بازگشت   نودهشتیا > کتاب > تایپ کتاب

 تبلیغات 
اقامت و مهاجرت به بهترین کشورهای جهان وام 4 درصد خود اشتغالی
ارسال موضوع جدید  موضوع بسته شد
 
LinkBack ابزارهای موضوع جستجو در موضوع نحوه نمایش
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۳۴ بعد از ظهر   #21 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
maryam paeizi آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض


کوروش معمولاً به خاطر مشغله زیادش ظهرها برای ناهار نمی توانست به منزل بیاید آن روز ظهر گیتی اصلاً اشتهای غذا خوردن نداشت روحش سیراب بود وتمامی وجودش غرق در غرق در خوشبختی و راحتی بودند . با ﺁرامش همیشگی اش کمی مطالعه کرد ، کمی خوابید و هر طور بود روزش را به عصر رسانید .
«خدایا ، چقدر امروز طولانیه چراشب نمیشه که کوروش بیاد و من این مژده را به اون بدم » دوش سبکی گرفت . لباسش را عوض کرد ، پیراهنی فیروزه ای رنگ پوشید که گردنبند و گوشواره فیروزه او جلوه ﺁن را چندین برابر می کرد . انعکاس رنگ لباسش را بر روی چشمان ﺁبی او ، هارمونی قشنگی را بوجود می ﺁوردند که تفسیر نکردنی بودند.
موهایش مثل همیشه ﺁزاد و رها بودند و شانه های زیبای او را در بر می گرفتند ، ﺁرایش کرد ،عطر زد ، همان عطر دلخواه شوهرش را که بوی یاسمن می داد ، ناخنهای برجسته و خوش فرمش را با لاک صدفی صورتی رنگ که هماهنگی قشنگی با لباسش داشت تزیین کرد . یک صندل راحت که کمی پاشنه داشت و به رنگ لباسش بود پوشید . گویی پرواز می کرد . دیگر باورش شده بود که طبیعت هم با او ﺁشتی کرده است . به ﺁرامی از پله های طبقه بالا به پایین سرازیر شد . قبلاً دستور شام مورد علاقه کوروش را داده بود . میز کوچک و گردی را که مخصوص شامهای دو نفره او با کوروش بود نگاهی کرد . دو عدد شمع در دو سوی ﺁن و برای دو نفر سرویس غذاخوری و گیلاس گذاشت . گلهایی که از حیاط پر گلش برایش چیده بودند ، درون گلدان کوچک وقشنگی بر روی میز قرار داد.
اطراف بشقابها را دستمالهای رنگین گذاشت و بر روی هر دستمال یک عدد رز صورتی رنگ قرار داد و به ﺁرامی در گوشه ای از پذیرایی منزلش نشست و از پنجره به حیاط خیره شد . باورش نمی شد که کوروش اینقدر دیر کرده باشد .کمی دلششش به شور افتاد ولی به روی خودش نیاورد . ساعت از هشت شب هم گذشت ، در حالی که کوروش همیشه 7 تا 5/7 در منزل بود . قیافه مضطرب نرگس که دائماً به بهانه های مختلف می ﺁمد و می رفت ، بیشتر او را عصبی می کرد . از جایش بلند شد صفحه بزرگی از کنار گرامافون برداشت و ﺁن را بر روی دستگاه گذاشت .ﺁهنگ ملایم ترومپت«فاستو پاپتی» در فضای خانه پیچید. حواسش به صدای ملایم موزیک بود صدای باز شدن در بزرگ حیاط و ﺁمدن ماشین کوروش را به پارکینگ تشخیص نداد، فقط به صدای پا سرش را برگرداند و به در ورودی خیره شد . کوروش را دید که به طرف او می ﺁید مثل اینکه بال درﺁورده باشد به طرف شوهرش دوید، او را در ﺁغوش گرفت ، کوروش که از این همه استقبال و زیبایی جا خورده بود ، با اشتیاق او را نگاه کرد . گیتی دوباره طعم خوشبختی را احساس می کرد و بوی ﺁن را با تمام وجودش استشمام می نمود .
فضای قشنگی که بر خانه حکم فرما بود ، با بوی عطری که از بنا گوش همسر جوان و زیبای کوروش به مشام می رسید ، نور ﺁرام ﺁباژورها و تزیین قشنگ میز که برای دو نفر ﺁماده شده بود و موجود ظریف و زیبایی که که در بازوان او قرار داشت و به ﺁرامی تپش قلب و نفسهای او را احساس می کرد ، حالت وجد و شعفی در او به وجود ﺁورد که بی اختیار می خواست فریاد بکشد یا دور اتاق برقص درﺁید.
با حرکتی که حاکی از شور و شیدایی شوهر جوان بود ، همسرش را تکان داد و گفت : « چه خبره ! چی شده !شاید باز تاریخ تولدی یا مراسمی یادم رفته ؟ هان ؟ ﺁخه کوچولوی قشنگ من سالگرد ازدواجمون که فرداشبه مگر نه ؟»
باز همان سکوت مرموزو دوست داشتنی در وجود گیتی حکمفرما شد . گیتی لبخند قشنگی زد و گفت :« کوروش نمی خوای یک دوش بگیری و بعد با هم شام بخوریم ؟» شوهر جوان جواب داد :« تا نگی چه خبره نه.» همه چیز ممکن بود به فکر کوروش برسد مگر موضوعی که اتفاق افتاده بود ، او هرگز نمی توانست حدس بزند چه چیز زن جوانش را اینگونه دگرگون کرده است.
گیتی دیگر طاقت نیاورد ، با ژست قشنگی که برای کوروش ﺁشنا بود سرش را به سویی کج کرد ، دستهایش را به هم قلاب کرد و گفت :« ﺁخه کوروش جان ما بچه دار شدیم.» کوروش لحظه ای مکث کرد ،بعد به ﺁرامی دستهای زن جوانش را در دست گرفت به انگشتان کوچک و ظریف و سپید او نگاه کرد ، همانطور که دستهای او را در دست گرفته بود ، بر روی مبلی نشست و در حالی که همسرش مقابل او ایستاده بود و با حیرت او را نگاه می کرد ، پیشانی اش را در دستهای او قرار داد و لحظاتی با سکوت و تعمق چشمهایش را بست.
اکنون ﺁنقدر خوشبخت و ﺁزاد بود که می توانست پرواز کند . دستهایی را که در دست گرفته بود ، ﺁنقدر پاک وکوچک و پر احساس بودند که حتی از سر انگشت ﺁنها بوی مهر و محبت می ﺁمد . ﺁسمان زندگی اش صاف بدون ابر به رنگ دیدگان مخمور همسرش بود . در دشت بی انتهایی زندگی می کرد که زمین ﺁن با چمن خوشبختی و دوستی فرش شده بود . بوی لطافت و عطر گلها تمام فضای زندگی اش را پر کرده بود . اشکهایی که در دستهای سپید و کبوترگون همسرش می ریخت ، سرچشمه تمام شادیهایی بود که از قلبش فوران می کرد . با تمام قدرت و جوانی اش ، در برابر وجود کوچکی که هنوز شکل نگرفته بود ،احساس ضعف و کوچکی می کرد و به ناگهان مهر عجیبی از این موجود کوچک که قلبش در بطن همسرش می تپید و خواهان زنده بودن بود ، در دلش ریشه دوانید و او را گرفتار عشقی دیگر کرد .
و اکنون گیتی در برابر میز توالتش ، تمام خاطرات دیشب را مرور می کرد و از شب گرم و پر هیجانی که با شوهرش گذرانیده بود ،احساس رضایت و لذت می نمود . به ﺁرامی از روی صندلی بلند شد ، جلو ﺁیینه دستی بر روی شکمش کشید ، همان شکم صاف و سفت همیشگی بود . با خودش فکر کرد ، بزودی همه چیز عوض می شود و او هم مثل تمام زنهای دیگر شکمش بالا می ﺁید و حاملگی اش مشخص می گردد.
به ﺁرامی از پله های طبقه بالا به پایین می ﺁمد ، نرگس طبق معمول در ﺁشپزخانه مشغول بود ساعت 5/7 صبح را نشان می داد. با اینکه گیتی شب قبل دیر خوابیده بود ، صبح سرحال و شنگول به نظر می ﺁمد . به ورود به ﺁشپزخانه ، نرگس به او سلام داد . گیتی با لبخند جواب او را داد و بعد برنامه سنگینی را که ﺁن روز داشتند ، مرور کرد . ﺁن شب شام را از بیرون سفارش داده بودند ، به خاطر عده زیاد مهمانان ، گیتی ترجیح داد که شام از بیرون ﺁورده شود . اردور را خود گیتی در منزل درست می کرد ، البته به کمک نرگس ، شوهرش و شوکت خانم که از خانه پدرش می ﺁمد.
دستور درست کردن اردور و تزیین و چیدن ﺁن را گیتی خودش انجام می داد.ﺁن روز علاوه بر همه کارها ، باید سلمانی هم می رفت . در میان دوستانش ، یکی از دوستان قدیمی اش که در دبیرستان با او همکلاس بود و همزمان با گیتی شوهر کرده و به ﺁلمان رفته بود ، دعوت شده بود . شهلا دوست صمیمی گیتی بود که پدرش با پدر گیتی دوستی دیرینه داشتند و همدیگر را سالهای طولانی می شناختند.شهلا بعد از ازدواجش به خاطر کار شوهرش مقیم آلمان شده بود و اکنون یک پسر 7 و یک دختر 4 ساله داشت و برای تعطیلات تابستان به ایران آمده بود . گیتی او را خیلی دوست داشت، زیرا او دختر بسیار خونگرم ومهربانی بود و در میان آشنایان ، تنها کسی بود که هرگز به دیده حسادت به گیتی نگاه نکرده و او را از دل و جان دوست داشت. اتفاقاً شوهر او هم مرد بسیار خوب و خانواده دوست و زندگی آنها بسیار گرم و صمیمی بود.
آن روز صبح که کوروش به محض بیدارشدن متوجه غیبت زنش شده بود ، با عجله از رختخواب بیرون پرید و ضمن پوشیدن لباس منزل ، پا برهنه از پله ها سرازیر شد و به جستجوی گیتی رفت، او را در آشپزخانه یافت ، همسرش را در آغوش گرفت و بوسید و به او گفت :« علی رغم کار زیاد امروز به شرکت نمی رم و در منزل می مونم تا هم تو رو بیشتر ببینم و هم کمکت کنم .» گیتی که می دانست وجود کوروش در خانه نه تنها کمکی نیست بلکه مانع از فعالیت خود او می شود ، از او تشکر کرد و با زبان بی زبانی به او فهمانید که احتیاجی به کمک او نیست و برای اینکه اعتراض مهندس پیروزی پدر کوروشبلند نشود ، بهتر است امروز هم مثل روزهای دیگر به سر کارش برود و به این ترتیب ، شوهرش را روانه شرکت کرد و خودش برای انجام بقیه کارها آماده شد.
بالاخره شب جشن هم فرا رسید ، و بعد از شام بود که کوروش با خوشحالی خبر بارداری گیتی را به همه اطلاع داد . پدر و مادر کوروش و نیز دکتر عالم آرا و مریم که البته این دو از قبل مطلع بودند ، اظهار شادمانی کردند . شادی خیلی خوشحال شد و عروس قشنگش را در بغل گرفت و بوسید . مهندس پیروزی که مثل همیشه از اثر مشروب سرخ و احساساتی شده بود ، باز هم به گریه افتاد و دکتر عالم آرا با متانت او را نگاه می کرد و خود را شریک شادی او نشان می داد. شهلا دوست گیتی قلباً خوشحال شده بود و با لبخندی که تمام دندانهای درشت و سفید او را نشان می داد ، به طرف گیتی آمد ، او را محکم بوسید و تبریک گفت . شهلا تنها کسی بود که کاملاً در جریان ناراحتی گیتی از باردارنشدنش ، قرار داشت و مرتب با نامه و تلفن با او تماس داشت و او را دلداری میداد . خلاصه آن شب مثل تمام شبهای خوب دیگر سپری شد . شب دیر وقت در حالی که گیتی و کوروش هر دو خسته و بی خواب بودند ، به اطاق خوابشان رفته و به زودی به خواب رفتند.






 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید




 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید



 برای دیدن این نوشته ی مخفی کلیک کنید

maryam paeizi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۵ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۰۰ بعد از ظهر   #22 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
maryam paeizi آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض


فردای آن روز مهندس پیروزی به پسرش اجازه داده بود که در منزل بماند و استراحت کند . صبح که گیتی از خواب بیدار شد ، یک جعبه کادویی قشنگ روی میز توالتش توجهش را جلب کرد . آن را باز کرد ، طبق معمولِ هر سال کادویی بود که کوروش برایش خریده بود ، دیشب آنها آنقدر غرق در شادی و مسّرت بودند که شوهر بیچاره فراموش کرده بود کادو را به همسرش تقدیم کند .
تقریباً دو هفته بعد از این مهمانی ، ویار گیتی شروع شد ، ویارش سخت و ناراحت کننده بود ، به طوری که حتی از صدای قاشق و چنگال حالش بهم می خورد . تمام فامیل بسیج شده بودند که غذایی بپزند یا کاری کنند که گیتی بتنواند چیزی بخورد . ولی او لب به هر چه می زد دچار تهوع می شد . مادرش اظهار ناراحتی می کرد و مادر شوهرش او را دلداری میداد و می گفت :« من خودم نه ماه تمام ویار داشتم ، بالاخره تمام میشه و انشاءا... حالت خوب میشه و غیره ....»
ولی خوشبختانه اوایل ماه پنجم بود که ویارش کم شد و حالش بهتر شد و توانست غذاهای مورد علاقه اش را بخورد . کم کم علائم بارداری در بدنش به چشم می خورد . بدن کوچک و نازکش تغییر نکرده بود مگر اینکه برآمدگی کوچکی در ناحیه شکمش پدید آمده بود . مریم به محض بهتر شدن وضع مزاجی دخترش لباسهای رنگارنگ حاملگی و یک سیسمونی کامل و خرت و پرتهای دیگر تهیه کرد .
یکی از چهار اتاق خوابی که در منزل کوروش و گیتی وجود داشت (آنکه نزدیکتر به اتاق خواب خودشان بود ) به بچه اختصاص دادند. بلافاصله رنگ اتاق و پرده ها را عوض کردند و سیسمونی کاملی که به غیر از لوازم خواب آن ، بقیه همه فرنگی و درجه یک بود ، اتاق را پر کرد . گیتی برای اینکه بی تفاوتی خودش را از موضوع پسر یا دختر بودن فرزندش نشان دهد از مادرش خواسته بود که تخت و دیگر لوازم بچه را سفید انتخاب کند و لباسها و حوله ها و هر چه متعلق به فرزندش بود ، همه را به رنگهای گوناگون خریداری کند.
آن روزها یکی از قشنگترین و آرامترین روزهای زندگی گیتی و کوروش بود . البته کوروش کمی نگران وضع مزاجی همسرش بود با اینکه ویارهای شدید از بین رفته بودند ولی به طور کلی گیتی ضعیف و رنگ پریده می نمود و کوروشنگران چگونگی زایمان او بود ، در حالی که گیتی تحت نظر یکی از بهترین پزشکهای زنان و زایمان قرار داشت و هر ماه دکتر شخصاً برای معاینه او به منزل می آمد و داروها و ویتامینهای لازم را مرتب برای او تجویز می نمود ، با این همه، حال گیتی چندان مساعد نبود . هر چه می گذشت رنگ پریده تر و ضعیف تر می شد . دیگر شکمش حسابی بزرگ شده بود و پوست سفید و نازک شکمش بر اثر کشش ، گویی هر آن آماده باز شدن و پاره شدن بود . کوروش مدتهای مدیدی شکم همسرش را نگاه می کرد و از اینکه این بدن نحیف و لاغر ، این بارِ جلو آمده را تحمل می کند ، دچار شگفتی می شد . او گاهگاه دستش را روی شکم زنش می گذاشت و تکانها و حرکات فرزندش را تعقیب می کرد . گیتی از این کار کوروش خنده اش می گرفت و با سرگرمی و تفنن به او نگاه می کرد و هر بار کوروش ، این کار را با جدیت تمام دنبال می کرد و به خنده ها و طعنه های همسرش اعتنایی نمی نمود.
کم کم ماههای آخر حاملگی می رسید . کوروش آنقدر مواظب گیتی بود و آنقدر نگران حال او که اجازه نمی داد آب توی دل او تکان بخورد . هر چه گیتی می گفت ، جوابش چشمِ بی چون و چرا بود . هر چه می خواست زود فراهم می کرد و هر برنامه ای تنظیم می کرد ، آن را اجرا می نمود . دیگر گیتی چندان علاقه ای به میهمانیهای پر سر و صدا نداشت . دیگر توان آن را نداشت که در این جور برنامه ها شرکت یا فعالیت کند . بیشتر دوست داشت شبها تنها با شوهرش باشد ، بخصوص شبهای سرد زمستان ، ترجیح می داد در کنار همسرش در اتاق گرمشان شاهد برف و سرمای بیرون باشد . در این مواقع کوروش در کنار همسرش می نشست ، سر او را نوازش می کرد و آن دو از هر دری با یکدیگر سخن می گفتند.
کوروش دیوانه وار این موجود قشنگ و شریک زندگی اش را دوست می داشت و می پرستید ، بخصوص حالا که قرار بود موجود دیگری از او و خودش بوجود آید و به زندگی آنها رونق و حال تازه ای بدهد . کوروش علی رغم تمام مراقبتها و علی رغم ظاهر خوب همسرش و اینکه هیچ مشکلی در حاملگی او وجود نداشت ، ته دلش اضطرابی احساس می کرد ، اضطرابی که همیشه او را رنج می داد و او سعی می کرد این نگرانی و اضطراب را با هر چه محبت بیشتر وتوجه بیشتر به همسرش از بین ببرد . نمی دانست از چه چیز ناراحت است . ظاهراً همه چیز خوب و عالی بود . گیتی حالش خوب بود ، بچه هم خدا را شکر در وضعیت مطلوبی قرار داشت . همه چیز در حد عالی آماده و مهیا بود .
تاریخ زایمان را دکتر اواخر اسفند تا 2 یا 3 فروردین اعلام کرده بود و کوروش دقیقه شماری میکرد که این تاریخ هر چه زودتر فرا رسد . البته دکتر به احتمال زیاد گفته بود که زایمان باید با عمل سزارین انجام شود . در هر حال به آنها اطمینان داده بود که هیچ مشکلی در بین نیست و همه چیز در حال عادی خوب پیش می رود و به این ترتیب زمستان هم کم کم به پایان می رسید . اسفند ماه فرا رسیده بود ، برفها کم کم آب می شدند ، زمین داشت دگرگیسی قشنگ خودش را آغاز می کرد . نور خورشید برای گیتی مطلوب و دلچسب بود . پرده های اتاقش را کنار می زد و در زیر نور آفتاب دراز می کشید و کودک درون شکمش از احساس گرما و آفتاب مطبوع به جنبش می آمد و این جنبش و تکان فرزندش ، گویی هوایی بود که گیتی استشناق می کرد ، آبی بود که می نوشید و چشمه ای بود که زندگی او را از عشق و دوستی سیراب می کرد . باورش نمی شد که در زندگی چیزی پیدا شود که راضیش کند. اکنون راضی بود . از وضع خودش با تمام زحمتی که برای نشستن و راه رفتن داشت ، باز هم راضی بود.
maryam paeizi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۷:۵۴ قبل از ظهر   #23 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
maryam paeizi آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض


از ورم پاهایش ،برجستگی و باد کردن سینه هایش، از رگهای ﺁبی رنگی که روی پستانهایش خود نمایی می کرد همه و همه راضی بود . حتی لک کوچکی که بر روی بینی او بوجود ﺁمده بود ، او را ناراحت و ناراضی نمی کرد، همه این علائم را دوست داشت و از همه ﺁنها احساس رضایت می کرد ،بخصوص محبت شوهرش و سر سپردگی او که در سالهای گذشته هرگز این رفتار و این اطاعت را اذ شوهرش ندیده بود ، او را راضی تر می نمود .
اکنون می فهمید که مادرش چه احساسی به او داشته ودارد ، اکنون خودش نیز تسلیم ومطیع کودکش بود . چگونه است اویی که در دنیا اول از همه خودش بود ،اکنون نیست!اویی که به کوچکترین ناراحتی یا سختی ابرو درهم می کرد و لب ورمی چید ،اکنون ﺁماده هر گونه تحمل سختی برای کودکش می باشد ، چه شده ؟ چه اتفاقی افتاده است!غیر ازاین است که مادر شده است؟باورش نمی شد ، هرگز باورش نمی شد که در برابر موجودی اینگونه عاشق و تسلیم محض باشد . دوستت دارم کوچک من . رضای من رضای توست ، نفسم در بازدم توست ، ندیده دل سپرده وسر سپرده ام ، ای که از وجود من زنده ای ، به زنده بودنت زنده ام ، به هوایت ، به موجودیتت محتاجم ، تداوم زندگی ام در خواسته های توست ،معنای زندگی کردنم در وجود تو خلاصه می شود ،جوانی ام در ﺁرزوی تو سپری شد ،همه چیز داشتم اما تو را که نداشتم ،هیچ نداشتم ، همه چیز بودم ولی چون تو نبودی ، نبودم ، وجود نداشتم ، بمان کوچک من ، برایم بمان و به من طعم شیرین و قشنگ مادر شدن را بچشان. راهِ از خودگذشتگی و خود ندیدن را ﺁموزش دِه. زندگی ام را دگرگون کن ، زیرا که من نیز دگرگون شده ام.. در ﺁخرین روزهای اسفند ماه گیتی بیشتر احساس ناراحتی می کرد.
شکمش ﺁنطور که باید پایین نیامده بود و گاهگاهی احساس درد می کرد و زیر شکم و کمرش تیر می کشید . دو روز مانده به عید دکترش با وجود مشغله زیاد برای دیدن او به منزلشان رفت و به او گفت :« فردا صبح زود خودت را به بیمارستان برسان تا با عمل سزارین کوچولویت را به دنیا بیاورم.» برای گیتی و کوروش هیچ کدام جنسیت بچه شان مطرح نبود، بخصوص گیتی که فقط دلش می خواست این کوچولو را در ﺁغوش بفشارد و از وجود گرمش لذت ببرد . برایش یکسان بود که دختر باشد یا پسر ولی در همان ﺁخرین روزی که دکتر برای معاینه او ﺁمده بود به او مژده داد که به احتمال قوی کودکش دختر خواهد بود . ﺁن روزها که جنسیت بچه را از روی تپش قلب او مشخص می کردند ، دکتر بعد از اینکه گوشی را از روی شکم گیتی برداشت به او گفت که دختری به دنیا خواهد ﺁورد .
ﺁن شب نه گیتی توانست بخوابد و نه کوروش ، البته مریم بیچاره مادر گیتی هم حال درست وحسابی نداشت . فردا صبح زن وشوهر جوان همراه مریم که شب را در منزل ﺁنها گذرانیده بود ، راهی بیمارستان شدند . قبلاً همه چیز تهیه شده بود . اتاق خصوصی ، اتاق عمل ، دو پرستار خصوصی علاوه بر پرستارهای بیمارستان که به وسیله یکی از دوستان مریم به ﺁنجا ﺁمده بودند و بالاخره ساعت 5/8 صبح بود که دکتر ﺁمد.
ﺁخرین روز اسفند و به حسابی شب عید بود . پدر و مادر جوان تصمیم گرفتند که انشاءالله بعد از به دنیا ﺁمدن فرزندشان ، تاریخ تولد او را روز اول فروردین سال جدید بگیرند .
ساعاتی را که کوروش و مریم پشت اتاق عمل گذراندند هر چند خیلی طولانی نبود ولی برای ﺁنها بخصوص مریم بیچاره سالها طول کشید . بالاخره یکی از پرستاران اطاق عمل که ﺁشنایی قدیم با مریم داشت ، با خوشحالی بیرون ﺁمد و رو به کوروش و خانم دکتر کرد و گفت :« تبریک می گم گیتی خانم یک دختر درشت وتپل و مپل و سالم به دنیا ﺁوردن.»
کوروش از شادی هم خندید و هم اشک به چشمانش ﺁمد و بلافاصله دویو تا خبر را تلفنی به پدر ومادرش اطلاع دهد . مریم به او سفارش کرد:« کوروش جان ، لطفاً یک زنگ هم به دکتر بزن که منتظر و نگران است .»کوروش یک چشمی گفت و بسرعت ناپدید شد . مریم خوشحال بود ولی ته دلش می خواست که گیتی پسری به دنیا ﺁورد . خاطرش ﺁمد که خودش وقتی حامله بود ، دکتر علاقه عجیبی داشت که فرزندشان پسر باشد.
البته بعد از تولد گیتی ، دکتر نه تنها حرفی نزد بلکه دنیایی عشق و علاقه را نثار پای گیتی کرد و بعد از ﺁن هم دکتر هیچ علاقه ای به داشتن فرزند دیگری نشان نداد و مریم همیشه در ﺁرزوی داشتن پسر می سوخت و با اینکه می دانست که برای گیتی و کوروش دختر یا پسر بودن فرزندشان تفاوتی ندارد ، اما خودش دلش می خواست فرزند اول گیتی پسر باشد . ضمن این افکار با خودش گفت :« انشاءالله دومی . حالا که گیتی می تونه حامله بشه ، بدون شک پسر دار هم می شه .» بعد از چند روزی که گیتی در بیمارستان بستری بود ، او را با تشریفات زیاد به منزل ﺁوردند .
تمام پرسنل بیمارستان از برکت وجود گیتی و دخترش انعامهای کلان گرفتند . اتاق گیتی ﺁنقدر گل بود که گفتند عطر زیاد و گرده گلها ممکن است او را ناراحت کند . گیتی علاوه بر هدیه گرانقیمتی که شوهرش به او اهدا کرد ، هدایای نفیس زیادی از پدر و مادرش و همچنین پدر و مادر شوهرش نیز دریافت کرد . با همه اینها گیتی هیچ چیز و هیچ کس را جز دخخترش نمی دید . هدیه واقعی برای او دخترش بود . بعد از مدت کمی ، بچه را نشان پدرش دادند ، در ﺁن موقع گیتی هنوز از بیهوشی به طور کامل بیرون نیامده بود و دخترک علی رغم نوزاد بودنش ، درشت بود و بلند.
کوروش با خودش گفت :« هیکلش به خودم رفته» سپیدی مادرش را به ارث برده بود و همین . واقعاً تنها چیزی که از وجود گیتی در این دخترک بود ، فقط سفیدی پوستش بود و بس . فردای ﺁن روز وقتی بچه را به دست گیتی دادند ، گویی شکننده ترین و گرانبهاترین موجود زمینی را به او اهدا کردند . دخترکش موهای مشکی پرپشتی داشت . خط ابروانش پهن و مشکی بود و چشمهای بسیار درشت و سیاه رنگی داشت . در نظر گیتی این قیافه پف کرده و نامعلوم زباترین صورتی بود که در عمرش می دید .
با اینکه مادرش به او گفته بود که اگر هم به فرزندش شیر ندهد ، مسئله ای نیست ، ولی گیتی قید زیبایی سینه هایش را زد و با اصرار، دلش می خواست بچه پستان به دهن بگیرد . دخترک کوچولو ، مادرش را ناامید نکرد ، با اینکه چندان شیری در سینه ها نیامده بود ، با اشتهای تمام مک می زد و هر چه بیشتر نوک ظریف و کوچک پستان مادرش را مجروح تر و ﺁزارده تر می ساخت . گیتی تحمل می کرد و دم بر نمی ﺁورد و کوروش از دیدن لرزیدن گیتی و درهم رفتن ابروان او می فهمید که چه دردی را تحمل می کند ، از این رو قلباً دلش نمی خواست دختر کوچکشان شیر مادر را بخورد دکتر به او اطمینان داد که بعد از دو – سه هفته نوک پستانها مقاوم می شود و درد خود به خود از بین می رود و رفت و جایش را به لذتی داد که گیتی در تمام وجودش این لذت را احساس می کرد . با اینکه علاوه بر مستخدم ، پرستار مخصوص ﺁورده بودند ، خودش بیشتر کارهای دخترش را انجام می داد . وجودش ﺁکنده از محبت بود و عشق و ساعتهای بی شمار در خواب و بیداری دخترش را نگاه می کرد و شاهد رشد و بزرگ شدنش بود .
برای انتخاب اسم او گیتی با شوهرش روزها و شبها تبادل نظر کردند . برای کوروش ﺁنقدر مهم نبود که اسم فرزندش مطابق و دلخواه خودش باشد ، او هر چه گیتی می گفت قبول می کرد و از اینکه همسرش را بیدغدغه و سالم وشاد می دید ، خوشحال و خدای را سپاسگزار بود .بالاخره بعد از یک هفته ای گیتی اسمی برای فرزندش انتخاب کرد که بی چون و چرا مورد قبول شوهرش و همگان قرار گرفت، اسم کودکش را نهایت گذاشت .
اسم دخترش را نهایت گذاشت شاید به این دلیل که او نهایت خوشبختی و امیدش بود . شاید به این خاطر که او نهایت ﺁمالش بود و شاید که با وجود نهایت ، گیتی به نهایت زیبایی و قشنگی زندگی اش پی برده بود و به این ترتیب نهایت از چهل روزگی بدر ﺁمد و دو ماهه شد. گیتی دخترش را مرتب برای معاینه و تجویز ویتامینهای ضروری نزد دکتر متخصص اطفال می برد.
دخترک سالم ودرشت روز به روز تپل تر و دوست داشتنی تر می شد . در ﺁخرین جلسه ای که گیتی فرزندش را نزد دکتر برد ، دکتر بعد از معاینه و چند ﺁزمایش کوچک که هر دفعه انجام می داد ، اخمهایش در هم رفت ولی زود به خود ﺁمدو صحبتی نکرد .تغییر قیافه و اخم دکتر از نظر تیز بین گیتی مخفی نماند. با ناراحتی پرسید :«دکتر چیزی شده؟ دخترم حالش خوبه ؟» دکتر که غافلگیر شده بود و از کوچکی گیتی را می شناخت و از ﺁشنایان پدر او بود و تا حدی از زودرنجی و حساس بودن گیتی اطلاع داشت ، کمی به خود ﺁمد و گفت :« نه ، نه ، اصلاً دختر شما کاملاً سالم و طبیعی است .» و بعد از تجویز یک قطره ویتامین ﺁنها را مرخص کرد . ولی گیتی حساس تر از ﺁن بود که دکتر فکر می کرد.
بچه را در ﺁغوش گرفت و در حالی که او را به سینه می فشرد ، از مطب بیرون ﺁمد . راننده در ماشین را برایش باز کرد ، خودش با دخترش و سپس پرستار کودک نشستند . با کنجکاوی به کودکش نگاه کرد و بعد به پرستاربچه که دختر جوانی بود رو کرد و گفت :« شیرین ، به نظر تو چیز غیر عادی در نهایت وجود ندارد؟» شیرین که تازه از مدرسه پرستاری فارغ التحصیل شده بود و با اشتیاق در منزل گیتی و کوروش برای پرستاری بچه استخدام شده بود ، با صداقت به صورت بچه نگاه کرد و گفت :« ای وای نه گیتی خانم ! چه چیزی می تونه غیر عادی باشه ؟» گیتی به فکر فرو رفت.
باید هر چه زودتر پدرش را می دید و از همه چیز مطمئن می شد ، ولی دکتر اطفال مهلت نداد که گیتی زودتر به پدرش زنگ بزنه ، بلکه بلافاصله بعد از رفتن گیتی ، تلفن مطب دکتر عالم ﺁرا را گرفت و بعد از سلام واحوالپرسی و کمی حاشیه رفتن ، گفت :« راستش دکتر همین الان گیتی و فرزندش اینجا بودن ،خوب ،خوشبختانه بچه از هر نظر سالم و روبراهه و ..» دیگر نمی دانست چه بگوید ناگهان عرق سردی بر پشت دکتر عالم ﺁرا نشست . با عجله پرسید :« دکتر جان چرا حاشیه می ری ، موضوع چیه ؟» دکتر بیچاره کمی من ومن کرد و گفت :« دکتر جان دختر گیتی ، یعنی نوه عزیز تو کوراست.»
وقتی گیتی و فرزندش به همراه پرستار به منزل رسیدند ، دخترش را به بهانه عوض کردن لباس به اتاقش برد و در را بست . به صورت دخترش خیره شد. دخترک کم کم صورتش شکل می گرفت . چهره درشت و زیبایی داشت ، پیشانی بلند ، ابروان پهن و به هم پیوسته ، چشمهای درشت و مشکی با مژگانی که هر روز پر پشت تر و بلند تر می گشتند.
چشمها در عین درشت بودن به صورت مورب رو به بالا کشیده شده بودند. بینی کمی بزرگ ولی قشنگ و سر بالا و لبهای درشت و کمی تاب خورده به طرفین ، به خصوص لب بالا که حالتی از لجاجت و سر سختی را در طفل نشان می داد ، دستها و پاها قدرتمند و بلند بودند . دخترک کوچک علی رغم موی پر پشت و مشکی ، بسیار سفید رنگ و مرمرین بود. بچه ﺁرامی نبود ولی زیاد هم گریه و زاری نمی کرد . از نظر گیتی همه چیز او طبیعی و خوب بود ، بچه را عوض کرد و به او شیر داد و بعد او را به دست شیرین پرستارش سپرد و خود تصمیم گرفت تلفنی به پدرش بزند.
هنگامی که گیتی با پدرش تماس گرفت ، پدر بیچاره دقایقی بود که حرفهای دکتر اطفال را شنیذه بود و با او گفتگو کرده بود . به گفته دکتر تمام شواهد نشاندهنده نابینایی طفل بوده ، و از اینکه تا به حال مادرش و اطرافیان طفل نفهمیده اند ، شاید به دلیل تکان دادن سر بچه به واسطه شنیدن اصوات و یا بی توجهی ﺁنان به این موضوع بوده است . در هر حال دکتر عالم ﺁرا امیدوار بود که ایراد سطحی باشد و بتوان ﺁن را با معالجات دقیق و عمل جراحی برطرف کرد ، اما چگونه این موضوع را به گیتی بگوید ، حتی فکرش را هم نمی توانست بکند . ودر همین افکار بود که گیتی زنگ زد . دکتر عالم ﺁرا بعد از سلام وخوش ﺁمد گویی هی همیشگی ، جویای حال نوه اش شد.
گیتی جواب داد :« باباجون نهایت کاملاً حالش خوبه و دکتر هم ظاهراً از وضع او رضایت داشت ، ولی باباجون من امروز احساس کردم که اون یک چیزی رو از من پنهون می کنه ، دلم می خواد با اون صحبت کنین و ببینین موضوع چیه ؟ ﺁیا واقعاً مشکلی وجود داره یا من اشتباهاً این احساس را کردم؟» دکتر عالم ﺁرا عاقل تر از ﺁن بود که پشت تلفن چیزی به دخترش بگوید به او گفت :« عزیز دلم ، بدون شک اگر مشکلی بود ، خود دکتر به من اطلاع می داد . با همه این احوال ، برای اطمینان خاطر و راحتی تو ، من به او زنگ می زنم و اگر خبری بود شب که به منزل رفتم با تو تماس می گیرم .»
ﺁن شب دکتر عالم ﺁرا خیلی زود به منزل رسید . مریم با تعجب به او نگاه کرد و جویای حالش شد . قیافه شوهرش را غمگین و درهم دید. با ناراحتی جلو رفت و دوباره پرسید :«دکتر ، چیزی شده ؟ حالت خوبه ؟ جاییت درد نمی کنه ؟» دکتر با سر جواب منفی داد و به جای هر چیزی روی مبل راحتی هال نشست و به همسرش گفت :« مریم ، بیا بشین میخوام باهات صحبت کنم.» مریم متعجب جلو ﺁمد و گفت :« لااقل بزار یک لیوان ﺁب برات بیارم.» شوهرش جواب داد :«نه هیچ چیز احتیاج ندارم ، فقط بیا بشین ، مطلبی هست که می خوام با تو در میان بزارم.»
مریم به ﺁرامی رو به شوهرش نشست . مثل همیشه مطیع و گوش بزنگ بود . چشمهای درشت وسیاهش را به صورت متفکر و درهم شوهرش دوخته بود . در ﺁن لحظه نمی دانست که شوهرش چه فکری در سر و چه حرفی بر زبان دارد ؟ هرچه بود مریم سراپا اطاعت بود و فداکاری . دلش می خواست تمام دنیا یش را بدهد شوهرش را اینطور غمگین و خمیده نبیند . بالاخره طاقت نیاورد ، از روی مبل بلند شد ، روبه روی شوهرش روی زمین نشست ، دستهایش را به روی زانوی او قرار داد و گفت :« دکتر تو را بخدا بگو چه شده ؟ می دونی که طاقت ناراحتی تو رو ندارم.»
شوهر بیچاره با دیدگان غمگین ، صورت همسرش را نگاه کرد ، مریم با کمال تعجب چشمان شوهرش را اشک ﺁلود دید .« نه این دیگر غیر ممکن است ، چه چیز باعث شده که این مرد همیشه ﺁرام و خونسرد اینطور در هم بشکند ؟» و قبل از اینکه مریم واکنش شدیدی نشان بدهد ، دکتر با لحن ﺁرامی گفت :« ببین مریم من و تو در وضعیتی هستیم که باید نه تنها ﺁرامش خودومون را حفظ کنیم بلکه اجازه ندیم ، دخترمون گیتی کوچکترین لطمه ای ببینه !» دیگه کم کم مریم داشت دیوانه می شد، نتوانست بیشتر تحمل کند و ناگهان با گریه و فریاد گفت:« ای وای خدا مرگم بده ، دکتر چی شده ؟ گیتی ، کوروش، نهایت ،کدومشون ؟ چه مشکلی پیش اومده ؟» دکتر به آرامی دستهای همسرش را فشرد و گفت :« باید آرامشت را حفظ کنی ، وگرنه هیچ چیزی به تو نمی گم.» مریم به ناچار سکوت کرد . دکتر ادامه داد :« امروز پزشک نهایت به من زنگ زد و گفت که نوه ام را معاینه کرده ، او کاملاً سالم و طبیعیِ ، فقط ... فقط... » مریم دیگر داشت قالب تهی می کرد.
maryam paeizi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۶ بهمن ۱۳۹۰, ۰۲:۳۱ بعد از ظهر   #24 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
maryam paeizi آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +8 امتیاز     
پیش فرض


بدنش کاملاً می لرزید ، چشمهایش را به دهان شوهرش دوخته بود و شوهرش ادامه داد که :«... فقط چشمان نهایت نابیناست.» وبعد با صدای بغض آلود گفت :« مریم جان نوه مان نمی بینه ، کوره » آنگاه صورتش را در میان دستهای زنش پنهان کرد و های های گریست.
دیگر جای گریه ای برای مریم نبود . اگر او هم می گریست ، هم شوهرش از دست می رفت و هم دخترش . تصمیم گرفت هر طور شده موضوع را به کوروش بگوید و کوروش به گیتی حالی کند . زن بیچاره غمی به بزرگی کوه در دلش بود . اصلاً اگر هم می خواست نمی توانست گریه کند . گلویش گرفته بود و احساس خفگی می کرد . صورتش حالتی پیدا کرده بود که گویی کوچکترین نشانی از احساس و رأفت ندارد. سخت و خشن شده بود مثل سنگ . از اینکه تقدیر خود و دخترش انچنین بوده ، گویی به تمام اعتقادات و انسانیتش پشت کرده بود . حالت کینه جویی و انتقام در چهره اش نمایان شده بود ، دیگر تاب دیدن دیگران ، بخصوص خوشبختی دیگران را نداشت .خودش نمی توانست موضوع را به گیتی بگوید . حتی تصور قیافه گیتی و غم او برایش امکان پذیر نبود . مریم می دانست که اگر در آن لحظه دخترش را ببیند و شاهد آگاهی او از وضع فرزندش باشد ، بطور حتم دیوانه خواهد شد.
نه، هرگز! غم خودش آری، غم گیتی هرگز! درد خودش آری ، درد گیتی هرگز! کاش خودش کور شده بود . کاش خودش مرده بود و این وضعیت پیش نمی آمد. پس تصمیم گرفت که هر چه زودتر موضوع را به کوروش بگوید و چون همان شب گیتی منتظر تلفن پدرش بود و می خواست از نتیجه گفتگوی پدرش با دکتر فرزندش مطلع سود ، بنابراین نمی توانست موضوع را پنهان کند.
کوروش تازه از راه رسیده بود و داشت با کودکش بازی می کرد که تلفن زنگ زد . مریم معمولاً زنگ می زد و حال آنها را می پرسید اکثراً با گیتی طرف صحبت بود نه کوروش. آن شب نرگس گوشی را برداشت و گفت:« آقای پیروزی ، خانم دکتر ، مامان گیتی خانم هستند ، می خوان با شما صحبت کنن » گیتی که او نیز سرگرم کودکش بود ، چندان تعجب نکرد ، برایش چندان هم عادی نبود که مادرش با شوهرش کاری داشته باشد ، فکر کرد که شاید مادرش تصور کرده که او مشغول شیر دادن بچه است ، نخواسته مزاحمش شود. یا بالاخره برای حفظ ظاهرهم که شده می خواهد حال دامادش را بپرسد .
دقایقی گذشت ، گیتی متوجه شد که صحبت آنها کمی طولانی تر از حد معمول است . با همه اینها صبر کرد تا کودکش خوابید ، او را به دست پرستارش سپرد و خود به آرامی به طرف اتاقش حرکت کرد . در همین موقع هم کوروش تلفن را قطع کرد و به سوی او برگشت . گیتی متوجه شد که رنگ شوهرش پریده و یک حالت بهت و سکوت در چهره اش نمایان شده است . گیتی با تعجب پرسید :« کوروش چیزی شده ؟ حال پدرم خوبه ؟» کوروش کمی به خودش آمد و گفت :« راستش گیتی جان ، مامانت آنقدر حرف زدن که من داشتم ضعف می کردم ، آخه می دونی من امروز ناهار نخوردم ، لطفاً هر چه زودتر دستور شام رو بده ، تا من لباس عوض کنم و دوش بگیرم و با هم یک شام حسابی بخوریم ! و دیگر اجازه نداد که گیتی بیشتر کنجکاوی کند.
بلافاصله لباسهایش را درآورد و به درون حمام رفت و دوش را باز کرد . دلش می خواست حرفهایی را که از مادرزنش شنیده با جریان آب گرمی که بر سرش می ریخت بشوید و از بین ببرد . با بیچارگی سر و صورتش را بدست آب سپرده بود و با چشمهای بسته فکر می کرد.
« خدایا چه کنم ! خدایا چه کنم ! دخترم ، کودکم ، مگر ممکن است ! تازه این موضوع را چگونه به گیتی حالی کنم !» آن شب کوروش هم زیر شرشر آب گریه کرد و اشکهایش را جریان شدید آب شستند و از بین بردند.
بالاخره از حمام بیرون آمد ، سر و تنش را خشک کرد ، لباس راحتی پوشید و زیر نگاه کنجکاو همسرش که متوجه قرمزی چشمهای شوهرش هم شده بود ، رو به روی او پشت میز غذاخوری نشست و شام را در محیطی کم و بیش به حالت طبیعی خوردند . کوروش نمی توانست غذا بخورد و در مقابل تعجب گیتی کمی مشروب خورد . گیتی هم چندان میل به شام نشان نداد . شوهر بیچاره ، بالاخره دست همسرش را در دست گرفت و آرام آرام او را به اطاق خوابشان برد.
گیتی با خودش فکر کرد، خوب کوروش حق دارد ،چندین ماه استکه او ملاحظه مرا قبل از زایمان و بعد از زایمان کرده و به من دست نزده است . و از این فکر خودش هم ناگهان داغ شد. گرمی دست کوروش وجودش را گرم می کرد . جریانی از خواسته های درونیش که مدتها بود به خاطر فرزندش رو به فراموشی رفته بود ، دوباره در وجودش زنده شد. همانطور که از پله ها بالا می رفتند ، خودش را آرام آرام به شوهرش نزدیکتر کرد.
کوروش علی رغم احساس غم وناراحتی شدید و مسئولیتی که در مقابل گیتی به عهده او گذاشته بودند ، در مقابل تمایل همسرش نتوانست خودداری کند و خود به خود گفتن آن حقیقت تلخ در آن شبِ به یاد ماندنی ، به فراموشی سپرده شد و کوروش با تمام وجود پذیرای آغوش گرم همسرش شد.
maryam paeizi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۷ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۵۴ قبل از ظهر   #25 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
maryam paeizi آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +7 امتیاز     
پیش فرض


فصل چهارم
حوالی نیمه شب یا نزدیک صبح بود که صدای گریه کودک از اتاق مجاور شنیده شد. با اینکه دکتر اجازه داده بود در مواقع شب تا یک یا دو وعده کودک می تواند شیر کمکی بخورد و این کار هم بر عهده پرستار باشد ، گیتی مخالفت کرده ، طالب ﺁن بود که خودش بچه را شیر بدهد. پرستار طفل که او هم در اتاق دیگری نزدیک اتاق نهایت می خوابید ، هر بار به صدای گریه طفل بلند می شد و او را نزد گیتی می برد .ﺁن شب هم شیرین ، بچه را تحویل گیتی داد و به ﺁرامی از اتاق بیرون ﺁمد.
کوروش که هر شب معمولاً تا صبح می خوابید و اگر هم از ﺁمد و رفت یا صدای بچه بیدار می شد ، دوباره خوابش را ادامه می داد ، ﺁن شب بیدار شد ، نور اتاق را که کم بود ، کمی بیشتر کرد و دخترش را در حالی که از پستان گیتی شیر می خورد نگاه کرد . چشمهای کودکش بسته بودند و او با اشتهای کامل شیر می خورد . کوروش ﺁنچنان به صورت فرزندش خیره شده بود که گیتی را به خنده انداخت . به صدایِ بلندِ خنده گیتی و تکان خوردن بدن او ، پستان از دهان کودک بیرون ﺁمد و این عمل باعث اعتراض شدید کودک واقع شد و او در حالی که پلکهایش را می گشود ، شروع به گریه کرد .
کوروش در اعماق چشمهای دخترش خیره شد ، با کمال تعجب احساس کرد که گویی تا اعماق این چشمها سیاهی وجود دارد و بس.
تعجب کرد چگونه تا بحال متوجه ساکن بودن این مردمکها نگشته است ؟ بارها از مادرش شنیده بود که بچه یکی – دو ماه اول زندگی اش چندان خوب نمی بیند و اختیار مردمک چشمهایش دست خودش نیست حالا احساس می کرد که این چشمها خیلی بی حرکت و مات هستند و ناگهان وحشتی عظیم سراپای وجودش را فرا گرفت. بالاخره کودک خوابید و گیتی هم به خواب رفت ولی کوروش تا صبح بیدار بود و به صدای نفسهای ﺁرام و دلپذیر همسرش گوش می داد و در این فکر بود که چگونه موضوع را به گیتی بگوید . البته در اعماق قلبش این باور وجود داشت که شاید دکتر دچار اشتباه یا خطایی شده ، همان طور که پدر و مادر گیتی هم این فکر را می کردند و دلشان می خواست که حتماً اشتباهی در تشخیص رخ داده باشد . بعد کوروش با این فکر که بالاخره راه حلی پیدا خواهد کرد و هر طور شده دختر کوچولویش را درمان خواهد نمود ، خودش را تسلی داد تا سپیده زد و هوا کم کم روشن شد . از ﺁنجا که می دانست که پدرش هر روز صبح زود از خواب بیدار می شود ، به پدرش زنگ زد و گفت که :« حال گیتی چندان خوب نیست و ﺁن روز نمی تواند سرکار بیاید .» مهندس پیروزی نگران شد و به پسرش گفت :«چه کمکی از دست او یا شادی بر می ﺁید؟» کوروش به ﺁنها گفت :« چیز ی نیست و من در صورت لزوم با شما تماس می گیرم.» کوروش بلافاصله بلند شد ، دوشی گرفت ، گیتی هم بیدار شده بود و طبق معمول سرگرم کودکش بود .
او به همسرش پیشنهاد کرد که ﺁنها باهم صبحانه بخورند . گیتی با تعجب از کوروش پرسید :« مگر تو امروز سر کار نمی ری ؟ » کوروش با گرمی جواب داد :« نه ، تصمیم گرفتم امروز نزد زیباترین مادر دنیا باشم واز مصاحبت با او لذت ببرم.» لبخند قشنگی بر روی لبهای گیتی نشست . از یادﺁوری خاطره شب گذشته دستخوش هیجان شد و گونه هایش گل انداخت. از جایش بلند شد ، حمام کرد و لباس قشنگی پوشید و تر وتمیز با شوهرش راهی طبقه پایین شد تا با هم صبحانه شان را بخورند.
کوروش نمی دانست چگونه موضوع را شروع کند . از اینکه دیشب این خبر بد را فهمیده بود و به گیتی نگفته نبود ، ودر عوض ... ، کمی احساس خجالت می کرد . ناگهان احساس کرد هیچ اشتهایی برای صبحانه خوردن ندارد . غمی عظیم وجودش را فرا گرفت . نرگس برایشان چای ریخت ، گیتی با اشتها صبحانه می خورد کوروش سعی می کرد که وقت بگذراند و ﺁرام ﺁرام چایش را می نوشید . شوهر مهربان صبر کرد تا همسرش با کمال اشتها صبحانه اش را بخورد و تمام کند .
بعد دست او را گرفت و به بهانه راه رفتن روی چمنهای منزلشان که تازه جوانه زده وسبز شده بود ، راهی حیاط شدند . کوروش نگاهی به سراپای گیتی کرد ، او مثل همیشه زیبا و خواستنی بود . کمی تپل شده بود که بیشتر در ناحیه سینه هایش بود که شکر خدا همیشه پر شیر بودند. در حالی که او را در لباس گلدار قشنگی که پوشیده بود ستایشگرانه نگاه می کرد ، گفت : «راستی گیتی ، ما امسال نتونستیم مراسم عید را خوب انجام بدیم مگر نه؟ » گیتی جواب داد :« خوب دیگه ، این خانم کوچولو اجازه نداد ، انشاءالله سال دیگه با تولدش دو تا جشن می گیریم . جشن عید و جشن تولد نهایت .» کوروش گفت :« راستی گیتی خیلی دوستش داری نه ؟ » گیتی با لبخند جواب داد : « نه به اندازه تو» دروغ می گفت ، این دروغ را به خاطر شوهرش و برای اینکه علاقه و عشق خود را نشان او بدهد به زبان ﺁورد.
کوروش ناگهان روبه روی گیتی ایستاد و گفت :« گیتی جان ، زندگی همیشه قشنگ و زیبا نیست ، خیلی پستی و بلندی داره ، بنا براین حالا که تو مادر شدی باید توان بیشتری برای تحمل ناملایمات یا سختی ها داشته باشی.» گیتی با تعجب در حالی که سرش را به سویی خم می کرد و این ژست همیشگی او بود گفت : «کوروش چه سختی ؟ چه ناملایماتی ؟ خدا را شکر من همیشه خوب زندگی کردم و خوب زندگی می کنم ، من اصلاً طاقت بدیها و سختیها را ندارم ، از این حرفها هم خوشم نمی ﺁید» کوروش همانطور که روبروی او ایستاده بود گفت : « منظورم اینه که بالاخره انسان که بچه دار می شه ، بچه ها کلی مسئله و مشکل با خودشون به دنیا میارن و ما باید در برابر مشکلات ﺁنها راه حل عاقلانه ای پیدا کنیم نه اینکه خودمون رو گم کنیم و یا ...» گیتی به میان حرف شوهرش دوید و گفت :« خوب حالا تا نهایت بزرگ بشه و مسئله داشته باشه خیلی مونده !» کوروش گفت :« منظور من از کوچکی اونم هست . بالاخره بچه مرض میشه ، تب میکنه ، هزار تا مشکل پیدا می کنه »
گیتی جواب داد :« خوب باشه ، مگه ندیدی نهایت هنگام زدن اولین واکسن چه تبی کرد ؟ مگه من خودم رو گم کردم ؟ تازه نهایت تحت نظر بهترین دکترهای اطفال هست و ... » ناگهان گیتی یاد دیروز عصر و نگاه مبهم و اخم ﺁلود دکتر فرزندش افتاد و به خاطر ﺁورد که قرار بود دیشب با پدرش در این مورد صحبت کند و در این فکر بود که چشمهایش در چشمهای کوروش خیره شد ، و در نگاه شوهرش چیز ناخوشایندی خواند و با تندی ادامه داد :« کوروش موضوع چیه؟چی می خوای به من بگی؟» کوروش با ملایمت دستهای او را فشرد و گفت :« گیتی جان ، باید قول بدی دختر عاقلی باشی و دست و پات رو گم نکنی .» گیتی با خشونت جواب داد : « کوروش چی شده / چرا اینقدر موضوع را کش میدی ؟ » کوروش به ناچار او را روی تاب گوشه حیاط نشانید و گفت : « گیتی جان ، گویی دخترمان یک نقص مادرزادی داره .» گیتی با حیرت تکرار کرد : « نقص مادرزادی!» کوروش گفت : « بله عزیزم ، ولی هیچ جای ناراحتی نیست و می شه اونو کاملاً معالجه کرد .»
گیتی در حالی که چشمهایش در حال بیرون ﺁمدن از حدقه بود با بغض گفت :» نه غیر ممکنه ، چنین چیزی نیست ، اون کاملاً سالمه نقص اون چیه کوروش هان ؟ نقص اون چیه ؟» شوهر بیچاره در حالی که بغض در گلویش گیر کرده بود گفت : « گیتی جان ، چشمهایش ، گویی چشمهایش دید کامل ندارن،» گیتی به شنیدن این حرف از جایش بلند شد . در حالی که کوهی از غم را بر روی شانه هایش حمل می کرد وارد منزل شد و از پله ها بالا رفت و مستقیم بچه را که روی تختخوابش به خواب عمیق فرو رفته بود بلند کرد و در ﺁغوش گرفت و در صورت او خیره شد .
پرستارش از این حرکت خانم خانه تعجب کرد و مبهوت او را نگاه می کرد . کوروش بلافاصله پشت سر گیتی وارد اتاق شد . گیتی بچه را که نیمه بیدار بود به اتاقش برد . کوروش هم دنبال او فت ، در اتاق را بستند و کودک را که دیگر کاملاً بیدار شده بود ، خیره خیره نگاه کرد . کودک چشمان سیاهش راباز کرده بود . پدر و مادر بیچاره برای اولین بار متوجه سکون بی پایان مردمک چشم دخترشان شدند.
چشمها زیبا وطبیعی بودند ، درشت با مژگان پرپشت و برگشته ، ولی دریغ از کوچکترین حالتی حاکی از احساس یا درک ، گیتی مبهوتِ فرزندش با خودش فکر می کرد : « خدایا ، چگونه تا به حال متوجه این موضوع نشده بودم!» دخترک با تکان دادن سر ، چشمهایش را به این سو و ﺁن سو حرکت کردند . شکی در دل گیتی افتاد و در حالی که صدایش گویی از ته چاه در می ﺁید به کوروش گفت :نه کوروش ، این امکان نداره ، چشمهاش تکون می خوره و بعد بچه را روی تختخواب گذاشت و اسباب بازی بزرگ و صدا داری رو جلوی صورت او گرفت . کودک از وجود اسباب بازی به شوق ﺁمد و دست و پا زد ، نور امیدی در دل گیتی پدید ﺁمد.
maryam paeizi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۰:۴۶ قبل از ظهر   #26 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
maryam paeizi آواتار ها
 
پست مفید  +4 امتیاز     
پیش فرض

کوروش به او گفت گیتی جان یک اسباب بازی بی صدا بیار گیتی بلافاصله توپ رنگارنگ و براقی آورد و جلو چشمان دخترش به حرکت درآورد . چشمان او بی حرکت و مات بودند و حرکات توپ را تعقیب نمی کردند . چشمهای گیتی پر از اشک شد ، به آرامی توپ را به کناری انداخت و کنار فرزندش نشست . صورتش را به صورت او نزدیک کرد ، او را بویید ، با بینی کوچک و قشنگش که از اشک خیس شده بودند ، گونه دخترش را لمس کرد ، دیدگان مخمور و مغرورش را که اشک آلود شده بود با یک دنیا عشق و دوستس به دیدگان سیاهرنگ و مات دخترش دوخت به آرامی خم شد و نوک بینی او را بوسید .


کودک که احساس گرسنگی می کرد ، شروع به گریه کردن نمود . گیتی همانطور که فرزندش را در آغوش می گرفت ، دکمه پیراهنش را باز کرد ، سینه پر شیرش را در دهان کودک گذاشت و در حالی که از شوق شیر دادن به او به خود می لرزید ، به آرامی نجوا کرد : هر چه باشی دوستت دارم ، هر چه باشی زندگی ام ، وجودم مال توست ، غصه نخور دخترکم ، دنیای سیاهت را خودم سپید می کنم ، تاریکیهای زندگیت را خودم روشنایی می بخشم و همانطور که به کودکش شیر می داد ، دیگر نتوانست این درد بزرگ را تحمل کند و ضجه زنان ادامه داد : ولی خدایا آخه چرا ! آخه چرا ! خدایا به تقاص کدوم گناه زجرم می دهی؟ چه کرده ام که این طور شکنجه بشم و درد بکشم ؟ کوروش دیگرنتوانست طاقت بیاورد ، از اتاق بیرون آمد ، سرش را در میان دستهایش گرفت ، در گوشه ای چمباته زد و به فکر فرو رفت.


از آن روز به بعد دیگر گیتی نمی توانست بی قید و خوشحال باشد . فکر اینکه دخترکش پاره جگرش با چشمان نابینا چگونه زندگی خواهد کرد ، دلش را می سوزانید . گیتی دیگر گیتی سابق نبود ، تقدیر چنین خواسته بود که او بعد از سالها انتظار و بردباری ، حالا که به آرزویش رسیده بود ، باز هم رنج بکشد.


مادر و پدرش در برابر آنچه که پیش آمده بود ، سر تسلیم فرود آورده بودند . پدر و مادر کوروش اول با ناباوری و بعد آرام آرام با کمال تأسف و ناراحتی به این موضوع خو گرفتند ولی گیتی نه تنها تسلیم نشد بلکه روز به روز این وضع برایش غیر ممکن تر و باورنکردنی تر مینمود . همان روزی که این موضوع را فهمید ، بلافاصله مقدار شیرش رو به کاهش گذاشت ، بطوری که در عرض دو –سه روز شیرش خشک شد .گویی چشمه ای بود که زود به خشکی نشست . سینه هایش همان سینه های دوران قبل از زایمانش گشت . غمی ژرف در نگاهش و در سکوتی که هر آن در وجودش بیشتر می شد ، به چشم می خورد. بنابراین دخترک با شیرخشک تغذیه شد . کوروش که هنوز طعم شیرین پدر شدن را کاملاً مزمزه نکرده بود ، دو غم بزرگ در آن واحد، زندگی او را فرا گرفتند .دختر نابینایش و همسر همیشه غمگینش.


کوروش به هیچ وجه نمی توانست زنش را که تمامی وجودش و تمامی روحشرا تشکیل می داد، غمگین و ناراحت ببیند.


به هر وسیله دلش می خواست کاری کند که لبخند قشنگ گیتی دوباره بر لبهای او بنشیند ، ولی گویی هر کاری بی ثمر بود . البته از آن روز به بعد گیتی و کوروش و همچنین پدر و مادرهایشان آرام نگرفتند ، نهایت را به بهترین دکترهای چشم، اطفال و غیره نشان دادند . مسافرتهایی به خارج کردند و دخترک کوچولو را به پزشکان خارجی هم نشان دادند متأسفانه هیچ راه نجاتی نبود . بعد از اینکه نهایت یک ساله شد ، گیتی تن به قضا و تقدیر سپرد و از تلاش و پی جویی خودش دست کشید.


ولی دخترک کوچولو به رشد و نمو خودش ادامه می داد . دختر چالاکی شده بود که دارای قد وبالای بلندتر و درشت تری از همسالان خود بود . موهایش پر پشت و مشکی بودند ، پوست صورتش سپید ، دارای ابروان مشکی و پهن و به هم پیوسته بود ، ابروانی بلند که سراسر پیشانی بلند او را فرا گرفته بودند . چشمهایش دارای مژگان بلند و برگشته بود . رنگ چشمها سیاه و مردمکها ثابت بودند . انسان به دیدن این صورت زیبا و این چشمهای مات و کدر ، به تعجب می افتاد . بینی شکیل و سر بالا و لبهای کلفت و کمی برگشته در صورت دختر حکایت از غرور و سر سختی می کرد . به راه افتاده بود ، بی مهابا به همه جا سر میزد و دستهایش را به همه جا می مالید و لمس می کرد.


پدر و مادرش از ترس اینکه خطری برایش پیش نیاید، پرستار دیگری برایش استخدام کرده بودند . یک روز در میان ، یکی از پرستارها مراقبت کامل از او را به عهده داشت . دخترک همیشه پاکیزه شیک و قشنگ بود . زیباترین پیراهنهای دخترانه را به تن داشت و راحت ترین و مناسبترین کفشهای بچه گانه را به پا می کرد . گیتی بیشتر اوقات خود مراقب او بود . به حرف آمده و خیلی زودتر از موعد به راه افتاده بود . از آنجا که چشمهایش نمی دید ، صورتش تقریباً بی حرکت و بی تفاوت می نمود و این حالت بر غرور و لجاجت او می افزود . تولد یک سالگی اش را در میان جمع فامیل و دوستان جشن گرفتند . چند روز قبل از تولدش که همزمان با عید نوروز بود گیتی با دست و کلام شمع را به دخترک شناساند و آتش را به او فهماند . دخترک در عرض کمتر از یک ساعت حتی فوت کردن شمع و خطر داغ بودن آتش را احساس کرد و یاد گرفت.


در شب تولدش نهایت چیزی نمی فهمید ولی احساس می کرد که اطرافش شلوغ است . هر کسی دست نوازش بر سرش می کشید و او را می بوسید و این موضوع آنقدر او را هیجان زده کرده بود که به هیچ وجه نمی توانستند او را کنترل کنند و گوشه ای بنشانند و او دائماً به این طرف و آن طرف می دوید و جیغ می کشید . گیتی مدتها بود که سعی می کرد به برخورد اطرافیان با فرزندش توجهی نکند . او از نگاههای متعجب یا دلسوزانه آنها به فرزندش رنج می برد و از پچ پچ بعضی از دوستانش دیوانه می شد اما به هیچ وجه به روی خودش نمی آورد .


او آنقدر مغرور و کله شق بود که رفتاری را که می کرد نشان دهنده این بود که نه تنها به اطرافیان بی توجه است بلکه احساس می کند کودکش از تمامی بچه های دنیا بی عیب و نقص تر و زیبا تر می باشد .


بالاخره آن شب در مقابل نگاه متعجب همه ، نهایت شمع را فوت کرد و دست زد و بعد با نوای «تولدت مبارک» خودش را تکان داد و ابراز احساسات کرد . پدر بزرگش مهندس پیروزی از شدت عشق و تاثر او را در آغوش کشید و چند ماچ آبدار از گونه های او گرفت که چندان مورد خشنودی دخترک نبود و او با دستهایش او را از خود راند و در جستجوی مادرش برآمد که در همان لحظه آغوش گیتی به روی او باز شد وبا لحن آرامی به او گفت : نه مامان جان تو هم باید بابابزرگ را ببوسی و او را در آغوش بگیری .


ولی تمام این حرفها را اگر هم نهایت می فهمید ، ترتیب اثری نمی داد و به کار دلخواهش ادامه می داد.


در میان دریایی از اسباب بازیهای نهایت ، دختر کوچولو بیشتر اسباب بازیهایی را ترجیح می داد و دوست داشت که دارای صوت و اصوات مختلف بودند . گیتی این موضوع را طبیعی تلقی می کرد ، زیرا او بیشتر از راه گوش و لمس به اطرافش آشنا می شد . گیتی را از چند متری می شناخت و به سوی او می شتافت . بوی گیتی را احساس می کرد ، بوی مادرش را ، بوی محبت و دوستی را ، بوی عشق و از خود گذشتگی را می فهمید ، آن را درک می کرد . با اینکه دو پرستار دلسوز و وظیفه شناس داشت ، آرامش واقعی را در آغوش گیتی احساس می کرد و شور و هیجان بیش از حدی را که در او وجود داشت ، فقط آغوش گیتی متعادل و آرام می ساخت ، نهایت ، اشتهایش خوب بود ، غیر از بیماریهای کوچک و کم اهمیت ،کمتر مریض می شد . سرحال و شاداب بود ولی چیزی که از نظر گیتی و کوروش عجیب می نمود ،دختر آنها کمتر لبخند می زد واصولاً قیافه خندان و شادی نداشت . کوروش در مواقع مختلف که وقت بیشتری داشت ، مدتهای مدیدی را با دخترش سر می کرد ، برایش صفحه موسیقی می گذاشت و او را سرگرم می کرد . او فهمیده بود که هر گاه نهایت زیاد شلوغ می کند یا جیغ می کشد فقط نوای موسیقی است که اورا آرام می سازد.

نهایت ساعتها در آغوش پدرش به نوای آرام موسیقی گوش می داد و گاهیبه خواب می رفت . گویی او را سحر می کردند ، آرامش باور نکردنی سراسر وجود دخترک را فرا می گرفت و در حالی که دستهای کوچک و سپیدش را در میان دستهای پدرش مخفی می کرد ، سرش را بر روی سینه او می گذاشت و آرام آرام نفس می کشید . برای کوروش این ساعات و این حالات دخترش لذت آور و زیبا بودند و دلش می خواست مدتهای مدید این حالت را بادخترش حفظ کند.
maryam paeizi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۸ بهمن ۱۳۹۰, ۱۲:۴۰ بعد از ظهر   #27 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
maryam paeizi آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض


زمان آرام آرام می گذشت . گیتی فکر بچه دیگر را از سر بیرون کرد و در دل تصمیم گرفت که زندگی اش را وقف خوشبختی دخترش کند . از طرفی برای اینکه شوهرش را خشنود نگهدارد ، سعی کرد که شادی گذشته را به خانه بازآورد و این غم بزرگ را برای همیشه مدفون ، در قلبش نگه دارد و دیگر از آن چیزی ابراز نکند . اکنون گیتی در مرز سی سالگی و در کمال زیباییش رسیده بود . کوروش همچنان او را می پرستید و از وجود او به خود می بالید . برای کوروش برخلاف گیتی مسئله نهایت حل شده بود و کمتر به آن می اندیشید و با این مشکلِ زندگی اش کنار آمده بود ، بخصوص که دخترش از خود توان و کارایی زیادی نشان می داد . در دوسالگی تمام راههای خانه را یاد گرفته بود و پله ها را تشخیص می داد و مانند یک انسان سالم در اطاقشو در منزل رفت وآمد می کرد .
نهایت از آنجا که برای دستیابی به اهدافش باید هر چیزی را لمس یا احساس می کرد ، سرش همیشه رو به بالا و گردنش مستقیم بود و این حالت یک نوع استواری و کشیدگی به اندام او می بخشید که در نظر بیننده قابل توجه می نمود . صدایش گیرا و محکم بود و کلمات را صحیح و قشنگ ادا می کرد . کوروش از حرف زدن او و از زنگ صدای او غرق لذت می شد و به هر بهانه ای دخترک را به حرف می آورد و با او صحبت می کرد.
نهایت مثل هر بچه دیگر ، کنجکاو و عاشق فراگیری بود . از آنجا که چند مربی خوب و همیشگی داشت ، برایش هر مشکلی ، آسان حل می گشت . گیتی دلش می خواست دخترش در کمال راحتی و آسایش از تمام نعمتهای طبیعت و مزایایی که خداوند برای بندگانش آفریده بهره مند گردد ولی در خیلی موارد به بن بست می رسید . او نمی توانست کودکش را به پارک ببرد ودر میان بچه ها رها کند . او نمی توانست نهایت را با اینکه خیلی زود شنا را یاد گرفته بود ، در استخر آزاد و تنها بگذارد ، با همه اینها تمام وقت کودک او به بازی و یادگیری می گذشت . گیتی در برنامه های حساب شده او را با بچه های فامیل و دوستان تنها می گذاشت و از دور مراقب او بود . نهایت کمال همکاری و صمیمیت را با بچه ها داشت و کوچکترین احساس کمبود و ناراحتی نمی کرد . گلها را با لمس و از بوی آنها کم و بیش می شناخت . پرندگان را از صدای آنها نام می برد و بدین ترتیب در دنیای نامعلوم و ناشناخته ای که مادرش از آن بیخبر بود ، بزرگ می شد و رشد می کرد .
زمان می گذشت ، اکنون نهایت پنج ساله شده بود . یک مربی مخصوص برای او گرفته بودند تا خط مخصوص نابینایان را اندک اندک به او یاد دهد .
در یکی از روزهایی که معلم نهایت در اتاق مطالعه با او سر و کله می زد ، گیتی از بی حوصلگی آرام آرام از پله ها پایین رفت و بعد از سالها در پیانو را باز کرد و بدون هیچ قصدی انگشتانش را بر روی کلاویه های پیانو فشار داد . ساده ترین آهنگی را که فرا گرفته بود ، شروع به نواختن کرد . خودش باورش نمی شد که بعد از سالها بتواند آهنگی بزند . صدای پیانو در فضای خالی خانه پیچیده ، از سر سرای پله های خانه بالا رفت و به گوش تیز و حساس نهایت رسید.
نهایت به شنیدن این صدا ، بی اختیار توجهش به در اتاق جلب شد . می خواست از جایش بلند شود و سراسیمه پله ها را پایین بدود ، که متوجه شد این کار درستی نیست ، با صدای زنگ دار و آمرانه ای به خانم آموزگارش گفت : اجازه می دین برم پایین ، می خوام بدونم این صدای چیه ؟
آموزگارش با ملایمت از او پرسید : یعنی تو تا به حال این صدا را در خانه تان نشنیدی؟
نهایت جواب منفی داد . آموزگار با تعجب در حالی که حرف دخترک را باور نکرده بود و فکر می کرد شاید او می خواهد از زیر درس فرار کند ، دست او را در دست گرفت و همراه او به آرامی از پله ها سرازیر شد ، گیتی متوجه آمدن آنها نشد ، ناگهان دستهای محکم و قوی دخترش را حس کرد که با شتاب بر روی دستهای او و کلاویه های پیانو کشیده شد . گیتی از حرکت ایستاد و از آنجا که از حرکت دخترش یکه خورده بود گفت : نهایت جان چکار میکنی ! نهایت با همان لحن قشنگ بچه گانه اش جواب داد : مامان جون ، باز هم ، بازهم این صدا را درآر.
گیتی به آرامی او را ساکت نمود و دوباره آهنگ را نواخت.
وقتی آهنگ به پایان رسید ، متوجه شد که نهایت از شدت هیجان می لرزد و ناگهان دخترک به حالت هجوم دستهایش را بر روی کلاویه ها گذاشت و صدای بلند و نا موزونی از آنها در آورد .
گیتی دستهای او را کنار کشید و به آرامی گفت : نهایت جان آرامتر ، این طوری نه ،تو اگر دوست داشته باشی برات مربی می گیرم تا به تو یاد بدهد.
آموزگار با حیرت پرسید راستی خانم پیروزی یعی در این مدت چند سال نهایت از وجود این پیانو بی اطلاع بود ؟
گیتی جواب داد : راستش از وجود پیانو نه ، بارها و بارها اونو لمس کرده و از من پرسیده ولی چون همیشه درِ آن بسته بوده و من در این مدت به خاطر مشغله ای که داشتم دست به آن نمی زدم ، نهایت از صدای اون و چگونگی نواختن اون بی اطلاع بوده ، به خاطر همینه که اینقدر براش تازگی داره و هیجان زده شده .
آن روز عصر تا شب که کوروش به خانه آمد و حتی تا هنگام شام نهایت از پشت پیانو تکان نخورد و مرتب صداهای زیر و بم بود که از آن به گوش می رسید.
بعد از شام که نهایت همرا ه پرستارش به پدر و مادرش شب بخیر می گفت ، رو به مادرش کرد و گفت : مامان من می خواهم پیانو بزنم ، گیتی با ملایمت جواب داد : دیگه بسه ، برای امشب کافیه . سعی می کنم یک مربی خوب پیانو برات پیدا کنم تا قشنگ و با روش درست نواختن اونو یادبگیری .
دخترک که می دانست در مقابل مادرش نمی تواند اصرار کند و حرف خودش را به کرسی بنشاند ، دست به دامن پدرش شد . می دانست که کوروش بیشتر ملاحظه او را می کند و از هیچ خدمتی برای این دختر کوچولو فرو گذار نمی نماید ولی باز هم گیتی مانع شد و بناچار نهایت کوچولو ، در حالی که با حسرت به کالبد بزرگ و سیاه رنگ پیانو دست می کشید ، از آن خداحافظی کرد و برای خواب شبانه اش راهی اتاقش شد.
maryam paeizi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۰۹:۲۴ قبل از ظهر   #28 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
maryam paeizi آواتار ها
 
پست بسیار مفید  +6 امتیاز     
پیش فرض


وبدین ترتیب ، قشنگترین و زیباترین روزهای زندگی نهایت شروع شدند. بعد از آن او دیگر از این جسم صاف و بزرگ که در زیر دستهای او لیز می خوردند و توسط آن دگمه هایی وجود داشت که صدایی از خود در می آوردند ، لحظه ای جدا نمی شد . ساعتها پشت پیانو می نشست و نت هایی را که فرا گرفته بود می نواخت.
مربی پیانو اش که مرد مسنی بود و در این کار تجربه و مهارت فراوانی داشت، از هوش سرشار و استعداد بی نظیر دخترک دچار شگفتی و حیرت شده بود . جالب اینکه این مربی دلسوز و مهربان ، همراه با نتهای پیانو ،«سولفژ» را که صداخوانی نتها بود ، به نهایت یاد می داد و او با صدای رسا وزنگ دار خود ، همراه با صدای پیانو ، فضای خانه را لبریز از آوای موسیقی و احساس می کرد ، به طوری که گیتی از شدت تأثر و هیجان به گریه می افتاد.
اکنون نهایت در دنیای تیره رنگش، نوری می دید که بسرعت به دنبال آن حرکت می کرد . لحظات تنهایی دخترک دیگر خالی و تهی نبودند ، او لحظات تنهایی را بیشتر از هر موقع دیگر دوست داشت ، زیرا به سوی پیانو اش حمله ور می شد و با نواختن نتها و بعد از مدتی آهنگها ، در دنیای زیبای خودش غرق لذت می گشت و در آسمانها به پرواز می آمد . دیگر تنها نبود ، دیگر کور نبود ، همه چیز را می دید ، گویی آبی آسمانها و درخشندگی ستاره ها را می دید ، گویی تصویر زیبای مادرش را بدون لمس و دست کشیدن می دید ، گویی دنیایش پر از نور و روشنایی بودند و دیگر اثری از تاریکی و ابهام در آن وجود نداشت و این احساس آنقدر او را ارضا می کرد که دیگر چیز زیادی از مادرش نمی خواست و نمی پرسید .
بارها از مادرش پرسیده بود : مامان جون ، رنگها یعنی چه ؟ آبی یعنی چه و قرمز چه معنا دارد ؟
اکنون با نوای پیانواش رنگها را هم می فهمید و ابهامات برای او روشن و واضح می نمودند. در آن هنگام او خوشبخت بود ، هر چند گیتی این را قبول نداشت و در دل خون می خورد ولی او خوشبخت بود و خوشبخت می زیست و از آنچه در درون مادرش می گذشت ، بی اطلاع بود . نهایت در عرض یک سالی که گذشت و کم کم باید به مدرسه می رفت ، به اندازه سالها شاید پنج یا شش سال در موسیقس اش پیشرفت کرده بود . انگشتان بلند و قوی و کشیده اش بر روی کلاویه های پیانو آنقدر روان و سریع حرکت می کردند که انسان به حیرت می افتاد . تنها دلخوشی گیتی و کوروش گوش دادن به قطعاتی بود که دختر کوچکشان با مهارت تمام اجرا می کرد . نتها را با خط مخصوص برای او تهیه می کردند و او با حافظه عجیبی که داشت ، بعد از دو یا سه بار نواختن ، آنها را حفظ می کرد . ابتدا برایش مشکل بود که نت خوانی کند ، چون او هر دو کار یعنب نواختن و خواندن را باید با انگشتهایش انجام می داد ولی بعد از مدتی در این کار آنقدر مهارت پیدا کرد که بدون کوچکترین مشکلی این کار را در کمترین مدت انجام می داد .
بعد از گذشتن سه – چهار سال از از اولین روزی که انگشتهایش با پیانو آشنا شدند، آنقدر گوشهایش تیز و گیرا شده بودند که با شنیدن قطعات بزرگ و شناخته شده ، خودش نت آنها را در می آورد و می نواخت و بعد از چندین بار آنها را براحتی در حافظه اش می گنجاند.
اکنون نهایت ده ساله شده بود . زندگی راحت و بدون دغدغه ای داشت ، از سیر مرغ تا جون آدمیزاد در دسترسش بود . در مدرسه مخصوص نابینایان درس می خواند و علاوه بر آن چنین مربی و آموزگار خصوصی داشت ، به طوری که زبان انگلیسی را محاوره ای کاملاً صحبت می کرد و گیتی مدتی بود که با او فرانسه کار می کرد.
دخترک دریای هوش و استعداد بود . سرسخت و لجوج بود و پدر و مادرش و اطرافیانش کوچکترین مخالفتی با او نمی کردند . اکنون کم کم می فهمید که تفاوت فاحشی با اطرافیانش دارد ، می فهمید که با دختر عمه اش یا پسر دوست مادرش که هم سن و سال او بود ، فرق دارد . می فهمید که نمی بیند، از کلام آنها و صحبتهای آنها می فهمید که در اطرافش خیلی چیزها هست که او از دیدن آن محروم است. ولی تحت تأثیر تربیت مادرش ، به هیچ وجه به روی خودش نمی آورد و آرام و بیصدا گوش می کرد . نهایت از روی صداها و زیر وبم صحبتها روی اشخاص قضاوت می کرد.
البته گفته های گیتی و اظهار عقیده های او تأثیر مستقیم به روح و روان او می گذاشت و او تحت تأثیر مادرش ، مثلاً عمه حاله اش را می پرستید از عمه کوچکترش که او نیز صاحب دختر کوچولوی قشنگی شده بود ، دل خوشی نداشت . بیش از همه از طنین خانمی به اسم شراره دچار نفرت و انزجار می شد ، به خصوص که احساس کرده بود مادرش نیز چندان دل خوشی از او ندارد . شراره همسر یکی از دوستان پدرش بود که تازگی شریک کوروش در کارهای ساختمانی شده بود . کوروش در چند سال اخیر ترجیح داده بود روی پای خودش بایستد ، از این رو از پدرش که او نیز دیگر توانایی کارهای زیاد و طاقت فرسا را نداشت ، جدا شده بود و با یکی از دوستانش به اسم جهانگیر شریک شده بود و خیلی خوب و پر ثمر با هم کار می کردند و از این همکاری راضی به نظر می رسیدند.
شراره همسر جهانگیر ، زنی جذاب و سبزه رو بود که چشمان درشت قهو های و گیرایی داشت . چند سالی از گیتی کوچکتر و دارای دو پسر قشنگ و درشت و سالم تقریباً همسن وسال نهایت بود. خصلتی که شراره داشت و به هیچ وجه مورد پسند گیتی نبود ، لوندی و حرکات جلف او بود . صدایش دارای طنین مخصوص و اغوا کننده ای بود . خودش خوب می دانست که همه جا مورد توجه و مرکز نگاه همگان می باشد . به خاطر طرز لباس پوشیدنش و سخاوتی که در نشان دادن اعضای بدنش نشان می داد ، طبیعتاً باعث تعجب یا جلب نگاهها و توجهات می شد و از این نظر به خود می بالید و افتخار می کرد.
اکنون گیتی در مرز چهل سالگی بود ، در حالی که شراره سی و دوساله بود و در اوج جذابیت و تکامل ، ولی گیتی آنقدر او را به چشم حقارت و کوچکی نگاه می کرد که اصلاً در بند این نبود او چند ساله است یا چه می کند و چه می پوشد . گیتی مثل همیشه زیبا ، متین ، قشنگ ، پر ابهت بود . در همه جا و همه محافل شخصیت و مقامی بسیار والا داشت و اطرافیان ، رفتاری احترام آمیز و پر محبت با او داشتند . گیتی با وجود دوستان زیادی که در اطرافش بودند و با آنها معاشرت می کرد ، رابطه خود را با شهلا دوست قدیمی اش همچنان حفظ کرده بود و چه با تلفن و چه موقعی که شهلا برای تعطیلات به ایران می آمد با همدیگر تماس داشتند . البته غیر از این ، گیتی چندین بار همراه شوهر و دخترش به آلمان رفته و دوستش را دیده بود و همیشه حسرت می خورد که چرا شهلا در ایران نیست که بتواند بیشتر او را ببیند و از مصاحبت با او لذت ببرد.
بر حسب تصادف ، در یکی از شبهایی که در منزل گیتی و کوروش میهمانی بزرگی بود ، شهلا نیز با شوهر و بچه هایش حضور داشتند . یکی از شبهای گرم تابستان بود . در آن شب گیتی لباس مشکی بسیار زیبایی به تن داشت که هیکل ظریف و قشنگ او را در بر گرفته بود . تزیینات زیبایی با سنگ بر روی سر شانه ها و آستین و یقه لباس به چشم می خورد که نشان می داد لباس گیتی ارزش زیادی دارد . در آن شب گیتی و شهلا سخت سرگرم گفتگو بودند که شراره زن جهانگیر شریک کوروش با شوهرش وارد شدند.
maryam paeizi آنلاین نیست.  
قدیمی ۱۹ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۲۲ قبل از ظهر   #29 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
maryam paeizi آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض


نگاهها بی اختیار به طرف آنها برگشت.آن شب شراره لباس قرمز بسیار چسبانی پوشیده بود که به قامت بلند وکشیده او برازنده بود . طبق معمول شراره سخاوتمندانه یقه پیراهن را باز گذاشته بود و بازوانش لخت و برهنه در معرض دید همگان قرار داشت . خرمنی از موهای مشکی اش را که به رنگ شرابی در آورده بود ، بر روی شانه هایش رها کرده بود وبا ادا و اطوار همیشگی اش راه می رفت و به همه لبخند می زد.
شهلا که مشغول گفتگو با گیتی بود با دیدن زن جوان با آن لباس قرمز و چسبان صحبتش را قطع کرد و گفت : اِوا گیتی جون این کیه دیگه ؟
گیتی که بناچار برای خوش آمد گویی جهانگیر و شراره از جایش بلندمی شد گفت : زن شریک کوروشِ و من بناچار با اون معاشرت می کنم.
بعد به طرف آنها رفت و بعد از سلام و احوالپرسی معمولی ، آنها را به دوستش شهلا نیز معرفی کرد .شراره که یک سر وگردن از همه خانمهایی که در میهمانی حضور داشتند بلند تر بود ، با دیده مغرور و خودپسندی با شهلا برخورد کرد و بلافاصله راهش را گرفت و رفت و با کسانی که آشنا بود خوش و بش کرد . شراره قلباً چشم دیدن گیتی و دوستان او را نداشت ، شراره دختر خانواده پر جمعیتی بود که پدرش کار ثابت و پا برجایی نداشت . گاهی ماشین می خرید و می فروخت ، گاهی در بنگاه کار می کرد و گاهی به طریقی دلالی می کرد.
از این رو شراره به محض گرفتن دیپلم ، در موسسه ای مشغول به کار شد . همان جا با مهندس جوان و خوش قیافه ای به اسم جهانگیرکه سهامدار شرکت بود آشنا شد و جهانگیر علی رغم مخالفت خانواده اش ، تن به ازدواج با شراره داد . شراره تنها فرد از خانواده اش بود که توانسته بود درس بخواند و دبیرستان را تمام کند . او دارای سه برادر و دو خواهر بود که تقریباً با هیچ کدام آن چنان مُراوده ای نداشت ، زیرا شوهرش جهانگیر به هیچ وجه با برادرهای شراره دمخور نبود و آنها را قابل معاشرت نمی دانست . جهانگیر بعد از ازدواج با شراره پی برده بود که عجله و ناپختگی به خرج داده ، بعد از مدتی که دیگر بچه دار شده بودند و برای جدایی زمان دیری بود ، خودش کاملاً اعتراف می کرد که ازدواج اشتباهی انجام داده است . او اوائل به خاطر جذابیت و زیبایی شراره ، چشمهایش را بر روی خیلی از حقایق تلخ زندگی اش می بست . اکنون که از بعضی حرکات و اداهای همسرش ناراحت می شد و رنج می کشید ، می فهمید که خطایی بزرگ انجام داده است.
ولی جهانگیر ،به این زندگی ادامه می داد ، زیرا نمی خواست در وهله اول بچه هایش صدمه ببینند و دوم اینکه حوصله سرزنش و ملامت خانواده اش را نداشت .البته شراره خصوصیات خوبی هم داشت که جهانگیر را پای بند کند و او را در زندگی سرگرم سازد ، ولی روی هم رفته زندگی دلچسب و شیرینی مثل زندگی کوروش و گیتی نداشتند و از آن احترام ومحبت دو جانبه ای که در زندگی کوروش و همسرش وجود داشت ، در زندگی آنها خبری نبود . بزرگترین موضوعی که جهانگیر را رنج می داد ، همان طرز لباس پوشیدن همسرش و جلب توجه دیگران به او بود که با وجود تمام دعواها و مشاجرات ، باز هم شراره به این عادت زشت خود ادامه می داد و به مخالفتهای شوهرش وقعی نمی نهاد و ترتیب اثری نمی داد.
آن شب گیتی هم با تمام بی اعتنایی و بی تفاوتی اش از دیدن شراره یکّه خورد و برای اولین بار این موضوع را به زبان آورد و روبه شوهرش کرد و گفت : کوروش جان ممکنه خواهش کنم که این زن و شوهر را در میهمانیهای من دعوت نکنی ؟ من از دیدن این زن با این اداها و حرکاتش مشمئز می شم و جلوی دوستام شرمنده .
کوروش با بی اعتنایی جواب داد : گیتی جون من با شوهر او شریکم و ناچارم که با نها معاشرت کنم ، من به زن او چه کار دارم ؟ چرا تو شرمنده بشی ؟ شوهرش باید شرمنده بشه که نمی شه ، با این حال چَشم ، سعی می کنم معاشرتهامونو کمتر کنم و بیشتر به صورت مردانه ، تنها با شوهرش رفت و آمد داشته باشم ، آن هم به خاطر کارم . ولی گیتی متوجه نشد که بعد از این تذکری که به شوهرش داد ، کوروش بی اختیار نگاهی با کنجکاوی و دقت بیشتر به شراره کرد و آنچه را که تا آن وقت نگاه نکرده و متوجه نشده بود دریافتو در دل به جذابیت و زیبایی زن جهانگیر ، اعتراف کرد و آن را ستود !
maryam paeizi آنلاین نیست.  
قدیمی ۲۳ بهمن ۱۳۹۰, ۱۱:۰۳ قبل از ظهر   #30 (لینک مستقیم)
کاربر نیمه فعال
 
maryam paeizi آواتار ها
 
پست مفید  +3 امتیاز     
پیش فرض

فصل پنجم
نهایت به سن سیزده سالگلی رسیده بود . گیتی این طور احساس می کرد که ثابت بودن چشمهای دخترش توجه همه را جلب کرده و از این سن بود که به طور مرتب عینک سیاهی به چشمش می زد . کوروش در یکی از مسافرتهایشان به وین نهایت را به یکی از مدارس موسیقی برد و درآنجا امتحانی که از نهایت به عمل آوردند نتیجه اش شگفت انگیز بود و باعث شادی دخترک نوجوان و پدر و مادرش گردید .
آنها با کمال میل حاضر حاضر شدند نهایت را نام نویسی کنند و گفتند که آینده بسیار درخشانی در انتظار او می باشد . ولی گیتی با این کار مخالفت کرد ٬ اولاً نهایت کوچک بود و نمی بایستی از محیط خانه دور باشد ٬ ثانیاً او یک دختر معمولی وسالم نبود و احتیاج به مراقبت و پرستاری مخصوص داشت ٬ مراقبت که با دلسوزی و محبت همراه باشد و این کار جز از عهده خود گیتی از کس دیگر بر نمی آمد یا گیتی این طور فکر می کرد و دلش نمی آمد تنها دختر دلبندش را از خودش دور کند . کوروش که همواره سعی می کرد مطابق میل همسرش رفتار کند ٬ در این مورد هیچ مخالفتی نکرد ولی توانست گیتی را راضی کند مدت یکی - دو ماهی که به تعطیلاتشان مانده ٬ گیتی و نهایت در وین بمانند تا دخترک بتواند از امکانات آنجا برای پیشبرد هدفش بیشتر استفاده کند.
روزهای آخر که کوروش با خانواده اش در وین بسر برد ٬ روزهای خوب و قشنگی بودند که هرگز از خاطر هیچ کدامشان بیرون نرفت . کوروش با دلتنگی تمام از دختر و بخصوص همسرش جدا شد و به سوی ایران پرواز کرد . این اولین دوری بین گیتی و کوروش بود و هر دو قلباً از این دوری کوتاه مدت دلتنگ و غمگین بودند . ولی این اقامت دو ماهه برای نهایت به قدری آموزنده و شگفت انگیز بود که دختر جوان را دچار بهت کرده بود . نهایت در این سفر ٬ دنیای قشنگ دیگری را شناخت و با آن آشنا شد که در تمام مدت عمر کوتاهش این چنین احساس خوشبختی و رهایی نکرده بود . نهایت تحت سرپرستی یکی از باتجربه ترین اساتید موسیقی قرار گرفت . هر چند آلمانی نمی دانست ولی چون به زبانهای انگلیسی و فرانسه کمی آشنا بود ٬ توانست به دنیای قشنگی که در آن پا گذاشته بود ٬ بیشتر سفر کند و در اعماق این دنیای شگفتی آفرین به اوج لذت و وارستگی برسد .
وقتی که پشت پیانو می نشست و انگشتان بلند و پرقدرتش را بر روی کلاویه ها قرار می داد ٬ گویی از مکانی که در آن نشسته بود و جایی که در آن زندگی می کرد ٬ دور می شد ٬ پرواز می کرد و اوج می گرفت و به دنیای ناشناخته ای پا می گذاشت و هر روز نکات تازه تر و جالب تری را در می یافت و با زیر و بم شادیهای بزرگتری آشنا می شد . گیتی در یکی از روزهایی که در ساعات آخر تمرین نهایت ٬ بدانجا می رفت تا دخترش را به هتلشان برگرداند ٬ در راهروی سالن کنسرواتور ٬ همانطور که به اتاق تمرین دخترش نزدیک می شد ٬ صدایی شنید ٬ صدایی که برایش بود ولی باور کردنی نبود ٬ صدا به صورت آوازهای اُپرایی ٬ از منافذ و فضاهای کنار درِ اتاق به بیرون نفوذ می کرد ٬ صدایی پر قدرت و پر طنین . بی اختیار در زد و وارد اتاق شد ٬ استاد نهایت با لبخند به سوی او بر گشت و با انگلیسی لهجه داری که برای گیتی کاملاً مفهوم بود ٬ به او گفت : خانم پیروزی به دخترتان پیشنهاد کردم که بهتر ست کار اپرا را جدی تر دنبال کند . صدایش بی نظیر و دارای قدرت عجیبی است .
گیتی باورش نمی شد صدایی که شنیده بود از آنِ دخترش باشد ٬ البته قبلاً صدای او را شنیده بود ولی نه به این عظمت . به او نگاهی کرد ٬ دخترک نا خودآگاه حرکتی کرد و لبخندی زد ٬ گویی سنگینی نگاه مادرش را احساس کرده بود .
نهایت به آرامی پشت پیانو بلند شد ٬ به سوی مادرش شتافت . گیتی با عجله خود را به او رسانید و با عشق و محبتی که در تمامی دنیا ٬ تک ومنحصر به عشق و علاقه مادر و فرزندش می باشد ٬ او را در آغوش کشید . دختر گیتی با وجود سیزده سال سن ٬ بلند تر و درشت تر از مادرش شده بود . گیتی با وجود کفشهای بلندی که به پا داشت ٬ بر روی انگشتان پا بلند شد تا بتواند پیشانی دخترش را ببوسد . نهایت دستهای بلند و بازوان کشیده اش را به دور شانه های ظریف و کوچک مادرش حلقه کرد ٬ او را سخت در آغوش فشرد و با صدای قشنگ و پر طنینش در گوش مادرش زمزمه کرد : مامان چقدر خوشبختم ٬ برایم غصه نخور و غمگین نباش ٬ من در دنیا هیچ چیز کم ندارم.
با وجود امکانات و وسایلی که برای پیشرفت نهایت وجود داشت ٬ کوروش نمی توانست بیش از این دوری آنها را تحمل کند.
بنابر این در تماسهای مکرری که با همسرش داشت ٬ از او خواهش کرد که هر چه زودتر به ایران برگردند و قول داد که خودش تا حد امکان برای نهایت ٬بهترین استادان را استخدام کند و به هر نحوی که شده رضایت دخترش را جلب کند . نهایت با دلخوری وین را ترک کرد . از اینکه مجبور بود دوباره به ایران برگردد و در میهمانیها و دوره های پدر و مادرش شرکت کند ٬ چندان خوشحال نبود . در وین ٬ او به هیچ وجه احساس کمبود و نابینایی نمی کرد . کسی در اطراف او سخن از فیلم و اسکی روی آب یا فعالیتهای دیگری که او از انجام آنها محروم بود ٬ نمی کرد کسی نبود که در هر حال به او بفهماند که کور است و با بقیه افراد سالم فرق دارد ٬ کسی برایش دلسوزی بی جا نمی کرد ٬ کلمات طفلکی یا الهی بمیرم ٬ در اطرافش به گوش او نمی رسید.
او از شرکت در میهمانیها نفرت داشت ٬ چون اطرافش شلوغ می شدند ٬ مخصوصاً بعد از چند ساعتی که سر همگی گرم می شد اطرافیان حرفهایی رد وبدل می کردند که چندان خوشایند او نبود . یا وقتی که صدای موسیقی به اوج خود می رسید و همگی مشغول رقص و پایکوبی می شدند ٬ او مجبور بود گوشه ای کز کند و آرام بگیرد ٬ به خصوص موسیقی که می شنید ٬ از نظر او بسیار مبتذل و گوشخراش می نمود و از شنیدن این صداهای ناهماهنگ رنج می برد . ولی مجبور بود بنشیند و تحمل کند ٬ زیرا مادرش به او گفته بود که به هیچ وجه نباید منزوی و گوشه نشین گردد و باید مثل بقیه ٬ در میان جمع باشد و به طور عادی رفتار کند.
هنگام برگشت به ایران ٬ در هواپیما نهایت این ناخشنودی خودش را با مادرش در میان گذاشت . گیتی خوب می دانست که دخترش چقدر از برگشتن به ایران ناراحت است ٬ حتی قبل از اینکه نهایت سخنی در این مورد به میان آورد ٬ گیتی آن را فهمیده بود ولی به روی خودش نمی آورد . سرانجام وقتی نهایت سر صحبت را با مادرش باز کرد و به او گفت که چقدر از معاشرتها و اطرافیانشان ناراحت است ٬ گیتی حق را به او دادو به او گفت : نهایت جان حق با توست ولی تو نمی تونی دنیای خودت را عوض کنی ٬ تو نمی تونی تمام عمر پشت پیانو بنشینی و از همه کس و همه جا ببُری . حالا فکر کن که تو در وین یا پاریس یا هرجای دیگر زندگی کنی ٬ آنجا هم مجبور می شی با چند نفر آمد و رفت و معاشرت داشته باشی ٬ آنجا هم باید دوستانی داشته باشی و در جمع آنها و در میهمانیهای آنها شرکت کنی . در هر حال آنجا هم سخنانی می شنوی که شاید خوشایند تو نباشه .
بالاخره دختر عزیزم در دنیا خیلی چیزها هست که تو تجربه نکردی و نمی شناسی ٬ انسانهای دیگر نمی تونن تو رو درک کنن یا آنقدر ملاحظه تو رو بکنند که سخنی از ندیده های تو نگن تا تو رو دل آزرده نکنن.
به هر صورت بارها به تو گفتم که باید خودت رو با محیطت وفق بدی ٬ خودتو با زندگیت ٬ اطرافیانت ٬ عادت بدی کمی از خودخواهیت کم کن و قبول کن که ....
در این موقع دختر سرکش و مغرور به میان حرف مادرش پرید و گفت : قبول کنم که کورم ٬ که نمی بینم ٬ قبول کنم که از بقیه ٬ از دخترهای دیگر ٬ از پسرهای دیگر ٬ از دختر عمه هایم ٬ از پسرهای فامیل و دوست و غیره و غیره خیلی کم دارم ٬ ناقص هستم ٬ کامل نیستم ٬ برخلاف تمام تلقینات تو ٬ باز هم احساس کمبود می کنم . ناراحتم ٬ در رنجم ٬ به من بگو چکار کنم ؟ به چه کسی رو کنم ؟ به چه کسی دردم رو بگم ؟ چگونه می توانم عاشق نشم ٬ عاشق چی و کی بشم ؟ تازه چه کسی عاشق یک دختر کور میشه ؟ هان مامان ؟ به من بگو چه کسی می تونه منو دوست داشته باشه ٬ منو که همیشه و همیشه محتاج کسی هستم که راهنماییم کنه و راه رو نشونم بده ٬ به چی مغرور باشم ؟ می گی از هیچ کس و هیچ چیز کم ندارم ؟ کم دارم کم دارم و این کمبودها منو رنج می ده . چرا نمی فهمی مامان جان ٬ رنجم میده درد میکشم ٬ درد می کشم ٬ آخ مامان کمکم کن کمکم کن .
سرش را در آغوش مادرش پنهان کرد و در حالی که هواپیما در آسمان آبی و صاف اوج می گرفت ٬ سرشک دیدگانش سرازیر شد .
گیتی دستهای کوچک و سپیدش را در میان گیسوان پر پشت و مشکی دخترش فرو برده بود و او را نوازش می کرد ٬ او را می بوسید ٬ می بویید و گونه سپید و نرمش را بر روی پیشانی دخترش می نهاد و از تماس پوست او با گونه اش احساس لذت می کرد . دیگر حرفی نزد ٬ حرفی برای گفتن وجود نداشت . کلامی نداشت که در قبالِ سخنان دخترش به زبان آورده ٬ آنچه که باید ٬گفته بود و حالا متوجه شده بود که متاسفانه چندان اثر بخش نبوده است . چیزی که گیتی را دچار تعجب و شگفتی می کرد ٬ نارضایتی بی جهت نهایت از نابیتاییش بود ٬ زیرا گیتی شنیده بود که کسانی که مادرزاد نابینا هستند آنچنان دچار کمبود و ناراحتی نمی شوند ولی این موضوع در مورد دخترش صدق نمی کرد .
maryam paeizi آنلاین نیست.  
موضوع بسته شد

علاقه مندی ها (Bookmarks)

برچسب ها
تايپ, قديري, كافي, كتلب, محبت, نسرين, نوشته, گستره

ابزارهای موضوع جستجو در موضوع
جستجو در موضوع:

جستجوی پیشرفته
نحوه نمایش

UP/Down مجوز های ارسال و ویرایش
شما نمیتوانید موضوع جدیدی ارسال کنید
شما امکان ارسال پاسخ را ندارید
شما نمیتوانید فایل پیوست در پست خود ضمیمه کنید
شما نمیتوانید پست های خود را ویرایش کنید

BB code هست فعال
شکلک ها فعال است
کد [IMG] فعال است
کد HTML غیر فعال است
Trackbacks are غیر فعال
Pingbacks are فعال
Refbacks are فعال


موضوعات مشابه
موضوع نویسنده موضوع انجمن پاسخ ها آخرين نوشته
هلاك و هستي | نسرين قديري | دانلود آنیتا ایرانی 1 ۲۶ آذر ۱۳۹۰ ۰۲:۳۶ بعد از ظهر
گستره محبت | نسرین قدیری | معرفی و نقد کتاب bahar_k ایرانی 37 ۲۰ آبان ۱۳۹۰ ۱۲:۱۴ قبل از ظهر
گستره محبت | نسرین قدیری (اسکن) H.e.D.y.e کتابهای کامل شده ایرانی 71 ۱۶ اسفند ۱۳۸۹ ۰۹:۱۹ بعد از ظهر
گلي در شوره زار | نسرين ثامني (تایپ) Sokout_shab کتابهای کامل شده ایرانی 34 ۱۴ تير ۱۳۸۹ ۱۰:۲۲ قبل از ظهر
هلاك وهستي | نسرين قديري (اسکن) آنیتا کتابهای کامل شده ایرانی 23 ۹ بهمن ۱۳۸۸ ۰۲:۵۵ بعد از ظهر



Powered by vBulletin Version 3.8.3
Copyright ©2000 - 2012, Jelsoft Enterprises Ltd.


Earn cash with your XIP links - www.xip.ir
دانلود کتاب رايگان