ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
رمان تنها مرز آشنا | شهرناز کاربر انجمن
paradiseagency

گل نقش طاووس

?



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 45
  1. Top | #1

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    285
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یک جایی همین اطراف
    تشکر از کاربر
    4,286
    تشکر شده 39,481 در 300 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض رمان تنها مرز آشنا | شهرناز کاربر انجمن

    سلام بچه ها
    این روز ها یک کم تو مود داستان های پلیسی و هیجانی هستم و سعی کردم رمان تازه ام تلفیق خوبی از عشق و هیجان باشه . امیدوارم خوشتون بیاد و مثل همیشه به من لطف داشته باشید . تشکر هم یادتون نره که انگیزه برای بهتر نوشتن داشته باشم . این رمان رو هم مثل خانه دلبستگی ها بداهه می نویسم . پس اگر نقد یا نظری داشتید بهم بگید .




    به نام تنها آفریدگار




    ریشه روشنی پوسید و فرو ریخت
    و صدا در جاده ی بی طرح فضا می رفت .
    از مرزی گذشته بود ،
    در پی مرز گمشده می گشت .
    کوهی سنگین نگاهش را برید .
    صدا از خود تهی شد
    و به دامن کوه آویخت :
    پناهم بده ، تنها مرز آشنا ! پناهم بده .
    سهراب سپهری




    تنها مرز آشنا



    فصل اول


    خلوتی و سکوت کوچه بن بست با ورود پر سر و صدای دو دختر جوان در هم ریخت . دکمه های پالتو ها ی هر دو باز بود ، شال گردن هایشان از دو طرف آویزان شده و حتی سوز اسفند ماه نمی توانست آن ها را وادارد که کمی خود را جمع و جور کنند . رو پوش های سرمه ای مدرسه شان نیز از گچ تخته سیاه کمی خاکی بود . دختری که موهای لخت قهوه ای اش را با کشی شل در دو طرف صورت بسته بود، با سرخوشی نگاهی به پشت سرش انداخت و در میان خنده گفت :
    - خوب حقش رو کف دستش گذاشتی . فکر کنم دیگه اگر کلاهش هم این طرف ها بیفته برنگرده برش داره !
    - حقش بود ، عوضی ! تا اون باشه مزاحم دخترای مردم نشه . مرتیکه علاف !
    دختر کمی خنده اش را فرو خورد و پرسید :
    - شهرزاد خانوم ، حالا این دروغ های شاخ دار از کجا به ذهنت رسید ؟
    - دروغ نگفتم . مگه دایی تو پلیس نیست ؟
    - تو گفتی دایی خودت پلیسه . بعد هم گفتی تا حالا سه نفرمزاحم رو انداختی زندان ، عموت هم قاضیه .... راستی چرا اسم دایی و آدرس خونه رو بهش دادی ؟
    - که بره تحقیق کنه و بفهمه دروغ نگفتم .
    - آره دروغ نگفتی ! فقط هر چی مال من بود مال خودت کردی .
    - چون که "من " براش خط و نشون کشیدم و باید از " من " می ترسید ! تازه چه اشکالی داره جای من و تو گاهی با هم عوض بشه ؟ من که دایی ندارم یه وقت هایی مال تو رو قرض می کنم .
    - باشه این دایی من با اون اخلاق چنگیزی اش مال تو !
    - نه دیگه وقت هایی که چنگیزه مال تو ، وقت هایی که هومنه مال من !
    دختر دیگر باز هم شروع به خنده کرد که یک تویوتای قهوه ای سوخته از کنارشان گذشت و کمی جلوتر مقابل آخرین خانه ی جنوبی پارک نمود . با دیدن ماشین هر دو به سرعت خود را جمع و جور کردند . پالتوها صاف و صوف شد و شال گردن ها مرتب گردید . دختر مو قهوه ای گفت :
    - دایی هومن این موقع روز این جا چی کار می کنه ؟!
    - نکنه ما رو دیده باشه !
    رنگ از روی دختر ها پرید .
    - وای نه . اگه ما رو دیده باشه چی ؟!
    آن ها به سختی قدم جلو می گذاشتند که مردی جوان و چهار شانه از ماشین پیاده شد . قفل در را زد و نگاهی جدی به دختر ها انداخت . حالا فاصله شان کمتر از سه متر بود . دخترها با وحشت سلام کردند . مرد زیر لب جوابشان را داد. نیم نگاهی به ساعت مچی اش انداخت و وارد خانه شد . دختر مو قهوه ای نفسش را با صدا از سینه بیرون فرستاد و گفت:
    - خوب شد امروز راهمون رو کج نکردیم و به موقع رسیدیم .
    - انگار امروز رو دور شانسیم .
    به آرامی از دری که دایی برایشان باز گذاشته بود به درون رفتند و با سرعت از پله ها بالا دویدند .جلوی درطبقه اول از هم خداحافظی کردند . دختر موقهوه ای زنگ را زد و شهرزاد به طبقه بالا رفت.
    ده دقیقه بعد با شنیدن صدای ماشین که خبر از رفتن دایی می داد دخترها نفس عمیقی کشیدند و صدای موسیقی از طبقات اول و دوم ، ساختمان را پر کرد !
    شهرزاد در حالیکه بدن خود را با موسیقی تکان می داد برای خودش غذا کشید . بعد پشت میز آشپزخانه نشست و با اشتها مشغول خوردن شد . با صدای زنگ تلفن ، گوشی را که کنار دستش گذاشته بود برداشت .
    - الو ، سلام مامان ... آره من رسیدم و دارم ناهار می خورم .... الو ... چی گفتی ؟ ... صبر کن بذار صدای ضبط رو کم کنم .
    از جا برخواست و بیرون رفت . وقتی صدای موسیقی را کم کرد دوباره به آشپزخانه برگشت و گوشی را برداشت.
    - خوب مامان جان می گفتی .
    - میگم من امروز کارم طول می کشه . داریم با خاله می ریم که پارچه ها رو همین امروز تحویل خیاط بدیم . برای شام کتلت یا کوکو سبزی درست کن .
    - چشم . حالا پارچه ها خوب از آب در اومدن ؟ خاله بالاخره راضی شد؟
    - آره خیلی قشنگ شدن . برو به در سهات برس . صدای ضبط رو هم زیاد نکن سر ظهره مردم خوابند .
    - ما که از این بابت مشکلی نداریم . همسایه طبقه سوم که هیچ وقت نیست . همسایه طبقه اول هم که از ما بدتره !
    - من همسایه بغلی رو می گم . یک کم مراعات کنی بد نیست .
    - چشم . قول می دم صدا رو طوری تنظیم کنم که از این ساختمون بیرون نره .
    - شام یادت نره .
    - چشم ... چشم .... امر دیگه ای باشه !
    - برای بابات چای دم کن .من دیگه نمی تونم زیاد حرف بزنم یه نفر به شیشه می زنه .
    - حتما !
    بعد از خداحافظی ، به سرعت شماره ای گرفت .
    - الو مهتاب زود بیا بالا که تا وقتی بابا بیاد تنهام .
    چند دقیقه بعد مهتاب امد و آن ها تا وقتی پدر شهرزاد باز گردد ، هم درس خواندند و هم حسابی تفریح کردند . در حقیقت این عادت همیشگی شان بود . هر وقت یکی شان تنها می شد بلا فاصله دیگری را خبر می کرد .
    دوستی این دو دختر با شروع همسایگی شان ، آغاز گشته و همچنان ادامه داشت . آن دو با هم پای به کلاس اول دبستان گذاشته و حالا داشتند با هم دیپلم می گرفتند . در آن مدت بین خانواده هایشان نیز روابط خوبی بوجود آمده و حتی در برخی میهمانیهای خانوادگی یکدیگر نیز شرکت می کردند .
    آن روز ها عروسی دختر خاله شهرزاد نزدیک بود و مادر او به شدت درگیر کمک به خواهرش . شهرزاد هم نهایت استفاده را از تنهایی هایش می برد و با مهتا ب خوش می گذراند . شب ساعت از هفت می گذشت که مادر ، با تنی خسته از راه رسید . شهرزاد برایش چای آورد و رفت تا میز شام را بچیند . پس از صرف شام مادر چند پاکت شیری رنگ زیبا روی میز عسلی مقابلش گذاشت و گفت:
    - این هم کارت های عروسی .
    شهرزاد با خوشحالی یکی از کارت ها را برداشت و مشغول وارسی شد .
    - وای ...! چقدر قشنگه ! از مریم یک همچین سلیقه ای بعیده !
    مادر با اعتراض گفت :
    - از شوهر کردنش بفهم که چقدر با سلیقه ست .
    - ای بابا ! شاهین شاید خوش تیپ باشه اما اخلاقش خوب نیست . مرد باید یک کم جذبه داشته باشه . اون خیلی زن ذلیله !
    - لابد یکی عین هومن خوبه !
    - وای خدا نصیب نکنه ! اون دیگه زیادی جذبه داره . زن بدبختش روزی چند بار زهر ترک می شه .
    پدر روز نامه اش را ورق زد و با بی حوصلگی گفت :
    - یک کارت دیدن این همه غیبت کردن نداره ! هر آدمی اخلاق خاص خودش رو داره ، هر کسی هم یک جور اخلاق می پسنده . اگر همه مثل هم بودند که دنیا کسل کننده می شد .
    شهرزاد پشت کارت ها را نگاه کرد و در حالیکه دو تا بر می داشت گفت :
    - من برم کارت های مهتاب این ها رو بدم .
    مادر گفت :
    - مال جناب سرگرد هم خودت بده . این طوری هم احترامش رو نگه داشتیم ، هم مجبور می شه بیاد .
    شهرزاد چهره در هم کشید .
    - پس من فقط کارت مهتاب این ها رو می برم . شما خودت کارت آقا هومن رو بده .
    - باشه . بذارش روی میز کنسول .
    شهرزاد به خواست مادر عمل کرد . سپس موهای بلند و مواج سیاه رنگش را با کلیپس بست و از خانه خارج شد . وقتی مهتاب در را گشود ، یک کارت عروسی جلوی چشمانش بود .
    - پس بالاخره کارت عروسی شون حاضر شد ؟
    - بله . اون هم چه کارتی !
    - بیا تو.
    - نه دیگه مزاحم نمی شم ، بابات می خواد استراحت کنه .
    - اوه چقدر تعارفی ! بیا بریم تو اتاقم برای عروسی نقشه بکشیم .
    مهتاب دست دوستش را گرفت و او را به درون کشید . شهرزاد با لبخند وارد شد . پدر و مادر مهتاب ، همراه هومن در اتاق نشیمن که مشرف به در ورودی بود نشسته و حین تماشای تلوزیون ، چای می نوشید ند . شهرزاد با دیدن هومن مکثی کرد . با وجودیکه دختری خجالتی نبود ،همیشه حضور هومن معذبش می کرد و مدام حواسش به رفتارش بود . لبخندش را کمی جمع کرد و کلمه سلام را به آرامی از میان لبهایش بیرون فرستاد . پدر و مادر مهتاب با خوش رویی پاسخش را دادند اما هومن با همان خونسردی همیشگی اش فقط سری تکان داد و دوباره چشم به تلوزیون دوخت . مهتاب که همچنان دست او را به دست داشت ، به سوی اتاقش رفت . وقتی در اتاق را بست ، روی تخت نشست و کارت را با دقت زیر و رو کرد . بعد با صدای بلند مشغول خواندن شد:مریم و شاهین ، می خواهند اغاز زندگی تازه خود را با حضور شما دوستان عزیز لبریز شادی و خاطره کنند .
    به این جا که رسید با صورتی پراز لبخند رو به شهرزاد گفت :
    - یعنی میشه یک روزی بنویسند مهتاب و رضا ، یا شهرزاد و غضنفر !
    - حالا چون من کسی رو دوست ندارم مال من غضنفر باشه !؟
    - همین هم از سرت زیاده .
    - اون وقت جناب عالی حتما با آقا رضا وصلت می کنید دیگه ؟
    مهتاب روی تختش دراز کشید و انگار غرق رویاهای دور و درازی شده باشد گفت :
    - من مطمئنم دوستم داره . نمی دونی چطوری نگاه می کنه . با نگاهش می گه مهتاب خانم منتظرم باش که به محض تموم شدن درسم اومدم خواستگاری .
    - خوب چرا مثل بچه آدم با زبونش نمی گه ؟! دوران غار نشینی نیست که با علم و اشاره حرف بزنید .
    - تو این چیزها حالیت نیست .این پسر یک پارچه حجب و حیاست . توی بی حیا معلومه که درک نمی کنی !
    شهرزاد که خنده اش گرفته بود به سمت او هجوم برد و در حالیکه بالش را به سر و بدن او می کوبید گفت :
    - خاک بر سر رفیقی مثل تو کنند که هنوز سر و کله شوهر پیدا نشده من رو بی حیا کردی که ازش طرفداری کنی .... خیلی مرد ذلیلی !... برات متاسفم .... بدبخت شوهر ندیده ...
    صدای خنده مهتاب بلند شده و سعی داشت بالش را از دست دوستش بگیرد . وقتی دعوای دوستانه شان تمام شد هر دو مانند اغلب اوقات کنار هم دراز کشیدند و مشغول صحبت شدند . از آینده و آرزوهایشان گفتند و بالاخره نزدیک ساعت ده شب شهرزاد از مهتاب دل کند . وقتی از اتاق خارج شد تا خداحافظی کند متوجه شد هومن هم در حال خداحافظی است . مادر مهتاب با دیدن آن ها با رویی گشاده گفت :
    - این همه خنده برای چی بود ؟
    شهرزاد با شرمندگی سر به زیر انداخت . مهتاب گفت :
    - شهرزاد کارت عروسی مریمو آورده .
    پدرش با لبخند گفت :
    - کارتش خنده دار بود؟!
    - نه . ما به چیز دیگه ای می خندیدیم .
    بعد به دوستش چشمکی زد و هر دو ریز خندیدند . هومن که حوصله اش سر رفته بود دو باره خداحافظی کرد . اما قبل از خروجش ، مهتاب با عجله از شهرزاد پرسید :
    - راستی کارت دایی هومن کو؟
    شهرزاد آب دهانش را فرو داد و گفت :
    - مامانم فردا تحویل خودشون می ده .
    هومن داشت در را می گشود که صدای امیدوار خواهر لبخندی تمسخر آمیز روی لبهایش نشاند .
    - انشاءا... همین روزها کارت عروسی خودش رو پخش کنیم .
    شهرزاد و مهتاب هر دو فکر کردند کدام دختر بد بختی می خواهد زن هومن بشود!



    * * * * * *
    ویرایش توسط شهرناز : 1389,12,09 در ساعت ساعت : 14:33

  2. 308 کاربر از پست شهرناز تشکر کرده اند .

    !!! NAFAS !!! , * sogi jOoOn * , * حدیث * , **Silver Star** , *donya* , *GolDeN* , *Hasti* , *Nafise.a9* , *soodabeh* , *TARA* , *~Faezeh~* , -2nya- , -نازلی- , ...rainy , .arsana. , .Mehrnoosh. , .Monire. , 271529 , 8000 , ==== , aazz , abby7 , ady25 , aidai , alexiiiiiii , ali agha , aminlily40 , Amirsam1 , amisha , Anahita.s , Anolin , Archi , architect_shima , arezoo184 , armin.kz , armita1819 , asal_cheshmak , asemane nili , asemanii , aseman_82 , ashkannia , ashoka , atish69 , atyek , AYDA alone , aygeen , azam 24 , azar1 , azita_esy , babasi , bahare RE , barane khazan , baran_1990 , beautyAsalak , behi_aquarius , betiya , bneta , CAT-WOMAN , chandiny , coral , daneshmand , dokhtare khial , Donya-70 , dordooneh , down13 , EasTern_Girl , eglantine-m96 , elahe atash , elahe70 , electeronic , Elen , elhamtt , erik , eteb , extranjera , f1363 , faezeh , faezeh88 , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , fatima983 , flavia , gandomsa , gha3dak , ghazghaz , gheisareh , golchaghe , golgh , golnaz_222 , gorestan man , hanas , hana_m , hany666 , harimeshgh , HAsti-Nj , helma8 , hiva , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , Idin98i , Irani , jojo.nazanin , JonasRahimi , katy , kh1al , kimia_13662000 , king _ panther , latifa , leila.kh , leila93 , libra272 , lili5225 , little princess , M&M_601 , M.gIrL , M.matineh , m0zhdeh , mahana1 , mahdiar , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , makhmal_66 , mamorin , maneou , many22 , marjanagn , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryamale , maryam_goli73 , Mina , mina.p , mina7006 , mishapasha , misha_kavir , miss maryam , mk68 , monir 11 , mta farokhzad , m_h_n , m_rad , nadia1 , nafas-t , nafas44 , nahayat007 , Nahid72 , narciss , nastaran86 , negark , negin-joon , neginra , niazruby , nikaan , NIKSA , NILOUFAR , nina86 , nini84 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , nrezaii , nutty , olala , omidrezam , OoPs , parisa.1564 , persian-star , peymaneh , rohollah , roya1365 , rozi-91 , s4sultan , saba_lovly , sabra1361 , safo , SAGHIIIII , saharmn , sahely , sahel_m , samaneh60 , samim , Sam!ra , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sapidkooh , sara*star , saratab , sasa.shima , Sati_Faeze , setareh67 , setareye abi , Shabah eshg , shabnamsobhabi , shakiba_2510 , shalizar2 , sharmin.r , Shifteh , shili , shiva joon , siima , silverstar , sirius , snopoy , Snow Dream , soha.f , Sokout_momtad , SONIA B , sotazi , Star_69 , stiv , sulduzmarali , SunDaughter☼ , syhbyt , S_64 , taban_1352 , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , TanNazZz , tara65 , tara_5877 , tina 1989 , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vampire123 , venus7021 , YALDA STAR , yasi70 , yasnaa , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , zohreh17 , |SarA_S| , ~*SaHaR*~ , ~jOojoO.tAlA~ , ~Spunk!e~ , آذردخت , آرام.د , آرشا , آسوده , اترون , اتوسا , استطاعت , اقاقی , الیمان , باران , بارنی , بازیگوش , بانوی جوان , بخاری , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , حديث. , خالق اسمان خیال , خانم فسقلی , رز آبی , رودنا , روياي ابي , روژان , زردولگ , زری , س_م_م_ , سانجانا , سپید و سیاه , شادئ , شایسته بانو , !arefeh , م.م.ر , ماندانا* , مسافر كوچولو , ملیساا , منيژه , مهستی , مهشاد فتحی پور , نازبو , نسرین... , نورالعیون , نوشین66 , نی لو فر , نیان , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , هوفریا , وینا , پامچال , پیازچه , کریستال , گل یاس , گنجیشک , یاسمن , یهدا , یگانه

  3. Top | #2

    مدیر بخش کتاب


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    18,363
    میانگین پست در روز
    9.55
    محل سکونت
    021
    تشکر از کاربر
    88,593
    تشکر شده 417,486 در 26,676 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید

    آمار کتابهای در جریان سایت

    توضیحاتی راجع به کتاب ، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید .

    از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه

    ممنون
    اگر می خوهید رمان ِ خود را در انجمن قرار دهید و بلد نیستید... کلیک کنید!
    برای آگاهی از قوانین بخش کتاب... کلیک کنید!
    جهت اطلاع از قوانین بخش نقد و نحوه ی گذاشتن تاپیک نقد... کلیک کنید!

    هر سوالی از بخش کتاب دارید، ابتدا تاپیک های بالا رو بخونید و اگر جواب خود را نیافتید به یکی {فقط یکی!} از مدیران ِ بخش، پیام خصوصی بزنید!
    نکته یِ مهمِ بخشِ تایپ:
    رمان هایِ فاقدِ خلاصه یِ مناسب، تایید نمی شود!



  4. Top | #3

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    285
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یک جایی همین اطراف
    تشکر از کاربر
    4,286
    تشکر شده 39,481 در 300 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض




    با فرا رسیدن روز عروسی تب و باب دختر ها بیشتر شده بود . شهرزاد یک دست لباش شب با بالا تنه ای تنگ و دامنی چند لایه ماکسی به رنگ طوسی خریده و مهتاب خیال داشت پیراهنی بلند وتنگ به رنگ یاسی به تن کند .هر دو در اتاق شهرزاد آماده شده وساعتی بعد همراه پدر و مادر هایشان راهی مراسم شدند .
    جشن عروسی ، خارج از شهر در تالاری مجلل ، میان باغی بزرگ بود . دخترها که تحت تاثیر بزرگی و زیبایی باغ قرار گرفته بودند ترجیح دادند دوری در همان اطراف بزنند . خوشبختانه هومن گفته بود دیر تر می آید و این ، به دخترها اجازه می داد آزادی عمل بیشتری داشته باشند .
    درختان زیبا شاخه های خشک خود را مانند چتری بالای قسمت ورودی برافراشته بودند و بوته های شمشاد ، بعضی قسمت ها را مرز بندی می کرد . شهرزاد پالتو اش را محکمتر به خود پیچید و گفت :
    - این جا توی بهار فوق العاده می شه .
    - من که حتما عروسی ام رو این جا می گیرم .
    - تو فقط هجده سالته . چطور می تونی برای اسیر کردن خودت این قدر عجله داشته باشی ؟!
    مهتاب با آهی بلند گفت :
    - نصف دخترهای هم سن و سالمون همین الآن نامزد دارند یا شوهر کردند. تازه آدم عاشق هجده ساله و هشتاد ساله نداره . فقط می خواد زودتر به عشقش برسه .
    شهرزاد با مسخرگی عقی زد و با قیافه ای درهم گفت :
    - دیگه داری حالم رو به هم می زنی ! یک کم خورددار باش دختر .
    - یادم نمی ره پارسال برای اون پسر غریبه چه بال بالی می زدی !
    - من فقط از تیپش خوشم اومده بود . تو خودت هم همیشه ذوق دیدنش رو داشتی !
    - ولی راستی راستی خیلی با حال بود . مردونه و جذاب . مخصوصا اون اخم های خوشگلش ... آخرش هم نفهمیدیم چشماش سبز بود یا آبی .
    - حالا هر رنگی که بود مبارک صاحبش باشه . ما که فعلا فقط باید سرمون به درس باشه .
    - فکر می کنی سه ماه برای خوندن کافی باشه ؟!
    - برای رشته انتخابی ما کافیه . ناسلامتی منو تو مدرک زبان داریم . اگر زبانو بالا بزنیم همه چیز حله .
    - فقط خدا کنه تو یه دانشگاه قبول بشیم .
    - من که دلم روشنه ... وای جقدر سردمه . بهتره بریم تو که الآن سرو کله دایی خوش اخلاقمون پیدا می شه !
    خواستند به سمت سالن بروند که پای شهرزاد پیچ خورد و قبل از اینکه بتواند خود را کنترل کند ، از سمت پهلو پخش زمین شد . مهتاب که حالت مضحک او را دید به خنده افتاد . حتی خود شهرزاد هم نتوانست جلوی خنده اش را بگیرد . در میان خنده گفت :
    - خدا خفه ات نکنه مهتاب بیا کمکم کن بلند بشم .
    مهتاب سعی کرد او را کمک کند ، اما با ول شدن دست شهرزاد از میان دستش، خنده اش شدت گرفت . شهرزاد در تلاش بود از جا برخیزد که دستی زیر بازویش را گرفت و او را آرام بالا کشید . دختر ها حیرت زده به ناجی از غیب رسیده نگاه کردند . مردی حدود سی ساله ،با قدی متوسط و اندامی ورزیده ، موهای خوش حالت مشکی و چشمانی که در نیمه تاریک باغ ، سیاهی عجیبی داشتند در کت و شلواری بسیار خوش دوخت و شیک ، کنارشان ایستاده و هنوز بازوی شهرزاد را در دست داشت !
    - حالتون خوبه خانم ؟
    شهرزاد که از صدای او به خود آمده بود بازویش را به آرامی عقب کشید و گفت :
    - بله ... ممنون از کمکتون .
    - لباس هاتون خاکی شده ...
    این را گفت ، دستمالی پارچه ای از جیبش خارج کرد و موءدبانه به سمت شهرزاد گرفت . دختر که کمی دستپاچه شده بود با سرعت تشکر کرد .
    - نیازی نیست دستمالتون رو کثیف کنید . توی رخت کن لباسم رو تمیز می کنم .
    - بهتره با این ظاهر خاکی وارد نشید . دستمال من قابل شما رو نداره . بفرمائید خواهش می کنم .
    شهرزاد به ناچار دستمال را گرفت و تشکر کرد . مرد تعظیم کوچکی کرد و از دخترها دور شد . هر دو هنوز بهت زده بودند و نمی دانستند آنچه دیده اند خواب بوده یا واقعیت .
    مهتاب با نگاهی به دوستش گفت :
    - انگار از تو کتابای جین آستین در اومده بود !
    - چقدر آروم راه می رفت ! مطمئنی جن نبود ؟!
    - اگر هم جن بود ، خیلی خوش تیپ بود . من که حاضرم روزی صد تا از این جن ها ببینم .
    ناگهان دستمال را از دست شهرزاد قاپید و مشغول وارسی شد .
    - چی کار می کنی ؟
    - می خوام ببینم اول اسمش رو گوشه ای حک نکرده .
    - ای بابا ! مثل اینکه تو راستی راستی باورت شده که از تو قصه های جین آستین پریده بیرون .
    - اه ! هیچی روش گلدوزی نشده .
    شهرزاد دستمال را گرفت .
    - انگار خل شدی ! بیا کمکم کن لباسمو تمیز کنم .
    دقایقی بعد دخترها در سالن با چشم دنبال آن مرد رویایی می گشتند . شهرزاد داشت چشم می گرداند که با هومن چشم در چشم شد . قلبش در سینه فرو ریخت . احساس می کرد هومن فهمیده او با چه نیتی اطراف را نگاه می کند !
    آب دهانش را فرو داد و نگاه از او که به سمتشان می آمد گرفت .
    - خودتو جمع کن مهتاب . دایی چنگیز داره میا د !
    - کو ؟ کجاست ؟ وای دیدمش . اما این که مدل چنگیزی نیست . هومنیه !
    - من که چنگیزی دیدمش . فکر کنم فهمید دنبال یک نفر می گردم .
    با نزدیک شدن هومن حرفشان نیمه تمام ماند و هر دو با هم سلام کردند .
    - علیک ! پدر و مادر هاتون کجان ؟
    حالت هومن عادی بود و اثری از خشم در او دیده نمی شد . همین به مهتاب جرات داد تا راحت حرف بزند .
    - اون طرف که خلوت تره نشستند .
    - پس شما چرا این جایید؟ دنبال کی می گردید ؟
    حالا وقتش بود تا مهتاب خود را ببازد .
    - ما ؟! دنبال هیچ کس .
    هومن نگاهی پر تردید به دخترها که رنگ به رنگ می شدند انداخت و زیر لب گفت :
    - مراقب باشید به جای شما من پیداش نکنم !
    وقتی رفت شهرزاد با حرص گفت :
    - نمی شد ایشون امشب هم مثل خیلی شبهای دیگه گرفتار بودند و تشریف نمی آوردند !
    - الحق که داییم یه پلیس حرفه ایه ! دیدی ! با یک نگاه فهمید تو سرمون چی میگذره . بعد هم به جای اینکه بپرسه دنبال کسی می گردید ، پرسید دنبال کی می گردید . یعنی من می دونم شما ریگی به کفش دارید .
    - حالا دیگه جراءت نمی کنم سرم رو بلند کنم . می ترسم مچمون رو بگیره .
    - هی شهرزاد ! مرد رو یایی داره نگاهمون می کنه .
    - تابلو نباش و نگاهش نکن . حوصله چنگیز خان رو ندارم .
    - از این به بعد باید بگیم شرلوک هولمز .
    - چنگیز هولمز چطوره ؟!
    هر دو در حال خنده بودند که دختر خاله های شهرزاد به سراغشان آمده و آن ها را برای رقص بردند . وقتی می رقصیدند متوجه نگاه های زیر چشمی مرد غریبه بودند و همین باعث می شد راحت نباشند و زیاد بین رقصنده ها نمانند .
    هنگام صرف شام شهرزاد با حالتی عادی از دختر خاله اش پرسید ک
    - اون مردی که کنار ستون نشسته و با یک زن مسن حرف می زنه کیه ؟
    - همون که کت و شلوار ذغالی تنشه ؟
    - آها !
    - نمی دونم !
    - نمی دونی ؟ مگه مهمون شما نیست ؟
    - احتمال داره از دوستان شاهین باشه .
    - ولی یک بار هم با شاهین حرف نزده .
    - ای شیطون معلومه حسابی تو نخشی .
    - نه بابا ! قیافه اش برام آشناست . فکر می کنم یک جایی دیدمش.
    - می خوای برات پرس و جو کنم ؟
    - نه ، نه .آبرو ریزی نکنی ها . اصلا مهم نیست .
    ساعات باقی مانده شب به شوخی و خنده گذشت . اما نگاه های مرموز مرد رویایی و چشمان تیز بین هومن همه جا دنبال دخترها بود !


    * * * * *




  5. 282 کاربر از پست شهرناز تشکر کرده اند .

    * حدیث * , **Silver Star** , *donya* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *soodabeh* , *~Faezeh~* , -نازلی- , ...rainy , .arsana. , .Mehrnoosh. , 8000 , ==== , aazz , abby7 , ady25 , aidai , alexiiiiiii , ali agha , aminlily40 , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , Archi , architect_shima , arezoo184 , armin.kz , armita1819 , asal_cheshmak , asemane nili , asemanii , aseman_82 , ashoka , atish69 , AYDA alone , aygeen , Az@de , azam 24 , azar1 , azisadeghi , babasi , baran_1990 , beautyAsalak , behi_aquarius , betiya , bneta , CAT-WOMAN , chandiny , coral , daneshmand , dokhtare khial , dokhtarshargh , Donya-70 , dordooneh , down13 , EasTern_Girl , eglantine-m96 , elahe atash , elahe70 , electeronic , Elen , elhamtt , elnaz 90 , eteb , extranjera , faezeh , faezeh88 , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , fatima983 , flavia , gandomsa , gha3dak , ghazghaz , gheisareh , golgh , gorestan man , hana_m , hany666 , harimeshgh , helma8 , hiva , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , ili mah , Irani , jojo.nazanin , JonasRahimi , kalagh sefid , katy , kh1al , kimia_13662000 , king _ panther , leila 67 , leila.kh , leila93 , libra272 , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , M.matineh , m0zhdeh , mahana1 , mahdiar , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , makhmal_66 , mamorin , maneou , many22 , marjanagn , maryam mokhtari , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam1 , maryamale , Mina , mina.p , mishapasha , misha_kavir , miss maryam , mk68 , monir 11 , mta farokhzad , m_h_n , m_rad , nadia1 , nafas-t , nafas44 , nahayat007 , nastaran86 , negark , negin-joon , neginra , niazruby , nika21 , NIKSA , niloofarane , NILOUFAR , nina505 , nina86 , nini84 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , nrezaii , nutty , olala , omidrezam , OoPs , persian-star , peymaneh , rohollah , roya1365 , rozi-91 , s4sultan , saba 68 , saba_lovly , sabra1361 , safo , saharmn , sahely , sahel_m , samaneh60 , samim , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sapidkooh , sara*star , saratab , sarma1010 , sasa.shima , Sati_Faeze , setareh29 , setareh67 , setareye abi , shabnamsobhabi , shakiba_2510 , Shifteh , shili , shiva joon , siima , silverstar , sirius , snopoy , Snow Dream , soha.f , Sokout_momtad , soshyans , sotazi , Star_69 , stiv , sulduzmarali , syhbyt , S_64 , taban_1352 , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , TanNazZz , tara65 , TARANOMEMEHR , tara_5877 , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vampire123 , venus7021 , yaqush , yasaman71 , yasi70 , yasnaa , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , zohreh17 , ~jOojoO.tAlA~ , ~pArnYa~ , ~Spunk!e~ , آبجی نیلوفر , آذردخت , آرشا , آسوده , اترون , استطاعت , اسمون , اقاقی , الیمان , باران , بارنی , بازیگوش , بخاری , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , حديث. , خالق اسمان خیال , خانم فسقلی , رز آبی , روياي ابي , روژان , زری , سانجانا , سپید و سیاه , شادئ , شایسته بانو , !arefeh , م.م.ر , ماندانا* , ملیساا , منيژه , مهستی , مِنّا , نازبو , نوشین66 , نی لو فر , نیان , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , هوفریا , وینا , پامچال , پیازچه , کریستال , گل یاس , گنجیشک , یاسمن , یگانه

  6. Top | #4

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    285
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یک جایی همین اطراف
    تشکر از کاربر
    4,286
    تشکر شده 39,481 در 300 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض


    برای تعلیلات عید ، شهرزاد همراه خانواده اش راهی اصفهان و شیراز شد و مهتاب هم مانند اغلب اوقات به دید و بازدیدهای معمول عید پرداخت .
    بعد از عید بیشتر اوقات آن ها به درس خواندن سپری می شد و دیگر تمام موضوعات حاشیه ای ، مانند مرد رویایی و رضا به دست فراموشی سپرده شده بود .
    بالاخره امتحانات کنکور هم برگزار شد و دو دوست نفس راحتی کشیدند . تا دو روز بعد از امتحانات دخترها فقط استراحت کردند و روز سوم همراه دوستانشان به سینما رفتند . در همان حال و هوا با خوشحالی برای تعطیلات تابستانی برنامه ریزی می کردند که ناگهان همه چیز به هم ریخت . عمه بزرگ پدر شهرزاد که در شیراز زندگی می کرد بر اثر کهولت سن فوت کرد و آن ها مجبور بودند چند روزی برای شرکت در مراسم راهی آن جا شوند . این دقیقا چیزی بود که داشت شهرزاد را دیوانه می کرد . برای تابستان ، آن هم تابستان بعد از کنکور نقشه های زیادی داشت و می خواست قبل از شروع کلاس های دانشگاه حسابی استراحت و تفریح کند .او و مهتاب طوری اطمینان داشتند قبول می شوند که پدر و مادر های خود را به خنده می انداختند .
    شب قبل از رفتن آن ها ، دو دوست در اتاق شهرزاد روبه روی هم نشسته و با غصه و اندوه به هم نگاه می کردند .
    - می گم ای کاش می شد تو نری .
    - آخه چه طوری ؟ همه فامیل قراره برن تبریز . ناسلامتی بزرگ خاندان مرده .
    - می خواستیم یه روز با بچه ها بریم چیتگر ها ... اه ! بخشکی شانس . اگه بدونی مرجان با چه بدبختی اجازه اش رو گرفته بود .
    شهرزاد خود را روی تخت رها کرد و با ناله گفت :
    - نمی خوام برم ... نمی خوام یه هفته تو مجلس عزاداری باشم . ای خدا ...!
    ناگهان مهتاب که روی صندلی لم داده بود از جا پرید و با سرخوشی گفت :
    - باید مریض بشی !
    شهرزاد روی تخت صاف نشست .
    - چی ؟! چطوری مریض بشم ؟ تازه بعدش می خواد چی بشه ؟
    - خودتو به مریضی بزن بعد هم من اصرار می کنم که تو رو این جا بذارن و برن . اون ها هم چون می خوان فردا به مراسم خاک سپاری برن تو رو نمی برن .
    - چقدر خوش خیالی . من چطور می تونم این همه نقش بازی کنم . خنده ام می گیره ! مطمئن باش با اولین آخ و اوخم به خنده میفتم .
    - پس باید واقعا مریض بشی !
    - داری منو می ترسونی .
    - یا یک روز مریضی یا یک هفته عذاب ! انتخاب کن .
    شهرزاد آهی کشید و بی درنگ گفت : حالا چه طوری باید یک شبه مریض بشم ؟ ما برای ساعت هشت صبح بلیط داریم .
    مهتاب به ساعت دیواری نگاهی انداخت و مثل اینکه نقشه بزرگی طرح ریزی می کند چشمانش را تنگ کرد و با لحنی آرام گفت :
    - الآن ساعت هشته . کافیه تا نیم ساعت بستنی و هندوانه و گوجه سبز رو با هم بخوری . مطمئنم به یک ساعت نمی کشه که دل درد بدی می گیری . من اینو تجربه کردم . یادته پارسال یک شب از دل درد و تهوع کارم به بیمارستان کشید ؟
    - فکر بدی نیست . با این معده ضعیف حتما کارم به درمونگاه می کشه . یه کم روغن داغش رو هم زیاد می کنم که باورشون بشه هیچ جور نای مسافرت ندارم .
    هر دو بی صدا خندیدند و پس از دقایقی لودگی و شوخی به سراغ یخچال رفتند .
    خوشبختاه گوجه سبز و بستنی داشتند ، به جای هندوانه هم گیلاس و خیار جایگزین کردند . شهرزاد با ولع شروع به خوردن کرد و در عرض نیم ساعت ، حدود نیم کیلو گوجه سبز ، نیم کیلو گیلاس و خیار و دو کاسه پر بستنی خورد .
    وقتی خوردنش تمام شد به پشتی صندلی تکیه داد و دست روی شکمش گذاشت . به ظرف های خالی نگاه کرد، آهی کشید و گفت :
    - همین حالا هم دارم بالا میارم . در عمرم این قدر میوه نخورده بودم .
    - عوضش یک بیرون روی حسابی هم میگیری و معده و روده ات پاک می شه !
    - خاک بر سرت ! یاد این یکی اش نبودم . می دونی تا فردا چه جونی باید بکنم ...؟
    - بیا یه داروی ملین هم بخور که خیالمون راحت بشه !
    با آن حرف هر دو زیر خنده زدند . هم چنان در حال بگو و بخند بودند که پدر و مادر مهتاب برای شب نشینی آمدند . شهرزاد رفت ، سلامی به آن ها کرد و دوباره به آشپزخانه بازگشت . بی توجه به حرف های بزرگ ترها مسخرگی می کردند و می خندیدند که ناگهان شهرزاد با شنیدن نام خود از دهان مادر مهتاب گوشهایش را تیز کرد و با اشاره دست مهتاب را ساکت نمود .
    - احترام به بزرگ تر واجبه ، اما این دوتا کلی بابت این تعطیلات برنامه داشتند . حالا که فرصت این سفر برامون پیش اومده دوست داریم شهرزاد جون رو هم با خودمون ببریم .
    صدای مینا خانم ، مادر شهرزاد آمد که با تردید می گفت : چی بگم ... ؟ محمد باید حرف آخر رو بزنه .
    - آخه ما بلیط گرفتیم و ...
    دخترها که بی قرار شده بودند از آشپزخانه بیرون پریدند .
    - جریان چیه خاله ؟
    شهرزاد بود که از مادر مهتاب می پرسید و او با لبخند جواب داد :
    - همین نیم ساعت پیش عموی مهتاب تماس گرفت ، گفت برای یک ماه راهی اردبیل و تبریز و ارومیه هستند و کلید ویلای لواسانشون میدن به ما . ما هم از خدا خواسته فردا میریم تا یک دل سیر استراحت کنیم و تو هوای خوب نفس بکشیم . الآن هم داشتم به بابا و مامانت می گفتم اجازه بدن تو هم با ما بیایی که خستگی درس ها از تنت در بیاد .
    از شنیدن حرف های او دختر ها چنان ذوق کردند که بی اختیار جیغ می کشیدند و دور هم می چرخیدند . رفتار ان ها همه را به خنده انداخت و قضیه اجازه به همان راحتی حل شد . حالا فقط یک مشکل بود . دل پیچه شهرزاد کم کم داشت شروع می شد !



    ببخشید کم شد . چند گرفتاری ناگهانی اما حوب پیدا کردم که ممکنه باعث بشه نتونم زود به زود بیام . اما سعی می کنم از هر فرصت برای تایپ استفاده کنم .
    تشکر = انگیزه

  7. 262 کاربر از پست شهرناز تشکر کرده اند .

    * حدیث * , **Silver Star** , *donya* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *soodabeh* , *~Faezeh~* , -نازلی- , ...rainy , .Mehrnoosh. , .Monire. , 8000 , ==== , aazz , abby7 , ady25 , aidai , alexiiiiiii , ali agha , aminlily40 , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , Archi , architect_shima , arezoo184 , armin.kz , armita1819 , asemanii , aseman_82 , ashoka , atish69 , AYDA alone , aygeen , Az@de , azam 24 , azar1 , azisadeghi , azita_esy , babasi , baran_1990 , beautyAsalak , betiya , bneta , CAT-WOMAN , chandiny , coral , daneshmand , dokhtare khial , Donya-70 , dordooneh , down13 , EasTern_Girl , eglantine-m96 , elahe atash , elahe70 , electeronic , Elen , elhamtt , extranjera , faezeh , faezeh88 , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , fatima983 , gandomsa , gha3dak , ghazghaz , gheisareh , golgh , gorestan man , hadi88 , hana_m , hany666 , harimeshgh , hiva , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , Irani , JonasRahimi , kh1al , king _ panther , leila.kh , leila93 , libra272 , lili19 , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , M.matineh , m0zhdeh , mahana1 , mahdiar , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , makhmal_66 , mamorin , many22 , marjan.AA , marjanagn , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam1 , maryamale , Mina , mina.p , mishapasha , misha_kavir , miss maryam , mk68 , monir 11 , mta farokhzad , m_h_n , nadia1 , nafas-t , nafas44 , nahayat007 , nastaran86 , negark , neginra , niazruby , nika21 , NIKSA , NILOUFAR , nina86 , nini84 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , nooshin1389 , nrezaii , nutty , olala , omidrezam , OoPs , peymaneh , rohollah , roya1365 , rozi-91 , s4sultan , saba 68 , saba_lovly , sabra1361 , safo , saharmn , sahely , sahel_m , samaneh60 , samim , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sapidkooh , sara*star , saratab , sarma1010 , sasa.shima , Sati_Faeze , setareh29 , setareh67 , setareye abi , shabnamsobhabi , shakiba_2510 , Shifteh , shili , shiva joon , siima , silverstar , sirius , snopoy , Snow Dream , soha.f , Sokout_momtad , Star_69 , stiv , syhbyt , S_64 , taban_1352 , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , TanNazZz , tara65 , tara_5877 , tina 1989 , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , vampire123 , venus7021 , violet_kl , yaqush , yas baran , yasaman71 , yasnaa , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , ~jOojoO.tAlA~ , ~pArnYa~ , ~Spunk!e~ , آذردخت , آرشا , آسوده , اترون , اتوسا , استطاعت , اقاقی , بارنی , بازیگوش , بخاری , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , حديث. , خانم فسقلی , رز آبی , رودنا , روياي ابي , روژان , زردولگ , زری , زوها , سانجانا , سپید و سیاه , شادئ , شایسته بانو , شیوا , !arefeh , م.م.ر , ماندانا* , مسافر كوچولو , ملیساا , منيژه , مهستی , مِنّا , نازبو , نوشین66 , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , هوفریا , پامچال , پهره , پیازچه , کریستال , گل یاس , گنجیشک , یاسمن , یهدا , یگانه

  8. Top | #5

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    285
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یک جایی همین اطراف
    تشکر از کاربر
    4,286
    تشکر شده 39,481 در 300 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض



    فصل دوم


    با طلوع خورشید بی حال و بی رمق از زیر پتو بیرون آمد . تمام شب سعی کرده بود بی سر و صدا به دستشویی برود و بیاید تا مبادا پدر و مادرش خبردار شوند و با نگرانی به سفر بروند . شاید هم مادرش اصلا نمی رفت و می ماند . با ان افکار در هم برهم و حال خراب، تا خود صبح پلک بر هم نگذاشت و صبح هم که مادرش آمد تا قبل از رفتن نگاهی به دخترش بیندازد و زیر لب با او خداحافظی کند ، خود را به خواب زد و حتی با بوسه نرم او چشم باز نکرد .
    با رفتن آن ها طاقت از کف داد و با اینکه نمی خواست ساعت شش صبح مزاحم آن ها شود ، اشک ریزان شماره مهتاب را گرفت . مهتاب بیچاره هم شب را با هول ولا گذرانده و دم دمای صبح خوابش رفته بود .
    وقتی صدای مادر مهتاب را شنید با بغض گفت :
    - خاله فرشته ... من حالم خوب نیست ... ببخشید تورو خدا که سر صبحی بیدارتون کردم .
    او با دستپاچگی گفت :
    - اوا شهرزاد تویی ؟ خدا منو مرگ بده ! چی شده ؟
    - از دیشب دل درد شدیدی دارم ... به مامانم اینا حرفی نزدم که با دلشوره راهی نشن ... اما دیگه طاقت ندارم ...
    - ای بابا ! امان از دست تو ! دارم میام بالا . تو هم بیا درو باز کن ببینم چت شده .
    به سختی خود را از تخت پایین کشید و با تنی لرزان به سمت در رفت . خودش هم باورش نمی شد آن همه درد و تهوع را تحمل کرده باشد .
    فرشته خانم که او را با آن رنگ و روی پریده و حال خراب دید ، روی دستش کوبید و گفت :
    - چطور مادرت نفهمید حالت بده ؟
    - خوبیه خونه صدو هشتاد متری با دو تا سرویس بهداشتی همینه دیگه !
    بعد به سختی لبخند زد . فرشته خانم سری از روی تاسف تکان داد و گفت :
    - پاشو کمکت کنم حاضر بشی تا بریم بیمارستان .
    با شنیدن صدای پایی از داخل راهرو ، فرشته خانم که هنوز در آستانه در بود سر برگرداند .
    - هومن تویی ؟! به این زودی میری سر کار ؟!
    با شنیدن نام او اخمهای شهرزاد در هم رفت . نمی خواست هومن او را با ان حال و سر و وضع ببیند . در کل حضور او همیشه معذبش می کرد .
    هومن مقابل خواهر ایستاد و پرسید :
    - چی شده ؟!
    - حال شهرزاد خوب نیست . طفلک از دیشب دل درد داره ، به خاطر اینکه پدر و مادرش با دل نگرانی راهی نشن تا حالا تحمل کرده .
    - من میرم ماشینو میارم جلوی در . شما هم زودتر بیایید.
    با رفتن او فرشته خانم کمک کرد تا شهرناز آماده شود .
    - لازم نبود هومن خان به زحمت بیفتند .
    - چه زحمتی ؟ اون که داره می ره بیرون ما رو هم می رسونه در مانگاه .
    شهرزاد با دلخوری آماده شد . همان موقع مهتاب هم که از سرو صدا بیدار شده بود آمد و با دیدن وضعیت دوستش به سرعت به خانه بازگشت تا آماده شود و همراه آن ها برود .
    با یک سرم و چند آمپول کمی حال شهرزاد بهتر شد ، اما رمقی برایش نمانده بود و پزشک هم تاکید کرد که او چند روزی استراحت کند و پرهیز غذایی داشته باشد . با اصرار فرشته خانم شهرزاد به خانه آن ها رفت تا بهتر به حالش رسیدگی شود . مهتاب بخاطر دوستش کلی خود را سرزنش کرد و حتی اشک ریخت . او فکر نمی کرد حال شهرزاد تا آن حد خراب شود . شهرزاد هم سعی داشت او را آرام کند و خود را مقصر بداند که چنان کار احمقانه ای انجام داده بود . در هر صورت سفر به لواسان یک روز به تعویق افتاد و دختر ها در اندوه و غصه انتظار فردا را کشیدند تا دست کم چند روز باقی مانده را خوش بگذرانند .
    شب ساعت از نه می گذشت که هومن طبق معمول برخی شبها برای نوشیدن چای و شب نشینی ،آمد . وقتی وارد شد و دخترها ندید ، سراغشان را گرفت .
    - هر دوشون توی اتاقند . طفلی شهرزاد خیلی درد کشیده بود . امروز هم که با مادرش تلفنی حرف زد باز هم از بیماریش چیزی نگفت . خیلی با ملاحظه و خانومه .
    هومن لختی به خواهرش نگاه کرد و پرسید ک
    - کی راهی لواسان میشید ؟
    - فردا صبح باید بریم . چون سرایدار محمود خان می خواد بره ولایتشون و ما باید تا قبل از ده صبح اون جا باشیم تا کلیدو تحویل بگیریم .
    - حال شهرزاد برای سفر مساعده ؟
    به جای فرشته خانم ، محمد آقا گفت ک
    - تا حالا که بهتر شده . اگر هم خوب نباشه ما مجبوریم بریم . چون کلیدو باید بگیریم . تو هم تا قبل از ناریکی ،خودتو برسون که یه جوجه حسابی با هم درست کنیم .
    - باشه ... فردا که پنج شنبه ست و من زودتر کارم تموم می شه .بهتره بچه ها رو هم صبح زود بیدار نکنید . من خودم میارمشون . این طوری شهرزاد هم بیشتر استراحت می کنه .
    فرشته خانم که انگار تا آن لحظه بابت شهرزاد نگران بود ، با خوشحالی پیشنهاد برادر را پذیرفت . به این ترتیب دختر ها با خیال راحت تا ساعت یازده صبح خوابیدند و بعد تا آن جایی که می شد از تنهاییشان لذت بردند . ساعت سه هومن با خانه تماس گرفت و گفت آن ها برای دو ساعت دیگر آماده باشند تا زودتر راهی شوند . بعد از آن تماس ، دختر ها به نوبت حمام کردند و بعد مهتاب به پارکینگ رفت تا توپ و طناب برای سفر بردارد . شهرزاد هم در حالیکه احساس بهتری داشت حوله ای دور موهایش پیچید و مشغول شستن کمی میوه برای خوردن در مسیر شد . در همان حال هم آوازی را زیر لب زمزمه می کرد و کم کم صدایش اوج می گرفت . آن آوازی بود که گاهی برای مسخره بازی همراه مهتاب می خواند . بخصوص وقت هایی که دور از چشم هومن شیطنتی می کردند . اما حالا که در انتظار او بودند این تصنیف زیبا بیشتر با حالش می خواند .
    - امشب شب مهتابه ،چنگیزم را می خوام !
    چنگیزم اگر خوابه ، بازم چنگیزم را می خوام !
    خواب است و بیدارش کنید ،
    مست است و هوشیارش کنید
    گویید ...
    هما لحظه برگشت تا دستمالی بردارد و میوه ها را خشک کند که به جای میوه ها خودش خشکش زد ! هومن دست به سینه به چهار چوب در آشپزخانه تکیه زده و با چهره ای جدی نگاهش می کرد .
    - این آقا چنگیز کیه ؟
    شهرزاد به لکنت افتاد و بالاخره به زحمت لب باز کرد .
    - سردار ... خون خوار ... مغول !
    پوزخندی بر لب های هومن نشست و قدمی به جلو برداشت . چشمان سیاه خود را به عمق چشمان میشی و مضطرب او دوخت و گفت:
    - اِ...! راست میگی ؟! نمی دونستم !
    از حالت نگاه او دل در سینه دختر فرو ریخت و حسی غریب باعث شد نتواند لبهایش را از هم باز کند . تا آن لحظه مستقیم در چشمان هومن خیره نشده و انگار تازه داشت چیزی در آن نگاه مخملی و شوخ کشف می کرد . از طرفی حالت او طوری نبود که بشود فهمید تا چه حد جدیست و همان شهرزاد را به سکوتی نا خواسته وا می داشت .
    - زبونتو گربه خورد ؟!
    - ما... من و ...مهتاب ...
    سعی کرد نفس عمیقی بکشد و نگاه از او برگیرد . همان لحظه به یاد حوله ای افتاد که به دور موهایش پیچیده بود . آن دیگر نهایت آبرو ریزی بود . در دل به خودش و هومن که سرزده وارد شده بود لعنت فرستاد و با خجالت حوله را از روی سر پایین کشید . هم زمان با کشیدن حوله ، موهای بلند و خیسش اطراف صورت پخش شد و او هنوز داشت سعی می کرد حرفی بزند . هومن که به خوبی متوجه شرمندگی او بود ،در حالیکه پشت به او می کرد تا برود گفت : یادتون باشه که من همیشه حواسم به شما دو تا هست !
    ورود پر سر و صدای مهتاب ، کمی شهرزاد را به خود آورد.
    - اِ ! دایی هومن چه قدر زود اومدید ؟
    شهرزاد صدای بم او را از آشپزخانه شنید .
    - میرم حمام کنم . تا نیم ساعت دیگه باید آماده باشید .
    - حموم میرید یا فقط خودتونو آب می کشید ؟! آخه نیم ساعته چطوری هم حمام می کنید ، هم حاضر می شید ؟!
    - این فضولی ها به تو نیومده . دیر کنید من می رم .
    مهتاب به اتاقش رفت تا وسایلی را که آورده بود درون ساک بگذارد . شهرزاد با پاهایی سست خود را به صندلی رساند و تن بی حسش را روی آن انداخت . نمی فهمید در عرض آن چند ثانیه چرا دلش آنچنان آشوب شده . دست روی معده اش گذاشت و لبش را به دندان گزید . فکر کرد "دارم خل میشم !"



