ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان حقيقت رويا | ناشناس
bamilo

asiatech



نودهشتیا
صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 31
  1. Top | #1

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    219
    میانگین پست در روز
    0.14
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    895
    تشکر شده 3,769 در 349 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان حقيقت رويا | ناشناس

    حقيقت رؤيا
    نويسنده:ناشناس
    سلام دوستان
    ابتدا كمی در مورد رمان توضيح ميدم
    نويسنده اين كتاب ناشناسه و من به طور اتفاقی اين كتاب به دستم رسيدو چون داستان جالبی داشت تصميم گرفتم با كمی تغييربرای شمادوستان گل علاقه مند به كتاب تايپ كنم
    داستان اين كتاب و اتفاقهای آن مربوط به زمان قبل از انقلابه...
    صميمانه از همه ی مديران و دوستان فعال بخش كتاب ممنونم.


    به نام خدا
    افسون...افسون...افسون،اسمی كه در اين يك هفته هزاران بار ناخودآگاه ذهن جمشيدرا پر كرده بود.اكنون كه جمشيددرون اتومبيل افسون به سوی شمال شهر در حركت بود،روی ابرها سير می كرد.زنی زيبا و دلفريب با نگاهی جادوئی!
    حالا به خودش افتخار می كرد كه مورد توجه چنين زنی قرار گرفته است.يك سال بود كه با داشتن ديپلم در گاراژی مشغول كار شده بود.به دليل نداشتن پارتی حتی با توجه به داشتن تخصص نتوانسته بود در ادارات دولتی برای خودش شغلی دست و پاكند!و مجبور شده بود كه در گاراژ يكی از همسايه ها مشغول شود.در همين روزها بود كه با افسون آشناشد.چندباری افسون به خاطر تعمير اتومبيلش به گاراژ آمده بود و بار آخر شماره اش را به جمشيد داده بود.بعد از يك هفته رفت و آمد حالا افسون اورا به باغ خودش دعوت كرده بودو در اين يك هفته از او خواسته بود كه ديگر به گاراژ نرود و به او اطمينان داده بود كه برايش كار بهتری سراغ دارد.حالا جمشيد می رفت كه به سوی مرحله تازه ای از زندگيش قدم بردارد.جمشيد در كودكی يتيم شده بود و حالا می خواست كه با كار مداوم زحمات مادرش را كه با خياطی اورا به اين مرحله رسانده بود را جبران كند.
    به در باغ كه رسيدند افسون با دو بوق كوتاه و يك بوق بلند كه بيشتر به يك علامت می مانست اعلام حضور كردو بعد از چند دقيقه در باغ توسط مردی كوتاه قامت باز شد.
    باغ بسيار بزرگ و وسيع بود،ساختمان سنگی زيبايی در وسط آن بود كه اطرافش را درختان گوناگونی فرا گرفته بودند.ساختمان با عظمت باغ نگاه جمشيدرا خيره كرد.پشت سر افسون وارد ساختمان شد،اشياء گرانبهای داخل ساختمان نشان دهنده ی اين واقعيت بود كه صاحب باغ شخص بسيار ثروتمندی است،فرشهای گرانقيمت كف اتاقهارا پوشانده بودو تابلوهای كم نظيرديوارها را زينت داده بود.روی پيشخوان بخاری عكس زيبای افسون درون قابی نقره ای قرار داشت.روی ميز وسط پذيرايی گلدانی پر از گلهای داودی خودنمايی می كرد.
    پسرها و دختران جوانی در آغوش هم ميلوليدند و می رقصيدند.و به سلامتی هم گيلاسها پر و خالی ميشد،چند تا گيلاس هم نصيب جمشيدو افسون شد كه به افتخار هم نوشيدند.افسون در آغوش جمشيد با لوندی می رقصيدو جمشيد غرق لذت بود،احساس میكرد تمام مردهای اطرافش به او حسادت می كنند.و او از اين فكر به خودش می باليد.بعداز رقصی طولانی افسون جمشيدرا با خود به پذيرايی برد تا با دوستانش آشنا كند.
    افسون جمشيدرا به كسانی كه درون پذيرايی بودند معرفی كرد:
    _دوستان من،آقايان خانی وخليل خان.
    وبعد جمشيدرا به آنان معرفی نمود:
    _دوست جوان خوش پوش وتازه من،جمشيدخان.
    هرچهار نفر نشستند،خانی كه بانگاهی دزدكی جمشيدرا می پاييد به افسون گفت:
    _عزيزم ،خاطرجمع هستی كه باغبان به گلها آب داده است؟
    افسون با خنده ای دل انگيزجواب داد:
    _توقع نداشتم كه مرا كودن بدانی!
    خليل خان قوطی سيگار نقره ای رااز روی ميزبرداشت و جلوی جمشيد گرفت،جمشيدبا ترديد سيگاری برداشت و تشكر كرد،حرف آنها گل انداخت و بعداز مدت كوتاهی از هر دری سخن گفتند.خانی و خليل خان از جابرخواسته و پس از خداحافظی اطاق را ترك كردند،در اين هنگام افسون دستها را به گردن جمشيد انداخت و نگاه خودرا به نگاه او دوخت و گفت:
    _عزيزم،دلم می خواهم خودت مرا ببری.
    و بی تأمل لبهای خودرا به لبهای جمشيد نزديك كردو بوسه ای طولانی از او گرفت و خودرا در آغوش جمشيدرها كرد.كمی بعد صدای ضربه ای به در اتاق شنيده شد كه به در اتاق ميخورد،افسون خودرا از آغوش جمشيد بيرون كشيدو گفت:
    _بيا تو.
    پيشخدمت آمد تعظيم كرد و گفت:
    _خانم ميهمانها ميخواهند تشريف ببرند.
    _بسيار خوب الان ميام.
    پيشخدمت كه رفت،افسون و جمشيد هر دو از اتاق بيرون آمده و بطرف ميهمانها رفتند.در اين هنگام دنيا برای جمشيد رنگی ديگر به خود گرفته بود،نشئه شراب در تن او می دويدو نگاهش اندام دختران زيبا و جذاب را می بلعيد،انديشه اش پر كشيد و از آن محيط خارج شدو بياد زندگی آرام و شرافتمندانه خود افتادكه ناگهان در گردابی بدينگونه گناه آلودو شهوت زده غرق شده است در اين افكار بود كه صدای افسون اورا به خود آورد:
    _منتظر چی هستی؟ميهمانها كه رفتند!
    و دست اورا گرفت و همراه خود به طرف عمارت برد،داخل اتاق كه رسيدند افسون دوباره اورا بوسيدو گفت:
    _واقعاً كه پسر خوبی هستی!اميدوارم كه هميشه همينطور باشی.
    و بعداً اضافه كرد:
    _تو خوابت مياد؟
    و بدون اينكه منتظر جواب بماند،افزود:
    _برو،تو اون اتاق استراحت كن تامن بيام.
    و اتاق سمت چپ را به او نشان داد.جمشيد كه افسون نگاه و طنازی او شده بود،بطرف اتاق رفت،اتاقی بود بسيار زيباكه با گرانبها ترين فرشها و پرده ها تزئين يافته بود،پرده های ليمويی رنگ و توری های سفيد به اتاق جلوه ای خاص ميداد،وسط اتاق تخت خواب گرد و متحركی بود كه با زنجيرهای طلايی رنگ از سقف آويزان بود.رنگهای درون اتاق همه خيال پرور بودند،تخت خواب با زبان بی زبانی هر خسته ای را دعوت به استراحت می كرد.
    كنار تخت خواب سه ستون بزرگ كه از سنگهای گران قيمت و تزئينات بی نظيردرست شده بود به شكوه و جلال اطاق می افزود.
    جمشيد وسط اتاق ايستاده و بهت زده نمی دانست كيست و به كجا آمده است؟خود را قهرمان يكی از افسانه ها تصور می كرد كه مادرش در كودكی برايش گفته بودو همينطور كه در رؤياهای كودكانه اش غرق شده بود ناگاه ديد كه افسون در لباس توری بنفش بدن نمايی در برابر ديدگان حيرت زده جمشيد ظاهر گرديد.افسون همچون فرشتگان به آرامی پيش می آمدو جمشيدرا در آغوش گرفته و گفت:
    _مگه خوابت نمياد؟شايداز اينجا خوشت نيامده؟
    جمشيد كه حرف در گلويش خشك شده بود با لكنت زبان گفت:
    _چرا...چرا... خوب است.
    وهمانطور كه آماده ی خواب ميشد می انديشيد كه چه كسی ميتوانددر برابر اين همه زيبايی مقاومت كند؟بعد فكرش متوجه اعمال گناه آلوده ای گرديد كه آنشب مرتكب شده بود،مگر من با جوانهای ديگر چه فرقی دارم؟ آيا هركس ديگه بود قدرت مقاومت از او سلب نمی شد؟آيا محيط نامساعد و محدود بين دختران و پسران موجب اين همه سستی نيست كه فوری جوانها در برابر زنها تسليم می شوند؟من گناهكار نيستم،گناهكار اجتماع است كه مرا اينچنين محروم بارآورده است.راستی!چرامن امشب از اين همه زيبايی استفاده نكنم؟مگر نه خوشبختی از آن كسانی است كه حرام و حلال را نمی شناسندو از هر چيز و همه كس لذت ميبرندو استفاده ميكنند؟
    نه من امشب را باتمام لذتش در اختيار دارم!زنی با اين زيبايی.با اختلافاتی كه بين افراد جامعه است من مقصر نيستم.راستی كبری خانم؛همسايه ما چه چيزی از اين افسون كمتر دارد؟چرا او بايد برای سير كردن شكم بچه هايش اينهمه زحمت و مشقت بكشدولی اين زن از اين همه نعمت برخوردار باشد؟كبری خانم،با آنهمه نجابت با آن چشمهای گيرا ،جای خواهرم باشد،چرا بايد هميشه كهنه های مردم را بپوشد،چرا...چرا؟
    صدای افسون اورا از افكار خود بيرون آورد:
    _خوب آماده شدی؟....بيا...بيا تا امشب بزرگترين لذت را به كامت بريزم،لذتی كه هرگز در عمرت نچشيده باشی....
    صبح روز بعد جمشيد با بوسه ای كه افسون از لبانش گرفت از خواب بيدار شد.افسون لباسی نارنجی رنگ بتن كرده و گل زيبايی به سينه زده بودو موی خود را كه همچون آبشاری مواج تا كمرش ميرسيدرا باروبانی قرمز بسته بود،جمشيد احساس آرامش بی سابقه ای مينمود،از تخت پايين آمد.افسون گفت:
    _ميتوانی دوش بگيری.
    وبا دست در سبزرنگی را به او نشان داد.جمشيد دوش گرفت و رب دوشامبر زيبايی را كه برای او گذاشته بود به تن كرد صبحانه را با افسون روی تراس جلوی اتاق خواب خورد.
    صبحانه آنچنان مفصل بود كه جمشيد تا آنروز نخورده بود.
    جمشيد احساس غرور ميكرد.حس ميكردكه شخصيت برجسته ايست و از اين پس همه كس به او احترام ميگذارند.همچنان كه پيشخدمت پيرو موقر صندلی را برای او كشيدتا پشت ميزصبحانه بنشيند فكر كرد؛هركس اورا بزرگترو برجسته تر از خود خواهد دانست.
    صبحانه كه به پايان رسيد افسون گفت:
    _خوب جمشيد جان...مثل اينكه موضوع كار رافراموش كرده ای؟!
    جمشيد به خود آمد...كه يك كارگر گاراژ است و آنچه كه از شب قبل ديده فقط يك رؤيا بوده است.
    افسون به حرف خود ادامه داد...
    _به تو گفتم كه برات يه كار خوب پيدا ميكنم.
    اميددر دل جمشيد جوانه زد.
    _من از شما خيلی ممنون خواهم شد اگر اين محبت را بكنيد.
    _تو بايد برای من كار كنی...ميتونی؟
    جمشيد با خوشحالی جواب داد:
    _البته كه ميتونم ،چه كسی از شما بهتر؟
    افسون دو دسته اسكناس از كيف بيرون آوردو گذاشت جلو جمشيدو گفت:
    _هر ماه همينقدر،موافقی؟
    جمشيد كه سرتاسر عمرش آنهمه پول بدست نياورده بود ذوق زده گفت:
    _چرا؟...چرا...من بدنبال چنين كاری ميگردم.
    _ولی يادت باشه كه به مادرت بگی كه اگر گاهی دير به منزل رفتی دلواپس نشود.از اين به ببعد مادرت ميتونه بدلخواه خود زندگی كنه.تو پولدار خواهی شد در صورتی كه خوب كار كنی حقوقت را اضافه ميكنم،ولی فقط هفته ای يكبار اجازه استفاده از مرخصی را داری.
    _خيلی متشكرم،من كوشش ميكنم كه تمام وظايفی را كه به من محول ميكنيد به نحو احسن انجام دهم.
    افسون چند لحظه به او نگريست و بعد گفت:
    _ولی تو بايد به من تضمين بدهی كه خوب كار كنی.ميدونی من در بانك برات حساب جاری باز ميكنم،و تو يك سفيد بعنوان تضمين كار بمن می دهی ،موافقی؟
    _حتماً...شما بهترين كسی هستيد كه من در عمرم ديده ام،من به شما اعتماد ميكنم.
    جمشيد كه همه كس را مثل خود صادق و صميمی ميپنداشت شرط سنگين افسون را پذيرفت،و آنچه او ميخواست را انجام داد.
    جمشيد پس از اينكه چك را در اختيار افسون گذاشت اولين حقوق خودرا دريافت كردو شادو پر غرور به طرف منزل رفت.
    جمشيد سر از پا نميشناخت دنيا برای او رنگ ديگری به خود گرفته بود.همه چيز زيبا بود،مادرش كه جمشيد را آنهمه سرزنده و پرتحرك ديد با تعجب پرسيد:
    _چی شده جمشيد....بمن حقيقت را بگو،اينهمه پول را از كجا آورده ای؟بمن راست بگو،من هر چه هست بيشتر از تو زندگی كرده ام و تجربه بيشتری دارم.
    جمشيد همچنان كه به سرو صورت مادر رنجور خود بوسه ميزد ذوق زده گفت:
    _مادر...ديگه رنج و بدبختی تمام شد،ديگه دردو گرسنگی تمام شد.من كار پيدا كردم،كار حسابی...
    _آخر چطور،از كجا؟
    جمشيد مادر را بغل كردو گفت:
    _مادر كبری خانم را صدا كن كمكش كنيم،ما الان پول داريم .او احتياج داره او بايد شب و روز با هزاران بد بختی سنار سه شاهی بدست بياره،حال كه ما داريم چرا كمكش نكنيم؟مادر صداش كن...
    كبری خانم كه آمد،جمشيد يكدسته اسكناس به او داد.كبری خانم هاج و واج شد،مادر جمشيد از اينكه خدا به فرزندش اينهمه لطف كرده بود در ميان اشكی كه به گونه اش می غلتيد،لبخند ميزد.جمشيد به كبری خانم گفت:
    _ما بايد به همديگر كمك كنيم.خدا رسانده بگير....بگير برای بچه هايت لباس بخر.من هروقت دستم رسيد باز هم كمكت می كنم.
    و جمشيد پرغرور از اينكه كودكان عريان كبری خانم را پوشانده است و بی خبر از دامی كه افسون برای او گسترده بود سر از پا نمی شناخت.شايد او در آن لحظات كه شاهد موفقيت را در آغوش كشيده به هيجان آمده بودو نمی توانست بيانديشد كه رنجها لازم است تا نهالی به ثمر برسد و آرزوها رنگ واقعيت به خود بگيردو...جمشيد غافل از مكرو نيرنگ افسون خودرا شادو خوشبخت ميديد.
    @@@@@@@@@@
    جمشيد كار خود را آغاز كرد.ابتدا ،كارش اين بود كه در خانه افسون باشد و تلفنها را پاسخ گويد.اينكار بسيارآسان بنظر می آمد!جمشيد حس ميكرد كه اسراری در كار است و گرنه هيچكس را ماهانه اينقدر پول برای جواب دادن تلفن نمی دهند.
    بخصوص از زمانی بيشتر به اين عقيده ايمان پيدا كرد كه متوجه شد از سؤالها وجوابها بهيچ عنوان سر در نمی آورد.جمشيد فقط موظف بود هر چه افسون به او دستور می دهد انجام دهد.
    مثلاً افسون به او می گفت اگر سر ساعت فلان تلفن زنگ زد و از توپرسيدند؛آيا ستاره ها می درخشند؟تو پاسخ بده كه؛ابرها پراكنده است.يا اگر ساعت فلان پرسيده شد كه ؛باد از كدام طرف ميوزد؟جواب بده؛از سوی شمال...
    جمشيد موظف بود بدون اينكه درباره ی كار خود با كسی حرفی در ميان بگذارد،هر روز به اين گونه سؤالات بی سرو ته پاسخهای نامفهوم بدهد...
    از طرف ديگر روز به روز محبت افسون نسبت به او كم ميشد ولی رفتار افسون آنچنان بود كه هيچگاه جمشيد رااز نظر دور نمی داشت.حتی كوچكترين حركات و گفتار جمشيد تحت نظر افسون بود.يكروز پس ازاينكه افسون صبحانه را صرف كرد.جمشيدرا مخاطب قرار دادو گفت:
    _جمشيد بيا تو اتاق باتو كاردارم.
    و جمشيد،پس از چند لحظه،مانند گذشته ها بدون اينكه در بزند وارد اتاق افسون شد ولی به محض اينكه قدم بدرون اتاق گذاشت،افسون مانند ماده ببری خشمگين فرياد كشيد:
    _چرا بدون اجازه و بدون در زدن وارد شدی؟
    جمشيد كه ناگهان جاخورده بود و در اين روزهای آخر رفتار افسون را نسبت به خود سخت و سنگين ميديد بر جای خود خشك شدو آهسته گفت:
    _معذرت می خواهم افسون خانم...من،بعد از اين در می زنم.
    افسون كه ميديد شكارش اينهمه بی زبون و درمانده است غرق در لذت شدو صدای خودرا پايين آورد و آرام گفت:
    _ببين آقا پسر...توديگه بايد همه چيزرا بدونی.
    جمشيد متعجبانه به قيافه ی افسون نگريست و گفت:
    _منظورتون از همه چيز چيه؟!
    _اگر حوصله داشته باشی برات توضيح ميدم.
