97 بار درقرآن تکرار گردیده که از این تعداد 91 بار آن صفت خداوند جلیل است.(12)
تأمل در معنای حکیم درقرآن نشان می دهد که حکمت حکیم بیشتر درفعل وعمل او جلوه می کند تا تأ کید بربنیان نظری آن. به عبارت دیگر درقرآن کریم که بنیان اندیشه وتفکر درتمدن اسلامی محسوب می شود حکمت، ظهور اندیشه ای متقن واستوار درساختار یک فعل وعمل است. بنابراین مبتنی بر تحقیق وتأمل می توان به صراحت بیان نمود حکمت درتمدن اسلامی نوعی عاملیت نظری است ونه صرفا اندیشه ونظر واین شاید مهمترین مرزممیز میان مفهوم فلسفه(در معنای یونانی آن) باحکمت درتمدن اسلامی باشد. گرچه فلسفه با خاستگاه یونانی اش به فلسفه نظری وعملی پایبند بوده وفلسفه عملی را دراموری چون تدبیر منزل وسیاست مدن طرح می نمود اما باز تأمل درآراء افلاطون وارسطو، که ازجمله مهمترین نظریه پردازان تقسیم فلسفه به فلسفه نظری وعملی هستند، نشان می دهد فلسفه عملی آنان جز نوعی اندیشه ورزی خاص پیرامون عمل نیست. به یک عبارت فلسفه ِعمل است نه اندیشه ای که ظهور عمل درآن، ذاتی نظریه باشد. ناکامی افلاطون درتحقق یوتوپیای خویش ونیز ارسطو درتربیت اسکندر نشان می دهد فلسفه عملی در فلسفه یونانی بیشتر نوعی اندیشه ورزی درمورد عمل است تا تدوین اندیشه ای که بتواند از متن خود عملی متقن و مستحکم را ظاهر سازد. نظر بر این است که ظهور اجتناب ناپذیر نوعی حکمت قرآنی دراین تمدن (گرچه درساحت فلسفه اسلامی و دیدگاه برخی فلاسفه مسلمان در کسوت فلسفه یونانی ظاهر گردید) تأکید وتعریف دقیقی است که جهان بینی اسلامی ودر رأس آن قرآن از مفهوم حکمت ارائه داده بود.به عبارتی فلسفه اسلامی نوعی حکمت است که درآن، عمل، ظهور قدرتمندتری از نظر دارد البته این به معنای ضعف وفتوری اندیشه درقبال عمل نیست بلکه تأکید مطلق براین امراست که معیار ارج و اعتبار یک نظر، رهگشایی آن در عرصه عمل است. زهد وتهذیب درقرآن وبرگزیدن اعمال به عنوان یکی از دو معیار اصلی ارج گذاری انسان، (که هماره همراه با ایمان ذکر می شود : الذین امنوا وعملوا الصالحات) عمل دراسلام را چنان مکانتی بخشیده بود که می توانست بنیانی براعمال زاهدانه از یک سو و بر پاساختن خرمنهای اندیشه سوز از دیگر سو باشد. اما حکمت در این میان، طریق میانه ای بود که معرفت را بطن و عمل را ظهور آن معرفت در کسوت فعل می دانست و حکیم را نه فیلسوفی که صرفا مشق نظر می کند بلکه سالکی که در سیر الی الله، عامل به عمل است.
این معنای خاص از حکمت در میان تمامی متفکران و عارفان قرون اولیه شکل گیری تمدن اسلامی به نحوی حضور و ظهور دارد.نه تنها در تفسیر مفسران از قرآن و شرح محدثان از احادیث و روایات اسلامی بلکه در کتب اهل تصوف و نیز فلاسفه و دانشمندان آن زمان. این شمول که ازوسعت معنایی حکمت از یک سو و اعتبار مندی قول و عمل از دیگر سو نشات می گرفت دایره وسیعی ایجاد نمود که صفت حکیم نه تنها برای اهل فلسفه که برای طبیبان، شاعران، متکلمان و حتی ماهران و حاذقان در عرصه صناعتهای عملی (هنر) به کار گرفته شد.
به دلیل ضرورت اختصار تنها به ذکر نمونه ای از تعاریف متفکران اسلامی درحکمت (در آن دوران) بسنده می کنیم تا ضمن آنکه دلیلی براثبات تئوری فوق الذکر باشد مدخلی برای ادراک تعریف خاص حکیم ابوالقاسم فردوسی از حکمت درشاهنامه نیز گردد.
اخوان الصفاء(که خود از جمله مهمترین مصادیق حکمای آن دوره اند) در اولین رساله از رسائل خود(رساله ریاضی) طریق رسیدن متعلمان به حکمت را فلسفه نامیده و آن را در ساحت اول عشق به علوم، در ساحت دوم شناخت حقایق موجودات توسط انسان (بر حسب توان) و در ساحت سوم قول و عمل به چیزی می دانند که موافق علم باشد.(13) ابن سینا نیز به عنوان شیخ الرئیس فلاسفه مسلمان برای اولین بار در «الاشارات و التنبیهات» از کلمه حکمت متعالیه استفاده نمود که از دیدگاه برخی محققان به نحوی نشانگر تاثیر پذیری بو علی از آیات قرآنی است.تاثیری که خود سبب ظهور نوعی فلسفه الهی خاص(که «نلینو» مستشرق ایتالیایی، آن را فلسفه شرق در مقابل فلسفه غرب خوانده است14) در کتاب منطق المشرقیین او گردید.(15)
همچنین ابن سینا در کتاب الاشارات و التنبیهات این کتاب را در برگیرنده اصول و جملاتی از حکمت(انی مهد الیک فی هذه الاشارات و التنبیهات اصولا و جملا من الحکمه 16) می داند.کتابی که فخر رازی آن را صغیر الحجم و عظیم العلم دانسته و خواجه نصیر طوسی آن رامملو از جواهرات و فصوص حکمی می داند.(17) تامل در نظام فکری ابن سینا و آثار وی (همچون اشارات، منطق المشرقیین و رسالاتی چون رساله الطیر، رساله حی بن یقظان و سلامان و ابسال) نشان می دهد وی فلسفه ای فراتر از فلسفه رایج آن زمان راجست و جو می نمود.چنان که این معنا در این گفتار وی ظاهر است: « شرح نوشتن بر کتب فلسفی قدما دیگر بس است اکنون زمانی رسیده که ما فلسفه خاص خود را بنیان نهیم»(18) وی این فلسفه خاص را حکمت خوانده است. شرح و تبیین بی نظیر او از عرفان در نمط نهم اشارات، و به ویژه نگارش کتابی خاص با عنوان منطق المشرقیین نشانگر این معنا است به ویژه که در پایان کتاب اشارات مخاطب خودرا وصیت می کند که این زبده الحق و حِکم (حکمتهای) لطیف را از دست جاهلان و ملاحده و متفلسفه مصون دارد.
به هر روی تاریخ اندیشه اسلامی نشان می دهد در قرون چهارم و پنجم هجری (و البته پس از آن) حکمت به معنای نظامی از اندیشه الهی بوده که از جمع شریعت و فلسفه برمی خاست و به یک عبارت فلسفه خاصی بود که روح و ذات آن مبتنی بر احکام و آراء شریعت و صورت آن در قالب استدلالهای فلسفی و کلامی شکل گرفته بود و به دلیل حضور اصل مسلم تقدم اسلامیت فلاسفه مسلمان بر فلسفه آنان، حکمت اسلامی جان مایه ای بسیار ژرف و عمیق از قرآن و عرفان داشت. اصطلاح Theosophy یا فلسفه الهی، دقیقترین ترجمه حکمت در ذهن و زبان بزرگانی چون هانری کربن و استاد جلال الدین آشتیانی است.
گرچه به دلیل تشابه معنایی و شاید به دلیل جعل و وضع اصطلاحی که جمع میان شریعت و فلسفه رابه عنوان مهمترین دغدغه نسل اول فلاسفه مسلمان بنمایاند کلمه حکمت چه بسیار مرادف فلسفه به کار رفته است(19) اما در عرف خاص، فلسفه جان مایه ای یونانی و حکمت بن مایه ای قرآنی دارد.ازهمین رو علاوه بر تعریف خاص حکمت در نزد فلاسفه رسمی آن روزگار، حکمت تعریفی قرآنی نیز دارد که بیشتر با نظام نامه ای اخلاقی و حقوقی همراه است همان نظام نامه ای که در حکمت لقمانی همراه با مواعظ قرآنی حضور بیشتری دارد.شاهنامه در قلمرو حکمت بیشتر تمایل به کاربرد مفهوم دوم از حکمت دارد تا اول.
البته ذکر نکته ای دیگر را پیش از تامل در مفهوم حکمت در شاهنامه ضروری می دانیم و آن حضور وسیع این معنادر قرون سوم و چهارم هجری بود که ایرانیان را حکمتی عظیم و معارفی عمیق بوده است. نه تنها رسول گرامی اسلام با این بیان نورانی که اگر دانش بر ثریا باشد قومی از پارس بدان دست خواهد یافت از آن خبر داده بود که علاوه بر آن در پاره ای از متون، از حکمای بزرگ فارس سخن به میان آمده بود به عنوان مثال اخوان الصفاء در رسائل خود به نقل از یک حکیم ایرانشهری چنین بیان می کنند که خداوند در میان ما مُلک و سیاست و نبوت و رسالت قرار داد. مثال این حکیم از پیامبران، نوح، ادریس، ابراهیم، موسی، عیسی و پیامبر اسلام است و از مُلوکی که آنها را مُلوک ِ فاضله می نامند افریدون نبطی، سلیمان بن داود، منوچهر حریری، دارا التمیمی، تبع حمیری، اردشیر بابکان، بهرام، انوشیروان، بزرگمهر و نیز مُلوکی از آل ساسان و فرزندان سامان است.(20) و یا شیخ اشراق در پایان کتاب «المشارع و المطارحات »می گوید : و اما نور طامس که به موت اصغر سوق می دهد، آخرین کسی که از آن به دوستی خبر داد از یونانیان، حکیم بزرگوار افلاطون بود. و از بزرگان این راه که نامش در تاریخ مانده هرمس است. و از فارسیان، مالک زمین کیومرث و از پیروان او، فریدون و کیخسرو بودند. اما انوار سلوک در این روزگاران نزدیک، پس خمیرة فیثاغوریان به برادر اخمیمی (ذوالنون مصری) و از او به سیار تستر (ابوسهل) و پیروان او رسید. و اما خمیره حکمای خسروانی در سلوک، به سیار بسطام (با یزید) رسید، و پس از زاویه جوانمرد بیضاء (حلاج) و بعد از ایشان به جوانمرد آمل (ابوالعباس قصاب) و جوانمرد خرقان (ابوالحسن خرقانی)21

ب:کاربرد و مفهوم حکمت و فلسفه در شاهنامه
کاربرد نسبتا وسیع کلمه فیلسوف (و نه فلسفه) در شاهنامه و نسبت وسیع آن با روم و یونان، نشانگر آگاهی فردوسی از منشاء فلسفه و معنا و مفهوم آن است.
وزان اختر فیلسوفان روم شگفتی که آید بدان مرز و بوم
بیت 319 پادشاهی لهراسب
سخن گوید از فیلسوفان روم زآباد و ویران هر مرز و بوم
بیت 338 همان
بفرمود تا فیلسوفان روم یکی پیل کردند پیشش ز موم
بیت 548 داستان اسکندر
سکندر بیامد نگه کرد کوه بیاورد زان فیلسوفان گروه
بیت 1453 همان
تو از دانشی فیلسوفان روم فراز آر چندی بران مرز و بوم
بیت 71 پادشاهی شاپور
گزین کرد زان فیلسوفان روم سخن گوی با دانش و پاک بوم
بیت 694 پادشاهی کسری نوشین روان
وزان فیلسوفان رومی چهار خردمند و با دانش و نامدار
بیت 1514 پادشاهی خسروپرویز
ازان فیلسوفان رومی چهار برفتند با هدیه و با نثار
بیت 254 همان
گرچه در اغلب موارد کلمه فیلسوف با روم نسبت دارد (و نه یونان 22) اما هستند ابیاتی نیز که فیلسوف را خردمندی دانش پژوه (خارج از هر ملیتی و به عنوان صفت عام)معرفی می کنند همچون:
همه فیلسوفان بسیار دان سخن گوی وز مردم کاردان
بیت 71 پادشاهی یزدگرد بزه گر
بشد مادر شاه با ترجمان ده از فیلسوفان شیرین زبان
بیت 79 داستان اسکندر
و در مواردی فیلسوف صفتی عام برای موبدان، ستاره شناسان و خردمندان است.مثلا در شرح هوش و دانش بوذرجمهر:
بدانگاه نو بود بوذرجمهر سراینده و زیرک و خوب چهر
چنان بد کزان موبدان و ردان ستاره شناسان و هم بخردان
همی دانش آموخت و اندر گذشت وزان فیلسوفان سرش برگذشت
ابیات 1061الی 1064 پادشاهی کسری نوشین روان
فردوسی نیز همپای عصر خویش دو اصطلاح فیلسوف و حکیم را معادل هم به کار می برد اما وازه فیلسوف در ابتدا ضمن ذکر پادشاهی لهراسب وسپس با ظهور اسکندر و تربیت او توسط ارسطاطالیس (ارسطو) در شاهنامه حضور می یابد. گرچه صفت فیلسوفی چون ارسطودر ذهن و زبان فردوسی حکیم است:
حکیمی که بد ارسطالیس نام خردمند و بیدار و گسترده کام
به پیش سکندر شد آن پاک رای زبان کرد گویا و بگرفت جای
ابیات 28-29 داستان پادشاهی دارای داراب
و نیز
چو این نامه بردند نزد حکیم دل ارسطالیس شد بدو نیم
بیت 1725 داستان اسکندر
و
حکیم ارسطا طالیس پیش اندرون جهانی برو دیدگاه پر زخون
پیش از ظهور واژه فیلسوف در شاهنامه،خردمندی و دانش پژوهی با عناوینی چون اخترشناس و بخردان علم نجوم در شاهنامه شناخته می شود که در اصل به معنای پژوهیدن، اندیشیدن و تقید نسبت به حضور یک نظام اخلاقی متقن در عالم است. اما چنان که ذکر شد در جریان اسکندر ناگهان با اصطلاح فیلسوف مواجه می شویم. این مفهوم نیز با ظهور خود دقیقا معادل یک نظام فلسفی (به معنای خاص آن)نیست بلکه بیشتر به معنای اندیشمندی خردمند است که مشاوره می دهد
یکی گفت زان فیلسوفان به شاه که بر ژرف دریا ترا نیست راه
بیت 1137 داستان اسکندر
و صفاتی چنین دارد:
تو گر بخردی خیز پیش من آی خود و فیلسوفان پاکیزه رای
گزین کرد زان فیلسوفان روم سخن گوی با دانش و پاک بوم
و
همه فیلسوفان بسیار دان سخن گوی وز مردم کاردان
بیت 71 پادشاهی یزدگرد بزه گر
چهارم نهان دارم از انجمن یکی فیلسوفست نزدیک من
همه بودنیها بگوید به شاه ز گردنده خورشید و رخشنده ماه
ابیات 280 و 281 داستان اسکندر
این معنا با ابیات ذیل که حاوی نصایح ارسطو به اسکندر است بیشتر روشن می شود. در این ابیات ارسطو نه با نظام فلسفی خویش (که شامل صورت، ماده، علل اربعه، جهان تحت القمر، فوق القمر، انواع نفس و... می شود)که با نصایحی اخلاقی ظهور دارد:
چو این نامه بردند نزد حکیم دل ارسطالیس شد بدو نیم
هم اندر زمان پاسخ نامه کرد زمژگان توگفتی سر خامه کرد
که آن نامه شاه گیهان رسید ز بدکام دستش بباید کشید
از آن بد که کردی میندیش نیز از اندیشه درویش را بخش چیز
بپرهیز و جان را بیزدان سپار بگیتی جز از تخم نیکی مکار
همه مرگ راییم تا زنده ایم ببیچارگی در سر افگنده ایم
نه هر کس که شد پادشاهی ببرد برفت و بزرگی کسی را سپرد
بپرهیز و خون بزرگان مریز که نفرین بود بر تو تا رستخیز
و دیگر که چون اندر ایران سپاه نباشد همان شاه در پیش گاه
ز ترک و هند و ز سقلاب و چین سپاه آید از هر سوی هم چنین
بروم آید آنکس که ایران گرفت اگر کین بسیچد نباشد شگفت
هر آنکس که هست از نژاد کیان نباید که از باد یابد زیان
بزرگان و آزادگان را بخوان ببخش و بسور و برای و بخوان
سزاوار هر مهتری کشوری بیارای و آغاز کن دفتری
بنام بزرگان و آزادگان کزیشان جهان یافتی رایگان
یکی را مده بر دگر دستگاه کسی را مخوان بر جهان نیز شاه
سپر کن کیان را همه پیش بوم چو خواهی که لشکر نیابد بروم
ابیات 1725 تا 1740 داستان اسکندر
مفهومی که در پی خواهد آمد، جامعترین مفهوم فیلسوف در شاهنامه است. البته در داستان بوذرجمهر آن گاه که در ابیاتی چون ابیات ذیل، فیلسوف و حکیم مرادف هم قرار می گیرند، لاجرم تعریف فیلسوف بر حکیم نیز اطلاق می شود.
بدانگاه نو بود بوذرجمهر سراینده و زیرک و خوب چهر
همی دانش آموخت و اندر گذشت وزان فیلسوفان سرش برگذشت
ابیات 1061و 1062 پادشاهی کسری نوشین روان
و
سرافراز بوذرجمهر جوان بشد با حکیمان روشن روان
بیت 1135 پادشاهی کسری نوشین روان
تمامی این معانی بیانگرآن است که مفهوم حکمت در شاهنامه فردوسی معنا و مبنایی گسترده تر و وسیع تر از یک نظام فلسفی معین (آن گونه نظامی که امروز از فلسفه استنباط می شود) دارد. مفهوم حکمت و فلسفه در شاهنامه فردوسی اعتقاد به یک نظام اخلاقی و حقوقی مسلم است که ذاتا به دنبال تطبیق رفتار آدمی با سرشت فطری اوست و نه تعلیل و تبیین رازها و اسرارسر به مهرعالم.
ذات فلسفه تبیین و تعلیل ماهیت هستی است. معرفت به وجود، جان فلسفه محسوب می شود (البته در بُعد نظری آن). اما در نظام حکمی شاهنامه، حکمت یا فلسفه به معنای عملی آن حضور دارد و نه صرفا نظری، شاهنامه حکمت را تنظیم رفتار آدمی با قوانین ازلی می داند. این حکمت ِ خاص بیشتر ناظر به نتایج اعمال است تا تبیین و تعلیل منشأ و ماهیت اعمال.
البته می توان تأکید فردوسی بر نتایج اعمال را با بخش حکمت عملی فلسفه (که در آن روزگار رایج بود) پیوند زد. اما به نظر می رسد فردوسی نسبت به اقسام حکمت عملی یعنی سیاست مدن و تدبیر منزل بی اعتنا است. گرچه در مواردی، مفاهیمی را متذکر می شود که به معنای لزوم تدبیر دادگرانه امور از سوی شهریار است.
کسی کو بود شهریار زمین هنر باید و گوهر و فر و دین
بیت 3600 داستان سیاوش
چنین گفت موبد به بهرام تیز که خون سر بیگناهان مریز
چو خواهی که تاج تو ماند بجای مبادی جز آهسته و پاک رای
نگه کن که خود تاج با سر چه گفت که با مغزت ای سر خرد باد جفت
ابیات 2360 الی 2362 جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب
لکن چنان که در ابیات دیدیم باز در این معنا تقید به یک نظام حقوقی و اخلاقی بیشتر ظهور دارد تا یک نظام فلسفی. شاید فردوسی بیشتر متأثر از نظام اخلاقی حاکم بر فرهنگ ایران باستان (اشه 23)یا هند باستان (ریتا24) است تا حکمت یونانی. زیرا مفهومی که او از این نظام اخلاقی ارائه می دهد با آن معانی بیشتر سازگار است.

ج: بوذرجمهر مهمترین مصداق حکیم و حکمت در شاهنامه
با تعریفی که از حکمت ارائه کردیم، مهمترین و اصلیترین مصداق حکیم در شاهنامه فردوسی بوذرجمهر است. البته با استناد به برابری مفهوم حکمت و فلسفه می بایست بوذرجمهر را نیزفیلسوف به حساب آوریم اما فردوسی هیچ گاه صفت فیلسوف به این خردمند حکیم نمی دهد و حتی در مواردی او را از فیلسوفان برتر می شمارد.صفاتی که فردوسی به بوذرجمهر می دهد همچون خردمند، پژوهندهِ زند و اوستا،سخن گوی دانا وبه ویژه پاسخهای نغز و عمیقی که بوذرجمهر در مجالس مباحثه و مناظره به موبدان و حکیمان می دهد نشانگر آن است که بوذرجمهر را در جان و دل فردوسی مکانتی عظیم و مرتبتی رفیع است.
حکیم ابولقاسم فردوسی، داستان بوذرجمهر را ذیل داستان پادشاهی کسری نوشین روان می آورد.این داستان از آن جا شروع می شود که انوشیروان (یا به تعبیر شاهنامه نوشین روان) رستن درختی خسروانی را در کنار تخت خود به خواب می بیند:
چنان دید در خواب کز پیش تخت برستی یکی خسروانی درخت
بیت 973 داستان پادشاهی کسری نوشین روان
شاه خوابگزاران و موبدان را به دربار می خواند تا تعبیر و تأویل خوابش را بدو بازگویند در میان آنان کسی نیست که قادر به فاش گویی سر این خواب باشد. پس انوشیروان مهتران را به سراسر کشور اعزام می دارد تا هر که را قادر به تعبیر این خواب است ده هزار درهم بخشند و او را به قصر آورند. یکی از این بزرگان «آزاد سرو» است که در مرو فرود می آید. در این شهر موبدی می بیند که کودکان را زند و اوستا می آموزد و درمیان این کودکان یکی نیز بوذرجمهر نام دارد. آزاد سرو از موبد تعبیر خواب را جویا می شود. موبد پاسخی ندارد لیک بوذرجمهر خطاب به استاد می گوید:
باستاد گفت این شکار من است گزاریدن خواب کار من است
بیت 998 همان
استاد گرچه از این گستاخی چهره ای درهم کشیده دارد اما بوذرجمهر را اذن سخن می دهد. لکن بوذرجمهر تعبیر خواب را جز در حضورپادشاه روا نمی داند. به هنگام ره سپردن آزادسرو و بوذرجمهر نوجوان به پایتخت، این دو در زیر درختی اتراق می کنند. پس از لختی بوذرجمهر چادری به روی سر خود کشیده و به خواب می رود. آزاد سرو که بیدار است به شگفتی منظره ای غریب را به دو چشم خویش نظاره می کند. ماری بزرگ از درخت پائین می آید و سر تا پای کودک خوابیده را بو می کند سپس از درخت بالا رفته و چون کودک بیدار می شود ناپدید می گردد. آزاد سرو که با شگفتی کامل ناظر این واقعه غریب است یقین می کند که این کودک در آینده بزرگی بی نظیر خواهد شد:
فرستاده اندر شگفتی بماند فراوان برو نام یزدان بخواند
بدل گفت کین کودک هوشمند بجایی رسد در بزرگی بلند
ابیات 1015-1014 همان
آزادسرو در خلوت پادشاه، این قصه شگفت را بدو باز می گوید. شاه کودک را فرا می خواند و رازخواب خود از او می پرسد. بوذرجمهر چنین پاسخ می دهد که در حرمسرای تو مردی حضور دارد که خود را همچون زنان آراسته و در شبستان با کنیزانت زندگی می کند. انوشیروان متحیر دستور بازرسی می دهد و پس از اندکی نتیجه روشن می گردد. پسری جوان در میان هفتاد کنیزک حضور دارد. شاه علت را جویا می شود. یکی از زنان او را برادر خود می خواند. شاه خشمگین دستور قتل آنها را صادر و هر دو به دار آویخته می شوند. این تعبیر درست، بوذرجمهر را نزد نوشین روان جاه و جلال می بخشد. همراه با افزایش سن، حکمت و خرد بوذرجمهر افزایش می یابد. وی در نزد موبدان، بخردان، ستاره شناسان و فیلسوفان دانش بسیار آموخته و از آنان پیشی می گیرد:
چنان بد کزان موبدان و ردان ستاره شناسان و هم بخردان
همی دانش آموخت و اندر گذشت وزان فیلسوفان سرش برگذشت
ابیات 1063-1062 همان
روزی از روزها در مجلسی از موبدان و بخردان، انوشیروان از آنان می خواهد که هریک دفتر علم و دانش خود را بگشایند پس هرکس از علم ودانش خود می گوید. بوذرجمهر نیز به پا می خیزد و از پادشاه اذن سخن می طلبد. پادشاه بوذرجمهر را اذن گفتن می دهد و آن چه او باز می گوید از مصادیق بارز حکمت در شاهنامه است.(گرچه تکرار می کنم حکمت به معنایی که از آن سخن گفتیم و نه الزاما قواعد و بنیانهای فلسفی)
.اولین کلام بوذرجمهر تاکید بر این معناست که انسان پرگوی در میان مردمان خوار می گردد. پس از ان نکات نغز و حکیمانه ای باز گفته می شود که پندهای لقمان در قرآن را به یاد می آورد و نیز برخی مبانی حکمی در تمدن اسلامی را. این خود نشان می دهد که فردوسی حکمت ایران باستان را به زبان عصر و زمانه خود روایت می کند.
بنیان درستی معرفت به حق است و گر این معرفت صید آدمی گردد آدمی را هیچ باک نیست. مصداق چنین صاحب معرفتی را تن ز این جهان و جان از آن جهان است و صفات حمیده دیگر:
ز نیرو بود مرد را راستی زسستی دروغ آید و کاستی
ز دانش چو جان ترا مایه نیست به از خامشی هیچ پیرایه نیست
چو بر دانش خویش مهر آوری خرد را ز تو بگسلد داوری
توانگر بود هر کرا آز نیست خنک بنده کش آز انباز نیست
مدارا خرد را برادر بود خرد بر سر جان چو افسر بود
چو دانا ترا دشمن جان بود به از دوست مردی که نادان بود
توانگر شد آن کس که خشنود گشت بد و آز و تیمار او سود گشت
بآموختن گر فروتر شوی سخن را ز دانندگان بشنوی
بگفتار گر خیره شد رأی مرد نگردد کسی خیره همتای مرد
هران کس که دانش فرامش کند زبان را بگفتار خامش کند
چو داری بدست اندرون خواسته زر و سیم و اسبان آزراسته
ابیات 1090 تا 1110 همان
حکیمان بوذرجمهر را بر این گفتار نیک، مدح و آفرین می گویند. به ویژه که پس از آن، بوذرجمهر شاهِ دادگر را شبان گوسفندان می خواند و صاحب فر یزدان. این مجلس و این گفتار بر شأن و منزلت بوذرجمهر در نزد شاه می افزاید. انوشیروان که از آن مجلس حظ فراوان برده مجلس دیگر می آراید و به تعبیر فردوسی حکیمان داننده و هوشمند را بار دیگر به مباحثه با بوذرجمهر فرا می خواند. مفهوم حکیم برای کسانی که در این مجلس حاضر می گردند با استناد به نوع سؤالشان روشن شده و بدین صورت حکمت در نزد فردوسی تعریف می گردد:
حکیمان داننده و هوشمند رسیدند نزدیک تخت بلند
بیت 1136 همان
اولین سؤال حکیمان از بوذرجمهر قضا و قدر است. پاسخ بوذرجمهر در لسان فردوسی حکمتی از حِکَم شاهنامه است. پاسخ ساده و مناقشه بر انگیزبوذرجمهر و در اصل فردوسی به آن، نشانگر قلت بضاعت فردوسی در مقام استدلالات فلسفی و مباحثات کلامی (و از جمله پیچیده ترینشان چون قضا و قدر)نسبت به حکمای آن دوره است. جواب بوذرجمهر به سؤال قضا و قدر چنین است:
ازیشان یکی بود فرزانه تر بپرسید ازو از قضا و قدر
که انجام و فرجام چونین سخن چه گونه است و این بر چه آید ببن
چنین داد پاسخ که جوینده مرد دوان و شب و و روز با کارکرد
بود راه روزی برو تار و تنگ بجوی اندرون آب او با درنگ
یکی بی هنر خفته بر تخت بخت همی گل فشاند برو بر درخت
چنینست رسم قضا و قدر زبخشش نیابی بکوشش گذر
جهاندار دانا و پروردگار چنین آفرید اختر روزگار
ابیات 1138 تا 1144 همان
در این ابیات قضا و قدر رسما به حق تعالی وانهاده می شود و آدمی نیز در تغییر و تصرف در آنها ناتوان. آیا این ابیات همان اندیشه رایج اشعریان درآن روزگار نیست؟
سؤال دیگر آن است که شیء افزون چیست وشخص شایسته کیست؟ از دیدگاه بوذرجمهر شیء افزون دانش است و شایستگان صاحبان صفاتی چون آهستگی، کریمی، خوبی و شایستگی اند. دیگری از هنر به هنگام نبرد سؤال می کند. پاسخ می یابد که هنر آن است که مرد جنگی چون عیب خود دید آیین و کیش خود بگرداند، یعنی از آن عیب دوری گزیند و راه و رسمی دیگر در پیش گیرد.
حکیمی دیگر از بوذرجمهر راز رنج کمتر بردن در زیستن را جویا می شود. وی خردمندی، بردباری، راستی در تجارت، فروگذاشتن کژی و ناراستی و بخشندگی به هنگام کامکاری را راههای کاهش رنج در زندگی می داند. سؤال دیگر پیرامون ماهیت کسانی است که حافظ و نگهبان نفس خویشند. کسانی که چون به آرزوهای خود می رسند کریمی و نیک خویی خود را وانمی نهند و چون بدی روزگار اوج گیرد در درستی و راستی، سستی نمی ورزند.
حکیمی دیگر از طریق نیک نامی و عاقبت به خیری سؤال می کند:
چه سازیم تا نام نیک آوریم در آغاز فرجام نیک آوریم
دوری از گناه و آن چه را که در مکتب کنفوسیوس قانون سیمین، نام نهاده اند و در مسیحیت قانون زرین(یعنی هر آنچه بر خود نمی پسندی، بر دیگران مپسند) از جمله حکَم بوذرجمهر است برای وصول به نیک نامی و فرجام پاک.
سالکی دیگر از عیوب پادشاه می پرسد. بوذرجمهر چهار صفت را نقص و عیب پادشاه می داند: اول ترس از دشمن به هنگام نبرد، دوم دست تنگ بودن (یعنی صفت بخشندگی را فاقد بودن)، سوم فروگذاشتن رأی و نادیده گرفتن نظر مرد خردمند به هنگام جنگ، چهارم تعجیل و شتاب در تدبیر امور.
و پندهایی دیگر:
بپرسید دیگر که بی عیب کیست نکوهیدن آزادگان را بچیست
چنین گفت کین را ببخشم راست که جان و خرد در سخن پادشاست
گرانمایگان را فسون و دروغ بکژی و بیداد جستن فروغ
میانه بود مرد کنداوری نکوهشگر و سر پر از داوری
منش پستی و کام بر پادشا ببیهوده خستن دل پارسا
زبان راندن و دیده بی آب شرم گزیدن خروش اندر آواز نرم
خردمند مردم که دارد روا خرد دور کردن ز بهر هوا
بپرسید دیگر یکی هوشمند که اندر جهان چیست آن بی گزند
چنین داد پاسخ او کز نخست در پاک یزدان بدانست جست
کزویت سپاس و بدویت پناه خداوند روز و شب و هور و ماه
دل خویش را آشکار و نهان سپردن به بفرمان شاه جهان
تن خویش پروریدن بناز برو سخت بستن در رنج و آز
نگه داشتن مردم خویش را گسستن تن از رنج درویش را
سپردن بفرهنگ فرزند خرد که گیتی بنادان نشاید سپرد
چو فرمان پذیرنده باشد پسر نوازنده باید که باشد پدر
بپرسید دیگر که فرزند راست بنزد پدر جایگاهش کجاست
چنین داد پاسخ که نزد پدر گرامی چو جانست فرخ پسر
پس از مرگ نامش بماند بجای ازیرا پسر خواندش رهنمای
بپرسید دیگر که از خواسته که دانی که دارد دل آراسته
چنین داد پاسخ که مردم بچیز گرامیست وز چیز خوارست نیز
نخست آنک یابی بدو آرزوی زهستیش پیدا کنی نیک خوی
وگر چون بباید نیاری بکار همان سنگ و هم گوهر شاهوار
دگر گفت با تاج و نام بلند کرا خوانی از خسروان سودمند
چنین داد پاسخ کزان شهریار که ایمن بود مرد پرهیزکار
وز آواز او بد هراسان بود زمین زیر تختش تن آسان بود
دگر گفت مردم توانگر بچیست بگیتی پر از رنج و درویش کیست
چنین گفت آن کس که هستش بسند ببخش خداوند چرخ بلند
کسی را کجا بخت انباز نیست بدی در جهان بتر از آز نیست
ازو نامداران فروماندند همه همزبان آفرین خواندند
ابیات 1195 تا 1223 همان
داستان بوذرجمهر شاهنامه از این مجالس پند و معرفت، نقلهای دیگری نیز دارد که تفصیل آن را باید در شاهنامه پی گرفت اما این مختصر به تنهایی کفایت از تبیین معنا و مفهوم حکمت در ذهن و زبان سراینده شاهنامه دارد. از دیدگاه فردوسی حکیم، صاحب معرفتی دانا و هوشمند و خردمند است که از دانش و حکمت خود در راه به گزینی معنا و راهنمایی جویندگان دانایی استفاده می کند.فردوسی در شاهنامه حکمت را باز تکرار قوانین راستی و درستی در ساحت یک نظام اخلاقی متقن می داند درست همان گونه که حکیمی چون لقمان فرزند خود را چنین پند می دهد:
و لقد آتینا لقمان الحکمه ان اشکر لله و من یشکر فانما یشکر لنفسه و من کفر فان الله غنی حمید. و اذ قال لقمان لابنه و هو یعظه یا بنی لا تشرک بالله ان الشرک لظلم عظیم. یابنی اقم الصلوه وامر بالمعروف و انه عن المنکر واصبر علی ما اصابک ان ذالک من عظم الامور.ولا تصعر خدک للناس و لاتمش فی الارض مرحا ان الله لایحب کل مختال فخور. و اقصد فی مشیک و اغضض من صوتک ان انکر الاصوات لصوت الحمیر
ما به لقمان حکمت عطا کردیم که خدا را شاکر باش هرکه شکر گوید به نفع خود شکر کرده و هرکه ناسپاسی کند خدا بی نیاز و ستودنی است. و به یاد آور زمانی را که لقمان فرزندش را موعظه می کرد که ای پسر عزیزم به خدا شرک نیاور که شرک ظلم بزرگی است. ای فرزند عزیزم نماز را به پا دار و امر به معروف و نهی از منکر کن و به هرچه به تو رسد صبر پیشه گیر که این از کارهای مهم است. به تکبر از مردم رخ بر متاب و با غرور بر زمین قدم بر مدار که خدا هیچ متکبر فخر فروشی را دوست نمی دارد. در رفتارت میانه روی را اختیار کن و از صدای خود بکاه که زشت ترین صداها صدای حمار است. ( سوره لقمان آیات 12 ال 19)

پانوشتها:
1- شاهنامه ابومنصوری معمری از متون مهم فارسی در قرن چهارم هجری است.متاسفانه از این کتاب تنها بخشی از مقدمه آن به جای مانده است. این شاهنامه منثور بوده و فردوسی که در آن روزگار بدان دسترسی داشته آن را به رشته نظم کشیده است. فردوسی در مقدمه شاهنامه با ذکر ابیات زیر ظاهرا به همین شاهنامه ابو منصوری اشاره می کند :
یکی نامه بد از گه باستان / فراوان بدو اندرون داستان
پراکنده در دست هر موبدی / ازو بهره ای برده هر بخردی
یکی پهلوان بود دهقان نژاد / دلیر و بزرگ و خردمند و راد
پژوهنده روزگار نخست / گذشته سخنها همه باز جست
زهر کشوری موبدی سالخورد / بیاورد و این نامه را گرد کرد
ابیات 126 الی 130 ابتدای شاهنامه
2- تاریخ فلسفه در جهان اسلامی حنا الفاخوری – خلیل الجر ترجمه عبدالمحمد آیتی ج اول ص 190 نشر زمان چاپ دوم 1358
3- همان 397
4- همان ص12
5- قاموس قرآن، سید علی اکبر قرشی ج1 ص161 نشر دارالکتب الاسلامیه تهران چاپ ششم 1371
6- همان 163
7- والحکمه اصابه الحق بالعلم والعقل، فالحکمه من الله تعالی معرفه الاشیاء و ایجادها علی غایه الاحکام ومن الانسان معرفه الموجودات و فعل الخیرات. المفردات فی غریب القرآن،ابی القاسم الحسین بن محمد المعروف بالراغب الاصفهانی، تحقیق محمد سیدگیلانی ص 127 چاپ المکتبه المرتضویه تهران
8- قرآن کریم اسری آیه 39
9- قرآن کریم لقمان آیه12
10- قرآن کریم بقره آیه129
11- قرآن کریم بقره آیه 169
12- ودر شش بار دیگر، پنج مورد آن صفت قرآن و یک مورد صفت امراست.
13- الفلسفه اولها محبه العلوم و اوسطها معرفه حقائق الموجودات بحسب الطاقه الانسانیه و آخرها القول و العمل بما یوافق العلم رسائل اخوان الصفا و خلان الوفا الجز الاول ص 45 موسسه الاعلمی للمطبوعات بیروت 2005 میلادی 1426 هجری
14- تاریخ فلسفه در جهان اسلامی ص 454
15- الاشارات و التنبیهات، للشیخ الرئیس ابن سینا، التحقیق مجتبی الزارعی ص12 نشر بوستان کتاب قم 1381
16 همان ص 13
17- همان
18- تاریخ فلسفه در جهان اسلامی ص 455
19- چه فیلسوف و طبیب و منجم و شاعر
چه فال گیر و حکیم و محدث و اسی
دیوان اشعار فلکی شروانی
و یا
فیلسوف و حکیم و دیندار است راست چون چشم عقل بیدار است
حدیقه الحقیقه و شریعه الطریق سنایی غزنوی
یا طبع نادان کی پدید آرد حکیم و فیلسوف عقل از تو کی پذیرد این سخن را بر مدار
دیوان اشعار سنایی غزنوی
20-. رسائل اخوان الصفا ج 2، ص 317.
21- به نقل از تاریخ فلسفه در جهان اسلامی ص 258
22- کاربرد تنها یکبارکلمه یونان در شاهنامه نشان می دهد در آن روزگار یا دستکم در دیدگاه شاعر شاهنامه، فلسفه با روم معنا می شده و شاید به این دلیل که روم نام دیگر تمدن یونانی در آن زمان بوده شاعر ضرورتی در کاربرد دقیق کلمه نمی دیده است:
پزشکان که از روم و زهند و چین چه از شهر یونان و ایران زمین
23- اعتقاد ایرانیان به وجود یک ترتیب عام و انتظام تمام در سراسر جهان که هم به صورت طبیعی و هم اخلاقی حکمفرمایی می کند و عدل و داد و راستی از صفات خاص آن است. رک به تاریخ جامع ادیان، جان بی ناس، ترجمه علی اصغر حکمت ص 451 نشر انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی چاپ پنجم تهران 1370
24- ریتا در تفکر هندویی در ابتدا قانونی بود که ستارگان را در مسیر خود مستقر نگاه می داشت و به تدریج بدل به قانون دوستی شد که توازن اخلاقی و جهانی را در دست داشت و هر آن کس که نمی خواست راه گمراهی و نابودی بپیماید باید از آن پیروی می کرد. ادیان جهان باستان ج اول ص 227 تالیف یوسف اباذری و.... چاپ موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی تهران 1372

