| |||
| | #1 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 9
(View Stats)
تشکرها: 2,416
تشکر شده 190 بار در 9 پست
| پست بسیار مفید : +10 امتیاز از الان بگم شرمنده دو صفحه اول كتابمو اونايي كه امانت گرفتن جويدن، من چند جمله اي كه يادمه رو مينويسم كه اولش گيج نشيد. اگه كسي بتونه اين دو صفحه رو اضافه كنه ممنون ميشم. فصل يك _ 02 نوشته پشت كتاب : گستره محبت روايت زندگي ، عاطفه و مهر و مهر هميشه ماندگار مادر است كه بايد يك بار ديگر بر ذهن فراموشكار و قلب سرد تاريخ حك كرد. به خواست خواهر تنهايم كه جسمش سوخت و خاكستر شد و روحش به آسمانها پركشيد و از رنج درون آزاد شد. زمان و وقايع اين كتاب بطور حتم قبل از انقلاب مي باشد. مريم زني ترك و تحصيلكرده ي پرستاري در بيمارستان محل كارش با دكترعالم آرا آشنا شده و ازدواج مي كنند. مريم در طول زندگي خود جز احترام چيز ديگري از شوهرش نديده بود ولي خود احساس مي كرد كه آن گرمي و عشق و علاقه اي كه بين برخي زن و شوهرها وجود دارد بين او و همسرش نيست و گويي شوهرش بعد از دخترش كتابهايش را در دنيا به تمام متعلقاتش ترجيح مي دهد. آنها يك سال بعد از ازدواجشان داراي فرزندي دختري شدند كه عليرغم ظاهر پدر و مادرش به سفيدي برف و داراي چشمهاي درشت و دريا رنگ بود، نامش را گيتي گذاشتند. پدرش دكتر عالم آرا به اندازه ي تمام دنيا اين دختر كوچولو وزيبا را دوست داشت و ارج مي نهاد. مريم ، مادر گيتي ، بعد از تولد دخترش كار بيمارستان را رها كردو تمام عشق و علاقه اش را ، قلبش را و احساساتش را با توجه به اينكه درك كرده بود شوهرش جوابگوي آنها نيست به پاي دخترش نثار كرد و بقيه عمرو جواني اش را صرف خدمت به اين كوچولوي نو رسيده نمود. مريم مثل تمام زنهاي ايراني زندگي بدون چون و چرا با شوهرش را وظيفه خودش مي دانست ، بخصوص شوهر او كه تمام اطرافيان حسرت او را مي خوردند و او را در حد يك ابر مرد و شوهر استثنايي مي شمردند . بنابراين مريم اگر شكوه و گلايه اي داشت ،*در گلو خفه مي كرد و دم بر نمي آورد ، زيرا براي او زندگي بيروني اش نزد مردم مهمتر از احساس خودش و زندگي دروني اش بود و او بايد به خاطر حفظ آبرويش و بخصوص آينده ي دخترش ، خودش را از هر لحاظ زن موفق و خوشبخت نشان مي داد. حالا او چه مي توانست بكند كه شبها شوهرش ميل دارد در اتاق خوابشان بخوابد يا مثل اكثر شبها روي كاناپه كتابخانه خوابش ببرد يا مثلا دوست داشت تنهايي به كوه برود ، تنهايي قدم بزند و اصولا در هيچ كارش با مريم مشورت و نظر خواهي نكند. مريم با خودش مي گفت خوب چه اشكالي ميتوند داشته باشد بالاخره هر مردي اخلاقي دارد و هر زني بخصوص زني مثل مريم كه خودش در محيط بيمارستان عاشق شوهرش شده و با اشتياق و بدونشرط و چون وچرايي با او ازدواج كرده بودبه قول مادر مريم چشمش كور ودندش نرم بايد بسازد،*ديگر چه مي خواهد! همه ي مردها نمي توانند هر كاري كه مي كنند از زنشان اجازه بگيرند. مرد مرد است و زن زن و در مملكت ما هميشه زنها مطيع و فرمانبردار مردها بوده اند. بنابراين سر مسايل كوچك و پوچ مريم نم يخواست خداي ناكرده زندگي خوانوادگيش را بر هم زند. در نتيجه در اين ميان ، اين دختر كوچولو و ماماني هر چه بيشتر لوس و عزيز مي شد. از يك طرف احساسهاي شديد مادرانه مريم به تنها دخترش و از طرف ديگر مهر و محبتي كه دكتر پدر گيتي به او مي كرد ، مهر و محبتي كه زاييده ي يك دنيا عشق و علاقه بود و تا به حالنثار كسي نكرده بود واين عشق و دوستي را مانند درياي مواج و پر تلاطمي بر سرو روي دخترك سرازير مي كرد ، او را هر چه بيشتر سيراب تر و پر توقع تر مي نمود. گيتي در چنين محيطي ، در خانهي بزرگ و شيك در باغي دو هزار متري كه در بهترين نقطه ي نياوران واقع شده بود بزرگ شد و رشد كرد. دخترك در اوان زندگي بسيار كوچك و ظريف بود پوستش به سفيدي برف و چيزي كه در سراسر وجود او كاملا به چشم مي خورد و مه را به تحسين وا مي اشت ، ديدگان درشت و آبي رنگ او بود كه در زير هاله اي ابريشمين از مژ*گان برگشته و بلند نيمه پنهان قرا داشت و حالتي خمارگونه و اسرارآميز به اين صورت ظريف و زيبا مي دادو خداوند با خلق بيني كوچك و خوش تركيب و لبهاي شكيل و متبسم آن را كامل كرده بود. مريم در پرورش تنها دحترش به روشي اغراق آميز به او عشق مي ورزيد و او را تكبر و مغرو پرورش داد به طوري كه دختر جوان به شدت سرد و مغرور مي نمود هيچ گاه حتي در مقابل سيل عواطف پدر و مادرش احساست خود را نشان نمي داد. شايد اين روش تربيت ، حاصل احساسي بود كه مريم مي خواست در برابر بي مهري و بي اعتنايي شوهرش به او در وجود دخترش به وجود آورد و كاري كند كه دخترش مثل خود او اينقدر محتاج محبت شوهر و مرد آينده اش نباشد. شايد مريم نمي دانست ميل و اشتياق يك زن در هر موقعيني براي اينكه مورد توجه و دوست داشتن شوهرش باشد اجتناب نا پذير استو اصولا انسان چه مرد و چه زن با محبت زنده است و با عشق نفس مي كشدو زندگي با مهر و دوستي ، هر انساني را سرزنده و شاداب مي كند و اين احساس ميل به دوست داشتن و مورد دوستي واقع بودن تا آخرين لحطات عمر در قلب و روح انسان ها وجود دارد. به هر حال گيتي بزرگ و بزرگتر مي شد ، وقتي كه ديپلم خود را گرفت ، فرانسه را خيلي سريع و روان صحبت مي كرد و از آنجا كه صدايش مانند وجودش ظريف و دوست داشتني بود ، هنگام صحبت كردن به هر زباني كه بود آهنگ صدا و حرف زدنش به دل شنونده مي نشست و انسان را وادار مي كرد كه بيشتر و بهتر به گفته هايش توجه كند.پدر و مادر گيتي هردوآذربايجاني و ترك زبان بودند ، حتي خود دكتر در ضمن گفتوگو كمي لهجه تركي داشت و آنها مانند اكثر زن و شوهر هاي ترك زبان در منزل به زبان تركي صحبت مي كردند ولي مريم هرگز با دخترش تركي صحبت نمي كرد و اين مايه ي گلايه و ناراحتي شوهرش بود ،*زيرا علاقه داشت دخترش زبان مادري خود را كاملا بداند و با آن آشنا باشد. غير از مواقعي كه خودش منزل بود و سعي مي كرد با دخترش تركي صحبت كند ، باقي اوقات كه تقريبا بيشتر اوقات گيتي را شامل مي شدند، دخترك كسي را نداشت تا با او تركي صحبت كند. بنابراين گيتي كاملا زبان پدر و مادرش را مي فهميد ملي هرگز صحبت نمي كرد. بعد از اينكه گيتي ديپلمش را گرفت ، پدرش او را براي ادامه تحصيل همراه همسرش مريم به فرانسه فرستاد تا شايد بتواند در رشته مورد علاقه خود در يكي از دانشگاههاي معتبر آنجا درسش را ادامه دهد.ولي گيتي علاقه داشت بيشتر اوقات خود را به گردش و تفريحات ديگر بگذراند و به جز اينكه در چند كالج نقاشي و زبان اسم نويسي كردو تجريبياتي به دست اورد ،*پيشرفت چنداني نداشت. پدرش احساس كرد كه اين دوري و رفت و آمد هاي مكرر جز دردسر و سرشكستگي براي او چيزي در بر ندارد. بنابرابن بعد از گذشت دو سال ترجيح داد كه دخترش به ايران برگردد و براي هميشه نزد تو و مادرش بماند. به اين ترتيب بعد از گذشت چندين ماه از آمدن گيتي سيل خواستگاران و خواستاران به سوي خانه ي دكتر عالم آرا سرازير شد. گيتي دختري بود نه چندان بلند داراي قامتي متوسط و لي كشيده و باريك، گويي او را با سليقه تمام تراش داده اند. شانه هاي خوش تركيب و كمي پهن كه به كمري بارك و ظريف منتهي ميشد. پاها كشيده و زيبا بودندو از نظر زيبايي گيتي داراي تمام محسنات زنانه و قشنگي و جذابيتبود. خرمني از موهاي بلند و زيتوني در اطراف صورتي زيبا و مغرور به اين بدن قشنگ تكامل و تماميت مي بخشيدو دخترك در زير ديدگان مخمور و لبخند دلنشينمي دانست كه چه دارد و چقدر مورد تجه است! بعد از گذشت يك سال گيتي تمام خواستگارانش را رد كرد و بر هر يك عيب و ايرادي مي گذاشت به طوري كه كم كم ترس به دل مريم افتاد كه مبادا دخترش با ندانم كاريش بي شوهر بماند و ترشيده شود. يكي از روزها موضوع را با دوست صميمي و قديمي اش پروين در ميان مي گذاشت و به او گفت :*گيتي تمام خواستگارهاي خوب خود را هم رد مي كندو اين موضوع باعث نگراني من و پدرش مي باشد ، چون نه در س مي خواند ونه سرگرمي ديگري دارد ، حتي تازگي ها كمتر نقاشي مي كندو به كمتر چيزي علاقه نشان مي دهد. مي ترسم خداي ناكرده به بيراهه برود يا از همه چيز و همه كس مايوس و دلسرد شود. همانطور كه مريم صحبت مي كرد، ناگهان چشمهاي پروين گرد شد و به يك نقطه خيره گشت و بعد با عجله به ميان حرف مريم پريد و گفت :*من چطور تا به حال به فكر نيفتادم كه پسر مهندس پيروزي را به تو معرفي كنم؟ مريم با عجله پرسيد : مهندس پيروزي ديگه كيه ؟ و پروين با آبو تاب تعريف كرد كه مهندس پيروزي از مقاطعه كاران تهران است و براي خودش برو وبيايي دارد و پسرش به تازگي از آمريكا برگشته و او هم مثل پدرش مهندس راه و ساختمان است و مهندس و خانمش در به در دنبال يك دختر خوب و خانواده دار براي پسرشان هستند. خلاصه بعد از ساعتها صحبت و مشورت قرار شد اين دفعه روش خواستگاري در بين نباشد و در اين ميان پروين در نمزل خودش يك مهماني بزرگ ترتيب بدهد كه خانواده ي دكت عالم آرا و مهندس پيروزي هم جز آنها باشند تا اگر خداي نا كرده پسر جوان مورد توجه گيتي وهقع نشد ،*مثل مواقع ديگر دلخوري و ناراحتي پيش نيايدو اوضاع به خوبي و خوشي سپري شود. ولي هم گيتي موضوع را فهميد و هم پسر جوان مهندس پيروزي كه اسمش كوروش بود. آنچه مسلم بود اين بود كه گيتي مورد پسند واقع خئاهد شد، در اين موضوع شكي نبود و مادرش مريم از ان روز كه قرار مهماني گذاشته شد تا روز موعود دعا مي كرد كه پسر مورد نظر خوب و سر به راه باشد و مورد قبول گيتي هم واقع شود. كوروش پيروزي مرد جواني كه براي ازدواج با گيتي در نظر گرفته شده بود ، جوان بيست و هفت ساله اي بود كه بتازگي بعد از گذرانندن چندين سال زندگي و تحصيل در امريكا به ايران برگشته و پدرش علاقه شديدي داشت كه پسر جوانو تحصيلكرده اش با نيروي جوان و توان بيشتر كار پدرش را ادامه دهدو اين سرمايه بيكران را كه نتيجه كار و زحمت شبانه روزي اش بود به نحو احسن اداره نمايد. كوروش جواني بود بلند بالا و چهار شانه كه از اين جهت كاملا شبيه پدرش بود. داراي پوستي سبزه گون با چشمهاي نافذ و باهوش بود. خوش تركيبي سر و مويش با صورت مردانه اش روي هم از او مرد جواني را ساخته بودند كه در نظر اول بسيار جذاب و مورد توجه به چشم مي خورد. كوروش از زندگي آزاد و راحتي كه در امريكا داشت و بخصوص از معاشرت با زنان و دختران امريكايي اين تجربه را بدست آورده بود كه براي ازدواج و بنا كردن يك زندگي با دام بايد با يك دختر ايراني ازدواج كند و بس. البته بدش نمي آمد كه بقيه عمرش را در امريكا بسر برد ولي از آنجا كه تنها پسر خانواده و چشم اميد پدرش بود اين وظيفه را احساس مي كرد در قبال تمام محبتها و زحمات پدرش مسوليت دارد و حداقل كاري كه مي توان انجام دهد آمدنن به ايران و كمك به پدرش در كار است. بالاخره شب مهماني فرا رسيد . ویرایش توسط riitaa : ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۵۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | #SamaneH#, *anahit*, abdolghani, Ati__377, babiesfanji, daneshmand, darya..., Esperichoo, fatifati, fatima_000, golgh, hany111, hany666, Hella, hiva, l3ngn, Lair_Nilo, mahtab10, Mina, mojan_23, motevalede_azar, nasimepaeze, nlp16001, Parnam, sama33, samane7, samarehsalimi, sanamm, Silver_Moon, viyan, zanbagh, باقری, بهار سرد, خانم فسقلی, ستاره یخی, شبنم, طلوع عشق, عمه خانم, یگانه |
| | #2 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: آبان ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : آبان ۱۳۸۸ محل سکونت: خونه ی مادر یزرگه!!!
نوشته ها: 85
(View Stats)
تشکرها: 95
تشکر شده 1,939 بار در 68 پست
کتاب مورد علاقه : ارتمیس فاو | پست بسیار مفید : +8 امتیاز فصل یکم ان روز صبح گیتی برخلاف روز های دیگر خیلی زود از خواب بیدار شد .همان طور که دراز کشیده بود چشم هایش را دور اتاق چرخاند وبا لبخندی که زایده ی خبر خوش ولذت بخش دیروز عصرش بود به سقف اتاقش خیره شد.در حالی که گچ بری های سقف را نگاه می کرد،ارام ارام لحاف سبک ونرمش را از روی پاهایش کنار زد وبا ارامش تمام به سبکی پر طوری که شوهرش از خاب بیدار نشود از روی تختش پایین امد. پاهای سفید وکوچکش را که ناخن های ان با سلیقه ووسواس تمیز مرتب شده وبه رنگ قرمز مطبوعی لاک خورده بودند،درون را حتی های پفی وگرمش فرو برد ومثل همیشه ربدوشامبر ابریشمی وبلندش را به تن کرد وبند های ان را به روی کمر باریکش گره زد.سپس روی صندلی میز توالتش در مقابل اینه نشست وشروع کرد به برس کشیدن موهایش وبه تصویر خودش در اینه نگاه کرد،برق تحسین وخوشحالی از چهره ی زیبا وجوانش ودر چشم های ابی وشفافش می درخشید.به فکر فرو رفت،به فکر این که ببالاخره بعد از هفت سال انتظار ودوندگی به بزرگ ترین ارزویش دست یافته. بعد از هفت سال که از ازدواج او وشوهرش کوروش می گذشت،بالاخره صاحب فرزندی شده بودند واین موضوع حدودا در هفتمین سالگرد ازدواجشان خ داده بود واو می توانست این مژده ی بزرگ را امشب همان طور که به شوهرش گفته بود برای دوستان وفامیل بازگو کند و همه ی انان را در شادی ومسرت خود شریک نماید. گیتی بیست وهشت ساله بود،زنی در اوج زیبایی وجذابیت؛واکنون نیز که احساس می کرد دارای کودکی می باشد،این شادی وخوشحالی برق خوشبختی وکامروایی او را در صورت زیبایش بیشتر منعکس می کردوجذابیت این زن جوان را چند برابر نشان می داد. گیتی بیست ویک ساله بود که با شوهرش کوروش اشنا شد واین اشنایی بلافاصله به ازدواج انجامید.گیتی دختر یکی یکدانه ی خانواده ای خوب وسرشناس بود.پدرش پزشک بود ومادرش با داشتن تحصیلاتی در حد لیسانس مانند اکثر زنان ایرانی خانه داری کردن را به کار کردن در بیرون ترجیح داده ب.ود.انها ظاهرا خانواده ی خوشبختی بودند،پدر گیتی-اقای دکتر جهانگیر عالم ارا-مردی بود مطلع،خوش تیپ ودر محیط کاری شخصیتی برازنده ودوست داشتنی داشت. درون خانه،در کمال محبت واحترام با خانواده اش رفتار می کرد؛مردی بود متدین واهل کتاب که همیشه سرش به کاری مشغول بود.در مواقع فراغت کتاب می خواند ومطالعه می کرد.به محض اینکه از سر کارش-مطب یا بیمارستان-به خانه باز می گشت،بعد از خوردن ذا بدون استراحت به کتاب خانه ی کوچکی که برای خودش درست کرده بود می رفت ومشغول به مطالعه میشد.صبح زود بعد ارز خواندن نمازش که هرگز ترک نمی شد با خوردن صبحانه ی مختصری منزل را ترک می کرد وبه سر کارش می رفت. ببخشید اگه دخالت کردم می خواستم یه کمکی کرده باشم. من به پشت شيشه تنهايي افتاده نمي دانم ، نمي فهمم کجاي قطره هاي بي کسي زيباست .. نمي دانم چرا مردم نمي دانند که باران عشق تنها نيست صداي ممتدش در امتداد رنج اين دلهاست کجاي مرگ ما زيباست ... نمي فهمم .... بهناز *14*مشهد | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : | *anahit*, abdolghani, Ati__377, daneshmand, darya..., Esperichoo, fatima_000, golgh, hanajigh, hany666, Hella, hiva, Lair_Nilo, mahtab10, Mina, mojan_23, motevalede_azar, nasimepaeze, nili, nlp16001, Parnam, riitaa, sama33, samane7, sanamm, Silver_Moon, triti, yeshil, zanbagh, باقری, بهار سرد, خانم فسقلی, ستاره یخی, شبنم, طلوع عشق, عمه خانم, یگانه |
| | #3 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 9
(View Stats)
تشکرها: 2,416
تشکر شده 190 بار در 9 پست
| پست بسیار مفید : +9 امتیاز فصل يك _ 03 دكتر و خانمش و دخترشان گيتي هر سه مي دانستند براي چه به اين مهماني مي روند و اين موضوع قلبا باعث رنجش دختر جون شده بود. گيتي خدا خدا مي كرد كه لا اقل پسر مورد نظر از اين موضوع اطلاعي نداشته باشد و نداند كه اين مهماني به چه خاطر برگزار شده است ! در طبع نازك و حساس دختر جواناين موضوع برايش گران مي آمد كه به خاطر ازدواج با مردي قدم به اين مهماني بگذارد ولي ناچار بود، از طرفي مادرش مدام به او ميگفت كه :اين يك مهماني ساده است و بس. مگر جز ما كس ديگري به اين مهماني نمي آيد! خوب همه مي آيند و همه هم دختر دارند هم پسرو اصلا اين مهماني ساليانه خاله پروين است كه كه دوست دارد هر سال عده زيادي را دور هم جمع كند و بساط عيش و نوش فراهم كند. حالا تو اگر بخواهي كه به اين مهماني نيايي و در منزل بماني باز گله گذاري شروع مي شود و از طرفي اگر در خانه بماني ، پدرت صد بار تلفني مي خواهد حالت را بپرسد يا مطمئن شود كه در منزل هستي و به چيزي احتياج نداري. و بالاخره با ذكر اين دلايل دخترش را راضي كرد كه با آنها همراه شود. ملي در خانه مهندس پيروزي همه چيز حالت عادي و خوب خودش را داشت. دختر بزرگ مهندس كه شوهر كرده بود و بچه داشت و دو سه سالي از كوروش بزرگتر بود ، به محض شنيدن اين موضوع سراپا شادي و نشاط گرديد و در دلش به سليقه پروين خانم دوست خاله اش تبريك گفت. هاله خود زن جوان و زيبايي بود كه همانند صورتش قلبي مهربان و زيبا داشتو دختر بزرگ خانواده ي پيروزي محسوب ميشد. او كه بلافاصله بعد ديپلم ازدواج كرده بود،اكنون با شوهرش كه مردي صبور و متين و نيز استاديار دانشگاه تهران بود به راحتي و خوبي زندگي مي كردو داراي دو فرزند پسر بود. هاله چندين بار گيتي و مادرش را به مناسبتهاي مختلف در خياطي ، سلماني، سوپر و مهماني ديده و هميشه اززيبايي بي حد اين دختر دچار شگفتي شده بودو اكنون كه ميديد ممكن است اين دختر با اين خانواده خوب وعالي زن برادر او شود بي اختيار خنده بر لبان شيرين و قشنگش نقش ميبست و در دل احساس شادي مي كرد. وقتي موضوع شناسايي گيتي را با پدر و مادرش در ميان مي گذاشت ، كوروش حضور نداشت ولي مادر آرزومند كوروش راضي و خوشحال گرديد و خود مهندس پيروزي هم خدا را شكر كرد و آرزو نمود اگر اين كار عاقبت خيري دارد انجام پذير گرددو پسرش را از زندگي مجردي و سرگرداني نجات دهد و پايبند خانه و خانواده نمايد. تنها كسي كه در اين ميان چندان از اين موضوع راضي به نظر نمي رسيد ، فيروزه دختر كوچك خانواده بود كه سال آخر دبيرستان را مي گذرانيد. او كمي حسود و خودخور بود و روي هر دختري كه براي برادرش در نظر مي گرفتند عيبي يا ايرادي مي گذاشت ولي چون هنوز گيتي را نديده بود، هيچ اظهارنظري نمي توانست بكند، فقط از تعريفهاي خواهر بزرگترش دچار حسد و ناراحتي شد و علاقه اي به شنيدن بقيه ي حرفهاي او از خود نشان نداد. بالاخره شب مهماني فرا رسيد. پروين آن شب حدود پنجاه مهمان داشت و از همگي آنها در باغ زيبا و مشجر خانه اش كنار استخر پذيرايي مي كرد. يكي از شبهاي مهتابي و مطبوع اواخر بهار بود. ميز بزرگي كه در وسط حياط نزديك استخر قرار داشت ، مملو از انواع اردوهاي عالي و خوشمزه بود. چهار_پنج نفر خدمتكار از مهمانان پذيرايي مي كردند. گله به گله صندلي هاي راحتي و ميز چيده بودند. در فضاي بزرگي كه بوي گل و چمن با بوي انواع عطرها و ادوكلن هاي گران قيمت به مشام ميرسيدو انواع مشروبات خارجي سرو مي شدو صداي آهنگ ملايم و آرامي به گوشمي رسي، تمام مهمانها دچار خوشي و نشاط بيش از حد شده بودند. مهندس پيروزي مثل هميشه ساده و بي ريا در حالي كه دست همسر ش را كه سالهاي آخر جواني اش را مي گذرانيد ملي هنوز جذاب و زيبا به نظر مي رسيد ،در دست داشتو همراه دو دختر و داماد ش و پسرش كوروش خيلي زود وارد باغ منزل پروين خانم شد وبه محض ورود از محيط دلپذير باغ و سليقه ي عالي پروين خانم در چيدن ميز و پذيرايي تعريف و تشكر فراوان كرد. ديگر مهمانان به ترتيب وارد شدند . دكتر عالم آرا و خامش همراه با دختر قشنگشان تقريبا جز آخرين مهماناني بودند كه به منزل پروين خانم رسيدند. گيتي آن شب لباس مشكي ساده اي پوشيده بود كه هر چه بيشتر چسب بدن ظريف و كوچك او بود. دامن لباس كوتاه و مطابق مد روز بود. موهايش را مثل هميشه به روي شانه هايش صاف و لغزان ريخته بود . فرقش را كج كرده به طوري كه با حركت سر ، خرمن موهاي زيتوني اش به روي صورتش مي ريخت كه او با آرامش و ژستي زيبا آنها را كنار مي زد. كفش هايي از ساتن مشكي ، پاهاي سفيد و كوچكش را در بر گرفته بودند. كفشهايش مثل هميشه ظريف و پاشنه بلند بودند. لباس آستين كوتاه بود. يقه لباس كمي باز و تزيينات براقي شانه هاي لباس را شكل مي دادند. هم لباس و هم كفش وهم كيف او مارك ديور فرانسه را داشتند. زنجيري ظريف و طلايي، گردن ياس گون دختر را احاطه كرده بودند. دو عدد گوشواره طلايي حلقه اي شكل و يك انگشتر ساده كه به انگشت دست راست كرده بود و يك ساعت ساده با بند چرمي كه به دست ديگر داشت ، جواهرات او را تشكيل مي داد. آرايشش بسيار كم در حد سايه و ريمل كه مژگان بورش را مشكي كرده و بلندي و تاب آنها را بيشتر جلوه مي دادند، همراه با رژلب بسياركمرنگ و صورتي بود، همين حسن خدا داد را حاجت مشاطه نيست. مادرش مريم مثل هميشه دو پيس شيك و آخرين مدي پوشيده و مطابق معمول ، يك سري جواهرات گران قيمت نيز زينت بخش سر و گردن و دستهايش بود. موهايش كوپي عالي و زيبا داشت. همراه شوهرش دكتر عالم آرا كه او نيز مثل هميشه شيك و آراسته بود وارد مهماني شدند. به محض ورود آنها صداي بلند پروين خانم كه حاكي از شادي و خوش آمد گويي بود بلند شد وسپس آنها را به مهمانان ديگر ي كه خانواده ي دكتر را نمي شناختند ، معرفي كرد. معرفي دورادور و با حركت سر انجام پذيرفت . كوروش به محض ديدن دختر جوان براي لحظاتي مبهوت ماند و لبخند هميشگي اش به روي لبانش خشك شد ملي خيلي زود به خود آمد و ژست عادي و هميشگي خود را گرفت و نزد خود اعتراف كرد كه زيبايي گيتي او را بهت زده و متعجب كرده است . گيتي هيچ عجله اي براي اينكه كوروش را ببيند يا او را شناسايي كند ومحك بزند نداشت. اصولا تمام حركات و تصميمات او با تاني و آرامش همراه بود. هرگز در كاري اگر هم عجله داشت، دچار دستپاچه گي و ناراحتي نمي شد. به خاطر اعتماد به نفس زيادي كه داشت ، تمام كارها و حركاتش با آرامش و اطمينان همراه بود . از اين رو به آرامي در حالي كه استكان نقره اي چاي را در دستهاي كوچك و سقيدش مي فشرد و آن را مزه مزه مي كرد ، شروع به صحبت با مادرش نمود و از بوي گلها و سليقه اي كه خاله پروين در چيدن ميز از خود نشان داده بود تعريف و تمجيد مي كرد ، ولي بالاخره كوروش را ديد. مرد جوان كه در فاصله چند متري او ايستاده و با يكي از مهمانان صحبت مي كرد با قامت بلند و شانه هاي پهن كه كت و شلواري سرمه اي و بسيار خوش دوختي پوشانيده بود با پيراهن سفيد و كروات خوش رنگي كه گردن مردانه او را در بر گرفته بود ، در برابر او خودنمايي مي كرد. وقتي مي خنديد يك رديف دندانهاي درشت و سفيد در صورت سبزه گون مرد جوان به چشم مي خورد كه بر جذابيت او مي افزود. در همان دقايق اول، گيتي نه تنها او را پسنديد بلكه به طرز باورنكردني احساس كرد كه عاشق كوروش شده است و از اين حس خودش ، هم عصباني بود و هم هيجان زده.بالاخره مهماني گرمتر شد و خانواده ها به هم نزديكتر شدند. پروين خانم آنها را به طور خصوصي تر به هم معرفي كرد . مهندس پيروزي و خانمش با دكتر عالم آرا و مريم شروع به صحبتهاي عادي و روزمره كردند. فيروزه از حسادت لب مي جويد و كوروش آرام آرام سعي مي كرد كه به گيتي نزديكتر شود تا بتواند چند كلمه اي با او صحبت كند. مهندس پيروزي از آن مردهايي بود كه عاشقانه همسرش را دوست داشت . مريم با تعجب و حسرت آنها را نگاه مي كرد. مهندس دائم دستهاي زنش را در دست داشت و گاهي آنها را مي بوسيد، كاري دكتر هرگز در عمرش انجام نداده بود. مهندس پيروزي بلند بلند با عشق و محبت با زنش صحبت مي كرد و در صحبتهايش او را مي ستود . كاري كه مريم در خواب هم نمي ديد دكتر انجام دهد. مهندس پيروزي به طور كلي مردي سرحال ، خوش و فعالي بود كه خوشبختي را در وجود خانواده اش جستجو مي كرد و به همين خاطر همسرش داراي صورتي شاداب و خوشبخت بود و مغرور بود و ناخودآگاه برق غرور و سقيد بختي در چشمهايش مي درخشيد. در ضمن مريم آن شب متوجه شد كه مادر شوهر آينده دخترش لباس بسيار گران قيمتي پوشيده و جواهراتش بسيار گران بهاست، خود مهندس كه لباسي بسيار ساده و معمولي در بر داشت و بر عكس دكتر كه هميشه كت و شلوار ش مخصوص و پيراهنها و كراواتهايش عالي و گران قيمت بودند. دكتر روي جوراب و كفش يز حساسيت نشان مي دادو آنها را هم با وسواس انتخاب مي كرد. آن شب كوروش دقايقي چند با گيتي صحبت كرد ، هيچ واكنش مثبت يا منفي در مورد دختر جوان مشاهده نكرد و اصولا در آن دقايق اوليه شناخت گيتي براي او مشكل بود. مرد جوان بعد از شنيدن صداي سحرانگيز او و اداي كلمات از دهان گيتي كه به طرز مخصوصي بيان مي شدند،بيشتر گرفتار جاذببه و زيبايي او شده بود و چون هيچ واكنشي از او نديده بود كه حاكي از رضايت يا عدم رضايت او باشد ، كمي دچار ترديد و دو دلي بود. آن شب گذشت . پدر و مادر گيتي به خاطر شناختي كه از او داشتند ، در راه خانه و حتي در منزل هيچ صحبتي با او نكردند ولي مريم كه صد در صد كوروش و خانواده اش را پسنديده بود و علي رغم حسادتي كه به شادي همسر مهندس داشت ،پسر او را به عنوان داماد آينده قبول كرده بود و حتي اين اميد را داشت كه كوروش هم مانند پدرش شوهري خوب و عاشق براي گيتي باشد و دل توي دلش نبود تا هر چه زودتر از تصميم دخترش آگاه گردد. دكتر نيز آنها را پذيرفته و از شخصيت خانوادگي آنها خوشش آمده بود ملي به خاطر خونسردي ذاتي اش چيزي بر زبان نمي آورد و براي دانستن نتيجه عجله اي نداشت. گيتي يك دل نه صد دل عاشق شده بود ولي به خاطر غرور آزار دهنده اش به روي خودش نمي آورد و دم نمي زد. فردا صبح كه مادرش عقيده اش را راجع به كوروش از او پرسي، دختر جوان مكثي كرد و گفت : در هر حال بايد چند روزي صبر كرد و بعد جواب آنها را داد. مريم بي صبرانه پرسيد : ولي عزيز دلم ، من به آنها كاري ندارم، جواب من را بده ، با من كه اين حرفها را نداري مگر نه؟ دخترك لبخند قشنگ هميشگي اش را به لب آورد و دندانهاي درشت مرواريد گونش را نشان داد و گفت : مامان انقدر عاشقم كه ديشب تا صبح نخوابيدم ! ولي در خانواده مهندس پيروزي اوضاع فرق مي كرد ویرایش توسط riitaa : ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۵۶ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| تشکر شده توسط : |
| | #4 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 9
(View Stats)
تشکرها: 2,416
تشکر شده 190 بار در 9 پست
| پست بسیار مفید : +8 امتیاز فصل يك _ 04 همان شب به محض اينكه سوار ماشين شدند،پدر خانواده كه نزد همسرش قسمت عقب ماشين نشسته بود به شانه هاي پسرش كه با سرعت ذانندگي مي كرد زد و گفت :خوب پسر چطور بود؟ كوروش از آينه ماشين به پدرش نگاهي كرد و گفت :پدرجان ، از اين بهتر نمي شه. فيروزه كه بغل دست برادرش نشسته بود با لحن غرض آلودي گفت: ولي بابا جان ،دختره خيلي بي نمكه و كوچكترين جذابيتي نداره . كوروش به ميان حرف خواهرش دويد و گفت : فيروزه جان، واقعا كه بي انصافي ، اين دختر هم خيلي خوشگله و هم جذاب و اتفاقا من اين حالت سردي و تكبرش رو دوست دارم و دلم مي خواد هر چه زودتر وسايل كار را فراهم كنيم . بعد ناگهان به فكر فرو رفت، غرورش اجازه نمي داد كه تصور كند ممكن است مورد پسند گيتي واقع نشده باشد. ولي از طرفي هم كمي دلهره و نگراني داشت. او كه مدت زيادي با دخترهاي گوناگون بخصوص از نوع آمريكايي اش دوستي و مراوه نزديك داشت ، اينك احساس مي كرد كه گيتي جدا از همه آنها و اصولا از رده ديگري است و به او حق مي داد كه ارزش خود را بداند و زود واكنش مثبت نشان ندهد. مرد جوان بي اختيار منظره ديدگان مخمورو مغرور گيتي در نظرش زنده شد و لبخند جادويي و زيباي او در برابر چشمانش ظاهر گرديد و بي اختيار دچار لرزشي ناگهاني گرديد و اين باعث شد كه حالت گيجي و خلسه اي كه از خوردن مشروب به او دست داده بود، ناگهان اثرش بپرد و به طور جدي تر به موضوع نگاه كندو درباره ي آن تصميم بگيرد. در همين افكار بور كه صداي پدرش را شنيد كه به مادر ش مي گفت : خوب شادي جان ، نظر تو چيه؟ خانم مهندس پيروزي با لبخند مهرباني به سوي همسرش برگشت و نگاه پر محبتي به او انداخت و گفت: ميدوني محمود جان ،دلم مي خواد كه باطنش هم مثل ظاهرش قشنگ باشه ، در اينصورت كوروش به جاي زن داراي يك فرشته مي شه. به اين ترتيب آنها كم كم به خانه شان كه يك خانه بزرگ و نو ساز بود و خود مهندس آن را با سليقه خودش ساخته و در يكي از بهترين نقاط شميران واقع بود، رسيدند و هر كدام براي خواب به اتاق خود رفتند. كلي تايپ كرده بودم همه اش پريده ، امشب ميام اين فصلو تكميل مي كنم . تا امشب ویرایش توسط riitaa : ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۵۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #5 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 9
(View Stats)
تشکرها: 2,416
تشکر شده 190 بار در 9 پست
| پست بسیار مفید : +8 امتیاز فصل يك _05 كوروش با اينكه تمام فكر و حواسش متوجه گيتي بود، زود به خواب رفت ولي صبح زود بيدار شد و به سراغ مادرش رفتو از او خواست كه هر طور شده با پروين خانم تماس بگيرد و براي خواستگاري وقتي را معين كند. مادرش كه هنوز كاملا خواب از سرش نپريده بود ، با تعجب و با ديدگان پف آلود به پسرش نگاه كرد و گفت : عزيز من ، فكر نمي كني كه كمي سبك مي شيم اگه به اين زودي سراغ آنها رو بگيريم؟ لااقل چند روزي صبركن تا من خودم تلفن بزنم. ولي كار از اين چيزها خيلي پيش تر رفته بود و مرد جوان دل و دين از دست داده با نگراني به مادرش نگاه كرد و گفت : ببين مامان ، اين حرفها ديگه مال قديميهاست،من از اون خوشم اومده و دلم مي خواد بدونم كه اونم منو پسنديده يا نه؟تا تكليف خودمو بدونم . مادرش با عجله به ميان حرف او دويد و گفت : واه واه ،چه حرفا! مطوئن باش بهتر از تو گيرشون نمي آد. بعد با صداي بلندتري ادامه داد : پسنديده يا نه! خوب معلومه كه مي پسنده ،مگه ميشه تورو نپسنديد؟ به اين ترتيب هر طور شده،شادي تا ساعت ده و نيم صبح موضوع را كش داد و بالاخره به اصرار پسرش زنگ تلفن پروين خانم را به صدا در آورد. خوشبختانه پروين در منزل و مشغول جمع آوري ريخت و پاش هاي شب قبل بود كه تلفن منزل زنگ خورد. خودش گوشي را برداشت و با شنيدن صداي شادي قند در دلش آب شد و فهميد كه تيرش به هدف خورده و يك عروسي بزرگ و پرسروصدا در پيش خواهد بود. شادي به محض شنيدن صداي پروين سلام و اظهار ادب كرد و گفت :پروين خانم زنگ زدم كه از مهموني ديشب تشكر كنم ، واقعا عالي بود و چقدر به ما خوش گذشت. پروين تشكر كرد و جواب داد :وجود شما به مهماني ما رونق دادو من خوشحالم كه اين مهماني باعث آشنايي ما با شما شد. و خلاصه از اين تعارفها كه از يك طرف شروع و با جواب ديگري به پايان ميرسيد. شادي بعد از كمي حرف و صحبتهاي متفرقه در پايان گفت : آهان ، راستي پروين خانم ميخواستم راجع به دختر دكتر عالم آرا صحبت كنم. مثل اينكه مورد توجه پسر من قرار گرفته، گرچه من عجله اي براي ازدواج كوروش ندارم ولي بالاخره بايد هرچه زودتر سروسامون بگيره و حالا كه تصادفا دختر خوبي هم پيدا شده ،بهتره من و پدرش آستينها را بالا بزنيم و براي پسرمون كاري كنيم. پروين كه آ» طرف سيم تلفن با توجه به حرفهاي شادي گوش مي داد ، در دل گفت : چون خودت فكركردي حالا كه مي توني اينطور موضوع رو ساده و بي اهميت عنوان كني ،به همين سادگي هم مي توني سراغ دختر و خواستگاري را بگيري! و بلافاصله با ادب جواب داد : البته شادي خانم من هر كاري از دستم بر بياد انجام مي دم . در كار خير حاجت هيچ استخاره نيست . ولي شما خوب مي دونين اين دختر با بقيه دخترها فرق داره و همانطور كه خودتون شاهد بودين زيبايي اونو كمتر ميشه در هر جا ديد. از طرفي دختر پاك و نجيبيه و به دقت تحت نظر خود دكتر و خانمش تربيت شده و مثل يك شاهزاده زندگي كرده ،مثل بلبل فرانسه صحبت مي كنه و خيلي هنرمند و با احساسه ، به طوري كه تابلوهاي نقاشي اونو هر كي ديده انگشت حيرت به دهن گرفته ! (حال آنكه پروين خانم هرگز از تابلوهاي او سر در نياورده بود ) و خلاصه از هر جهت دختري تمام و كماله . اما خانم مهندس پيروزي از آن بيدهايي نبود كه با اين بادها بلرزد و بلافاصله جواب داد : البته پروين خانم اگر داراي اين محاسن نبود كه وقت شما را نمي گرفتم. در هر حال كفه ترازو مساويه و اصولا چون من خوشم نمي آيد از بچه هام تعريف كنم، همين بس كه بگم تا به حال صدها دختر و نشون كوروش من دادن و خداشاهده همگي هم مشتاقانه حاضر بودند در هر شرايطي كه ما ذكر كنيم زن كوروش بشن ولي خوب چه ميشه كردكوروش آقا هيچ كدوم را نپسنديده و كم كم داشت از فكر زن گرفتن منصرف مي شدكه آ» شب اين دختر خانم را ديدو من هم براي اينكه خداي ناكرده پسرم تنها بمونه يا دوباره هواي جلاي وطن به سرش بزنه ،هرچه زودتر مزاحمتانشدم كه اگر ممكنه وقت معيني از آقا و خانم دكتر بگيرين تا ما به حضورشان برسيم و اينكار خير را انجام بدهيم. پروين با خوشرويي جواب داد :خواهش مي كنم خانم مهندس ، الان زنگ مي زنم و خبرش را به شما مي دهم . ویرایش توسط riitaa : ۳۰ بهمن ۱۳۸۸ در ساعت ۱۰:۵۷ بعد از ظهر | ||||||||
| |
| | #6 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 9
(View Stats)
تشکرها: 2,416
تشکر شده 190 بار در 9 پست
| پست مفید : +4 امتیاز | ||||||||
| |
| | #7 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 9
(View Stats)
تشکرها: 2,416
تشکر شده 190 بار در 9 پست
| پست مفید : +3 امتیاز | ||||||||
| |
| | #8 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر عادی ![]() تاریخ عضویت: بهمن ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : بهمن ۱۳۸۸
نوشته ها: 9
(View Stats)
تشکرها: 2,416
تشکر شده 190 بار در 9 پست
| پست مفید : +3 امتیاز | ||||||||
| |
| | #9 (لینک مستقیم) | ||||||||
| مدیر بخش کتاب ![]() تاریخ عضویت: خرداد ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : خرداد ۱۳۸۸ محل سکونت: جایی که قلب آنجا نیست
نوشته ها: 12,090
(View Stats)
تشکرها: 67,486
تشکر شده 213,916 بار در 14,663 پست
حالت من : | پست معمولی : +2 امتیاز رمان ادامه داده میشه تشکر از تایپیست ها = نشان ِ شخصیت ِ والای شما!![]() | ||||||||
| |
| | #10 (لینک مستقیم) | ||||||||
| کاربر نیمه فعال ![]() تاریخ عضویت: اسفند ۱۳۸۸ تاریخ عضویت : اسفند ۱۳۸۸ محل سکونت: تهران
نوشته ها: 495
(View Stats)
کتاب مورد علاقه : هری پاتــر حالت من : | پست مفید : +4 امتیاز سلام از امروز ادامه اين کتاب رو براتون تايپ ميکنم چون لينک ها خرابه دوباره از ادامه صفحه 26 مينويسم. ![]() ********************* بعد از خداحافظي پروين بلافاصله با مريم تماس گرفت.دکتر عالم ارا صبح زود به بيمارستان رفته بود ولي مريم و گيتي در اشپزخانه نشسته بودند و راجع به مهماني ديشب ديشب صحبت ميکردند.مريم هر از گاهي از جايش بلند ميشد،دخترش را در اغوش ميگرفت و سر او را ميبوسيد و ميبوييد. اين دختر کعبه آمال و ارزو هاي مريم و تنها دلخوشي او به زندگي بود.اين دختر با تمام لطافت و زيبايي اش و با تمام بي اعتنايي ها و سرديهايش،گرمي بخش زندگي مريم و باعث غرور و سربلندي او بود.مريم خودش ميدانست که چقدر در زندگي عاطفي اش باخته است و چقدر دل بستن به فرزندش برايش بي ثمر خواهد بود زيرا به زودي او را از دست مي داد و او تمام عشق و علاقه اش را به مرد جواني هديه ميکرد که ميخواست عمري با بسر برد. در همين افکار بود که صداي زنگ تلفن او را به خود اورد.گيتي از جاي برخاست ولي اجازه داد که مادرش گوشي را بردارد و از صحبت و احوالپرسي مادرش فهميد که طرف مقابل خاله پروين است.پس گوشهايش تيز شد و به ارامي در حالي که مي لرزيد بر روي صندلي نشست و به حرف هاي مادرش گوش سپرد.آنقدر هيجان زده بود که نفهميد چه حرف هايي بين مادرش و پروين رد و بدل شد،فقط وقتي به خود امد که مريم از او مي پرسيد:"گيتي جان،خاله پروين؛ميگه:صبح خانم مهندس پيروزي زنگ زده و گفته روزي را معين کنين که بيايم و به حضورشان برسيم!" گيتي به ارامي از جايش برخاست،گوشي تلفن را از مادرش گرفت و بعد از سلام و احوال پرسي گفت:"خاله پروين،خانم مهندس پيروزي اينقدر مطمئن هستن که پسرشان مورد توجه واقع شده که وقت گفتگو ميخوان!" پروين که زني دنيا ديده بود و از اخلاق دختر جوان با اطلاع بود با خشرويي جواب داد:"نه خاله جون،الهي قربون شکل ماهت برم؛شادي خانوم گفت که:در هر حال براي روشن شدن موضوع يک وقتي تعيين کنيم،چون گويا پسره يک دل نه صد دل عاشق تو شده"و بعد با لحن حق بجانبي ادامه داد:"خوب خاله جون،اخه پسره هم خيلي پسر خوب و با کلاسيه؛خوشگل و خوشتيپ نيست که هست،مهندس و درس خونده نيست که هست،پدرش هم پول و پله حسابي داره و خانواده خوب و نجيبي هستن،ديگه ادم چي ميخواد؟"گيتي کمي مکث کرد،طعم موفقيت و خوشبختي را مزمزه کرد و با لبخند جواب داد:"باشه خاله جون،بهشون بگين که من دو-سه روزي براي فکر کردن لازم دارم.مامان به شما زنگ ميزنن و نتيجه را اطلاع مي دهند"خداحافظي کرد و گوشي را گذاشت. مريم مهبوت بر جاي مانده بود و دختر خود را نگاه ميکرد.از ان طرف پروين مانند يک تکه يخ برجاي مانده بود و نميدانست چه کار کند.زنگ بزند و به اين خانوم مهندس پر افاده چه بگويد و اصولا چه کار کند که خداي ناکرده عروسي بهم نخورد.نيم ساعت خودش را مشغول کار هاي خانه کرد و بعد تلفن مهندس پيروزي را گرفت. زيور خانوم گوشي را برداشت،مهندس و کورش در منزل نبودند و براي سرکشي به کارهايشان از منزل خارج شده بودند.فيروزه هنوز خواب بود و خود شادي هم در اتاق خوابش مشغول مطالعه بود.زيور خانوم او را صدا کرد و اطلاع داد که پروين خانوم پشت خط تلفن منتظر هستند. شادي با رضايت و اطمينان خاطر گوشي را برداشت.بعد از مکالمات عادي و خوش آمد گويي وقتي پيغام ئختر جوان را از دهان پروين شنيد،اخمهايش در رفت ولي به روي خودش نياورد و گفت:"ببخشيد من متوجه نشدم دو-سه روز فکر کنن چه روزي وقت دارن؟"پروين بلافاصله گفت:"نه شادي خانم،خب بلاخره اين دختر جوان و تجربه نداره و بايد خوب فکر هاشو بکنه و بعد به پدر و مادرش اطلاع بده.آ[ر هزاران هزار خواستگار داره و انتخاب و تصميم پيري برايش مشکله."بعد ادامه داد:"بلاخره موضوع يک عمر زندگيه،البته به محض اين که تصميم خودش رو بگيره،من خدمت شما زنگ ميزنم"شادي با سردي اما مودبانه جواب داد:"البته!البته!هر طور راحت هستيد"و خداحافظي کرد و گوشي را گذاشت. *********** اميدوارم از اين کتاب خوشتون بياد ادامه کتاب بیداری (جلد اول خاطرات یک خون اشام) فصل 8 و 9 و 10 و 11!!!!! http://www.tvd-23.blogfa.com ![]() ![]() ![]() کتاب گسترده محبت|نسرین قدیری|تایپ blood|rivals زندگینامه رابرت پتینسون و تیلور لاتنر|martin howden|تایپ شب دوازدهم|شکسپیر|تایپ | ||||||||
| |
![]() |
| علاقه مندی ها (Bookmarks) |
| برچسب ها |
| تايپ, قديري, كافي, كتلب, محبت, نسرين, نوشته, گستره |
| ابزارهای موضوع | جستجو در موضوع |
| نحوه نمایش | |
| |
موضوعات مشابه | ||||
| موضوع | نویسنده موضوع | انجمن | پاسخ ها | آخرين نوشته |
| هلاك و هستي | نسرين قديري | دانلود | آنیتا | ایرانی | 1 | ۲۶ آذر ۱۳۹۰ ۰۲:۳۶ بعد از ظهر |
| گستره محبت | نسرین قدیری | معرفی و نقد کتاب | bahar_k | ایرانی | 37 | ۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۱۲:۱۴ قبل از ظهر |
| گستره محبت | نسرین قدیری (اسکن) | H.e.D.y.e | کتابهای کامل شده ایرانی | 71 | ۱۶ اسفند ۱۳۸۹ ۰۹:۱۹ بعد از ظهر |
| گلي در شوره زار | نسرين ثامني (تایپ) | Sokout_shab | کتابهای کامل شده ایرانی | 34 | ۱۴ تير ۱۳۸۹ ۱۰:۲۲ قبل از ظهر |
| هلاك وهستي | نسرين قديري (اسکن) | آنیتا | کتابهای کامل شده ایرانی | 23 | ۹ بهمن ۱۳۸۸ ۰۲:۵۵ بعد از ظهر |