    جمشيدروبروی افسون ايستاده بود و از اينهمه تغيير كه در افسون ايجاد شده بود احساس نا امنی ميكرد.افسون بدنبال حرف خود افزود:
    _اين موضوع برای هميشه يادت باشد كه هرچه بين من و تو بود تموم شد.بايد آنشب رؤيايی و آنچه را كه كم و بيش بعد از آن اتفاق افتادرا فراموش كنی.تصور كن كه هرچه گذشته خواب ديده ای،اما خوابی كه حق نداری درباره اش با كسی حرف بزنی.دلم ميخواد گوشاتو باز كنی و هرچی كه امروز به تو ميگويم را به خاطر بسپاری.چون سرپيچی از آنچه كه من ميخواهم بضررت تمام خواهد شد...اصلاً زندگی تودر خطر جدی خواهد افتاد.
    جمشيد كه پاك خودرا باخته بود و كمی رنگش پريده بود با لحنی ترس آلود پرسيد:
    _من نميتوانم بفهمم شما چه ميخواهيد بگوييد؟!
    _بتو گفتم كه كمی حوصله بخرج بده...از امروز محل كار تو تغيير پيدا ميكند.تو بايد به محل جديد بروی،سعی كن كنجكاو نباشی و با سؤالات بی مورد برای خودت درد سر درست نكنی.چون نه فقط در محل كارت هيچكس به سؤالاتت جواب نميده بلكه بی مورد خودت را هم خسته و ناراحت ميكنی.در كار تازه ات بايد كاملاً جدی باشی و از آن با هيچكس حرف نزنی بجز تودر آنجا دوازده نفر ديگر هم كار ميكنند.اگر اتفاقاً خلاف آنچه وظيفه ات است فكر بكنی با دست خودت تيشه به ريشه ات زده ای.تو هم مثل ساير كارمندان اتاق مخصوص خواهی داشت و جز درباره ی كارت درباره هيچ چيز ديگر حق صحبت كردن نداری زيرا هر كلمه بی جا ممكن است به قيمت جانت تمام شود.
    حرفهای افسون جمشيد را منگ و ديوانه ميكرد.ترسی ناخودآگاه به جانش ريخت.
    كم كم افسون تبديل به زنی اسرار آميز ميشدكه هزاران نيرنگ در پشت نگاه سحر انگيزش نهفته بود چهره ی زيبای افسون ناگهان به قيافه بدمنظر شيطانی مبدل شد كه در هر كلامش دامی نهفته باشد.افسون بدنبال حرف خود افزود:
    _خوب،حالا برات روشن شد كه هرچه دستور بگيری بايد اجرا شود.بدون اينكه وقت بگذرد برو به راننده بگو آماده حركت باشد.
    @@@@@@
    اتومبيل شيری رنگ افسون در يكی از بيراهه های نياوران پيش ميرفت.يكساعت بود كه در جاده های خاكی ميراندند و خاك پشت اتومبيل لوله ميشدو به آسمان ميرفت.
    جمشيد،روی تشك عقب اتومبيل در افكار خود فرو رفته بود.افسون جلو نشسته بود و راننده كه گويی جاده ها را خوب ميشناخت بسرعت ميراند.
    افسون زير لب زمزمه كرد :
    _تندتر،تندتر...بايد زودتر برسيم.
    جمشيد در خود فرو رفته و به سرنوشت خود می انديشيد.فكر ميكردكه هر لحظه ممكنست جانش در يك ماجرا بخطر افتد.او سكوت كرده بود و به زندگی خود ميانديشيد و به مادرش كه با هزاران اميد اورا بزرگ كرده بود.
    پس از يك ساعت راه رفتن بلكه كمی هم بيشتر باغی توجه جمشيد را جلب كرد.در اين هنگام افسون سرخود را برگرداندو از جمشيد پرسيد:
    _راه را ياد گرفتی؟
    جمشيد كه در پيچا پيچ جاده ها سردرگم شده بود بسادگی سررا تكان داد و گفت:
    _نه!!!
    اتومبيل جلوی در باغ رسيد،در به آرامی باز شد و اتومبيل وارد گرديد.درختان باغ پوشيده از گردو خاك بود.صدای كلاغها كه روی شاخه های تيره كاج نشسته بودند فضارا پر كرده بود شمشادها سرتوی هم فرو برده بودند همه چيزو همه جا بوی كهنگی ميداد.ساختمان درون باغ با تمام ابهتی كه داشت رنگ ماتم و اندوه بخود گرفته بود،گويی از همه جای باغ و ساختمان درون آن غم ميباريد.
    افسون از اتومبيل پياده شد.جمشيد به دنبال افسون به راه افتادو از پله های سنگی عمارت كه از كهنگی پوسيده بود بالا رفتند.در دو طرف پله ها دو مجسمه سنگی سياه نصب شده بود.
    اگر چه داخل عمارت از فرشهای گرانبها مفروش شده بود ولی گردو غباری كه روی فرشها و روی اشياء گرانبها نشسته بود نشان ميداد كه ماههای متمادی است كسی به درون آن قدم نگذاشته است.
    مجسمه های زيبا،اشياء عتيقه و شمعدانهای گرانبهايی كه در آنجا وجود داشت حكايت از ثروتمند بودن صاحب آن مينمود.
    افسون كه به كليه زوايای ساختمان كهنه آشنايی داشت جمشيد را همچون بره ای بدنبال خود ميكشيد درون ساختمان جمشيد بدستور افسون روی يكی از مبلهای قديمی نشست و در افكار خود غوطه ور گرديد.تمام پنجره ها و درهای سالن با پرده های تيره رنگ تزيين شده بود.افسون پشت يكی از پرده ها ناپديد شد.روبروی جمشيد،تابلوی بزرگی به ديوار نصب شده بود كه زنی را در حال رقص آتش نشان ميداد و در آن سالن نيمه تاريك چنان به نظر ميرسيد كه زن جان دارد و با پيچ و تاب ميرقصدو آتش را ستايش ميكند.هر دقيقه برای جمشيد زمانی بس طولانی می نمود.ترس و دلهره براو مستولی شده بودو...ناگهان متوجه شد كه بدون اينكه صدای بازو بسته شدن دری بگوش برسد.افسون در برابرش ايستاده است.افسون كنار جمشيد نشست و گفت:
    _جمشيد از اينجا مأموريت اصلی تو شروع ميشه.اما همانطور كه گفتم كنجكاوی موجب نابودی تو ميشه.تو بايد عاقل باشی،فقط و فقط بايد به فكر كار خودت باشی،همين و همين،ديگه بيش از اين سفارش نمی كنم.
    افسون از روی مبل بلند شد و پشت ميزی كه از چوب آبنوس بود نشست و با كليدی كه از سينه بيرون آورد كشوی ميز را باز كرد.
    جمشيد ميديد كه فقط دستهای افسون تكان ميخورد و جابه جا ميشود.بلافاصله چراغهای سالن روشن شد و پس از چند دقيقه از پشت پرده ای كه افسون پشت آن پنهان شده بود دو نفر كه يكی از آنها به چشم جمشيد آشنا بودند پيدا شدندو با قدمهای آرام بطرف ميز افسون رفته و منتظر دستور ايستادند.
    جمشيد پس از چند لحظه تعمق و تفكر خانی را شناخت و از اينكه اورا با اين وضعيت اسرا آميز در اينجا ميديد به ترس و دلهره و تعجبش افزوده ميشد.
    هنوز جمشيد از تعجب ديدار خانی بيرون نيامده بود كه پرده خود به خود كنار رفت و ديد كه پشت آن جز ديوار صاف هيچ چيز ديگری وجود ندارد.
    در اين هنگام به دستور افسون چشمهای جمشيد را بستند،جمشيد احساس كرد كه دارند اورا از دری عبور ميدهند.افسون با فشاردادن يكی از شاسی های درون كشو پرده را كنار زده و با فشار دكمه ای ديگراز ميان ديوار صاف پشت پرده دری نمايان شد.آنگاه افسون،خانی،جمشيد و آن مرد ديگر كه همراه خانی بود وارد آسانسور شدندجمشيد حس ميكرد كه به عمق زمين فرو ميرودو باز احساس كرد كه آسانسور متوقف شد و اورا از درون آن بيرون آوردندو...وقتی چشمهايش را باز كردند نور خيره كننده ای چشمانش را آْزار ميداد.هنگاميكه چشمهای جمشيد به روشنی خيره كننده آنجا عادت كرد ديد كه همراه افسون و آن دو نفر ديگر در سالن ايستاده است.
    سالن با لامپهای فلورسنت مثل روز روشن بود.وسط سالن ميز بزرگ و مدوری وجود داشت كه دورتادور آن صندليهای سبز رنگ قرار داشت.اطراف سالن اتاقهای متعددی كه هر كدام با شماره ای مشخص شده بود.تلوزيون بزرگ و زيبايی در يكی از گوشه های سالن قرار داشت و در ضلع جنوبی آن بار كوچكی به زيبايی سالن میافزود.در اين اثنا پيرمرد موقر و سپيدمويی كه عينك پنسی بچشم داشت از اتاق شماره 3 بيرون آمد.افسون به پيرمرد سلام كردو گفت:
    _پرفسور حالتان چطوره؟
    لبخند كمرنگی لبهای پرفسور را از هم باز كرد و هيچ نگفت نگاه پرفسور به جمشيد دوخته شد.افسون در حالی كه به جمشيد اشاره ميكرد گفت:
    _آقای پرفسور،ايشان جمشيد،همكار تازه ما هستندو تصور ميكنم شماره ايشان ...
    پرفسور حرف افسون راتمام كرد:
    _شماره هفت.
    جمشيدكه گويی از خواب گرانی بيدار شده باشد ناگهان تكانی خوردو در عمق چشمانش برقی درخشيد كه شايد اگر نگاه افسون به آن می افتاد ترس تمام وجودش را بلرزه می انداخت اما بلافاصله جمشيد بر اعصاب خود مسلط گرديدو گوش بفرمان افسون ايستاد.
    اتاق شماره هفت محل كار جمشيد بود.او به ،اتاق كار خود رفت،ديوارهای متعدد آن سالن همه از شيشه های ضخيمی بودند كه تمام كارمندان ميتوانستند يكديگر را بخوبی ببينند تمام اتاقها با درب شيشه ای مخصوص با يكديگر ارتباط داشت و درون هر اتاق يك دستگاه تلفن داخلی بود كه از مركز به طريقه اتوماتيك كنترل ميشد.پرفسور مسئول اداره امور كليه دستگاهها و كارمندان آن سالن مخفی و اسرار آميز بودو تمام كارمندان را راهنمايی ميكرد.
    وظيفه جمشيد در اتاقی كه همچون يك قفس شيشه ای مينمود جز گرفتن خبرهای اسرار آميز كه از جملات بی سروته تشكيل ميشد و دادن جوابهای دستوری كه جمشيد هيچگاه ازآنها سردر نمی آورد چيز ديگری نبود.
    ناگاه همينطور كه پشت ميز خود نشسته بود متوجه شدكه دختری كه روبروی او نشسته دختريست بلندبالا با موهای سياه چون شبق و چشمهايی سياهتر همچون شبهای سياه بی مهتاب كه يكدسته مژگان بلند برآنها سايه افكنده بود،دامن مشكی با بلوز سفيدی كه با سياهی گيسوانش هماهنگی داشت باشدبر تن داشت حركاتش در عين چابكی دارای ظرافتی زنانه بود كه بيننده را به تحسين واميداشت.
    جمشيد سر از كار وی در نمی آورد،در حقيقت تا جاييكه جمشيد پی برده بود وی مسئول مستقيم كاری نبود روزها به همه سر ميزد بالای سرهر يك ازكاركنان می ايستاد،گاهی چيزهايی يادداشت ميكردو زمانی چندكلمه با بعضی صحبت مينمود مثل اينكه متصدی و ناظر كارهای ديگران بودو بر آنها نظارت ميكردبا وجوديكه معمولاًدر اينگونه دختران كه به كارهای خلاف قانون مشغولنداز شخصيت فردی خبری نيست ولی در قيافه ورفتار رؤيا اثری از شخصيت ذاتی و متانت ديده ميشدكه باعث ميشدهمه به او احترام گذاشته و اوامرش را اطاعت كنند.
    بهر حال جمشيد بعد از ديدن رؤيا حس ميكرد كه روز بروز بيشتر به او علاقه مند ميشود،احساس ميكرد كه محيط كارش با ديدن رؤيا ديگر خسته كننده و يكنواخت نيست.خستگی اش با نگاهی به رؤيا تبديل به نشاط ميشد،هر شب كه سر به بالين ميگذاشت به اميد اين بود كه فردا رؤيا رامطابق معمول خواهد ديدكم كم برايش عادت شده بود كه باديدن رؤيا غم و دردش را از ياد ببرد.گاهی با خود فكر ميكرد آيا ممكن است رؤيا هم به او نظر لطفی داشته باشد!شبها در اتاقش باخود فكر ميكرد و گاهی چشمانش را می بست و خودرا در لباس دامادی و رؤيارا در لباس سپيد عروسی ميديدكه دست در دست هم ازميان دوستانش كه رديف در دو طرف ايستاده اندو به سرشان نقل می پاشند رد ميشوند ولی ناگهان روبرويش صورت و اندام افسون نمايان ميشدكه با چشمهای زيبا و حيله گرش به او خيره شده بود.ناگهان افكارش بهم ميريخت و ميديد كه تنها در اتاق خوابيده و همدمی جز درو ديوار ندارد.
    يكروز جمشيد تا اواسط روز رؤيارا نديد تعجب كرد،چگونه ممكن است تا اين موقع به ايشان سرنزده باشدبه فكر افتاد كه شايد اصولاً امروز نيامده است مانند طفل مادر گم كرده ای از چندتن از همكاران سراغ اورا گرفت كسی اطلاعی نداشت،تااينكه پيرمرد دربان هنگاميكه جمشيد برای انجام كاری از اتاق خارج ميشد ازاو هم سراغ رؤيا را گرفت اودر جواب جمشيد گفت؛ شايد در اتاق كارش باشد و گفت كه اتاق كار رؤيا شماره هشت ميباشدو روی آن حرف "ب"نوشته شده است.
    به طرف اتاق شماره هشت رفت به اين اميد كه رؤيا رادر اتاقش خواهد يافت،به اتاق رؤيا رسيد،درزد ولی جوابی نيامد دو مرتبه در زد بازهم جوابی نيامد،تصميم گرفت در اتاق را باز كرده و نگاهی به داخل آن بيفكند تا لااقل به نشانه ای از رؤيا برخورده و باديدن و لمس آن وجود رؤيارا حس كند ناگهان چشمانش از تعجب گرد شد.دفتری ديد مبله و تميز كه در قسمت بالای اتاق ميزی از چوب گردو و روی آن دستگاه ديكتافون و يك دستگاه تلفن سرخرنگ خودنمايی ميكرد،برروی ديوار چند تابلوی نقاشی ديده ميشد،ابتدا فكر كرد شايد اشتباهی آمده ولی متوجه شد كه نشانی مرد درست است و علاوه بر آن همان حرف "ب"را روی يك پلاك برنجی در قسمت جلوی ميز مشاهده كرد،فكر كرد شايد دربان اشتباه كرده است ميخواست برگرددكه چشمش به ژاكت آبی رنگی كه گاهی رؤيا بردوشش می انداخت افتاد،فهميد كه اينجا اتاق رؤياست و اشتباهی نيامده است.
    به فكر فرو رفت و ناگهان از فكری كه در مغزش ايجاد شده تنش به لرزه افتاد،قيافه ی دختر در نظرش ناگهان تغيير شكل دادو به صورت عفريتی جلوه گر شدو سپس به همان صورت برگشت،لحظه ای بعد خودرا از اينكه درباره ی آن دختر معصوم چنين فكری كرده ملامت كرد ولی ديد كه همه شواهد دلالت بر اين ميكندكه رؤيا در اين سازمان يك فرد عادی نيست و چه بساكه سررشته كارها بدست اين دختر به ظاهر معصوم باشد،زيرا ظاهر اشخاص رانمی توان ملاك شخصيت آنان قرار داد چه بسا جنايتكارانيكه ظاهراً مانند يك فرشته بی آزارند ولی چه فجايعی كه در زير همان ظاهر عوام فريب مرتكب نميشوند.شك و دو دلی بقدری در جمشيد بالا گرفته بود كه بدون واهمه از خطرات احتمالی در اتاق را پشت سر بسته وارد اتاق شد،می خواست به هر ترتيب كه ممكن باشدمدركی پيدا كند كه از اين دو دلی خلاص شود به آرامی پشت ميز رفت و از كشوهای ميز شروع به بازرسی كرد.در كشوها به جز يك مقدار كاغذهايی كه با خطوط و حروف بی معنی كه ممكن بود رمز باشد پرشده بود چيزی پيدا نكرد.كم كم نااميدميشد و علاوه براين ميترسيد كه با آمدن كسی غافلگير شود و در آن موقع جانش به خطر بيافتد.ناگهان در زير پايش در زير قالی برجستگی جسمی را احساس كرد،قالی را بلندكرد،چشمش به يك دفترچه باجلد مشكی افتاد،با عجله آنرا برداشت و باز كرد با اولين نگاه فهميدكه اين دفتر شباهت به دفتر خاطرات دارد و اميدوار شد كه كليه ماجرا هرچه هست درون اين دفتر است،يا حداقل روزنه ای است كه ميتواند حقيقت را تااندازه ای برايش روشن كند،دفترچه را زير كت در داخل پيراهن مخفی كرد و همه چيز رامثل اول مرتب كرد وبه آهستگی بعداز بازرسی راهرو از اتاق خارج شده ودر را پشت سرش بست.تمام اين اعمال از زمان ورود به اتاق تا خارج شدن بيش از چند دقيقه طول نكشيده بود.جمشيد از اينكه چنين مدركی پيداكرده بود خوشحال بودو ميخواست هرچه زودتر آنرا مطالعه كند كنجكاوی مانند خوره ای برجانش افتاده وميخواست محل مطمئنی پيداكرده و مطالب آنرا خوانده و از حقيقت امر آگاه شود ابتدا سری به اتاقی كه در آنجا كارميكرد زد،ديد همكارانش هر يك مشغول كارشان هستند،حالت دستپاچگی بقدری از حركاتش نمايان بود كه اگركسی در آن موقع وی را ميديد حتماً سوء ظنش تحريك ميشد،جمشيد جنايتكار بالفطره ای كه بتواند در موقع بحرانی خونسردی اش را حفظ كند نبودو برای اينكه كمی از هيجانش كاسته شود به كنار روشويی رفت و سرو صورتش را شست،آب خنك كمی به هيجانش تسكين دادو سپس با قيافه كاملاً عادی به محل كارش برگشت.به هر ترتيب كه بود تا آخر وقت خودداری كردولی هر ثانيه برايش قرنی ميگذشت.ازرؤيانيز كماكان خبری نبود.به محض اينكه زنگ خاتمه كار زده شدجمشيد مثل آهويی از بند رسته بدون خداحافظی باعجله بيرون آمدو به اتاقش رفت و بعداز قفل كردن در شروع به قرائت دفتر رؤيا نمود.
    @@@@@@
    اینـ بـــار کــــه آمدیــــ