منابع:
1- قرآن کریم
2- فردوسی، حکیم ابوالقاسم (1382هجری شمسی) شاهنامه (متن کامل براساس چاپ مسکو) به کوشش دکتر سعید حمیدیان،نشر قطره تهران
3- اخوان الصفا و خلان الوفاء (1426هجری قمری) رسائل، موسسه الاعلمی للمطبوعات لبنان بیروت
4- ابن سینا(1381) الاشارات و التنبیهات، التحقیق مجتبی الزارعی نشر بوستان کتاب قم
5- حنا الفاخوری – خلیل الجر (1358) تاریخ فلسفه در جهان اسلامی، ترجمه عبدالمحمد آیتی دوره دوجلدی نشر زمان چاپ دوم
6- الراغب الاصفهانی، ابی القاسم الحسین بن محمد(؟) المفردات فی غریب القرآن،تحقیق محمد سیدگیلانی، چاپ المکتبه المرتضویه تهران
7- قرشی، سید علی اکبر(1371) قاموس قرآن، نشر دارالکتب الاسلامیه تهران چاپ ششم
8-اباذری،یوسف و دیگران (1372) ادیان جهان باستان،چاپ موسسه مطالعات و تحقیقات فرهنگی تهران
9- بی ناس،جان(1370) تاریخ جامع ادیان، ترجمه علی اصغر حکمت، نشر انتشارات و آموزش انقلاب اسلامی چاپ پنجم تهران
.RAHA. آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۲۸ قبل از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر فعال داستان و حکایت
 
.RAHA. آواتار ها
 
.RAHA. به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

فروردین و اردیبهشت هرسال، شاید برای ادبیاتیها دوستداشتنیترین ماهها باشند؛ چراکه هم به لطف طبیعت و هم به حکم تقویم، برگهایی سبزتر از دیگر فصول در دل دارند و اصلا فروردین با روز جهانی شعر (اول فروردین) آغاز میشود و بعد هم که میرسد به بزرگداشت عطار (25فروردین). اردیبهشتیترین روزها نیز که روز سعدی (یکم اردیبهشت)، روز فردوسی (25 اردیبهشت) و روز خیام (28 اردیبهشت) هستند.
و البته در این دوماه مناسبتهای ادبیاتی دیگری نیز هست که برخی روزها را نشاندار کرده است؛ مناسبتهایی خاکستری از جمله 16 اردیبهشت، سال‎روز جاودانگی حسین منزوی، غزل‎سرای بیهمال معاصر.
آن‎چه باید، درباره ناموسداری فردوسی و حق بی‎کران او بر زبان پارسی، گفتهاند؛ اما گوشههای دیگری از میراث او نیز هست که میتوان به آن‎ها نگریست.
از سوی دیگر تأثیرپذیری هر غزل‎سرایی از بزرگان غزل، الگویی بدیهی و تکراری است، اما این‎که غزلی در عین غزلیت و دل‎ربایی، رنگی از حماسه - آنگونه که شایسته است- داشته باشد، کارستانی است که از هر قلمی نمیتراود. و در این بین، حسین منزوی آنقدر از چنین کارستانهایی سربلند بیرون آمده که بتوان این فرصت را به بررسی چنین اتفاقی گذراند.در این بین، میتوان به سهم تغزل از شاهنامه نیز اندیشید و در این بررسی دوسویه به دادوستد حماسه و تغزل پرداخت.
یکی از اولین پیشنهادهایی که هر نوقلمی در آغاز راه نوشتن یا سرودن، از استخوان خردکردههای ادبیاتی میشنود، خواندن آثار بزرگان است؛ از متون سدههای آغازین گرفته تا معاصرترینها و البته به تجربه ثابت شده که این خواندن، بهتر است از آخر به اول باشد چراکه نویسنده یا شاعر نوآموز در آغاز راه برای روبهروشدن با آثار کلاسیک، حوصله، بضاعت ادبی- فرهنگی و نیز دقت و تیزبینی لازم را ندارد و با زبان معیار جامعه راحتتر میتواند راه بیفتد. اما در این تجربه نیز تردیدی نیست، آنانی که به پیشینه منظوم ادب فارسی به اندازهای که باید نپرداختهاند، کمیت خود را بعدها لنگان یافتهاند؛ حتی اگر در اوج شهرت بوده باشند. نمونههایی از این دست نیز کم نیستند که اگرچه نامی و نانی دستوپا کردهاند، اما از حرفزدن درست و نوشتن بیاشتباه یک متن روزمره ناتوانند؛ بهرهگرفتن درست از زبان فارسی در نگارش شعر و داستان، پیشکش. و البته در هیاهوی جابهجایی معناگریزی و بیمعنایی، چه حاجت به این تکلفها!؟
میگفتم؛ تجربه دیگری که آن هم به اهلش ثابت شده، این است که خواندن متون کلاسیک فارسی، برای کسانی که قرار است تازهای در ادبیات بیافرینند، بیش از یک‎بار اتفاق میافتد؛ بار اول به حکم عشق، علاقه و سرمشقیابی در کلیات و نوبتهای بعدی با هدف کشف و سرمشقیابی در ریزهکاریها، و البته در همین بازخوانیهاست که فرد با جان ادبیات نیز پیوند میخورد و مثلا میفهمد «غزل» یعنی چه و «حماسه ادبی» یعنی کدام! حالا برخی نیز هرچه نظریه میخوانند و آثار ترجمه را میبلعند، نمیشود. به قولی ماجرا مثل شناست؛ روزهای اول برای غرق نشدن و پس از آموختن، برای لذتبردن و نجاتدادن؛ و سرگردان، کسانی که میخواهند شنا را از روی کتاب بیاموزند بیآنکه حتی انگشتشان نم برداشته باشد؛ بگذریم که بعضیهایشان در مورد شیرجه هم نظریهپردازی میکنند!
این‎ها را گفتم که بگویم منزوی هردو این دورهها را درست و دقیق پشت سر گذاشته است.

فراتر از حماسه و تاریخ
اگر گفتهاند فردوسی ناموس ادب فارسی است گزافه نگفتهاند (حضرات، شاهنامه بخوانند یا نخوانند)؛ اگر هم فردوسی را تنها در وجه پاس‎داری از قالب زبان و فرهنگ محدود کردهاند، غفلت ورزیدهاند. فردوسی اگرچه عظیمترین گنجینه منظوم تاریخی ما را فراهم آورده، اما در وجه ادبی نیز سرآمد است، اگر فقط و فقط به پیشینه شعر فارسی تا پیش از او توجه کنیم و انصاف بدهیم که او اولین کسی است که به‎طور جدی و فارغ از تفنن و چشم‎داشت و... زبان را به‎عنوان میدان تجربهای طاقتسوز برمیگزیند. کاری به شاعرانگیهای شاهنامه هم که نداشته باشیم (و البته تازگیهای رواییاش در داستانپردازی)، نهادن پله اول برای سربرآوردن دیگرانی چون حافظ که الحمدلله همه به شاعر بودنش معترف هستند، سهم کمی از شعر این دیار و حتی این روزگار نیست.
نکته دیگری که به دلیل رنگ فراگیر حماسه در شاهنامه، کمتر مورد توجه قرار گرفته، موضوع تغزل در شاهنامه است (حداقل این‎که بیشتر، خواص از این زاویه به ماجرا نگریستهاند)؛ حال آن‎که بیتردید در هیچ کجای شاهنامه، حکیم توس از کارایی دوست‎داری غفلت نورزیده و به جدیترین شکل، در آفرینش پردههای خوشنقشاش، «مثنویغزل» سروده است. از «زال و رودابه» که یکی از دلکشترین غزلهای همه دورانهاست که بگذریم، میتوانیم در بسیاری از داستانهایی که شاید خیلی از ایرانیان‎(!) اسمش را هم نشنیده باشند، از این نکته سراغ بگیریم؛ داستانهایی که شاید در تعریف اولیه ما از تغزل نگنجند.

جاه یا مهر؟
شاید یکی از قرینههایی که چربش عشق بر حماسه در دیدگاه فردوسی را نشان میدهد داستان «همای چهرزاد» باشد؛ جایی که سالاری سپاه و شاهنشاهی، در برابر عشق مادر به فرزند کم میآورد و تسلیم میشود:
همای آمد و تاج بر سر نهاد
یکی راه و آیین دیگر نهاد...
اما وقتی پادشاه، زن باشد و آبستن شود، دیگران در تواناییاش به دیده تردید خواهند نگریست:
چو هنگام زادنش آمد فراز
ز شهر و ز لشکر همی داشت راز
همی تخت شاهی پسند آمدش
جهانداشتن سودمند آمدش
نهانی پسر زاد و با کس نگفت
همی داشت آن نیکویی در نهفت...
هما به دلیل ضرورتهایی که برای ادامه حکومت خود حس میکند، فرزند را پنهان میزاید و
ببستند بس گوهر شاهوار
به بازوی آن کودک شیرخوار
بدانگه که شد کودک از خواب، مست
خروشان بشد دایهی چربدست
نهادش به صندوقدر نرمنرم
به چینی پرندش بپوشید گرم
سر صندوق را میبندند و پنهانی، آن را به فرات میسپارند. گازری، کودک را از آب میگیرد و دو دیدبان هما، برای او از سرنوشت صندوق خبر میبرند.
گازر و همسرش که بهتازگی کودکی از دست داده بودهاند، از یافتن کودکی دیگر، بسیار شادمان میشوند
سیم روز داراب کردند نام
کز آب روان یافتندش کنام...
و از ترس این‎که مبادا کسی از سرشان آگاه شود و کودک و جواهراتی که در صندوق بوده را از آن‎ها بگیرد، شبانه از دیار خود میروند. داراب میبالد و گردن میافرازد:
به کشتی شدی با بزرگان به کوی
کسی را نبودی تن و زور اوی...
پس از سالها فرزندخوانده جوان از سر گازر و زنش آگاه میشود؛ برای مرزبانی پیش رشنواد میرود و نام مینویسد. سپاه ایران برای جنگ آماده میشود و
بیامد ز کاخ همایون، همای
خود و مرزبانان پاکیزهرای
بدان تا سپه پیش او بگذرند
تن و نام و دیوانها بشمرند...
چو دید آن بر و چهره دلپذیر
ز پستان مادر بپالود شیر...
از بقیه ماجرا میگذرم که مادر و فرزند یکدیگر را مییابند و داراب به شاهی میرسد اما همین بیت پایانی کافی است که یک عشق مادر و فرزندی به تأثیرگذارترین شکل بیان شود و اگر فردوسی «دوستداری» را همهچیز نمیدانست، نمیتوانست بزرگی ماجرا را اینقدر مختصر و مفید در جوشیدن شیر از سینه مادر – آن هم در صف لشکر - نشان دهد.نکته دیگر این‎که حکیم توس با ترسیم این چهره مهراندوده از هما، شاید میخواهد این نکته را نیز یادآور شود که آنهمه تحمل همای در جدایی از فرزند، تنها به‎خاطر جاهطلبی و خودخواهی نبوده، بلکه این مادر ایرانی چنین فداکاریای میکند چون وظیفه خود را در نگهبانی از آیین و خاک، مهمتر از پرورش تنها یک فرزند تنی میداند.

غزلحماسه
شاید بخشی از بیتوجهی ما به نگاه تغزلی فردوسی در این نکته نهفته باشد که حواسمان نیست به این‎که فردوسی هیچگاه حماسه را تنها در وجه خشن و قدرتطلبانه آن پیش نمیبرد؛ یکبار وقتی رستم باید از پیروزی بر سهراب سرمست باشد، پای دل را به‎میان میکشد و داغی به‎جان همه مینشاند و بار دیگر در حالی که فریدون از داغ ایرج خسته و فرسوده است، در زادهشدن منوچهر، دنیا را رنگی نو میزند:
بدو گفت موبد که ای تاجور
یکی شاد کن دل، به ایرج نگر
جهانبخش را لب پر از خنده شد
تو گفتی مگر ایرجش زنده شد...
و از این دست کشاکشهای دلکش و جانسوز در شاهنامه کم نیست، اگر حوصله و باور سترگی باشد و اگر در تعریف غزل دقیقتر باشیم.

و اما عشق
اگرچه مقدمه درازدامن شد، بخش قابل توجهی از متن بود، چراکه منزوی به‎عنوان شاعری که هستیشناسی او از بن، چیزی جز عشق نیست، در مواجهه با متنی چون شاهنامه نیز خوانشی جز آن‎چه پیش از این آمد نداشته است. و البته خواص بهتر میدانند که متنی چون شاهنامه دریایی است که هرچه در آن بیشتر فروبروی، مزه شناوربودن را بیشتر خواهی چشید؛ غوری که برای حسین منزوی حدود 15سال پیاپی و به قولی هر شب ادامه داشته است. در چنین حالی آیا میتوان جز آن‎چه در غزلهای منزوی اتفاق افتاده را انتظار داشت؟
اساسا غزلهای منزوی از چند زاویه - چه در شکل و چه در ماهیت- بینظیرند و وقتی غزل او بیشتر سروری میکند که همه این ویژگیها در جان متغزل او که اکسیر اصلی است، درمیآمیزند و غزل ناب میشوند؛ حتی وقتی که او غزلمرثیه مینویسد. این‎جا جای پرداختن و حتی اشاره به تکتک این ویژگیها نیست چراکه مجال آن نیست؛ پس به آن‎چه به موضوع اصلی نزدیکتر است میپردازیم. یکی از بارزترین وجوه شعر منزوی که چیزی جز غزل نیست (چه در قالب غزل، چه آزاد و...) نگاه همواره او به اسطورهها و بازخوانی و بازآفرینی مجدد آن‎هاست و در این بین اسطورههای شاهنامه نقش پررنگی را به خود اختصاص دادهاند. کم نیستند غزلهایی که منزوی از میانبر آن‎ها به هر بهانهای به شاهنامه سرک میکشد؛ انگار میخواهد یادآوری کند که «سرشت» و «سرنوشت» (دو واژهای که او مدام با آن‎ها کلنجار داشت) برای آدمی همان است که بوده و تنها در دورههای گوناگون بازآفرینی شده است و خود نیز از همین زاویه به ماجرا مینگرد و اصلا شاهنامه را شاهد میگیرد تا نهایتا به بیت پایانی برسد:
تقدیر، تقویم خود را تماما به خون میکشید
وقتی که رستم تهیگاه سهراب را میدرید
بیشک نمیکاست چیزی از ابعاد آن فاجعه
حتا اگر نوشدارو به هنگام خود میرسید
دیگر مصیبت نه در مرگ سهراب بود و نه در زندگیش
وقتی که رستم در آیینهی چشم، فرزند خود را ندید...
نقشی از آغاز یک عشق - آمیزهی اشک و خون ناتمام –
یک طرح و پیرنگ از روی و موی مهآلود گردآفرید
*
سهراب آنروز نه بلکه زان پیشتر کشته شد
آندم که رستم پیاده به شهر سمنگان رسید
وشاید آنشب که در باغ تهمینه تا صبحدم
گلهای دوشیزگی چید و با او به چربش چمید
آری بسی پیشتر از سرشتی که سهراب بود
خون وی از دشنهی سرنوشتش فرومیچکید
ورنه چرا پیرمرد آن نشان غمانگیز را
در مهر سهراب با خود نمیدید و در مهره دید؟
ورنه به جای تنشهای قهر و تپشهای زخم
باید که از قلب خود ضربهی آشتی میشنید
*
با هیچ قوچ بهشتی نخواهد زدن تاختش
وقتی که تقدیر، قربانی خویش را برگزید
منزوی در هر واژه و هر سطر این غزل به گوشهای از برداشتهای خود از شاهنامه میپردازد و سعی میکند در این پرداختن، از تجربههای روزمره مردمان روزگار خودش نیز رمزگشایی کند؛ چنان که در مصراع اول با آوردن قید «تماما» تکلیف همه دورانها را مشخص میکند تا مخاطب دقیقتر، از همینجا بفهمد که شاعر، حکم خودش را صادر کرده و از این به بعد در پی محاجه است و البته در این بین، تاسف منزوی از این است که چرا مهر و عشق در این میان کم میگذارند تا تقدیر، اینچنین بتازد و دوستداری رنگ ببازد.
این پرسش وقتی پررنگتر میشود که به احتجاجات درونمتنی شاهنامه شبیه آن‎چه مثلا در همان داستان همای بدان اشاره کردیم نیز توجه داشته باشیم. و البته شاعر عاشقپیشه ما حسین منزوی نیز اگرچه در وهله اول با هیچکدام از این دلایل، رستم را تبرئه نمیکند، اما خود خوب میداند که آنجا نیز تقدیر، افسار رخش را میگیرد و رستم را به دنبال او به خوابگاه تهمینه میکشد و باز هم خوبتر میداند که از همه این باید و شایدها که بگذریم، به‎عشق برمیگردیم که انگار چون تقدیر، گریزی از آن نیست، با این تفاوت که عشق از هر دو سر شیرین است؛ چه وقتی که در باغ دوشیزگی بچمد و چه وقتی که با آلودن دست به خون عزیزی به خاطر عزت ایران فراهم آید.
و نهایتا منزوی با من خواننده و دل خودش اینگونه کنار میآید که اگرچه مصیبت و فاجعه در نجنبیدن مهر رستم نهفته ولی این دست از آستین سرنوشت برآمده که بیتردید در سرشت آدمی تنیده است. جالب این‎که در بیت آخر با اشاره به «قوچ بهشتی» منزوی به نوعی قرینگی در داستانهای ابراهیم و اسماعیل و رستم و سهراب میرسد که هرکدام بنا به تقدیر به گونهای رقم میخورند. اما اشاره زیبا و ظریف دیگری نیز در یکی از بیتهای این غزل نهفته است؛ عشق سهراب به گردآفرید که اگرچه جایی به آن صراحتا اشاره نشده است، ولی بوی آن از بین بیتهای شاهنامه میتراود و منزوی به این میاندیشد که اگر سهراب کشته نمیشد، چه پرده رنگین دیگری از عشق پیش چشمها گشوده بود!

پردههای دیگر
از این غزل که بگذریم، منزوی حتی آنجا که از روزگار خود و البته همروزگاران خود گلایه دارد، نیز از همین زاویه نگاه میکند:
ما میتوانستیم زیباتر بمانیم
ما میتوانستیم عاشقتر بخوانیم
ما میتوانستیم بیشک... روزی... اما
امروز هم آیا دوباره میتوانیم؟
همینجاست که نگاه منزوی بیش از آن‎که به «ما»یی باشد که «من» و «تو» است، به یک «من» و «تو» سرشتی است و حالا به این میاندیشد که این سرشت مشترک آیا به سرنوشتی مشترک نیز خواهد انجامید یا نه و چرا نه!؟ و همینجاست که یک بار دیگر تجربههای سرشتین خود را مرور میکند:
با هفتخوان این توبهتویی نیست، شاید
ما گمشده در وادی هفتادخوانیم! ...
و بعد، در همین بازخوانی به نتیجهای میرسد که چندان برای «من» و «تو» امروزی خوشایند نیست:
یک دست آوازی ندارد نازنینم!
ما خامشان، این دستهای بیدهانیم
افسانهها میدان عشاق بزرگاند
ما عاشقان کوچک بیداستانیم
و همینجاست که باز میتوان همنوایی منزوی با فردوسی را رد زد. خوب یادم هست که جایی این غزل را خواندم و کسی درباره همین بیت پایانی گفت: «اسطورهها به جای افسانهها خوشتر مینشست.» من هم نسبت بزرگی را با «اسطوره» و «میدان» فراهمتر یافتم؛ به‎جای «عشاق» هم میتوانست کلمهای متناسب با اسطوره بنشیند! اما آن «من» هنوز نمیدانست که «ای عشق همه بهانه از توست» و حالا که به بازخوانی شاهنامه مینشیند و در اوج حماسه نیز تغزل را بهانه اصلی مییابد، دیگر شک نمیکند که حسین منزوی نیز قطعا به «اسطوره» فکر کرده و آن را پس زده است تا جای «عشق» تنگ نشود. و باز هم به این نتیجه میرسیم که منزوی نیز با نگاهی از قبیل آن‎چه در فصل آغازین این مطلب گفته شد به شاهنامه مینگریسته است؛ ضمن این‎که این نکته نیز در کلمات منزوی هست که باید آنفدر بلند پرید که بتوان حتی به عرصههای دوردست افسانه نیز قدم نهاد.

شاید وقتی دیگر
منزوی در بیش از 30 شعر خود صراحتا از شخصیتهای شاهنامه سراغ گرفته است و در بیشتر مواقع نیز آن‎ها را در عرض مردمان روزگار خویش قرار داده است تا سنجهای قابل اعتماد در داوری داشته باشد. در این بین او بیش از همه از «سیاوش» سراغ میگیرد؛ حتی با دیدن خورشید:
تشت زری است خورشید، گلگون، لبالب از خون
تیغ که باز کردهست خون از رگ سیاووش؟
یا حتی وقتی میخواهد خودش را در پرهیز قیاس کند:
من سیاوش نیستم در پاکی و او نیز
همچنان سودابه بیپرهیز میآید
*
تا نگذری از خویش چو زآتش که سیاوش
با عالمی از آب هم آلودهای ای دل
یا وقتی به اسطورههای ملی- دینی میپردازد و از خون خدا میگوید که
جاری شده از کرببلا آمده وانگاه
آمیخته با خون سیاووش در ایران
و حتی درگیری او با این نام آنقدر زیاد است که از امکانات لفظی آن نیز در کنار همه معناها بهره میجوید:
نوبت
با چشمهای توست
- جفتی سیاوشان کماندار -
اما او از رستم با عناوین مختلف و در جایهای گوناگون یاد میکند و نگاهی همهجانبه به او دارد؛ همانگونه که خود فردوسی نیز تنها او را در هر گریوهای میآزماید. منزوی همانطور که از رستم انتظار پهلوانی و نجاتبخشبودن دارد، تنهاییها و دلتنگیهایش را نیز از یاد نمیبرد و هر بار نیز یادآور میشود که حتی او هم که کلید آزادی و رهایی است، خود گرفتار کینه و تنگنظری کاووس است و بر او دریغ میخورد:
هزار رستم و سهراب مردهاند و هنوز
دریغ میکند از نوشدارویی کاووس
و دریغ میخورد که شاید حالا دیگر اگر رستمی هم باشد، در یکی از همان پردههای اول در چاه نابرادری بیفتد:
بفکن پر سیمرغ در آتش که رخش اینبار
بیصاحب از هنگامه اسفندیار آمد
عریان و بیزین و لگام اما به دندانش
یک لخته از پیراهن خونین یار آمد
دیگر کدامین آشنا از پشت خنجر زد؟
دیگر کدامین دوست با دشمن کنار آمد؟
و گاه نیز بر همه رستمهایی دریغ میخورد که انگار در زمانه از هرسو دوره شدهاند:
رودابه من رودگری کن که فتادند
در چاه شغادان زمان، تهمتنانت
و البته منزوی اینجا نیز از درهمآمیختن درخشندگیهای ستارههای ذهنش غفلت نمیکند و وقتی کار به افسوس میکشد، تأثیر ماجرا دوچندان میشود:
چاه دیگر نه همان محرم اسرار علیست
چاه مرگیست که پنهان به ره تهمتن است
گاهی نیز به سراغ بیژن میرود؛ خصوصا آنجا که صحبت از اسارت و دوستداری در بین باشد:
این آسمان بی تو گویی سنگی است بر خانه امروز
سنگی که راه نفس را بر چاه بیژن گرفتهست
یا
میپوسم از حسرت درون خانهای که
دلتنگی و ظلمت به چاه بیژن آموخت
و گاهی سختی عاشقی را با ترکیبی از این شخصیتها نشان میدهد:
بر سر چاهش ای پری تهمتن ار نیاوری
سنگ دگر چه افکنی بر سر بیژن؟ این مکن
یا
رسد تا رستمی از ره، منیژهوار روی که
امید زیستن در قعر چاهم میشود امشب؟
دیگر شخصیتهای شاهنامه را نیز میتوان در آثار منزوی سراغ گرفت، ولی چیزی که نهایتا از بررسی نگاه منزوی به این شخصیتها به دست میآید، این است که منزوی اگرچه بسیاری اوقات از معبر حماسه وارد متن میشود، ولی همواره چون فردوسی با سنجه دوست‎داری داوری میکند و این را هم از یاد نبریم که منزوی یکی از شاعران معاصری است که با وطنش، کم نرد عشق نباخته و تنها کافی است به همین بیت او نگاهی دوباره بیندازیم تا همسوییهایش با فردوسی را نیز بیشتر دریابیم:
ایرانم ای معشوق ناب! ای ناب نایاب
وی عاشقانت بیشمار بیشماران
آن‎چه بدان اشاره شد، نه تمامی حماسهغزلهای فردوسی بود و نه همه غزلحماسههای منزوی؛ شاید وقتی دیگر باشد و مجالی فراختر که بتوان بیشتر به این تأثیر وتاثر پرداخت.
.RAHA. آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۲۹ قبل از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال داستان و حکایت
 
.RAHA. آواتار ها
 
.RAHA. به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

به‎طور کلی کنش‎های عشقی شاهنامه را در چهار دسته داستان می‎توان شناسایی کرد:

داستان‎های عشقی درجه اول
در این قسم، واقعا عشقی وجود دارد، میان دو نفر، رابطه‎ای دو سویه یا یک‎سویه از جنس شیفتگی و دل‎دادگیشکل گرفته است؛ افزون بر آن، در این قسم از داستان‎ها، عشق، محور داستان است یا دست کم در هسته مرکزی داستان نهاده شده است. در این قسم، چهار داستان می‎بینیم: 1- زال و رودابه، 2- بیژن و منیژه، 3- خسر و شیرین، 4- سیاوش و سوداوه.

خسرو و شیرین، شبح یک داستان عشقی تمام عیار
در «خسرو و شیرین»، ما با شبحی از یک داستان عشقی طرفیم. تمام آن‎چه در شاهنامه ذیل مدخل «داستان خسروپرویز و شیرین» روایت شده، چیزی حدود 125 بیت است. اگر بخش مربوط به خواستگاری شیرویه، پسر خسروپرویز از شیرین را بیفزاییم و در واقع، آن را ادامه این داستان عشقی قلمداد کنیم، مجموع ابیات، حدود 250 بیت می‎شود. در این داستان، هیچ گزارشی از چگونگی شکل‎گیری رابطه عاشقانه میان خسرو و شیرین نمی‎بینیم. از خلال ابیات داستان، به‎طور غیر مستقیم برمی‎آید که شیرین، در زمان ولیعهدی خسروپرویز، معشوقه‎ او بوده، همین و همین. به واقع، آن‎چه «شورمندی» یک داستان عاشقانه به آن وابسته است، در این‎جا از روایت افتاده است و داستان، از جایی شروع می‎شود که خسروپرویز، شاه شده و سپس در یک سلسه جنگ و گریزهای طولانی، شورش بهرام چوبینه را سرکوب کرده، قاتلان پدرش - یعنی دایی‎هایش - را کشته و گردیه خواهر بهرام چوبینه را به ایران آورده و او را به همسری اختیار کرده است. در این مقطع که آب‎های گل‎آلود، دوباره صاف شده و به اصطلاح بیهقی، «شغل دل» باقی‎نمانده، «داستان خسروپرویز و شیرین» روایت می‎شود. وانگهی، داستان از گلایه شیرین به خسرو آغاز می‎شود. روزی که خسروپرویز برای شکار از شهر بیرون رفته، آن‎گونه که از فحوای داستان برمی‎آید، در میانه راه، بر قصری که شیرین در آن اقامت داشته، می‎گذرد. شیرین بر بام قصر می‎رود و از او گلایه می‎کند و سال‎های گذشته را به یادش می‎آورد که با هم بودند و این گلایه منجر به رجوع خسروپرویز به او، این‎بار نه به‎عنوان معشوقه بلکه به‎عنوان گزینه‎ای برای ازدواج می‎شود. این در حالی است که خسروپرویز پیش از آن مریم، دختر قیصر روم و گردیه، خواهر پهلوان و خردمند بهرام چوبینه را به همسری درآورده است. بدین ترتیب روایت، افتادگی دارد، عشقی شورمند و رسوا که مایه بدنامی شیرین شده بوده است و در زمان ولیعهدی خسرو بین آن دو می‎گذشته، روایت نشده است، عشقی که خود خسرو اقرار می‎کند:
«ز من گشت بد‎نام، شیرین، نخست
ز پرمایگان، دوست‎داری نجست»
شیرین بنابراین بیت، در سال‎هایی که خسرو او را رها کرده بوده و سرش به جنگ و سیاست گرم می‎گشته، همچنان به او وفادار مانده بوده است، و از لابه‎لای ابیات، چنین برمی‎آید که او، از آن‎جا که همسر رسمی خسرو نبوده، تنها – و احتمالا با ندیمان و غلامانی – در قصری بیرون از پایتخت به سر می‎برده است (شاید «قصر شیرین» که اکنون نام شهری در مرز ایران و عراق است و در جنوب کرمانشاه واقع شده، ردی از همین خاطره تاریخی را داشته باشد.) در ادامه داستان، او را آن‎قدر بر عشق خسروپرویز، غیور و انحصارطلب می‎یابیم که مریم، دختر قیصر و بانوی حرمسرا را به زهر می‎کشد و آن‎قدر پنهانی این‎ کار را انجام می‎دهد که هیچ‎کس تا آخر، از آن بویی نمی‎برد. برش عاشقانه داستان، قسمت خواستگاری کردن شیرویه از شیرین است. در این قسمت، فردوسی، در برخی از ابیات آن‎قدر به لحن تغزلی محض نزدیک شده است که جای شک برای پژوهشگر باقی نمی‎گذارد که داستان «خسرو و شیرین»، ظرفیت پردازش بسیار مفصل‎تری را داشته است، اما استاد توس، به دلایلی آن را مختصر روایت کرده است. برخلاف دیگر داستان‎های عشقی که معشوقه داستان از زبان دیگران برای قهرمان مرد، توصیف می‎شود، در این داستان، سکانسی تعبیه شده است که شیرین برای اثبات شایستگی خود به‎عنوان بانوی بانوان حرمسرای خسروپرویز، دلایلی می‎آورد. او پیش از آن، ابتدا همه بزرگان را که در محضر شیرویه هستند، به گواهی می‎گیرد که «در همه ایامی که او همسر خسروپرویز بوده است، هیچ‎کس حتی سایه او را و فراتر از آن، سایه تاج و پیرایه او را ندیده است!» همه بزرگان بر مستوری او شهادت می‎دهند. او آن‎گاه، ناگهان چادر از روی برمی‎گیرد. دراین‎جا، فردوسی شاهکار کرده است، هم در توصیفی بسیار موجز از شیرین در این لحظه ناگهانی و هم با نشان دادن حیرت حاضران از زیبایی او:
بگفت این و بگشاد چادر ز روی
همه روی، ماه و همه پشت، موی:
«سه دیگر چنین است رویم که هست
یکی گر دروغ است، بنمای دست
مرا از هنر، موی بد در نهان
که آن را ندیدی کس اندر جهان
نمودم همه پیشت این جادوی
نه از تُنبُل و مکر و از بد خوی»
یکی از فنون مناظره در شعر فارسی، مناظره با رد و بدل کردن نشانه‎هاست. دراین‎جا فردوسی، گونه‎ای بدیع از فن مناظره را ترسیم کرده است. شیرویه، در ابتدا پیام خواستگاری را با تحقیر و تهدید شیرین همراه کرد. او در آن پیام، شیرین را جادوگری خوانده بود که خسروپرویز را جادو کرده بود. شیرین با برداشتن چادر و نشان دادن روی و مویی که تاکنون هیچ‎کس ندیده بود، پاسخ او را داد. دنباله ابیات، مؤید این ادعاست:
«نه کس موی او پیش از این دیده بود
نه از مهتران نیز بشنیده بود
ز دیدار، پیران فروماندند
خَیوُ، زیرلب‎ها بر افشاندند
چو شیروی، رخسار شیرین بدید
روان و نهانش ز تن بر پرید»
بیت دوم، فوق‎العاده ظریفانه و طنازانه است: پیران حاضر در جمع، از چهره شیرین، حیرت کردند و آب در دهانشان افتاد. بدین ترتیب، شیرین عملا به شیرویه نشان می‎دهد که این روی و موی من بود که پدرت را جادو کرده بود، باور نداری؟ نگاه کن...
چنین وصفی از زیبایی زن هم به لحاظ شکل وصف که کاملا غیرمستقیم و در خلال یک کنش رفتاری به پرده کشیده شده است، هم به لحاظ شدت زیبایی، در شاهنامه بی‎نظیر است. بعدها نظامی گنجه‎ای، این داستان را به‎طور مستقل در ژانر مخصوص آثار عاشقانه، به نظم کشید که به زعم بسیاری از محققان، مهمترین اثر پیر گنجه است.

سیاوش و سوداوه: داستانی در وارونه عشق
این داستان را نباید داستانی در عشق دانست. این‎جا، حکایت یک عشق کاملا یک‎طرفه است، تنها سوداوه است که به سیاوش، عشق می‎ورزد و از آن‎ سو، سیاوش از همان ابتدا از او خوشش نمی‎آید و بدو بدگمان است، زیرا او دختر شاه هاماوران است، شاهی که بر علیه کی‎کاووس پرچم بالا برد، شکست خورد و پس از شکست، علی‎رغم میلش، دخترش را به کی‎کاووس داد و البته باز هم از دشمنی‎اش دست بر نداشت: دامادش و دخترش را با دسیسه دست‎گیر کرد و به زندان فرستاد. از همان ابتدا که سوداوه، به سیاوش پیغام می‎دهد و از او می‎خواهد که یک‎بار هم شده، به شبستان پدرت بیا، او تلویحا در پاسخ، سوداوه را فریب‎کار و افسونگر می‎خواند:
«بدو گفت: مرد شبستان نی‎ام
مجویم که با بند و دستان نی‎ام»
در اولین دیدار، وقتی سوداوه که نامادری سیاوش است، او را دربرمی‎گیرد و سر و چشمش را می‎بوسد، سیاوش در دل، از او بیم دارد و بلافاصله از نزد او به سوی دختران کی‎کاووس که خواهرانش هستند، می‎رود:
«سیاوش بدانست کان مهر چیست
چنان دوستی نز ره ایزدی‎ست»
و وقتی برای بار دوم، به بهانه دیدن دختران کی‎کاووس و انتخاب یکی از آن‎ها به‎عنوان همسر، او را به حرمسرا می‎کشانند، سیاوش باز هم در دل از پیوند با دختر سوداوه، بیزار و هراسان است:
«سیاوش فروماند و پاسخ نداد
چنین آمدش بر دل پاک، یاد
که: گر بر دل پاک شیون کنم
به آید که از دشمنان زن کنم
شنیدستم از نامور مهتران
همه داستان‎های هاماوران
که از پیش با شاه ایران چه کرد
ز گردان ایران برآورد گرد
پر از بند سوداوه گر دخت اوست
نخواهد هم این دوده را مغز و پوست»
بدین ترتیب می‎بینیم که حتی پیش از در میان گذاشتن خواست هوس‎آلود سوداوه با سیاوش که فرجام آن، خیانت به پدر و بی‎دینی است، سیاوش از خود سوداوه، متنفر است، یعنی با عشقی طرفیم که یک سر آن، خواسته‎ای هوس‎آلود و سر دیگر آن نفرت است. ممکن است در برخی از داستان‎های عشقی شاهنامه، عشق یک‎طرفه باشد یا قدم اول عشق را زن برداشته باشد یا نخستین بار، عشق از سوی زن ابراز شده باشد، اما این تنها موردی است که طرف دیگر یعنی سیاوش، متنفر از زن داستان است.
از طرف دیگر فرجام این عشق، شدیدا تیره و تلخ است. می‎دانیم که عشق، سکه‎ای است که روی دیگر آن نفرت است. سوداوه پس از آن که از سیاوش ناامید شد، نفرت از او به دل گرفت و روز و شب در دسیسه بود:
«دگر باره با شهریار جهان
همی جادوی ساخت اندر نهان
بدان تا شود با سیاووش بد
بدان سان که از گوهر او سزد»
در اثر دسیسه‎های سوداوه، کی‎کاووس، دوباره به سیاوش بدگمان شد:
«به گفتار او باز شد بدگمان
نکرد ایچ بر کس پدید آن زمان»
سیاوش در چنین گیر و داری، آن‎قدر عرصه را بر خود تنگ می‎دید که وقتی افراسیاب، پیمان شکست و به ایران حمله آورد:
«به دل گفت: من سازم این رزم‎گاه
به چربی بگویم، بخواهم ز شاه
مگر کم رهایی دهد دادگر
ز سوداوه و گفت‎وگوی پدر»
بدین ترتیب، جنگی که سیاوش به آن رفت و پس از آن جنگ، برای همیشه از ایران کوچید و روزگار او را به توران انداخت تا در آن‎جا به‎دست افراسیاب پیمان شکن، سرش بریده شود، دو انگیزه داشت: یکی «نام» جستن که صفت هر پهلوانی است، اما این برای سیاوش انگیزه‎ای دست دوم است، چنان‎که در ابیات بالا می‎بینیم و نخستین انگیزه‎اش رهایی از محیط مسموم دربار است که سوداوه علیه او ایجاد کرده است. به‎خاطر همین است که رستم، سوداوه را باعث خون سیاوش می‎داند و پیش از لشکرکشی به توران برای انتقام خون سیاوش، به پایتخت می‎آید، به کاخ کی‎کاووس می‎رود و سوداوه را خود شخصا از حرمسرا بیرون می‎کشد و تا پیش کی‎کاووس می‎آورد و او را پیش چشم کی‎کاووس به دو نیم می‎کند. بدین ترتیب، دو شخصیت این عشق، هردو در فرجام داستان کشته می‎شوند. چنین داستانی را نه یک داستان عشقی بلکه به واقع یک داستان درباره وارونه عشق یا عشق دیوسان باید دانست. از میان دو داستان «بیژن و منیژه» و «زال و رودابه»، تنها داستان زال و رودابه است که پس از بررسیدن طرح دو داستان و سنجیدن نقش عشق و کنش عاشقانه در هر دو، به‎عنوان تنها داستان عشقی شاهنامه به معنای تام و تمام آن، پیش روی پژوهشگر می‎درخشد. در داستان بیژن و منیژه، عشق میان آن دو، اگرچه در هسته مرکزی طرح داستان جای دارد، محور داستان نیست. پدید آمدن عشق میان بیژن و منیژه، سبب پدید آمدن «گره» داستانی می‎شود، گره کوری که تنها به‎دست رستم باز می‎شود، آن هم نه با جنگ بلکه با طرح و توطئه و با فریب و اغفال دشمن. داستان بیژن و منیژه با تمهیدی داستانی آغاز می‎شود، تمهیدی برای آشنایی بیژن و منیژه. گرازان به مزرعه‎های شهری در نزدیکی مرز توران به‎نام رارمان حمله برده‎اند. بیژن داوطلب می‎شود که به آن شهر برود و گرازان را سرکوب کند. این پرده، افتتاحیه قسمت بزمی و عشقی داستان است. بیژن پس از سرکوب گرازان، از پهلوان پیری به‎نام گرگین که در این مأموریت داوطلبانه، همراه او بوده است، می‎شنود که منیژه به همراه جمعی از برویان ترک در دشتی به فاصله دو روز از آن‎جا، در همین روزها جشن می‎گیرند. بیژن در ظاهر، به‎قصد ربودن چند تن از آن پریچهرگان و در باطن برای دیدن منیژه به آن‎جا می‎رود و عشق آغاز می‎شود. اما این قسمت داستان، بخش کوچکی از آن است، از 1283 بیت داستان، فقط 97 بیت، به این پرده بزمی اختصاص دارد. از آن پس، بیژن در بند می‎شود و اگرچه به توصیه پیران، از پای چوبه دار پایینش می‎آورند، افراسیاب او را به غل و زنجیز می‎کشد و در چاهی محبوس می‎کند و سر چاه را با سنگی که اکوان دیو در بیشه چین انداخته بوده است، می‎پوشاند. سپس چادر از سر منیژه برمی‎گیرد و او را با یک‎تا پیراهن، همچون زنی بدکاره از کاخ بیرون می‎اندازد. پرده بعدی داستان، آگاه شدن ایرانیان به مدد جام‎جم از سرنوشت بیژن در توران و عملیات نجات اوست که بازهم داستان روی ریل اصلی همه داستان‎های شاهنامه یعنی رستم و جوانمردی‎ها و زیرکی‎هایش می‎افتد.

زال و رودابه: عشق بکر و دست نخورده فرزند کوهستان
این داستان، تنها داستان عشقی شاهنامه است که عشق محور اصلی داستان است، عشقی دوطرفه و آتشین که زن و مرد در آن به یک پایه کنشگر هستند. داستانی سرشار از ظرافت و طنازی که قرار است، ریشه مهمترین خاندان پهلوانی شاهنامه یعنی خاندان نریمان و بستر بالیدن بزرگترین انسان شاهنامه یعنی رستم را تبیین کند. قسمت پهلوانی شاهنامه از این داستان شروع می‎شود و چقدر شگفت است که در مطلع جنگ‎های بزرگ شاهنامه، این داستان عاشقانه می‎درخشد. عشق زال و رودابه در متن یک تضاد بزرگ اتفاق می‎افتد. زال نواده جمشید است و رودابه نواده ضحاک. جمشید را ضحاک کشته است و پادشاهی را از او گرفته است، آن هم چه کشتنی که پس از صد سال تعقیب و گریز او را در دریای چین پیدا کرده و با اره به دو نیم کرده است. بدین ترتیب بین دو خاندان که دشمنی خونی با هم دارند، وصلت صورت می‎گیرد. این دشمن خونی، وقتی کار این پیوند را محال می‎سازد که بدانیم ضحاک ماردوش، اهریمنی‎ترین موجود شاهنامه، جد بزرگ رودابه است و نسل او روی زمین هنوز هم تا زمان وقوع داستان پراکنده‎اند، چنان که در همان ایام، سام، پدر زال یکی از خویشاوندان خاندان رودابه به نام کرکوی را در گرگساران و مازندران، در جنگی مهیب از پای در آورده است. باری، قاعده عشق که هر ناممکنی را ممکن می‎کند، به استوارترین شکل در ساختار نژادی دو طرف عشق تعبیه شده است. از طرف دیگر زال نزد آدمیان بزرگ نشده است، او در کمرکش کوه البرز، در آشیانه سیمرغ، پرورده شده است و به‎جای شیر از خون شکارهایی که سیمرغ برای بچگانش می‎آورده، مکیده است. چنین شخصیت بکر و دست‎نخورده‎ای، وقتی عاشق می‎شود، غریزی‎ترین و پرحرارت‎ترین کنش‎های عشقی را از خود بروز می‎دهد. ربط زال به زمینه اسطوره‎ای «کوه البرز و سیمرغ»، آن هرج و مرج زیبای عشق و آن آنارشی مرسوم در رفتار عاشق را - که در این‎جا زال است - به شکلی کاملا همسان با بافت شاهنامه (بافت اساطیری – حماسی) محقق کرده است.

داستان‎های قسم دوم: عشق در کشاکش جنگ و گریز
قسم دوم از داستان‎های عشقی شاهنامه، داستان‎هایی است که عشق، در آن محوریت ندارد و در هسته داستان هم نهاده نشده است، بلکه تمهیدی است برای پیش بردن داستان یا کامل شدن «ریخت» آن، ریختی که یکی از مهمترین زمینه‎های تفسیر و تأویل داستان‎های شاهنامه را به ما می‎دهد. مثلا در داستان رستم و سهراب، بین تهمینه و رستم، عشقی اتفاق می‎افتد، اما این عشق تمهیدی است برای زاده شدن سهراب. تهمینه سه دلیل برای عشق خود به رستم و بایستگی خود برای رستم بر می‎شمارد: 1- شنیده‎هایش درباره رستم و شگفتی‎های او از دلاوری و زورمندی و پیروز بختی، 2- آرزوی داشتن پسری از رستم که همانند او باشد، 3- این‎که تهمینه رخش گم‎شده رستم را برایش پیدا می‎کند. می‎بینیم که صراحتا با یک عشق ویژه و خالص روبه‎رو نیستیم. تهمینه جدا از شیفتگی به رستم، آرزوی مادری کردن برای پسر رستم را دارد، پسری که چون او باشد، رستم نیز وعده بازیافتن رخش را می‎شنود که دلش نرم می‎شود، اگرچه از همان ابتدا از زیبایی تهمینه، خیره مانده و با دیدن رخسار و بالای او نام خدا را بر زبان می‎راند. مثال دیگر برای تکمیل ریخت داستان، دل‎بستن سهراب به گردآفرید است که در همین داستان رخ می‎دهد. سهراب، در میدان جنگ با سواری روبه‎رو می‎شود که می‎تواند دقایقی روبه‎روی او مقاومت کند و تاب بیاورد و همین، شگفتی او را برمی‎انگیزد. نهایتا گردآفرید را در حال گریز، تعقیب می‎کند و کلاه‎خود او را با نیزه از سرش بر می‎دارد تا ببیند این کیست که توانسته در برابرش پای بدارد، ناگهان:
«رها شد ز بند زره موی او
درفشان چون خورشید شد روی او
بدانست سهراب کو دختر است
سر موی او از در افسر است»
و سهراب کودک‎سال که سنش از ده نگذشته است، در همان‎جا دل به او می‎بازد:
«چو رخساره بنمود سهراب را
ز خوشاب بگشود عناب را
یکی بوستان دید اندر بهشت
به بالای او سرو، دهقان نکشت
دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان
تو گفتی همی بشکفد هر زمان
ز گفتار او مبتلا شد دلش
بر افروخت گنج بلا شد دلش»
اما این عشق، برای آن است که ناکامی و جوان‎مرگی سهراب پیشتر مجسم شود، گردآفرید، به او وعده می‎دهد که اگر مرا رها کنی تا به قلعه برگردم، قلعه را به تو تسلیم ‎خواهم کرد، سهراب دست از او بر می‎دارد، اما او پس از آن به بام قلعه می‎آید، این‎جا می‎بینیم که بر ساده بودن لوح ضمیر سهراب، تأکیدی غیرمستقیم شده است، نوجوان ساده‎دلی که می‎خواهد تاج و تخت ایران و توران را برای پدر ندیده‎اش رستم، مسلم سازد و نمی‎داند که رستم، خود نگهبان این نظم کهن است و اولین کسی که در برابر این آرزوی پر شور او می‎ایستد، همان پدر اوست. سهراب از آن دختر فریب می‎خورد و دختر از بالای قلعه، بر سادگی او می‎خندد:
«بخندید و او را به افسوس گفت
که: ترکان از ایران نیابند جفت»
با این دیالوگ، سومین هدف از گنجاندن عشق سهراب به گردآفرید در خلال داستان نمودار می‎شود. سهراب، حاصل پیوند پنهانی و شبانه و غیررسمی رستم با تهمینه است. تهمینه تورانی است و این پیوند، الا و لابد باید ابتر و نافرجام بماند. درست است که شاهان ایران، همسران تورانی و عرب و رومی داشته‎اند، اما رستم که مرزبان ایران و نگهبان تاج و تخت شاهان است، حق ندارد با توران پیوند ببندد.فراموش نکنیم که غیر از شاهان و شاهزادگان شاهنامه، از میان پهلوانان ،تنها رستم و بیژن اندکه با زنی غیر ایرانی ،پیوستگی پیدا می کنند.

قسم سوم از داستان‎های عشقی: عشق‎های شکارگاهی
اما در قسم سوم، اصلا عشقی در کار نیست. این دسته از داستان‎ها، بیشتر در دوره تاریخی شاهنامه اتفاق می‎افتد و معمولا در زمینه تفرج شاهان ساسانی به‎خصوص در شکارهایشان، با این زمینه بزمی روبه‎رو می‎شویم. معمولا شاه، به‎دلیلی از شکارگاه، راهش به دهی می‎افتد و معمولا او ناشناس است و اهل ده و خانواده دختر، از سر و وضع او تنها پی می‎برند که او از بزرگان است.این داستان‎ها بیشتر از نوع دیدن و پسند کردن است.نمونه کامل این داستان ها دختر گزینی های تصادفی بهرام گور در حوالی شکارگاه است که به تناوب در داستان های مربوط به او رخ می دهد.

عشق بیمارگونه
دو تن از شاهان شاهنامه، کی‎کاووس و بهمن، عشقی غیرطبیعی و افراطی به همسرانشان دارند، کی‎کاووس به سوداوه و بهمن به هما. اتفاقا این هر دو شاه، در شاهنامه از شاهان محبوب و ممتاز نیستند. کی‎کاووس بی‎خرد، بدگمان، دهن‎بین، تندخو و خودکامه است و گرفتاری‎های بزرگی چون هفت‎خوان مازندران و نبرد هاماوران و نیز فاجعه مرگ سیاوش، مولود همین خصایل است. بهمن پسر اسفندیار نیز شاهی است قدر ناشناس. اسفندیار، پدر بهمن در لحظه مرگ، به رستم وصیت کرد که نگذار که بهمن به پایتخت نزد پدر گشتاسب بازگردد، او را در این‎جا نگه‎دار و تربیتش کن. رستم چنین کرد و وقتی بهمن بالید و به سن کشورداری رسید، او را با گنج‎های فراوانی به نزد گشتاسب فرستاد. اما این شاه نمک‎نشناس، پس از مرگ رستم، به انتقام خون پدرش به سیستان لشکر کشید و کاخ خاندان رستم را بر باد داد. زال و رودابه، این دو پیر به یادگار مانده از دوران طلایی شاهنامه را در قفس محبوس کرد تا نهایت تحقیر را در حق آن دو روا دارد و فرامرز پسر رستم را بر دار کشید.
کی‎کاووس، فریفته سوداوه است و به‎خاطر همین فریفتگی هیچ‎گاه، همسر خود را درست نمی‎شناسد او به‎خاطر اصرارهای سوداوه، سیاوش را به اجبار و اصرار، بارها به حرمسرا می‎فرستد که در نهایت، آن رسوایی به بار می‎نشیند. پس از اثبات پاکی سیاوش و گذشتن او از آزمون آتش، سیاوش از ترس همین فریفتگی پدرش به سوداوه، مانع اعدام او شد. کاووس آن قدر فریفته سوداوه است که باز هم عبرت نمی‎گیرد و دسیسه‎های سوداوه که اینک عشقش به نفرت تبدیل شده است، باعث می‎شود که سیاوش، در اولین حمله افراسیاب، داوطلبانه به جنگ برود و در واقع از پایتخت و محیط مسموم دربار بگریزد. پس از پیروزی در جنگ و صلح با افراسیاب، سیاوش به خاطر اصرار پدرش بر پیمان‎شکنی، برای همیشه ایران را ترک کرد و سرانجام شد آن‎چه نباید می‎شد. رستم پس از قتل سیاوش، وقتی به کاخ کاووس می‎آید و گریان، او را سرزنش می‎کند، چنین می‎گوید:
ترا مهر سوداوه و بدخوی
ز سر برگرفت افسر خسروی
کسی کاو بود مهتر انجمن
کفن بهتر او را ز فرمان زن
سیاوش ز گفتار زن شد به باد
خجسته زنی کو زمادر نزاد
کی‎کاووس به تعبیر امروزی «ذلیل» سوداوه بود.
اما عشق بهمن پسر اسفندیار به دخترش هما؛ اگرچه ازدواج با محارم، بنا به سنت زرتشتیان باستان، امری ناپسندیده نبوده است، این مورد با سایر موارد از جهاتی متفاوت است: 1- در شاهنامه موارد دیگر ازدواج با محارم، از قبیل ازدواج با خواهر است، مثلا سوداوه به کاووس پیشنهاد می‎دهد که سیاوش را به حرمسرا بفرست تا از دختران من یکی را به همسری برگزیند و کاووس استقبال می‎کند و با اصرار، سیاوش را به حرمسرا می‎فرستد. نمونه دیگر، هما خواهر اسفندیار است که درعین حال همسر اوست و برای نجات او و خواهر دیگرش، «به‎آفرید» از اسارت تورانیان است که، اسفندیار هفت‎خوان را می‎پیماید و به تسخیر رویین دژ می‎رود.
تنها موردی که یکی از شاهان شاهنامه با دختر خود ازدواج می‎کند، این‎جاست. بهمن، پسر اسفندیار با دخترش هما، ملقب به چهرزاد وصلت می‎کند و هما از او آبستن می‎شود. فردوسی در تعلیل این عشق و ازدواج، زیبایی هما را پیش می‎کشد و مشروعیت آن را به دین باستانی ایران وا می‎نهد:
دگر دختری داشت نامش همای
هنرمند و بادانش و پاک رای
همی خواندندی ورا چهرزاد
زگیتی به دیدار او بود شاد
پدر در پذیرفتش از نیکوی
برآن دین که خوانی همی پهلوی
بهمن به شکل بیمارگونه‎ای به هما وابسته است. وقتی هما از او آبستن می‎شود و مثل همه زنان، پس از شش ماهگی جنین، کار بر او سخت می‎شود،به جای این‎که بهمن هما را تیمار داری کند و در سه‎ماهه مانده تا زادن فرزند، او را به خوبی و خوشی نگاه دارد، کار برعکس می‎شود؛ خود بهمن از اندوه هما بیمار می‎شود و در این بیماری می‎میرد:
چو شش ماه شد، پر ز تیمار شد
چو بهمن چنان دید، بیمار شد
چو از درد، شاه اندر آمد ز پای
بفرمود تا پیش او شد همای
2- به غیر از فصل‎های تاریخی شاهنامه که برخی از زنان خاندان ساسانی در دوران آشوب به پادشاهی می‎رسند، در دوران‎های اساطیری و پهلوانی، پادشاه شدن یک زن، سابقه ندارد. بهمن در شرایطی، هما را به پادشاهی برمی‎گزیند که پسری شایسته دارد:
پسر بد مر او را یکی شیر گیر
که ساسان همی خواندیش اردشیر
او علاوه بر آن، حکم می‎دهد که پادشاهی پس از هما نیز به فرزندی می‎رسد که او در شکم دارد، چه پسر باشد چه دختر؛ بدین ترتیب، بهمن با این‎که پسری شیرگیر چون ساسان دارد، از شدت علاقه به هما، پادشاهی را برای همیشه در هما و فرزندانش تثبیت می‎کند و پسرش را محروم می‎سازد. ساسان پس از آن از ننگ این انتخاب، خود را گم و گور می‎کند:
چو ساسان شنید این سخن، خیره شد
زگفتار بهمن دلش تیره شد
به دو روز و دو شب بسان پلنگ
ز ایران به مرزی دگر شد به ننگ
دمان سوی شهر نشابور شد
پر آزار بود از پدر دور شد...
.RAHA. آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۳۰ قبل از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
کاربر فعال داستان و حکایت
 
.RAHA. آواتار ها
 
.RAHA. به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

شاهنامه اثر حکیم ابوالقاسم فردوسی، یکی از بزرگترین حماسههای جهان، شاهکار حماسی زبان فارسی و بزرگترین سند هویت ایرانیان است.
شاهنامه اثری است منظوم نزدیک به 60 هزار بیت در بحر متقارب مثمن محذوف (یا مقصور) که سرایش آن حدود 30 سال به طول انجامید.
شاهنامه شرح احوال، پیروزیها، شکستها، ناکامیها و دلاوریهای ایرانیان از کهنترین دوران (نخستین پادشاه جهان کیومرث) تا سرنگونی دولت ساسانی است. این اثر، راوی کشمکشهای ایرانیان با هندیان در شرق، تورانیان در شمال شرقی، رومیان در غرب و شمال غربی و تازیان در جنوب غربی است.
در شاهنامه، داستانهای دلکش و زیبایی چون زال و رودابه، رستم و سهراب، بیژن و منیژه، بیژن و گرازان و رستم و اسفندیار وجود دارد که میتوانند اساس و پایه آثار دراماتیک قرار بگیرند. باید دانست که بنمایههای داستانهای شاهنامه ساخته فردوسی نیست و این داستانها از دیرباز در میان ایرانیان رواج داشتهاند.
مأخذ اصلی فردوسی در به نظم کشیدن داستانها، شاهنامه منثور ابومنصوری بود که چندی پیش از آن از سوی یکی از سپهداران ایراندوست خراسان از روی آثار و روایات موجود گردآوری شده بود. فردوسی در شاهنامه از 5 راوی شفاهی نیز به نامهای آزادسرو، شادان برزین، ماخ پیر خراسانی، بهرام و شاهوی یاد کرده که او را در بازگوکردن داستانها یاری رساندهاند اما ذبیحالله صفا در کتاب حماسهسرایی در ایران با ذکر دلایلی آوردهاست که به احتمال فراوان راویان یادشده مربوط به روزگاران پیشین بودهاند و فردوسی برای احترام از آنان سخن به زبان آورده و هیچکدام معاصر با حکیم طوس نبودهاند.
همچنین کتاب بسیار بزرگی در اواخر روزگار ساسانی به نام خوتای نامگ (خداینامه) تالیف شده بود که به یک معنا کتاب تاریخ رسمی به شمار میآمد. روزبه پسر دادوویه با کنیه عربی «عبدالله بن مقفع» یا همان ابن مقفع مترجم کلیله و دمنه این کتاب را هم به عربی ترجمه کرد. این کتاب یکی از مآخذ تقریبا همه تاریخنگاران سدههای آغازین اسلامی به شمار میآمد. از خوتای نامگ در شاهنامه با نام نامه خسروان یاد شدهاست. این نکته دارای اهمیت است که داستانهای شاهنامه در آن دوران نه به عنوان اسطوره بلکه به عنوان واقعیتی تاریخی تلقی میشدند. یعنی فردوسی تاریخ ایرانیان و حماسههای ملی آنان را به نظم کشید، نه اسطورههای آنان را.
فردوسی نخستین کسی نبود که به نظم حماسههای ملی اقدام کرد. پیش از او دیگرانی نیز دست بدین کار یازیده بودند. از آن میان دقیقی طوسی (همشهری فردوسی) شایسته نام بردن است. وی شاعری خوشقریحه بود که نخست به نظم شاهنامه ابومنصوری اقدام کرد، ولی هنوز چندی از آغاز کارش نگذشته بود که به دست یکی از بندگانش کشته شد و کار او ناتمام ماند.
شخص دیگری که پیش از آن دو به نظم حماسههای ملی پرداخته بود، شاعری بود با نام مسعودی مروزی. متاسفانه امروز بیش از چند بیت از شاهنامه او در دست نیست، اما ظاهراً در زمان فردوسی شهرتی بسزا داشتهاست. جالب توجهاست که شاهنامه او در بحر تقارب نیست بلکه در بحر هزج است (مفاعیلن مفاعیلن فعولن.)
.RAHA. آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
قدیمی ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱, ۱۰:۳۱ قبل از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
کاربر فعال داستان و حکایت
 
.RAHA. آواتار ها
 
.RAHA. به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

مصوبه شورای فرهنگ عمومی و شورای عالی انقلاب فرهنگی برای ثبت روز فردوسی در حافظه فرهنگیمان در خاطر من دستاورد شیرینی است و طرح تهیه شده از سوی همکارانم در آن سالهای رونق و نشاط فرهنگی برای تصویب این روز یادگاری ماندگار است. هم چنین امیدوارم مصوبه سال گذشته شورای اسلامی شهر تهران بتواند نتایج ماندگاری در معرفی منش و ارزشهای فردوسی به جامعه ایرانی و ایران دوستان داشته باشد. فردوسی از این رو برای ما اهمیت دارد که همزمان دو عنصر مهم فرهنگ ما را که هویت ما را شکل میدهد، بازتاب میدهد، عنصر شیعی و عنصر ایرانی. فردوسی با اثر درخشان خود و با تکیه بر این دو عنصر توانسته است، روح واحد و استوار ملت ایران را در حرکت مداوم و پیوسته خود به نمایش گذاشته و آن را از دیگر ملتها متمایز ساخته و در فراز و فرودهای تاریخی، ارائه تصویری منسجم از اقوام، زبانها و... ادیان گوناگون را میسر سازد. این روزها فردوسی دقیقا به همین دلیل است که برای ما اهمیت مضاعفی پیدا کرده است، زیرا در سالهای اخیر متاسفانه این دو عنصر هویت ایرانی که حاصل قرنها تلاش مداوم ایرانیان است، مورد تهدید جدی قرار گرفته است. آثار ضد ایرانی و ضد شیعی متاسفانه هر روز بیشتر میشود. اگر در گذشته چنین آثاری را جیره خوار دشمنان ایران و ایرانی تولید میکردند، متاسفانه امروز حتی برخی از کسانی که در مواضع ضد آمریکایی و ضد صهیونیستی با ما اشتراک دارند، نیز به این صف پیوستهاند و فرهنگ و تاریخ ایران و تشیع را به چالش میکشند. برای تحریف نام خلیج فارس بیش از گذشته کمر همت بستهاند و فیلمهای ضد ایرانی بیشتری تولید و توزیع میکنند و آثار ضد شیعی بیشتری منتشر میکنند و به ایرانیان مسافر و مقیم و زائر بیاحترامی میکنند و مکتب عقل گرای شیعه را وارونه جلوه میدهند و ما ساده دلانه با آنها مدارا میکنیم و حتی گاهی با بیاطلاعی و بیتدبیری و جنجالآفرینی و معرفی غلط و نادرست ایران و هویت در هم پیچیده ایرانی ناخواسته شرایطی را فراهم میکنیم که زمینه پذیرش تحریفها و تبلیغات مغرضانه را آماده میشود. این روزها نه تنها در رسانههای غربی که در برخی از رسانههای دیگر نیز کوشش بسیار میشود که نام ایرانی و شیعی را مترادف با صفتهایی کنند که شایسته این دو نام عزیز نیست. گریزی تاریخی به روزگار فردوسی نیز به ما میآموزد که نباید در برابر حمله به این دو گوهر تابناک هویت ایرانی بیاعتنا باشیم.
فردوسی حاصل بیهمتای روح صمیمی ملت است و در عین حال مروج اندیشهای است که در آن تشیع و ایران در هم تنیده است. با قاطعیت میتوان گفت که شاهنامه فروسی نه تنها به ترسیم حال آن روز ایران پرداخت که گذشته مردم ایران را نیز با حال آن روزشان پیوند داد و آنان را از در غلتیدن در گرداب هولناک و هویت سوز انقطاع تاریخی وارهاند. در آن روزگار گروهی از ایرانیان مانند حمزه ابن آذرک سیستانی، مازیار و بابک برای مقابله با نگرش بنیامیه و بنیعباس مبنی بر برتری اعراب بر سایر اقوام حرکت شعوبی ایرانی را آغاز کرده بودند، اما فردوسی در عین ستیز با سلطه بیگانه و تبعیض بستر اصلی فکر خود را اسلام و مکتب تشیع قرار داد و سایر اجزای فرهنگ ایرانی را بر آن اساس پایهگذاری کرد:
چو خواهی که یابی ز هر بد رها
سر اندر نیاری به دام بلا
بوی در دو گیتی ز بد رستگار
نکو کار گردی بر کردگار
به گفتار پیغمبرت راه جوی
دل از تیرگیها بدین آب شوی
که گفت آن خداوند تنزیل وحی
خداوند امر و خداوند نهی
که من شارسانم علیام در است
درست این سخن گفت پیغمبر است
فردوسی که با چنین علاقهای به امام علی (ع) سخن میگوید، همان است که میگوید:
بسی رنج بردم در این سال سی
عجم زنده کردم بدین پارسی
نمیرم از این پس که من زندهام
که تخم سخن را پراکندهام
فردوسی گوهر خودی را از بیگانه تمنا نکرد و هویت ایرانی را از کندوی پر شهد و شیرین خاطرات مردم و به لحن و لهجه بومی آنان فراهم آورد و در آن دریای متلاطم معانی و تعابیر و دوران دلتنگی هویتها به سر پنجه ایمان انکار از رخ روح ایرانی برگرفت و آیینهای صاف رو به روی انسان گذاشت. در جهان، ملتهایی بودند که تمدن و تاریخ و فرهنگ درخشانی داشتند؛ اما چون شخصیتی سترگ همچون فردوسی در میان آنان نبود حدیث خود را از دست دادند. انسان فردوسی، انسان اخلاقی است و نه انسان طبیعی که نیازهای روزمره و دنیا خواهی او را از تعالی روحی دور سازد بلکه انسانی است که اخلاق و ارزش مفاهیم الهی را در سرلوحه رفتار خود قرار میدهد:
تو هر دیو را همدم بدشناس
کسی کو ندارد زیزدان سپاس
فردوسی به دور از شیفتگی کسانی که از نگاه به آیینه برای پرهیز از دیدن یک ایرانی خودداری میکردند. و برخی خاندانهای ایرانی که هرگز سخن به پارسی نمیگفتند، هم این مبنای هویت ایرانی را باز شناخت، هم آن را امضا کرد و هم راه گفتوگوهای بعدی را نشان داد. او از ایمان سرسپارانه، خردموشکافانه، عاطفه جوانمردانه و حماسه مومنانه نوشدارویی ساخت که اکسیر سرگشتگی این ملت شد. حکیم روشنگر روشن اندیش ایرانیان، خالق و ناقل و پاسدار این معانی راهبرانه بود.
گرت زین بد آید گناه من است
چنین است آیین و راه من است
برین زادم و هم بر این بگذرم
چنان دان که خاک پی حیدرم
فردوسی از این مقام منیع بالاتر رفت و در اقلیم فراتری پای نهاد که همانا ابلاغ و پراکندن بذر معنوی است. او معنای مکشوف خود را ویژه خاصان نپنداشت بلکه به واگویی آن به بهترین روش برای مردمان، همین مردمان کوچه و بازار و شهر و روستا همت گماشت. فردوسی در شاهنامهاش به دفاع از هویت ایرانی و به خصوص عنصر اساسی آن پرداخت و اکنون که تشیع و ایران بیش از هر زمان دیگری مورد حمله قرار گرفته است، از فردوسی میتوان آموخت که نباید نسبت به این پدیده که در چند سال اخیر افزایش یافته است، بیاعتنا بود، اما فردوسی همزمان که به این دو عنصر میپردازد، از چگونگی پرداختن به هویت ایرانی هم غفلت نمیکند و به خرد توجهی عمیق نشان میدهد:
کنونای سخن گوی بیدار مغز
یکی داستانی بیا رای نغز
سخن چون برابر شود با خرد
روان سراینده رامش برد
.RAHA. آنلاین نیست.   پاسخ با نقل قول
تشکر شده توسط :
پاسخ

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
آخرش, آیا, ابوالقاسم, است؟, بر, به, بیوگرافی, خان, خوش, روایت, شاعر, شاهنامه, ضحاک, فردوسی, فریدون, نامدار, هفت, واقعا, ورزش, وزندگینامه, پارسی, پیروزی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
شاهنامه ی فردوسی *راحيل* دفتر شعر و مشاعره 67 ۸ ارديبهشت ۱۳۹۲ ۰۴:۰۱ بعد از ظهر
تصاویر: آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی ارتافرن نویسندگان و شعرای ایرانی 1 ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۱:۱۷ قبل از ظهر
روز بزرگداشت حکیم ابوالقاسم فردوسی (شاهنامه: نامهنام) dokhtare sahra فرهنگی و هنری 0 ۲۵ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۱۰:۱۷ قبل از ظهر
گزارش تصویری/ نابسامانی در آرامگاه حکیم ابوالقاسم فردوسی مینا شهرها و آثار تاریخی ایران 1 ۲۴ ارديبهشت ۱۳۹۰ ۱۱:۰۱ قبل از ظهر
شاهنامه های پیش از شاهنامه فردوسی hakhamanesh مقاله 0 ۱۶ فروردين ۱۳۸۹ ۰۷:۵۲ بعد از ظهر


 

اکنون ساعت ۰۹:۰۴ بعد از ظهر برپایه ساعت جهانی (GMT - گرینویچ) +4.5 می باشد.

Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2013, Jelsoft Enterprises Ltd.

تاپیک های پیشنهادی : با انجمن مشکل دارید؟ - اطلاعیه ها و اخبار سایت - قوانین انجمن

خاطره نویسی  - خلاصه رمان - یادداشت های تلخ نویس - دانلود کتاب رایگان

- تماس با ما - گروهها - فال حافظ - بایگانی - بالا