    چرا تشکرها این قدر کمه ؟ یعنی خوشتون نیومده ؟ اگر دوستش دارید بهم انگیزه بدید .

  9. 297 کاربر از پست شهرناز تشکر کرده اند .

    * حدیث * , **Silver Star** , *donya* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *soodabeh* , *~Faezeh~* , -نازلی- , ...rainy , .Mehrnoosh. , .Monire. , 1339 , 271529 , 8000 , ==== , aazz , abby7 , abedkhani , ady25 , aidai , alexiiiiiii , ali agha , aminlily40 , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , Archi , architect_shima , arezoo184 , armin.kz , armita1819 , asemane nili , aseman_82 , ashoka , AYDA alone , Az@de , azam 24 , azar1 , azisadeghi , azita_esy , babasi , baran_1990 , beautyAsalak , behi_aquarius , betiya , bneta , CAT-WOMAN , chandiny , coral , daneshmand , dokhtare khial , Donya-70 , dordooneh , down13 , EasTern_Girl , eglantine-m96 , elahe atash , elahe70 , electeronic , Elen , elham90 , elhamtt , eteb , extranjera , f1363 , fadai , faezeh , faezeh88 , falakbin , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , farzan0 , fatima983 , flavia , gandomsa , gha3dak , gharibeh1387 , ghazghaz , gheisareh , gole , golgh , golnaz_222 , gorestan man , hadi88 , hajar8686 , hana_m , hany666 , harimeshgh , hasti59 , hiva , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , Irani , JonasRahimi , jujuee , kalagh sefid , katy , kh1al , khademre , kimia_13662000 , king _ panther , latifa , leila.kh , leila93 , libra272 , lili19 , lili5225 , M&M_601 , M.gIrL , M.matineh , m0zhdeh , mahana1 , mahdiar , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsadina , mahsamoon , mahshid_3d , mahtab10 , mahtaj , mamorin , many22 , marjan.AA , marjanagn , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam1 , maryamale , Mina , mina.p , mishapasha , misha_kavir , miss maryam , monir 11 , mta farokhzad , m_h_n , nadia1 , nadjafi , nafas-t , nafas44 , nahayat007 , nastaran86 , negark , niazruby , nika21 , nikaan , NIKSA , nilooye abb , NILOUFAR , nina86 , nini84 , nita.viok , niyayeeeeeesh , nlp16001 , nrezaii , nutty , olala , omidrezam , OoPs , paeezak , panmady , parisabeheshti , peymaneh , raha55 , rohollah , roya1365 , rozi-91 , s.d.yeganeh , s4sultan , saba_lovly , sabra1361 , safo , SAGHIIIII , saharmn , sahely , sahel_m , samaneh60 , samim , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sapidkooh , sara*star , saratab , sarma1010 , sasa.shima , Sati_Faeze , setareh29 , setareh67 , setareye abi , setayesh73 , shabnamsobhabi , shakiba_2510 , Shifteh , shili , shiva joon , siima , silverstar , sirius , Snow Dream , soha.f , Sokout_momtad , sotazi , Star_69 , stiv , sulduzmarali , syhbyt , S_64 , taban_1352 , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , TanNazZz , tara65 , tara_5877 , tina 1989 , tinairn , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vampire123 , venus7021 , yasam , yasaman71 , yasnaa , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , zohreh17 , ~jOojoO.tAlA~ , ~pArnYa~ , ~Spunk!e~ , آذردخت , آرشا , آسوده , اترون , اتوسا , استطاعت , اقاقی , بارنی , بازیگوش , بخاری , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , حديث. , خانم فسقلی , رز آبی , رودنا , روشناک , روياي ابي , روژان , زردولگ , زری , زوها , س_م_م_ , سانجانا , سپید و سیاه , شادئ , شایسته بانو , شیوا , !arefeh , عسلی من , فكه ي مجنون , م.م.ر , ماندانا* , مرمرجونی , ملیساا , منيژه , مهستی , مِنّا , نازبو , نورالعیون , نوشین66 , نی لو فر , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , هوفریا , پهره , پیازچه , کریستال , گل یاس , گنجیشک , یاسمن , یهدا , یگانه

  10. Top | #6

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    285
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یک جایی همین اطراف
    تشکر از کاربر
    4,286
    تشکر شده 39,481 در 300 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سلام . ببخشید دیر شد .


    درست نیم ساعت بعد هومن در تویوتای شیکش منتظر آن ها بود و دختر ها با سرعت وسایل خود را در صندوق عقب جا می دادند .
    بالاخره مهتاب روی صندلی جلو و شهرزاد پشت سر او نشست . از فکر اینکه پشت سر هومن بنشیند و مجبور باشد گاهی چشمان او را از آینه نگاه کند ، حس بدی پیدا می کرد .هومن در حالیکه ماشین را روشن می کرد شهرزاد را مخاطب قرار داد و گفت ک
    - اگر بین راه حالت تهوع داشتی بگو .
    شهرزاد با صدایی ملایم گفت :
    - با اون امپول ها حالت تهوعم از بین رفته .
    هومن نگاهش را از آینه به او دوخت .
    - رنگ و رویی که نداری !
    - نه خوبم . ممنون.
    مهتاب با لبخند گفت :
    - اگه کار دیگه ای هم داشتی بگو .
    شهرزاد که حالا واقعا خجالت زده شده بود ، پنهانی نیشگونی از بازوی او گرفت . مهتاب آهی کشید و خنده اش را فرو خورد و هومن بی توجه به رفتار آن دو ماشین را به حرکت در آورد .
    برای رد کردن چراغ قرمز از کوچه پس کوچه ها می گذشتند که شهرزاد رضا را همراه مردی مسن با محاسنی بلند دید که بسته ای را با حالتی مشکوک در دست نگاه داشته بود . از کنار صندلی به بازوی مهتاب سقلمه زد و او هم با تکان دادن دستش فهماند که متوجه شده . هر دو زیر چشمی با نگرانی هومن را نگاه کردند . اما او بی تفاوت و آرام می راند و انگار حواسش به اطراف نبود . هنوز چند متری از رضا دور نشده بودند که ناگهان مقدار زیادی آب کثیف از آسمان روی شیشه جلو پاشید و صدای ترمز شدید و جیغ دخترها در هم ادغام شد . برای لحظه ای نفس در سینه هر سه حبس شد اما هومن زودتر از دختر ها خود را باز یافت و به سرعت از ماشین پیاده شد . صدای "مرگ بر مزدور" از بام چند خانه به گوش می رسید و تن دخترها را می لرزاند . هومن با خشم و چهره ای برافروخته به بالای سر نگاه می کرد و سعی داشت بفهمد آن آب کثیف از کدام ساختمان به روی ماشینش ریخته . رضا که از دور شاهد ماجرا بود به سمت آن ها دوید و با دستپاچگی پرسید : حالتون خوبه آقا ؟
    هومن با خشم گفت : فهمیدی از کدوم خونه بود /
    رضا بیشتر هول شد و رنگش به وضوح پرید . نیم نگاهی به دختر ها که حالا از ماشین پیاده شده بودند و به شدت وحشت زده به نظر می رسیدند ، انداخت .
    - نه آقا ... من حواسم نبود . فقط از صدای شدید ترمز فکر کردم براتون اتفاقی افتاده .
    - تو دروغ گوی خوبی نیستی پسر !
    بعد سرش را بالا گرفت و فریاد زد ک
    - ترسوندن دو تا دختر و قایم شدن و شعار دادن که کاری نداره ! اگه مردید وقتی تنها بودم بیایید سراغم !
    مهتاب که نزیک بود از ترس به گریه بیفتد ، جلو رفت و التماس کرد :
    - دایی جون ول کن بیا بریم ... اگه الان بریزن سرمون که کارمون ساخته ست .
    - شما برید تو ماشن . این ها به شما کاری ندارند . طرف حسابشون منم .
    رضا خود را جلو انداخت .
    - شما هم بهتره بفرمایید ... این خانم ها خیلی ترسیدند .
    و نگاه نگرانش را متوجه مهتاب کرد . هومن نگاهی دقیق به رضا انداخت و گفت :
    - اون مردی که همراهت بود کجا رفت ؟
    با آن پرسش دل در سینه دخترها و رضا فرو ریخت . هنوز رضا لب باز نکرده بود که هومن کمی به او نزدیک شد و در حالیکه چشمان نافذش را به چشمان مضطرب پسر جوان دوخته بود گفت :
    - مراقب خودت باش بچه ! یک مرتبه به خودت میایی و مثل من از جایی که حتی نمی دونی کجاست ، غافلگیر میشی !
    رضا اب دهانش را به زحمت فرو داد و تا وقتی ان ها سوار بر ماشین از او دور نشدند نتوانست نفسش را آزاد کند .
    به محض حرکت ، صدای محکم و پر جذبه هومن در فضا طنین انداخت .
    - شما چرا از ماشین پیاده شدید ؟ نمی فهمید این طور مواقع باید چی کار کنید ؟
    مهتاب که هنوز چشمانش تر بود گفت ک
    - خوب هول کرده بودیم ... مگه چند بار تو این طور موقعیت ها گیر افتادیم ؟!
    - از حالا به بعد حواستونو چمع کنید . بعضی ها فکر می کنند چون نظامی هستم و حقوق بگیر دولت ، مزدورم و زورمو به مردم می رسونم . گاهی بعضی آدم های بی منطق شاید خانواده ام رو هم درگیر دشمنی های خودشون بکنند .پس شما باید حواستونو حسابی جمع کنید .
    مهتاب با احتیاط پرسید ک
    - شما تا حالا آدم های سیاسی هم دستگیر کردید ؟
    - من که سرگرد شهربانی نیستم .
    - خوب پس ... وقت هایی که تظاهرات می شه ...
    - مردم عادی با خراب کارهای سیاسی فرق می کنند .
    شهرزاد به خود جراءت داد و پرسید :
    - پس اگر امثال من هم عقاید سیاسی پیدا کنند و به وضع مملکت معترض بشن ، خراب کارند ؟
    صدای غضبناک هومن هر دو را ساکت کرد .
    - شما فعلا کاری جز درس خوندن ندارید و عقایدتون رو هم برای خودتون نگه می دارید .
    شاید شهرزاد خوش رفتاری چندانی از هومن به یاد نداشت ، اما آن اولین باری بود که او مستقیما بر سرش فریاد می کشید . با خودش فکر کرد مگر او کیست که به خودش جرات می دهد سر من داد بکشد ؟! اصلا من که جزو افراد خانواده اش نیستم که مرا مدام با مهتاب جمع می بندد . از آن افکار چهره در هم کشید و با اخم به منظره بیرون خیره شد .


    تا مقصد هر سه ساکت بودند و فقط صدای موزیک هایی که از رادیو پخش می شد سکوت سنگین فضا را می شکست . محمد آقا که باغچه های جلوی در بزرگ ویلا را آب پاشی می کرد ، با دیدن آنها در را کامل گشود و دستی به نشانه پاسخ سلام برایشان تکان داد . به محض توقف ماشین ، دخترها مثل اینکه از قفس آزاد می شوند ، از ماشین بیرون پریدند . فرشته خانم هم با شنیدن صدای ماشین از ویلا بیرون آمد و به استقبالشان رفت . شهرزاد قبلا چندین مرتبه همراه خانواده خودش و گاهی هم همراه خانواده مهتاب به آن جا دعوت شده بود و همیشه برای حضور بعدی اش امیدوار بود . ویلای عموی پولدار مهتاب از قصر چیزی کم نداشت . دو هزار متر باغ و باغ و محوطه باز چمن کاری شده زیبا که زیر نظر طراحی متخصص ، درست شده بود با ساختمانی ششصد متری و شش خوابه در طبقه بالا و سالن و آشپزخانه ای بزرگ در طبقه پایین . عمو احمد ، قاضی با سابقه و خوش نامی بود که یک کارگاه بسته بندی چای هم در کرج داشت که اداره آن را به تنها پسرش سپرده بود . پسری که حاضر نبود در هیچ دستگاه دولتی مشغول به کار شود و ترجیح می داد مدیر خودش باشد . دو دختر بزرگتر او ازدواج کرده و به دلیل شغل شوهرانشان ساکن امریکا بودند و دختر کوچک عمو هم دو سالی از مهتاب بزرگ تر بود و گرچه رابطه صمیمانه ای با او نداشت ، اما خوب با هم کنار می آمدند . هومن اما رابطه نزدیک و خوبی با پسر عمو داشت و جدا از فامیل بودنشان ، با هم رفت و آمد داشتند .
    وقتی هومن برای شستن دست و رویش وارد ویلا شد ، مهتاب با هیجان تمام ماجرا را برای پدر و مادرش تعریف کرد و حسابی ان دو ، بخصوص فرشته خانم را ترساند . او با نگرانی به شوهرش نگاه کرد و گفت :
    - تو این اوضاع خراب مملکت همش می ترسم بلایی سر هومن بیاد .
    - اون که بچه نیست . تازه هیچ وقت هم خودشو درگیر نمی کنه .
    - همین که نظامیه یعنی با حکومته .
    - توقع داری استعفا بده ؟!
    - تو این سن کم سرگرد شده . این مقامو بدون زحمت به دست نیاورده که به این راحتی ازش بگذره .
    - جونش مهمتره یا مقامش .
    صدای مقتدر هومن به جای محمد پاسخ داد :
    - حق مهمترینه ! من جایی می ایستم که حقم باشه .
    فرشته با ناراحتی گفت :
    - تو که خودت هم از این حکومت دل خوشی نداری .
    - من فقط به وظیفه ام عمل می کنم و می دونم که توی آشوب و بلوا خیلی ها هم بی گناه زیر دست و پای عقاید دیگران له میشن .
    مهتاب که حوصله اش از ان بحث سر رفته بود ،به دوستش اشاره کرد تا از ویلا خارج شوند . بعد هر دو با عذر خواهی از جمع جدا شدند . فرشته گفت :
    - زیاد دور نشید . هوا داره تاریک می شه . دم رودخونه هم نرید .
    - چشم مامان .
    هر دو دست در دست هم از ویلا خارج شدند و قدم زنان به سمت ابتدای کوچه باغ رفتند . ویلای آن ها در انتهای کوچه باغی بود که دیوار باغ دو ویلای دیگر در دو طرفش قرار داشت . مهتاب با آهی بلند گفت :
    - دیگه از این بحث های سیاسی حالم به هم می خوره .
    - من هم همین طور . تازه وقتی دانشگاه بریم بیشتر از این ها هم می شنویم ... گرچه این بحث ها دیگه جزو زندگی مردم شده . دیگه هر کسی رو میبینی عضو یه حزب خاصه .
    مهتاب با اندوه گفت :
    - فکر کنم رضا هم سر و گوشش می جنبه .
    - از یه دانشجوی حقوق چه توقعی داری ؟
    - ای کاش رشته اش این نبود . دیگه از این جور شغل ها عقم می گیره . شانس آوردم بابام رسنوران داره .
    - همینه شکل کباب کوبیده شدی!
    - شوخی نکن . حوصله ندارم ... همش یاد رضا با اون بسته بزرگم .فکر کنم اعلامیه بود .
    - شاید هم جزوه بوده .
    - نه بابا ! اون قدر قیافه اون مرده تابلو بود که ...
    - اگر اومد خواستگایت چی ؟ فکر کن که حزب مخالف باشه و دایی و عموی شما هر دو حکومتی .
    - شاید برای همین دودله .
    - شاید هم برای اینکه تو شکل کباب کوبیده ای !
    مهتاب با ناله ای لوس پایش را به زمین کوبید و.
    - جدی باش شهزاد . من دارم دیوونه میشم .
    شهرزاد که می خواست دوستش را از آن حال و هوا خارج کند به مزه پرانی اش ادامه داد . کم کم چند کوچه را رد کردند و به ویلایی که اخر آن خیابان بود رسیدند . آخرین مرتبه ای که آن جا بودند تابستان گذشته بود و به جای آن ویلای بزرگ و متفاوت ، زمینی مخروبه قرار داشت . و حالا ابهت و طرح مدرن ویلا هر دو را میخکوب کرده بود .
    شهرزاد به در نیمه باز آن که به پلی کوچک با نرده هایی ظریف و پیچ در پیچ ختم می شد نگاه کرد و چند قدم جلو رفت .
    - این جا چقدر قشنگه ! درست مثل رویا می مونه ...
    - انگار یه دنیای جداست . من که تا حالا همچین سبکی ندیده بودم .
    - فکر می کنی خونه باشن ؟
    هر دو با کنجکاوی از بین نرده ها سرک کشیدند .
    - لامسب برای خودش یه بهشت کوچیک درست کرده .
    - حتما طرف از اقوام شاهه .
    - یا یکی از گردن کلفت ها .
    - شاید صاحبش خارجی باشه چون طرحش مثل کارت پستال هاییه که بابا از ایتالیا آورده بود .
    - شاید ... بعید نیست ... اما انگار هیچ کس توش نیست .
    - شاید خالیه ؟ ممکنه هنوز اسباب نیاورده باشن .
    شهرزاد پایش را به گوشه نرده ای تکیه داد و خود را بالا کشید .
    - چی کار میکنی ؟ ممکنه صاحبش بیاد .
    شهرزاد بی توجه به دوستش با صدای بلند داد زد ک
    - آهای کسی این جا نیست ؟
    مهتاب وحشت زده پای او را چسبید .
    - دیوونه شدی دختر ! بیا بریم .
    - باور کن کسی نیست . حتی سگ هم ندارن . معلومه هنوز اسباب نیاوردند .
    - به ما چه مربوطه ؟!
    - می خوام برم تو !
    - عقلتو از دست دادی ؟
    - بیا بریم ... خیلی کیف میده ! کلی هیجان داره .
    - اگه هومن یا بابام بفهمن کارمون زاره .
    شهرزاد خود را بالا تر کشید و در حالی که از روی در می پرید گفت ک
    - پس من تنهایی می رم ببینم چه خبره . اگر همه چیز خوب پیش رفت صدات می زنم ... تو هم این جا کشیک بده و مراقب باش .
    وقتی آن سوی نرده ها پایین پرید ،هیجان زده ادامه داد :
    - خبری شد سوت می زنیم .
    - تو دیوونه ای ! اگر سگ داشته باشن تیکه پاره ات می کنه ... اگر یه نفر ...
    شهرزاد بی توجه به غرولند های دوستش به سمت پل سنگ فرش شده کوچک و رویایی رفت و آرام از روی آن گذشت . زیر پایش جوی باریکی بود که هنوز آبی در آن جریان نداشت . با احتیاط به سمت ساختمان رفت . همه چیز در نهایت زیبایی و سلیقه بود . شهرزاد محو نظم درخت کاریها و بوته های پر بار رز بود که با صدای مهتاب سر برگرداند .
    - کسی نیست ؟
    - نه . دیدی گفتم .
    - برو اون طرف هم دید بزن اگر کسی نبود منم میام .
    شهرزاد به ترس او خندید و به سمت پشت ساختمان رفت . کنار در ورودی زیر زمین دو جعبه بزرگ دید که معلوم نبود چه جیزهایی درون آنهاست . اما یک چیز مشکوک و عجیب نظرش را جلب کرد . روی جعبه ها نوشته شده بود " محرمانه " .آب دهانش را به سختی فرو خورد و به ورودی زیر زمین سرک کشید . همه جا ساکت و آرام به نظر می رسید و دیگر داشت مطمئن می شد کسی آن جا حضور ندارد . اما قبل از اینکه مهتاب را صدا بزند نگاهش به در پشتی ساختمان خورد .در چوبی بزرگ و زیبایی که نظیرش را تا آن روز ندیده بود . بی اختیار به سمت در کشیده شد و خراطی های ظریف آن را لمس کرد . او همیشه عاشق هنر های دستی و معماری بود و اماکن تاریخی و آثار هنری نوعی حض در او بوجود می اورد که نمی توانست جلویش را بگیرد . کم کم حسی نا خود آگاه دستش را به سمت دستگیره کشاند و ان را پایین کشید . در با صدای قیژی آرام باز شد و دل در سینه او فرو ریخت . ممکن بود کسی در خانه باشد ؟! شاید هم به خاطر متروک بودن ، نیازی به قفل کردن در نمی دیدند . نفسش را به زحمت از سینه بیرون فرستاد و با جراتی عجیب در را گشود . فضای خالی از اسباب خانه داشت آسوده اش می کرد که صدای محکم و خشمگینی از جا پراندش .
    - این جا چه غلطی می کنی ؟!
    صدا از پشت سرش بود و او را چنان ترساند که دست و پاهایش سست شده و زبانش بند آمده بود . با وحشت به پشت سر خیره شد .مرد جوانی بسیار درشت اندام ، با چهره ای آفتاب سوخته در لباس های راحتی با قیافه ای برافروخته به او زل زده بود و توضیح می خواست .
    - من ... من ...
    - می دونی این جا کجاست دختر ؟ اصلا تو کی هستی ؟ نکنه خرابکار باشی !؟
    - نه ... نه ... من فقط کنجکاو بودم ... باور کنید ...
    - من این جا مسئولم و باید هر اتفاقی رو گزارش بدم .
    - خواهش می کنم ... باور کنید من خرابکار نیستم .
    - پس چرا تو ویلای سرهنگ مثل جاسوس ها می گشتی ؟ از پشت پنجره زیر زمین دیدمت که چطور همه چیزو دید می زدی .
    حالا شهرزاد واقعا ترسیده بود و سعی داشت به هر زبانی که می توانست مرد را متقاعد کند که منظورش فقط کنجکاوی بوده . اما مرد ول کن نبود و وقتی به سمت او آمد تا مچ دستش را بگیرد شهرزاد با فریاد خود را عقب کشید و مجبور شد بگوید خواهر زاده سرگرد اینانی است . مرد که با شنیدن ان حرف مردد شده بود گفت ک
    - بذار با سرهنگ تماس بگیرم کسب تکلیف کنم .
    شهرزاد سری به نشانه موافقت تکان داد و به اجبار همراه مرد به قسمتی از سالن که تلفن قرار داشت رفت . در حقیقت در ان سالن بزرگ به جز آن تلفن که روی قالی کوچکی قرار داشت چیز دیگری به چشم نمی خورد که آن ها هم در یک نظر به چشم نمی آمد . مرد همان طور که شماره می گرفت نگاهش به دختر نگران بود .او تازه داشت می فهمید دختر زیبایی پیش رو دارد و رنگ نگاهش تغییر می کرد .
    - سلا م قربان . عبدی هستم با جناب سرهنگ کار داشتم .... بله فوریه .
    چند لحظه در سکوت نگاه آزار دهنده اش را به او دوخت و باز به حرف آمد .
    - سلام جناب سرهنگ . ارادتمندم . قربان یه مشکلی این جا پیش اومده ... یه مهمون ناخونده داریم ... نه قربان . یه دختر جوونه . مشکوک به نظر میرسه . داشت همه جا رو دید می زد .
    شهرزاد اخم هایش را در هم کشید و فکر کرد مهتاب کدام گوریست که حتی صدایش نمی زند !
    - ... میگه خواهر زاده سرگرد ایمانیه و برادر زاده قاضی سلیمی .حالا هم تو خونه سلیمی ها مهمون هستند ... بله قربان ... انگار قشنگی ویلا کشوندتش این ور نرده ها .... لامصب عین گربه اومده تو ! ... بله ، چشم . به روی چشمم ... سایتون کم نشه .
    وقتی گوشی را گذاشت نگاهی به او انداخت و گفت ک
    - شانس آوردی جناب سرهنگ قاضی رو شناخت . البته محض احتیاط خودم تحویلت میدم .
    بعد از جا بلند شد و به سمت در خروجی جلوی ساختمان رفت .شهرزاد سردر گم و پریشان به دنبال عبدی رفت و نالید :
    - اقا خواهش می کنم صبر کنید . ... اگر خانواده ام بفمند من این جا بودم خیلی عصبانی میشن . شما که دیدید من راست گفتم .
    - من هر کاری که جناب سرهنگ گفتن انجام می دم .
    - آقا یه دقیقه صبر کنید ... بیایید به سرهنگ زنگ بزنید .من قانعشون می کنم .
    - همون که گفتم . دنبالم بیا .
    شهرزاد کلافه و عصبی از پی او رفت . تا مقابل نرده ها هنوز سعی داشت مرد را راضی کند که از گناهش بگذرد . مرد در را می گشود که شهرزاد متوجه شد خبری از مهتاب نیست . در دل به او ناسزا می گفت که سرو کله هومن پیدا شد. او با سرعت به سمتشان می دوید و مهتاب هم به دنبالش! با دیدن شهرزاد در کنار آن مرد اخم هایش در هم کشیده شد و سرعتش را کم تر کرد . شهرزاد آهی از ته دل کشید و با شرمندگی و ناراحتی سر به زیر انداخت .
    - چی شده شهرزاد ؟
    صدای خشمگین هومن تن دختر را لرزاند و به جای او مرد پاسخ داد:
    - این خانم داشتند باغ جناب سرهنگو دید میزدند که من مچشونو گرفتم . اما جناب سرهنگ بزرگواری کردند و به خاطر قاضی ایشونو بخشیدن .
    - لطف کردند .... بیا بریم شهرزاد .
    لحن خشن و خالی از احساس هومن دو دختر را به شدت ترسانده بود و هر دو خود را آماده یک جنجال حسابی می کردند . شهرزاد اصلا حال خوبی نداشت . از طرفی خجالت زده بود و از طرفی نمی توانست تحمل کند هومن بر سرش فریاد بکشد . هومن با نگاهش به دخترها فهماند جلوتر بروند و خودش دست در جیب با همان عصبانیتی که انگار قرار نبود تمام شود به دنبالشان حرکت کرد . دو دختر آرام و ساکت پیش می رفتند که صدای هومن در آمد .
    - تند تر راه برید .
    لحن پر غضب و با تحکم او طاقت شهرزاد را تمام کرد . ایستاد ، دل به دریا زد و ناگهان به سمت هومن برگشت و در چشمانی که ان روز صبح دلش را لرزانده بود خیره شد .
    - من می دونم اشتباه کردم ... میدونم که مقصرم و کارم هیچ توجیهی نداره ... اما ... اما ... می خوام عذر خواهی کنم و خواهش کنم سرم داد نکشید !
    مهتاب متعجب و ترسان به او خیره مانده بود و هومن با همان خشم ثابت ، نگاهش می کرد .
    - شما امروز صبح سرم داد کشیدید ... من نمی تونم تحمل کنم که ... یعنی شما می تونید عصبانی باشید ، اما نمی تونید ... یعنی من خوشم نمیاد که ... یعنی تا به حال کسی غیر از پدر و مادر و معلمم سرم داد نکشیده ... شما هم غرور دارید . مگه نه ؟! ... خوبش رو هم دارید !
    رنگ خشم کم کم جای خود را به شوکی کوچک اما موءثر می داد . هومن مانده بود که آن دختر چرا آن قدر از فریاد او احساس بدی پیدا می کند . باور نمی کرد شهرزاد پر سر و صدا ، آن همه غرور داشته باشد !


    خوشبختانه آن روز هومن نه حرفی به پدر و مادر مهتاب زد و نه دختر ها را سرزنش کرد . نگاه و رفتار او و ترسی که به جان آن ها افتاده بود به قدر کافی از کارشان پشیمانشان کرده بود . وقتی شهرزاد از مهتاب پرسید چرا او به دنبال هومن رفته ، او گفت که با شنیدن صدای فریاد و بعد هم یک سکوت عجیب ، به شدت ترسیده و سراغ هومن رفته تا مبادا اتفاقی برای شهرزاد بیفتد . در حقیقت آن اتفاق باعث شد دو دوست تا چند روز از ویلا خارج نشوند و با والیبال ، بدمینتون ، تخته نرد و قدم زدن در باغ خود را سرگرم کنند . آن ها نمی داستند که حتی اگر از محدوده خود هم خارج نشوند حریف حوادث نمی شوند !




    * * *
    ویرایش توسط شهرناز : 1390,01,25 در ساعت ساعت : 11:25

  11. 266 کاربر از پست شهرناز تشکر کرده اند .

    * حدیث * , **Silver Star** , *donya* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *soodabeh* , *~Faezeh~* , -2nya- , -نازلی- , ...rainy , .Mehrnoosh. , .Monire. , 271529 , 8000 , ==== , aazz , abby7 , ady25 , aidai , alexiiiiiii , ali agha , aminlily40 , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , Archi , architect_shima , armin.kz , armita1819 , asemane nili , asemanii , ashkannia , ashoka , atish69 , AVESTA , AYDA alone , aygeen , Az@de , azam 24 , azar1 , azisadeghi , azita_esy , babasi , baran_1990 , beautyAsalak , behi_aquarius , CAT-WOMAN , chandiny , daneshmand , dokhtare khial , Donya-70 , dordooneh , EasTern_Girl , eglantine-m96 , elahe atash , elahe70 , electeronic , Elen , elhamtt , elnaz 90 , eteb , extranjera , f1363 , faezeh , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , fatima983 , flavia , gandomsa , gha3dak , gharibeh1387 , ghazghaz , gheisareh , golchaghe , golnaz_222 , gorestan man , hadi88 , hajar8686 , hana_m , hany666 , harimeshgh , hasti59 , hiva , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , Irani , JonasRahimi , jujuee , katy , kh1al , kimia_13662000 , king _ panther , latifa , leila 67 , leila.kh , leila93 , libra272 , lili5225 , M.gIrL , M.matineh , m0zhdeh , mahana1 , mahdiar , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsadina , mahsamoon , mahshid_3d , mahtab10 , mahtaj , mamorin , maneou , marjanagn , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam1 , maryamale , Mina , mina.p , mishapasha , miss maryam , mk68 , monir 11 , mta farokhzad , m_h_n , nadia1 , nadjafi , nafas-t , nafas44 , nahayat007 , nastaran86 , negark , neginra , niazruby , nika21 , nikaan , NIKSA , NILOUFAR , nina505 , nina86 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , nrezaii , nutty , olala , omidrezam , OoPs , peymaneh , rohollah , roya1365 , rozi-91 , s4sultan , sabra1361 , safo , SAGHIIIII , saharmn , sahely , sahel_m , samaneh60 , samim , sanaz_ , sania555 , sapidkooh , sara*star , saratab , sarma1010 , sasa.shima , Sati_Faeze , Selvia , setareh29 , setareh67 , setareye abi , setayesh73 , shakiba_2510 , Shifteh , shili , shiva joon , siima , silverstar , sirius , Snow Dream , soha.f , sohna , Sokout_momtad , SONIA B , sotazi , Star_69 , stiv , sulduzmarali , syhbyt , S_64 , taban_1352 , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , TanNazZz , tara65 , tara_5877 , tina 1989 , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vampire123 , venus7021 , yas baran , yasnaa , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , ~jOojoO.tAlA~ , ~pArnYa~ , ~Spunk!e~ , آسوده , اترون , اتوسا , بارنی , بازیگوش , بخاری , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , حديث. , خانم فسقلی , رز آبی , رودنا , روياي ابي , روژان , زردولگ , زری , سارینا&سورنا , سانجانا , سپید و سیاه , شادئ , شایسته بانو , شیوا , !arefeh , علی رضاایران , م.م.ر , ماندانا* , مسافر كوچولو , ملیساا , منيژه , مهستی , مِنّا , نازبو , نورالعیون , نوشین66 , نی لو فر , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , هوفریا , کریستال , گنجیشک , یاسمن , یهدا , یگانه

  12. Top | #7

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    285
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یک جایی همین اطراف
    تشکر از کاربر
    4,286
    تشکر شده 39,481 در 300 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض



    ساعت از چهار بعد از ظهر می گذشت و دو دوست برای فرار از گرما ،جلوی در
    را آب پاشی می کردند .مهتاب همان طور که شیلنگ را به شهرزاد می داد گفت :
    - دیگه واقعا داره حوصله ام سر می ره . امروز باید بریم کنار رودخونه و پایی به آب بزنیم .
    - هنوز که خان دایی ، چنگیزی هستن و با یه من عسل هم نمی شه خوردشون !
    - ما به اون چی کار داریم .
    بعد با حالتی مخصوص به نگاه کرد و ادامه داد:
    - نترس دیگه سرت داد نمی کشه !
    - مسخره نکن مهتاب . می دونی که حوصله ندارم .
    - ای بابا قهر نکن .
    شهرزاد سر شیلنگ را به طرف او نشانه رفت و داد او را در آورد . همان طور مشغول آب بازی بودند که کادیلاک کرم رنگی از کنارشان عبور کرد و شهرزاد بی آنکه بخواهد کمی آب روی آن پاشید . با ترمز ناگهانی ماشین دل در سینه آن دو فرو ریخت . پاشیده شدن چند قطره آب تمیز روی یک ماشین چیزی نبود که کسی بخواهد بابتش عصبانی شود ! با تعجب چشم به ماشین داشتند که در عقب آن با شد و مردی از ماشین پایین آمد . وقتی مرد به سمتشان برگشت ،چیزی در ذهن هر دو جرقه زد . آن چهره آرام و آن اندام ورزیده در لباس های مرتب و شیک ، متعلق به کسی جز مرد رویایی نمی توانست باشد . او با وقار و با ابهت ، با قدم هایی شمرده خود را به دخترها که با موهای به هم ریخته در لباس های راحتی خانه بودند ، نزدیک شد و با همان لحن افسونگری که در گوش دختر ها به یادگار مانده بود ، سلام کرد . با سلام او تازه آن ها به خود آمدند و فهمیدند که خواب نیستند . مهتاب زودتر سلام کرد و بعد شهرزاد .مرد به صورت هایی که هنوز حیرت زده می نمود لبخندی معنا دار زد و در صدد معرفی خود بر آمد .
    - سرهنگ سلیمی هستم . همسایه شما !... صاحب ویلای ته خیابون !
    دهان شهرزاد با آهی کم جان نیمه باز ماند و مهتاب زیر چشمی به او نگاه کرد . مرد که می دید دختر ها خجالت زده می شوند لبخندش را پر رنگ تر کرد و گفت :
    - اگر می دونستم شما وارد منزلم شدید محال بود به عبدی بگم اون برخورد رو داشته باشه . خواهش می کنم اون جا رو متعلق به خودتون بدونید و هر وقت دوست داشتید تشریف بیارید .
    شهرزاد که کلافه شده بود در صدد توضیح بر آمد .
    -ببینید ... باور کنید من آدم فضولی نیستم ... فقط نتونستم در مقابل زیبایی ویلای شما مقاومت کنم . ... فکر می کردم اون جا متروکه ... فقط می خواستم یه نگاهی به باغ زیباتون بندازم .واقعا معذرت می خوام .
    - خواهش می کنم بیشتر از این خجالتم ندین . اون جا قابل دختر خانم هایی مثل شما رو نداره . در ویلای محقر من همیشه به روی شما که از اقوام قاضی هم هستید بازه .
    - شما لطف دارید . ممنون .
    - خواهش می کنم . در هر صورت از آشنایی با شما خرسند شدم ... فعلا با اجازه .
    و مانند دفعه قبل تعظیم کوچکی کرد و از آن ها دور شد . با حرکت ماشین ، مهتاب به خنده افتاد .
    - وای که چقدر با ادبه این مرد ! چقدر هم لفظ قلم حرف می زنه !
    و ادای او را در آورد .
    - از آشنایی با شما خرسند شدم !.... وای دختر خوب سوژه ای پیدا کردیم !
    جناب سرهنگ سلیمی ! راستی برای سرهنگ بودن زیادی جوون نیست ؟!
    بالا خره شهرزاد به حرف آمد و در حالیکه روی سکوی جلوی در می نشست گفت : دایی چنگیز هم برای سرگرد بودن جوونه ، اما هست .
    - دایی من به خاطر تحصیلات بالا و لیاقتش این درجه رو گرفته .
    - خوب اون هم لابد به همین دلایل سرهنگ شده . به نظرم از چنگیزمون یکی دو سالی بزرگ تر اومد .
    - آره ... ولی خدایی خیلی خوش تیپه .
    - با اون کت و شلوار من هم خوش تیپ می شم !
    - تو که خوش تیپ هستی عزیزم . اما اون خیلی مردونه و خوبه . بی انصاف نباش دیگه !
    - باشه بابا قبول .
    - نه به اون با اون دک و پزش ، نه به ما با این قیافه های نامیزون !
    - حداقل من خشکم ! تو که لباس هات خیس هم هست .
    - همش تقصیر توئه . آبروم رفت . گرچه اون زیاد حواسش به من نبود ... بیشتر تو رو نگاه می کرد !
    - مزخرف نگو مهتاب . به من نگاه می کرد چون من تو ویلاش سرک کشیده بودم .
    - از همون لحظه که از ماشین پیاده شد نگاهش به تو بود .
    - بود که بود ! بیا بریم حاضر بشیم و از مامانت اجازه بگیریم بریم لب آب .
    - راستی فکر می کنی به مامانم این ها بگیم سرهنگ رو دیدیم؟
    - آره بهتره بگیم که باز چنگیز خان سرمون عربده نکشه .
    - تو چرا این قدر حساس شدی ؟!
    - چون خوشم نمیاد یه مرد غریبه دعوام کنه .
    - حالا دیگه دایی هومن غریبه شده ؟
    - دایی ِ توئه مهتاب جان . دایی ِ من که نیست .
    مهتاب دیگر چیزی نگفت و هردو به ساختمان برگشتند تااجازه بگیرند .
    آن شب هومن زودتر از همیشه از پادگان بازگشت و کمی سرحال تر بود . در حقیقت انگار اخم آن جند روز از روی صورتش پاک شده بود .شب سر میز شام ،مهتاب ماجرای دیدارشان با سرهنگ سلیمی را با کمی سانسور تعریف کرد . پدرش گفت دورادور تعریف او را شنیده و می داند که مرد با نفوذ و پرقدرتیست و البته بسیار هم ثروتمند است . هومن هم نام او را چندین مرتبه از دهان برخی همکارانش شنیده بود و تمایل داشت او را از نزدیک ببیند . مهتاب آمد بگوید سرهنگ در عروسی دختر خاله شهرزاد هم بوده که شهرزاد متوجه شد و از زیر میز پایش را به پای او زد . با ضربه او مهتاب تازه به خود آمد و بحث را عوض کرد . اما حرکت آن ها چیزی نبود که از چشم هومن دور بماند .
    بعد از صرف شام محمد آقا پیشنهاد بازی تخته نرد داد . شهرزاد آن بازی را خیلی خوب بلد بود و شانس های خوبی هم می آورد که همیشه آه مهتاب را در می آورد . پدر مهتاب او را به رقابت طلبید و بازی شروع شد . نتیجه یک باخت مفتضحانه برای محمد آقا بود . وقتی فرشته خانم هم از شهرزاد باخت ، در نهایت حیرت همه هومن جلو آمد و مقابل او نشست . چند لحظه سکوت کرد و بعد در چشمان شهرزاد زل زد و گفت :
    - من می برمت . اما مفتی بازی نمی کنم . باید شرط بندی کنیم !
    مهتاب که هیجان زده شده بود ، جا به جا شد و گفت :
    - قبول کن شهرزاد .
    فرشته خانم هم در حالیکه تمام صورتش می خندید حرف دخترش را تایید کرد . محمد هم موافق بود و از شهرزاد خواست شرط خوبی برای بازنده بگذارد . هومن میان حرف آن ها آمد و گفت :
    - بازنده باید به سوءالی که برنده پرسید جواب درست بده .
    شهرزاد و مهتاب از شنیدن آن شرط دستپاچه شدند . مسلم بود هومن به ان ها شک کرده . در هر صورت شهرزاد خود را نباخت و با جسارت گفت :
    - اگر شما بردید ، شرط شما اجرا می شه و اگر من بردم ... تا یک روز باید هر کاری من و مهتاب گفتیم انجام بدید . قول می دم کاری باشه که از پسش بربیایید!
    مهتاب و مادرش برای شهرزاد دست زدند و او را بابت شرطش حسابی تشویق کردند . محمد هم با خنده آن فکر را پسندید . هومن لبخندی کج روی لب آورد .
    - فکر نمی کنید غیر منصفانه باشه .
    - پس یک کار می خواهیم که طی بیست و چهار ساعت باید انجامش بدید .
    - مثلا ؟
    شهرزاد داشت فکر می کرد که فرشته گفت :
    - مثلا برای تمام وعده های غذا ما رو ببری بیرون .
    هومن خندید و قبول کرد . شهرزاد هم لبخندی زیرکانه بر لب آورد . حالا همه طرفدار او بودند و با دلهره و هیجان چشم به تخته داشتند . بازی تا دست آخر مساوی پیش رفت و بالاخره شهرزاد با یک خوش شانسی کوچک برنده بازی شد . با برد او فریاد شادی همه ، بخصوص مهتاب به هوا برخواست و هومن ناراضی از باختش به مبل پشت سرش تکیه زد .
    - خوب اگر شادی کردنتون تموم شد ، برین زودتر بخوابید که برای فردا صبحانه کله پاچه داریم .
    شهرزاد با کمی خجالت میان حرف او آمد و گفت ک
    - ولی من گفتم اون کار رو منو مهتاب مشخص می کنیم .
    هومن چشمان جدی اش را با حالتی هشدار دهنده به او دوخت . یعنی مراقب باش پایت را بیشتر از گلیمت دراز نکنی ! شهرزاد اما بی توجه به نگاه او چیزی در گوش مهتاب زمزمه کرد . مهتاب با حیرت دوستش را نگاه کرد و بعد پچ پچی دو نفره سر گرفت . فرشته با لبخند بلن شد تا برود چای بیاورد که صدای مهتاب او را در جای خود متوقف کرد .
    - شما باید بیست و چهار ساعت مهربون باشید . یعنی سعی کنید لبخند بزنید و توی صحبت هاتون کلمات محبت آمیز به کار ببرید !
    حتی شلیک خنده محمد و فرشته هم نتوانست نگاه معنا دار هومن را از شهرزاد بگیرد . مهتاب که به زحمت جلوی خنده خود را می گرفت از نگاه ثابت دایی اش کمی ترسید و خنده اش را مهار کرد . شهرزاد هم سر به زیر انداخت و قبل از اینکه حرفش را پس بگیرد به آشپزخانه رفت . صدای آرام اما عصبی هومن از اتاق به گوشش می رسید .
    - خوب عزیزانم من میرم بخوابم و اون قدر خسته ام که فکر کنم تا ناهار خواب باشم .
    محمد با زیرکی گفت :
    - دختر ها تعیین نکردن بیست و چهار ساعت از کی شروع بشه .
    مهتاب از ترسش گفت :
    - از هر وقت خود دایی بخواد .
    - من می گم از همین الآن .
    و بعد دوباره لحنش را ملایم کرد :
    - ... عزیزم!
    دیگر حتی شهرزاد هم نتوانست جلوی خود را بگیرد و مانند بقیه بی صدا خندید .
    راستی که شنیدن آن کلمات با ان لحن ملایم از دهان هومن خنده دار بود و همه حسابی تفریح می کردند .
    روز بعد هومن یر تر از همیشه از خواب بیدار شد و به تنهایی صبحانه خورد . وقتی مهتاب لیوان چای را مقابلش گذاشت او با لخندی مصنوعی تشکر کرد و مهتاب را به خنده انداخت .
    - اگر قرار باشه بعد از هر بار مهربون بودن من بخندی ، شرط رو به هم می زنم .
    - نه ، نه . قول میدم دفعه آخر باشه . حالا ممکنه خواهش کنم ما رو ببرید سد رو ببینیم !
    - دارید از خوش اخلاقی من سوء استفاده می کنید ها !
    - اِ اِ اِ... قرار شد مهربون باشید دیگه .
    - مهربون بودن با اجرای اوامر فرق می کنه .
    - من غلط بکنم به شما امر کنم . این فقط یه خواهشه . حالا آدم های مهربون چطور جواب خواهش رو میدن ؟!
    هومن آهی کشید و گفت :
    - باشه برید حاضر شید . فقط زیاد معطل نکنید .

    مهتاب با ذوق بیرون دوید و شهرزاد را خبر کرد . پنج دقیقه بعد هردو با شلوار جین ، بلوزهای سفید شبیه به هم و عینک های دودی بزرگ و شیکشان جلو در منتظر هومن بودند .
    هومن هم مانند آن د تیپ اسپرت داشت و با شلوار جین و پیراهن سرمه ای کم سن و سال تر به نظر می رسید . وقتی مقابل سد از ماشین پیاده شدند ، هومن دستانش را باز کرد و نفس عمیقی کشید . مهتاب با خوشحالی به سمت دریاچه رفت ، اما شهرزاد به ماشین تکیه زد و زیر چشمی هومن راپایید .
    - شما از من چی می خواستید بپرسید ؟! برای پرسیدن نیازی به بردن بازی ندارید ... هر چی بپرسید جواب درست میگیرید .


    دوستان خواهش می کنم ! با این تشکرها می فهمم چقدر از داستان خوشتون اومده ... نا امیدم نکنید بابا!


  13. 266 کاربر از پست شهرناز تشکر کرده اند .

    * حدیث * , **Silver Star** , *donya* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *soodabeh* , *~Faezeh~* , -نازلی- , ...rainy , .Mehrnoosh. , .Monire. , .parniya. , 271529 , 8000 , ==== , aazz , abby7 , ady25 , aidai , alexiiiiiii , ali agha , aminlily40 , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , Archi , architect_shima , armin.kz , armita1819 , asemane nili , AYDA alone , aygeen , Az@de , azar1 , azisadeghi , azita_esy , babasi , baran_1990 , beautyAsalak , behi_aquarius , bneta , CAT-WOMAN , chandiny , daneshmand , dokhtare khial , Donya-70 , dordooneh , EasTern_Girl , eglantine-m96 , elahe70 , electeronic , Elen , elham90 , elhamtt , eteb , extranjera , f1363 , fadai , faezeh , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , fatima983 , fayzeh , flavia , gandomsa , gha3dak , gharibeh1387 , ghazghaz , gheisareh , golchaghe , gorestan man , hadi88 , hajar8686 , hanas , hana_m , hany666 , harimeshgh , harki00 , hasti59 , hiva , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , Irani , jujuee , katy , kh1al , kimia_13662000 , king _ panther , latifa , leila.kh , leila93 , libra272 , lili19 , lili5225 , M.gIrL , M.matineh , m0zhdeh , mahana1 , mahdiar , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mahtaj , mamorin , marjanagn , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam1 , maryamale , Mina , mina.p , minoo_kl , mishapasha , misha_kavir , miss maryam , mk68 , monir 11 , mta farokhzad , m_h_n , nadia1 , nadjafi , nafas-t , nafas44 , nastaran86 , negark , neginra , niazruby , nika21 , nikaan , NIKSA , niloofarane , NILOUFAR , nina86 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , nutty , olala , omidrezam , OoPs , peymaneh , rohollah , roya1365 , rozi-91 , s4sultan , sabra1361 , safo , saharmn , sahel_m , samaneh60 , samim , sanaz_ , sania555 , sapidkooh , sara*star , saratab , sarma1010 , sasa.shima , Sati_Faeze , Selvia , setareh67 , setareye abi , setayesh73 , shabnamsobhabi , shakiba_2510 , shalizar2 , shamim-27 , Shifteh , shili , shiva joon , siima , silverstar , sirius , snopoy , Snow Dream , sohna , Sokout_momtad , sotazi , Star_69 , stiv , sulduzmarali , S_64 , taban_1352 , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , TanNazZz , tara65 , tara_5877 , tina 1989 , ti_na60 , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vampire123 , venus7021 , yas baran , yasam , yasi70 , yasnaa , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , zohreh17 , ~jOojoO.tAlA~ , ~pArnYa~ , ~Spunk!e~ , آرشا , آسوده , اتوسا , بارنی , بازیگوش , بخاری , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , حديث. , خانم فسقلی , دخترویروسی , رودنا , روشناک , روياي ابي , روژان , زری , س_م_م_ , سانجانا , سپید و سیاه , شادئ , شایسته بانو , شیوا , !arefeh , عرشیا1 , فرنگيس , م.م.ر , ماندانا* , مرمرجونی , مسافر كوچولو , ملیساا , منيژه , مهستی , مِنّا , نازبو , نهایت , نورالعیون , نوشین66 , نی لو فر , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , پهره , پیازچه , کریستال , گل یاس , گنجیشک , یاسمن , یهدا , یگانه