    دستانتـــ را رویــــ قلبمـــ بـــگذار

    تـــــا بفهمیــ اینــــ دلـ با دیدنـــــ تــو

    نمی تپد ...میلـرزد




  2. Top | #2

    مدیر بخش درسی و دانشجویی


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    3,478
    میانگین پست در روز
    2.02
    محل سکونت
    شهر من گم شده است من با تب خانه ای در طرف دیگرشب ساخته م
    تشکر از کاربر
    95,019
    تشکر شده 76,306 در 12,721 پست
    حالت من
    ShadOsarhal
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

    آمار کتابهای در جریان سایت

    توضیحاتی راجع به کتاب ، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

    از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه

    ممنون
    ببخشیدم اگر، صبر من کم بود و خطای تو زیاد , اگر تحمل من اندک بود و اشتباهاتِ تو بی شمار!ببخشیدم اگر,صدای گریه شبانه ام خوابت را آشفت ,اگر دیدن اشکهای من دلت را آزرد !ببخشیدم اگر , من پر از عشق بودم و تو پر از نفرت,اگر بخشیدن عادت من بود و خصلت تو نبخشیدن!ببخشیدم، به خاطر این همه دوستت داشتن...به خاطر تا آخرین نفس پایِ تو ایستادن!


  3. Top | #3

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    219
    میانگین پست در روز
    0.14
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    895
    تشکر شده 3,769 در 349 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ای يگانه همدم دفترچه قشنگم،تنها تو هستی كه مونس و آشنای نزديك من ميباشی!آری حق دارم كه بگويم تو مونس منی،چون بجز تو همدم واقعی ندارم.پس بگذار عقده های درونيم را بروی تو جسم بی روح بنويسم،بلكه تو روزی روح پيدا كنی و تمام غمهای مرا تسكين دهی پس بگذار قلم رادر دست گيرم باتو يگانه همدم درد دل كنم.
    در نزديكيهای تبريز شهر قشنگ و كوچكی قرار دارد كه زيباييهای طبيعی آن واقعاً چشم گير و زيباست در هر گوشه ای طبيعت زيبا راز دل ميگويدو همه را مفتون و شيدا ميكند.پراز باغ و گل و سبزه است بويش زندگی و نسيمش شادی ميدهد.به اين شهر بزرگ كه سالهاست مرا به رنج و عذاب و آلودگيها واداشته است ،فضايش از دود و گازوئيل وپر از نفسهای فريب دهندگان و فريب خوردگان ميباشد برتری دارد،آنجا آنقدر زيباست كه انسان هر موقعی به آنجا ميرود احساس ميكند تازه به دنيا آمده و اين شهر كوچك و زيبا "مرند" نام دارد.
    پدرم در چنين شهر زيبا و دور از نيرنگ وافسون چشم به جهان گشوده،مبادا فكر كنی كه تعصب خانوادگی مرا برآن داشته اين چنين اين شهر كوچك را خيالی جلوه دهم!خيلی ها اين شهر راديده و ميدانند حقيقتی است كه بيان شده،به هر حال پدرم در مرند بدنيا آمده ومادرم در شهر تبريز،دست روزگار چگونه آنها را به هم نزديك كرده و باهم ازدواج كردند ديگر نمی دانم فقط ميدانم ثمره ی عشق آنها من بودم،پدرم راننده كاميون بود و پول بخورو نميری برايمان تهيه ميكرد گاهی اگر خدای نكرده تصادفی ميكردآن نان بخورو نمير هم قطع ميشد.زيرا كاميون متعلق به يك مرد ثروتمندی بود كه علاوه برآن چندين كاميون وديزل و اتوبوس داشت،پدرم برای او كار ميكردو زحمت ميكشيدو رنج ميبرد،تمام مدت كارميكرد بدون اينكه وقت كند با دختر كوچكش بازی كند،وقتی به منزل می آمد آنقدر خسته بود كه يارای صحبت كردن رانداشت.
    زندگی ما به همين منوال ميگذشت تااينكه يك روز ورق برگشت،آن روز ،روز شوم و بدی بود اما برای من كه دختری سه ساله بيش نبودم هيچ مفهومی نداشت،فقط ميديدم كه مادرم شيون ميكندو با چنگ و ناخن صورت خود را ميكندو خود را كتك می زند امامن عروسك كوچكم را در آغوش داشته و به او نگاه ميكردم،تنها اين چيزها آنهم به طورخيلی مبهم به خاطرم هست،چون از آنجاييكه من كودكی باهوش بودم هرگز هيچ چيز فراموشم نميشد.از كودكی فقط آنروز را به خاطر دارم كه ای كاش آنروز راهم به خاطر نداشتم قيافه ی مادرم در نظرم نبود تامرگ تأسف انگيز پدرم را نميفهميدم هر چندكه من از مرگ و زندگی آنموقع ها چيزی سرم نمی شد.گويا پدرم تصادف كرده بود در اين تصادف از ترس اينكه مبادا ماشين خسارت پيدا كندو روزی ما قطع شود جان خودش را از دست داده بود.حالا ديگر همان نان را هم نداشتيم كه بخوريم البته اين موضوع را كمی كه بزرگتر شدم فهميدم اما آن موقع هر وقت كه از مادرم سراغ پدرم را ميگرفتم يادم می آيد كه چشمهايش پراز اشك ميشد،سرم راميبوسيدو می گفت رفته برای دختر قشنگم عروسك و لباس بخرداما من گويا باورم نميشد زيرا اورا ميديدم كه به من نگاه ميكند و ميگفت؛راست ميگويم باور كن و منهم چيزی نميگفتم بعد از چند روز مادرم در يك خانه بكار كلفتی و رخت شويی پرداخت.چند سالی گذشت پولی پس انداز كرد وما از همين پس انداز توانستيم از مرند بطرف تهران حركت كنيم آنوقت من شش ساله بودم،مادرم بيشتر دلش ميخواست مرا به يك مدرسه خوب بگذارد چون ميديد كه من دختر با استعدادو باهوشی هستم او نمی خواست كه اين استعداد من كشته شود زيرا خودم بارها از زبانش شنيده بودم كه ميگفت:
    _دخترم ...من بايد از تو يك دختر تحصيل كرده باسواد بسازم .آنقدر كار ميكنم تا تو در بهترين مدرسه ها درس بخوانی تو دختر باهوش و با استعدادی هستی تو بايد دانشگاه بروی و خانم دكتر شوی و آنوقت است كه تازه زمان راحتی و خوشی من خواهد بود.
    بيچاره مادرم چه آرزوهايی برای من داشت حال آنكه نمی دانست كه اولين ضربت را روزگار بر من واردكرده بودو آن بی پدری و يتيمی بود.از همان جا معلوم بود كه چه سرنوشتی دارم به هر حال در تهران مادرم در منزل يك خانواده ی خوب و ثروتمند مشغول كار شد.چندماه آنجا بوديم كه ارباب خانه به مادرم گفت:
    _چون از كار تو بسيار راضی هستم و زن مرتب و تميزی هستی ميخواهم هميشه پهلوی من بمانی حقوقت را هم بيشتر ميكنم...اما به يك شرط!
    _بفرماييد خانم.
    _به شرط آنكه بچه ات را به پرورشگاه بسپاری!من حوصله نگهداشتن بچه مردم را ندارم .
    مادرم گفت:
    _آخر خانم ...
    اما او مجال نداد:
    _اگر قبول كنی اينجا پيش ما ميمانی و حقوقت هم بيشتر ميشود اما در غير اين صورت جای تو و بچه ات اينجا نيست.
    مادرم قبول كرد و گفت؛چشم...اما در دل نقشه ديگری داشت.آن نقشه اجاره كردن يك اتاق كوچك بود به هر حال او با تمام ناراحتی ها حاضر نميشد مرا كه يگانه جگر گوشه اش بودم به پرورشگاه روانه كندبخصوص كه تمام زحمات را برای من ميكشيد و گرنه به تهران نمی آمديم.او اتاق كوچكی اجاره كرد.خيلی فقيرانه بود،اما با سليقه ای كه داشت آنجارا خيلی تميز نگه ميداشت.روزها در منزل اربابش كار ميكردو شبها می آمدپيش من ومرا به يك دبستان دولتی فرستاد،من در كلاس اول شاگردمرتب و زرنگی بودم بطوريكه مرتب از طرف مدير مدرسه و معلم تشويق ميشدم.اما از سرو وضع خود هميشه شرمنده وخجالت زده بودم.در گوشه ای كز ميكردم و باكسی بازی نمی كردم.عيدكه ميشد از طرف مدرسه به من يك جفت كفش و سه متر پارچه روپوشی عيدی ميدادندو من باذوق آنهارا به سينه ميفشردم ،اما كاری نميكردم كه همكلاسی هايم بفهمند،چون خجالت ميكشيدم.
    به هر حال با مشقت مادرم خرج تحصيل مرا آماده ميكردتامن دوره ابتدايی را بانمرات خوب تمام كردم.امادر عوض اين شش سال مادرم چه قدر پيرو شكسته شده بود،خدا ميداند.از يك طرف غصه ی مرا داشت و از طرفی كار سخت آن خانه را ميكرد.
    وقتی دوره ی مدرسه ام تمام شد در جشن آخر سال ابتدايی من شاگرد اول شدم و از طرف مدير مدرسه يك دست لباس و يكدست سرويس چايخوری جايزه گرفتم و معلم خودم نيز يك الله بسيار زيبا بازنجير كه هردو طلا بودند به گردنم آويخت كه هنوز هم در گردنم ميباشدو خيلی دوستش دارم،چون اولين پاداش و جايزه ای بود كه دريافت كرده بودم.خدا ميداند كه چه ذوقی داشتم از خوشحالی در پوست خود نمی گنجيدم،دلم ميخواست كه فرياد بكشم،اوه خدای من دوران كودكی چقدر زيباو باشكوه است.باذوق آمدم منزل و مادرم را غرق بوسه ساختم و به او مژده قبولی و شاگرد ممتاز شدنم را دادم او مرا بوسيدو گفت:
    _منهم حالا برايت يك كادو دارم،البته زياد گرانقيمت نيست اماهرچه هست برای توست.
    آنگاه رفت از روی تاقچه بسته ای آورد كه با كاغذ قشنگی پيچيده شده بود،به دستم داد آنرا گشودم يك ساعت بود.معلوم بود كه خيلی كم قيمت و ارزان بود اما برای من با ارزشترين چيزها بود،آنرا به دستم بست و آنگاه نشست و طرز ساعت شماری را يادم داد.ساعتم را دوست داشتم هميشه طوری دستم را تكان ميدادم كه همه ببينندكه من ساعت دارم.مادرم گفت:
    _چون تو دختر زرنگ و خوبی هستی ميخواهم تورا به دبيرستان اعيانها بگذارم تاتو رسم زندگی اعيانی را بياموزی و بدانی چطور بايد رفتار كنی تا مثل مادرت نباشی!تورا به دبيرستان خوبی خواهم فرستاد دخترم مطمئن باش...
    بيچاره مادرم نمی دانست اعيانها چه درسهايی را كه به من نياموخته و چه راههايی را كه نشانم نخواهند داد!اگر ميدانست،هرگز به دبيرستان به قول خودش ثروتمند كه پر از فسادو نادرستی ميباشد روانه ام نمی كرد!
    وارد بهترين دبيرستان دخترانه شدم.بعد از مدتی،اولين دختريكه بطرفم آمد و بامن طرح دوستی ريخت،دختر قشنگی بود بنام بنفشه،او آمد از من پرسيد:
    _اسمت چيست؟
    منهم جواب دادم:
    _رؤيا
    _از قيافه ات معلوم است كه دختر خوبی هستی ،بيا با هم دوست باشيم.
    منهم قبول كردم.به هر حال بنفشه تنها دوست و همدم من در مدرسه بود،ميدانيد چرا تنها همدمم بود؟او بهتر از همه زبان دلم را ميفهميدو چرا او نيز مرا برای دوستی خود انتخاب كرده بود؟!برای اينكه او هم مرا دختری شناخته بود مانند خودش،چون زندگی او هم با دردو رنج توأم بوداو نيز پدرو مادر خودرا در طفوليت در يك سانحه وحشتناك اتومبيل از دست داده و از آن پس تنها پيش عمه پيرش زندگی ميكرد.البته وضع زندگی او خيلی بهتر از من بود.ولی او هميشه برای فقدان پدرومادرش اشك ميريخت.
    غمناك بودو رنج ميبرد،چون او ميدانست هيچكس بهتر از پدرو مادر نيست و كسی نميتواند با بهترين محبتها جای آنها را بگيرد،هيچكس آن فداكاری پدرو مادر را ندارد،غم فرزند را جز پدرو مادر كسی ديگر نخواهد خورد.بله اين بود راز نزديكی من و بنفشه،واين بود رمز دوستی ما،او ميدانست درد يتيمی و درد بی پدری را يتيم حس ميكند.حالا مثلی است كه ميگويند درد مادر مرده را مادر مرده ميداند.باری مادو دوست بوديم جدا نشدنی و صميمی،در همه حال با هم بوديم و هر سالی كه ميگذشت دوستی ما عميقتر ميشد،حتی در كلاس درس هم پيش هم مينشستيم.او هميشه زودتر از من به مدرسه می آمددر كنار پيچك در انتظارم می ايستاد.اما آنروز وقتی به مدرسه رسيدم اورا در آنجا نديدم.خيلی ناراحت شدم.فكر كردم در كلاس درس است،به آنجارفتم اما متأسفانه در آنجا هم نبود،تمام مدرسه را دنبال او گشتم امااورا نيافتم!خيلی نگران شدم دلم گواهی بدی ميداد،چه پيش آمدی برای او رخ داده بود؟او هيچ حرفی برای آمدن و يا نيامدن خود نزده بود.دلم شور ميزد،خدا ميداند برمن آنروز چه گذشت!احساس تنهايی رنجم ميداد،تمام آنروز را ساكت به سر بردم و با هيچكس صحبت نكردم،تنها دلخوش بودم كه او می آيد،اما فردا هم نيامد!ديگر خيلی دلواپس شده بودم،يك روز ديگر هم صبر كردم و بعد فهميدم كه او مريض و بستری شده و به اين زوديها به مدرسه نمی آيد،تنها و غم زده در گوشه ی حياط مدرسه ايستاده بودم ،منتظر بودم زنگ كلاس بخوردو بيحال و ناراحت به كلاس بروم .در ميان آن همه دختر بودم وخودم را تنها حس ميكردم به قول معروف من در ميان جمع و دلم جای ديگريست.
    سه روز از اين موضوع ميگذشت آنروز در كنار حوض مدرسه ايستاده بودم كه يكی از دخترهای هم كلاسی من كه از همه شيك تر و مرتب تر بود و من هميشه افسوس لباسها و كفشهای او را داشتم به طرفم آمد او اسمش پروانه بود،اما هرگز پيش نيامده بود كه با هم صحبت كنيم،ابتدا تعجب كردم،فكر كردم چه موضوعی باعث شده كه پيش من آمده است؟!
    وقتی به من رسيد سلام كرد و من جواب دادم.او گفت:
    _رؤيا حالت چطوره؟خوبی؟چرا تنها ايستاده ای؟راستی،چرا تو از همه كناره گيری ميكنی و از همه ميگريزی؟حتماً از ماخوشت نمی آيد!ولی برعكس من از قيافه ی تو خيلی خوشم مياد.هيچ ميدانی خيلی خوشگل هستی؟حتی من ميتوانم بگويم كه خوشگلترين دختر كلاس هستی.
    من در جواب هيچ نداشتم كه بگويم و طبعاًسكوت كردم ولی در دلم نسبت به پروانه حس حق شناسی و سپاس داشتم،برای اولين بار كسی از من تعريف ميكردكه او زيباترين و خوشگلترين و خوش لباس ترين دختر مدرسه ما بودو همه حسرت صحبت كردن با او را ميكشيدند.
    و حالا او بطرف من آمده بود و سعی ميكردمحبت و دوستی مرا جلب كند.احساس خوشی و غرور ميكردم،زيرا او زيباييهای مرا كه هيچكس به آن توجهی نميكرد را ديده بود و با زبان شيرين و دوستانه تعريف ميكرد و بالاخره گفت كه ميخواهد با من دوست بشود.
    دوستی او برای من خيلی جالب و عجيب بود گفت:
    _مايلی بامن دوست باشی؟
    و در جوابش با تعجب گفتم:
    _آره!!!
    و او گفت:
    _چرا تعجب ميكنی؟
    چيزی نداشتم در جوابش بگويم،چون من از هر نظر با او قابل مقايسه نبودم.اگر او ميدانست مادرم كيست و چكاره است،اگر او ميدانست كه باچه ذلتی در اتاق كوچك و محقر زندگی ميكنم و شبهای بسياری را گرسنه و بدون شام به سر ميبرم و لباسها و كفشهای من كهنه های ديگران است و با چه بدبختی و بيچارگی وسايل تحصيل را فراهم كرده ام،آيا باز هم حاضر بود بامن دوست شود؟آيا او ميخواست با يك دختر فقير معاشرت نمايد؟!خود او هر روز يك لباس تازه و شيك ميپوشيد و هر روز كفش و لباس خودرا بامد روز خارجی انتخاب ميكرد.
    ماشين آخرين سيستمی هر روز به دنبالش می آمدو اورا به مدرسه می آوردندو راننده سياه پوستی داشت كه بچه ها اسم اورا اتللو گذاشته بودند.بسيار دست و دلباز بود هميشه همه بچه ها را ميهمان ميكردو در مدرسه برايشان خوردنی ميخريد.ولی من هيچوقت به او نزديك نميشدم زيرا فكر ميكردم او مرا از خود خواهد راند و يا به من اعتنا نخواهد كرد،ولی حالا وضع خيلی فرق كرده بود.او خود به طرف من آمده بود و دوستی مرا طلب ميكردو ديگر برای من جای هيچگونه ترديد باقی نميگذاشت،دست اورا فشردم و دوستی اش را باجان ودل قبول كردم.اوبا كلمات و زبان به قدری مرا بزرگ ميكردكه كوچكی خودم و فقرو نداری ام را از خاطرميبردم راستی خدا چگونه يك غنی را با يك فقير دوست ميكندو يك آشنايی ساده را به محبتی عميق تبديل ميكند؟!اين آرزوی مادرم بود كه ميگفت؛
    _دوست دارم كه با دخترهای با شخصيت دوست بشوی و آداب معاشرت را از آنان ياد بگيری و تو هم برای خودت سری توی سرها داشته باشی زيرا آدم از معاشرت با ديگران اصول زندگی را ياد ميگيردو چه بهتر كه به قول معروف همنشين انسان از خودش بهتر باشد.
    از موقعی كه با او دوست شده بودم شمع جمع دوستان همكلاسيهايم بودم زيرا همه ميخواستندجای من باشند،كم كم از دوستی با پروانه تغيير كلی كردم،همانطور كه اخلاق من عوض ميشد.لباسها و طرز لباس پوشيدن كفش و ساير چيزها نيز عوض شده بود.ديگر آن دختر ساده قديمی نبودم.با كمك پروانه از همه چيزهای زنانه استفاده ميكردم.ديگر در آسمان زيبايی پرواز ميكردم و مست از باده تجمل و شيكی بودم،پروانه مرا با ماشين به منزل ميرساندو به دنبال من می آمد.ديگر آرزوی قلبی من كه جلب توجه دختران و مدير و ناظم و دبيران بود برآورده شده بود.وقتی مادرم می آمدكتابهايم را سرسری نگاه ميكردم ولی اوكه زن فهميده و دنيا ديده ای بودتمام اين تغييرات را حس ميكردو ميگفت:
    _دخترم،چرا تو اين اندازه تغيير كرده ای،چرا لباسهايت را كوتاه كرده ای؟چرا موهايت را اينطور درست ميكنی؟
    و در جوابش ميگفتم:
    _آخر مامان جان من ميخواهم مثل سايردختران باشم ،ديگه من بزرگ شده ام.خوب نيست همانطور ساده و وارفته باشم.
    ولی او دعوا ميكرد،آخر تامن اورا نمی بوسيدم و راضيش نميكردم نميشد،ديگر پروانه دوستی را به حد نهايت رسانده بود.من از وسايل آرايش او استفاده ميكردم و اوآنچه را كه من لازم داشتم خودش برايم تهيه ميكردو من در كمال سادگی محبتهای اورا بی ريا و صادقانه می دانستم،اوه،افسوس كه در اين دنيا كسی پيدا نمی شودكه يك رنگ باشد.
    هر وقت او شاد بود منهم هماهنگ بااو شادو شنگول بودم.دوستی من و او به اين منوال ميگذشت يك روز به من گفت:
    _امروز بعداز ظهر پسر عمو و پسرخاله ام در كافه تريايی منتظر من هستندو قرار شده كه برويم چون جای دنجی است.
    ومن با تعجب گفتم:
    _با كی؟!
    پروانه گفت:
    _باكی يعنی چه؟خب معلومه ديگه باتو،آخر تو مگر دوست خوشگل و عزيز من نيستی؟
    _بااين لباسها؟
    واو بلافاصله گفت:
    -غصه ی اينها را نخور،خودم لباس و كفش برايت می آورم .
    _ولی بايد ساعت چهار ونيم منزل باشم،چون مادرم نگران خواهد بود.
    _ناراحت نباش،بگودر مدرسه با يكی از شاگردان ضعيف كار كردم،مادرت ميداندكه تو شاگرد خوبی هستی و بعدهم خودم تورا به منزل ميرسانم.
    باز هم خواستم مقاومت كنم ولی گفت:
    _اگر بهانه بياوری از تو ميرنجم.
    اين اولين خواهش او بودو طبعاً نميتوانستم مخالفت كنم.به هر حال قبول كردم .
    زنگ آخر بعداز ظهر ورزش داشتيم،من و پروانه پشت ساختمان در گوشه ای مشغول مرتب كردن سرو وضع خود بوديم ،شايد اين هم لازمه ی متجدد بودن و بزرگ بودن ميباشد.ساعت چهار كه زنگ خورد من و پروانه كه خودرا درست و حسابی آراسته بوديم،آهسته از مدرسه خارج شده و بعد از چند خيابان راه رفتن وارد يك خيابان قشنگ و بزرگ شديم كه من تابه حال آنجا نرفته بودم و بعد وارد يك پاساژ شديم كه در انتهايش در چوبی قرار داشت.او دستم را فشرد و گفت:
    _تريا همين جاست!
    من كتابهايم را زير بغلم ميفشردم اما قلبم ميزد،چرا؟از شادی بود يا از ترس؟نميدانم!در را باز كرديم،اوه...چقدر زيبا بود،چه دكوراسيون مجللی داشت،تاريك بودو در گوشه اش چراغهای قرمز روشن بودو مبلهای زيبايی دورتادور سالن را گرفته بود.خدايا...چقدر قشنگ بود!من چقدر خوشم آمده بود،حالا از اينكه به اينجا آمده بودم خوشحال بودم اما دست وپايم را گم كرده بودم .مثل ديوانه ها كه تازه آزاد شده و هوای آزادی منگشان ميكند منگ شده بودم،و چشمهايم به اطراف ميگشت.
    در اين موقع به كنار يك ميز بزرگ رسيديم كه دو پسر آنجا نشسته بودند.من و پروانه جلو رفتيم و پروانه مرا معرفی كرد:
    _دوست قشنگم رؤيا،آنها دستهای خود را دراز كردندو من هم به آنها دست دادم،اما گويا جريان الكتريسيته به من وصل شد ناگهان مانند برق زده ها تمام بدنم لرزيد.اين برای اولين بار بود كه مردی دستهايم را ميفشرد.آنها هردو،پسران شيك و خوش تيپی بودند.يكی از آنها كنار من و ديگری كنار پروانه نشست و دستش را روی شانه ی پروانه گذاشته بود.پسری كه كنار من نشسته بود مدام از من سؤال ميكردو حرف ميزد،نفسهای گرمش را در كنار گوشم و گردنم احساس ميكردم.
    اوه خدايا،ديوانه شده بودم او هر آن به من نزديكتر ميشد.از من تعريف ميكردو او هم زيباييم را ستايش ميكردولی اينبار من طور ديگری شاد ميشدم تا اينكه او بعد از ساعتی صحبت و تعريف و تمجيد،ناگهان دستهايم را گرفت و فشرد،من قلبم تكان خورد،بعد به ساعتم نگاه كردم و گفتم:
    _معذرت ميخواهم ديگر دير است،بايد بروم.
    و به پروانه اشاره ای كردم او هم قبول كرد.موقع خداحافظی آهسته در گوشم گفت:
    _فردا ساعت چهار جلوی سينما ديانا منتظرت هستم.سعی كن تنها بيايی،از تو خيلی خوشم آمده خيلی زياد....تو خيلی زيبا و دوست داشتنی هستی.
    تا آمدم جواب منفی بدهم او گفت:
    _من منتظرت هستم ،فراموش نكنی؟
    ديگر نمی دانستم چه بگويم به هر حال مااز هم جدا شديم و خداحافظی كرده و به طرف منزل آمديم.پروانه نيز به منزل خودشان رفت.وقتی به منزل رسيدم ساعت تقريباً هشت و نيم بود.مادرم همانطور كه انتظار داشتم برايم دلواپس شده و دم در به انتظارم ايستاده بودتامرا ديد گفت:
    _رؤيا كجا بودی؟چرا اينقدر دير كردی؟كم كم داشت دلم شور ميزدو نگران ميشدم،تو هرگزدير نمی كردی؟!
    نميدانستم چه بگويم تنها ميدانم كه دروغهايی سرهم كردم و تحويل مادرم دادم آيا او باور كرد يانه؟باز هم نميدانم اما تا شب نگاههای كنجكاوانه ای به من ميكردو من از نگاههای كنجكاوانه اش رنج ميبردم.
    برای اولين بار بود كه به او دروغ ميگفتم و از اين موضوع بسيار ناراحت بودم تا شب حواسم پرت بود.شب وقتی در رختخواب غلط ميزدم و فكر ميكردم.پاسی از شب گذشته بود و من هنوز نخوابيده بودم شايد به قراری كه فردا داشتم می انديشيدم.خدايا چه كنم؟بروم يا نه؟خدايا كمكم كن،نميدانم به مادرم چه بگويم؟نميتوانستم ناراحتی مادرم را نيز ببينم،او كه اينگونه برای من رنج می كشيد و دم برنمی آورد.
    او كه چون شمع ميسوخت و زندگی ام را گرمی و تجلی می بخشيد.او كه تنها فرد زحمتكش من بود،او كه سالها به خاطر من شوهر نكردو گل جوانيش را برای بهبود زندگی و آينده ام پرپر ميكرد،آيا حق بود كه من رنجش بدهم؟تمام اين افكار در مغزم رژه ميرفت و از يك طرف هم احساسات جوانی،كه برقلبم فشار می آورد ومرا ناخودآگاه به سوی خود ميكشانيد.شايد شمابتوانيد اين احساسات را درك كنيد و شايد هم نتوانيد!اما آخر من هم يك دختر جوان بودم...يك دختر در جوانی و در موقعيت و حالت من چه حالی را دارد؟من كه بحرانی ترين روزهای زندگی را می گذراندم؟
    نميدانم كی و چه ساعتی بودكه از خستگی خوابم برد.


  4. Top | #4

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    219
    میانگین پست در روز
    0.14
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    895
    تشکر شده 3,769 در 349 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    صبح دوباره طبق معمول به مدرسه رفتم اما باز هم در كلاس درس اين افكار راحتم نميگذاشت.دبيران می آمدندو می رفتندو من فقط حركات آنها را ميديدم،ولی از سخنانشان هيچ چيز نمی فهميدم .خدايا....هرگز چنين احساسی به من دست نداده بود.
    واقعاًحالتی دگرگون داشتم،نگران ساعت چهار بودم شايد هم دلم ميخواست زودتر ساعت چهار برسد و من بروم!ولی اين بار چه دروغی به مادرم ميگفتم...؟!آه...اصلاًفكرش را نكرده بودم،خودم را به دست تقدير سپرده و دل به دريا زده بودم.بعدازظهرساعت چهار قلبم چون گنجشك در دلم ميطپيد،چگونه خودرا به آنجا كه قرار بود رساندم نميدانم!حالت ديوانه ها را داشتم وقتی به آنجا نزديك شدم اورا در انتظار ديدم.اوه...چقدر خوش قيافه و گيرا بود!به من خنديدو دستم را فشردو گفت:
    _خوب به موقع آمدی.
    دلم ميطپيد،هيچ نمی دانستم چه بگويم به من نگاه ميكرد و لبخند ميزد.به كافه ای كه در همان نزديكی بود رفتيم و يك قهوه خورديم.او گفت:
    _برويم سينما؟فيلم خوبی است.
    _نه!چون بايد زودتر بروم.
    او كه نميدانست من چه رنجی ميكشم!من كه دختری محدود بودم و هيچ كجاتا كنون نرفته بودم.وای كه محدوديت های زياد برای دختران جوان چه مصيبت هايی كه ببار نمی آورد.دخترانی كه از ترس پدرو مادر حتی با دوست دخترشان اجازه ی سينمارفتن را ندارند،حال آنكه من با پسری قرار ملاقات گذاشته بودم اگر آزادی داشتم شايد هرگز سوء استفاده نمی كردم.او گفت:
    _به چه فكرميكنی؟
    _هيچ چيز...
    يك ساعت با هم صحبت كرديم بعد بلند شديم دستم را گرفت ودر خيابانها قدم زديم احساس ميكردم كه در آسمان پرواز ميكنم و در عرش سير ميكنم از گرمای دستهای او لذت ميبردم و دلم نميخواست به خانه برگردم.ولی ناچار بودم.او تا سر خيابان مرا رساندو شماره تلفن خود را به من دادو گفت:
    _هرروز منتظر تلفنت هستم.خيلی از تو خوشم آمده.
    ازاو خداحافظی كردم وبه منزل برگشتم.وقتی وارد منزل محقری كه من ومادرم سالها در آن زندگی ميكرديم شدم ...خدايا چه ديدم!!! اتاق تاريك و سرد بود و مادر زحمت كشم در تب ميسوخت او هزيان ميگفت و مراصدا ميزد.دست به پيشانی تبدارش گذاشتم و گفتم:
    _خدامرگم بدهد چرا تب كردی؟!مگر قرار نبود كه تو اين يك هفته مريضی ات را به سركار نروی؟!
    او چشمان بی فروغ خودرا به صورت من دوخت و گفت:
    _دخترم تو احتياج به كرايه ماشين داری كه فردا به دبيرستان بروی،اگر من يك روز كار نكنم تو دختر عزيزم از درس عقب ميمانی.
    آنوقت دوباره چشمان خود را بست.من تنها بالاسرش نشستم،شروع كردم به فكر كردن ،آنشب برای من شب پر غوغايی بود،از طرفی ناراحتی مريضی مادرم،از طرفی ديگر افكار چند شب گذشته راحتم نميگذاشت باز هم در مغزم می پيچيدو رنجم ميداد،تب مادرم هر آن شديدتر ميشدومن همسايه های خانه را خبر كردم كه به مادرم كمك كنند.
    كه به مادرم كمك كنند.خانه ای كه ما در آن زندگی ميكرديم عبارت بود از يك حياط كوچك و كثيفی كه كف آن نيمه خاك و نيمه ای سنگ های ريز سياه فرش شده بود.سه اتاق كوچك داشت كه با كف حياط يك سان بود.هر اتاقی رطوبت نصف ديوار آنرا فراگرفته بودو چندين نفر كوچك و بزرگ را درخودش جای داده بود،ساكنان آن خانه نفرين شده هم مثل من و مادرم فقير و بيچاره بودند.هميشه تنشان لخت وشكمشان گرسنه بودو برای آنها زمستان يا تابستان فرقی نداشت.خلاصه تا پاسی از شب من گريه ميكردم از اينكه ميديدم شعله اين شمع خاموش ميشودو تند باد حوادث هرلحظه ميل به خاموشی اش داردو اگر خاموش شود زندگی من نيز به تاريكی خواهد گراييد...
    خدای من مادرم را از من مگير من تنها كسی راكه دارم اوست،زندگی من فقط بستگی به وجود و زنده ماندن اودارد؛زجر ميكشيدم سرم را زير پتو فرو برده به آينده نامفهوم خود فكر ميكردم ناله مادرم مرا از اين افكار بيرون آورد.او از من ليوان آبی می طلبيدمن ليوان آب را پركرده به دهنش نزديك ميكردم و سرش را كه چون كوره آهنگران گرم و گداخته بود بلند كرده به دهنش نزديك ميكردم او از خنكی آب احساس لذت عجيبی ميكرد او قدرت اين كار كوچك رانداشت كه ليوان را خودش در دست نگه دارد.او زنی قوی بود بدنش را وقف كار ميكرد بدون اينكه كوچكترين احساس دردو رنج و خستگی كند.ولی حالاغده نصف گردنش را گرفته و از پای انداخته بود.آنشب برای من شب ناراحت كننده ای بود،نميدانم از شدت خستگی كی بيهوش شدم و كی به خواب رفتم!همين قدر يادم هست كه آفتاب تازه تابيده بود كه من از خواب بيدار شدم اولين چيزی كه به مغزم خطور كردمادرم بود.چون جنازه ای بی حركت گوشه ی اتاق افتاده بود،من يكباره قلبم خالی شد.اوه خدايا او مرده بود؟به نزديكش رسيدم سينه ی استخوانيش را ديدم كه خيلی آرام بالا و پايين ميرفت دستم را بلند كردم و به روی سينه اش گذاشتم،قلبش آهسته ميزد بعداز كمی خوردن صبحانه كه تنها نان خالی بود.به كمك يكی از همسايه ها اورا به بيمارستان پهلوی برديم.
    دكتر پس از معاينه رو كرد به من و همسايه گفت:
    _غده ی چركی دارد بايد عمل بشود بيماريش هم خيلی سخت است.
    من از شنيدن عمل مادرم به اندازه ای ناراحت شدم كه بيمارستان دور سرم چرخيد گيج و مبهوت شده بودم از بيمارستان نفرت داشتم دكتر و نرس چون مردگان سفيد پوش از كنارم ميگذشتند.
    بوی اتر و الكل و داروهای مختلف از ديوارهای بيمارستان به مشامم ميرسيد و آزارم ميداد.دكتر و نرسها از كنارم ميگذشتند بدون اينكه به من نگاهی كنندشايد اگر به سيمايم نگاه ميكردند اشكهايم را كه تمام صورتم را خيس كرده بود ميديدند.هوای سالن مرا ديوانه كرده بودو قلبم راميفشرد ناراحتی آن چنان رنجم ميدادكه گفتی بظاهر رنج و دردی جسمی داشتم اما آنچه معالجه و مداوايش مشكل است درد روحی است.
    ای كاش منهم درد جسمی داشتم،داشتم با خودم حرف ميزدم و گريه ميكردم،در عالم خودم بودم كه آقای دكتر شاهرخ مرا صدا زدوگفت:
    _اتاق بيست و هفت تخت نه مادرت را خوابانده اند برو ببينش....
    پيش مادرم رفتم لباسهايش را عوض كرده و لباس سفيد بيمارستان را به تنش كرده بودند.تختخواب سفيد،لباس سفيد،ملافه های سفيدو خلاصه همه چيز رنگ مرگ و نيستی را داشت.مادرم روی تختخواب دراز كشيده بودو تبش هنوز قطع نشده بود.بمحض اينكه صدايم را شنيد دستش را دراز كرد و گونه هايم را نوازش داد،اوه خدايا...چقدر گرم بود من سرم را روی سينه اش گذاشتم و گريه كردم و گفتم:
    _مادر ترا به خدا زودتر خوب شو بيا منزل...
    آهسته گفت:
    _رؤيا جون،تو ديگر بزرگ شده ای بايد مراقب و مواظب خودت باشی.اشرف خانم هم در غياب من از تو مراقبت ميكند،اصلاً ناراحت نباش.تا اشرف خانم هست نگران نيستم.
    اشرف خانم هم می گفت:
    _بله بله اصلاً دلت را پيش رؤيا جون نگذار،خودم تنهايش نخواهم گذاشت.
    و ما پس از چندی از بيمارستان بيرون آمديم و به اتفاق همسايه مان به خانه برگشتيم در بين راه چون بچه های كوچك زار ميزدم و ميگريستم چون حالا ميتوانستم به راحتی گريه كنم و ميديم گاه گاه اشخاص كه از نزديكم رد ميشوند بعضی ها متعجبانه وعده ای ديگر از روی ترحم نگاهم ميكردند.ومن بی توجه به نگاههای استفهام آميز مردم همچنان ميگريستم.وقتی به خانه رسيدم اتاق رنگ ديگری داشت،سردو تهی از محبت،هرگوشه و كنار اتاق بوی مادرم را ميدادو من مانند طفلی به دنبال او از اين طرف به آن طرف ميرفتم و گريه ميكردم ،و از فرط خستگی كمی به خواب رفتم فقط اين را ميدانم كه ساعت پنج بود از خواب برخواستم و چشمانم از بس گريه كرده بودم قرمز و متورم شده بود،امروز اولين روزی بود كه به خسرو فكر نكرده بودم،اما الان دوباره قيافه اش و تمام حركاتش برايم زنده شده و جان گرفته بود الان ميفهميدم كه به او و محبتش احتياج دارم.بلند شدم و رفتم به او تلفن كردم وقتی صدايش را از آنطرف تلفن شنيدم ناگهان برای يك لحظه همه چيز را فراموش كردم،به محض شنيدن صدايش آرامش زايدالوصفی در خود احساس كردم،آه خدايا،اكنون تنهايی مرا به طرف او ميكشاند...وقتی صدايم را شنيد گفت:
    _رؤيا جون تويی؟!من از صبح تا حالا منتظرت بودم چرا تلفن نميكردی؟مثل اينكه ناراحتی چه شده؟آيا ديشب كه دير به منزل رفتی مادرت دعوا كرد؟...
    من بلافاصله گفتم:
    _نه،گوش كن من الان زياد نميتونم صحبت كنم چون از تلفن عمومی صحبت ميكنم،ساعت شش و نيم می بينمت و همه چيز را برايت ميگويم.
    _خيلی خب،كافيه..
    آمدم منزل و بلافاصله بعد از پوشيدن لباسهايم و درست كردن موهايم به جايی كه قرار گذاشته بوديم رفتم،در بين راه فكر ميكردم كه چه چيز باعث شده كه من اين طور به پسری بيگانه پناه بياورم و رنجهايم را برای او بازگو كنم و عقده های دلم را خالی كنم فقط اين تنهايی و بی كسی و نداشتن خواهرو برادر و پدر و اقوام دلسوز مرا اينطور به طرف پسری بيگانه ميكشاند.در اين افكار بودم كه به نزديكی تريا رسيدم وقتی وارد شدم اورا در گوشه ای تاريك ودر انتظار خود ديدم به محض ديدن من بلند شد و دستم را فشردو من در كنارش نشستم و با او صحبت كردم اكنون كمتر احساس تنهايی ميكردم،چقدر خوب است كه انسان يك دوست واقعی داشته باشد تا برايش درد دل كند و دردو رنجهايش را بگويد و حالا دوست واقعی من،خسرو است.من همه چيز را برای او گفتم و حتی برای او گفتم كه دكتر مرض مادرم را سرطان تشخيص داده است و بعداً پرسيدم:
    _مرض خطرناكی است؟
    او دلداريم داد:
    _نه انشاء الله خوب ميشود.
    و بعد گفت:
    _چه بد شد ،چون امشب شب جمعه است و من و دوستم بهرام يك پارتی خوب در منزلش ترتيب داده ايم ،كاش تو هم با من می آمدی،خيلی خوش ميگذشت،بيا برويم شايد آنجا كمتر فكر كنی و ناراحتی ات را فراموش كنی.
    اول خواستم مخالفت كنم چون حوصله ی ميهمانی رانداشتم از شلوغی و سرو صدا بدم می آمد،اما از طرفی وجود او و گرمی سخنانش و از طرفی ديگر تنهايی در خانه مانع از مخالفتم شد.او از من تشكر كردو گفت:
    _دلم ميخواست همه ترا با من ببينند و بفهمند كه من با چه دختر قشنگی دوست هستم .
    به منزل خسرو رفتيم،خانه مجلل و شيكی بود ،صدای موزيك از اتاق بزرگی كه با نور قرمز روشن شده بود به گوش ميرسيد.موزيك آهنگ تانگو ملايمی را مينواخت و پسرها همراه دختران كه تنگ در آغوش يكديگر بودند ميرقصيدند.بهرام به محض ورود به طرف ما آمد.دست خسرو را فشردو گفت:
    _خوشحالم كه آمدی.
    سپس خسرو مرا معرفی كرد او دست مرا فشردو نگاه خريدارانه ای به من كرد و گفت:
    _خسرو،به سليقه ات تبريك می گم.دختر خوشگليه در ضمن به خودتان هم تبريك ميگم شما قشنگترين دختر اين مجلس هستيد.
    من سرخ شدم و تشكر كردم.وارد اتاق شديم و در كنار هم نشستيم ،بعد از نشستن مناظری را ديدم كه تا كنون نديده بودم،مناظری كه مخصوص طبقات بالا بود ومن كه از طبقه پايينتر بودم از آن اطلاعی نداشتم،پسرها و دخترها پشت سر هم مشروب ميخوردندو گيلاسهای آنها پشت سرهم پرو خالی ميشد.قهقهه ی مستانه ای ميزدند و در عالم ديگری بودند،خسرو به من نگاه ميكرد كه اينطور متعجبانه به آنها نگاه ميكردم،خسرو كمرم را ميفشرد و مرا به خود ميچسبانيد،صفحه ی ديگری روی گرام چرخيد و آهنگ ملايمی نواخته شد،خسرو مرا به رقص دعوت كرد ،امامن رقص بلد نبودم ولی او گفت:
    _تانگو رقص ساده ايست،هر كاری من ميكنم تو هم آنرا انجام بده.
    لحظه ای بعد او مرا در آغوش ميفشرد و آهسته ميرقصيديم.در اثنای رقص ناگهان لبهای خود را به برلبان من نزديك كرد،ميخواستم ممانعت كنم ولی او محكم مرا درآغوش گرفته بود.خسرو همچنان مرا به خود ميفشرد و در گوشم نوای عاشقانه ميخواند.او ميگفت:
    _تو زيباترين دختری هستی كه تاكنون ديده ام...
    و همچنان مرتب گردن و گونه و لبهايم را ميبوسيدو من به ناچار چيزی نميگفتم،آهنگ رقص تمام شدو ما هردو به جای خود برگشتيم و او سرش را به سرم چسبانده و همچنان مرتب مرا ميبوسيد و از عشق و علاقه اش حرف ميزد،به من مشروب ميداد من گيج شده بودم به خسرو گفتم:
    _خسرو،حالم خوب نيست!
    او دستم را گرفت و مرا به اتاق طبقه دوم برد،آنگاه مرا برروی تخت خواباندو گفت:
    _سرت خيلی درد ميكنه؟
    من مست و بيهوش بودم و حتی قدرت جواب دادن نداشتم،او دست در جيبش كرد و جعبه ی كوچكی در آوردكه درون آن بسته های كوچك و سفيدی وجود داشت آنگاه يكی از آن بسته های كوچك را باز كردو زير بينی ام قرار داد و گفت:
    _چند نفس عميق بكش...الان حالت خوب ميشه.
    من هم از آنجايی كه اثرات مشروب زودتر از سرم بيرون رود انجام دادم،نميدانم در حدود نيم ساعت كه گذشت من ديگر هيچ چيز نفهميدم...


