| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: ankara
نوشته ها: 503
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 1,772 بار در 218 پست
| پست معمولی : +1 امتیاز سلام به خواهران و برادران عزیز 98ی در این تاپیک شما میتوانید خاطرات جالبه تونو تعریف کنین؟؟؟؟ یک خاطره جالبی براتون تعریف میکنم یک روز من و خواهرم با هم بازار رفته بودیم میخواستیم پارچه بخریم یک بار متوجه شدیم یک مردی دنبال مون افتاده تمام راه رو این مرد دنبال ما بود که آخر خواهرم کلافه شد رو به مرد کرد گفت:آقا مسلکه شما از خودتون خواهر مادر ندارین خونه زندگی ندارین که دنبال ما راه افتادی خجالت نمکشی ما جای دخترای تو هستیم از اون ریشت خجالت بکش و خلاصه از این حرفا........... بعد مرد گفت:خواهره من اگر شما اجازه بدین من حرف بزنم میگم چی شده و چرا دنبال شما راه افتادم خواهر گفت: بفرمایید میشنویم مرد گفت:خواهر من این کیفه پولتون کناره پارچه فروشی افتاده بود من هر چی صداتون کردم ولی متوجه نشدین منم مجبور شدم دنبالتون بیام که کیفو بدم این یک خاطره بود که هیچ وقت فراموش نمیکنم بیچاره مرده اینقدر حرف شنیده بود خوب شماهم خاطرات جالبتون و میتونین تعریف کنین ♥♥♥سکوتم را به باران هدیه کردم تمام زندگی را گریه کردم به هر خاک رسیدم تکیه کردم♥♥♥ ۞۞۞۞ آرزو....18....دانشجو | ||||||||
| | |
| تشکر شده توسط : |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر آسمانی آبی تر از دریا
نوشته ها: 755
(View Stats)
تشکرها: 254
تشکر شده 2,068 بار در 303 پست
کتاب مورد علاقه : سری کتاب های گرگ و میش حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز خاطره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یبار با نینا داشتیم قدم میزدیم جلوی ما یه پسره بود که قد بلندی داشت یعنی در واقع قدش کوتاه بود من اروم به نینا گفتم که اخی قدش خیلی کوتاست نینا هم گفت بابا رشیده من فکر کردم منظورش اینه که اسمش رشیده و گفتم :اااا تو از کجا میدونی که اسمش رشیده ؟ نینا تا میتونست بهم خندید و من تازه فهمیدم که چی گفتم راستش من یک تایپیک شبیه این گذاشته بودم اسمشو درست یادم نمیاد وای از اون روزی که من دوباره بی تو بمونم بی تو و قشنگیات ترانه هامو بخونم | ||||||||
| | |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر آسمانی آبی تر از دریا
نوشته ها: 755
(View Stats)
تشکرها: 254
تشکر شده 2,068 بار در 303 پست
کتاب مورد علاقه : سری کتاب های گرگ و میش حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز بچه ها بهتر نیست خاطرای جالبی که از سایت 98 دارید رو بگید؟؟؟؟؟ حالا خودم یکی میگم تا متوجه بشید بچه های خوب مثلا من برای اول که اومدم سایت 98 فکر میکردم ادمین دختره و یکی از بچه ها که گفت اقا ادمین تعجب کردم و بهش گفتم اقا نه خانم همینطور فکر میکردم mp3پسره این یکی بود بعدشم با هستیم بی جنبه شوخی کردم و اون ناراحت شد(اگه دوباره ناراحت شی هستیم معلوم میشه حرفم درست بوده هااااا من شوخی کردم بخندیم )پسره خوبی باش ناراحت نشووو حالا شما بگید یعنی هیچ خاطره ای از سایت ندارید؟ | ||||||||
| | |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷ محل سکونت: اصفهان
نوشته ها: 317
(View Stats)
تشکرها: 1,622
تشکر شده 768 بار در 364 پست
کتاب مورد علاقه : رمان/شعر/روانشناسی حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز خاطر همه ی روزهای من که در سایت هستم برام خاطره هست آخه به همتون انس گرفتم یه روز اگه نیام دق می کنم (این ترم مشروطینگ) ************************************ نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب میشود چگونه سایه ی سیاه سرکشم اسیر دست آفتاب میشود | ||||||||
| | |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر آسمانی آبی تر از دریا
نوشته ها: 755
(View Stats)
تشکرها: 254
تشکر شده 2,068 بار در 303 پست
کتاب مورد علاقه : سری کتاب های گرگ و میش حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز خوب یه خاطره دیگه یه شب اومدم دیدم به جز خودم هیچ کس نیست خیلی تعجب کردم گفتم شاید اشتباهی شده همین الانم که فکر میکنم میگم حتما اشتباهی شده بوده شما هم بگید!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! | ||||||||
| | |
| | #6 (لینک مستقیم) | |||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸
نوشته ها: 225
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 551 بار در 95 پست
| پست معمولی : +1 امتیاز نقل قول:
خاطره بد: یه بار رفته بودیم فوتبال دستم شکست خاطره معمولی : یه بار رفته بودم مدرسه به معاون مدرسه سلام کردم جواب سلام داد خاطره خوب: یه بار خودم را زدم به مریضی دو روز مدرسه نرفتم شرمنده خاطرات همه قدیمی اند ولی خوب وقتی آدم خاطره اش نیاد همین میشه در دنيا هيچ چيز کاملاٌ خطايی وجود ندارد. حتی يک ساعت از کار افتاده هم میتواند دو بار در روز وقت دقيق را نشان دهد. | |||||||||
| | |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: اهواز
نوشته ها: 931
(View Stats)
تشکرها: 1,999
تشکر شده 2,022 بار در 622 پست
کتاب مورد علاقه : عاشقم باش حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز ما اینجا (محل کار ) یک حاجی داریم که همه کلمات رو اشتباه تلفظ می کنه مثلاً : اسم هتلش پرشیاست بهش میگه : پپشیا لیوان : لیفان بیسکوییت : بیستوییک پراید : پرایت کامپیوتر : کامفیتر بازم بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ هلاصه خیلی سوژه ست ما هر روز کلی با حرفاش می خندیم ولی اینم بگم بیچاره 86 سال سنه و با این حال هنوز سر حاله و هیچ کس جرات ندارد جلوش دست از پا خطا کنه شنا کردن در جهت جریان آب ، از عهده ماهی مرده هم برمی آید . ضد پسرا و ضد دخترا برا کل کل بیایید www.forum.98ia.com/group126.html | ||||||||
| | |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸ محل سکونت: زیر آسمانی آبی تر از دریا
نوشته ها: 755
(View Stats)
تشکرها: 254
تشکر شده 2,068 بار در 303 پست
کتاب مورد علاقه : سری کتاب های گرگ و میش حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز | ||||||||
| | |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه حرفه ای ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۷ محل سکونت: اصفهان شهر من است
نوشته ها: 891
(View Stats)
تشکرها: 270
تشکر شده 1,226 بار در 295 پست
حالت من : | بدون امتیاز : 0 امتیاز من از اسفند ماه عضو اين سايت شدم اما نميدونستم جريان چه جورياست خلاصه فقط كتاب دانلود ميكردم و ميخوندك يك روز كه ديگه اكثره كتابها رو خورده بودم اما يك خاطره براتون بگم يك روز در خانه با خواهرم نشسته بوديم كه 3سال از من بزرگتره من 7سالم بود اونموقع روزه چهلم فوته امام خميني بود خلاصه سره دوچرخه بازي با خواهرم دعوام شد اونم نامردي نكرد من رو از تراس پرت كرد پايين (خداييش الان زنده ام نميدونم چرا) بعد من هم شروع كردم ونگ زدن خواهرم هم هول كرد بهم قول داد يك هفته من رو سواره دوچرخش كنه صداشم در نياد منه خنگ هم قبول كردم بعد از 1هفته دسته من اندازه ي يك بالشت شده بود خواهرم همباز ميگفت هيچي نگو 14روز بعد مجبور شدم كتفم رو عمل كنند و چه آسان عاشق میشوند و چه سخت میگیرند دل شکستنها را که خود نمیدانند که از سنگدلانند | ||||||||
| | |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر متوسط ![]() تاریخ عضویت: ارديبهشت ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : ارديبهشت ۱۳۸۸
نوشته ها: 225
(View Stats)
تشکرها: 0
تشکر شده 551 بار در 95 پست
| بدون امتیاز : 0 امتیاز پس 27 سالته مامان!!!! من هم 5 سالمه. پس تو ند سالگی با بابا از دواج کردی که ما خواهر خیلی بزرگتر هم داریم | ||||||||
| | |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| 98ایا, بچه, بگین, تون, خاطرات, رو, فراموش, نشدنی, نودهشتیا, های |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| دفتر یادبود 98ایا! | isatis | بحث و گفتگو | 200 | ۱۶ آبان ۱۳۹۰ ۰۶:۱۱ بعد از ظهر |
| هر چه هستی باش | اولین کار گروهی کاربران 98ia | hiva | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 100 | ۲۱ تير ۱۳۸۹ ۱۲:۴۶ بعد از ظهر |
| قشنگ ترين خاطره ي زندگيتون؟ | meshka_70 | بحث و گفتگو | 0 | ۹ مرداد ۱۳۸۸ ۰۳:۳۱ بعد از ظهر |
| خاطرات دانشجوی دمه بخت | ننه جون | سرگرمی | 6 | ۵ مرداد ۱۳۸۸ ۰۵:۰۶ بعد از ظهر |
| خاطرات جالب تابستونی ِ بچه های نودهشتیا ! | samane7 | بحث و گفتگو | 6 | ۳۱ تير ۱۳۸۸ ۰۶:۴۲ بعد از ظهر |