ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
بیوگرافی و مصاحبه از حامد بهداد | hamed behdad
paradiseagency

گل نقش طاووس

?



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 1 از 45 123451126 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 442
  1. Top | #1

    مدیر بازنشسته


    تاریخ عضویت
    خرداد 1388
    نوشته ها
    6,975
    میانگین پست در روز
    3.63
    محل سکونت
    teh
    تشکر از کاربر
    70,465
    تشکر شده 77,961 در 8,271 پست
    اندازه فونت

    Smile بیوگرافی و مصاحبه از حامد بهداد | hamed behdad

    حامد بهداد








    بیوگرافی:


    متولد 6 آبان 1352 مشهد

    مدرک تحصیلی: لیسانس

    برای اولین بار با ایفای نقش اصلی در فیلم « آخر بازی » (همایون اسعدیان، 1379) سینما را تجربه کرد و برای بازی در همین فیلم هم کاندید سیمرغ بلورین از نوزدهمین جشنواره فیلم فجر شد.
    اما بعدها با وجود اینکه هیچگاه در شکل و شمایل نقش اول ظاهر نشد، اما توانست بازیهای در خور توجهی از خود در قالب نقش مکمل در فیلم های مختلف به جا بگذارد که از جمله می توان به فیلم های « بوتیک » (حمید نعمت الله، 1381)، « این زن حرف نمی زند « (احمد امینی، 1381)، « کافه ستاره » (سامان مقدم، 1384) و « آدم » (عبدالرضا کاهانی، 1385) اشاره کرد. اما پررنگ ترین بازی او در قالب نقش مکمل، بازی در فیلم « روز سوم » (محمدحسین لطیفی، 1385) بود که در نقش یک افسر عرافی که در بحبوحه محاصره خرمشهر عاشق دختری خرمشهری می شود، ظاهر شد و موفق شد نظر اکثر کارشناسان و منتقدان سینمایی را به خود جلب کند و برای دومین بار پس از « آخر بازی » کاندید سیمرغ بلورین از دوره بیست و پنجم جشنواره فیلم فجر شود.
    بازی حامد بهداد در « روز سوم » اوج هنرنمایی اوست.








    مجموعه آثار:


    - آخر بازی (همایون اسعدیان، 1379)

    - این زن حرف نمی زند (احمد امینی، 1381)

    - بوتیک (حمید نعمت الله، 1381)

    - کافه ستاره (سامان مقدم، 1384)

    - عروس کوهستان (یوسف سیدمهدوی، 1384)

    - باغ فردوس پنج بعدازظهر (سیامک شایقی، 1384)

    - آدم (عبدالرضا کاهانی، 1385)

    - روز سوم (محمدحسین لطیفی، 1385)

    - تسویه حساب (تهمینه میلانی، 1386)

    - حس پنهان (مصطفي رزاق كريمي، 1386)

    - دايره زنگي (پريسا بخت آور، 1386)

    - هر شب تنهايي (رسول صدرعاملي، 1386)

    - مجنون لیلی (قاسم جعفری، 1386)

    - دلخون (محمدرضا رحمانی، 1387)

    - شبانه روز (امید بنکدار، کیوان علیمحمدی، 1387)

    - محاکمه در خیابان (مسعود کیمیایی، 1387)

    - کیمیا و خاک (عباس رافعی، 1388)

    - زندگی با چشمان بسته (رسول صدرعاملی، 1388)

    - آدمکش (رضا کریمی)








    مجموعه هاي تلويزيوني:

    - سايه آفتاب (محمدرضا آهنج)

    - يك مشت پر عقاب (اصغر هاشمي، 1386)






    جوایز و افتخارات:


    - کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد از نوزدهمین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم « آخر بازی » - 1379

    - کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از بیست و پنجمین جشنواره فیلم فجر برای بازی در فیلم « روز سوم » - 1385

    - کاندید تندیس زرین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از هشتمین جشن خانه سینما برای بازی در فیلم « بوتیک » - 1383

    - کاندید تندیس زرین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد از دهمین جشن خانه سینما برای بازی در فیلم « کافه ستاره » - 1385

    - پنجمین بازیگر نقش مکمل مرد سال به انتخاب نویسندگان و منتقدان سینمایی برای بازی در فیلم « این زن حرف نمی زند » - 1382

    - دومین بازیگر نقش مکمل مرد سال به انتخاب نویسندگان و منتقدان سینمایی برای بازی در فیلم « بوتیک » - 1383











    http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AD%...AF%D8%A7%D8%AF


  2. Top | #2

    کاربر نیمه حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مهر 1388
    نوشته ها
    763
    میانگین پست در روز
    0.42
    محل سکونت
    آلمان
    تشکر از کاربر
    6,252
    تشکر شده 7,082 در 963 پست
    اندازه فونت

    Talking حامد بهداد | از آشنایی با مهران مدیری میگوید

    مهران مدیری:وقتی جنگ را از نزديک ببينی،ناگهان صد ساله میشوی


    حامد بهدااد: دوستان آرتيستم را دوست دارم. به آنها افتخار میکنم و پز میدهم.
    من موقعی که تماشاگرمهران مديری بودم، دانشجوی هنر بودم. احساسی داشتم
    که وقتی بازيگر شدم آن احساس عوض نشد.
    همين مهران مديري در يک جمعي خودش پا پيش گذاشت وسلام و عليکي کرديم
    و گفت: تو را که ميبينم ياد جيمزدين يا براندو و اين حر فها ميافتم...
    خب من ميدانستم که حامد بهداد يعني چه اما يادم بود چطور از هوش آن آدم طناز و هنرمند حيرت زده ميشدم.
    برای من فرقی نمیکند که من چه کسی هستم اما مهم است که آنها چه کسی هستند.
    پس به آنها پز میدهم. وقتي به من زنگ میزنند و اسم آنها را روی موبايلم میبينم،
    آنها مرا تحويل م یگيرند با خودم میگويم« اينها دوستان من هستند »
    تحويل میگيرند، اوه...
    یکی از باهو ش ترين و طنازترين آدمهای روی زمين مهران مديری است .
    اينها آدمهای طنازی هستند، اينها باهوش هستند،
    مثل مهران مديری هرگز نمیتوان پيدا کرد. مهران يک آدم ماخوذ به حيا، خجالتی و
    کم حرف است. من نمیفهمم پس آن مهران مديری
    جلوی دوربين کيست؟ اين مهران کيست و آن مهران
    کيست؟ میشود؟!
    • نه نمیشود اما برای مديری شده.
    چند وقت پيش مهران را ديدم. فهميدم که مهران ۳ سال در جبهه جنگيده. من اين را نمیدانستم.
    شگفت زده شدم. نمیدانم اين آد مها برای چه به جبهه رفتند اما يک دليل خيلی بزرگ دارند؛ ايران.
    يک دليل بزرگتر هم مادر است، دفاع از سرزمينمان در حافظه تاريخی ماست، دفاع از مرز و بوم کشورمان.
    و من تازه فهميدم که يک وجه از وجوه مهران چه چيزی دارد که من ندارم؛ پختگی حاصل از جنگ.
    او جمله خيلی قشنگی گفت: وقتی جنگ را از نزديک ببينی، ناگهان صد ساله میشوی
    اين حرف را قبول دارم، اين حرف را میفهمم.
    • چرا اين را گفت؟
    سکوتی در مردهای جنگ هست که وقار خاصی دارد.
    همين سکوت کش مکش بين مرگ و زندگی را بی ارزش میکند و فاصله بين بودن ونبودن را کم میکند،
    هيجان زندگی به خاطر ترسی که از مرگ داری کم میشود. هميشه میتوانی بدون هياهو از زندگی لذت ببری.
    مهران اين را خوب فهميده. همه کسانی که جنگيد ه اند اين را میفهمند.
    من عاشق کسانی هستم که برای اين مملکت جنگيد ه اند.
    اين مملکت در هر وضعيتی که باشد چه بهتر از اين، چه بدتر از اين بايد برای آن با دشمناش جنگيد.
    نبايد گذاشت بد ازبدتر شود. اين آرامش نسبی با سختی به دست آمده. ما ايرانی ها مردم سختی کشيد ه ای هستيم. در همه چيز روی ما بسته است.
    در هرگونه راحتی، خوشی و شادی. همه میدانند. من حتی ته صف هم نيستم. کجا من غيرت جوانان دوره جنگ تحميلی را دارم. اصلاً ترس من عقب افتادگی از همين
    نسل است. يا حتي همين نسل جديد که ميبيني.
    مديری را زياد میبينی؟
    همين چند روز پيش او را ديدم.
    قرار است تا کارهای خوبی انجام بدهيم. مثل خواندن يک قطعه موسيقی.
    • با گروه دارکوب؟!
    اگر زندگی بگذارد خودم روی يکی از اشعار يغما گلرويی و مولانا موسيقی گذاشتم. اما چه کنم که فرصت نيست، تنبلی دشمن جدی من است.
    منبع: کمپ اختصاصی حامد بهداد
    نگاه کن فقط با نگاه کردنت

    منو تو چه رویائی انداختی

    به هر چی ندارم ازت راضیم

    تو این زندگی رو برام ساختی

    به من فرصت همزبونی بده

    به من که یه عمره بهت باختم

    واسه چند لحظه خرابش نکن

    بتی رو که یک عمر ازت ساختم



  3. Top | #3

    کاربر ویژه


    تاریخ عضویت
    مهر 1388
    نوشته ها
    2,754
    میانگین پست در روز
    1.52
    محل سکونت
    سوئد
    تشکر از کاربر
    13,239
    تشکر شده 32,518 در 3,880 پست
    حالت من
    Sepasgozar
    اندازه فونت

    پیش فرض

    واقعا که مهران مدیری بینظیره و کار خوبی که میکنه اینه که افراد ناشنا خته رو بهشون میدون میده تا استعداد هاشونو نشون بدن
    سه چيز را با احتياط بردار :
    قدم ٫ قلم ٫ قسم
    سه چيز را پاك نگهدار :
    جسم٫لباس٫خيال
    سه چيز را آلوده مكن :
    قلب٫ زبان٫ چشم
    و هرگز فراموش مكن خدا و مرگ را

  4. 8 کاربر از پست Mahtab70 تشکر کرده اند .


  5. Top | #4

    کاربر متوسط


    تاریخ عضویت
    اسفند 1387
    نوشته ها
    214
    میانگین پست در روز
    0.11
    محل سکونت
    Tehran
    تشکر از کاربر
    4,669
    تشکر شده 538 در 221 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    واقعاًجالب بود
    ميدوني جالبه كه اين دو تا باهم دوست هستن چون تقريباً دو تا شخصيت كاملاً متفاوتند.

  6. 7 کاربر از پست asha تشکر کرده اند .


  7. Top | #5

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    378
    میانگین پست در روز
    0.23
    تشکر از کاربر
    5,749
    تشکر شده 11,397 در 649 پست
    اندازه فونت

    Smile مصاحبه با حامد بهداد | من ستاره ی نابغه ام

    (این مصاحبه آخراش به بحث کشیده میشه و هیجان انگیز میشه!!!)
    در ضمن این تاپیک برای قسمت اول مصاحبه هست منتظر قسمت دوم این مصاحبه خواندنی باشید


    من ستاره نابغه ام!!!


    احسان عليخانى: خيلى‏ها مى‏گن تو ديوانه‏اى. حامد بهداد مقابل اين اتهام ديوانگى چه برخوردى مى‏كند؟
    حامد بهداد: من توى دنيايى زندگى مى‏كنم كه شايد از هر نفر، 50 ميليون كلمه مختلف در رابطه با خودم مى‏شنوم! حقيقت اينه كه حامد بهداد داره تو دل يك اقيانوس شنا مى‏كنه ولى اون كسى كه حامد رو مى‏بينه، فقط مى‏گه: «حامد خيس شده!» استفاده از واژه ديوانگى براى وصف عالم من، كلمه خيلى كوچيكيه. عالمى كه دارم توى اون زندگى مى‏كنم، خيلى بزرگتر و عجيب‏تر از اين حرفاست.
    احسان: مى‏شه يه آدرسى از اين عالم به ما بدى؟
    حامد: مطمئن باش در ادامه مصاحبه، خودت اين عالم رو مى‏بينى.
    احسان: ما اينجا نشستيم و داريم با همديگه گپ مى‏زنيم تا مخاطب مصاحبه‏مون، سوپراستارى مثل حامد بهداد رو بهتر بشناسه. تو بايد عالم خودت رو از زبون خودت براى ما تعريف كنى و حرفاتو بى‏حاشيه‏تر به مخاطب انتقال بدى.
    حامد: توى چند صفحه بايد اين حرف‏ها رو جا بديم؟!
    احسان: تو دوس دارى چند صفحه بشه؟ اصلاً فكر مى‏كنى به اندازه چند صفحه، حرف واسه گفتن داشته باشى؟

    حامد: تو چى فكر مى‏كنى؟
    احسان: من كه تو رو از نزديك نمى‏شناسم، فقط آثار سينمايى تو رو دنبال كردم.
    حامد: تو فكر مى‏كنى آثار من از خود من جدا هستن؟
    احسان: به حدى در بين تو و امثالت تناقض‏گويى ديدم كه مى‏تونم چنين ادعايى رو هم مطرح كنم. آدم‏هايى رو مى‏شناسم كه بين حقيقت خودشون و حرف‏هاى داخل مصاحبه‏شون زمين تا آسمون فاصله وجود داره.
    حامد: مى‏تونم ازت خواهش كنم برى سر اصل مطلب؟
    احسان: اصل مطلب رو ازت پرسيدم ولى جوابى به من ندادى.
    حامد: جواب دادم! گفتم كه عالم من و دليل ديوانگى‏هاى منو مى‏تونى تا حدي در جريان همين مصاحبه ببينى.
    احسان: قبول دارى كه آدم بى‏قرارى هستى؟
    حامد: بله.
    احسان: دليل بى‏قرارى‏هاى تو چيه؟
    حامد: آهان! اينجاست كه به همون مسأله تناقض مى‏رسيم. من آدم باهوشى هستم. خيلى از ما بلد نيستيم صاحب اثر رو از اثر متمايز كنيم. بلد نيستيم خاستگاه اجتماعى، تربيتى و ژنتيكى يك هنرمند رو پيدا كنيم تا توسط تلفيق اون با خود اثر، به يك آناليز درست و حسابى برسيم. تا حالا بهرام بيضايى رو از نزديك ديدى؟
    احسان: آره.
    حامد: آقاى كيميايى رو چطور؟
    احسان: آره.
    حامد: آقاى تقوايى رو چى؟
    احسان: نه.
    حامد: آقاى مهرجويى؟
    احسان: آره.
    حامد: بهمن فرمان‏آرا؟
    احسان: نه.
    حامد: عباس كيارستمى؟
    احسان: نه.
    حامد: بهمن قبادى؟
    احسان: نه.
    حامد: خسرو سينايى رو چى؟
    احسان: آره.
    حامد: هيچكدوم از اين اسامى رو به عنوان آرتيست قبول دارى؟
    احسان: صددرصد. همه‏شون عالى هستن.
    حامد: جزو بهترين‏هاى سينما به حساب ميان، اينطور نيست؟
    احسان: قطعاً همين‏طوره.

    حامد: من به كرات در رفتار اين افراد با تناقض مواجه شدم ولى اين تناقض‏ها چيزى از محبوبيت يا هنرمندي اون‏ها كم نمى‏كنه. دليلش هم اينه كه تك‏تك اين آدم‏ها، انسان هستن و يك انسان، از مشخصات انسانى برخورداره و فقط با مشخصات انساني دست به عمليات زيبا شناسانه ميزنه. خيلى وقت‏ها گلوله‏اى به پاى شخصى برخورد مى‏كنه ولى اون شخص مجبوره كه با همون پاى زخمى از نقطه الف تا ب رو فرار كنه و اين كارو انجام مى‏ده. مى‏دونى چرا؟چون شرايط اونو وادار ميكنه با مشخصات ضعيف انساني دست به عمليات وراي انساني بزنه. فكر مى‏كنى شجاعت بچه‏هاى جبهه و جنگ رو مى‏شه باور كرد؟ نه! نمى‏شه باور كرد ولى حقيقت داره. اون‏ها هم مشخصات انسانى داشتن. يك هنرمند هم با مشخصات انسانى زندگى مى‏كنه ولى مى‏جنگه! با مشخصات انسانى زندگى مى‏كنه ولى كار فرهنگى انجام مى‏ده. با مشخصات انسانى زندگى مى‏كنه ولى بايد نون شب زن و بچه خودشو تأمين كنه. پس بايد بپذيريم كه گاهى اوقات، خواسته يا ناخواسته با تناقض مواجه مى‏شيم و انسان با مشخصات انسانى دست به اعمالوراي انسانى مى‏زنه. من يك استار نابغه سينما هستم ولى پر از تناقض! يك بازيگر آرتيستم ولى مملو از كاستى!
    احسان: من بازم به جواب سوالم نرسيدم و هنوز هم دليل بى‏قرارى‏هاى تو رو نمى‏دونم.
    حامد: بى‏قرارى يعنى همين. يعنى همين كه تو خيال مى‏كنى من فقط خيس شدم در حالى كه غرق يك اقيانوسم! بى‏قرارى فقط ذره‏اى از ماجراى منه.
    احسان: ولى من دارم به عنوان يك مخاطب سينما از تو سؤال مى‏كنم و تو به جاى جواب دادن به سؤال من، در مورد مسائل ديگه‏اى صحبت مى‏كنى.
    حامد: همه اين مسائل به هم ارتباط دارن. تو از دلايل اين بى‏قرارى مى‏پرسى در حالى كه من دليل اون رو نمى‏دونم و باز هم مى‏گم كه بحث «تناقض» از همين جا به وجود مياد. منم مثل همه آدم‏ها، مثل استاد دانشگاه، مثل سران سياسى، مثل آدم‏هاى عرصه فرهنگ و هركس ديگه‏اى در خلوت خودم، بين نيروهاى مثبت و منفى درونى‏ام گرفتار مى‏شم و از اين گرفتارى به كلافگى مى‏رسم.
    احسان: ولى كلافگى آدم‏هايى كه مى‏گى اصلاً شبيه به بى‏قرارى‏هاى تو نيست!
    حامد: معلومه! به اين خاطر كه اون آدم‏ها هم مثل تو و من، آدم‏هاى يگانه‏اى هستن. واقعاً انتظار دارى من شبيه كسى باشم يا كسى شبيه من باشه؟ من و همه آدم‏هاى دنيا كه روزى به دنيا اومدن، يگانه‏ايم.
    احسان: پس چرا خيلى از همين آدم‏هاى دنيا شبيه به همديگه هستن ولى آدمى شبيه به تو كم پيدا مى‏شه؟
    حامد: چه سؤال خوشگلى! اصل مطلب اينجاست. تناقض، كاستى و عدم اعتماد به نفس همين‏جاست. هر وقت از خودمون راضى نيستيم و در نتيجه اين عدم رضايت با كوهى از غصه مواجه مى‏شيم، يگانگى مون رو فراموش مى‏كنيم. خيلى وقت‏ها يا بهتره بگم كه هميشه عشق رو در وجود شخص ديگه‏اى جستجو مى‏كنيم و محبت رو خرج اون شخص مى‏كنيم در حالى كه عشق، خود ما هستيم نه كس ديگه‏اى. مى‏دونى يعنى چى؟ (آهى مى‏كشد و پس از چند لحظه با گام صداى پايين‏ترى صحبت‏هايش را ادامه مى‏دهد) هر وقت توى تاكسى مى‏شينم، تا به سمت خونه يا مطب دكتر يا حتى يك توالت عمومى برم، به اين فكر مى‏كنم كه چرا خودمو كمتر از بقيه دوست دارم! مى‏دونى يعنى چى؟ هر وقت مى‏رم بانك و موجودى حسابم رو براى پرداخت قسط خونه يا ماشينم چك مى‏كنم، به اين فكر مى‏كنم كه چرا خودمو كمتر از بقيه دوست دارم. مى‏دونى يعنى چى؟ هر وقت براى عقد قراردادى به يه دفتر فيلمسازى مى‏رم و متوجه مى‏شم كه بازيگراى ديگه‏اى هم اونجا حضور دارن، به اين فكر مى‏كنم كه چرا خودمو كمتر از بقيه دوست دارم. مى‏دونى يعنى چى؟ همه اين‏ها به كاستى‏هاى من مربوط مى‏شه و كاستى‏هاى من به اين خاطره كه قوانين فيزيكى دنياى دوروبرم، با معيارهاى متافيزيكى من همخونى نداره. منظورم از من، منِ انسانه نه منِ حامد بهداد! هسته وجودى ما كاملاً الهى و مقدسه، ولى فرود اومدن در دنيايى با مختصات ناقص، باعث به وجود اومدن تناقض و كاستى مى‏شه.
    احسان: بين صحبت‏هات به تاكسى سوار شدن و چك كردن موجودى حساب بانكى اشاره كردى. مگه تو هم از اين كارها انجام مى‏دى؟
    حامد: قبول!
    احسان: «قبول» يعنى اينكه تاكسى هم سوار مى‏شى؟
    حامد: همين الان با آژانس تا اينجا اومدم!
    احسان: چند لحظه قبل با اعتماد به نفس خاصى گفتى كه من يك ستاره نابغه در سينما هستم.
    حامد: من اين حرف رو نزدم! گفتم يك بازيگر آرتيست هستم.
    احسان: صدات ضبط شده! مى‏خواى با هم بشنويم تا مطمئن شى؟
    حامد: آره حق با توئه، گفتم كه يك سوپراستار نابغه هستم، حالا چه فرقى مى‏كنه؟ مگه حقيقت غير از اينه؟
    احسان: اين نظر خودته؟
    حامد: بله (براى اولين بار در مصاحبه لبخند مى‏زند)
    احسان: چقدر با لبخند خوشگل‏تر مى‏شى! تا حالا نظرات اين همه طرفدار، روى تو تأثيرگذار نبوده؟
    حامد: من بايد روى طرفدارام تأثيرگذار باشم نه اون‏ها روى من.
    احسان: يعنى اين درسته كه حامد بهداد هر جا بشينه، اعلام كنه من يك ستاره نابغه هستم؟ اين براى تو بد نيست؟
    حامد: من ده ساله كه دارم اين حرف رو مى‏زنم و ده ساله كه داره روز به روز به تعداد طرفدارام اضافه مى‏شه. مى‏دونى هر سال چند روزه؟ سيصد و شصت و پنج روز!
    احسان: الان دارى بازاريابى مى‏كنى؟
    حامد: معلومه! دارم مشترى جمع مى‏كنم. كارم همينه! من حرف براى گفتن دارم.
    احسان: حقيقتش اينه كه من نگرانتم! وقتى بازى حامد بهداد رو توى فيلم «بوتيك» ديدم، احساس كردم يه بازيگر واقعى وارد سينماى ايران شده ولى...
    حامد: همين كافيه! همين «بوتيك» براى مخاطب من كافيه و از اينجا به بعدش بايد دست خودم باشه! نگران من نباش.
    احسان: چرا اجازه نمى‏دى سوالات من كامل بشه و بعدش جواب بدى؟! صحبت كردن در رابطه با فيلم «بوتيك» فقط مقدمه سؤال من بود!
    حامد: OK
    احسان: من شخصيت تو رو در فيلم «بوتيك» به معناى واقعى كلمه باور كردم. حامد بهداد با توانايى، خلاقيت و هنر بازيگرى خودش وارد اين سينما شده...
    حامد: و با چه فاكتورهايى داره از اين سينما خارج مى‏شه؟!
    احسان: تو بازم پريدى وسط حرف من! اصلاً بحث «خروج» مطرح نيست. خيلى‏ها با شكل و شمايل مختلفى وارد اين سينما شدن ولى حامد بهداد يك اتفاق واقعى بود. نظر شخصى من و خيلى از دوروبرى‏هام اينه كه تو از يك جايى به بعد، تكرار شدى. ما با ديدن نقش مامور ثبت احوال فيلم «آدم» نقش عاشق فيلم «مجنون ليلى»، نقش بيمار روانى «حس پنهان» و چندين و چند نقش ديگه، به اين احساس مى‏رسيم كه حامد بهداد دوس داره نقش‏هاى مختلف رو به خودش نزديك كنه، نه اينكه خودش به سمت نقش‏ها حركت كنه! لهجه حامد بهداد روى تك‏تك اين نقش‏ها ثابته و تغيير چشمگيرى نداره.
    حامد: در ضمن نگران خودت باش، اينو چند لحظه قبل هم بهت گفتم!
    احسان: من اصلاً نگران تو نيستم، نگران اون هنرپيشه هستم كه تو فيلم «بوتيك» ديدمش.
    حامد: نگران اون هنرپيشه نباش، اون هنرپيشه، منم.
    احسان: تو چرا نمى‏خواى يه جواب قانع‏كننده به من بدى؟
    حامد: قانع كردن تو كار من نيست، كار بازيگر مورد علاقته! احتمالاً تو مشترى سينماى من نيستى.
    احسان: اتفاقاً هستم كه الان اينجا نشستم وگرنه وقت خودمو صرف اين گفتگو نمى‏كردم.
    احسان: تمام اين حرف‏هايى كه زدى، چه ارتباطى به جواب سؤال من داشت؟
    حامد: همه حرف‏هايى كه مى‏زنم، به جواب سؤال تو مربوط نمى‏شه. پيش مياد! من از كجا مى‏دونستم كه قراره امروز با اين مجله مصاحبه كنم؟ پيش اومد! قرار نيست همه چى به هم مرتبط باشه. داريم حرف مى‏زنيم. اگه دوس دارى مى‏تونى سوالاتو روى كاغذ بنويسى تا منم به تك‏تك اونا جواب بدم.
    احسان: اينكه ديگه اسمش گفتگو نيست. ما داريم با هم گفتگو مى‏كنيم و تو قراره به سوالات من جواب بدى. من از تكرار در نقش‏هاى تو صحبت كردم ولى هنوز به جوابى نرسيدم. تو حتى ادعاى منو رد نكردى. لااقل مى‏تونستى بگى كه اين ادعا رو قبول ندارى.
    حامد: به نظر تو مامور ثبت آمار فيلم عبدالرضا كاهانى، به قاتل اعدامى فيلم «دلخون» شباهتى داره؟
    احسان: من اصلاً بحث «شباهت» رو مطرح نكردم. اگه اينطورى بود كه ديگه نمى‏شد اسم بازيگر روى تو گذاشت. تو ادعا مى‏كنى كه آدم باهوشى هستى ولى اصلاً به سوالات من دقت نمى‏كنى.
    حامد: فرض كن من يه آدم باهوش و كم‏دقتم!
    احسان (باخنده): آفرين! اين خيلى خوبه!
    حامد: خوشحالم كه خوشت اومد!
    احسان: حالا به سؤال من دقت كن. حامد بهداد، امروز نقش يه مامور ثبت آمار رو بازى مى‏كنه، فردا مى‏شه راننده تاكسى، پس‏فردا يه عاشق و پس‏اون فردا قاتل. ولى مخاطب در همه اين نقش‏ها و خصوصيات متفاوتشون با لهجه ثابت حامد بهداد مواجه مى‏شه.
    حامد: درسته! حق با توئه، چرا كه من يه بازيگر مؤلفم. يه بازيگر آرتيستم. عنصر آفرينش و سرشت من تماشاييه! من شاهكارم، ديدنى‏ام! نقش مامور ثبت آمار يا سرباز عراقى رو طورى بازى مى‏كنم كه دلم مى‏خواد و كارگردان با هيجان خاصى مى‏گه: «همينه! بهتر از اون چيزى شد كه فكرشو مى‏كردم!»
    احسان: تا حالا با چند تا كارگردان به فيلم دوم رسيدى؟
    حامد: وقتى دانشجوى تئاتر بودم، دوستى به اسم عليرضا صانعى‏فر بهم گفت كارگردان‏هاى تئاتر براى بار دوم به سراغ تو نميان. با فاصله بهش گفتم كه فلانى، فلانى و فلانى براى بار دوم به سراغ من ميان نه كس ديگه‏اى! حميد نعمت‏الله بعد از «بوتيك» به من پيشنهاد داد. رسول صدرعاملى بعد از «هرشب تنهايى» به من پيشنهاد داد و باهاش كار كردم. مسعود كيميايى بعد از «محاكمه در خيابان» به من پيشنهاد داد و باهاش كار كردم. تهمينه ميلانى هم مثل حسين لطيفى بار دوم به من پيشنهاد داد. پرويز شهبازى تا به حال براى بازى توى دو،سه تا فيلم به من پيشنهاد داده. همه اين‏ها براى بار دوم به حامد بهداد پيشنهاد دادن، حالا يا شده يا نشده!
    احسان: اونايى كه شده رو بگو.
    حامد: با رسول صدرعاملى به فيلم دوم رسيديم و با بقيه نه! «نه»، به اين خاطر كه نشده. به دلايل مختلفى نشده. شايد وقتمون با هم جور نبوده و يا شايد سر كار ديگه‏اى بودم و يا شايد هر چيز ديگه‏اى! عليرضا امينى بعد از ساخت «هفت دقيقه تا پاييز» گفت ديگه با حامد بهداد كار نمى‏كنم ولى زمانى كه مونتاژ فيلم رو ديد، منو بغل كرد و گفت: «مرسى كه به خاطر فيلم من دعوا كردى، گريه كردى و داد زدى.» توى كنفرانس مطبوعاتى گفت: «گفته بودم كه ديگه با حامد بهداد كار نمى‏كنم ولى الان از حرفم پشيمونم و باز هم باهاش كار مى‏كنم.» من خروجى دارم. خروجى! بايد مجرى نباشى، بايد كارگردان باشى تا مفهوم خروجى رود درك كنى. اون موقع معنى اين حرف كارگردان رو كه مى‏گه «اين فراتر از خواسته‏هاى من بازى مى‏كنه» درك مى‏كنى.
    احسان: اون كسى كه تو فراتر از خواسته‏هاش ظاهر بشى كه اسمش كارگردان نيست! كارگردان بايد بدونه دقيقاً از بازيگرش چى مى‏خواد.
    حامد: تو چيزى از بازيگرى مى‏دونى؟
    احسان: دليلى نداره كه من چيزى از بازيگرى بدونم. همون‏طور كه تو چيزى از شرايط مصاحبه نمى‏دونى. من تماشاگر سينما و تو الان سوژه مصاحبه منى.
    حامد: دوس دارى يه روز، يه برنامه رو به عنوان مجرى بگردونيم تا ببينيم برنامه من تماشايى‏تر مى‏شه يا برنامه تو؟
    احسان: چه پيشنهاد خوبى! فكر مى‏كنى جنبه «شكست» رو داشته باشى؟
    حامد: اى بابا! من تموم زندگيمو شكست خوردم.
    احسان: اگه ازم باختى، چى كار مى‏كنى؟
    حامد: مى‏خندم، مى‏خندم. اونقدر مى‏خندم كه خودمم باورم نمى‏شه چرا دارم اينقدر مى‏خندم! نه... شايدم به پات بيفتم و گريه كنم و ازت بخوام كه منو ببخشى. ولى بذار در مورد بازيگرى يه چيزى بهت بگم. وقتى يه بازيگر تئاتر مى‏خواد بره روى صحنه، ديالوگ‏هاشو حفظه، مى‏دونه چه لباسى بايد بپوشه، مى‏دونه چه احساساتى رو بايد پياده كنه. وقتى يه بازيگر سينما مى‏خواد بره جلوى دوربين، ديالوگ‏هاشو حفظه، عدد لنز رو مى‏دونه، موضع‏گيرى خودشو مى‏دونه، از شرايط نور آگاهى داره و خلاصه اينكه همه چيزو مى‏دونه و بارها تمرين كرده. اما بازيگرى فقط اين نيست، خيلى بيشتر از اينه! بازيگر آرتيست مثل يك نى توخالى مى‏مونه كه اجازه مى‏ده تموم لحظه‏ها از درونش عبور كنن. اجازه مى‏ده لحظات آنى و جارى از درونش عبور كنن تا اونها رو به تصوير بكشه. بازيگرى يعنى جزئيات. آنتونى كوئين در مورد مارلون براندو همينو مى‏گه. مسعود كيميايى در مورد بهروز وثوقى همينو مى‏گه. مى‏گه بهروز، پر از جزئياته! خلاقيت يعنى همين. (شايد اين سكانس، تماشايى‏ترين سكانس مصاحبه بود. حيف كه نمى‏توان بازى‏هاى حامد بهداد را با قلم و روى كاغذ به تصوير كشيد. اين بازى‏ها، اغلب همراه با بيان مثال‏هايى از طرف او در رابطه با بزرگان سينماى دنيا بود)
    احسان: براى تئاتر «سگ سكوت» چند تا اجرا رفتى؟
    حامد: فكر مى‏كنم از يك ماه، بيست شب حاضر بودم.
    احسان: نقش «جن» رو ايفا مى‏كردى؟
    حامد: تقريباً.
    احسان: يعنى معتقدى كه براى اجراى «سگ سكوت» هم هر شب متفاوت‏تر از شب گذشته ظاهر مى‏شدى؟
    حامد: در جزئيات بله و اين جزئيات رو من به وجود ميارم، من!
    احسان: تعمداً اين تفاوت در اجرا رو اجرا مى‏كردى؟
    حامد: نه، نه! مى‏ذاشتم خودش بياد. منتظرش مى‏موندم تا بياد. اگه بخواى بهش دامن بزنى كه غلط مى‏شه.
    احسان: راستى يه ذره چاق نشدى؟
    حامد: متأسفانه شدم، به خاطر بى‏جنبگى در زندگى و تموم گرسنگى‏هايى كه در دوران جوونى كشيدم. به خاطر غذاهايى كه در ايام فقر نمى‏خوردم و نمى‏تونستم كه بخورم!
    احسان: چه خوبه كه اين حرف‏ها رو اينقدر راحت مى‏زنى.
    حامد: تشويقم نكن.
    احسان: تشويقت نمى‏كنم. فقط مى‏خوام بدونم كه اين حرفا رو جدى گفتى؟
    حامد: آره من سختى‏هاى زيادى كشيدم. دلم لك مى‏زد واسه يه كاسه آبگوشت. دلم لك مى‏زد واسه يه كاسه كله‏پاچه. دو ماه به دو ماه لباسامو عوض نمى‏كردم. خدا رو شكر مى‏كنم. بابت تمام سختى‏هايى كه ديدم و كشيدم خدا رو شكر مى‏كنم. عموى من توى دانشگاه ادبيات مشهد، استاد ادبياته. مى‏گفت: «عمو! يك هنرمند تا زمانى كه ندونه فقر يعنى چى، هنرمند نيست» البته امروزه اين حرف تبديل به حرفى كليشه‏اى شده. شايد فردى مثل ابراهيم گلستان به اندازه من زجر نكشيده، ولي بزرگي بيش از حدش از جاي ديگه ميياد.
    احسان: فكر نمى‏كنى شايد همين فقر دوران گذشته باعث شده امروز، اينقدر با اعتماد به نفس حرف بزنى و خودتو نابغه بدونى؟
    حامد: نه.
    احسان: يعنى اگه به لحاظ ثروت شبيه به ابراهيم گلستان زندگى مى‏كردى، باز هم همين حرفا رو مى‏زدى؟
    حامد: بين من و ايشون تفاوت‏هاى كهكشانى وجود داره. من الان به اين استدلال‏ها نرسيدم. تمام اين‏ها از زمان فقر و ندارى همراه با من بوده و هستن.
    احسان: يعنى در اوج نداشتن‏ها هم همين‏طور فكر مى‏كردى؟ همين‏طور حرف مى‏زدى؟ همين‏طور برخورد مى‏كردى؟
    حامد: خيلى بدتر از اين‏ها بودم. وحشى‏ترين آدمى بودم كه تا به حال توى زندگيت ديديش! سامان مقدم داشت فيلم «سياوش» رو مى‏ساخت كه از من خواست برم و براى حضور در فيلمش تست بازيگرى بدم ولى قبول نكردم. بعدها كه تبديل به استار شدم، به سامان گفتم: «سامان! هر وقت بخواى، ميام و واسه بازيگرى در فيلم تو تست مى‏دم!» مى‏دونى چرا براى «سياوش» تست نداده بودم؟ به خاطر اينكه اگه قبول مى‏كردم تست بدم، تست شده بودم ولى حالا قضيه فرق مى‏كنه!
    احسان: ولى تو براى «لبه پرتگاه» بيضايى هم تست دادى.

    حامد: آره، تست دادم. به خاطر اينكه حامد بهداد شده بودم. ولى مى‏دونى كه براى حضور در فيلم «سگ‏كشى» هم حاضر به تست دادن نشدم؟
    احسان: يعنى مى‏ترسيدى؟
    حامد: نه، اصلاً و ابداً. اون موقع اگه كرنش مى‏كردم، ازم كم مى‏شد ولى الان اگه كرنش نكنم ازم كم مى‏شه. اون موقع هيچى نبودم و بايد مى‏گفتم كه همه چى هستم ولى حالا همه چى هستم و بايد سرمو بندازم پايين. طرف مقابل براى من فرقى نداره. براى بهرام بيضايى تست دام ولى بعدش قراردادم رو باهاش فسخ كردم و از احسان ظلى‏پور خواستم به اين مسأله در روزنامه بانى‏فيلم اشاره كنه.
    احسان: ولى اين حرفا خيلى عجيبه. باوركردنش سخته!
    حامد: قبوله. هرچى كه تو بگى قبوله.
    احسان: يعنى منم بايد هرچى كه تو مى‏گى رو قبول كنم؟
    حامد: نه... ابداً!
    احسان: عقل سليم مى‏گه حامد بهداد بايد براى حضور در «سياوش» و «سگ‏كشى» تست بازيگرى مى‏داد.
    حامد (با فرياد): عقل سليم؟! حامد، ديوانه است! تو خودت مصاحبه رو با اين اتهام استارت زدى. حامد كه مثل ديگرون نيست. من خداى بازيگرى‏ام. نه به خاطر اينكه از ديگرون بهترم. به خاطر اينكه از بقيه تماشايى‏ترم. تماشايى‏تر!
    احسان: فكر مى‏كنى از خسرو شكيبايى هم تماشايى‏ترى؟
    حامد: به هيچ وجه. مى‏دونى خسرو درباره من چى مى‏گفت؟
    احسان: خسرو معمولاً در رابطه با يه سياهى لشگر هم با اغراق حرف مى‏زد و مى‏گفت اگه ايشون نبودن، من هم نبودم. اين عادت خسرو شكيبايى بود كه آدم‏ها رو بزرگ‏تر از اندازه‏شون تعريف مى‏كرد.
    حامد: متاسفم! خسرو منو با سياهى لشگرها مقايسه نمى‏كرد. خسرو در مورد بازيگرايى صحبت مى‏كرد كه وجود دارن و مى‏گفت تو هزار سال از تموم اونا بهترى! مى‏گفت پنج ساله كه توى خونه من، حرفِ توئه! اولين بارى بود كه منو مى‏ديد ولى مى‏گفت من پنج ساله دارم تو رو مى‏بينم. به من مى‏گفت: «پسر! تو چرا اينقدر درجه يكى؟ چرا اينقدر خوبى؟» مى‏دونى من در جواب بهش چى مى‏گفتم؟ مى‏گفتم: «خسرو! اگه من خوبم، تو چى هستى؟ اگه تو خوبى، من چى هستم؟ هيچى! هيچى!»
    احسان: باور كن براى من عجيبه كه حامد بهداد با اين همه غرور و خودخواهى، چطورى مى‏تونه بعضى وقت‏ها اينقدر تواضع به خرج بده!
    (حامد از حرف‏هاى احسان به شدت عصبانى مى‏شود و تنش‏هاى گفتگو به اوج مى‏رسد): به اين مى‏گى غرور و خودخواهى؟ تو نمى‏تونى در رابطه با من قضاوت كنى.
    احسان: ببين حامد! خودخواهى چيز خوبيه ولى تكبر چيز خوبى نيست.
    حامد: نه، من تكبر هم دارم. تا حالا واژه «كبريا» يا «اكبر» به گوشت خورده؟
    احسان: اينا كه صفات خداونده!
    حامد: بله، صفات خداونده ولى من انسان هم از خدا آفريده شدم.
    احسان: اصلاً بذار برگرديم عقب‏تر...
    حامد: چرا نمى‏ذارى جواب سوالامو كامل كنم؟
    احسان: آخه بحث ما داره از مسير خودش خارج مى‏شه. بذار يه سؤال ازت بكنم. به نظر تو...
    حامد: چرا اينقدر سؤال مى‏كنى؟ چرا نمى‏ذارى جواب‏هاى قبلى رو كامل كنم؟
    احسان: وظيفه مديريت اين مصاحبه با منه.
    حامد: مى‏دونى چيه؟ اگه يه بار ديگه حرفاى منو قطع كنى، مصاحبه رو ادامه نمى‏دم!
    احسان: انصراف تو از ادامه مصاحبه، اتفاق وحشتناكى براى من نيست!
    حامد: پس مصاحبه‏مون تموم شد!
    احسان: نمى‏خواى ادامه بدى؟
    حامد: نه ديگه.
    احسان: دليلش رو هم نمى‏گى؟
    حامد: نه!
    احسان: باشه مشكلى نيست، خوشحال شدم.
    حامد: منم همين‏طور، بدم نيومد!

    منبع: اتفاق نو
    ____________________________________________

    من که اصلا از این آدم خودخواه از خود راضی خوشم نمیاد...
    خیلی غیر طبیعی به نظر میاد ،
    احساس می کنم مشکل روانی داره...
    البته به هواداراش بر نخوره چون من فقط نظرم رو گفتم بقیه هم اگه نظری دارند بگن


    ویرایش توسط فهیم : 1389,04,03 در ساعت ساعت : 18:29
    انتظار را از کوچه های بن بست بیاموز که دلخوش به تماشای هیچ رهگذری نیستند !
    چشم به راه آمدن کسی می نشینند که اگر بیاید ، ماندنیست …


  8. Top | #6

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1388
    نوشته ها
    1,568
    میانگین پست در روز
    0.83
    محل سکونت
    زمین
    تشکر از کاربر
    50,440
    تشکر شده 33,395 در 2,942 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    والا چی بگم ما هم کشته مرده اینو تو خونه داریم.
    نمی دونستم اینقدر از خود متشکره. البته قبول دارم بازیش خوبه ولی این دیگه خودشو خیلی تحویل می گیره.
    این صفات خدا رو واسه خودشم می شمره در حالیکه نمی دونم تو تفسیر کدوم سوره بود که می گفت صفاتی مثل "اکبر " فقط شایسته خداست، صفت خوبیه ولی در رابطه با خدا و کاربردش در مورد انسان درست نیست.
    خدایا دستم به آسمانت نمی رسد
    تو که دستت به زمین می رسد
    بلندم کن...



  9. 6 کاربر از پست nemesis تشکر کرده اند .


  10. Top | #7

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    تیر 1388
    نوشته ها
    1,017
    میانگین پست در روز
    0.53
    محل سکونت
    روي زمين خدا
    تشکر از کاربر
    32,193
    تشکر شده 11,044 در 2,036 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    ولی این احسانم سرش درد میکنه برای دعوا
    خب هردو از خودمتشکرن معلومه آخرش اینجوری میشه /تازه من خوشحالم که درگیری پیش نیومده
    پرندگان ِ در قفس زاده شده, فکر می کنند که پرواز یک بیماری است.!






  11. 6 کاربر از پست s_donia323 تشکر کرده اند .


  12. Top | #8

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    2,009
    میانگین پست در روز
    1.21
    تشکر از کاربر
    57,530
    تشکر شده 41,021 در 6,233 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    مال مجله اتفاق نو هست که تو دو قسمت چاپ شد...
    دوتا دیوونه خوردن به پست هم
    کاش عکساشم میذاشتی....
    منکه مرده بودم از خنده
    ویرایش توسط REAL LOVE : 1389,04,03 در ساعت ساعت : 13:24

    Tek çare tanrıdan sabır dilemek
    ?Kadere sitemin ne faydası var


  13. 6 کاربر از پست REAL LOVE تشکر کرده اند .


  14. Top | #9

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    1,090
    میانگین پست در روز
    0.65
    محل سکونت
    تهران
    تشکر از کاربر
    11,605
    تشکر شده 3,796 در 1,263 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    من گذشته از شخصیتی که داره از فرم بازی کردنش خوشم می آد
    اگر ماه بودم ، به هر جا که بودم ،سراغ تو را از خدا می گرفتم .
    و گر سنگ بودم ، به هر جا که بودی ،سر رهگذار تو جا می گرفتم
    اگر ماه بودی – به صد ناز – شاید شبی بر لب بام من می نشستی
    وگر سنگ بودی ، به هر جا که بودم مرا می شکستی ، مرا می شکستی !

    .

  15. 4 کاربر از پست havijjo0nam تشکر کرده اند .


  16. Top | #10

    Banned


    تاریخ عضویت
    بهمن 1388
    نوشته ها
    7,243
    میانگین پست در روز
    4.30
    تشکر از کاربر
    24,065
    تشکر شده 17,417 در 5,878 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    بازیگر فوق العاده ای، خیلی کارشوبلده، استادخسرو شکیبایی که علکی حرف نمیزنه

  17. 5 کاربر از پست anderes141 تشکر کرده اند .


صفحه 1 از 45 123451126 ... آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. بیوگرافی و مصاحبه از حامد کمیلی | hamed komeili
    توسط SZ1368 در انجمن بازیگران و عوامل سینمای ایران
    پاسخ ها: 27
    آخرین نوشته: 1392,10,02, ساعت : 12:00
  2. بیوگرافی حامد فرد | Hamed Fard
    توسط Sh4gh4y3gh در انجمن خوانندگان و عوامل موسیقی ایران
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1391,03,12, ساعت : 08:19
  3. پاسخ ها: 23
    آخرین نوشته: 1390,05,29, ساعت : 13:07

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •