| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷
نوشته ها: 2,508
(View Stats)
تشکرها: 17,184
تشکر شده 28,074 بار در 5,655 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +56 امتیاز سلام. ![]() در ابتدا طی مصاحبه ای که با باران عزیز نویسنده ی محترم این رمان داشتیم لازم به ذکر برخی جزئیات می باشد. ![]() بعد از طی مراحل سلام و احوال پرسی ایشون فرمودند: تمامی انتشارات معروف و مشهور سال ها به دنبال من و رمانم بودند اما من هرگز اجازه ی چاپ به اونها ندادم. ![]() اما مشوق اصلیه من برای اینکه رمانمو بذارونم اگه دومس داشتین بخونین هیوای گلم بود. ![]() ![]() رمانم اسم نداشت با کمک هیوایی روش اسم گذاشتیم. ![]() ![]() حالا بماند چه بلاهایی که موقع تعریف داستان سر هیوا آوردم. ![]() ![]() آهان نکته ی مهم تر اینه که این رمانه رو من اواخر دوران راهنمایی و اوایل دوران دبیرستان نوشتم. ![]() اینو همین جوری گفتم بدونید. ![]() اونایی که باید منظورمو بگیرن گرفتن. ![]() چون خیلی وقت پیش نوشتمش ذره ذره که می ذارم ویرایششم می کنم، قسمت اولشم که هیوایی برام ویرایشید. ![]() تا همین جا بیشتر از نویسنده نتونستیم حرف بکشیم. ![]() راستی یه چیزی یادم رفت. ![]() اونایی که می خونن اگه انتقادی پیشنهادی چیزی دارن خوشحال می شم بهم خصوصی بزنن بگن. ![]() پ.ن: دومس دارم بخونینش و خوشتون بیاد. ![]() از این راهرو یک نفر رد شده، مثِ وقتایی که تو ناراحتی نفس می کشم با تمام وجود، عجب عطر خوبی زده لعنتی! برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید | ||||||||
| |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,090
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 213,923 بار در 14,663 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +12 امتیاز با تشکر لطفا شروع کتاب را در تاپیک زیر اعلام کنید آمار کتابهای در جریان سایت توضیحاتی راجع به کتاب ، تعداد صفحات و نویسنده و سال چاپ حتما ذکر کنید . از فونت Tahoma و سايز 2 استفاده كنيد و در بین خط ها لطفا فاصله نندازید تا ساختن فایل PDF راحتتر باشه ممنون تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷
نوشته ها: 2,508
(View Stats)
تشکرها: 17,184
تشکر شده 28,074 بار در 5,655 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +51 امتیاز فصل اول با مه گل توی اتاقم نشسته بودم، داشتم با سوالای هندسه کلنجار می رفتم. فکر نکنم هیچ وقت از هندسه ی پیش دانشگاهی خوشم بیاد. مه گل نشسته بود کنارم، منتظر بود یه اشتباه کوچیک کنم تا ازم ایراد بگیره. بعد از دو ساعت خوندن مداوم هندسه، کتابو بستم پرت کردم گوشه ی اتاق: - جون مه گل دیگه نمی کشم، خسته شدم. - تنبل خانوم... راستی سایه، خبر جدیدو شنیدی؟ کمی جا به جا شدم و با هیجان گفتم: - نه، زود باش بگو ببینم چی شده؟ دوباره حرف خواستگاری متینه؟ - نه بابا! البته اینی که می گم هنوز ازش مطمئن نیستم و غیر از چند نفر کسی چیزی نمی دونه. - طبق معمول یکی از اون چند نفر تویی؟ - خوب اینکه مسلمه. از وقتی یادم می یاد عاشق شنیدن حرفای این دختر خاله ی عزیزم هستم. هر دفعه که می بینمش یه حرف جدید برای گفتن داره. همیشه از خبراهای جدیدی که کمتر کسی ازشون میدونه، با خبره؛ و همیشه اولین کسی هستم که خبرهاشو به گوشش می رسونه. خب، منم از مهمترین کارام می زنم تا به حرف های مه گل گوش بدم. خاله کتایون همیشه از دست مه گل حرص می خوره و بهش می گه: - دختر مگه تو کار و زندگی نداری مدام تو کار این و اون سرک می کشی؟ الان وقت شوهر کردنته. برعکس مه گل، ملیکا که شونزده سالشه و چهار سال از مه گل کوچیکتره، به هیچکسی کاری نداره. فقط زمانی که به ما بر می خوره کمی شیطنتش گل می کنه. متین اما خیلی پر حرف، به باباش بابک همایونی رفته. متین این روزا حسابی باعث تفریح و سرگرمیمون شده. چند وقته خاله راه افتاده این ور اون ور براش دنبال دختر می گرده. مه گل خیلی سربه سر خاله می ذاره: - مامان جون آخه این متین هنوز نمی تونه آب دماغشو بالا بکشه، اون وقت شما می خوای براش زن بگیری؟ - حرف بی خود نزن، بچم دیگه بزرگ شده. بیست و پنج سالشه، برای خودش مردی شده. قربون اون قد و بالاش، مثل شاخ شمشاد می مونه. - حالا این قدر هندونه زیر بغل شاخ شمشادت نذار. الانم وقتی مه گل گفت خبر جدید داره فکر کردم راجع به متینه که این روزا حسابی سوژمون شده. - حالا می گی چی شده یا نه؟ - سایه وقتی گفتم پس نیفتی یا! گفتم که... مطمئن نیستم، شاید شایعه باشه. با این حرفش یه خورده نگران شدم: - جون من می گی چی شده یا نه؟ - باشه می گم... یک دو سه... چشماشو بست، نفسشو داد بیرون گفت: - این جور که من از صحبتای در گوشی مامانم و مامانت شنیدم... مکث کرد. با حرص گفتم: - می گی یا می خوایی منو دق بدی؟ - مثل اینکه دایی کامران و خانوادش می خوان از آمریکا برگردن... البته من اصلا نفهمیدم کی می خوان برگردن. خشکم زده بود و با چشمای باز و مات به مه گل نگاه می کردم. - گفتم که شاید شایعه باشه. سایه؟... سایه؟... با دستاش چند دفعه تکونم داد تا از بُهت دراومدم. - ه... هان؟ چی می گی؟ - چت شد یهو؟ خیلی تلاش کردم جلوی مه گل عادی رفتار کنم. - ه... هیچی. آب دهانم و به زور قورت دادم: - حالا مطمئنی دارن برمی گردن؟ - نه بابا... نگاه مشکوکشو به چشم هام دوخت و ادامه داد: - سایه... چه احساسی داری؟ خوشحالی؟ ژست بی تفاوتی به خودم گرفتم: - نه! برای چی باید خوشحال باشم؟ - پس چی؟ ناراحتی؟ - نه. - یعنی هیچ احساسی نداری؟ - نه. - کوفتو نه. اما تو که... - بسه دیگه مه گل خیلی حرف زدیم از درسم موندیم. بیا بقیشو بخونیم، می ترسم فردا نمره کم بیارم. با تمام وجود سعی می کردم به این موضوع فکر نکنم و همه ی حواسمو به درس بدم. اما مگه می شد؟ هی با خودم می گفتم "شروین داره برمی گرده!" بعد ناخودآگاه خودمو سرزنش می کردم "به تو چه ربطی داره؟" مه گل دید که به درس توجهی ندارم از سرو تهش زد و زودتر تمومش کرد. یه خورده نشست حرف زد و بعد به خونه شون رفت. بعد از رفتن مه گل دیگه سراغ کتاب نرفتم. روی تخت دراز کشیدم، هر کاری می کردم نمی شد و دوباره فکرم پیش شروین می رفت. شروینی که... درست هشت سال از رفتن شروین می گذره. انگار همین دیروز بود که من بخاطر رفتنش داشتم خودمو می کشتم. خدا می دونه چقدر طول کشید تا به نبودش عادت کردم. هیچ وقت یادم نمی ره وقتی فهمید می خواد بره آمریکا چطور سنگ دل شد و اشکای منو ندید. برای رفتن پرواز می کرد. تا چند سال بعد از رفتنش کارم فقط گریه بود. و بعدش وقتی ازش خبری نشد مطمئن شدم دیگه به یاد من نیست. از همون موقع بود که نسبت بهش بی تفاوت شدم و دیگه منتظرش نبودم. یعنی سعی کردم که اینطور باشم. اما حالا قراره برگرده. فکر می کردم خبر اومدنش برام مهم نباشه، اما حالا نمی دونم چه مرگم شده. نمی تونم اومدنشو باور کنم. اصلا نمی دونم این شروینی که برمی گرده همون شروینه یا نه؟ سایه، سایه دیوونه نشو! مگه یادت نیست؟ مگه نمی گفتی چیزایی که مربوط به شروینه به تو ربطی نداره؟ مگه فراموشش نکرده بودی؟ وقتی مامان برای شام صدام کرد اشتهایی نداشتم. خودمو زدم به خواب تا بهم گیر نده. تا نزدیکی های اذان بیدار بودم. حال مدرسه رفتن نداشتم اما بهتر از توی خونه موندن بود. دبیر هندسمون وقتی برگه ی منو دید گفت: - خانم طهماسبی نمی دونم چی بگم؟! شما حتی برای امتحانایی که سر تدریس درسش غیبت داشتین نمره ی کامل می گرفتین. اما حالا... تعجب می کنم. اون لحظه دلم می خواست زمین دهن باز کنه منو ببلعه. محض نمونه به یه سوال هم جواب نداده بودم. حالم خیلی گرفته شد. وقتی رسیدم خونه رفتم توی اتاق افتادم روی تخت. چشمام داشت سنگین می شد که صدای در اتاق بلند شد. در باز و مه گل وارد اتاق شد. | ||||||||
| |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,090
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 213,923 بار در 14,663 پست
حالت من : | پست بسیار مفید : +12 امتیاز | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, * حدیث *, *dorsa*, *TARA*, .:aida:., 23252, ali agha, alikhademi, alonesachlie, Altin ay, angle92, asal, ashoka, avazkhamoosh, azarsana, brain storm, Breaved, CAT-WOMAN, coral, dokhtarepaeiz, down13, Elen, elnaz89, faezeh88, fafa77, farahi, faribash, fariba_hed, farnaz58, golgh, goominam, hany666, hermine, hiva, honey_x, leila.kh, M&M_601, mahana1, Mahed, mahsadina, mahtab10, mahya_pink, meraj_afsaneh, Mina, Mo$aFeR, mojan_23, m_rad, nafas44, niazruby, niloufar_rose, NO ONE, pari-jojo, partooo, patrin, rozi-91, saba_lovly, sang_e_saboor, sazin513, Selvia, shaghhayeghh, shahzad, shakiba_2510, shide, Shifteh, shili, shimaaaaa, skarlt60, Sokout_shab, Star-crossed, sydney, tghyasfr, yasam, Zanessa, zebeli, zina, ~ELAHE~, ~jOojoO.tAlA~, ~shahrivar~, آنالیا, اژدر, باران, بخاری, برادپیت, بلور, تابتا, تاريشا, ترنج خاتون, ترنم, خانم فسقلی, روميا, زری, ساره رمضانی, م.م.ر, مسافر كوچولو, ملكه عذاب, ملیساا, مهستی, مِنّا, ياابالفضل, پدیده, پروکسیما, چسب رازی, یاشمین, یگانه |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷
نوشته ها: 2,508
(View Stats)
تشکرها: 17,184
تشکر شده 28,074 بار در 5,655 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +54 امتیاز - تویی مه گل؟! سلام. - سلام. امتحان چه طور بود؟ مثل همیشه نمره کامل؟ خجالت کشیدم بهش بگم چه افتضاحی بار آوردم. برگمو از روی میز برداشتم بهش دادم. با خنده به برگه نگاه کرد. وقتی دید غیر از سوالای بدون جواب چیزی توش نیست خنده از روی لباش محو شد. - دیوونه! این چیه؟! تو که اون همه خونده بودی؟ چرا چیزی ننوشتی؟ می خوایی باور کنم هیچی بلد نبودی؟! - وایی مه گل یکی یکی چه خبرته. - آخه دلم می سوزه... چیزی شده سایه؟ - نه. - به من دروغ نگو. مربوط به حرفای دیروزمونه؟ - نه. - باز این نه نه گفتناش شروع شد؛ خب باشه نه... نمی دونی چی شده؟!!! خندیدم. گفتم: - بازم خبر جدید؟ مثل همیشه یه نمی دونی می گی و معلوم نیست پشتش چه خبرایی باشه. حالا زود بگو. - همچین خبر جدیدی هم نیست. حرف خواستگاری و عروسیه دیگه. - بازم متین؟!!! - نه بابا. این دفعه جریان یکی دیگست. با تعجب گفتم: - کی؟ - من موندم تو چی می خوایی بشی! حرف و حدیث فامیلای باباتو باید من به گوشت برسونم؟ - اِ؟ پس جریان اون طرفیه؟ حالا کی هست؟ - یعنی تو نمی خوایی زحمت به خودت بدی و یه حدس کوچیک بزنی؟ - خودت می دونی که چقدر از این کار نفرت دارم؟ - بله. می دونم، سایه خانوم همیشه دوست داره لقمه رو آماده و پوست کنده بذاریم توی دهنش. - مه گل! بگو دیگه. - آهان، داشتم می گفتم چند روز دیگه قراره برای آقا اشکان برن خواستگاری. با خوشحالی گفتم: - پس بالاخره عمو هومن و بهرخ جون راضی شدن... راستی حالا همون دخترست که می خواست؟ - خودش می گه خوبه راضی شدن، بعد می پرسه همونه یا نه. - خیلی خوبه پس یه عروسی افتادیم. اشکان، پسرعموی بیست و شش سالم بالاخره موفق شد مامان باباشو راضی کنه برن خواستگاریه رژین. بیچاره خیلی مصیبت کشید و عمو اذیتش کرد. البته در این راه نباید تلاشهای برادر کوچکترش عرشیا رو نادیده گرفت. عرشیا پسر درسخون فامیل بابا به همین زودیا مدرک لیسانسشو می گیره و به قول خالش می شه آقااااا مهندس. من همش می ترسیدم خالش سکته کنه و آخری مهندس شدن این پسره رو نبینه. مه گل: مامانت می گفت ناهار نخوردی... پاشو بریم که از گرسنگی دارم می میرم. - مگه ناهار نخوردی؟ - نه، گفتم برم خونه خاله کیمیا جونم با تک دختر لوسش سایه ناهارو صرف کنم... بابات برای ناهار نمی یاد؟ - این روزا سرش خیلی شلوغه، صبح زود می ره شب دیر می یاد. اتفاق امروز توی مدرسه رو فراموش کردم و ناهار رو با اشتهای کامل خوردم. - مامان کی قراره برای اشکان برن خواستگاری؟ مامان با خنده به مه گل نگاه کرد. - تو باز نتونستی جلوی زبونتو بگیری؟ - اختیار دارین خاله جون. بعد از ناهار مه گل بلند شد که بره. - کجا می ری؟ - چه تو پرررررویی بچه، بشین یه ذره درس بخون. بچه پیشی هستی و مثلا کنکوری. - منکه احتیاج به درس خوندن ندارم. - تا قبل از امروز بله ولی با شاهکار امروزت بعید می دو... چپ چپ نگاهش کردم. هنوز به مامان نگفته بودم. با رفتن مه گل نشستم سر درس تا آخر شب. کلی برنامه ریزی برای درس خوندن کرده بودم. اما روزای آخر مهر بود و من هنوز به برنامه عمل نکرده بودم؛ هر وقت دلم می خواست درس می خوندم. از این به بعدشم خدا می دونه، با این اتفاقای جدید تو فامیل چشمم آب نمی خوره بتونم طبق برنامه پیش برم. عروسیه اشکان و با این وضعی که خاله پیش می ره همین روزا عروسیه متین و... برگشتن شروین. باز یاد شروین افتادم، هنوز هیچ حرفی از برگشتشون نیست. شاید مه گل راست بگه شایعه باشه... ______________________________ یه هفته از روزی که مه گل خبر خواستگاری اشکانو داد می گذره. امشب قراره برن خواستگاری، البته خواستگاری اصلی بعدا انجام می شه. امشب شام خونه عمو هومن دعوتیم. یه روز بعد از اومدن مه گل، بهرخ جون زنگ زد خبر خواستگاری رو داد. تمام این یک هفته خودمو توی اتاق حبس کردم بدون وقفه درس خوندم. امروز هم که تعطیل بودم، تا ظهر درس خوندم. بعد ناهار یه استراحت درست حسابی کردم. یه دوش گرفتم و برای رفتن آماده شدم. کمی ریمل و رژ لب زدم. از آرایش زیاد خوشم نمیاد. بابا حامد امروزه رو به خودش استراحت داد؛ برای خواستگاری پسر برادر بزرگش حسابی به خودش رسید. وقتی بابا رو توی کت شلوار دودی رنگش با کراوات شیکش دیدم با خوشحالی بوسیدمش. - به به بابای خوشگلم چقدر خوش تیپ شده. با صدای سرفه ی مامان به طرفش برگشتیم. با خنده رفتم کنارش، دو طرف صورتشو بوسیدم. - مامانیمم خیلی جیگر شده. مامان: بریم دیگه. نمی خوام سر شام برسیم. بهرخ جون به همراه عمه هلیا تو آشپزخونه بودن. - عمه جون فرنوش و فرگل کجان؟ - پیش عرشیا و اشکان. چند تایی از دخترای فامیل بهرخ جون توی سالن کنار همدیگه نشسته بودن با صدای بلند می خندیدن. بابا کمی اطرافو نگاه کرد و وقتی عمو رو ندید گفت: - راستی هومن کجاست؟ - سرش درد می کرد تو اتاق داره استراحت می کنه. خبری از دخترا نشد. از توی اتاق اشکان سر صداشون می اومد. - چه خبره اینجا؟! نگا تو رو خدا بازار شام راه انداختن! عرشیا با کلافگی گفت: - وایی سایه بیا ببین چه خبره!!! دیوونه کرده ما رو این اشکان. با خنده گفتم: - بله دارم می بینم، این همه لباس چیه از در و دیوار اتاق می ره بالا! فرنوش دو تا بلوز تو دستش گرفته بود مدام بالا پایینشون می کرد می گفت: - به نظرت کدوم یکی بیشتر بهش میاد؟... چقدر پول دادن برا آقا کت شلوار خریدن، می گه به دلم نمی چسبه. فرگل با تمسخر گفت: - همه کمدشو ریخته بیرون تا لباسی پیدا کنه که به دلش بچسبه... - مسخره نکنین داداشمو. طفلک گناه نداره، ندید بدیده دیگه. حالا فکر می کنه چه اتفاق مهمی قراره بیفته. بدبخت خبر نداره قراره از اینی که هست بدبخت تر بشه. یکی از ابروهامو دادم بالا: منظور؟!!! - هیچی بابا منظوری نداشتم همین جوری یه چیزی گفتم. مگه کسی جرات داره به شما حوریای بهشتی از گل کمتر بگه؟ - تو رو جدتون این حرفا رو ول کنید فعلا بگید من چی بپوشم؟ عرشیا با حرص گفت: - یه کفنی تنت کن دیگه، کشتی خودتو... | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷
نوشته ها: 2,508
(View Stats)
تشکرها: 17,184
تشکر شده 28,074 بار در 5,655 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +46 امتیاز توی سالن با دخترا کنار هم نشستیم. - دو قلوهای افسانه ای حالشون چطوره؟ چه خبر از کنکور؟ فرگل: دیگه از هر چی درس خوندنه داره حالم بهم می خوره. کاش همون پارسال که شهرستان قبول شدیم بابام می ذاشت بریم. فرنوش: برام مثل کابوس می مونه دوباره امسالم بخوام تمام اون درسا رو بخونم. خوش بحالت سایه، از همین الان می بینم که با رتبه ی عالی قبول می شی. خندیدم و زیر لب گفتم: آره راس می گی. فرگل: دیدی دخترا رو؟ - آره... چطور؟! فرنوش: برادرزاده ی بهرخ جونو دیدی؟ چه سرو شکلی برا خودش درست کرده! فرگل: چرا لباسشو نمی گی؟ با حالت مسخره ای پوزخند زد. - ما دو تا که رسیدیم بهرخ جون بردمون پیش دخترا. بعد یه خورده نشستن، دخترا شروع کردن به تعریف از لباس و موهاش. اونم با کلی عشوه خرکی و افاده گردنشو تکون داد که آره چند وقت پیش ماهواره یه برنامه از مد روز نشون داده، اونم تمام مدلا رو برداشته و الانم مدل موها، لباس و آرایشش از اونه. - حالا ایکبیری رو از نزدیک ندیدی که، پشت چشماشو سیاه کرده، لباشو قرمز، مژه هاش داره می افته. فرگل: چرا لپاشو نمی گی؟ یه رژ گونه ای زده. بعد از این حرفش دستاشو از کنار لبش تا کنار چشمش روی لپش کشید گفت: - از اینجا تا اینجا رو رژگونه ی سرخابی زده. قیافش خیلی خنده دار شده بود. عرشیا اومد کنارمون نشست. - دارین راجع به دخترا حرف می زنین؟ من نمی دونم آخه شما غیر از غیبت کار دیگه ای ندارین؟ بشینین یه خورده از درس و مشقتون حرف بزنین. اهمیتی بهش ندادیم، مشغول صحبتای خودمون شدیم. - خیلی لوسین. بابا شوخی کردم. - مگه تو همسن ماهایی باهامون شوخی می کنی؟ - آهان یادم نبود شماها هنوز بزرگ نشدین و نی نی کوچولو هستین. - بابابزرگ پس چرا اومدی پیش ما نشستی؟ - دختر داییمو دیدین؟ با خنده بهش نگاه کردم. - امشب حسابی به خودش رسیده... چیه! تو که همین الان داشتی می گفتی غیبت نکنیم؟ - مثلا شماهام دخترین. این فرنوشو ببین! همین جور بی روح اومده اینجا نشسته. آدم یاد میت می افته. شماهام یه چیزی به صورتون بزنین دیگه. یه خورده دقیق به صورت من و فرگل نگاه کرد. - آفرین به شما دخترای خوب. می بینم که سایه خانم هم چین یه کم به خودش رسیده. تو هم همین طور فرگل. فرگل: بچه پررررو تو چی کار داری به این کارا؟ به فرهاد نگاه کردم، امشب خیلی ساکت بود. تمام مدت سرشو انداخته بود پایین. انگار برای اون می خواستن برن خواستگاری. بعد شام بزرگترا به همراه اشکان رفتن خونه بابای رژین. ما بچه مچه هام موندیم. عرشیا خودشو انداخت وسط، می خواست بره اما نبردنش. - عرشیا جان اونجا که جای بچه ها نیست. مامانت می ره زود برمی گرده. فرگل: تازه اگه بچه خوبی باشی برات شکلات دسته دار می خرم. عرشیا یه دهن کجی بهمون کرد. - هرهر خندیدم... فرهاد اینا رو ول کن بیا بریم کارت دارم. اون دو تا که رفتن بیشتر صحبتامون راجع به عروسیه اشکان بود. یک ساعت نشده دوباره اومدن پیشمون نشستن. عرشیا دخترا رو صدا کرد، گفت همه پیش هم بشینیم. کلی از شاهکاراش تعریف کرد و همه رو از خنده روده بر کرد. فرهاد اعصابمو بهم می ریخت با نگاههای خیرش، انگار تا حالا منو ندیده بود. تا موقعی که از خواستگاری اومدن همون طور زل زده بود به من. اشکان حسابی خوشحال بود. معلوم بود تا حالا همه چی مطابق میلش بوده. دیر وقت شب برگشتیم خونه. برنامه ی فردا رو نگاه کردم. درسی نمونده بود نخونده باشم. خسته بودم و خوابم می اومد. لباسمو عوض کردم شیرجه زدم توی تخت. ______________________________ - زود باش سایه. بچه ها بیرون منتظرن. یه نگاه تو آینه به خودم انداختم؛ پله ها رو دو تا یکی اومدم پایین. - پولو برداشتی سایه جان؟ - بله خانوم دلدار. با مامان خداحافظی کردم، فاصله در ورودی خونه تا در بیرونو دویدم. مه گل عقب نشسته بود، پردیس جلو. پیمان با لبخند ملیحی که روی لباش بود از ماشین پیاده شد. - سلام... ببخشید منتظرتون گذاشتم. - علیک سلام... اختیار دارین خانم. در عقبو برام باز کرد، با لحن خاصی گفت: - بفرمایید!... ازش تشکر کردم نشستم. - سلام خانوما. پردیس برای دادن جواب سلام برگشت به طرف عقب. - خوبی سایه جون؟ عمه خوبه؟ به چهره ملیح و دوست داشتنیه تنها دختر داییم نگاه کردم. چهرش دقیقا شبیه زندایی سودابست، انگار سیبی که از وسط دو نصف شده باشه. تو این چند ساله خیلی تغییر کرده. زخمی که از روزگار خورد داغونش کرد. هرکس پردیس الانو ببینه باور نمی کنه یه زمان چه دختر پرنشاط و شیطونی بود. نمی دونم شاید چشمش زدن. شاید... مگه پردیس چند سالشه؟ همین تازگی بیست و چهار ساله شد. شونه های ظریفش تحمل اون همه رنج و سختی رو نداشت. درست چهار سال پیش بود؛ زمانیکه من سیزده سالم بود. روزی که... مه گل: خوابت برده سایه؟! با صدای مه گل به خودم اومدم. پردیس: چرا جواب پیمانو نمی دی؟ از توی آینه به پیمان نگاه کردم. - ببخشید حواسم نبود. اگه می شه یه بار دیگه تکرارش کن. سرشو تکون داد. خندید، لبشو به دندون گرفت. آهسته گفت: - هیچی، مهم نبود. برعکس پردیس، پیمان به دایی رفته. قد بلند با اندام ورزیده، موهای کمی روشن و خوش حالت. چشمهای آبی و تیره، نافذ و جذاب که گیرایی خاصی داره. پوستی صاف، شفاف و سفید. با صدای فوق العاده خوش آهنگ و آرامش بخش. فوق العاده شیک پوش و مرتب. پسری آروم، باصداقت و صبور. بندرت پیش اومده عصبانی ببینمش اما وایی به وقتی که عصبانی باشه... با سه سال اختلاف سن از پردیس ته تغاریه دایی کاوه محسوب می شه و روانشناسی می خونه. تا رسیدن به پاساژ مورد نظر مه گل یه ریز حرف زد. من و پردیس گاهی با سرمون حرفشو تایید می کردیم. اگر بهمون فرصت می داد اظهار نظر هم می کردیم که این مورد کمتر پیش می اومد. پیمان غرق رانندگی بود، گه گاه از توی آینه دزدکی نگاهی به عقب می انداخت. پشت ویترین هر مغازه مه گل کلی معطلمون می کرد. هر لباسی رو می دید یه ایراد می ذاشت روش. توی سومین مغازه من و پردیس لباس مورد نظرمونو پیدا کردیم. اما هیچ لباسی نبود که نظر مه گلو جلب کنه. اول پردیس لباسشو پرو کرد. لباسی که برداشته بود خیلی زیبا بود. تنها عیبش این بود که رنگ مشکیشو برداشت. پیمان با نگاهی غمگین گفت: - پردیس جان مگه مامان نگفت این دفعه اجازه نداری لباس مشکی برداری؟ لباسو از دستش گرفتم، با مه گل رفتم رنگ دیگشو براش بیارم. پیمان هم مشغول صحبت با پردیس شد. رنگی که قبل از اون اتفاق همیشه عاشقش بود براش برداشتم، آبی آسمانی. لباسو دادم دستش گفت: - ولی اینکه خیلی روشنه! پیمان با التماس نگاهش کرد. اونم با نارضایتی رفت توی اتاق پرو. مه گل رفت کمکش کنه لباسشو بپوشه. - چی شده پیمان؟! چرا اینقدر ناراحتی؟ - شما که نبودین برگشته می گه من اگه لباس مشکی نپوشم بهشید ناراحت می شه، منو نمی بخشه. با دستش نم اشک روی صورتشو گرفت. - نمی دونی وقتی اینو گفت چه آتیشی گرفتم. می خواستم جوابشو بدم که مه گل صدامون کرد پردیسو ببینیم. خیلی بهش می اومد. یادم نمیاد آخرین باری که توی لباس آبی دیدمش کی بود؟ قبل از اینکه مخالفت کنه لباسو دادم دست فروشنده گفتم همینو برمی داریم. نوبت من بود لباسمو پرو کنم. یه بلوز آستین کوتاه درست قالب تنم؛ به اندازه یکی دو سانت روی دامنشو که تا نزدیکی های زانو تنگه می گیره. فقط خدا کنه مامان چیزی بهم نگه بذاره برای نامزدیه اشکان بپوشمش. | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷
نوشته ها: 2,508
(View Stats)
تشکرها: 17,184
تشکر شده 28,074 بار در 5,655 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +44 امتیاز وقتی دخترا رو صدا کردم لباسو ببینن مه گل کلی دیوونه بازی درآورد. می خواست به زور پیمانو بیاره لباسو تو تنم ببینه. حسابی دعواش کردم و نذاشتم. پردیس با دقت نگاهم کرد.- چقدر خوشگل شدی. سرمه ای خیلی بهت میاد. - مرسی پردیس جونم. چرا خودتو نمی گی تو لباس آبی مثل عروسک قشنگ و دوست داشتنی می شی! مه گل موند تو اتاق پرو تا برای درآوردن لباس کمکم کنه. - سایه موقع حساب کردن پول در نیاریا! با تعجب نگاهش کردم. - منظورت چیه؟! - می گم بذار پیمان پول لباستو حساب کنه بعدا بهش بده. می دونی که اخلاقش چه جوریه؟ براش ادا درآوردم؛ با لحن مسخره ای گفتم: - خوب شد تو گفتی، وگرنه خودم نمی دونستم. با مه گل از اتاق پرو خارج شدیم. پیمان رو به مه گل گفت: - تو هیچی انتخاب نکردی؟ - نه، منکه عجله ندارم. باشه برای یه فرصت دیگه. پیمان یه نگاه به من کرد یه نگاه به لباس. - خوبه؟ همین؟ با سر تایید کردم. لباسو از دستم گرفت رفت حساب کنه. ماهام تفریح کنان، در حالیکه به لباسای سر راه نگاه می کردیم دنبالش راه افتادیم. داشتیم از پاساژ خارج می شدیم به مه گل اشاره کردم می خوام الان پول پیمانو بهش بدم. مه گل کنار یکی از مغازه ها ایستاد، من و پردیس به تبعییت ازش ایستادیم. پیمان بی توجه به راهش ادامه داد. مه گل اشاره کرد تو برو. دنبال پیمان راه افتادم. بهش رسیدم با خنده نگاهم کرد. نگاهش تبدار بود، انگار داشت تو آتیش می سوخت. لباسمو گرفت بالا گفت: - دلم می خواست تو تنت می دیدمش. وقتی با تعجب نگاهش کردم، شونه هاشو انداخت بالا گفت: - خوش به حال اونایی که تو رو توی این لباس می بینن... کاش منم اونجا بودم... سرمو انداختم پایین، نمی دونستم چی بگم. نگاهم به کیفم خورد یادم افتاد باهاش چی کار داشتم. به لباس اشاره کردم. - نگفتی چقدر شد؟ - چی؟! - لباس. - برای چی می پرسی؟ - چیکار داری؟ هر کاری کردم راضی نشد بگه. از توی کیفم یه دسته پول درآوردم گرفتم جلوش. اصلا به روی خودش نیاورد. - پیمان... برگشت با اخم نگاهم کرد. - بذار توی کیفت. - ولی؟... با تحکم گفت: - گفتم بذار توی کیفت. نشنیدی؟ - ولی من اینجوری راحت ترم. - اما من ناراحت می شم. - آخه این جوری که نمی شه! - سایه باور کن ناراحت می شما. - مامانو... برگشت با عصبانیت نگاهم کرد. تقریبا با فریاد گفت: - سایه... یه نفس عمیق کشید و سعی کرد آروم باشه. - سایه جان. به قدر کافی امروز پردیس منو اذیت کرده. خواهش می کنم تو دیگه اذیتم نکن. بحث بی فایده بود. اصلا به من چه؟ مامان هر کاری خواست بعدا انجام بده. تا موقع رسیدن به ماشین بینمون سکوت برقرار بود. کنار ماشین ایستاد، تکیشو داد به در. یکی از پاهاشو گذاشت رو در ماشین. روبه روش ایستاده بودم با بند کیفم بازی می کردم. یه نگاه بهم کرد، با صدای گرفته آهسته گفت: - ناراحت شدی؟... خودمو زدم به اون راه؛ انگار نه انگار که چیزی شنیدم. با خنده سرشو انداخت پایین، زیر چشمی نگاهم می کرد. با صدایی که خنده توش موج می زد گفت: - نشنیدی، نه؟ بازم چیزی نگفتم. با لحن بچه گونه ای گفت: - خب ببخشید دیگه... سایه؟ اشتباه کردم. مگه من چی گفتم؟ باشه... اصلا می خوایی بریم یه لباسم تو برا من بگیر. مثل لباس خودت بردارم چه طوره؟ همون رنگشو؟ نتونستم جلو خندمو بگیرم، با خنده نگاهش کردم. اونم خندید، با صدای بلند. - دیوونه. سرشو کج کرد با شادی گفت: - می گیری برام؟! بهش اخم کردم. با دیدن قیافه ی اخم آلودم لبخند روی لباش ماسید. - باز چی شد؟! دست خودم نبود. می خواستم باهاش شوخی کنم، اما نفهمیدم چرا لحن صدام تغییر کرد؟!!... با عصبانیت و ناراحتی، در حالیکه در برابرش جبهه گرفته بودم، گفتم: - برای چی از همون لباس می خوای؟ به کی می خوای بدیش؟!... نفهمیدم چرا یه دفعه حرفی رو که می خواستم با شوخی بزنم تبدیل شد... به پیمان نگاه کردم. با طرز خاصی داشت نگاهم می کرد. تازه فهمیدم چی گفتم، سرمو انداختم پایین. با لحنی که مثل نگاهش خاص بود گفت: - یعنی برای تو مهم... با رسیدن مه گل و پردیس حرفش نیمه کاره موند؛ یه نفس راحت کشیدم. از چهرش می شد فهمید از اینکه نتونسته حرفشو کامل بزنه ناراحته. با این حال در ماشینو باز کرد نشستیم. یه آهنگ ملایم و آروم گذاشت. مثل لاک پشت رانندگی می کرد. هرازگاهی نگاهش توی آینه می چرخید بعد روی صورتم ثابت می شد. یکی از دفعه هایی که از توی آینه داشت نگاهم می کرد، نگاهم به چشماش افتاد. صورتشو لبخند ملیحی پر کرد و یکی از ابروهاشو با حالت زیبایی انداخت بالا. چقدر قیافش دوست داشتنی بود وقتی که لبخند آرامش بخشش صورتشو پر می کرد. - شام میاین بریم خونه ما؟ - نه پردیس جون مزاحم نمی شیم. - تو چی؟ تو هم نمی یایی سایه؟ - باشه برای یه وقت دیگه. پیمان اول منو رسوند؛ با دخترا خداحافظی کردم. پیمان هم از ماشین پیاده شد. - ازت ممنونم. به خاطر... - حرفشم نزن. - باشه من با داد و فریادی که راه انداختی قبول کردم، اما ببینم عمتم با عصبانیت می تونی راضی کنی یا نه؟! لبشو به دندون گرفت گفت: - فراموشش کن. منکه معذرت خواهی کردم. - باشه. کاری نداری؟ - چرا.... می خواستم یه چیزی بگم. - بگو؟ - سایه! به عمه چیزی نگو. - راجع به چی؟ اینکه سر دخترش داد کشیدی؟ خندید. - تو مثل اینکه تا من به پات نیفتم عذرخواهی نکنم ول کن نیستی؟ نه؟ کمی خم شد و ادای اینو درآورد که مثلا همین الان می خواد به پای من بیفته. - بسه لوس بازی درنیار. - چشم، من لوس بازی درنمیارم؛ اما تو هم قول بده چیزی به عمه نمی گی. - خب، باشه دیگه. به عمه جونت چیزی نمی گم. - آفرین دختر خوب در مورد چی هیچی نمی گی؟ - عصبانی شدنت دیگه. با صدای بلند خندید. - اینقدر شیطونی نکن؛ این همه وقت منو گذاشتی سرکار. خدا به داد اونی برسه که کارش پیش تو گیر باشه. - الان تو کارت پیش من گیره؟ باز قیافش تغییر کرد، با صدای آرومی گفت: - منکه خیلی وقته... بقیه حرفشو خورد، با التماس گفت: - جون پیمان اذیت نکن دیگه. صاف ایستادم، با حالت جدی گفتم: - من سراپا گوشم. - به عمه نگو. باشه؟ - چی رو؟ لباسو داد دستم. - اینو. - چرا نگم؟ - به همون دلیلی که خودت گفتی. - آخه خودش بالاخره می فهمه. - اگه تو نگی از کجا می فهمه؟ - پولایی که مونده دستم چیکار کنم؟ وقتی ببینه خودش می فهمه دیگه. - اینکه مشکلی نیست. پولو بهش پس نده. - چی کارشون کنم؟ می خوایی بریم یه دونه از همین برای تو بگیرم؟ خندید، گفت: - آره. تو که از شنیدن جوابم خوب در رفتی... با بدجنسی نگاهش کردم. - مشکلی نیست. همین حالا بگو. با خنده گفت: - باشه برای بعد. - خب دیگه برو الان اون دو تا سر منو می کنن. - من خیالم راحت؟ به عمه چیزی نمی گی؟ - مطمئن نیستم؛ شاید گفتم. - نشد دیگه. - ببین چی کار می کنی؟ باید به خاطر تو به مامانم دروغ بگم؟ - یه دونه کوچولو که ایرادی نداره. | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷
نوشته ها: 2,508
(View Stats)
تشکرها: 17,184
تشکر شده 28,074 بار در 5,655 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +47 امتیاز زنگ درو زد، وقتی مامان جواب داد گفت: - عمه جون بفرمایید؛ اینم دختر گلتون صحیح و سالم خدمت شما. بهش بگین یه ذره از شیطنت هاش کم کنه. - اذیتت کرد عمه جون؟ - کم نه. - بیاد تو می کشمش. - نه عمه جون دلتون میاد؟... خب با من امری ندارین؟ - به سلامت عمه جون. به مامان بابا سلام برسون. دستمو زدم به کمرم و چپ چپ نگاهش کردم. - که دیگه من تو رو اذیت می کنم! آره؟ - من همچین حرفی زدم؟ برای بچه ها دست تکون دادم، در حالیکه داشتم می رفتم تو گفتم: - به مامان می گم آقا پیمان. درو بستم به سمت خونه دویدم. چند تا ضربه به در زد و با صدای بلند گفت: - جون من نگو دیگه. فریاد کشیدم: - هر چند جونت برام مهم نیست اما نمی گم. رفتم توی خونه مامان با خنده گفت: - چرا داد می زنی؟ - هیچی. داشتم جواب برادرزاده ی عزیزتونو می دادم. - چی می گفت؟ باز اذیتش کردی؟ - نه بابا، دروغ می گه. من می رم لباسمو بپوشم ببینین. وقتی داشتم از پله ها می رفتم بالا از حرفم پشیمون شدم. الان لباسو ببینه کلی غر می زنه. ای کاش می ذاشتم یه دفعه همون شب می پوشیدمش. دیگه اون موقع مقابل عمل انجام شده قرار می گرفت. با ترس و لرز لباس پوشیدم رفتم پایین. مامان با دیدنش یه کم لب و لوچش آویزون شد. ولی از نگاهش معلوم بود خوشش اومده. - مبارک باشه دخترم. فقط یه کمی... - مامان؟!!! - خیله خب، خوبه. برو عوضش کن بیا پایین شام بخوریم. - بابا اومده؟ - آره توی اتاقشه. رفتم حموم یه دوش گرفتم. تا از حموم اومدم بیرون مامان گفت: - گوشی رو بردار. با تو کار دارن. - کیه؟ - پیمان. با تعجب گوشی رو برداشتم. - الو!... - سلام سایه خانوم. - علیک سلام. فرمایشی دارین؟ - بله. اگه اجازه بفرمایین و چند دقیقه از وقت گران بهاتونو به من بدین عرض کوچیکی داشتم. - زود باش. جلوی آینه ایستادم، در حالیکه موهامو خشک می کردم به حرفاش گوش دادم. - پس چرا چیزی نمی گی؟ من و من کرد: - چ... چیزه... می خواستم بگم... یعنی می گم... آ... آهان لباست چطوره؟ قشنگه؟ - زنگ زدی اینو بگی؟ - نه... ی... یعنی می گم بهت میاد؟ - خب اینو همون موقع می پرسیدی! - یادم رفت... از حرفش خندم گرفت. فهمیدم می خواد یه چیزی بگه که روش نمی شه. همیشه همین طور بود، وقتی روش نمی شد حرفشو بزنه پشت هم چرت و پرت می گفت. قیافش الان خنده دار شده بود. می دونستم کلافست. - جناب آقای دلدار! عرضتون رو بفرمایید؟ - می گم که کی می رین نامزدیه اشکان؟ - پیمان؟!... - ب... بله... - نمی خواد دروغ بگی. چرا حرفتو نمی زنی؟ - حرفم همین بود دیگه. - منکه می دونم حرفت این نیست. مکث کرد. - بگم؟! - خب آره. اگه نمی خواستی بگی چرا زنگ زدی؟ - دعوام نمی کنی؟ دلم براش سوخت. - برای چی باید دعوات کنم؟! - می خواستم بگم اون لباس که خریدی... ه... همون که امروز خریدی... می خوایی برای جشن اشکان بپوشی... دیگه داشت کفرمو در میاورد. - پیمان؟ چرا نمی گی؟ - باشه، باشه الان می گم، صبر کن. چند تا نفس عمیق کشید. تند تند پشت هم گفت: - می... می خواستم بگم لباسی که امروز خریدی... پردیس می گفت خیلی بهت میاد... می گفت خیلی... چیزه... می... می گم برا نامزدی... یعنی خواهش می کنم برای نامزدیه اشکان نپوشش... صدای بوق ممتد گوشمو پر کرد. گوشی رو خاموش کردم، دوباره با عصبانیت روشن کردم، شماره موبایلشو گرفتم. در همون حال با عصبانیت گفتم: - پسره ی پررو. به تو چه من چی می پوشم؟ اگه به مامان نگفتم پول لباسو ازم نگرفتی... اصلا همین فردا می رم لباسو پرت می کنم تو صورتش. اصلا... آخرین شماره رو نگرفته گوشی رو خاموش کردم گذاشتم روی میز. توی آینه نگاهی به خودم انداختم. خیلی آروم از تصویر توی آینه پرسیدم: - برای چی این کارو کرد؟ چرا بهم گفت... یعنی... بس کن دیونه نشو، باید بری حالشو بگیری. آره منتظر باش آقا پیمان که می خوام بدجوری حالتو بگیرم. از جلوی آینه که بلند شدم مطمئن بودم این کارو نمی کنم. ______________________________ خیلی خسته بودم اما خوابم نمی برد! به ساعت نگاه کردم. از دو گذشته بود و من همچنان مثل دیوونه ها توی تخت غلط می زدم. چقدر این جور موقع ها جای خالیه یه همزبونو کنار خودم احساس می کنم و نبود یه یار و همراه بیشتر از هر زمانی به چشم میاد، نیاز مبرمی به این داشتم با کسی حرف بزنم. گاهی که تنهایی بهم فشار میاره میرم سراغ مامان کلی غر سرش می زنم و می نالم که چرا فکر منو نکردن و همیشه تنهام؟ تقصیر خودمه، اون زمانی که وقتش بود یه فکری به حال تنهاییم کنن من اینقدر سرخوش حضور شروین بودم و تک تک لحظه هامو باهاش می گذروندم که جای خالیه هیچ چیزی تو زندگیم خودنمایی نمی کرد. فقط کسی به فکر این نبود که یه روز ممکنه شروین اوج بگیره و منو تنهاتر از هر زمانی توی تنهاییه خودم رها کنه؟! نمی دونم شایدم دلیلش این باشه که مامان بابا هر دوشون توی خانواده ای شلوغ، پر جمعیت و البته صمیمی بزرگ شدن. مامان که به عنوان یه دختر همیشه حمایت دو تا برادر بزرگترو تو زندگیش داشته چطور با خودش فکر نکرد ممکنه منم نیاز به حامی داشته باشم؟ یا اینکه تو زمان تنهایی و سختی یه همدم و یار دوست داشتنی مثل خاله کتایون داشته، چطور فکر نکرد که منم یه همدم می خوام؟ درسته همیشه برام یه دوست مهربونه، یه راهنمای دلسوز که گوش همیشه شنواش میزبان دائمیه حرفای بی پایانمه، ولی گاهی نیاز به یه هم زبون همسنو با تک تک سلولام احساس می کنم... یه دفعه خندم گرفت با خودم گفتم "دیوونه شدی رفت پی کارش؛ امشب دیگه زدی به سیم آخر... چقدر چرت و پرت بهم بافتم! طفلی مامان..." بلند شدم چراغ مطالعه رو روشن کردم. از توی قفسه کتاب، حافظو برداشتم یه کم شعر بخونم. یادم نمی یاد آخرین دفعه کی سراغش رفته بودم! تا خواستم بازش کنم یه تیکه مقوا از بین برگه هاش افتاد بیرون. خم شدم برش دارم، وسطای راه یه دفعه هوای اتاق برام سنگین شد، نفسم به شماره افتاد، تمام بدنم گر گرفت. حدس می زدم چی می تونه باشه. تصویری که روی اون تکه مقوا بود جلوی چشام جون گرفت. عکسو از روی زمین برداشتم، با دستای لرزان برش گردوندم. عکس شروین بود. آخرین عکسی که من ازش داشتم. عکس هشت سال پیش... با دیدن اون عکس پرنده ی خیالم به سوی گذشته پر کشید. به سوی... | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷
نوشته ها: 2,508
(View Stats)
تشکرها: 17,184
تشکر شده 28,074 بار در 5,655 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +37 امتیاز فصل دوم آقابزرگ؛ و مامان آخرین ثمره ی سالها زندگیه مشترک و پرعشق مادرجون و آقابزرگ، وابستگیه زیادی به مادرجون داشتن. با رفتنش حسابی تنها شدن و بهانه گیر؛ دایی کاوه که فرزند بزرگ آقابزرگ بود اصرار زیادی داشت اونا رو ببره پیش خودشون اما هیچ کدوم رضایت ندادن. دایی کامران دومین پسر و سومین فرزند آقابزرگ که به تازگی با گیلدا ازدواج کرده بود برای عوض کردن جو خفقان آور و سکوت و سکون خونه، همچنین مراقبت از هر دوشون تصمیم گرفت توی همین باغ زندگی کنه. جای خالیه مادرجون مامانو آزار می داد، گوشه گوشه ی خونه پر از یاد و خاطرش بود؛ همین باعث پی ریزی یه رابطه ی نزدیک و صمیمی بین مامان و گیلدا شد. دایی چند سال بعد صاحب یه پسر شد، اسمشو گذاشتن شروین. از عکسای بچگیش معلوم بود خیلی ناز نازی و تو دل برو بود؛ سفید و تپل. تمام روزو شب اعضای خونه به خصوص مامانو پر می کنه؛ می شه عزیز همه و نور چشمیه آقابزرگ، هر جا می رفت خودشو تو دل همه جا می کرد. مامان علاقه ی عجیبی به شروین داشت و یه لحظه نمی تونست بدون اون طاقت بیاره. شروین یک ساله بود که سروکله ی بابا پیدا می شه و مامان بهش دل می بازه. اونا اولین سال زندگیه مشترکشونو جدا از آقابزرگ می گذرونن. مامان تو این مدت خیلی دلتنگ خانوادش شده بود، خصوصا شروین. به پیشنهاد آقابزرگ، دوباره نقل مکان می کنن به باغ. چهار سال از ازدواج مامان گذشته بود، همه خوشحال و راضی بودن. تنها نگرانی جای خالیه یه بچه بود. آقابزرگ تنها آرزوش این بود که قبل از بستن بار سفر مامان بچه دارشه. چند روز بعد از پنجمین سالگرد ازدواج، مامان می فهمه که بارداره. مامان ماه های آخر بارداری رو می گذروند، شروین هم کم کم باید برای مدرسه آماده می شد. شروین یه بچه لوس، ننر، حسود، عصبی، خود رای و از خود راضی شده بود که هیچ بچه ای از دستش در امان نبود و تا می تونست اطرافیان رو اذیت می کرد. اینم از اثرات محبت زیادی و بیجا. زمینو زمانو بهم می دوخت اگه چیزی برخلاف میلش بود و خواستش اجابت نمی شد. خلاصه تمام هستی و کائنات باید شب و روز در خدمت آقا می بودن. و اما عصر یه روز بهاری همراه با رعد و برق آسمون و نم نم بارون بعد از چند روز درد و رنج برای مامان پا به این دنیا گذاشتم. با دنیا اومدن من دردسرا شروع شد. شروین یه لحظه بیکار نبود، مدام منتظر فرصت بود یه بلایی سرم بیاره. کسی جلوی شروین بهم محبت نمی کرد، اما اون تیزتر از این حرفا بود و حسادت نمی ذاشت یه لحظه از اذیت و آزار غافل بشه. اذیت های شروین به جایی رسید که از باغ نقل مکان کردیم. دو سال بعدش حال آقابزرگ خراب شد و در نهایت دوباره به باغ برگشتیم. شروین ده ساله بود و کلاس چهارم؛ منم سه ساله. راه می رفتم و حرف می زدم. توی اون دو سالی که نبودیم شروین حتی یک بار نیومد خونمون. دیگه مثل سابق نبود بخواد جلوی همه تنفرشو به من نشون بده. عقلش می رسید باید چی کار کنه و بقیه رو نسبت به خودش مشکوک نکنه. همه فکر می کردن حاضره با من کنار بیاد و دست از رفتار بدش برداشته. ولی... از همون اولین روزی که دیدمش کاری کرد حسابی ازش بترسم... یه بار یکی از دفتراش وسط اتاق بود، از عمد گذاشت دفترشو پاره کنم. بعد یه قشقرق درست حسابی راه انداخت. مامان منو به خاطر اینکه اون ناراحت نشه دعوا کرد، منم نازک نارنجی زدم زیر گریه. یا اینکه بعنوان بازی با من، هر بلایی دلش می خواست سرم می آورد. یه روز داشتیم دنبال همدیگه می دویدیم چنان منو هول داد، با مخ خوردم زمین. اونم که پرو کم نیاورد و به همه گفت خودم خوردم زمین. وقتی بغلم می کرد همچین فشارم می داد چشمام از توی سرم می زد بیرون. دستامو تو دستاش می گرفت با ناخوناش به دستم چنگ می انداخت. بعنوان توپ بازی با توپ محکم می زد توی سرم. ولی یه حُسنی که داشت این بود که حسابی آب بندی شدم و هیچ ضربه ای بهم کار ساز نبود. مثل توپ فوتبال پرتم می کرد اینور و اون ور. بهتره دیگه از اون روزا هیچی نگم، چون هر وقت یاد اون روزا می افتم دلم می خواد حسابی حالشو بگیرم و... حیف که نمی تونم. روز به روز حال آقابزرگ بدتر می شد. منم دیگه به اذیت و آزارای شروین عادت کرده بودم. آقابزرگ خیلی نصیحتش می کرد، بهش می گفت باید همیشه هوامو داشته باشه و اذیتم نکنه. اونم خودشو مظلوم نشون می داد می گفت من که دیگه باهاش خوبم. "اینا رو خودش بعدا بهم گفت." تابستون از راه رسید و شروین همش توی خونه بود. از چیزی که تعجب می کردم این بود که با اون همه آزار و اذیت چه جوری بازم می رفتم طرفش! وسطای تابستون اون سال رفتیم مسافرت. خیلی عالی بود که از اذیتای شروین خبری نبود؛ آزادانه خودمو برای آقابزرگ لوس می کردم. روز آخر که قرار بود برگردیم مامان کلی هدیه برای شروین خرید. بهم گفت رسیدیم خونه بدمشون به شروین و بگم خودم براش خریدم. این کارو کردم، شروین اون جور که نشون می داد خیلی خوشحال شد. اما نمی دونم چرا با اینکه بچه تمیز و مرتبی بود هدیه هایی که براش آورده بودم درب و داغون کرد. تنها زمان هایی که من از دست شروین راحت بودم، مواقعی بود که مهمون داشتیم و بچه های دایی کاوه و خاله کتایون می اومدن خونمون. پیمان و شروین از همون بچگی خیلی با هم جور بودن. به همین دلیل ناخودآگاه از پیمان هم دوری می کردم و ازش می ترسیدم. متین بیشتر تو جمع ما دخترا بود و رفتارش مثل خودمون. از عروسک بازی خیلی خوشش می اومد. بچه تر که بودم فکر می کردم اونم دختره. البته هنوزش که هنوزه همین فکرو راجع بهش دارم. اکثر اوقات جمع ما دخترا رو به جمع پسرا ترجیح میده و تا فرصتی گیر میاره وارد بحثای دخترونه می شه و در مورد هر چی که بشه فکرشو کرد نظر میده. مه گل و پردیس خیلی هوامو داشتن. مواقعی که شروین خیلی اذیتم می کرد به دادم می رسیدن و منو می بردن خونه خودشون. تابستون با تمام سختی هاش بدون کوچکترین تغییری توی رفتار شروین گذشت، شروین رفت کلاس پنجم. یه اتفاق خوب توی اون سال افتاد. شروین با یکی از همکلاسی هاش صمیمی شد. علی اکثر اوقات می اومد خونمون؛ دیگه شروین کاری به کارم نداشت و بیشتر وقتشو یا با علی بود یا با پیمان. منم با خیال راحت عروسک بازی می کردم. شروین و علی تمام کاراشونو با هم انجام می دادن و همیشه با هم بودن. روزایی که شروین خونه نبود برای خودم پادشاهی می کردم؛ به همه امرو نهی می کردم. تقصیری نداشتم برام عقده شده بود. تا وقتی شروین خونه بود جرات حرف زدن نداشتم چون سریع حالمو می گرفت. از اونجایی که من آدم خوش شانسی بودم وسطای سال خانواده علی به خاطر موقعیت کاری باباش رفتن شیراز. بازم شروین تنها شد و بدتر از قبل. حالا دیگه بهونه دوری علی هم به بهونه های دیگش برای اذیت من اضافه شده بود. با رسیدن امتحانای خرداد از توی اتاقش بیرون نمی اومد و همش درس می خوند. من اما جای اینکه خوشحال باشم برای یه مدتی از دستش راحتم ناراحت بودم. چون طبق معمول بعد از یه مدتی که کاری به کارم نداشت با انرژی مضاعف می اومد سراغم. شروین هر شب می رفت پیش بابایی تا براش قصه بگه ولی هیچ وقت اجازه نمی داد منم برم. حالا دیگه شروین وارد دوره ی راهنمایی شده بود. نمی دونم چه اتفاقی براش افتاد اما خیلی آرومتر شد. البته کماکان رفتارش با من همون جوری بود. دوست داشت بیشتر تنها باشه و فقط با پیمان کنار می اومد. | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| همکار بازنشسته ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۷ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۷
نوشته ها: 2,508
(View Stats)
تشکرها: 17,184
تشکر شده 28,074 بار در 5,655 پست
کتاب مورد علاقه : الهه شرقی حالت من : | پست بسیار مفید : +42 امتیاز هیچ وقت روزی که سرم توسط دوست شروین شکسته شد فراموش نمی کنم. چقدر بدبخت بودم که از دوست شروین هم می خوردم. اون روز یکی از دوستاش اومد خونمون. توی باغ داشتن با شروین فوتبال بازی می کردن. منم حسابی از عروسک بازی خسته شده بودم؛ ازشون خواستم منو توی بازیشون راه بدن. شروین یه خورده نگاهم کرد. با بی حوصلگی گفت: - فقط یه کم. داشتیم بازی می کردیم، من که نه، اون دو تا بازی می کردن و منم نخودی اون وسط مسطا برا خودم می دویدم که دوست شروین از قصد پاشو انداخت زیر پام، برای دومین بار با مخ خوردم زمین و دیگه هیچی نفهمیدم. همه اعضای خونه غیر از شروین نگران بالای سرم بودن. سرم شکسته بود و درد می کرد؛ کلی بخیه خورده بود. تا چند روز بی تاب بودم و خودمو برای همه لوس می کردم. جای تعجب داشت از شروین خبری نبود، تا تونستم تازوندم. یه روز بعد از خوب شدن حالم داشتم توی باغ بازی می کردم شروین اومد روبروم ایستاد، گفت: - دیگه نمی ذارم بیاد خونمون. و رفت. خیلی تعجب کردم. نه از حرفش، بلکه از لحن مهربونش. هیچ وقت ندیده بودم باهام این جوری حرف بزنه! شاید چیزی تو سرش خورده بود چون دیگه تکرار نشد و شروین همون شروین بود. با گذشت زمان فهمیدم تفاوتای زیادی بین شروین و پیمان وجود داره و همه پسرا مثل هم نیستن. پیمان هر وقت می اومد خونمون برام خوراکی و شکلات می آورد. رفتارش همیشه باهام خوب بود، از همون وقتا مهربونیه خاصی داشت. یه شب مثل تمام وقتاییه که گردهمائیه خانوادگی داشتیم شروین تو اتاقش داشت حاضر می شد، کلی برای انتخاب لباس وسواس به خرج داد. برعکس من که همیشه یه نفر باید برام لباس انتخاب می کرد و هر وقت انتخاب لباس به خودم واگذار می شد به بدترین و وحشتناک ترین نحو رنگا و مدلا رو با هم قاطی می کردم. شروین همیشه از لباس پوشیدن من ایراد می گرفت، هر وقت بهش می گفتم خب تو برام انتخاب کن قیافه می گرفت می گفت: - برای تو لباس انتخاب کنم؟!!! من همیشه رفتار شروینو دیده بودم فکر می کردم همه ی پسرا مثل شروین وحشی هستن، تا می رسن به آدم پاچه می گیرن. یادمه اون شب پیمان برام یه جعبه شکلات موزیکال آورد که همشو شروین خورد. یه دونشو محض نمونه نخوردم تا بفهمم چه مزه ایه. هنوز چشمم دنبال اون لباس خوشگل صورتی رنگه که پیمان از یکی از مسافرتاشون برام آورده بود، هنوز یه بار نپوشیده تا ببینم اندازمه یا نه مفقود شد. بعدا فهمیدم کار کی بود. تمام رفتارای پیمان برام جالب بود. وقتی بهش گفتم بیا بریم عروسک بازی خیلی راحت قبول کرد، برعکس شروین. شروین پیشمون نشست، تا تونست پیمانو مسخره کرد. تا اونجایی که می تونستم سعی می کردم رفتاری داشته باشم که باعث ناراحتیش نشم. فکر می کردم هر لحظه ممکنه رفتارش مثل شروین بشه. تمام رفتارای شروین باعث شده بود به کل اعتماد به نفسمو از دست بدم و همیشه خودمو دست کم می گرفتم. شروین هی بهش می گفت: - چیه مثل دخترا داری عروسک بازی می کنی؟ بیا بریم سونی بازی. - به شرط اینکه سایه باهامون بیاد؟ اونم با بی میلیه تمام قبول کرد. شروین می خواست اول خودش بازی کنه، با اصرارای پیمان بدون اینکه راضی باشه اول داد من بازی کنم. منم که بلد نبودم مورد تمسخر شروین قرار گرفتم. اولین کلمه از دهن شروین دراومد باعث گریم شد. پیمانم کلی نازمو کشید. تا موقعی که پیمان خونمون بود هر کاری دلم خواست انجام دادم، خیالم راحت بود شروین نمی تونه کاری کنه. با رفتنش تازه فهمیدم چی کار کردم و شروین حتما تلافیشو سرم درمیاره. اون شب توی اتاق مامان بابا خوابیدم. تا صبح یه لحظه نتونستم بخوابم. برعکس تصور من شروین چیزی بهم نگفت. هر وقت پیمانو همراه شروین می دیدم به سمتش پرواز می کردم و صورتشو می بوسیدم. شروین خیلی حرص می خورد اما چیزی نمی گفت. توی اون چند وقت یه چیز دیگه رو هم فهمیدم. شروین دیگه کاری به کارم نداشت، هر چقدر دلم می خواست خودمو لوس می کردم. یادمه هر وقت گریه می کردم و پیمان خونمون بود نازمو می کشید، زود می رفت برام یه چیزی می آورد تا سرگرم بشم. انگار رفتار پیمان روی شروین تاثیر گذاشته بود. نمی دونم شایدم از حسودیش بود؟! یه روز مامانو عصبانی کردم و حسابی دعوام کرد. با گریه رفتم توی باغ. این دفعه مثل دفعه های دیگه نبود که پیمان خونمون باشه. همین طور داشتم گریه می کردم صدای بازو بسته شدن در اومد. شروین تنها بود. همچنان به گریم ادامه دادم. می دونستم اگه از گریه خودمو بکشم شروین نمی یاد نازمو بکشه. همین جور هم شد، بدون اینکه یه نگاه به من بندازه رفت تو خونه. سرمو گذاشتم روی زانوهام. یه لحظه احساس کردم پیمان جلوی روم ایستاده. سرمو بلند کردم دیدم شروین روبروم ایستاده داره نگاهم می کنه. نگاهش با همیشه فرق داشت و مهربون بود. با دیدن شروین که اون جوری نگاهم می کرد و چیزی نمی گفت با شدت بیشتری گریه کردم. همچنان روبروم ایستاده بود نگاهم می کرد. معلوم بود می خواد یه چیزی بگه اما نمی تونه. شایدم بلد نبود چی بگه. خب حق داشت، شروین تا حالا ناز کیو کشیده بود که بلد باشه ناز منو بکشه؟ بماند که از رفتارش نزدیک بود شاخ دربیارم. حرصم گرفته بود از اینکه چیزی نمی گه. این اواخر کمتر ازش می ترسیدم، دیگه کاری به کارم نداشت. دیدم نگاهش مهربونه جرات گرفتم گفتم: - چیه؟! چرا داری نگام می کنی؟ دلت می خواد مسخرم کنی؟ اومد کنارم نشست؛ دست کشید به موهام. - نه! چرا مسخرت کنم؟ منکه توقع این رفتارو ازش نداشتم با شدت بیشتری گریه کردم. اونم همون جوری ساکت داشت بهم نگاه می کرد. - پس برای چی اومدی؟ - اومدم ببینم برای چی گریه می کنی؟ من که انگار توی همون یه دقیقه تمام ناراحتی هایی که ازش داشتم فراموش کردم، گفتم: - مامانم دعوام کرده. - چرا؟ - اذیتش کردم. - خب چرا؟ دوباره با صدای بلند گریه کردم. شروین از صدای گریه من هول شده بود هی می گفت چته؟ انتظار داشتم بره برام خوراکی بیاره. اما مثل اینکه بلد نبود چی کار کنه. دیدم اگه تا فردا صبح بشینه کنارم و من گریه کنم نمی فهمه چی می خوام. - برو برام چیپس بیار. - آهان خوراکی می خوایی؟!! - آره. رفت توخونه با دست پر از خوراکی برگشت. داد بهم گفت: - خوبه؟ سرمو تکون دادم، دوتایی شروع کردیم به خوردن خوراکی ها. بعد از خوردن ازش پرسیدم: - فقط امروز که پیمان نیست مهربون شدی؟ - دوست داری من همیشه این جوری باشم؟ با خوشحالی گفتم: - آره. - خب من از این به بعد همیشه همین جوری هستم. - مثل پیمان؟ یه خورده اخم کرد گفت: - نه خیر. مثل خودم. - یعنی چی؟!!! دوباره بد می شی؟ | ||||||||
| |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| انجمن, باران, بد, رمان, عادت, کاربر |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| هوای باران | شبنم کاربر انجمن | معرفی و نقد کتاب | شبنم | نوشته کاربران سایت | 89 | ۲۷ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۹:۳۹ قبل از ظهر |
| هوای باران | شبنم کاربر انجمن | شبنم | تایپ کتاب | 27 | ۱۵ ارديبهشت ۱۳۹۱ ۰۲:۰۳ بعد از ظهر |
| رزا | پدیده کاربر انجمن | پدیده | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 105 | ۲۰ مرداد ۱۳۹۰ ۰۹:۴۵ بعد از ظهر |
| ترس از عشق | تهمتن کاربر انجمن | تهمتن | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 114 | ۱۸ مرداد ۱۳۹۰ ۱۲:۰۸ قبل از ظهر |
| نفس | loveli کاربر انجمن | loveli | کتابهای کامل شده نوشته کاربران | 61 | ۲۴ مرداد ۱۳۸۸ ۱۲:۱۲ بعد از ظهر |