بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب > فراخوان تایپ

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۱:۰۵ بعد از ظهر   #1 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +10 امتیاز     
Arrow فراخوان تایپ گروهی نودوهشتیا | شب عروسی من ( شهره وکیلی)

خسته شدم از بس سلام کردم دیگه سلام نمیکنم
خب دوباره اومدم با یه دردسر دیگه
رمان شب عروسی من نوشته خانم شهره وکیلی که مال انتشارات پیکان هستش و 430 صفحه داره
از این رمان خیلی تعریف شده و حتی خانم دانشور هم ازش تعریف کرده پس باید رمان خوبی باشه
اینم لینکش شب عروسی من | شهره وکیلی
اسکن این رمان هم کاربر محترم pante انجام داده که ازش ممنونم

خب دیگه گفتنی ها رو که گفتم
فقط یه چیز حجم لینکهای این رمان کمی زیاده و کسانی که دایال آپ هستن شرکت نکنن بهتره چون باید 7 مگی دان کنن
خب میریم که داشته باشیم انتظار دارم زود تموم شه ها



-ALI- آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۱:۰۶ بعد از ظهر   #2 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
~jOojoO.tAlA~ آواتار ها
 
~jOojoO.tAlA~ به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
پیش فرض

اولـــــــــم
سهلام سهلام دایی جون
به به بازم یه فراخوان جدیـــــــــــد!
علی دایی فراخوان تو که تایپ نمی کنی یکم به فکر ماها باش!!
فونتش چطوره؟؟؟ درشته؟؟ زیاد زیاد که نیست؟؟

10 تا به من بده....



هرگاه دفتر محبت را ورق زدی!
و هرگاه زیر ِ پایت خش خش ِ برگها را حس کردی!
هرگاه در میان ستارگان آسمان
تک ستاره ای تنها دیدی
برای یک بار در گوشه ای از ذهن خود
نه به زبان!
بلکه از ته ِ قلب خود بگو!
یادت بخیر . . .





ویرایش توسط ~jOojoO.tAlA~ : ۱۱ بهمن ۱۳۸۹ در ساعت ۱۱:۱۲ بعد از ظهر
~jOojoO.tAlA~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۱:۰۸ بعد از ظهر   #3 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

سلام یه 4 ص فعلا



دیر باریدى باران ...
دیر...
من مدت هاست در حجم نبودن كسى خشكیده ام...!!


farnaz58 هم اکنون آنلاین است.  
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۱:۱۱ بعد از ظهر   #4 (لینک مستقیم)
همکار بخش فرهنگ و هنر
 
-2nya- آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلااام.
منم طبق معمول 4 صفحه.
-2nya- آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۱:۱۴ بعد از ظهر   #5 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ~jOojoO.tAlA~ نمایش پست ها
اولـــــــــم
سهلام سهلام دایی جون
به به بازم یه فراخوان جدیـــــــــــد!
علی دایی فراخوان تو که تایپ نمی کنی یکم به فکر ماها باش!!
فونتش چطوره؟؟؟ درشته؟؟ زیاد زیاد که نیست؟؟

10 تا به من بده....
سلام دایی جون
منم به فکر شمام دیگه رمان های خوب خوب بخونید
از صفحه 1 تا 10

http://www.4shared.com/document/AldjJbiu/1-2.html

مرسی دایی
نقل قول:
نوشته اصلی توسط farnaz58 نمایش پست ها
سلام یه 4 ص فعلا
سلام فرناز
از صفحه 11 تا 14

http://www.4shared.com/document/AldjJbiu/1-2.html

مرسیییییییییی
نقل قول:
نوشته اصلی توسط -2nya- نمایش پست ها
سلااام.
منم طبق معمول 4 صفحه.
سلامممممم دنیا
از صفحه 15 تا 19
شرمنده 5 تا شد

http://www.4shared.com/document/AldjJbiu/1-2.html

مرسییییییییییی
-ALI- آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۱:۲۰ بعد از ظهر   #6 (لینک مستقیم)
همکار بخش فرهنگ و هنر
 
-2nya- آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط ali_bala66 نمایش پست ها

سلامممممم دنیا
از صفحه 15 تا 19
شرمنده 5 تا شد

http://www.4shared.com/document/AldjJbiu/1-2.html

مرسییییییییییی
دشمنت شرمنده، عیب نداره.
-2nya- آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۱:۲۱ بعد از ظهر   #7 (لینک مستقیم)
کاربر ویژه
 
~jOojoO.tAlA~ آواتار ها
 
~jOojoO.tAlA~ به Yahoo ارسال پیام
پست معمولی  +1 امتیاز     
Arrow

نقل قول:
سلام دایی جون
منم به فکر شمام دیگه رمان های خوب خوب بخونید
از صفحه 1 تا 10

http://www.4shared.com/document/AldjJbiu/1-2.html

مرسی دایی

آره مودونم!!!
~jOojoO.tAlA~ آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۱:۲۱ بعد از ظهر   #8 (لینک مستقیم)
کاربر فعال تایپ کتاب
 
Sokout_shab آواتار ها
 
Sokout_shab به Yahoo ارسال پیام
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

سلام دایی یه 5 صفحه برا من بده...



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

Sokout_shab آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۱:۲۷ بعد از ظهر   #9 (لینک مستقیم)
همکار بازنشسته
 
-ALI- آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

نقل قول:
نوشته اصلی توسط Sokout_shab نمایش پست ها
سلام دایی یه 5 صفحه برا من بده...
سلام دایی جون
از صفحه 20 تا 23

http://www.persiangig.com/pages/down...ngig.com/3.pdf

مرسیییییییی
-ALI- آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۱ بهمن ۱۳۸۹, ۱۱:۵۲ بعد از ظهر   #10 (لینک مستقیم)
همکار بخش کتاب
 
farnaz58 آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

11 تا 14

وقتی مامان با تواضع سراغ مادر و پدرش را گرفت گفت:کار داشتند.با این جواب ماندانا بیش از مامان و بابا یکه خورد.اون که قبل از آمدن تورج خودش را قهرمان این رویداد میدانست با دیدن رفتار متکبرانه تورج از اینکه بانی تشکیل چنین مجلس سرد و بی روحی شده احساس شکست میکرد.میدانستم ته دلش از اینکه مهدی رفته و چنین صحنه ای را ندیده خوشحال است.
ماندانا د رسالن ورزشی با سوری خواهر تورج آشنا شده بود و وقتی کم کم راجع به خانواده هم سوال و جواب کرده بودند فهمیده بودند سابقه دوستی خانواد گی داریم.بعد پای زن گرفتن تورج پیش آمده بود و سوری گفته بود:از دست برادرم خسته شدیم هیچکس رو نمیپسنده.ماندانا گفته بود:قول میدم خواهر منو ببینه تسلیم بشه.سوری هم او را چسبیده بود که برنامه ای جور کند تا ما همدیگر را ببینیم.او هم به خیال خودش زرنگی کرده و گفته بود:مرجان اهل اینطور دیدارها نیست.اگر میخواین بطور رسمی بیاین خواستگاری.
روزی که ماندانا ماجرای آشنایی با سوری را گفت و از برادر ندیده او تعریف کرد مامان چنان شتابزده حرف زد که محافظه کاری از یادش رفت.فکر میکردم تورج باید بچه های بزرگ داشته باشد.یعنی هنوز ازدواج نکرده یا کرده جدا شده؟
با جواب ماندانا بود که فهمید حرف اشتباهی نزده:سوری از سن و سال برادرش نگفت منم نپرسیدم خیال کردم...
اینجا بود که مامان زیر چشمی نگاهی با بابا رد و بدل کرد و فوری گفت:مرد هر چی جا افتاده تر و سرد و گم چشیده تر باشه بهتر.بیشتر قدر زن رو میدونه.
آنروز که این صحبتها پیش آمد مهدی حضور نداشت.ماندانا سفت و سخت چسبید که باید تا مهدی برای یک دادگاه به بابل نرفته این دیدار انجام شود.
مامان مثل مالکی که حق دارد هر طور میخواهد با اموالش معامله کند بی آنکه نظر مرا بپرسد به به و چه چه کرد.من تصمیم گرفته بودم خونسرد باشم.بالاخره مادر و دختر بریدند و دوختند و قرار و مدار دیدار را گذاشتند.آنروز از ماندانا پرسیدم آیا به آنها گفته من یکبار ازدواج کرده ام یا نه که صدای مامان در آمد:گفتن نداره بذار بیان اگر پسندیدن خودت مطرح میکنی.از اول که آدم دستشو رو نمیکنه.
پرسیدم:برای شما مهم نیست اگر پسندیدن و بعد فهمیدن بیوه هستم و نگاههای واخورده با هم رد و بدل کردن و جا خالی دادن چی به سر من میاد؟
بابا انصاف به خرج داد:مریم جنگ اول بهتر از صلح آخره.
مامان کوتاه نیامد:شنیدن کی بود مانند دیدن؟شاید انقدر چشمشون گرفت که این موضوع رو ندیده گرفتن.
مامان حرفهایش را بی مسئولیت میزد و صدایش مثل سمباده به روحم کشیده میشد.
جلسه سرد و یخ زده خواستگاری را بابا هم نتوانست با خاطراتی که از خانواده بلوری تعریف میکرد گرم کند.تورج وقتی دید او دست از خاطره گویی برنمیدارد رک و بدون خجالت گفت:میخوام چند دقیقه با مرجان خانم خصوصی صحبت کنم.
بابا که انتظار چنین صراحتی را نداشت خود را از تنگ و تا نینداخت.خنده ای بلند کرد و الکی کرد:اگر اینجا راحت نیستین بفرمایید اتاق مرجان صحبت کنید.
-اگر در رو ببندین همینجا خوبه.
مامان و بابا و ماندانا مثل قشون شکست خورده از اتاق بیرون رفتند و در را پشت سرشان بستند.در این فکر بودم که ماندانا این صحنه ها را چه جوری برای مهدی تعریف خواهد کرد که تورج گفت:من نیم ساعت بیشتر فرصت ندارم.
جواب ندادم و حرفی را که بزبانم امد پشت لبهای بسته ام مهار کردم.کاش این نیم ساعت رو هم وقت نداشتی.با سکوتم کیش شد.نگاهم را به دیدن اثاثیه اتاق مشغول کردم از همه شان بوی ماندگی و زنگ زدگی می آمد.انگار همه را جواب کرده بودند.بوی اشیای مرده مشام را آزار میداد.فکر کردم مبلمان جهیزیه ام را که مامان به امید ازدواج بعدی در زیرزمین زندانی کرده آزاد کنم و جای این زهوار در رفته ها بچینیم.مرد آرزوهای من دست نیافتنی بود بنابراین برایم ازدواج بعدی وجود نداشت که به فکر جهیزیه باشم.
چهره تورج در مقابل سکوت و بی اعتنایی من تغییر میکرد.ناچار شد خودش ادامه دهد.این دفعه جمله ای سوالی گفت که مجبور به جواب باشم:شما راجع به ازدواج چطور فکر میکنید؟
سوال خوبی بود.باید تکلفیش را در همان جلسه روشن میکردم.گفتم:با تجربه ای که دارم اینطور فهمیدم که آدم وقتی ازدواج میکنه مثل گرد و غبار توی فضا معلق میمونه.نه خودشه نه میتونه دیگری باشه.
با تعجب پرسید:چه تجربه ای دارین؟
خونسرد جواب دادم:من یکبار ازدواج کردم و جدا شدم.
منتظر شدم دست و پایش را جمع کند و برود.البته چهره اش در هم رفت ولی چشمهایش را تنگ کرد به صورتم خیره شد و گفت:مرد باید خیلی بی هنر باشه که بزاره چنین زنی از دستش بره.
اعتراف میکنم جوابش خیلی غیر منتظره بود ادامه داد:چرا؟
-چی چرا؟
با خنده ای طعنه دار پرسید:چرا جدا شدین؟دنبال چطور مردی بودین که سر از ترکستان در آوردین؟
بجای جواب گفتم:دیرتون نشه.مثل اینکه گفتین نیم ساعت بیشتر وقت ندارین.انگار با این حرف خنده به گلویش چسبید.اصلا حوصله چرا و چراها را نداشتم.با چراها خاطرات پاک شده گذشته در مغزم جان میگرفت و عذابم میداد یاد چراهای کاوه افتادم.
سعی کرد خودمانی تر باشد:قرار ملاقاتی دارم که موکولش میکنم به بعد.
حرفش را بطرف خودش پرتاب کردم:چرا؟
با لحنی متفاوت با چند دقیقه پیش جواب داد:تغییر عقیده دادم!
-شما همیشه انقدر زود تغییر عقیده میدین؟
-هر وقت مصلحت ایجاب کنه.
-مصلحت کی؟
ابروهایش را بالا کشید:شما با تمام مردها اینطور صحبت میکنین؟
جواب آمد سر زبانم:من طرز حرف زدن با مردهای این زمانه رو بلد نیستم.شاید اگر بلد بودم کارم به طلاق نمیکشید.
هر چه بیشتر سمپاشی میکردم نتیجه برعکس میشد.بسته سیگاری از جیب در آورد.کمی به جلو خم شد و تعارف کرد.گفتم نه.پرسید:از دود سیگار ناراحت نمیشین؟؟
بجای جواب اول به ساعت نگاه کردم.بعد گفتم:متاسفانه چرا به دود سیگار حساسیت دارم.
farnaz58 هم اکنون آنلاین است.  
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تایپ, شب, شهره, عروسی, فراخوان, من, نودوهشتیا, وکیلی, گروهی

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
عشق زنجيري | افسانه کهنگی کاربر سایت افسانه كهنگي کتابهای کامل شده نوشته کاربران 33 ۱۴ آبان ۱۳۸۹ ۱۱:۴۹ بعد از ظهر
امشب اشکی میریزد | کورس بابائی (تایپ) ملیساا کتابهای کامل شده ایرانی 14 ۲۵ فروردين ۱۳۸۹ ۱۱:۵۲ بعد از ظهر
بوف کور | صادق هدایت (تایپ) Artemis کتابهای کامل شده ایرانی 2 ۲۴ اسفند ۱۳۸۸ ۰۴:۳۰ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.


Earn cash with your XIP links - www.xip.ir
دانلود کتاب رايگان