  5. Top | #5

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    219
    میانگین پست در روز
    0.14
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    895
    تشکر شده 3,769 در 349 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    زمانی بهوش آمدم كه هواكم كم روشن شده بود...وقتی چشمم را باز كردم،متعجبانه در كنارم مرد چاقی را ديدم كه همچنان در خواب بود وقتی به او نگاه كردم ديدم لباس به تن ندارد...!وحشت كردم!!!وقتی چشمم به ملافه های سفيد افتاد لكه های قرمز خون را ديدم ،از ديدن خون وحشتم دو برابر شد....
    مانند فنر از جا جستم،از حركت من مرد چاق بدقواره از خواب پريد و رو كرد به من وگفت:
    _صبح بخير...
    من وحشت زده پرسيدم:
    _تو كی هستی؟
    اودر جوابم خنده ی زشتی كردو گفت:
    _وحشت نكن آهوی وحشی من...
    بی اختيار داد زدم:
    _مرتيكه ی هرزه برو بيرون.
    او خنده ای كرد و گفت:
    _دخترهای خوب كه بداخلاق نميشوند و اينجا خانه ی من است كه در اختيار خسرو و بهرام گذاشته ام ،تو اكنون ميخواهی مرا از خانه ی خودم برانی؟من برای اينكار خسرو بايد انعام خوبی به او بدهم،كه دختر قشنگی مانند تورا به من هديه كرده است.
    من از شنيدن حرفهای مرد ميگريستم و ميلرزيدم و تازه فهميدم كه خسرو چگونه مرا قربانی ارباب خود كرده....آنگاه بلند شده لباسهايم را پوشيدم و از اتاق خارج شدم،به محض خارج شدن از اتاق خسرو را در مقابل خودم ديدم،مانند پلنگی وحشی به او پريده و علت اين نامردی و پستی اورا پرسيدم،او تنها خنده ای كرد گفت:
    _ديدی تورا با چه مرد خوبی آشناكردم؟آقای خانی رييس ماست،بسيار متمول است .هرچه بخواهی در اختيارت ميگذارد،همانگونه كه در اختيار من و كسان ديگر گذاشته است.
    از او پرسيدم:
    _من چندمين قربانی خانی هستم؟دهمين،بيستمين يا هزارمين؟
    اودر جوابم گفت:
    _فكر ميكنم دانستنش برای تو مهم نباشد.
    من جواب دادم:
    _شناختن تو برای من مهم بود ...
    آنوقت بدون خداحافظی براه افتادم از پشت سراو مرا صداكردو گفت:
    _رؤيا هر وقت هرگرفتاری داشتی ميتوانی به من تلفن كنی،من به تو كمك خواهم كرد.
    من در جوابش گفتم:
    -بزرگترين كمك را تو ديشب در حق من كردی،ديگر ميخواهی از اين هم سياه روزترم كنی؟خدا از گناهت نگذره ومن هيچوقت ترا نخواهم بخشيد.
    وقتی ازخانه ی خسرو بيرون آمدم دنيا جلوی چشمهايم سياهی ميرفت،حس ميكردم كه خيلی بدبختم درخيابان اشك ميريختم.بلند بلند با خدای خود رازو نياز ميكردم بدون اينكه توجهی به عابرين داشته باشم.آری حق داشتم چون رؤيای معصوم ديروز و زن آلوده ی كثيف امروز بودم.آخر من تمام ثروتم عفتم بود و آنرا هم بدون تمايل خود از دست داده بودم،آنروز من زن سرگردانی بودم كه يگانه اميد زندگی من در گوشه ی بيمارستان با مرگ دست به گريبان بود و خود من نه خانه ی گرمی داشتم و نه سرپرستی مهربان.وقتی به خانه رسيدم در گوشه ی اتاق سردو تاريك نشستم و اشكم جاری شد.آيا بجز گريه كردن كاری از دستم برمی آمد؟با خدای خود رازو نياز ميكردم؛خدايا چرا بايد يك دختر از سه سالگی دردو فقرو بيچارگی را تحمل كند،آری سه ساله بودم كه پدرم را از دست دادم،مادر رنج كشيده من نقش پدرو نقش همه كس را برای من بازی ميكرد.بعضی از وقتها من از او سؤال ميكردم؛مادر چرا اينقدر ما تنها هستيم او در جوابم ميگفت:
    _عزيزم فقرو نداری يك نوع مرضی است كه باعث ميشود مردم از ما دوری كنند.به راستی كه مادرم زن فهميده ای بود.
    اما حالا ميديدم كه درد گرسنگی فقر و تنگ دستی و بی كسی را ميشود تحمل نمود كما اينكه تاكنون تحمل كرده بودم، اما آنچه در زندگی تحمل ناپذيرو بار سنگينی است بر دوش يك انسان،نداشتن آبرو و حيثيت است.
    اكنون احساس ميكردم هرگز قادر نخواهم بود اين رنج را تحمل كنم،نداشتن عفت و پاكدامنی را.آه....خدايا قدرتی به من بده تا بتوانم اين رنج را نيز مانند رنجهای ديگر تحمل كنم.من مدام گريه ميكردم و با خدای خودم صحبت ميكردم،خداييكه هرگز به دادم نرسيده هرگز دستش را دراز نكرده بود تا مرا از اين دربه دری نجات دهد.اما من باز هم او را صدا ميزدم باز هم از او كمك طلب ميكردم.نميدانم از شدت رنج و اندوه وقلبی شكسته چگونه به خواب رفتم شايد هم از شدت گريه بيهوش شده بودم صبح فردا قرار بود كه مادرم را در بيمارستان عمل كنند،غده اش را خارج نمايند.
    صبح وقتی از خواب بيدار شدم آنقدر سرم سنگين و دهانم تلخ و بدمزه شده بود كه تصورش غير ممكنن بود زبانم مانند چوب شده بود.دلم آشوب شده به هم ميخورد.سرم گيج ميرفت با هر بدبختی بود بلند شدم كمی آب به صورتم زده موهايم را شانه كردم و به طرف بيمارستان رفتم.باز هم در بين راه با خودم فكر ميكردم چگونه پيش مادرم بروم و اورا در آغوش بگيرم و ببوسم من كه آن دختر پاك و معصوم نبودم .آه كه چه خوب زحماتش را قدر دانی كرده بودم و چه خوب مزد رنجهايش را داده بودم،از خودم شرم داشتم.
    آه خدايا،ای كاش من به جای مادرم بودم به جای او درد ميكشيدم به جای او رنج ميبردم چون تمام اين رنجها حق من بود،نه او ....به نزديك بيمارستان رسيده بودم دوباره چند قطره اشكی را كه در گوشه چشمانم جمع شده بود با نوك انگشتانم پاك كردم و نفسی بلند كشيدم.
    وارد بيمارستان شدم بعد از مدتی پشت در اتاق مادرم قلبم به شدت میطپيد،دستگيره را فشرده،بعد از چرخ كوتاهی در باز شد ناگهان چشمم به تخت خالی مادرم افتاد از وحشت فرياد كشيدم،يكباره دست سنگينی را بر روی شانه هايم احساس كردم وقتی سر برگردانيدم دكتر جوانی را ديدم كه روپوش سفيدی را پوشيده و گوشی در گردنش آويزان بود او با تعجب گفت:
    _خانم چكار داشتيد؟!
    من با ناراحتی پاسخ دادم:
    _ يعنی چه؟بيمار تخت شماره 9 مادرم بود اما حالا نيست اورا كجا برده اند اوابروهايش را بالا كشيد و گفت:
    _پس آن خانم مادر شما بود؟
    من با دستپاچگی گفتم:
    _بله،چطور شده؟چه بلايی سرش آمده؟
    گفت:
    _هيچ،دختر خانم چرا اينقدر ناراحتيد؟دختر جوانی مثل شما نبايد اينقدر اعصابش ناراحت باشد.بيمار تخت 9 يك ربع است كه در اتاق عمل است.
    من با تعجب گفتم:
    _اتاق عمل؟!
    _بله.
    _آقای دكتر خوب ميشود؟
    او سرش را تكان داد:
    _انشاء الله،خانم اميدوارم و حالا شما ميتوانيد برويد منزل.
    _نه آقای دكتر من بايد باشم تا مادرم را ببينم.
    _اشكالی ندارد.ميتوانيددر اتاق نزديك اتاق عمل كه در انتهای راهروی دست راست قرار دارد منتظر بمانيد.
    پشت در اتاق منتظر نتيجه ی عمل مادرم بودم الان درست نيم ساعت بود كه من در انتظار بودم دقيقه ای چشم از روی عقربه های سياه ساعت برنميداشتم ثانيه شماری ميكردم و هر لحظه برايم قرنی بود.نميدانم اين نيم ساعت بعداز آن نيم ساعت ديگر باز هم به دنبالش ساعتهای ديگر چگونه می آمدو ميرفت من چون مرغكی سرگردان از اين سر راهرو به آن سرراهرو قدم ميزدم و در دل دعا ميكردم.گاه گاه پرستارها را كه از كنارم ميگذشتندورانداز ميكردم.بعضی از آنها نيز به سكوت و آرامش دعوتم مينمودند.اما كدام سكوت و چه آرامشی؟اكنون سالها بود رنگ آرامش بر زندگيم نقش نبسته بود،روزها بود سكوت از زندگيم گريخته بود،ای كاش آنها ميدانستند كه در دلم چه ميگذشت و چه حالی بودم،دلم ميخواست در آن لحظه من به جای مادرم بودم و اين من بودم كه كارد تيز دكترها جسم مرا پاره پاره ميكردند،ای كاش ميشد اين غم و رنج درونم را چون همان غده سرطانی كه مادرم داشت ميتوانستند از دلم بشكافند و بدور بيندازند اما هزاران افسوس كه چنين دردهايی را عمل و درمانی نيست جز سوختن و ساختن،در اين انديشه ها بودم كه ناگهان در اتاق عمل باز شدو برانكاردی كه جسم بی جان مادرم روی آن قرار داشت پيدا شد،جلو رفتم هنوز دكترها ماسك عمل به چشم داشتنداما روپوش سفيدشان غرق در خون بود و عرق سرد بر پيشانيشان چون دانه های الماس می درخشيد.فقط ملافه سفيدی كه روی مادرم را پوشانيده بود سفيد بود.تا خواستم به مادرم نزديك شوم يكی از دكترها دستم را گرفت و با حركت چشمانش به من حالی كرد كه نبايد به مريض نزديك شوم.من گريه ميكردم آنچنانكه تمام سالن انتظار از صدای گريه من ميلرزيدو شايد هم لرزش خودم بود كه احساسی اين چنين ميكردم آنها برانكارد را از من دور ميكردند با دور شدن برانكارد گويا زندگی و خوشبختی از من آرام آرام ميگريخت و دستهايم را دراز ميكردم تا بلكه نگذارم اين خوشبختی از چنگم به در شود.اما او ميرفت،آنكه مرا به وجود آورده بود از من دور ميشدومن بيچاره درمانده را تنها در اين اجتماع ميگذاشت.آه مادر كاش من جای تو بودم،عزيزم مادر خوبم.....
    مدام از دكترها ميپرسيدم حال مادرم چطوره؟اما آنها فقط نگاهم ميكردند.گويا آنها پاسخی نداشتندكه به سؤالاتم بدهند فقط يكی ازآنها گفت:
    _شما برويد منزل تا فردا جوابتان را خواهم داد.چون الان هيچی نميدانيم و حال شماهم زياد خوب نيست.
    به زور مرا از سالن بيرونم آوردند و به دربان گفتند تا برايم تاكسی بگيرد اما من امتناع ميكردم.گفتم:
    _نه خودم ميروم فردا ساعت هشت خواهم آمد.
    نميدانم چطور به منزل رسيدم آه چه منزلی؟چه اتاقی؟همه جا رنگ غم داشت همه چيز به من دهن كجی ميكردبا صدای بلند گريه ميكردم.
    لحظه ای بعد تمام همسايه ها دورم جمع شدند و مرا دلداری ميدادند.آنشب را به هر جان كندنی بود به صبح رساندم ولی صبح سراز پا نمی شناختم به شوق ديدار مادرم ميشتافتم وقتی كه به بيمارستان رسيدم ،از پرستارها سراغ مادرم را گرفتم آنها مرا به پيش دكتر بخش فرستادند وقتی وارد اتاق دكتر شدم از دكتر سؤال كردم:
    _ مادرم كجاست؟پس چرا در اتاق خودش نيست؟!
    او گفت:
    _شما دخترشان هستيد؟
    _بله...
    مرا روی يك صندلی نشاند و شروع كرد به نصيحت كردن و گفت:
    _مرگ شتری است كه درخانه ی همه ميخوابد هيچ بشری نتوانسته از چنگال مرگ فرار كند.آری ...همانطور كه خوشبختی هم شتری است كه در خانه ی هر كس میآيد.
    امامن گفتم:
    _پس كو؟
    دكتر با تعجب پرسيد:
    _چی كو دخترم؟!
    _شتر خوشبختی ...چرا تاكنون هرگز او از كوچه ما عبور هم نكرده است؟!شايد فقط من لايق رنجم و زاييده غم...
    او خنديد و گفت:
    _نه دخترم تو هنوز خيلی جوانی نبايد به اين زودی ها مأيوس شوی،مادرت همانطور كه ميدانی به مرض وحشتناك سرطان مبتلا بود و متأسفانه نتوانست زياد زنده بماند تا خوشبختی تورا ببيند.
    من ناگاه از روی صندلی بلندشدم و گفتم:
    _آه...پس مادرم مرده؟!آره دكتراو مرده؟نه اين دروغ است....دروغ ...آخه چرا....چرا مادر من بايد بميرد؟كاش من ميمردم.
    گريه ميكردم و سروروی خود را چنگ ميزدم آنقدر فرياد كشيدم كه آخر باز هم مجبور شدند مرا از بيمارستان خارج كنند.
    به منزل رسيدم،چه منزلی؟چه رختخوابی؟كدام خواب؟كدام غذا؟كدام پول؟آه خدايا چه كنم؟به فريادم برس...بعداز چند روز گريه زاری يكی از همسايه ها كه از وضعم با خبر بود گفت:
    _بيا تورا به منزل مهندسی ببرم تا آنجا كار كنی و پول برای زنگی در آوری.
    من هم از آنجايی كه ديگر جا و پناهی نداشتم قبول كردم و در آنجا مشغول كار شدم.
    وقتی خانم اسمم را پرسيد،گفتم؛رؤيا.او گفت:
    _من اسم تورا از اين به بعد كبری صدا ميكنم چون قبلاً كلفتی داشتم به همين نام اما الان يك ماه است با يك راننده ازدواج كرده و از نزد ما رفته است.
    حالا ديگر همه چيز عوض ميشد،حتی اسمی كه مادرم با هزار اميد برايم انتخاب كرده بود.خدا ميداند زمانی كه مرا در شكم داشت چه شبها و چه روزها فكر كرده بود تا اسمی برازنده برايم انتخاب كند.حالا ديگر من رؤيای مادرم نبودم بلكه كلفتی بودم به نام كبری كه برای آقای مهندس خانمش زری خانم كار ميكردم،اگر چه تمام وسايل منزل آنها شيك و گرانقيمت بود اما از درو ديوار خانه كثافت ميباريد.يك هفته تمام جان كندم تا توانستم كمی به زندگی آنها رونق دهم .
    كار خانم فقط اين بود كه صبح ها تا ساعت يازده بخوابد و عصرها به سلمانی برود و شب در كلوب قمار بازی كندو گاهی آقا نيز ميرفت و وقتی دير وقت از شركت می آمد در منزل ميماند.يك ماهی ماندم در آنجا می گذشت كه يك روز جمعه كه خانم به كلوب رفته بود،آقا به منزل آمد،مشروب زيادی خورده بود به طوری كه بوی گند مشروب مشامم را آزار ميداد.وقتی به اتاق رفت مرا صدا زدو گفت:
    _كبری از يخچال آن شيشه ويسكی را برايم بياور...
    وقتی شيشه را ميبردم ،فكر ميكردم چه پولهايی كه به پای اين شيشه ها ريخته ميشودو بر شكم اين خوكها می ريزد.وقتی شيشه را به دستش دادم گفت:
    _بيا تو هم گلويی تر كن...
    _مرسی من نمی خورم.
    ولی او اسرار ميكرد و نگاههای شهوت انگيزی به من ميكرد.من باز هم امتنا كردم،اما او يك مرتبه به من حمله كردو مرا در آغوش كشيدو با حرص ميبوسيدم.من از ترس و وحشت با او ميجنگيدم.وقتی محكم مرا فشار ميداد ناگهان تعادلش را از دست دادو محكم از روی تخت به زمين افتاد.و سرش به پايه ی تخت خورد...اين بار چون خوك تير خورده فرياد زد:
    _ای دختر پست هرزه ی كثيف،اين بود پاداش زحمت من و زنم؟حالا دزدی ميكنی؟پدرت را در می آورم...
    مرتب داد ميكشيد ومرا دزد خطاب ميكرد.همسايه ها همه جمع شده بودند،دستم را گرفت و در منزل را باز كرد و گفت:
    _تورا به خدا ميبينيد چه دوره زمانه ای شده؟! آدم كلفت ميگيرد هزار خوبی و محبت ميكند،اين نمك نشناسها دست ميكنند توی جيب آدم و دزدی ميكنند.وقتی هم آدم مچشان را ميگيرد،گريه و مادر مردگی ميكنند.تازه ميگويند كه دروغ ميگويم.گمشو دختر كثيف...
    همسايه ها مرا به هم نشان ميدادند او هم اينطور از من انتقام گرفت اما خدايا كسی نبود كه به اين مرد بگويد؛دزد كی بود،آقای مهندس يا من؟او دزد بود كه ميخواست گوهر عصمتم را از چنگم به در آورد،او دزد بود مانند هزاران دزدهای هرزه اين اجتماع كثيف،نه من! سرم را پايين انداختم و توی خيابان سرگردان بودم.

    به نظر ميرسه چندان از اين رمان خوشتون نيومده....
    بچه ها اگه دوست نداريد ادامه ندم...!!!


  6. Top | #6

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    219
    میانگین پست در روز
    0.14
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    895
    تشکر شده 3,769 در 349 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    شب بود در يكی از خيابانها نور چراغ ماشين جيپ توی چشمم افتاد،تا به خودم آمدم يك پليس از آن پياده شد،دستم را گرفت و كشان كشان به طرف ماشين برد.وقتی مرا به داخل ماشين انداخت زنی ديگر آنجا نشسته بود كه حال و روزی بهتر از من نداشت.او هم گريه ميكرد و هی ميگفت:
    _تورا به خدا رهايم كنيد.اگر امشب مرا به زندان ببريد بچه های بيگناه من گرسنه خواهند خوابيد،من كودكی كوچك دارم كه او هنوز شير ميخورد.شوهرم در تصادف ماشين مرده مجبورم برای سير كردن شكم طفلم كار كنم ...
    ناگاه چشمم به سينه اش افتاد كه قطره های سفيد شير از پيراهنش بيرون ميزد.من تا به حال خيال ميكردم كه تنها منم كه در اين اجتماع آواره و سرگردانم!اما حالا ميديم كه امثال من نيز فراوانند.او گريه ميكردو از سينه اش شير كه غذای حيات بچه اش بود و از چشمانش اشك كه آب غم بود ميچيكيد.من هم گريه ميكردم وفرياد ميكشيدم .آن مرد دوباره سرش را برگردانيد و گفت:
    _خفه شويد سگهای كثيف ولگرد.
    آه اوراست ميگفت،ما حكم سگهای ولگرد را داشتيم در خيابانها رها بوديم و به جرم هرزگی اين گونه بازداشتمان ميكردند.آن مرد وقتی چشمش به سينه زن افتاد كه شير از آن ميچكيد.سرش را پايين انداخت و گفت:
    _تو پياده شو!
    زن با گوشه ی چادرش اشك چشم خود را پاك كردو از ماشين پياده شد.ماشين دوباره به راه افتاد.بعد از گذشتن از چند خيابان مرا در جلوی يك در بزرگ كه در روی درش اين جمله به چشم ميخورد"زندان موقت زنان" از ماشين پياده كردند و داخل بردند.وقتی از راهرو دراز گذشتيم آنگاه مأموران زندان مرا كاملاً بازرسی بدنی كرد.همينكه بازرسی به پايان رسيد مرا به زندان زنان فرستادند،خدايا من كجا زندان زنان كجا؟!آيا اين است سرنوشت؟آيا اين است دست تقدير؟هر چند زياد فرقی برای من نداشت،زندگی من همه اش در حكم زندان بود.منتها اكنون زندانی كه با ميله های آهنی حصار شده بود.و آن چيزی كه هيچ وقت به فكرم خطور نميكرد زندانی شدنم بود.و حالا خود را در اين زندان سردو بی روح ميديدم.مرا داخل اتاقی بردند كه شش متر طول و چهار متر عرض و دو پنجره داشت.
    در كنار ديوار يك بخاری قديمی ديده ميشد.اما تختی كه آنها را چون تخت خوابی برای زندانيان اتاق گذارده بودند دو ثلث مساحت اتاق را اشغال كرده بود در اين اتاق چهارده زن زندانی بودند.دو نفر از زنان زندانی طولانی كشيده بودند . يكی از آنها مرتب ميخنديد،خل وضع و كم عقل بودو ديگری ميگفت؛مبتلا به مرض كم خوابی است.اما بقيه آنها دم پنجره نشسته با هم صحبت ميكردند.وقتی صحبتهای آنهارا گوش دادم ديدم تمام اين زنها علت زندانی خودرا مردها ميدانند.ميگفتند؛مردها چون مگسهايی هستندكه هرجا شيرينی است به طرف آن ميشتابند.اگر وجدان يا وظيفه به آنها امر كند كه كاری را انجام دهند در آن كار تعلل و تسامح ميكنندولی اگر قضيه مربوط به زن باشد آنها خواب و خوراك خود را ترك گفته به سوی آن زن ميشتابند.تا با حرفهای فريب دهنده ی خود وی را به پرتگاه بدنامی بكشانند.
    يكی از زنهای زندانی در گوشه ای نشسته گريه ميكردو يكی ديگر كه زن جوان و زيبايی بود با صدای بلند فرياد برآورد:
    _افسوس خوردن يا گريه كردن فايده ای ندارد.تقدير چنين خواسته و تقدير برای فقرا و بينوايان جز زندان و گرسنگی و بيچارگی چيزی ديگری خواستار نيست.
    و يكی ديگر كه زن سفيد چهره و مو خرمايی بود در گوشه ديگر نشسته بود بلوز ميبافت و مرتب ميگفت:
    _امشب بايد بلوز تمام شود،چون فردا پرويز به ملاقات من خواهد آمد.من اين بلوز قشنگ را برای او ميبافم.
    من از شنيدن اين حرفها داشتم ديوانه ميشدم و در اضطراب كشنده ودرد آلودی به سر ميبردم.گويا از خودم بيگانه بودم.راستی چه بهتر كه از خودم بيگانه باشم تا ندانم كه هستم ،چه بودم و چه بايد باشم! فقط خود را در يك چهار ديواری غم انگيز ميديدم.مثل يك دنيای كوچك دنيايی پراز غم و اندوه،دنيايی پراز ريا و تزوير،ولی پس از مدتی اين دنيا مفهوم زندان را برايم پيدا كرد.برای يك لحظه فكر كردم راستی مگر من چه كرده ام؟آه...فقط يك بدشانسی مرا به عنوان يك زن ولگرد به زندانی كشيده،گناه من فقط يك تصادف بود به خودم فكر ميكردم به اين دستگاه عدالت به اينهمه مردم خائن و بوقلمون صفت.آه !خداوندا چرا بايد اينهمه عذاب و اندوه را تحمل كنم؟مگر قلب من چه مقدار رنج و اندوه را ميتواند در خود جای دهد.از اول زندگيم از وقتی كه چشمم راگشودم دنيا برای من صحنه هايی از مبارزه با بدبختيها و اندوههای بی پايان بوده،نميتوانم درك كنم آخر چرا من بايد پدرم را از دست بدهم تا بی سرپرست باشم و چرا اكنون بی آنكه گناهی مرتكب باشم.در زندان به عنوان يك زن هر جايی زندانی شوم؟! ای كاش آنقدر قدرت و توانايی داشتم كه پشت پا به همه چيز ميزدم و خود را از اين اسارت اجباری و كشنده رهايی ميبخشيدم.از اين گودال فسادو تباهی و از اين لجن زار خودرا به فراموشی ابدی می سپردم.آه...خداوندا زودتر مرا از اين شكنجه عذاب روح آزاد كن.من اين زندگی را نميخواهم من مرگ را به اين روز و روشنی و سكوت شب و سال و ماههای آن،بهارو گلهای آن،پاييزو خزان آن و همه و همه ی زيبايی ها و لذات دنيا كه هرگز برای من مفهوم و واقعيت نداشته اند،ترجيح ميدهم ميخواهم بميرم.ميخواهم خروارها خاك بر پيكر نحيف و درمانده ام فرو بريزدتا هيچ نفهمم هيچ احساس نكنم و هيچكس را نبينم شايد واقعاً دنيايی ديگر برای ما درماندگان،برای ما مظلومان كه در سرنوشت دردآلود و غم انگيز خود دخالتی نداشته ايم وجود داشته باشد.شايد واقعاً روز رستاخيزی هست و پاداش و كيفری .پس من بايد خوشحال باشم چون اين روزها و شبهای دردناك اين زندگانی سراپا عذاب جای خود را به دنيايی از صفاو صداقت ،لذت واقعی محبت و عشق خواهد سپرد،چون من گناهی نداشته ام،من هرگز از راه صواب خطا نرفته ام اين فرازو نشيب وحشتناك زندگی بود كه مرا به اين چنين روزهای غم انگيزی افكندو مرا با اين همه بلاء و بدبختی مبتلا ساخت قلبم از اندوه و رنج و خشمم مالامال بود.پلكهايم سنگينی ميكرد گويا مرگ در چند قدمی من بودميخواستم دستم را دراز كنم و به او چنگ بزنم ولی نه من هنوز زنده بودم ديوارهای پر از اندوه زندان و كف مرطوب آن چراغ كم نوری كه سوسو ميزد همه و همه نمونه ای از حيات و زندگانی بود.نفهميدم چه شد وقتی به خود آمدم كه صبح شده بود.چشمهايم را گشودم و چشمم به ديوار افتاد با خطهای درهم برهمی كه روی آن يادگاری نوشته شده بود،ناگهان در اين موقع در زندان باز شد و مرا بيرون بردندولی اين رهايی هم برای من فايده ای نداشت من جايی را نداشتم تا بروم كسی نبود تا پشتيبان من باشد خسرو را به ياد آوردم هر چند او نمونه ی بارزی از جنس افراد فريبكارو پستی بود كه پر از كثافت و آلودگی بود.ولی فقط به او بود كه ميتوانستم پناه ببرم.
    به او تلفن كردم،اتفاقاً خودش گوشی را برداشت گفتم كه ميخواهم به منزلش بروم ،خوشحال شد و باكمال مسرت مرا به منزلش دعوت كرد،چه ميتوانستم بكنم؟به كجا ميتوانستم بروم؟بی اختيار به منزل خسرو رفتم صدای خنده و موسيقی در اطراف خانه به گوش ميرسيد.خودش در را باز كرد.وقتی مرا ديد با خوشحالی دستش را زير بازويم انداخت و مرا به داخل خانه كشاندو گفت:
    _بيا...راستی چند نفری ميهمان دارم .
    و من به صورت او نگاه ميكردم،قلبم مالامال از كينه و نفرت بود.بوی الكل كه از دهان او به مشامم ميرسيد ناراحتم ميكرد.
    خسرو مرا به نزد مهمانهای خود برد،آه !وحشتناك است چطور ميتوانستم قبول كنم اين دخترهای نازنين اين پسرهای جوان كه هزاران آرزو در دل دارند در اين خانه ی فسق و فجور رفت و آمد كنند و با اين مرد پست آشنايی داشته باشند.در گوشه ی سالن دختری ايستاده بود كه نيمه لخت بود ساقهای كشيده و سينه های برجسته وگردن بلورين او در زير نور قرمز رنگ درخشندگی و زيبايی وسوسه انگيزی به خود گرفته بودو با كمال بی شرمی كارهای ناشايستی از او سرميزد!تعجب كردم،با خود گفتم:
    _آخر دختر به اين زيبايی كه ميتواند آينده ی درخشان و زندگی سعادت آميزی داشته باشد،چرا بايد اينطور گمراه و آلوده باشد.
    خسرو مشغول معرفی كردن من به مهمانها بود و من فقط بی اراده بی آنكه يارای صحبت يا خنديدن داشته باشم با آنها دست ميدادم.بعد خسرو گفت:
    _رؤيای عزيز تو خيلی خسته ای بهتر است كمی بنشينی گيلاسی با ما بزنی.
    بعد مرا به يك مرد تقريباً مسن كه دور از همه روی مبلی نزديك در نشسته بود معرفی كرد.صدای گرمی داشت از ميان دودهای سيگار كه در اطراف او صعود ميكردند ميتوانستم يك مرد مهربان و صميمی را مجسم كنم ولی به علت تاريكی اين قسمت از اتاق نميتوانستم درست اورا ببينم ناگهان احساس كردم دلم ميخواهد با اين مرد صحبت كنم و درد دل نمايم بی اختيار وقتی به او دست ميدادم گفتم:
    _خوش وقتم...
    واو هم گفت:
    _منهم خوشحالم گويا شما هم تازه وارد هستيد؟
    _آه...بله ،بله...تازه الان به اينجا آمدم.
    خسرو رفته بود و من در كنار آن مرد روی كاناپه نشستم،نميدانم چرا از او خوشم آمده بود،بی آنكه درست بشناسمش يا حتی درست اورا ببينم!بعد از كمی سكوت گفت:
    _خب رؤيا خانم شما از دوستهای نزديك خسرو هستيد؟
    من به تندی و با نفرت گفتم:
    _نخير...من هيچ دوستی با او ندارم،حيف نيست آدم با چنين جانوری دوستی بكند؟شما چطور؟
    _با او دوست نيستم اما با هم آشنا هستيم.دوست داريد ماجرای آشنايی خودرا با او تعريف كنم؟
    _بله.
    _من چند سال پيش شغل آبرومند و يك زندگی تميزو آسوده داشتم،كه همسرم و دخترم با مهربانيها و محبت هايشان شيرينی اين زندگی را برايم دو چندان ميساختند.روزها كار ميكردم و شبها پس از يك خستگی جسمی به آغوش خانواده ی خود پناه ميبردم.در آنزمان من مرد خوشبختی بودم.كوچكترين گله و شكايتی از زندگی نداشتم.دخترم در كلاس نهم يكی از دبيرستانها تحصيل ميكردو همسرم زن مهربان و خانه داری بود.آنها را مثل دو چشم خود عزيز ميداشتم و دوستشان داشتم.تا اينكه يك روز وقتی به خانه بازگشتم ديدم همسرم باچهره ی رنگ پريده و چشمهای وحشتزده خودش را به آغوشم انداخت و گفت:
    _آه،فرهاد دختر عزيزمان شيرين تصادف كرده .وقتی از مدرسه به خانه برميگشت با يك اتومبيل تصادف كرده...
    تنم به لرزه افتاد:
    _چه ميگويی؟يعنی چه؟شيرين من تصادف كرده؟حالا كجاست؟
    واو در حالی كه گريه ميكرد گفت:
    _در بيمارستان،من آنجا رفتم ولی اجازه ندادند اورا ببينم.
    وحشتزده اورا به كناری زدم و گفتم:
    _كدام بيمارستان؟زود باش بگو،وای خدايا دختر قشنگم،دختر نازنينم،چه آرزوها كه برای او داشتم!
    همسرم بيشتر از من ناراحت بود.نخواستم با خشم و ناراحتی خود بيشتر اورا عذاب بدهم،با آرامشی كه برای خودم نيز تعجب آور بود به او گفتم:
    _عزيزم،اين حالت بهت زدگی تو مرا عصبانی ميكند.بيا برويم پيش دخترمان،آنقدر مينشينيم و انتظار ميكشيم تا از دخترمان خبر بگيريم.
    بالاخره رفتيم بيمارستان،در سالن انتظار بوديم كه مردی وارد شد.حركات او طوری بود كه جلب نظر ميكرد.از او خيلی بدم آمد.نميدانم چرا با حركات و دستورهای بی ادبانه ای كه به پرستارها ميداد بر عصبانيت من می افزود،آمد نزد ما نشست،عجيب بود كه او هم متوجه من بودو نگاهم ميكرد! بعد از مدتی متوجه شدم با مهربانی با من صحبت ميكند!خيلی تعجب كردم ،از يك چنين آدمی كه با اين سرعت عوض شد! مثل اينكه مرد چند لحظه پيش نبود.گفت:
    _يكی از فاميلهای ما هم اتاقی دختر شماست،من حدس زدم كه بايد پدر آن دختر خوشگل شما باشيد.
    گفتم:
    _آه ،بله حالا كجاست؟
    در همين موقع دكتر مرا به اتاق احضار كرد.پشت سر دكتر وارد اتاق شدم.ناگهان به جای شيرين چشمم به زن بی اندازه زيبايی افتاد كه چشمهايش را با حالت مستی بر روی هم گذاشته بود و لبهای خوش فرم و هوس انگيزش ديوانه كننده بود!آه خدايا چقدر زيبا بود،گويا شيرين را به كلی فراموش كرده بودم.محو زيبايی او بودم چه موهايی داشت مثل يك خروار طلا در اطراف شانه های سپيدش ميدرخشيدو صورت ماتش حكايت از ناخوشی او ميكرد.يك دستش را بسته بودند.بالاخره دكتر متوجه من شدو گفت:
    _آقا،دخترتان حالش خيلی خوب است.
    تازه متوجه شدم كه برای چه و به چه منظور به اين اتاق آمده ام.شيرين من سالم بود و مثل هميشه زيبا و مثل غنچه های بهاری با حالت معصومی به خواب رفته بود.به من گفتند؛كه با او حرف نزنم.ولی بی اغراق چشم از صورت آن زن نميتوانستم بردارم و غنچه های هوس آرزوهايم كه رو به پژمردگی بود حيات يافته و دوباره زنده شده بود.ناگهان در همان حال كه محو زيبايی او بودم چشمهايش را از هم گشودو حركت لطيفی به اندامش داد.آه،داشتم ديوانه ميشدم.وقتی در دريای چشمان عميق و خمار او غرق شدم،فهميدم كه واقعاً زيباست،چشمهای او به نظرم خيلی درشت آمد.درست مثل گردابی كه مرادر خود ميكشيدو من يارای مقاومت نداشتم.گويا شيفتگی مرا ديده و فهميده بود.چنانكه لبهای نمكينش به خنده ی دلپذيری گشوده شدو يك رديف دندانهای سپيدو زيبايش صد چندان به زيبايی او افزودوبا نگاه مستی مرا ورانداز كرد.بی اختيار سلام كردم.گفت:
    _سلام،شما كه هستيد؟
    اشاره به شيرين كردم و گفتم:
    _پدر اين دختر هستم.دخترم تصادف كرده.
    ناگهان حالت محبت و عذرخواهی رادر رفتارش حدس زدم.گفت:
    _وای خدايا،اين دختر قشنگ كه با ماشين من تصادف كرده دختر شماست؟!چه دختر نازنينی حيف خيلی خيلی متأسفم.
    من نميدانستم چه بگويم،شايد اگر هر كس ديگری به جز آن زن طناز اينهمه ناراحتی برای من فراهم ميكردو دخترم را مجروح ميساخت،مثل ديوانه ها خفه اش ميكردم!اما در مقابل او و حرفهای شيرين و سنجيده اش مثل مجسمه فقط ايستاده بودم گفتم:
    _خواهش ميكنم،مهم نيست!يك تصادف بوده،مثل اينكه خود شماهم زخمی شده ايد؟
    _بله،دستم كمی آسيب ديده،خب آقای عزيز خيلی دلم ميخواهد شما را بيشتر ببينم و اين ناراحتی را كه برای دخترتان و خودتان فراهم كرده ام جبران كنم.
    شماره تلفن و آدرس منزلش را به من داد.از اتاق خارج شدم،همسرم با نگاه نگرانی چشم به من دوخته بود،به نظرم همسرم خيلی پير آمد.
    ویرایش توسط * sARa_elf* : 1390,01,09 در ساعت ساعت : 22:31


  7. Top | #7

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    219
    میانگین پست در روز
    0.14
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    895
    تشکر شده 3,769 در 349 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    خيلی داره به من بر ميخوره
    نسبت به رمانهای ديگه اصلاً از اين رمان استقبال نشده
    فكر كنم ديگه ادامه ندم بهتر باشه...!!!!




    آنروز گذشت،زيبايی آنزن مرا ديوانه كرده بود.زندگی مفهوم تازه ای برايم پيدا كرده بود،ديگر آرامش خانه برايم خسته كننده بود.از محبتهای همسرم دلزده شده بودم و احساس ميكردم احتياج به تنوع دارم.شيرين يك ماه بود كه در بيمارستان به سر ميبرد.چندين بار خواستم به منزل آن زن كه نامش افسون بود تلفن كنم ولی وجدانم راضی نمی شد.بالاخره نتوانستم بيش از اين مقاومت كنم.به او تلفن زدم ،خودش گوشی را برداشت.گفتم:
    _فرهاد هستم با خان افسون كار دارم.
    _سلام،خودم هستم.حال شما چطور است؟من انتظار داشتم زودتر از اين تلفن بزنيد.خوب تشريف می آوريد منزل ما؟
    بدون فكر بی اراده گفتم:
    _بله خيلی دلم ميخواست.
    به سرعت به طرف منزل او روان شدم.هزاران فكر در مغزم بود همه بر ضد هم مبارزه ميكردند،داشتم ديوانه ميشدم،دلم ميخواست پر در بياورم و به منزل افسون برسم.بالاخره رسيدم.خودش در را باز كرد.چقدر افسونگر بود!چه زيبايی عجيبی داشت!لباس حريرسبز رنگ بر پيكر سفيدو طنازش ميلغزيدو موجی از هوس در دلم ميريخت.دستم را گرفت و با محبت تمام با خود به اتاق پذيرايی بردو گفت:
    _چه ميل داريد برايتان بياورم؟
    _فقط يك فنجان چای...
    و او زنگ زدو پس از مدتی خدمتكار با يك سينی كه دو فنجان چای در آن بود آمد.افسون طوری به آن مرد نگاه ميكرد مثل اينكه قصد داشته باشد آن بيچاره قالب تهی كند.پسرك كاملاً معلوم بود ديوانه ی آن زن طناز است.با يك اشاره ی افسون اتاق را ترك كرد.
    افسون با لوندی يك پايش را روی پای ديگرش افكند.نگاه من بر ساقهاو رانهايش بودكه قسمتی از آن كاملاًعريان بود و نميتوانستم چشم از آن برگيرم.گفت:
    _به چه چيز نگاه ميكنيد؟
    گفتم:
    _به زيبايی افسون كننده ای كه داريد.چقدر دلم ميخواست كه اين ساقهای قشنگ را...
    دستش را با محبت به روی دستم گذاشت و گفت:
    _ همه چيز درست ميشود.
    آنروز گذشت ديگر كاملاً عوض شده بودم.دلم ميخواست از خانه فرار كنم!آنقدر كه در فكر افسون بودم در فكر دخترم كه هنوز در بيمارستان به سر ميبرد نبودم.ملاقاتهای ما تكرار ميشد و من در اين مدت پی بردم كه افسون با اشخاص نابابی معاشرت داردو نسبت به من خيلی بی اعتنا شده بود.داشتم ديوانه ميشدم ،يك روز كه در منزلش بودم گفت:
    _فرهاد بگو ببينم مرادوست داری؟
    _بله!اين چه حرفی است؟!ميدونی كه خيلی دوستت دارم.
    _پس يك خواهش از تودارم كه دلم ميخواهد قبول كنی.
    _چه خواهشی؟
    _چندان مهم نيست!تو بايد چند بسته را خودت شخصاً ببری به آدرسی كه ميدهم تحويل دهی.
    _بسيار خوب،اينكه چيزی نيست!
    بوسه ای از صورتم برداشت و گفت:
    _ميدانستم تو خوبی ...!
    در اين موقع ناگهان تمام بدنم شروع به لرزيدن كرد حالم داشت دگرگون ميشد،افسون گيلاس شرابی را به دستم داد و پس از مدتی دستهای افسون گردنم را نوازش ميداد.لذت عجيبی كه هر دفعه منزل افسون بودم به من دست ميداد،سراپای وجودم را فراگرفته بود.بسته ها را گرفتم و به منزل شخص مورد نظر بردم.
    يك پيرزن كه قيافه ی وحشتناكی داشت در منزل را باز كرد.اسم شخص مورد نظر را به او گفتم،بدون اينكه حرف بزند مرا به داخل منزل كشيد ودر را بست .پيرزن رفت و پس از مدتی مرد قوی و درشت اندامی آمد.گفتم:
    _شما آقای....هستيد؟
    _بله،شما را افسون فرستاده؟
    _بله،اين بسته ها مال شماست.
    در اين موقع صدای يك زن و يك مرد كه با هم دعوا ميكردند به گوشم خوردو ناگهان زنی كه تا اندازه ی زيادی عريان بود از اتاق بيرون افتاد و مرد غول پيكری از اتاق بيرون آمدو گفت:
    _عفريته حالا ديگر به كارهای من دخالت ميكنی و اسم پليس را می آوری؟بايد تورا بكشم..!!!
    مردی كه بسته ها را به او داده بودم با سر اشاره ای به او كرد و گفت:
    _ولش كن در عوض اين بسته ها را افسون برايمان داده،معلوم است كه حماقت ما را بخشيده و دوباره به ما كار داده است.
    ديوانه شدم،يعنی چه؟! به سرعت از خانه خارج شدم و به منزل افسون رفتم و با عصبانيت دستم را روی زنگ گذاشتم و فشار دادم.خدمتكار در را باز كرد.با خشم گفتم:
    _خانم خانه است؟
    _بله،بفرماييد.
    پس از مدتی افسون آمد و گفت:
    _عزيزم بسته ها را دادی؟
    _بله و ای كاش هرگز اين كار را نميكردم.
    با تفكر گفت:
    _برای چه؟! مگر چه شده؟!
    _هيچ،تو زن پستی هستی،از عشق و علاقه ی من می خواهی سوء استفاده كنی.تو پستی من به پليس خبر ميدهم تو جانی هستی.دختران معصوم و اين جوانهای پاك را آلوده ميكنی تا چند تومان پول بيشتر بدست آوری تو يك جانوری يك آدمكش به تمام معنا و يك نمونه افتضاحی از جنس بشريت هستی از تو متنفرم.چقدر احمقم كه به تو علاقه مند شدم.
    من داشتم از عصبانيت قالب تهی ميكردم و او با خونسردی و لبخند مرموزی به حرفهای من گوش ميداد.پس از مدتی گفت:
    _خب پس فهميدی؟دير يا زود بايد ميفهميدی...ولی تو خودت مانند يك سگ به پای من می افتی واز رفتارت عذر خواهی ميكنی،چون به من محتاجی!
    با خنده ی ديوانه واری گفتم:
    _هه هه ...كور خوندی،درست است كه تو زن زيبايی هستی و زيبايی تو مرا شيفته كرده،اما عشق واقعی من به تو به خاطر محبتها و روح پاك و ساده ای بود كه در تو می جستم.نه برای چشم و ابروی قشنگت،من فقط از تو خوشم می آيدو كوچكترين علاقه ای به تو ندارم.هم اكنون هم ميروم به پليس خبر بدهم تا بدانی كه دروغ نميگويم.
    با خونسردی گفت:
    _تو هرگز اينكار را نمی كنی!چون خودت يك معتاد هستی...
    اينبار خنده ی من واقعاً از ته قلب بود.آخر اگر من معتاد بودم،خودم نميدانستم ولی او ميدانست؟!گفتم:
    _به به معلوم است مخترع خوبی هم هستی...!
    _مخترع نيستم فقط زرنگم .
    حرفهای او جدی بود ولی من همه را حمل بر زرنگی او ميكردم. به حرفش ادامه داد و گفت:
    _چند دقيقه پيش يادت می آيد؟كه داشتی ميلرزيدی و تا من گيلاس شراب را به تو دادم آرام شدی؟
    _بله،ولی اين چه ارتباطی به معتاد بودن من دارد؟!من از هيجان و عشقی كه به تو داشتم ميلرزيدم.
    اين بار نوبت او بودكه بخندد:
    _نه عزيزم تو هروئينی شده ای بدون اينكه بفهمی.
    با ناراحتی فرياد كشيدم:
    _نه ممكن نيست،چقدر تو بی شرمی؟!چقدر بدبختم...
    هر بار كه كمی دير به منزل اين زن ميرسيدم ديوانه ميشدم لرزه تمام وجودم را ميگرفت فكر ميكردم به خاطر عشق و علاقه ايست كه به او دارم واين جذابيت بيش از حد اوست كه مرا به طرف خود ميكشاند! اما معلوم شد.نه!من برای هروئين به آنجا ميرفتم.برای يك لذت آنی و زود گذر.اعصابم متشنج بود،او مرا اسير خود كرده بود چه ميتوانستم بكنم؟
    زندگيم را از هم پاشيدم به خاطر هيچ و پوچ،دختر عزيزم هنوز توی بيمارستان بود.همسرم روز و شب كسی كه شوهرش را به اين روز انداخته بود نفرين می كرد.مثل ديوانه ها از خانه اين زن عفريته كه روزگاری برای من مظهر عشق جاودانی و زيبايی افسون كننده بود فرار كردم.بی هدف به راه افتادم من می بايد هروئين را ترك ميكردم،بله اينطور فكر می كردم اما نشد.نه معالجه،نه علاقه به خانواده وسرنوشت و شخصيت هيچكدام قادر نبودند مرا از اين گرد لعنتی و خانمانسوز رهايی بخشند.
    پس از مدتی دخترم هم كه يك ماه بيشتر نبود از بيمارستان مرخص شده بود به وسيله ی خسرو معتاد شد.دختر نازنينم اسير هوس و انحراف من و فدای من شد.چه آرزوهايی داشت.هميشه نمره هايش بيست بود.ميخواست وكيل بشود.ميگفت:
    _من بايد از ظلم در حق مردم جلوگيری كنم.
    آنوقتها حرفهای او به نظرم شيرين و لذت بخش بود.اما اكنون از ياد آوری آن احساس رنج و اندوه ميكنم و قلبم مالامال از غصه ميشود.همسرم مرا ترك كردو من مجبور شدم به اين زن پناه ببرم.خلاصه خانمانسوز شدم.بله رؤيا خانم سرگذشت من اين بود.آن دختر خوشگل را كه مثل دخترهای ولگرد مشغول دلبری از مردهای لجن و كثيف است ببين،او دختر من است!شيرين من كه ميخواست وكيل بشودو من اورا به اين روز انداختم،آرزوهای اورا قبل از اينكه شكوفا بشود و رشد كند و قوت بگيرد،كشتم و اورا به اين لجن زار افكندم.از سرگذشت اين مرد غمگين شدم قلبم از اندوه پربود.وادامه داد:
    _نگذار فريبكاران تورا هم فريب بدهندواين مارهای خوش خط و خال ترا هم منحرف كنند،آنها تورا نيز به اين راه كه عاقبتش جز نيستی و نابودی و فضاحت چيز ديگری نيست بكشانند.
    حرفهايش همچنان در گوشم بود.فكر ميكردم كه اتفاقاً خودم هم از زمانی كه به خسرو پناه آورده بودم در اين چاه افتاده ام.اما باتمام اين ها خسرو با من خيلی مهربان بود.ومن نيز كسی و جايی به جز خانه ی خسرو و شخص خودش را نداشتم.


  8. Top | #8

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    219
    میانگین پست در روز
    0.14
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    895
    تشکر شده 3,769 در 349 پست
    اندازه فونت

    Smile حقيقت رؤيا

    بدون اينكه بخواهم چند ماهی با خسرو زندگی كردم و خدا ميداند كه در عرض اين چند ماه چه كثافتكاريها و چه جنايتهايی را كه نديدم!آه كه از يادآوری آن شرم دارم و وحشت ميكنم و چه اعمال پليدی كه من شاهد آن نبودم.
    خداوندا چطور ميتوانم اسم اين دوران كثافت را زندگی بگذارم.نميدانم و يادم نيست چند ماه از زندگی من با خسرو گذشته بود،كه روزی زنگ خانه به صدا در آمد،صدای زنگ لحظه ای قطع نميشد؛خدايا چه خبر است؟!سراسيمه خود را به در رساندم،به محض باز كردن در قيافه ی مضطرب و مرگ گرفته ی پسر جوانی را ديدم كه يك دستش هنوز روی شاسی زنگ و دست ديگرش در سمت راست بدنش آويزان بودو خون از پنجه هايش می چكيد.وحشتم از ديدن دست راستش دو برابر شد.پسری خوش سيما و بلند اندام بود.
    همچنانكه با دقت به صورتش مينگريستم لبانش تكانی خورد و نام خسرو را شنيدم و سپس بی حال روی زمين در زير پايم غلطيد.اول خواستم در را ببندم تا دوباره باز داستانی ديگر و جنايتی ديگر را نبينم !اما باز هم دلم طاقت نياورد و انسانيت به من حكم ميكرد كه به يك انسان درمانده و بی پناه كمك كنم.با قدرت زياد دست به زير بغلش گذاشتم و با زحمت فراوان به درون آوردمش و در را بستم،اورا تا در اتاق بردم آنجا باز هم كنار در از حال رفت.من زود ليوان آبی آورده،مقداری به صورتش زدم و لبه ی ليوان را به لبش نزديك كردم.
    چند جرعه آب كه نوشيد دوباره چشمانش باز شد اما خون همچنان از دستش ميچكيد.زمين راهرو خونی شده بود.دوباره گفت:
    _خسرو خان هستند؟
    _خير اما تا چند لحظه ی ديگر خواهند آمد.شما كی هستيد؟چه اتفاقی برايتان افتاده؟
    او با درماندگی گفت:
    _معذرت ميخواهم كه اينطور باعث وحشت شما شدم.من امير حسين هستم و با خسرو خان كاری دارم.الان به ايشان خيلی احتياج دارم،خيلی فوری...
    چون آدم تب داری ميلرزيد.از شدت لرزش دندانهايش به هم ميخورد،صدايش را ميشنيدم :
    _نترسيد من خودم رگم را قطع كرده ام...تا از اين زندگی كثيف خلاص شوم.اما حالا احتياج دارم ...احتياج دارم به چيزی كه خسرو ميتواند آن را به من بدهد تا آرام بگيرم،من ديگر به آن عادت كرده ام.
    فوراً پارچه ای آوردم و دستش را بستم تا از خونريزی جلو گيری شود.دلم به حال اين پسر جوان ميسوخت.گفتم:
    _چرا؟...چرابه اين راه كشيده شدی؟حتماً پسر تحصيل كرده ای هستی؟
    _بله خانم ،من ديپلمه طبيعی هستم حتی دو بار تا كنون امتحان ورودی دانشگاه را برای رشته ی پزشكی داده ام اما موفق نشدم تا كه به اين راه كشيده شدم.
    _حيف نيست كه اينچنين خودت را معتاد كرده ای؟
    _چه كنم ؟خانم چاره ای ندارم الان هلاك يك ذره از آنم.تادوباره روحم به بدنم باز گردد.
    _نه تو بايد ترك كنی.
    _تا كنون سه بار تصميم گرفتم.حتی هر سه بار هم در بيمارستان بستری شدم.اما نشد ديگر كارم از اين حرفها گذشته است...
    در همين حين صدای چرخيدن كليد در را در قفل شنيدم و سپس قيافه ی خسرو از ميان در نمايان شد،وقتی به نزديك ما رسيدرو به آن پسرك كه گويی خوب ميشناختش كردو گفت:
    _امير حسين تو اينجا چه كار ميكنی؟اين چه قيافه ايست كه برای خودت ساخته ای ؟به چه اجازه ای به خانه ی من آمدی؟
    من گفتم:
    _آمده از تو كمك بگيرد.
    او خنديد:
    _ازمن؟برود از عزراييل كمك بگيرد.او تنها كسی است كه ميتواند كمكش كند،از من چرا؟
    پسر جوان با التماس گفت:
    _من نه پول دارم نه لباسی كه بفروشم،اينجا آمده ام و از شما كمی گرد ميخواهم.
    خسرو فرياد زد:
    _چی؟مرتيكه مزخرف مگه اينجا كارخانه ی گرد سازی است كه گرد ميخواهی؟نه آقا راه را عوضی نشانت داده اند.اينجا منزل من است خيابان... كه نيست.ديگه هيچ كس به تو كمك نخواهد كرد و خودت ميدانی كه اين دستور كيست؟
    او سری تكان داد:
    _افسون...
    _بله افسون،افسون دستور داده كه ديگر كسی به تو كمك نكند،چون ديگر تو به درد نمی خوری،فهميدی ؟حالا از همان راهی كه آمده ای ميروی قبل از اينكه مثل سگ بيرونت بيندازم.
    از اينهمه قساوت و سنگدلی خسرو حالت تهوع به من دست داد.اما با شنيدن نام افسون راغب شدم هر طور شده اين قصاب را ببينم.
    حالا فهميدم كه همه ی اختيارات در دست اوست.راستی افسون چه كسی بود،چطور بود؟نميدانستم من بايد نقشه ها يی را كه داشتم عملی ميكردم ولی احتياج زيادی به خسرو در آن راه داشتم،او تنها كسی بود كه ميتوانست برای رسيدن به نقشه هايم مرا كمك كند ومن احتياج به شكيبايی و وقت زيادی داشتم تا به آرزويم برسم تا بتوانم تمام اين خوكها را نابود كنم.هر روزی كه ميگذشت من چيزهای بيشتری می فهميدم و هر روز از روز پيش واردتر و سنجيده تر ميشدم.من به خسرو محبت زيادی نشان ميدادم چنان به او اظهار علاقه و محبت داشتم كه خيال ميكرد كه واقعاً از صميم قلب دوستش دارم ،من احتياج داشتم كه به تمام معنی طرف اطمينان خسرو واقع شوم تا او با خيال راحت از تمام نقشه هايش بامن سخن بگويدو اتفاقاً به مقدار قابل ملاحظه ای نيز در اين راه پيشرفت كردم.او چنان به من علاقمند شده بود و چنان به من اطمينان پيدا كرده بود كه گاه گاه از كارهايش و از افسون برايم سخن ميگفت،من خيلی مايل بودم افسون را ببينم امانبايد خسرو اين را ميفهميد چون ممكن بود كه به من مشكوك شود.بايد جای هيچگونه شك و شبهه ای برايش باقی نمی گذاشتم.استادانه يكی پس از ديگری نقشه هايم را عملی ميكردم.
    يك روز كه او خيلی ناراحت بود از افسون برايم سخن گفت،با كنجكاوی زياد اما با ظاهری بی تفاوت به حرفهايش گوش ميكردم.او ميگفت كه عاشق افسون است اما افسون به او توهين ميكند و او را تحقير ميكند.
    از زيباييش برايم سخن ميگفت،او اكنون اطمينان كامل پيدا كرده بود ولی بايد كاری ميكردم كه از جريان بوئی نبرد،بايد اطمينانش را نسبت به خودم بيشتر ميكردم.حس انتقام لحظه ای آرامم نميگذاشت و او همچنان از افسون وزيبايیهايش و كارهای كثيفی كه ميكرد حرف ميزد.من گفتم:
    _خسرو جان،آنقدر اسم اين زن را از دهان تو شنيده ام كه كنجكاوی زنانه ام تحريك شده ،خيلی دلم ميخواهد اورا ببينم ،و ببينم او تا چه اندازه زيباست كه تورا اينهمه محسور خودش ساخته.
    _همان بهتر كه نبينی اش.
    _البته مهم تو هستی عزيزم،دلم ميخواهد برايش كاری انجام دهم تا بلكه كمك تو باشم تا تو اين همه صدمه نبينی.ميخواهم دستيار تو باشم فقط به خاطر توست كه اين حرف را ميزنم نه چيز ديگر.
    _ای كاش ميتوانستی،واقعاً كاش تو همه ی نقشه ها را ميدانستی و ميتوانستی كمكم كنی.
    _من حاضرم برای تو هر كاری بكنم تو كه خودت خوب ميدانی.
    _البته!البته! اما افسون به اين زوديها راضی نميشود.او بايد خودش يكی را بيازمايد و تا واقعاً مطمئن نشود به دسته ی خودش راهش نخواهد داد.
    _خوب بگذريم ،چرا خودمان را ناراحت ميكنيم؟!از خودمان بگوييم خسرو جان،خودت را با اين حرفها ناراحت نكن اشكالی ندارد همه چيز درست ميشود و من هم هميشه پشتيبان تو هستم اين را هم كه ميدانی؟
    _اوه،البته عزيزم،ميدانم ميدانم.تو خيلی خوب و با گذشت هستی نميدانم چه طور شده كه اينطور به تو اطمينان پيدا كرده ام و حتی راجع به كارهايم بی پرده با تو صحبت ميكنم تا كنون سابقه نداشته!ميدانی اگر ديگران بفهمند چه به روزم می آورند؟چون از كارها هيچ كس نبايد خبردار بشود.
    _البته من ميدانم،ولی من به هيچ كس اين راز را نخواهم گفت.مطمئن باش.
    _اگر به تو اطمينان نداشتم نمی گفتم.
    از شادی در پوست خودم نمی گنجيدم.خدای من ،من موفق شده بودم،حالا از اطمينان او ميتوانستم استفاده كنم.اما بايد خيلی احتياط ميكردم،تا با افسون آشنا شوم اين آرزوی من بود.
    يك شب خسرو مست و لايعقل منزل آمد،او حرفهای بی معنی و چرت و پرت ميگفت يك لحظه از افسون تعريف ميكرد يك لحظه به او بدو بيراه ميگفت،ميگفت:
    _رؤيا ميدانی ميخواهم چه كار كنم؟الان به افسون تلفن ميكنم بيايد اينجا تا اول به صورت او تف بيندازم و بعد لبهايش را غرق بوسه كنم و بگويم كه چقدر دوستش دارم.من عاشق افسونم اين را تو ميدانی ،اما او با من چطور رفتار ميكند؟من دوستش دارم و بايد حقوقم را زياد كند و الا ديگر برايش كار نمی كنم!
    از شنيدن اين حرفها خوشحال شدم ،اما گفتم :
    _گوش كن،تو الان مستی ممكن است اورا ناراحت كنی،نبايد اورا عصبانی كنی.
    _نه او بايد بيايد ،كارهای افسون هيچ معلوم نيست!فهميدی؟ او حتماً بايد اينجا بيايد.
    _خب خسرو بعداً تلفن كن.
    _نه بايد همين الان به او تلفن كنم.
    و گوشی را برداشت و به افسون تلفن كرد:
    _افسون خانم شما هستيد؟من خسروام.بايد فردا حتماً بيايی منزل من،من فردا رأس ساعت پنج منتظرت هستم.فهميدی؟؟؟
    بعد گوشی را گذاشت و بلند خنديد،با اين كار افسون فردا حتماً می آمد چون او عادت نداشت كه خودش به منزل كسی برود بلكه هميشه ديگران پيشش می رفتند ولی با اين كار خسرو عصبانی ميشد و حتماً فردا می آمد،حالا به نقشه ام يك قدم نزديكتر شده بودم و اگر ميتوانستم طرف اطمينان افسون واقع شوم و مرا انتخاب ميكرد عالی ميشد از اين كار خسرو خيلی خوشحال بودم دلم می خواست هرچه زودتر فردا برسد و من افسون را ببينم.
    خسرو از شدت مستی خوابيد و فردا صبح وقتی بيدار شد تمام ماجرای شب گذشته را از ياد برده بودو همه چيز را فراموش كرده چون تمام آن حرفها را در حال مستی زده شده بود.من هم چيزی نگفتم و او بعد از خوردن صبحانه بيرون رفت.اما من سر از پا نمی شناختم همچنان منتظر بودم تا بعدازظهر بيايد و من افسون اين زن فريبكار را از نزديك ببينم.وقتی خسرو رفت من مقابل آينه نشسته و يكی از بهترين لباسهايم را انتخاب كردم.


  9. Top | #9

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    219
    میانگین پست در روز
    0.14
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    895
    تشکر شده 3,769 در 349 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    برای زيباتر شدن به آرايش پرداختم و آنچنان خودم را آراستم كه بعد از ساعتی قيافه ام حتی برای خودم ناشناس بود،يك دست لباس دكلته پوشيده بودم تا كاملاً اندامم را نشان دهد،كوتاه بود تا پاهای بلندم را كه به قول خسرو زيباترين ساقهای دنيا بود به چشم بيايد،چنان خودم را آراستم تا كاملاً مورد قبول و ستايش افسون واقع شوم،چون ميدانستم طنازی و زيبايی يك زن در اين راه برايش مهم است،زيرا خود او نيز اگر اينقدر زيبا نبود اين چنين دستوراتش را همگان به گوش نمی گرفتند.
    خسرو هنوز به منزل نيامده بود،درست سر ساعت پنج زنگ در صدا كرد.مستخدم در را باز كرد و شنيدم كه تعارف ميكند من از اتاق بيرون آمدم و ناگهان ؛اوه خدای من!با زنی روبرو شدم چون ستارگان سينما ،چقدر زيبا و دلفريب و دوست داشتنی بود!آنچنان قيافه ای داشت كه برای يك لحظه فراموشم شد كه افسون فريبكار است.كاملاًبا اسمش برازندگی داشت نگاهش جادو ميكرد،افسون ميكرد.پس بيخود نبود كه خسرو اينطور به او دلبسته بود،من سلام كردم :
    _سلام من رؤيا هستم.
    با لحن كشداری گفت:
    _سلام خانم،گفتيد كی؟
    _عرض كردم رؤيا هستم.دوست خسرو خان،من اينجا با ايشان زندگی می كنم.بفرماييد داخل،خسرو نيست ولی فكر می كنم الان حتماً می آيد.
    _بله،البته كه خواهد آمدهر گوری كه باشد الان پيدايش ميشود.
    او با پاهای سفيد و بلندو كفشهای پاشنه بلندش پله ها را يكی يكی بالا آمد تا به اتاق رسيد.مجدداً تعارفش كردم تا به درون آمد چنان او محو من شده بود كه يك لحظه احساس كردم يك مرد است.
    نقشه ام گرفته بود و حالا مورد توجه اش قرار گرفته بودم مرد قوی هيكلی همراهش بود رو كرد به او و گفت:
    _خوب بگو تو ميدانستی اين دختر خوشگله با خسرو در يك خانه زندگی ميكند؟
    مرد سری تكان داد كه نفهميدم معنی اش چی بود.او روی مبل لم داد.لباس قرمز كوتاهی پوشيده بود.وقتی پاهايش را به روی هم قرار داد.اوه خدای من! قسمت زيادی از رانهای سفيدش نمايان بود. با ژست سيگارش را از كيفش در آورد و آتش زد،هر لحظه كه خم ميشد سيگارش را خالی كند از يقه ی گشادش تمام سينه اش نمايان بود.تمام بدنش به خوبی از روی لباسش معلوم بود،چشمانش ميشی و با مژه های برگشته ی مشكی و موهای بلند و لبهای گوشتالود با بينی كوچك و صورت خوش فرم كه با خنده ای دلفريب او را صد چندان زيباتر نشان ميداد.دستهای كشيده با ناخنهای بلند.خلاصه نمی دانم آنقدر زيبا و مليح و خوش حركت بود...
    من كه خودم يك زن و به قول خيليها زيبا بودم محو او شده بودم.گويا از من خيلی خوشش آمده بود.چون از من خيلی سؤال ميكرد:
    _خوب بگو ببينم قبلاً اسم مرا از خسرو شنيده بوديد؟
    _خسرو راجع به چيزی با من صحبت نمی كند.اما من خيلی مايل بودم شما را ببينم و برای شما كاری انجام دهم.
    او خنده ی بلندی كرد:
    _برای من؟چه كاری؟ من كاری ندارم.
    _نميدانم ببخشيد،چون من تنها هستم و كسی را ندارم،گفتم شايد شما آشنا داشته باشيد تا مرا سر كاری بگذاريد.از اين نظر گفتم!
    ترسيده بودم كه از جريان سر در آورد،خودم را به حماقت زدم بعد گفتم:
    _آخر ميدانيد خانم،آدم تا پارتی نداشته باشد نميتواند كاری پيدا كند.
    _البته ،اين شد حرفی شايد توانستم كاری برايت انجام دهم.بايد بيايی منزل من و مدتی آنجا باشی تا ببينم چه كار ميتوانم برايت بكنم.از تو خوشم آمده .
    _متشكرم،منهم از شما خيلی خوشم آمده شما خيلی خيلی زيبا هستيد.
    از ته دل ذوق كرد كه يك زن اينچنين از او تعريف ميكند.با عشوه گری مخصوصی گفت:
    _متشكرم تو هم بسيار دختر خوب و زيبايی هستی.
    در اين موقع خسرو وارد اتاق شد.
    _سلام افسون خانم.
    ناگهان اخمهای افسون در هم رفت و خنده روی لبهايش خشك شد وقيافه ی بشاشش در هم رفت:
    _باز كه ديشب دسته گل به آب دادی؟فهميدم كه مست هستی كه اينطوری با من صحبت ميكنی،آمدم كه تا حسابی با تو حسابم را تصفيه كنم تا ديگر از اين كارها نكنی،اما وجود اين دختر و معصوميتش مانع شد.فهميدی؟
    خسرو مانند موش شده بود و واقعاً كلمات از دهان اين زن چنان با خشونت و محكم بيرون می آمد كه حتی من نيز جرأت نفس كشيدن را نداشتم،جذبه ی زيادی داشت كه بدون اراده انسان را تحت تأثير قرار ميداد،خدای من خسرو با تمام آن قدرت كه پيش من داشت برای اولين بار يك پسری بی دست و پا وضعيف به نظر ميرسيدو ميگفت:
    _درست است.حق با شماست.من اشتباه كردم !
    _حالا وقتی حقوقت نصف شد و كارهای بزرگت از تو گرفته شد،ديگر اشتباه نمی كنی،فهميدی؟
    ناگهان نگاهی به من كردو لبخندی زدو گفت:
    _خوب بگذريم،خودت ميدانی كه جلوی اين دختر من بيشتر حرف نمی زنم تا ناراحت نشود ولی اين آخرين بارت باشد.چون ديگر حوصله ی اين بازيها راندارم!اگر به خاطر خدماتت نبود همون دفعه ی اول كه اين كار را كردی حسابت راميرسيدم.ولی حالا ديگر كاری خواهم كرد كه حتی در خواب هم چنين كاری را نكنی.
    وقتی خسرو فهميد كه افسون از من خوشش آمده زود چاپلوسی كردو گفت:
    _بله افسون خانم رؤيا خيلی مايل بود كه شمارا زيارت كند.
    افسون چشم غره ای رفت و سپس رو كرد به من و گفت:
    _فردا خسرو تورا پيش من خواهد آورد و با هم بيشتر صحبت می كنيم.
    _ممنونم،اميدوارم بتوانم آنطور باشم كه شما می خواهيد.
    سری تكان داد و از در بيرون رفت در حالی كه همچنان به خسرو چشم غره ميرفت.
    او كه از در بيرون رفت،خسرو ناگهان پيش آمد و محكم مرا در آغوش كشيد و گفت:
    _ديدی وجود تو چقدر به دردم خورد؟اگر تو نبودی او با من چه كار ميكرد؟تو باعث شدی او كمی آرام بگيرد!عزيزم حالا ديدی كه او چه جور آدمی است؟
    و سرو صورتم را غرق بوسه ساخت.تعجب كردم.گفتم:
    _آخر او تورا از همه چيز محروم كرد حتی حقوقت را نصف كرد،بعد تو خوشحالی؟!
    _اولاً اگر تو نبودی رفتارش خيلی بدتر بود،ميدانی بلايی سرم می آورد كه در داستانها بنويسند.دوم اينكه تو را پسنديده اين خودش برايم يك امتياز خوبی است،سر تو با او معامله خواهم كرد.نقشه ی خوبی برايش دارم.
    آه،پسر پست،باز هم نقشه؟!باز هم نقشه؟!اما نقشه ی من جالب تر است،نخير نخواهم گذاشت تو باز هم از وجود من استفاده كنی،ديگر بس است.
    هيچ نگفتم،فردا صبح دوباره خودم را آراستم و با خسرو به طرف منزل افسون روانه شديم،خدايا چه كارها بايد ميكردم و چه چيزها بايد ميديدم،تا بتوانم به آنچه كه دلم ميخواست برسم دلم مثل گنجشكی در سينه ام ميطپيد.
    كنار خسرو در ماشين نشسته بودم،مردم همه به من با ولع خاصی نگاه ميكردند خسرو نيم نگاهی به من انداخته و دستش را روی پايم گذاشت و گفت:
    _خوب خوشگل شدی!
    دستش را برداشته گفتم:
    _خسرو جان خوب نيست مردم متوجه ميشوند زشت است.
    _البته عزيزم،انشاء الله وقتی آمدم منزل،مدتی است من به تو توجه نداشته ام بايد امشب توجه ام را به تو بيشتر كنم.
    دلم از او بهم ميخورد با اين كارهايی كه ميكرد.غافل از اينكه من منزل افسون ماندنی بودم.
    هيچ نگفتم تا اينكه به جاده ی نياوران وارد شديم وقتی كمی بالا رفتيم به يك دو راهی رسيديم،از جاده ی نياوران پيچيده و وارد جاده دوم شديم.انتهای اين جاده در بزرگ آهنی قرار داشت .خسرو بدون آنكه از ماشين پياده شود سه بوق مقطع زد.گويا علامت رمز هر ماشينی تعداد بوقهای آن بود.بعد از لحظه ای در باز شد و باغی بزرگ با ساختمان مرمری سفيد رنگی كه بيشتر به قصر شباهت داشت نمايان شد.اوه چقدر زيباست!اين مال افسون است؟چقدر با شكوه بود.به محض شنيدن صدای تاير ماشين بر روی سنگ فرش باغ سگ سفيدو بزرگی شروع به پارس كردن كرد.اما با سوتهای خسرو دمش را به علامت دوستی تكان دادو سرش را بر روی دو دستش قرار دادو مارا نگاه كرد در حاليكه همچنان دمش را تكان ميداد.من همچنان محو اين ساختمان مجلل و زيبا بودم.افسون چون پرنسسی خوشبخت در اين قصر رويايی حكومت ميكرد.برای يك لحظه از اين همه عظمت احساس لذت كردم ولی زود به خاطر آوردم كه اين حكومت از چه راههايی نصيب او شده است دوباره احساس رنج و ناراحتی كردم،از ماشين پياده شده وارد سالن شديم.
    چه مجلل و چه با شكوه!چه دكوراسيونی كه نمی توانم تعريف كنم!مات و مبهوت شده بودم ناگهان پای پله ها ی آهنی كه به صورت مار پيچی از طبقه بالا وصل می شد.افسون را ديدم كه لباس تور صورتی رنگی پوشيده بود.خدای من مثل فرشته ها شده بود.خنده ای كردو گفت:
    _منتظر شما بودم،بياييد بالا.
    از پله ها بالا رفته سلام كردم.
    _سلام رؤيا جان،بيا تو اتاق .
    وارد اتاق بزرگ و زيبايی شدم و او نشست و كمی بامن صحبت كرد و اشاره ای به خسرو كرد و خسرو لحظه ای بعد رفت.
    _مثل اينكه از اينجا خوشت می آيد؟
    خنده ای كرده گفتم:
    _بله بسيار زيباست و خاطره ی داستانهای هزارو يك شب را برايم زنده ميكند.
    او آهی كشيد و گفت:
    _بله،من رنجها كه نبردم و چه صدمه ها كه نديدم و چه فجايعی كه تحمل نكردم چه سيلی هايی كه مردها به صورتم نزدند!حالا از همه ی مردها انتقام ميگيرم،از همه چيز واز همه متنفرم.آنها از من زنی سنگدل ساختند چون افسون،و حالا منهم از همه با قدرتی كه دارم انتقام ميگيرم و همه را خرد و نابود ميكنم.
    فهميدم كه او هم مثل من است منتهی فرق من اين بود كه ميخواستم از خود او نيز انتقام بگيرم.چند مدت آنجا بودم كه0 روزی افسون به من گفت:
    _قرار است يك كاری برايم انجام بدهی اما بايد به مسافرت بروی.
    _حاضرم،كجا بايد بروم؟
    _تركيه.
    اما هيچ توضيحی ندادفقط گفت:
    _همه ی وسايل سفرت را خودم برايت فراهم ميكنم ولی تو نبايد هيچ گونه سؤالی بكنی،اگر توانستی كارها را خوب انجام بدهی و برگردی كارهای مهمتری برای تو انتخاب می كنم .
    خوشحال شدم .چون به اين وسيله به كارها و نقشه هايش وارد ميشدم.قرار بود صبح چهارشنبه با هواپيما به طرف تركيه پرواز كنم.فقط ميدانستم كه آنجا يك مرد رابط من خواهد بود.افسون گفته بود كه او مرا در آنجا به كارها و وظايفم آشنا خواهد كرد.
    حالا ميفهميدم كه كارهای افسون به كجاها كشيده شده است و دامنه ی عملياتش چقدر وسيع است!من به تنهايی چگونه ميتوانستم ريشه ی اين خرابكاريها را كشف كنم؟!


  10. Top | #10

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    219
    میانگین پست در روز
    0.14
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    895
    تشکر شده 3,769 در 349 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    پاسپورت و تمام كارهای من آماده شده بود تا اينكه به طرف تركيه پرواز كنم.روز چهارشنبه با پرواز شماره 349 به طرف آنكارا حركت كردم.چند لحظه به فرود آمدن هواپيما مانده بود،اكنون در آسمان صاف تركيه در پرواز بودم .صدايی در كمال جذابيت و ملاحت زنانه اش از پشت ميكروفن شنيدم كه :
    _لطفاً كمربندها را ببنديد و صندليها را به حالت اوليه برگردانيد،چند لحظه ی ديگر در فرودگاه آنكارا به زمين خواهيم نشست.
    چند بار اين جمله را تكرار كرد.در دلم شور،و همراه آن دلهره ی عجيبی موج ميزد.پيش خودم فكر ميكردم كه خدايا چه كسی در فرودگاه با من صحبت ميكند؟آنكسی كه افسون گفته بود من بايد با يك جمله ی رمز با او آشنا شوم چه كسی است؟افسون در فرودگاه مهر آباد خيلی سفارش كرده بود كه با هيچ كس صحبت نكنم.فقط در تركيه با مردی آشنا ميشوم وبازد با او بعد از ردو بدل كردن كلمه ی رمز صحبت نمايم.الان چند ساعتی بود كه من كلمه ای نگفته و همچنان چون مجسمه ای نشسته بودم،تنها كلمه ای كه گفته بودم به مهماندار بود و آن هم يك متشكرم ميل ندارم برای خوردن قهوه و ديگر هيچ و هيچ.
    اما الان در دلم شور و هيجان عجيبی موج ميزد.در اين افكار بودم كه ناگهان با يك تكان مختصر،هواپيما چون غولی بر روی باند فرود آمد بعد از مدتی كه حركت نمود نگاه داشت و من ساك سفيدی را كه همراه داشتم بلند كرده از جای برخاستم،نفسی كشيدم و از پلكان پايين آمدم.به محض خارج شدن از محوطه ی باند و وارد شدن به ساختمان فرودگاه ناگهان شنيدم كه صدای دلفريب و مردانه ای از پشت سرم گفت:
    _آسمان تركيه چقدر آبی و صاف است.
    متعاقب اين حرف سر برگرداندم و در جوابش گفتم:
    _بايد صاف و آفتابی باشد!
    به محض برگشتن،اوه خدای من چه جوان جذاب و دوست داشتنی بود!بدون اغراق ميتوانم بگويم تا به حال با چنين مرد خوش قيافه ای برخورد ننموده بودم!من مات زده بودم كه او گفت:
    _سلام،اميدوارم كه مسافرت شمارا خسته نكرده باشد،فراموش كردم كه خودم را معرفی كنم،من رامين هستم و از آشنايی با شما خيلی خوشبختم.
    با ادای اين كلمات دستش را پيش كشيد منهم كيفم را كه در دست راستم بود پيش آوردم و ناگهان هر دو با هم زديم زير خنده زيرا فراموش كرده بودم كه كيفم مانع از اين بود كه با او دست بدهم زود كيفم را به دست ديگرم گرفتم و گفتم:
    _معذرت ميخواهم.
    و با او دست دادم.آه چه گرمای مطبوعی داشت.ناگهان تمام تنم لرزيدو به هيجان افتادم و گفتم:
    _راستی كه آسمان تركيه خيلی صاف است.
    چون كلمه ی رمز همين بود كه گفته بود،دوباره خنديد و دست مرا در دست گرفت و هر دو با هم از فرودگاه خارج شديم و با اتو مبيل وارد شهر شديم،او مرا به هتلی كه در يكی از خيابانهای زيبای شهر آنكارا بود برد.اين هتل چقدر زيبا و مجلل بود.لوستر ها و قالی ها و سرسراهای قشنگی داشت.چون قصر پريان كه در كوچكی قصه اش را شنيده بودم و حالا خود را در اين قصر ميديدم و من مات و متحير از اين همه زيبايی و تجمل شده بودم.او آهسته گفت:
    _اين هتل زيباست ولی نه به قشنگی شما!شما خيلی تماشايی تر هستيد...
    من سرخ شدم .
    بعد از چند روزی او مرا با مهربانی همه جا ميبرد شبها در هتل ها و كاباره های قشنگ تركيه و روزها در خيابان و پاركها گردش ميكرديم.چند مدتی گذشته بود كه يك شب كه خيلی خسته بودم به محض اينكه از گردش برگشتيم به روی تخت افتادم و از خستگی خوابم برد،ناگهان در خواب ديدم كه مادرم با چادر سفيدی كه به سر داشت به من نزديك ميشود بعد از اينكه كاملاً روبروی من قرار گرفت،گفت:
    _رؤيای بی گناه من ،تو اينجا چه ميكنی؟دخترم ترا چه كار به اينجا؟
    من گريه كردم و گفتم:
    _مادر چه كنم؟مرا ببخش از زمانی كه تو مرا تنها گذاشتی هيچكس نبود كه از من نگهداری كندو من به ناچار بدون اينكه بخواهم به اين راه افتادم!مادر خواهش ميكنم مرا تنها نگذار خواهش ميكنم برگردو مرا از اين منجلاب نجات بده من اين زندگی لعنتی را دوست ندارم.من هيچ كسی را ندارم كه دستم را بگيرد همه گولم ميزنند و اغفالم ميكنند و من چاره ای ندارم مادر به خاطر خدا برگرد.
    همچنان كه گريه ميكردم او گفت:
    _دخترم من همه جا مراقبت هستم ،خدا كسی را خواهد فرستاد كه تورا نگهداری كندو از اين راه برگرداندمن مطمئنم كه او خواهد آمد و دست تورا خواهد گرفت وترا خوشبخت خواهد كرد.
    _چه كسی دستم را ميگيرد؟چه كسی مرا نجات ميدهد؟پس كو او كجاست؟كی خواهد آمد؟
    همچنان كه گريه ميكردم وفرياد ميكشيدم از صدای خودم تكان خوردم و از خواب پريدم صورتم غرق اشك بود .ناگهان رامين را ديدم كه غمگين نگاهم ميكند.او مرا در آغوش كشيد و گفت:
    _چه شده چرا گريه ميكردی؟با چه كسی حرف ميزدی؟
    _با مادرم.رامين تو شنيدی؟
    _بله،همه چيز را شنيدم و حالا همه چيز را فهميدم نميدانی كه چقدر خوشحالم رؤيای عزيزم.از ساعتی كه تورا ديدم دوستت داشتم و خوشحالم از اينكه تو بدون تمايل خودت وارد اين كار شده ای و خود منهم همين حالت را دارم منتظر كوچكترين فرصتم كه به اين كار ننگين و كثيف خاتمه بدهم!اكنون كه از طرف تو خاطر جمع شده ام من به تو قول ميدهم كه تو را از اين راه نجات دهم و با تو ازدواج كرده و خوشبختت كنم.آره عزيزم مردی كه مادرت در خواب گفته آن مرد منم كه تورا به شاهراه خوشبختی ميرسانم.آن منم كه تو را نگين انگشتری زندگيم خواهم كرد.
    من از خوشحالی ميگريستم!چه زود آن كسی را كه مادرم گفته يافته بودم !و چقدر خوشحال بودم هر كلمه ی رامين بر قلبم می نشست و مرا بی نهايت خوشحال ميكرد.او موهايم را نوازش ميكرد .او گونه ام را بوسيده و اشكم را پاك كردو گفت:
    _استراحت كن چون خيلی خسته ای از فردا زندگيت رنگ ديگر خواهد گرفت همانگونه كه من اكنون چند هفته ايست كه زندگيم رنگ عشق گرفته!بخواب عزيز من... آرام بخواب...
    فردا صبح وقتی از خواب برخواستم رامين نبود گويا دنبال كارش رفته بود.سرم به شدت گيج ميرفت و دهنم تلخ و بد مزه شده بود.به آينه نگاه كردم صورتم را سياه ديدم!از شدت گريه سياهی دور چشمهايم صورتم را سياه كرده بود.وقتی به ياد خواب ديشب افتادم مجدداً ناراحت شدم،دوباره گريه كردم!تا ظهر حالم خوب نبود ظهر حالم اندكی بهتر شد كه توانستم به خودم رسيدگی كنم تا رامين آمدو رفتيم بيرون نهار خورديم.
    خدايا رامين برای من تنها اميد و تكيه گاه در اين دنيای پهناور بود ،تنها كسی كه ميتوانستم به او اميد داشته باشم و اطمينان كنم و دوستش داشتم...از صميم قلب دوستش داشتم.برای اولين بار در زندگی پناهگاهی پيداكرده بودم او نيز همين حالت را نسبت به من داشت.
    چندروز از اين جريان و از آنشب گذشته بود كه يك روز بعداز ظهر رامين با صورتی بشاش وحالتی ذوق زده پيش من آمد و مرا در آغوش كشيد و با دست بلند كرده و چرخاند و سرو صورتم را غرق بوسه كرد.از ذوق در پوست خود نمی گنجيد!فكر كردم حتماً كاری انجام داده كه اينقدر خوشحال است.مرتباً ميگفت:
    _عزيزم دوستت دارم...تورا ميپرستم...تو زندگی من هستی.
    _منهم تورا دوست دارم،منهم تورا ميپرستم...اما چی شده چه خبره؟!
    او مرا همچنانكه در ميان هوا و زمين ميچرخاند برروی تخت نشاند و گفت:
    _ميخواهم يك سؤال جدی از تو بپرسم حاضری جواب درست بدهی چون يك فكری به سرم زده؟
    ترسيدم گفتم:
    _چی؟چه فكری چه شده؟
    _تو هيچ چيز نگو قرار بود من سؤال كنم و تو فقط جواب بدهی.
    رامين با يك حالت ترديد گفت:
    _ببينم تو با اينكه راجع به من خيلی چيزها ميدانی و ميدانی كه فعلاً كارم چيست.البته فعلاً نه هميشه چون هر دو بايد خلاص شويم حاضری هميشه بامن زندگی كنی؟
    آه خدايا يعنی او بدين ترتيب از من خواستگاری ميكرد؟!كمی مكث كردم تا آمدم حرف بزنم او دستش را روی لبهای من قرار داد و گفت:
    _نه درست فكركن بعداً جواب بده چون به زندگی آينده ام اين جواب بستگی دارد.
    خود را در آغوش او انداختم لبهايش را بوسيدم و در گوشش گفتم:
    _البته عزيزم تا آخر عمر با تو خواهم بود.
    او دوباره خوشحال شد و گفت:
    _بلند شو و زيباترين لباسهايت را بپوش،خودت را خوشگل كن تا برويم بيرون امشب را جشن بگيريم.
    من خود را به بهترين نحوی آراستم و يكی از بهترين لباسهايم را پوشيدم دست در دست رامين به بيرون رفتيم در يكی از بهترين هتلها شام خورديم و بعد از شام ديدم كه رامين به مستخدم اشاره ای كرد و لحظه ای بعد همان مستخدم با سبد گل بسيارزيبايی نزد ما آمد و كنار ميز گذاشت و رفت من از اين كارها سر در نمی آوردم.ناگهان ميان شاخه های قرمز گلهای زيبا كارت سفيدی توجهم را جلب كرد.
    كارت را برداشتم ديدم نوشته شده بود)(اولين سبد گل را به بهترين همسر دنيا و دوست داشتنی ترين و شيرين ترين عشقم تقديم ميكنم،اميدوارم كه مورد قبول افتد.نامزدت رامين))
    رامين دست در جيب برده و جعبه ی مخملی قرمزی را از آن بيرون آورده و گفت:
    _عزيزم تو همسر زيبا و باوفای من هستی و من و تو با هم اين نامزدی را جشن ميگيريم.ديگر بيش از اين تحمل ندارم .
    در جعبه را باز كرد و اشاره ای به مستخدم كرد و مستخدم رفت و در گوش رهبر اركستر چيزی گفت و لحظه ای بعد صدای موزيك بسيار زيبايی را شنيدم .او حلقه ی بسيار زيبا و گرانبهای برليان را به دستم كردو صورتم را بوسيد من نيز صورتش را بوسيدم و او بلند شد و چند شاخه از گلهای سفيد را كه در ميان رزهای قرمز قرار داشت در موهايم فرو كرد و دوباره گونه ام را بوسيد.
    عده ای كه گويا از جريان باخبر شده بودند ناگهان برايمان دست زدند و صدای دست آنها ديگران را هم متوجه ماكردو همگی برايمان دست زدند .صدای موزيك با آهنگ بسيار شادو زيبا به گوش ميرسيد آنها به ما تبريك می گفتندو بلند شده به سر ميز ما می آمدند و به ما دست ميدادند حتی بعضی از آنها مرا ميبوسيدند و چيزهايی ميگفتند كه من نمی فهميدم و رامين حرفهايشان را برايم ترجمه ميكرد.گفتم:
    _رامين اركستر چه آهنگ قشنگی مينوازد!
    _بله اين آهنگ مخصوص عروسی در تركيه است.و مخصوص من و تو ميزنند.
    آن شب رويايی هرگز از يادم نخواهد رفت.شب همانجا خوابيديم و حالا به تمام معنی نامزد او شده بودم .


صفحه 1 از 4 1234 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. رويا ها هميشه رويا خواهند ماند !!!
    توسط .Nikita. در انجمن داستان های کوتاه و حکایات
    پاسخ ها: 10
    آخرین نوشته: 1391,05,15, ساعت : 14:23
  2. حقيقت رؤيا | ناشناس | معرفی و نقد کتاب
    توسط * sARa_elf* در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 3
    آخرین نوشته: 1391,05,07, ساعت : 14:01
  3. پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,01,21, ساعت : 14:07
  4. دانلود رمان باوفا | ناشناس
    توسط asal_cheshmak در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1390,06,24, ساعت : 23:31
  5. «کاهش کلسترول» با موسيقي !! حقيقت يا يک رويا؟!
    توسط *snowflake* در انجمن دانستنیها
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1389,07,03, ساعت : 19:24

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •