ارسال پاداش نقدی برای کاربر
شما در حال حمایت به صورت مهمان هستید.
مبلغ مورد نظر خود را انتخاب کنید
1000 تومان
2000 تومان
4000 تومان
6000 تومان
8000 تومان
9000 تومان
10000 تومان
مبالغ دیگر
و یا مبلغ مورد نظر خود را وارد کنید
واریز آنلاین از طریق کارت های عضو شتاب
همه چیز از اسکندر مقدونی | ویران کننده ی تخت جمشید - صفحه 2
asiatech



نودهشتیا
فید آر اس اس
صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین
نمایش نتایج: از شماره 11 تا 20 , از مجموع 26
  1. Top | #11

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    اسفند 1388
    نوشته ها
    104
    میانگین پست در روز
    0.06
    محل سکونت
    کاشان
    تشکر از کاربر
    6,456
    تشکر شده 979 در 127 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض وصیت اسکندر مقدونی ! ...

    وصیت اسکندر مقدونی ! ...

    الکساندر، پس از تسخیر کردن حکومت های پادشاهی بسیار، در حال بازگشت به وطن خود بود.
    در بین راه، بیمار شد و به مدت چند ماه بستری گردید.
    با نزدیک شدن مرگ، الکساندر دریافت که چقدر پیروزی هایش، سپاه بزرگش، شمشیر تیزش و همه ی ثروتش بی فایده بوده است.
    او فرمانده هان ارتش را فرا خواند و گفت:
    من این دنیا را بزودی ترک خواهم کرد.
    اما سه خواسته دارم ، خواسته هایم را حتماً انجام دهید.
    فرماندهان ارتش درحالی که اشک از گونه هایشان سرازیر شده بود موافقت کردند که از آخرین خواسته های پادشاهشان اطاعت کنند.

    الکساندر گفت:
    اولین خواسته ام این است که پزشکان من باید تابوتم را به تنهایی حمل کنند.
    ثانیاً، وقتی تابوتم دارد به قبر حمل می گردد، مسیر منتهی به قبرستان باید با طلا، نقره و سنگ های قیمتی که در خزانه داری جمع آوری کرده ام پوشانده شود.
    سومین و آخرین خواسته این است که هر دو دستم باید بیرون از تابوت آویزان باشد.

    مردمی که آنجا گرد آمده بودند از خواسته های عجیب پادشاه تعجب کردند.
    اما هیچ کس جرأت اعتراض نداشت.
    فرمانده ی مورد علاقه الکساندر دستش را بوسید و روی قلب خود گذاشت و گفت :
    پادشاها، به شما اطمینان می دهیم که همه ی خواسته هایتان اجرا خواهد شد. اما بگویید چرا چنین خواسته های عجیبی دارید؟
    در پاسخ به این پرسش، الکساندر نفس عمیقی کشید و گفت:
    من می خواهم دنیا را آکاه سازم از سه درسی که یاد گرفته ام.

    می خواهم پزشکان تابوتم را حمل کنند چرا که مردم بفهمند که هیچ دکتری نمی تواند هیچ کس را واقعاً شفا دهد.
    آن ها ضعیف هستند و نمی توانند انسانی را از چنگال های مرگ نجات دهند.
    بنابراین، نگذارید مردم فکر کنند زندگی ابدی دارند.

    دومین خواسته ی درمورد ریختن طلا، نقره و جواهرات دیگر در مسیر راه به قبرستان، این پیام را به مردم می رساند که حتی یک خرده طلا هم نمی توانم با خود ببرم. بگذارید مردم بفهمند که دنبال ثروت رفتن اتلاف وقت محض است.

    و درباره ی سومین خواسته ام یعنی دستهایم بیرون از تابوت باشد، می خواهم مردم بدانند که من با دستان خالی به این دنیا آمده ام و با دستان خالی این دنیا را ترک می کنم ...

  2. 10 کاربر از پست شکیبا.. تشکر کرده اند .


  3. Top | #12

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    50
    میانگین پست در روز
    0.03
    محل سکونت
    پايتخت
    تشکر از کاربر
    531
    تشکر شده 553 در 111 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض حقایقی درباره اسکندر مقدونی ...


    مخترع ریش تراش
    قیافه اش: اگر از چاپلوسی کسانی که قیافهاش را میکشیدند یا تاریخش را مینوشتند بگذریم، چیزی که مسلم است این که مویش بور بود و چشمهایش زاغ. همیشه هم ریشاش را میتراشید؛ میترسید موقع جنگ حریف ریشاش را بگیرد. شاید همین کار ناچیز، بزرگترین تأثیر او در تاریخ باشد.

    پدرش: فیلیپ اول، اولین کسی بود که توانست یک دولت مرکزی مقتدر در یونان تشکیل بدهد. او یک جور آریستوکراسی را در حکومتش به راه انداخت که طبق آن 800 نفر از فئودالها، هنرمندها و دانشمندها «یاران شاه» به حساب میآمدند. اسکندر بعدها 600 نفر از این 800 یار شاه را کشت.

    مادرش: المپیاس، زن چهارم فیلیپ بود اما خیلی زود توانست ملکه شود. ظاهرا ً المپیاس قدرتهایی درباره مارها داشته که به او جنبه اسطوره ای داده. قبر المپیاس که میگفت نواده آشیل افسانهای است، الأن در معبد دلفی یونان است. در «اسکندر» اولیور استون، آنجلینا جولی نقش او را بازی کرده.

    معلمش: ارسطو، فیلسوف معروف، کار تربیت اسکندر را به عهده داشته و ظاهرا ً در ایجاد فکر جنگ در سر او مؤثر بوده. برتراند راسل میگوید: «ارسطو نشان داد که بهترین نتیجه فلسفه میتواند چیزی شبیه اسکندر از آب دربیاید و از همین جا میفهمیم که فلسفه چه چیز بیهوده ای است».

    اسبش: اسب سیاه اسکندر «بوسیفالوس» نام داشت که یعنی صاحب کله گاو. این اسب موجودی بسیار عظیم الجثه بود که فقط اسکندر توانست آن را رام کند. بوسیفالوس در جنگ با اهالی هند کشته شد و هنوز هم شهری در پاکستان به نام او هست. فرانتس کافکا کابوس بوسیفالوس را داشت.

    ژنرالش: یک ژنرال اسپارتی به اسم پارمنیون، استراتژیت جنگی اسکندر بود. به او میگفتند «شیر مقدونیه» و «مرگ ملتها». پارمنیون به دستور خود اسکندر کشته شد چون مخالف وحشی گریهای او بود. دیوید گمل داستان زندگی او را نوشته.

    زنش: اسکندر هم با استاتیرا دختر داریوش سوم ازدواج کرد هم با پاروستاتیس، دختر اردشیر سوم (پادشاه قبل از داریوش سوم) اما تازه در سغد (شمال افغانستان امروزی) فهمید عاشق دختری به اسم رکسانا است. رکسانا که لاتین «روشنک» است، از اسامی پرطرفدار در اروپای شرقی است.

    موارد منکراتیاش: یونانیها اصرار دارند اسکندر آدم کم حاشیهای بوده اما این قسمت از دم خروس را هیچ کاری نمیشود کرد که در ماجرای آتش زدن تخت جمشید پای یک زن معروف آتنی به اسم تائیس هم وسط است که دنبال انتقام گیری و اینها بوده!

    مرگش: اسکندر در بابل و از مالاریا مرد. همزمان با مرگش، اعضای آکادمی در آتن اسطوره را هم بیرون کردند و او هم از غصه دق کرد. جسد اسکندر را مومیایی کردند و به مصر بردند. محل قبر او هیچ وقت مشخص نشد.

    دنــبـال واژه هـا مــباش ...
    کـلـمـات فـریـبـمـان مـی دهنــد !
    وقــتـی اولــیـن حــرف الــفـبـا کـلاه سـرش مـی رود
    فـاتـحـه بـقـیـه حـروف را بـایـد خـوانــد ...

  4. 8 کاربر از پست shervinkaka تشکر کرده اند .


  5. Top | #13

    کاربر عادی


    تاریخ عضویت
    مهر 1389
    نوشته ها
    16
    میانگین پست در روز
    0.01
    محل سکونت
    نامعلوم
    تشکر از کاربر
    0
    تشکر شده 174 در 45 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض فلسفه در زمان اسکندر کبیر:.



    با روی کار آمدن اسکندر کبیر تمدن یونانی پا به عرصه جدیدی
    گذاشت.اسکندر تمدن یونان را از محدوده دولتشهر خارج کرد و آنرا جهانی
    ساخت.کشورگشایی های او سبب شد که فرد دولتشهر یونان در یک کل بزرگتر
    مستهلک شود. تمایل به حفظ فردگرایی در اپیکوریان و مسلک جهان وطنی در مذهب
    رواقیون از جمله این تغییرات بود.

    در یک جامعه جهان وطنی فلسفه علاقه خود را در فرد متمرکز ساخت که می
    کوشید خواست و تقاضای خود را برای هدایت زندگی برآورد. این زندگی می بایست
    از آن پس در یک جامعه بزرگ بسر برد و نه در یک خانواده مدنی کوچک بنابراین
    طبیعی بود که مکاتب فلسفی بعد ارسطویی بیشتر جنبه عرفانی و اخلاقی داشته
    باشند.

    افلوطین فیلسوف نامدار یونانی این دوره است که افکارش پلی است میان
    افلاطون و ارسطو.تفکراتش بیشتر جنبه عرفانی دارد و حتی در زمان حیاتش او
    را رهبر روحانی می خواندند.در کتاب انئاد ها رساله ششم از انئاد اول
    درباره زیبایی و رساله هشتم از انئاد پنجم درباره زیبایی معقول بحث کرده
    است.

    خدا از دیدگاه افلوطین واحد است نمی توان آنرا با مجموع اشیاء فردی یکی
    گرفت زیرا واحد مقدم بر اشیاء فردی است. نه شناختنی است و نه دیدنی.نه
    وجود است و نه عدم زیرا مقدم بر آنهاست.تقسیم نخواهد شد و کثرت نمی
    پذیرد.پس چگونه اشیاء و موجودات از آن پدید آمده اند؟ افلوطین نظریه صدور
    و یا فیضان را مطرح می کند.

    صدور خلق نیست زیرا آفرینش نوعی فعالیت است درحالیکه واحد ورای هرگونه
    فعلی است.صدور همچون سرریز شدن ظرف آب است.صادر اول از واحد فکر و یا
    نوس/nous است.در نوس کثرت پدید می آید زیرا مثل اشیاء و افراد در نوس وجود
    دارند.افلوطین نوس را همان زیبایی می داند.از نوس هم نفس عالم صادر می شود
    که تقسیم به نفس عالی و دانی می شود و نفوس فردی انسانی از نفس عالم صادر
    می گردد.

    بازگردیم به صادر اول یعنی نوس.واحد عقل مطلق است پس در صدورش عقل را
    جاری ساخته و کل این نظام معقول است و ذره ای جدا از این نظام نیست..نوس
    همان زیبایی معقول است پس سراسر نظام هستی زیبایی است و همین زیبایی نفوس
    را صادر می کند. دیگر زیبا بودن تناسب و هماهنگی نیست زیبایی تنها مفهومی
    ذهنی و ساخته ذهن ما نیست. هر آنچه را که انسان زیبا می بیند بخاطر تشابه
    زیبایی آن با زیبایی نفس انسانی است.افلوطین به طور مشخص پیرامون هنر ها
    بحث نکرده است بلکه بیشتر بحثها حول محور واحد است.

    زیبایی را عین نیکی می داند که بیشتر جنبه اخلاقی و عملی این تفکر
    است.هر آنچه خوب و پسندیده است زیباست و هر آنچه زشت می نماید به روح
    افزوده شده و آنرا می آلاید.البته این سوال مطرح می شود که اگر کل نظام
    زیباست و نیک پس شرور و زشتیها از چه صادر شده اند؟افلوطین توضیحی دراین
    مورد ندارد و امور پلید را اموری اضافی معرفی می کند.

    فلسفه افلوطین یگانه انگار و عرفانی است و بسیار نزدیک به فلسفه ادیان
    توحیدی.از اینرو ترجمه آثار او در جهان اسلام بسیار مرد توجه قرار
    گرفت.البته یادآوری نکته ای در این زمینه خالی از لطف نیست.مامون پادشاه
    عباسی دستور ترجمه آثار فلاسفه یونان را داد و مترجمان آن دوره آثار
    افلوطین را به اشتباه به نام افلاطون ترجمه کردند و تا قرنها تصور می شد
    که کتاب انئاد های افلوطین از آن افلاطون است و چه اندیشه ها که در پی این
    اشتباه در فلسفه اسلامی شکل نگرفته است.

  6. 7 کاربر از پست Artin-abtin تشکر کرده اند .


  7. Top | #14

    کاربر نیمه فعال


    تاریخ عضویت
    فروردین 1389
    نوشته ها
    390
    میانگین پست در روز
    0.24
    محل سکونت
    زیر آسمون خدا
    تشکر از کاربر
    627
    تشکر شده 1,878 در 398 پست
    حالت من
    Mashghool
    اندازه فونت

    پیش فرض اسکندر مقدونی دربلوچستان

    اسکندرمقدونی (یونانی) که در سال 334 قبل از میلاد به ایران حمله کرد پس از پیروزی بر هخامنشیان و آتش زدن تخت جمشید ٬ تسخیر خراسان و پیشروی تا کناره سیحون به سمت هند رفت و قسمتی از جلگه پنجاب را تسخیر نمود. ولی چون لشکرش حاضر نشد جلوتر برود تصمیم گرفت از راه جنوب ایران به بابل برود.

    آن گونه که زرین کوب می نویسد اسکندر با فتح سند گمان نموده بود به آخر خشکی های دنیا رسیده است. وی به نئارخوس سردار خود دستور داد تا با نیروی دریایی شامل 150 کشتی و 3 تا 5 هزار سرباز از محل کراچی امروزی به سمت دجله حرکت کنند وخود از طریق جنوب ایران با 15000 سوار و عده ای دیگر راهی مکران گردید.

    وی در این سفر با عشایر ساکن مکران جنگید و با چپاول اهالی آنجا کمبود آذوقه ارتشش را تامین نمود. اما کویر سوزان مکران آنچنان دمار از لشکر اسکندر در آورد که وی پس از دو ماه راه پیمایی در کویر با از دست دادن بار و بنه و انبوهی از سپاهیانش در حال که نیمه دیوانه شده بود به پورا یا پهره رسید.

    پهره همان ایرانشهر کنونی است. آری ایرانشهر برای تاریخ زندگی اسکندر نامی به یاد ماندنی شد چون اسکندر بزرگ و فاتح آسیا را از مرگ وکویر نجات داد. اسکندر 14 استان تحت سلطه خود داشت که از آن جمله پارسه ٬ پاراتکین٬ کرمانیه٬ و گدروزیه یا بلوچستان فعلی بوده اند.

    گوتشمید در تاریخ ایران می نویسد که استاندار گدروزیه فردی مقدونی بوده است. وی ساکنان این استان را افرادی سیاه پوست و شبیه هندی ها دانسته است. این امر نشان می دهد که در زمان اسکندر دراویدی ها در این منطقه ساکن بوده اند. نئارک سردار اسکندر گفته است که ساکنان این منطقه خلقتی عجیب داشتند بر تن آنها چون سرشان مو روییده بود و ناخن های بلند و محکمی داشتند که با یک فشار جزئی ماهی را به دو نیم می کرده اند. اینان در جنگ از ناخنهای دراز و نیزه های به طول 3 متر استفاده می نمودند و اینگونه بسیاری از لشکریان اسکندر را هلاک نمودند.
    معرفی کتابهای تاریخی http://www.forum.98ia.com/t105460.html

  8. 6 کاربر از پست دختر جنگل تشکر کرده اند .


  9. Top | #15

    کاربر فعال


    تاریخ عضویت
    دی 1388
    نوشته ها
    552
    میانگین پست در روز
    0.31
    تشکر از کاربر
    17,800
    تشکر شده 1,329 در 633 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    من کتاب رکسانه و اسکندر رو دارم که از زبان خود رکسانه است .......واون متن اولی که نوشته بودی....باید گفت درست تر از بقیه است!
    بعد تائیسم یکی از خادمان الهه عشق بوده که اون موقع که ایران و فتح کردند ....اونها بر این عقیده بودند که باید شراب بنوشن و مست کنند!...و تائیسم در زمان مستی اسکندر ازش چنین خواهشی رو می کنه!........ولی تو هیچ جایی نخوندم که تائیس معشوقه اسکندر بوده باشه تا اون جایی که میدونی اسکندر قبل رکسانه با هیچ دختری نبوده و بایک پسر بنام هفستون رابطه داشته !
    ویرایش توسط ماجده : 1389,09,02 در ساعت ساعت : 16:16
    یک قهوه ی تلخ ...لطفا !
    مینشینی یک گوشه ،ارام..
    و زل میزنی به پنجره ..
    امروز هم باران میبارد..
    امروز هم ، نمی اید ؟؟!

  10. 6 کاربر از پست ماجده تشکر کرده اند .


  11. Top | #16

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    اردیبهشت 1389
    نوشته ها
    1,725
    میانگین پست در روز
    1.05
    محل سکونت
    كفش هايم يك جا جفت نمي شوند
    تشکر از کاربر
    8,575
    تشکر شده 12,949 در 2,270 پست
    اندازه فونت

    Angry فجایع اسكندر مقدونی در پارسه مهد تمدن کهن


    بیشتر گناه را بر گردن زنی به نام «تائیس» دلبر سر كردۀ سپاه بطلمیوس گذاشتند كه گفته میشد در یك مجلس میخوارگی اسكندر را بر آن داشت كه...
    اسكندر پس از آنكه به تخت جمشید راه یافت، گنجهای هنگفت زر و سیم سلاطین هخامنشی را به یغما برد. ارزش یكی از گنجها به 120 هزار قنطار سیم برآورد شده. اسكندر به بالشتگاه شاه روی آورد و پنجهزار قنطار زر بالای تخت شاه را ربود و سپس از زیرپایی شاه سه هزار قنطار زر به خزانۀ خود فرستاد. همچنین تاك زرین كه خوشههای آن از گرانبهاترین گوهرها ساخته شده بود به دست اسكندر افتاد. سربازان اسكندر، مانند پیشوای خود، به غارت سكنۀ تخت جمشید مشغول شدند. بنا به گزارشها و مدارك تاریخی، تخت جمشید، توانگرترین شهر در جهان بود؛ حتی خانههای خصوصی از چیزهای گرانبهایی كه در دوران قدرت پارسیان گرد آمده بود، پر بود. سپاهیان اسكندر مردم را بیرحمانه میكشتند، زنها را به بردگی میبردند، مقدونیها بر سر تاراج گنجها و منابع با یكدیگر میجنگیدند.
    به قول امستد:
    «اسكندر برای آنكه به بدنامی خود بیفزاید در نامههایش میبالید كه چگونه فرمان كشتار عام اسیران پارسی را داده بود... »
    در ایام اقامت در تخت جمشید اسكندر به «پارسه گرد» رفت و گنجهای كوروش را ضبط نمود. سپس به بزرگترین تباهكاری تاریخی خود دست زد و اعلام كرد كه تصمیم دارد ساختمان تخت جمشید را، به كینه توزی ویرانی آتن، خراب سازد.


    امستد مینویسد: پارمنیون به این جهادگر جوان سفارش كرد كه آنها را از آسیب نگه دارد. او پافشاری نمود كه درست نیست اسكندر مال خود را تباه سازد، و گفت كه اگر اسكندر را اینگونه جلوه بدهد كه او فقط رهگذر است و نمیخواهد فرمانروایی آسیا را نگاه دارد، آسیاییها با او همكاری نخواهند كرد. این به اندازه ای نزدیك به حقیقت و درست بود كه اسكندر حتی از گوش كردن به آن سرباز زد. تاریخ نویسان بعد كوشیدند كه این جنایت را كم جلوه دهند و عذری بتراشند. برخی گفتند كه اسكندر از پیش نیت این سوزاندن را داشت و نقشۀ آن را كشیده بود ولی بزودی از آن پشیمان شد و بیهوده فرمان داد كه آتش را فرو نشانند. بیشتر گناه را بر گردن زنی به نام «تائیس» دلبر سر كردۀ سپاه بطلمیوس گذاشتند كه گفته میشد در یك مجلس میخوارگی اسكندر را بر آن داشت كه شعلۀ ویرانگر مرگ آور را بیندازد.
    در تخت جمشید، ویرانهها، بازماندۀ داستان را حكایت میكند. اثر تیرهای سوختۀ سقف، هنوز روی پلكانها و پیكرتراشیها دیده میشود...


    صدها ظرف كه از گوناگون ترین و زیباترین سنگها تراشیده شده بود بیرون برده و عمداً خرد شده بود... اسكندر نمیتوانست از این روشنتر، نشان بدهد كه روكش فرهنگ یونانی او، چه اندازه نازك بوده است.
    اسكندر كشورگشاییهای نخست خود را از روی نمونۀ شهرستانهای پارسی سازمان داده بود... او بیش از پیش زیر نفوذ عقیدههای شرقی در آمد و بزودی جلال و شكوه پارسی را پیش گرفت. سرانجام او به خواب و خیال یكی كردن مردمان و فرهنگ پارسی و یونانی افتاد. شرق، كشورگشای خشمگین خود را مسخره كرد... اگر آتش اسكندر نوشتههای بس گرانبهای روی پوست را از میان برد، بیشتر آنها به هر حال، فقط با گذشت زمان نابود میشد. او بدون اینكه چنین نیتی داشته باشد این خدمت بزرگ را انجام داد كه لوحهای گل خام را كه به آسانی از هم پاشیده میشد در این آتش سوزی پخت.


    لوحهای سنگی را كه باستانشناسان از زیر خاك بیرون آورده بود، واژه شناس به یاری تاریخ نویس آمدهاند. مانند تخت جمشید، در شوش نیز كاوش شده و ادبیات عیلامی شناسانده شده است. هرچند همدان هنوز در انتظار است كه نوبۀ آن برسد، در پشتههای شهرهای بابل، هزاران سند سوداگری به دست آمده كه از زمان شهریاران پارسی است و برای نخستین بار وصف مختصر زندگی اقتصادی شاهنشاهی آنها را امكان پذیر ساخته است؛ اكنون سرانجام با كوشش باستانشناس، واژه شناس، و تاریخ نویس، كه دست به دست یكدیگر داده اند، پارس هخامنشی از میان مردگان برخاسته است.
    «دیودور» مورخ سدۀ اول میلادی راجع به شهر پرسپولیس چنین مینویسد:
    در آن زمان شهری در زیر آفتاب، به ثروت این شهر پرسپولیس نبود. خانۀ اهالی پر بود از ثروتی كه در مدت سالیان دراز جمع كرده بودند.


    طلا و نقره و پارچههای ارغوانی و اشیاء نفیس را كسی نمیتوانست شماره كند. این شهر بزرگ و نامیشاهان، مورد توهین و غارت و خرابی گردید. یك روز غارت این شهر برای مقدونیهای حریص كافی نبود، اما برای اشیاء غارتی دست یكدیگر را میانداختند و حتی یكدیگر را میكشتند. اشیاء نفیسه را خرد میكردند... اسكندر به ارك وارد شد و خزانه ای كه از زمان كورش تهیه شده بود، به تصرف در آورد، مقدار طلا را اگر به قیمت تسعیر كنیم 120 هزار تالان نقره بود. اسكندر سه هزار شتر و عدۀ زیادی قاطر از شوش و بابل خواست تا این ذخایر را حمل كند...
    «كنت گورث» مورخ سدۀ اول میلادی، ضمن بحث از حریق تخت جمشید از شهری كه نزدیك تخت جمشید بود و با آن آتش گرفته بود سخن میگوید: قشون مقدونی كه نزدیكی شهر اردو زده بودند به تصور اینكه شهر از سانحه آتش گرفته، به كمك آمد تا حریق را خاموش كند ولی وقتی كه دیدند خود اسكندر مشعلی به دست دارد، آبی را كه با خود آورده بودند به كناری نهادند و مواد سوختنی در آتش انداختند. چنین بود فنای پایتخت تمام شرق و فنای شهری كه هزار كشتی به قصد آتن حركت داد، آنهمه قشون به اروپا ریخت، پل روی دریا زد، كوهها را سوراخ كرد تا آب دریا را به درون كوهها راند. از زمان خراب شدن آن قرنها گذشت و از میان خرابهها دیگر كسی برنخاست. مقدونیها بعد از اینكه چنین شهری را در میان عربدۀ سستی نابود كردند، شرمسار شدند.


    اسكندر با وجود پیروزیهای بزرگی كه به دست آورده بود از تعقیب داریوش غفلت نورزید. به وی خبر دادند كه نایب السلطنۀ بلخ او را محبوس كرده به سوی شرق میبرد. اسكندر ضمن تعقیب آنها در حدود دامغان به اردوی فراریان رسیده جسد نیمه جان داریوش را در ارابه ای دید كه بدون راننده در حركت بود.
    به این ترتیب زندگی آخرین پادشاه سلسله ای كه بیش از دو قرن در آسیا حكومت میكرد، با تحمل بدبختیهای فراوان سپری گردید.
    كشته شدن داریوش به دست یك نفر ایرانی برای اسكندر خوشبختی بزرگی بود. میگویند اسكندر جسد او را با جبۀ ارغوانی خود پوشانید و آن را به شوش نزد مادرش فرستاد و فرمان داد تا با ادای تشریفات لازم وی را در استخر دفن كنند.


    پس از پایان كار داریوش، سربازان و یاران اسكندر، كه چهار سال و نیم جلای وطن كرده به فتح شرق مشغول بودند. علاقۀ فراوان داشتند كه با موافقت اسكندر بتوانند به وطن خود باز گردند، ولی اسكندر پس از وقوف بر نیت آنان، ضمن نطقی هیجان انگیز، آنها را از این كار بازداشت و ایشان نیز فسخ عزیمت كردند و تحت رهبری او به اشغال ایران شرقی ادامه دادند. اسكندر ضمن ادامۀ پیشرفت در هرات، زرنگ، رخج و غیره، شهرهای جدیدی به نام خود بنا كرد .مقاومت و سرسختی سغدیان سبب گردید كه اسكندر دو سال برای سركوبی آنان مبارزه كند. در بهار سال 327 ق.م اسكندر از هندوكش به سوی هند سرازیر شد و با وجود مقاومت هندیان به پیشرفتهایی نایل آمد.
    در این موقع سربازان مقدونی كه از دیرباز از ادامۀ جنگ خسته شده و از نزدیكی و تقرب ایرانیان در دستگاه حكومت اسكندر رنجیده خاطر بودند، دوری از وطن را بهانه كرده به شاه خود اعلام كردند كه از این پس حاضر نیستند از او پیروی كنند. اسكندر ناچار پس از عبور در طول سند سپاهیان خود را به دو قسمت تقسیم كرد و به آنها دستور داد در مراجعت به ایران طوری حركت كنند تا در بهار سال 324 ق.م. به شوش برسند.

    پایان لشكركشی
    بطوری كه دیدیم اسكندر پس از عبور از ایران، پیشرفت خود را به طرف شرق ادامه داد و شهرهای هرات، كابل و سمرقند را تصرف نموده به درۀ علیای رود سند رسید، و در اینجا با نخستین حكمران هندی برخورد و بر خلاف انتظار در نتیجۀ مقاومت دلاورانۀ هندیان، تلفات سنگینی بر قوای او وارد آمد. مقدونیها وقتی كه شنیدند در سمت مشرق این مملكت پادشاهان مقتدر و توانایی هستند كه فیلان جنگی، سپاه فراوان دارند اجتماعاتی تشكیل داده، طی نطقهایی خستگی خود را از ادامه جنگ و علاقه خویش را به مراجعت به وطن اعلام كردند. نطق عالی اسكندر در انصراف آنان مؤثر نیفتاد.

    یكی از سرداران او خطاب به پادشاه مقدونی چنین گفت:
    برای مقاصد و كارهای انسانی باید حدی تصور نمود. از لشكریانی كه از یونان حركت نموده اند قلیلی باقی مانده اند اگر اسكندر میخواهد تمام عالم را مسخر سازد اول باید به یونان مراجعت كند و فتوحات خود را در آنجا نمایش دهد و مجدداً لشكری برای این كار تجهیز كند.
    اسكندر از شنیدن این حقایق تلخ در خشم شده مجلس را متفرق ساخت و عده ای از یاران و همرزمان قدیم خود را كه با او سر مخالفت داشتند كشت، و به امید اینكه لشكریانش از مخالفت منصرف شوند تا سه روز عزلت اختیار نمود. بالاخره چون اثری از پشیمانی آنها ظاهر نگردید او بوسیلۀ قربانیها استخاره كرد تا معلوم دارد عبور به آن طرف «هیفاز» صلاح است یا نه؟ جواب مساعد نبود و بزرگترین سرباز دنیا با مقدونیها موافقت نمود، و مغلوب متابعان خود گردید و لذا فرمان مراجعت صادر نمود، و آن با نمایشات مسرت انگیز پذیرفته شد.


    در مراجعت، اسكندر و سربازان او با دشواریهای بسیار روبرو گردیدند. عدۀ زیادی از آنها بر اثر نبودن آذوقه، آب، و سایر مایحتاج زندگی رنج بسیار بردند. از وقتی كه اسكندر گجستک برای جنگ با ایران حركت كرد دیگر به دیدن وطن خود، مقدونیه، توفیق نیافت و در عنفوان جوانی به دلیل هرزگی و فساد و فحشای زیاد درگذشت. ولی آنچه که از این سردار بزرگ غرب به جای مانده است تجاوزگری و فتوحات و جنگهای متعدد است که به دلایل سیاست استعماری غرب هزاران برابر بیش از آنچه که شایسته آن باشد برایش تبلیغات متعدد شده است و جای شگفتی و تاسف دارد که بنیانگزار حقوق بشر و فاتح خردورز سرزمینهای گوناگون کوروش بزرگ هخامنشی اینگونه بزرگ در جهان معرفی نشده است.



    چِـه کلمـِـه مَـــظلــومــي استــــ " قِســمَت "
    تَمــــام ِ تَقصــیرهـــاي مــا را بـِـه عُهــده مــی گیـــرَد


    تاریک است | شهریور کاربر انجمن
    پارسیان و من ( راز کوه پرنده ) | آرمان آرین
    مـغـازه ای بـود ... | صـنـم کـاربـر انـجـمـن


     برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



  12. 9 کاربر از پست .LiLiM. تشکر کرده اند .


  13. Top | #17

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    دی 1388
    نوشته ها
    1,681
    میانگین پست در روز
    0.96
    محل سکونت
    نصف جهان
    تشکر از کاربر
    4,391
    تشکر شده 8,623 در 2,171 پست
    اندازه فونت

    پیش فرض

    سکندر سوم مقدونی (۳۵۶-۳۲۳ پیش از میلاد) معروف به اسکندر کبیر[۱] (یونانی: Μέγας Ἀλέξανδρος، مگاس الکساندروس) پادشاه مقدونیه (باسیلیس) بود. او یکی از مشهورترین اعضای سلسله آرگیاد و یکی از بزرگترین امپراتوریهای تاریخ باستان میباشد. اسکندر در ۳۵۶ قبل از میلاد مسیح در "پلا" زاده شد و توسط فیلسوف مشهور یونان، ارسطو تعیلم داده شد و جانشین پدرش فیلیپ دوم مقدونی در ۳۳۶ پیش از میلاد بعد از اینکه پدرش به قتل رسید، شد و ۱۳ سال بعد در ۳۲ سالگی جان سپرد. اگرچه سلطنت و امپراتوری اسکندر زندگی کمی داشتند، اعتبار فرهنگی آن تا قرنها برجا ماند. اسکندر در جنگهایش به عنوان شکستناپذیر شناخته شد و به عنوان موفقترین فرمانده تمام زمانها نامیده میشود.[۲] او یکی از مشهورترین سمبلهای باستان میباشد و با تواناییهای جنگیاش، پیروزیهایش و پخش کردن فرهنگ یونان در غرب و شروع تمدن هلنستیک شناخته میشود.
    فیلیپ با استفاده از روشهای دیپلماسی و نظامی بیشتر شهرها و سرزمینهای یونان را زیر تسلط مقدونیه آورده بود. بعد از مرگ فیلیپ، سلطنتی با قدرت و ارتشی باتجربه به اسکندر به ارث رسید. او با گرفتن سرلشکری یونان به موفقیت رسید و با اختیارات نظامیاش، نقشههای نظامی را برای توسعههایی که توسط پدرش ناتمام مانده بود ادامه داد. او به آسیای صغیر هجوم برد و جنگهایی را آغاز کرد که ده سال به طول انجامید. او به سوی سوریه، مصر، میانرودان، ایران و باختر لشکرکشی کرد و در جنگها پیروز شد و در همین حال او پادشاه ایران، داریوش سوم را شکست داد و بر قلمروی پادشاهی ایران غلبه کرد. او به هند تاخت و تاز کرد اما سرانجام با شورشگری سربازانش مجبور به عقب نشینی شد.
    اسکندر در ۳۲۳ پیش از میلاد قبل از اینکه بتواند نقشههایش برای حمله به شبه جزیره عربستان را عملی کند، در بابل درگذشت. در سالهای بعد از مرگ اسکندر، جنگهای داخلی امپراتوریاش را از بین برد که نتیجه آن تشکیل چندین حکومت بود که توسط طبقه اشراف پیش برده میشد.
    فهرست مندرجات

    [نهفتن]



    دوران ۳۳۶–۳۲۳ پیش از میلاد نام کامل اسکندر سوم مقدونی یونانی Μέγας Ἀλέξανδροςiv[›] (مگاس الکسانروس، اسکندر کبیر)
    Ἀλέξανδρος ὁ Μέγας (الکسانروس هو مگاس)
    لقب(ها) شاهنشاه فارس, فرعون مصر و فرمانروای آسیا زادروز ۲۰ یا ۲۱ ژوئیه ۳۵۶ پیش از میلاد زادگاه پلا, مقدونیه مرگ ۱۰ یا ۱۱ ژوئن ۳۲۳ پیش از میلاد (۳۲ سال) محل درگذشت بابل پیش از اسکندر چهارم مقدونی
    فیلیپ سوم مقدونی
    پس از فیلیپ دوم مقدونی همسران رکسانا از باختر
    استاتیرا از ایران
    دودمان آرگیاد پدر فیلیپ دوم مقدونی مادر المپیاس از اپیروس فرزندان اسکندر چهارم مقدونیه

    نام
    اسم این پادشاه مقدونی اسکندر بود و مورخین عهد قدیم نیز چنین نوشتهاند؛ و برخی نیز از وی به اسکندر المقدونی یاد کردند. (روم را باید بمعنی یونان یا مقدونی دانست زیرا بیزانس یا روم شرقی را در زمان ساسانیان و قرون اولیهٔ اسلامی روم میگفتند).ملا هادی سبزواری (قرن ۱۳ق) اسکندر را با نام ذو القرنین قدیس یاد میکند.
    از آنجا که در عهد قدیم میان مرسوم نبود که پادشاهان هم نام را با اعداد ترکیبی ذکر کنند، مورخین اولیه وی را اسکندر پسر فیلیپ میخواندند.

    نَسَب
    پدر اسکندر فیلیپ دوم مقدونی و مادرش اُلمپیاس دختر نهاوپتولم پادشاه مُلُسها. (البته در برخی منابع اسکندررا از فرزند پدری ترک دانسته شده است)
    ملسها مردمی بودند یونانی زبان که در درون اپیر نزدیک دریاچهٔ اِپئومبوتی یا ژانین کنونی سکنی گزیده بودند و پادشاهان این مردم از خانوادهٔ اِآسیدها بشمار میرفتند و این خانواده هم نسب خود را به آشیل پهلوان افسانهای یونان در جنگ تروا میرسانید. بنابراین چون پادشاهان مقدونی عقیده داشتند که نژادشان به هرکول نیمربّالنوع یونانی میرسد مورخین یونانی نسب اسکندر را از طرف پدر به هرکول و از طرف مادر به آشیل پهلوان داستانی میرسانند.[۳] در داستانهای ایرانی اُلمپیاس مادر اسکندر را ناهید نامیدهاند.
    برخی از پژوهشگران در ایران نظیر استاد بهروز، اصلان غفاری، دکتر محمد مقدم، احمد حاجی و پوران فرخزاد معتقدند در زندگینامههایی که درباره اسکندر مقدونی برجای مانده است تعارضها و اشتباههایی وجود دارد. از جمله پوران فرخزاد در کتاب «کارنامهٔ به دروغ» آورده است اسکندر مغانی یا اسکندر ارومی شخصی ایرانی بودهاست که بسیاری از اسکندرنامهها که امروزه به اسکندر مقدونی نسبت داده میشود در واقع شرح حال او است (مثلا ساختن سد سکندر، پارسایی و بزرگواری، پی آب زندگانی گشتن).[۴]

    تولد و کودکی
    اسکندر در ژوئیهٔ (۱۰ تیر تا ۹ اَمرداد) ۳۵۶ ق.م و در شهر پِلا به دنیا آمد. استاد او ، ارسطو ، فیلسوف معروف یونانی بود. اسکندر در زمان کودکی ، اسبی بسیار پر قدرت و نترس به نام( بوسفال) را تربیت کرد که هیچ کس جرئت نداشت از آن سواری بگیرد. این اسب مشهور ، اسکندر را تا هندوستان برد و در آنجا مرد.[۵]

    پدر اسکندر فیلیپ یا فیلیپوس که نخست شاه مُلُسها بود، در جنگی که با یونان کرد پیروز گردید و پادشاه مقدونیه و تمام یونان شد. در این جنگ که در محل خرونه(Cheronee) روی داد دو سپاه به هم رسیدند و طلیعهٔ صبح طرفین صف آرایی کردند. فیلیپ فرماندهی جناح راست را به پسرش اسکندر داد و معاونان ممتاز را خود را در کنار او جا داد. فرماندهی جناح چپ را هم خود به عهده گرفت. در این جنگ که طولانی بود تعداد زیادی از هر دو طرف کشته شدند و سرانجام پدر اسکندر در این نبرد پیروز شد. بعدها هنگامی که فیلیپ وارد نمایشگاهی جهت تماشای صورت دوازده الهه میشد و تمام انظار متوجه بود شخصی پوزانیاس(pausanias) نام قمهای به تن او فرو کرد و پادشاه افتاد و درگذشت. پس از مرگ فیلیپ اسکندر بر تخت سلطنت نشست.

    جوانی اسکندر
    فیلیپ دوم توجهی مخصوص به تربیت اسکندر داشت و با این مقصود فردی را با نام لئونیداس که از نزدیکان اُلمپیاس بود مسئول تربیت اسکندر کرد. فیلیپ در انتخاب پزشک و دایه اسکندر نیز تلاش کرد تا همه از خانوادههای ممتاز و اشراف باشند، پس از رسیدن اسکندر به سن جوانی، فیلیپ به ارسطو، فیلسوف سرشناس یونان که در آن زمان به مکتب افلاطون میرفت، نامهای نوشت. ارسطو سمت آموزگاری اسکندر را پذیرفت و مدتها بتعلیم و تربیت او پرداخت.[۶]


    حمله به امپراتوری پارس
    اسکندر در لشکر کشیهای خود به آسیا، در زمان داریوش سوم به سرزمین امپراتوری پارس حمله کرد و سپاهیان ایران را شکست داد.
    نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان در بهار (۳۳۴ پ.م) در حوالی آسیای صغیر نبرد گرانیک یا گرانیکوس نامیده میشود. اسکندر از بغاز داردانل گذشته وارد آسیای صغیر شد. این نبرد در کنار رود گرانیک روی داد که به دریای مرمره می ریزد.
    درگیری میان پارس و یونان سالیان سال ادامه داشت. نقطهٔ اوج این کشمکشها را سیل رخدادهائی تشکیل می داد که حملهٔ اسکندر عامل و باعث آنها بود. عصری که بدین ترتیب پایان می گرفت چیزی حدود سیصد سالی به درازا کشیده بود. [۱]
    دومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد ایسوس، (333 پ.م.) اولین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم. داریوش و اسکندر در نزدیکی شهر ایسوس با یکدیگر رو به رو شدند.
    میان جهان باختر و جهان خاور در درازای تاریخ، نه نبردهای قدرت، نه درگیریهای اعتقادی، نه رقابت هنرها و نه بگو مگوهای اندیشمندان هیچگاه گسسته نشده است. اوج این درگیری، که کهنترین موضوع تاریخ را تشکیل می دهد، برخورد خصمانهٔ غرب با شرق در سال ۳۳۳ پیش از میلاد مسیح در نبرد «ایسوس» بود. پیروزی بنام غرب رقم خورد. پیامدهای آن فوق العاده بودند. [۲]
    سومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد گوگمل، (331 پ.م.) دومین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم در گوگمل واقع در نزدیکی اربیل امروزی. بيشترين مقاومتها را طوايف آریایی برزینی در نبرد گوگمل انجام دادند.
    پس از پیروزی «گوگمل» اسکندر از همان میدان نبرد، یک گردان سواره نظام تحت فرماندهی «فیلُکسِنوس» به «شوش» گسیل داشت با این امید که پیش از این که همهٔ گنجینهها منهدم، سوزانده، به یغما رفته یا به ایران شمالی منتقل شده باشند، شهر را اشغال کند. در رقابت با شایعهٔ پیروزی عظیم، «فیلُکسِنوس» عازم جنوب شد. امید اسکندر بر آورده شد. پس از آن که داریوش در نتیجهٔ دوبار گریختنش هم در نبرد «ایسوس» و هم «گوگمل» شکست خورد، ساتراپ ها، تا جائی که به چنگ فاتح افتاده بودند، دیگر نیازی نمی دیدند، برای این هخامنش ِ فراری سرشکی فرو ریزند. یا شاید هم تنها یک قطرهٔ دیگر نثارش کرده باشند! اما در این وقت فرماندهان بزرگ شروع به سیاست ورزی کردند، سیاستی بزرگ. در موقعیت آنان، سخن رایج ، کنار آمدن با فاتح بود. تدبیر دورنگرانهٔ اسکندر در رفتار دوستانه اش با «میتر ِ نس» ِ ساتراپ که در زمان خود، شهر «سارد» را به او تسلیم کرده بود و پذیرفتنش به حلقهٔ نزدیکان دربار پادشاهی، به بار نشست. ملایمت اسکندر نسبت به همهٔ کسانی که در برابرش مقاومتی نشان نداده بودند، تسلیم ساتراپها را تسهیل کرد. «شوش» تحویل شد. در ماه نوامبر سال ٣٣۱، تقریباً چهار سالی پس از عبور از «هلسپونتوس» ، اسکندر وارد پایتخت امپراتوری پارس شد. [۳]
    اسکندر با تصرف پارسه، یکی از پایتختهای هخامنشیان این سلسله ایرانی را برای همیشه نابود کرد. وی فرمان به آتش کشیدن پارسه را صادر کرد که برخی آن را برای تلافی به آتش کشیده شدن آتن به دست خشایارشا میدانند.
    مسیر حمله به ایران


    مرگ
    اسکندر پس از فتح هند که تا رود هیفاز (بیس امروزی) پیشروی کرده بود به علت کمی قشون به ایران بازگشت و به فکر تسخیر عربستان افتاد. بنابراین به سمت بابل حرکت کرد ولی در آنجا به علت تبی که از باتلاقهای بابل بر او مستولی شده بود در سن ۳۲ سالگی درگذشت
    مترسک اینقدر دستهایت را باز نکن

    کسی تو را در آغوش نمیگیرد ، ایستادگی تنهایی می آورد

    http://aseman-abri61.blogfa.com/


  14. 9 کاربر از پست dokhtare sahra تشکر کرده اند .


  15. Top | #18

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    1,072
    میانگین پست در روز
    0.70
    محل سکونت
    روی زمین،زیرآسمون،سرزمین جوانمردان
    تشکر از کاربر
    1,351
    تشکر شده 5,870 در 1,199 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض (( اسفندیار رویین تن در اوستا ))

    (( اسفندیار رویین تن در اوستا ))

    واژه اسفندیار و تحول آن
    کلمه اسفندیار در اوستا به صورتهای "سپنتودات"(اوستا- spento-dato فروردین،یشت،بند103) و"سپنتوذات" (spento-dhata) آمده است.و در پهلوی "اسپند-یاد"( spand-yad بند هش،فصل دوازدهم،بند دوم،و بند یک فرگرد بیستم وندیداد پهلوی(،"سپندی-آد"( spendiadh)،"سپندی-آت"(spendi-at)،و یا "سپندی-دات"( (spandi-dat،"سپند-شِید"( spend-shed که در دینکرد هشت،بند 18 آمده است فرمی از spend-dad می داند.)آورده شده است و سپس در فارسی نو به شکل های،"اسپندار،اسپندیار"(بره ن قاطع صفحه 99 ،فرهنگ جهانگیری جلد اول ص 1257)،"سپندار،سپندیار"(فرهنگ جهانگیری جلد اول ص 640)، "اسفندارواسفندیاد"(غیاث اللغات جلد اول ص 52)،و سر انجام "اسفندیار"* در آمده است.

    ___________________________________________
    *فرهنگ معین جلد پنجم ص 132 و لغت نامه دهخدا جلد ششم ص 2327.
    یوستیjusti در نامناه ایرانی فرم اسپندیار(ispendiar)و فرم اسفندیار (isfendiar).
    در تحول واژه اسفندیار از صورت اوستایی به پهلوی و سپس به فارسی نو تغییرات زیر به چشم می خورد:
    الف-از اوستایی به فرم پهلوی:
    1-مصوت پایانی جزء نخست کلمه حذف شده است:
    Spentospent
    2-همخوان بی واکt-جزء نخست،به همخوان واک دارd- تبدیل شده:
    Spentspend
    3-مصوت پایانی جزء دوم حذف شده است:
    Spenf-dataspent-dat
    و سپس صامت t-باردیگر به d-مبدل شده است:
    Spend-dataspend-dad
    -4بین دو صامت d-در پایان جزءاول و در آغاز جزءدوم برای سهولت تلفظ،مصوت –iاضافه شده است:
    Spend-dadspend-i-dad
    -5و سرانجام صامت d- درآغاز جزء دوم به تدریج حذف شده است:
    Spend-i-dadspendi-ad

    ب-از پهلوی به فرم فارسی نو:
    1-صامت پایانی d- به-r تبدیل شده است:
    Spendi-adspend-i-ar
    -2قبل از خودشه sp- باری سهولت تلفظ مصوت -iاضافه شده است:
    Spendi-arispend-i-ar
    -3صامت –pبه -f تبدیل شده است:
    Spendi-arisfend-i-ar
    -4مصوت -e- میانی به مصوت –a – تبدیل شده است:
    Isfend-i-arisfand-i-ar
    دلم واسه دریا و سکوتش تنگ شده
    ......................
    در شبي تاريك

    كه صدايي با صدايي در نمي آميخت

    وكسي كس را نمي ديد از ره نزديك،

    يك نفرازصخره هاي كوه بالارفت

    و به ناخن هاي خون آلود

    روي سنگي كند نقشي را و از آن پس نديدش هيچكس ديگر

    "سهراب سپهری"
    ...









    وبلاگ من:






  16. 5 کاربر از پست vahid_alone90 تشکر کرده اند .


  17. Top | #19

    کاربر حرفه ای


    تاریخ عضویت
    مرداد 1389
    نوشته ها
    1,072
    میانگین پست در روز
    0.70
    محل سکونت
    روی زمین،زیرآسمون،سرزمین جوانمردان
    تشکر از کاربر
    1,351
    تشکر شده 5,870 در 1,199 پست
    حالت من
    Khoonsard
    اندازه فونت

    پیش فرض اسکندر با تخت جمشید چه کرد؟؟!!!

    در این مایه سخنی نیافتم در گفتمان های بسیار لیک آن را گشودم...
    نقل است از ویکی پدیا که:
    بطوري كه از نوشته هاي امستد بر مي آيد :
    اسكندر پس از آنكه به تخت جمشيد راه يافت ، گنجهاي هنگفت زر و سيم سلاطين هخامنشي را به يغما برد . ارزش يكي از گنجها به 120 هزار قنطار سيم برآورد شده . اسكندر به بالشتگاه شاه روي آورد و پنجهزار قنطار زر بالاي تخت شاه را ربود و سپس از زيرپايي شاه سه هزار قنطار زر به خزانۀ خود فرستاد . همچنين تاك زرين كه خوشه هاي آن از گرانبهاترين گوهرها ساخته شده بود به دست اسكندر افتاد. سربازان اسكندر ، مانند پيشواي خود ، به غارت سكنۀ تخت جمشيد مشغول شدند . بنا به گزارشها و مدارك تاريخي ، تخت جمشيد ، توانگرترين شهر در جهان بود ؛ حتي خانه هاي خصوصي از چيزهاي گرانبهايي كه در دوران قدرت پارسيان گرد آمده بود ، پر بود . سپاهيان اسكندر مردم را بيرحمانه مي كشتند ، زنها را به بردگي مي بردند ، مقدونيها بر سر تاراج گنجها و منابع با يكديگر مي جنگيدند.
    به قول امستد : « اسكندر براي آنكه به بدنامي خود بيفزايد در نامه هايش مي باليد كه چگونه فرمان كشتار عام اسيران پارسي را داده بود ... »
    در ايام اقامت در تخت جمشيد اسكندر به «پارسه گرد » رفت و گنجهاي كوروش را ضبط نمود .
    سپس به بزرگترين تباهكاري تاريخي خود دست زد و اعلام كرد كه تصميم دارد ساختمان تخت جمشيد را ، به كينه توزي ويراني آتن ، خراب سازد .
    امستد مي نويسد : پارمنيون به اين جهادگر جوان سفارش كرد كه آنها را از آسيب نگه دارد . او پافشاري نمود كه درست نيست اسكندر مال خود را تباه سازد ، و گفت كه اگر اسكندر را اينگونه جلوه بدهد كه او فقط رهگذر است و نمي خواهد فرمانروايي آسيا را نگاه دارد ، آسياييها با او همكاري نخواهند كرد . اين به اندازه اي نزديك به حقيقت و درست بود كه اسكندر حتي از گوش كردن به آن سر باز زد .تاريخ نويسان بعد كوشيدند كه اين جنايت را كم جلوه دهند و عذري بتراشند . برخي گفتند كه اسكندر از پيش نيت اين سوزاندن را داشت و نقشۀ آن را كشيده بود ولي بزودي از آن پشيمان شد و بيهوده فرمان داد كه آتش را فرو نشانند . بيشتر گناه را بر گردن زني به نام « تائيس » دلبر سر كردۀ سپاه بطلميوس گذاشتند كه گفته مي شد در يك مجلس ميخوارگي اسكندر را بر آن داشت كه شعلۀ ويرانگر مرگ آور را بيندازد.
    در تخت جمشيد ، ويرانه ها ، بازماندۀ داستان را حكايت مي كند . اثر تيرهاي سوختۀ سقف ، هنوز روي پلكانها و پيكرتراشيها ديده مي شود ...
    صدها ظرف كه از گوناگون ترين و زيباترين سنگها تراشيده شده بود بيرون برده و عمداً خرد شده بود ... اسكندر نمي توانست از اين روشنتر ، نشان بدهد كه روكش فرهنگ يوناني او ، چه اندازه نازك بوده است .
    اسكندر كشور گشاييهاي نخست خود را از روي نمونۀ شهرستانهاي پارسي سازمان داده بود ... او بيش از پيش زير نفوذ عقيده هاي شرقي در آمد و بزودي جلال و شكوه پارسي را پيش گرفت . سرانجام او به خواب و خيال يكي كردن مردمان و فرهنگ پارسي و يوناني افتاد . شرق ، كشور گشاي خشمگين خود را مسخره كرد. .. اگر آتش اسكندر نوشته هاي بس گرانبهاي روي پوست را از ميان برد ، بيشتر آنها به هر حال ، فقط با گذشت زمان نابود مي شد . او بدون اينكه چنين نيتي داشته باشد اين خدمت بزرگ را انجام داد كه لوحهاي گل خام را كه به آساني از هم پاشيده مي شد در اين آتش سوزي پخت .
    لوحهاي سنگي را كه باستانشناسان از زير خاك بيرون آورده بود، واژه شناس به ياري تاريخ نويس آمده اند . مانند تخت جمشيد ، در شوش نيز كاوش شده و ادبيات عيلامي شناسانده شده است . هرچند همدان هنوز در انتظار است كه نوبۀ آن برسد ، در پشته هاي شهرهاي بابل ، هزاران سند سوداگري به دست آمده كه از زمان شهرياران پارسي است و براي نخستين بار وصف مختصر زندگي اقتصادي شاهنشاهي آنها را امكان پذير ساخته است ؛ اكنون سرانجام با كوشش باستانشناس ، واژه شناس ، و تاريخ نويس ، كه دست به دست يكديگر داده اند ، پارس هخامنشي از ميان مردگان برخاسته است .
    « ديودور» مورخ سدۀ اول ميلادي راجع به شهر پرسپوليس چنين مي نويسد :
    در آن زمان شهري در زير آفتاب ، به ثروت اين شهر پرسپوليس نبود . خانۀ اهالي پر بود از ثروتي كه در مدت ساليان دراز جمع كرده بودند .
    طلا و نقره و پارچه هاي ارغواني و اشياء نفيس را كسي نمي توانست شماره كند . اين شهر بزرگ و نامي شاهان ، مورد توهين و غارت و خرابي گرديد . يك روز غارت اين شهر براي مقدونيهاي حريص كافي نبود ، اما براي اشياء غارتي دست يكديگر را مي انداختند و حتي يكديگر را مي كشتند . اشياء نفيسه را خرد مي كردند ... اسكندر به ارك وارد شد و خزانه اي كه از زمان كورش تهيه شده بود ، به تصرف در آورد ، مقدار طلا را اگر به قيمت تسعير كنيم 120 هزار تالان نقره بود . اسكندر سه هزار شتر و عدۀ زيادي قاطر از شوش و بابل خواست تا اين ذخاير را حمل كند ...
    «كنت گورث» مورخ سدۀ اول ميلادي ، ضمن بحث از حريق تخت جمشيد از شهري كه نزديك تخت جمشيد بود و با آن آتش گرفته بود سخن مي گويد : قشون مقدوني كه نزديكي شهر اردو زده بودند به تصور اينكه شهر از سانحه آتش گرفته ، به كمك آمد تا حريق را خاموش كند ولي وقتي كه ديدند خود اسكندر مشعلي به دست دارد، آبي را كه با خود آورده بودند به كناري نهادند و مواد سوختني در آتش انداختند . چنين بود فناي پايتخت تمام شرق و فناي شهري كه هزار كشتي به قصد آتن حركت داد ، آنهمه قشون به اروپا ريخت ، پل روي دريا زد ، كوهها را سوراخ كرد تا آب دريا را به درون كوهها راند . از زمان خراب شدن آن قرنها گذشت و از ميان خرابه ها ديگر كسي برنخاست . مقدونيها بعد از اينكه چنين شهري را در ميان عربدۀ سستي نابود كردند ، شرمسار شدند .
    اسكندر با وجود پيروزيهاي بزرگي كه به دست آورده بود از تعقيب داريوش غفلت نورزيد . به وي خبر دادند كه نايب السلطنۀ بلخ او را محبوس كرده به سوي شرق مي برد . اسكندر ضمن تعقيب آنها در حدود دامغان به اردوي فراريان رسيده جسد نيمه جان داريوش را در ارابه اي ديد كه بدون راننده در حركت بود .
    به اين ترتيب زندگي آخرين پادشاه سلسله اي كه بيش از دو قرن در آسيا حكومت مي كرد ، با تحمل بدبختيهاي فراوان سپري گرديد .
    كشته شدن داريوش به دست يك نفر ايراني براي اسكندر خوشبختي بزرگي بود . مي گويند اسكندر جسد او را با جبۀ ارغواني خود پوشانيد و آن را به شوش نزد مادرش فرستاد و فرمان داد تا با اداي تشريفات لازم وي را در استخر دفن كنند.
    پس از پايان كار داريوش ، سربازان و ياران اسكندر ، كه چهار سال و نيم جلاي وطن كرده به فتح شرق مشغول بودند . علاقۀ فراوان داشتند كه با موافقت اسكندر بتوانند به وطن خود باز گردند ، ولي اسكندر پس از وقوف بر نيت آنان ، ضمن نطقي هيجان انگيز ، آنها را از اين كار بازداشت و ايشان نيز فسخ عزيمت كردند و تحت رهبري او به اشغال ايران شرقي ادامه دادند . اسكندر ضمن ادامۀ پيشرفت در هرات ، زرنگ ، رخج و غيره ، شهرهاي جديدي به نام خود بنا كرد .مقاومت و سرسختي سغديان سبب گرديد كه اسكندر دو سال براي سركوبي آنان مبارزه كند . در بهار سال 327 ق.م اسكندر از هندوكش به سوي هند سرازير شد و با وجود مقاومت هنديان به پيشرفتهايي نايل آمد .
    در اين موقع سربازان مقدوني كه از ديرباز از ادامۀ جنگ خسته شده و از نزديكي و تقرب ايرانيان در دستگاه حكومت اسكندر رنجيده خاطر بودند ، دوري از وطن را بهانه كرده به شاه خود اعلام كردند كه از اين پس حاضر نيستند از او پيروي كنند . اسكندر ناچار پس از عبور در طول سند سپاهيان خود را به دو قسمت تقسيم كرد و به آنها دستور داد در مراجعت به ايران طوري حركت كنند تا در بهار سال 324 ق.م. به شوش برسند .

    پايان لشكركشي

    بطوري كه ديديم اسكندر پس از عبور از ايران ، پيشرفت خود را به طرف شرق ادامه داد و شهرهاي هرات ، كابل و سمرقند را تصرف نموده به درۀ علياي رود سند رسيد، و در اينجا با نخستين حكمران هندي برخورد و بر خلاف انتظار در نتيجۀ مقاومت دلاورانۀ هنديان ، تلفات سنگيني بر قواي او وارد آمد . مقدونيها وقتي كه شنيدند در سمت مشرق اين مملكت پادشاهان مقتدر و توانايي هستند كه فيلان جنگي ، سپاه فراوان دارند اجتماعاتي تشكيل داده ، طي نطقهايي خستگي خود را از ادامه جنگ و علاقه خويش را به مراجعت به وطن اعلام كردند . نطق عالي اسكندر در انصراف آنان مؤثر نيفتاد .


    يكي از سرداران او خطاب به پادشاه مقدوني چنين گفت :
    براي مقاصد و كارهاي انساني بايد حدي تصور نمود . از لشكرياني كه از يونان حركت نموده اند قليلي باقي مانده اند اگر اسكندر مي خواهد تمام عالم را مسخر سازد اول بايد به يونان مراجعت كند و فتوحات خود را در آنجا نمايش دهد و مجدداً لشكري براي اين كار تجهيز كند .
    اسكندر از شنيدن اين حقايق تلخ در خشم شده مجلس را متفرق ساخت و عده اي از ياران و همرزمان قديم خود را كه با او سر مخالفت داشتند كشت ، و به اميد اينكه لشكريانش از مخالفت منصرف شوند تا سه روز عزلت اختيار نمود . بالاخره چون اثري از پشيماني آنها ظاهر نگرديد او بوسيلۀ قربانيها استخاره كرد تا معلوم دارد عبور به آن طرف «هيفاز» صلاح است يا نه ؟ جواب مساعد نبود و بزرگترين سرباز دنيا با مقدونيها موافقت نمود ، و مغلوب متابعان خود گرديد و لذا فرمان مراجعت صادر نمود ، و آن با نمايشات مسرت انگيز پذيرفته شد .
    در مراجعت ، اسكندر و سربازان او با دشواريهاي بسيار روبرو گرديدند . عدۀ زيادي از آنها بر اثر نبودن آذوقه ، آب ، و ساير مايحتاج زندگي رنج بسيار بردند . از وقتي كه اسكندر براي جنگ با ايران حركت كرد ديگر به ديدن وطن خود ، مقدونيه ، توفيق نيافت .
    _________________
    همه دنیا تن است و ایران دل
    نیست گوینده زین کلام خجل
    چون که ایران دل زمین باشد
    دل ز تن به بود یقین باشد

  18. 8 کاربر از پست vahid_alone90 تشکر کرده اند .


  19. Top | #20

    کاربر خودمونی


    تاریخ عضویت
    بهمن 1390
    نوشته ها
    129
    میانگین پست در روز
    0.13
    محل سکونت
    شیراز
    تشکر از کاربر
    43
    تشکر شده 322 در 125 پست
    اندازه فونت

    Post

    اسکندر
    اسکندر در حال جنگ با داریوش سومدوران۳۳۶–۳۲۳ پیش از میلادنام کاملاسکندر سوم مقدونییونانیΜέγας Ἀλέξανδροςiv[›] (مگاس الکسانروس، اسکندر کبیر)
    Ἀλέξανδρος ὁ Μέγας (الکسانروس هو مگاس)لقب(ها)شاهنشاه ایران، فرعون مصر و فرمانروای آسیازادروز۲۰ یا ۲۱ ژوئیه ۳۵۶ پیش از میلادزادگاهپلا، مقدونیهمرگ۱۰ یا ۱۱ ژوئن ۳۲۳ پیش از میلاد (۳۲ سال)جایگاه درگذشتبابلپیش ازاسکندر چهارم مقدونی
    فیلیپ سوم مقدونیپس ازفیلیپ دوم مقدونیهمسرانروشنک از ایران
    استاتیرا از ایراندودمانآرگیادپدرفیلیپ دوم مقدونیمادرالمپیاس از اپیروسفرزنداناسکندر چهارم مقدونیه
    اسکندر سوم مقدونی (۳۵۶-۳۲۳ پیش از میلاد) معروف به اسکندر کبیر[۱] (یونانی: Μέγας Ἀλέξανδρος، مگاس الکساندروس) و در متون زرتشتی ایران معروف به اسکندر گجستک (ملعون)[۲][۳][۴]، پادشاه مقدونیه (باسیلیس) بود. او یکی از مشهورترین اعضای سلسله آرگیاد و یکی از امپراتوریهای تاریخ باستان بود. اسکندر در ۳۵۶ قبل از میلاد مسیح در «پلا» زاده شد و توسط فیلسوف مشهور یونان، ارسطو تعیلم داده شد و جانشین پدرش فیلیپ دوم مقدونی در ۳۳۶ پیش از میلاد بعد از اینکه پدرش به قتل رسید، شد و ۱۳ سال بعد در ۳۲ سالگی جان سپرد. اگرچه سلطنت و امپراتوری اسکندر زندگی کمی داشتند، اعتبار فرهنگی آن تا سدهها برجا ماند. اسکندر در جنگهایش به عنوان شکستناپذیر شناخته شد و به عنوان موفقترین فرمانده تمام زمانها نامیده میشود.[۵] او یکی از مشهورترین نمادهای باستان است و با تواناییهای جنگیاش، پیروزیهایش و پخش کردن فرهنگ یونان در غرب و شروع تمدن هلنی شناخته میشود.
    فیلیپ با استفاده از روشهای دیپلماسی و نظامی بیشتر شهرها و سرزمینهای یونان را زیر تسلط مقدونیه آورده بود. بعد از مرگ فیلیپ، سلطنتی با قدرت و ارتشی باتجربه به اسکندر به ارث رسید. او با گرفتن سرلشکری یونان به موفقیت رسید و با اختیارات نظامیاش، نقشههای نظامی را برای توسعههایی که توسط پدرش ناتمام مانده بود ادامه داد. او به آسیای کوچک هجوم برد و جنگهایی را آغاز کرد که ده سال به طول انجامید. او به سوی سوریه، مصر، میانرودان، ایران و باختر لشکرکشی کرد و در جنگها پیروز شد و در همین حال او پادشاه ایران، داریوش سوم را شکست داد و بر قلمروی پادشاهی ایران غلبه کرد. او به هند تاخت و تاز کرد اما سرانجام با شورشگری سربازانش مجبور به عقب نشینی شد.
    اسکندر در ۳۲۳ پیش از میلاد قبل از اینکه بتواند نقشههایش برای حمله به شبه جزیره عربستان را عملی کند، در بابل درگذشت. در سالهای بعد از مرگ اسکندر، جنگهای داخلی امپراتوریاش را از بین برد که نتیجه آن تشکیل چندین حکومت بود که توسط طبقه اشراف پیش برده میشد.
    ----------------------------------------------------------------------
    اسم این پادشاه مقدونی اسکندر بود و مورخین عهد قدیم نیز چنین نوشتهاند؛ و برخی نیز از وی به اسکندر المقدونی و در متون پارسی میانه alek/sandar-ī hrōmāyīg‏[۶](«اسکندر رومی») خواندهاند. (روم را باید بمعنی یونان یا مقدونی دانست زیرا بیزانس یا روم شرقی را در زمان ساسانیان و قرون اولیهٔ اسلامی روم میگفتند).ملا هادی سبزواری (قرن ۱۳ق) اسکندر را با نام ذو القرنین قدیس یاد میکند.
    از آنجا که در عهد قدیم میان مرسوم نبود که پادشاهان هم نام را با اعداد ترکیبی ذکر کنند، مورخان اولیه وی را اسکندر پسر فیلیپ میخواندند. از جمله عادات شخصیتی اسکندر به کارگیری نامها به صورت مخفف بود تا جایی که تنها کلمه RBIR را در بسیاری از کتیبههای ملل مختلف در طی دستوری ذکر نمود. مورخین بسیاری نیز تا امروز به دنبال کشف راز این لغت بودهاند که در پی آن گمانهزنیهایی نیز صورت دادند اما این واژه با این حال همچنان ناشناختهاست.
    ----------------------------------------------------------------
    نَسَب [ویرایش]

    پدر اسکندر فیلیپ دوم مقدونی و مادرش اُلمپیاس دختر نهاوپتولم پادشاه مُلُسها. ملسها مردمی بودند یونانی زبان که در درون اپیر نزدیک دریاچهٔ اِپئومبوتی یا ژانین کنونی سکنی گزیده بودند و پادشاهان این مردم از خانوادهٔ اِآسیدها بشمار میرفتند و این خانواده هم نسب خود را به آشیل پهلوان افسانهای یونان در جنگ تروا میرسانید. بنابراین چون پادشاهان مقدونی عقیده داشتند که نژادشان به هرکول نیمایزد یونانی میرسد مورخین یونانی نسب اسکندر را از طرف پدر به هرکول و از طرف مادر به آشیل پهلوان داستانی میرسانند.[۷] در داستانهای ایرانی اُلمپیاس مادر اسکندر را ناهید نامیدهاند.
    برخی از پژوهشگران در ایران نظیر استاد بهروز، اصلان غفاری، دکتر محمد مقدم، احمد حاجی و پوران فرخزاد معتقدند در زندگینامههایی که درباره اسکندر مقدونی برجای ماندهاست تعارضها و اشتباههایی وجود دارد. از جمله پوران فرخزاد در کتاب «کارنامهٔ به دروغ» آوردهاست اسکندر مغانی یا اسکندر ارومی شخصی ایرانی بودهاست که بسیاری از اسکندرنامهها که امروزه به اسکندر مقدونی نسبت داده میشود در واقع شرح حال او است (مثلا ساختن سد سکندر، پارسایی و بزرگواری، پی آب زندگانی گشتن).[۸]
    تولد و کودکی [ویرایش]

    اسکندر در ژوئیهٔ (۱۰ تیر تا ۹ اَمرداد) ۳۵۶ ق.م و در شهر پِلا به دنیا آمد. استاد او، ارسطو، فیلسوف معروف یونانی بود. اسکندر در زمان کودکی، اسبی بسیار پر قدرت و نترس به نام(بوسفال) را تربیت کرد که هیچ کس جرئت نداشت از آن سواری بگیرد. این اسب مشهور، اسکندر را تا هندوستان برد و در آنجا مرد.[۹]
    پیش از فتح یونان [ویرایش]

    پدر اسکندر فیلیپ یا فیلیپوس که نخست شاه مُلُسها بود، در جنگی که با یونان کرد پیروز گردید و پادشاه مقدونیه و تمام یونان شد. در این جنگ که در محل خرونه[۱۰] روی داد دو سپاه به هم رسیدند و طلیعهٔ صبح طرفین صف آرایی کردند. فیلیپ فرماندهی جناح راست را به پسرش اسکندر داد و معاونان ممتاز را خود را در کنار او جا داد. فرماندهی جناح چپ را هم خود به عهده گرفت. در این جنگ که طولانی بود تعداد زیادی از هر دو طرف کشته شدند و سرانجام پدر اسکندر در این نبرد پیروز شد. بعدها هنگامی که فیلیپ وارد نمایشگاهی جهت تماشای صورت دوازده ایزدبانو میشد و تمام انظار متوجه بود شخصی پوزانیاس[۱۱] نام قمهای به تن او فرو کرد و پادشاه افتاد و درگذشت. پس از مرگ فیلیپ اسکندر بر تخت سلطنت نشست.
    جوانی اسکندر [ویرایش]





    فیلیپ دوم توجهی مخصوص به تربیت اسکندر داشت و با این مقصود فردی را با نام لئونیداس که از نزدیکان اُلمپیاس بود مسئول تربیت اسکندر کرد. فیلیپ در انتخاب پزشک و دایه اسکندر نیز تلاش کرد تا همه از خانوادههای ممتاز و اشراف باشند، پس از رسیدن اسکندر به سن جوانی، فیلیپ به ارسطو، فیلسوف سرشناس یونان که در آن زمان به مکتبافلاطون میرفت، نامهای نوشت. ارسطو سمت آموزگاری اسکندر را پذیرفت و مدتها به پرورش او پرداخت.[۱۲]
    حمله به شاهنشاهی ایران [ویرایش]


    مسیر حمله اسکندر به ایران


    اسکندر در لشکر کشیهای خود به آسیا، در زمان داریوش سوم به شاهنشاهی ایران حمله کرد و سپاهیان ایران را شکست داد.
    نخستین نبرد اسکندر و ایرانیان در بهار (۳۳۴ پ.م) در حوالی آسیای کوچک نبرد گرانیک یا گرانیکوس نامیده میشود. اسکندر از بغاز داردانل گذشته وارد آسیای کوچک شد. این نبرد در کنار رود گرانیک روی داد که به دریای مرمره میریزد.
    درگیری میان ایران و یونان سالیان سال ادامه داشت. نقطهٔ اوج این کشمکشها را سیل رخدادهائی تشکیل میداد که حملهٔ اسکندر عامل و باعث آنها بود. عصری که بدین ترتیب پایان میگرفت چیزی حدود سیصد سالی به درازا کشیده بود. [۱]
    دومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد ایسوس، (333 پ.م.) اولین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم. داریوش و اسکندر در نزدیکی شهر ایسوس با یکدیگر رو به رو شدند.
    میان جهان باختر و جهان خاور در درازای تاریخ، نه نبردهای قدرت، نه درگیریهای اعتقادی، نه رقابت هنرها و نه بگو مگوهای اندیشمندان هیچگاه گسسته نشدهاست. اوج این درگیری، که کهنترین موضوع تاریخ را تشکیل میدهد، برخورد خصمانهٔ غرب با شرق در سال ۳۳۳ پیش از میلاد مسیح در نبرد «ایسوس» بود. پیروزی بنام غرب رقم خورد. پیامدهای آن فوق العاده بودند. [۲]
    سومین نبرد اسکندر و ایرانیان در نبرد گوگمل، (۳۳۱ پ.م.) دومین نبرد مستقیم اسکندر است با سپاه داریوش سوم در گوگمل واقع در نزدیکی اربیل امروزی.
    پس از پیروزی «گوگمل» اسکندر از همان میدان نبرد، یک گردان سواره نظام تحت فرماندهی «فیلُکسِنوس» به «شوش» گسیل داشت با این امید که پیش از این که همهٔ گنجینهها منهدم، سوزانده، به یغما رفته یا به ایران شمالی منتقل شده باشند، شهر را اشغال کند. در رقابت با شایعهٔ پیروزی عظیم، «فیلُکسِنوس» عازم جنوب شد. امید اسکندر بر آورده شد. پس از آن که داریوش در نتیجهٔ دوبار گریختنش هم در نبرد «ایسوس» و هم «گوگمل» شکست خورد، ساتراپها، تا جائی که به چنگ فاتح افتاده بودند، دیگر نیازی نمیدیدند، برای این هخامنش ِ فراری سرشکی فرو ریزند. یا شاید هم تنها یک قطرهٔ دیگر نثارش کرده باشند. اما در این وقت فرماندهان بزرگ شروع به سیاست ورزی کردند، سیاستی بزرگ. در موقعیت آنان، سخن رایج، کنار آمدن با فاتح بود. تدبیر دورنگرانهٔ اسکندر در رفتار دوستانه اش با «میتر ِ نس» ِ شهرب (ساتراپ) که در زمان خود، شهر «سارد» را به او تسلیم کرده بود و پذیرفتنش به حلقهٔ نزدیکان دربار پادشاهی، به بار نشست. ملایمت اسکندر نسبت به همهٔ کسانی که در برابرش مقاومتی نشان نداده بودند، تسلیم شهربها را تسهیل کرد. «شوش» تحویل شد. در ماه نوامبر سال ٣٣۱، تقریباً چهار سالی پس از عبور از «هلسپونتوس»، اسکندر وارد پایتخت شاهنشاهی ایران شد. [۳]
    اسکندر با تصرف پارسه، یکی از پایتختهای هخامنشیان این دودمان ایرانی را برای همیشه نابود کرد. وی فرمان به آتش کشیدن پارسه را صادر کرد که برخی آن را برای تلافی به آتش کشیده شدن آتن به دست خشایارشا میدانند.
    مرگ [ویرایش]

    اسکندر پس از فتح هند که تا رود هیفاز (بیس امروزی) پیشروی کرده بود به علت کمی قشون به ایران بازگشت و به فکر تسخیر عربستان افتاد. بنابراین به سمت بابل حرکت کرد ولی در آنجا به علت تبی که از باتلاقهای بابل بر او مستولی شده بود در سن ۳۲ سالگی درگذشت.[۱۳]
    -----------------------------------------
    بچه ها اگر تکراری معذرت میخوام

    اینا هم نکات جالبی هستن

    ------------------------------------------


    حقایقی درباره اسکندر مقدونی!



    یونانیها اصرار دارند اسکندر آدم کم حاشیهای بوده اما این قسمت از دم خروس را هیچ کاری نمیشود کرد که در ماجرای آتش زدن تخت جمشید پای یک زن معروف آتنی به اسم...

    مخترع ریش تراش
    قیافه اش: اگر از چاپلوسی کسانی که قیافهاش را میکشیدند یا تاریخش را مینوشتند بگذریم، چیزی که مسلم است این که مویش بور بود و چشمهایش زاغ. همیشه هم ریشاش را میتراشید؛ میترسید موقع جنگ حریف ریشاش را بگیرد. شاید همین کار ناچیز، بزرگترین تأثیر او در تاریخ باشد.


    پدرش:
    فیلیپ اول، اولین کسی بود که توانست یک دولت مرکزی مقتدر در یونان تشکیل بدهد. او یک جور آریستوکراسی را در حکومتش به راه انداخت که طبق آن 800 نفر از فئودالها، هنرمندها و دانشمندها «یاران شاه» به حساب میآمدند. اسکندر بعدها 600 نفر از این 800 یار شاه را کشت.


    مادرش:
    المپیاس، زن چهارم فیلیپ بود اما خیلی زود توانست ملکه شود. ظاهرا ً المپیاس قدرتهایی درباره مارها داشته که به او جنبه اسطوره ای داده. قبر المپیاس که میگفت نواده آشیل افسانهای است، الأن در معبد دلفی یونان است. در «اسکندر» اولیور استون، آنجلینا جولی نقش او را بازی کرده.


    معلمش
    : ارسطو، فیلسوف معروف، کار تربیت اسکندر را به عهده داشته و ظاهرا ً در ایجاد فکر جنگ در سر او مؤثر بوده. برتراند راسل میگوید: «ارسطو نشان داد که بهترین نتیجه فلسفه میتواند چیزی شبیه اسکندر از آب دربیاید و از همین جا میفهمیم که فلسفه چه چیز بیهوده ای است».


    اسبش:
    اسب سیاه اسکندر «بوسیفالوس» نام داشت که یعنی صاحب کله گاو. این اسب موجودی بسیار عظیم الجثه بود که فقط اسکندر توانست آن را رام کند. بوسیفالوس در جنگ با اهالی هند کشته شد و هنوز هم شهری در پاکستان به نام او هست. فرانتس کافکا کابوس بوسیفالوس را داشت.


    ژنرالش:
    یک ژنرال اسپارتی به اسم پارمنیون، استراتژیت جنگی اسکندر بود. به او میگفتند «شیر مقدونیه» و «مرگ ملتها». پارمنیون به دستور خود اسکندر کشته شد چون مخالف وحشی گریهای او بود. دیوید گمل داستان زندگی او را نوشته.


    زنش:
    اسکندر هم با استاتیرا دختر داریوش سوم ازدواج کرد هم با پاروستاتیس، دختر اردشیر سوم (پادشاه قبل از داریوش سوم) اما تازه در سغد (شمال افغانستان امروزی) فهمید عاشق دختری به اسم رکسانا است. رکسانا که لاتین «روشنک» است، از اسامی پرطرفدار در اروپای شرقی است.


    موارد منکراتیاش:
    یونانیها اصرار دارند اسکندر آدم کم حاشیهای بوده اما این قسمت از دم خروس را هیچ کاری نمیشود کرد که در ماجرای آتش زدن تخت جمشید پای یک زن معروف آتنی به اسم تائیس هم وسط است که دنبال انتقام گیری و اینها بوده!


    مرگش:
    اسکندر در بابل و از مالاریا مرد. همزمان با مرگش، اعضای آکادمی در آتن اسطوره را هم بیرون کردند و او هم از غصه دق کرد. جسد اسکندر را مومیایی کردند و به مصر بردند. محل قبر او هیچ وقت مشخص نشد.
    کسایی که رمان های فانتزی می خونن حتما داستان زیر را بخونن.
    ریموس لوپن و دورانی جدید|نوشته amir.lupin
    ------------------------------------------------
    گروه طرفداران هری پاتر
    ---------------------------------------------------
    برای طرفداران هری پاتر
    -------------------------------------------------------

    -------------------------------------------------------------
    بزودی بازی انلاین هری پاتر تحت وب هم از دوستان من منتشر میشود.
    بازی مدرسه علوم و فنون جادوگری ازکابان
    دمو یازی

    انجمن بازی

  20. 2 کاربر از پست mehran-max تشکر کرده اند .


صفحه 2 از 3 نخستنخست 123 آخرینآخرین

موضوعات مشابه

  1. لانه ۱۱ عضو باند روباه ویران شد
    توسط sarvenaz_67 در انجمن حوادث داخلی
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,11,20, ساعت : 11:57
  2. تخت جمشید پر بازدید کننده ترین بنای ایران به روایت تصویر
    توسط دختر جنگل در انجمن شهرها و آثار تاریخی ایران
    پاسخ ها: 3
    آخرین نوشته: 1389,08,30, ساعت : 17:50
  3. بیوگرافی باگواس خواجه اسکندر
    توسط SaRa در انجمن مشاهیر دیگر
    پاسخ ها: 0
    آخرین نوشته: 1389,06,13, ساعت : 21:59

کلمات کلیدی این موضوع

علاقه مندی ها (Bookmarks)

علاقه مندی ها (Bookmarks)

مجوز های ارسال و ویرایش

  • شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
  • شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
  • شما نمیتوانید فایل پیوست کنید.
  • شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید
  •