| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,592
(View Stats)
تشکرها: 28,831
تشکر شده 13,392 بار در 1,543 پست
حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز غوغای همیشه ساناز فرجی نشر شادان تعداد صفحات: 551 هوده ام به روح رها شده از قفست. تقدیم به شادروان فرهاد مراد به آن راستین «غوغای همیشه» گله و شکایتی نیست ! لا اقل از این شادمانم که هر چه پیش آمده است با انتخاب خودم و در مسیری بوده که آغاز گر آن بوده ام. پس امروز تمام کینه ام را از تو که مادرم بودی و سالها نمی شناختمت باز پس می گیرم و به ابدیت می سپارمش. من تازه تو را یافته ام و برای این یافتن هر بهایی پرداختنی است... نوشته ی پشت جلد کتاب: دریغ و صد افسوس که نمی دانی! اگر لحظه ای،فقط لجظه ای به آنچه عمر از دست رفتۀ من در این سالها بوده است بنگری زندگی برایت رنگ دیگر می یابد. من همواره،فاصلۀ میان دو نسل بوده ام و از هر دو سو،فراموش شده ام: من نه لذت فرزند بودن را حس کرده ام، و نه مادر بودن برایم توأم با آرامش بوده است. دریغ... و هزار افسوس،که نمی دانی! فصل اول از آژانس هوا پیمایی که بیرون اومدم ساعت ده صبح بود،تقریبا چهار ساعت وقت آزاد داشتم.خودم رو به نوشیدن قهوه دعوت کردم.البته بعد از خرید. به پیچ خیابون که رسیدم نگاهم مثل همیشه،بلا فاصله به تابلوی فروشگاه ایرانی افتاد.«سوپر پارسیان»توی این خیابون شلوغ و پر رفت و آمد وسط شهر جلب توجه ترین مغازه به نظر می رسید.با خودم گفتم:«اگه اکثر ایرانی ها خصوصیات اخلاقی شون هم مثل مغز اقتصادی شون بر جسته و چشم گیر بود چقدر عالی می شد!»یاد رویا افتادم «غریبه پر سیستم!»بعد یاد مامانی که می گفت:«آدم اگه بلیط مسابقه ی کاراته بگیره بهتره تا دیسکوی ایرانی!» تصویر مامان رو با سماجت توی مغزم نگه داشتم تا نگاهم به پیرهنی که مدتها بود از پشت ویترین یک مغازه بهم چشمک می زد و هنوز نتونسته بودم خودم رو از بابت قیمت بالایی که داشت راضی کنم نیفته.در آخرین لحظه نگاهم بهش افتاد و برای هزارمین بار سعی کردم خودم رو قانع کنم:«کدوم آدم احمقی این همه پول پای یه همچین پیرهنی می ده؟!». مثلا پیروز شدم چون یکی تو دلم جواب داد:«آره والا،خودت هزار تاش رو داری،از این قشنگ تر،از این...».رفتم توی مغازه ی ایرانی و زیر لب غریدم:«هیچ کدوم از پیرهن هام به پای این نمیرسه».مغازه شلوغ و پر رفت و آمد بود،مثل همه ی جمعه ها.یه گوشه وایسادم تا یه کم خلوت بشه.یک صدای زنگ دار و متعاقبش نگاه من!یه خانوم سی و چند ساله که«دو بند انگشت مالیده بود»تکیه کلام رویا.قبلاً دو سه بار همونجا دیده بودمش.پروین خانم می گفت یک ساله از ایران اومده. Meinung(عقیده،نظر)شما چیه پروین جون؟! - نمی دونم،تازه از ایران رسیده،امتحان کنید،شاید خوشتون اومد!؟ - آخه می دونی،این چیزها geschmacksache(سلیقه ای)هستند!می ترسم بخرم،بچه ها خوششون نیاد،ولی از این پشمک ها بر می دارم، sicher(حتما،مطمئنا)بچه ها رو خوشحال می کنه.okعزیز دلم،حساب کن. - قابلی نداره! - اختیار داری فدات شم. - به خدا بی تعارف! زیر لب گفتم:«بی تعارف!؟»،و توی ذهنم یک علامت تعجب گنده حک کردم. - بیست و دو ایرو (euro). wic bitte،بیست و دو اویرو؟نگاه کن تو رو خدا،چهار تا تیکه جنس بیست و دو اویرو! از توی کیفش پول در اورد و با بی میلی گذاشت روی پیش خوان مغازه. بر گشت طرف یه خانوم که پشت سرش وایساده بود،در حالی که گونه هاش رو با احتیاط می بوسید گفت:«ich rufe dich anعزیز دلم!سلام برسون».قری به سر و گردنش داد و رفت.یکی دو دقیقه پا به پا شدم. اگه همون طوری لفتش می دادم به قراری که با خودم داشتم نمی رسیدم. در حالی که می رفتم به سمت شیرینی هاچشمم به یک تبلیغ بزرگ افتاد: «اسمیت!چپ و راست پارتی نیست! تپش پارتی دیگه آخرشه». زیر لب گفتم:«خدا این یکی رو به خیر بگذرونه!».یاد سال پیش افتادم که مامان اینا رو به زور برده بودم یکی از همین مهمونی های ایرانی.چند بار خجالت کشیدم و سرخ شدم خدا می دونه.دعوا هم که شد، طبق معمول.علاوه بر اون نگاه خیرۀ یکی دو تا مرد ایرانی،باعث شد هانس دستم رو بگیره و من رو با حرص ببره بیرون:»دیگه پامونو اینجا نمی ذاری».خیس عرق شده بودم.نمی دونم از خجالت،یا ترس. چشم از تبلیغ بر داشتم.باقلوا!!قیافۀ پیتر اومد جلوی چشمم:«..اووم،فوق العاده است.هر دفعه از این شیرینی ها آورده بودن برام بگیر».یه بسته برداشتم.کنار شیرینی هاسبد های آجیل و خشکبار چیده شده بود،بر خلاف همیشه،تمیز،ردیف و مرتب. بادو هندی ها چشمم رو گرفت ولی پشت بندش یاد تارا افتادم.در حالی که لبهاش رو ور می چید،می گفت:«از بادوم هندی بدم میاد». - سلام خانم،روزتون بخیر. مرتضی بود،کارگر اونجا.دو سه ماهی می شد که از ایران اومده بود.از همون اول هم توی همین سوپر مارکت مشغول کار شده بود. - علیک سلام آقا مرتضی.تغییر دکوراسیون دادین. - دستی به سر و صورتش کشید:«بله،خوب شدم،نه؟!». انگار که تازه من رو یاد خودش انداخته باشد،توی چهره اش دقیق شدم. یک جفت گوشواره،مو های مش کرده،ابروهای باریکش که... .یادم افتاد روز اولی که دیدمش حظ کردم.گفتم:«ادم افتخار می کنه این پسر های ایرانی رو می بینه.متین،با وقار».در جواب فقط لبخند زدم.احتمالا خودش تلخی لبخندم رو احساس کرد کخ خیلی جدی پرسید:«آجیل می خواستین؟». - بله،یک کیلو لطفا،بدون بادوم هندی. مشغول شد:«کم پیدایید مایا خانوم!». - کی دکور سوپر مارکت رو عوض کردین؟ - هفتۀ پیش.بهتر شد؟ بله،خیلی.آدم هر چی بخواد خیلی زود پیدا می کنه. -براتون لواشک بگذارم؟تازه رسیده،هم تازه است وهم ترش. فکر کردم:«مرتضی از کجا می دونه که من عاشق لواشکم؟چرا هر دفعه پیش نهادش رو بهم میده؟». - بگذارین،بدم نمیاد. حرفم تموم شده،نشده،رفتم اونطرف تر تا بقیۀ جنس هام رو بر دارم.گز، پولکی برای قهوه های عصر مامان،برنج باسماتی،روغن کرمونشاهی، زعفرون...نوبتم شد. -چه عجب مایا جان!؟ -شرمنده پروین خانوم،سرم خیلی شلوغ بود.امتحان ها تازه تموم شده. این آخری ها رویا برام خرید می کرد برای همین خودم نمی آمدم. - خانواده چطورند؟ -به لطفتون،سلام می رسونند. - دربارۀ امیر باهاشون صحبت کردی؟ - راستش فکر کردم امیر آقا بهتره اول یه کم زبانشون بهتر بشه بعد با پیتر صحبت کنم.آخه بدون دونستن زبان مشکل می تونه توی شرکت کار کنه. خندید.از اون خنده های بلند و بی رودربایستی که رویا اسمش رو گذاشته بود«خندۀ غولی!» - خب یه کاری براش دست و پا کن که نیازی به زبان نداشته باشه،مثلا نظافتچی.باور کنبچۀ با هوشیه.توی ارتباط که قرار بگیره زبانش راه می افته.تحصیل کرده است،مهندسه.خواهرم به هوای من اون رو فرستاده اینجا.اگه نتونم یه کاری براش پیدا کنم شرمندۀ خواهرم می شم. عوض اون من خجالت کشیدم:«راستش...نظافتچی رو که می دونم نمی خوایم.ولی بهش بگید گواهی نامه بگیره شاید تونستم یه کاری توی حمل و نقل براش پیدا کنم». - خدا خیرت بده.از طرف من کوچولو رو ببوس. - ممنونم،چقدر شد؟ - هفتاد و پنج اویرو. پول رو گذاشتم رو پیش خون و همزمان فکر کردم:چرا پروین خانوم به من هم مثل بقیۀ مشتری هاش نمیگه«قابل نداره،به خدا بی تعارف!». خدا حافظی کردم و با پاکت های خرید اومدم بیرون.اعصابم از دست خودم خرد بود.برای چی پروین خانوم رو امیدوار کردم؟من که دیگه روم نمی شد از پیتر چیزی تقاضا کنم.اون از رنگین،اون از رویا،دست آخر هم حسن آقا.توی این چند سال همه شون رو برده بودم شرکت پیتر سر کار.آخرین بار پیتراز سر بی میلی حسن آقا رو قبول کرد.دلم می خواست سر خودم داد بکشم:«آخه تو نمی تونی بگی نه؟!یه نه بگو خیال خودت رو راحت کن،بنده های خدا!حالا چه امیدوار میشن!من اصلا آدمنیستم.یعنی نمی خوام آدم بشم.اصلا به من چه مربوط که مرتضی موهاش رو مِش کرده یا زیر ابرو هاش رو برداشته؟اون هم آدمه،نهایتاًبیست،بیست و یک سالشه.سنی نداره.خودت توی اون سن و سال بودی نتونستی هیچ غلطی بکنی،چرا تلافی اش رو مردم در میاری؟» پاکت ها رو با حرص گذاشتم توی صندوق عقب ماشین و پیاده راهی کافه تریا شدم.گوشۀ دنجی نشستم و سفارش قهوه دادم.گارسون که رفت تلفنم رو در آوردم و شمارۀ پیتر رو گرفتم. - سلام مایا،بلیط ها رو گرفتی؟ -بله،دو هفتۀ دیگه،من و تو وهانس...بازم میگم،اشتباه کردیم که برای هانس بلیط گرفتیم. -سفارش مادرته،خودت که دیدی،هیچ جوری راضی نشد که هانس رو نفرسته...راستی،تارا رو چه کار کردی؟رفتی سفارت تا در بارۀ شناسنامه اش پرس و جو کنی؟ -نه،کلی زمان می بره،به مامان هم گفتم،اگه از ایران اقدام کنم بهتره.فکر کنم اون جوری زودتر به نتیجه می رسیم...میگم،کاش می شد برنامۀ سفر رو کنسل می کردیم. -معلوم هست چی می گی؟تو که بالاخره راضی شده بودی...تازه،من با میشائل هماهنگ کردم.منتظرمه. -راضی بودم ولی حالا که پای عمل رسیده می ترسم.یعنی نه اینکه می ترسم آ! دلم یه جورایی پیش تارا می مونه.اگه خدایی نکرده،زبونم لال اتفاقی براش بیفته چی؟ - مگه به مادرت اطمینان نداری؟ - چه حرفی می زنی!معلومه که دارم،ولی بچه مه دیگه،نگرانش می شم.طبیعی نیست؟ -آره خب،ولی لزومی نداره نگران باشی،یکماه خیلی زود می گذره و بر می گردی پیشش...تو الان کجایی؟ - توی کافه. - با من هم یه قهوه می خوری؟ -آره حتماً،میام پیشت،تا مهد کودک تارا تعطیل بشه وقت دارم.راستش دارم از روز تعطیلم نهایت استفاده رو می برم. -باشه،پس من منتظرتم،خوش باش...راستی،امروز چند تا مهمون ایرانی دارم.یکساعت دیگه میان،اینجا باشی بد نیست. -واای!خواهش می کنم پیتر.اصلاً حوصله ندارم.امروز نمیام شرکت.باید برم دنبال تارا،اصلاًمگه یادت رفته که من امروز تعطیلم!؟ - حالا بیا،قبل از اینکه مهمون ها بیان،برو! گوشی رو قطع کردم و با دلخوری انداختم توی کیفم.گارسون فنجون قهوه رو گذاشت روی میز و رفت.اصلاً حوصله نداشتم با مهمون های پیتر رو به رو بشم و پای صحبت های قلنبه،سلنبۀ اداری شون بنشینم.اصلاً چرا هر موقع پیتر مهمون ایرانی داشت اصرار می کرد من هم باشم.؟!شاید فکر می کرد من رو با این کار خوشحال می کنه!یا شاید می خواست به مامان ثابت کنه که من براش مهمم!نیازی به اثبات نبود.هر کسی رابطۀ ما رو می دید متوجه این موضوع می شد.در هر صورت محکوم همیشگی من بودم که باید اون جلسات رو تحکل می کردم. - معذرت می خوام خانوم!مزاحم نیستم؟ به فاصلۀ چند قدمی من یه آقایی وایساده بود.جا افتاده وخوش تیپ.داشتم سنش رو تخمین می زدم که پرسید:«اجازه دارم شما رو به یه نوشیدنی دعوت کنم؟». -نه،نه،ممنونم،من فرصت زیادی ندارم. -خب،اگه افتخار بدین،یه قراری بگذاریم که... . اصلاً حال و حوصلۀ ادامۀ بحث رو نداشتم،آب پاکی رو ریختم روی دستش:«من ازدواج کردم آقا،متأسفم». کمرش رو راست کرد:«اوه!واقعاً معذرت می خوام خانوم،روزتون به خیر». دور شد،از پشت سر نگاهش کردم.آخرش هم نتونستم سنش رو تخمین بزنم.نگاهم با نگاه گارسون تلاقی کرد.با سر اشاره کردم که صورتحساب رو بیاره.به چشتی صندلی تکیه دادم.آخرین جرعۀ قهوه ام رو نوشیدم. علی رو دیدم که رو به روم نشسته و نگاهم می کنه.مثل همیشه دلم لرزید، لبخند زد،همون لبخند همیشگی.زیر لب گفتم: - نگران شدی؟می دونستی که دعوتش رو قبول نمی کنم... . -نگاهم به بالای سرم کشیده شد،گارسون با تعجب به من و صندلی خالی روبروم نگاه می کرد. از تریا اومدم بیرون و تا به ماشین برسم یکبند غر زدم:«آخه علی جان الان وقتش بود؟آبروم رفت،حالا یارو پیش خودش میگه این زنه دیوونه بود».خودم رو انداختم توی ماشین.علی روی صندلی کنار دستم نشسته بود و می خندید.لبخند زدم و خونسر گفتم: - به فرض هم که بهم بگه دیوونه،همچین بیراه هم نگفته! کمربند ایمنی را بستم و راه افتادم. فصل دوم به شرکت رسیدم مستقیم رفتم سراغ نگین.تا من رو دید دوید به طرفم و همون طور که می زد به صورتش با لهجۀ اونجایش گفت:«خدا مرگم بده خانوم،آقا یه ساعته که منتظره،اگه بدونی چه اخمی داشت!کشیدم کنار،گفت هر وقت اومدین بگم زود بیاین بالا». استرس کار همیشگی رنگین بود.سعی کردم با آرامشی که به تن صدام میدم آرومش کنم. - خیلی خب رنگین جان،الان میرم بالا،بیا اینها رو آماده کن،... ببینم چای حاضره؟ - بله خانوم جون حاضره،شما برو من میارم. - نمی خواد بده من میبرم. - اوا خاک تو گورم،چه حرفها!شما برو من میارم.مهمون های آقا اومدن. قیافه ام آویزون شد:«اومدن؟کی؟». - تازه. - پاکت خرید رو از دستم گرفت و رفت توی آشپزخونه.رو به روی کاسۀ دستشویی بی ربطی که اونجا وصل کرده بودند ایستادم. دستی به سر و صورتم کشیدم و کت و دامنم رو رتب کردم.رنگین سراسیمه بیرون اومد و در حالی که با دستمالش به پشتم میکشید هراسون گفت:«قربون قدت خانوم،برو.آقا چشاش کاسۀ خونه». از اصراری که برای عصبی جلوه دادن پیتر داشت خنده ام گرفت.سوار اسانسور که شدم چشم به انگشت رنگین افتاد که دورش دستمال پیچیده بود.در حالی که به دستش اشاره می کردم با صدای بلندی گفتم:«باز دستت رو بریدی؟». در اسانسور بسته شد.دلم می خواست کلۀ پیتر رو بکنم.«ببین با چه ترفندی من رو کشید شرکت!خیال کرده زرنگه! من که نمی نشینم،اصلاً حوصله ندارن. در ضمن،یک ساعت دیگه مهد تارا تعطیل میشه،باید برم دنبالش». یادم افتاد که دفعۀ پیش هم به همین بهونه زود رفتم خونه.قیافۀ اون مرد هرزۀ شکم گنده واقعاً دیدنی شده بود.به اطرافم نگاه کردم تا مطمئن بشم توی اسانسور تنهام.بعد سعی کردم عین خودش ادا در بیارم.هن وهن کنان گفتم:«چه سعادتی رو از دست دادیم خانوم،کاش بشه باز شما رو ببینیم،ما اگه می دونستیم که آقای مولر یک همچین الماسی داره،زودتر با شرکتش قرار داد می بستیم». آسانسور ایستاد.تک سرفه ای کردم و قامتم رو کشیدم.در آسانسور درست توی اتاق پیتر باز می شد،آخرین طبقۀ شرکت. به محض اینکه در باز شد،چشمم به پیتر افتاد که روی راحتی نشسته بودو با مهمون هاش که دو تا آقا و یک خانوم بودند،انگلیسی صحبت می کرد.خیلی زود متوجه حضورم شد و با اشتیاق به طرفم اومد. - بالاخره اومدی؟ چشمهام رو ریز کردم و گفتم:«ای بدجنس!ببین با چه تو طئه ای من رو کشوندی شرکت!؟». - باور کن نقشه نبود هر موقع،دوست داشتی برو. چشمم به گرۀکراواتش افتاد:«..باز هم که سفتش کردی!». گبا کمی تقلا گره کراوات طوسی رنگی را که مامان پارسال برای کریسمس بهش هدیه داده بود،کمی شلشد.گونه ام رو بوسید و رو به مهمونها کرد: - خانوم توسلی،برادران ارشادی،از شرکت پویان گام.این جواهر زیبا هم دخترم مایا. لبخندی حاکی از تشکر به پیتر زدم و به سمت مهمون ها رفتم که حالا از جاشون بلند شده بودند.دستم رو به طرف خانوم توسلی دراز کردم و به فارسی گفتم:«سلام،از آشنایی تون خوشوقتم». نگاهم با نگاهش گره خورد که مات و متحیر مونده بود.دست معلق من رو یکی از آقایون فشرد. - سلام خانوم،البرز ارشادی هستم،از آشنایی با شما خوشوقتم. - و بعد او یکی برادر: - آرمان ارشادی هستم خانوم،...راستشباور کردنی نیست،ما نمی دونستیم که دختر آقای مولر به این سلیسی فاری صحبت می کنن،در حقیقت ما... لبخند زدم،حرفش قطع شد،فکر کنم خجالت کشید که تا بناگوش سرخ شد. صدای خانوم توسلی من رو به خودم آورد،در نتیجه ذهنم و متعاقباً نگاهم به سمتش کشیده شد. - آرمان درست میگه. اصلاًانتظارش رو نداشتیم.شما خیلی خوب فارسی صحبت میکنید. - لبخند تمامم صورتم رو پوشاند:«چون من ایرانی ام». سه تایی با تعجب نگاهم کردند،ادامه دادم:«آقای مولر پدر خواندۀ من هستند». انگار معمایی رو حل کرده باشند،سه تایی نفس عمیقی کشیدند. - آها... -که اینطور... - پس بگو... البرز گفت«..آخه قیافه تون هم غریبه،با این موهای طلایی،پوست سفید و چشمهای آبی... یعنی اگه ما شما رو توی خیابون می دیدیم محال بود حدس بزنیم که ایرانی هستید». بحث رو عوض کردم:« بفرمایید بنشینید لطفاً ». ولی اونها انگار که موضوع جالبی کشف کرده باشند،ول کن نبودند.به محض اینکه نشستیم آرمان پرسید:«چند ساله از ایران اومدین؟». - تقریباً هفت سال. - آرمان در حالی که جملۀ بعدی رو می گفت مدام به البرز و خانوم توسلی نگاه می کرد.احتمالاً شک داشت حرفی که می زند درست باشه. - حتماً...حتماً اینجا توی خوب ارتباطاتی قرار گرفتید که...تونستید با آقای مولر...منظورم اینه که چه جوری با ایشون آشنا شدین؟ راستش خودم هم از اینهمه کنجکاوی تعجب کردم. البرز و خانوم توسلی با سر حرف آرمان رو تایید کردند و سه تایی منتظر جواب به دهان من خیره ماندند.پیتر هم که اصلاً توی بازی نبود،چون نمی فهمید ما داریم چی میگیم.در آسانسور باز شد و رنگین با سینی چای اومد،کوتاه و مختصر گفتم:«آقای مولر شوهر مادرم هستند». جمله ام رو طوری گفتم که متوجه بشن که به ادامۀ بحث علاقه ای ندارم.نمی دونم متوجه شدنند یا حضور رنگین مانع از ادامه کنجکاوی آنها شد!؟ رنگین تند و تند با مهمونها احوالپرسی می کرد و بهشون خوش امد می گفت.مهمون ها دوباره از اینکه رنگین هم فارسی صحبت می کرد هیجان زده شده بودند. رنگین که ظرف باقلوا رو جلوی پیتر گرفت چشم های پیتر برق زد و نگاه شیطنت بارش رو دوخت به من.لبخندی تحویلش دادم و ابرو انداختم بالا،نگاهم به مهمون ها افتاد که لبخند به لب هاج و واج ما دو تا رو تماشا می کردند.خانوم توسلی به به کنان با یه دست باقلوا برداشت و با یه دست فنجون چای.دو تا انگشتر برلیان که اندازۀ کلۀ من بود توی انگشت هاش جلوه می کرد.باقلوا رو با احتیاط گذاشت کنار فنجونش و دستاش رو با دستمال پاک کرد.صورت قشنگی داشت.چشمهای درشت تیره با مژه های ردیف مشکی که به طرز فوق العاده شیکی آرایششون کرده بود.اما خط لب قهوه اب با رژ قرمزش توی ذوقم زد.فکر کردم:«راستی من اصلاً رژ زدم؟».سعی کردم که یادم بیاد که خودم رو با چه ریختی توی آینه دیدم.فکرم به جایی نرسید. البرز و آرمان هر دو کت و شلوار کرم رنگی پوشیده بودندبا پیرهن و کراوات قهوه ای سیر.ترکیب جالبی به نظرم اومد.هر دو دماغ عقابی داشتند با لبن گوشتی ولی آرما چاق بود و کوتاه بر خلاف البرز که دراز بود و لاغر. رنگین که رفت صحبت های اداری شروع شد.اون جور که از صحبت ها فهمیدم البرز و آرمان صاحبان شرکت پویان گام بودند و خانوم ژامک توسلی مشاور شرکت و همسر برادر کوچکتر،یعنی آرمان. موقع خدا حافظی ژامک بغلم کرد.پیش خودم گفتم:«چه خودمونی!». اصولاًاز اینجور ادما خوشم می اومد.زود جوش،راحت و صمیمی. - کاش می شد بیشتر بمونین،خوشحال می شدیم. - متأسفم ولی باید برم دنبال دخترم. از دهنم پرید:«امروز که جمعه است،فردا و پس فردا تعطیله، می تونین تشریف بیارین منزل ما،خیلی وقته که مهمون ایرانی نداشتیم». جمله ام که تموم شد فکر کردم:«واقعاً از اینکه بیان خوشحال می شم؟». ژامک با نگاه از البرز و آرمان کسب تکلیف کرد.البرز گفت«..راستش ما دوشنبه پرواز داریم،فردا یه کمی می گردیم و خرید می کنیم،اگه ایرادی نداشته باشه یکشنبه خدمت می رسیم». -خواهش می کنم،خوشحال میشم.پس با پیتر هماهنگ می کنم که خودش شما رو بیاره،چون فکر نکنم بتونین آدرس رو راحت پیدا کنین. - مزاحون نمی شیم با تاکسی میایم. -خواهش می کنم.مزاحمتی نیست. -حالا با هم در تماسیم. به نظرم رسید،یا واقعاًجمله«حالا با هم در تماسیم » رو جور معنا داری ادا کرد. از روی میز یه تیکه کاغذ بر داشتم وشماره تلفنم رو نوشتم. - بفر مایید ژامک خانوم.برنامه ریزی که کردید با من تماس بگیرید. - بله حتماً. پیتر تا جلوی اسانسور همراهم اومد،پرسیدم:«ادمهای خوبی هستند،نه؟». انگار می خواستم مطمئن بشم که بابت دعوت کردنشون دچار اشتباه نشدم. جواب پیتر آرومم کرد. - آره،به نظر ادمهای خوبی هستند. - قراره یکشنبه بیان خونۀ من،میاریشون؟ - حتماً. از جوابش فهمیدم از اون روزهاست که سر حاله،بازوش رو گرفتم و گفتم: - پیتر!کارمند جدید نمی خوای؟ نیم نگاهی بهم انداخت:«بازم؟این یکی دیگه کیه؟». در آسانسور باز شد و رفتم تو:«آدم خوبیه،تحصیل کرده است،ولی زبان...».در آسانسور داشت بسته می شد،هول شدم: - چی کا رکنم؟ خندید - باهات تماس می گیرم. فصل سوم جلوی مهد کودک توقف کردم و پیاده شدم.خانوم لوتس سر مربی مهد کودک،داشت با چند تا از والدین صحبت می کرد،چشمش که به من افتاد حرفش رو قطع کرد و صدام زد: -خانوم بینش مشکل کوچکی پیش اومده،لابته اینا بچه اند،بازیگوشی می کنند،شما هم نباید عصبانی بشین.لحن کلامش نگرانم کرد - اتفاقی برای تارا افتاده؟ لبخند زد:«گفت نه فقط تماس کوچول...». وحشتزده پرسیدم: - توماس چی؟ -هیچی،تارا موهای قشنگی داشت که جلب توجه می کرد،توماس هم از روی بچگی اونا رو چید. نفسم رو بی صدا دادم بیرون و بعد نا باورانه پرسیدم: -موهای تارا رو چید؟ -متأسفم،خودش هم خیلی نا راحته،نگاه کنید! با دست به توماس اشاره کرد که در انتظار واکنش من به پاهای مادرش چسبیده بود.مادرش یکی دو قدم اومد جلو. شروع کرد به عذر خواهی،نگاهم به توماس بود که مظلومانه زل زده بود به من.یاد سروش افتادم.دولا شدم وآهسته کشیدمش طرف خودم.حرف مادرش قطع شد و وحشتزده شونه های توماس رو گرفت.نگاهش کردم و با تکون سر بهش فهموندم که نمی خوام بلایی سر بچه اش بیارم.توماس از مادرش کنده شد و روبه روی من ایستاد.بغض داشت.گونه اش رو بوسیدم.کاری که تقریباً مطمئن بودم مادرش رو عصبی می کنه. - چرا موهای تارا رو چیدی؟ - می خواستم باهاشون کار دستی درست کنم. خندیدم:»«با موهای تارا؟». سرش رو بالا برد و پایین اورد که بله،گفتم:«کار خوبی نکردی.تارا موهاش رو خیلی دوست داشت». - ببخشید. -انگار سروش من بود،بغلش کردم.کاش سروش من بود.تارا توی اتاق اسباب بازی نشسته بود و گریه می کرد،با صدای در برگشت.من رو که دید گریه اش شدیدتر شد.بغلش کردم.از موهای بلندش چیزی نمونده بود. یادم افتاد صبح که می رفت مهد،موهای خرمایی و مجعدش رو براش دم اسبی بسته بودم،همونطور که دوست داشت،و توماس به راحتی همه رو از ته چیده بود.نشوندمش روی پام: - خوشگل شدی! - مامن دروغگو! لبمو با دندون گزیدم: - بچۀ خوب به مامانش... - نمیگه دروغگو،ولی دروغ می گی چون موهام دیگه مثل باربی هام نیست. - مگه حتماً باید باشه؟ مثل همیشه که نمی دونست چه جوابی بده فقط نگاه کرد و دماغ کشید بالا. پرسیدم: - وقتی موهات رو قیچی کرد چه کار می کردی؟چرا مربی هات رو صدا نزدی؟ قهرمانانه گفت: -اون قدر گریه کردم که نگو!تازه جیغ هم کشیدم. دوباره چانه اش لرزید: - خانم لوتس دیر رسید. - دوست داری بگم خاله رویا موهات رو خوشگل کنه؟ - دوست دارم. نوک دماغ نخودی اش رو بوسیدم.خیس بود.با هم از مهد بیرون اومدیم و راه افتادیم طرف خونۀ رویا.از توی ایینه نگاهش کردم.هنوز ناراحت بود. - مک دونالد می خوری؟ یه لبخند گنده تحویلم داد: - پس پریسا و پیام چی؟ - برای اونا هم می خریم. خودش رو روی صندلی اش بالا و پایین انداخت: -قبوله،قبوله. سر راه برای بچه ها غذا گرفتم.در ورودی آپارتمان که باز شد تارا مثل همیشه همون هفت هشت پله رو با عجله بالا رفت تا مثلاً یک صدم ثانیه زودتر به پریسا و پیام برسه.رویا و پریسا جلوی در بودند،صداشون رو می شنیدم.صدای رویا از توی هیاهوی بچه ها کاملاً به گوش می رسید. - خاک به سرم،خاله چرا این ریختی شدی؟این چه قیافه ایه؟ رسیدم به پاگرد،حالا دیگه من رو می دید،اخمهاش رو کشید: - باز تو اومدی هنر به خرج بدی؟ پا کت غذا ها رو دادم دستش: - یکی از بچه های مهد موهاش رو چید. -اِ،چرا؟می زذی توی دهنش خون بالا بیاره...آخه واسۀ چی؟ بچه ها رفتند توی اتاق خواب.رویا هنوز هاج و واج دم در ایستاده بود. پاکت غذا ها رو از دستش گرفتم و در حالی که می رفتم طرف آشپز خونه گفتم: بچه است دیگه،حالا یه کاری کرده. رویا چنان در رو بهم کوبید که ترسیدم.همون طور که می اومد طرف آشپز خونه عصبی ادای من رو در آورد. - حالا یه کاری کرد...بچه است...نمی بینی طفل معصوم چه ریختی شده؟همینه دیگه،تا یه کله سیاه می بینند هر غلطی که دلشون خواست می کنند.تقصیر خودمونه.اگه گوشش رو می کشیدیمی فهمید که... کلافه گفتم: -واای!بس کن تو رو خدا رویا،اولاً کجای موهای تارا سیاهه؟درثانی، بچۀ شش هفت ساله چه می دونه کله سیاه یعنی چی؟ - خری یا خودتو زدی به خریت؟بدت نیاد مایا،آلمانی ها زرنگ تر از این حرف ها هستند.مطمئن باش از همون روز اول که تارا پاش رو توی اون مهد گذاشته شجره نامه اش رو کشیدن بیرون،چرا؟چون خارجیه،تازه! اینها همه چیز رو از پدر مادرشون یاد می گیرند،خیالت جمع. بحث رو عوض کردم: - اردشیر کجاست؟ - توی اتاقش. رفتم طرف دراتاق،در زدم،داد زدم،جواب نداد.رویا از توی آشپز خونه داد کشید: - ولش کن،از وقتی شنیده داری میری ایران خودش رو توی اتاق حبس کرده. با عجله خودم رو رسوندم آشپزخونه،رویا داشت غذاها رو از توی پاکت در می آورد،پرسیدم: - بهش گفتی؟کی ؟ - دیشب،پاش رو کرده توی یه کفش که من هم با مایا میرم و برمی گردم. چنان «نه» محکمی گفتم که حساب کار اومد دستش،از همون موقع هم بغ کرده. - نباید می گذاشتی بفهمه،مگه بهت نگفته بودم حالا حالاها بهش نگو؟! - که چی بشه مایا جان؟دیر یا زود می فهمید،دیرتر می گفتم که بدتر بود،یه موقع پس می افتاد. متفکرانه گفتم: - یعنی چی که جواب نمیده؟نکنه بلایی سر خودش آورده؟ها؟ رویا خونسرد بود.مثل همیشه که بحث اردشیر پیش می اومد.غذاها رو چید توی سینی،با چنگال و سس کچاپ که تو ایران بهش می گفتیم«سس خرسی»،دلیلش هم قوطی اش بود که... رویا افکارم رو به هم ریخت. - نترس.هیچی نیست.همین صبحی با التماس و خواهش و به روح پدرت قسمت میدم درو برام باز کرد.صبحونه اش رو دادم تا تهش هم خورد. خواستم دوباره برم سمت اتاق اردشیر،از بابت التماس که رویا می گفت کارساز بوده،ولی نگذاشت. - ولش کن مایا جان،بذار تنها باشه. از پشت میز یه صندلی بیرونکشیدم و نشستم،پرسید: - بلیط گرفتی؟ - آره،دو هفتۀ دیگه. - پس رفتنی شدی!؟... خوشحالی؟ زیر لب گفتم: - نمی دونم. چرخید تا از توی کابینت لیوان برداره.یه شلوار کوتاه استرچ پاش بود،با یه تاپ،پرسیدم: - رژیم گرفتی؟ با خنده بر گشت: - آره یه رژیم پیدا کردم که یکهفته ای بین سه تا هشت کیلو وزن کم می کنی. - تو چقدر کم کردی؟ - چهار کیلو و نیم. دستی به پهلوهاش کشید و ملتمسانه پرسید: - معلومه،نه؟ - آره قشنگ پیداست،دستورش رو به من هم بده. یه نگاه عاقل اندر سفیه بهم انداخت: - مونگول! -سینی غذا به دست رفت طرف اتاق بچه ها: - ما آدم نبودیم برامون غذا بگیری؟ فکر کردم:«جدی چرا برای خودمون غذا نگرفتم؟».تلفن رو برداشتم و شماره گرفتم:«سه پرس اردک و نودل».آدرس رو گفتم.همچین دست و پا شکسته. چرخیدم و از روی قبض تلفن که با آهنربا به در یخچال چسبیده بود پلاک خونۀ کنترل کردم:«چقدر طول می کشه؟یکربع- بیست دقیقه». رویا اومد.تلفن رو قطع کردم. - کی بود؟ - هیشکی! در یخچال رو باز کرد: - می خواستم برای ناهارکباب تابه ای درست کنم حوصله نداشتم.از دیشب کتلت مونده.می خوری؟ بی میل گفتم: - نه باشه بعداً،تو گرسنه ای؟ - در حد مرگ! خندیدم: - یه ریزه تحمل کن،نیم ساعت دیگه با هم می خوریم،بریم روی تراس؟ تراس خونۀ رویا مد غیبت کردن های گاه و بیگاه ما بود و اونقدر با صفا که از سیر نمی شدیم.این خونه رو یکی دو سال پیش برای رویا پیدا کردیم.با هزار دنگ و فنگ.از چهار سال پیش که با هم دوست شدیم اون قدر رفتیم و اومدیم تا بالاخره به این نتیجه رسیدیم که همسایه بشیم بهتره! هم اون از تنهایی در اومد هم من. بغل در شیشه ای تراس رو نیمه باز کردم و چند لحظه به عکس روی میز خیره شدم.رویا بود و رضا برادرش که توی عکس چاق نشون می داد.رویا تمام صورتش خنده بود،بغل دست رضا من بودم و تارا که دست های تمشکی اش رو بالا گرفته بود. اون طرف ناهید هم اردشیر که حتی توی عکس هم از من و تارا چشم بر نمی داشت. پیش خودم گفتم:«توی عکس اصلاً معلوم نمیشه مریضه».عکس مال دو سال پیش بود که رضا یه سفر دو ماهه اومده بود آلمان.زمانی که تارا هنوز به «خوشگل»می گفت«سوسگل».رفتم روی تراس. رویا می گفت به رضا مدیونه.چرا همۀ آدما بالاخره به یکی مدیونن؟رویا به رضا،پیتر به مامان و...من به علی.شوهر رویا که توی جنگ شیمیایی شد نمام بار زندگی اش افتاد گردن رضاکه خودش هم وضع رو به راهی نداشت،رویا می گفت وقتی چهارده سال پیش با شوهرش و بچه هاش میاد آلمان و دو سه سال بعد شوهرش فوت می کنه از خجالت برادرش بر نمی گرده ایران. می گفت: - روم نمی شد دوباره سرهر برج چشمم به دست رضا باشه،خصوصاً با مخارج بالای اردشیر.اینجا راحتم،بچه ها که تا زیرهجده سال حقوق خودشون رو دارند،مخارج اردشیر رو هم که دولت آلمان به عهده گرفت. با رویا توی فروشگاه ایرانی آشنا شدم.یکی دو بار سلام علیک،یکی دو بار احوال پرسی و بعد،خیلی زودتر از حد معمول با همدیگه صمیمی شدیم.آوردمش شرکت پیتر پیش خودم.دایی سعید قدیمها می گفت:«دوست خوب،یعنی شنوندۀ خوب»و رویا شنوندۀ خوبی بود. - اگه بدونی دیشب اینجا چه بلوایی بود! با اشارۀ ابرو به ساختمون رو به رویی اشاره کرد: - طبقۀ سوم،همون که پنجره هاش چهار تاق بازه! سرم رو آوردم بالا،غیظ کرد:«اون جوری نگاه نکن» چشمم رو از پنجره گرفتم و مستقیم توی چشماش نگاه کردم: - همون که گیر داده بودی چرا بچه اش رو بیرئن نمیاره؟ - بله،همون که شما گیر داده بودی حتما میاره تو نمی بینی. قافیه رو باختم:«حالا تو بردی یا من؟». - من. استکان چایی رو از توی سینی برداشت و گذاشت جلوش،دو سه حبه قند انداخت توش و با قاشق شروع کرد به هم زدن: - پیر زن فضوله رو یادت میاد؟همون که تا جیک وبوک همه سر در نیاره راحت نمی نشینه... زنگ زد پلیس که این خانم همسایه ماست، هفت هشت ماهه زایمان کرده ولی ما یکبار هم بچه اش رو ندیدیم.دیشب هم پلیس ریخت اینجا. - خب؟ هیچی،طفلک رو زندونی کرده بود. - وا!یعنی چی که زندانی کرده بود؟ - همش بچه رو انداخته بوده روی تخت،بعد از چند وقت هم که طفل معصوم می تونسته تکون بخوره با پارچه کمرش رو می بسته به تخت که جم نخوره.اگر خودم ندیده بودم،باور نمی کردم.تمام دست و بال بچه کبود بود.آزمایش گرفتند دیدند تمام مری و معدۀ بچه تاوله،بس که شیر داغ به خورد این بچه داده بوده. موهای تنم خیس شد:«دروغ میگی؟». - دروغم چیه؟ - تو این ها رو از کجا فهمیدی؟ - با پیام رفته بودیم پایین. غلغله بود.چیزهایی که باید می دیدیم،دیدیم،بقیه رو پیر زنه گفت. - آخه چرا باید با بچه اش همچین کاری کنه؟ -میگه اصلاً بچه دوست ندارم.پلیس هم گفت غلط کردی بچه دار شدی.یکی زدند پس کله اش،بچه رو ازش گرفتند.عین خیالش نبود،باید می دیدیش.هی...یکی مثل اون مادر،یکی مثل من! رویا خودش رو از نظر محبت مادری خیلی بیشتر از بقیه مادرها قبول داشت وهمیشه کارهای خودش رو با بقیۀ مادرها مقایسه می کرد. چه جوری می گذاری بچه ات با فلانی بازی کنه؟من تا پریسا و پیام ازم دور میشن شصت بار ایست قلبی می کنم.حکیمه خانوم از مادری فقط یه بوس بده مامان رو یاد گرفته،اون موقع من،هر شب تمام تن و بدن بچه هام رو چک می کنم مبادا خراش بهشون افتاده باشه. نفس عمیقی کشیدم و رو به رویا که با چشمانی منتظر من رو نگاه می کرد گفتم: - میگن این خارجی ها دیوونه اند،حالا ما هی بگیم نه! -جواب رو توی آستینش داشت: - والا من از اول می دونستم،جلوی تو نمی گفتم یه موقع... بقیه حرفش رو خورد و ظاهراً حرف خوشایندی هم نمی خواست بزنه چون خندۀ پوزش خواهانه ای کرد: - البته،تو کجا این خارجی ها کجا! خنده ام گرفت: - ما توی ایران به این ها می گفتیم خارجی،حالا که داریم توی مملکت خودشون زندگی می کنیم بازهم بهشون میگیم خارجی.نا سلامتی حالا دیگه ما خارجی هستیم نه این بدبختها! رویا به معنی سلام علیک سر تکون داد و زیر لب شروع کرد به فحش دادن: - سلام،مرده شور ریختت رو ببره،تحفه،تو رو چه به B.M.W سوار شدن؟! نگاهش رو دنبال کردم.یه خانم و آقای مراکشی،که قبلاً هم چند بار دیده بودمشون،از یه ماشین B.M.W پیاده شده بودند و برای رویا سر تکون می دادند. توی دلم گفتم:«حتماً اونا هم دارن فحش میدن!».بلند نگفتم.چون مطمئناً رویا نا راحت می شد.رویا هنوز لبخند به لب داشت و زیر لب چرت و پرت می گفت،با خنده گفتم: - چیه؟این بدبختها چه هیزم تری به تو فروخته اند؟ - همن به قول تو بدبختها چشم ندارند پیام من رو ببیننند،بچه توی محوطه بازی می کرده،سر و صدا و داد و قال راه انداختند که چرا بچه تون آروم بازی نمی کنه.یه دفعه اومد توی دهنم بگم نه که شماها خیلی تو آرامش بزرگ شدین،یه ریزه سر و صدا روتون اثر منفی می گذاره،یکی ندونه خیال می کنه از ناف سویس پا شدن اومدن اینجا! - خودشون توی آرامش بزرگ نشدند،شاید بخوان بچه هاشون رو توی آرامش بزرگ کنند. بی حصله گفت: - ولم کن جون مادرت،بچه شون هم یه پخی مثل ننه باباهه! یه خانوم آلمانی از جلوی تراس رد شد.چشمش که به ما افتاد،رویا سلام کرد،بی توجه به راهش ادامه داد و از کنار زن و مرد مراکشی هم گذشت.نگاهم برگشت روی رویا.با لبخند تلخی گفت: - مهمون از مهمون بدش میاد صاحبخونه از جفتشون! صدای زنگ در اومد.رویا اخم کرد: کیه سر ظهری؟ یاد غذا افتادم.رویا رو که نیم خیز شده بود سر جاش نشوندم و گفتم: - با من کار دارند. با دهن باز پرسید: - وااا؟!از کی تا حالا؟! از توی کیفم پول برداشتم و رفتم پایین.غذاها رو گرفتم و آوردم بالا.از توی آشپزخونه چنگال برداشتم با غذاها بردم روی تراس. - بفرما،غذای چینی. خندید: - خدا مرگت نده،کی زنگ زدی؟... آها... همون موقع توی آشپز خونه، حالا من یه چیزی گفتم. ظرفها رو یکی یکی در آورد: دستت درد نکنه،هوس کرده بودم. غذای اردشیر رو برداشتم و با یه چنگال گذاشتم توی سینی خالی چای،رویا گفت: - زحمت نکش،نمی خوره. زحمتی نکشیدم،تا مرگ خودم قسمش دادم در رو باز کرد.با اون قیافۀ ژولیده اش!به شوخی گفتم: - باور کن زود بر می گردم اردشیر. در اتاق رو محکم بست و قفل کرد،خندان گفتم: - باز خدا رو شکر غذا رو گرفت. رویا هنوز توی تراس بود و تند تند داشت غذا می خورد.ظرف غذام رو برداشتم و روبروش نشستم،در حالی که مشغول می شدم گفتم: - خوبه رژیم داشتی! - داشتم... حالا که ندارم.تا هفتۀ دیگه. همچین گفت «تا» که خیال کردم حد اقل بعدش میگه «سال دیگه». - یکشنبه مهمون دارم،تو هم با بچه ها بیا. - مهمونت کی هست؟ - از مشتری های جدید پیتر. - از این عادتها نداشتی! - چه می دونم!شد دیگه!خیلی وقته هوس یه مهمونی کوچولوی ایرانی کرده بودم.بعد از امتحان ها و اون همه خر خونی می چسبه،موهای تارا رو کوتاه می کنی؟ - دیگه کوتاه تر از این؟! - خب حالا توام،واسه من ملّا نُقَطی شده!منظورم اینه که موهاش رو مرتب می کنی؟ - آره،بعد از ناهار. - بالا خره یکشنبه میای یا نه؟ - نه بابا،دل و دماغ ندارم... چه می دونم؟... یهویی دیدی اومدیم...چند کیلو بار می تونی برای من ببری ایران؟ - نهایتاً چهار پنج کیلو بیشتر بار ندارم،با یه سری سوغاتی برای ناهید و خانواده اش،همین. - خب،خدا رو شکر.چون من بیست کیلویی بار دارم که باید ببری.تازه هنوز کلی اش رو نخریدم،گفتی چقدر می مونی؟ - یکماه،البته اگه طاقت بیارم. - کاش بتونی شناسنامۀ تارا رو بگیری.رفتی ایران برو سراغش. - آره،اتفاقاً توی فکرش هستم. - این بچه بزرگ تر که بشه دوست داره سرزمین مادری اش رو ببینه. - حتی اگه شناسنامه براش بگیرم.تا هجده-نوزده سالگی نمی گذارم بره ایران.اگه سر و کلۀ پدرش پیدا بشه و تارا رو ازم بگیره چی؟تو که می دونی،من جونم به جون تارا بسته است. - تا وقتی خودت دهن لقی نکنی هیچ کس نمی تونه مدعی بشه.مگه شهر هرته؟ - از پدرش هر کاری بگی بر میاد،من دهن لقی نکنم،بقیه چی؟ - بیخود به دلت بد راه نده،پاشو بچه رو آماده کن تا موهاش رو درست کنم. رویا ظرفهای غذا رو برد توی آشپزخونه.تارا با پریسا و پیام داشتند playstation بازی می کردند.یاد سروش افتادم،صبح تا شب دم پنجره کشیک می کشید که کی پسر خانم احمدی میره سراغ آتاری اش تا او هم از پنجره نگاه کنه.بعد سرش رو می گرفتم توی بغلم،بغض می کرد و می گفت:«پس بابا کی برام آتاری می خره؟».بغضم رو قورت می دادم و زیر لب می گفتم:«می خره،این هفته دیگه می خره».تارا رو بردم توی حموم،لباسهاش رو که در می آوردم گفت: - مامان،پیام میگه داری میری مسافرت. جا خوردم.نمی خواستم این جوری بهش خبر بدم.به کارم ادامه دادم و خونسرد گفتم: - آره مامان جان،دارم میرم. - کی؟ - شاید دوهفتۀ دیگه - با کی؟ - من و پیتر و دایی هانس. پس من چی می شم؟ - شما پیش مامی بمون. - اگه دلم برات تنگ شد چی؟ - تا دلت برام تنگ بشه بر می گردم دختر گلم،کلی هم برات سوغاتی می خرم،باشه؟ - یه عروسک گنده. دستاش رو به دو طرف باز کرد: - این قدری،روزالی هم یه عروسک گنده داره. - قول میدم مامان جان،به شرطی که شما هم یه قول به مامان بدی. - باشه،من هم قول میدم که مامی رو اذیت نکنم. - ای شیطون!از کجا می دونستی که باید این قول رو بدی؟ - آخه همیشه میگی مامی رو اذیت نکن. رویا اومد توی حموم و مشغول شد،لبۀ وان نشستم و فکر کردم،چی شده که تارا این قدر می فهمه؟ -به چی فکرمی کنی؟ سرم رو آوردم بالا: - نمی دونم یارو به کی رفته که این قده فهمیده است. با چشم و ابرو فهماندم که دارم دربارۀتارا صحبت می کنم.ادامه دادم: - می شنیدی چی می گفت؟ - آره،شنیدم. -مطمئنم به پدرش نرفته. - مطمئن باش به خودت هم نرفته. خندیدم: - دیوونه!جدی میگم.ماها وقتی کوچک بودیم خیلی خنگ بودیم یا بچه های این دوره زمونه زیادی با هوشند؟ رویا هم خندید: - فکر کنم اولی! - تو هم که فقط حال من رو بگیر. کار رویا که تموم شد تا وسایلش رو جمع کنه،تارا رو حموم کردم و بردم بیرون.با سشوار موهاش رو خشک کردم تا وقتی خودش رو توی آیینه می بینه ذوق کنه.بعد بردمش جلوی آیینه وبغلش کردم،دست کشید به موهاش و خندید: - خوشگل شدم.مرسی خاله رویا. از بغلم پایین اومد و دوید طرف حموم تا رویا رو ببوسه،هنوز به حموم رسیده،نرسیده،رویا جیغ کشید: - وایسا،وایسا!هنوز پر از مو خرده است. اخمی کردم و با اعتراض گفتم: - رویا خورد تو ذوق بچه ام.اومده ماچت کنه. لبخندی زد و رو به تارا گفت: - مرسی خاله. بعد از دور براش دو سه تا ماچ فرستاد.گوشۀ لبم رو بردم بالا: - قربونم بری! گونۀ تارا رو بوسیدم وفرستادمش پیش بچه ها،با دلخوری گفتم: - هزار بهت گفتم تو ذوق این بچه نزن،اوندفعه که توی پارک نگذاشتی بغلت کنه چون لباسهاش یه کم خیس بود،یادته چقدر گریه کرد؟ - از بس لوسش کردی. - هیچم لوس نیست،با محبته. دستهاش رو به دو طرف باز کرد :«نیگا!اینجا هنوز پر از مو خرده است». - امان از دست تو با این وسواس. رفتم توی اتاق و ماهواره را روشن کردم.کانال یک سریال طنز،کانال دو دستور آشپزی،سه اخبار،چهار برنامه توی اتاق فرمان،پنج موزیک... بچۀ ناف ونکم... رویا اومد توی اتاق و رو به روی تلویزیون ایستاد: - می بینی تو رو خدا چی میگه؟ پوزخند زدم: - دنیا داره پیشرفت می کنه ما داریم پسرفت می کنیم به دوران جاهلی قدیم. رویا دستش رو توی هوا تکون داد: - اوه اوه اگه بدونی چقدر طرفدار داره،چند روز پیش آورده بودنش توی تلویزیون،ملت زنگ می زدن قربون صدقه. - خب البته نسل جوون... شاکی شد: - ولم کن تو رو قرآن،نسل جوون!همین چرت و پرت ها رو به خورد جوون های ما میدن دیگه.بله،نسل جوون حق داره،ولی مثلاً اون آهنگه که شعرش قشنگه... چی بود؟...آهان...تو خود نمرۀ بیستی... شروع کرد به قر دادن،خندیدم.آهنگ تموم شد،آهنگ بعدی،آهای بی وفا... رویا خنده ای کرد و گفت: - موسیخی. از ته دل زدم زیر خنده،از خندۀ من بیشتر خنده اش گرفت و لا به لاش گفت: - والا،موسیقی ای که به جای آرامش موهای تن آدم رو سیخ کنه،میشه موسیخی دیگر! کنترل رو از دستم گرفت و تلویزیون رو خاموش کرد،رفت طرف ضبط و یه CD گذاشت:«یا آهنگ های همدیگه رو می دزدند یا ملودی های خارجی رو،بابا از خودتون ابتکار به خرج بدین،چهار تا شعر درست و حسابی بخرین،با چهار تا آهنگ ساز حرفه ای کار کنین،چهار تا آدم پیدا نمیشه که...». با خنده دنبالۀ حرفش رو گرفتم: - که چهار تا خوانندۀ خوب بده بیرون. خودش هم خندید: - همش شد چهار! آهنگ شروع شد و روح من رو با خودش برد،«گنجشکک اشی مشی،لب بوم ما نشین...».رویا نفس عمیقی کشید و گفت: - خدا بیامرزه. زیر لب تکرار کردم: - خدا بیامرزه. نشست روی مبل:«ما پیر و پاتال ها همون بهتر که این آهنگ ها رو گوش بدیم». اخم کردم:«بیخود کردی،من رو با خودت قاطی نکن،من فقط بیست و هشت سالمه،تازه...چه ربطی داره؟موسیقی قشنگ،صدای قشنگ،شعر قشنگ،آدم وقتی می شنوه جذبش میشه،حالا توی هر سنی که باشه،من خودم از بچگی فرهاد گوش می کردم». - چون ننه بابای موسیقی شناس داشتی،والا من تا بیست و یکی دو سالگی اصلاً نمی شناختمش،آهنگ های ما چی بود؟!...الو خواهش می کنم،الو... دوباره خندیدم،یه نفس عمیق کشید: - جدیداً دیگه اکثر خواننده ها دارن به شعور شنونده توهین می کنند، می دونی با چی؟بدون اینکه منتظر جواب باشه ادامه داد:«با شعر و آهنگ های مسخره،وقتی خود شاعر میاد میگه فلان شعر رو یکساعته نوشتم تا تهش بگیر و برو». گله مند گفتم: - همه هم بد نیستند. - کی گفته همه بدن؟من گفتم؟ولی خوبها انگشت شمارند.مثلاً وقتی می شنوی که یک آهنگ ساز مثل داریوش تقی پور از بین چهل و خرده ای آهنگ ساز بین المللی برای موسیقی یه فیلم خارجی انتخاب شده،افتخار نمی کنی؟من که از غرور چشمام خیس میشه.حرف من اینه که مردم نباید کسی رو که چرت و پرت می خونه حمایت کنن،دروغ میگم؟ - نه،راست میگی،کجان مردم که حرفهای تورو بشنوند؟ - ماها باید از خودمون شروع کنیم. - من غلط کردم اگه از این مزخرفها گوش بدم. بعد با دست به تلویزیون اشاره کردم. تکیه داد به مبل و گفت:«تو که گوش نمیدی،من که گوش نمیدم،همه همین رو میگن،پس عمۀ منه که اینا رو حمایت می کنه و برای خریدن بلیط کنسرت هاشون سر و دست می شکنه؟!». - موسیقی سلیقه ایه رویا،تو نمی تونی نظرت رو به کسی تحمیل کنی،هر کسی یک سبکی رو دوست داره.حرفهای تو ممکنه برای من که نظرم مثل توئه قشنگ باشه،ولی وقتی یکی که مخالف حرفهاته جلو روت بنشینه با هزار و یک دلیل حرفهات رو رد میکنه،من هم دل خوشی ندارم.چند وقت پیش با هانس نشسته بودیم موسیقی گوش می کردیم. همین کانال که همش آهنگ پخش می کنه.یکی دو ساعت چیزی نگفت،بعدش گفت: - مایا جان قربون دستت سر درد گرفتم. به خدا مردم از خجالت. - حق داری...هانس چی شد راستی؟برای اون هم بلیط گرفتی؟ دمغ شدم: - آره ولی راضی نیست،به زور داره میاد. - آخه واسۀ چی؟ - بادیگارد! - اون جا اگه بخواد اتفاقی برای تو بیفته،دیگه کاری از دست هانس ساخته نیست. - قربون دهنت،بیا این رو به مامانم بگو، که مجبورش کرده. به ساعتم نگاه کردم،شش بود: - ما دیگه بریم رویا جان،تارا باید بخوابه. - فردا که تعطیله،بگذار یه ساعت دیگه برو. - چه فرقی داره؟حالا یا یه ساعت دیگه،آدم رفتنی باید بره. - خب شب می موندی اینجا. - می دونی که،عادت کردم شبها خونۀ خودم باشم،یه بار که مجبور میشم خونۀ مامان بمونم،عزا می گیرم.جام که عوض میشه خوابم نمی بره،من رو از اردشیر بی خبر نگذار،سعی کن قانعش کنی. - خیالت راحت باشه.دو روز دیگه یادش میره. فصل چهارم کلید انداختم توی قفل در رو باز کردم و رفتیم تو.زیر لب گفتم:«خدا رو شکر». - مامان! - جانم! - چراهمیشه که میایم توی خونه میگی خدا رو شکر! - چون یه سقف داریم بالای سرمون و محتاج کسی نیستیم. - محتاج کسی نیستیم یعنی چی؟ بردمش توی اتاقش و شروع کردم به عوض کردن لباسهاش:« یعنی مامان اون قدر پول داره که برای شما لباس بخره، شما رو ببره مک دونالد،برای موهای قشنگت گل سر بخره». چشمام به دیوار روبرو خیره موند:«امیدوارم هیچ مادری شرمندۀ بچه اش نشه». بغض نو پا رو به سرعت قورت دادم و صورت تارا رو بوسیدم:«شام می خوری دخترم؟». - نه مامان،سیرم. - آجیل؟ خندید و با صدای بلند گفت:«بدون بادوم هندی». - پس بدو دست و صورتت رو بشوی،برو جلوی تلویزیون تا برات آجیل بیارم. رفتم توی اتاقم،لباس عوض کردم و بعد وسایلی رو که خریده بودم توی آشپزخونه چیدم،وقتی با ظرف آجیل رفتم توی پذیرایی تارا هنوز نیومده بود.روی مبل نشستم و با صدای بلند گفتم: - تارا،کجایی مامان؟ تلویزیون رو روشن کردم،کانال مورد علاقۀ تارا:«بیا مامان کارتون خوشگله رو داره پخش می کنه». با عجله اومد توی اتاق و یه تیکه کاغذ داد دستم: - این رو برای تو کشیدم. توی پیش دستی یه ذره آجیل ریخت و نشست جلوی تلویزیون. کاغذ تا شده رو با احتیاط باز کردم،نقشۀ ایران.از خوشحالی کم مونده بود پس بیفتم. کنار تارا روی زمین دراز کشیدم و نگاهش کردم.چهار زانو نشسته بود و محو تماشای کارتون بود.گفتم: - از کجا می دونستی که مامان خوشحال میشه؟ همون طور که چشمش به تلویزیون بود گفت: - می دونستم. - کجا کشیدیش؟ - توی مهد کودک. - نقشه رو از کجا آوردی؟ صدام رو نشنید،زدم به پاش: - نقشه رو از کجا آوردی کوچولو؟ با دلخوری نگاهم کرد: - من شش سالمه مامان خانوم! - اوه،نقشه رو از کجا آوردی خانوم بزرگ؟ خندید: - خانم لوتس از توی کرۀ زمین پیدا کرد،برام کشیدش من هم رنگش کردم،برای تو.همۀ بچه ها یه جایی رو کشیدن. شروع کرد به آجیل خوردن،گونه اش رو بوسیدم: - مرسی مامان،یه لیوان شیر می خوری؟...تارا...شیر می خوری؟... دیگه هیچی نمیشنید.بلند شدم تلفن رو از روی دستگاه بر داشتم و به مامان زنگ زدم.مثل همیشه یه گزارش کلی بهش دادم. کجا رفتم؟کی رفتم؟کی اومدم؟چه کار کردم و غیره.بعد رفتم سراغ کامپیوتر،برای ناهید پیغام گذاشتم:«دو هفتۀ دیگه میام،شنبه بیست و هفت تیرماه،ساعت ده شب به وقت تهران» و یه پیغام برای مروارید:«اون قدر جواب ایمیل هام رو نمیدی که فکر می کنم اصلاً به دستت نمی رسه،در هر صورت دارم میام ایران.اگه تونستی بیا فرودگاه،خوشحال میشم ببینمت.دلم برات تنگ شده،به پدرام سلام برسون». کامپیوتر رو خاموش کردم و رفتم توی اتاق پذیرایی. تارا جلوی تلویزیون خوابش برده بود.ساعت رو نگاه کردم،هفت و نیم شب،زیر لب گفتم:«حتماً خیلی بازی کرده». بغلش کردم و بردم توی اتاقش.پتو رو که روش کشیدم تکونی خورد:« مامان قصه».لبهام رو جمع کردم و گفتم: - حالا که بیداری برو مسواک بزن. سه تا از انگشت هاش رو آورد بالا:«قول میدم فردا صبح دو بار مسواک بزنم». با خنده کتاب داستانش رو از بالای تخت برداشتم و کنارش دراز کشیدم:«کجا بودیم؟». اون جا که زال به دنیا اومد. هنوز دو سه صفحه نخونده بودم که خوابش برد،کتاب رو بستم و بالای تخت گذاشتم.بی سر و صدا از اتاق اومدم بیرون.مشغول جمع آوری بودم که تلفن زنگ زد: - الو،مایا؟ - رویا،تویی؟چی شده؟ - هیچی،یادم رفت بگم،رودابه داره برای پسرش زن می گیره،همین امروز باهاش تلفنی صحبت کردم،گفتم حالا که داری میری ایران یه چیزهایی هم اضافه تر بفرستم واسه عروسی پسرش.عیب نداره اگه بارم چهل پنجاه کیلو بشه؟ - نه،چه عیبی داره؟هانس هم بار نداره فقط پیتر یه چیزهایی برای میشائل می خره. - خب خدا رو شکر،رودابه هم گناه داره،دستش کوتاهه. گفتم حالا که موقعیت هست یه کمکی بهش بکنم،خواهرمه،جای دوری نمیره. - راست میگی.من سه شنبه و چهار شنبه هفتۀ دیگه از صبح تا شب بیکارم،می خوای با هم بریم. - باشه،دستت درد نکنه،کاری نداری؟ - نه قربانت،فعلاً. - خدا حافظ. گوشی رو قطع کردم،رودابه زن مهربونی بود.با اینکه تا به حال ندیده بودمش ولی چون دورادور من رو می شناخت،هر موقع یه چیزی برای رویا می فرستاد،کنارش یه چیزی هم برای من و تارا می گذاشت.خصوصاً کتاب داستانهایی که تارا رو تا مدتها ذوق زده کرده بود. چشمم روی میز به نقاشی تارا افتاد.زیر لب خوندم: - ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست. این شعر رو دقیقاً همون روزی که داشتم از ایران می اومدم بارها و بارها زیر لب تکرار کرده بودم و حالا نقشۀ ایران،تکرار این شعر و پرواز دو هفتۀ آینده ام من رو به گذشته می کشوند،سرم رو به شدت تکون دادم: « نه،نمی خوام به گذشته فکر کنم».چشمم روی نقشه می گشت:«با اینکه توی اون کشورعزیز،هیچ ندارم، هیچ ملکی و عزیزی،ولی تمام خاکش رو می پرستم. مال منه،مال ماست،دارم بر می گردم.بر می گردم تا وطنم رو لمس کنم،آرامش بگیرم».دست گذاشته روی گونه هام،داشتم می سوختم،روی مبل دراز کشیدم و رفتم،نا خواسته رفتم به بر باد رفته ها! ویرایش توسط پروانه! : ۳۰ فروردين ۱۳۸۹ در ساعت ۱۲:۰۹ قبل از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | .maryam., abdolghani, Admin, ady25, afviolet7, alonesachlie, arezoogh, arizona, atish69, ayda90, azam 24, batul1s, Elnaz, farnaz58, ghazghaz, gipsy girl, Goleyas2, harimeshgh, Hella, hiva, Irani, katy, mahshad05, mahshid_3d, maryamale, m_h_n, nlp16001, parisaparisa, Parnam, raha2, REAL LOVE, Rha.sh, samane7, samanta31, sanaz198x, SaRa, sharmin.r, silverstar, tarane, Tina joon, triti, vision, آنیتا, اسوده, باران, بی بی گل, ترانه عشق, حاجی بلا, خورشید خانم, شبنم, ملودی, هدیه, گل گلاب |
| محصولات فروشگاه بزرگ ایرانیان | |
| | |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,592
(View Stats)
تشکرها: 28,831
تشکر شده 13,392 بار در 1,543 پست
حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز فصل پنجم نگران به خانم بهاران چشم دوخته بودم.سرش پایین بود و نگاهش به سرعت روی برگه ای که دستش بود می چرخید. با لبخند سرش رو بالا آورد:«قبول شدین خانم بینش». جیغ کوتاهی کشیدم و ناخودآگاه ناهید رو بغل کردم.من رو از خودش جدا کرد و در حالی که مقنعه اش رو جلو می کشید زیر لب گفت:«گمشو تو هم!». خانم بهاران برگۀ قبولی رو داد دستم:«موفق باشید. آخر هفتۀ آینده برای کسانی که تافل زبانشون رو گرفته اند توی مؤسسه جشن می گیریم،حتماً بیاین،همۀ بچه ها هستند.توی همون جشن اصل مدرک تون رو می گیرین». سر از پا نمی شناختم،با عجله از خانم بهاران خدا حافظی کردیم و از مؤسسه اومدیم بیرون. - وای ناهید،نمی دونی چقدر خوشحالم.بالاخره تموم شد. ناهید تنها دوست صمیمی ام بود،علاوه بر اینکه توی یک محل زندگی می کردیم،از کلاس دوم راهنمایی همکلاسی بودیم و دوران خیلی خوبی رو گذروندیم. همیشه وهمه جا با هم بودیم.تنها جایی که توی برنامه هامون یکی نبود همین مؤسسه زبان بود.وقتی با ناهید دوست شدم و فهمیدم که کلاس زبان انگلیسی میره،هر چی التماس کردم، مامان راضی نشد که کلاسم رو ول کنم.می گفت شماها توی مدرسه انگلیسی یاد می گیرید،بهتره علاوه بر اون یه زبان دیگه هم بلد باشید.برای همین من آلمانی می خوندم وسینا فرانسه.بالاخره کابوس کلاسهای زبان،آنهم توی شرایطی که درسهای دبیرستانم روز به روز سنگین تر می شد،تموم شد و توی سن شانزده سالگی مدرکم رو گرفتم. ناهید برای تاکسی دست تکون داد و با شیطنت همیشگی اش گفت: - تابستون شرع شد مایا،امسال چی کار کنیم؟ سوار تاکسی شدیم،با خنده گفتم: - تو که پارسال حسابی حال کردی. اخم کرد: - غلط کردی،تابستون پارسال از بس که بی برنامه بودیم با امیر دوست شدم،اونم چی؟!روزی چند بار تلفن و یکی دو بار کافی شاپ و... - چند بار مهمونی و! - تو چرا می سوزی؟صد دفعه نگفتم تو هم بیا؟خودت گفتی نه.به من چه که تو غارنشین خونه تون شدی. با لحن خاصی گفتم: - امسال برنامه ات چیه؟ انگار متوجه منظورم شده باشه گفت:«عمراً با نریمان دوست نمی شم». - حق داری،پسرۀ کنه. - تو چی کار می کنی؟ - هیچی،مثل هر سال میریم شمال،با دایی سعیداینا و خاله سوری اینا.حتماً بعدش هم مامان اینا مثل هر سال میرن کیش، بچه ها رو هم نمی برند. - مگه کیش فیلم صحنه داره که تا اسمش میاد باید جلوی چشمتون بالش بگیرین؟ - چه می دونم؟!واقعاً نمی دونم چرا یه بار هم ما رو نمی برند. - ما که پارسال رفتیم،خیلی هم حال داد،هیچم بد آموزی نداشت لبخند زدم:«به خاطر بد آموزی نیست دیوونه،حتماً مامان می خواد با خواهر و برادرش تنها باشه،همش باید توی خونه با ما سه تا سر و کله بزنه،توی دانشگاه هم با دانشجوهاش.چند روزی میره اونجا،قید همه چی رو میزنه». - به ظر من تو هم یه تفریحی واسه امسالت جور کن،آدم نیستی که سالار رو تحویل بگیری. - اولاً من مثل تو نیستم که تفریحی با یکی دوست بشم،در ثانی،همین مونده که سالار رو تحویل بگیرم،اون موقع دیگه دایی سعید فحش می کشه به جونم.همین طوری هم چشم دیدن من رو نداره. - خب قاپ پسرش رو دزدیدی،کم چیزی نیست. - من نمی دونم تو شقایق توی سالار چی می بینین که من نمی بینم. - آخه کور!نمی دونستی؟ با اخم مصنوعی زدم به شونه اش.خندید و گفت: - خب کوری دیگه.وقتی توی سالار، با اون همه جذابیت و خوش تیپی یا شروین که سه سال میاد و میره،چیزی نمی بینی، در نتیجه کوری. ورقۀ قبولی ام رو بعد از صد بار بالا پایین کردن گذاشتم توی کیفم.به خونه نزدیک می شدیمناهید پرسید: - میای بریم یه دوری بزنیم؟ - نه،باید برم خونه،مامان اینا منتظرن. از راننده خواستم نگه داره،کرایه رو حساب کردم،از ناهید خدا حافظی کردم و پیاده شدم.سر خوش و خندون خیابون شیب دار رو طی می کردم،دو طرف درخت های سر به فلک کشیده و مغرور،انگار موفقیت من رو گوشزد می کردند.صدای موسیقی که لحظه به لحظه بلند تر می شد توجهم رو جلب کرد. صدا نزدیک شد تا به بغل گوشم رسید،همزمان با کم شدن صدای ضبط شروین سلام کرد.نیم نگاه بهش ،همون طور که به راهم ادامه می دادم،سر تکون دادم.ماشین به اهستگی کنارم می اومد. - داری میری خونه؟ سر تکون دادم که آره. - نمیای بریم یه دوری بزنیم؟ سر تکون دادم که نه. - بابا این ماشین ما عقده ای شد،یه بار هم که شده سوارش شو. پیچیدم توی کوچه.ماشین رو نگه داشت و پیاده شد: - مایا! با اخم برگشتم: - هیس! لبخند زد: ببخشید حواسم نبود.جان شروین بیا بریم یه دوری بزنیم،باهات کار دارم. - من همه چی رو گفتم،باور کن واسه این کارها وقت ندارم، برو سراغ یکی دیگه. - اگه می خواستم توی همین دو سه ساله رفته بودم. از دهنم پرید: - نه که نرفتی! - به جان مادرم... حرفش رو قطع کردم: - بس کن تو رو خدا،سه چهار بارش رو خودم دیدم،اصلاً به من چه،برو خوش باش،این قدر هم من رو اذیت نکن، حالا هم برو آبروم رفت تومحل رفت. بی توجه به ادامۀ حرفش رفتم طرف خونه،کلید رو توی قفل انداختم و رفتم توی حیاط،با یاد آوری تافل زبانم دوباره هیجان وصف نا پذیری وجودم رو گرفت.مارشال از ته حیاط سر و صدا کنان اومد طرفم،با یک دست مقنعه ام رو برداشتم و با دست دیگه به سر و گوشش کشیدم و با زبونی که خودم اختراع کرده بودم و سینا بهش می گفت زبون سگی قربون صدقه اش رفتم.آخر سر به قیافۀ خنگش نگاهی کردم و گفتم: - تو چرا بیرون از لونه ای؟مگه مامان شاگرد نداره؟ در جوابم پارس کرد،خندیدم و گفتم: - که اینطور،پس نداره! خنده کنان دویدم طرف ساختمون،نزدیک در که شدم صدای داد و فریاد مامان و بابا رو شنیدم،رو به مارشال که به من زل زده بود گفتم:«طبق معمول».سرش رو یک بری کج کرد.توی دلم گفتم:«کاش من هم سگ بودم به خدا،عین خیالش نیست که توی دنیای ما آدم ها چی می گذره!» حیاط رو دور زدم و از در آشپز خونه وارد خونه شدم.صداها واضح و واضح تر می شد: - من ورشکست شدم سیمین،چرا نمی فهمی؟ - نفهم جد و آبادته مرتیکۀ بی رگ،ورشکست شدی می خوای زنت رو بفروشی؟ - آخه احمق،درکم کن. - چه جوری میشه درکت کرد؟خودم رو به کثافت بکشم که جنابعالی رو درک کرده باشم؟ - ستایش حاضره از چکهاش بگذره.فقط کافیه با من همکاری کنی. - خیلی بی غیرتی بهمن،مرده شور ریخت تو و اون ستایش نا مرد رو ببره،جواب بچه هات رو چی میدی؟ بدون اینکه دیده بشم بی سر و صدا از پله ها بالا رفتم.در اتاق خودم باز بود،سرک کشیدم،کسی توش نبود،اتاق مامانینا و اتاق سینا هم خالی بود.مطمئن شدم که بچه ها توی اتاق سروش هستندودر رو آهسته باز کردم،سینه روی تخت نشسته بود و یه توپ تنیس رو هی از این دست می داد به اون دست.سروش اما چمباته زده بود گوشۀ اتاق و آهسته گریه می کرد.صدای فریاد مامان اینا هنوز هم به گوش می رسید.در اتاق رو بستم،مقنعه و کوله پشتی ام رو انداختم روی تخت،سروش رو بغل کردم و کنار سینا نشستم. - علیک سلام! با صدایی که از ته چاه می اومد گفت: - سلام. دولا شدم و دکمۀ ضبط رو زدم تا سر و صدای پایین کمتر شنیده بشه.آهسته به سینا گفتم: - نمی تونستی یه کاری کنی که این بچه سنکوپ نکنه؟ حرفم رو زدم ولی دلم سوخت.خود سینا هم دست کمی از سروش نداشت.پیشونی اش بد جوری عرق کرده بود.با دلجویی گفتم: - عیب نداره سینا جان،کار هر روزشونه،مگه بار اوله که به جون هم می افتند؟ چشماش خون گرفته بود: - این دفعه فرق داره،به خدا من بابا رو می کشم. - آروم باش،این دفعه هم مثل همیشه،چه فرقی داره؟ - تو نمی فهمی. - اِ!نه که شما عقل کل هستید! - خیلی بچه ای مایا. - خیلی پر رویی سینا،آدم با بزرگترش این جوری صحبت می کنه؟نا سلامتی من چهار سال از تو بزرگ ترم.تو اگه فکر می کردی خیلی عاقل و دانایی،این جوری بغ نمی کردی یه گوشه بنشینی تا این بچه به گریه بیفته. جوابی نداد،سروش آروم شده بود.مثل دقایقی که آرامش داشت شستش توی دهنش بود و یه دسته از موهای من رو دور انگشتش می چرخوند.گونه اش رو بوسیدم و گذاشتمش روی زمین،چند تا ورق سفید ویه دسته مداد رنگی گذاشتم جلوش،دست کشیدم به سرش و گفتم: - اون قدرشست خوردی که انگشت بیچاره ات گوشت اضافه آورده.تو دیگه شش سالته سروش جان،سال دیگه می خوای بری مدرسه.می خوای بچه ها مسخره ات کنند؟ انگشتش رو از توی دهنش در آورد و مشغول نقاشی کشیدن شد.مانتوام رو در آوردم و انداختم روی تخت.بی سر و صدا در اتاق رو باز کردم و با شیطنت به سینا گفتم: - قائله ختم شد،خبری نیست. از جاش بلند شد: - یک ساعته دارن فریاد می کشن،تو آخراش رسیدی. با عجله از پله ها می رفت پایین که گفت: - میرم غذای مارشال رو بدم. پشت سر سینا از پله ها سرازیر شدم،ظاهراً بابا رفته بود،چون مامان داشت تلفنی با دایی سعید صحبت می کرد.روی آخرین پله نشستم.بی سروصدا. - جونم به لبم رسیده سعید،ببین تو رو خدا مرتیکه کارش به کجا رسیده...نه دیوونه بازی در نیار...دعوا راه بیندازی که چی بشه؟...دیگه خسته شدم،هر چی کشیدم بسه... بهت میگم شلوغش نکن،باید منطقی باشیم...الان اگه سروصدا راه بیندازیم ممکنه به اون چیزی که می خوایم نرسیم...آره،یه فکر خوب...میریم پیش حمید،بچه ها رو هم می برم...این مرتیکه مگه می تونه بچه بزرگ کنه؟ ... نمی دونم...امکان نداره،دیگه نمی تونم بمونم...به جهنم فوقش خودم رو بازخرید می کنم...هر چی هرزگی کرد و با این و اون بود لام تا کام حرف نزدم،فقط به خاطر بچ ها،حالا که به اینجا رسیده باید برم...به حمید زنگ زدم،همین دو هفتۀ پیش،قراره برامون دعوت نامه بفرسته...آره،بچه ها که توی پاس من هستند...بالاخره زندگی من هم این جوری شد دیگه،تقصیر خودمه، نباید از اولش گول این مرتیکه رو می خوردم.خودم با دستای خودم زندگی ام رو به آتیش کشیدم...ارواح خاک آقا بزرگ شلوغش نکن...اگه تونستی یه سر بیا اینجا...نه سوری رو نیار،اگه بیاد شماها رو اینجا ببینهشک می کنه،می شناسیش که،خیلی زبله...حتماً خیال می کنین اومدین چیز میز یادم بدین...باشه،پس منتظرتم...فعلاً خدا حافظ. مامان گوشی رو سر جاش گذاشت.رفتم توی سالن.کنار میز تلفن نشسته بود،اون قدر گریه کرده بود که چشماش پف داشت،جلوی پاش نشستم و سرم رو گذاشتم روی زانوهاش،نوازشم کرد،زیر لب گفتم:«کی میریم مامان؟». یه لحظه شوکه شد و دستش از کار افتاد،ولی دوباره شروع کرد به نوازش موهام: - میریم مامان،همه مون میریم،فقط مواظب باش که بابات نفهمه. - قول میدم. چند لحظه سکوت شد،مامان سرم رو بلند کرد و پرسید: - جواب امتحانت رو گرفتی؟ خندیدم: - آره،قبول شدم،گواهی اش رو بهم دادن،اصل مدرک رو هفتۀ دیگه میدن،توی مؤسسه جشنه. سرم رو بوسید: - آفرین دختر گلم،بالاخره تموم شد،دیدی؟!چشم روی هم گذاشتی مدرکت رو گرفتی،همین جوری درسته عزیزم، آدم باید هر کاری رو که شروع می کنه تا آخرش بره. غمزده پرسیدم:«حتی کار اشتباه؟» نه دخترم،آدم نباید بره سراغ یه کار اشتباه،ولی وقتی رفت و متوجه اشتباهش شد باید جلوش رو بگیره.مثل من،ازدواجم با پدرت اشتباه بود،حالا که داره به خودم صدمه می زنه باید جلوش رو بگیرم». می دونستم سؤالم درست نیست،ولی پرسیدم: - وقتی دیدید به ما داره صدمه می زنه چرا جلوش رو نگرفتید؟ لبخند تلخی زد: - تو خیلی بزرگ شدی. سرم رو گذاشتم روی زانوهاش: -اگه از اینجا بریم کمکت می کنم،میرم سر کار. - وا!چه حرفها؟!تو هنوز دو سال از دبیرستانت مونده،تازه، بعدش باید بری دانشگاه. بلند شدم و پشت پیانو نشستم: - مگه امروز شاگرد نداشتی؟ - چرا داشتم،ولی زنگ زدم کنسل کردم. از جاش که بلند می شد گفت: از صدقه سری بابات. با حرص روی کلاوی ها دست کشیدم و دنبال مامان رفتم توی آشپزخونه. - مامان سوئد چه جور جائیه؟ من که ندیدم،میگن خوبه.دو سال پیش که سعید رفته بود یادت نیست چی ها می گفت؟ - هر چی باشه از موندن توی این خونه بهتره،نه؟ نگاه عمیقی توی چشمام کرد و گفت: - آره مامان،بهتره. یکساعت بعد دایی سعید اومد،سینا هنوز توی حیاط بود.معمولاً بعد از دعواهای مامان اینا،ساعتها خودش رو با مارشال سر گرم می کرد.دایی سعید دستی به سر و صورت سینا کشید و بوسش کرد.از پنجرۀ اشپزخونه می دیدمش.سرش رو که آورد بالا براش دست تکون دادم،مستقیم اومد طرف آشپزخونه،مامان داشت میز ناهار رو می چید. با عجله در شیشه ای آشپزخونه رو باز کردم و صورت دایی رو بوسیدم. - سلام دایی جون جونی! مثل همیشه با بی میلی بغلم کرد و صورتم رو بوسید.دایی سعید برخلاف خاله سوری زیاد از من خوشش نمی اومد ولی در عوض سینا رو خیلی دوست داشت.از هر روشی استفاده می کردم تا بلکه محبتش رو جلب کنم،ولی اثر نداشت.حتی با این به قول خودش «لوس بازیها»بیشتر از چشمش می افتادم.ناهید هم مثل شقایق،دختر خاله ام، معتقد بود که رفتار دایی به خاطر علاقۀ سالار به منه. ولی من هیچ ارتباطی توی این دو تا موضوع نمی دیدم. مامن اصرار زیادی داشت من رو جلوی دایی سعید بالا ببره.هر دفعه یه خصوصیتی از من پیدا می کرد و با آب و تاب برای دایی می گفت.اما این روش هم دل سنگ دایی رو نرم نمی کرد. مامان در حالی که بشقاب دایی رو پر می کردگفت: - سعید جان دخترم تافل زبانش رو گرفت. دایی سعید با تعجبی کاملاً مصنوعی گفت: اِ،مبارکه. با بی میلی شروع به غذا خوردن کردم،مامان دنبالۀ بحث رو گرفت: بچه ام زبان آلمانی اش که کامله،انگلیسی هم که یه چیزایی توی مدرسه یاد گرفتن،وقتی دانشگاهش تموم بشه هر جا بخواد کار پیدا کنهرو هوا برش می دارند. هزار ماشالله پیانو میزنه از صد تا استاد دانشگاه بهتر، قربون قدش برم،به حق علی یه بخت خوب هم داشته باشه،دیگه غم ندارم. دایی با طعنه ای که هم من و هم مامان می فهمیدیم گفت: - کو شوهر؟تو سر سگ بزنی دختر دم بخت پیدا میشه، یکی نیست این بدبخت ها رو بگیره. مامن دلخور شد: - وا!سعید جان،این چه حرفیه؟خیلی هم دلشون بخواد، یه نگاه به مایا بکن،هزار الله اکبر همه چیزش به جاست،به جان سعید امکان نداره یه مهمونی بریم و پشت بندش کسی در این خونه رو نزنه.قد و هیکل و قیافه اش از همۀ هم سن و سالاش سرتره. - به خوشگلی نیست سیمین جان،آدم باید یه جو انسانیت داشته باشه.اینا همه شون تخم و ترکۀ بهمن هستند. مامان هول شد: - چرا غذا نمی خوری سعید جان؟از دهن افتاد. آروم ظرف غذا رو پس زدم،عذرخواهی کوتاهی کردم و رفتم توی اتاقم. همیشه دایی سعید بحث رو به اینجا می کشید.درسته که از بابا خوشش نمی اومد ولی ما بچه ها چه گناهی داشتیم؟!علاقه نداشتن دایی سعید به بابا چیز عجیبی نبود،تقریباً هیچ کس از بابا خوشش نمی اومد.جز دوستای موقتی اش که دورش رو می گرفتند و به خاطر حفظ منافع خودشون از سر و کول بابا بالا می رفتند. مامان اسمشون رو گذاشته بود«مگس».به مصداق همون شعر که میگه: این دغل دوستان که می بینی مگسانند دور شیرینی کما اینکه استدلا مامان به حقیقت پیوست و اون اواخر که بابا ورشکست شده بوداز هیچ کدمشون خبری نبود.شاید گفتن این جمله در مورد بابا درست نباشه ولی متأسفانه آدم عیاشی بود.هزار بار شاهد بودم که به مامان خیانت کرد.زن می گرفت،صیغه می کرد،همیشه با دوستاش مجردی مسافرت می رفت و کارهایی می کرد که مامان جرأت بیانش رو پیش ما بچه ها نداشت،مثل کشیدن مواد مخدر که اون اواخر خودم از دهن مامان شنیدم. متأسفانه یا خوشبختانه،دعواهای همیشگی مامان اینا و شرایط بد خونوادگی،باعث شده بود من و سینا بیشتر از سنمون بفهمیم.روزها می نشستیم و با هم حرف می زدیم،به خصوص وقتهایی که مامان اینا دعوای سختی می کردن و سینا طبق روال هر دفعه،دو-سه روزی دمغ می شد.اون اواخر بابا اصرار داشت که سینا رو برای تعطیلات تابستون با خودش ببره شرکت،ولی جیغ های بی امان مامان مانع شد.به بابا هیچ اعتمادی نداشت و می ترسید بلایی سر سینا بیاد. بابا یه شرکت خصوصی داشت،شرکت طراحی قطعات الکترونیکی که البته یک سالی می شد که از اون همه دک و پز چیزی باقی نمونده بود و شرکت حدود ششصشد ،هفتصد میلیون بدهی داشت،مامان اسمش رو گذاشته بود «کلاه برداری»ولی بابا می گفت اگه کلاه برداری کرده بود فلنگ رو می بست.به اینجا که می رسید مامان می گفت:«پس اون قدر خرج اتینا کردی که به چه کنم چه کنم افتادی».بعد بحث بالا می گرفت. بارها با سینا نشتیم و حساب کردیم که اگه بابا خونه و شرکت رو بفروشه،در نهایت نصف بدهی اش رو می تونه پرداخت کنه،با فروش وسایل خونه و هر چی که داشتیممشکل بابا حل نمی شد.وقتی نتیجۀ جمع بندیهامون رو به مامان می گفتیم،امیدوارانه جواب می داد:«خدا بزرگه!». صدای مامان از پایین اومد:«مایا جان،گوشی رو بردار،ناهیده». گوشی رو برداشتم:«گوشی رو بگذار مامان،برداشتم... الو ناهید». - سلام،کجایی؟ - دراز کشیدم،چه خبرا؟ همین طوری زنگ زدم،چقدر اونجا سوت و کوره؟گفتم حتماًخونه رو گذاشتین روی سرتون! - واسۀ چی؟ - به خاطر قبولی ات دیگه. - دلت خوشهها!اون قدر خسته بودم که داشتم می خوابیدم. - راستی،واسۀ تابستون داریم دو سه هفته میریم شیراز،خونۀ عمه زیبام،مامان گفتحالا که مایا برنامه ای نداره از مامانش اجازه بگیره باهامون بیاد. خوش به حالتون،من تا حالا شیراز رو ندیدم،فکر نکنم مامانم اجازه بده. - حالا تو بهش بگو. - میگم،ولی می دونم نمی گذاره.تازه!خان هفتم رو چه کار کنم؟ - بابات رو میگی؟ - آره،عمراً نمیگذاره. - نترس،نمی خوریمت. - می دونم،ولی بابام خیال می کنه بچه اش رو می خورند. - قربونم بری. - رفتی! - خیلی خب،فعلاً کاری نداری؟ - نه،از محترم خانوم تشکر کن.خداحافظ. - خدا حافظ. آدم خود داری بودم،دوست نداشتم از اوضاع بد زندگی مون کسی با خبر بشه،حتی ناهید که دوست صمیمی ام بود،خیال می کرد مامان و بابا عاشق و معشوقند،کما اینکه به گفتۀ مامان زمانی بودند. اونروز دایی سعید بعد از اینکه یکساعتی با مامان خلوت کرد،عاقبت رفت.بابا اونشب خونه نیومد و ما مثل هر شب قبل از خواب تمرین های پیانومون رو برای مامان به نمایش گذاشتیم،عادتی بود مثل مسواک زدن،هیچ عذر و بهانه ای هم حتی توی بدترین شرایط برای مامان پذیرفته نبود.زمانی که تدریس می کرد یا اشکال هامون رو می گرفت،انگار داشت با دانشجو هاش برخورد می کرد،حتی سروش هم مستثنی نبود.انگشت های کوچکش روی کلاویه ها می رقص دو،دو شب نخوابیدم ر،روی ماهت دیدم رفتن به کلاس های مختلف،تمرین موسیقی،برنامه ریزی های درسی،اجبار برای نظافت هر روزۀ اتاقهامون،همه وهمه کار مامان بود.یعنی ما همون یه ذره نظمیظ که توی زندگی مون داشتیم از سر صدقه سر مامان بود.توی تاریکی شب خزیدم زیر پتوی مامان و از پشت بغلش کردم. - هنوز نخوابیدی مایا؟ - خوابم نمی بره،صدای...صدای گریه ات رو شنیدم. چرخید طرفم و در حالی که نگاه اشکبارش رو بهم دوخته بود گفت: - از دایی سعیدت دلگیر نشو. دست کشیدم روی گونه هاش:«واسه همین داری گریه می کنی؟باور کن اصلاً یادم رفته بود». پیشونی ام رو بوسید،نفسهاش به صورتم می خورد: -..سالار از خداش هم باشه که عروس خوشگلی مثل تو بره توی خونه اش،دایی ات سلیقه نداره. خجالت زده گفتم: - اصلاً کی گفته من می خوام با سالار ازدواج کنم؟سالار برای من مثل سینا می مونه،به جون سروش راست میگم. - تو اون قدر گلی که خوشبخت میشی،مبادا غصه بخوری! - غصه نمی خورم مامان،وقتی به خاطر من گریه می کنی عذاب وجدان می گیرم. - چی کار کنم؟من هم مادرم. گونه اش رو بوسیدم: - کاش همۀمامانهای دنیا مثل شما بودن. - اوضاع خیلی بده مایا،اگه بتونیم چند ماه دوام بیاریم،به امید خدا همه مون میریم پیش حمید،عجب تابستون گندی! - می خوای بریم مسافرت؟ - ای وای نه،دیگه چی؟باید گوش به زنگ باشیم دعوتنامه ها برسه. اگه نگذارند من وسینا بیایم چی؟ وای...زبونت رو گاز بگیر،خدا اون روز رو نیاره،هزار جور نذر و نیاز کردم. - ما نمی خوایم پیش بابا باشیم،تو رو خدا همه با هم بریم. - همه با هم میریم دخترم،دلت شور نزنه،من به خاطر شماهاست که می خوام خودم رو آوارۀ غربت کنم وگرنه بابات اگه طلاقم رو می داد همین جا می موندم.خودت که دیدی،هر چی بهش میگم راضی نمیشه طلاقم بده،بگو آخه مرد حسابیتو که سرت شلوغه،بگذار ما بریم یه گوشه واسه خودمون زندگی کنیم،تو هم با دل درست برو پی رفیق بازی هات. آن شب توی آغوش مامان خوابیدم.خوب می د.نستم که بابا چرا مامان رو طلاق نمیده،پشت چهرۀسرد و بی تفاوت بابا می دیدم که طاقت دوری مامان رو نداره.جدای از این مسائل مطمئن بودم که هیچ زنی غیر از مامان تحمل رفتارهای بابا رو نداره.تنها کسی که در مقابل عصبانیت ها،فریادها،بد اخمی ها و دوست بازیهای بابا،تحمل داشت و دم نمیزد،مامان سیمین بود. چند روزی از بابا خبری نشد تا اینکه اخطاریۀ دادگاه اومد و وضع از اونی که بود بدتر شد.به محض اینکه بابا برگشت خونه،دعوای سختی در گرفت و بابا با فریادهای بی امونش رفت و آمد دایی سعید و خاله سوری روقدغن کرد.هیچ نمی دونستم که چرا تا دعوا میشه بابا این کار رو می کنه.انگار می خواست با این کار مامان رو توی منگنه بگذاره. ناهید اینا رفتنند شیراز و من از تنها دلخوشی ام بریدم.خونه بد جوری سوت و کور شده بود،بابا یک روز می اومد و دوباره چند روز گم می شد.کم کم سیل طلبکار ها به خونه مون جاری شد.جز دایی سعید و خاله سوری هیچ امیدی نداشتیم.بابا هیچ خونواده ای نداشت.مامان می گفت سالهای ساله که از خانواده اس بریده،حتی خود مامان هم هیچ کدومشون رو ندیده بود.اون قدر بزرگ نبودم که بفهمم چه بلایی داره سرمون میاد،اون قدر هم بچه نبودم که خودم رو بزنم به بی خیالی،می نشستم پا به پای مامان غصه می خوردم و اشک می ریختم،حتی ته دلم خوشحال بودم که دیر یا زود میریم پیش دایی حمید و همه مون از شر اون همه استرس خلاص میشیم. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Ghazal*, .maryam., abdolghani, Admin, afviolet7, arizona, atish69, ayda90, azam 24, batul1s, daneshmand, Elnaz, farnaz58, gipsy girl, Goleyas2, gord, harimeshgh, Hella, hiva, Irani, katy, ladysadeghi, mahshad05, mahshid_3d, maryamale, m_h_n, negyyy, nlp16001, parisaparisa, Parnam, raha2, REAL LOVE, samane7, samanta31, sanaz198x, SaRa, sharmin.r, smahmodi, Tina joon, triti, zahra.h, آنیتا, اسوده, باران, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, شبنم, ملودی, هدیه, گل گلاب |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,592
(View Stats)
تشکرها: 28,831
تشکر شده 13,392 بار در 1,543 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل ششم اوایل مرداد ماه بود که خاله سوری زنگ زد و نمی دونم پای تلفن چی گفت که رنگ از رخ مامان پرید.وقتی تلفن رو قطع کرد سراسیمه گفت حاضر بشیم و بریم خونۀ دایی سعید.دو روز بود که بابا خونه نیومده بود و مامان می خواست تا قبل از رفتنش اومده باشیم.مامان سیمین یه جوری بود،انگار که بد جوری ترسیده باشه.توی ماشین اصلاً حواسش به رانندگی نبود یکی دو بار کم مونده بود تصادف کنه. تو خونۀ دایی سعید همه انتظارمون رو می کشیدند،خاله سوری و شوهرش،دایی و زن دایی،عموی بزرگ مامان و پسراش.همۀ بزرگترها دور هم جمع شده بودند و ما بچه ها رو به سالار سپردند.چه امامزاده ای! عوض بچه ها همۀ حواسش به من بود. می گفت دوستم داره،برام نامه می نوشت،شعر می خوند.نمی گذاشت آب توی دلم تکون بخوره و کسی کمتر از گل بهم بگه.خوشم می اومد،ولی دوستش نداشتم.پسر ذلیلی بود.هیچ اراده ای از خودش نداشت.همه اش چشم دوخته بود به دهن من.درسته که وقتی بی چون و چرا به حرفام گوش می داد،دلم قیلی ویلی می رفت،ولی همیشه بی ارادگی اش رو توی سرش می کوبیدم. بازی جالبی بود!هر کار می خواستم برام می کرد،ناز می کردم،قهر می کردم،بچه بودم.اونم به هر سازی که می زدم می رقصید،یکسال بود که دیپلم گرفته بود،ولی نمی تونست بره دانشگاه،فکر و ذکرش من بودم.دایی هم می نشست و پا می شد،می گفت مایا بچه ام رو هوایی کرده. یکی نبود بهش بگه به مایا چه مربوط؟بچۀ خودت عرضۀ دانشگاه رفتن نداره چرا تقصیر بقیه می اندازی؟زن دایی هم دست کمی از دایی نداشت،من رو که می دید انگار از ما بهترون دیده،من جن بودم و اون بسم الله. سالار علاوه بر یک خواهر کوچکتر یک برادر هم داشت که وقتی دیپلم گرفت رفت پیش دایی حمید برای ادامه تحصیل،دایی سعید هر کار کرد نتونست سالار رو راضی کنه که بره سوئد پیش دایی حمید،آخه دلش ایران گیر بود و به هیچ صراطی مستقیم نمی شد.توی حیاط نشسته بودم و مثل همیشه سالار داشت برام حرف می زد.بچه ها حیاط رو گذاشته بودند روی سرشون.شقایق هم مثلاً سر گرم سروش و آرام،دختر دایی سعید،بود ولی در اصل می خواست سالار رو راحت بگذاره.مامان اومد توی حیاط و مستقیم اومد طرف من.سالار هول کرد و رفت پیشوازش.یکی دو کلمه با هم حرف زدند و سالار رفت طرف شقایق.مامان اومد کنار من نشست. - باید باهات حرف بزنم مایا. - چیزی شده؟ - من و دایی سعید و خاله سوری چهار صبح میریم سفارت،دعوتنامه ها رسیده،باید مواظب بچه ها باشی تا بر گردم،دیگه تا ظهر فردا خونه ایم. دلم داره مثل سیر و سرکه می جوشه که یه موقع سر و کلۀ بابات پیدا نشه. اگه بیاد خونه و ببینه که نیستیم شک نکن که میاد اینجا.اگه یه موقع پیداش شد اصلاً نترس،مبادا هول کنی ها!یکهو شک می کنه،بگو رفتن خونه خاله سوری مامانی رو ببینه.بگو مامانی حالش خوب نیست. مامانی مادر بزرگم بود که با خاله سوری زندگی می کرد، به خاطر سکتۀ مغزی زمین گیر شده بود،نه می تونست حرف بزنه نه تکون بخوره،گفتم: - چشم مامان شما نگران نباش،حواسم جمعِ جمعِ. - دورت بگردم،پاشو بچه ها رو بیار تو شام بخوریم،نگذار سینا و سروش بویی ببرند،بچه اند یه موقع از دهنشون در میره. - چشم. همچین که مامان رفت شقایق اومد پیشم«..سالار چی می گفت؟». - هیچی بابا،حرف های همیشگی. - خیلی بی احساسی مایا،حیف سالار نیست؟من از خدام بود یکی مثل سالار عاشقم بشه. - ارزونی خودت،مال تو. - از من خوشش نمیاد، تو رو دوست داره،کاش من هم مثل تو سفید بودم،نه سیاه سوخته. - وا،تو چی کم داری؟سبزه و با نمک،دلش هم بخواد. سالار اومد و شقایق فلنگ رو بست:«کجا میری مایا؟». بی تفاوت گفتم: میریم تو. جلوام رو گرفت: - حالا نریم،بریم تو که چی بشه؟اینجا نشستیم دیگه! خندیدم: - چیه،می ترسی جلوی پدرو مادرت باهام حرف بزنی؟ - هر جور دوست داری فکر کن. - نه پس!منتظر می مونم تو دستور بدی که چه جوری فکر کنم! از کنارش گذشتم و با صدای بلند سینا رو صدا زدم.سالار دنبالم اومد: - صبر کن مایا،بگذار یه کم کنار هم باشیم. - تو رو خدا ولم کن سالار،آخه تو چی از جون من می خوای؟دایی اینارو ازم متنفر کردی،از چشمشون افتادم.آخه من که کاری با تو ندارم، همۀ کاسه کوزه ها داره سر من می شکنه.آخرش که چی؟باور کن پشیمون میشیم،زندگی مامان و بابای من رو ببین،مثلاً عاشق هم بودن،این هم آخر عاقبتش،سه تا بچه دارند،تازه فهمیدند به درد هم نمی خورند.بگذار ببینم چی پیش میاد،قسمت چیه!؟ - مطمئن باش قسمت من تویی. - اگه باشه میشه.زور که نیست،من می خوام درس بخونم،برم دانشگاه، تو هم همینطور،من اصلاً از آدمای بی مصرف خوشم نمیاد،چرا درس نمی خونی؟لا اقل برو دنبال یه کار.من الان شرایط خوبی ندارم.نمی بینی زندگی مون چقدر آشفته است؟ یادمه اون موقع که این حرفها رو می زدم کلی احساس مهم بودن می کردم،فکر می کردم یه پای زندگی مامان اینا منم.خصوصاً از وقتی که مامان بچه ها رو به من سپرد احساس کردم نقشم خیلی پر رنگ شده، همش می خواستم این موضوع رو به رخ این و اون بکشم.سینا درگیر بازی با شیلا و شبنم بود.شیلا و شبنم خواهرهای کوچکتر شقایق بودند که تقریباً همبازی های بدی برای سینا به حساب می آمدند،چون همیشه با هم دعواشون می شد.در عوض آرام که دو سال از سروش کوچکتر بود حسابی هوای سروش رو داشت و همۀ اسباب بازی هاش رو با سروش قسمت می کرد. همه برای شام منتظر ما بودند ولی دعوای سینا با بچه ها تمومی نداشت. در نهایت همچین که صدای دایی سعید بلند شد اونا هم مثل موش خودشون رو پشت ما بزرگ ترها قایم کردن و رفتیم تو. ظرف های شام رو که جمع کردیم،دایی دستور داد بچه ها بخوابن، می خواستند توی سکوت با هم صحبت کنند.توی یکی از اتاق ها رختخواب پهن کردیم و گوش تا گوش کنار هم دراز کشیدیم.ولی خواب کجا بود؟بچه ها بعد از مدتها همدیگه رو دیده بودند و کلی ذوق و شوق داشتند. من و شقایق هر کاری کردیم صداشون رو بیاریم پایین نشد.اون قدر توی سر و کلۀ هم زدند که دایی سعید اومد بالای سرشون و حسابی داد و فریاد کرد، جالبه که از همه بیشتر سر من و شقایق داد می کشید. - خجالت نمی کشید؟خرسهای گنده.افتادید به جون هم که چی؟عرضه ندارید چهارتا بچه رو آروم کنین خودتون هم بهشون اضافه شدین؟ به من برخورد ولی شقایق زد زیر گریه،دایی که رفت در اتاق رو باز گذاشت تا به محض کوچکترین صدایی خودش رو برسونه.شقایق با صدای ضعیفی گفت:«به خاطر تو هر چی از دهنش در اومد به من گفت». - به من چه؟ دستهام رو گرفتم بالا و با همون صدای ضعیف ادامه دادم: - ای خدا،یکی پیدا شه و فکر من رو از کلۀ این پسره بیندازه،آبروم پیش دایی رفت. خوابم برد ولی آشفته،هی می خوابیدم و هی بیدار می شدم.سر و صدا شد، عموی مامان و پسراش رفتن،دوباره سر و صدا شد،مامان اینا داشتند می رفتند سفارت،بار سوم،سالار توی چارچوب در نشسته بود و توی تاریکی زل زده بود به من،پشت کردم و خوابیدم،دو سه بار دیگه هم از خواب پریدم و باز دیدمش.چشم دایی رو دور دیده بود.زن دایی هم وقتی که می خوابید، توپ هم بیدارش نمی کرد.وقتی از خواب بیدار شدم بچه ا هنوز خواب بودن ولی شقایق توی رختخوابش نبود،رفتم توی آشپزخونه.زن دایی محبوبه داشت نهار آماده می کرد.هیکل چاق و گوشتی اش هی از این طرف آشپز خونه به اون طرف آشپزخونه کشیده می شد،وقتی آشپزی می کرد یه روسری کوتاه می بست سرش و از پشت گره می زد مبادا یه تار مو بیفته توی غذا.زن خوش سلیقه ای نبود.از وقتی یادمه آشپزخونه مثل بازار شام بهم ریخته بود،یه وقتا که سر زده می رفتیم خونه شون یه وجب خاک همه جا رو گرفته بود.تا جایی که درست نمی شد تلویزیون رو نگاه کرد.وقتی مامان روی تلویزیون دستمال می کشید دایی با هیجان می گفت: -اِ!پیرهن تیم ملی سفیده؟من تا حالا خیال می کردم طوسی می پوشن. هیچ کدوم از طعنه های دایی اثر نداشت و زن دایی به هیچ چیزی جز آشپزی اهمیت نمی داد.دایی غر می زد که تمام جونت بوی پیاز داغ میده ولی کو گوش شنوا؟! شقایق داشت تند تند وسایل صبحونه رو روی میز می چید.زن دایی زیر لب جواب سلامم رو داد. به شقایق چشمک زدم و آهسته گفتم: - سحرخیز شدی!ادامه بده،شاید بتونی خودت رو تو دل زن دایی جا کنی. ذوق کرد،سه تا چای ریختم و نشستم پشت میز: - شما صبحونه نمی خورین زن دایی؟ چشم و ابرو نازک کرد:«خوردم ننه؟». شقایق هم نشست پشت میز:«وا،کی خوردین؟». - من که مثل شماها نیستم،از بچگی یاد گرفتم اذون صبح پاشم،صبحونۀ حاجی رو که میدم میام توی آشپزخونه،ظهر نشده همۀ کارام رو کردم. زن دایی عادت داشت دایی رو حاجی صدا کنه،چون دایی توی بازار حجره داشت و طبق قرار دادی که نمی دونم از کجا اومده زن دایی همۀ بازاری ها رو حاجی صدا می زد،چه مکه رفته باشند چه نرفته باشند. مامانی یه باغ کوچولو داشت توی فشم،از پدرش به ارث رسیده بود.مامان می گفت بچه که بودند سالی دو سه بار می رفتن اونجا.زن دایی همون اطراف زندگی می کرده که دایی سعید دیدش و باهاش عروسی کرد. همه از این وصلت راضی بودند،خصوصاً مامانی که عاشق دخترای روستایی اون اطراف بوده.مامانی هر کار کرد نتوانست دایی حمید رو گرفتار کنه،دایی حمید همچین که دیپلم گرفت رفت سوئد و بعد از چند سال با یه خانوم چینی ازدواج کرد،زندگی شون بیشتر از پنج سال دوام نیاورد و بعدش با یه بچه از هم جدا شدن،دایی حمید دیگه زن نگرفت و مجردی زندگی کرد،ولی رابطۀ خودش رو با زن سابقش خیلی دوستانه حفظ کرد، چیزی که برای مامان و خاله سوری عجیب بود. زن دایی داشت با سرعت نور برنج پاک می کرد،ته موندۀ چایی ام رو خوردم و رفتم کمکش: - بدین من زن دایی،شما برین به کارهای دیگه تون برسین. با بی میلی سینی رو داد دستم: - چشمات رو وا کن ننه،یه موقع سنگ ریزه بره زیر دندون حاجی قیومت می کنه. - چشم،دقت می کنم. زن دایی رفت سراغ قابلمۀ خورش: - شقایق،حواست به این باشه تا من برم دو رکعت نماز حاجت بخونم؟ شقایق مثل برق رفت سر گاز: - بله زن دایی،شما تشریف ببرید. زن دایی هنوز از در بیرون نرفته بود که سالار اومد توی آشپز خونه و سلام کرد،زن دایی چشم ریز کرد: - سحر خیز شدی ننه،هر روز تا لنگ ظهر می خوابی،ترک عادت کردی؟ سالار بی توجه،پشت میز نشست و زن دایی غرغر کنان از در بیرون رفت. زیر چشمی به سالار نگاه کردم.دستاش رو زیر چانه اش گذاشته بود و نگاهش به طرف ما بود.شقایق با عجله یه لیوان چای براش ریخت.سالار به چایی لیوانی عادت داشت و این نکته از نظر شقایق دور نمی موند.چشمم به برنجها بود که سالار پرسید: - خوب خوابیدی مایا؟ - نه والا،هی بیدار می شدم. - خب واسه چی زود بیدار شدی؟برو استراحت کن. به طعنه گفتم: - تو چرا زود بیدار شدی؟تو که دیشب خوب نخوابیدی. مِن مِن کرد: - چرا،... خوب خوابیدم. شقایق پشت میز نشست: - چرا امسال کنکور ندادی سالار؟ - دادم ولی اگه قبول بشم هم حال و حوصلۀ درس خوندن ندارم. - پسر دایی هات جفتشون پارسال قبول شدن. سالار قرمز شد،یکی از پسردایی هاش رقیب عشقی اش بود.یکی دو بار که دسته جمعی رفته بودیم فشم،یه چیزهایی بهم گفت که کم مونده بود باهاش دست به یقه بشه.اون موقع هم دایی رفتار سالار و پسر دایی اش رو تقصیر من انداخت و اون قدر داد و فریاد کرد که به گریه افتادم. سالار با بی میلی چای خورد: - شدن که شدن،به درک،مگه همه چی به درس و دانشگاهه؟ داشتم برنج ها رو می شستم که زن دایی اومد.بر خلاف همیشه نمازش دو دقیقه بیشتر طول نکشید و دقیقاً می دونستم که چرا.زن دایی اون قدر به جون سالار غر زد که آخرش مجبور شد از آشپزخونه بره بیرون.من و شقایق ظرف های صبحونه رو جمع کردیم و رفتیم توی اتاق.داشتیم خیال پردازی می کردیم که مامان اینا بر گشتن.با عجله خودمون رو رسوندیم توی راهرو،مامان اینا توی آشپزخونه بودن و داشتن با آب و تاب جریان رو تعریف می کردن.فالگوش ایستادیم.مامان مدارک رو داده بود و قرار بود یکی دو هفتۀ دیگه جوابش رو بدن.دایی سعید می گفت هر روز میرم و یه سری به سفارت میزنم.ذوق زده به شقایق نگاه کردم. - رفتنی شدیم. با نگرانی پرسید: - پس سالار چی؟ - من هم میرم. عین برق گرفته ها بر گشتیم،سالار ته راهرو ایستاده بود،اومد جلو تر:«تا حالا که نمی خواستم برم به خاطر مایا بود،حالا که داره میره،من هم میرم» یکدفعه دایی از توی آشپزخونه اومد بیرون.نه راه پس داشتیم نه راه پیش. دایی با غیظ نگاهی بهمون کرد و پرسید: - شما سه تا اینجا چی کار می کنین؟ جوابی نداشتیم که بدیم،سه تایی بهم نگاه کردیم،سالار شده بود رنگ گچ دیوار،دایی رو به من گفت: - زود باش دختر،برو سینا و سروش رو آماده کن،باید برین خونه. به سالار نگاه کردم که سرش رو تا زیر گلو کشیده بود پایین.رفتم سراغ بچه ها،صدای مامان رو شنیدم: - سعید جان،این قدر به این بچه بی مهری نکن،اون که گناهی نداره. تو دلم گفتم:«بله،من گناهی ندارم،اگه راست میگی سر پسرت داد بکش». نزذیکی های ظهر بود که رسیدیم خونه،من و مامان از ترس بابا،کم مونده بود غش کنیم.دعا دعا می کردیم خونه نباشه،وقتی رفتیم تو دیدیم روی راحتی ها نشسته و داره پیپ دود می کنه.با ترس و لرز سلام کردیم،جواب نداد،منتظر بودیم فریاد بکشه و بپرسه کجا بودین و لی حرفی نزد.داشتیم از پله ها بالا می رفتیم که با صدای بلند گفت:«خونه رو فروختم». روی پله ها خشکمون زد.چشممون به دهنش خیره موند: - لباسهاتون رو جمع کنین،فردا اسباب کشی داریم. مامان با اشارۀ سر بهم فهموند که بچه ها رو ببرم بالا.دست سروش رو گرفتم ولی سینا دوید پایین و جلی بابا ایستاد: - فقط لباس؟پس مارشال چی؟ مارشال در اصل سگ سینا بود.وقتی دو هفته اش بود یکی از همکارهای مامان بهش کادو داده بود و اونا چهار سال بود که حسابی با هم اخت شده بودند.سینا نمی تونست فکر کنه که توی خونۀ جدید جایی برای مارشال نیست.حتی وقتهایی که با هم فکر فروش همه چیز رو می کردیم از فروش مارشال فاکتور می گرفت. بابا بی تفاوت جواب سینا رو داد:«فروختمش». برای یک لحظه احساس کردم که تمام محاسبات من و سینا درست از آب در اومده،چون بابا رو به مامان گفت که خونه رو با تمام وسایلش فروخته و در جواب اینکه پس چی با خودمون می بریم،گفت: - وسایل زیرزمین و لباسهای شخصی. زیرزمین خونه مون یه سوئیت بود که یه دست مبل و چند تا تیر و تخته داشت.اونجا همیشه همون ریختی بود،نه چیزی بهش اضافه می شد،نه چیزی ازش کم می شد.مواقعی که بابا اجباراً زنهای صیغه ای اش رو به خونه می آورد از زیرزمین استفاده می کرد. سینا گریه کرد،من به مامان زل زده بودم تا بفهمم باید گریه کنم یا خونسرد باشم.مامان ولی مثل یک کوه یخ به پیانواش خیره شده بود.از پله ها سرازیر شد و سینا رو به زور با خودش کشید بالا.من هم دست سروش رو گرفتم و دنبالشون راه افتادم. مامان چند تا چمدون از کمدها کشید بیرون و شروع کرد به جمع آوری. حرکاتش عصبی بود ولی اشک نمی ریخت،شاید به این خاطر که دیگه چیزی برای از دست دادن نداشت.می دونستم که از فروختن پیانواش چقدر عصبانیه ولی چاره ای نبود.خودم هم بدتر از اون بودم.سازی بود که همه مون بهش ئابسته بودیم،از بچگی با ما بود.ولی بالاخره باید ازش دل می کندیم،چون دیر یا زود رفتنی بودیم.تا جایی که می تونستم وسایلم رو توی چمدونها می ریختم.تمام چیزهایی که ازشون خاطره داشتم.دور از چشم بابا رفتم واز توی کتابخونه چند تا از کتابهای مورد علاقه ام رو برداشتم،نوارها هام از همه مهم تر بود.بدون اونها نمی تونستم زندگی کنم. CDو مشغول حرص زدن بودم،انگار داشتند یه چیز با ارزش رو به زور ازمون می گرفتند.یکهو انگار به خودم اومدم.داشتم واسه چی حرص می زدم؟یه مشت وسیلۀ بی ارزش! زانو هام خم شد و روی تخت نشستم،یه چیزی از درونم جوشید،زیر لب گفتم: «زندگی چیست؟ حسرت و حرص و طمع آنچنان غرقی به خود کز برایش خوابها بینی تا به خود آیی سرابی بیش نیست...». بدون اینکه به بقیۀ وسایلم فکر کنم زیپ چمدونها رو کشیدم.اشکهام سرازیر شد.تا شب از توی اتاق بیرون نیومدم.مامان دور خودش می چرخید و یک کلمه هم حرف نمی زد.از چشماش کینه و نفرت بیرون می ریخت.دلتنگی جدایی از مارشال افتاد به جونم.رفتم سراغش.اشکهان سیل آسا می بارید. سینا غمزده رو به روی مارشال نشسته بود و بی صدا اشک می ریخت.مارشال انگار می دونست داریم ازش جدا میشیم.زوزه می کشید و خودش رو به سینا می مالید. اشکهام رو پاک کردم و کنار سینا نشستم.دست انداختم دور شونه اش:« اشکالی نداره داداشی،بالاخره این جوری شد دیگه». هر چی فکر کردم هیچ جملۀ دلجویانۀ دیگه ای به ذهنم نرسید،باید چی می گفتم؟به چی دلش رو خوش می کردم؟حتی رویا پردازی دربارۀ آینده،رفتن به سوئد و یه زندگی آروم هم نمی تونست جای خالی مارشال رو براش پر کنه. تحمل این جو برام غیر قابل تحمل بود.گریه های بی امان و معصومانۀ سینا دلم رو ریش می کرد.دولا شدم و مارشال رو بغل کردم.بعد سرش رو بین دو تا دستهام گرفتم و در حالی که به شدت بغض کرده بودم گفتم:«پسر خوبی باش،باشه؟». با زبون آویزون نگاهم می کرد،بلند شدم و تا ساختمون دویدم.مارشال هم دنبالم می دوید.خودم رو انداختم توی خونه و در رو بستم.صدای ساز مامان همه جا رو پر کرده بود.مثل همیشه تنهایی و غمش رو با سازش قسمت می کرد.همون جا،تکه به در،پاهام تا شد و نشستم.صدای بغض آلود مامان توی سالن طنین انداخت. دلم از تاریکی ها خسته شده همۀ درها به روم بسته شده جغد شومی پشت دیوار دلم خودشو این در و اون در می زنه | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Ghazal*, .maryam., afviolet7, arizona, ayda90, azam 24, batul1s, elmira_star16, Elnaz, farnaz58, gipsy girl, Goleyas2, gord, harimeshgh, hiva, Irani, katy, kimia_13662000, mahshad05, mahshid_3d, maryamale, m_h_n, negyyy, parisaparisa, Parnam, raha2, REAL LOVE, samane7, samanta31, sanaz198x, SaRa, shakiii, sharmin.r, silverstar, Tina joon, triti, zahra.h, zanbagh, آنیتا, اسوده, باران, بی بی گل, ترانه عشق, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, شبنم, ملودی, هدیه, گل گلاب |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,592
(View Stats)
تشکرها: 28,831
تشکر شده 13,392 بار در 1,543 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز فصل هفتم صبح روز بعد بابا رفت و با یه کامیون بر گشت.وسایل رو با کمک دو نفر کارگر بار کامیون کردند.بابا در حالی که لباسهاش رو می تکوند زیر لب گفت:«بیخودی پول کامیون دادم،توی وانت هم جا می شد». تعجب کردم.تا اون روز ندیده بودم بابا در مورد پول اون جوری صحبت کنه.اصولاً آدم حسابگری نبود و همیشه بی رویه خرج می کرد.مامان با چشمهای پف کرده که نشونۀ گریه های شب قبلش بود غمگینانه نگاهم کرد: «مایا جان،برو دنبال سینا،فکر کنم پیش مارشاله». رفتم.توی لونه نبودند،اینور و اونور دنبالشون گشتم و در نهایت توی حیاط خلوت دیدمشون.سینا خم شده بود و هی به مارشال می گفت: - بیا دیگه،بخور،آفرین پسر خوب،بیا... - چی کار می کنی سینا؟ وحشتزده از جا پرید،ظرف غذا از دستش افتاد روی زمین.مشکوکانه پرسیدم: - چی کار می کنی؟ به تته پته افتاد: - هیچی...فقط...هیچی خواستم بهش غذا بدم. رفتم جلوتر،مارشال غذاهایی که روی زمین پخش شده بود رو بو می کشید و یه قدم عقب می رفت،با یک فکر ناگهانی گفتم: مسمومش کردی؟ هول شد: - نه به خدا،نه به خدا. - پس چرا ترسیده؟چرا نمی خوره؟ سینا هی از این پا به اون پا می شد،شونه هاش رو گرفتم:«بهت می گم چرا ترسیده؟». بغض کرد:«گفتم اگه بمیره خیالم راحت تره». زدم توی گوشش،نمی دونم چرا،خواستم بفهمه که کار اشتباهی می کنه یا خواستم بزرگ تر بودن خودم رو به رخش بکشم؟. - احمق تو به خاطر اینکه خیال خودت رو راحت کنی می خواستی این زبون بسته رو بکشی. زد زیر گریه،با صدای بلند گفتم: - بچه ننه! تند تند غذاها رو از روی زمین جمع کردم،دست سینا رو گرفتم و همراه خودم کشیدم،غذاها رو انداختم توی سطل بزرگی که جلوی در بود.مارشال هم دنبالمون می اومد،از در که بیرون اومدیم بابا قلادۀ مارشال رو گرفت، همه مون بهش چشم دوختیم،زوزه می کشید.بابا بردش تو و چند دقیقه بعد تنهایی برگشت.مغموم سوار ماشین شدیم و رفتیم.رفتیم و تمام یادواره های کودکی مون رو توی اون خونه دفن کردیم.تمام خاطرات بچگی مون، سازمون،مارشال عزیز و دوست داشتنی مون. مقصد مشخص نبود.ما بچه ها توی ماشین مامان بودیم و بابا توی کامیون. مامان چشم های بی فروغش رو دوخته بود به کامیون و هر جا که می رفت، دنبالش کشیده می شد.از مناطق سر سبز شمال شهر می گذشتیم و رفته رفته به مناطق شلوغ و پر رفت و آمد نزدیک می شدیم.هیچ کس حرف نمی زد. سینا دیگه اشک نمی ریخت و غرق افکارش به بیرون خیره شده بود.سروش هم انگشت به دهن گاهی به من و گاهی به مامان نگاه می کرد.یکی دو ساعتی تو راه بودیم.کامیون پیچید توی یه کوچه،مامان زیر لب گفت: «کارون». کامیون متوقف شد.مامان زد روی ترمز و هاج و واج تماشا کرد.راننده پرید پایین و رو به کارگرها گفت: - زود باشین بارها رو خالی کنین،جا نیست کسی رد بشه. حق داشت،کامیون که توی کوچه بود حتی دو نفر هم نمی تونستن کنار هم از بغلش رد بشن.مامان که پیاده شد ما هم پیاده شدیم.از در و دیوار کوچه غم می بارید،دیوارهای کثیف،درهای رنگ پریده،بچه های بی گناهی که با لباسهای مندرس توی کوچه ولو بودند و توی آشغال و روغن ماشین می لولیدند،زنهای همسایه که گله،گله دم خونه ای جمع شده بودند،یا سبزی پاک می کردند یا تخمه می خوردند،هر از گاهی نگاهی بهمون می انداختند و پچ پچ می کردند،آسفالت کوچه تیکه تیکه بود.انگار سگ آنرا جویده باشد.یه دسته پسر سر کوچه ایستاده بودند،یکی زنجیر می چرخوند،یکی آدامس مس جوید و چشماش اینور و اونور می گشت،یکی به ما چشمک می زد. مامان زودتر از همه خودش رو جمع و جور کرد:«بچه ها بیاین». دنبال مامان وارد خونه ای شدیم که بابا و کارگرها هی می رفتند و می اومدند.بارها وسط حیاط روی هم انبار می شد،حتی نمی شد وارد خونه بشیم.به زحمت از حیاط ده،بیست متری که جز یک شیر آب هیچ چیز دیگه ای توش نداشت گذشتیم،از دو سه تا پله بالا رفتیم و وارد ساختمون شدیم. یه هال کوچک بود،بغلش یه اتاق فسقلی،از همون هال پله می خورد به بالا که حموم و توالت توش بود با یه پشت بوم کوچک پر از قفس خالی کبوتر. چند تا پله هم به زیر زمین می خورد که آشپزخونۀ نموری داشت.از در و دیوار خونه کثافت می بارید.مامان سروش رو بغل کرده بود تا دست به جایی نزند.دیوارها از شدت کثیفی زرد شده بودند.کاغذهای دیواری تیکه تیکه چسبیده بودند به دیوار.موکتها چرک و سیاه،حموم و توالت و آشپزخونه هم اوضاعی به مراتب بدتر از اتاق داشتند وسط هال ایستاده بودیم که بابا اومد تو و در رو بست.مامان در حالی که سروش رو می داد بغلم پله ها رو دو تا یکی رفت پایین و گفت: - این چه وضعیه بهمن؟یعنی تو اون قدر بدبخت شدی که دو تا اتاق درست و حسابی نتونستی برای بچه هات اجاره کنی؟آخه این طویله است یا خونه؟ لااقل یه دستی به اینجا می کشیدی که بچه ها سکته نکنن.از در و دیوار داره کثافت می باره. اصلاً این خونه امنیت داره؟در خونه که دست بزنی می کنه،در ورودی ساختمون هم که شیشه ایه،در پشت بوم هم که اصلاً قفل نداره،تو که هیچ وقت نیستی،من با این بچه ها تنهام،اگه... . بابا حرف مامان رو قطع کرد«همینه که هست،کلاه تون رو سفت بچسبین که باد نبره،چلاق که نیستین.الان میرم پودر و وایتکس می خرم خودتون تمیز کنین،نوکرتون که نیستم خونه رو تمیز کنم.اینجا هم از این خبرها نیست که خانوم هفته ای سه روز کارگر داشته باشن،چشمت کور تمیز کن». بعد بدون اینکه به مامان مهلت دفاع کردن بده از در بیرون رفت.مامان روی پله ها نشست،آهسته سروش رو زمین گذاشتم و رفتم پایین. - حالا چی کار کنیم مامان؟ از روی ناچاری سر تکون داد: - باید اول تمیز کنیم. یکی یکی روی پله ها نشستیم،همه مون به یک جای نامعلوم خیره شده بودیم.حتی سروش که شستش رو تند تند می مکید،با نگاه خیره به مامان نگاه می کرد،انگار به دنیای نا شناخته ای راه پیدا کرده بود.ده دقیقه بعد زنگ در بلبلی خانه به صدا در اومد.من و سینا با نیم نگاهی به هم،زدیم زیر خنده. مامان رفت دم در.زنهای همسایه بودند.به بهانۀ خوش آمد گویی و صد البته فضولی.مامان هفت،هشت دقیقه بعد دست به سرشون کرد و اومد دوباره روی پله ها نشست.در حالی که دستش رو به چپ و راست و روبرو نشونه می رفت،معرفی کرد: - همسایه دست راست شوهرش قصابه،قصابی شون سرهمین کوچه است، دوازده تا بچه داره،همه پسر.همسایه دست چپی شوهرش و پسراش زندانی هستند.خودش می گفت به جرم کشیدن چک بی محل ولی همسایۀ رو به رویی از پشت سرش بهم فهموند که قاچاقچی اند.همسایۀ رو به رویی شوهرش نگهبان یه کارخونه است،چهار تا بچه داره.سه تا پسر یه دختر. حرف مامان که تموم شد برگشت طرف ما بچه ها.سروش خودش رو روی پله سر داد و چسبید به مامان.مامان رو کرد به من و سینا«به دوستاتون خبر دادین؟». سینا قبل از من جواب داد:«من که روم نشد چیزی بگم». مامان رو کرد به من.گفتم: - ناهید که هنوز شیرازه،به بقیه دوستام هم چیزی نگفتم. در باز شد و بابا مثل مواقعی که نمی خواست کسی سین جیمش کنه دو تا کیسه پلاستیکی گذاشت کنار در و بدون گفتن یه کلمه حرف،رفت.مامان پوزخندی زد و تمام حرصش رو توی یک جمله خلاصه کرد:«خوشا به غیرتت!». دل و دماغ کار کردن نداشتیم ولی اجباراً مشغول شدیم.مامان رفت توی آشپزخونه،من توالت و حموم،سینا موکتهای راه پله و اتاق خواب.سروش هم تند تند برای سینا آب تمیز می آورد.تا شب سابیدیم تا خونه یه کمی رنگ و رو گرفت.موقع چیدن وسایل مجور شدیم کمد لباسها رو بگذاریم توی آشپزخونه،چون توی اطاق فقط همون یه دست مبل جا شد با یه تلویزیون. . توی هال کوچکه هم که اصلاً جا نبود. کابینتها خیلی سریع پر شد و بقیۀ ظرف و ظروف اضافی رفت گوشۀ آشپزخونه که از همون موقع لقب انباری گرفت.ساعت حدود یک،دو نیمه شب بود که نشستیم.ناهار تخم مرغ خورده بودیم و حسابی گرسنه بودیم. مامان رفت توی آشپزخونه و یه غذای حاضری درست کرد.بعد از شام سروش خوابش برد و سینا انگار که احساس بیشتری داشته باشه به زور چشمهاش رو به زور باز نگه داشته بود. بلند شدم و از طبقۀ بالا رختخواب آوردم.رختخوابها رو چیده بودیم جلوی در پشت بوم،هم به خاطر امنیت بیشتر و هم به خاطر کمبود جا.رختخوابها رو که پهن کردم مامان از پایین اومد.ظرفهای شام رو شسته بود.همه مون دل مرده توی رختخواب دراز کشیدیم.خونه غریبه بود.بوی غم می داد.ذهنم عین یک ماشین حساب تند و تند کار می کرد.توی تاریکی شب چشم انداختم، مامان هم مثل من به سقف زل زده بود.تو دلم گفتم:«دیشب کجا بودیم و امشب کجاییم!». فصل هشتم هفت، هشت روز توی تنهایی گذشت.از بابا خبری نبود.من و سینا حتی رغبت نمی کردیم توی حیاط بریم.توی اون چند روز فقط مامان چند بار بیرون رفت.با دایی و خاله تماس گرفت،دنبال کارهای بازخریدی خودش رفت،رفت مدرسۀ من و سینا مدارکمون رو گرفت و در نهایت مدرک زبانم رو که حتی فرصت نکرده بودم برای جشنش بروم گرفت و آورد. روزهای سختی بود،مامان تا صبح نمی خوابید،نمی فهمیدم چرا.صبحها از شدت خستگی توان بلند شدن نداشت.خونه جو غمگینی داشت،حوصله مون سر می رفت.گاه گاهی نوار گوش می کردیم که اون را هم بعد از چند دقیقه خاموش می کردیم.هیچ کس حوصله نداشت.سروش از قبل هم کم حرف تر شده بود.سینا ساعتها می نشست و به صفحۀ سیاه تلویزیون خیره می شد. توی تاریکی و ظلمت بودیم که کورسوی امید زده شد و یکروز دایی سعید و خاله سوری اومدن.وقتی دیدمشون خودم رو انداختم توی بغل خاله سوری.دلش به حالمون سوخت. - الهی خاله براتون بمیره.ببین نا مسلمون چی به روز اینا آورده. دایی سعید صورتم رو بوسید،با میل یا بی میل خودش می دونه،ولی من رو خوشحال کرد.خاله سوری با دیدن ضعیت خونه زد زیر گریه.دایی هم که اخمهاش رو کشید توی هم و هر چند دقیقه یکبار سر تکون می داد.مامان که شروع کرد به حرف زدن،خاله سوری بیشتر گر گرفت. - روز اول نبودی ببینی سوری جان.والا لونۀ مارشال از این خونه تمیزتر بود.آخه بگو مرتیکه بی غیرت بچه هات رو توی اون وضعیت کشیدی اینجا؟نمی تونستی یه رنگ به در و دیوار این خراب شده بزنی؟ بعد خودش جواب خودش رو می داد:«پس پول عیاشی رو کی بده؟پول زهرماری رو از کدوم جهنم دره ای بیاره؟که خرج کثافت کاری کنه؟والا زنهای مردم وقتی شوهراشون به چه کنم،چه کنم می افتند،عین شیر بالای سر شوهراشون می مونن.به روح پدرم اگه یه جو غیرت داشت دم نمی زدم.دِ آخه غیرت نداری مرد،دلم به چی خوش باشه؟به مردونگی ات که نداری؟یا به کثافت کاریهات؟». اولین باربودکه مامان اون طوربی پرده بابا روجلوی بچه ها زمین می کوبید سینا عصبی شد:«ورشکسته شده دیگه،شمام که ول نمی کنی،هی میگی،هی میگی». مامان جا خورد،خاله سوری اخم کرد و رو به مامان گفت: - پسر کو ندارد نشان از پدر؟خوبه یه پدر دلسوز بالای سرشون نیست،اگه بود چی می شد؟ دایی غیظ کرد:«بس کن دیگه سوری،بچه است». بعد رو کرد به من:«برین تلویزیون نگاه کنین». می دونستم که می خوان تنها باشند ولی بهانۀ خوبی برای سرگرم کردن بچه ها نبود،زیر لب گفتم: - تلویزیون وصل نیست دایی. رو کرد به خاله سوری: - لا اله الا الله،من میرم رو پشت بوم واسه بچه ها آنتن وصل کنم،تو هم زودتر حرفهات رو بزن،وقت تنگه. مامان پرید وسط: - چرا وقت تنگه سعید جان؟ خاله سوری با دلهره گفت: - یه موقع سر می رسه. مامان حرص خورد: - می رسه که برسه،به درک،هیچ غلطی نمی تونه بکنه. دایی بدون اینکه پی حرف رو بگیره با سینا رفت پشت بوم.فکر کردم حالا که دایی اینا اومدن یه غذایی درست کنم،آشپزی ام اصلاً خوب نبود ولی خواستم جلوی دایی اینا هنرنمایی کنم.درسته که از سالار خوشم نمی اومد ولی دوست نداشتم دایی سعید فکر کنه که آدم بی مصرفی هستم.از روی کتاب آشپزی مامان زرشک پلو با مرغ پختم.خودمون هم مدتی بود نخورده بودیم.سروش هم توی آشپزخونه داشت ماشین بازی می کرد.غذا داشت آماده می شد که سر و صدای دایی اومد.دویدم بالا.داشتن می رفتن.مامان با چشمای گریون بدرقه شون می کرد.گفتم: - بمونین،شام پختم. خاله سوری گفت: - قربون دستت خاله،دل لرزۀ بابات رو دارم.اگه بیاد و ما رو اینجا ببینه تموم نقشه ها نقش بر آب میشه. رو به دایی گفتم: - به خدا نمیاد،الان یکهفته است که نیومده،بمونین دایی،دلمون از تنهایی پوسید. دایی رو کرد به خاله:«بهتره بریم،اگه خدای نکرده برسه شک می کنه». مامان سروش رو بغل کرد و تا دم در با دایی اینا رفت.بدجوری پکر بود.سرشام فقط با غذا بازی می کرد.بچه ها که خوابیدن رفت توی حیاط و روی پله ها نشست.رفتم کنارش نشستم. - چیزی شده مامان؟ بغضش ترکید،صبر کردم تا آروم بشه.لا به لای گریه اش گفت:«ما داریم میریم مایا». یخ زدم:«ما؟». - آره،فقط به من و سینا ویزا دادن،نمی دونم چه خاکی به سرم بریزم. دنیا روی سرم خراب شد:«یعنی چی؟پس من و سروش چی کار کنیم؟ما چی؟». گریه اش شدیدتر شد:«..نمی دونم...نمی دونم». خودم رو کنترل کردم:«دایی چی میگفت؟». - هیچی،گفت شماها برین،بقیه به نوبت. - می دونی یعنی چی مامان؟بابا عمراً قبول نمی کنه من و سروش رو بده به شما. - سعید بهم قول داده شماها رو بفرسته. - چه قولی؟قول داده که ما رو بدزده؟ مامان هاج و واج نگاهم کرد،گفتم:«آره دیگه،چون غیر از این کار دیگه ای نمیشه کرد.بابا رو که می شناسی،مطمئن باش از سر لجبازی هم شده ما رو به شما نمیده». دستاش رو گرفت بالا:«ای خدا،چه خاکی به سرم بریزم،ای خدا». رفتم توی فکر،جداً باید چی کار می کردیم؟مامان باید می رفت،حتی بدون من و سروش.از بابا هر کاری ساخته بود،شاید اگه مامان می موند اتفاقهای بدی انتظارش رو می کشید.من و سروش هم بالاخره یه چیزی می شدیم دیگه،یا بابا رو راضی می کردیم یا نهایتاً فرار می کردیم.ولی هر طور شده نباید این شانس رو از مامان و سینا می گرفتیم. تا سپیده صبح با مامان نشستیم و صحبت کردیم،وقتی بلند می شدیم مامان راضی شده بود که با سینا بره،اونا فقط یک روز فرصت داشتند.صبح روز بعد بلیط داشتند به مقصد سوئد.ساعت هفت و نیم صبح.همه چی آماده بود، فقط مونده بود دست به دعا بشیم که سر و کلۀ بابا پیدا نشه وگرنه نمی شد به راحتی از دستش در رفت. اون روز مامان تمام وقت داشت من و سروش رو نوازش می کرد و اشک می ریخت.ما رو می بوسید،می بویید.دلش خون بود،از بی قراری هاش کاملاً می شد این رو فهمید.کلی بهم سفارش کرد.مواظبت از سروش،مراقبت از خودم،قفل کردن درها،رفت و آمد نکردن با همسایه ها،خودداری و هزار تا سفارش دیگه. شب شد.دل تو دل من و مامان نبود.سینا هنوز چیزی نمی دونست،مامان می گفت بچه است یه موقع احساساتی میشه و اگه بابات برسه همه چی رو لو میده.شام که خوردیم جا انداختیم و خوابیدیم،در اصل می خواستیم خودمون رو از اون همه استرس خلاص کنیم.نزدیکی های صبح بود که از خواب پریدم،بابا اومده بود و مامان داشت براش رختخواب پهن می کرد و در عین حال زیر لب غر می زد.خوب می دونستم که چرا داره به جون بابا غر می زنه،چون می خواست خیلی طبیعی رفتار کنه.خونسرد به نظر می رسید ولی ته نگاهش ترس بود. نگاه به ساعت کردم چهار صبح بود.دایی سعید ساعت پنج می اومد سر کوچه تا مامان اینارو ببره فرودگاه.دستم رو آهسته از زیر ملافه کشیدم و دکمۀ ساعت رو زدم.اگه فراموش می کردیم و ساعت زنگ می زد واویلا می شد.بابا اون شب بد قلق شده بود،بد خواب بود.من و مامان رو کرده بودیم به هم و با چشمای از حدقه در اومده همدیگه رو نگاه می کردیم. بابا صد دفعه از این دنده به اون دنده شد تا بالاخره خوابید.با حرکت لب به مامان گفتم که میرم پایین چمدون رو بیارم.بی سر و صدا از رختخواب اومدم بیرون و پاورچین پاورچین رفتم توی آشپزخونه.چمدون کوچکی که مامان از قبل آماده کرده بود برداشتم و آهسته آوردم بالا و گذاشتم دم در. برگشتم توی رختخواب،مامان با چشمای گشاد بهم زل زده بود با اشارۀ سر بهش فهموندم که همه چیز آماده است. نوبت بیدار کردن سینا بود.چرخیدم طرفش،ساعت پنج شده بود،آهسته تکونش دادم،با صدا از خواب پرید.وحشتزده انگشتم رو گذاشتم روی بینی ام که هیس!بابا صداش دراومد،بیدار شده بود.توی رختخواب غلت زد و زیر لب غرولند کرد.سینا هوشیار شد و با کنجکاوی نگاهم کرد.با تکون لب بهش گفتم که آروم باش.خم شدم و صورتش رو بوسیدم.لبهاش رو جمع کرد و سر تکون داد که جریان چیه؟برگشتم سمت مامان،چند دقیقه منتظر شدیم تا صدای نفسهای بابا منظم شد.مامان صورتم رو بوسید.یواش از رختخواب اومد بیرون،روی سر سروش خم شد و چند بار بوسیدش،با نگرانی نگاهم کرد،نگاهی که به من میگفت:«جون تو جون سروش». سینا هنوز مات بود،مامان دستش رو گرفت و از رختخواب کشید بیرون. مانتو و روسری اش رو از روی چمدون برداشت و گرفت دستش.دل تو دلم نبود،رو کردم به بابا،خواب بود.دست به دعا شدم.تمام تنم از ترس می لرزید.صدای تق در که اومد فهمیدم رفتند.نفس عمیقی کشیدم و توی تاریکی به ساعت خیره شدم.پنج و نیم بود.خدا خدا می کردم که دیر نکنند.زمان به کندی می گذشت. یکساعت بعد سروش از خواب بیدار شد،پریدم توی رختخوابش و آرومش کردم،هنوز خوابش نبرده بود که با صدای بابا یک متر پریدم:«سیمین کو؟». وحشتزده نگاهش کردم،انگار لحظه به لحظه هوشیارتر می شد،با تته پته گفتم:«دستشویی». توی رختخواب غلتید،بعد یکهواز جاش پرید،دوید طبقه بالا،طبقه پایین،توی حیاط.توی رختخواب نشسته بودم و با وحشت سروش رو که بغض کرده بود بغل گرفته بودم.بابا بی وقفه فریاد می کشید:«سیمین...سیمین...» اومد توی اتاق و با یه دست یقه ام رو گرفت:«سینا کجاست؟کجا رفتند؟». سروش زد زیر گریه،داشتم از ترس می مردم،گفتم:«نمی دونم». با عجله لباس پوشید:«فقط دعا کن اتفاقی نیفتاده باشه وگرنه می کشمت». صدای بسته شدن در حیاط که اومد نگاهم روی ساعت ثابت موند،یکربع به هفت.خواب از سرم پریده بود.افتادم به التماس از خدا.دلشورۀ عجیبی داشتم.بلند شدم و تند تند رختخوابها رو جمع کردم.سروش دنبالم می اومد و سراغ مامان رو می گرفت.کارم که تموم شد بغلش کردم و شروع کردم به دلداری دادن.ساعت هفت و نیم شد ترس به تمام وجودم رخنه کرده بود. پریدن؟نپریدن؟ مامان بارها توی دعواهاشون به بابا گفته بود که یه روزی می گذاره و میره پیش دایی حمید،اگه از همون موقع این داستان توی گوش بابا مونده بود چی؟ ساعت حدود سه بعدازظهر بود که بابا برگشت.از در خونه که اومد تو کمربندش رو از شلوارش کشید بیرون.سروش رو گذاشتم زمین و عقب عقب رفتم.هجوم آورد طرفم،کمرم سوخت،لبخند زدم.تو دلم گفتم:«خدارو شکر،پریدن!». بابا بی رحمانه می زد،می زد و فحش می داد.سروش خودش رو جمع کرده بود گوشۀ اتاق و جیغ می کشید.از درد به خودم می پیچیدم،التماس می کردم، می گفتم که به خدا نمی دونم کجا رفتن،می گفت دروغ میگی،تو می دونستی و پشت بندش کمربند رو با تمام قوا روی تنم فرو می آورد. نفهمیدم چقدر کتک خوردم،خسته شد و روی مبل افتاد:«می کشمت مایا!می کشمت پدر سگ!حالا دیگه واسه من موزی بازی در میاری؟می دونم چه بلایی سرتون بیارم.مرد نیستم اگه از اون سعید و سوری حرومزاده شکایت نکنم.زن من رو فراری میدن؟با کدوم مجوز؟حتماً امضای من رو جعل کردن!آره،به جرم جعل امضاء می اندازمشون زندان.مرتیکۀ پفیوز خیلی راحت میگه سیمین رفت،دِ غلط کرد رفت،تف به روت بیاد سیمین،تف به روت بیاد که بچه رو ول کردی و رفتی پی هرزگی،آره دیگه،رفتی اونجا چه غلطی کنی بی عفت؟اینجا داشتی زندگی ات رو می کردی،سرت به بچه هات گرم بود.چی کم داشتی خیر ندیده؟همچین که ورشکست شدم فیلت یاد هندوستون کرد؟چطور اون موقع که جیک جیک مستونت بود فرار نکردی بری ور دل داداشت؟هان؟ای بی پدر مادر،دیگه باید خواب ایران رو بببینی،پات برسه اینجا تیکه تیکه ات می کنم. مثل جنازه افتاده بودم کف اتاق.بابا داشت با خودش حرف می زد.سروش با دلهره خودش رو چسبونده بود بهم.بابا نیم ساعتی حرف زد.آروم گریه می کردم،تمام تنم درد می کرد،خون مرده شده بود.اولین بار بود که اون جوری از بابا کتک خوردم.همیشه وقتی خیلی عصبانی می شد نهایتاً یه سیلی می زد که اونم تو تمام زندگی ام فقط دو بار خورده بودم.فهمیدم رفتن مامان اینا خیلی برای بابا گرون تموم شده که تلافی اش رو سر من در آورد.بابا وقتی یه کم آروم شد از در رفت بیرون.ناخودآگاه از فکر اینکه حداقل دو نفرمون از شر اون زندگی خلاص شدیم لبخند می زدم.وقتی سروش به هم گفت:«گشنمه،فهمیدم که غیر از صبحونه هیچ چیز بهش ندادم و اون قدر درگیری فکری داشتم که اون طفل معصوم رو فراموش کردم. شب بود که بابا دست از پا درازتر برگشت خونه،یک کم از غذای ظهر رو گرم کردم و گذاشتم جلوش.سروش داشت با ماشینهاش بازی می کرد.بابا لقمۀ غذا رو قورت داد وگفت:«از فردا مثل تخم چشمت از سروش مواظبت می کنی». سرم پایین بود،دلم نمی خواست نگاهش کنم،فریاد کشید:«شنیدی چی گفتم؟». یه متر پریدم هوا:«بله». - این سعید خیلی پدر سوخته است،اومده کلانتری میگه من یکماهه خواهرم رو ندیدم.میگه وقتی رسیدن اون جا،با خبر شده که رفتن.ای ولد چموش!من که می دونم همه چی زیر سر اون و خواهر بی همه چیزشه.بی پدرها از زیرش در رفتن،من هم شرط کردم که پاشون رو اینجا نگذارند... فقط باد به گوشم برسونه که اینجا بودن جنازه تو رو میگذارم وسط حیاط،فهمیدی؟ - بله. بابا بدجوری در مقابل دایی اینا جبهه گرفت،ترسیده بودم،اگه بابا آروم نمی شد هیچ راهی برای فرار از اون وضعیت نبود.به خودم امید می دادم،می گفتم بابا فقط چند روز اول داغه،بعد کم کم به نبودن مامان اینا عادت می کنه و وقتی ببینه که ما دست و پاش رو بستیم از خیرمون می گذره. صبح روز بعد بابا از در رفت بیرون.سروش که از روز قبل مامان رو ندیده بود شروع کرد به بهانه گیری.با هزار و یک طرفند تونستم آرومش کنم.سر ظهر بود که زنگ زدن.یکی از زنهای همسایه بود. - سلام،مامان نیستن؟ - نخیر. چشمهاش رو دوخت به گردنم.بدجوری کبود شده بود،موهامو از پشت سرم ریختم روی شونه ام.دلسوزانه گفت:«چیزی شده؟». - نه. - من احمدی هستم،همسایۀ دیوار به دیوار،دیروز صدای داد و فریاد می اومد،بابا بود؟ جوابی ندادم. - خواستم بیام ببینم کمکی از دستم بر میاد یا نه،آقا رحمان... شوهرم،گفت خوبیت نداره. باز سکوت کردم.ناچاراً گفت:«اگه کمکی از دست من ساخته است رو دربایستی نکن،دختر ندارم ولی تو هم مثل دخترم می مونی،فهمیدم مامانت رفته،از دست بابات فرار کرد؟». سکوت من رو که دید ادامه داد:«زندگیِ دیگه،پستی و بلندی داره،به هر حال دلتنگی نکن،خواستی بیا پیش من،نشین توی خونه،کمکی خواستی من هستم، آشپزی بلدی؟». - بله. - ببینم،مامانت داداشهات رو برد؟ - برادر کوچکم پیشمه. - باشه دخترم،می تونی روزا بفرستیش پیش بچه های من بازی کنه،اگه کسی اذیتت کرد به من بگو،غریبی نکن. خانوم احمدی که رفت،قبل از اینکه در خونه رو ببندم دیدم یه عده پسر جوون رو به روی خونه ایستادند و دارند بر و بر نگاه می کنند،در خونه رو بستم.تازه می فهمیدم که چرا مامان اون قدر سفارش می کرد. گر یک نخست ز زندگانی گذرد مگذار که جز بشادمانی گذرد هشدار که سرمایه سودای جهان عمر است چنان کش گذرانی گذرد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Ghazal*, .maryam., afviolet7, arizona, ayda90, azam 24, batul1s, elmira_star16, farnaz58, gipsy girl, Goleyas2, gord, harimeshgh, hiva, Irani, katy, mahshad05, maryamale, m_h_n, negyyy, parisaparisa, Parnam, raha2, samane7, samanta31, SaRa, shakiii, silverstar, triti, zahra.h, zanbagh, zina, اسوده, باران, باقری, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, سارا جوون, شبنم, ملودی, هدیه, پرسپوليس, گل گلاب |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,592
(View Stats)
تشکرها: 28,831
تشکر شده 13,392 بار در 1,543 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز فصل نهم از چند روز بعد داستانهای جدیدی شروع شد.بابا آخر شب می اومد و صبحهای زود می رفت.زنهای همسایه به هر بهانه ای می اومدن جلوی در،صبحها که می رفتم توی حیاط از گوشه و کنار نامه پیدا می کردم.نامه های عاشقانه که پسرهای کوچه می نوشتند.دیگه حتی جرأت نداشتم پام رو توی حیاط بگذارم. از پشت بوم همسایه ها یا از پنجره هاشون کشیک می کشیدند، هر روز مجبور بودم نامه ها رو جمع کنم تا بابا متوجه نشه.از محتوای چند نامه که فقط از روی کنجکاوی خوندمشون فهمیدم که سر من معامله است،هر کی برنده شد!شده بودم گوشت قربونی،رفت و آمد همسایه ها آزارم می داد.می اومدند و تا اطلاعات جدیدی بدست نمی آوردند نمی رفتند.کار به جایی رسید که تصمیم گرفتم در خونه رو باز نکنم ولی این تصمیم چندان دوامی نداشت چون هر لحظه انتظار دایی یا خاله سوری رو می کشیدم. خودم رو توی خونه حبس کردم و با سروش همبازی شدم.فکر کردم اگه کمتر دیده بشم بهتره. تصمیم گرفتم با ارگ کوچکی که سروش داشت تمرین های پیانو رو شروع کنم،این جوری هم اون از تنهایی در می اومد هم من،ولی کار از این حرفها گذشته بود،سروش فقط شش سالش بود،همبازی می خواست،نمی تونستم توی خونه نگهش دارم.تا کی می نشست کنار پنجره و آتاری بازی محمد پسر خانم احمدی رو نگاه می کرد؟تا کی براش شعر می خوندم یا قصه تعریف می کردم؟تا کی باهاش گرگم با هوا بازی می کردم؟اون شور و حال کودکی داشت.ناچاراً در خونه به روی سروش باز شد. بازی سروش توی کوچه مصیبت های زیادی به همراه داشت. شیطون تر شد،حرفهای تازه یاد گرفت،حرفهایی که می دونستم اگه مامان از دهنش بشنوه پوست از سرش می کنه.تمام اسباب بازی هاش رو ظرف دو سه هفته خراب کرد و افتاد به جون اسباب بازیهای دوستاش.حالا دیگه همسایه ها نه فقط برای دلسوزی و ترحم بلکه برای جنگ و خونریزی می اومدن جلوی در خونه.نمی تونستم از پس زبونشون بر بیام،ده دقیقه ای من و جد و آبادم رو می شستند و پهن می کردند. مجبور شدم رفت و آمد سروش رو قطع کنم. موندن سروش توی خونه باعث شد بیش از پیش به من وابسته بشه.انگار تموم امیدش رو بسته بود به من.منی که خودم هم توی اون شرایط به یک حامی و یک تکیه گاه نیاز داشتم.دلم داشت می پوسید،از دایی سعید و خاله سوری هیچ خبری نبود، از مامان اینا بی خبر بودم،بابا هم که هیچی!فقط برای خواب می اومد خونه و بیش از دو سه کلمه باهام حرف نمی زد. اواخر شهریور ماه بود که طلبکارها خونه رو پیدا کردند و وقت و بی وقت می اومدن سراغ بابا.آه در بساط نداشت تا آرومشون کنه،در نتیجه فراری شد.یکروز صبح که از در خونه می رفت بیرون،به من گفت:«مواظب سروش باش، ممکن من چند روز نتونم برگردم». وحشتزده گفتم:«تو رو خدا برگرد بابا،پس شبها چی؟من می ترسم». لحن کلامش مهربون شد:«تو دختر بزرگی هستی،نباید از چیزی بترسی،الان دیگه مثل مادر سروش می مونی ، باید یه عمر کنارش باشی،از حالا ترسیدی؟شبها هم مثل روزها، ترس نداره.می ترسی چراغ رو روشن بگذار.کسی کاری با شماها نداره.می خوای سفارشتون رو به همسایه ها بکنم؟». هول شدم:«نه!نگذار بفهمند که خونه نمیای!جان سروش نرو بابا،من نمی تونم،می ترسم» - نگران نباش،وکیل گرفتم،تا یکی دو ماه دیگه همه چی رو به راه میشه. از توی جیبش چند تا اسکناس گذاشت کف دستم:«صرفه جویی کن،ده صبح جمعه بیا میدون آزادی.همین جا سر بهبودی مینی بوس سوار شو تا میدون آزادی،اونجا هم که پیاده شدی وایسا تا من بیام خرجی هفتۀ دیگه رو بهت بدم». - یعنی هفتۀ دیگه نمیای؟ - ممکنه تا مدتها نتونم بیام،می بینی که،هر روز سر و کلۀ یکی شون پیدا میشه،چند تاشون حکم جلب برام گرفتن، باید یک جوری راضی شون کنم.یادت نره که جمعه سروش رو همراه خودت بیاری.مبادا تنهاش بگذاری.اگه سعید یا سوری پیداشون شد در خونه رو باز نمی کنی،فهمیدی؟ - بله. - هر کی سراغ من رو گرفت بگو ازم خبر نداری،یه موقع قرار روز جمعه رو لو ندی ها!بین خودمون می مونه؟ - چشم،به کسی نمیگم. بابا رفت،ترسیده بودم ولی نه خیلی زیاد،چون نمی دونستم تنهایی سر کردن چه خوفی داره.نزدیک ظهر لباس پوشیدم و با سروش رفتم خرید،هیچی توی خونه نداشتیم.مثل روزهای دیگه که مجبور می شدم برای خرید از خونه بیرون برم یه عده پسر دنبالم راه افتادن.بهشون توجهی نداشتم،مدام به اسکناسهای توی دستم نگاه می کردم، مدتها بود که با دل سیر خرید نکرده بودم.شکلات،کاکائو،بستنی، تمام چیزهایی که دلم خواست و اون موقع نمی فهمیدم که در مقابل زندگی سختی که پیش رومه چقدر بی ارزش هستند، خلاصه تمام پولی که داشتم خرید کردم و برگشتم خونه. هر چی هوا تاریک ترمی شد ترس بیشتر به وجودم رخنه می کرد،سروش مثل همیشه پشت پنجره بود.رفتم تمام در و پنجره ها رو قفل کردم و پرده ها رو کشیدم.ساعت دوازده شب شد،سروش روی مبل خوابش برده بود ولی چشمهای من از وحشت گرد شده بودند و به در و دیوار نگاه می کردم.از ترس جرأت نداشتم برم بالا و رختخواب بیارم. مدام از طبقۀ بالا و از پایین توی آشپزخونه صدا می شنیدم. یکی دو نفر از توی کوچه سوت می کشیدند یا آواز می خوندند،فهمیده بودند تنهام،چیزی توی اون یه وجب جا با اون همه آدم فضول پنهون نمی موند. تلویزیون رو روشن کردم،این جوری سر و صدای بیرون با صدای تلویزیون قاطی می شد و ترسم می ریخت،ولی بی فایده بود.انگار صداهای بیرون اکو شده باشند.اون موقع نمی فهمیدم که این همه سروصدا از کجاست!ولی حالا می فهمم که اون ها زاییدۀ ترسم بود.شروع کردم به حرف زدن با خودم. یه سایه از روی دیوار پرید و خودش رو انداخت توی حیاط،خیال کردم خواب دیدم.بلند شدم و با دلهره از توی کشو قیچی برداشتم،تنها سلاح سردی که به ذهنم رسید همون بود.قلبم داشت از جا کنده می شد،آروم رفتم جلوی در اتاق،سایه افتاد روی در شیشه ای،فریاد کشیدم،یه نفر دستهاش رو انداخت دور گردنم و فشار داد.یه وزن سنگین افتاد روی تنم. - مایا… مایا… از جا پریدم،هوا روشن شده بود،سروش نشسته بود روی شکمم و می خندید:«داشتی توی خواب حرف می زدی». وحشتزده دورو برم رو نگاه کردم،تلویزیون هنوز روشن بود.چراغها هم همین طور،قلبم به شدت می زد،سروش رو بغل کردم و گفتم:«خدا رو شکر،خواب دیدم». زدم زیر گریه،تمام تنم می لرزید،سراسیمه سروش رو می بوسیدم،دیگه تحمل نداشتم،سریع لباس پوشیدم و با سروش از در اومدم بیرون.نفهمیدم چه جوری خودم رو به باجه تلفن رسوندم.صدای سالار که توی گوشی پیچید انگار دنیا رو بهم دادن. - سالار…تویی؟!...منم… - مایا؟!خودتی؟کجایی؟پس چرا تا حالا زنگ نزدی؟سروش کجاست؟حالتون خوبه؟زدم زیر گریه:«دایی خونه هست؟». - چی شده؟چرا گریه می کنی؟حرف بزن. نمی تونستم حرف بزنم،بغض سنگینی گلوم رو گرفته بود، به سختی گفتم:«به دایی بگو بیاد». - بابا کجاست؟ - نیست،نیست،تو رو خدا به دایی بگو زود بیاد. - خیله خب،الان بهش خبر میدم. گوشی رو قطع کردم و میون ترس و امید رفتم خونه، تند و تند خونه رو مرتب کردم،کاغذهای توی حیاط رو جمع کردم و مثل همیشه ریختم توی سطل،یک ساعت بعد بود که زنگ زدند.در رو که باز کردم خودم رو انداختم بغل دایی سعید.سالار پشت سرش ایستاده بود و ماتمزده نگاهم می کرد،دایی من رو از خودش جدا کرد و هراسون اومد توی حیاط: - سروش کو؟…سروش! سروش فریاد کشان از توی خونه بیرون اومد و پرید بغل دایی.سالار اما هنوز نگاهش به من بود.دایی غیظ کرد:«بیا تو پسر».به خودش اومد.سریع اومد تو و در رو بست.مشتاقانه پرسیدم:«از مامان اینا چه خبر؟پیش دایی حمیدند؟». دایی کلافه دستی به سر و صورتش کشید وچشم به سروش گفت:«آره، اونجان». - خیلی ترسیدم که به پرواز نرسیده باشن.خدا رو شکر،پس پریدن! مشکوکانه نگاهم کرد:«رسیدند،ولی اگه سرکار خانوم یک ساعت زودتر بابات رو خبر می کردی نمی رسیدند». ماتم برد،ناباورانه پرسیدم:«من؟». - بله،تو. - به جان سروش اگه من حرفی بهش زده باشم،خودش فهمید. دایی سر تکون داد:«آره،کف دستش رو بو کرده بود». دوباره بغض کردم:«به جان مامان من چیزی نگفتم دایی،به خدا نگفتم، خودش شک کرد،آخه مگه من دیوانه ام؟من خودم مامان رو راضی کردم که با سینا بره.چه جوری می تونستم فرارش رو به بابا لو بدم؟...شما همیشه به من شک دارین...آخه...چرا دربارۀ من این جوری فکر می کنین؟». با دلخوری رفتم توی اتاق،دایی سعید حق نداشت،ندونسته من رو محکوم کنه.مگه من نبودم که به خاطر مامان اون همه کتک خوردم؟آخه گناه من چی بود که دایی باهام اون طوری بی رحمانه بر خورد می کرد؟دلم می خواست مس مردم و از اون وضعیت خلاص می شدم.درد کتکهایی که از بابا خورده بودم رنگ و روی جدیدی به خودش گرفت.تا قبل از اون روز افتخار می کردم که به خاطر نجات دو نفر از افراد خانواده ام اون جور کتک خورده بودم ولی اون روز احساسم تغییر کرد.حق من نبود. دایی سعید اومد توی اتاق،روی مبل نشست و سیگاری آتیش زد:«زیر سیگاری نداری؟».اشکهام رو پاک کردم و رفتم رای دایی زیر سیگاری آوردم:«میرم چای دم کنم». - نمی خواد،بشین. روی مبل نشستم،دایی شروع کرد به حرف زدن.چشمم به گلهای فرش بود ولی تمام حواسم پیش حرفهای دایی،اصلاً دوست نداشتم توی چشمهاش نگاه کنم،ازش دلگیر بود،خیلی دلگیر. - سیمین دنبال کارهای پناهندگی شونه،از بابت اونا نمی خواد نگران باشی.حمید دنبال کارهاشون هست.نمی گذاره بهشون بد بگذره...و اما تو باید یه جوری بابات رو راضی کنی سروش رو بده به سیمینِ،کار سختی نیست،...فقط باید... حرفش رو قطع کردم:«پس من چی؟». پک عمیقی به سیگارش زد:«اول سروش،بچه است،تو سن و سالی ازت گذشته،بچه که نیستی،می تونی یه مدت تحمل کنی،باید به بابات بگی از پس سروش بر نمیای،بگو همش بهانۀ سیمین رو می گیره،بگو اعصابم رو خرد کرده،چه می دونم!اصلاً بگو به درس و مشقم نمی رسم،می فهمی که منظور چیه؟». - بله. - خیلی خب،ببینم چی کار می کنی،حالا برو لباساتو بپوش بریم بیرون، بابات کی بر می گرده؟ لبخند زدم:«نمیاد دایی،حالا حالاها نمیاد». از ذوق گردش ده دقیقه ای لباس پوشیدم و سروش رو آماده کردم،با دایی اینا از در رفتیم بیرون.دایی سروش رو بغل کرده بود و جلو جلو می رفت،من هم شونه به شونۀ سالار.از این موضوع خوشحال بودم چون همسایه ها داشتند خیره خیره نگاهمون می کردند.فکر کردم چه خوب که سالار دوستم داره،می تونم بهش تکیه کنم.تا اون روز با چشم خریدار بهش نگاه نکرده بودم،همیشه اخم داشت که صورتش رو جذاب تر می کرد.خوش تیپ و قد بلند،مثل یک مرد محکم... احساس کردم تو نگاهش غم نشسته،بهم بر خورد. - چرا چیزی نمیگی؟حالا که شرایطم این ریختیه از چشمت افتادم؟ دهن باز کرد چیزی بگه که خودم رو با قدمهای بلند به دایی رسوندم و روی صندلی پشت ماشین کنار سروش نشستم.دایی پشت فرمون،سالار هم کنار دستش نشست.سروش با صدای بلند کفت:«پیتزا می خوام دایی». دایی سعید خندید و چشم بلندی گفت،سروش یاد چیزهایی که نداره افتاد: «ماشین کنترلی ام رو بچه ها خراب کردن،تمام لگوهام گم شده،تازه شم، محمد آتاری داره من ندارم،مایا میگه بابا می خره ولی نخرید،یه بازی داره اسمش قارچ خوره،من هم می خوام،اون ماشین پلیس گندهه که دایی حمید برام فرستاده بود،ابوالفضل شیکوند،باید همه شون رو برام بخری،می خری؟ دایی دوباره یه چشم بلند بالای دیگه تحویل سروش داد.هنوز تا ناهار وقت داشتیم برای همین اول رفتیم خرید.دایی کلی برای سروش اسباب بازی خرید ولی هیچ کدومشون به اندازۀ آتاری خوشحالش نکرد.با دلهره چشم به دایی دوخته بودم که دنبال سروش از این مغازه به اون مغازه می رفت،گفتم:«تو رو خدا نخرین دایی،آخه من به بگم این ها رو از کجا آوردم؟». بادی به غبغب می انداخت و می گفت:«بگو دایی اش خریده،تا چشمش کور بشه».می گفتم:«اگه بفهمه شما اومدین دیدن ما من می کشه».می گفت:«هیچ غلطی نمی تونه بکنه». هر چی گفتم اثر نداشت.دایی سعید بی توجه به شرایط بدی که ممکن بود برای من پیش بیاد خرید کرد.انگار نه انگار که قراره کتک هاش رو من بخورم. زرق و برق مغازه ها چشمم رو گرفته بود،من می خواستم مثل گذشته ها خرید کنم،لباس نو داشته باشم.ولی دایی سعید بی توجه به من فقط چشمش به دهن سروش بود.سالار حرف دلم رو خوند و یواشکی به دایی اشاره کرد که مایا هم آدمه. - تو چیزی نمی خوای مایا؟اگه از چیزی خوشت اومده تعارف نکن. - مرسی دایی،چیزی نمی خوام. - تعارف می کنی؟ سالار مداخله کرد:«بابا راست میگه مایا،تو هم یه چیزی بخر». نگاه غمگینم رو به سالار انداختم و گفتم:«می ترسم بابا ناراحت بشه». - خب بشه،تو هم دل داری. دایی به طعنه گفت:«اصرار نکن پسرم،از پدرش می ترسه». موقع ناهار دایی رو به روی من نشست و تمام مدت یادم داد که چه جوری بابا رو در مورد سروش راضی کنم.به حرفهاش گوش می دادم ولی مطمئن بودم که عملی نیست.وقتی دایی برای پرداخت صورتحساب رفت سالار از تو جیبش چیزی در آورد گذاشت توی دستم. - لازمت میشه! به دستم نگاه کردم،پول بود.پولها رو گرفتم طرفش:«نه،نمی خوام». پولها رو گرفت و گذاشت توی کیفم:«لجبازی نکن مایا،بابا حتماً یه ذره پول بهت میده ولی این مال خودته...چون از طرف منه قبول نمی کنی؟...دست از یه دندگی بردار». هیچی نگفتم،دلم براش سوخت،هنوز هم توی نگاهش عشق بود:«تو برای من هیچ فرقی نکردی مایا،هیچ وقت هم نمی کنی،توی هر شرایطی که باشی توی قلب منی،به خدا قسم که راست میگم». دلم می خواست بغلش کنم.چقدر به این حرفها احتیاج داشتم!چقدر به محبت نیاز داشتم!احساس کردم می تونه تکیه گاهم باشه،کسی که محتاجش بودم،یه غمخوار،یه همدل... یه لحظه از خودم بدم اومد.می دونستم که دوستش ندارم،می دونستم که به خاطر نیاز عاطفی اون طور احساساتی شدم و دو روز دیگه همه چیز از یادم میره.از خودم خجالت کشیدم،حق نداشتم با احساساتش بازی کنم.سالار پسر خوبی بود ولی مرد رویاهای من نبود. از فکر من بیا بیرون سالار،تو مثل برادرمنی،ما با هم بزرگ شدیم،تو با سینا و سروش برای من... - نگو مایا،دیگه این حرفها رو تمومش کن،بیا به چیزهای خوب فکر کنیم،آینده مون. - من نمی تونم،دوستت دارم ولی... - هیس!همین جملۀ آخری خیلی خوب بود،دیگه نمی خواد چیزی بگی،خواهش می کنم. دایی از دور اشاره کرد که بریم.سالار لبخند به لب داشت.می خواستم تو سر خودم بکوبم که اون حرف احمقانه از دهنم بیرون اومده بود،بلند شدم گفتم:«من دوستت ندارم سالار». دست سروش رو گرفتم و تند تند رفتم پیش دایی،سالار توی ماشین یک کلمه هم حرف نزد.دایی نیم نگاهی به ساعتش کرد و پرسید:«بهمن کی بر می گرده؟». سروش قبل از من جواب داد:«بابا نمیاد دایی سعید». دایی با اخم از توی آیینه به من نگاه کرد:«نمیاد؟». گفتم:«نه،طلبکارها هر روز میان سراغش،دیروز که رفت،گفت ممکنه یه مدتی خونه نیاد». - تا کی؟ - نمی دونم. - یعنی چی؟پس شما توی اون خونه تنهایید؟ سالار هول کرد و چرخید طرف من:«اگه بلایی سرتون بیاد چی؟». هیچ جوابی نداشتم بدم،سالار حق داشت،هر اتفاقی ممکن بود برای ما بیفته،دایی دور زد:«میریم خونۀ ما!». وحشتزده گفتم:«نه دایی،بابا من رو می کشه،به خدا اتفاقی برامون نمی افته،من مواظبم». - تو فقط شونزده سالته،چه کاری از دستت بر میاد؟اگه نصف شبی یکی بیاد خفه تون کنه چی؟جواب سیمین رو چی بدم؟من احمق رو بگو!خیال می کردم به خاطر دلتنگی بود که امروز تماس گرفتی،نگو... - تو رو خدا برگردین دایی،بابا روزگارم رو سیاه می کنه. - هنوز اون قدر بی غیرت نشدم که مثل بابات شماها رو ول کنم به امان خدا. سالار ادامۀحرف دایی رو گرفت:«بابا راست میگه،تنها موندن شما خطرناکه،اونم توی اون خونه». بی توجه به سالار خم شدم و بازوی دایی رو گرفتم:«جان سروش بر گردین دایی،بابا من رو می کشه،اگه بفهمه با شما اومدیم بیرون...». سوزش کمربند بابا رو روی کمرم احساس کردم،چشمای اشکبارم رو به دایی دوختم:«جان مامان بر گردین،دایی جان...تو رو خدا...». از من اصرار و از دایی انکار،اون قدر التماس کردم که دور زد:«به جهنم،برو هر غلطی دلت می خواد بکن،اصلاً به من چه که حرص تورو بخورم!؟بگذار هر بلایی می خواد سرت بیاد،به درک،وقتی پدر بی غیرتت عین خیالش نیست من این وسط چه کاره ام؟». حالا نوبت سالار بود که بیفته به التماس به دایی:چه کار می کنی بابا؟ خطرناکه،مایا بچه است،نمی فهمه،شما که می دونی چه اتفاقایی ممکنه بیفته،نگذار اونجا تنها باشند،دور بزن...». سالار هر چی گفت دایی گوش نکرد،سر کوچه نگه داشت و چرخید طرف من:«پیاده شو!». دست سروش رو گرفتم.دایی به شدت دست سروش رو از دستم بیرون کشید،خم شد دستگیرۀدر عقب رو کشید و در رو باز کرد. - گفتم پیاده شو. - پس سروش چی؟ - با من میاد. - بابام... فریاد کشید:«بهت گفتم پیاده شو!». پیاده شدم،ماشین دایی با صدای وحشتناکی از جا کنده شد و رفت.کنار خیابون ماتم برده بود،باید چه خاکی به سرم می ریختم؟هیچ شماره تماسی از بابا نداشتم،باید از کی کمک می خواستم؟هراسون خودم رو رسوندم به باجه تلفن و میون گریه جریان رو برای خاله سوری تعریف کردم.بهم گفت دایی رو راضی می کنه تا سروش رو برگردونه،دلگرمی های خاله یه کم آرومم کرد.از باجه تلفن اومدم بیرون. تازه به نقطۀ حساس رسیدم.تا اون رز هیچ وقت تنهایی توی کوچه دیده نشده بودم.چه جوری باید از میون اون همه چشم رد می شدم و به خونه می رسیدم؟تازه فهمیدم که حتی وجود سروش چقدر برام آرامش بخش بود.با تاریک شدن هوا کوچه شلوغ تر می شد.سرم رو انداختم پایین و بی توجه به متلکهای پراکنده اطرافم خودم رو به خونه رسوندم. قبل از تعویض لباسم تمام در و پنجره ها رو کنترل کردم.پله ها رو با سرعترفتم پایین و بزرگ ترین کارد آشپزخانه رو برداشتم و با خودم آوردم بالا.تمام چراغها روشن بود.تلویزیون رو روشن کردم و روی مبل نشستم.همش تصور می کردم کسی پشت سر ایستاده،خیال می کردم یکی داره در میزنه.چند بار وحشتزده به پشت سرم نگاه کردم،کسی نبود.رفتم کنج اتاق نشستم،چشمهام هراسون این طرف و اون طرف می چرخید.با خودم حرف می زدم:«من نمی ترسم،چیزی نیست،واسه چی باید بترسم؟...صدا از پایین؟...کسی نیست،خیال می کنی...مامانی می گفت همۀ خونه های قدیمی...اسمش رو نیار،بسم الله...ترس نداره...اگه دزد بیاد؟...وای...پسرها اومدن...یعنی می دونند تنهام؟...ای خدا،من نمی ترسم،کسی باهام کاری نداره...نمی ترسم». تمام صورتم عرق کرده بود،تمام بدنم می لرزید،تا خود صبح پلک روی هم نگذاشتم.اون قدر عضلات بدنم رو منقبض کرده بودم که تمام تنم درد می کرد. فصل دهم آفتاب به زحمت از لای پرده های کشیدۀ اتاق راه باز کرده بود و تنم رو داغ می کرد.با صدای زنگ در به زحمت بدن مچاله شده ام رو باز کردم و از جا بلند شدم.دست کردم لای موهام و رفتم طرف در - سلام دخترم،چه خبرا؟ خانوم احمدی بود.چادر سفیدش رو کیپ گرفته بود و سر تا پام رو می کاوید،گفتم:«سلام خانوم احمدی،خبری نیست،سلامتی». - سروش کجاست؟امروز صداش رو نشنیدم. - بیرونه،بر می گرده. - خونۀ اقوام؟ - بله. - بابا کجان؟یکی دو روزه ازشون خبری نیست. - چند روزی گرفتار بودن،امشب دیگه بر می گردن. - خواب بودی؟ - بله. - وا!لنگ ظهره...بینم!لباس مدرسه خریدی؟ - مدرسه؟ - آره دیگه،هفتۀ دیگه مدارس باز میشه. لبخند تلخی گوشۀ لبم نشست،تابستون تموم شده بود!؟پرسیدم:«لباس مدرسه دارم،شما نمی دونین اینجا دبیرستان دخترونه کجا داره؟». - سر همین خیابون اصلی یکی هست،دولتی و با صرفه.مدرسۀ بدی هم نیست.دختر اکرم خانوم هم همون جا میره،اسم نویسی کردی؟ - نه دیگه،من که همین الان از شما آدرس گرفتم. - خب بجنب،نمیرسی ها! - چشم،در اولین فرصت. خانوم احمدی که رفت بد جوری افتادم به فکر،یاد تابستون سال قبل افتاده بودم،اون سال به محض تموم شدن امتحان ها رفتیم شمال،چقدر خوش گذشت!همون سال بود که سالار رک و پوست کنده حرف دلش رو بهم گفت.البته قبلش هم بو برده بودم ولی تابستون اون سال...،وقتی از شمال بر گشتیم با ناهید کلی گردش کردیم.هر روز از مامانهامون اجازه می گرفتیم و می رفتیم بیرون می گشتیم.وقتی خونۀناهیداینا تنها می شدیم،ناهید می افتاد روی تلفن،چقدر پسرها رو سر کار می گذاشت.من هم می خندیدم. از خودم دلگیر شدم که توی اون مدت حالی از ناهید نپرسیده بودم،راستش نمی تونستم بهش حقیقت رو بگم،خجالت می کشیدم،علاوه بر همۀ اینا توی اون مدت فرصت مناسبی پیدا نکرده بودم که بهش زنگ بزنم.تصمیم گرفتم در اولین فرصت باهاش تماس بگیرم و دربارۀ مدرسه هم با بابا صحبت کنم. از زمانیکه مامان گفته بود می خوایم بریم پیش دایی حمید،تصمیم گرفته بودم دیگه مدرسه نرم،چون دیر یا زود کارم درست می شد و مجبور بودم درسم رو نیمه کاره ول کنم،ولی وقتی که قرار شد سروش قبل از من بره،فکر کردم درس بخونم بهتره،ممکن بود تا راضی شدن بابا یک سال طول بکشه و من می تونستم توی اون یک سال سوم دبیرستان رو تموم کنم. با عجله رفتم توی زیر زمین دنبال مدارک مدرسه ام.همیشه مدارک تحصیلی و اداری ما پیش مامان بود.اول هر سال همۀ این کارها رو خودش انجام می داد و حالا من می دونستم که بابا همه چی رو میسپره به خودم. کیف سامسونت بزرگ و سنگین مدارک رو بیرون کشیدم.هر کار کردم قفل رمزی اش باز نشد.ناچار شدم تا اومدن بابا صبر کنم.سامسونت رو که گذاشتم گوشۀ دیوار،چشمم به آلبوم های عکس افتاد.یکی رو برداشتم و گوشۀ آشپزخونه نشستم. عکسها مال زمستون پارسال بود که رفته بودیم اسکی.من و ناهید و یکی از دوستهای جدید و مشترکمون مروارید،پسر دایی های مامان،سالار و دو تا از دوستهاش و در نهایت سه تا از دخترها و پسرهای فامیل که همه همسن و سال بودیم.مامان هم به خاطر اینکه برنامه اسکی از طرف دایی سعید کنسل نشه بچه ها رو سپرد به خاله سوری و همراهمون اومد.از یادآوری اون چند روز که حسابی بهمون خوش گذشته بود غرق لذت شدم.یادمه شروین هم به هوای ما اومده بود تا دورادور من رو بپاد.چقدر با ناهید و مروارید بهش می خندیدیم،چه روزهای خوب و بی دردسری بود.چه زود گذشت! چند ساعتی توی آشپزخونه نشستم و به عکسها نگاه کردم.عکسهای تولدم، اردوی مدرسه،گودبای پارتی دختر خالۀ مامان.اونروز با یادآوری روزهای خوش گذشته انرژی مضاعفی داشتم.دوش گرفتم،خونه رو تمیز کردم،برای خودم غذا پختم و وقتی شب شد،تقریباً مطمئن شدم که دایی سعید پیداش نمیشه.دیگه دلمو زدم به دریا،باید تا جمعه صبر می کردم و موضوع رو به بابا اطلاع می دادم. شب بود.دوباره ترس بود که به آغوشش افتاده بودم.قطرات اشک روی گونه هام می چکید.صدای پر صلابت فرهاد توی خونه می پیچید ولی بر خلاف همیشه بهم آرامش نمی داد.انگار اصلاً صداش رو نمی شنیدم.اون شب با فلاکت به صبح رسید.برای رسیدن به جمعه باید فقط یک شب دیگه تحمل می کردم. غروب که شد خوابیدم،به امید اینکه تا صبح روز بعد بیدار نشم،وقتی از خواب پریدم دوازده شب بود،به بد شانسی ام لعنت فرستادم.هر چی تقلا کردم خوابم نمی برد.در و دیوار خونه داشت من رو می خورد.یک کتاب برداشتم،چیزی نمی فهمیدم.بلند بلند شروع کردم به خوندن.اون قدر خوندم تا سپیده زد و خسته سر روی بالش گذاشتم،وقتی از خواب بیدار شدم یازده صبح بود. لباس پوشیدم و با عجله از در رفتم بیرون.وقتی کرایۀ مینی بوس رو می دادم تو دلم گفتم:«خدا خیرت بده سالار».پولی که بابا بهم داده بود از بی فکری همون روز اول خرج کرده بودم و اگه سالار بهم پول نمی داد نمی تونستم خودم رو به میدون آزادی برسونم.دایی سعید هم که محبتش رو با بیرون انداختن من از ماشینش نشون داده بود. از مینی بوس که پیاده شدم بابا اومد طرفم و عصبی پرسید:«کجا بودی تا حالا؟». - سلام،خواب موندم. - سروش کو؟مگه نگفتم تنهاش نگذار؟ - راستش...چیزه...میدونی... - چی شده؟ - سروش پیش من نیست. برق از سرش پرید:«نیست؟». دستم رو محکم گرفت و با پنجه هاش فشار داد:«کجاست؟چه بلایی سرش اومده؟». در حالی که از درد عضلات صورتم رو جمع کرده بودم گفتم:«دایی سعید اومد سروش رو برد،هر چی التماس کردم...». دستم رو ول کرد:«مگه بهت نگفتم در خونه رو روی اونا باز نکن؟». من که نمی دونستم دایی پشت دره. یه نیشگون محکم از دستم گرفت و در حالی که دندونهاش رو بهم می سایید گفت:«بی لیاقت،نتونستی چند روز مواظبش باشی؟گمشو خونه تا بیام تکلیفت رو روشن کنم». من رو هل داد طرف مینی بوس و خودش رفت.با بغض سنگینی که به گلوم چنگ می انداخت زیر لب گفتم:«چرا همه تقصیرها رو گردن من می اندازند!؟».سوار مینی بوس شدم.دلم به حال خودم می سوخت لحن کلام بابا،کتهاش،برخورد دایی سعید،همه وهمه باعث می شد بی اختیار اشک بریزم. - چیزی شده؟ سر بلند کردم،یه خانوم که بچۀ کوچکی بغلش بود کنار دستم نشسته بود لبخند محوی زدم:«نه،چیزی نیست». سرش رو آورد زیر گوشم:«با دوست پسرت دعوا کردی؟». لبخندم عمیق تر شد:«نه». بی توجه به جوابم،چشم و ابرویی نازک کرد و گفت:«مردها همه شون مثل همدیگه هستند،حیف چشمهای قشنگت نیست؟گور مرگش،همه شون سر و ته یه کرباسن،سنشون بالاتر باشه دیگه بدتر،دخترهای جوون مثل تو رو گول می زنند و آخرش میرن پی زندگی شون...ببینم،چند وقت با هم دوست بودین؟». باقی موندۀاشکی که گوشۀ چشمم بود پاک کردم:«با کی؟». - دوست پسرت دیگه،همون آقاهه که باهاش حرفت شد. - اون؟...اون آقا پدرم بود. چشمهاش گرد شد:«وا!نمی خوای حرف بزنی خب بگو نمی خوام،چرا بیخودی دروغ میگی؟». سرش رو گرفت اون طرف،زیر لب گفتم:«ولی من دروغ نگفتم». نگاهش هنوز به اون سمت بود،نفس عمیقی کشیدم و سر تکون دادم.وقتی به مقصد رسید دوباره چشم و ابرو نازک کرد و پیاده شد.تا رسیدن بابا اینا فکر اون خانوم مرموز ذهنم رو مشغول کرده بود. شب بود که با صدای در پریدم توی حیاط.سروش توی بغل بابا خوابیده بود.با عجله رختخوابها رو پهن کردم.از بغل بابا گرفتمش و گذاشتم توی جاش.بابا در حالی که لباس عوض می کرد گفت:«یه چیزی بیار کوفت کنم». بابا عوض شده بود.از وقتی مشکلات مالی بهش فشار می آورد بد دهن شده بود.چیزهایی می گفت که من تا اون موقع از دهنش نشنیده بودم.بد خلقی های بابا ناراحتم می کرد.شده بودم کلفت اون خونه،یا باید از سروش مواظبت می کردم یا دستورات بابا رو اجرا می کردم. داشتم با سینی غذا از پله های آشپزخونه بالا می رفتم که جلوی راهم سبز شد و یک کشیده زد توی گوشم.سینی از دستم افتاد.خم شد روی سرم و موهام رو بین دستهاش گرفت:«این دفعۀ آخری بود که دست از پا خطا کردی،فهمیدی؟». بدون اینکه منتظر جواب باشه رفت بالا.دستم رو گذاشتم روی صورتم که داشت می سوخت.با حرص روی چشمهای خیسم دست کشیدم و غذاها رو از روی زمین جمع کردم.توی دلم به بابا فحش می دادم.دلم می خواست می تونستم عوض اون کشیده ای که بهم زد یکی هم من می زدم.دوست داشتم همون شب با کارد آشپزخونه بیفتم به جونش و تیکه تیکه اش کنم. با سینی غذای جدیدی که آماده کرده بودم از پله ها بالا می رفتم که شروع کردم به آروم کردن خودم،باید شرایط رو درک می کردم، بالاخره بابا روزهای سختی می گذروند،از همه چی حرص داشت. حرصی که فقط سر من خالی می کرد.چاره ای جز تحمل نداشتم.بابا روی زمین نشسته بود و تند تند پیپ می کشید.سینی رو گذاشتم زمین و خودم عقب تر نشستم.چند دقیقه ای به سکوت گذشت،پیپش رو خاموش کرد و سینی غذا رو کشید جلوش،همون طور که مشغول خوردن بود پرسیدم:«رمز کیف سامسونت مدارک چنده؟». عین مجسمه خشکش زد:«واسه چی می خوای؟». - مدارک مدرسه ام رو میخوام،هفتۀ دیگه مدرسه ها شروع میشه،باید برم اسم نویسی کنم. دوباره شروع به خوردن کرد:«لازم نکرده امسال بری مدرسه». هاج و واج نگاهش کردم:«یعنی چی؟یعنی ترک تحصیل کنم؟». - فعلاً آره،پول ندارم خرج تحصیل تو رو بدم. - دبیرستان دولتیه،هزینه ای نداره. - دولتی یا غیر دولتی،دفتر و کتاب چی!؟مانتو مقنعه چی؟!هزار جور خرج دیگه که برام می تراشی رو چه کار کنم؟ - من کجا برای شما خرج تراشیدم؟من که اصلاً... - همین که گفتم،می تمرگی توی خونه بچه داری می کنی. - سروش رو هم می گذاریم مدرسه.امسال باید بره کلاس اول. - من میگم نره تو میگی بدوش؟!خرج تو رو ندارم،سروش رو هم بفرستم مدرسه؟ - آخه مدرسه دولتی که خرجی نداره...اصلاً سروش رو امسال هم می گذاریم مهد. - خودت رو زدی به نفهمی یا واقعاً نمی فهمی چی میگم؟! - من نمی خوام ترک تحصیل کنم بابا.کلی برای آینده ام برنامه دارم. - همین که گفتم. - شما که تحصیل کرده اید چرا این حرف می زنید؟یعنی من بنشینم توی خونه چون پول نداریم؟مگه همیشه نمی گفتین تحصیل کردن از نون شب واجب تره؟خب کمتر می خوریم. - چیزی برای خوردن وجود نداره که بخوایم کمترش کنیم. - سروش رو بفرستید پیش مامان.من هم کار می کنم. - چه غلطا!از کی تا حالا تو جای من تصمیم می گیری؟ - میرم سر کار خرج سروش رو هم در میارم،توی یک مؤسسه زبان کار پیدا می کنم،مدارکم هست.اصلاً می تونم تدریس پیانو کنم. - با کدو پیانو؟چرا چرت میگی؟! - خب،میرم توی یک آموزشگاه که خودشون پیانو داشته باشن،من فکر همه جا رو... - اولاً که کار پیدا کردن به این راحتی نیست،در ضمن،من اجازه نمیدم تنها دخترم بیرون از خونه کار کنه،محیط بیرون خطرناکه،تو دختری هستی که تو چشمی،غیرت آدم قبول نمی کنه. بی هوا گفتم:«چطور غیرتتون قبول می کنه که دخترتون شبها توی خونه تنها بمونه؟!». بابا خیز برداشت و محکم کوبید توی دهنم.لبم ترکید و خون زد بیرون،اشکم در نیومد،حتی یک «آخ» هم نگفتم،دستمال برداشتم و بی تفاوت گذاشتم گوشۀلبم.بابا سینی رو سُر داد طرفم،یعنی برش دار،سینی رو برداشتم و رفتم توی آشپزخونه اشکم سرازیر شد.نیم ساعتی معطل کردم و وقتی حسابی خالی شدم رفتم بالا،بابا توی رختخوابش دراز کشیده بود و زیر لب با خودش حرف می زد،صداش رو نمی شنیدم،اصراری هم نداشتم که بشنوم.ازش بدم می اومد.خزیدم توی رختخوابم و ملافه رو انداختم روی سرم.بعد از چند روز با خیال راحت خوابیدم.بدون ترس و نگرانی.صبح زود بابا بدون اینکه صبحونه بخوره لباس پوشید تا بره بیرون. - از امروز شروع کن جمع آوری وسایل،یکی دو هفتۀ دیگه از این خونه میریم. متعجب پرسیدم:«میریم؟ما که تازه اومدیم اینجا،جواب صاحبخونه رو چی میدین؟». - اونش دیگه به تو مربوط نیست،یه جوری راضی اش می کنم،اینجا دیگه امن نیست،طلبکارها رد من رو پیدا کردن،سعید هم که دست از سرم بر نمی داره،باید گم و گور بشیم. - شما که از دایی شکایت کردی،دیگه این طرفها نمیاد،بیخودی خودمون رو آوارۀ این خونه و اون خونه نکنیم. - کار با آژان کشی هم حل نمیشه،ازش شکایت کرده بودم که اومد با پررویی سروش رو برد،پس فردا چه داستانی برام درست کنه خدا می دونه.از سعید هر چی بگی بر میاد. با لحن ملایمی گفتم:«چرا نمی گذارین سروش بره پیش مامان؟من حریف سروش نمیشم بابا،بچه است،بهانه گیری می کنه،مامان رو می خواد». غیظ کرد:«این فضولی ها به تو نیومده،کاری که من میگم بکن». راه افتادم طرف در،دنبالش دویدم:«من نمی تونم نگهش دارم،خسته ام می کنه،با بچه های کوچه درگیر میشه،همبازی هاش حرفهای بد یادش میدن،مامان بفهمه پدرم رو در میاره». صداش رو برد بالا:«مامان؟کدوم مامان؟همون که ولش کرد و رفت؟». - مجبور شد. چنگ انداخت توی موهام:«مجبور شد؟کی مجبورش کرد؟داداشش یا آبجی جونش؟کی؟». موهام داشت کنده می شد،لجم گرفته بود،گفتم:«شما مجبورش کردین». کیفش رو پرت کرد یه گوشه و زد توی گوشم:«ببین دخترۀ احمق واسه اون کثافت چه حرصی می زنه!آخه اون آشغال ارزش این همه حمایت رو داره؟...بهت گفتم داره؟». - مادرمه،دلم نمی خواد درباره اش این جوری حرف بزنید،خودتونم می دونید که... - مادر!هه هه هه...مادر!چه مادری؟دورت و برت نگاه کردی؟یه کم تو چشم اون عوضی ها نگاه کردی؟منظورم خاله و دایی جونت هستند ،کدومشون برای تو دلسوزی می کنن؟هان؟کدومشون؟ موهام رو ول کرد و در حالی که لحن کلامش صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود سرش رو آورد جلو:«هیچ کدوم مایا،می فهمی؟هیچ کدوم چشم دیدن تو رو ندارن،چون از من متنفرند،من هم همین طور،من هم از اونا بدم میاد.این قدر سنگ اونا رو به سینه نزن،این درسهایی که بهت میدن بریز دور،اونا فقط و فقط به فکر سروش هستند،تو داری به دشمن خودت خدمت می کنی». حرفهای بابا رو نمی فهمیدم،با بغض گفتم:«بابا،ما می خوایم پیش مامان باشیم،می خوایم بریم پیش دایی حمید،تورو خدا بگذار بریم، نگذار توی این خونه از تنهایی و ترس بمیریم». سر تکون داد و لبخند تلخی زد.اشاره کرد به پله های حیاط:«بنشین». چشم به دهن بابا روی پله ها نشستم،خودش هم دو زانو جلوی پام خم شد: «ببین بابا...دیگه وقتشه که تو یه چیزهایی رو بدونی...شاید اگه سیمین این کار احمقانه رو نمی کرد هیچ وقت مجبور نمی شدم بهت بگم که... که...که سیمین مادر واقعی تو نیست». چند لحظه طول کشید تا بفهمم بابا چی گفت،با صدایی که از ته چاه در می اومد پرسیدم:«چی؟». - سیمین مادر واقعی تو نیست مایا...تو دو ساله بودی که من و سیمین ازدواج کردیم.احساس کردم از درون خالی شدم،سیمین!زنی که شونزده سال مادر صداش کرده بودم و مثل مادر بهش نگاه کردم... مادرم نیست؟...نمی تونستم باور کنم،تمام خاطرات گذشته لحظه به لحظه توی ذهنم مجسم می شد.رفتارهای بد دایی،دلسوزیهای خاله، حمایتهای مامان،بغض کردم. - دروغ میگی،باور نمی کنم،داری دروغ میگی که... فکری مثل جرقه تو ذهنم زده شد.بلند شدم و در حالی که عقب عقب می رفتم انگشت اتهام رو سمت بابا نشونه رفتم:«آره،داری دروغ میگی که من از ایران نرم،نرم پیش مامان سیمین،چون...چون تنها می مونی،...نه زنی،نه بچه ای،نه زندگی ای...داری دروغ میگی،همه اش دروغه!». بابا بلند شد و با عجله رفت توی خونه،چند لحظه بعد برگشت و یک پاکت بزرگ و زرد رو انداخت وسط حیاط:«آره،دروغ میگم،اینم سند دروغمه،بازش کن بخون». کیفشو از روی زمین برداشت و با عصبانیت از در رفت بیرون. چشمام روی پاکت زرد رنگ وسط حیاط مات مونده بود.جرأت نداشتم نزدیکش بشم.تمام توانم رو جمع کردم و آهسته رفتم طرفش و با دستهای لرزون پاکت رو از روی زمین برداشتم،با تمام شهامتی که داشتم محتویات پاکت رو بیرون کشیدم،یه دسته کاغذ بود.دو تا کاغذ به هم منگه شده روی همۀ برگه ها بود. چشمم روی اولین برگ می چرخید و لحظه به لحظه به تنگی نفسم اضافه می شد.یک گواهی نامۀ آلمانی بود که ثابت می کرد مایا بینش، فرزند بهمن بینش و کلارا اشمیت در شهر کلن آلمان در بیمارستان به دنیا اومده،برگۀ دوم ترجمۀ برگۀ اول بود با هزار جور unilinik مهر و امضاء و هزار مدل گواهی قانونی دیگه. چندین بار از اول تا آخر برگۀ اصلی رو خوندم.باورم نمی شد یا نمی خواستم باورکنم؟نمی دونم!هر بار که می خواستم از اول بخونم آرزو می کردم نوشته ها تغییر کنه ولی هر بار همون بود و هر بار فقط نام کلارا اشمیت بود که قلبم رو می لرزوند. گذشته ها توی مغزم زنده می شد.برخورد دایی سعید،تنفرش از من، دلسوزیهای خاله سوری،طعنه های زن دایی،التماسهای مامان که می گفت این بچه گناهی نداره.دیگه فهمیدم گناه من چی بوده!من به اون خونواده تعلق نداشتم،من جزو اونها نبودم،جزو هیچ خونواده ای نبودم،من هیچی نبودم،یه آدمی که نه مادر داره نه پدر،نه خواهر و نه برادر،هیچ کس.من تنها شدم،به همین سادگی،توی دنیای شلوغ و پر رفت و آمد به هیچ کس تعلق نداشتم.هیچ چیز نداشتم... نمی دونستم باید گریه کنم یا بخندم،واقعاً نمی دونستم باید چه کار کنم! با صدای خانوم احمدی به خودم اومدم:«مایا خانوم،چیزی شده دخترم؟چرا وسط حیاط نشستی؟با پدرت دعوات شد؟عیب نداره،پدره دیگه».سرش رو از لای در آورده بود تو و من رو تماشا می کرد. بلند شدم و با حرص رفتم توی کوچه،سروش داشت با بچه ها بازی می کرد،دستش رو کشیدم و با خودم آوردم توی خونه بدون اینکه به خانوم احمدی که پشت در ایستاده بود نگاه کنم در خونه رو محکم بستم و با صدای بلند طوری که بشنوه رو به سروش گفتم:«کی به تو گفته بدون اجازه بری بیرون؟در خونه رو واسه چی باز گذاشتی که مردم همین طوری سرشون رو بیندازند پایین و بیان تو؟مگه اینجا طویله است؟». مظلومانه نگاهم کرد:«بهت گفتم می خوام برم،جواب ندادی». - وقتی جواب ندادم چرا رفتی؟ بغض کرد،محکم بغلش کردم،نمی تونستم،نمی خواستم باور کنم که برادر تنی من نیست،دوستش داشتم،اندازۀ سینا.باهاشون بزرگ شده بودم.مثل مامان سیمین،مثل دایی اینا و مامانی که مدتها بود ندیده بودمش،مثل خاله سوری و بچه هاش.به خودم گفتم،اونا هم من رو دوست داشتن،مامانی همیشه برای من هم مثل سالار و شقایق قصه تعریف می کرد.مامان من رو مثل سینا و سروش دوست داشت،اون قدر که حتی حدس هم نمی زدم مادر واقعی ام نباشه.ای کاش هیچ وقت نمی فهمیدم،ای کاش این داستان همیشه سر به مهر باقی می موند. اون روز یکی از سخت ترین روزهای زندگی ام بود.احساسات گنگی داشتم. احساسات متضاد،یک لحظه از مادر واقعی ام متنفر می شدم،لحظۀ بعد دوست داشتم بدونم کیه؟!چه شکلیه؟!همه چی رنگ و روی دیگه ای به خودش گرفته بود،مثل دیوونه ها شده بودم،با خودم زیر لب حرف می زدم:«پس واسۀ همین سینا و سروش سبزه هستند و من سفید...پس بگو چرا اسم برادرام مثل مامان با «س» شروع میشه و اسم من...پس مامان دروغ می گفت که از جوونی عاشق شخصیت اول فیلمی بوده که اسمش مایا بوده و برای همین اسم من رو گذاشته مایا...آلمانی ها چه جور آدمایی هستند؟...یعنی می تونم دوستشون داشته باشم؟...اصلاً چرا باید دوستشون داشته باشم؟مگه مادرم من رو دوست داشت که من مردمش رو دوست داشته باشم؟...چرا مثل احمقها تا امروز چیزی نفهمیدم؟...چرا خیال می کردم به بابا رفتم که اینقدر رنگ پوستم روشنه؟...». سعی داشتم از همه متنفر باشم،نمی دونم چرا،خصوصاً از دایی سعید،بعد فکر می کردم شاید حق داره ازم متنفر باشه.از یادآوری ترحم های خاله سوری خجالت زده می شدم.دوست داشتم از مامان سیمین هم متنفر باشم،خیلی سعی کردم ولی نشد.هر چی توی خاطراتم گشتم فقط خوبی هاش بود که برام به یادگار گذاشته بود.سیمین به من همه چیز داد.من رو با موسیقی آشنا کرد،بهم درس زندگی داد،من رو فرستاد کلاس زبان آلمانی تا زبان مادری ام رو یاد بگیرم اون می دونست که این زبان ممکنه در آینده به دردم بخوره،همۀاین کارها رو سیمین برای من کرد،همیشه بهترین ها رو برای من خواست.می دونستم بابا هیچ نقشی توی اون برنامه ریزی ها نداشته.چون هیچ وقت خودش رو درگیر این مسائل نمی کرد.همیشه خودش رو از مسئولیتهای زندگی دور نگه می داشت.حتی شک داشتم که پنهون نگه داشتن این راز کار مامان سیمین باشه نه بابا...بابا عمری فکرش به این جور مسائل نمی رسد. روزهای سختی بود.اون قدر به گذشته ها فکر می کردم که دورترین خاطرات هم برام رنگ می گرفت.با خودم و احساسات خودم درگیر بودم.وچه بد که توی اون شرایط باید تنها بار همۀافکارم رو به دوش می کشیدم،چه بد! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Ghazal*, .maryam., abdolghani, afviolet7, arizona, ayda90, azam 24, batul1s, Elnaz, farnaz58, gipsy girl, Goleyas2, gord, harimeshgh, hiva, Irani, katy, mahdiar, mahshad05, maryamale, m_h_n, nasimepaeze, negyyy, parisaparisa, Parnam, REAL LOVE, Rha.sh, samane7, samanta31, sanaz198x, SaRa, shakiii, smahmodi, Tina joon, zahra.h, zanbagh, zina, اسوده, باران, باقری, بی بی گل, ترانه عشق, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, سارا جوون, شبنم, ملودی, هدیه, گل گلاب |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,592
(View Stats)
تشکرها: 28,831
تشکر شده 13,392 بار در 1,543 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز فصل یازدهم دو،سه روز بعد از برگشتن سروش پولی که سالار بهم داده بود تموم شد. بارها بابا رو پیش خودم مواخذه کردم،چه پدری!؟اگه سالار همون چند تا دونه اسکناس رو به من نمی داد معلوم نبود چه جوری باید سر می کردم، ته موندۀ پول رو برای کرایۀ مینی بوس کنار گذاشتم و با هر بدبختی که بود تا آخر هفته تحمل کردم.هر روز گوشه و کنار آشپزخونه رو می گشتم و یه چیزی برای سروش کوچکم پیدا می کردم که شکمش رو سیر کنم. پنجشنبه شب چون چیزی پیدا نکردم مجبور شدم دو تا سیب زمینی رو که مونده بود بپزم و بگذارم جلوی سروش.خوابید ولی گرسنگی احساسی بود که تا اون موقع باهاش آشنایی نداشتم،مثل خیلی احساسهای دیگه که تا اون روزها برام ناآشنا بود و زندگی داشت من رو باهاشون آشنا می کرد،مثل حسرت،کینه،نفرت،تنهایی،ترس و بی پناهی... . صبح جمع زودتر از موعد مقرر با سروش از خونه بیرون اومدم،سوار مینی بوس که شدیم سروش سرش رو گذاشت روی سینه ام:«مایا،گشنمه». نوازشش کردم:«الان برات یه چیزی می خرم عزیزم،تحمل کن». کی می خری؟ - وقتی بابا اومد،نگران نباش،ساندویچ می خوریم،دوست داری؟ - آره. ساعت نه بود که به میدون آزادی رسیدیم.یه گوشه ایستادیم تا بابا بیاد،ولی نیومد.تا سه بعد از ظهر سروش رو با هر کلکی بود سر پا نگه داشتم.طفلک اون قدر از گشنگی به خودش پیچید تا به گریه افتاد.دست کردم توی جیبم،باقی موندۀ پولم حتی اندازۀ کرایۀ برگشت نبود.سروش رو گرفتم بغلم و رفتم طرف مینی بوسها،مسافرها یکی یکی سوار اولین مینی بوس می شدند.راننده یه گوشه ایستاده بود و سیگار می کشید.چند دقیقه این پا و اون پا کردم و در نهایت شرمزده رفتم طرفش. - سلام آقا. دود سیگارش رو با فشار داد بیرون:«علیک سلام آبجی». با دست به مینی بوس اشاره کردم:«نوبت شماست؟». - امری باشه؟! پول رو گرفتم طرفش:«من همین قدر پول دارم،می تونیم سوار بشیم؟». نیم نگاه به پولهای دستم و به سر تا پام سیبیلهای زرد شده اش رو جوید. از خجالت سرخ شده بودم.نگاه کوتاهی به چشمهام کرد و گفت:«پول نداری؟». - قرار بود...قرار بود پدرم برامون بیاره ولی نیومد. سیگارش رو پرت کرد تو جوی آب:«کجا میری؟». - کارون - خیلی خب... سوار شو. لبخند به پولها رو گرفتم طرفش،لبخند زد:«مهم نیست،شمام جای خواهر ما». - شرمنده آبجی،سوار شین. تشکر کردم،با عجله رفتم و از همون رو به رو یه پیراشکی برای سروش خریدم و سوار مینی بوس شدیم.سروش با ولع پیراشکی شکلاتی رو می خورد،حتی نگاهش هم می خندید.به چشمهای معصومش زل زده بودم،حس غریبی داشتم،حس مادری! وقتی به خونه رسیدیم دوباره بهانه گیری های سروش شروع شد:«من گشنمه،مرغ می خوام...پس مامان چرا از مسافرت بر نگشت؟...سینا کجاست؟...مگه نگفتی ساندویچ می خوریم؟...بابا نگذاشت آتاری ام رو از خونۀ دایی بیارم... پس چرا برام نخرید؟... پول می خوام مایا...». کلافه رفتم توی آشپزخونه.جز چند تکه نون خشک چیزی نمونده بود.فریزرو یخچال هم خالی خالی بود.نا چاراً یه کمی عدس و نخود پختم و با همون چند تکه نون دادم به سروش.وقتی سیر شد و رفت سراغ اسباب بازی هاش باقی موندۀ غذاش رو خوردم.سروش بی توجه به اون شرایط آشفته و هزار جور فکر که مثل خوره مغز من زو می خورد، داشت ماشین بازی می کرد.با خودم گفتم،فردا چی؟اگه بابا نیاد چه جوری یک هفته سر کنم؟اصلاً هفتۀ دیگه با چه پولی برم آزادی؟ نزدیکیهای صبح بود که خوابم برد،وقتی بیدار شدم یازده صبح بود.سروش توی رختخوابش نبود،سراسیمه از رختخواب بیرون اومدم،همه جا رو گشتم و وقتی که دیدم نیست رفتم توی کوچه،داشت با پسرهای خانوم احمدی بازی می کرد،صداش زدم.خانوم احمدی سرش رو از لای در خونه شون آورد بیرون. - مایا جان بابا هنوز نیومدن؟ - نخیر. رفت توی خونه،هنوز سروش به در خونه مون نرسیده بود که خانوم احمدی چادر به سر اومد طرفم،از زیر چادر یه پلاستیک داد دستم:«بیا دخترم،این بچه داشت از گشنگی می مرد،گناه داره طفل معصوم،بگیر یه چیزی برای ناهارش درست کن». یه چشمم به پلاستیک بود و یه چشمم به سروش که سرش رو چسبونده بود به پاهام.خواستم قبول نکنم،داشتم از خجالت می مردم ولی سروش که گناهی نداشت،شاید من می توانستم تحمل کنم ولی سروش چی؟کیسه رو از خانوم احمدی گرفتم و با شرمندگی تشکر کردم. - تشکر لازم نیست،تو هم مثل دختر من!من که میگم غریبی نکن،خودت زیاد با ما نمی جوشی.بازم اگه فکر می کنی کاری از دستم ساخته است بگو. بازم تشکر کردم و با سروش اومدیم تو.کاش به خانوم احمدی می گفتم که چرا باهاش نمی جوشم،کاش می گفتم که دو تا پسرهاش چه نامه های عاشقانه ای برام می نویسن و چه حرفهایی می زنن که حتی از خجالت نمی تونم پیش خودم تکرارشون کنم.کاش می گفتم که اگر تو مادرمی پس اونام برادرهام هستند.کدوم برادری به خواهرش نظر داره؟ای کاش مجبور نمی شدم اون کیسه رو ازش بگیرم و اون همه ترحم و دلسوزی رو تحمل کنم. گریه ام گرفت.سروش رو بغل کردم و گفتم:«سروش جان،تو رو خدا این قدر خودت رو کوچک نکن.تو چه جوری تونستی بری خونۀهمسایه و بگی که گشنه ای؟بفهم چی می گم». با بغض نگاهم کرد.به خودم گفتم خیلی نفهمی!این بچۀ بی گناه چه می دونه که تو چی میگی؟یه نگاه به قدش بکن!یه نگاه به سن و سالش بکن! وسایلی که خانوم احمدی داده بود بردم توی آشپزخونه،مجبور بودم جیره بندی شون کنم.معلوم نبود که بابا کی بر می گرده یا کی موفق میشم ببینمش. باید تا می تونستم صرفه جویی می کردم.بوی برنج که توی خونه پیچید زیر لب خدا رو شکر کردم.چرا آدم تا وقتی چیزی رو داره قدرش رو نمی دونه؟چرا وجود بعضی چیزها برای ما اون قدر عادی میشه که نعمت وجودشون رو فراموش می کنیم؟! سروش با دیدن دیس غذا ذوق زده کنارم نشست.بشقابش رو پر کردم و گذاشتم جلوش.خندون شروع به خوردن کرد. - مایا؟! - جونم. - امروز اسماعیل گفت داداشش می خواد ببردش شهر بازی. - اِ،چه خوب! - ما نمیریم؟ - چرا،هر موقع بابا اومد میریم. - داداش اسماعیل بهم گفت اگه بهش تلفن کنی من رو هم می بره شهر بازی! فکرم از کار افتاد،متعجب پرسیدم:«داداش اسماعیل؟!». - آره،همون که سبیل گنده داره. - چی بهت گفت؟ - گفت بهت بگم که بهش تلفنی کنی،گفت اگه زن بزنی منم با خودشون می برن شهر بازی! خیره تو چشمهای معصوم سروش گفتم:«دیگه با پسرهای کوچه حرف نزن،باشه؟». - من حرف نزدم،خودش بهم گفت. - دروغ گفت عزیز دلم،صبر کن بابا بیاد،خودم می برمت. - تو هم دروغ می گی،مگه نگفتی برام ساندویچ می خری؟مگه نگفتی مامان زود بر می گرده؟مگه نگفتی بابا برام آتاری می خره؟همش دروغ گفتی. از خودم خجالت کشیدم.با لحن دلجویانه ای گفتم:«من دروغ نگفتم سروش جان...یعنی... دلم نمی خواست دروغ بگم،فکر می کردم حتماً این اتفاقها می افته،ولی خب،نشد دیگه». - شهر بازی چی؟ - حتماً... اگه بابا پول بیاره قول میدم که بریم. - قول دادی ها! اون هفته هم هر جور بود گذشت،دیگه به تنهایی عادت کرده بودم.سروش اکثراً توی خونه می موند.هر جور بود سر گرمش می کردم تا هوای کوچه رو نکنه.با هم گرگم به هوا بازی می کردیم،ماشین بازی،بالا بلندی.دوست نداشتم توی روابط بیرون از خونه یاد چیزهایی که نداره بیفته و یا با احساسات لطیفش بازی کنند. هر روز یکسری از طلبکارهای بابا که روز به روز تعداد شون زیادتر می شد با مأمور یا بی مأمور می اومدن سراغش.اونا رو که می دیدم، می فهمیدم کارش به جاهای باریکی کشیده. آخر هفته نتونستم برم میدون آزادی.هیچ پولی نداشتم و دوست هم نداشتم از کسی قرض کنم،چون به اومدن بابا مطمئن نبودم و ممکن بود نتونم پولشون رو برگردونم.علاوه بر اون توی خودم نمی دیدم که از کسی پول قرض کنم.کم کم شروع کردم به جمع آوری وسایل،دوست نداشتم وقتی بابا میاد بهانه دستش بدم و بیخود عصبی اش کنم و باز هم کتک بخورم.زندگی معنای خودش رو برام از دست داده بود.نمی دونستم می خوام به چی برسم؟!برای چی زنده ام؟!برای چی زندگی می کنم؟برای رسیدن به چه هدفی؟با چه انگیزه ای؟ پایان صفحۀ 100 | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | .maryam., abdolghani, Admin, afviolet7, arizona, ayda90, azam 24, batul1s, daneshmand, Elnaz, farnaz58, Goleyas2, gord, harimeshgh, hiva, Irani, katy, ladysadeghi, mahdiar, mahshad05, mahshid_3d, maryamale, m_h_n, negyyy, parisaparisa, Parnam, REAL LOVE, samane7, samanta31, sanaz198x, SaRa, shakiii, Tina joon, zahra.h, اسوده, بی بی گل, ترنم, حاجی بلا, خورشید خانم, سارا جوون, شبنم, ملودی, هدیه, گل گلاب |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,592
(View Stats)
تشکرها: 28,831
تشکر شده 13,392 بار در 1,543 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز فصل دوازدهم سروش سیب زمینی های سرخ شده رو با ولع می خورد که زنگ زدند... پیشونی اش رو بوسیدم:«الان بر می گردم،یواش بخور دل درد نگیری». از دیدن دایی سعید جا خوردم:«سلام دایی». - علیک سلام،بابات خونه هست؟ - نه نیست،بفرمایید تو. از جلوی در کنار رفتم.دایی اومد توی حیاط و با صدای بلند سروش رو صدا زد.سروش فریاد کشان اومد و پرید بغل دایی سعید. دایی رو کرد به من:«نمی تونی یه تماس بگیری؟». - من... پول نداشتم. - یعنی تو این خونه یه دوزاری پیدا نمیشه؟ زیر لب زمزمه کردم:«حتی یه دوزاری!».در خونه رو بستم:«بفرمایید تو تا براتون چای درست کنم». - نه،زیاد وقت ندارم،اومدم با بهمن صحبت کنم.کی بر می گرده؟ - نمی دونم،ده روزی میشه که نیومده. - لا اله الا الله،این مرتیکه آدم بشو نیست! سروش در گوش دایی یه چیزی گفت،دایی گذاشتش زمین و از توی جیبش پول درآورد و داد بهش:«برو دایی جان،برو بخر». سروش با عجله پول رو از دست دایی قاپید،از در که بیرون می رفت گفتم:«مواظب خیابون باش».رفت و در خونه رو محکم به هم کوبید.دایی سیگار آتیش زد:«حالتون خوبه؟». - ممنونم،شماها خوبید؟زن دایی؟بچه ها؟ - ای،همه خوبن. - مامانی... - اون هم بد نیست،خدا رو شکر. نشست روی پله ها:«راجع به سروش با بهمن صحبت کردی؟چیزهایی که بهت گفتم بهش گفتی؟». - بله،گفتم. - خب،نتیجه؟! - هیچی،فهمید شما بهم یاد دادی،راضی نمیشه،بهتره اصرار نکنیم،باید یه فکر دیگه کرد. لحن صداش مهربون شد:«باید تلاشت رو بکنی دایی،هر روز بهانه گیری کن». - هر روز؟من هر روز بابا رو می بینم که بهانه بگیرم؟از فردای روزی که سروش رو برگردوند دیگه ندیدمش. - هر موقع دیدیش باید بگی،بگو نمی تونم،بگو بهانۀ مادرش رو می گیره.مگه نمی گیره؟ - چرا،بهانه می گیره،ولی وقتی بابا خونه است هیچی نمیگه،برای همین هم تا من حرف می زنم خیال می کنه دروغ میگم. - بازم سعی کن دایی،حالا من یه برنامه هایی دارم ولی حرفهای تو هم بی تأثیر نیست.هر چی رفتن این بچه عقب بیفته کار تو هم عقب می افته ها! به خودت فکر کن. لبخند تلخی زدم:«من می دونم که اصلاً قرار نیست برم،می دونم که... که مامان سیمین...». گفتنش برام سخت بود.انگار این جمله اصلاً توی دهنم نمی چرخید.چشمهام رو بستم و تمام نیروم رو جمع کردم:«من می دونم که مامان سیمین مادر واقعی من نیست». چشم باز کردم،دایی مات و مبهوت زل زده بود به دهنم:«چی گفتی؟». - گفتم که می دونم... مامان سیمین مادر واقعی من نیست،شما هم نمی خواین من رو بفرستین اونجا». - کی بهت گفت؟بهمن؟ - بله،بابا گفت. دایی نفس عمیقی کشید و دست کرد لای موهاش:«پس بالاخره فهمیدی!». تا به اون روز یاد نداشتم که دایی با اون لحن آروم و پر عطوفت باهام صحبت کرده باشه،لبخند کمرنگی زد و ادامه داد:«از همون اول هم گفتم نباید این مسئله رو از تو مخفی کنن،سیمین گوشش بدهکار نبود،می گفت ممکنه توی روحیه ات اثر بگذاره،نمی دونم والا،شاید حق با سیمین بود،حالا چه فرقی داره دایی جان؟سیمین تورو مثل بچه های خودش دوست داشت،درسته؟». - درسته،دوستم داشت،ولی نه مثل بچه های خودش،اگه مثل اونا دوستم داشت راضی نمی شد که پیش بابا بمونم،من رو هم با خودش می برد. - مگه سروش رو برد؟ - نمی تونست،وگرنه می برد،ولی من... - عیبی نداره دایی،بیخود خودت رو درگیر این داستان ها نکن،سیمین اگه بتونه از خداشه که تو هم پیشش باشی.فقط تا یه کمی زندگی اش رو اون جا جمع و جور کنه طول می کشه.در ضمن،بابات ممکنه در مورد سینا و سروش زیاد به سیمین سخت نگیره ولی در مورد تو قضیه فرق می کنه.تو بچۀ سیمین نیستی که بهمن بتونه راحت اختیارت رو بده دست سیمین.می فهمی که منظورم چیه؟! - بله،می فهمم. لحن کلام و حتی نگاه متفاوت دایی آزارم می داد.خواستم بگم من همون مایا هستم دایی.همون که چشم دیدنش رو نداشتی و مسبب همۀ مشکلات می دونستی.ولی دایی سعید انگار که بعد از شنیدن ماجرا خیالش راحت شده باشه رفتارش صد و هشتاد درجه تغییر کرده بود.کنارش نشستم:« می تونم یه سئوالی ازتون بپرسم؟». - حتماً،بپرس دایی جان. - مامان و بابا چه جوری با هم ازدواج کردن؟ - - منظورت سیمینه دیگه؟! از سئوالش جا خوردم ولی با سر حرفش رو تایید کردم. - داستانش مفصله،بهمن همسایۀ ما بود.سیمین دانشکده موسیقی تحصیل می کرد که بهمن اومد توی محل ما،یه مرد مجرد که یه دختر یکی دو ساله داشت.هیچ کس فکرش رو هم نمی کرد این اتفاق بیفته.به عقل هیچ کس نمی رسید.همه وقتی از ماجرا با خبر شدند که سیمین و بهمن یه پا عاشق و معشوق شده بودند.چقدر گفتیم نکن!خودت رو بدبخت نکن، این ازدواج غلطه،پشیمون میشی.هیچ کدوممون راضی نبودیم،پدرت جز مدرک تحصیلی اش و یه شرکت فسقلی هیچی نداشت.حتی یه خونواده نداشت که بفرسته خواستگاری.تو هم شده بودی نور علی نور.سیمین یه دختر بی تجربه و جوون بود.چه می فهمید ازدواج و تشکیل خونواده یعنی چی؟ولی بهمن در عوض همه فن حریف بود.تجربۀ یه زندگی رو داشت با یه بچه.کدوم خونواده ای دختر پاک و معصوم شون رو میدن دست یه همچین آدمی؟لااقل اگه بهمن یه جو مردونگی تو وجود داشت حرفی نبود ولی اون اصلاً اهل زندگی زناشویی نبود.هر آدم خری هم که می دیدش،می فهمید این مرد خانواده دوست نیست.اون شرکت هم که روز به روز گسترشش می داد فقط محض تفریح آقا بود.از اولش هم می دونستم این،زندگی زندگی بشو نیست.برای همین پامون رو کردیم تو یه کفش که نه!سیمین خودش رو زندانی کرد،دو سه روز لب به غذا نزد. مرغش یه پا داشت،می گفت الا و بلا بهمن!آخرش هم با هم فرار کردند.از اصفهان تماس گرفتند که ما ازدواج کردیم.دیدیم آبرمون تو محل رفته.گفتیم برگردن. برگشتند،براشون عروسی گرفتیم.ولی همون شد که نه ما چشم داشتیم بابات رو ببینیم،نه اون ما رو.ماجرای تو رو هم سیمین خواست که مخفی نگه داریم.ما هم کاری رو کردیم که اون خواست.ولی مگه میشه همچین قضیه ای رو پنهون نگه داشت؟تا کی؟امروز هم نمی فهمیدی،فردا،پس فردا دستگیرت می شد که یه خبرهایی هست.برای تو هم بد نشد دایی.هزار ماشاالله خوش بر و رویی،یه شوهر خوب می کنی و میری سر زندگی ات،می تونی بری آلمان پیش مادرت... اگه... اگه به امید سالار نشستی ... باید بگم که اون تیکۀ تو نیست دایی.امیدوارم منظورم رو بفهمی. برق از سرم پرید،تا حالا نشده بود دایی دربارۀ سالار رودر رو باهام صحبت کنه،اون هم این طور!انگار من پسرش رو اغفال کرده بودم.سرخ شده بودم،نمی دونم عصبانی شدم یا خجالت کشیدم.ولی حرف دایی رو به خودش برگردونم و آهسته گفتم: - بله می فهمم،کدوم آدم عاقلی یه دختر بی خونواده رو برای پسر خونواده دارش می گیره؟ با اینکه لحن کلامم نرم بود دایی از کوره در رفت،مات نگاهم کرد:«منظورم این نیست دایی،کی گفته تو بی خونواده ای؟». - واقعیت همینه دایی،شما از پدر من بدتون میاد،پس حق دارید از من هم متنفر باشید.من یه دختر بی خونواده ام،هیچ کسی رو ندارم،چه جوری ازم می خواید برم پیش مادرم؟کدوم مادر دایی جان؟برم بهش بگم چی؟ من کی هستم؟اصلاً باید از کجا بدونم که قبولم می کنه؟فکر می کنید مادری که بچۀ دو ساله اش رو ول کرده و رفته،چه جور آدمیه؟می خواین التماسش کنم که نگهم داره؟آخه برای چی؟چرا باید به این و اون التماس کنم که حامی من باشند؟ صدای در اومد.بغضم رو قورت دادم و رفتم طرف در،سروش بود که یک عالمه بستنی و چیپس و پفک رو بغل گرفته بود.ناخودآگاه از دیدنش لبخند زدم و گونه هام رو پاک کردم.با عجله اومد توی حیاط و همۀ خریدهاش رو ریخت روی پله،بعد با انصاف خاص خودش شروع به تقسیم کرد:«این سه تا بستنی مال من.این یکی مال مایا.این پفکها رو من می خورم،این چیپسه مال مایا،از این شکلاتها هم خریدم،یکی مایا،بقیه مال من». نگاهش افتاد به دایی ولی باز هم دلش نیومد از خوردنی های خود پیشکش کنه:«مایا از چیپس خودش به شما هم میده دایی سعید». دایی صورتش رو بوسید،سروش توی بغل دایی شروع به خوردن کرد. رفتم توی آشپزخونه و چای درست کردم.دایی بر خلاف اونکه گفته بود فرصت زیادی نداره تا شب منتظر بابا موند و با سروش بازی کرد. تقریباً مطمئن بودم که موفق نمیشه بابا رو ببینه.هر چی هوا تاریک تر می شد بیشتر نگران می شدم.هیچی توی خونه نداشتم که به عنوان شام بگذارم جلوی دایی سعید.خوشبختانه قبل از اینکه موعد شام برسه عزم رفتن کرد.سروش بهش چسبیده بود و نمی گذاشت بره. بالای پله ها ایستاده بودم و کلنجار رفتن دایی و سروش رو تماشا می کردم که صدای کلید اومد.بابا بود.با اینکه دایی سعید گفته بود می خواد باهاش صحبت کنه ولی از دیدینش ترسیدم و حکم آدمی رو داشتم که مچش رو گرفته باشند.با تته پته سلام کردم.بابا تا دایی سعید رو دید اومد داد و بیداد کنه ولی دایی نگذاشت. - باید باهات صحبت کنم بهمن. بابا صداش رو برد بالا:«من هیچ حرفی با شما ندارم،تشریف ببرید بیرون وگرنه پلیس خبر می کنم». دایی سروش رو گذاشت زمین و رفت طرف بابا،صداش رو آورد پایین و گفت:«معاملۀ بدی نیست،پول خوبی توش داره،بهتره به حرفهام گوش کنی». بابا چند لحظه مکث کرد و بعد با اشاره بهم فهموند که برم توی خونه، دست سروش رو گرفتم و رفتیم توی اتاق ولی صداشون رو می شنیدم: - اومدم اینجا باهات اتمام حجت کنم بهمن. - بفرمایید! - حوصله چونه زدن ندارم،وقت هم ندارم که بیخود حاشیه برم،چقدر پول می خوای تا سروش رو بدی به مادرش؟ بابا سکوت کرد،من شوکه شدم،این چه پیشنهادی بود؟یعنی بابا بچۀ خودش رو بفروشه؟مگه میشه؟کدوم پدری... جواب بابا مثل پتک خورد توی سرم! - پنج میلیون! - پنج میلیون!مگه من سر گنج نشستم؟می دونی چقدر پوله؟ - اونش دیگه به تو مربوط نیست،بچه رو می خوای باید پنج میلیون بدی، حرفی هم توش نیست. دایی سکوت کرد،حتماً داشت پیش خودش حساب کتاب می کرد.حالم داشت به هم می خورد.دلم می خواست برم و تف بیندازم توی صورت بابا،هر چی می گذشت بیشتر ازش بدم می اومد.چنان بی احساس و بی عاطفه داشت دربارۀ فروش بچه اش حرف می زد که اگه یکی نمی دونست،خیال می کرد سروش رو از سر راه آورده.آخه آدم این قدر بی عاطفه؟ - باشه،پول رو میدم،ولی توی محضر،همون جا که پول رو گرفتی حضانت بچه رو میدی به سیمین. - قبوله،کی؟ - تا دو سه روز دیگه خبرت می کنم،ولی سروش رو از همین امروز می برم. - بیخود!هر موقع پول رو دادی بچه رو می گیری. - پس لا اقل چند روز بنشین بالای سر بچه ات بلایی سرش نیاد.من سعی می کنم پول رو زود جور کنم.اگه یک تار مو از سر سروش کم بشه به ولای علی می کشمت بهمن. بابا در خونه رو باز کرد:«بیرون!». دایی رفت و بابا محکم درو به هم کوبید و اومد تو.حسرت خوردم:«کاش یکی هم پیدا می شد من رو از بابا می خرید!». بابا بدون اینکه سؤال کنه توی اون چند روز چی کشیدم پرسید:«شام چی داریم؟!». ناخودآگاه پوزخند زدم:«شام؟با کدوم پول باید خرید می کردم که حالا شام درست کنم؟». یک لحظه ساکت شد،پیش خودم فکر کردم:«من از کی تا حالا این قدر پررو شدم؟!».بابا یه نفس عمیق کششید و گفت: پس پولی که بهت داده بودم چی شد؟ - اون پول رو که سه هفتۀ پیش داده بودین،همون موقع تموم شد.اگه خانوم احمدی چهار تا تیکه جنس برامون نمی آورد از گشنگی می مردیم. اخم کرد:«خانوم احمدی؟». - همسایه مون. - احمق از مردم گدایی کردی؟ خیز برداشت طرفم،خودم رو جمع کردم:«نه به خدا،چه گدایی ای؟سروش گشنه بود،فهمید برامون یه سری خوردنی آورد». دست کرد تو جیبش و چند تا اسکناس انداخت جلوم:«پاشو برو یه کوفتی بخر،دارم از گشنگی می میرم». پولها رو برداشتم و با سروش رفتیم خرید،وقتی برگشتیم بابا داشت مثل گذشته ها رو به روی تلویزیون روشن روزنامه می خوند،سروش رفت توی اتاق و من هم با عجله رفتم پایین توی آشپزخونه تا غذا درست کنم. موقع شام سروش چنان با حرص و ولع می خورد که هر آن می ترسیدم خفه بشه.طفل معصوم هول داشت مبادا غذا رو از جلوش بر دارند.بابا اما با طمأنینه غذا می خورد و سخت توی فکر بود.به چی فکر می کرد؟شاید به فروش بچه اش! ظرفهای شام رو که می شستم صدای بابا رو شنیدم که دستور چای داد. وقتی کارم تموم شد با یه سینی چای رفتم بالا.سروش روی مبل خوابش برده بود.سینی رو روی میز گذاشتم و از بالا رختخواب آوردم پهن کردم.همون طور که مشغول بودم پرسیدم:«چرا دو جمعۀ پیش نیومدین میدون آزادی؟». با اینکه هفتۀ قبلش خودم هم نرفته بودم میدون آزادی،ولی یه دستی زدم. چون مطمئن بودم اگر بابا اومده بود و مارو ندیده بود حتماً ازم دلیلش رو پرسیده بود.سرش توی روزنامه بود گفت:«نتونستم». حرصم گرفت:«من و سروش تا سه بعد از ظهر منتظرتون شدیم». چشمهای عصبی اش رو دوخت بهم:«نتونستم دیگه،بس می کنی یا نه؟!». ادامه ندادم.سروش رو توی رختخواب خوابوندم و رو به روی بابا نشستم. چشمهاش روی روزنامه،ولی نگاهش ثابت بود. دل به دریا زدم و پرسیدم:«چه جوری دلتون میاد این کار رو بکنید؟». روزنامه رو پرت کرد یه گوشه و پیپش رو از روی میز برداشت:«.. کدوم کار؟». - منظورم سروشه.پولی که قراره دایی بده. یه نفس عمیق کشید و توتون ریخت توی پیپ:«اول و آخرش که این بچه رو می فرستم پیش مادرش.لااقل این پول رو به یه زخمی می زنم،سعید هم اون قدر داره که پنج میلیون به چشمش نیاد... هه... مثل اون وقتای خودم». یکهو دلم براش سوخت،از خودم بدم اومد که اون جوری درباره اش قضاوت کرده بودم.من توی شرایط بابا نبودم که بفهمم چی می کشه! - خونه پیدا کردین؟ - آره،یه خونۀ یه خوابه است.صاحبخونه اش هم آدم بدی نیست. - جواب این صاحبخونه رو چی می دین؟ - باهاش صحبت کردم،از پول پیش که بهش داده بودم یه کم بر می داره.مهم نیست،باید از اینجا بریم. تا چند روز دیگه اسباب کشی می کنیم.وسایل رو جمع کردی؟ - تقریباً،یه سری چیز میز مونده که دو سه روز آخر جمعشون می کنم. بلند شدم و از توی کشو پاکتی رو که بهم داده بود برداشتم و گذاشتم روی میز.پک عمیقی به پبپش زد و پرسید:«خوندیش؟». دوباره نشستم:«بله». - نمی خواستم بهت بگم،مجبور شدم. - می دونم. - ناراحتی نداره،جای سیمین یکی دیگه مادرته. از حرف بی ربطی که زد توی دلم خندیدم و گفتم:«من ناراحت نیستم... یعنی چه باشم چه نباشم این جوریه دیگه.سیمین یا مادر خودم،چه فرقی بینشون هست؟هر دو تاشون من رو گذاشتند و رفتند». - مادرت زن بدی نبود،سیمین هم نبود،نتونستن با من بسازند،شاید تقصیر منه!؟ - چه جوری باهاش آشنا شدین؟ - با مادرت؟... تو دوران دانشجویی تو آلمان.کلی درس خوندم تا تونستم بورسیه بگیرم.پام رسید اونجا با مادرت آشنا شدم،خیلی زود ازدواج کردیم... شاید چند ماه بعد از آشنایی مون... بعدش هم تو به دنیا اومدی... با اون همه جنگ و دعوا که از روز اول داشتیم،عجیبه که با هم ازدواج کردیم و بچه دار هم شدیم... بعد از درسم گفتم بیایم ایران،قبول نکرد،من هم تورو برداشتم و اومدم. غمگینانه پرسیدم:«خوشگل بود؟». خندید و بهم زل زد:«خیلی،موهای پرپشت بلوند،چشمهای آبی،قد بلند... نقص نداشت،وقتی می خندید اون قدر خواستنی می شد که حاضر بودم هر کاری براش بکنم... درست شکل خودت بود،هر وقت می بینمت یاد کلارا می افتم». ناخودآگاه لبخند به لب داشتم:«چرا دیگه نیومد دنبالم؟ازش خبری نشد؟». - نمی دونم چرا نیومد،بعد از اون دیگه ازش خبر نداشتم تا چند سال بعدش که یکی از هم دانشکده ای های ایرانی ام رو توی ایران دیدم و بهم گفت که کلارا ازدواج کرده. سکوت کرد،من هم چیزی نگفتم.پیپش رو خاموش کرد و کنار سروش خوابید و من رو با یه دنیا فکر تنها گذاشت. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | .maryam., abdolghani, Admin, afviolet7, arizona, ayda90, azam 24, batul1s, Elnaz, farnaz58, Goleyas2, harimeshgh, hiva, Irani, katy, mahshad05, maryamale, m_h_n, nasimepaeze, negyyy, parisaparisa, Parnam, REAL LOVE, samane7, samanta31, shakiii, ssmes, Tina joon, tinairn, zahra.h, اسوده, باران, باقری, بی بی گل, ترانه عشق, حاجی بلا, خورشید خانم, سارا جوون, شبنم, هدیه, گل گلاب |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,592
(View Stats)
تشکرها: 28,831
تشکر شده 13,392 بار در 1,543 پست
حالت من : | پست معمولی : +1 امتیاز فصل سیزدهم اون سال با شروع شدن مدارس دلم بد جوری گرفته بود.من هم دوست داشتم مثل هر سال برم و پشت نیمکت مدرسه بنشینم و درس بخونم. دوست داشتم مثل همۀ آدمهای دنیا برای رسیدن به اهدافم تلاش کنم، پیش همکلاسی های قدیمم باشم که دیگه ازشون کاملاً بی خبر بودم.می دونستم که همه شون درست بر عکس من تو شور و حال آغاز سال جدید تحصیلی هستند و حتماً تابستون خوبی رو گذروندن.تابستونی که من تمام مدت توی خونه نشستم و شاهد از بین رفتن زندگی مون بودم.با حکم ترک تحصیل که از طرف بابا صادر شد و تنهایی سختی که بعد از فهمیدن موضوع مامان سیمین بهم دست داده بود،دیگه چیزی برای از دست دادن نداشتم.تنها دلخوشی ام شده بود سروش که او هم چند روز بعد از صحبت بابا و دایی از پیشم رفت. سروش تنها پیوند من با گذشته بود که نزدیک دو ماه بود مثل مادرش شده بودم و دل کندن ازش برام حکم مرگ رو داشت،ولی رفت.رفت و تمام خاطرات کودکی ام رو با خودش برد.دایی سعید بغلم کرد،با مهربونی روی صورت خیسم دست می کشید و ازم می خواست مواظب خودم باشم.نصیحتهاش حکم این رو داشت که دیگه نمیاد سراغم ویک پاکت نامه دادم دست دایی و خواستم تا برای مامان پست کنه.توی اون نامه همه چیز رو برای مامان سیمین نوشته بودم و به خاطر تمام محبت هاش ازش تشکر کردم. بابا دو هفته خونه نیومد.توی اون مدت یه چشمم اشک بود و یه چشمم خون.دوری از سروش برام قابل تحمل نبود.چند بار تصمیم گرفتم با خونۀ دایی تماس بگیرم و صدای قشنگش رو بشنوم ولی می دونستم که این کار بی تاب ترم می کنه،ضمن اینکه اصلاً جرأت نداشتم پام رو از در خونه بیرون بگذارم،چون تنها بودم و می ترسیدم.حتی وقتی کسی زنگ در خونه رو می زد باز نمی کردم.کسی با من کار نداشت،یا همسایه ها بودند،یا طلبکارها.بابا هم که خودش کلید داشت. قرارهای روز جمعه به خودی خود از بین رفته بود.هر روز انتظار برگشتن بابا رو می کشیدم.هر روز آرزو می کردم به خونه برگرده و هر چه زودتر از اون محل با اون همسایه های فضول و پسرهایی که راحتم نمی گذاشتند بریم.غافل از اینکه سرنوشت چه نقشه هایی برای زندگی ام کشیده است! وقتی بابا برگشت از گشنگی پوست و استخوان شده بودم.اون قدر گریه کرده بودم و ترسیده بودم که زیر چشمهام گود افتاده بود،وقتی خودم رو توی آیینه می دیدم وحشت می کردم.دیگه از اون چشمهای همیشه خندونم خبری نبود،غم بود که توش لونه کرده بود.لبهام برخلاف همیشه تبسم نداشت،از بغض همیشگی رو به پایین آویزون شده بود.هیچ کدوم از این تغییرات ظاهری به چشم بابا نیومئ.اصلاً نپرسید توی اون مدت چه کار کردم؟!چی خوردم؟!چه بلایی سرم اومده؟!شبها رو چه جوری سر کردم؟!دو روز بعد از اون خونه رفتیم.خونۀ جدید انتهایی ترین نقطۀ تهران بود که حتی اسمش رو تا اون روز نشنیده بودم.یک محلۀ شلوغ و پر رفت و آمد که اکثر کوچه پس کوچه هاش آسفالت هم نداشت.خونه هاساختاری کهنه و قدیمی داشتند.توی هر کوچه بالغ بر بیست تا بچه از سر و کول هم بالا می رفتند. ماشین که نگه داشت با ترس و لرز پیاده شدم.بابا هم بلافاصله پیاده شد و رفت پشت وانت.با دهن باز به اطرافم نگاه می کردم که بابا یه چمدون داد دستم:«بیا مایا،از اینجا به بعد رو باید پیاده بریم،توی کوچه ها ماشین رد نمیشه.مجبوریم وسایل رو با دست ببریم». دنبال بابا که خودش هم دو تا جعبۀ بزرگ رو به سختی حمل می کرد راه افتادم.یکی سوت کشید و متعاقبش صدای چند تا پسر اومد:«اونجا رو سیر کن!چه تیکه ای».«بچه ها تماشا کنین،نعمت اومده».«ای ولا بابا!محله تکمیل شد». سرعت قدمهام رو زیاد کردم تا به بابا که خیلی ازم دور شده بود برسم.یکی چمدون رو از دستم گرفت،وحشتزده خودم رو عقب کشیدم،یه پسر جوون بود:«من میارم خانوم خوشگله!».آب دهنم رو قورت دادم و برگشتم سمت بابا که حالا ایستاده بوده و از دور مارو تماشا می کرد.پسر جوون صداش رو برد بالا و رو به بابا گفت:«کمک می کنیم». بابا سر تکون داد که باشه.چرخیدم سمت وانت و دیدم سه چهار تای دیگه دارند با کمک راننده وسیله ها رو می گذارند پایین.بی توجه به پسری که کنارم ایستاده بود و زیر لب چرت و پرت می گفت خودم رو به بابا رسوندم.از دو تا کوچۀ تو در تو رد شدیم و به یک آپارتمان کوچک رسیدیم.یک آپارتمان غمزدۀ دو طبقه که از شدت کثیفی در و دیوارهای سیاه داشت و هزار جور فحش و بد و بیراه روش نوشته بودند.از خجالت بابا سرم رو پایین انداختم که یعنی من ندیدم اینجا چی ها نوشته اند! طبقۀ دوم رو ما اجاره کرده بودیم،طبقۀ اول خود صاحبخونه می نشست. زن و شوهر پیری که خیلی سعی داشتند در برخورد اول مهربون و با عطوفت جلوه کندد ولی تناقض رفتاری شون کاملاً پیدا بود.خانوم شیرزادی و شوهرش پشت بند من وارد خونه شدند.من با کنجکاوی به همه جا سرک می کشیدم و خانوم شیرزادی یکبند حرف می زد. هفت تا بچه داشت.آقا محمود،پسر بزرگش،متأهل بود و با زن و بچه اش همون حوالی زندگی می کردند.فاطمه و زهرا خانوم ازدواج کرده بودند و به قول خانوم شیرزادی یه دو جین بچه داشتند.اونا هم توی شهرستان سلماس زندگی می کردند.مراد فرزند چهارم خانواده بود.یه پسر بیست و پنج،شیش ساله که طبق گفتۀ مادرش خیلی شرور بود.درست مثل میثم،برادر کوچکتر ش،خانوم شیرزادی می گفت توی محل همه ازشون حساب می برند و هیچ کس از دستشون آسایش نداره.مریم و زینت دو قلو بودند و ته تغاری.هر دو سال اول دبیرستان درس می خوندند.اون قدر شباهت داشتند که تقریباً چندین ماه طول کشید تا بتونم از همدیگه تشخیص شون بدم. آقای شیرزادی معمار بود.با اینکه سن زیادی داشت ولی از صبح تا شب کار می کرد.آدم ملایم و خونگرمی نبود ولی در مقایسه با خانوم شیرزادی مثل فرشته ها به نظر می رسید. دو سه روز بعد از نقل مکان به خونۀ جدید برای اولین بار مراد و میثم رو دیدم.داشتم از نونوایی بر می گشتم،صبح بود.هنوز به کوچۀ خودمون نرسیده بودم که دیدیم دو تا پسر توی کوچه ایستادند و دارند با چند تا دختر صحبت می کنند.سرم رو انداختم پایین و بی تفاوت از کنارشون گذشتم.هنوز دو سه دقیقه نگذشته بود که متوجه شدم یکی شون داره دنبالم میاد،آهسته سوت می کشید و زیر لب متلک می گفت:«کجا خانوم خوشگله!؟...مال این محلی؟!...تا حالا ندیده بودمت...واسۀ چی جواب نمیدی؟...زبونت رو موش خورده؟...». بوی گند عرقش از اون فاصله هم به مشامم می رسید.به سرعت قدمهام اضافه کردم ولی ول کن نبود.به خونه که رسیدیم قبل از اینکه کلید رو از توی جیبم در بیارم پیچید جلوم.لبخند مرموزی گوشۀ لبش بود.موهای فرفری داشت،یه شلوار پیله ای مشکی پوشیده بود که سه نفر دیگه هم توی شلوارش جا می شدند،با یه پیرهن مردونۀ قرمز.یه زنجیر هم دستش بود که مدام می چرخوند و از این دست به اون دست می داد.حریصانه نگاهم می کرد.دوست داشتم با ناخن هام چشمهاش رو از کاسه در بیارم.سرم رو انداختم پایین و گفتم:«لطفاً برید کنار». - توی این خونه چی کار داری جیگر؟! - به شما ربطی داره؟ - رفیق مریم و زینتی؟ - نه - پس واسۀ چی اومدی اینجا؟با ننه مون کار داری؟ یه ابرو دادم بالا و پرسیدم:«شما آقا مرادی؟». لبخند کریهی زد:«چاکریم!». - ما مستأجر جدیدتون هستیم،حالا می تونم برم تو؟ چشماش برقی زد.با بی میلی خودش رو کنار کشید:«به به،گل آمد و بوی عنبر آورد،قدمتون رو تخم چشم حاجی ات،بفرما». از توی جیبم کلید در آوردم،پرسید:«حاجی ات رو از کجا شناختی؟». جواب ندادم.کلید انداختم به در،پرسید:«یه قرار بگذاریم تا بشه شومارو سیاحت کنیم؟!». رفتم توی خونه و در رو بستم.وقتی به بالای پله ها رسیدم صدای مراد از پایین می اومد.فهمیدم پشت سر من اومده تو. - مصیبت!مصیبت!بیا پیشواز،آق مرادت اومده. خانوم شیرزادی از توی خونه فریاد کشید:«زهرمارو مصیبت!خبر مرگت اومدی که اومدی.معلوم هست یه هفته کدوم قبرستونی بودی؟پس میثم ذلیل مرده کجاست؟باز افتاده حبس؟». بالای پله ها ماتم برده بود.تا به اونروز ندیده بودم یه مادر و پسر اون جوری با هم صحبت کنند ولی به مرور زمان این رفتارها هم برام عادی شد.توی اون خونه تنها چیزی که از دهن خانوم شیرزادی و پسرهاش در می اومد فحش بود.پسرها که دیگه سنگ تموم می گذاشتند.بدون مراعات متدر و پدرشون هر چی از دهنشون در می اومد می گفتند.توی دلم به خانوم شیرزادی حق دادم که روز اول اون طور دربارۀ مراد و میثم صحبت کرده بود. اونشب بابا روزنامه می خوند و من هم داشتم مطالعه می کردم که طبقۀ پایین غوغا شد.سرم توی کتابم بود که بابا پرسید:«معلوم هست این پایین چه خبره؟». - گمونم پسرای خانوم شیرزادی اند،امروز دیدمشون. - کجا؟ - توی کوچه،طفلک مادره وقتی فهمید برگشته اند بند دلش پاره شد. - حتماً می دونسته که قراره چه بلوایی به پا کنن! بابا بلند شد و در حالی که لباس می پوشید گفت:«من دارم میرم». وحشتزده از جا پریدم:«باز کجا؟توی این خونه دیگه امکان نداره بتونم تنها بمونم». - من گرفتارم مایا،نمی تونم مثل سگ نگهبان پیش تو باشم. کیفش رو برداشت و رفت طرف در،دویدم دنبالش:«کی بر می گردی؟». - با خداست.مواظب خودت باش،توی کشو برات پول گذاشتم. - کاش قبل از رفتن خودتون خرید می کردین،وقتی شما نیستین می ترسم برم بیرون.عضلات صورتش رو جمع کرد:«تورو خدا لوس بازی در نیار مایا،مردم با تو چه کار دارن؟». قیافۀ پسرهای خانوم شیرزادی همش توی ذهنم بود:«من می ترسم بابا، خواهش می کنم نرو». - خجالت بکش دختر،خدا رو شکر صاحبخونه طبقه پایینه.مشکلی داشتی برو سراغشون،می خوای سفارش کنم دخترها ش رو بفرسته شبها پیش تو بخوابن؟ - نه،دلم نمی خواد بفهمن تنهام. بابا در خونه رو باز کرد،فکری به ذهنم رسید:«آره بابا،بگین دخترهاش رو بفرسته بالا». سر تکون داد و از پله ها سرازیر شد.همون جا کنار در ایستادم تا بفهمم چی میشه.از پایین هنوز سر و صدا می اومد ولی آروم تر از قبل.آقای شیرزادی در خونه رو باز کرد،صداش رو می شنیدم که بابا صحبت می کرد. - آقای شیرزادی غرض از مزاحمت اینکه،این دختر ما طبقۀ بالا تنهاست،من یکی دو شب نمی تونم بیام خونه. - مشکلی پیش اومده؟ - خیر،مشکلی نیست،یه گرفتاری کوچکه که حل میشه.خواستم خواهش کنم شبها دختر خانومهاتون رو بفرستین بالا تا دختر من هم تنها نباشه،بالا خره هم سن و سال هم هستن دیگه. - ایرادی نداره،ولی بچه ها مدرسه میرن،مگه دختر شما مدرسه نمیره؟ - نه،درسش تموم شده.مدرسه رفتن دختر ختنومهای شما هم مشکلی ایجاد نمی کنه،می تونن صبح از خونۀ ما برن،غرض اینکه دختر من شبها تنها نباشه،البته اگر از نظر شما مشکلی نیست! - خواهش می کنم،رو چشمم،می فرستمشون. بابا تشکر کرد و رفت،سر و صداهای پایین هم خوابید.رفتم توی خونه و به کتاب خوندن مشغول شدم.از اینکه پیشنهاد بابا رو قبول کرده بودم احساس خوبی داشتم.فکر کردم وقتی دخترهای خانوم شیرزادی بالا باشن خیالم از بابت پسرهاش راحته،غافل از اینکه با این کار چه مشکلاتی رو برای خودم بوجود آوردم. ساعت ده و نیم شب بود که در خونه رو زدند:«سلام». - سلام،شما تنهایید؟ - بله،یه شب من میام یه شب زینت. فهمیدم کسی که رو به روم وایستاده مریمه،از جلوی در کنار رفتم و وارد شد.با کنجکاوی به همه جا نگاه می کرد:«اینجا خیلی قشنگ شده». خوشحال شدم:«جداً،خودم این جوری فکر نمی کنم». بی تفاوت گفت:«چرا،قشنگ شده». روی یکی از مبلها نشست:«من کجا باید بخوابم؟». از سئوال ناگهانی اش جا خوردم.توقع داشتم اون شب بعد از مدتها با یه دختر همسن و سال خودم یه کمی حرف بزنم ولی انگار مریم فقط می خواست کاری که ازش خواسته شده انجام بده.سریع رختخوابش رو پهن کردم و گفتم:«ملافه ها تمیزه،تازه شستم». - ممنونم. از روی مبل خودش رو سر داد توی رختخواب و رفت زیر لحاف.هنوز هاج و واج بودم که سرش رو آورد بیرون:«میشه چراغ رو خاموش کنی؟من با این نورافکن خوابم نمی بره». دستپاچه گفتم:«بله،حتماً». با عجله رختخواب خودم رو پهن کردم و بعد از خاموش کردن چراغ توی رختخواب خزیدم.خوابم نمی اومد،تصمیم گرفتم برم اتاق بغلی و دوباره کتاب بخونم ولی سریع پشیمون شدم.می ترسیدم سر و صدا کنم و مریم بد خواب بشه. هنوز ده دقیقه نگذشته بود که صدای منظم نفسهاش بلند شد.توی دلم گفتم خوش به حالش،چه زود خوابید!از وقتی مامان سیمین رفته بود یاد نداشتم که یه شب بدون فکرو خیال خوابیده باشم،یا از ترس و تنهایی تا صبح به خودم می پیچیدم یا اون قدر فکرهای جوراجور به مغزم می رسید که یکی دو ساعتی غلت می زدم. رو کردم به مریم،غرق خواب بود،با صدای ضعیفی گفتم:«خوش به حالت!به امید فردا می خوابی،فردایی که برات شروع جدیدیه،درس، آینده... ولی من چی؟به چه امیدی چشم روی هم بگذارم و منتظر فردا باشم؟جداًسرنوشت من چیه؟روی پیشونی من چی نوشته؟کاش می تونستم بخونمش...».وای کاش واقعاً می تونستم بخونمش!با صدای در از خواب پریدم،هوا هنوز گرگ و میش بود.مریم کنار دستم خوابیده بود.بلند شدم و با ترس و لرز رفتم پشت در. - کیه؟... کیه؟ ... هیچ کس جواب نداد،داشتم فکر می کردم حتماً خیالاتی شدم که دوباره در زدند.رفتم از توی آشپزخونه کارد بزرگی برداشتم و برگشتم. - کیه؟...کیه؟... مریم از خواب بیدار شد و توی رختخوابش نشست:«کیه؟». - نمی دونم. چنان خونسرد گفت:«خب در رو باز کن ببین کیه!».که کمی جرأت پیدا کردم و لای در رو باز کردم.مراد بود.تا من رو دید لبخند زد:«سام علیک خوشگل خانوما!صبح شوما به خیر». با لحن تندی گفتم:«چی می خواین سر صبحی؟». - چرا ترش می کنی؟خواستم آبجیم خواب نمونه،مدرسه اش دیر شد. در خونه رو بستم و رو کردم به مریم:«با تو کار دارند». مریم بلند شد و اومد طرف در،من هم رفتم تا رختخوابها رو جمع کنم.چشمم به ساعت افتاد،پنج صبح بود،زیر لب گفتم:«کدوم آدم احمقی پنج صبح میره مدرسه؟».داشتم پتو تا می کردم که نگاهم افتاد به جلوی در.مریم پشتش به من بود و داشت آهسته با مراد حرف می زد ولی مراد سرش رو آورده بود تو و من رو برانداز می کرد.خودم رو کشیدم عقب تا دیده نشم.این پسره اصلاً شرم و حیا نداشت.تکیه ام به دیوار بود که مریم در رو بست. - من دارم میرم. - صبحونه نمی خوری؟ - نه مرسی.باید برم پایین حاضر بشم. - تازه ساعت پنج صبحه،مگه راه مدرسه ات خیلی دوره؟ - نه اتفاقاً،پنج شیش دقیقه است،حالا که بیدار شدم میرم پایین صبحونه می خورم. - باشه،هر جور راحتی،ممنونم که اومدی پیشم. - خواهش می کنم... راستی،اسمت چیه؟ - مایا. سر تکون داد و با تعجب تکرار کرد:«مایا!». وقتی رفت از جمع کردن رختخوابها پشیمون شدم و دراز کشیدم.اشتباه بزرگی کرده بودم،اگه از بابا نمی خواستم این پیشنهاد رو به آقای شیرزادی بده پای مراد به خونه باز نمی شد.حدس زدم حالا که می دونه تنهام،وقت و بی وقت سرش رو می اندازه پایین و میاد بالا،و حدس درستی بود چون هنوز دو ساعت نگذشته بود که باز صدای در اومد.تازه داشت خوابم می برد.بلند شدم و لای در رو باز کردم.این بار با جرأت بیشتر،مراد بود با نون تازه. - بفرما!تازۀ تازه است... همین حالا از تنور در اومده. عصبی شدم و ادب رو فراموش کردم:«اینجا چی می خوای؟من کی از تو نون تازه خواستم؟». - نخواستی،ولی ما اون قدر بی مرام نیستیم که شوما بالا باشی و ما اون پایین نون تازه کوفت کنیم،بفرما! - دستتون درد نکنه آقای شیرزادی ولی من نون نمی خوام. در خونه رو محکم به هم کوبیدم،بد جایی گیر کرده بودم.تصمیم گرفتم دیگه در رو باز نکنم مگر اینکه مطمئن باشم کسی غیر از مراد پشت دره.شب بود که زینت اومد بالا،توقع داشتم مثل خواهرش تا از راه می رسه تقاضای رختخواب کنه ولی روی مبل نشست و به من خیره شد،پرسیدم:«چای می خوری؟». - نه،مرسی،می ترسم خواب از سرم بپره. - می خوای رختخوابت رو پهن کنم؟ - شما خوابتون میاد؟ - من؟... نه،ولی تو چی؟ خندید:«اگه خوابتون نمیاد می تونیم بیدار بمونیم،من عادت ندارم شبها زود بخوابم،بر عکس مریم،اون وقتی خوابش می گیره اصلاً نمی تونه خودش رو کنترل کنه،از وقت خوابش که می گذره بد عنق میشه،ولی من یه جور دیگه فکر می کنم.دوست دارم از همۀ لحظه هام استفاده کنم نه اینکه وقتم رو با خوابیدن از دست بدم. زندگی که فقط درس خوندن و خوردن و خوابیدن نیست.نظر شما چیه؟». - نمی دونم... ولی فکر کنم حرفت منطقیه. - شما درستون تموم شده،نه؟ - نه. - پس چرا مدرسه نمیرین؟ دلم نمی خواست واقعیت رو بگم ولی دوست نداشتم دروغ بگم:«چون نمی تونم». - یعنی... - آره،مجبور شدم ترک تحصیل کنم. - نمی خوام فضولی کنم ها!ولی... حرفش رو ادامه نداد ولی می دونستم مشتاق دونستنه،گفتم:«به خاطر مشکلات مالی». - متأسفم. - ایرادی نداره،باهاش کنار اومدم. - به همین راحتی؟ - نه به همین راحتی که تو فکر می کنی،خیلی سخت بود ولی بالاخره قبول کردم،مطمئنم که یه روزی،هر چقدر هم دور،باز درسم رو ادامه میدم. - می بخشین آ!ولی من این رو قبول ندارم.می تونستین مبارزه کنین،آدم برای رسیدن به چیزی که می خواد باید مبارزه کنه. - مبارزه؟نیرویی نداشتم که مبارزه کنم،وقتی با یک انگشت نمی تونی یه سنگ بزرگ رو جا به جا کنی.هر چی هم تلاش کنی نمی تونی، بی فایده است،یا به نیروی اضافی احتیاج داری یا به همکاری. - چه مثال جالبی! - این رو همیشه مادرم می گفت.زمانی که ازمون می خواست به همدیگه کمک کنیم و پشتوانۀ همدیگه باشیم این مثال رو می زد.ما هم یاد گرفتیم که همیشه تو همه کار به همدیگه کمک کنیم. - چند تا خواهر و برادرین؟ - دو تا برادر دارم که کوچک تر از خودم هستند. - مادرتون فوت کرده؟ - نه - پس چی؟... حتماً... جدا شدن؟ - بله - می بخشین فضولی می کنم ها!ولی فکر نمی کنین اگه پیش مادرتون می موندین شاید می تونستین درستون رو ادامه بدین؟ - شاید!... ولی حالا که اینجام و پیش پدرم. زینت به نظرم دختر خوبی اومد.بر خلاف مریم،دختر خونگرمی بود.اون شب کلی با هم حرف زدیم.آدم رو به حرف زدن تشویق می کرد.گرچه سر هر جمله می گفت:«می بخشید فضولی می کنم ها!»یا«اصلاً قصد فضولی ندارم ولی...». با تمام این اوصاف از مصاحبت اون لذت بردم.مثل آدمی که تشنۀ صحبت کردن باشه ساعتها دربارۀ درس و دانشگاه و انتخاب رشته و غیره حرف زدیم.زینت هم انصافاً شنوندۀ خوبی بود. اون شب دیرتر از شب قبل خوابیدم.دوباره یاد مدرسه و همکلاسی هام،شور و هیجان کنکور و انتخاب رشته هوایی ام کرده بود.می دونستم با شروع سال تحصیلی همه به صرافت افتادن که بدونن کجام و چرا یکهو غیبم زده.تصمیم گرفتم روز بعد هر طور شده با ناهید تماس بگیرم.حتماً حسابی از دستم دلخور شده که یکمرتبه بی خبر گذاشتم و رفتم. فروش ناگهانی خونه و پشت بندش فرار مامان و هزار جور گرفتاری که متعاقبش پیش اومد فرصت سر خاروندن رو هم ازم گرفته بود.توی اون مدت هر بار تصمیم گرفتم با ناهید تماس بگیرم خجالت می کشیدم و منصرف می شدم،چی می گفتم؟می گفتم در عرض دو سه ماه سقوط کردیم؟اون قدر بدبخت و ندار شدیم که مجبور شدم ترک تحصیل کنم؟با تمام این حرفها دلم داشت برای ناهید پر می کشید،قبل از خواب تصمیم قطعی گرفتم که باهاش تماس بگیرم. درست مثل روز قبل هوا گرگ و میش بود که صدای در اومد.اولش وحشتزده از خواب پریدم،ولی با یادآوری روز قبل زینت رو بیدار کردم.با دلخوری از خواب بیدار شد:«چی شده؟». - هیچی،اومدن دنبالت. به ساعت دیواری نگاه کرد:«پنج صبح؟». شونه هام رو انداختم بالا،باز صدای در اومد.زینت بلند شد:«خیلی خب، من میرم». - صبحونه نمی خوری؟ - نه دیگه،میرم پایین. - به سلامت،مرسی که اومدی. لبخند زد:«خواهش می کنم،خوش گذشت». - به من هم همین طور. قبل از اینکه از در بره بیرون گفتم:«زینت!میشه از برادرت خواهش کنی دیگه نیاد بالا؟من ساعت کوکی دارم،خواب نمی مونیم». چند لحظه متفکرانه نگاهم کرد و بعد گفت:«باشه،میگم». زینت که رفت بلند شدم در خونه رو قفل کردم و دوباره خوابیدم.سماجت مراد تا کی می خواست ادامه پیدا کنه،خدا عالم بود. | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Ghazal*, .maryam., Admin, afviolet7, arizona, ayda90, azam 24, batul1s, daneshmand, Elnaz, farnaz58, Goleyas2, gord, harimeshgh, hiva, Irani, katy, mahshad05, maryamale, m_h_n, negyyy, parisaparisa, Parnam, REAL LOVE, samane7, sanaz198x, Sang, SaRa, shakiii, Tina joon, tinairn, triti, zahra.h, zina, اسوده, باران, باقری, بی بی گل, حاجی بلا, خورشید خانم, سارا جوون, شبنم, ملودی, هدیه, گل گلاب |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,592
(View Stats)
تشکرها: 28,831
تشکر شده 13,392 بار در 1,543 پست
حالت من : | پست مفید : +3 امتیاز فصل چهاردهم تا دو سه روز از ترس رویارویی با مراد از خونه بیرون نرفتم.نمی دونم چرا،ولی خیلی ازش می ترسیدم.با اینکه به زینت سفارش کرده بودم به مراد تذکر بده ولی این ماجرا ادامه پیدا کرد.هر روز صبح می اومد دنبال خواهرش .در طول روز به بهانه های واهی می اومد دم در وقتی می دید در خونه رو براش باز نمی کنم یه کمی از پشت در حرف می زد و عاقبت می رفت. خونه نشین شدم،سعی کردم تا جایی که می تونم صرفه جویی کنم.از طرفی اومدن بابا معلوم نبود،از طرف دیگه اگه پام رو از در بیرون می گذاشتم مراد رو می دیدم و امکان داشت آبروم رو جلوی در و همسایه ببره.توی خونه راحت بودم.هیچ کس جز مراد کاری به کارم نداشت،نه همسایه ها،نه صاحبخونه.تمام روز یا کتاب می خوندم یا نوار گوش می دادم.تلوزیون رو هم بابا وصل نکرده بود و باید تا اومدنش صبر می کردم. چند روز بعد بود که مجبور شدم برم خرید.یکربعی می شد که مراد بعد از کلی سماجت وقتی دید در خونه رو براش باز نمی کنم دست از پا درازتر رفته بود پایین و حالا از طبقۀ پایین صدای نوارش می اومد:«تو مثل غروب خورشید گاهی گرمی گاهی سرد...».تقریباً کار هر روزش بودد.بعد از اینکه از در خونه مون رانده می شد،می رفت پایین و یک ساعتی با صدای بلند موسیقی های به قول خودش عاشقانه برام پخش می کرد. از فرصت استفاده کردم و پله ها رو دو تا یکی رفتم پایین.تقریباض مطمئن بود که اگه بفهمه دارم میرم بیرون دنبالم راه می افته.هنوز در خونه رو باز نکرده بودم که صدای میثم اومد:«سام علیک آبجی!». مثل برق گرفته ها برگشتم،جلوی در خونه شون ایستاده بود و با لبخند نگاهم می کرد.زیر لب سلام کردم و با عجله از خونه رفتم بیرون.تمام کوچه رو دویدم.وقتی به پیچ کوچه رسیدم و مراد دنبالم نیومد خیالم راحت شد.صد قدم مونده به سوپر مارکت صداش رو شنیدم. - اوقور به خیر خانوم خانوما!بالا خره در اومدی؟می دونی چن وقته خونه نشینم کردی؟ بی توجه به حرفهاش به راهم ادامه دادم.به فاصله یک قدمی همراهم می اومد. - خرید داشتی به غلومت می گفتی.خوبیت نداره همچین لعبتی راه بیفته تو کوچه خیابون،این محل پر از گرگه،مگه آق مراد مرده بود که شوما اومدی خرید؟حیف از اون دستای قشنگ نیست که می خوای بارش کنی؟... بچه های محل شمشیرها رو غلاف کردن!گفتم این یکی سهم آق مراده... حالا نمیگن تیکۀ آق مراد تنهایی راه افتاده تو محل که چی بشه؟دست کم به فکر آبروی ما باش...». اون قدر گفت و گفت تا بالاخره رسیدیم.بیرون مغازه منتظر موند.دیگه چاره ای نداشتم،باید بی توجه بهش خریدم رو می کردم و بر می گشتم خونه.هر جا رفتم دنبالم اومد.نونوایی،قصابی،بقالی... خرید که تموم شد مستقیم رفتم توی باجه تلفن.صدای ناهید که توی گوشی پیچید ذوق زده شدم:«الو..ناهید...». - بله،شما؟ - بی معرفت نشناختی؟ هیجانزده پرسید:«مایا تویی؟». - آره،خودمم. - چطوری تو؟کجایی؟می دونی چقدر دنبالت گشتم؟می دونی چقدر منتظر تماست بودم؟کجا یکدفعه غیبت زد؟ - جریانش مفصله ناهی.به خدا می خواستم باهات تماس بگیرم ولی نشد. - مرده شور ت ببرند،نمی تونستی یه تلفن بزنی؟ - نه به خدا.باور کن خیلی گرفتار بودم.تو چطوری،مامان اینا چطورن؟پدرت؟مهشید؟ - همه خوبن،من هم خوبم،تو از خودت بگو،شنیدم خونه رو فروختید؟ - آره.راستش بابا ورشکست شد. - تورو قرآن؟آخه چرا؟چی شد یه دفعه؟ - خودمون هم شوکه شدیم،همچین یکهو شد که همه مون تا مدتها حال خودمون رو نمی فهمیدیم. - حالا کجایین؟ - همین دورو برها. - بگم خدا چی کارت کنه،لااقل شماره بده باهات تماس بگیرم. - فعلاض تلفن نداریم،خودم بهت زنگ می زنم.بچه ها چطورن؟مروارید؟ - اون ها هم خوبن،مروارید هم که مثل همیشه درگیر پدرامه،راستی... شروین سراغت رو می گرفت. - حرف آدمها رو بزن بابا! - خیلی وقته پیداش نیست،میگن رفته آمریکا. - وا؟!چه غلطا!؟ - آره،اون اواخر هی سراغ تو رو می گرفت،نمی دونم چی کارت داشت شاید می خواست بگیردت،بعد بره. خندیدم:«گمشو!». - شدی! - ملمها چطورند؟مدیر،ناظمها... - - همه خوبند،همه چی مثل گذشته است،مدرسۀ تو چطور؟دوست جدید پیدا کردی؟». دهنم قفل شد.ناهید بعد از چند لحظه گفت:«الو؟!... الو؟!... مایا صدام رو می شنوی؟». - آره آره،می شنوم.من دیگه باید برم ناهید. - کاش یه روز بیای ببینمت،دلم برات تنگ شده. - من هم همین طور،حتماً میام. - زودتر بیا مایا،ما احتمالاً برای همیشه میریم شیراز. - وسط سال؟ - بابا مغازه ها رو اجاره داده،خونه رو هم داره اجاره میده،هوس کرده بره یراز زندگی کنه. - راست میگی؟محترم خانوم چه جوری راضی شد؟ - اونکه از خداشه،یادت نیست همیشه از تهران می نالید؟تازه... رو حرف بابا هم که حرف نمی زنه،می شناسیش که،من و مهشید هم باید بگیم چشم،هر چی مادر و پدر محترمه تصمیم بگیرن. - پس تو هم رفتنی شدی؟!باشه،باهات تماس می گیرم.یه روز میام می بینمت. - قربونت برم به سیمین جون اینا سلام برسون. - قربانت،تو هم سلام برسون،خداحافظ. - خداحافظ. از باجه تلفن که بیرون اومدم مراد توی یک چشم به هم زدن پلاستیکها رو از دستم گرفت و راه افتاد طرف خونه.هر کار کردم خریدها رو بهم پس نداد.من هم مثل یک برده دنبالش راه افتادم.تا خونه به خودم فحش می دادم که از در خونه بیرون اومدم.کاش توی خونه می موندم.کاش به هر ترتیبی که بود خریدها رو ازش می گرفتم،کاش یکی می زدم توی دهنش که حساب کار خودش رو بکنه،ولی مگه می شد از خونه بیرون نرم؟ مگه می شد خرید نکنم؟چه جوری می تونستم با همچین غولی بجنگم؟ چه جوری می تونستم دهن به دهنش بگذارم؟به خودم گفتم فوقش همسایه ها خیال می کنن چون پسر صاحبخونه است داره بهم کمک می کنه.در نتیجه دو سه قدم بیشتر ازش فاصله گرفتم.دوست نداشتم کسی خیال کنه ما با هم هستیم. به در خونه که رسیدیم انگار دنیا رو بهم دادن.پای پله ها هر چه اصرار کردم باز هم وسایلم رو نداد و خودش برد طبقۀ بالا.تشکر کردم خندید و گفت:«اختیار داری،وظیفه ام بود». از توی جیبش یه تیکه کاغذ درآورد و گذاشت توی پلاستیک،قبل از اینکه بره پایین گفت:«به ما سگ محلی کن،خدا به سر شاهده که خاطر تو می خوام،من بعد اگه خرید داشتی به خود من بگو،نوکرتم هستم». قبل از اینکه حرفی از دهنم در بیاد رفت پایین و بلافاصله صدای نوازش بلند شد:«الهی،الهی،الهی من بمیرم،بمیرم که شاید بیایی،دستاتو بگیرم...». نامۀ مراد رو گذاشتم روی میز.وسایل رو توی آشپزخونه چیدم و برگشتم توی سالن.روی مبل نشستم.دلم نمی خواست نامه رو بخونم،ولی کنجکاو شدم: «خرابم کردی،دیوونه ات شدم/فشب تا صبح کابوس اون چشمای آبی ات رو می بینم،آبی طیره،مثل دل ما،از وقتی دیدمت همه توی این دل وامونده مردن،فقط تویی،هر روز به عشق دیدن تو بیدار میشم،در خونه رو که برام وا نمی کنی تا روی ماهتو ببینم،می شینم به صدای پات گو میدم.همۀ دلخوشی ام شده اون صدای قشنگت که توی خونه می پیچه،با خودت حرف می زنی،از زمونه گله می کنی،از خدا،آخر سر هم... لاکردار وقتی می زنی زیر گریه به ولای علی دلم می ترکه،شب و روزم رو به هم ریختی،می خوام مردت بشم،قلامی تو کنم،به جون خودت که یه دنیا برام ارزش داره دور همه چی خط می کشم.پاک پاک میشم.کاری می کنم که بهم افتخار کنی.اسیرت شدم یه محل تو چنگ آق مرادن و آق مراد تو چنگ تو فقط بگو آره،اگه بگذارم آب تو دلت تکون بخوره مرد نیست». از غلطهای املایی اش خنده ام گرفته بو و در عین حال از خوند نامه عصبی بودم.فهمیدم خیلی وقتا که خیال می کردم تنهام مراد پشت در خونه نشسته و رفتارهای من رو زیر نظر داره.علاوه بر اون دلم به حالش سوخت و ترسم ازش ریخت.احساس کردم وجودش برام خطری نداره.اون فقط عاشق بود.یه عاشق ساده دل که فقط بیخودی هارت و پورت می کرد. یکی دو ساعت بعد اومد دم خونه.همچین که صدای در اومد بر خلاف همیشه سریع درو باز کردم.اصلاً انتظار نداشت چون افتاد به تته پته.یه نگاه به دستاش کردم که خالی بود.با لحن سردی پرسیدم:«بله؟». - راستش... چیزی... خواستم بگم... چیزه... یکهو خندید:«راستی فکر نمی کردم در رو وا کنی،واسِ همین هیچ بونه ای جور نکردم». من هم خنده ام گرفته بود ولی حالت سرد و رسمی ام رو حفظ کردم و نامه رو گرفتم طرفش:«دست از سر من بردار آقا مراد،خواهش می کنم». دستپاچه گفت:«نخوندیش،نه؟». - چرا،خوندم. - دروغ میگی،اگه خونده بودی این ریختی جوابم نمی کردی. اوضاع روحی من درست نیست،احتیاج به آرامش دارم. غیرتی شد و باد به غبغب انداخت:«به مرتضی علی اگه من بخوام آرامش شوما رو بهم بریزم،من می خوام خودم آرومت کنم،خوش ندارم کز کنی گوشۀ خونه و خون دل بخوری». - کارهای تو بیشتر ناراحتم می کنه،عذاب وجدان می گیرم.تو پسر خوبی هستی،ساده ای.آخه مگه میشه آدم یکی دو هفته ای عاشق بشه؟ - حالا که شده،شومام هی مارو ضایع کن. - من که دارم ازت تعریف می کنم!دو روز دیگه پشیمون میشی آقا مراد، من وصلۀ تو نیستم. - یعنی حاجی ات این قدر سه س!؟ - منظورم این نیست،گفتم که،من اوضاع درستی ندارم. - صبر می کنم. - اصلاً متوجه نیستی چی میگم،ما به درد هم نمی خوریم،من چیزهایی دیگه ای توی سرمه. با غیظ نگاهم کرد:«پس بگو!اونی که امروز توی تیلیفون باهاش دل قلوه رد و بدل می کردی رفیقت بود!». دوباره نامه رو گرفتم طرفش:«اشتباه می کنی،بیا،نامه ات رو بگیر». - نمی خوای نیگهش داری؟ - نه. بی میل نامه رو گرفت،گویا خیال رفتن نداشت.در خونه رو بستم.نمی دونم تا کی پشت در نشست.تا آخر شب نه از مراد خبری شد نه از آهنگ های عاشقانه اش.شب که زینت اومد بالا،مستقیم رفت طرف ضبط و نواری که دستش بود گذاشت،موسیقی شادی بود.شروع کرد به رقصیدن، روی مبل نشستم و با خنده نگاهش کردم.همون طور که از این ور اتاق به اونور می رفت گفت:«مثلاً عروسی منه،دست بزن». شروع کردم به دست زدن و با خنده گفتم:«چه دل خوشی داری تو!». اومد طرفم و دستم رو گرفت:«پاشو،پاشو». بلند شدم:«تو چته زینت؟چقدر سرحالی!؟». همون طور که می رقصید با خنده گفت:«بالاخره امروز باهام حرف زد». با خوشحالی اون رو نگه داشتم و پرسیدم:«راست میگی؟». - آره،بالاخره حرف زد. دستش رو یرون کشید و چرخید.شونه هاش رو گرفتم:«یه دقیقه آروم بگیر ببینم چی شده!». زینت سالها بود که به برادر دوستش علاقه مند شده بود،یک عشق یک طرفه،این موضوع رو بالاخره بعد از کلی مقدمه چینی هفتۀ پیشش برام تعریف کرده بود وهر دفعه ازم می خواست براش دعا کنم تا پسره زبونش باز بشه،و اون شب بالاخره این اتفاق افتاده بود. زینت هیجانزده دستم رو گرفت و روی مبل نشستیم:«امروز بعد از مدرسه رفتیم خونۀ نسرین اینا،آخر هفتۀ دیگه امتحان داریم،نسرین گفت نادر کمکمون می کنه.من هم از خدا خواسته دنبالش راه افتادم». - مریم چی شد؟ - اونم اومد. - خب،بعد! - هیچی دیگه،رفتیم،... وای،اگه بدونی وقتی برامون مسئله حل می کرد چقدر نگاهم کرد!آخر سر هم یواشکی یه چیزی توی دفترم نوشت. - چی؟ - نوشت بهم زنگ بزن. - تو رو خدا؟ - آره،وقتی خداحافظی می کردیم دزدکی ازم پرسید:«زنگ می زنی دیگه؟!». - تو چی گفتی؟ - خندیدم. - بهش زنگ زدی؟ خنده اش محو شد.چه جوری باید می زدم؟اگه مراد و میثم بفهمن من رو می کشند». - خب از بیرون بزن. - اگه یکی ببینه و بهشون بگه چی؟ - بالاخره کی چی؟مگه این همه مدت آرزوی همچین روزی رو نداشتی؟ - داشتم،ولی چه جوری زنگ بزنم؟ بالاخره یه کاریش بکن دیگه،ببینم،مریم که بهشون چیزی نمیگه؟! - نه بابا،مثل ماست وا رفته است ولی دهنش قرصه. اون شب زینت اون قدر ذوق زده بود که تا خود صبح حرف زد،وقتی مراد در زد بحثمون قطع شد.با دلخوری گفتم:«هزار بار بهت گفتم به مراد بگو نیاد بالا». همون طور که م رفت طرف در گفت:«چند بار بگم؟بهش گفتم،گوش نمیده». خدا حافظی کرد و رفت.با خوشحالی رختخواب انداختم و دراز کشیدم.با خودم گفتم خوش به حال زینت،حالا چقدر خوشحاله،امیدوارم همه چی به خوبی و خوشی بگذره. بعد از ظهر بود که مراد اومد بالا و از خواب بیدارم کرد.در رو که باز کردم دیدم چند نوار کاست دستشه. - اینا چیه؟ - گفتم شاید باهاشون حال کنی. - نمی خوام،مگه نگفتم دیگه نیا بالا؟ - گفتی،ولی می دونی چیه؟!آدم باید برای چیزی که می خواد مبارزه کنه. خشکم زد،خدایا من این جمله رو از کجا شنیدم؟از کی؟... زینت!خندۀ تلخی کردم و گفتم:«خوبه،مثل اینکه زینت معلم خوبیه». مثل کسی که دستش رو شده باشه هول کرد ولی سریع خودش رو جمع و جور کرد و قیافۀ حق به جانبی گرفت و با قلدری گفت:یعنی ما اینقدر بچه ایم که حرفهای زینت رو قرقره کنیم؟». - نمی دونم والا،به هر حال از هر کسی یاد گرفتی اشتباه کردی آقا مراد،آدم واسه چیزی مبارزه می کنه که ارزشش رو داشته باشه. - شوما واسۀ ما ارزش داری. - منظورم این نیست،واسه چیزی مبارزه کن که مطمئن باشی بهش می رسی،نه من! لبخند زد:«خدار و چه دیدی!؟» از پر رویی اش حرصم گرفت.نگاهی به سر تا پاش کردم و گفتم:«اون قدرها هم احمق نیستم که زن تو بشم». در خونه رو محکم به هم کوبیدم.پسرۀ احمق!به خودم گفتم:«ببین کارم به کجا کشیده؟!مجبورم با چه آدمی دهن به دهن بشم!هر چی خواستم باهاش با ملایمت برخورد کنم نشد.نه تنها دست از سرم برنداشت بلکه پرروتر هم شد». تا شب بعد که زینت بیاد بالا صبر کردم.وقتی اومد و توی رختخواب دراز کشیدم گفتم:«زینت!تو می دونی که مراد از من خوشش میاد؟». ناباورانه گفت:«نه،نمی دونستم،پس بگو چرا هی میاد بالا،ای ناقلا!». بعد در حالی که مثلاً مشتاق شده بود گفت:«خب،تعریف کن،چیزی گفته؟». روی رختخواب نشستم و به آرومی گفتم:«دروغ نگو زینت،اون داره خیلی چیزها رو از تو یاد می گیره.همین دیروز اومده بود بالا و می گفت آدم باید برای رسیدن به چیزی که می خواد مبارزه کنه.این حرف توئه،تو همیشه میگی». اخم کرد:«آره من بهش گفتم،حالا مگه چی شده؟». ملتمسانه گفتم:«مراد اذیتم می کنه زینت،بیست و چهار ساعته حواسش اینجاست،هی میاد و میره.با اینکه توی خونه تنهام همش دست و دلم می لرزه که دو تا گوش و شایدم دو تا چشم مواظب منه،احساس امنیت نمی کنم». توی جاش نشست:«مراد امنیت شما رو گرفته؟تو چی از زندگی ات می خوای؟مراد یه مرد واقعیه،باید از خدات باشه که مراد عاشقت شده،همه انگشت به دهن موند تا مراد یه نیم نگاهی بهشون بیندازه خانوم!». باور نمی کردم که زینت همون زینت دوست داشتنی شبهای قبل باشه.چقدر زود رنگ عوض کرد.با آرامش گفتم:«از خدام نیست،اگه مراد به قول تو یه مرد واقعیه،ارزونی همونهایی که انگشت به دهن موندن». بلند شد و در حالی که صداش رو بالا برده بود گفت:«نخواستی نخواه،تحفه!داداشم تو محل رو هر دختری انگشت بگذاره با سلام و صلوات بهش میدن،چی خیال کردی زردنبو؟!به خیالت یه ریزه برو رو داری ملکه ای؟واسه ما افه میای؟خاک تو سر مراد کنن که از تو خوشش اومده.بدبخت،بهتر از مراد گیرت نمیاد». این رو گفت و از در رفت بیرون،هاج و واج مونده بودم،حتی مهلت نداد از خودم دفاع کنم.بغض کردم،هر چی دلش خواست بهم گفت و من فقط تماشا کردم.اون قدر بغض داشتم که می خواستم بترکم.دیگه زندگی چه ارزشی داشت؟اون از زندگی ام!اون از بابام که سه هفته بود ازم خبری نمی گرفت!این هم از آدمهای دور و برم!خیز برداشتم و از روی میز کارد میوه خوری رو برداشتم.تمام تنم می لرزید.کاردو گذاشتم روی مچ دستم.هزار تا فکر با هم به مغزم هجوم آورد:«چه جوری می خوای جواب پس بدی؟... دایی سعید همیشه می گفت اونایی که خودکشی می کنن بدبخت و ضعیف هستند.این قدر ذلیل شدی؟...».ترسیدم،کارد ا زدستم افتاد.بالش رو گرفتم جلوی دهنم و فریاد کشیدم،فریاد کشیدم و اشک ریختم.به بدبختی ام.به بی پناهی ام،به در به دری ام.تا صبح به درگاه خدا التماس کردم که خودش راحتم کنه.احساس کردم دیگه توان ندارم.دیگه کشش اون زندگی رو ندارم،ولی چاره ای نبود جز تحمل! از اون شب به بعد دخترای شیرزادی بالا نیومدند.شبها تنها می خوابیدم،ولی سایۀ هولناک مراد همیشه روی زندگی ام سنگینی می کرد.حتی شبها،کارش به جایی رسیده بود که نیمه شب می اومد پشت در و آروم حرف می زد.تصمیم گرفتم به محض برگشتن بابا جریان رو براش تعریف کنم.در و دیوار خونه داشت من رو می خورد.شب و روزم رو گم کرده بودم،خواب از چشمهام پریده بود،حتی از سایۀ خودم هم می ترسیدم.وقتی چشم رو هم می گذاشتم کابوس می دیدم و با فریاد از خواب می پریدم. دو هفتۀ دیگههم گذشت و بابا نیومد.از پولم فقط یه کمی مونده بود که اون را هم گذاشته بودم برای روز مبادا!خیلی وقتها از گشنگی به خودم می پیچیدم.بعضی روزها می شد که کل روزو با یک سیب زمینی پخته سر می کردم.کارهای مراد هم شده بود قوز بالا قوز.وقتی از اومدن بابا نا امید شدم تصمیم گرفتم جریان رو به خانوم شیرزادی بگم.بالاخره اونم مادر بود،شاید حال من رو می فهمید. اون روز چند ساعتی پشت پنجره کشیک کشیدم،وقتی مراد از در بیرون رفت با عجله رفت پایین. - سلام خانوم شیرزادی. با همون لحن سرد همیشگی جواب داد:«علیک سلام،بابات نیومد؟». - نه هنوز نیموده. - سر برج هم گذشت،پس کس میاد اجاره رو بده؟ - همین روزها برمی گرده. - بهش پیغام بده حساب مارو تصفیه کنه،من سر اجاره خونه با هیشکی شوخی ندارم،شیرفهم شد؟ - بله،ولی ازش آدرس ندارم،همین که بیاد خونه میگم اجاره رو براتون بیاره. - آدرس نداری؟نکنه در رفته؟ جا خوردم:«نه،چرا در بره؟حتماً همین روزها میاد». - یه هفتۀ دیگه صبر می کنم،پول نیاری اثاثیه ات توی کوچه است،شنیدی؟ - بله. - خب،چی کار داشتی؟ - هیچی... راستش... مراد... - مراد چی؟ داشتم از گفتنش پشیمون می شدم که گفت:«کرم از خود درخته!». ناباورانه گفتم:«منظورتون چیه؟من که کاری باهاش ندارم». - آره جون عمه ات!کاملاًپیداست!اگه تو کرم نریزی،شب تا صبح برات نغمۀ عاضقونه سر نمیده.واسه چی می گذاری بیاد توی خونه ات؟ها؟ یخ زدم:«..توی خونه؟هیچ وقت تو نیومده،به خدا من نه کاری کردم نه حرفی زدم.دستم به دامنتون خانوم شیرزادی،من توی خونه تنهام،می ترسم،فکر کنین من هم دخترتون هستم،نصیحتش کنین...». صداش رو برد بالا:«..دختر من؟من گه خوردم اگه دختر هرزه ای مثل تو داشته باشم،معلوم نیست چه غلطی می کنی که پسره گرفتار شده.دست از ناز و عشوه بردار خودت می بینی که برمی گرده سر خونه زندگی اش،از صدقه سری کرشمه های خانوم بچه ام شب و روز نداره،من جماعت شماها رو خوب می شناسم،پس فردا هم یه بچه علم می کنی که مراد رو بدبخت کنی.خیالت من خرم؟اون مراد خاک تو سر هم از همه جا بی خبر گول ظاهر تورو خورده.ببین چه غلطی کردی که ننه بابات هم ولت کردن و رفتن.اگه فکر کردی می تونی اینجا کثافت خونه باز کنی سخت در اشتباهی،تا حالام به خاطر آبروی خودم بهت هیچی نگفتم.اگه گه زیادی بخوری همچین بلایی سرت بیارم که مرغای آسمون به حالت زار بزنن». دیگه نتونستم تحمل کنم.با چشمهای گریان رفتم بالافخانوم شیرزادی بی رحمانه همۀ تقصیرها رو گردن من انداخت.دلم می خواست می مردم و اون حرفها رو نمی شنیدم.من به کدوم گناه محکوم بودم؟یه دختر شانزده، هفده ساله ممکنه چه گناهی مرتکب شده باشه که مستحق اون همه عذاب باشه؟! شب بود که طبقۀ پایین غوغا شد.داد و فریاد از توی خونه به راه پله کشیده شد،صدای سنگین پاهای یک نفر به در خونه مون رسید و بعد ضربه های محکمی به در خورد.مراد بود که فریاد می کشید: «مایا... در رو وا کن... بهت میگم وا کن... مایا...». خودم رو چسبوندم به در،اون قدر عصبی بود که می ترسیدم هر آن در خونه رو بشکنه.صدای جیغ و داد خانوم شیرزادی از پایین می اومد:«... ول کن کثافت هرزه رو!هر چی گفتم حقش بود». مراد نعره کشید:«تو گه خوردی!کی به تو گفته دخالت کنی؟به مرتضی علی اگه یه تار مو از سرش کم شده باشه دارت می زنم». - خاک تو سر من با این پسر بزرگ کردنم!به خاطر یه عفریته تو روی من پیر زن وا میستی؟ - ببند دهنتو... مایا... بهت میگم در رو وا کن. صدای پای مراد رو شنیدم که با عجله می رفت پایین:«به امام حسین خودشو کشته.می کشمت مصیبت،می کشمت!». - کشته که کشته،به جهنم!به درک!ببین دخترۀ سلیطه چه زندگی ای واسه من درست کرده!ای زینت گور به گور شده،می مردی جلوی زبونت رو بگیری؟ دوباره صدای پای مراد اومد.در حالی که پله ها رو بالا می اومد و می گفت:«برو دعا کن بلایی سرش نیومده باشه که روزگارت رو سیاه می کنم». تکیه به در روی زمین نشستم.مراد کلید انداخت به در،وحشتزده خودم رو روی زمین کشیدم و از در خونه دور شدم.در باز شد و مراد چشمش افتاد به من.خیز برداشت و دو زانو جلوی پام نشست:«... تو خوبی؟... خوبی؟». از ترس چشمهام داشت از حدقه در می اومد.با تقلا خودم رو کشیدم عقب تر.مراد هنوز ناباورانه چشم به من داشت،خانوم شیرزادی جلوی در ظاهر شد. - دیدی؟دیدی نمرده؟خیالت راحت شد؟ مراد چشم انداخت به فرش و فریاد کشید:«.. گمشو پایین... نیگا کن چه به روزش آوردی!». خانوم شیرزادی در حالی که از پله ها پایین می رفت من رو نفرین می کرد:«.. الهی خدا به زمین گرم بزنه دختر،آبروم تو در و همسایه رفت،خیر نبینی که پسره رو هوایی اش کردی...». مراد چرخید و با لگد محکم در خونه رو به هم کوبید،از ترس کم مونده بود قالب تهی کنم.من و مراد توی اتاق تنها بودیم!نفسهام به شماره افتاده بود،صدام در نمی اومد... مراد به در تکیه داد:«تو که من رو کشتی!چرا وقتی صدات می زدم جواب ندادی؟...روم سیاه،دیگه نمی گذارم کسی بهت چیزی بگه،دو ساعت خونه نبودم پیرزن کار خودش رو کرد... ببین با خودت چی کار کردی؟... خیلی گریه کردی،نه؟الهی بمیرم...». دندونهام رو به هم فشار دادم و با حرص فریاد کشیدم:«بمیر،بمیر که هر چی می کشم از دست توئه!به خاطر ندونم کاری توئه که هر کی هر چی دلش می خواد بهم میگه و من رو به کثافت می کشه،آره،باید هم بمیری،روزگارم رو سیاه کردی،گمشو بیرون...گمشو،دیگه نمی خوام ریختت رو ببینم». با صدای بلند زدم زیر گریه.مراد یکی دو دقیقه پا به پا شد و بالاخره رفت.خواستم در رو قفل کنم ولی پشیمون شدم،چه فرقی داشت؟آقا خودشون کلید داشتن! از اون شب به بعد ترسم بیشتر شد.از وقتی فهمیدم مراد کلید بالا رو داره همون چند ساعتی رو هم که آرامش داشتم و می خوابیدم از دست دادم و مجبور بودم همیشه هوشیار باشم و به در خونه چشم بدوزم،فقط وقتهایی می خوابیدم که تقریباً از خستگی بیهوش می شدم و ساعتی بعد وحشتزده از جا می پریدم و هراسون به گوشه کنار خونه چشم می انداختم تا مطمئن بشم تنهام. نیمه های شب بعد از اون ماجرا بود که دوباره سر و کلۀ مراد پیدا شد.پشت در نشسته بود و گریه می کرد،ازم می خواست ببخشمش.نمی دونستم از کجا فهمیده که بیدارم!وحشتزده از اینکه مبادا بیاد توی خونه به در تکیه دادم و نشستم.سپیده صبح شده بود که مجبور شدم در خونه رو باز کنم.دیگه خسته شده بودم ولی مراد انگار صد تا جون داشت.من رو که دید بلند شد. - شرمنده ام،خریت خودم بود که اون اتفاق افتاد.خدا به سر شاهده دیگه نمی گذارم پیرزن اذیتت بکنه. ملتمسانه روی زمین نشستم و دستهام رو گذاشتم روی پاهاش و با بغض گفتم:«تو رو خدا دست از سر من بردار،التماس می کنم،تو رو به همون خدایی که می پرستی بگذار زندگی ام رو بکنم». خم شد و از روی زمین بلندم کرد.گفتم:«مگه نمیگی دوستم داری؟به خاطر من دیگه نیا بالا،بگذار نفس بکشم،راحت باشم.غم و غصۀ خودم کم بود؟... خیال می کنم بختک افتاده روی زندگی ام،اگه همین جوری ادامه بدی خودم رو می کشم،باور کن این کار رو می کنم،...زور که نیست،من نمی خوام شوهر کنم». مراد بی هیچ حرفی رفت.اومدم توی خونه و ساعتها دعا کردم.به درگاه خدا التماس کردم که کمکم کنه،داشتم دیوونه می شدم.واقعاً تا مرز دیوونگی فاصله ای نداشتم.التماس کردم که یک معجزه ای بشه و از اون وضع نجات پیدا کنم.مگه من چقدر ظرفیت داشتم؟ | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *Ghazal*, .maryam., abdolghani, Admin, afviolet7, arizona, ayda90, azam 24, batul1s, daneshmand, Elnaz, farnaz58, Goleyas2, gord, harimeshgh, hiva, Irani, katy, mahshad05, maryamale, m_h_n, nasimepaeze, negyyy, parisaparisa, Parnam, REAL LOVE, reyhane_rb, Rha.sh, samane7, sanaz198x, Sang, shakiii, shila, ssmes, Tina joon, triti, zahra.h, zina, اسوده, باران, بی بی گل, ترانه عشق, خورشید خانم, سارا جوون, شبنم, ملودی, هدیه, گل گلاب |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر فعال تایپ کتاب ![]() تاریخ عضویت: دي ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : دي ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 1,592
(View Stats)
تشکرها: 28,831
تشکر شده 13,392 بار در 1,543 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز فصل پانزدهم چند روز پر التهاب گذشت،مواد خوراکی ام کلاً تموم شده بود.دیگه حتی حبوبات هم نداشتم که بخورم.ولی اصلاً مهم نبود.مهم این بود که دیگه مراد نمی اومد سراغم.فکرم باز شده بود.می تونستم ساعتها در کمال آرامش فکر کنم و بفهمم چه بلایی داره سرم میاد.حدوداً یک ماه و نیم بود که از بابا خبر نداشتم.خیلی نگرانش بودم.اون قدر غصه خورده بودم که وقتی خودم رو توی آیینه می دیدم نمی شناختم.از دعوای اون شب به بعد هر روز صدای خانوم شیرزادی رو می شنیدم که با طعنه و کنایه کرایه خونه رو یادآوری می کرد.تصمیم گرفتم برم دنبال کار.می دونستم اگه بابا برگرده و بفهمه پدرم رو در میاره ولی کار از این حرفها گذشته بود.اگه نمی تونستم کرایه خونه رو بدم بعید نبود که خانوم شیرزادی اسباب اثاثیه مون رو بریزه توی کوچه و آواره ام کنه. اون شب کلی با سامسونت کلنجار رفتمتا بالاخره باز شد.مدارکم رو برداشتم و صبح خیلی زود از در بیرون رفتم.کمتر از هزار تومن پول داشتم که مجبور بودم صرف کرایه اتوبوس و مینی بوس کنم.اول از همه از یک دکۀ روزنامه فروشی یک روزنامه خریدم.از توی روزنامه دو سه تا مؤسسه زبان پیدا کردم و چند تا آموزشگاه موسیقی.مسافتها خیلی دور بود،مجبور شدم نیمی از مسیرها رو پیاده طی کنم.به خاطر استفاده از اتوبوس تقریباً نیمی از وقتم رو از دست دادم و فقط تونستم به دو سه جا سر بزنم و تقاضای کار کنم.هیچ کدوم قبولم نکردند.همه شون بهم می خندیدند.سن کمی داتم،ضامن نداشتم،تحصیلاتم به دیپلم هم نمی رسید، خیال می کردند مسخره شون می کنم.شب بود که خسته و کوفته رسیدم خونه،خانوم شیرزادی سرش رو از پنجره آشپزخونه که به کوچه باز می شد بیرون آورد و آهسته گفت:«کاسبی خوب بود؟».بی توجه به حرفش اومدم توی خونه،مراد روی پله ها نشسته بود،تا من رو دید بلند شد و با اخم و تخم گفت:«کجا بودی؟». خستگی و گرسنگی اون قدر بهم فشار آورده بود که توان حرف زدن نداشتم.با دستم مراد رو کنار زدم و آهسته از پله ها بالا رفتم. دنبالم دوید:«میگم تا حالا کجا بودی؟کری؟». - ولم کن،دارم از خستگی می میرم. جلوم رو گرفت و با صدای بلندتری گفت:«بهت میگم کدوم گوری بودی؟». از کنارش رد شدم و کلید انداختم به در،اصلاً حال و حوصلۀ سر و کله زدن با اون رو نداشتم.دستم رو گرفت،روی من رو چرخوند طرف خودش:«بنال ببینم!کدوم قبرستونی بودی تا حالا؟!». دستم رو با تقلا از دستش بیرون کشیدم و با حرص گفتم:«تو چی میگی این وسط؟چرا دست از سرم برنمی داری؟گور مرگم رفته بودم دنبال کار،صدای مادر تو نمی شنوی که هر روز سرکوفت کرایه خونه رو بهم می زنه؟». - تو بیجا کردی رفتی دنبال کار!مگه من مردم؟ زدم به سیم آخر:«تو بیخود می کنی این طوری با من صحبت می کنی، مگه تو وکیل وصی منی که می خوای از همه چیز سر در بیاری؟اصلاً تو چه کارهای؟». - تا وقتی آقات برگرده وکیل شوما منم،شیرفهم شد؟ - اون وقت میشه به من هم بگین کی این سمت رو به شما داده!؟ - لازم نیست کسی این کار رو بکنه،خودم که بی غیرت نیستم. رفتم توی اتاقم و در رو بستم،از دست مراد و زندگی ای که واسم درست کرده بود عصبی بودم.چون می دونست تنهام،به خودش اجازه می داد هر جور دلش می خواد باهام رفتار کنه یا هر چی دلش می خواد بگه. اون شب از گشنگی تا صبح خوابم نبرد،در نتیجه صبح روز بعد زودتر از قبل از خونه بیرون رفتم.با پول کمی که داشتم فقط تونستم به دو جای دیگه سر بزنم و آخر سر دست از پا درازتر برگردم خونه.غروب بود که رسیدم.مراد پشت در نشسته بود.بدون اینکه جواب سلامش رو بدم رفتم بالا.دنبالم اومد،این بار ملایمتر از روز قبل حرف می زد: - کی رفتی که من نفهمیدم؟... با توأم... خسته ای نه؟... نفهمیدم کی رفتی و گرنه دنبالت می اومدم. رفتم توی اتاق و در رو بستم.داشتم توی آشپزخونه دنبال یه چیز شکم پر کن می گشتم که در زدند.مراد بود با یه سینی غذا. لبخند زد:«بگیرش،نوش جون». - این دیگه چیه؟ - خسته ای،بخور،خستگی ات در میره. خواستم قبول نکنم ولی معده ام مالش می رفت،محتویات بشقاب رو که دیدم دستم ناخودآگاه جلو رفت و سینی رو گرفتم:«دستت درد نکنه». - بیام تو؟ سینی رو دوباره گرفتم روبروش:«مجوز ورود می خواستی که محبتت گل کرد؟». سینی رو با کف دست هل داد طرفم:«حرفهای همیشگی نیست،دربارۀ کاره!». - کار؟ - آره،می گذاری بیام تو؟ با ترس و دو دلی از جلوی در کنار رفتم،با دست اشاره کردم که می تونه روی مبل بنشینه،لای در خونه رو باز گذاشتم که از زیر نگاه تیز بین مراد دور نموند و لبخند تمسخرآمیزی زد.روی مبل نشست و سیگار روشن کرد.زیر سیگاری آوردم و رو به روش روی مبل نشستم:«حرف بزن،گوش می کنم»،و مشغول خوردن شدم. - تو که دنبال کار می گردی،بیا واسه من کار کن. - مگه تو چه کاره ای؟تو که همش توی خونه ای! - اون موقع که باید برم میرم.لزومی نداره جار بزنم. - چه کاری؟ - اول قبول کن بعد بهت میگم. - تا ندونم چه کاری باید بکنم که نمی تونم قبول کنم... تو بودی قبول می کردی؟ - پولش خوبه. - چی کار هست؟ - کار سختی نیست. - چرا طفره میری؟بهت میگم چی کار باید بکنم. - کارش آسونه،پولش هم خوبه،فقط باید یه ریزه زبل باشی. کلافه شدم:«ای بابا!آخرش هم نگفتی چی کار». - یه چیزی تو مایه های حمل و نقل!گیر دادی هآ! خندۀ تلخی کردم:«گواهینامه ندارم». - لازم نداری. - چه جور حمل و نقلیه که گواهینامه نمی خواد؟ - دیگه به اونش کاری نداشته باش.هستی یا نه؟ - قانونیه؟ - تا به چی بگی قانون! - نمی فهمم چی میگی،چرا رک حرف نمی زنی؟میگم قانونیه یا نه؟ - تو فرض کن هست! - نمی خوام فرض کنم،می خوام مطمئن باشم. - آره بابا،قانونیه - مطمئن؟ - چقدر پول میدی؟ - هر بار بری و بیای سی تا،پول رفت و اومدت هم میدم. - سی تا چی؟ - هزاری دیگه! لبخند زدم:«خوبه،ماهی چند بار باید برم و بیام؟». - حداقل دو بار،بعضی وقتها بیشتر. با یه حساب سر انگشتی،دیدم هم می تونم کرایه خونه رو بدم،هم یه چیزی برای خودم می مونه،گفتم:«خب،چی رو باید کجا ببرم؟». - یه کیفه،می بری سهروردی.یه کارگاه نقاشی هست که آدرسش رو بهت میدم،پایه ای؟ - چی؟ - هیچی بابا،یعنی هستی؟موافقی؟ سکوت کردم،امتحانش ضرری نداشت.حداقل تا زمانی که یه کار خوب پیدا کنم.ولی از اونجایی که می دونستم مراد شرخره ترسیدم که کارش خلاف باشه. پرسیدم:«از کجا بدونم که کارش خلاف نیست؟». - گفتم که نیست،قول میدم. - مردونه؟ - مردونه. - توی کیف چی هست؟ - تو به اون چی کار داری؟کیف رو می بری،پولت رو می گیری. - چرا نباید بدونم توی کیف چیه؟ - اگه لازم شد خودم بهت میگم،خیالت تخت،خلاف نیست. چند لحظه توی چشمهاش نگاه کردم و گفتم:«داری دروغ میگی،چشمهات میگه که دروغ میگی». خندید:«خودم دارم راس میگم،چشمهام دارند دروغ میگن». - تو که حاضر نیستی من توی دردسر بیفتم؟! - نه،نمیشم،خیالت تخت،گفتم که. - خیلی خب،می برم،کی؟ - فردا صبح. بلند شد و از توی جیبش یه بسته پول گذاشت روی میز:«پونزده تاس،بقیه رو وقتی برگشتی بهت میدم». رفتم توی آشپزخونه ظرف غذام رو شستم و آوردم دادم بهش:«دستت درد نکنه». - چاکریم!نوش جان. - صبح باید ساعت چند برم؟ - هشت صبح کیف رو برات میارم،همون موقع برو،فردا آدرس رو هم برات میارم. از در که بیرون می رفت فکری به خاطرم رسیدم:«راستی!وقتی این قدر خوب پول میدن خودت چرا نمیری؟». - مگه تو کار نمی خواستی؟ - یعنی تو داری کار خودت رو به من میدی؟ - یه چیزی توی همین مایه ها! عذاب وجدان گرفتم:«ممنونم». - چاکریم!شوما که ما رو به غلومی قبول نداری،راه جلوی پات بگذاریم بلکه دل شوما به رحم بیاد. - من اصلاً دل ندارم مراد،خیال نکن با این کارها می تونی نظر من رو عوض کنی،اصلاً من فردا نمیرم،خودت برو. - آقا من غلط کردم،اصلاً این کار مال من نبود،من کار خودم رو دارم، دروغ گفتم. از در رفت بیرون:«فردا،هشت صبح،خواب نمونی؟». - نه،خواب نمی مونم. مراد رفت و من رو با افکارم تنها گذاشت.دلم به حالش می سوخت،ولی اون مرد رویاهای من نبود.مطمئن بودم اگه بنشینیم و یک ساعت با هم حرف بزنیم،نه اون حرفهای من رو می فهمه،نه من حرفهای اون رو.من به خیال خودم یه مرد با فرهنگ و مؤدب می خواستم،کسی که یه چیزی بهم یاد بده،کسی که با دیدنش بند دلم پاره بشه،به وجودش افتخار کنم،تن صداش بهم آرامش بده،راه رفتنش با وقار باشه و هزار و یک چیز دیگه،که مراد یک کدومشون رو نداشت.آدم بدی به نظر نمی رسید.قلب مهربونی داشت،یا من فکر می کردم که داره،ولی به دلم نمی نشست.هیچ کدوم از حرکاتش رو دوست نداشتم.راه رفتنش،حرف زدنش،محبتهاش.قربون صدقه هاش،از همه شون بدم می اومد.ولی مراد عاشق بود.عاشق کسی مثل من که حتی حاضر نبود به یک لحظه زندگی با مراد فکر کنه چه برسه به یک عمر! صبح ساعت هفت از خواب بیدار شدم.وقتی مراد اومد حاضر و آماده بودم،یک کیف سنگین داد دستم با یه تیکه کاغذ که آدرس رو روش نوشته بود. - وقتی رسیدی رو به روی کارگاه وایسا،یه یارو که اسمش شاپوره سر ساعت یازده میاد بیرون،مشخصات تو رو داره،خودش میاد طرفت،کیف رو بهش بده و برگرد.مواظب باش کسی تو رو نبینه،یک کلمه با اون یارو حرف نزن،با هیشگی حرف نزن،فهمیدی؟ - آره،ولی چرا این قدر خشک؟یعنی سلام هم نکنم؟ - نه بابا،تو مثل اینکه آخر ادبی!سلام کیلویی چنده؟ - چی؟ - هیچی بابا،بی خیال ادب مدب شو؟،یارو خودش انتهای بی ادبیه. - باشه. - مواظب باش،فقط حواست باشه هر ماشینی رو سوار نشی،یه موقع می دزدنت. - نترس،کسی من رو نمی دزده. - یه نیگاه به خودت بکنی می فهمی حاجی ات از چی می ترسه... نیم ساعت دیگه از در بزن بیرون.وقتی برگشتی خودم میام سراغت،جای دیگه نری ها! - باشه،زود بر می گردم. مراد رفت.کنجکاوی داشت خفه ام می کرد.کیف رو خوابوندم روی زمین و دکمه هاش رو زدم،قفل بود.نیم ساعت کلنجار رفتم ولی باز نشد.به خودم قبولوندم که چیز مهمی توی کیف نیست.یه حسی توی وجودم می گفت اگه چیز مهمی نیست چطوری برای حمل و نقلش سی هزار تومن پول میدن؟بالاخره با خودم کنار اومدم.به تو چه که توش چیه؟پولش رو می گیری.مهم اینه که شبها گشنه نمی خوابی،دیگه مجبور نیستی نیش و کنایه های خانوم شیرزادی رو تحمل کنی. کیف رو برداشتم و از در رفتم بیرون.سر خیابون اصلی یه دربست گرفتم و دو سه ساعت بعد سهروردی بودم.وقتی به کارگاه رسیدم ساعت از یازده هم گذشته بود.اون طرف خیابون کنار یه درختبزرگ ایستادم.کارگاه یه در آهنی کوچک داشت،یه ماشین سفید رنگ هم درست جلوی در پارک شده بود. هنوز چند لحظه هم نگذشته بود که یه آقای لاغر و جاافتاده از در بیرون اومد و دور و برش رو نگاه کرد،چشمش که به من افتاد مستقیم اومد طرفم:«من شاپورم». کیف رو گرفتم طرفش،با نگاه هیزش به سر تا پام نگاه کرد و در حالی که کیف رو می گرفت گفت:«در خدمت باشیم!». بدون اینکه نگاهش کنم راهم رو کشیدم و برگشتم خونه.وقتی رسیدم مراد سر کوچه بود،بی قرار و هراسون،من روکه دید یه نفس عمیق کشید و اشاره کرد بدون حرفی برم خونه.هنوز مانتو و روسری ام رو در نیاورده بودم که در زد. - چی شد؟ - هیچی،کیف رو دادم بهش. - خودش بود دیگه؟ - آره دیگه،گفت من شاپورم،یه مرد جاافتادۀ لاغر که خیلی هم سیاه بود. خندید:«خودشه،دمت گرم،مشقت رو خوب کشیدی!». نا خودآگاه لبخند زدم.از توی جیبش پول درآورد:«بیا،این هم بقیۀ پولت،با کرایۀ رفت و اومد». - دوباره کی باید برم؟ - همین روزها،خبرت می کنم. - یه دقیقه وایسا. با عجله رفتم توی خونه،از کل پولها بیست و پنج تا برداشتم و آوردم دم در:«بیا،این ها رو بده به مادرت،بگو بقیه اش رو بعداً بهش میدم». سرش رو انداخت پایین:«اگه قابل بدونی خودم کرایه رو بهش میدم». اخم کردم:«باز شروع کردی؟». - جون شوما نمی گذارم بفهمه مال تو نیست. - لازم نکرده،ببر بهش بده،همین که برام کار جور کردی خودش کلی یه. بی میل پولها رو گرفت و رفت.از تعویض لباسم پشیمون شدم.باید می رفتم خرید،هیچی توی خونه نداشتم.هنوز به سر کوچه نرسیده بودم که مراد اومد:«کجا؟». با سردی گفتم:«خرید». - من هم میام. - چی چی رو من هم میام؟معنی نداره دنبال من راه بیفتی،توی در و همسایه آبرو دارم. - همین که گفتم،این محل پر از گرگه،نمی گذارم تنها بری... اصلاً تو برو خونه،خودم خرید می کنم برات میارم. دوست نداشتم زیر منت مراد برم ولی مجبور شدم.نمی تونستمباهاش راه بیفتم توی محل.مادرش به اندازۀ کافی با جیغ و فریادهاش آبروم رو می برد،دیگه لزومی نداشت خودم هم تشدیدش کنم.از توی جیبم پول در آوردم و گذاشتم ف دست مراد و راهی خونه شدم. داشتم خونه رو مرتب می کردم که در زد،با یه تشکر خشک و خالی پاکت رو ازش گرفتم و در رو بستم.خونه رو مرتب کردم و برای خودم غذا پختم.مدتها بود غذای گرم نخورده بودم.موقع آشپزی به بابا فکر کردم.روزها می شد که ازش خبری نداشتم و می ترسیدم بلایی سرش اومده باشه.سابقه نداشت این همه وقت من رو بی خبر بگذاره.اگه بلایی سرش اومده بود،یا فرار کرده بود،باید چی کار می کردم؟درسته که وجودش نقش خاصی توی زندگی ام بازی نمی کرد ولی بالا خره پدرم بود.تنها کسی که توی زندگی ام داشتم دلم نمی خواست منفی فکر کنم ولی یه احساسی بهم می گفت که من رو گذاشته و در رفته. غرق افکارم بودم که دوباره سر و کلۀ مراد پیدا شد با یه سینی غذا:«سام علیک». - علیک سلام،اینا چیه؟ - غذا آوردم،خوشمزه است. - می خوای نمک گیرم کنی؟ - نه به جون تو،فقط خواستم تو هم بخوری. - دستت درد نکنه ولی من غذا پختم،یه چیزی رو نباید فراموش کنی مراد.رابطۀ من و تو فقط یه رابطۀ کاریه،اونم از روی اجبار... من بی چشم و رو نیستم.به خاطر کار ازت ممنونم ولی این دلیل نمیشه که وقت و بی وقت بیای بالا یا برام غذا بیاری،ما هیچ حرفی با هم نداریم. - یعنی همه حرفهات سر جاشه دیگه؟! - آره. با دلخوری رفت.در خونه رو بستم و رفتم سراغ غذا.بعد از ناهار کتابهای زبانم رو در آوردم و مشغول شدم.نباید این زندگی آشفته من رو از همه چیز عقب می انداخت.وقتی می خوندم متوجه می شدم که توی اون مدت خیلی چیزها رو فراموش کردم. از همون روز تصمیم گرفتم یه برنامۀ درست برای خودم بچینم.فکر کردم اگه پول اضافه برام موند کتابهای دبیرستان رو بخرم و متفرقه امتحان بدم.کم کم می تونستم دیپلم بگیرم و برم دانشگاه عکاسی بخونم،رشته ای که همیشه آرزوش رو داشتم. چند روز بعد که زنگ در خونه رو زدند،حوالی ظهر بود و تازه از حموم در اومده بودم.سرم رو از پنجره کردم بیرون.کی می تونست باشه؟یه آقای تقریباً پیر و فوق العاده خوش تیپ جلوی در ایستاده بود.حدس زدم اشتباه اومده.پرسیدم:«بفرمایید؟». سرش رو گرفت بالا و من رو دید:«خانوم مایا بینش؟». متعجب گفتم:«خودم هستم،شما؟». - معصومی هستم خانوم،وکیل پدرتون.اگه ممکنه در رو باز کنید. سراسیمه از پله ها رفتم پایین و در رو باز کردم:«سلام،بفرمایید تو». - سلام دخترم،مزاحم نیستم؟ - اختیار دارید،بفرمایید بالا خواهش می کنم. آقای معصومی اومد تو،هنوز در رو نبسته بودم که مراد از در خونه شون اومد بیرون و با حالت بدی رو به آقای معصومی گفت:«فرمایش؟». آقای معصومی نگاهی به من کرد و رو به مراد گفت:«بنده معصومی هستم قربان،جنابعالی؟». مراد با قلدری اومد جلو:«اینجا خونۀ منه لوتی،فرمایش؟». با لحن خشک و عصبی ای گفتم:«ایشون از طرف پدرم اومده،این چه طرز برخورده؟». هر دو به من نگاه کردند و مراد خودش رو کنار کشید.با دست به آقای معصومی اشاره کردم:«بفرمایی بالا خواهش می کنم». از پله ها بالا رفت،از کنار مراد که رد می شدم با غیظ بازوم رو گرفت آهسته پرسید:«می بریش بالا؟». - پس چی کار کنم؟وسط کوچه براش چای بیارم؟ - من هم میام. - تو بیخود می کنی،کی به تو اجازه داده که خودت رو قاطی زندگی من کنی؟بس کن دیگه،خجالت بکش. - آره دیگه،شوما و آقا تشریف ببرید بالا من هم میرم چارقد می اندازم سرم. دستم رو به زور از دستش بیرون کشیدم:«آره،برو سر کن،گمونم بهت میاد». با حرص از پله ها بالا رفتم.آقای معصومی پشت در انتظارم رو می کشید:«اگه براتون مشکلی پیش میاد من همین جا حرفهام رو می زنم و میرم». دستپاچه گفتم:«نه،چه مشکلی؟تشریف بیارید داخل،این آقا پسر صاحبخونه است.رفت و آمد ها رو کنترل می کنه.بعضی از صاحبخونه ها این جوری هستند دیگه». سرش رو تکون داد:«بله،متأسفانه». رفتیم توی خونه،آقای معصومی روی مبل نشست و من چای دم کردم و آوردم. با اشتیاق نشستم روبروش و گفتم:«خب،پدرم کجاست؟ازش خبر دارین؟حالش خوبه؟». نفس عمیقی کشید و چای برداشت:«متأ سفانه خبرهای خوبی ندارم». بند دلم پاره شد:«بلایی سرش اومده». - نه،نه اون طور که شما فکر می کنین.من وکیل آقای بینش هستم.به عبارتی بهتره بگم که بودم.منتی نیست،روی حساب رفاقتی که اب ایشون داشتم تا آخرش هم ایستادم.حقیقت اینه که ما با فروش شرکت و خونه فقط تونستیم نیمی از بار قرضهای پدرتون رو کم کنیم،نمی دونم اطلاع دارید یا نه،مبلغ بدهی بالاست.باقی طلبکارها که سه نفر هستند راضی نشدند یه مدت به ما وقت بدن.حکم جلب ایشون رو گرفتن.الان سه هفته است که آقای بینش بازداشت هستند. ناباورانه پرسیدم:«باز داشت؟واقعاً بابا رو گرفتن؟». - بله،هنوز دادگاه تشکیل نشده،برای همین موقتاً بازداشت هستند،ماه آینده دادگاه ایشون تشکیل میشه و جای اصلی شون رو مشخص می کنند. - یعی باید بره زندان؟ - متأسفم،کار دیگه ای نمیشه کرد. - نمیشه یه جوری طلبکارها رو راضی کرد؟ - ما هر کاری که تونستیم کردیم،هیچ جوری رضایت ندادند. - چه مدت باید زندان بمونه؟ - معلوم نیست،یکی از طلبکارها مبلغ چکش خیلی بالاست و حسابی هم توپش پره،اگه اقدامی بکنه ممکنه پدرتون هیچ وقت نتونن بیاد بیرون. - مگه میشه؟ - یوم الادا می گیرن،یعنی تا پول رو ندن نمی تونن بیان بیرون،قانون این رو میگه. بغض کرد:«... یعنی چی؟پس من چی کار کنم؟قانون دربارۀ من چی میگه؟تکلیف من چیه با این تنهایی؟». - من و پدرتون به فکرهایی در مورد شما کردیم.صبر کنین اول تکلیف ایشون مشخص بشه،بعداً می رسیم به مورد شما. - من باید ببینمش. - فعلاً نمیشه دخترم،اوضاع روحی ایشون اصلاً مناسب نیست،از من خواستن که بیام و جریان رو به شما اطلاع بدم،خودشون هم تمایل دارند که شما رو ببینند ولی حالا نه.گفتن کمی صبر کنید تا حکم دادگاه معلوم بشه،اون موقع من خودم میام دنبالتون و با هم میریم ملاقات ایشون. مات و مبهوت به دهن آقای معصومی چشم دوخته بودم و قطرات اشک یکی یکی روی گونه هام می افتاد.باید چه کار می کردم؟چه جوری زندگی می کردم؟تا کی منتظر اومدن بابا می موندم؟تکلیف اجاره خونۀ خانوم شیرزادی چی می شد؟تا کی می تونستم مراد رو سر بدوانم؟اگه بلایی سرم می آورد چی؟... برای هیچ کدوم از سئوالهام جوابی نداشتم. آقای معصومی دلسوزانه گفت:«این اتفاق دیر یا زود می افتاد،بهتره خودتون رو اذیت نکنید،باید فکر آینده تون باشید». - کدوم آینده آقای معصومی؟ - می تونین برین سر کار،شما باید سعی کنید تا یه مدتی تنها زندگی کنید تا یه کاری براتون بکنم.بهتره یه کار پیدا کنید و اگه کار بهم نمیده.به خیلی جاها سر زدم،سنم کمه،ضامن ندارم،هنوز دیپلم نگرفتم،دیگه بدتر از این؟ - صبور باشید،اگه بخواهید من براتون کار پیدا می کنم. میون گریه لبخند زدم:«می تونین؟». - تلاشم رو می کنم.به امید خدا که بتونم.من آشنا زیاد دارم.شاید یه کار خوب براتون پیدا کردم. - ممنونم،اگه این کار رو بکنید تا عمر دارم فراموش نمی کنم. - خواهش می کنم،شما هم مثل دختر خود من،چه فرقی داره؟ آقای معصومی از توی جیبش یه کارت در آورد و گذاشت روی میز:«این کارت دفتر منه،با من در تماس باشید.فکر کنم دفعۀ آینده اگه شما تشریف بیارین دفتر بهتره،ممکنه رفت و آمد من براتون دردسر درست کنه.منظورم صاحبخونه است.درسته؟ - بله،حق با شماست،حتماً باهاتون تماس می گیرم. آقای معصومی بلند شد و مقداری پول از جیبش درآورد و گذاشت روی میز.هر چه اصرار کردم پولها رو برنداشت.می خواست به نوعی محبت کنه.در خونه رو که باز کردم دیدم مراد پشت دره،هر دومون از دیدنش تعجب کردیم.چشمهاش شده بود کاسۀ خون و با حرص نگاهمون می کرد.بی توجه به مراد تا دم در،با آقای معصومی رفتم،وقتی برگشتم،دیدم هنوز ایستاده.رفتم توی اتاق و در رو بستم.دیگه داشت زیادی پر رو می شد.هر چی روی خوش بهش نشون می دادم دست بردار نبود.خودم کم بدبختی داشتم،غیرتی شدن آقا هم اضافه شده بود. با اینکه انتظارش رو داشتم،ولی از زندانی شدن بابا خیلی پکر شدم.وجود کمرنگش هم به نوعی به من اعتماد به نفس می داد. حرفهای آقای معصومی کمی امیدوارم کرد.اگه می تونست برام کار پیدا کنه از اون خونه می رفتم و خیالم از بابت مراد و خانواده اش راحت می شد.قضیۀ بابا رو از همه مخفی نگه داشتم.نمی تونستم پیش بینی کنم وقتی خانوم شیرزادی از موضوع زندانی شدن بابا خبردار میشه چه رفتاری از خودش نشون میده.کار هر روزم شد دعا کردن که طلبکارهای بابا راضی بشن و بیشتر از این تنها نمونم. دو سه روز گذشت،مراد انگار خیلی از دستم عصبانی بود چون تویاون مدت اصلاً بالا نیومد.فقط صدای آهنگ های غمناکش هر روز به گوش می رسید:«سپیده دم اومد و وقت رفتن... حرفی نداریم ما برای گفتن...». شب بود،داشتم کتاب می خوندم که در زد.از پشت در پرسدم:«کیه؟». - وا کن،کار دارم،منم مراد. لای در رو باز کردم،قیافه اش طوری نشون می داد که ناراحته:«فردا هم باید بری سراغ شاپور». - ساعت چند؟ - مثل دفعۀ قبل،یازده اونجا باش.آدرس رو داری یا گم کردی؟ - دارم. - یه ساک بهت میده،باید بیاری تحویلم بدی،برگشتی پولت رو میدم. - باشه. خواستم در رو ببندم که با کف دست نگهش داشت و خیره توی چشمهام، محکم گفت:«من ضمانت تورو کردم مایا،کسی که من براش کار می کنم با هیشکی شوخی نداره.حواست باشه که کارت رو خوب انجام بدی». سر تکون دادم که حواسم جَمعه،ولی دلم شور افتاد. صبح روز بعد زودتر از دفعۀ پیش رفتم سهروردی و رو به روی کارگاه نقاشی کنار همون درخت ایستادم و منتظر شدم.چند دقیقه به یازده مونده بود که همون ماشین سفید رنگ جلوی کارگاه پارک کرد و یه آقای جوون ازش پیاده شد.خودم رو پشت درخت مخفی کردم ولی وقتی می خواست وارد کارگاه بشه من رو دید و مشکوکانه نگاهم کرد.ده دقیقه بعد شاپور اومد.خیلی هراسون بود.با عجله ساک رو داد و برگشت توی کارگاه،بدون یک کلمه حرف. ماشین گرفتم و برگشتم طرف خونه.هنوز نسبت به چیزهایی که حمل می کردم شدیداً مشکوک بودم.خوشبختانه اون روز ساک دستم بود و رمز نداشت.با احتیاط زیپ ساک رو باز کردم و از پیزی که دیدم میخکوب شدم.توی ساک پر از پول بود.نفسم بند اومد.با عجله زیپ رو کشیدم.چنان ترسی به وجودم افتاد که یکهو تمام بدنم عرق کرد.هراسون به همه جا نگاه می کردم.احسااس می کردم همۀ ماشینها دنبال من هستند،حتی از راننده هم می ترسیدم.بند بند وجودم می لرزید،طوری که اصلاً نفهمیدم چه جوری به خونه رسیدم. مراد بالای پله ها انتظارم رو می کشید،ساک رو دادم دستش:«اینا چیه مراد؟». چشماش گرد شد:«توش رو دیدی؟». - آره،این همه پول مال توئه؟ - همه اش نه،یه کمی... نباس توی ساک رو می دیدی. - چرا؟چرا نباید می دیدم؟ - خب واسۀ ترسوندت،نیگا کن،داری می لرزی،عرق کردی. - جونم در اومد تا با این همه پول به اینجا برسم.ببینم!شاپور این همه پول از کجا آورده. خندید:«پولها که مال شاپور نیست». - پس مال کیه؟ - گیر دادی یا! از توی ساک پنجاه تا هزاری بهم داد.تعجب کردم:«چرا پنجاه تومن؟». - کارت خوب بود. از توی پولها سی تا شمردم و دادم بهش:«بیا،بده به مادرت،بی حساب شدیم». مراد رفت.توی اتاق نشستم و دستمزدم رو گذاشتم روی میز.با خودم گفتم:«دیگه این کار رو نمی کنم»،ولی وقتی ده،دوازده روز بعد مراد با یک ماموریت جدید اومد سراغم؛با یادآوری دستمزدی که از این کار می گرفتم و مشکلاتی که در نبود همین پول برایم پیش می اومد،دوباره رفتم. تقریباً یکماه از آخرین باری که با ناهید تلفنی صحبت می کردم گذشته بود که دوباره باهاش تماس گرفتم و فهمیدم از اون خونه رفته اند.از اینکه سهل انگاری کرده بودم و قبل از رفتنش به دیدنش نرفته بودم بدجوری دلخور شدم.از مستأجرشون خواستم که شمارۀ تماسش رو به من بده ولی مثل یک امانت دار خوب قبول نکرد و قرار شد از خودشون اجازه بگیره.همون روز بعد از کلی کلنجار رفتن باخودم دل به دریا زدم و با خونۀ دایی سعید تماس گرفتم.دلم داشت برای سروش پر می کشید. زن دایی گوشی رو برداشت. - الو؟! - الو سلام زن دایی،منم مایا. می تونستم تصور کنم که یه ابروش رفت بالا و قری به سر وگردنش داد:«علیک سلام،حال شما؟». - خوبم زن دایی،شما چطورید؟دایی خوبن؟از مامان اینا خبر دارین؟ - قربونت ننه،همه خوبن،سیمین جان یه هفته پیش زنگ زد،حالشون خوبه حاجی هم بد نیست،دنبال کارهای سروشه. - مگر سروش هنوز نرفته؟ - نه ننه،حاجی پدرش در اومد بس که این در و اون در زد. - می تونم... می تونم بیام دیدنش؟ هول شد:«نه،حاجی سروش رو برده ارومیه،شاید مجبور بشن قاچاقی ردش کنن». - یه بچۀ هفت ساله رو؟چه جوری؟مگه میشه؟ - معلومه که نمیشه ننه،حاجی احتمالاً می بردش تا ترکیه،از اون ور هم حمید خان میاد دنبالش. - می تونم شمارۀ مامان سیمین رو داشته باشم؟ - والا من که ندارم. می دونستم دروغ میگه ولی ادامه ندادم.با بی میلی گفتم:«باشه زن دایی جان،سلام من رو به همه برسونید،می خواستم حالی پرسیده باشم». - قربونت،کاری نداری؟ با صدای ضعیفی گفتم:«نه،مرسی،خداحافظ». - در پناه خدا. تلفن رو قطع کرد.غم عالم افتاد روی دلم.زن دایی اون قدر سرد و رسمی باهام حرف زد که دلم شکست.حتی نپرسید چه کار می کنم؟زندگی ام چه جوری می گذره؟بابا ت؟و من توی این وضعیت دارم چه کار می کنم؟! ناراحت رفتم خونه.اون روز،اون قدر دلم گرفته بود که تمام وقت گوشۀ اتاق کز کرده بودم و زانوی غم بغل گرفته بودم. برخورد زن دایی به من نشون داد که نمی تونم هیچ امیدی به اون ها داشته باشم.اونا حتی علاقه ای نداشتن که از حالم با خبر باشن،چه برسه به اینکه به دیدنم بیان یا ازم بخوان به دیدنشون برم.آخرین رشتۀ ظریف امیدواری رو که به خاموادۀ مامان سیمین وصل بود،زمانی پاره کردم که فردای اون روز با خاله سوری تماس گرفتم و رفتاری نه چندان گرم باهام داشت.باز جای شکر داره که حالم رو پرسیده و پرسید که کجا رفتیم و حالا چه کار می کنیم.هر چی براش از بدبختی هام می گفتم فقط می گفت:«آخی!... الهی بمیرم!... غصه نخور درست میشه...».حتی یه تعارف خشک و خالی نکرد که برم دیدنشون.بهش نگفتم بابا زندانه،ولی گفتم که دو ماهه خونه نیومده.باز هم نگفت «بیا اینجا» یا چه می دونم «من میام دیدنت!»،این بود که آخرین روزنۀ امید هم گِل گرفتم. یک ماه گذشت توی اون مدت چند بار رفتم سراغ شاپور،یا براش کیف می بردم یا ازش ساک می گرفتم و برای مراد می آوردم.کرایه خونه رو می دادم و دهن خانوم شیرزادی بسته بود.مراد زیاد به پر وپام نمی پیچید و در عین حال پولی هم برای خرجی خودم در می آوردم.با آقای معصومی کما بیش در تماس بودم،هنوز نتونسته بود برام کاری پیدا کنه.از این موضوع ناراحت بودم،چون می خواستم هر چه زودتر از خونۀ شیرزادی برم ولی بدون کار و منبع درآمد دستم به جایی بند نبود. روزی که با معصومی تماس گرفتم و بهم گفت که بابا مجبوره چندین سال زندان بمونه و منتقل شده به حصارک کرج،ظهر بود و داشتم از پیش شاپور بر می گشتم.اون روز رو هیچ وقت فراموش نمی کنم.احساس می کردم از بلندی سقوط کرده ام.احساس تنهایی بدی وجودم رو گرفت.خودم رو بی پناه ترین آدم دنیا احساس می کردم.ناباورانه تلفن رو قطع کردم و ساعتها توی خیابون راه رفتم.بابا از من خواسته بود برم دیدنش ولی یه نیروی عجیبی جلوم رو می گرفت.نمی خواستم اون جا ببینمش و بهم ثابت بشه که زندانی شده.دلم نمی خواست پدری رو که همیشه غرور خاصی توی رفتارش وجود داشت،پشت میله های زندان ببینم. وقتی رسیدم خونه هوا تاریک شده بود و مراد سر کوچه انتظارم رو می کشید.همچین که بهش رسیدم سیلی محکمی به صورتم زد.پرت شدم روی زمین و ساک از دستم افتاد،با عجله خم شد و محتویات ساک رو چک کرد.دلم بدجوری پر بود.با سیلی محکمی که از مراد خوردم،دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه.خم شد بلندم کنه که هلش دادم و دویدم طرف خونه.ده دقیقۀ بعد پشت در اتاقم بود و التماس می کرد. - مایا... مایا... در رو واکن... گه خوردم... خیال کردم زدی به چاک... آخه لا مصب دیر کردی... اِ... خب خیال کردم پولها رو کشیدی بالا... اگه نمی اومدی جواب بقیه رو چی می دادم؟... این همه پول رو از کجا جور می کردم و دهنشون رو می بستم؟... در رو وا کن لا کردار... حالا که چیزی نشده... وا کن میگم... مایا. التماسهاش به نتیجه نرسید.رفتم توی اتاق خواب و خودم رو حبس کردم.از اون شب به بعد تا مدتها در آپارتمانم رو به روی مراد باز نکردم و سراغ شاپور هم نرفتم.با آقای معصومی تماس گرفتم و گفتم که فعلاً آمادگی روبرو شدن با بابا رو ندارم.اونم زیاد اصرار نکرد.گفت منتظر می مونه تا یه کمی از شدت این استرس خلاص بشم. روزهای سختی بود.اون قدر توی اون خونۀ کوچک دور خودم چرخیده بودم که دیگه داشت حالم از در و دیوارهاش به هم می خورد.اون قدر کتاب های تکراری خونده بودم که همه شون رو از حفظ بودم.از صبح تا شب آلبوم نگاه می کردم و یا زبان می خوندم یا توی تصوراتم پیانو می زدم.احساس پوچی داشتم.من چی بودم؟یه آدم بی مصرف و بی هدف.کسی که بیخود نفس می کشید.فقط زنده بود.زجر می کشید تا امتحان الهی رو با موفقیت بگذرونه!چه امتحانی؟حتی یه آدم با خدا هم پیدا نمی شد که دست ضعیف و خستۀ من رو بگیره و بلندم کنه.هیچ کس پیدا نمی شد که یه کار خوب به من بده،می تونستم روی پای خودم بایستم،می تونستم از توانایی هام استفاده کنم و زندگی خودم رو بچرخونم.مگه من چی می خواستم؟ کسی رو می خواستم که به من میدون بده،... افسوس،افسوس که هیچ کس پیدا نشد.انگار همۀ آدمهای خوب و با خدا،خواب بودند،انگار دور من رو هالۀ سیاه رنگی گرفته بود و هیچ کس من رو نمی دید. وقتی یک هفته از سر برج گذشت و خانوم شیرزدای با جیغ و فریادهاش ته موندۀ آسایشم رو گرفت،دوباره رفتم سراغ شاپور.وقتی کرایه رو به خانوم شیرزادی دادم لبخندی تحویلم داد و دندونهای طلاش رو به نمایش گذاشت،زیر لب گفت:«خودم رو می زنم به خریت که مثلاً نمی دونم این پولها رو از کجا میاری!». از کج فکری اش داشت حالم به هم می خورد.رفتم توی خونه و به لبخند موذیانه اش توجهی نکردم.حوصلۀ خرید کردن نداشتم.با اینکه چیزی برای خوردن نداشتم ولی هوس کردم با خودم و زندگی ام لج کنم.یه جورهایی از این کار لذت می بردم.به خودم ریاضت می دادم و از دیدن قیافۀ لاغر و زردم راضی بودم.یعنی می شد بمیرم؟می شد یه شب بخوابم و دیگه بیدار نشم؟می شد سوء تغذیه بگیرم و چند روز بعد جنازه ام رو از توی خونه بیرون ببرند؟این اعتصاب غذا دو روز بیشتر طول نکشید و از رو رفتم.برای چی با خودم می جنگیدم؟سرنوشتم اون جوری رقم خورده بود و باید باهاش مبارزه می کردم.مثل مردۀ متحرکی شده بودم که اصلاً توی چهره اش روح نداشت.به سختی لبخند می زدم.ساعتها جلوی آیینه می نشستم و سعی می کردم با یادآوری خاطرات خوب بخندم.بخندم تا خندیدن رو فراموش نکنم.بعضی روزها لباسهای قدیمی ام رو که برای مهمونی ها خریده بودم از توی کمد بیرون می کشیدم و می پوشیدم.چند تار مو از زیر ابروم بر می داشتم و یه کمی آرایش می کردم.تصور می کردم که رفتم مهمونی و طوری نقش بازی می کردم که گاهی وقتها از دیوونه بازی های خودم حرصم می گرفت و می زدم زیر گریه.ساعتها اشک می ریختم و آرایش به هم ریخته از صورتم یک جانور غریب می ساخت! | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | * Star, *Ghazal*, .maryam., abdolghani, afviolet7, arizona, ayda90, azam 24, batul1s, Elnaz, farnaz58, Goleyas2, gord, harimeshgh, hiva, hosin, Irani, katy, mahdiyeh, mahshid_3d, maryamale, Mina, m_h_n, negyyy, parisaparisa, Parnam, REAL LOVE, reha, Rha.sh, saghar23, samane7, sanaz198x, Sang, SaRa, shakiii, smahmodi, Tina joon, tina_tm2, triti, zahra.h, اسوده, ایلیا, باران, بی بی گل, ترانه عشق, حاجی بلا, خورشید خانم, شبنم, نياز, هدیه, گل گلاب |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تایپ, رمانغوغای, ساناز, غوغای, فرجی, همیشه |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| هم قفس | ساناز فرجی | معرفی و نقد کتاب | -ALI- | ایرانی | 13 | ۶ مهر ۱۳۹۰ ۱۰:۴۶ بعد از ظهر |
| هم قفس | ساناز فرجی | دانلود | Silver_Moon | ایرانی | 3 | ۲۱ بهمن ۱۳۸۹ ۰۲:۳۱ بعد از ظهر |
| هم قفس | ساناز فرجی | موبایل | R.A.S.O.O.L | رمان ایرانی | 4 | ۴ شهريور ۱۳۸۹ ۰۲:۱۴ بعد از ظهر |
| هم قفس | ساناز فرجی (تایپ) | نیلا | کتابهای کامل شده ایرانی | 43 | ۱۴ تير ۱۳۸۹ ۱۱:۵۲ قبل از ظهر |