  14. Top | #8

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    285
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یک جایی همین اطراف
    تشکر از کاربر
    4,286
    تشکر شده 39,481 در 300 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض



    - شما از من چی می خواستید بپرسید ؟! برای پرسیدن نیازی به بردن بازی ندارید ... هر چی بپرسید جواب درست میگیرید .
    هومن کمی به سمت او چرخید و با دقت براندازش کرد . مهتاب با چهره ای برافروخته از شادی به سمت آن ها برگشت .
    - شری بیا بریم تو آب .
    - تو برو . من باید یک چیز هایی رو برای جناب سرگرد توضیح بدم .
    به عمد درجه او را بر زبان آورد تا نشان دهد او چقدر مثل بازجوها رفتار می کند .
    در حقیقت از آن روز صبح دیگر نمی توانست با هومن برخودی عادی داشته باشد . دست خودش نبود و با وجودیکه ته دلش مضطرب بود ، شهامت غریبی جای خود را به خجالت و محافظه کاری ، در وجودش داده بود .
    مهتاب با تعجب به او نگاه کرد . خواست چیزی بپرسد ، اما نگاه جدی آن دو ساکتش کرد و او مثل بچه های حرف گوش کن به سمت دریاچه برگشت و مشغول قدم زدن شد .
    - رفتارت درست نبود .
    - مهتاب از من نمی رنجه . شما سوءال هاتون رو بپرسید .
    - باشه .هر طور راحتی ... می خوام همه چیزو برم تعریف کنی .
    - در مورد ...؟
    - در مورد این سرهنگ تازه از راه رسیده ی مشکوک ... در مورد چنگیز خان !
    با شنیدن نام چنگیز خنده اش گرفت و با تمام سعی اش نتوانست خود را کنترل کند .
    - به چی می خندی ؟ سوءالم خنده دار بود ؟
    - نه ... ببخشید... دست خودم نیست ... آخه ....
    - قرار شد جواب دست بدی .
    شهرزاد با نفس کوتاهی به خود مسلط شد .
    - سرهنگ سلیمی رو ما تو عروسی دختر خاله ام دیده بودیم . اون روز جلوی در اون ما رو خوب شناخت ، ما هم همین طور ...
    - دیدارتون توی عروسی به چه صورت بود که هر سه تون این قدر خوب هم دیگه رو شناختید ؟
    - راستش ما توی باغ قدم می زدیم که من زمین خوردم و اون هم که اتفاقی رد می شد کمکم کرد .
    - پس چرا از همون اول نگفتید ؟ این که مسئله خاصی نیست .
    - نمی دونم . گفتیم شاید حساس بشید .
    - به چی ؟ مگه رفتار خاصی ازش سر زده که باید حساس بشیم ؟!
    - نه ، نه ... فقط چون جوونه و زود ما رو یادش اومد و برخودش زیادی خوب بود ...
    - پس جا برای حساس بودن گذاشته !... بذار یه نصیحتی بهت بکنم . این جور مردها زیاد قابل اعتماد نیستند . بخصوص با قدرتی که دارن فکر می کنن به یک اشاره همه باید خودشون رو تحت اختیار بذارن . بهتره حواستون رو جمع کنید و از همین اول حد و مرزش رو بهش بشناسونید .
    - رفتار ما غیر از این نبوده . مطمئن باشید .
    - خوشحالم که اینو می شنوم .... حالا در مورد چنگیز برام بگو .
    شهرزاد باز هم خندید . هومن هم این بار به خنده افتاد .
    - جریان چیه شهرزاد ؟ چرا اسم این یارو که میاد می خندی ؟
    - باور کنید چیز مهمی نیست . این فقط یک اسمه که منو مهتاب برای مسخره بازی ساختیم .
    - یعنی اصلا شخصی به اسم چنگیز وجود خارجی نداره ؟
    - نه زیاد !
    - جوابت خیلی دو پهلو بود .
    - بیشتر از این نمی تونم توضیح بدم . فقط مطمئن باشید قضیه مهمی نیست .
    - باشه من بهت اعتماد می کنم . د رمورد سرهنگ باز هم هشدار میدم مراقب رفتار و البته دلتون باشید !
    شهرزاد شرمنده سر به زیر انداخت .
    - این حرف ها چیه ..؟!
    - حتما اون قدر مورد توجه تون بوده که زود شناختیدش و موضوع دیدار قبلیتونو پنهان کردید .
    شهرزاد با اخم گفت :
    - دارید پشیمونم می کنید .
    هومن با حالتی خاص کمی به سمت او خم شد و با صدای آرام و محکمش گفت :
    - هیچ وقت از اعتماد به من پشیمون نمی شی ... عزیزم !
    بعد به سمت مهتاب رفت و شهرزاد را در بهت باقی گذاشت . چرا هومن آن طور رفتار می کرد ؟ یعنی می فهمید با آن کارها تا چه حد دل دختر را آشوب می کند ؟!

    * * *

    وقتی به ویلا باز گشتند خبر حیرت آوری انتظارشان را می کشید . کارت دعوتی از طرف جناب سرهنگ رسیده بود که از همه آن ها برای یک میهمانی به افتخار فارغ التحصیلی برادرش ، دعوت کرده بود .
    هومن با حالتی متفکر کارت را در دست گرفته بود و گاهی زیر چشمی به صورت نگران شهرزاد و چشمان شادمان مهتاب نگاه می کرد . محمد و فرشته هم با وجودیکه از آن دعوت شگفت زده بودند با خوشحالی برای شب جمعه برنامه ریزی می کردند .


    فصل سوم

    مهتاب لباس سیاهش را که گل های درشت و زیبای سفید داشت پوشید و از شهرزاد خواست زیپ آن را بالا بکشد . آن لباس را عمو در آخرین سفرش به پاریس خریده و برای مهتاب آورده بود . جنس لطیف، دوخت و زیبایی و سادگی لباس بسیار به چشم می آمد و اندام مهتاب را بهتر از آن چیزی که بود نشان میداد . شهرزاد هم پیراهن ماکسی یقه خشت با کمری پهن و تنگ و آستین هایی سرخود ، به رنگ آبی آسمانی به تن کرده بود که بسیار به او می آمد . در حقیقت آن لباس را به اصرار مادرش خریده بود . مادر وقتی فهمیده بود چه شخص مهمی از آن ها دعوت کرده و ممکن است حتی چند نفر از درباریها در آن میهمانی حضور داشته باشند از فرشته خانم خواهش کرده بود لباس مناسبی برای دخترش تهیه کند . فرشته خانم هم او را به یکی از بهترین مزون های تهران برده و آن لباس را که به قول فروشنده او را شبیه فرشته ها کرده بود را با قیمتی گزاف خریده بود .
    آن روز دخترها به آرایشگاه هم رفته و آرایشگر موهایشان را طبق آخرین مد ، اما دخترانه و ساده آراسته بود .
    مهتاب به دوستش که با کفش لژ دار بلندتر از حد معمول شده بود گفت :
    - امشب جناب سرهنگ رو حسابی به دام میکشی !
    - بس کن مهتاب من همچین قصدی ندارم .
    - لازم نیست تو قصدی داشته باشی ... راستش من تا حالا تو رو به این خوشگلی ندیده بودم . باور کن اگر مرد بودم ازت نمی گذشتم !
    - بس که هیزی ! خدا رحم کرد تو مرد نشدی .... در ضمن وقتی تو هستی کسی به من نگاه نمی کنه .
    - این دیگه تعارف بود . امشب نه تنها من ، هیچ کس دیگه هم به پای تو نمی رسه .
    - زود باش کفش هات رو بپوش که با این حرف هات داری دلواسم می کنی .
    - جدی نگیر دختر ! خودم از همه خوشگل ترم !
    هر دو می خندیدند و شوخی می کردند که فرشته خانم صدایشان زد تا زودتر بروند . هر دو کت های نازک و کوتاهشان را پوشیدند و از اتاق خارج شدند . هومن که جلوی در ایستاده بود با دیدن آن ها لحظه ای مات ماند و بعد اخمی آشکار بر چهره آورد . اخمی که شهرزاد به خوبی متوجه آن شد و دلش پایین ریخت . آخر تقصیر او چه بود که مادرش و فرشته خانم می خواستند دخترهایشان در آن میهمانی بدرخشند . محمد آقا که گاهی شوخ می شد با لخند گفت :
    - فکر کنم تا آخر سال آقا زاده یکی از وزرا یا درباری ها دومادمون بشه !
    با آن حرف اخم هومن بیشتر در هم رفت و دیگر نایستاد تا تعریف های خواهرش را هم بشنود . سوار شد و بوق زد .با اشاره فرشته دخترها سوار ماشین او شدند تا هومن تنها نباشد . دو دقیقه بعد آن ها مقابل ویلای بزرگ و اروپایی مرد رویایی یا همان جناب سرهنگ بودند .
    وقتی کت هایشان را تحویل مستخدم می دادند هومن آهسته رو به آن ها گفت :
    - بیایید دو طرف من . نمی خوام امشب یک لحظه هم تنها بمونید !
    لحنش با اینکه برای شهرزاد گران آمد ، اما واقعا حوصله دردسر نداشت . شاید اگر هومن نبود کمی تفریح می کرد ، اما با حضور او و احساسات تازه اش حسابی سردر گم شده بود . هنوز لحظاتی از حضورشان نمی گذشت که سرهنگ به استقبالشان آمد . خوش پوش تر از همیشه بود و لبخندی به نشانه آشنایی برلب داشت . دست دختر ها را به آرامی فشرد و با هومن خیلی محکم دست داد .سپس رو به او گفت :
    - شما باید سرگرد ایمانی باشید .
    - بله درسته .
    - خیلی از آشنایی با شما خرسند شدم .
    - من هم همین طور .
    لحن هومن بر خلاف سرهنگ ، خشک و رسمی بود و باعث شد او لبخندی بر لب بیاورد .
    - تعریف شما رو زیاد شنیدم . یک سرگرد وظیفه شناس و مقتدر و البته وفادار به اعلی حضرت .
    - وظیفه اول همه ی ما وفاداری به اعلی حضرته .
    - خوشحالم که اینو می شنوم ...
    بعد از آشنایی و احوال پرسی با پدر و مادر مهتاب ، دوباره به سمت آن ها برگشت .
    - خوب خواهش می کنم بفرمائید تا شما رو به برادرم معرفی کنم . راستش پدر و مادرم هر دو آمریکا پیش خواهرم و خانواده اش زندگی می کنند . گاهی به اون ها حسودیم می شه . اما خوب وقتی خواهر بزرگم رو به یک آمریکایی شوهر دادیم باید فکر این چیز ها رو هم می کردیم .
    هر سه حرف های او لبخند زدند و به دنبالش حرکت کردند .شهرزاد بی توجه به نگاه های زیر چشمی اطرافیان کنار هومن گام بر می داشت و پیش می رفت . گوشه ای از سالن ، جایی که کمی شلوغ تر از دیگر جاها بود ، مردی جوان که انگار جوان تر شده سرهنگ بود ایستاده و با چند زن و مرد جوان گپ می زد .
    - حامد جان ... بیا می خوام تو رو به چند نفر از دوستان تازه ام معرفی کنم .
    مرد جوان با دیدن دو دختر زیبا دست از دوستانش کشید و با لبخندی مودبانه اما عمیق به سمت آن ها رفت . سرهنگ همه را معرفی کرد و حامد با جسارت خم شد و دست دختر ها را نرم بوسید. هومن کمی سرخ شد . مهتاب شرمگین لبخند زد و شهرزاد انگار که دستش را نیش زده اند رنگش کمی پرید و پشت دستش را روی خنکای لباسش گذاشت . با وجودیکه حرکتش را آرام و معمولی انجام داد ، هر سه مرد متوجه شدند . هومن با حرص دندان هایش را به هم فشرد و دو برادر لبخندی معنی دار رد و بدل کردند .
    شب به آرامی می گذشت و مهتاب با حسرت به جمعیت رقصنده نگاه می کرد .
    هومن لیوان نوشیدنی اش را روی میز مقابل گذاشت و طوری که شهرزاد بشنود زمزمه کرد :
    - مرتیکه خیال می کنه این جا هم آمریکاست !
    شهرزاد با شرم سر به زیر انداخت و هنوز فرصت نیافته بود پاسخی بدهد که صدای دیگری شنید . صدایی یک رگه و صاف که او را مودبانه به رقص دعوت می کرد . با حیرت به حامد که دست به سویش دراز کرده و کمی خم شده بود نگاه کرد . حامد اصرار کرد .
    - خواهش می کنم دستم رو رد نکنید دوشیزه خانم ! البته با اجازه جناب سرگرد .
    ناگهان چیزی به فکر شهرزاد رسید و بی آنکه به آنچه می گوید فکر کند گفت :
    - راستش جناب سرگرد برای رقص و همراهی من تو طول میهمانی ازم قول گرفتند .
    مهتاب با چشمانی گرد و هومن با لبخندی مصنوعی به او نگاه کردند . چهره حامد کمی در هم رفت .
    - پس خوش به حال ایشون . چون با زرنگی زیباترین دختر جمع رو کنار خودشون نگه داشتند .
    هومن با همان لحن محکمش گفت :
    - مادرشون ایشون رو به من سپردند و من هم با کمال میل پذیرفتم .
    - اوه ، پس فقط امانت داری می کنید !
    - خیر ! راستش این خواست قلبی خودم هم بود که جراءت ابرازش رو نداشتم !
    حالا نوبت شهرزاد بود که گیج شود . مهتاب هم که هر لحظه در بهت بیشتری فرو می رفت .
    - خوب عزیزم باید سر قولت باشی و با من برقصی .
    شهرزاد که انگار همه چیز را در خواب می دید اب دهانش را فرو داد و به زحمت از جا برخاست . دست سردش را در میان دست بزرگ و سردتر هومن گذاشت و همراه او به میدان رقص رفت . با رفتن آن ها به مهتاب که با نگاهش آن دو را دنبال
    می کرد گفت :جناب سرگرد مرد خوش شانسی هستند !




  15. 264 کاربر از پست شهرناز تشکر کرده اند .

    * حدیث * , **Silver Star** , *donya* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *soodabeh* , *~Faezeh~* , -نازلی- , ...rainy , .Mehrnoosh. , .Monire. , .parniya. , 271529 , 8000 , ==== , aazz , abby7 , aidai , alexiiiiiii , ali agha , aminlily40 , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , Archi , architect_shima , armin.kz , armita1819 , asemane nili , asemanii , ashkannia , atish69 , AYDA alone , aygeen , Az@de , azar1 , azisadeghi , azita_esy , baran_1990 , beautyAsalak , behi_aquarius , bneta , CAT-WOMAN , chandiny , daneshmand , dokhtare khial , Donya-70 , dordooneh , EasTern_Girl , eglantine-m96 , elahe70 , electeronic , Elen , elhamtt , extranjera , f1363 , fadai , faezeh , fany , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , fatima983 , flavia , gandomsa , gha3dak , gharibeh1387 , ghazghaz , gheisareh , golchaghe , golnaz_222 , gorestan man , hajar8686 , hana_m , hany666 , harimeshgh , harki00 , hasti59 , hiva , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , Irani , jujuee , kalagh sefid , kh1al , kimia_13662000 , king _ panther , latifa , leila.kh , leila93 , libra272 , lili5225 , M.gIrL , m0zhdeh , mahana1 , mahdiar , mahnazmom , mahsa.nadi , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mahtaj , mamorin , marjanagn , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam1 , maryamale , Mina , mina.p , minoo_kl , mishapasha , misha_kavir , miss maryam , mk68 , monir 11 , mta farokhzad , m_h_n , nadia1 , nadjafi , nafas-t , nafas44 , nahayat007 , nastaran86 , negark , neginra , niazruby , nika21 , NIKSA , niloofarane , NILOUFAR , nina86 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , nutty , olala , omidrezam , OoPs , persian-star , peymaneh , rohollah , roya1365 , rozi-91 , s4sultan , saba_lovly , sabra1361 , safo , saharmn , sahel_m , samaneh60 , samim , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sapidkooh , sara*star , saratab , sarma1010 , Sati_Faeze , Selvia , setareh29 , setareh67 , setareye abi , shabnamsobhabi , shakiba_2510 , shalizar2 , shamim-27 , Shifteh , shili , siima , silverstar , sirius , snopoy , Snow Dream , soshyans , sotazi , Star_69 , stiv , sulduzmarali , syhbyt , S_64 , taban_1352 , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , TanNazZz , tara65 , tara_5877 , tina 1989 , ti_na60 , Ushya7 , vampire123 , venus7021 , violet_kl , yashkin , yasi70 , yasnaa , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , ~jOojoO.tAlA~ , ~Spunk!e~ , آرشا , آسوده , اترون , اتوسا , ایلیبرا , بارنی , بازیگوش , بخاری , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , حديث. , خانم فسقلی , دخترویروسی , رز آبی , رودنا , روشناک , روياي ابي , روژان , زردولگ , س_م_م_ , سارینا&سورنا , سانجانا , سپید و سیاه , شادئ , شایسته بانو , شیوا , !arefeh , فردین202 , م.م.ر , ماندانا* , مسافر كوچولو , ملیساا , منيژه , مهستی , مِنّا , نازبو , نسرین... , نهایت , نورالعیون , نوشین66 , نی لو فر , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , هوفریا , پیازچه , کریستال , گل یاس , گنجیشک , یاسمن , یهدا , یگانه

  16. Top | #9

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    شهریور 1389
    نوشته ها
    285
    میانگین پست در روز
    0.19
    محل سکونت
    یک جایی همین اطراف
    تشکر از کاربر
    4,286
    تشکر شده 39,481 در 300 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض



    با رفتن آن ها به مهتاب که با نگاهش آن دو را دنبال می کرد گفت :جناب سرگرد مرد خوش شانسی هستند !

    شهرزاد از بالای شانه هومن ، حامد را دید که با ظاهری خونسرد به سمت دیگری از سالن رفت .
    - بالاخره شرش کم شد .
    با صدای هومن به خود آمد . باورش نمی شد در میان بازوان او آرام می رقصد . بر خلاف او به شدت معذب شده و دستانش عرق کرده بود . بی آن که به صورت هومن نگاه کند گفت :
    - معذرت می خوام . مجبور شدم که ...
    - کار خوبی کردی . اصلا از نگاههای این یارو خوشم نمیاد .
    شهرزاد سعی کرد نفس بکشد . تا آن روز با کسی به غیر از دایی و پدرش نرقصیده بود و حالا حس می کرد کم کم تمام بدنش بی حس می شود . هومن که متوجه بی قراری او شده بود با دقت در صورتش نگاه کرد .
    - چی شده حالت خوب نیست ؟
    - نه ... خوبم .
    - دروغ نگو . چرا این قدر سرخ شدی ؟
    شهرزاد با صداقت ذاتی اش گفت :
    - دارم از خجالت آب می شم !
    هومن نا باورانه به قطره اشکی که از گوشه چشم او چکید نگاه کرد و حسی عجیب قلبش را فشرد .
    - دیگه مطمئنم چنگیزی وجود نداره... ! می خوای بریم یه جای خلوت تر که یه کم آروم بشی ؟
    شهرزاد سر تکان داد . در آن لحظه چنان معصوم به نظر می رسید که هومن دلش می خواست او را در آغوش بفشارد ! او هرگز باور نمی کرد دختری مثل شهرزاد آن قدر شکننده و خجالتی باشد . دستش را پشت دختر گذاشت و بی آنکه بدنش را لمس کند او را به سمتی هدایت کرد . دور استخر و فضای اطراف ساختمان پر از جمعیت بود و آن دو برای فرار از جمع مجبور شدند به میان درختان بروند .
    - بهتری ؟
    شهرزاد آرام سر تکان داد .
    - معذرت می خوام ... آخه یه خورده ...
    - لازم نیست توضیح بدی دختر خوب . من می فهممت ... راستی این جا به نظرم واقعا زیبا و مدرنه . دارم بهت حق می دم که هوس کرده بودی سرکی بکشی .
    - خجالتم ندید . شما امشب حسابی دارید با خوش اخلاقی هاتون شوکه ام می کنید . مدت شرط دیگه تموم شده .
    هومن آرام خندید و به جای پاسخ فقط سری تکان داد .شهرزاد به او که موهای صاف و قهوه ای اش کمی روی پیشانی ریخته بود با حسی عجیب نگاه می کرد و نمی دانست چرا آن قدر از این که هومن می خندد و آن خنده فقط برای اوست ، احساس لذت می کند .
    - می دونستید که شما خیلی کم می خندید ؟!
    هومن خنده اش را کمی جمع کرد و با حالتی جدی تر گفت :
    - داری از خوش اخلاقی ام سوء استفاده می کنی ؟!
    - بله ! آخه شما کمتر موقعی خوش اخلاق هستید به همین خاطر این طور مواقع مجبور به سوء استفاده میشیم !
    - فکر نمی کردم این قدر رک باشی .
    شهرزاد با وجودیکه می دانست زیاده روی می کند دل به دریا زده بود . می خواست هومن به او و حرف هایش فکر کند . دوست نداشت عادی باشد و زود فراموش شود . باید کاری می کرد تا هومن شهرزاد تازه ای را در برابر خود ببیند ! چرایش را خودش هم نمی فهمید !
    - همیشه هم این قدر رک نیستم .
    - چند دقیقه پیش بخاطر رقصیدن با من داشتی از خجالت آب می شدی و حالا این قدر راحت این حرف ها رو به من می زنی !
    از یاد آوری آن موضوع دوباره با شرم سر به زیر انداخت و زمزمه کرد :
    - اون فرق می کرد .
    - چه فرقی ؟ آدم خجالتی ، همه جوره خجالتیه .حالا یا این ، توی واقعی نیستی ، یا اون !
    حالا ذیگر به دختر بر خورده بود . با حالتی عصبی بی انکه به هومن نگاه کند گفت :
    - من هیچ وقت ، چه توی رفتارم و چه توی حرف هام اهل فیلم بازی کردن نیستم . اون موقع واقعا برام سخت بود ... و حالا هم دارم چیز هایی رو که به ذهنم می رسه می پرسم ... هیچ ربطی هم به هم نداره . شما چطور می تونید این دو تا حس رو با هم مقایسه کنید ؟ یعنی شاید هم اون طور رقصیدن خیلی براتون ... عادیه و ... فرقی ...
    جملات آخر را به سختی و با لرزشی خفیف در صدایش بیان کرد ، طوریکه هومن کم کم از حرف هایش پشیمان می شد .
    - می دونم . باشه قبول . لازم نیست منو به محکمه بکشونی . به هر حال این اولین باری بوده که می رقصیدی و هیجان زده شدی .
    شهرزاد می خواست بگوید اولین بارم بود که با یک مرد ، به غیر از دایی و پدرم می رقصیدم . آن هم مردی که هر اخم ونگاهش مرا می ترساند و مدتی است که این نگاهها دلم را هم می لرزاند ! اما دیگر چیزی نگفت . جسارتش همان جا ته کشید و لب فرو بست .
    هومن که قیافه درهم او را دید با آهی ادامه داد :
    - بهتره برگردیم پیش بقیه .
    - شما برید من حوصله جمع رو ندارم .
    - دیگه لوس نشو ! اگر ...
    وقتی چشمان نمناک و رنجیده شهرزاد ، در نیمه تاریک باغ به چشمانش خیره شد ، حرف در دهانش ماسید . فکر کرد " آخه این دختر امشب چشه ؟!"
    - لوس نشم ؟! یعنی من دارم لوس بازی در میارم ... باورم نمی شه ! شما فکر می کنید من بچه ام ؟! من هجده سالمه ! به قول مهتاب نصف بیشتر دوستامون ازدواج کردند ! شما چه طور می تونید مثل یه بچه با من حرف بزنید ؟
    - صبر کن دختر . تو چرا ترمز بریدی ؟! این حرف ها کدومه ؟ تازه بزرگ بودن ربطی به شوهر داشتن نداره . دختر های ده ساله هم می تونن ازدواج کنن . این که مسئله خاصی نیست ! اما منظور من اینی نبود که تو برداشت کردی . تازه تو نباید این قدر حساس باشی .
    - منظور شما واضح بود . من هم حساس نیستم . اون از داد کشیدنتون سر من ، این هم طرز حرف زدنتون ! غیر از این برداشت دیگه ای نمی تونم داشته باشم .
    - برام مهم نیست چه طور فکر می کنی ! حوصله بحث و ناز کشیدن هم ندارم . تو مختاری که از من عصبانی باشی یا نه ! میل خودته .
    شهرزاد بغض کرد . چرا توقع داشت رفتار بهتری از او ببیند ؟! هومن همان هومن همیشگی بود و آن شب به بدترین شکل ، آن روی چنگیزی خود را به شهرزاد نشان داد. او فهمید که واقعا نمی تواند روی خوش اخلاقی های هومن حساب باز کند . شهرزاد برای پوشاندن بغض خود دستی به لباسش کشید و با اخم و ناراحتی محسوسی گفت :
    - بهتره زودتر برم پیش مهتاب .
    این را گفت و بی توجه به هومن به سوی جمع برگشت . هومن هم با گام های بلند خود را به او رساند و نگذاشت تنها برگردد. مهتاب که دنبال دوستش می گشت با دیدن او جلو رفت و دست شهرزاد را گرفت . نیم نگاهی به دایی اش انداخت و گفت :
    - کجا بودی دختر ؟ یک ساعنه دارم دنبالت م یگردم .
    - من یک ربع نیست رفتم . اون وقت تو نیم ساعته دنبالم می گردی !
    هومن با خونسردی سراغ خواهرش را گرفت و مهتاب با اشاره سر ، او و پدرش را که با مردی میان سال صحبت می کردند ، نشان داد. با رفتن هومن مهتاب نتوانست خود را کنترل کند . هیجان زده دوستش را به گوشه ای کشید .
    - امشب این جا چه خبره ؟! من که گیج شدم . هومن چیزی نپرسید ؟ شک نکرد ؟ عصبانی نشد ؟
    - من که اصلا این دایی تو رو درک نمی کنم . یک لحظه خوب و آرومه ، یک لحظه بعد مثل یه تیکه سنگ می شه . انگار یه مرتبه یه نیروی شیطانی نمی ذاره آروم بمونه .
    - مگه چی گفت ؟
    - چه می دونم ! از هومن حرف هایی که نمی فهمی چیه و فقط اعصابت رو به هم می ریزه .
    - وقتی نبودی سرهنگ سراغت رو می گرفت .
    شهرزاد به چهره پر شیطنت مهتاب نگاه کرد و چیزی نگفت .
    - می ترسم بین دو تا برادرو بهم بزنی ! فکر کن اگر هر دوشون عاشق تو بشن چی می شه ...!
    - مثل اینکه تازگی ها فیلم هندی زیاد دیدی . این روزها یک نفر هم به زور عاشق آدم می شه چه برسه به دوتا !
    آن شب به وجودیکه دیگر هومن کنار شهرزاد نبود کسی مزاحمش نشد . فقط نگاههایی بود که از اطراف به رویش سنگینی می کرد و آزارش می داد . نگاههای کسانی که انگار می دانستند آن دختر دو خوهان مقتدر دارد و نمی شود دیگر نزدیکش شد !
    بعد از شام ، آن ها جزو اولین میهمانانی بودند که به بهانه سردرد فرشته ، مجلس را ترک کردند . تا عصر روز بعد هیچ حرفی بین شهرزاد و هومن رد و بدل نشد و آن دو بی آن که به نظر بیاید با هم قهر بودند ! البته هومن خونسرد تر از آن بود که شک برانگیزد . اما شهرزاد کمی دمغ بود و از جمع کناره می گرفت تا با هومن رودرو نشود .
    وقتی هومن به تهران بازگشت دل شهرزاد گرفت . فکر می کرد با رفتن او باید راحت شود ، ولی بد جوری احساس بی حوصلگی و اندوه می کرد .


    * * *

    شنبه صبح پدر مادر شهرزاد هم به آن ها ملحق شدند و روز بعد همراه او به تهران بازگشتند . شهرزاد برخلاف مهتاب که از رفتنش غصه دار بود ، احساس هیجان خاصی داشت . حتی عجله داشت زودتر برگردند . با وجودیکه هنوز از هومن دلگیر بود نمی توانست در برابر وسوسه دیدارش مقاومت کند .






  17. 258 کاربر از پست شهرناز تشکر کرده اند .

    * حدیث * , **Silver Star** , *donya* , *GolDeN* , *Nafise.a9* , *soodabeh* , *~Faezeh~* , -دایان- , -نازلی- , ...rainy , .Mehrnoosh. , .Monire. , 271529 , 8000 , aazz , abby7 , alexiiiiiii , ali agha , aminlily40 , Amirsam1 , Anahita.s , Anolin , aram-anlin , Archi , architect_shima , armin.kz , armita1819 , asemane nili , asemanii , atish69 , AYDA alone , aygeen , Az@de , azar1 , azisadeghi , azita_esy , babasi , baran_1990 , beautyAsalak , behi_aquarius , bneta , CAT-WOMAN , chandiny , daltonha , dokhtare khial , Donya-70 , dordooneh , EasTern_Girl , eglantine-m96 , elahe70 , electeronic , Elen , elhamtt , extranjera , f1363 , fadai , faezeh , fany , farajoon , fariba_hed , farizad , Farnaz , farnaz21 , fatima983 , flavia , gandomsa , gha3dak , gharibeh1387 , ghazghaz , gheisareh , golchaghe , golnaz_222 , gorestan man , hadi88 , hagh118 , hajar8686 , hana_m , hany666 , harimeshgh , honey_x , hooriya_y , hsdhsd , htamspam , Irani , jujuee , kh1al , kimia_13662000 , king _ panther , latifa , leila.kh , leila93 , libra272 , lili19 , lili5225 , M.gIrL , M.matineh , m0zhdeh , mahana1 , mahdiar , mahsa.nadi , mahsadina , mahshid_3d , mahtab10 , mamorin , marjanagn , maryam.khakbaz , maryam.mani , maryam1 , maryamale , mina.p , mishapasha , misha_kavir , miss maryam , mk68 , monir 11 , mta farokhzad , m_h_n , nadia1 , nadjafi , nafas-t , nafas44 , nahayat007 , nastaran86 , negark , neginra , niazruby , nika21 , NIKSA , niloofarane , NILOUFAR , nina86 , nini84 , niyayeeeeeesh , nlp16001 , nrezaii , nutty , olala , omidrezam , OoPs , persian-star , peymaneh , raha55 , rohollah , roya1365 , rozi-91 , s.d.yeganeh , s4sultan , saba_lovly , sabra1361 , safo , saharmn , sahel_m , samaneh60 , samim , sanamjooje , sanaz_ , sania555 , sapidkooh , sara*star , saratab , sarma1010 , sasa.shima , Sati_Faeze , Selvia , setareye abi , shakiba_2510 , shalizar2 , Shifteh , shili , siima , silverstar , sirius , snopoy , Snow Dream , sotazi , Star_69 , stiv , sulduzmarali , S_64 , taban_1352 , TABA_13069 , tala bala , tama1011 , TanNazZz , tara65 , tara_5877 , tina 1989 , UnKnOwN_Sh , Ushya7 , vampire123 , venus7021 , yasaman71 , yasnaa , zahra.h , Zahra_niki , zanbagh , zara14 , zeinabjoon , zohreh17 , ~jOojoO.tAlA~ , ~SAREH~ , ~Spunk!e~ , آرشا , اترون , اتوسا , ایلیبرا , بارنی , بازیگوش , بخاری , بلور , بهارجون , ترنج خاتون , ترنم , تهمتن , حديث. , خانم فسقلی , دخترویروسی , دریای طوفانی , رز آبی , رودنا , روشناک , روياي ابي , روژان , زردولگ , زری , سانجانا , شادئ , شایسته بانو , شیوا , !arefeh , عسلی من , فردین202 , م.م.ر , ماندانا* , مسافر كوچولو , منيژه , مهستی , مِنّا , نازبو , نسرین... , نهایت , نورالعیون , نوشین66 , نویسنده ی آینده , نی لو فر , نیلوفر آبی , نیلوفر:-) , هوفریا , پامچال , پهره , پیازچه , کریستال , گل یاس , گنجیشک , یاسمن , یهدا , یگانه

  18. Top | #10

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    5,967
    میانگین پست در روز
    3.61
    محل سکونت
    Neverland
    تشکر از کاربر
    72,585
    تشکر شده 185,781 در 12,820 پست
    اندازه فونت

    Exclamation

    نقل قول نوشته اصلی توسط ali agha نمایش پست ها
    سلام چرا بقیه را نمی گذارید خیلی زیبا بود و هست
    دوست عزیز در تاپیک تایپ کتاب بهیچ وجه پست ندید. کتاب ها بمرور کامل میشن!!


صفحه 1 از 5 12345 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. دانلود رمان تنها مرز آشنا | شهرناز کاربر انجمن
    توسط honey_x در انجمن رمان نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 1
    آخرین نوشته: 1392,02,31, ساعت : 13:35
  2. تنها مرز آشنا | شهرناز کاربر سایت | معرفی و نقد کتاب
    توسط شهرناز در انجمن نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 25
    آخرین نوشته: 1392,02,05, ساعت : 21:53
  3. تنها مرز آشنا | شهرناز کاربر انجمن | موبایل
    توسط Farnaz در انجمن رمان موبایل نوشته کاربران سایت
    پاسخ ها: 3
    آخرین نوشته: 1390,07,11, ساعت : 20:29
  4. رمان خانه دلبستگی ها | شهرناز کاربر انجمن
    توسط شهرناز در انجمن رمان های کامل شده نوشته کاربران
    پاسخ ها: 45
    آخرین نوشته: 1389,08,30, ساعت : 17:24

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •